سر تیتر خبرها

همه کارم زخودکامی به بدنامی کشید آخر!

  دوستانی آمده بودند به اصرار و اصرار و اصرار که: بیا و دست بکش از این جنون و خودسوزی! و من مصرانه می گفتم: سپاس، اما هستم. تا این که پلیس آمد. با آن سروان یا سرگرد لباس شخصی که گوش هایش شکسته در کشتی. نیامده شروع کرد به جار و جنجال و کش و قوس و رفت سراغ ... ادامه متن »

بهترین خوراکِ اسراییل و روس!

  یک: وفات بانو فاطمه ی زهرا را به شیعیان ایران و جهان تسلیت می گویم. با این اشاره که من هرگز داستان شهادت و پهلو شکستنِ وی را باور ندارم و همه ی این قصه ها را خرافه و دروغی ناجوانمردانه می دانم برای روفتنِ جیبِ شیعیانِ بدبختِ تاریخ توسط ملایان و بازار گرمیِ حاکمان برای اختلاف افکنی و ... ادامه متن »

ده سال دیگه، ولایتِ فقیه کیلویی چنده!

  یک: گفت: ده سال دیگر که تمامیِ منابعِ آبیِ کشور تمام شد، حالا هی بگو پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد. گفت: ولایت فقیه یعنی قحطی. یعنی تحقیر. یعنی به زانو در انداختن ملتی پیشِ پایِ بی خردی. گفتم: درست می گویید: ذره ای اگر خردمندی در این بختک های اساطیری بود، لااقل مثل یوسف ... ادامه متن »

من غریبم تو غریب

  یک: نوشته ی تابلو را از این رو به آن رو تغییردادم. جوری که تا دیروزش سخن از دزدان سپاه بود، این بار اما پای دوستان سپاه را پیش آودم. که یعنی اگر اموال و گذرنامه ی مرا دزدان سپاه برده اند، دوستانِ سپاه بازم گردانند. این سخنِ همیشگیِ من است که در هرکجای آلوده به مفسده، دوستان و ... ادامه متن »

پوسترِ شاه و فرح!

  یک: جوان، پالتویی بلند و مشکی به تن داشت. و انگار که شب را در راه بوده باشد، ژولیده و نامرتب می نمود. تسبیحی را همینجوری در میان انگشتانش بازی می داد. بقول خودش: ظاهرسازی کرده بود با همین تسبیح برای رد گم کردن. از مشهد به تهران آمده بود. پُر بود از پرسش. جوری که آن همه پرسشِ ... ادامه متن »

به یاد مصدق

  یک: با دکتر ملکی و مادر سعید زینالی و مادر مصطفی کریم بیگی و آقای نعمتی رفتیم احمدآباد مصدق. پیش ترش نوشته بودم برای برادران که: ما داریم می آییم و این هم لیست غذاهایی که دوست داریم برایمان تهیه کنید. حتی نوشتم: پولش از خودمان. سرِ سه راهی احمد آباد، هم ماشین های پلیس بود هم ماشین های ... ادامه متن »

حضرت استاد، از پشت بچه ی مردم بفرمایید پایین!

  یک: چهارشنبه، مینی بوس ها ردیف پشتِ سرهم در صفِ هماهنگی بودند برای بیرون زدن از زندان و بدادگاه بردنِ زندانیان. بهمین خاطر، باید مأموران و بازجوها و کارکنان و اتومبیل هایشان برای داخل شدن صبر می کردند. حضورِ من در پنج قدمیِ درِ بزرگ، مأموران سپاه و اطلاعات را می آزرد. مجبور بودند صورت بگردانند و به بهانه ... ادامه متن »

دزدان سپاه، دزدان “دو الف”

  یک: مردی که کاپشن رنگینی به تن داشت و کمی تپل بود و سی و پنج ساله می نمود، تا رسیدم مقابل زندان اوین، در آمد که: کجایی پس؟ ده دقیقه است که منتظرت هستم. بقول خودش، پنج سال و دوماه همینجا در اوین زندانی بوده. گرچه جرمش مالی بود اما خودش را یکپا سیاسی می دانست و از ... ادامه متن »

چلوکباب زعفرانی!

  یک: بر قله ی ورودی زندان اوین قدم می زنم. یک ون سر می رسد. سربازان با دستبندها و پابندهایی که در دست می رقصانند، پیاده می شوند. حالا نوبت زندانیان است. همه که پیاده می شوند، “واکر”ی بیرون داده می شود. و بعد، سربازی را می بینم که زیر بغل پیرمردی فرتوت را گرفته و پیاده اش می ... ادامه متن »

من درد مشترکم

  یک: هرازگاه از من می پرسند نظرت در باره ی انتخابات چیست؟ من پیش تر در مصاحبه ای با صدای آمریکا، و در نقطه ی مقابل آقای دکتر مهدی خزعلی که موافق انتخابات است، دلایل مخالفتم را گفته ام. دیروز صبح بانویی دمِ ورودیِ زندان اوین، همین را از من پرسید. که: رأی بدهیم یا ندهیم؟ و اگر نه، ... ادامه متن »

141 queries in 1541 seconds.