سر تیتر خبرها

آرشیو بخش: یادداشت های قدمگـاه

عضویت در دریافت فید<

آمده بودند بگویند: تو تنها نیستی!

بیست و دوم مرداد – روز یکصد و دوم این روزها به برکت سرانگشتان برادران سایبری چراغ فیسبوک به کورسویی مانند شده است. از همین روی مرا امکان جولان و انتشار کل عکس ها و نوشته ها نیست. پس مختصر می نویسم. تا فردا که افزون تر خواهم نوشت و کامل تر. اگر که امکانش باشد. دیروز خیلی ها آمدند. ... ادامه متن »

ترس و توجیه (روز یکصد و یکم)

سه شنبه بیست و یک مرداد – روز یکصد و یکم یک: روی نیمکتی که نزدیک به درِ اصلی سفارت سابق آمریکا کار گذاشته اند، جوان ریش حنایی و مرد نسبتاً تنومندی که بقول قدیمی ها چوب خطِ عمرش چهل و هفت هشت تا چاقو خورده بود و همو ته ریشی به صورت داشت و پیراهنی آستین کوتاه به تن ... ادامه متن »

اشک های خانم مهندس (روز یکصدم)

دوشنبه بیست مرداد – روز یکصدم یک: از پنجره ی اتوبوس که به قدمگاه نگاه کردم، دخترهفت سینی ام را دیدم که تنها بر نیمکت نشسته و چشم به اطراف می دواند. در راه، جوانی خوشفکر و نیک سخن با من همقدم شد و گفت: شیوه ای که شما برای اعتراض اتخاذ کرده اید یکی از بهترین هاست. درست در ... ادامه متن »

دست های نرم آیت الله (روز نود و نهم)

یکشنبه 19 مرداد – روز نود و نهم یک: با اتوبوس، دِرازای خیابان طالقانی را طی کردم و در ایستگاهِ مترو پیاده شدم. نخستین کسانی که در حوالیِ قدمگاه با من همقدم شدند، یکی بانوی جوانی بود با عینکی آفتابی برچشم که از لواسان آمده بود و زبان فرانسه می خواند در مقطع کارشناسی ارشد، و دیگری پسرجوان سپید پوشِ ... ادامه متن »

دلقک( روز نود و هشتم)

شنبه هجدهم مرداد – روز نود و هشتم یک: دیروز با وانت به سمت قدمگاه می رفتم و هر نکته ای که به ذهنم می رسید می نوشتم. یکی از رانندگان مجاور که مرا شناخته بود شیشه اش را پایین داد و گفت: مطالبت را همینجوری پشت فرمان می نویسی؟ راستش را بخواهید داشتم به این می اندیشیدم که چرا ... ادامه متن »

تشکر از شاه پهلوی( روز نود و هفتم)

چهارشنبه پانزدهم مرداد – روز نود و هفتم یک: امروز کمی زودتر به قدمگاه رسیدم. خبری از کسی نبود. نشستم بر نیمکتی که آنجا کار گذاشته اند. با خود قرار گذاشتم سر ساعت پنج، تن پوشم را به تن کنم. اما هنوز نیم ساعتی به پنج مانده بود. دیروز مردی با شتاب و با سر و رویی عرق کرده آمد ... ادامه متن »

درگیری با نخستین داعشیِ قدمگاه ( سه شنبه – روز نود و ششم)

یک: در ابتدای خیابان طالقانی، ایستادم و به درازای راه نگریستم. پشتم به دانشگاه بود و افق نگاهم به درازی راهی که باید پیاده می پیمودم تا: سفارت سابق آمریکا که اکنون به لانه ی جاسوسی بدل شده. باید سوار اتومبیل های کرایه یا اتوبوس می شدم. این چوب بلند پرچم اما، راننده ها را از اشتیاق می انداخت. چطور ... ادامه متن »

هموطن ( روز نود و پنجم)

یک: پرچم و تن پوش و زیر انداز فسفری را لوله کرده بودم و به نگاه متعجب مردمی که قد و قواره ی مرا با آن پرچم و قرمزیِ بیرون زده اش می سنجیدند، با تبسم پاسخ می دادم. با مترو رفتم و در ایستگاه طالقانی پیاده شدم. در امتداد دیوار سفارت سابق آمریکا به راه افتادم. قرارِ من، جلوی ... ادامه متن »

غوغای روز نخست

تنها این را بگویم که: دیروز یکی از ناب ترین روزهای اعتراض من بود. علتش شاید در این باشد که قدم زدن جلوی در اصلی سفارت آمریکا از بهترین جاهایی است که می شد برگزید. اینجا معبر شلوغی است. کمی آنسوتر، ایستگاه مترو است. جوانان دختر و پسر بسیاری از این مسیر عبور می کنند. دیروز شاید دویست نفر آمدند ... ادامه متن »

وصیت !

راستی چرا باید سپاهیان ترسناک تر از اطلاعاتی ها باشند؟ چرا معکوسش را در نظر نگیریم؟ من در سپاه، دوستانی دارم که پاک و درستکارند و هرگز به مطامعِ سرداران فربه ی سپاه آلوده نشده اند. که البته جمعیت شان چندان نیست. و اختیار چندانی نیز ندارند. به هر تقدیر، امیدِ این دارم که در قدمگاه تازه، به جماعتی از ... ادامه متن »

90 queries in 1000 seconds.