سر تیتر خبرها

آرشیو بخش: روزنوشت ها

عضویت در دریافت فید<

چه باید کرد؟

خیلی ها به من که بر می خورند، می پرسند: آینده چه می شود؟ بعدش می پرسند: ما چه باید بکنیم؟ و این که: آیا این آخوندها با زبان خوش می روند یا نه باید به زور متوسل شد؟ من در این دو فایل صوتی به این مهم، پرداخته ام. هر آنچه که می شنوید، دریافت شخصیِ من است در ... ادامه متن »

مالیخولیا + فیلم

بعد از انقلاب، خیلی ها را بخاطر باورهای مغایرشان اعدام کردند. که مثلاً یکی به خدا توهین کرده و دیگری به امامان و یکی هم به یونس نبی. در سخنرانی برخی از ملایان، به عجایبی بر می خوریم که جز مالیخولیا نیست. من گاه آخوندی را می بینم که با حرارتی در ابعاد لالیگا (بقول جووونا) دارد شرک می گوید ... ادامه متن »

سرمایه ی یخی

برشی از زندگی محمد نوری زاد یک: در تمام دوران کودکی و نوجوانی و جوانی ام، محبتِ غلیظ به مادر بزرگ و پدر بزرگ، مرا از هر کجا به تناولِ گرمای آغوششان می دواند. با هر تعطیلی، راهی روستا می شدم و از نردبانِ ” با آنان بودن” بالا می رفتم و در خانه ی ابریِ مهرشان مست می شدم. ... ادامه متن »

شنیدنی ها

یک: امروز نشستم و در باره ی سه رخداد روزِ کشورمان برای شما صحبت کردم. فایل صوتی اش را در اینجا به شما تقدیم می دارم. این سه نکته عبارتند از: الف: در باره ی هفته ی وحدت ب: در باره ی پرخاش رییس قوه ی قضاییه به نخست وزیر انگلستان ج: در باره ی دستور قرارگاه خاتم الانبیاء به ... ادامه متن »

اینک آخرالزمان

برشی واقعی از زندگی محمد نوری زاد یک: چهارشنبه بود شاید که در روستای ما شایع شد: جمعه دم غروب، دنیا آخر می شود. پایان دنیا در فهم اهالی، مترادف بود با زیرو رو شدنِ همه چیز. همه چیز؟ بله همه چیز. خانه ها چی؟ از دم پخشِ زمین. درخت ها؟ پا در هوا. گاوها و گوسفندها؟ رمیده و دریده. ... ادامه متن »

روز چهارده آذر نود و پنج اتفاق افتاد

(یک داستان واقعی از زندگی محمد نوری زاد) یک: نه ساله بودم که پدر و مادرم بار و بندیلِ مختصر خود را بستند و دست من و خواهرم را گرفتند و رسماً از روستا کوچیدیم به شهر. پدرم روزها تا دم غروب به کارگری می رفت و مادر و خواهرم در خانه بودند و این تنها من بودم که ترسان ... ادامه متن »

تو امضاء کن من سانتریفیوژ برات می خرم

یک: تاج و عمامه امروز فیلمی دیدم کوتاه و متعلق به اواخر سال پنجاه و هفت یا اوایل پنجاه و هشت. در این فیلم خبرنگاری از بانوان در باره ی رژیم دلخواهشان می پرسد. یک بانوی چادری که سخت منقلب است، می گوید: ما همون شاه را می خواهیم. و ادامه می دهد: عمامه ما را بیچاره می کند. این ... ادامه متن »

سخنرانی با سماجت + فیلم مصاحبه با داریوش فروهر

یک: موسوی اردبیلی و خوابِ خونین! دیروز آقای خامنه ای به عیادت آقای موسوی اردبیلی رفت که بیهوش است و همچون اسلاف انقلابی اش مهدوی کنی و واعظ طبسی، به کمک پزشکان و دستگاه های کمیاب، پنجه بر تارو پودِ این دنیا می کشد تا صباحی دیگر بماند. اما راهی که وی در آن پای نهاده، بازگشت ناپذیر است. همه ... ادامه متن »

بر مزار مادر

یک: بانوی چریک (عکس چهار) این بانویی که در آرامگاه اشرافیِ امام خمینی آرام گرفته، خانم مرضیه دباغ است. بانویی که از دوران جوانی، زندگیِ چریکی و پر اضطراب را بر زندگیِ آرام و بی دغدغه ترجیح داد و در همه حال چشم به دهان و راه امامش داشت و با امامش به پایان راه رسید و در کنار امامش ... ادامه متن »

خون بالا می آورند

یک: سوز زندان خبردار شدم که در بند هشت زندان اوین، علی شریعتی در چهل و هشت ساعت گذشته پنج بار از شدت ضعف ناشی از اعتصاب غذا غش کرده و از حال رفته است. رجبیان، خون بالا می آورد. آرش صادقی بشدت به ضعف افتاده و حتماً نیز محمد علی طاهری حال خوبی ندارد. مگر نه این که فرزندان ... ادامه متن »

113 queries in 2053 seconds.