سر تیتر خبرها

دریغ از تو که بروی!

  همه ی ما می رویم و این دنیا را به دیگرانی وا می نهیم که آنان نیز خواهند رفت یک به یک. اما دریغ از تو که بروی و “جنتی” بماند. تو بروی و عتیقه هایی چون علم الهدی و خاتمی، و قاتلانی چون شیخ علی فلاحیان و شیخ مصطفی پورمحمدی و شیخ روح الله حسینیان بمانند. دریغ از ... ادامه متن »

اگر که غیرتی مانده هنوز!

  من هرگز باورم بر این نیست که در داستان حمله به سفارت عربستان، یک جماعت شیدای رهبر و مزد بگیر سپاه، با کشور آن کردند که حالا حالاها باید از کیسه ی مردم برداشت و خسارتهای عظمایی را ترمیم کرد که جز بلاهت، باعث و بانی اش نیست. نخیر، من باور ندارم جماعتی از شیدایانِ بی خرد، “همینجوری” از ... ادامه متن »

فقیهی که فرو افتاد!

  یک: آقایان خمینی و خامنه ای، درست از مجاورتِ همه ی فرصت ها و خوبی ها و درخشندگی ها و نیکبختی هایی که دمِ دستشان بود و می شد با فرو شدن به اقیانوسِ آن همه فرصتِ کم نظیر، باردیگر سر به زانوی انسانیت نهاد و همه ی جهانیان را بدینسوی فرا خواند، ترجیح دادند همه ی آن فرصت ... ادامه متن »

بدون پسرم هرگز!

  یک: همین که در زندان اوین از آقای نعمتی نوار قلب می گیرند و از اوضاع ناجور قلبش مطمئن می شوند، می فرستندش بیمارستان. در بیمارستان، او را با پا بند و دستبند، به تخت می بندند تا مبادا پای بفرار بگذارد لابد. از زندان که بیرون می آید، مستقیم می رود بیمارستان و قلبش را عمل می کند. ... ادامه متن »

چرا به این بانو گواهینامه نمی دهند؟

  یک: میلاد پیامبر اسلام و میلاد مسیح و میلاد خوبی ها و نیکی ها و لبخندها را به هموطنان مسلمان و مسیحی ام تبریک می گویم. شاید روز سوم یا چهارم نمایشگاه بود که در یکی از گزارش های روزانه ی خود نوشتم: خیال دارم در اختتامیه ی نمایشگاه، از عاشقانه ترین نقاشی ام رو نمایی کنم. و این ... ادامه متن »

فیلم کوتاهی از نمایشگاه نقاشی های نوری زاد (رونمایی)

  روز پایانیِ نمایشگاه، روزِ رونمایی از عاشقانه ترین نقاشیِ من نیز بود. عزیزان بسیاری خود را به نمایشگاه رسانده بودند تا هم به من هم به خودشان هم به دیگران بگویند: چرا باید برای عاشق شدن از کسی اجازه گرفت؟ این فیلم کوتاه را ببینید و در مراسم رونمایی از عاشقانه ترین نقاشیِ من شرکت کنید. پوزش اگر تصاویر ... ادامه متن »

روز پایانیِ نمایشگاه، و رونمایی از عشق!

  من دیشب که شبِ پایانیِ نمایشگاه نقاشی های عاشقانه ام بود، از عاشقانه ترین تابلوی خود، رو نمایی کردم. این بگویم که من برای روزِ پایانی هیچ فرد مشخصی را به آمدن دعوت نکرده بودم. بجز همان نوشته هایی که همیشه همگان را برای آمدن به نمایشگاه فرا می خواندم. جایتان خالی، بسیاری اما آمده بودند. جوری که عده ... ادامه متن »

روزهای هفتم و هشتم، قاتل ها و پخمه ها به پیش!

  روز هفتم، افقِ مطلوب جنتی! یک: همین تابستان گذشته بود که با دکتر ملکی و دو نفر از دوستان رفتیم کلاچای و از آنجا رفتیم به روستای بی بالان. در بی بالان، خود را به مراسم ترحیم معلمی رساندیم که پسرش – کیوان دامن افشان – به ضرب ضربه ی شعبون بی مخ های معروف – در سال 88 ... ادامه متن »

روز ششم، رونمایی از عاشقانه ترین اثر در روز جمعه

  یک: من در همین روز جمعه که روزِ پایانیِ نمایشگاه است، از عاشقانه ترین تابلوی نقاشی ام رونمایی می کنم. این اثر، خط خطیِ یک کودک عاشق است. اگر آمدید، و اگر پرده از جمال مبارک این اثر پس راندم، مطلقاً در آن خیره مشوید تا مگر ردّی از هنر در آن بجویید. راستی، یک خط خطی مگر عاشقانه ... ادامه متن »

روز پنجم نمایشگاه و: فروند!

  یک: بخود قبولانده ام که اگر در روز تنها یک نفر – آری یک نفر – به تماشای تابلوهای من بیاید، من بدانچه که اراده ی انجامش را داشته ام رسیده ام. چرا؟ برای این که باید به بعضی ها بفهمانیم: شما حق ندارید یک ایرانی را از حقوق بایسته و بدیهی اش باز بدارید. شما حق ندارید به ... ادامه متن »

156 queries in 1297 seconds.