سر تیتر خبرها

محتشمی پور:تاجزاده و نوری زاد کجا نگهداری می شوند

مصطفای من و محمد خانم نوری زاد با هم می رسند ما از پشت شیشه دست تکان می دهیم برای هم و من اصلا یادم می رود که این نوع ملاقات را تحریم کرده بودم. تشنه شنیدن صدای همسرجان سلامش می گویم و …هیچ نگهبانی بالای سر همسرم نیست من می توانم با آرامش حرف هایش را بشنوم نه با تمام وجود ببلعم و او مثل همیشه با آرامش آن چه طی این سیزده روز لابد بارها مرور کرده برایم می گوید و سراغ مقاله هایش را می گیرد. لابلای حرف هایش می پرم: شما را کجا برده اند؟…

همسر مصطفی تاجزاده  در عریضه سیزدهم خود به دادستان تهران از نسبت به عدم اطلاع از محل نگهداری همسرش دربندش گلایه کرده است.  محمد نوری زاد و تاجزاده با هم در یک سلول و دور از سایر زندانیان نگهداری می شوند.

فخرالسادات محتشمی پور در این خطاب به دادستان آورده است: محل نگهداری همسر من کجاست؟ بند ۳۵۰ که نیست. بند ۲۰۹؟ ۲۴۰؟ دو الف؟ ندانستند و نفهمیدیم. راستی شما می دانید چرا آقای نبوی که ربطی به سازمان زندان ها ندارد خبر تماس تلفنی همسرم و ملاقات را داده است؟ شما می دانید بازداشت دوباره همسرم چه ربطی به سپاه دارد که آن ها پیگیر امورش هستند؟ اگر می دانید لطفا به ما هم بگویید. برای ما مهم است که بدانیم عزیزدلمان دست چه کسانی اسیر است. برای ما هر لحظه زندگی قهرمان دلاورمان دربند ظالمین مهم است اگر برای مسئولین قضا مهم نیست.

متن عریضه ی سیزدهم خطاب به دادستان به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم

اللّهم اهدنی فیه لصالح الاعمال و اقض لی فیه الحوائج و الامال یا من لا یحتاج الی التّفسیر و السّؤال یا عالماً بما فی صدور العالمین صلّ علی محمدٍ و آله الطّاهرین

عریضه سیزدهم در هفدهم رمضان المبارک

از: همسر سید مصطفی تاجزاده یکی از امضاء کنندگان شکایت نامه از کودتاگران نظامی

به: دادستان تهران

سلام آقای دادستان

من دارم از ملاقات یار برمی گردم. از اوین خوشبخت. از آن سالن ملاقات کابینی که برای اولین بار در عمرم پایم را به آن جا گذاشتم و دگرگون شدم. شب عید همسرجان از همه جا بی خبر به من گفت شنبه ساعت ده بیا جلوی همان در اصلی. فکر می کرد این ملاقات هم مثل ملاقات های دوره قبل است. همان پژوی یشمی. همان راننده عبوس که حق ندارد لب به سخن باز کند لابد برای این که توبیخ نشود. همان پله های تیز و همان نگهبان و همان بازرس و همان اتاق با دوربین های مخفی که گوش ها و چشم هایی منتظر صید مکالمات ویژه ما بودند. منتظر شکار لحظه ها!!! من خودم را با آن بالش طبی و کمی خوراکی و یکی دو مجله نفس نفس زنان رساندم آن بالا ولی مأموری که دیگر نام تاجزاده برایش غریبه نیست گفت باید بروید در پایین. گفتم ولی اینجا نشانی داده اند. رفت داخل و سوال کرد و گفت نه باید بروید سالن ملاقات عمومی. به خانواده نوری زاد هم بگویید. ما رفتیم در پایین .

این جا درکه، پارکینگ کوچک و ظرفیت تکمیل زندان. صبر می کنیم تا جایی باز شود. خانم نوری زاد می گوید: اینجا هیچ وسیله ای تحویل نمی گیرند. می گویم ولی بالش را باید حتما برسانم لازم است. می گوید باشد سوال می کنیم. داخل می شویم شناسنامه می خواهند که من برای احتیاط همراه آورده ام. می پرسم آقا ما کجا باید آقای تاجزاده را ببینیم؟ می گوید در سالن ملاقات کابینی! ناگهان مثل فنر از جا می پرم. کابینی؟ خجالت نمی کشید تاجزاده را بنشانید پشت شیشه که تلفنی با هم حرف بزنیم؟ می گوید این را باید از آقای صداقت بپرسید.

آقای صداقت نمی شناسم من. خانم نوری زاد می خندد و می گوید: عادت می کنید. عادت می کنم؟ به چه چیزی عادت می کنم این که از پشت شیشه دوجداره کدر گوشی کثیف و آلوده را دستم بگیرم و منتظر بمانم که صدای گرم همسرجان برسد به من؟ می خواهم هزار سال عادت نکنم. به همسرجان گفته بودم من هرگز به ملاقات کابینی نمی آیم و او گفته بود من هرگز راضی به زحمت تو نیستم عزیزم. ولی سیزده روز بی خبری اراده و اختیار را از من سلب کرده قرارها را فراموش می کنم و حدود یک ساعت و نیم کنار ملاقات کننده های دیگر منتظر می شوم. می پرسم زندانیان شما هم سیاسی هستند؟ پاسخشان منفی است. پس چرا برای ما امروز قرار گذاشته اند؟ عزیزان ما در کدام بند هستند؟ مأمور زن می گوید ۳۵۰هستند. می گویم نیستند ۳۵۰٫ شما جستجو کنید در کامپیوتر ببینید کجا هستند؟ می گوید اسمشان اینجا نیست! من نمی توانم بنشینم. قدم می زنم و بی صبرانه منتظر رسیدن لحظه دیدار هستم. خانواده هایی که به این گونه ملاقات ها عادت دارند، آرام نشسته اند. آرام. من اما قرار و آرام ندارم. تا این که بالاخره صدا می زنند: خانواده محمد نوری زاد. مصطفی تاجزاده. می گویم: آقای سید مصطفی تاجزاده. باز هم شناسنامه ها را می بینند و ما وارد راهرویی می شویم که پلکانی در آن هست و بالا می رویم.

آقای دادستان شما از این پله ها بالا رفته اید تاکنون؟ من حالم هیچ خوب نیست. بدنم می لرزد. قلبم تپش دارد و خانم نوری زاد می خواهد تکرار کند: عادت می کنید. می گویم چه خوب که شما هستید وگرنه نمی دانم چطور می توانستم امروز بالاخره همسرم را ملاقات کنم. می رسیم به یک سالن ملاقات بزرگ. حالا یادم می آید که این صحنه ها را در فیلم ها دیده ام. فیلم هایی که زنان مضطرب و درمانده به مردان بزهکارشان گله می کنند که آخر چرا مرا با این بچه های قد و نیم قد تنها گذاشتی با این همه بدهکاری و بدبختی و صاحبخانه طلبکار و … من ولی تا حالا زندانی سیاسی پشت این کابین ها ندیده بودم در تلویزیون جمهوری اسلامی. ناممان را صدا می زنند و ما می توانیم کابین مورد نظرمان را انتخاب کنیم. می نشینم و چشم می دوزم به میز جلوی و دیواره های پر از یادگاری نبشته های کابین.

مصطفای من و محمد خانم نوری زاد با هم می رسند ما از پشت شیشه دست تکان می دهیم برای هم و من اصلا یادم می رود که این نوع ملاقات را تحریم کرده بودم. تشنه شنیدن صدای همسرجان سلامش می گویم و … هیچ نگهبانی بالای سر همسرم نیست من می توانم با آرامش حرف هایش را بشنوم نه با تمام وجود ببلعم و او مثل همیشه با آرامش آن چه طی این سیزده روز لابد بارها مرور کرده برایم می گوید و سراغ مقاله هایش را می گیرد. لابلای حرف هایش می پرم: شما را کجا برده اند؟ محل نگهداری تان؟ نمی داند. غذایتان؟ بهداشتتان؟ می گوید خوب است نگران نباش. می دانم که هرگز گله از خورد و خوراک و پوشاک و کلا امور مادی را از او نخواهم شنید ولی باز می پرسم و تکرار می کنم سوالاتم را. عزیزم کمرت؟ گردنت؟ هیچ مشکلی نداری؟ ولی پزشک می گوید باید فیزیوتراپی شوی دوره درمانی ات تمام نشده و بالش طبی را تحویل نگرفتند. می گوید باشد باشد وقتی ما را ببرند عمومی درست می شود. او کجاست من کجایم. خانه از پای بست ویران است و او نگران کودتا و لرزش های بیشترو ریزش ها و من …  حرف هایش را تند تند می زند.

دو رو بر ما خالی است. می گویم برای ما قرق کرده اند انگار عزیزم. ولی بالاخره سالن پر می شود و وقت ما تمام. آقای نوری زاد گوشی را می گیرد و می گوید من مواظب عزیزدل شما هستم نگران نباشید. آن ها را به هم و هردویشان را به خدا می سپاریم و بیرون می آییم. شما با این لحظات وداع آشنایی دارید آقای دادستان؟ حالا طبق فرمایش ماموران آمده ام جلو درب اصلی. می گویند باید بروی از آقای پاداشی یا داداشی نمی دانم، سوال کنی. می روم آن سو و جمعیت روزه داری که در گرمای داغ تابستان پرسشگرانه با نگاه هایی مستأصل در انتظار جوابند، کنار می زنم. آقا شما پاسخگویید؟ با تمسخر توأم با عصبانیت می پرسد شما وکیلید؟! نه من همسر یک زندانی سیاسی ام می خواهم بدانم وسیله طبی که آورده ام باید به کجا تحویل دهم؟ می گوید بهداری باید تأیید کند. می گویم تأیید بگیرید و خبر دهید به من و خلاصه دردسرتان ندهم جناب دادستان این چند کلمه که حوصله شما را سر می برد، ساعتی از ما وقت گرفت به گمانم زیر آفتاب داغ. سرم را نزدیک دریچه ای که لابد به منظور تکریم ارباب رجوع هر روز تنگ تر می شود، می برم. به خانمی که دست بر قضا حجاب برتر ندارد می گویم: شما که خانمید لابد بهتر از این آقا می دانید چادر سیاه زیر آفتاب سوزان و زبان روزه چه رابطه معنا داری با هم دارند. لطفا ببینید اگر بهداری جوابش منفی است من بروم و گزارش را به مردم بدهم به جای بالش به همسرجان. نگاهم می کند و سکوت. راه می افتم به سمت ماشین. تلفن همراه هنوز روشن نشده باید پیام ها را جواب دهم و سوالات را و … یک شماره ناآشنا. همسرجان می گوید اگر دور نشده ای جلوی درب اصلی وسیله ها را تحویل می گیرند هماهنگی کرده اند ظاهرا. از میدان گل ها دور می زنم به سمت اوین. من حاضرم همه شبانه روز را دور بزنم و بروم به سمت مقصدی که به وجود عزیز همسرجان منتهی می شود ولی از دور باطل پرهیز دارم آقای دادستان!

دورباطل؟ نه دیگر از ما سن و سالی گذشته قدرت و توانمان محدود است و عقل سالم هم مانع عمل عبث است. حالا باز هم این محموله را می کشم تا آن بالا. می گویند: باید بدهید آقا پاداشی یا داداشی نمی دانم. تقریبا داد می زنم پسرم آقای تاجزاده گفت که با حفاظت اطلاعات هماهنگ شده بالاغیرتا تحویل بگیر و بگذار برویم به کارمان برسیم. می گوید فقط بالش. ومن ۴ عدد موز و ۴ عدد سیب و ۴ عدد خیار و ۳ عدد آلو و ۱عدد شلیل و ۱ عدد هلو و ۳ عدد هویج و چند عدد لیموترش را که چپانده ام در کیسه نایلون و همه آن شیرینی های رمضانی را که شهدش عشق خودم و محبت دوستان و دوست داران همسرجان است به بغل می گیرم و سلانه سلانه به سمت ماشین حرکت می کنم و با خودم تکرار می کنم حفاظت اطلاعات!!!

آقای دادستان

این حفاظت اطلاعات که می گویند یک سوئیت دارد مثل دو الف دیگر چه جور جایی است؟ همسرجان ما در کدام یک از این سوئیت ها یا سلول های دونفرادی یا چنفرادی( پدیده های جدید و نوظهور زندان های کشور اسلامی ما) محبوس است؟ چه کسی یا کسانی می توانند او را ببینند و گزارش واقعی وضعیتش را برای ما بیاورند. از خودش که اطلاعاتی نصیبمان نشد.

آقای دادستان

من امروز همسرم را دیدم. رنگ رخسار را از پشت شیشه ها تشخیص ندادم ولی لبخندها پوشش خوبی بود برای پرت کردن حواس من. همسرم را خوب می شناسم. گفته من با زندان مشکلی ندارم و می خواهد ثابت کند که مشکلی ندارد تا مبادا نقطه ضعفی به دست کودتاچیان بدهد.اما من که همسرش هستم ابایی ندارم که نقطه ضعف نشان دهم: وای به روز و زمانی که مشکلی داشته باشد و بی توجهی شود به آن. همسرم نمی داند کجا نگهداری می شود. می گوید انگار سربازخانه است؟ او و آقای نوری زاد باید در بند عمومی باشند ولی نیستند. تلفن های مرتب ندارند و ملاقات ها یک جور غریب است. نکند قرار بوده با یک تلفن و یک ملاقات عجیب ما را به سکوت وادارند؟

آقای دادستان

محل نگهداری همسر من کجاست؟ بند ۳۵۰ که نیست. بند ۲۰۹؟ ۲۴۰؟ دو الف؟ ندانستند و نفهمیدیم. راستی شما می دانید چرا آقای نبوی که ربطی به سازمان زندان ها ندارد خبر تماس تلفنی همسرم و ملاقات را داده است؟ شما می دانید بازداشت دوباره همسرم چه ربطی به سپاه دارد که آن ها پیگیر امورش هستند؟ اگر می دانید لطفا به ما هم بگویید. برای ما مهم است که بدانیم عزیزدلمان دست چه کسانی اسیر است. برای ما هر لحظه زندگی قهرمان دلاورمان دربند ظالمین مهم است اگر برای مسئولین قضا مهم نیست.

یا عالماً بما فی صدور العالمین صلّ علی محمدٍ و آله الطّاهرین

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

3 نظر

  1. دیشب برای آزادی همه شون دعا کردم، خدایا صدای ما را بشنو

     
  2. با سلام به خانواده گرامی، شجاع و فداکار آقای محمد نوری زاد،

    نمی دانید از شنیدن اینکه بعد از چند روز توانستید به دیدار نوری زاد عزیز رفته و او را صحیح و سلامت ببینید، چه اندازه خوشحال شدم.
    در این مدت بی خبری دائم نگران حال ایشان بودم و هر سحر برایش دعا می کردم و دعا می کنم؛ همچنان که برای سلامتی و آزادی تک تک اسرای سبز این کار را می کنم، با اینکه خود محتاج به دعا هستم … می دانم که دعاهای پرسوز و پرشور نوری زاد از کنج سلول های تاریک اوین سریع تر به اجابت خواهد نشست، پس به او بگویید ما را از دعا های خود محروم نکند.
    از شما درخواست دارم که انشاالله در ملاقات های بعدی تان با این عزیز، سلام گرم مرا و ما را به او برسانید و به او بگویید که در این شبهای عرفانی قدر چقدر جای او و نجواهای او و صدای گرم او در میان ما خالی ست.
    خوشا به حال آنانی که در جوار او هستند و طنین گرم نجواهایش را می شنوند.
    به او بگویید که محمد نوری زاد بمانند نوری در قلبهای نا باور ما تابید و تا دنیا دنیاست مردم باور خواهند کرد که روزگاری مردی از جنس نور و شور و شعور، چه زیبا به تصویر کشید انسانیت، شرافت، رشادت و مردانگی را.
    به او بگویید که پا به پای خانواده ی عزیزش در انتظار آزادی او می مانیم و دیدن تصویر زیبایش را لحظه شماری می کنیم. به او بگویید که دوستش می داریم…

     
  3. دوستدار نوریزاد

    در این شب قدر سلامتی و آزادی ایشان را از خدا خواهانیم

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

82 queries in 2013 seconds.