سر تیتر خبرها

گل ها و سیم خاردارها2 (دکتر علی عرب مازار)

درباره ي دكتر : علي عرب مازار

گل روي “عرب مازاريزدي” را در بند 240 زندان اوين ديدم . روزي كه پس از ماهها انفرادي ؛ و چند روزي كه در طبقه ي چهارم اين بند گذرانده بودم ؛ جمعي از ما را به صف كردند و با چشماني بسته ؛ و با كيسه هايي از رخت و لباس مختصردردست ؛ و پتوهاي تا شده  در آغوش ؛ به طبقه ي اول همان بند بردند . در طبقه ي اول ؛ دونفر دونفر ما را به سلول هاي از پيش مشخص فرستادند . تا نوبت به نفر جلويي ؛ و سپس نوبت به خود من رسيد . نگهبان بد اخلاق كه مثل سايرنگهبانان فكر مي كرد بداخلاقي او جزيي از هويت هميشگي اوست و آن را همانند گوهري قيمتي حفظ كرده بود ؛ از نفر جلويي من پرسيد : اسمت چيه ؟ و او ؛ با صدايي كه همه ي ادب انساني در او نهفته بود ؛ گفت : عرب مازار قربان . نگهبان جوان و بداخلاق ؛ كه دليلي براي بداخلاقي افزون تر نداشت ؛ او را ؛ و مرا ؛ به سلولي درانداخت و در سلول را بست . و من ؛ هيچ فرصتي را براي در آغوش گرفتن اين ادب بزرگ از دست ندادم .

پيش از اين ؛ نام دكتر عرب مازار را از  هم بند پيشين خود كه زمين خواري نفرت انگيز بود شنيده بودم . زمين خواري كه تا گلو در كثافت مناسبات زمين خواري و به زانو درآوردن قاضيان و بازپرسان تهران و شهرستان ها به تبحري شگفت دست يافته بود . زمين خواري تريلياردر كه  با يك روز همنشيني با دكتر عرب مازار ؛ خود دربرابر ادب و متانت و انسانيت مواج او به زانو در آمده بود و با لذت از شرافت و پاكي او سخن مي گفت .

بسيار زود خود را به او معرفي كردم . مرا از پيش مي شناخت . از نوشته هايم . و در روزهاي زندان هم دانسته بود كه من نيز در جوار او ؛ دريكي از سلول هاي انفرادي ام . دكتر عرب مازار ؛ به فاصله يك هفته ؛ بعد از من بازداشت شده بود و به اوين و انفرادي آورده شده بود . رفاقت من و دكتر عرب مازار ؛ اين استاد اقتصاد دانشگاه علامه طباطبايي ؛ از همان سلول كوچك شروع شد . و اميد دارم تا عرصه ي محشر ؛ و تا هركجا كه خداي خوبمان اراده فرمايد ؛ ادامه داشته باشد .

دكتر عرب مازار ؛ يك گل به تمام معناست . بازجويان او كه عمدتا كم سواد و بي ادب بوده اند ؛ به ادب بزرگ او دست يافته بودند و لاجرم ؛ رفتار نادرست خود را با ادب مواج او هماهنگ كرده بودند . مي گفت : يك بار بازجوي بداخلاق من ؛ سي برگ كاغذ بازجويي و يك قلم روان نويس به من داد تا در سلول خود ماجراي انتخابات 88  و حواشي آن را بنويسم . و من ؛ بادقت و وسواس تمام ؛ هرآنچه مي دانستم نوشتم . روزي كه مرا فرا خواندند و به سلول بازجويي بردند ؛ آن سي برگ را به بازجوي خود دادم و گفتم از اين كه شما نيز به جنبش سبز علاقه منديد خوشحالم . و من نگرانم مبادا بخاطر اين گرايش به زحمت بيفتيد . بازجو با بداخلاقي و تعجب گفت : نه ؛ چه كسي اين را گفته ؟ گفتم : روان نويسي كه به من داديد ؛ سبز بود . و من اين سي صفحه را با رنگ سبز نوشته ام . بازجوي كلافه برگه ها را برميز كوفت و داد و هوار كه : نه ؛ روان نويس سبز من هيچ ربطي به جنبش شما ندارد .

دكتر عرب مازار قريب هشت ماه است كه بلاتكليف ؛ صرفا بخاطرفشار به  آقاي ميرحسين موسوي به گروگان گرفته شده است . سيستم اطلاعاتي و قضايي ما كه از ادب و قانون فاصله دارد ؛ الحق نمي داند با اين استاد فهيم دانشگاه ؛ كه مشاور اقتصادي آقاي ميرحسين موسوي بوده ؛ چه بكند . زنداني بودن عرب مازار ؛ گرچه افتخاري براي خود وي و خانواده اش ؛ و براي درستي حركت مردم است ؛ اما حتما و قطعا لكه ي ننگي براي آناني است كه ادب بزرگ او را فهم نكرده اند و به اتهام همراهي با تيم اقتصادي مهندس موسوي ؛ او را به گرو در زندان  نگه داشته اند .

من از دكتر عرب مازار عزيز آموختم : مي توان در همه جا ؛ حتي در انفرادي ؛ و در بازجويي هاي بي سرانجام و بيهوده ؛ و در برابر رفتار نادرست بازجوها و زندانبانان ؛ ادب ذاتي خود را ابراز كرد؛  و طرف را كه نسبتي با ادب ندارد ؛ به زانو در آورد .

بارها ديدم كه عرب مازار عزيز ؛ در پاسخ به بداخلاقي هاي نگهبانان بي سواد ؛ فروتنانه مي گفت : تشكر مي كنم . اما منظور من اين نبود كه شما برداشت كرده ايد .

نگهبانان جوان و بداخلاق ؛ كه ظاهرا خود را صاحب خون ما مي دانستند ؛ به عرب مازار كه مي رسيدند ؛ ناگزير ؛ در سايه ي ادب او آرام مي گرفتند و از اسب شقاوت به زير مي آمدند .

دكتر عرب مازار يزدي يك گل به تمام معناست . Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

7 نظر

  1. خدا را شکر آزاد shodan

     
  2. خدایا گلم راکجامی برند.چراهرکه حرف حق زندطعمه شمشیر شود؟

     
  3. ممنون از این کلام این حسن تعریف که در این جمود اشک اشک را روان می کند .
    ادب تــــــــاجي است تـاج الهي بنه بر سر برو هر جا كه خواهي .
    این شعر را یکی از رانندگان باادب خط خراسان – انقلاب بر سر در اتوبوس نوشته بود.

     
  4. امثال دکتر عرب مازار ، دکتربهشتی شیرازی و… که از مشاورین و یاران مهندس موسوی هستند،مارا از انتخاب خود که مهندس موسوی است ، مطمئنتر میکنند.کسی که همچین مشاورانی داردخودش در کجای این عالم ایستاده ؟؟؟از نظرادب ، دین و سواد؟؟؟آنهاییکه به خود جرات میدهند وبه مهندس موسوی توهین میکنند و تهمت میزنند چگونه جواب خدا را خواهند داد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

     
  5. سبحان از تبار خمینی

    سلام بر دکتر عزیز.من شما رو نمیشناختم.از طریق نامه های زیبای شما با شما اشنا شدم و حالا طرفدارسرسخت شما هستم.اما یه سوال و درخواست دارم.شنیدم شما مدت زمان های قبل از کسانی بودید که علیه خاتمی مطلب نوشتید.مطالبی در تمجید از اقای خامنه ای و مصباح نوشتید.این برگشتن شما برام قابل درکه.نامه آخریتون رو به رهبری خوندم.جالب بود.اما پیشنهاد میکنم نامه ای بنویسیدی و خودتون رو در محضر پیشگاه خداوند متعال قرار بدید.ازین بگید که چرا در اون زمان مثلا در مورد مصباح نوشتید ماه تابان و اون تعریف ها رو که تا اون زمان بی سابقه بود ازیشون کردید/؟این سوال مردم هست در برابر خدای متعال.اگر اینکار رو بکنید و گذشته خودتون رو سوال قرار بدید و در برابرش به خداوند و مردم پاسخ بدید دیگر همه چیز را تمام کردید.مردم شما را مانند پدر خواهند دانست با تشکر سبحان

     
  6. سلام خدمت استاد عزیزم

    تبریک می گویم به این قلم که توصیفاتش انسان را به محل وقوع می برد.

     
  7. ممنون از اينكه حقيقت را بر ما اشكار ميشازيد .راستي با اقاي زيد ابادي عزيز همنشين نبوديد انجا؟از ايشان هم بگوييد

     
84 queries in 1768 seconds.