سر تیتر خبرها

پاسخ آقا رضا به نوشته آقای جواد زاده

بحث دوئل در گودال که عمدتا به داشته های غربیان، و نداشته های ما اشاره دارد، و ذاتا مطلب خوبی نیز هست، با پاسخ دوست ما آقای جواد زاده به جاده ای در افتاد که من دیدم این روند باید در یک ایستگاه مناسب متوقف شود. انتظار داشتم دوستان روحانی ما به مدد این بحث پا جلو بگذارند که نیامدند. دوستان روحانی ما، آنجا که بحث حول مسائل نظری و بطئی دینی می­گردد، سخنوران قابل­اند. که البته انصاف نیز چنین است که هرکس در باب چیزی که می داند سخن بگوید. نوشته آقارضای ما به محسوسات اجتماعی راه می برد. و این لابد از تخصص دوستان روحانی و مسئول ما دور می­نمود که ورودشان را به این بحث جایز ندانستند. بهر تقدیر، آقا رضای ما که نویسنده سه قسمت مطلب : دوئل در گودال اند، در پاسخ به نوشته آقای جواد زاده، نوشته ای دیگر برای من ارسال فرموده اند که از باب ختم این مقال آن را می­آورم. تا فرصتی دیگر که نوشته­ای از من به چرایی سرباز بودنم برای نظام خواهد پرداخت. تقاضای من از دوستانی که مایلند با ابراز نظر در این بحث شرکت کنند این است که : مرتبط بنویسند، مستدل و منصفانه و مودبانه بنویسند، و به کسی و جریانی توهین نکنند. همین !

در پاسخ به نوشته آقای جواد زاده

نویسنده : رضا

دلم نمی خواست دوئل من و آقای نوری زاد مثل فیلم های رزمی 20 سال پیش شود که در آن همچون قهرمان جوانی باشم که برای نجات دوست دختر مورد آزار و اذیت واقع شده اش به مدرسه کونگ فو کارها حمله کرده و در را می شکند و شاگردان یکی یکی در برابرش عرض اندام می کنند و من نانچیکو به دست همه را تار و مار می کنم و منتظر استاد پیر می مانم تا بیاید وسط و فنی را که
هیچ کس نمیداند چیست اجرا کند. برای همین از همان ابتدا خودم را از پرداختن به بحث های حاشیه ای برحذر داشتم، اما در مورد جواب آقای جوادزاده، چون حدس زدم که اندیشه خیلی ها حول همین تفکرات بچرخد، لازم دیدم تا حرف های خودم را در پاسخ به ایشان بدهم و صاحب وبلاگ هم اگر صلاح دیدند منتشر کنند:

اول از همه ممنون که انقدر لطافت به خرج داده و به جای خودم، تفنگم را نشانه گرفتید.. اما اگر یادتان باشد در این دوئل خبری از تفنگ نیست، طبق قراردادی دو طرفه که توسط چشم ها منتقل شد، و بوسیله قلب ها مهر خورد، دو طرف سلاحشان را زمین گذاشتند.

فرمودید آن آدم ها (حتماً منظور غربی هاست دیگر نه؟) بدجوری چشمم را گرفته اند. خوب چه اشکالی در این است؟ کجای این ناپسند است که کسی مجذوب عده ای از آدم ها شود؟ آن هم به دلیل صفات خوب و منش معقول و منطقی که در زندگی دارند. عده ای روستایی در نقطه ای از شمال ایران خانه هایشان را بر روی هم طوری ساختند که حیاط یکی، پشت بام دیگری بود، بر کنار پنجره
هایشان هم شمعدانی پروراندند.. اسمش را هم ماسوله گذاشتند. همین. و شما هر بار که به آنجا میروی مجذوبش می شوی. چون ضمیرت مومن به این حقیقت است که کسانی که زیبایی و تناسب می آفرینند، قبل از هر چیز، زیبایی و تناسب را در خود پرورش داده اند، و چه بهانه ای بهتر از این برای مجذوب شدن؟

وقتی “نظم امرکم” عملی را در رفتار آن آدم های اسمشو نبر می بینم، چرا مجذوبشان نشوم؟ چطور شما حق دارید مجذوب ماسوله ای ها شوید؟ 30 سال پیش که هنوز تکنولوژی کنترل کیفیت به اندازه امروز پیشرفت نکرده بود، آمریکایی ها سفارش ساخت میلیون ها عدد از یک قطعه خاص الکترونیکی را به ژاپنی ها دادند و در متن سفارش خود نوشتند اگر از هر هزار عدد قطعه تحویل شده، یکی خراب باشد مشکلی نیست. یعنی خرابی یک در هزار قابل قبول است.

ژاپنی ها در پاسخ گفتند: “همه جای نامه شما را فهمیدیم و همه سعی مان را می کنیم که در موعد مقرر محموله را آماده کنیم، اما متوجه یک قسمت ازحرفتان نشدیم، آنجا که فرمودید یکی از هزارتا می تواند خراب باشد. مگر قرار است قطعات تحویل شده خرابی هم داشته باشند؟؟؟”… تولید جنس معیوب حتی اگر یکی در هزار باشد در ذهنش تعریف نشده است. چرا مجذوب این فرهنگ
صنعتی نباشم؟…

اتفاقاً این جذب شدن را به فال نیک می گیرم، چون خود نشان از این دارد که وجودم هنوز فرق زیبا و نازیبا را می شناسد. جای دیگر آن آدم ها را اتو کشیده خواندید. تا جایی که حافظه من یاری می کند و تاریخ گواهی می دهد، تزویر، ریا کاری و دو رویی، بیشتر در ممالک الله پرست رواج داشته تا در مثلاً کفرستان­ها.

فکر می­کنید بلد نبودند همه آن جنایت­هایی که لیستشان را ردیف کردید مثل ما شرقی ها یا به طور اخص، ما مقدس نماها، انجام دهند بعد طوری رویش را بتون بریزند که صد سال بعد هم کسی نفهمد که کی به کی بود؟ اگر آن ها اهل نقاب بودند، صبح تا شب هم فکر و ذکرشان این بود که با رسانه هایشان چطور مخ مردم را بشورند و اتفاقاً موفق هم بودند و تمام اخبار و منابع علمی هم دست خودشان بود، شمای جهان سومی که در وطن خودت هم در موضع ضعف هستی چطور پی به حقیقت پشت نقاب بردی و فهمیدی چه کاسه ای زیر نیم کاسه است؟ اگر دروغ هایشان انقدر راحت لو می رود چرا به قول شما انقدر زور می زنند تا آنها را به ما بقبولانند؟

اگر نقابشان انقدر بنجول است که شما به این راحتی هر چه که پشتش است را کشف کردی پس برای چه این همه به خود زحمت داده و صورتشان را مخفی می کنند؟ نه… اشتباه می کنی دوست عزیز. آن ها از همه ما رک تر و بی نقاب تر بوده اند. حتی وقتی کثافت کاری هم می کردند، می گفتند داریم کثافت کاری می کنیم، چون به نظرمان در شرایط فعلی به نفع کشورمان است.

حداقل مثل ما نمی گفتند داریم جهاد می کنیم و به ازای هر قطره عرقمان یک حوری دم در بهشت انتظارمان را می کشد. آنها انقدر شفاف بوده و هستند که رییس جمهورشان چهل سال پیش یک غلطی کرد، طی یک پروسه تمام مدارکش را رو کردند و تکلیف مردم با خودشان مشخص شد که چه نمره­ای به آن رییس جمهور باید بدهند.. بعد شما به آن ها می گویید نقابدار؟

جای دیگر گفته­اید ” همه مخترعان انسانهای مومنی بودند که فقط برای خدمت به بشریت شب و روز خودرا به تحقیق سپری کردند”. من نمی دانم این “همه” را از کجا آورده اید. بر فرض هم که قید همه را نادیده بگیریم، بقیه جمله هم پر از اشکال است. این “مومن بودن” نیست که به یک انسان انگیزه برای تحقیق، کسب علم یا اختراع می دهد. برخلاف تصور شما بسیاری از مخترعین جهان، انگیزه های انسانی یا الهی نداشته اند. نمونه بارزش هم تووماس ادیسون که اصلاً اعتقادی به خدا نداشت. استعداد او در رساندن خلاقیت ها به مرز تولید انبوه بود، و گرنه قبل از او یا همزمان با او خیلی ها ابداعات خارق العاده ای به ثبت رساندند، اما اسمشان هیچ وقت به گوش من و شما نخورد، شاید حتی خیلی هم مومن تر و کلیسا برو تر بودند،.. به خاطر همین استعداد خاص بود که نعمت برق نصیب همه شد، نه اعتقادات قلبی ادیسون. چیزی که بر اعتقادات محقیقن و دانشمندان جهان تاثیر داشته، نه نفس دانشمند بودن، بلکه مطالب و محتویات علومی است که در آن ها عمیق شده اند.. مثلاً در میان ریاضی دان های دنیا، مومن به خدا بیشتر هست تا در میان فیزیکدانان.. چون فیزیک طبیعت گرا و ریاضی انتزاعی تر است.

این بستگی به منظره ای از چهان هستی دارد که آن معلومات علمی در برابرشان می گشاید. اینکه گفتید ” اولين پيام تلگرافي مورس با جمله مقدس آنچه خدا اراده کرده است شروع شد” هم دلیل محکمی نیست. من هم وقتی برای اولین بار در عمرم می خواستم جفت پا بپرم توی یک استخر چهار متری گفتم بسم الله، در حالی که حقیقتاً برای تفریح و یادگیری به آنجا رفته بودم نه رضای خدا. تعلقات روحی و روانی آدم ها که در مواقع حساس و بیادماندنی بیشتر بروزشان می دهند با فلسفه و انگیزه اصلی کارشان، دو مقوله متفاوت هستند.

و اما در مورد جیمز مدیسون. اول اینکه راستش را بخواهید من هم بلدم از امام محمد غزالی شما یک مشت نقل قول درباره دین و دیانت ردیف کنم برایتان که از شدت شرم نتوانید آن ها را با صدای بلند جلوی جمعی از انسان های متمدن از رو بخوانید. یا اگر خواندید، حتماً صدایتان به لرزه خواهد افتاد و پشت گوشتان سرخ خواهد شد.

دوم اینکه نمی دانم “بنیانگذار سیستم حاکمیت ” آمریکا چه دخلی می­تواند داشته باشد به لیبرالیسم. جدا از اینکه مدیسون، اگر همان که داخل گیومه ازو نقل کردید هم واقعاً گفته باشد، حرف بی ربطی نزده.. در آن زمان این به نفع آمریکا و نسل های آینده بود که از زمین
داران در مقابل فقرا و به قول ما “پابرهنه ها” حمایت شود. چون این زمین داران و متمولان هستند که می توانند چرخ های یک کشور نوپا را روی ریل صنعت و توسعه قرار دهند، صدقه گرایی و کمونیست بازی در آن زمان شاید یک عدالت ظاهری و کوتاه مدت را به نمایش می گذاشت اما آمریکا را تکه تکه و ضعیف می­کرد.

کالیفرنیایی که امروز یک میلیارد نفر از مردم دنیا آرزو دارند در آن زندگی کنند با زیرکی، سیاست (یا هر چیزی که شما اسمش را می­گذارید) یک مشت زمین دار بدست آمد و امروز به اینجا رسیده. شبیه همین رویکردها را خود پیامبر اسلام هم در مواردی مثل برده داری و بذل و بخشش هدفدار و گاه بحث برانگیز غنائم جنگی در سیره خود داشته. اما اگر منظورتان “بنیان گذاران لیبرالیسم” است که به گمانم یک بار عین همین عبارت را استفاده کردید، باید عرض کنم لیبرالیسم چیزی نیست که بنیانگذار داشته باشد.

آزادی خواهی مگر چیزی است که اختراعش کرده باشند که مخترع هم داشته باشد؟ مثل اینکه بگویید بنیانگذار “بالش به زیر سر گذاشتن”.. چه کسی میداند چه کسی برای اولین بار زیر سرش چیز نرمی گذاشت؟ طلب آزادی چیزی نیست که یک روز یک نفر از خواب بیدار شده و از سر خوشی فریادش زده باشد.. اما اگر خیلی اصرار دارید این قضیه را به یک مبدأ مشخص وصل کنید می توانم یک اسم به شما پیشنهاد بدهم و آن هم اسمی نخواهد بود غیر از “آدم ابوالبشر”.. همانی که میوه ممنوعه خورد. شاید او اولین لیبرال تاریخ باشد.. چون از بهشتی که مثل اتاق هتل ها یکی از قبل دکورش را به میل خودش چیده باشد خوشش نمی آمد.. بهشتی که آدم میخواست یک بهشت لیبرالیزه بود، بهشتی که همه چیزش را خواسته های قلبی خودش شکل داده باشند. این انتخاب، خطر ورود به جهنم را هم داشت، و بله؛ آزادی ریسک دارد. لیبرالیسم چیزی نیست که آمریکایی ها اختراعش کرده باشند..

منصور حلاج یعنی شبان لیبرالی که چوپان های دیکتاتور تحملش نکردند. تاریخ شفاهی و مکتوب ما و حتی ادبیات ما پر است از لیبرالیسم و لیبرالیست ها.. رستم یعنی جمله “آزادی را فدای مصلحت نکنید” در قالب یک قهرمان. اتفاقاً این ممالک شرقی بودند
که در لیبرالیسم پیش بودند اما رهایش کردند و چنگ به چارچوب های خسته کننده قبیله ای زدند. یک پسرفت شرم آور. در تاریخ شما، قهرمان های لیبرال بیشتری بوده اند تا در افسانه های غرب.. اگر امروز لیبرالیسم به سرمایه زدگی و سقوط اخلاقی مبتلاست، شما مقصر هستید، نه آمریکایی ها.. آن ها هر چه در توان داشتند انجام داده و می دهند،حتماً بضاعتشان همین بوده. دستشان هم درد نکند. شما چه کرده اید؟ به طور کلی حرف های شما یک معنی داشت: “در آنجا (حتماً غرب دیگه.. نه؟)

عقاید خرابند اما آدم­ها سالم­ترند.. برای همین کارشان پیش می­رود. اما اینجا اصل عقاید درستند، اما آدم­ها خرابند. برای همین درجا می­زنیم”. خوب این استدلال شیک و تمیزی هست که این روزها مد هم هست اما نشان از تنبلی دارد. یک نوع تنبلی فکری. شما یک الگو به نام “صدر اسلام” توی ذهنتان فرض کرده­اید و عالم و آدم را با آن مقایسه می کنید.. یک پیامبری پیدا می­کنید می­گذارید آن بالا، بعد یک علی برایش دست و پا می­کنند، و همین طور به مرور به صورت پلکانی و هرمی عایشه­ها و طلحه­ها و مالک اشترها و صفینی­ها و خوارجی­ها را هم سرجایشان قرار می­دهید و بعد شروع می­کنید به قضاوت و تحلیل کردن. بله، کار فوق العاده آسانی است.

مثل زمان بچگی که وقتی خانوم معلم رسم شکل هندسی پیچیده ای را تکلیف شب قرار میداد، روغن روی کاغذ میمالیدیم تا آن طرفش پیدا شود و میگذاشتیم روی طرح اصلی و کپی می کردیم. آن موقع ها هر کس این کار را می کرد “تنبل” خوانده می شد، من هم به استناد همان گفتم تنبل هستید وگرنه قصد جسارت ندارم. طبق این الگو یک سری عقاید و یا آدم های حامل عقاید را در نوک هرم قرار می دهید و هر وقت کم وکاستی و نقصانی رخ داد سریع جواب همه پرسش های درونیتان را اینطور می دهید: “آب از چشمه که پایین میاد هزار الودگی به خودش می گیره” که یعنی تقصیر از بالا نیست. این طرز فکر شما از دو جهت غلط است: اول اینکه این الگوی شما قرار نیست در هر موضوعی و در هر زمانی و هر شرایطی قابل استفاده باشد، چون خودش حائز شرایط استثنایی بود که بعد از
آن هرگز تکرار نشدند. نه کسی مثل محمد آن بالاست نه عقایدی که شبیه به عقاید او باشد در رأس امور است. آدم خوب های امروزی هم ربط چندانی به آدم خوب های آن موقع ندارند، آدم بدهای امروز هم لزوماً کپی برابر اصل آدم بدهای آن روزگار نیستند.

دوم، اینکه تصور می کنید مشکل از عمل هاست، نه از فکرها، تا حد زیادی مثال نقض دارد. این فکر “راه قدس از کربلا می گذرد” بود که موجبات وقوع خیلی از حوادث ناخوشایند را در طول جنگ هشت ساله فراهم کرد. این فکر “برای این که عقیده ات زنده بماند، آدم ها را بکش” بود که نطفه طالبان را منعقد کرد وگرنه کلاش دست گرفتن و به رگبار بستن مردم را قبل از آنها هم کسانی بودند که انجام داده بودند اما وسعت شرّشان هیچ وقت به این حد نرسید. شاید بگویید پس اگر این طور است، این تفکر لیبرالی بود که باعث شد
بمب اتمی روی هیروشیما سقوط کند. اما چنین نیست. آن بمب را لیبرالیسم نینداخت، شمشیر زن ها انداختند.

و بله لیبرالیسم معترف است که خیلی جاها زورش به قابیل های زمان نمی رسد اما اینکه زورش نرسد معنی اش این نیست که باطل است. اگر این طور باشد پس علی بن ابی طالب هم باطل بوده، چون از پس یک ابوموسی اشعری برنیامد. اما کوره های آدم سوزی یهودیان در جنگ جهانی، دقیقاً و بله دقیقاً، حاصل تفکر نازی بود، نه اینکه یک عده زورمند یا مثلاً مریض روانی با استفاده از نفوذ و قدرتشان آن کار را انجام داده باشند و اصلاً ربطی به حزب نازی نداشته باشد.

بنابراین نه تنها در این جا، بسیاری از عمل ها، ناقص یا آلوده است، بلکه بسیاری از عقاید هم از ریشه مشکل دارند.
جدای از همه این ها، جذابیت آمریکا برای شخص من، نه به خاطر توهم بی نقص بودنش، که بلکه برای نزدیکی حداکثری اش به اصول آزادیخواهانه است. آدم کشی ها و جنیاتش را به رخم نکشید که اگر قرار باشد در چهارچوب آمار هم به مقایسه بپردازیم، بسیاری از کشورهای لیبرال دنیا در برابر کشورهای دیگر که شاید خیلی هم به خدا نزدیک باشند و یک سانت مانده باشد که به سقف عرش بخورند، پرونده پاک تری دارند.

یکی از مقامات بلند پایه پنتاگون یکبار گفت: “ارتش ما دویست سال است که از هیچ کس نباخته، غیر از افکار عمومی مردم خودمان”.. نظام شما و نظام هایی مثل نظام شما، باختن به هر کسی را تجربه کرده اند غیر از وجدان عمومی مردم خودشان. وقتی نوک هرم همه چی ردیف است و همه عقاید از کانال نماینده خدا رد می شود دیگر وجدان به چه کارت می­آید؟ وقتی یکی که همه “باید” قبولش داشته باشند قبلاً نظر خدا را به شما گفته، چه لزومی دارد وجدانت را سوال پیچ کنی؟ نظام شما مگر وجدان هم لازم دارد؟

حکومت شما که یک هزارم ثروت جهان را هم در اختیار ندارد، در یک سال، بیشتر از صد سالِ یک کشور آزاد ///بی گناه به
زندان میفرستد، تبعیض روا میدارد، دروغ می گوید، فریب می دهد، ریا می کند، فتنه به پا می­کند، ظلم می­کند، خون می ریزد و شانه از مسئولیت خالی می کند و طلبکار هم هست..

می­دانستید از هر 4 دلار سرمایه ای که در دنیا وجود دارد، یک دلارش توی جیب آمریکایی­هاست؟ کاری به این ندارم که
این نسبت تناسب زشت است یا زیبا، فقط می خواهم بدانم اگر حکومت شما یک چهارم تمام ثروت زمین را داشت : چه میکرد؟

……………………………..

سپاس از دوستی که مرا در مرتب کردن این صفحه یاری داد .Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

79 queries in 1847 seconds.