سر تیتر خبرها

سری که درد می کند….

  دوشنبه صبح رفتم جلوی کانون وکلا و در آنجا بودم تا ساعت دوازده. خانم ستوده و شیربانو و آقای نعمتی و مردِ” گاندی در درون ” نیز بودند. خیلی ها آمدند و رفتند. یکی به نقد و جمعی به همدلی، و جوانِ راننده ای به فحاشی. پرچمی که بر دوش داشتم، در یک سو عکسِ ستار بهشتی را در ... ادامه متن »

روزهای زوج – کانون وکلا

  من مثل سابق، روزهای زوج از ساعت ده تا دوازده و در اعتراض به سپاه پاسداران – که اموالم را سه سال و نیم پیش برداشته و برده و پس نمی دهد – جلوی کانون وکلا خواهم ایستاد. خیال داشتم بعد از نمایشگاه به سفر بروم. و در سفر، به دزدی های ملی و مملکتیِ جماعتی از سرداران سپاه ... ادامه متن »

زیباترین تابلوی نمایشگاه: لبخندِ مردمی که سال ها نخندیده اند.

من همچنان عکس هایی از روز پایانیِ نمایشگاه دارم که امکان انتشارشان فراهم نشده. شاید بعدها به مناسبتی از آنها بهره بردم. اکنون اما به همین چند تا اکتفا می کنم. اگر اینترنتِ مرا سرعتی بود، حتما زیر هر عکس شرحی می نگارم. سپاس از همه ی شما عزیزان که مرا به جمع خود راه دادید و با من سخن ... ادامه متن »

روز پایانی – اشک ها و لبخندها

یک زن و شوهر خوزستانی از صبح آمده بودند با دختر چهار سال و نیم شان روشیا. اهل سربندر بودند. و تا عصر در همان حوالی مانده بودند تا هم به نمایشگاه پای نهند و هم بر قلب من. مردی نیز که هم سن خودم بود، از ساری آمده بود با ایده ای خاص. دبیر آموزش و پرورش بود. پسر ... ادامه متن »

روز پایانی – روز امیر انتظام

  شلوغی را شما با عشق بیامیزید. هر که آمده بود به نمایشگاه، نسبتی با عشق داشت. حتی مأموران اطلاعات و سپاه که در میان ما بودند و من در میان جمع مفصل با آنان صحبت کردم و گفتم: بدانید که جامعه ی بی روزن، در مجاورتِ پکیدن است. مردم از هر کجا آمده بودند. و ما برای هر که ... ادامه متن »

امروز، روزِ پایانیِ نمایشگاه

یک: صبح جمعه با خانم محتشمی پور تماس گرفتم و گفتم: چشمتان روشن. وقت تنگ بود، گوشی را داد به دست همسرش: سید مصطفی تاج زاده. چه روحیه ای دارند این زن و مرد. زن و شوهری که بساط دستگاههای امنیتی را سخت به ارتعاش انداخته اند با پایداری اشان. جوری که خم به ابرو نیاورده اند از جفاهایی که ... ادامه متن »

روز هفتم را بیا و تماشا کن.

شلوغیِ مطبوعِ این روزهای نمایشگاه، مرا به عالمی می کشاند که در آن جز سپاس هیچ نیست. تعدادی از عکس ها را همینجا منتشر می کنم. بیشتر عکس ها بماند برای ساعتی بعد. غوغای اختتامیه ی نمایشگاه را اگر مشتاق تماشایید، جمعه از ساعت چهار تا هشت شب به نشانی زیر بیایید: خیابان کارگر- بالاتر از میدان انقلاب – بالاتر ... ادامه متن »

روز ششم، همچنان با برکت

  یک: صبح با همسر سهیل عربی تماس گرفتم و به وی گفتم از هیچ مهراس که اندکی غفلت می تواند فاجعه به بار بیاورد. من و دوستانم در لگام حتماً به حکم طنزِ اعدام این جوان خواهیم پرداخت و اجازه نخواهیم داد با این اعدام های کور، آب خوش از گلوی آیت الله های اسلامی پایین برود. می گویم: ... ادامه متن »

من هنوز زنده ام!

  دیروز صبح ساعت ده، در راه بندانِ میدان توحید توقف کرده بودم. یک کامیونِ ترمز بریده با سرعت از پی آمد و محکم به اتومبیل من کوفت. سرم به ستون اتاق خورد و بیهوش شدم. پانزده دقیقه ی بعد وقتی به هوش آمدم پلیس ها آمده بودند و مأموران اورژانس نیز. کامیونِ زباله بعد از درهم کوفتن اتومبیل من، ... ادامه متن »

ش مثل شـلوغ

  روز پنجم روز قشنگی بود. جوری که فضای کوچک نمایشگاه، از جمعیت و نشاط سرشار بود و از برکت: پر بار. من با چه واژگانی سپاس می گفتم از پیرمرد شاعر و تیز نگری که صبح زود از خمین آمده بود و پرسان پرسان خود را به نمایشگاه رسانده بود و تا ساعت چهار عصر در همان حوالی پرسه ... ادامه متن »

335 queries in 2616 seconds.