سر تیتر خبرها

بیا و مرا بگیر!

  یک: کوله بدوش و پرچم بدست از شیب اوین بالا می رفتم که دکتر علیزاده ی طباطبایی را دیدم که از پله ها پایین می آید. ایستادیم به صحبت. من وی را انسانی درستکار و شایسته می دانم. وکیلی کاردان و کارفهم که تا هرکجا که مقدورش بوده در واگشاییِ گره های کور قضایی برای متهمان و زندانیان تلاش ... ادامه متن »

جاده ی یکطرفه!

  یک: من با حضور شبانه روزی ام در مقابل زندان اوین، به راهی یکسویه پای نهاده ام. راهی که جز پایداری از من نمی خواهد. انتهایش هرچه می خواهد باشد. شاید یک روز آدم عاقلی در سپاه پیدا شد و مرا صدا زد و گفت: بیا، این دو خواسته ی بدیهی و قانونی و دمِ دستی ات. و همان ... ادامه متن »

زدم به سیمِ آخر!

  یک: مرا چاره ای نمانده جز این که برای واخواهی خواسته های شخصی و قانونی ام، صورت به سیلیِ حادثه ها بسپرم. مرا چاره ای نمانده جز این که برای رساندنِ صدایِ خراش خورده ام به همگان، از نردبانِ حادثه ها بالا بروم و از همان بالا داد بزنم: آهای ای همه ی آنانی که بر برج های بلند ... ادامه متن »

خبری در راه است!

  اگر زنده ماندم، همین امشب خبری را با شما در میان خواهم نهاد. گوش به زنگ باشید. باشد؟ سایت: nurizad.info اینستاگرام: mohammadnourizad تلگرام: telegram.me/MohammadNoorizad ایمیل: mnourizaad@gmail.com محمد نوری زاد بیست و هشتم بهمن نود و چهار – تهران ادامه متن »

پف سیاسی

  روز 23 بهمن روز پرباری بود. صبحش با دکتر ملکی رفتیم سر مزار محمد مختاری که این جوان ناشکفته در بهمن 89 بضرب گلوله ی برادران از پای درآمد و به جمع شهدای جنبش پیوست. برادران در اطراف، ما را دوره کرده بودند. با این خط و نشان که: مبادا آقای مختاری یکی مثل نوری زاد سر مزار صحبت ... ادامه متن »

جمعه های بی خیالی

  الف: این نوشته ی مرا حتماً و خط به خط بخوانید که خبرهای خوبی در آن جای داده ام. امروز که سه شنبه بیستم بهمن باشد، دوستانِ اِوینی و دناییِ ما دادگاه داشتند. هجده نفری می شدند. با دکتر ملکی رفتیم و از ابتدا که یک به یک آمدند و به داخل رفتنند تا زمانی که از دادگاه بیرون ... ادامه متن »

بادیگارد

  یک: بیست متر پارچه ی نارنجی خریدم و از آن هشت “تن پوشِ رفتگری” بیرون کشیدم و با خط خوشِ نستعلیق روی تک تک شان نوشتم: آشغال ها را جارو کنیم! یا نوشتم: آشغال ها زندگی ما را آلوده می کنند. یا نوشتم: ما آشغال ها را دوست نداریم. با این که دیده بودیم مأموران پلیس و مأموران لباس ... ادامه متن »

پُف کردن به ابرها

  امروز پیش از ما، برادران آمده بودند سرِ قرار. و تا ما را دیدند با کیسه های آشغال و دستکش و تن پوش های نارنجی شکل، به تکاپو در افتادند. دیدم دکتر ملکی را سوار اتومبیل شان کرده اند. رفتم جلو و در اتومبیل را باز کردم و دکتر را به بیرون آمدن فرا خواندم. بیرون آمد. اما ریختند ... ادامه متن »

همه با هم: آشغال ها را بروبیم!

  یک: روز جمعه شانزده بهمن، ساعت ده صبح، ضلع شمالی چهار راه پارک وی، مقابل آتش نشانی، چشم به راه شماییم. دوستی برای من نوشته بود: از دزفول می آیم و با شما همراهی خواهم کرد. می گویم: نگران “برادران” نباشید. ما مگر قرار است چه بکنیم که بخواهند مزاحم ما باشند؟ ما محیط زیست خود را – برخلاف ... ادامه متن »

کیسه های بنفش زباله

  یک: با دوستان قرار گذاشتیم دوشنبه هایِ آشغال روبی را به جمعه ها منتقل کنیم. چرا که جمعی از مشتاقان می گفتند دوشنبه ها ما سرِ کاریم و نمی توانیم در این حرکتِ شایسته شرکت کنیم. پس همین جمعه ای که در راه است دومین روز آشغال روبیِ ما خواهد بود. از کجا شروع می کنیم؟ ضلع شمالیِ چهار ... ادامه متن »

116 queries in 1707 seconds.