سر تیتر خبرها

آرشیو بخش: سایـــــر

عضویت در دریافت فید<

دقیقه نودی ( روز هشتادم)

دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت – روز هشتادم باور کنید هوای گرم، تن پوش پلاستیکی، تابش تند آفتاب، هیاهوی درهم پیچِ بزرگراه، نگاهِ آمیخته به تأسفِ کسانی که از ماجرا خبر ندارند و رفتار مرا به خُلوارگی تعبیر می کنند، فحش های رکیک و ناموسیِ بسیجیان و حکومتیان و مردمِ آزرده خاطر، و یا حتی تنهاییِ متعمدانه و احتمالاً متهورانه ... ادامه متن »

کودکی که از مرد دیو سیرت می هراسید! ( روز هفتاد و نهم)

یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت – روز هفتاد و نهم یک: از داخل اتومبیل، مردی را دیدم شصت ساله که به جای خالیِ من می نگریست در قدمگاه. می رفت و سر بر می گرداند و اطراف را می کاوید. به او که رسیدم سر جلو بردم. انگار که بخواهم نشانیِ جایی را از او بپرسم. همین که سلام گفتم، ... ادامه متن »

مرگ تدریجی میرحسین موسوی و کروبی

متن پیاده شده ی مصاحبه محمد نوری زاد با شبکه ی تلویزیونی رها سئوال: آقای نوری زاد، برگردیم به حدود دو سال پیش، زمانی که شما مطلبی با عنوام مرگ تدریجی موسوی و کروبی منتشر کردید که شاید همان موقع، به مذاق خیلی ها خوش نیامد. اما ما شاهیدیم که بسیاری از خطوط آن مطلب همچنان پابرجاست. از نگاه خودتان، ... ادامه متن »

مردی که یک چشمش پیِ آب رفته بود ( روز هفتاد و هشتم)

شنبه بیستم اردیبهشت – روز هفتاد و هشتم یک: برپایی نمایشگاهی از آثار عاشقانه ی نوری زاد، بیش از آن که برای نوری زاد و همفکرانش منفعتی داشته باشد، برای حاکمیتی سودمند بود که در این سالها رفتار معقولی از وی مشاهده نشده یا کمتر به چشم آمده است. شما یک نگاهی بیندازید به برآمدنِ فرد نا متعادل و مرموزی ... ادامه متن »

نامه ی سی و یکم محمد نوری زاد به رهبر: به شما هم آیا سفارش می دهند؟

سلام به رهبر جمهوری اسلامی ایران حضرت آیة الله خامنه ای پیشنهاد می کنم برای درکِ رنج های جوراجور مردم، خود را بجای آنان بگذارید. که اگر از ابتدای رهبری تان، به این توصیه ی شیعی و انسانی مبادرت ورزیده بودید، اوضاع امروزِ ما حتماً به از این بود که هست. من برای درکِ بهترِ رنج هایی که یک به ... ادامه متن »

روز پایانی نمایشگاه، روزی برای آغاز بود!

چهارشنبه هفده اردیبهشت نود وسه – را هرگز فراموش نمی کنم. گذشته از عزیزانی که از تهران و شهرهای مختلف ایران آمده بودند و مرا به کهکشان مواجی از لبخندهای صادقانه و شوق های جاودانه ی خود راه می دادند، به همراهانی برخوردم که همین یک روز پیش از خارج آمده و مشتاقانه خود را به نمایشگاه رسانده بودند. روز ... ادامه متن »

آقای نوری زاد بار من را هم بدوش بکشید!

بقلم: مستأجر امروز رفتم نمایشگاه آقای نوری زاد. قصدم از رفتن دیدن بود. البته نه دیدن نقاشی وهنر که من اصلا از (ه) و (ی) هنر هم سر در نمی آورم. به دیدن آقای نوری زاد هم نرفته بودم. رفتم به دیدن مردمی که به آنجا آمده بودند. قبل از رفتن برای خودم قالبی ساخته بودم، یعنی شلوغ است و ... ادامه متن »

روز پنجم در اوج بود، امروز روز پایان است.

دیروز گرچه کمی دیر رسیدم اما از آنچنان شوقی لبریز بودم که می خواستم همه ی وجودم را با یک ” دوستتان دارمِ” محض عوض کنم و همان یک جمله ی کوتاه را بر دارم و ببرم وسطِ دلِ تک تک عزیزانی بنشانم که از هر کجا به نمایشگاه آمده بودند. بویژه بانویی که از خوزستان آمده بود و از ... ادامه متن »

روز چهارمِ نمایشگاه، شلوغ مثل روز نخست

دیروز دو شنبه، من پاک غافلگیر شدم. دوستان فراوانی زود تر آمده بودند و پشت در ایستاده بودند. از کجا؟ از اصفهان از شیراز از جنوب از دزفول از بشاگرد. از بشاگرد؟ بله، مردی سوخته از آفتاب داغِ، از بشاگرد آمده بود. چهره های آشنا چه؟ نه، خبری نبود. چهره هایی آشناتر از چهره ی مردم؟ پس با صدای بلند ... ادامه متن »

روز سوم، شلوغ تر از روز دوم بود

خیلی ها آمدند. یکی از اصفهان آمده بود. بانویی بود پنجاه و چند ساله. دو نفر جدا جدا از هرمزگان آمده بودند. یکی شان اهل لنگه بود و دیگری بندرعباس. یکی جانباز بود و گرفتار زندگی: سخت. دیگری هشت سال اسیربوده در عراق با کلی حرف های در سینه مانده که مفری برای فوران می جست. خانواده های بسیاری آمدند. ... ادامه متن »

250 queries in 2793 seconds.