سر تیتر خبرها

آرشیو بخش: سایـــــر

عضویت در دریافت فید<

قدم زدن جلوی درِ شمالی وزارت اطلاعات ( روزنهم)

هشت و بیست دقیقه است که ازدرِشمالی بداخل می روم تا خود را به کیوسک نگهبانان برسانم. سربازِسرنگهبان خودش بیرون می آید. به اومی گویم: من محمد نوری زاد هستم… واو که تک جمله ی تکراری مرا حفظ است ادامه می دهد: با جناب وزیرقرارملاقات دارم… ومن با تبسم ادامه می دهم: به دوستان خبربده، بگوهماهنگ کنند من بروم داخل. ... ادامه متن »

قدم زدن جلویِ درِ شمالی وزارت اطلاعات ( روز هشتم)

امروزچهارشنبه است. ساعت هشت و ده دقیقه ی صبح به سرنگهبانِ درِشمالی سلام می گویم وادامه می دهم: پسرم، به دوستان خبربده که من اینجایم. سرنگهبان لبخندی به صورت می دواند و دست به تلفن می برد. اومرا می شناسد. دیگرنیازی نیست به این که بگویم: من محمد نوری زاد هستم، با جناب وزیرقرارملاقات دارم، هماهنگ کنید بروم داخل. اینها ... ادامه متن »

همین شنبه – ساعت هشت ونیم – جلوی درِ شمالی وزارت اطلاعات

پنجشنبه و جمعه وزارت اطلاعات تعطیل است و من توفیق سلام گفتن به دوستان اطلاعاتی را نخواهم داشت. بهمین دلیل قدم زدن تعطیل! تا کی؟ تا همین شنبه ی آینده هفتم دیماه. من با صبوری، و با نرمشی قهرمانانه، به آنچه که اراده کرده ام دست خواهم یافت. آنها – دوستان اطلاعاتی – سرجایشان هستند و من نیز. بیکاری، همین ... ادامه متن »

قدم زدن جلوی وزارت اطلاعات (روزهفتم – سه شنبه سوم دیماه نود و دو)

ده دقیقه به هشت صبح مانده که با کوله ای بردوش، خود را به سرنگهبانِ درِشمالی (بزرگراه همت – بین پاسداران و صیاد شیرازی) معرفی می کنم: من محمد نوری زاد هستم، با جناب وزیرقرارملاقات دارم، لطفاً به دوستان خبربدهید. وادامه می دهم: من بیرون ایستاده ام. ومی روم وشروع می کنم به قدم زدن. این بارمسیر رفت و برگشت ... ادامه متن »

دیروز، امروز، فردا

دیروز کلاً روز پربرکتی بود. صبحش را به نوشتن گذراندم. عصرش رفتم مجلس ختم مادر و همسر پیمان عارفی. بازوانش را گرفتم و به او گفتم که احساس تنهایی را با نگاه به همه ی آنانی که مشتاقانه درکنار اویند تسکین دهد. من یک چند وقتی با پیمان در زندان اوین هم بند بوده ام. بهنگام خروج از مسجد باز ... ادامه متن »

قدم زدن جلوی وزارت اطلاعات ( روزهای پنجم و ششم)

ساعت نه صبح روزشنبه سی ام آذرماه بود که مستقیم رفتم به سمت کیوسک نگهبانی. کجا؟ درِشمالی وزارت. به سرنگهبانِ جوان که مرا می شناخت گفتم: من محمد نوری زاد هستم با جناب وزیرقرار ملاقات دارم هماهنگ کنید بروم داخل لطفاً. سربازبا شتاب گوشی را برداشت و پیش خود من زنگ زد. خبرآمد که: بیرون منتظرباشند. دراین چند وقت، اعلام ... ادامه متن »

نخل های مضطرب

خشک شدن تالاب شادگان، نخلستانهای شادگان را نیز یک به یک خشکانده. درشادگان حدود دو میلیون و سیصد هزارنخل بوده که با شروع آبگیری سدها و بسته شدن دریچه ها، اغلبشان آسیب دیده و در جاهای کلاً خشک شده اند. اگر تالاب احیا شود و نخلستانها دو باره جان بگیرند، همین نخل ها و نخلستان ها با یک مدیریت فهیمانه ... ادامه متن »

اگر تالاب شادگان احیاء شود!

اگر تالاب شادگان را احیاء کنند، گردشگران از هرکجا بدینسوی شتاب می کنند. این تالاب آنقدر جاذبه دارد که بتواند با جذب گردشگران – و با بهره مندی از گشاده فکری و گشاده دستیِ مدیران فهیم و متعادل و مطمئن – بخش قابل توجهی از نیاز به نقدینگی کشور را تأمین کند. محمد نوری زاد دوم دیماه نود و دو ... ادامه متن »

شب یلدا بود و تولد سید ضیاء نبوی

دوستانِ سید ضیاء برایش جشن تولد گرفته بودند. ازمن هم خواستند به رسم سال پیش در مجلسشان شرکت کنم. و آنگاه که از من خواستند سخنی بگویم گفتم: من حدود یک ماه است که در اهواز و کلاً درخوزستانم. و دراین یک ماه، رو به زندان کارون اهواز می ایستادم و به همه ی زندانیان، بویژه به سید ضیاء و ... ادامه متن »

تالابِ خاک و خار!

تا همین چند سال گذشته، سه شاخه ی کارون ازسمت غرب، و رود جراحی ازشرق، درتالاب شادگان به هم می پیوستند وهمانجا آرام می گرفتند. جماعتی ازمسئولان – بنا به دلایلی که حتماً عاقلانه است – همه ی این رودها را منحرف یا برآنها سد ساخته اند. تا آب، به سمتی دیگروبرای کاری دیگرراهش را کج کند. اکنون تنها مختصری ... ادامه متن »

102 queries in 1330 seconds.