سر تیتر خبرها

آرشیو نویسنده: محمد نوری زاد

Feed Subscription

بوی گلویِ کودک (روز یکصد و هفتم)

یک: عملِ پروستاتِ رهبر مگر چه شق القمری است که یک هفته مملکت را به تماشای خود بخواند؟ مگر نمی شد جناب رهبر نصفه روزه ترتیبِ این عملِ سرپایی را می دادند و از بیمارستان به منزلِ مبارک پای می نهادند و در همانجا میهمانانِ خود را پذیرا می شدند؟ می گویم: آدمِ افتاده بر تخت، لباس سفید بیمارستان، دستگاه ... ادامه متن »

سوزِ عشق ( آوای اباذر نوری زاد برای پدرش)

پیشنهاد می کنم کار تازه ی پسرم اباذر نوری زاد – عشق – را بشنوید. این اثر، شاید از نگاه حرفه ای ها و اساتید موسیقی کاری ساده و دمِ دست بحساب آید اما برای من – پدرش – مثل آوای چاوشانی است که از هجران می سرایند و با سوز می آمیزند و با درد می خوانند و به ... ادامه متن »

بازهم گرد و خاک در زندان اوین!

(روز یکصد و ششم) یک: تن پوشم را در اغذیه فروشیِ بیرونِ زندان اوین به تن کردم. مردِ اغذیه فروش که چهل ساله و کمی تپل است با دیدنِ تن پوشم گفت: عکس ها را عوض کرده ای که؟! گفتم: بله، این عکسِ جلویی، مصطفی تاج زاده است که بی دلیل و بی گناه شش سال این تو زندانی است. ... ادامه متن »

چه گرد و خاکی شد در دادسرای داخلِ اوین! + دو مصاحبه ی تلویزیونی

(روز یکصد و پنجم) یک: من در نامه ی چهاردهمِ خود به رهبری، خودم را و ایشان را به دوردست های “مرگ” برده ام. نامه ی چهاردهم، یکی از مشفقانه ترین و خوش فُرم ترین نوشته های من است به رهبرِ تام الاختیاری که دأبِ مسلمانی دارد و هیچ تنابنده ای در ایران به گرد پای او نمی رسد. در ... ادامه متن »

تابلوهایی که از درون من رنگ می گیرند! (یازده تابلو)

دو هفته ی دیگر در شهر لوس آنجلسِ ایالتِ کالیفرنیای آمریکا تعدادی از تابلوهای عاشقانه ی من به نمایش در می آید. در این تابلوها جز پیچشِ جور بجورِ عین و شین و قاف چیزی نیست. در تهران اما یک چند تایی تابلو دارم که از درون من رنگ گرفته اند بی آنکه عین و شین و قافی بر آنها ... ادامه متن »

بر مزارِ مردی که بیت رهبری خونش را انکار کرد!

روز یکصد و چهارم یک: در زندان با جوانی هجده ساله و نابغه ی ریاضی آشنا شدم که جرم او نیز سیاسی بود. پدرش را جلال الدین فارسی با سه گلوله ی تفنگ شکاری زده بود و کشته بود و شیخ محمد یزدی به دستور شخص رهبر تبرئه اش کرده بود. من با این جوان – آرمان رضا خانی – ... ادامه متن »

خواسته های نوری زاد دو تا شد!

یک: امروز رفتم اوین. زیر پل، خانم خانجانی را دیدم با دخترش. دختر جوان بعد از دوسال، به تازگی از زندان آزاد شده بود و حالا همسر این دختر را به زندان برده و دو و نیم میلیارد تومان برایش وثیقه تعیین کرده بودند. خانم خانجانی می گفت: سه نفر از ما را به زندان برده اند و برای این ... ادامه متن »

از دو شنبه جلوی زندان اوین قدم می زنم

من جوان کتابی را با نام نیما آهی می شناختم. در فیسبوک اسمش این بود. هر چه درکلانتری می گفتم با نیما آهی چه کرده اید، می گفتند فردی به این اسم نمی شناسیم. بعداً که دفترهای خود را کاویدند، معلوم شد اسم واقعی اش محسن شجاع است. پنجشنبه و جمعه، تلفن محسن خاموش بود. شنبه تا دیر وقت پیگیر ... ادامه متن »

حالا عکس بگیر!

روز یکصد و سوم یک: من از این به بعد، روزهای زوج در قدمگاه خواهم بود. شنبه ها دوشنبه ها و چهارشنبه ها از ساعت پنج و نیم تا هفت عصر. یک روز به عقب برگردم. سه شنبه صبح رفتم به دیدن دکتر سید محمد سیف زاده در یک دندانپزشکی. سیف زاده، کامله مرد سپید مویِ کارآزموده ای است در ... ادامه متن »

93 queries in 1640 seconds.