سر تیتر خبرها

آرشیو بخش: یادداشت های قدمگـاه

عضویت در دریافت فید<

بیا و مرا بگیر!

یک: کوله بدوش و پرچم بدست از شیب اوین بالا می رفتم که دکتر علیزاده ی طباطبایی را دیدم که از پله ها پایین می آید. ایستادیم به صحبت. من وی را انسانی درستکار و شایسته می دانم. وکیلی کاردان و کارفهم که تا هرکجا که مقدورش بوده در واگشاییِ گره های کور قضایی برای متهمان و زندانیان تلاش کرده ... ادامه متن »

جاده ی یکطرفه!

یک: من با حضور شبانه روزی ام در مقابل زندان اوین، به راهی یکسویه پای نهاده ام. راهی که جز پایداری از من نمی خواهد. انتهایش هرچه می خواهد باشد. شاید یک روز آدم عاقلی در سپاه پیدا شد و مرا صدا زد و گفت: بیا، این دو خواسته ی بدیهی و قانونی و دمِ دستی ات. و همان آدم ... ادامه متن »

آقا جواد و رُخِ دیوانه!

یک: دیروز همه ی بانوان همراه ما که در قرچک زندانی بودند، آزاد شدند. این را مادرِ امید علی شناس زنگ زد و گفت. دیرگاه دیشب نیز جناب هاشم زینالی – پدر سعید زینالی – آزاد شد. آقایان رضا ملک و نعمتی و محسن شجاع و احمدی راغب نیز در نوبت اند و احتمالاً امروز فردا آزاد می شوند. حالا ... ادامه متن »

مارا از هم پاشیدند امروز!

یک: سه شنبه ای که گذشت، دعوت شدم به سرای قلم. دکتر مهدی خزعلی تماس گرفت که بیا و پانزده دقیقه صحبت کن در باره ی ریا و زهد فروشی که در اشعار حافظ فراوان است. خودش غزل بیستم حافظ را به بسط می نشست و قرار بود ریا و زهد فروشی همان غزل را برای من باقی گذارد. در ... ادامه متن »

واس ماس

یک: شنیده ام یکی رفته و ماجرای ایستادن های معترضانه ی ما جلوی ساختمان دنا را به اطلاع جناب شیخ محمد یزدی رسانده و وی در پاسخ پوزخندی زده و گفته: کارخانه ی دنا که چیزی نیست کل مملکت مال ماست. من به درستی و نادرستیِ این خبر کاری ندارم. که آیا شیخ محمد یک چنین چیزی گفته یا نگفته. ... ادامه متن »

مالیخولیا

یک: دیروز شنبه روزی سراسیمه بود برای سرهنگ. که دوستان ما را از جلوی اوین کوچاند و تا مرا دید که از دور به سمت آنان می روم، با قدمهای بلند به طرف من آمد و در راه با دستش اشاره کرد که نیا بل برو. من اما نرفته بودم که به یک اشاره و اخم سرهنگ بازگردم. گفت: امروز ... ادامه متن »

ای یارم بیا + فیلم

یک: دیروز که دوشنبه بود، از دو طرفِ دعوا در جلوی ساختمان دزدیده شده ی ” دنا “، ما چند نفر بودیم اما دزدان دنا نبودند. ما به اعتراض در آنجا ایستاده بودیم، اما دزدان در خانه های گرم خود غلت می زدند و حضرتِ سپاه نیز امنیت شان را تأمین می کرد که مبادا یکی زنگ درِ خانه هایشان ... ادامه متن »

شمارش معکـوس + فیلم (اعتـراض حق ماست)

یک: امروز شنبه زودتر از همه رفتم اوین. پلیس ها منتظر بودند. یک ستوان جوان در حالی که لقمه ی صبحانه اش را تا نیمه در دهان داشت جلو دوید که: نمی توانی بروی بالا. گفتم: فرض کن می خواهم بروم دادسرا. گفت: بی خود می کنی. ستوان دیگری آمد و بی معطلی یقه ام را گرفت و چند تا ... ادامه متن »

نمایندگان مجلس و منفور ترین کلمات

یک: دیروز ساعت هشت صبح روز دوشنبه یازده آبان، دکتر ملکی زنگ زد و گفت: باران می بارد. برویم دنا یا نه؟ و گفت: هوا سرد است و ای بسا مردم سرما بخورند. گفتم: برویم آقای دکتر. از این به بعد زمستان است و فصل سرما و یخبندان و بارش برف. دکتر با بزرگواری سخن مرا پذیرفت. و خود نخستین ... ادامه متن »

سپاه و قوای جنسی

یک: پنجشنبه ی گذشته قرار بود با دکترملکی و همسر محترمش برویم رباط کریم. سالگرد کشته شدن ستار بهشتی بود و دوستان از هرکجا به سمت خانه ی کوچک مادرش روانه می شدند. صبح پنجشنبه به دکتر زنگ زدم که اگر می شود شما با اتومبیلِ دوستی دیگر بروید تا من سرِ راه بتوانم به پدر و مادرم در روستای ... ادامه متن »

83 queries in 1938 seconds.