سر تیتر خبرها

آرشیو بخش: روزنوشت ها

عضویت در دریافت فید<

کابـوس

کاش ناگهان از خواب بر می جهیدیم و می دیدیم همه ی آنچه که در این سی و هشت سال بر ما گذشته، یک کابوس بوده. و نشانی از خلخالی و خمینی و خامنه ای و خماری و قاری قرآن نیست. وای که چه نفس عمیقی می کشیدیم آن زمانی که می دانستیم همه ی آن هشت سال جنگ، کابوس ... ادامه متن »

پوزخندِ مارمولک + فیلم + فایل صوتی(در انتخابات شرکت کنیم یا نه؟)

یک: چوب را مگر در مقعد کسی می تپانند هموطن؟ ببین چه چشم و ابرویی دارد این جوان! ببین چه بلند بالا و برازنده است! ببین چه صدای خوبی دارد وقتی از وطن می خواند یا اذان می سراید؟ ببین چه چارشانه است و چه بر و بازویی دارد؟ وقتی می خندد و لب های قشنگش را وامی کند، ببین ... ادامه متن »

بی خیالی های یک مردم

دوست داریم سال نود و شش چگونه بر زندگی شخصی و جمعی ما گذر کند؟ با گشایش های حرفه ای؟ پولدار شدن؟ سلامتی؟ درخشیدن؟ ازدواج؟ طلاق؟ بچه دار شدن؟ بی خیالی؟ هرچه باداباد؟ خب، سهم “وطن” در این داد و ستد شخصی و جمعی چه اندازه است؟ آیا همین گه بگوییم: وطن، از بهروزی مردم است که سر بر می ... ادامه متن »

دیدار نوروزی

یک: بعد از ظهر روز سوم فروردین، در سرای قلم ( همان محل نمایشگاه نقاشی ها و خط خطی های نوری زاد) طبق اعلام قبلی، جمعی از دوستان از هر کجا به دیدار آمده بودند. چقدر شرمنده شدم آنگاه که دانستم دوستانی از همدان و کرمانشاه و کرج و جاهای دیگر به دیدنم آمده اند. و البته بخویش بالیدم و ... ادامه متن »

بخنـد و داغم کـن! + سخـن روز + پیـام نـوروزی

نمی خندی که! دق مرگ می کنی مرا. چند بار بگویمت که من، دلتنگِ تماشای تبسمِ جادویی تواَم. از بس که سر به تیزیِ رخدادهای تلخ کوفته ام، نای نالیدنم نیست. از بس نخندیده ام، فراموشم شده که مرا استعدادی بوده چنین. که بخندم. تقصیر توست که نمی خندی مثل سابق. باور کن غش می کند دلم برای غش غشِ ... ادامه متن »

ریقِ رحمت! + سخـن روز

هیچ به این فکر کرده اید که با این همه روز و ماه و سالی که سرداران و نظامیان رهبری در سوریه و درحوالی اسراییل حضور داشته و دارند، چرا تا کنون حتی یک فشنگ یک فشنگ یک فشنگ به سمت اسراییل شلیک نکرده اند؟ با همه ی درشتگویی ها و رَجَزهای سی و هشت ساله ی انقلابیون از آقای ... ادامه متن »

نمایشگاه خط خطی های نوری زاد

یک: نمایشگاه زمان: پنجم تا سیزدهم اسفند. ساعت: 16 تا 20 مکان: خیابان کارگر. بالاتر از میدان انقلاب. بالاتر از خیابان نصرت. کوچه ی عبدی نژاد. پلاک هجده. سرای قلم. نکند نیایید یکوقت؟ ثانیه به ثانیه چشمم به در است که پای بر چشم من بگذارید. بی خیال تابلوها. اطمینان داشته باشید من مشتاق ترم به دیدن روی گل شما. ... ادامه متن »

یادی از یک نوشته ی دیرین

اشاره: من برای بازپس گیری اموال شخصی ام، شش ماه جلوی وزارت اطلاعات قدم زدم. در آن شش ماه، مرا به کلانتری به دادگاه و به اوین بردند و یک بار نیز زدند و خونین و مالینم کردند. در آن شش ماه، من مرتب وقایع روز به روز را می نوشتم و منتشر می کردم. که این خود، برای من ... ادامه متن »

سنباده

یک: سالروز پیروزی انقلاب اسلامی از راه رسید و هیاهوهای حکومتی در گرفت و مارش ها و سرودها و بگو مگوهای انقلابی دوباره احیاء شد. منتها گیرِ کار در این است که از متولیان و برگزارکنندگان این مراسم گرفته تا دانش آموزانی که به ضرب و زور باید دهه ی فجر را جشن بگیرند، می دانند که در پس این ... ادامه متن »

اجازه ی شرعی

یک: بازجویی که پرونده ی من با او بود، بسیار پیاده و پخمه بود. مرا بارها با چشمان بسته رو به کنج سلول دومتری بازجویی می نشاند و خودش ایستاده در پشت سر، ده ساعت افسانه می بافت. و من سه چهار پنج ساعت از این ده ساعت ها را می خوابیدم و با تشرِ او که: حواست با من ... ادامه متن »

101 queries in 1894 seconds.