سر تیتر خبرها

درباره ی دهم اسفند

بینید، در همه ی دنیا، مردم حق اعتراض و اعتصاب و تظاهرات و حتی اغتشاش و درگیری دارند. در قانون اساسی ما هم چنین حقی برای مردم دیده شده است…

در بند “دوالف” زندان اوین، هم نگهبانان و هم افسر نگهبانان و هم کارشناسان، بسیار مودب و انسانند. لااقل با من که اینگونه بوده اند. لااقل با من که اینگونه بوده اند.گرچه شنیده ام در همین بند، با برخی از متهمین، کار به ضرب و شتم و توهین نیز کشیده است.

این بند توسط سپاه اداره می شود؛ حتماً “حفظ نظام” این گونه تحکم فرموده است. وگرنه چرا باید سپاه در کنار وزارت اطلاعات، دکه ای بزند و کار موازی با او پیش بگیرد؟ شیوه ی مملکت داری ما، مخصوص خود ماست. اختراعی است که با خود ما نیز پایان می پذیرد. با این همه ، از بین همه ی روزنامه ها، تنها به من کیهان می دادند و اطلاعات ؛ و من بلافاصله صفحات پایانی این دو روزنامه را پاره می کردم و زیر تختم روی هم می گذاردم. مابقی را ریزریز می کردم و به سطل زباله ای که در آن آب بسته بودم ، می ریختم.

هر از گاه، با یک کف شوی زبر، به جان این تکه های ریزریزشده می افتادم و با ساییدن مدام ، انها را به شکل خمیر در می آوردم.با افزودن خمیر نان اضافی، درمجموع، به خمیری دست می یافتم که برای مجسمه ها و کارهای هنری من مناسب بود. از همین خمیر کیهان و اطلاعات، مجسمه های متعددی ساخته ام که در جای خود تماشایی است.

اما چرا صفحات پایانی این دو روزنامه را می بریدم و کنار می گذاردم؟ در صفحه ی آخر این دو روزنامه ، عمدتاً خبرهای خارجی نقش بسته است. و اغلب، خبرهای فلاکت و بدبختی و آشوبها و اعتصابها و ناآرامیها در سایر کشورها. و من ، عکس ها و خبرهای اعتصاب ها و درگیری ها و تظاهرات کشورهای خارجی را می بریدم و کنار می گذاردم. یک روز همه ی این بریده ها را از زیر تختم برداشتم و جلوی دوستان سپاهی گذاشتم و گفتم: “ببینید، در همه ی دنیا، مردم حق اعتراض و اعتصاب و تظاهرات و حتی اغتشاش و درگیری دارند. در قانون اساسی ما هم چنین حقی برای مردم دیده شده است. و ما، متاسفانه، در نقش حاکمان جمهوری اسلامی ایران، مردم خود را از این حق مسلمشان محروم ساخته ایم تا نشان بدهیم در این کشور، هیچ اعتراض و بحرانی نیست. حال آنکه اگر فهم می داشتیم، می دانستیم که تظاهرات مردمی، علاوه بر حق و قانون و مطالبات صنفی، شایسته ترین ابزار تخلیه ی روحی و روانی مردم یک کشور است. تلنبار این حق فروخورده و این خشم ها و اعتراض های فروکشیده، وقتی به مرز انفجار می رسد که دیگر هیچ سد و مانعی نمیتوان برایش تدارک دید. مسخره ترین و البته درست ترین تیتری که درهمین خصوص دیدم، متعلق به روزنامه ی کیهان بود. آن هم تیتر اول صفحه ی اول؛ خوب دقت کنید: ” مردم فرانسه، به دلیل فقر و فساد و نابرابری، شهرهای فرانسه را به آتش کشیدند. ” این تیتر از این روی به مدد کیهانیان آمده بود تا بگویند: آهای مردم ایران، فقر و تبعیض و فساد، تنها در کشور ما وجود ندارد، نگاه کنید فرانسه را، مهد علم و تکنولوژی و آزادی را، عکس ها را تماشا کنید؛ که مردم شهرها را به آتش کشیده اند!

بله. خاصیت تیتر یک کیهان، در وهله ی اول، همین سخن پنهانی را برمی کشید. اما مسخره آنجا بود که همین تیتر، ناخواسته، گفته ی دیگری نیز داشت. و آن اینکه: در هرکجا اگر فقر و فساد و تبعیض بود، مردم می توانند شهرهای خود را به آتش بکشند! و این همان سخن پنهانی بود که از فهم و چشم کیهانیان دورافتاده بود. که یعنی این فجایع در ایران به وفور هست و مردم فرصتی و لابد حقی برای آتش زدن و اعتراض و اعتصاب ندارند.

درباره ی دهم اسفند، جمعی از مردم ما قرار است به خیابانها بیایند و خواسته های خود را به نمایش بگذارند. من به ذات این حرکت و تعداد جمعیت طرفدار این خواسته ها کاری ندارم. بلکه می خواهم بگویم: پسندیده این است که حاکمان ما، فهم و عقلانیت خود را به نمایش بگذارند؛ این بدیهی ترین حق قانونی مردم را وقع نهند و بقای خود را با فریاد اعتراض یک جوان در مخاطره نبینند.
اعتراضها و اعتصابها، با همه تلخی هایشان، سوپاپ های تخلیه ی روانی مردمان یک جامعه اند. آنانی که چنین حقی را قانونی کرده اند، به این نگرش انسانی نظر داشته اند.
صبر می کنیم تا میزان خویشتن داری و احترام حاکمان خود را به حق قانونی مردمشان تماشا کنیم. “بصیرت” یعنی این! چرا که حاکمان بصیر هیچگاه پای بر حق مردم نمی نهند.

محمد نوری زاد

 


.

.

.

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

2 نظر

  1. زنده باشین و سبز

     
  2. آنان كه ایمان آورده اند و مهاجرت كرده اند و در راه خدا جهاد كرده اند، به حقیقتمومنان اند، آمرزش و روزی نیكو از آن آنان است.

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

82 queries in 1459 seconds.