سر تیتر خبرها

آرشیو بخش: گزارش نمایشگاه

عضویت در دریافت فید<

روز پایانی – اشک ها و لبخندها

یک زن و شوهر خوزستانی از صبح آمده بودند با دختر چهار سال و نیم شان روشیا. اهل سربندر بودند. و تا عصر در همان حوالی مانده بودند تا هم به نمایشگاه پای نهند و هم بر قلب من. مردی نیز که هم سن خودم بود، از ساری آمده بود با ایده ای خاص. دبیر آموزش و پرورش بود. پسر ... ادامه متن »

روز پایانی – روز امیر انتظام

شلوغی را شما با عشق بیامیزید. هر که آمده بود به نمایشگاه، نسبتی با عشق داشت. حتی مأموران اطلاعات و سپاه که در میان ما بودند و من در میان جمع مفصل با آنان صحبت کردم و گفتم: بدانید که جامعه ی بی روزن، در مجاورتِ پکیدن است. مردم از هر کجا آمده بودند. و ما برای هر که شهرستانی ... ادامه متن »

امروز، روزِ پایانیِ نمایشگاه

یک: صبح جمعه با خانم محتشمی پور تماس گرفتم و گفتم: چشمتان روشن. وقت تنگ بود، گوشی را داد به دست همسرش: سید مصطفی تاج زاده. چه روحیه ای دارند این زن و مرد. زن و شوهری که بساط دستگاههای امنیتی را سخت به ارتعاش انداخته اند با پایداری اشان. جوری که خم به ابرو نیاورده اند از جفاهایی که ... ادامه متن »

روز هفتم را بیا و تماشا کن.

شلوغیِ مطبوعِ این روزهای نمایشگاه، مرا به عالمی می کشاند که در آن جز سپاس هیچ نیست. تعدادی از عکس ها را همینجا منتشر می کنم. بیشتر عکس ها بماند برای ساعتی بعد. غوغای اختتامیه ی نمایشگاه را اگر مشتاق تماشایید، جمعه از ساعت چهار تا هشت شب به نشانی زیر بیایید: خیابان کارگر- بالاتر از میدان انقلاب – بالاتر ... ادامه متن »

روز ششم، همچنان با برکت

یک: صبح با همسر سهیل عربی تماس گرفتم و به وی گفتم از هیچ مهراس که اندکی غفلت می تواند فاجعه به بار بیاورد. من و دوستانم در لگام حتماً به حکم طنزِ اعدام این جوان خواهیم پرداخت و اجازه نخواهیم داد با این اعدام های کور، آب خوش از گلوی آیت الله های اسلامی پایین برود. می گویم: اگر ... ادامه متن »

ش مثل شـلوغ

روز پنجم روز قشنگی بود. جوری که فضای کوچک نمایشگاه، از جمعیت و نشاط سرشار بود و از برکت: پر بار. من با چه واژگانی سپاس می گفتم از پیرمرد شاعر و تیز نگری که صبح زود از خمین آمده بود و پرسان پرسان خود را به نمایشگاه رسانده بود و تا ساعت چهار عصر در همان حوالی پرسه زده ... ادامه متن »

چهارمی ها

بقول قصه گوهای قدیمی: بالا رفتیم ماست بود، پایین اومدیم دوغ بود، قصه ی ما “دروغ” بود، اما راست راستکی: روز چهارم نمایشگاه شلوغ بود. می بینید چگونه از همان کودکی در گوش ما قصه می گفتند و پایانش را با دروغ می آمیختند و ما چه راحت با دروغ دوست می شدیم تا بزرگتر که شدیم به فرزندان مان ... ادامه متن »

روز سوم و اشقیای دوست داشتنی

امروز دوستانی به نمایشگاه آمدند که سالها با نوشته های من همراه بوده اند. یکی به نمایندگی از پدرش آمده بود و دیگری آمده بود برای دوستی که در آلمان است، تابلویی انتخاب کند. یکی برایم شعر خواند و دیگری دم گوشم گفت: بمان و دق مرگشان کن. که گفتمش: می مانیم و هر که را که نابکار است، سرجایش ... ادامه متن »

روز سوم، روز خبرهای خوب!

یک: شنبه ای که در راه است، روز پایانی نمایشگاه من است در شهر پسدینای لوس آنجلس. شنبه شب، از ساعت شش تا نه شب به وقت لوس آنجلس، من از طریق اسکایپ، با هموطنانی که به نمایشگاه رفته اند صحبت خواهم کرد و به پرسش هایشان پاسخ خواهم گفت. دو: امروز سومین روز نمایشگاه را در تهران پشت سر ... ادامه متن »

روز دوم، روزی خلوت اما پر برکت

دیروز به شلوغیِ روز نخست نبود. اما از برکت آکنده بود. روز های آغازینِ هفته همین گونه اند. با این همه چرا نگویم: هر عزیزی که از پله های نمایشگاه بالا می آمد و نفس زنان بدانجا پای می نهاد، با خود از کوچه باغ های همدلی برکت می آورد. یکی با زبانِ نگاه می پرسید: عشق بچند؟ دیگری از ... ادامه متن »

306 queries in 2057 seconds.