سر تیتر خبرها

به همین راحتی !

پرسیدم : مظنه شما چند است ؟ کمی من و من کرد که : ما تا حالا کمتراز پنجاه تومن نگرفته ایم . گفتم : جای هیچ تخفیفی نیست ؟ گفت : حالا با خود جناب سروان صحبت کن . و من ، رفتم با جناب سروانی که درجه های بازویش استوار می نمود ، صحبت کنم .

سرشب بود . اتومبیلی بیرون آمد و من اتومبیل خود را در جای خالی حاشیه خیابان جا دادم . به تابلوی توقف مطلقا ممنوع نگاه کردم که هنوز با اتومبیل من فاصله بسیار داشت . برای رفتن به جلسه ای که دیرهم شده بود شتاب داشتم .

یک ساعت و نیم بعد ، از جلسه که باز آمدم دیدم پوزه اتومبیل مرا بالا داده اند . با جرثقیل کوچک یک وانت . وعنقریب است که کار به انتقال اتومبیل برسد . رفتم جلو و به جوانی که راننده جرثقیل و همه کاره بود و ریش توپی خوش رنگی صورتش را آراسته بود سلام کردم و با شرمندگی گفتم : این اتومبیل من چه غلطی مرتکب شده که شما دارش زده ای ؟ خندید و گفت : جای بدی پارک کرده . گفتم : چاره ای هست از خطایش بگذرید ؟ گفت : با من نیست . با جناب سروان صحبت کن .

نگاهی به اطراف انداختم . جناب سروانی ندیدم . جوان جرثقیلی گفت : داخل وانت است . منظور همان وانت جرثقیل . رفتم و برای رویت جمال مبارک او سرخم کردم و سلام گفتم . سلام غلیظی که نشان از ورشکستگی نیز با او بود . جوان بود . برخلاف گفته جوان جرثقیلی ، سروان نبود . استوار بود . استوار تمام .

سرکار استوار ، نمی شود بجای انتقال به پارکینگ ، جریمه کنید ؟ هرمقدار که شما صلاح بدانید ؟ مودبانه گفت : نه ، من قبضش را نوشته ام . و برگه بزرگی را که روی پیشخوان وانت بود نشانم داد . پس چاره ای نیست ؟ نخیر . باید برویم پارکینگ . شما زحمت بکشید پشت فرمان بنشیند و ترمز دستی را بخوابانید .

نشستم پشت فرمان و ترمز دستی را خواباندم . و خدارا شکر کردم که به موقع رسیدم و خود شاهد ماجرا بودم . وگرنه از کجا می دانستم اتومبیل مرا به پارکینگ برده اند ؟ بلافاصله داستان دزدی و رفتن به آگاهی و مسیری که قبلا رفته بودم و نتیجه هم نگرفته بودم درذهنم به ورجه افتاد . باز خدای را شکر که هستم و می دانم کجا می برندمان .

جوان جرثقیلی نشست پشت فرمان وانت و چراغ هشدار سقف وانت را روشن کرد و مرا و اتومبیل مرا مثل یک گناهکاری که پای چوبه دار می برندش ، از خیابانی به خیابانی عبور داد . رهگذران با همدردی به من نگاه می کردند و سری به تاسف تکان می دادند . یکی می گفت : ماشینش خراب شده ؟ آن دیگری که وارد بود می گفت : نه ، احتمالا خلاف کرده .

از خیابانی به خیابان دیگر پیچیدیم . و من مسیری پیچیده را برای رهایی اتومبیل خود ترسیم می کردم که از فردا باید بیفتم پی کارهای خلاصی او . اما دیدم در خیابان خلوتی متوقف شدیم . راننده جرثقیل به اشاه دست خواست که به ملاقاتش شتاب کنم . رفتم . راننده جوان که استوار جوان درکنارش نشسته بود ، درآمد که : حاجی ، هیچ می دونی چقد باید درد سر بکشی ؟ گفتم : می دانم . گفت : فکر می کنی چقدر خلافی داری ؟ گفتم : نمی دانم . گفت : دوسه روز باید علاف شوی . استوار جوان اصلاح کرد : چی ؟ دوسه روز ؟ یه هفته علافی داره .

پیاده شد . صحبت های اساسی را باید به خلوت برد . مرا کناری کشاند و گفت : ما دو نفریم . یه جوری ما را راضی کن . گفتم : مظنه تان چند است ؟ گفت : کمتر از پنجاه تومن تا حالا نگرفته ایم . گفتم : من اینهمه پول ندارم . جای تخفیف ندارد ؟ گفت : شما الان می روی پشت فرمان ماشین خودت . من خلاصت می کنم . جناب سروان می آید کنار شما داخل ماشین شما . با او صحبت کن . تخفیف هم می خواهی از خودش بگیر . ما بازرس داریم . اگر ما را در حال صحبت ببینند جریمه مان می کنند .

رفتم پشت فرمان . جناب سروان که استوار بود آمد و کنارم نشست . گفتم سرکار استوار ، من یک فرد فرهنگی هستم . نگذاشت ادامه دهم . گفت : ما با فرهنگی ها هم کار کرده ایم . دیروز ماشین یک استاد دانشگاه را می بردیم پارکینگ بنده خدا محبت داشت ، خلاصش کردیم . گفتم : من باید دست به کاری بزنم که تا کنون از آن انتقاد می کرده ام . گفت : من حال شما را می فهمم . شما سهم مرا نده . من چیزی از شما که فرهنگی هستی نمی خواهم . اما یک چیزی به این راننده جرثقیل بدهید . بنده خدا سه ساعتی هست که علاف ماشین شماست .

وقتی شبانه به سمت خانه خود می رفتم ، از خودم بدم می آمد . احساس بدی داشتم . احساس کسی که از سیم برق فشار قوی آویزانش کرده باشند . یا احساس کسی که وارونه است و غذا می خورد . یا احساس یک منبری خوش قریحه که پسرکی از میان جماعت برخاسته و به صورتش تف کرده . تا برسم به در خانه ، چند بار صورتم را پاک کردم که اهل خانواده ام رد تف آن پسرک را برصورتم نبینند .

داستان را که برای پدر پیر و روستایی ام تعریف کردم ، مدتی نگاهم کرد . نگه کردنی عاقل اندر سفیه . معنای نگاه او را دانستم . که در این ملک ، کارها به همین روند است و تجربه عکس آن موجب اعجاب است . معجزه ای که در های بسته را بسهولت می گشاید .Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

77 queries in 1733 seconds.