سر تیتر خبرها

باز آمدم، پیروز!

  دیروز بعد از ظهر از زندان اوین بیرون آمدم. پیروز. گونه ی سمت راستم شکافته. و زیر چشمم نیز. عکس ها را دیشب در دستشویی کلانتری از خود گرفتم. به هنگام ورود به کلانتری، و در شلوغی و ازدحامی که در گرفته بود، کسی از من نپرسید تلفن داری یا نداری. می نویسم برایتان. سپاس از همه ی شما ... ادامه متن »

مصاحبه با تلویزیون ایران فردا

  این مصاحبه روز جمعه پخش شد و من روز شنبه زخمی شدم. پیشنهاد می کنم حتما این مصاحبه را ببنیند و بخوانید تا بسیاری از رازهای روز شنبه برای شما روشن شود. سلام به همه ی هموطنانم، و به همه ی آنها که دل از وطن کنده اند و راهی دیاری شده اند که در مجموع می شود به ... ادامه متن »

اینجا سوسنگرد است!

  می گویم: وقتی از رهبر گرفته تا آقا مجتبی تا بابک زنجانی تا سپاه تا آخوندها تا آیت الله ها تا امام جمعه ها تا دولت مردان تا مجلسیان تا قاضیان تا ما مردم، همه هر کداممان به یک جوری مبتلای دزدی و دروغیم و در ریا غرقیم و به مفسده مبتلا، چرا باید سوسنگرد و سوسنگردها آباد باشند ... ادامه متن »

اینجا افغانستان نیست، ایران است!

  در نوشته ای که امروز یا فردا تقدیمتان خواهم کرد، به گوشه هایی از سفر سال پیش خویش خواهم پرداخت. به: سوسنگرد. در پایانی ترین روزهای پاییز سال پیش، و در سفر به خوزستان، به کشف رازهای بزرگی دست یافتم. به این که: چگونه می شود فردی چون بابک زنجانی، درست از بیت رهبری، و از زانو به زانوی ... ادامه متن »

از شنبه ی آینده- خیابان پاستور

  یک: قدم زدن در خیابان پاستور، مثل قدم زدن بر مرز مویین بهشت و دوزخ است. دوزخش برای من، و بهشتش از آنِ مردمی که حاکمان اسلامیِ ما، جهنمی از تحقیر و غارت و دروغ و ترس و ریا و عقب ماندگی و بی اعتباری و بدکاری و بی تربیتی را بر آنان آوار کرده اند. من قرار بود ... ادامه متن »

جاسوس روس! روز یکصد و پانزدهم

  یک: من از روز دوشنبه در خیابان پاستور قدم خواهم زد. نه یکجای خاص، بل طولِ این خیابان جولانگاهِ من خواهد بود. خواسته ام چیست؟ اموالم. من، نه بیش از حق خویش می خواهم نه کم. اموال مرا پس بدهند تا راهم را در پیش بگیرم و بروم پیِ کارم. این را نه از آن روی می گویم که ... ادامه متن »

مصاحبه با رادیو نـدا – متـــن کــامل

  …پدر سعید، مثالی برای من زد که جگرم آتش گرفت. می گفت که گلدانی داشتم که پشت پنجره گذاشته بودم و برگ هایش طبیعتا متمایل به نور در پس پنجره بود. من آنقدر با این گلدان درد دل کردم، که دیدم برگ های این گلدان برگشت به طرف من و پژمرده شد. به یکی از مسئولین گفتم که این ... ادامه متن »

اگر امیر کبیر مدارا می کرد! روز یکصد و چهاردهم

  یک: بند بازان را دیده اید که با چه مهارتی از طناب ها بالا می خزند و در همان بالا چه کارهای شگفتی به هم می پیوندند؟ در این سالها ما جور به جور شگفتی دیده ایم از بند بازانی که لباس آخوندی بر تن داشته اند و دارند. جماعتی از این ها سالم و سربه زیر و سلامت ... ادامه متن »

بوی پیراهنِ یوسف – روز یکصد و سیزدهم

  یک: نشستی با اعضاء لگام داشتیم عصر جمعه. جلسه که تمام شد، خانم نسرین ستوده پیش آمد و به من گفت: مبادا فکر کنید این کاری که می کنید، این سپید پوشی و قدم زدن ها و نوشتن ها، بی تأثیر است و بی فایده؟ نگران جماعتی که به شما انگ می زنند و سخنان ناجور می گویند نیز ... ادامه متن »

127 queries in 1099 seconds.