سر تیتر خبرها

سرطانِ امید

  در اسفندِ گذشته، دوبار رفتم بیمارستان طالقانی برای دیدنِ امید کوکبی. از آن دو دیدار- بنا به خواست خودش – نه چیزی نوشتم ونه عکسی منتشر کردم. در آن دو دیدار، وقتی امید حرف می زد، نبوغ را می دیدم که جاری می شود، ادب را می دیدم که بار می دهد، و جوانی را می دیدم که سر ... ادامه متن »

شاید تا مدتی ننوشتم

  یک: از یکسال پیش تاکنون، بیماری از یکسوی و کهنسالی از دیگر سوی با من آمیخته اند. من در این یکسال با درد زیسته ام. صبح ها با درد چشم گشوده ام و روز را با درد سپری کرده ام و از درد بخود پیچیده ام و با همان درد نیز خسته بخواب رفته ام. دلیل طولانی شدن دردی ... ادامه متن »

ای خدا، ای فلک، ای طبیعت

  گرچه خود می دانم در این نوشته سخن به گزاف رانده ام و آرزویِ فقیرانه ی خود را بر طبق نهاده ام اما چه باک از در میان گذاردنش با شما؟ اجازه بدهید سخن پایانی ام را همینجا در ابتدا بگویم. این که: من از شما از خودم از مسئولین از روحانیان از رهبر از سرداران از آسیب دیدگان ... ادامه متن »

امامرود

  یک: حضرت آیت الله سید محمد حسینی شاهرودی – متولد نجف و مرجع شیعه و ساکن قم، از قم راه می افتد و می رود به کردستان و درهمانجا برای نمایندگی مجلس خبرگان اسم می نویسد. که یعنی بشود نماینده ی مردم کردستان در مجلس خبرگان رهبری. خب، استانی که به سُنی بودن معروف است چرا باید وی را ... ادامه متن »

هراَژگاه

  رژه رفتن و پای نهادنِ جمعی از آخوندها بر اسم و پرچم آمریکا و طلب مرگ برای آمریکا، یک پارادوکسِ منقلی است. یعنی صحنه ای را تصور کنید از جمعی که نشسته اند پای منقل و مشغولِ حال و حول اند و برای خام کردن و خوشایندِ معترضان و متعجبان، هراژگاه می پرانند: مرگ براعتیاد! سایت: nurizad.info اینستاگرام: mohammadnourizad ... ادامه متن »

به رسمِ ادب

  ادب را چارچوبی است برآمده از خویِ خردمندانه ی آدمیان. شاید این چارچوب، بزرگترین فصل مشترکِ انسان ها باشد در هرکجا و درهرعصر. یکی از استوانه هایِ این چارچوب این است که: ای انسان، در جایی قرار بگیر که در خورندِ توست. و شایسته ی دارایی های فردی ات. از علم تا تخصص تا اخلاق تا فن تا هنر. ... ادامه متن »

بخاطرِ یک مشت استخوان

  یک: کوبیدم رفتم رباط کریم برای دیدنِ بانو گوهرعشقی. روز را چگونه می گذرانی؟ با ستار. بله با ستار. برنامه ی روزانه اش به یکجور خسته خواریِ خود خواسته می ماند. هر روز ششِ صبح هفتِ صبح پای پیاده راه می افتد و می رود قبرستان و زنگ می زند و متصدی گورستان را بیدار می کند. کیه؟ متصدیِ ... ادامه متن »

سنگ آسیاب

  نوشتنِ همینجوری، مثل هوار کشیدن، دمِ دست و شدنی است. آهنگِ یک نوشته اما هرچه آراسته تر، گوش نوازتر. وهرچه خام تر، گوش خراش تر. نوشتن، غلتیدن دو سنگ آسیاب است برهم. که در این گرداگرد بجای گندم، کلمه ها صیقل می خورند. خود نویسنده نیز در این میان، می فرساید سخت. جوری که یک نویسنده اصلاً از نوشتنش ... ادامه متن »

زیرخاکی ها

  مادر لطفی را پیش از این ندیده بودم. پیرزنی ویلیچری که بر لبه ی تخت خود نشسته بود و کم سخن می گفت و مدام اما خنده بر لب داشت. این بانو، از سال شصت وهفت تا همین دو سال پیش که پاهایش نای رفتن داشت، هم سخنگوی خاورانی ها بود و هم غمخوارشان و هم پیگیرِ کارهایشان و ... ادامه متن »

کلید واژه ی خنجری!

  یک: دیشب رفتم به تماشای فیلم سینمایی ” ابد و یک روز” اثر چشمگیر جناب سعید روستایی . پیشنهاد می کنم اگر این فیلم را ندیده اید حتما برای دیدنش وقت بگذارید و تماشایش کنید. اثری است سترگ و بسیار هوشمندانه از کارگردانی بسیار جوان. فیلم گرچه بظاهر سیاه و تلخ و برگرفته از زندگی آدمهای فقیر و درمانده ... ادامه متن »

128 queries in 2209 seconds.