سر تیتر خبرها

نجوای روز بیست و پنجم ماه مبارک رمضان (هفت خوان رستم)

آیا تا بحال از دریچه ی رمز به هفت خوان رستم نگریسته اید؟ با هم این هفت خوان را مرور کنیم و به چندگونگی و چند جانبگی این اسطوره بنگریم:

کیکاووس درمجلس بزم با پهلوانان خود مشغول میگساری است. زن زیبارویی که مشغول نواختن چنگ است، دراشعارش از “بهار ، و بهشت مازندران” می گوید و دل شاه را برای تصرف مازندران – که در آن زمان به محدوده ای از هندوستان فعلی گفته می شده –  می فریبد. شاه درهمان مجلس دست بردست می کوبد و پهلوانان خود را برای آماده کردن سپاه و تسخیر مازندران فرمان می دهد. پهلوانان از این فرمان شاه اندوهگین می شوند اما به صورت ظاهر با او ابراز همدلی و همراهی می کنند.

پهلوانان درخفا، پیکی به سیستان می فرستند تا مگرزال به پایتخت آید و رای شاه بگرداند. زال می آید و به شاه می گوید که مازندران جایگاه دیوان و جادوان است و تسخیرآن با شمشیرو نیزه ممکن نخواهد بود. وبه شاه می گوید که شاهان پیش از او هرگز به مازندران چشم نداشتند و به تسخیرآن نیندیشیدند. اما شاه تصمیم خود را گرفته است و اعتنایی به سخنان زال نمی کند.

سپاه گران کیکاووس به فرماندهی خود وی به مازندران یورش می برد و در روزهای نخست با لشگریان شاه مازندران پیکار می کند و برآنها پیروز می شود. شاه مازندران از دیو سفید کمک می طلبد. دیوسفید به یک یورش سپاه کیکاووس را درهم می کوبد و بسیاری از آنان را می کشد و خود کیکاووس و پهلوانان او را که نابینا شده اند در قلعه ای به بند می کشد. یکی از سربازان ایرانی مخفیانه خود را به کیکاووس می رساند. کیکاووسِ نابینا از او می خواهد که خود را به سیستان برساند و داستان گرفتاری شاه را به زال ورستم بگوید و از آنان مدد بجوید.

زال پس از شنیدن داستان کیکاووس، رستم را برای آزاد کردن شاه و پهلوانان ایرانی فرا می خواند. رستم اما به دلیل خیره سری شاه، از ورود به این ماجرا پرهیز می کند. نهایتا با اصرار زال، رستم آماده رفتن می شود. زال به او می گوید اگر از مسیری که شاه و سپاهیان رفته اند به سمت مازندران بروی شش ماه درراه خواهی بود. و دراین شش ماه حتما کیکاووس و پهلوانان خواهند مرد. من راهی میان بربه تو پیشنهاد می کنم که چهارده روزه آن را طی می کنی اما این راه پراز خطراست. رستم تصمیم می گیرد سوار بررخش خود از همان راه پرخطر خود را به مازندران برساند.

خوان اول :

رستم درراه به نیستانی می رسد. این نیستان جایگاه شیری درنده است. رستم شکاری را برآتش می نهد. می خورد و رخش را آزاد می گذارد و خودمی خوابد. نیمه های شب، شیرسرمی رسد و به اسبی ومردی خفته برمی خورد. می خواهد به مرد خفته حمله کند که رخش راه براو می بندد. اسب و شیر با هم درگیرمی شوند. سرآخر رخش با دو پا به صورت شیرمی کوبد و او را نقش زمین می کند. رستم که از خواب برمی خیزد، شیری را درکنار خود کشته می یابد. به سرو روی رخش خود دست می کشد و روی او را می بوسد و با او به راه می افتد.

خوان دوم :

رستم و رخش به بیابانی گرم و سوزان و بی آب و علف می رسند. تشنگی، هم رستم و هم رخش را ناتوان کرده است. رستم از اسب به زیر می آید و با آخرین رمق، ناامیدانه در بیابان به هرطرف می رود. مرگ و زندگی از دوسوی رستم و رخش را محاصره کرده اند. دراین بیابان خشک، زور بازوی رستم هیچ به کار نمی آید. پهلوان به زانو در می افتد و به راز و نیاز با پروردگار یکتا می نشیند. و از آفریدگار جهان می خواهد که او و رخش را از مرگ دلخراشی که رو به آن دو قهقهه  سرمی دهد، برهاند. نیایش رستم که به پایان می رسد، گوسفندی از برابر چشمان رستم عبور می کند. رستم برمی خیزد و چشمانش را می مالد و افتان و خیزان به تعقیب گوسفند می پردازد. درراه به چشمه ای برمی خورد. رخش و رستم از آب چشمه سیر می نوشند. رستم شکاری را به دام می اندازد. آن را برآتش می نهد و می خورد و کمی آن سوتر در دشتی پرعلف به خواب می رود.

خوان سوم :

شب هنگام اژدهایی بلند پیکربه سمت رستم که غرق خواب است هجوم می برد. رخش سروصدا می کند. شیهه می کشد و دست و پا برزمین می کوبد. رستم که از خواب برمی خیزد، اژدها خود را مخفی می کند. رستم هرچه به اطراف می نگرد، اثری از چیزی و کسی نمی بیند. کمی ناراحت می شود که چرا رخش او را از خواب بیدار کرده. پس بخواب می رود. باز اژدها سرمی رسد و می خواهد به سمت رستم هجوم ببرد که رخش با سروصدا رستم را از خواب می جهاند. باز اژدها مخفی می شود. رستم این بار نیز با جستجو در اطراف به کسی و چیزی برنمی خورد و باز با ناراحتی از رخش به خواب می رود. بارسوم که اژدها سراز مخفیگاه خود بدر می آورد و رخش سروصدا می کند، رستم بیدار شده و اژدها را می بیند. شمشیرمی کشد و در چند حرکت سریع و چند ضربت کاری، اژدها را ازپای درمی آورد. با طلوع آفتاب، رستم دستی از نوازش برسررخش می کشد و برپشت او می نشیند و به راه می زند.

خوان چهارم :

رستم در راه به دشتی سرسبز و پرآب و درخت می رسد. زنی جادوگر برسرراه رستم بساطی از خوردنی ها و شراب ها گسترانیده است. ساز تنبوری نیز درکنار سفره است. با آمدن رستم و رخش، زن جادوگر می گریزد و در جایی مخفی می شود. رستم با دیدن خوردنی ها و نوشیدنی ها از اسب به زیر می آید. هرچه به اطراف نگاه می کند کسی را نمی یابد. می نشیند به خوردن و نوشیدن. ساز را برمی دارد و می نوازد و می خواند”می و جام و بویا گل و مرغزار – نکردست بخشش مرا روزگار/ همیشه بجنگ نهنگ اندرم – ویا با پلنگان بجنگ اندرم”. دراین هنگام زن جادوگر خود را به شکل زنی زیبا چهره درمی آورد و به نزد رستم می رود. رستم از این که در آن دشت سرسبز، خدای یکتا او را از نعمت ها برخوردار ساخته، سپاس می گوید. ذکر نام خدا از زبان رستم، باعث تیرگی و سیاه شدن صورت زن جادوگرمی شود. رستم برمی خیزد و به ضرب شمشیر زن جادوگر را از پای درمی آورد.

خوان پنجم :

رستم به یک کشتزار می رسد. جایی که دهقانان کشاورزی کرده اند و گندم کاشته اند. رستم خسته است. رخش را آزاد می گذارد و خود می خوابد. یکی از دشتبانان و صاحبان کشتزار سرمی رسد و رخش را در مزرعه ی خود می بیند. با چوب چند ضربه به پای رستم می زند و او را بیدار می کند و با هیاهو براو می آشوبد که چرا اسبت را رها کرده ای.رستم برمی خیزد و دوگوش مرد را می برد و بریده های گوش را کف دست مرد می گذارد و دوباره دراز می کشد و می خوابد. مرد گوش بریده، شکایت به مرزبان آن نواحی که نامش”اولاد” است می برد. اولاد با سواران خود بهجایی که رستم خوابیده می تازد. رستم بررخش می نشیند و به جنگ با اولاد و سواران او می پردازد. عده ای را از پا در می آورد و عده ای را فراری می دهد. اولاد خود به کمند رستم گرفتار می شود. رستم او را نمی کشد، به شرطی که او – اولاد- رستم را به جایگاه دیو سفید و دیگر دیوان و محل زندانی شدن کیکاووس راهنمایی کند. رستم حتی با اولاد پیمان می بندد که اگر دراین راه با او به درستی همکاری کند، پادشاهی مازندران را به او اهدا کند. اولاد این پیمان را می پذیرد و با رستم روانه می شود.

خوان ششم :

رستم و اولاد به کوه اسپروز و به دروازه ی مازندران می رسند. جایی که توسط دیوان صاحب نامی چون کولاد و ارژنگ محافظت می شود. این دیوان تا سپیده دم بیدارند. با دمیدن صبح، رستم، اولاد را به درختی می بندد و خود به خیمه گاه دیوان حمله می برد. با فریاد رستم، ارژنگ دیو از جا می جهد و به سمت رستم یورش می برد. رستم دست به گردن او می برد و به یک حرکت، سراو را از تنش جدا کرده و به طرف سایردیوان پرتاب می کند. دیوان با دیدن چالاکی رستم و سرقطع شده ی ارژنگ دیو، پا به فرار می گذارند.

خوان هفتم :

رستم باز می گردد و بند از دست وپای اولاد می گشاید و با او به سمت قلعه ای که در آن کیکاووس زندانی است حرکت می کند. با شنیدن صدای شیهه ی رخش، کیکاووس می فهمد که رستم به نجات او و دیگر پهلوانان آمده است. رستم دور با از پا درآوردن نگهبانان، خود را به پهلوانان و شاه ایران می رساند. شاه به او می گوید : ” از دیو سپید برحذرباش که اگر بفهمد تو بدین سرزمین آمده ای تو را نابود خواهد کرد. بدان که میان ما و او هفت کوه بلند فاصله است. برسرهرکوه، دیوان به پاسبانی مشغولند. اگر بتوانی از این کوهها یک به یک گذرکنی،  به غاری تاریک و هولناک می رسی. بردراین غار، دیوان بسیاری به نگهبانی مشغولند. درداخل این غار، تختگاه دیو سپید است. به او که دست یافتی، او را بکش و جگرش را بیرون بیاور. پزشکان گفته اند تنها چاره ی بینایی من و پهلوانان ایران زمین، خون جگردیو سپید است. رستم برپشت رخش می نشیند و با راهنمایی اولاد، با پیروزی بردیوان و نگهبانان کوهها، از یک به یک کوهها می گذرد و به در غار می رسد. اولاد به رستم  می گوید: با گرم شدن هوا، دیوان نگهبان به خواب می روند و بجز یکی دو نگهبان بردر غار نمی ماند. بهترین زمان حمله به دیو سپید همین موقع است. رستم بهنگام نیمروز، با کشتن نگهبانان درغار، داخل آن می شود. دیو سپید را چون کوهی از قیرسیاه با موهای سفید خفته می بیند. رستم به خود می گوید : “کشتن حریف در خواب ناجوانمردی است”. پس بانگی بلند برمی آورد. دیو از خواب می جهد و با سنگی گران به رستم حمله می برد. رستم به چابکی یتغ می کشد و با ضرب شمشیر، یک دست و یک پای دیو را قطع می کند. جنگی سخت و سرنوشت ساز درمی گیرد. جنگ رستم و دیو سفید به درازا می کشد. که رستم با یاری خواستن از پروردگار یکتا، دیو را از زمین برداشته و بالای سربرده و محکم برزمین می کوبد و بلافاصله خنجر می کشد و سراز تن دیو سفید جدا می کند. جگردیو سفید را به اولاد می دهد. رستم و اولاد راه رفته را بازمی گردند و با مالیدن خون جگر دیو سفید به چشمان کیکاووس و پهلوانان ایرانی، آنان بینایی خود را به دست می آورند.

واما آن سوی این داستان :

درشاهنامه، به دو ورطه ی هولناک انسانی (خوان)  یکی برای رستم و دیگری برای اسفندیار اشاره شده است. درهفت خوان رستم، هوس و تمایلات نفسانی کیکاووس پادشاه ایران که ناگهان تصمیم به تسخیر مازندران می گیرد، تلویح وتلمیحی از رهبری مضمحل و آلوده به هرزگی های شخصیتی پادشاهی است که مردمان یک جامعه را درگیر معضلاتی ناگشودنی و پرآسیب می کند. مازندران در این  داستان- اسطوره

همان آرزوهای ناممکن و دست نیافتنی و ناپسند و مطالعه نشده ی بشری است. رستم دراین داستان، همان مردم است. استعداد و هزینه ای که بی دلیل صرف بازپرداخت خسارت های پدید آمده توسط پادشاهی خودکامه  می گردد. استعدادی که در یک روند متداول، می توانست بخشهای دیگر جامعه  را در بهره مندی های خود به سامان اندازد. خوان های هفتگانه در این داستان، همان هفت وادی فرساینده ای است که یک جامعه ی ورشکسته و از هم گسیخته برای رهایی و بازیافت هویت خویش بایستی از هزارتوی آن عبورکند. دیو سپید نیز به قله ی آزمون های توانفرسای مردمان یک جامعه اشاره دارد که با عبور از آن، مردم می توانند نم نمک روی به آسایش برند.


مطالب مرتبط:

نجوای روز بیست و چهارم ماه مبارک رمضان(درباره ی یک کتاب خاص)

نجوای روز بیست و سوم ماه مبارک رمضان(پیرمرد و دریا)

نجوای روز بیست و دوم ماه مبارک رمضان(نشسته ام مقابل رهبرم خامنه ای!)

نجوای روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان(سهام سپاه)

نجوای روز بیستم ماه مبارک رمضان(سمفونی ای کاش های من)

نجوای روز نوزدهم ماه مبارک رمضان(سلمان سیما)

نجوای روز هجدهم ماه مبارک رمضان(مکتوب)

نجوای روز هفدهم ماه مبارک رمضان(مکتوب)

نجوای روز شانزدهم ماه مبارک رمضان(مکتوب)

نجوای روز پانزدهم ماه مبارک رمضان(مکتوب)

نجوای روز چهاردهم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز سیزدهم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز دوازدهم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز یازدهم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز دهم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز نهم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز هشتم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز هفتم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز ششم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز پنجم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز چهارم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز سوم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز دوم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز اول ماه مبارک رمضان(صوتی)

رمضان با کمر شکسته!Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

یک نظر

  1. با سلام و خسته نباشید به استاد محترم جناب آقای نوریزاد

    لینکهای صوتی نجواها ونیایشهای ماه مبارک رمضان که گذاشته اید از روز ششم به بعد تماما مشکل دارند

    وقابل دانلود نیست اگر برایتان مقدور است لطفا اصلاح فرمائید از شما بخاطر مطالب مفید و این نیایشها

    کمال تشکر را دارم و برایتان آرزوی موفقیت و پیروزی در راه حقی که پیش گرفته اید را دارم

    طاعات و عبادات شما قبول درگاه حق در دعاهایتان مرا فراموش نکنید

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

82 queries in 0833 seconds.