سر تیتر خبرها
گلها و سیم خاردارها۱۱ (علی بهزادیان نژاد)

گلها و سیم خاردارها۱۱ (علی بهزادیان نژاد)

همسر جوان او ، یک سال و نیم است که یک ساعت ، بله ، یک ساعت ، در کنار شوهرش نبوده است . لابد این شیوه ی مسلمانی داغ و بی بدیل ما، اگر در آسمان خدا  موجبات غبطه ی آسمانیان را فراهم نیاورده باشد، ای بدا بحال آسمانیان!…

در بند 350 زندان اوین ، به کبوتر پرشکسته ای برخوردم که در اوج جوانی، بال و پرش سوخته و دلش از جفای ما شکسته بود. این جوان ، به جرم راه اندازی یک سایت برای کاندیدای مورد علاقه اش، به زندان نفرت ما در افتاده بود. درست همان کاری که هربنی بشری برای تعریف و تبلیغ خود بدان دست می برد.

علی بهزادیان نژاد ، ای خدا تو شاهدی که جوانی برومند و پاک و پاک نهاد است .

امروز این جوان ، یک سال و نیم است که در زندان نفرت ما به سر می برد. همسر جوان او ، یک سال و نیم است که یک ساعت ، بله ، یک ساعت ، در کنار شوهرش نبوده است . لابد این شیوه ی مسلمانی داغ و بی بدیل ما، اگر در آسمان خدا  موجبات غبطه ی آسمانیان را فراهم نیاورده باشد، ای بدا بحال آسمانیان!

تبحر علی بهزادیان نژاد، تسلط او به عالم سایبری است . همان وادی ای که ما خود را به لشگری از آن آراسته ایم. این جوان آرام و اندوه خوار، که می بایست اکنون، در گوشه ای از سرزمین ما مشغول خدمت می بود، در گوشه ای از زندان ما، در حال فرسودن است. او بارها تصمیم به اعتصاب غذا گرفته و در این راه نیز آسیب فراوان دیده است. اما ای خدا، یک جوان چرا باید در کمال بی تقصیری،  برای این که صدای بی گناهی اش را به گوش ما برساند،  دست به نابودی خود  ببرد؟

علی، با ادب است . او با آرامشی زایدالوصف، دانسته های سایبری خود را برای من وا می شکافت. می نشستیم و او کاغذ و قلمی برمی داشت و برای من از فیس بوک وسایر فضاهای مجازی می گفت. از امکاناتی که در این عالم هست و ما می توانیم از آن بهره مند شویم . علی ، آموزگار خوب من بود در آن چند روزی که با او هم بند و هم نشین بودم .

از ادب و اخلاق و طمانینه ی او بسیار آموختم . ای خدا، این چه زندانی است که هرچه با ادب و فهیم و دوست داشتنی ست ، در آن گرد آمده اند . و آن سوتر، بازجویان بی ادب و بزن بهادر، با چهره هایی عبوس و زبانی تلخ و فحاش، مارا در محاصره گرفته اند؟

سوز امروز من، در همین جوانی و تازه دامادی علی بهزادیان نژاد است و مرخصی ای که یک روزهم نداشته. ما اگر با خود علی مشکل و کینه ی لاینحل داریم، با همسرجوان اوآیا چه کینه ای داریم؟

ما که آوازه ی مسلمانی مان از سقف آسمان بدر رفته،  نباید به جوانانی چون علی و همسران جوانشان بیندیشیم؟  ما علی ها را زندانی کرده ایم تا به زعم خود، جامعه را از آسیب حضور آنان در امان بداریم. هیچ آیا به عوارض نبود علی های جوان در کنار همسرانشان فکر کرده ایم؟

خدایا من با تمام قامت، در برابر مقام پروردگاری تو می ایستم،  و به بی گناهی علی بهزادیان نژاد، وجوانانی چون “علی ملیحی” ، و “سید ضیا نبوی” شهادت می دهم. من با این جوانان ، و با بسیاری دیگر، در بند 350 زندان اوین هم بند بوده ام و به سلامت آنان و به بی گناهی آنان ایمان دارم. اصرار به بندی کردن این بی گناهان، قطعا بساط برقراری ما را به تزلزل در خواهد انداخت.

حال ، این ما و این زندانیان بی گناه ، و فردایی که با شتاب به سمت بودن یا نبودن ما خیز برداشته است.

همین امروز صبح بود که شنیدم علی عزیز به مرخصی آمده است. من پیشتر در نوشته ای(سلام ای ضامن انسان) آورده بودم: والله من در بند350 با یک جوان تازه داماد هم بند بودم که اکنون یک سال و نیم در زندان است و در این یک سال و نیم، یک روز، حتی یک روز هم به مرخصی نیامده است. سپاس خدای را که ما را فهم عطا فرمود تا جهل آذین یافته را به جای فهم درست، نپذیریم و او را برنتابیم.

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

9 نظر

  1. با اینکه تو انتخابات مخالف موسوی بودم ولی واقعا موافق اینطور زندانی شدن ها نبودم مخصوصا زندانی همچین افرادی

    ایشون تحصیل کرده دانشگاه امیرکبیر یک مخ یک مغز کامل
    دل آدم کباب میشه وقتی عکس دوران دانشجویی ایشون رو میبینه و عکس بعد از زندانشون رو
    خیلی شکسته شده
    واقعا تمام توصیفاتی که در مورد اخلاقشون نوشتید درسته من هم استادی مثل ایشون ندیدم واقعا
    بسیار مهربان دلسوز و ….
    خدا حفظشون کنه ان شاء الله

     
  2. الحمدلله که در أفضل الجهاد موفقید

     
  3. آفرین به شجاعت شما 

     
  4. با سلام به مرد مهربان و قهرمان نوری زاد…. دوستان عزیز بر روی لینک این کاربر کلیک نکنید چراکه آن سایت شامل بدافزار برای آلوده کردن رایانه و شناسایی شماست…اگه ممکنه آقای نوری زاد عزیز لینک رو پاک کنند
    (صالحات دات ای آر)

     
  5. @Meisam Km
    بله عزیزم ، در صفحه ی دیگرم مطلبی در این باره نیز میتوانید مشاهده کنید.
    https://www.facebook.com/mohammad.nurizad

     
  6. سلام آقای نوریزاد عزیز از مسلمانی این جماعت گفتید برادر مدینه گفتی و کردی کبابم

     
  7. نوری زاد عزیز خبر از فوت مهندس سحابی و شهادت هاله سحابی داری؟

     
    • باسلام وتحیات به شما استاد بزرکوار ….راستی دیکر در این کشور به اصطلاح اسلامی چیزی برای کفتن باقی مانده است .وقتی نورادان در شکم مادر به فریاد درآمده که من را بدنیای شیطانی خوذتان نبرید. دیکر چه چیزی برای کفتن باقیست……استاد من هم در امور پزشکی سالیان درازیست بکار مشغول بودم …در این بین خاطرهای از دختر یتیمی که با چه مشقاتی به زندکی خود ادامه میداد واکنون برای خود کسی شده مرا وادار نمود که داستان زندکی او را با وجودیکه نویسنده نبودم بعد از 5/2سال به رشته تحریر درآورم .باو کفتم چنین کاری کردهام .خیلی خوشحال شد ار دست قضا او را دیکر ندیدم خیلی چی جور شدم یکرور که شاید حدود 5یا6ماه طول کشید تلفن کرد وکفت دیکر شاید مرا نبینی ولی این وصیت من است چنانچه در توان شما باشد داستان زندکیم را کتاب کن وهمه چیز تا کنون به رویا مبدل کشته……آری استاد زندکی او که یک جنوبی روستایی بود تمام افکارم را مشغول کرده با وجودیکه اکنون 5سال از این ماجرا میکزرد و درد ناکتر از این دیکر نمیتوان یافت…باید خواند و درسها از کرفت .چه ظلمها چه تواناییهایی با باری که به خاطر برادر کوچک خود نیز که بدنبال داشت …چه ستمهایی.چه……استاد من تا کنون شاید هزاران کتاب وفیلم وووووخوانده ودیدهام دوست دارم برای کسانی که فکر میکنند بر پپپپپپپپپپانها روا کشته درس عبرتی شودتا بدانند در این کشور چه میکررد…استاد خواهش میکنم یکبار امتحان کن ….من چندین سال است که دلاوری مانند شما به دنبالش بودم واکر محدودیت دارید به دوستانتان پیشنهاد دهید …دختری یتیم در پشت جبهه درون ادارات دولتی وووووواخرش ….آری درسی برای تمامی مردم جهان ….مانند تمامی فیلسوفانی که در دانشکاهی بنام اوین در حال تدریس علوم انسانی البته با پایداری واستواری که بر همه آنان درود میفرستم به کسانی که مسند نشینان قدرت وثروت هستند وتنها اشکال آنان فقط جایکاهشان با یکدیکر تعویض شده است درودو هزاران درود بر آنان و از همه مهمتر قدرت ایمان تو استاد فهیم که همیشه ایران وایرانی باید بر تو ببالد که چنین رهبری بخود تا کنون ندیده ونزاییده است درود بر تو درود درود درود .ای زاده نور الهی بدون اغراق

       

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

88 queries in 1187 seconds.