سر تیتر خبرها

آرشیو بخش: روزنوشت ها

عضویت در دریافت فید<

حضرت استاد، از پشت بچه ی مردم بفرمایید پایین!

یک: چهارشنبه، مینی بوس ها ردیف پشتِ سرهم در صفِ هماهنگی بودند برای بیرون زدن از زندان و بدادگاه بردنِ زندانیان. بهمین خاطر، باید مأموران و بازجوها و کارکنان و اتومبیل هایشان برای داخل شدن صبر می کردند. حضورِ من در پنج قدمیِ درِ بزرگ، مأموران سپاه و اطلاعات را می آزرد. مجبور بودند صورت بگردانند و به بهانه ی ... ادامه متن »

دزدان سپاه، دزدان “دو الف”

یک: مردی که کاپشن رنگینی به تن داشت و کمی تپل بود و سی و پنج ساله می نمود، تا رسیدم مقابل زندان اوین، در آمد که: کجایی پس؟ ده دقیقه است که منتظرت هستم. بقول خودش، پنج سال و دوماه همینجا در اوین زندانی بوده. گرچه جرمش مالی بود اما خودش را یکپا سیاسی می دانست و از طیف ... ادامه متن »

چلوکباب زعفرانی!

یک: بر قله ی ورودی زندان اوین قدم می زنم. یک ون سر می رسد. سربازان با دستبندها و پابندهایی که در دست می رقصانند، پیاده می شوند. حالا نوبت زندانیان است. همه که پیاده می شوند، “واکر”ی بیرون داده می شود. و بعد، سربازی را می بینم که زیر بغل پیرمردی فرتوت را گرفته و پیاده اش می کند. ... ادامه متن »

جاده ی یکطرفه!

یک: من با حضور شبانه روزی ام در مقابل زندان اوین، به راهی یکسویه پای نهاده ام. راهی که جز پایداری از من نمی خواهد. انتهایش هرچه می خواهد باشد. شاید یک روز آدم عاقلی در سپاه پیدا شد و مرا صدا زد و گفت: بیا، این دو خواسته ی بدیهی و قانونی و دمِ دستی ات. و همان آدم ... ادامه متن »

زدم به سیمِ آخر!

یک: مرا چاره ای نمانده جز این که برای واخواهی خواسته های شخصی و قانونی ام، صورت به سیلیِ حادثه ها بسپرم. مرا چاره ای نمانده جز این که برای رساندنِ صدایِ خراش خورده ام به همگان، از نردبانِ حادثه ها بالا بروم و از همان بالا داد بزنم: آهای ای همه ی آنانی که بر برج های بلند مسئولیت ... ادامه متن »

خبری در راه است!

اگر زنده ماندم، همین امشب خبری را با شما در میان خواهم نهاد. گوش به زنگ باشید. باشد؟ سایت: nurizad.info اینستاگرام: mohammadnourizad تلگرام: telegram.me/MohammadNoorizad ایمیل: mnourizaad@gmail.com محمد نوری زاد بیست و هشتم بهمن نود و چهار – تهران   ادامه متن »

پف سیاسی

روز 23 بهمن روز پرباری بود. صبحش با دکتر ملکی رفتیم سر مزار محمد مختاری که این جوان ناشکفته در بهمن 89 بضرب گلوله ی برادران از پای درآمد و به جمع شهدای جنبش پیوست. برادران در اطراف، ما را دوره کرده بودند. با این خط و نشان که: مبادا آقای مختاری یکی مثل نوری زاد سر مزار صحبت کند؟ ... ادامه متن »

جمعه های بی خیالی

الف: این نوشته ی مرا حتماً و خط به خط بخوانید که خبرهای خوبی در آن جای داده ام. امروز که سه شنبه بیستم بهمن باشد، دوستانِ اِوینی و دناییِ ما دادگاه داشتند. هجده نفری می شدند. با دکتر ملکی رفتیم و از ابتدا که یک به یک آمدند و به داخل رفتنند تا زمانی که از دادگاه بیرون آمدند ... ادامه متن »

بادیگارد

یک: بیست متر پارچه ی نارنجی خریدم و از آن هشت “تن پوشِ رفتگری” بیرون کشیدم و با خط خوشِ نستعلیق روی تک تک شان نوشتم: آشغال ها را جارو کنیم! یا نوشتم: آشغال ها زندگی ما را آلوده می کنند. یا نوشتم: ما آشغال ها را دوست نداریم. با این که دیده بودیم مأموران پلیس و مأموران لباس شخصی ... ادامه متن »

پُف کردن به ابرها

امروز پیش از ما، برادران آمده بودند سرِ قرار. و تا ما را دیدند با کیسه های آشغال و دستکش و تن پوش های نارنجی شکل، به تکاپو در افتادند. دیدم دکتر ملکی را سوار اتومبیل شان کرده اند. رفتم جلو و در اتومبیل را باز کردم و دکتر را به بیرون آمدن فرا خواندم. بیرون آمد. اما ریختند و ... ادامه متن »

91 queries in 3172 seconds.