سر تیتر خبرها

اعترافوندن!

یک: چندی پیش رفتم بابل. با همسر و دخترم. تا به سهم خود از ” کمیل نظافتی” تشکر کنم. کمیل، این طلبه ی جوان و لاغر و چهل کیلویی، کاری کرده بود کارستان. بی آنکه هیاهویی بپا کند، یکی از کلیه هایش را داده بود به پسرک خردسال و بی نشانی به اسم سجاد. طلبه ی جوان با آن که ... ادامه متن »

تازه ترین فتوای آیت الله محمد نوری زاد

پرسش: حضرت آیت الله نوری زاد سلام. نظر شما در باره ی سربازی نرفتن طلاب علوم دینی چیست؟ پاسخ: سلام به شما هموطن گرامی. طلاب علوم دینی در یک کشور غیر اسلامی فرقی با دیگران ندارند. در یک کشور اسلامی اما، هم باید نسبت به سایرین زحمتِ بیشتری بکشند، و هم انتظارات کمتری داشته باشند تا درستی گفتار و کردارشان ... ادامه متن »

سفر به ایلام

یک: چندی دیگر من بر زمین سحر انگیز ایلام بوسه خواهم زد. و به آسمان انسانی اش سلام خواهم گفت. در ایلام، به محضر شهدا و جانبازان و سلحشوران ابراز خاکساری و ادب و دوستی خواهم کرد. زنگ درِ خانه ی نام آوران و خردمندان ایلامی را به صدا در خواهم آورد، و در پیشگاه آنان به رسم شاگردی و ... ادامه متن »

بلـوغ

یک: سفینه ی هسته ای شدنِ این نظام آخوندی، و سرداران فربه ی آنان، در یک چنین سرانجامی به گِل تپید. که این خسارت عظما همچنان ادامه دارد و مردمان ما حالا حالاها باید گرداگردِ سفره ی این نکبتِ فراگیر جلوس فرمایند و از مأکولات نکبتی اش تناول کنند. البته من نیز همپای مردمان بی نوایمان خوشحالم و شادمان. که ... ادامه متن »

آخوند و سانتریفیوژ!

  یکی می گفت: مردم ایران بکنار، بدبخت سانترفیوژهایی که اسمشان افتاده به دهان آخوندهای حاکم بر ایران. آخر آخوند کجا و سانتریفیوژ کجا؟ اساساً آخوند کجا و مملکت داری کجا؟ من اما باورم بر این است: هر آخوندی که بختک گون بر سر دستگاهی خیمه خوابانده و کمترین نسبتی و لیاقتی با آن دستگاه ندارد، حتماً به بشریت و ... ادامه متن »

کور باشم اگر که نبینم!

یک: چندی پیش جمعی از هموطنانمان در اروپا از من خواستند پیامی تصویری برایشان ارسال کنم. آنان در باب چند و چون حقوق بشر در ایران فعالیت می کنند. نشستم و مختصری با آنان سخن گفتم. شاید این فیلم را دیدید و بخود فرمودید: به دیدنش می ارزید. دو: دیروز جمعه، نزدیکی های ظهر بود که رفتم به دیدن ” ... ادامه متن »

آسمانی به اسمِ “حکیمه شکری”

یک: همین دوشنبه ای که گذشت، با دکتر ملکی رفتیم جلوی کانون وکلا. باران می بارید. بانو نسرین ستوده، چون همیشه، به اعتراض ایستاده بود و تابلویی بالا گرفته بود. آسمان چه مشفقانه اشک شوق می بارید. دو: قرار بود دیروز – سه شنبه – چه آسمان اشک شوق ببارد و چه نبارد با جمعی از دوستان برویم جلوی زندان ... ادامه متن »

دوازده سال زندان بجـرم بهایی بودن!

یک: اتومبیل خودم از کار افتاده بود و نیازمند تعمیر بود. با یک اتومبیل کرایه رفتم به سمتِ خانه ی دکتر محمد ملکی که با وی قرار داشتم برای ساعت ده صبح. در راه، سرِ صحبت وا شد و راننده، مرا به گوشه ای از هزارتوی زندگی اش راه داد. گفت: سابقاً سپاهی بودم. در سالهای دور با سر و ... ادامه متن »

در گـور لـرزیدن

یک: می گویم: ما اگر عُرضه ی ساختن و شکوفاندن نداریم، در ویران کردن و پژمراندن اما استادیم. یادم هست در یکی از نوشته های اخیر خود به رهبر- آن روزها که داعشیان بی رقیب پیش می تاختند – از ورود ناگزیر سرداران سپاه به جنگِ با داعش سخن گفتم. درهمان نوشته رهبر را از پای نهادن بر تخته ی ... ادامه متن »

لرزه بر اندام آسمانی

دیروز رفتم منزل ” رویین عطوفت”. این مرد ترک زبانِ شیرین سخنی که از لبخندها و هیاهوهای انسانی اش جز اراده ی ادب و انسانیت بر نمی جوشد. رویین اکنون در زندان است. در اوین. درجایی که جای خواب ندارد. بسیاری از زندانیان، پهلو به پهلو، در راهروها و دمِ دستشویی ها و هر کجا که بشود دراز کشید، خود ... ادامه متن »

213 queries in 2477 seconds.