سر تیتر خبرها

سنگ آسیاب

  نوشتنِ همینجوری، مثل هوار کشیدن، دمِ دست و شدنی است. آهنگِ یک نوشته اما هرچه آراسته تر، گوش نوازتر. وهرچه خام تر، گوش خراش تر. نوشتن، غلتیدن دو سنگ آسیاب است برهم. که در این گرداگرد بجای گندم، کلمه ها صیقل می خورند. خود نویسنده نیز در این میان، می فرساید سخت. جوری که یک نویسنده اصلاً از نوشتنش ... ادامه متن »

زیرخاکی ها

  مادر لطفی را پیش از این ندیده بودم. پیرزنی ویلیچری که بر لبه ی تخت خود نشسته بود و کم سخن می گفت و مدام اما خنده بر لب داشت. این بانو، از سال شصت وهفت تا همین دو سال پیش که پاهایش نای رفتن داشت، هم سخنگوی خاورانی ها بود و هم غمخوارشان و هم پیگیرِ کارهایشان و ... ادامه متن »

کلید واژه ی خنجری!

  یک: دیشب رفتم به تماشای فیلم سینمایی ” ابد و یک روز” اثر چشمگیر جناب سعید روستایی . پیشنهاد می کنم اگر این فیلم را ندیده اید حتما برای دیدنش وقت بگذارید و تماشایش کنید. اثری است سترگ و بسیار هوشمندانه از کارگردانی بسیار جوان. فیلم گرچه بظاهر سیاه و تلخ و برگرفته از زندگی آدمهای فقیر و درمانده ... ادامه متن »

تحویلِ سال، مقابل زندان اوین

  امروز صبح – یکشنبه اول فروردین – جلوی اوین، مأموران لباس شخصی که پانزده نفری می شدند، بسیار بداخلاق بودند. من و دکتر ملکی بالا بودیم. مقابل درِ ورودیِ زندان اوین. و دوستانمان پایین بودند و مأموران به آنها اجازه ی ورود نمی دادند. بل نیز اصرار به این داشتند که متفرق شوند. چیزی به ساعت هشت صبح نمانده ... ادامه متن »

پریدن از روی کپه های آتش

  یکی از اعماق به من نهیب می زند: دستِ قلمت را بگیر و شعله اش فرو بنشان و به بهار بنگر واز شکوفه ها بنویس. از حاجی فیروزها بنویس. از سبزی پلو با ماهی. از ترقه ها و فشفشه ها و کپه های آتش. از سین های سفره ی هفت سین. از هجوم مردم به شمال و مشهد و ... ادامه متن »

من و سپاس و دوستانِ جان

  من مگر چیزی فراتر از دو خواسته ی ساده ی خود دارم؟ یکی گذرنامه ام و یکی نیز اموال شخصی ام. که برادران سپاه چهارسال پیش از خانه ام برداشته اند و برده اند. من برای واخواهیِ این دو خواسته ی دمِ دستی ام، چهار سال است که پیگیرم. در این یک ماه گذشته اما، نرفتم دمِ درِ سفارتِ ... ادامه متن »

همه کارم زخودکامی به بدنامی کشید آخر!

  دوستانی آمده بودند به اصرار و اصرار و اصرار که: بیا و دست بکش از این جنون و خودسوزی! و من مصرانه می گفتم: سپاس، اما هستم. تا این که پلیس آمد. با آن سروان یا سرگرد لباس شخصی که گوش هایش شکسته در کشتی. نیامده شروع کرد به جار و جنجال و کش و قوس و رفت سراغ ... ادامه متن »

بهترین خوراکِ اسراییل و روس!

  یک: وفات بانو فاطمه ی زهرا را به شیعیان ایران و جهان تسلیت می گویم. با این اشاره که من هرگز داستان شهادت و پهلو شکستنِ وی را باور ندارم و همه ی این قصه ها را خرافه و دروغی ناجوانمردانه می دانم برای روفتنِ جیبِ شیعیانِ بدبختِ تاریخ توسط ملایان و بازار گرمیِ حاکمان برای اختلاف افکنی و ... ادامه متن »

ده سال دیگه، ولایتِ فقیه کیلویی چنده!

  یک: گفت: ده سال دیگر که تمامیِ منابعِ آبیِ کشور تمام شد، حالا هی بگو پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد. گفت: ولایت فقیه یعنی قحطی. یعنی تحقیر. یعنی به زانو در انداختن ملتی پیشِ پایِ بی خردی. گفتم: درست می گویید: ذره ای اگر خردمندی در این بختک های اساطیری بود، لااقل مثل یوسف ... ادامه متن »

من غریبم تو غریب

  یک: نوشته ی تابلو را از این رو به آن رو تغییردادم. جوری که تا دیروزش سخن از دزدان سپاه بود، این بار اما پای دوستان سپاه را پیش آودم. که یعنی اگر اموال و گذرنامه ی مرا دزدان سپاه برده اند، دوستانِ سپاه بازم گردانند. این سخنِ همیشگیِ من است که در هرکجای آلوده به مفسده، دوستان و ... ادامه متن »

149 queries in 2431 seconds.