سر تیتر خبرها

من سعید زینالی هستم ( داستان ربودنِ نوری زاد)

  یک: در روز روشن مرا مثل یک شکارِ از نفس افتاده به دندان می کشیدند. مأموران قرارگاه ثارالله از یکطرف، و مأموران وزارت اطلاعات از طرف دیگر. افتاده بودند بجان هم بدجوری. کار بالا گرفته بود تا هفت تیر کشیِ اساسی! صبح می رفتم پیِ دکتر ملکی که با هم برویم جلوی دفتر مرکزی دنا. همین که از خانه ... ادامه متن »

مارا از هم پاشیدند امروز!

  یک: سه شنبه ای که گذشت، دعوت شدم به سرای قلم. دکتر مهدی خزعلی تماس گرفت که بیا و پانزده دقیقه صحبت کن در باره ی ریا و زهد فروشی که در اشعار حافظ فراوان است. خودش غزل بیستم حافظ را به بسط می نشست و قرار بود ریا و زهد فروشی همان غزل را برای من باقی گذارد. ... ادامه متن »

ما هم در سر رؤیایی داریم (بقلم: دکتر محمد ملکی)

  تقدیم به اصحاب شنبه ها و دوشنبه ها بسم الحق رنگ چهره اش سیاه بود اما اندیشه ای داشت به سپیدی گل یاس، او یک سیاه پوست امریکایی بود که یک (رویا) داشت و در یکی از معروف ترین سخنرانیهایش گفت ( من یک رویا دارم ) ( I have a dream ) این رویا به ثمر رسیدن جنبش ... ادامه متن »

واس ماس

  یک: شنیده ام یکی رفته و ماجرای ایستادن های معترضانه ی ما جلوی ساختمان دنا را به اطلاع جناب شیخ محمد یزدی رسانده و وی در پاسخ پوزخندی زده و گفته: کارخانه ی دنا که چیزی نیست کل مملکت مال ماست. من به درستی و نادرستیِ این خبر کاری ندارم. که آیا شیخ محمد یک چنین چیزی گفته یا ... ادامه متن »

مالیخولیا

  یک: دیروز شنبه روزی سراسیمه بود برای سرهنگ. که دوستان ما را از جلوی اوین کوچاند و تا مرا دید که از دور به سمت آنان می روم، با قدمهای بلند به طرف من آمد و در راه با دستش اشاره کرد که نیا بل برو. من اما نرفته بودم که به یک اشاره و اخم سرهنگ بازگردم. گفت: ... ادامه متن »

ای یارم بیا + فیلم

  یک: دیروز که دوشنبه بود، از دو طرفِ دعوا در جلوی ساختمان دزدیده شده ی ” دنا “، ما چند نفر بودیم اما دزدان دنا نبودند. ما به اعتراض در آنجا ایستاده بودیم، اما دزدان در خانه های گرم خود غلت می زدند و حضرتِ سپاه نیز امنیت شان را تأمین می کرد که مبادا یکی زنگ درِ خانه ... ادامه متن »

شمارش معکـوس + فیلم (اعتـراض حق ماست)

  یک: امروز شنبه زودتر از همه رفتم اوین. پلیس ها منتظر بودند. یک ستوان جوان در حالی که لقمه ی صبحانه اش را تا نیمه در دهان داشت جلو دوید که: نمی توانی بروی بالا. گفتم: فرض کن می خواهم بروم دادسرا. گفت: بی خود می کنی. ستوان دیگری آمد و بی معطلی یقه ام را گرفت و چند ... ادامه متن »

داستان نفوذ

  می گویم: هر نفوذی به منفذی محتاج است. و در این سی و هفت سالِ هدر شده، شما بگو چه منفذی گل و گشادتر از دروازه ی ملایانی که با همه ی سراسیمگی ها و گرسنگی های تاریخی شان ناگهان صاحب اختیار این مملکت شده اند، و سردارانی که با همه ی سادگی ها و آسیب ها و بی ... ادامه متن »

مادر و دیگر هیچ!

  “فرحِ بخشی” همان بانویی است که جلوی اوین و جلوی دنا عکس پسرش امین را بالا می گرفت و فریاد می کشید: ای سپاه، از من بترس! و می خروشید: اوین رو ویران می کنم، امین رو آزاد می کنم. و نعره می زد: آذربایجان اویاخدی، ننه بالایا دایاخدی. فریادهای این مادر، و نترسیدن های این مادر، همین امروز ... ادامه متن »

نمایندگان مجلس و منفور ترین کلمات

  یک: دیروز ساعت هشت صبح روز دوشنبه یازده آبان، دکتر ملکی زنگ زد و گفت: باران می بارد. برویم دنا یا نه؟ و گفت: هوا سرد است و ای بسا مردم سرما بخورند. گفتم: برویم آقای دکتر. از این به بعد زمستان است و فصل سرما و یخبندان و بارش برف. دکتر با بزرگواری سخن مرا پذیرفت. و خود ... ادامه متن »

121 queries in 3186 seconds.