سر تیتر خبرها
نجوای روز نوزدهم ماه مبارک رمضان(سلمان سیما)

نجوای روز نوزدهم ماه مبارک رمضان(سلمان سیما)

سلمان سیما بیست و پنج سال بیشتر نداشت اما بقدر هفتاد ساله ها تجربه داشت…

گلها و سیم خاردارها (سلمان سیما)

اواخر پاییز سال هشتاد و هشت بود که طی نمایشی به اسم “تشکیل پرونده”، مرا به زندان اوین فرستادند. به سلول 123 بند 209 . سه روز از حضور من دراین سلول نمی گذشت که یک جوان ریشوی لاغر اندام را با چشمان بسته به سلول ما داخل کردند. هنوز چشم بندش را نگشوده بود که مثل رگبار شروع کرد به صحبت کردن. سی و سه روز پرغرور را در انفرادی 240 گذرانده بود و حالا با پیگیری های بی امان و معترضانه ی پدرفرهنگی اش، او را به سلول چند نفره ی ما منتقل کرده بودند. این جوان، سلمان سیما بود. دانشجوی تعلیقی مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد. کسی که انگار خدا در آفرینش او چیزکی از پرحرفی – اضافه تر از سایربندگانش –  به شاکله ی سرشت او افزوده بود. و البته خمیره هایی از ادب، درستی، هیجان، پاکی، هوش، مسلمانی، خانواده دوستی، اشک، بغض، و : دعا.

من به جرات می گویم اگر روزهای آغازین حضور من در زندان اوین، با سلمان سیما در نمی آمیخت، مسیرمقاومت من به راهی نا آزموده پای می نهاد و معلوم نبود به چه سرانجامی منجر می گردید. سلمان سیما، پیش از آن- شش ماه پیش تر- به همین بند 209 زندان اوین آورده شده بود. او، همزمان، عقوبت دو پرونده ی گشوده ی قضایی را با خود حمل می کرد. تجربیات دقیق و موئین او از نحوه ی بازجویی ها، و روند شکل گیری پرونده ها، و اطلاعات و خاطراتی که از دانشگاهها و شخصیت های سیاسی و دانشجویی داشت، سلمان سیما را تا بلندای یک کارشناس بسیار مجرب مسائل سیاسی در حوزه ی دانشگاه و دانشجویان برکشیده بود.

سلمان از بازجویی به اسم “کریم” بارها کتک خورده بود. خودش می گفت: باراول که بازداشت شدم، سیلی های پی درپی کریم، طاقت ازکفم برد. گریه کردم. کریم این گریه را با تحقیر جواب داد و همانجا در اتاق بازجویی برای پیروزی خودش جشن گرفت. بعدها که از زندان بیرون رفتم، آن گریه های زیر چک و لگد کریم را نقطه ی ضعف خودم دانستم. تصمیم گرفتم اگر بار دیگر به زندان آمدم، سیلی های کریم را تاب بیاورم و گریه نکنم. همین هم شد. هفته ی پیش که کریم برای بار چندم مرا سیلی باران کرد، با مقاومت آمیخته به خنده ی من مواجه شد. وهمین تبسم ها، او را برسر لج آورد. او می زد و من لبخند می زدم. تا نهایتا خودش خسته شد. این بارمن بودم که در سلول کوچک بازجویی جشن پیروزی گرفتم. و این کریم بود که شکست خورده برای من خط و نشان کشید و بی دلیل هیاهو به راه انداخت.

سلمان از بس که داستان گفتگوهای خودش با کریم را برای این و آن و خانواده اش تعریف کرده بود، شخصیت پخمه و خشن و بی سواد کریم همچون لولویی برای شوخ طبعی اهل خانه حضوری همه جانبه پیدا کرده بود. طوری که مادر سلمان، آنگاه که از شلوغ کاری های او کلافه می شد، به طعنه به او می گفت : الهی که دست کریم بیفتی! جالب تر این که دوستان سلمان، از کریم ، آنگاه برای گفتگو با او به دانشگاه آنان رفته بود فیلم گرفته بودند و آن فیلم را روی سایت ها گذارده بودند و به قولی کریم را سوزانده بودند. و این ، کریم را بیشتر سراسیمه کرده بود.

سلمان سیما بیست و پنج سال بیشتر نداشت اما بقدر هفتاد ساله ها تجربه داشت. انرژی او برای مشاوره و حرف زدن و خاطره گفتن تمامی نمی گرفت. از بس که حرف می زد من خواب آلود وناگزیر پتوی پراز پرز سربازی سلول را روی سر می کشیدم و می گفتم : سلمان جان فردا را که از ما نگرفته اند. فرداهم هست.

سلمان بین دانشجویان برای خود اسم و رسمی داشت. همه او را می شناختند. واو را دوست می داشتند. با دوستانش برای بند 209 زندان اوین سرودی ساخته بودند و او با هیجان قسمت هایی از آن سرود را برای من می خواند. سرودی که درآن به سلول های تنگ 209 و بازجویی های خشن و چشمان فرو کشیده در زیر چشم بند اشاره شده بود.

روزهای همنشینی من با سلمان به ده روز اول محرم سال 88 برمی گردد. هرچه به تاسوعا و عاشورا نزدیک می شدیم، بهانه برای بارش اشکهای مخلصانه ی او فراهم تر می شد. نماز را به جماعت می خواندیم. بین دونماز، او برایمان دعا می گفت. تقریبا نیمساعت تمام. پی درپی و ناب و ابتکاری. همراه با بغض های عاشقانه. وقتی آبشاردعاهای او باریدن می گرفت، من خدا را می دیدم که از داشتن بنده ای چون سلمان بوجد آمده و به همه ی فرشتگان خود غرور می ورزد.

تاسوعا و عاشورا آمدند و نوحه های سوزناک سلمان تاروپود مرا می کشیدند و به دوردست های انسانیت به خون تپیده می بردند. پدرو مادر سلمان زنجانی بودند. و او نوحه هایی از حضرت ابوالفضل و امام حسین و حضرت زینب به ترکی می خواند. آه که من هزار بار پیش پای پدرومادر سلمان به خاک افتادم و بخاطر تربیت او از آنان سپاس گفتم. بزرگان نظام اسلامی ما کجا بودند تا همه ی انسانیت و همه ی جوانی را در قامت لاغر و استخوانی سلمان ببینند و از رفتار خود شرم کنند؟

بعداز عاشورا مرا از سلمان جدا کردند. بی آنکه بدانند من آنچه آموختنی بود از سلمان آموخته بودم. ادب را، بزرگی را، جوانی را، انسانیت را، وطن دوستی را، خانواده را، سیاست را، سلامت را، و تجربه های زندان را.

سلمان کمی بعد ، با لبانی پاره شده آزاد شد و من هنوز در ابتدای راه بودم. ماهها بعد که سختی های زندان فروکشید، ناگهان در بند 350 خبر پیچید که : سلمان سیما مجددا دستگیر شده و او را به بند ما می آورند. این خبر را سید ضیا نبوی که خود دانشجویی فهیم و بی گناه بود، با هیجانی ناشی از شدت علاقه به سلمان برای ما آورد. من و سلمان در راهرو به هم برخوردیم و او مثل بچه ها جستی زد و خودش را درآغوش من انداخت.

امروز سلمان سیما از ما قهر کرده و رفته است. او در یک مرخصی چند روزه ، از تهران به دررفت و از مرز عبور کرد و اکنون مقیم کشور کاناداست. افسوس که ما به دست خود، گنجی به اسم سلمان سیما را به دوردست ها تاراندیم. تا مگر روزگار خود ما را به کجا بتاراند.

مطالب مرتبط:

نجوای روز هجدهم ماه مبارک رمضان(مکتوب)

نجوای روز هفدهم ماه مبارک رمضان(مکتوب)

نجوای روز شانزدهم ماه مبارک رمضان(مکتوب)

نجوای روز پانزدهم ماه مبارک رمضان(مکتوب)

نجوای روز چهاردهم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز سیزدهم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز دوازدهم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز یازدهم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز دهم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز نهم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز هشتم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز هفتم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز ششم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز پنجم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز چهارم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز سوم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز دوم ماه مبارک رمضان(صوتی)

نجوای روز اول ماه مبارک رمضان(صوتی)

رمضان با کمر شکسته!Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

83 queries in 1050 seconds.