سر تیتر خبرها

آرشیو بخش: یادداشت های قدمگـاه

عضویت در دریافت فید<

بوی گلویِ کودک (روز یکصد و هفتم)

یک: عملِ پروستاتِ رهبر مگر چه شق القمری است که یک هفته مملکت را به تماشای خود بخواند؟ مگر نمی شد جناب رهبر نصفه روزه ترتیبِ این عملِ سرپایی را می دادند و از بیمارستان به منزلِ مبارک پای می نهادند و در همانجا میهمانانِ خود را پذیرا می شدند؟ می گویم: آدمِ افتاده بر تخت، لباس سفید بیمارستان، دستگاه ... ادامه متن »

بازهم گرد و خاک در زندان اوین!

(روز یکصد و ششم) یک: تن پوشم را در اغذیه فروشیِ بیرونِ زندان اوین به تن کردم. مردِ اغذیه فروش که چهل ساله و کمی تپل است با دیدنِ تن پوشم گفت: عکس ها را عوض کرده ای که؟! گفتم: بله، این عکسِ جلویی، مصطفی تاج زاده است که بی دلیل و بی گناه شش سال این تو زندانی است. ... ادامه متن »

چه گرد و خاکی شد در دادسرای داخلِ اوین! + دو مصاحبه ی تلویزیونی

(روز یکصد و پنجم) یک: من در نامه ی چهاردهمِ خود به رهبری، خودم را و ایشان را به دوردست های “مرگ” برده ام. نامه ی چهاردهم، یکی از مشفقانه ترین و خوش فُرم ترین نوشته های من است به رهبرِ تام الاختیاری که دأبِ مسلمانی دارد و هیچ تنابنده ای در ایران به گرد پای او نمی رسد. در ... ادامه متن »

بر مزارِ مردی که بیت رهبری خونش را انکار کرد!

روز یکصد و چهارم یک: در زندان با جوانی هجده ساله و نابغه ی ریاضی آشنا شدم که جرم او نیز سیاسی بود. پدرش را جلال الدین فارسی با سه گلوله ی تفنگ شکاری زده بود و کشته بود و شیخ محمد یزدی به دستور شخص رهبر تبرئه اش کرده بود. من با این جوان – آرمان رضا خانی – ... ادامه متن »

خواسته های نوری زاد دو تا شد!

یک: امروز رفتم اوین. زیر پل، خانم خانجانی را دیدم با دخترش. دختر جوان بعد از دوسال، به تازگی از زندان آزاد شده بود و حالا همسر این دختر را به زندان برده و دو و نیم میلیارد تومان برایش وثیقه تعیین کرده بودند. خانم خانجانی می گفت: سه نفر از ما را به زندان برده اند و برای این ... ادامه متن »

از دو شنبه جلوی زندان اوین قدم می زنم

من جوان کتابی را با نام نیما آهی می شناختم. در فیسبوک اسمش این بود. هر چه درکلانتری می گفتم با نیما آهی چه کرده اید، می گفتند فردی به این اسم نمی شناسیم. بعداً که دفترهای خود را کاویدند، معلوم شد اسم واقعی اش محسن شجاع است. پنجشنبه و جمعه، تلفن محسن خاموش بود. شنبه تا دیر وقت پیگیر ... ادامه متن »

حالا عکس بگیر!

روز یکصد و سوم یک: من از این به بعد، روزهای زوج در قدمگاه خواهم بود. شنبه ها دوشنبه ها و چهارشنبه ها از ساعت پنج و نیم تا هفت عصر. یک روز به عقب برگردم. سه شنبه صبح رفتم به دیدن دکتر سید محمد سیف زاده در یک دندانپزشکی. سیف زاده، کامله مرد سپید مویِ کارآزموده ای است در ... ادامه متن »

ازچهارشنبه ی آینده در قدمگاهم

من ” با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار” به این که هرجور شده اموالم را از سرداران سپاه پس خواهم گرفت، از چهارشنبه ی آینده به قدمگاه پای خواهم نهاد. نمی خواهم در این کوتاهِ سخن، به چند و چونِ کلمات و معانیِ داخل گیومه اشاره کنم. تاریخِ این سرزمینِ آفت زده، بی تابِ ... ادامه متن »

عکس ها و شرح ها – بخش دوم ( روز یکصد و دوم)

بخش دوم (بیست و پنج عکس و بیست و پنج شرح) آمده بودند تا بگویند: ما از این که با تو در یک قابِ عکس جا بگیریم باکی نداریم. من به این دوستی ها بسیار اعتقاد دارم. دوستی هایی که بُن مایه اش ” هیچ نخواستن و همه چیز دادن” است. اینها چه می خواهند از من؟ که نه امضایی ... ادامه متن »

عکس ها و شرح ها – بخش نخست (روز یکصد و دوم)

بخش نخست ( بیست و پنج عکس و بیست و پنج شرح) این بانو که حجاب کاملی بر تن داشت، با هیجانی که هر لحظه افزون تر می شد، از پسرش گفت. و از همسرش که استاد دانشگاه شریف است. گفت: در روزهای الله اکبر، مأموران، پسرم را گرفتند و ریختند داخل خانه که همسرم را نیز ببرند. جلویشان را ... ادامه متن »

97 queries in 0991 seconds.