سر تیتر خبرها

آرشیو بخش: گزارش نمایشگاه

عضویت در دریافت فید<

نمایشگاه، همین پنجشنبه

من نقاش نبوده ام و نیستم. خوشنویس نیز. بن بست هایی که “برادران” در کارم پیچانده اند، مرا به سمت نقاشی کوچانده است. در نقاشی های من، رد پایی از مهارت و ظرافت و پیچش های هنری مجویید. من تلاش کرده ام شوریدگیِ درونی خویش را با رنگ ها بیامیزم و همان رنگ ها را ناشیانه بر بوم بنشانم. بهمین ... ادامه متن »

گزارش نمایشگاه نقاشی های محمد نوری زاد در گالری سیحون

با درود، اباذر هستم. چندی پیش نمایشگاهی برگزار شد از نقاشی های پدر در شهر وست هالیوود. عاشقانه شما را به تماشای گزارش نمایشگاه عاشقانه های پدر عزیزم در گالری سیحون می سپارم. سپاس از دوستان خوبم در مجله تابلو برای آماده سازی و پخش این گزارش. شاید برای فاصله ها فرق می کند نزدیک و دور خانه ما فرق ... ادامه متن »

زیباترین تابلوی نمایشگاه: لبخندِ مردمی که سال ها نخندیده اند.

من همچنان عکس هایی از روز پایانیِ نمایشگاه دارم که امکان انتشارشان فراهم نشده. شاید بعدها به مناسبتی از آنها بهره بردم. اکنون اما به همین چند تا اکتفا می کنم. اگر اینترنتِ مرا سرعتی بود، حتما زیر هر عکس شرحی می نگارم. سپاس از همه ی شما عزیزان که مرا به جمع خود راه دادید و با من سخن ... ادامه متن »

روز پایانی – اشک ها و لبخندها

یک زن و شوهر خوزستانی از صبح آمده بودند با دختر چهار سال و نیم شان روشیا. اهل سربندر بودند. و تا عصر در همان حوالی مانده بودند تا هم به نمایشگاه پای نهند و هم بر قلب من. مردی نیز که هم سن خودم بود، از ساری آمده بود با ایده ای خاص. دبیر آموزش و پرورش بود. پسر ... ادامه متن »

روز پایانی – روز امیر انتظام

شلوغی را شما با عشق بیامیزید. هر که آمده بود به نمایشگاه، نسبتی با عشق داشت. حتی مأموران اطلاعات و سپاه که در میان ما بودند و من در میان جمع مفصل با آنان صحبت کردم و گفتم: بدانید که جامعه ی بی روزن، در مجاورتِ پکیدن است. مردم از هر کجا آمده بودند. و ما برای هر که شهرستانی ... ادامه متن »

امروز، روزِ پایانیِ نمایشگاه

یک: صبح جمعه با خانم محتشمی پور تماس گرفتم و گفتم: چشمتان روشن. وقت تنگ بود، گوشی را داد به دست همسرش: سید مصطفی تاج زاده. چه روحیه ای دارند این زن و مرد. زن و شوهری که بساط دستگاههای امنیتی را سخت به ارتعاش انداخته اند با پایداری اشان. جوری که خم به ابرو نیاورده اند از جفاهایی که ... ادامه متن »

روز هفتم را بیا و تماشا کن.

شلوغیِ مطبوعِ این روزهای نمایشگاه، مرا به عالمی می کشاند که در آن جز سپاس هیچ نیست. تعدادی از عکس ها را همینجا منتشر می کنم. بیشتر عکس ها بماند برای ساعتی بعد. غوغای اختتامیه ی نمایشگاه را اگر مشتاق تماشایید، جمعه از ساعت چهار تا هشت شب به نشانی زیر بیایید: خیابان کارگر- بالاتر از میدان انقلاب – بالاتر ... ادامه متن »

روز ششم، همچنان با برکت

یک: صبح با همسر سهیل عربی تماس گرفتم و به وی گفتم از هیچ مهراس که اندکی غفلت می تواند فاجعه به بار بیاورد. من و دوستانم در لگام حتماً به حکم طنزِ اعدام این جوان خواهیم پرداخت و اجازه نخواهیم داد با این اعدام های کور، آب خوش از گلوی آیت الله های اسلامی پایین برود. می گویم: اگر ... ادامه متن »

ش مثل شـلوغ

روز پنجم روز قشنگی بود. جوری که فضای کوچک نمایشگاه، از جمعیت و نشاط سرشار بود و از برکت: پر بار. من با چه واژگانی سپاس می گفتم از پیرمرد شاعر و تیز نگری که صبح زود از خمین آمده بود و پرسان پرسان خود را به نمایشگاه رسانده بود و تا ساعت چهار عصر در همان حوالی پرسه زده ... ادامه متن »

چهارمی ها

بقول قصه گوهای قدیمی: بالا رفتیم ماست بود، پایین اومدیم دوغ بود، قصه ی ما “دروغ” بود، اما راست راستکی: روز چهارم نمایشگاه شلوغ بود. می بینید چگونه از همان کودکی در گوش ما قصه می گفتند و پایانش را با دروغ می آمیختند و ما چه راحت با دروغ دوست می شدیم تا بزرگتر که شدیم به فرزندان مان ... ادامه متن »

290 queries in 2312 seconds.