سر تیتر خبرها

داعشیان سرزمین من

  یک: دوستی برای من نوشت: امروز – بیست و هشت مرداد – روز تولد بانو زهرا رهنورد است. برای وی نوشتم: من جنس زندانی کردنِ این بانو را هم سنگِ اعدام سراسیمه ی بانو فرخ رو پارسا در دو سوی یک زمان با روح و رویکری یکسان می دانم. وقتی عقل به تعطیلی گراید و خردمندی به قهقرا افتد ... ادامه متن »

درپاسخ به یک اصلاح طلبِ سرشناس

  نوشته ی اخیر من در باره ی اصطبل نشینان بهارستان باعث شد یکی از اصلاح طلبان سرشناس طی نامه ای به نوع رفتار و نوشته های من اعتراض کند. این دوست که من به وی احترام می گذارم و جز این که خود اجازه دهد اسمش را آشکار نمی کنم، برای من نوشته: ” …شما با رفتار و نوشتار ... ادامه متن »

صد رحمت به اصطبل!

  من چرا مجلس شورای اسلامی را اصطبل نامیدم؟ در اصطبل، چند فردِ انسانی نیز رفت و آمد می کنند. از همین روی، من عزیزانی چون جناب پزشکیان و علی مطهری را از این قاعده ی حیوانی بیرون می دانم که هرازگاه، چون شهابی در این سیاهی شب، خودی می نمایانند و کورسو می زنند. این آیه ی قرآن است ... ادامه متن »

برای دکتر رضا فرجی دانا – وزیر علوم

  این روزها جماعتی از اهالی اصطبلِ بهارستان که هشت سال تمام از غلیظ ترین حماقت های جاریِ احمدی نژاد حمایت کردند و اساساً به گمان من لکه ی ننگی هستند بر قاموس بشریت، به پر و پای شما پیچیده اند و بنا بر حذف شما دارند. می گویم: سرتان را بالا بگیرید و با آنان حجت تمام کنید و ... ادامه متن »

عکس ها و شرح ها – بخش دوم ( روز یکصد و دوم)

  بخش دوم (بیست و پنج عکس و بیست و پنج شرح) آمده بودند تا بگویند: ما از این که با تو در یک قابِ عکس جا بگیریم باکی نداریم. من به این دوستی ها بسیار اعتقاد دارم. دوستی هایی که بُن مایه اش ” هیچ نخواستن و همه چیز دادن” است. اینها چه می خواهند از من؟ که نه ... ادامه متن »

عکس ها و شرح ها – بخش نخست (روز یکصد و دوم)

  بخش نخست ( بیست و پنج عکس و بیست و پنج شرح) این بانو که حجاب کاملی بر تن داشت، با هیجانی که هر لحظه افزون تر می شد، از پسرش گفت. و از همسرش که استاد دانشگاه شریف است. گفت: در روزهای الله اکبر، مأموران، پسرم را گرفتند و ریختند داخل خانه که همسرم را نیز ببرند. جلویشان ... ادامه متن »

برای مریم میرزاخانی

  برای مریم میرزاخانی (برنده ی جایزه ی معادل نوبل ریاضی) بانوی خوب، سپاس که دست کشورت را گرفتی و بر چهره ی اندوهبارش لبخند نشاندی و غبار از جمال مبارکش روفتی. در این سالهای انقلاب اسلامی، هر چه بر ایران رفته، جز خسارت و بی آبرویی و خروج نخبگان نبوده عمدتاً. تو اما با خرد و هوش سرشارت خوش ... ادامه متن »

آمده بودند بگویند: تو تنها نیستی!

  بیست و دوم مرداد – روز یکصد و دوم این روزها به برکت سرانگشتان برادران سایبری چراغ فیسبوک به کورسویی مانند شده است. از همین روی مرا امکان جولان و انتشار کل عکس ها و نوشته ها نیست. پس مختصر می نویسم. تا فردا که افزون تر خواهم نوشت و کامل تر. اگر که امکانش باشد. دیروز خیلی ها ... ادامه متن »

ترس و توجیه (روز یکصد و یکم)

  سه شنبه بیست و یک مرداد – روز یکصد و یکم یک: روی نیمکتی که نزدیک به درِ اصلی سفارت سابق آمریکا کار گذاشته اند، جوان ریش حنایی و مرد نسبتاً تنومندی که بقول قدیمی ها چوب خطِ عمرش چهل و هفت هشت تا چاقو خورده بود و همو ته ریشی به صورت داشت و پیراهنی آستین کوتاه به ... ادامه متن »

اشک های خانم مهندس (روز یکصدم)

  دوشنبه بیست مرداد – روز یکصدم یک: از پنجره ی اتوبوس که به قدمگاه نگاه کردم، دخترهفت سینی ام را دیدم که تنها بر نیمکت نشسته و چشم به اطراف می دواند. در راه، جوانی خوشفکر و نیک سخن با من همقدم شد و گفت: شیوه ای که شما برای اعتراض اتخاذ کرده اید یکی از بهترین هاست. درست ... ادامه متن »

261 queries in 2869 seconds.