سر تیتر خبرها

استاد…!

دیشب دلم هوایی شد. چرایش را نمی دانم. دست به تلفن بردم. شماره ای را گرفتم و دل به صدایی سپردم که از آن سوی برخیزد و مرا از عزیز دورافتاده مان خبر دهد. دوهفته ی پیش که زنگ زدم، همسرش صحبت کرد. بعد از آن که از وی بخاطر صبوری هایش سپاس گفتم و به او و به همسرانی چون او افتخار کردم،  ازحال شوهرش پرسیدم. او مرا مطمئن کرد که حال شویش خوب است. وگفت اگر ملالی باشد، به کسالت های گاه و بیگاه شویش مربوط است.

این بار نیز گوش دلم به صدای آن سوی این ارتباط تلفنی بود. تا مگر از شوی این زن مشهدی خبر بگیرم. اما نه صدای او، که صدای اندوهناک مردی به گوشم نشست. برادرشوهرآن زن بود. خودش اینگونه  گفت.  پیش تر توفیق دیدار این برادر را نداشتم. اما سخن از او بسیار شنیده بودم. از حال استاد پرسیدم. استاد احمد قابل.

گفت : حالش خوب نیست. تعادلش در زندان مشهد به هم می خورد. به نحوی که به کمک یک همراه او را به درمانگاه زندان می برند. اما کار از کار گذشته بود. ناگزیر او را به بیمارستانی در شهر مشهد منتقل می کنند.  آن هم با دو مامور مراقب. که نکند این استاد بزرگ، پای به فرار بگذارد.

هرچه سخنان این برادر خوب در چند و چون حال استاد احمد قابل پیش می رفت، آشوبی در دلم پای می کوفت. که چرا زندانبانان، بیماری یک زندانی را تا مدتها بحساب تمارض وی می گذارند. باور نمی کنند که یک زندانی ممکن است درست بگوید. این که او می گوید من درد می کشم، شاید برخاسته از دردی جانکاه باشد. استاد احمد قابل را چه به این که خود را به مریضی بزند تا بدینوسیله از زندان فاصله بگیرد و در جایی بستری شود؟

غافلگیری من زمانی به اوج رسید که آن برادر خوب، گوشی تلفن را به  خود استاد داد تا اندک صحبتی میان ما رد و بدل شود. صدایش رنجور بود. انگار از پس کوهی از درد برمی آمد. به او گفتم : استاد، اکنون که با شما صحبت می کنم، چشمانم را اشک پر کرده است. ومن از مهار این اشک ها عاجزم.

به وی گفتم : ما شما را دوست داریم. بخاطر ادب بزرگتان. بخاطر صبوری تان. بخاطر علم تان. بخاطر انسان بودنتان . بخاطر خیلی از خوبی هایی که در شما مجتمع است. باران دوستتان داریم من، بغض استاد را شکفت. و او، کوتاه گریست. مثل خود من که پا به پای او می گریستم.

استاد احمد قابل، زندانی جهالتی است که به او می غرد: چرا می فهمی؟ و چرا به نفهمی های ما اعتراض می کنی؟

بیایید برای او و برای دیگرانی چون او که عمر و اعتبار خود را مصروف رهایی مردم خویش ساخته اند، دعا کنیم.

مطلب مرتبط:

پرسش های بی رحمانه وپاسخ های عالمانه (استاد احمد قابل)Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

امکان درج نظر میسر نمیباشد.

79 queries in 1594 seconds.