سر تیتر خبرها

“سعر”های سپید من

تکلیف شعر معلوم است . اما سعر ( بر وزن شعر) بافته های ذهنی و هراز گاه شخصی من است. آنجا که: بی قراری های من، راهی برای دوام و قرار و نمود می جسته اند. سعرهای مرا- که به سبک و سیاق شعرهای سپید به نگارش آمده – می توان در ردیف قطعات ادبی جای داد. یا : کلمات متقاطعی که بنا دارند باری از یک مفهوم آشکار را با پای لنگ خود به جایی برسانند. یا: محموله ای سنگین تر از بضاعت باربری من! و:گونه هایی از این دست . تفسیرهایی که از فرط عریانی ، عرق شرم بر پیشانی شاعرانگی من می نشانند . اینها را از این جهت آوردم که : خود ، پیش از دیگران ، بساط فرزانگی خویش  برچیده باشم . وپیش از دیگران ، به بهای اندک فراورده های ذهنی خود انگشت نهاده باشم . به هر روی ، سعرهای سپید ، درساعت های بی قراری من در زندان، همنشین و هم نفس من بوده اند. به همین خاطر، برای من عزیزو شریف و شایسته اند. قدروقیمت دارند. ازمن اند. خونی از من در رگ هایشان جاری است. تعلق خاطرمن به این سعرها ، صرفا بخاطر نسبتی است که با من دارند.

هرکدامشان، یادرآورد خاطره ای ویژه اند. هرکدامشان، با برآمدن حزنی و شوری و شهامتی پا به عرصه ی وجود گذارده اند. من درخلوت سلول خود، باهمین سعرها، به اقصا نقاط، سفرکرده ام. باهمین ها، خود را به آغوش مادرانه ی کلمات انداخته ام و سربه زانوی خویشاوندی خود نهاده ام. سعرهای سپید من، نمکی است که من ، به طعم تلخ لحظه های آشفتگی خویش افشانده ام، و خود، با ولع، همان لحظه ها را سرکشیده و فرو برده ام.

من درخلوت سلول خود، باهمین سعرها، به اقصا نقاط، سفرکرده ام. باهمین ها، خود را به آغوش مادرانه ی کلمات انداخته ام و سربه زانوی خویشاوندی خود نهاده ام. سعرهای سپید من، نمکی است که من ، به طعم تلخ لحظه های آشفتگی خویش افشانده ام، و خود، با ولع، همان لحظه ها را سرکشیده و فرو برده ام.

اکنون، یک به یک آنها را به مرور به پیشگاه شما خوبان تقدیم می دارم . و چشم به راه اشارات شما می مانم تا مگر مرا به یمن غوغای قلم خویش، از خطاهای رفته در این سعرها مطلع فرمایید.

اولین سعر تقدیمی من، نامش : کافر است. بخوانید و ببینید تا کجا با سراینده ی این سعر موافق و همراهید:

 

کافر

 

من با یک جوان دوست بودم که :

نامسلمان بود.

به خدا هیچ اعتقاد نداشت.

برعکس من اما بی قرار شاپرک ها بود.

دست و رویش را در درستی می شست.

رقص برگ های صنوبر را ،

نشان من می داد و می گریست.

اجازه می داد باران خیسش کند.

وباد، موهایش را به بازی بگیرد.

پرنده ای اگر می خواند،

پاسخش را با “جانم” می داد.

گاه، پای از جسم خود بدر می برد،

وساعتی بعد، به جسم خویش برمی گشت.

دوست کافرمن،

حتی به سردرد خود زل می زد.

ادای نوزادان را درمی آورد،

واز آسمان شیرمی مکید.

اسب ها را نقاشی می کرد،

به یال شان که دست می کشید،

بوم نقاشی شیهه می کشید.

برای دیدن خورشید ،

به آفتاب می نگریست.

به قانون علاقه داشت.

زحمت کسی و چیزی را،

بی پاسخ نمی گذاشت.

از قاشقش نیزتشکر می کرد.

وبرای پارگی کفش هایش اشک می ریخت.

او،

صداقت یک دزد را هم می ستود.

روزی که مرد،

کف دست هایش را،

برای یک جفت قناری وحشی،

آشیان کرده بود.

فروردین سال 90 – زندان اوین – بازداشتگاه ” دو الف”

 

 

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

9 نظر

  1. ظاهرا کافر نیستم اما شباهتی عجیب دارد این برادر کافر با من

     
  2. علی شیرازی

    سلام
    به امید آزادی همه در بندان سبز ایران، خوشحالم که در کنار خانواده ات هستی.
    اسم این شعر باید کافر مسلمان کیش باشد.
    از این تفکرات بجز خدا و عشق چیز بیرون نمی آید.
    سر بلند باشی و سلامت یا حق

     
  3. هیچ چیزی زیباتر از آزادی شما و کنار خانواده ی خوبتون بودن نیست واقعا خوشحالم خیلی خیلی ..خداوند سلامتی به شما بده و عقل درست حسابی به کسایی که آبرویی برای هیچی نذاشتن نه انسانیت نه اسلام نه ایران

     
  4. محمد جان دوباره سلام کس نخواهم زند بر دلم دست- که دلم اشیان دلی هست – ز اشیانم اگر حاصلی نیست – من بر انم کزان حاصلی هست. زنده باشی به روان ادمیت

     
  5. محمد جان سلام کفر چو منی گزاف و اسان نبود – برتر از ایمان من ایمان نبود -در دهر یکی چون من وانهم کافر -پس در همه دهر یک مسلمان نبود. زنده باشی به روان ادمیت

     
  6. چه خوبه که اومدی.به امید ارادی همه اسرا

     
  7. با سلام خدمت یار همیشگی نمازهایم

    حالا چه اصراری دارید این دوست جوان خیالتان کافر باشد

     
  8. بسیار زیبا تجسم لحظه های عشق یک مسلمان بود و یک کافر

     
    • ostad bozorgvar…..man na baraie shere shoma chon aeteghad darem har kalami az har zehni beh tasvir bekeshim zaeideh htkar jahezatist keh dron maieh khodash ra darad va hezaran maani .vaghti beh afkare shoma ba anhameh reshadati keh badaz anhameh shekangehha dron zendan anham ain zendanhakeh tamame hastit ra migirand vabaz ham migoeido minvisid beh vojodetan aftekhar mikonam va beh rahati migoiam shoma tanha delavare gharn gozashteh ma hastid.man tamame neveshtehhaie shoma ra khandeh va jameaveri kardeham.ostad bozorgvar man yek pezesh hastam rozi sargozashte dokhtari yatim keh parastar bod zenegi man ra viran kard dhsthne qw ra badaz hodode2sal beh ketabi tabdil kardm …daron mayeh ketab ta konon dar hich gaei hata moshabeh an na khandeh va na dar filmhaie sinemaei dideham an dokhtar dar akhrin tamasash badaz 7mah keh az ow khabar nadashtim faght goft agar dar tavanat ast zendegiam ra baraie darse ebrat digaran behtasvir keshan va deigar salhast keh khabari az ow nist .man ta konon ba kesi dar meian nagozashtam chon be man migoftand aetemad nakon .khili moteasef shodam az ain harfha va aknon hodode 4sal ast kehbelataklif mandeham.har chand nevisandehnabodeham vali ancheh matrah ast dronmayeh ain sar gozasht yek dokhtare rostaei ba an afkar zeiba vadardnako khterehei zeibatar az an keh vaghean hanoz dar hich gaei az donya na dideh va na shenideham..vaghte mohtaram shoma ra gereftam zemne ainkeh darse ebrati baraie vazeiate afrade jameh ma mibashad.mikhastam ba tamame vojodam zemn aozrkhahi khodetan agar laygh bedanid man ra dar vaseiat ain dokhtare yatimo gomnam rahnemaei farmaeid ostad gerami barist bar tanam vojodam roham,lotfan man ra be maghsad la aghal nazdik konid sepasgozaram ba tamame gereftarihaei keh motaleam

       

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

88 queries in 1743 seconds.