سر تیتر خبرها

آرشیو بخش: یادداشت های قدمگـاه

عضویت در دریافت فید<

دادگاه خیابانی ( روز هشتاد و یکم)

چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت – روز هشتاد و یکم یک: جوان موتور سوار، کمی فربه بود. رفت و برگشت و ایستاد به تماشا. سرباز ریزه پیزه ی دمِ در اخطارش داد. جوان موتوری اعتنایی به او نکرد. ظاهراً به عکسِ مادر ستار بهشتی که بر تن پوشِ من می درخشید، علاقه مند شده بود. تلفنش را در آورد تا ... ادامه متن »

دقیقه نودی ( روز هشتادم)

دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت – روز هشتادم باور کنید هوای گرم، تن پوش پلاستیکی، تابش تند آفتاب، هیاهوی درهم پیچِ بزرگراه، نگاهِ آمیخته به تأسفِ کسانی که از ماجرا خبر ندارند و رفتار مرا به خُلوارگی تعبیر می کنند، فحش های رکیک و ناموسیِ بسیجیان و حکومتیان و مردمِ آزرده خاطر، و یا حتی تنهاییِ متعمدانه و احتمالاً متهورانه ... ادامه متن »

کودکی که از مرد دیو سیرت می هراسید! ( روز هفتاد و نهم)

یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت – روز هفتاد و نهم یک: از داخل اتومبیل، مردی را دیدم شصت ساله که به جای خالیِ من می نگریست در قدمگاه. می رفت و سر بر می گرداند و اطراف را می کاوید. به او که رسیدم سر جلو بردم. انگار که بخواهم نشانیِ جایی را از او بپرسم. همین که سلام گفتم، ... ادامه متن »

مردی که یک چشمش پیِ آب رفته بود ( روز هفتاد و هشتم)

شنبه بیستم اردیبهشت – روز هفتاد و هشتم یک: برپایی نمایشگاهی از آثار عاشقانه ی نوری زاد، بیش از آن که برای نوری زاد و همفکرانش منفعتی داشته باشد، برای حاکمیتی سودمند بود که در این سالها رفتار معقولی از وی مشاهده نشده یا کمتر به چشم آمده است. شما یک نگاهی بیندازید به برآمدنِ فرد نا متعادل و مرموزی ... ادامه متن »

کاش می پرسیدی چرا ساکت اند؟! (روز هفتاد و هفتم)

چهارشنبه دهم اردیبهشت – یک: امروز لباس تازه ای به تن کردم. با تصویری از مادر ستار بهشتی که عکسی از ستار را در دست دارد. زیر این عکس، با خط زیبای نستعلیق نوشته شده: به کدامین گناه کشته شد؟ و زیر این جمله ی پرسشی، جمله ی دیگری نوشته شده: اموال مرا پس بدهید! این لباس، هم از جلو ... ادامه متن »

سکه پرتاب کن! (روز هفتاد و ششم)

یک: ” قانون اساسیِ همین جمهوری اسلامی دارای ظرفیت های خوبی است که می شود رهبر و مسئولان را با ارجاعِ به آن ها در تنگنای قانونی قرار داد “. این را که گفت؟ مردی که پیاده از مقابل آمد و دست داد و ابراز دوستی کرد. از این کیف های سامسونیت در دست داشت و اصطلاحاً ریش پرفسوری نیز. ... ادامه متن »

تقاص چهره های افسرده! (روز هفتاد و پنجم)

یک: می گویند باربَد برای خسرو پرویز 360 آهنگ ضیافتی و تشریفاتی ساخته بود و متناسب هر روز از فصل های سال یکی را می نواخت. باور کنید من در نقطه ی مقابل، آدمهایی را می شناسم که متناسب هر روز از فصل های سال وِردها و دعاها و شعرها و نوحه ها و تعزیه هایی جمع آورده اند تا ... ادامه متن »

بانویی که بر زمین نشست! (روز هفتاد و چهارم)

یکشنبه هفت اردیبهشت یک: باد خنک و خوبی می وزید. وزشِ باد موافق، برای من دو فایده داشت. یک این که خنکای مطلوبی به اطراف می پراکند و حساسیتِ من به گرما و تعرق را بر نمی انگیخت، و دیگر این که پرچم های مرا به تکاپو در می انداخت تا بهتر دیده شوند و نگاه ها را به خود ... ادامه متن »

مرجع تقلید بی ادب!

شنبه ششم اردیبهشت یک: باید فکری برای آفتاب داغ و سوختن پوست و تشنگی و نوعِ پای افزار و کلاه کرد. کم کم هوا برای قدم زدن، آنهم در ساعت های داغ روز، کمی دشوار می شود. ایکاش توی این وزارت اطلاعاتِ اسلامی ما کَمَکی مسلمانی بود و این اموال ما را با اجاره بهایش پس می دادند و ما ... ادامه متن »

وقتش نرسیده شاید! (روز هفتاد و دوم)

امروز می خواهم خلاصه نویسی کنم. محض امتحان البته. گرچه خود به توصیف و تفصیل متمایل ترم. شاید این اخلاق فیس بوک است که تاب نوشته های طولانی را ندارد. منتها این اخلاق، وحی منزل که نیست. می شود چارچوبش را بهم ریخت و ساختاری نو پدید آورد. می شود به نوشته های طولانی دل بست. می شود به جای ... ادامه متن »

83 queries in 0986 seconds.