سر تیتر خبرها

شنیدنی ها

  یک: امروز نشستم و در باره ی سه رخداد روزِ کشورمان برای شما صحبت کردم. فایل صوتی اش را در اینجا به شما تقدیم می دارم. این سه نکته عبارتند از: الف: در باره ی هفته ی وحدت ب: در باره ی پرخاش رییس قوه ی قضاییه به نخست وزیر انگلستان ج: در باره ی دستور قرارگاه خاتم الانبیاء ... ادامه متن »

اینک آخرالزمان

  برشی واقعی از زندگی محمد نوری زاد یک: چهارشنبه بود شاید که در روستای ما شایع شد: جمعه دم غروب، دنیا آخر می شود. پایان دنیا در فهم اهالی، مترادف بود با زیرو رو شدنِ همه چیز. همه چیز؟ بله همه چیز. خانه ها چی؟ از دم پخشِ زمین. درخت ها؟ پا در هوا. گاوها و گوسفندها؟ رمیده و ... ادامه متن »

روز چهارده آذر نود و پنج اتفاق افتاد

  (یک داستان واقعی از زندگی محمد نوری زاد) یک: نه ساله بودم که پدر و مادرم بار و بندیلِ مختصر خود را بستند و دست من و خواهرم را گرفتند و رسماً از روستا کوچیدیم به شهر. پدرم روزها تا دم غروب به کارگری می رفت و مادر و خواهرم در خانه بودند و این تنها من بودم که ... ادامه متن »

از محمد نوری زاد به شیخ احمد منتظری

  یک: جنس تنهایی این روزهای شما همانند جنس تنهاییِ نرگس محمدی ست. و همانند تنهایی دکتر محمد ملکی. وهمانند تنهاییِ میلیون ها ایرانیِ بُهت زده ای که بدستِ هم لباسانِ شما لهیده شده اند اما بناچار با یکجور “فرسوده شدن مذهبی” به همزیستی رسیده اند. هموطنان شما بچشم خود دیده اند و بدین باور رسیده اند که تا به ... ادامه متن »

تو امضاء کن من سانتریفیوژ برات می خرم

  یک: تاج و عمامه امروز فیلمی دیدم کوتاه و متعلق به اواخر سال پنجاه و هفت یا اوایل پنجاه و هشت. در این فیلم خبرنگاری از بانوان در باره ی رژیم دلخواهشان می پرسد. یک بانوی چادری که سخت منقلب است، می گوید: ما همون شاه را می خواهیم. و ادامه می دهد: عمامه ما را بیچاره می کند. ... ادامه متن »

سخنرانی با سماجت + فیلم مصاحبه با داریوش فروهر

  یک: موسوی اردبیلی و خوابِ خونین! دیروز آقای خامنه ای به عیادت آقای موسوی اردبیلی رفت که بیهوش است و همچون اسلاف انقلابی اش مهدوی کنی و واعظ طبسی، به کمک پزشکان و دستگاه های کمیاب، پنجه بر تارو پودِ این دنیا می کشد تا صباحی دیگر بماند. اما راهی که وی در آن پای نهاده، بازگشت ناپذیر است. ... ادامه متن »

بر مزار مادر

  یک: بانوی چریک (عکس چهار) این بانویی که در آرامگاه اشرافیِ امام خمینی آرام گرفته، خانم مرضیه دباغ است. بانویی که از دوران جوانی، زندگیِ چریکی و پر اضطراب را بر زندگیِ آرام و بی دغدغه ترجیح داد و در همه حال چشم به دهان و راه امامش داشت و با امامش به پایان راه رسید و در کنار ... ادامه متن »

خون بالا می آورند

  یک: سوز زندان خبردار شدم که در بند هشت زندان اوین، علی شریعتی در چهل و هشت ساعت گذشته پنج بار از شدت ضعف ناشی از اعتصاب غذا غش کرده و از حال رفته است. رجبیان، خون بالا می آورد. آرش صادقی بشدت به ضعف افتاده و حتماً نیز محمد علی طاهری حال خوبی ندارد. مگر نه این که ... ادامه متن »

یافتم یافتم !

  یک: قوانین یک کشور، بخش نامه های یک حزب، تکالیفِ یک مرام، و احکام یک دین، باید و حتماً همعرض و همسطح با حوائجِ همگانِ مردم باشد. وگرنه اگر مرامی بخواهد به اهل خویش بچشم نورچشمی بنگرد، حتماً از چشم سایرین خواهد افتاد و همو، برای قبولاندنِ محکماتِ خود، راهی جز زور و خشم و شمشیر نخواهد داشت. دو: ... ادامه متن »

“بابا” بقلم دخترش

  اشاره: دو هفته ی پیش این تابلو را از چهره ی دخترم کشیدم و تقدیمش کردم. دیدم برای دوستانش از “بابا” نوشته. نوشته اش را با اجازه ی خودش در زیر می آورم: ليلى گلستان در جايى درباره ى پدرش ميگويد: “ابراهيم گلستان آش درهم جوش خوشمزه ايست پر از سبزيهاى معطر، سير داغ، نعناى داغ، كشك و زعفران، ... ادامه متن »

141 queries in 2671 seconds.