سر تیتر خبرها

نجواهای محمد نوری زاد در زندان اوین

هدیه ی من به پیشگاه شما ، از جنس نجواست . زمزمه است . نیایش است . همان تاروپودی که سرانجام به حریر رهایی می انجامد. ” نجواها ونیایش ها” ی من در زندان ، نردبانی است که خود مرا از سلول تنگ انفرادی ، سبکبال ، تا فراز ابرها به پرواز در می آورد . اول بار که این نجواها را ” قلمی” کردم ، دیدم لطافت مواج همسخن شدن با خدای خوب ، خاصیت خوشگوار دیگری نیز دارد . وآن : قابلیت تکرار است . پس ، شب ها ، خود برای خود ، این نجواها را می خواندم و می گریستم . وباهمان الفاظ ، انرژی تازه ای می یافتم که راه رفتن بر فراز ابرها ، کمترین بهره ی آن بود .

چندی است به این می اندیشم که یک مور ناپیدا چون من ، می تواند آیا در پاسخ به این همه محبت جاری ، ران ملخی به پیشگاه سلیمان مردمان خویش تقدیم دارد ؟  به دارایی های خویش که نگریستم ، دیدم در میان همه ، می توانم گوهری برآورم که چه بسا شایسته ی شان شما باشد . شمایانی که در این چند وقت آزادگی ، چه پیش از زندان و چه در ماههای تلخ زندان ، با من و خانواده ام همراه و همدل بوده اید .  وحتی مرا در دعاهای گاه و بی گاه خود ، نصیب و لیاقت بخشوده اید .

براین باورم که در عالم ، نمی توان چیزی را همسنگ محبت و مهر : برترازو نهاد . چرا که مقایسه و  چند و چون عطوفت مادری ، جز با همان که خاص خود اوست ، راه به خطا می برد . مرا نیز در اقیانوس مهر شما ، جز گمگشتگی و عجز چاره ای نیست . که اگر چاره ای نیز بوده باشد ، همانا غواصی در آن گستره ی    بی کرانه است .

هدیه ی من به پیشگاه شما ، از جنس نجواست . زمزمه است . نیایش است . همان تاروپودی که سرانجام به حریر رهایی می انجامد. ” نجواها ونیایش ها” ی من در زندان ، نردبانی است که خود مرا از سلول تنگ انفرادی ، سبکبال ، تا فراز ابرها به پرواز در می آورد . اول بار که این نجواها را ” قلمی” کردم ، دیدم لطافت مواج همسخن شدن با خدای خوب ، خاصیت خوشگوار دیگری نیز دارد . وآن : قابلیت تکرار است . پس ، شب ها ، خود برای خود ، این نجواها را می خواندم و می گریستم . وباهمان الفاظ ، انرژی تازه ای می یافتم که راه رفتن بر فراز ابرها ، کمترین بهره ی آن بود .

در زندان ، من با دوستان فهیم وبا ادب و نخبه ، و به معنی واقعی : انسان ، مواجه و همنشین و هم سلول و هم بند شدم . از فهم و شعور آنان درس ها گرفتم . و از جمعی دیگر نیز که در سلول ها و بندهای دیگر بودند ، خبرگرفتم و در خلوت خود ، هم شما را و هم آنان را از مسیر نجواها و نیایش های خویش عبور دادم .

از زندان که بیرون آمدم ، حسی در من جوشید تا مگر با ” صدای خود”  ، همان نجواها را ضبط کنم و در اختیار شمایان قرار دهم . پس ، مکتوب نجواهای من تقدیم به شما ، و نجواهای صوتی من ، تقدیم به زندانیان بی گناهمان . و برای این که احترام خود را به همه ی بی گناهان دربندمان ادا کرده باشم ، از میان آنان ، سه نفر را به شکل نمادین برمی گزینم  و از سر تواضع و ادب ، رو به آنان سرتعظیم فرود می آورم : یکی سرکار خانم هنگامه ی شهیدی ، و دیگری : آقای احمد زیدآبادی ، و سومی : آقای محمد رضا جلایی پور .

پیشنهاد می کنم علاوه بر مطالعه ی مکتوب نیایش ها ، برای شنیدن فایل صوتی آنها ، خلوتی برای خویش فراهم آورید به قدر چهل دقیقه . این خلوت ، ضرورتی است برای همحس شدن با زندانیان . در آن خلوت بی مزاحم ، به نجواهای من گوش جان بسپرید تا با نردبان کلمه های آهنگین این نجواگر هیچ در هیچ ، یک به یک ، به سلول زندانیان سربزنید و از حال و روزشان خبر بگیرید .

نمی خواهم نجواهای عاشقانه ی خود را با روایت تلخ هرآنچه که در زندان اوین دیده و شنیده ام ، بیامیزم . اما همینقدر بگویم که من در زندان اوین ،  گوشه ای از غربت سیدالشهدا را باور کردم . آنجا که غریبانه ، فوج حریص دشمن را به شنودن سخن خود فرا خواند و در آن وادی بلا سخن از آزادگی راند . که یعنی :  مرا انتظار این که شما اعتقادی به خدا و قرآن و پیامبر داشته باشید نیست .  اگر انسان و آزاده اید ، جلو بیایید که من با شما سخن دارم .  دو انسان آزاده ، باهرگرایش و اعتقاد ،    مشترکات فراوانی دارند .

دراوین اما ، من و سایر زندانیان ، بیش از آن که به آزادی خود بیندیشیم ، سخت دلتنگ آزادگی بودیم .  همان  گوهر نایابی که سیدالشهدا در صف مقابل کاوید و بدان دست نیافت .

یک سلول انفرادی ، به قدری که بتوانی دراو دراز بکشی ، و دری سنگین و پرطنین ، با دریچه ای به اندازه ی دو کف دست  ، و پنجره ای مشبک ، که به زور ، شب و روز آن سوی پنجره را نشان تو می دهد . سه وعده غذا . و سکوتی به وسعت قبرستانی که از تو همه چیز می خواهد الا حیات .

در وسط این قبرستان تنگ و تک به تک ، زندانیان بی کس و تنها ، زانو در بغل نشسته اند . با هزار هول و هراس ، با اضطرابها و نگرانی های تمام نشدنی . و اندوهی از جنس اسید ، که ذره ذره روان زندانیان  آب می کند و آنان را به  وادی سرگردانی  و گمگشتگی در می اندازد . این که : اکنون ، برسر پدران و مادران ما ، برسر خواهران و برادران ما ، و برسرهمسران و فرزندان ما چه خواهد آمد ؟ سرنوشت ما به کجا خواهد انجامید ؟ کارمان چه خواهد شد ؟ درس ؟ دانشگاه ؟ اجاره خانه ؟ خرج زندگی ؟ خرج تحصیل ؟ حرف و حدیث مردم ؟ در ؟ همسایه ؟ واویلا ، هیچ غربتی به گرد پای غریبی یک زندانی بلاتکلیف و بی کس نمی رسد .

اجازه بدهید مستقیم به اصل مطلب اشاره کنم . این ‌که درست در میانه ی تهدیدها و ضرب ‌وشتم‌ها و ناسزاها و بلاتکلیفی‌ها ، حس می کنی نسیمی از تو عبور می کند و غوغای درون تو را فرو می نشاند . و چشمانی را می بینی که  از همه سو به تو زل‌ زده اند . و لبانی را می بینی که  رو به تو لبخند می‌ بارند ، و سر انگشتانی که نوازشت می کنند و اشک هایت می سترند . خوب که نگاهش می‌کنی می‌بینی غریبه ای در کار نیست، هر که هست : آشناست . یک آشنای قدیمی .  آری ، او خود خداست . خدایی که با همه‌ی بزرگی‌ش آمده و در سلول کوچک و تنگ انفرادی تو ،  با تو هم ‌نشین شده  ، زانو به زانو ، و نفس به نفس . اینجاست که معطل سراسیمه و با شتاب خود را در آغوش او رها می‌کنی .

وسط هق‌هق گریه، تو از آنانی  که باید برادرت باشند و نیستند ، گله می‌کنی . و او مثل یک مادرصبور و سربه زیر، سرت را به سینه می‌ نهد و صورت به صورتت می ساید! من در همان سلول انفرادی بودم که  یک روز از جایی یک قلم به دستم  رسید ، یک خودکار؛ چگونگی  اش مهم نیست . مهم این بود که در آن ممنوعیت داشتن قلم و کاغذ ، ثروت بی مانندی به دست من رسیده بود . دستیابی به کاغذ ، کمی سهل تر می نمود . پاکت مقوایی دوغ‌هایی را که هرازگاه به ما می‌دادند، با احتیاط می‌شکافتم و از هرکدام دوبرگ کاغذ کاهی کوچک برمی آوردم . یادم است؛ اولین چیزی که روی آن مقواهای کاهی کوچک نوشتم یک قطعه شعر بود؛ یک قطعه شعر سپید به اسم سلول 123  . و بعد: همین نجوا و نیایشی که تقدیم شما می دارم .

من این نجواهای عاشقانه را برای شما می‌خوانم، با این تاکید که شما هم در تمام این مدت ، تنهایی این نجواگر، و هول و هراس و بی‌کسی او را تجسم کنید .

خدایا ، آدم‌هایی مثل من، تا زمانی که گرفتار کار و زندگی و رفت ‌و آمد متداولند ، خدایی دارند هم ‌ردیف کارشان ، هم ‌ردیف همسر و فرزند و دلمشغولی‌های روزانه‌شان… خدایشان به همین اندازه است؛ ونه بیشتر. هرازگاهی به تو سری می‌زنند تا برای تداوم همان روند همیشگی ، حالی بگیرند و به‌زعم خودشان جایی در دل  تو باز کنند. تو برایشان یک رفیق ساده‌ لوحی که به‌ وقت ضرورت می‌شود سرش کلاه گذارد . تویی که با چندرکعت نماز و با چند اصطلاح قربة‌الی‌اللهی، ما را که مثل نقل و نبات دروغ می‌گوییم، به آنانی که دروغ نمی‌گویند و از دروغ متنفرند ترجیح می‌دهی . تویی که ما را با دست و دل کجی که داریم، به آنانی  که صاف و صادقند ترجیح می‌دهی . تویی که انبانی از دوز و کلک های رایج مارا به لطف یک قطره اشک ، به کوهی از پاداش و ثواب تبدیل می کنی . تویی که بود و نبودت ، تنها در محدوده ی کار و کسب ما ظهور و بروز پیدا می کند . تویی که معصومانه  از ما بندگان خویش ، در آشوب و در هراسی  . تویی که  از ترس شورش جاهلانه ی ما ، پا از گلیم خود فراتر نمی نهی . تویی که جرات اعتراض  نداری تا بگویی : آهای آدم های بظاهر زرنگ ، شما خدای منید یا من خدای شما ؟

خدایا به این نتیجه رسیده ام که تو ، آنجا که پای به درون سلول انفرادی من می گذاری ، باخدایی که من در بیرون زندان می شناختم ، تفاوت داری . تو ، در بیرون زندان ، شرمنده ام خدا ، به من محتاجی ، که تحویلت بگیرم یا نگیرم ،  به خلوت خود ، راهت بدهم یا ندهم ، رک بگویم خدا : در بیرون زندان ، اراده ی تو در دست من است . و تو ، هستی تا کمبود های مرا جبران کنی  .

+       +        +

من در بیرون زندان ، سالهای سال ، با سوز و گداز ، هزار صفت جوشن کبیری تو را به زبان آورده ام ، بی آنکه هزاریک از این صفات تو را به جان جامعه ی خویش  در انداخته باشم .  درعوض اما ، تا دلت بخواهد ، عدل تورا ، بزرگی و علم و مهربانی و نظم و بخشایندگی تو را به خاک انداخته ام ، و به دست خود ، جامعه ام را از درک این همه شکوه و رشد باز داشته ام . اکنون ، به این رسیده ام که تو ای خدا ، در سلول انفرادی ، به خدای واقعی شبیه تری . در سلول انفرادی ، این تویی که زمینه ی احتیاج مرا در من بر می انگیزی . تویی که دست به دل ناآرام من می بری و آرامم می کنی . ناز مرا می کشی . و هیچ گاه از نفهمی ها و نابخردی های من خسته نمی شوی . مدام در کنار منی ، و از جوار من تکان نمی خوری . و من ، بی آن که خود بدانم ، ساعت ها سر به زانوی تو می گذارم و با بغض های گاه به گاه ، خود را پیش تو رها می کنم .

تو در سلول انفرادی ، انگارکه هیچ کاری ، جز این که در برابر من بنشینی و به من زل بزنی نداری . در بیرون زندان ، تو ، خدای من و خدای همه ای ، و حال این که  در سلول انفرادی ، تو خدای مخصوص خود منی .
گاه به این می اندیشم که تو بنده ای غیر من نداری. تویی که با ظرافت ، مرا از بی تابی های تنهایی ام  عبور می دهی . غصه ی مرا می خوری ، و صبورانه ، به چینی شکسته ی عاطفه ام بند می زنی .
قرآن که می خوانم ، حس می کنم از لابه لای کلمه ها و آیه ها با من می آمیزی . سنگینم ، سبکم می کنی ، زندانی ام ، آزادم می کنی ، زمینی ام ، آسمانی ام می کنی ، به نحوی که می توانم از جا برخیزم  ، و از ضخامت دیوارها بگذرم و از پنجره های ضخیم سلول خود گذر کنم ، و بر سر ابرهای آسمان پای گذارم .
بگذار بی پرده بگویم خدا ، در بیرون زندان ، “من” خدای توام  ، و در سلول انفرادی ، “تو” خدای منی .
اطمینان دارم از این که من ، مثل چوپان مثنوی با تو سخن می گویم ، از من نمی رنجی . چوپان مثنوی ، هرچه که ندارد ، صداقت اما دارد . و ما این روزها ، هرچه هم داشته باشیم ، همین که صداقت نداریم ، همین که تن به ریا و تعارف و چاپلوسی سپرده ایم ، شان خداوندگاری تو را به حاشیه رانده ایم و از پوسته ی ظاهری دین تو آویخته ایم .

خدایا در این سلول های تنهایی ، تو هستی و ثانیه هایی که به پای هر کدام سنگی بسته اند به سنگینی هزار خروار . تا زمان ، نه به کندی ، که با شخم زدن روان زندانیان سپری شود .

در اطراف ، و در مقابل سلول من ، سلول های دیگری نیز هست . با ساکنانی که عمدتا جوانند . و اغلب : بی هیچ گناه .
من در این مدت ، صدای جوانانی را شنیده ام که ضجه می زدند و از تو طلب مرگ می کردند .
معتقدم هیچ شکنجه ای برای بشر ، کشنده تر از تنهایی نیست . تنهایی ست که جوان راپیر می کند .
تنهایی است که از زندگی : رنگ ، و از خوردنی ها : طعم ، و از فردا : امید را بیرون می کشد و به دور می اندازد .
خدایا ما اینجا تنهاییم . یعنی مجبوریم که تنها با شیم .
من اینجا شاهد آسیب جوانانمان بوده ام . جوانانی که از فرط ترس و تنهایی ، بر کف سلول ولو می شدند ، خود را خیس می کردند ، و داد می زدند : بیایید ، می خواهم اقرار کنم . اقرار به هرچه که شما بخواهید .
خدایا در اینجا هرروز دیوانه ای به دیوانگان شهر افزوده می شود . استاد افسرده ای  که  با  همه گذشته پرافتخار علمی اش ،   ناخن  می جود ،  نابغه ای که با خود سخن می گوید ، برادر شهیدی که برهنه از سلول خود بیرون می دود .
خدایا ، تنهایی ، مبارک خودت ، شایسته ی خودت ، مختص خودت . بیا و ما را با جلوه هایی از حضور خودت شادمان کن . ما را از قعر تنهایی بیرونمان بکش ، و بر زانوانت بنشان .
گذران ثانیه های سلول انفرادی را که تلخ و جانکاهند ، و به کندی قدم های موری در یک بزرگراه ، برما هموارکن .
هرساعت اینجا ای خدا ، معادل یک سال نوری ، روان ما  را می خراشد . و لبخند تو اینجا ای خدا ، معادل همه ی خنده ها و آغوش های عالم به ما  شادمانی و شور می افشاند .
سپاس که سینه  به سینه ی ما می نهی ، و اجازه می دهی صدای نفس های تو را بشنویم . سپاس که به نمازهای ما سرمی زنی و به ذکرهای ما روح می باری . و سپاس که به اشک های ما گرما می بخشایی ، و اشک های خود را نشان ما می دهی .

می بینی ای خدا ، در سلول انفرادی ، چگونه زبان دل زندانی گشوده می شود ؟  من گاه به لکه ای نور ، مدت ها خیره می شوم . و با همان لکه ی نور ، به کانون خورشید سفر می کنم . با صدای بال کبوتران آن سوی پنجره ی سلولم ، به دور دست ها پر می کشم . و ساعتی بعد با آغوشی پر از پرواز به سلول تنهایی خویش باز می گردم .
خدایا بیا و سر به شانه ی من بگذار ، و با های های گریه های من همراهی کن . پا به پای من اشک بریز . حسن گریه های ما به این است که چون تویی آن را می بیند ، اما کسی را یارای تماشای گریه های تو نیست .
سربه شانه ام بگذار و با من گریه کن . برای انسانی که انسان نیست . و برای انسانیتی که به تاراج  رفته است .   می خواهم صدای نفس های تو را حس کنم . می خواهم ضربان قلبم را با ضربان هستی ای که تو گسترانیده ای تنظیم کنم . می خواهم داد بزنم و به همه ی هستی بگویم که خدا به شانه ی من سر نهاده است و ارتعاش نجواهای مرا نیز می شنود .
خدایا دست یداللهی خود را به من بده . یا با همان دست یداللهی ات ، دست دل مرا بگیر و مرا با بی رنگی خودت رنگ بزند .
اینجا زمستان است  و هوا سرد . بیا و داغم کن . بگذار من در گرمای تو آب شوم . و با بهار نفس های تو بشکفم .
خدایا هر روز مرا بکش ، و دوباره از نو حیاتم بده . این قابلیت را از من مگیر . خوشا به حال کشته ای که خونی اش تو باشی . و خوشا به حال کشته ای که تو حیاتش بدهی .

خدایا تا کنون هیچ مهندس و زندان سازی نتوانسته راه گریز تخیل را مسدود کند . پس چرا من خود را در این سلول تنگ محدود کنم ؟ پس با یادی از تو ، و به برش و سوز یک آه ، خود را به فراز ابرها می رسانم تا از آن بالا ، به تو ، و به خود بنگرم .
خدایا ، بیا بر سر ابرها قدم بزنیم . مگر نه این که تو آن قدر بزرگی که بنده ای غیر من نداری ؟ و من ، آن قدرکوچکم که خدایی جز تو ندارم ؟ تو در یک سو بایست ، و من ، که هیچ در هیچم ، در سوی دیگر . اما نه ، مگر جا و سویی هست که تو در او نباشی ؟ پس بیا  مقابل هم بنشینیم . همان حکایت مقابل نشستن شاه و گدا !
پرسش نخست با من : چرا مرا آفریدی ؟ که بزرگی ات را نشانم دهی ؟ دیدم . اما فهم من کجا و بزرگی تو کجا ؟
خدایا اجازه می دهی چند مشت ابر بردارم و از همین بالا به داخل سلول های انفرادی پرتاب کنم ؟ برای چه ؟ که در نماز ، و در دعا ، و در لحظه های تلخ تنهایی ، باران شوند و از چشم ما ببارند .
اجازه می دهی از همینجا به صورت ماه ، و به صورت خورشید ، دست بکشم ؟ می خواهم بخاطر قرن ها  رفت و آمد مودبانه شان ازآنان تشکر کنم .
خوب ، ای خدای خوب ، به پرسش من پاسخ نگفتی . چرا مرا آفریدی ؟ که شگفتی آفرینش عشق را ، و شیوایی  اشک را نشانم دهی ؟
خدایا اجازه می دهی دستان تو را ببوسم ؟ نه از باب این که دست تو بالاترین دست هاست ، بلکه از این روی که تو ، با سرانگشتان پروردگاری ات ، اشک های بسیاری از بندگانت را سترده ای و شکستگی عاطفی آنان را ترمیم کرده ای .

خدایا بیا به سلولمان باز گردیم . دستت را به من بده . می خواهم با تو هم قدم شوم . با گام هایی به بلندی لبخند . و به استمرار اشک های تو ، اشک هایی که خدا در تنهایی اش برای بشر جاری می کند.
غذا آورده اند ، و من ، آن را برای افطار کنار می گذارم .
در این مدت ، من همیشه افطار کرده ام ، و تو ، صمیمانه ، نشسته ای و به تک تک لقمه های من نوش جان گفته ای . و من ، بردانه های برنج ، برجرعه های آب ، و برهمه ی خوردنی های خود ، نام خویش را می بینم که تو ، از گذشته های دور ، آن ها را به اسم من ثبت کرده ای تا در این سلول به کام من فرو شوند .
خدایا من دنیای شیرین با تو بودن را در این سلول تنگ ، به دنیای بزرگی که تو با من نباشی ترجیح می دهم . دستت را روی سینه ام بگذار و هراس و شتاب تپش های قلبم را آرام کن . مرا از زمینی که بدان چسبیده ام جدا ساز ، و از تعلقات بازدارنده ، بازم بدار .

خدایا دو روز است که در سلول مجاور من ، یک جوان ، سخت ناله می کند . آیه ای را که از قرآن تو ای خدا یافته ام ، برای او می خوانم . نه یک بار ، که بارها . کف دستم را به دیوار مشترکمان می گذارم و می گویم : الحمدلله الذی اذهب عناالحزن ، ان ربنا لغفور شکور = یعنی : سپاس خدایی را که اندوه را از ما بر گرفت . که خدای ما بسیار بخشاینده و شاکر است .
این آیه را بارها تکرار می کنم . جوان ، شگفتا که آرام می گیرد . من خود ، از تکرار حریصانه ی این آیه ، چه برکاتی که دریافت نکرده ام .
خدایا ، مردم ما ، اندوهگین اند ، از شادمانی ، بهره ی چندانی ندارند . مباد که اندوهی تازه تر و عمیق تر به جانشان در افتد . و غبار پریشانی ، به جمال مبارکشان بنشیند .
خدایا ، دستت را به من بده ، می خواهم آن را روی سینه ی مردم  بگذارم . آراممان کن خدا ، از پریشانی و اندوه ، از غم ، از نگرانی ، از سراسیمگی ، از بلاتکلیفی و سرگشتگی رهایمان ساز . مردمان پریشان  ، هیچ گاه راه به رشد نمی برند . خدایا ٰٰ شادمان کن . و بر دل ها و لب های ما لبخندی از تبسم نمکین خود بنشان .

خدایا  امروز به آیه ای برخوردم که پیش از این گویا آن را ندیده بودم . اکسیر این آیه ٰ غوغا و آشوب درون مرا فرو نشاند . خدایا بیا و با صدای پروردگاری ات این آیه را با من با من زمزمه کن : نبی عبادی انی اناالغفورالرحیم : من از چند زاویه به این آیه و سخن تو نگریسته ام . با تعبیر و تاویل و تفسیر خودم . شاید خودت راضی نباشی ٰ اما دراین سلول کوچک ؛ که من هستم  و تو  اجازه بده کمی از دایره ی رعایت خروج کنم  .
بگذار من همان چوپان ساده و صاف مثنوی باشم . اجازه می دهی ؟ معنای ظاهری این آیه این است : ای پیامبرٰ به بندگانم خبر بده که من بخشنده و مهربانم . و حالا من ، یعنی همان چوپان مثنوی ، این آیه را به چند گونه معنا می کنم :
اول :
نبی عبادی انی اناالغفورالرحیم ، یعنی : آهای بنده هایی که از خجالت سرفرو برده اید  سربرآورید این منم خدای شما خدایی که هم می بخشاید و هم مهربان است .
دوم :
نبی عبادی انی انا الغفورالرحیم ، یعنی : ای محمد  برو و آن مردمی را که سردرگریبان و ورشکسته ‌ برگشته و به راه دیگری می روند باز آور .  اگر نیامدند به آنان بگو : بخداوندی خدا قسم خدایی که من می شناسم بخشنده است ، مهربان است ، برگردید ، ضرر نمی کنید .
سوم :
نبی عبادی انی انا الغفورالرحیم ، یعنی : ای همه ی بندگان گریزپای من ، ای همه ی کسانی که احساس می کنید بخاطر گناهانتان جایی در دل من خدا ندارید ، باور کنید من می بخشمتان ، باور کنید من مهربانم .
چهارم :
نبی عبادی انی انا الغفورالرحیم ، یعنی : ای محمد شتاب کن ، مردمی را می بینم که بار سنگینی از گناه به دوش می برند . به آنان بگو : من در همین نزدیکی ها خدایی را می شناسم که می تواند این بارهای سنگین را از دوش شما بردارد ، می تواند دست محبت بر سرشما بکشد ، می تواند ببخشایدتان.
پنجم :
نبی عبادی انی انا الغفورالرحیم ، یعنی : آهای بنده های من ، نکند به هر دلیل ، از من خدا ببرید و به سراغ کس دیگر یا کسان دیگر بروید ؟ من خود قول می دهم ، امضا می دهم که در آغوشتان بگیرم ، ببوسمتان ، ببویمتان ، و ببخشمتان . تنها به یک شرط : این که مرا باور کنید . باور کنید که من خدای خوبی هستم و دوستتان دارم . من مهربانم . باور کنید راست می گویم . من این گونه ام .
ششم :
نبی عبادی انی انا الغفورالرحیم ، یعنی : آهای آدم ها ، در همین نزدیکی ها ، خدایی است که اشک ها را می سترد ، به زلف بندگانش شانه می زند ، دل های شکسته را خودش با دقت و وسواس ترمیم می کند ، و به دل های خالی از مهر : بارانی از محبت می بارد . غبار پریشانی  از چهره ها می روبد ، و به لب های ترک خورده از اندوه ، لبخند می نشاند ، و بر زبان های ساکت و منزوی ، کلمات عاشقانه جاری می کند .
خدایی که به یک بهانه ، خستگان راه را در چشمه ای از نور تن می شوید ، و زیر تابش انوار خداوندی اش گرمشان می کند . بکجا می روید ای تشنگان ؟ چشمه اینجاست ، آب اینجاست ، خدا اینجاست .

خدایا امروز ، همه ی آنانی را که در بیرون از سلول با من نا مهربانند ، و با من نامهربانی کرده اند ، یک به یک پیش چشم آوردم و برای آنان از پیشگاه تو ، بخشایش و سلامت و رحمت آرزو کردم . خدایا ، آنچنان گشایشی در دل های ما پدید آور که ما کینه های کهنه و تازه را تا سالیان دور با خود حمل نکنیم . دل های ما مستعد کشت شکوفه است ، چرا در آنها خس وخار بکاریم ؟ دل های می توانند محل تابش نور باشند ، چرا به سیاهی دچارشان کنیم ؟

خدایا این بار که خواستی به سراغ دلی بروی که از فرط شکستگی جای سالم در او نمانده ، مرا نیز با خود ببر . اجازه بده من در گوشه ای بنشینم و نحوه ی ترمیم آن دل شکسته را تماشا کنم . دوست دارم بدانم از کجا شروع می کنی ؟ و با چه لحنی ؟ و با چه ادبیاتی ؟
به فرض که آن فرد دل شکسته منم . که بعد عمری تلاش و کار و هرچه که بود و هرچه که هست ، حالا در گوشه ای از این سلول کوچکم . با در ودیواری ستبرد و سرد . و سکوتی به فراخنای درد . و بی کسی وسیع و تلخ . از کجا شروع می کنی ؟ با این آدم شکسته در خود اما ایستاده بر قله ی غرور ، که اجازه نمی دهد او را مچاله کنند و بر مچالگی اش پا گذارند ؟

خدایا ، یادت هست یک بار در سلول کوچکم ، به هم ریختم و قرار خود از کف دادم ؟  فرد زندانی اگر از این  لحظه های بی تابی و گسست  خروج نکند ، به ویرانه ای بدل می شود . ویرانه ای برای  زباله های جماعتی که از او جز خرابی نمی خواهند  . اینجاست که پناه و آغوش تو کارسازی می کند . و من ، در آن لحظه های بحرانی و گسست ، به تو پناهنده شدم . و سراسیمه خود را به آغوش تو انداختم . چیزی به خاطرم خطور کرد . این که جای خود را با جای تو عوض کنم . و این که نقش تو را من به عهده بگیرم و از زبان تو با خود سخن بگویم . و همین کار را نیز کردم .
آنجا که من گر گرفته بودم و با صدایی بلند و پرشتاب با خود صحبت می کردم ، اعتراف می کنم : من نبودم ، این خود تو بودی که از زبان من جاری می شدی . بگویم چه ها می گفتی ؟   می گفتی : محمد من ، آرام باش عزیزکم ، آرام ، نگران چه هستی ؟ این که تو را از خانه وخانواده و خویشاوندانت جدا کرده اند ؟ کدام خویشاوند از من به تو نزدیکتر ؟ نگران رزق و روزی خویشان خویشی ؟ مگر تا پیش از این ، تو روزی آنان را فراهم می کردی ؟ نگران آبروی خودی ؟ من خود آبروی تو ! بالاتر از این ؟ تو که خطایی مرتکب نشده ای . بی آبرویی را بگذار برای آنانی که مستحق بی آبرویی اند . جرم وخطای تو این بود که فریاد زده ای : پروردگار من الله است . و بر سر این سخنت ایستادگی کرده ای . حالا این تو و این فرشتگان من که برتو فرود می آیند و به تو می گویند : مترس و محزون مباش . بله عزیزم ، غمگین مباش ،
بگذار دستم را روی قلبت بگذارم . حالا آرام شدی ؟ بگذار ببوسمت . گرمای لب هایم را روی گونه هایت حس کردی ؟ این منم محمد ، خدای تو ، بدان که همیشه با توام ، همیشه ، همه وقت ،  لحظه ای تو را تنها نمی گذارم ، بخدا قسم من خدای خوبی هستم ، بگذار اشک هایت را پاک کنم ، حالا بخند ، به صورت من خدا بخند ، ببین من نیز به تو لبخند می زنم !

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

110 نظر

  1. سلام . برای من سوالی پیش اومده آقای نوری زاد با توجه به محدودیتهائی که در زندان دارند چطور می تونند هم نامه و هم صداشون رو ضبط کنند و با این افکت صوتی برای مدیران وبسایتشون بفرستند

     
  2. زنده باشی ای مرد. درود جاوید ما نثارت

     
  3. چقدر زیبا خدا حفظش کنه.مااگه دربند نیستیم از یادشون هماره غافل نبوده ایم

     
  4. سلام خدمت نوری زاد عزیز ، از خوندن نوشته هات لذت بردم ,این نجوای همان اهل درد ,صاحب درد ,خدایی است. ممنونم آقای نوریزاد

     
  5. با تک تک کلمات شما گریستم. که خدای من دقیقا همان بود که شما نوشته بودی. و چه قدر از او دور هستم.
    امید دارم نصیحت الملوک که شما انجام دادی ، خداوند قبول کند. و ملوک را هم هدایت فرماید.

     
  6. سلام خدمت نوري زاد عزيز ، حر زمان از خوندن نوشته هات لذت بردم ، خدايي رو تصوير كردي كه از داشتنش محروممون كرده بودن ، پدري كن و نصيحتي برام بنويس كه راه گشاي زندگيم باشه

     
  7. گاهی اوقات (شايد هم خيلی وقت‌ها) آدم‌ها نياز دارند خودشان با خودشان خلوت کنند. خودشان باشند و بس. خودشان با خودشان خيال‌شان را پرواز دهند،‌ اندوه را واژه واژه با تار و پود وجودشان تصوير کنند. آدم تا با خودش تنهای تنها نباشد، نمی‌تواند گره‌ِ اندوه را باز کند. نمی‌تواند اين دمل چرکين غم را بشکافد. بايد اين خلوت را در عمل داشت. خلوت ذهنی و تصفيه‌ی خيال، کار هر کسی نيست. بايد بتوانی کوتاه مدتی هم که شده انقطاعی داشته باشی از عالم و آدم تا بتوانی گريبان خودت را محکم بچسبی و به حساب خودت برسی.

    دوست داشتم من هم بتوانم مثل شما حتی برای خودم مرثيه بخوانم، تعزيه‌‌خوان وجود خودم باشم. شايد ميان اين ماتم‌ها، شايد بنايی بر پا شد از سوگ‌نامه‌ای برای چيزی که می‌توانست بشود و فقط ماند و رفت. اين نجواهایت ماتم سراسری و عالم‌گيرِ آدميان نيست آيا؟ همه به نوعی مرثيه‌ای دارند نخوانده. سوگ‌نامه‌ای پيش از رسيدنِ فرشته‌ی مرگ. بعضی‌ها، در دل می‌ميرند و با سر کردن جاويدِ اين مرثيه پرده‌ی زندگی را بر نقش بر آبِ هستی خود می‌کشند. و آخر کار ما چی هستيم؟ نقشی بر آب!/……..
    نجوایتان آتشی بود بر خرمن وجود تنهایم.دیده از اشک جیحون شد و لیک شعله‌ای که بر افروختید در نیستان دل ماند.بی‌ اختیار من هم در ظلمات شب قلم بر روشنی کاغذ گذاشتم،در میان زخمه‌های احمد عبادی که آشفته ترم می‌کند،چند خط بالا را نوشتم.نوایتان سبکبارم کرد و در وصف چنین روح بزرگی‌ که دارید ناگاه به یاد این شعر افتادم که تقدیم بر آزاده منشی ات:
    قدر اهل درد صاحب درد می‌داند که چیست
    مرد صاحب درد، درد مرد، می‌داند که چیست

    هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما
    حال تنها گرد، تنها گرد، می‌داند که چیست

    رنج آنهایی که تخم آرزویی کشته‌اند
    آنکه نخل حسرتی پرورد می‌داند که چیست

    آتش سردی که بگدازد درون سنگ را
    هرکرا بودست آه سرد، می‌داندکه چیست

    بازی عشقست کاینجا عاقلان در شش درند
    عقل کی منصوبه‌ی این نرد می‌داند که چیست

    قطره‌ای از باده‌ی عشقست سد دریای زهر
    هر که یک پیمانه‌ی زین می‌خورد، می‌داند که چیست

    وحشی آنکس را که خونی چند رفت از راه چشم
    علت آثار روی زرد می‌داند که چیست

    هر چه در دل بود گفتیم و نوشتیم بزرگوار.وقتی‌ متن را دوباره خواندم،دیدم این من نیستم.تامل می‌کنم. آری این نوشتار و گفتار من نیست، این نجوای همان خدایی است که در تنهاییت لبخند میزد.نفس مسیحایت به مهر مستدام.

     
  8. خداحافظ ابر مرد هميشه سبز بي پاييز
    بغض راه گلو را گرفته است
    از دل مي نويسي كه بر دل مي نشيند
    سالهاست كه مطلبي با چنين سوزي نخوانده بودم

     
  9. سختی، ساختنیست!
    ممنونم آقای نوریزاد

     
  10. سلام … چند روزه كه فايل صوتي نجواهاتون رو با خداي تنهايي هي گوش مي كنم و سيراب نمي شوم … فكر مي كنم كه ما نيز در اين بيرون زندان تنهاييم … تنها بدون خدا … و تو چه سوغات گرانبهايي برايمان آوردي از آن تنهاييت … خدا …

     
  11. دلخورازدست خدا

    بشاگردراازدهه60ازکوچه پس کوچه های نوجوانی به یادگار از صدای مهربانتان داشتم اماسالها بعد به خاطرموضع سیاسی تان حتی لحظاتی از چهل سربازتان راننگریستم غلط بود یادرست نمی دانم. بعدازفجایع ومظالم سال گذشته هم به خاطر سکوت خدادربرابراین وارونگی های حق وباطل ازاوسخت گله مند گشتم وسپس ریسمان مهراوراازگردنم باز کردم وتنها هنگام تحویل سال ازاو خواهش کردم که دراین آشفته بازار حق وباطل رسواکند هرانکه دراوغش باشد. امشب که متن نجواهایتان راخواندم تلنگری برفکروذهن خود احساس کردم وخدارادر همین نزدیکی حس کردم ازهمین امشب نمازم رااز سر خواهم گرفت ومنتظرسپیده ی صبح می مانم چرا که ایمانم را به این وعده ی خداوند که الملک لا یبقی مع الظلم باخواندن نجواهایتان باز یافتم.برقرار باشیدو استوار

     
  12. با سلام به آزاده پر افتخار ما
    زمانی من با خواندن نامت بر پای نوشته ای در کیهان، یا دیدن آن بر پای برنامه ای در تلویزیون، فقط به آن خاطر که در اردوگاه مقابل بودی منزجر می شدم. بعد از انتخابات پارسال با خود میگفتم خدایا دیدن حقانیت و مظلومیت ملتی که فقط سؤال دارند اینقدر سخت است؟ اینان که تا دیروز همین ملت را فهیم و بزرگ و آزاده میدانستند چرا حالا منافق و فریب خورده و بی بصیرت میدانند؟ در عجب بودم راز این دوری از ملت چیست. اینان که زمانی با همین ملت بودند ودر یک جبهه جنگیده بودند. طعم شیرین چه چیزی بهتر از طعم ایفای حق ملت بوده است.
    وقتی نوشتن شما آغاز شد باورم نمی شد. میگفتم از آن اردوگاه پر قدرت و پر وسوسه کسی به این اردوگاه بی نفر و بی عاقبت نخواهد آمد. کسی خود را قربانی کسی که خود قربانی است نمی کند. اما عاقبت باورم شد. عاقبت داستان حر در ماجرای عاشورا را باور کردم من که هیچگاه باور نکرده بودم. عاقبت به آزادگی و مناعت روح انسان ایمان آوردم. و عاقبت باور کردم روح بلند و پاکی که آلوده دنیا و قدرت نباشد رستگار خواهد شدحتی اگر در کاروان دیگری باشد.
    از اینکه زمانی در مورد شما بر اساس پیشداوری هایم می اندیشیدم ناراحت هستم. ولی شما ایمان به انسانیت و آزادگی را برایم ارمغان آوردید. همیشه سر بلند باشید.

     
  13. سلام مرد سبز استوار
    اخرین باری که با شما حرف زدم سوالی پرسیدم.جوابی شنیدم قانع نشدم
    رفتی زندان دیگر از کسی نپرسیدم.منتظر بودم بیایی و دوباره از خودت بپرسم .هر روز اخبارت را دنبال کردم.نامه هایت را به رهبری خواندم و گریه کردم.وقتی اشکم سرازیر شد فهمیدم کینه ام از نوریزاد به یک حس زیبا و یک عشق تبدیل شده.حس زیبای بخشش.کینه زشت برنامه های تلویزیونی(پروانه ها) که ساخته بودی.حالا که هستی دوباره میپرسم چون قانع نشده بودم.لا اکراه فی الدین ؟راستی قبلا قول داده بودید فکر نکنید خیال برگشتن دارم میدانید که علامت سوالیست سنگین در پس ذهنم .امیدوارم روزگار سختیمان سپری شود.پایان شب سیه سپید است

     
  14. خدمت استاد عزیزم نوری زاد سلام
    چند بار در نیاش گیرایتان از کلمه ” زعم ” استفاده کرده اید که معنای درست آن گمان باطل است که واژه ای است که عموما در میان مردم و حتی خواص هم در معنای نادرست ان استفاده می شود . مثلا گفتن به زعم اینجانب به معنی به گمان باطل اینجانب است که به نوعی اقرار به نظر و گمان باطل است و به جای آن بایستی از کلمه ” به باور من ” استفاده شود .

     
    • نوری زاد محمد

      سلام به محضر گرانمایه ی فهیم
      من معنای “گمان باطل ” را از “زعم” برداشت نمی کرده ام . و تا کنون از این معنا غافل بوده ام . شاید به این دلیل که واژگان عربی ، به وادی گویش و کتابت پارسی که پای می گذارند ، بومی می شوند و معنای بومی اختیار می کنند . شما اگر از باسوادان جامعه معنای زعم را بپرسید ، همان “باور” را دریافت خواهید کرد . این یعنی : یک لغت در زادبوم خود معنایی ، و در جغرافیای دیگری ، معنای دیگری اختیار می کند . هر آنچه در توجیه غلط معنایی نوشته ام آوردم ، هرگز اشارت درست و بزرگواری شما را انکار نمی کند .

       
    • نوری زاد محمد

      سلام به محضر گرانمایه ی فهیم جناب آقای آرمین
      من معنای “گمان باطل ” را از “زعم” برداشت نمی کرده ام . و تا کنون از این معنا غافل بوده ام . شاید به این دلیل که واژگان عربی ، به وادی گویش و کتابت پارسی که پای می گذارند ، بومی می شوند و معنای بومی اختیار می کنند . شما اگر از باسوادان جامعه معنای زعم را بپرسید ، همان “باور” را دریافت خواهید کرد . این یعنی : یک لغت در زادبوم خود معنایی ، و در جغرافیای دیگری ، معنای دیگری اختیار می کند . هر آنچه در توجیه غلط معنایی نوشته ام آوردم ، هرگز اشارت درست و بزرگواری شما را انکار نمی کند .

       
  15. عزیز
    من به خدا هرگز اعتقاد نداشته ام اما پس از شنیدن نجوای شما به شما اعتقاد یافتم چرا که خدائی به این زیبائی در درون خود پرورانده اید و محو جمال خدای شما شدم قدر خود و خدایتان را بدانید و به خدائی که آفریداید مباهات کنید و به قلب خود تهنیت بگوئید که زاینده ی زیبائی است .و ما هم به خود مبارک باد میگوئیم که فرزندانی چون شما داریم .

     
  16. آقای نوری زاد عزیز
    با نوشته های پر معنای خود به جنبش سبز ملت ایران عمق می بخشید .
    در ضمن آشنایی شما با فردوسی آیا تاثیری بر ذائقه ی سیاسی شما گذاشته است یا خیر؟

     
    • نوری زاد محمد

      سلام دوست خوب
      آشنایی من با حکیم ابوالقاسم فردوسی ، باور می کنید نگاه مرا به بسیاری از مناسبات انسانی تغییر داد ؟ فردوسی و شاهنامه اش گنجی است که مغفول ما مانده است .احساس شخصی ام این است که : همه ی ما ایرانیان در سرای دیگر ، شانه به شانه ی غربت قرآن ، در باره ی غربت شاهنامه نیز ، مواخذه خواهیم شد.

       
  17. Jenabe Aghaye Nurizad
    Hejrate Mobaraki kardid.
    Shoma ham con Hor bin Riahi , tavanestid hejrati mobarak konid.
    khoda ajreten bedahad

     
  18. سلامي دوباره بر يار هماره
    منتظر همواره منتظر است.مارو از دل انديشي هاتان بيش از اين محروم نگذاريد.

     
  19. سلام آقای نوری زاد . آیا این نوشته را به یاد دارید ؟ یکی از مطالب خود شماست که من هراز چندی آن را مطالعه می کنم و لذت می برم و به شما درود می فرستم .

    استخاره

    در جریان سخنان موافق و مخالف نمایندگان مجلس به سه وزیر پیشنهادی آقای رییس جمهور ، که آقای محصولی هم یکی از آنها بود ، نماینده ای صاحب سخن ، التهاب همگان را فرونشاند و با آب و تاب فرمود : دوستان ، نگران نباشید . من شخصا در باره هر سه ی این وزرای پیشنهادی استخاره کرده ام و جواب استخاره هم خیلی خوب بوده است . سخنان این نماینده نجیب ما مستقیما از رادیو پخش می شد . و من ، یک روستایی را در ارتفاعات سبلان دیدم که گوسفندهایش را به چرا می برد و همزمان سخنان این نماینده را از رادیوی کوچکش می شنید و آرزو می کرد که ایکاش می توانست برای چرانیدن گوسفندانش یک چوپان استخدام کند

    تشکر می کنم از نوشته هایی که مرا جرات نوشتن آن نیست .

     
  20. آقای نوری زاد عزیز ، از دل نوشته ات بوی گل و ریحان می طراود . شما آدرس خدایی را به ما دادی که در همین نزدیکی است و به راحتی می توان از کوچه های دلتنگیمان به آن برسیم . ما هم بوسه بر دستان و بر قلم مبارکت می زنیم .

     
  21. سلام علیکم
    واقعا چه لذتی داره وقتی میبینی زندگیت و کلا همه چیزت به دست خداست، کاشکی می شد برای دیدن این موضوع واضح و روشن لازم نبود این همه سختی بکشی ، اما از طرفی شاید هم اصلا بعضی چشم ها به این سختی ها نیاز دارن تا باز بشن ، محمد آقا شما نمایده ما بودی ، نماینده ما تو سلول تنهایی ، یه جایی که همه شلوغی ها ساکت بشن تا بتونی تصویری رو ببینی که چشمای ما بهش عادت کرده و نمی بینتش ، بله تصویر خدا رو ، دلیل اصلیش همون بوده ، شما جای ما رفتی و سختی کشیدی تا بیای به ما هم بگی که چشمامون رو بشوییم ، تا باز هم صدای همون خدایی که هممون رو به سوی خودش می خونه رو به گوش ما برسونی ، این سختی ها رو کشیدی که بیای بیرون و اذان بگی ، البته نه از این اذان هایی که عادت کردیم و هر روز میشنویم. انشا الله هممون نجات پیدا کنیم. به رحمتک یا ارحم الراحمین.

     
  22. سلام رزمنده
    سالهاست اشك نريختم و گمون نكنم ديگه بتونم . دليلش مهم نيست ولي از اول نوشته تون تا آخرش بغض سنگيني گلوم رو قبضه كرده بود . كاش منم خدايي داشتم

     
  23. از رنجي که برده ايد و ميبريد گرچه بسيار متاثر هستم اما شايد بدانم اين کرختي و بيتفاوتي در ما از کي آغاز شد. ميدانم که نيتتان خير بوده و تلاش نموده ايد که انجام وظيفه کنيد و سزاوار اين عقوبت نيستيد اما بهتر ميدانم که چرا به حق خواهيت نمياييم. ميدانم که خانواده شريف شما دچار چه مصيبت ،غم و نگراني بزرگي هستند و اينکه چه بر سرمان آمده که به همدردي نماييم را هم ميدانم.
    حال و روز بسياري از انقلابي هاي تمام دورانها جز اين نبوده و نخواهد بود.
    آقاي نوري زاد نميخواهم بر زخمتان نمک بزنم ولي حالا بهتر از هميشه ميتوانيد حس کنيد چه ميگويم. اميدوارم به دل نگيريد . بنده جز از طريق خواندن مطالب گذشته هيچ سابقه آشنايي با شما ندارم. حتي براي طرز فکرتان اين اواخر بسيار احترام قايلم. من به نوري زاد نوعي و به همه نوريزادها از موسوي گرفته تا کروبي – از خلخالي گرفته تا لاريجاني از بسيجي امروز ثبت نام شده تا محسن رضايي ميگويم. آيا زماني که امثال رحيمي ها و جهانباني ها را بي هيچ پرهيز و گذشتي بي آبرو و خائن و جاسوس و نهايتا اعدام کردند کجا بوديد. زمانيکه بر پشت دخترک 16 ساله شلاق ميزدند کجا؟ زمانيکه از روي غرور و تکبر و خوش رقصي جوانان و کودکان اين ملت شزيف را به مينگاه ميبردند و بر نميگرداندن کجا بوديد. زمانيکه هزاران دانشمند و کارشناس ايراني در گوشه گوشه دنيا گارسوني ميکردند و دق – چه ميکرديد؟ زمانيکه که جوانان اين مرز و بوم به اعتياد و فحشا کشيده ميشدند کجا بوديد؟ زمانيکه دسته دسته قاچاقچي دون پايه و معتاد بيمار را فله اي دادگاهي و اعدام ميکردند کجا بوديد؟ جاي حاکم ؟ جاي زندانبان ؟ جاي جوخه آتش ؟ مشغول مناجات بافتخار نقش لکه مهري بر پيشاني! يا مثل امروز ما تماشاچي و بي تفاوت و مسخ شده؟ همه ما – امروز هر کجا هستيم را – ديروز رقم ميزديم .
    همين.

     
  24. سلام آقای نوری زاد عزیز،
    واقعاً به وجود مردانی هموچون شما در کشورم افتخار می کنم که هر چندمی توانیستیدمانند خیلی های دیگر با ندیدن حقیقت بار خود را ببندید، اما این کار را نکردین و سرافرازانه با مردم ماندید. امیدوارم که این روزگار تلخ به زودی سپری شود.
    .. پس از خواندن دلنوشته های شما در زندان احساس کردم من هم این خدا را دوست دارم، در حالی که من هم از همون آدم هایی هستم که شاید از روی واکنش به ستمی که به نام دین به مردم ما روا داشته می شود، مدتی است از دین گریزان شده ام. اما نکته اینجاست که دین هم می تواند انسانی باشد و خدا نگذرد از کسانی که چهره ای تا این حد خشن از دین به خورد ما داده اند.
    من حتی مقاله شما را در باره قرآن هم خواندم و الان از لینکی که برای قران مبین گذاشتین استفاده می کنم.

    پاینده باشید

     
  25. سلام عرض می کنم جناب نوریزاد.
    نیایش های شما آدمی را به احساسات پاکتان نزدیک می کند و نوع نگرش شما را.
    من با شما و قلم شما از زمان کیهان آشنایم.
    آنجا که نگاهی زیبا به حج و سفرنامه تان در من انگیخت.
    پایدار باشید ان شاء الله
    من نیز در تلاشم همچو شما بیاندیشم.

     
  26. چرا مطلب روسپی های سرزمین من !فیلتر شده است؟
    ترجمه جزء30 قرآن /استاد على اكبرطاهرى قزوينى را روی اینترنت گذاشتم انشاالله بقیه جزئ ها را هم می گذارم
    در این دو آدرس موجود است

    http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://tadabbor.persiangig.com/taheri%20tarjome/tt%2030.rar

    http://mnemooneh.blogfa.com/post-1250.aspx

     
  27. سلام
    برادرجان
    بگو برایم بگو گفتارت سودای جان است من بگوشم میشنوم نجوایت را
    بازهم بگو ازمحبت ازعشق که تو گویی یادش را نیزازیادمان برده اند
    جانمان سخت آزرده از جور فقیه و فتوای مفتی وتازیانه عسس
    بگو نوازشمان کن
    گر تورا آزردند دگرعضوهارانماند قرار
    بگو که پدرانمان گفته اند العدل اساس الملک
    بگو که خدا وعده کرده…………………………………

     
  28. سلام خدمت استاد
    با مطلبي تحت عنوان چوب مصلحت به روزم .دوست دارم نظر ارزنده شما را در اين پست داشته باشم تا رهنماي راهم باشد اميدوارم قدوم سبزتان را از حقير دريغ نورزيد.بسيار سپاسگزار خواهم بود اگر نوشته اي از شما در قسمت نظرات نوشته ام باشد.

     
    • نوری زاد محمد

      سلام پسر خوبم
      من این معنی پیسک دل را متوجه نشدم . آن را برای من معنی می کنی؟ به نوشته ات سرزدم و چیزکی قلمی کردم . موفق باشی گلم .

       
      • sgسلامي گرم خدمت پدربزرگوارم
        پيسك در زبان فارسي به معناي پوسته و غشاء بوده و در زبان بندري همان معنا را دارد كه واژه كامل پيسك دل به كسي مي گويند كه داراي صبر و حوصله و يا روده دراز و وراج باشد كه اصطلاحا مي گويند خيلي پيسك دل دراز هستي كه همان حوصله زياد در سخن گفتن است.

         
        • نوری زاد محمد

          سلام به فرزند خوبم
          سپاس از این که به پرسش من پاسخ گفتی . سپاس . البته تو حتما روده دراز و وراج نیستی . سخن شایسته همچون باران است . به موقع ، به اندازه ، همراه با لطافت ، و همه ی خوبی هایی که از باران سراغ داری .

           
  29. سلام جناب دکتر نوری زاد
    استاد عزیز ما مطلبی کاملا پخته و علمی و بسیار سیاسی بود.بله سیاسی است چرا که با این مطلبتان و آن دسته از آنانی که نتوانستند نوشته های شما را برتابانند،فهماندید که آی شماها!من بی سواد و درس نخوانده و بی دین نیستم و هزار آی آی های دیگر که اگر کمی انصاف داشته باشند در می یابند.
    استاد ما در این شهر قم ما انصاف رعایت نمی شود.و به اسم ما مردم اتفاقاتی در این شهر می افتد که اصلا ما مردم راضی به بروز اینگونه حوادث نیستیم.نظرتان در مورد قم و ما مردم و اقلیت ها و… چیست؟آیا واقعا ا.ن در قم رای اول و بیشتر را آورده.

     
    • نوری زاد محمد

      سلام مونای خوب
      دریکی از وبلاگ ها(ظاهرا سیاست نامه) به این مطلب برخوردم :
      در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است
      زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است
      زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است
      زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است
      زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است
      زمان پسرش می‌کشتند که خراب‌کار است
      امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و
      فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است.
      اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :
      تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است
      حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است
      عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است
      صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است
      فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌
      کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است
      روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند
      چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند
      و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند
      و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت

      مونای عزیز
      این روزها اما معتقدم آنچه را که می کشند : عقل است . و آنچه را که جایگزینش می کنند : جهل است . رفتارها عقلانی نیست . قوه ی عاقله ای گویا بر روند امور نظارتی ندارد . کارها برغلطک نفهمی پیش می رود . شهر قم شما و ما نیز متاسفانه از این دایره ی بسته بیرون نیست . آنچه راه تنفس قم عزیز را بسته ، همانا جهل است . وگرنه با حضور این همه عالم و مرجع و روحانی صاحب سخن ، از کوچه پس کوچه های قم باید نور به آسمان می تابید .

       
      • آخر جهل چه کسانی؟مردم؟علما و مراجع؟نخبگان؟روشنفکران؟…؟
        چه کسانی دارای جهل اند؟اگر اینان پس اسم اینان را باید عام گذاشت و دیگر به آنان نباید عالم و دانشمند و نخبه و… گذاشت.
        در شهر قم می شناسیم نخبگانی را بی نام و نشان اند و بسیار که اخراج شده و بسیار که از کار بی کار شده و…!
        من دانشجوی این شهرم.اصلیتم برای تهران ما و شماست.در این شهر انسان های دانشمند و فرزانه کم نیست اما چرا این اتفاقات؟
        چه کسانی عقل را سرکوب می کنند؟

         
    • من به احمدی نژاد رای نداده ام ولی خودم قمی هستم و از طریق چند تن از بستگانم که سر صندوقها بوده اند و یکیشان هم از ناظران مهندس موسوی بود میدانم که در قم احمدی نژاد نفر اول بوده

       
  30. اسماعیلی علی

    سلام
    خدایا خدایا خدایا خدایا

    ” ” خدایا امروز ، همه ی آنانی را که در بیرون از سلول با من نا مهربانند ، و با من نامهربانی کرده اند ، یک به یک پیش چشم آوردم و برای آنان از پیشگاه تو ، بخشایش و سلامت و رحمت آرزو کردم . خدایا ، آنچنان گشایشی در دل های ما پدید آور که ما کینه های کهنه و تازه را تا سالیان دور با خود حمل نکنیم . دل های ما مستعد کشت شکوفه است ، چرا در آنها خس وخار بکاریم ؟ دل های می توانند محل تابش نور باشند ، چرا به سیاهی دچارشان کنیم ؟ “”
    ….
    ….
    اوج شعوری این نیایش !

     
  31. سلام
    هنوز هم سرباز نظام هستید؟
    با همون تعاریفی که پارسال داشتین؟

     
    • نوری زاد محمد

      سلام علی آقا
      من سرباز نظامی هستم که در او انصاف و عدل و فهم و نظم و درستی و قانون و شعور و نخبگی و شایستگی حرف اول را می زند . اگر نظام فعلی از این خصلت ها بهره ای ندارد ، چرا باید حسرت سربازی او را خورد ؟

       
  32. اقاي نوريزاد احساس ميكنم ان شادابي قديم رانداريد وترجيح مي دهيد محافظه كارانه سخن بگوييد.ميدانم دانستن ونتواستن گفتن چه دشوار است.به قول دكتر شريعتي:خداوندا تو ميداني كه انسان بودن وماندن چه دشوار است چه رنجي ميكشد ان كس كه انسان است واز احساس سرشار.لطفا نگوييد كه ديگر نقد نخواهيد كرد. هرچند حقيقت محض را واگو كردن اين روزها سر سبز رو بر باد ميده وجرمي است بس نابخشودني.پيشنهاد من اينست كه مارا به چالش بكشيد وسوالاتي مطرح كنيد كه من بي رمق را به تكاپو وادارد عطش شديدي را براي يافتن چشمه اي كوچك از حقيقت در جان خسته ام احساس ميكن

     
    • سلام.ممنون. اگر غير از اين ميگفتيد تعجب ميكردم. مثل هميشه موجز ونافذ.ازجمله اخرتان بسيار حظ بردم.بهرحال از حضورتان سپاس.هر انچه از دوست رسد نيكوست.به پيشنهادم نيز نظري افكنيد.

       
    • نوری زاد محمد

      فاطمه ی خوبم سلام
      به احساس خوبت بگو : کمی منتظر باش ! سحر نزدیک است . چه شادابی بالاتر از نجوا و نیایش با خالق هستی؟ گاه عمل زدگی و شعار خواری و شعارگویی و سخن پراکنی فراوان ، بنیه ی درونی ما را تخلیه می کند . گاه به گاه و مستمر ، ما را به این “به روز رسانی ” معرفتی نیاز است . چاهی که مرتب از او آب بکشند ، لجن و گل و لای خود بر دلو تشنگان می نهد . و من ، خواهان این نیستم گلم .

       
  33. جناب نوری زاد سلام !
    فاطمه سادات هستم همسر عین القضات که حضورا هم خدمت رسیدیم و از مهربانی های بی دریغ شما بهره مند شدیم ، راستش من شناختی از خدای زندان ندارم اما حدس می زنم به شدت زیبا و دوست داشتنی و صمیمی باشد ، خدایی که نزدیک تر از رگ گردن بودنش را می شود با تمام وجود حس کرد ، خدایی که می شود با او به نجوا نشست و بی هیچ ملاحظه ای با او سخن گفت و سر به دامنش گذاشت و های های گریه کرد . نمی دانم چرا اما حسی در درونم می گوید که خدای زندان باید خیلی شبیه به خدای کودکان باشد ، کودک و زندانی شاید نزدیک تر از دیگران به خدا باشند و خدایی متفاوت داشته باشند ، خوشحال می شوم به حوض نقاشی من هم سری بزنید و در همین ارتباط ” امام زمان بچه ها ” را بخوانید . در خلوت هایی که با این خدای زیبا و دوست داشتنی تجربه می کنید ما را هم از دعای خیرتان بی نصیب نگذارید و به خانه ی ما حتما حتما سر بزنید و خوشحالمان کنید . همین

     
    • نوری زاد محمد

      سلام فاطمه سادات گل
      دختر نازنینم ، به وبلاگ ساده و صمیمی و صادقانه ات سرزدم و این مطلب را از آن انتخاب کردم و با اجازه ی شما آن را اینجا منعکس می کنم :
      امام زمان بچه ها

      اول :
      داشتیم سفالگری می کردیم ، یکشنبه ۲ روز قبل از نیمه ی شعبان
      از بچه ها پرسیدم : بچه ها ! نیمه شعبان سالن اجتماعات جشن نداریم !؟
      معین با تعجب گفت :مگه نیمه شعبان چه خبره!؟
      رو کردم به بچه ها : بچه ها ! چه خبره!؟
      – تولد!
      – تولد کی!؟
      – امام دوازدهم!
      آرش گفت : اگه تولدشه پس چرا ما را خونه شون دعوت نکرده!؟
      امیر مهدی داشت شمعدان می ساخت، سرش را زیر انداخت و گفت کاش می شد مجسمه ی امام زمان را درست کنیم!
      برام جالب بود،گفتم:مجسمه ی امام زمان واسه چی!؟
      گفت تا بهش سنگ بزنیم!!!
      چشمام از تعجب داشتند از حدقه بیرون می زدن! نگاش کردم!
      واسه چی!؟واسه چی می خوای به مجسمه ی امام زمان سنگ بزنی!؟ لب گزید و گفت آخه ما را تولدش خونه شون دعوت نکرده!
      آرش پرید وسط حرفش و گفت:راستی میشه تلفنی هم بهش هدیه بدیم!؟زنگ بزنیم و هدیه بدیم!؟ خوبه دیگه !؟
      معین انگار که یه حقیقت بزرگ را کشف کرده باشه رو کرد به امیر مهدی و گفت:
      ایر مهدی ! راستی ما باید تا ظهور امام زمان زنده بمانیم ها!
      آرش خندید و گفت چرا!؟
      معین گفت:آخه وقتی ظهور کنه لابد ما را جشن تولدش دعوت می کنه دیگه….
      بچه ها با هم زدند زیر خنده و من به این فکر می کردم که آیا اشتیاق ظهور خالصانه تر از این هم ممکنه!؟
      دوم :
      ما نا دختر کوچولوی ۵ ساله من
      پر از ایده بود و خلاقیت ، هر روز با یک کاردستی ابتکاری می آمد سر کلاس ، یک روز یک تسبیح لای دستمال کاغذی گذاشته بود و مثل نقل با روبان بسته بود یه روز دیگه با کاغذ و نخ یه بادبادک زیبا درست کرده بود و همه ی اینها را هدیه میاورد واسه ی من.
      از بس هیجان داشت روزی ۲ تا ۳ تا نقاشی می کشید ، شاید این همه هنر و ابتکار و خلاقیت را از پدر هنرمند و شاعرش استاد ضیاالدین شفیعی به ارث برده بود.
      مانا تنها کسی بود که من را خاله رنگی صدا می زد ! می گفت: آخه خاله تو مثل رنگین کمان لباس می پوشی هفت رنگ هفت رنگ
      موضوع نقاشی تولد امام زمان و فرشته ها را شاید به صد تا بچه ی ۴ تا ۶ ساله تا به حال داده باشم. مانا اما متفاوت کشید. پاستل سفید را دستش گرفت و شروع کرد به کشیدن گفتم : خاله روی برگه سفید با پاستل سفید که دیده نمی شه!
      گفت : خاله من فقط سفید میکشم
      .پرسیدم چرا؟جواب داد : چون فرشته ها فقط سفیدند ! سفید سفید
      گذاشتم اونجوری که می خواد بکشه ، خودش یه تکنیکه . با اکولین صفحه را رنگ زدیم و فرشته ها پیدا شدند.

       
  34. آقای دکتر نوری زاد سلام به شما
    سلام به شما با افق هایی که می بینید و ما را به آن افق ها فرا می خوانید . من یک پزشکم . با سالها سابقه طبابت و تدریس و ارائه مقاله های علمی و حضور در مجامع علمی بین المللی . باورکنید یک پزشک بخاطر سروکارداشتن مداوم با اعجاز اندام انسانها همیشه یک جور ارتباط درونی با خالق هستی دارد که البته بخاطر کثرت این معجزه ها گاهی وقت ها برای او عادی نیز می شود و می تواند به خدا بی تفاوت نیز باشد . در این یک سال گذشته من به چشم خود دیدم که جامعه پزشکی ما اولا تلاش کرد به آن سوی مرزها و خروج از کشور به صورت جدی روی ببرد . و ثانیا بخاطر جفاهایی که از حکومت دید از خدایی که اینها مدعی آن هستند روی برگرداند . معجزه نیایش های شما در زندان در من اثر کرد . این را صادقانه می گویم . این نیایش ها را برای چند نفر از دوستان و همکارانم که آنها هم حالشان از این اوضاع به هم خورده ارسال کردم . معجزه حتما نباید در چشم و مغز و دل و روده و موجودات ریز و نادیدنی و معادلاتی که میان این ها دست به دست می شود باشد . معجزه کلام هم می تواند مرده ای را زنده کند. من زنده شدم . تشکر می کنم از شما و نجواهای خوب شما . ممنون که مرا و مارا با خدا آشتی دادید . ممنون آقای نوری زاد

     
  35. درود بر اينهمه احساس كه به ما ارزاني داشتي..درود بر اينهمه شناخت و خودآگاهي كه مرورش را ضروري دانستي و درود بر نوري زاد كه درس خداشناسي را چه زيبا در دانشكده اي بنام زندان به شاگردانش آموخت.
    خدا را چه زيبا به ما شناساندي و زمزمه هاي خلوت تو سخن دوستي است كه از رگ گردن نزديكتر است.
    غربت تنهايي زندان و همنشيني با روح واقعي يك انسان ، راز نيايش با خالق يكتا را آموزه ملت خود كردي .. همين بس كه نوري زاد را چه بهتر شناساندي…..آرزوي تندرستي و بازگشت هميشگي به آغوش گرم خانه و خانواده …….. بدرود و باز هم درود

     
  36. سلام .
    ممنون از نجواهاي نابي كه سوغاتي است از روزهاي بيخبري از دنياي بيرون وخلوت با خود وخدا در درون.به هرصورت با تشكر از توجهي كه به خرج داديد در مورد سوال من در بخش غمزه هاي قراني.بايد بگم كه من اصلا قصد توهين به اقاي دكتر سروش يا هر كس ديگرو نداشتم .اتفاقا من به شدت موافق ازادي تفكر وبيان ان هستم ولي از طرف ديگه كاملا مخالفم با اينكه نظرات اشخاص را بر اساس ميل شخصي وطبق اهداف از پيش تعيين شده سانسور وبيان كنند بدون هيچ مقدمه اي با اغراق وصرفا به خاطر تخريب فرد.در اين مورد خاص هيچ قصد رد يا تاييد سخنان اقاي سروش رو ندارم ولي لازم بودكه نظريات ايشون عينا بيان بشودو بعد نقدشود .من نظرات ايشان در باب ولايت رو چند وقت پيش مطالعه كردم وتا حدود زيادي انها رو منطقي ديدم چون به هرحال ايشان يك محقق هستن وبي پايه سخن نميگن.ولي از اونجا كه بعد از 1400 سال واندي ما هنوز اندر خم كوچه فروع و ظواهر دين هستيم ونمي خواهيم از ان دل بكنيم وكمي به درون هم نقبي بزنيم وانگار ميترسيم كمي انطرفتر چيزي براي گفتن نداشته باشيم .من خام من تازه سر از تخم در اورده چطور ميتوانم اسلام سره را از ناسره بشناسم ؟توي اين بلبشو ودروغ بازار به كدامين حرف به كدام انسان رو بياورم در حالي كه دروغ را از كساني شنيده ام كه هميشه من رابه راست بودن دعوت كردند؟ظلم را از كساني ديدم كه سنگ عدالت محوري و حكومت علوي را همواره بر سينه كوفته اندو به ناگاه حجاب از چهره برداشتند.چطور در سخنانشان تشكيك نكنم كه از كودكي در گوشم خواندهاند وحالا ذره اي از ان رو در عملكردشان نميبينم ؟تنها چيزي كه برايم مانده خداييست كه با تمام وجود احساسش ميكنم و همين نزديكيهاست ولي كاش بيايد ان منجي موعود تا حق انگونه كه هست اشكار شود.كاش زودتر بيايد.كاش

     
  37. سلام محمد آقا
    نمی دانم چه بگویم و چگونه شروع کنم
    همین که هستید خودش شروعی است برای ما…
    زیاد داستان سرایی نمی کنم…
    خوشحالم که در کنار خانواده اید … من و خانواده ام این روزهای دربدری و اضطراب و دلهره را خوب میدانیم و مزه اش را چشیده ایم.. درست مثل زینب و فائزه خانم شما … البته با این تفاوت که ما مجبور به سکوت بودیم چرا که در آن فضا و آن سالها به راحتی یاوری متهم به بی دینی و ضد نظام و ضد انقلاب شد و ساکت شد ( نظام و انقلابی که هنوز ذره ای هم از آرمانهایش کوتاه نیامده و برای حفظ اعتقاداتش و مرادش حضرت امام(ره) به روستاها و آموزش فرزندان فردای این خاک پناه برده… بگذریم ) ما نیز واگذار کردیم به خدا که خودش بهترین قاضی هاست.
    دیدن پاسخ شما در آخرین شبی که آزاد بودید نسیمی از بزرگی و طراوت بود برایم و تا به صبح خواب را از چشمانم ربود و مرا به خاطرات خوب سالها قبل برد … نسیمی که فردایش با شنیدن خبر بازداشت شما تبدیل به یک بغض و یاس شد .. شاید خیلی ها عرق ریزان شما در بیابان های بلوچستان را ندیده اند و یا آن را داستانی می دانند و باورشان نمی شود که می توان اینقدر بی ریا و خالص بود و زیست ، اما برای من و خانواده ام که دیده اند محمد نوری زاد برای یافتن زبیده، حافظ کوچک قرآن و مردان دیگر این سرزمین چگونه کویر ها را طی کرده تا در بیابانی داغ و سوزان معرف انسانیت های فراموش شده باشد ، سخت بود دیدن و شنیدن اخبار مظلومیت و آزار و اذیت او و خانواده اش ، آنهم توسط کسانی که خود را نمایندگان انسانیت و حافظ دین خدا و خط امام می دانند…
    واقعا محمد آقا ، بعد از شما تمام وبلاگ من شده بود شما و نام شما وغصه شما.. ایکاش شما را نمی شناختم و ندیده بودم.. برایم باور کردن این اتفاقات سخت بود و هست و شاید تنها راهش را در بستن وبلاگم و سپردن ظلم ظالمان به خدا دیدم.. چند باری هم برای فرزندانتان پیام گذاشتم که واقعا کاری برای شما نمی توانم بکنم اما غصه شما و بغض نبودنتان در کنار خانواده خواب را از چشمانم ربوده بود و گفتم که احساس شرمندگی می کنم از اینکه ما اینجا بدنبال درس خواندنیم و مردان سرزمینمان در آنجا پشت میله ها.. البته پاسخی هم از طرف بچه ها نگرفتم اما همین که احساس غربتم را گفته بودم کمی آرام شدم… نمی دانم چه بگویم … من معتقدم امثال شما و پدرم و بسیاری دیگر، سکوتشان ، مبارزه شان ، جنگیدنشان، مستند و فیلم و کارخانه ساختنشان و ….. همه اش بوی خدا و خمینی (ره) می دهد… ضربه ای که در این یک سال به اعتقاد ما و نسل ما خورد را چه کسی جوابگو خواهد بود.. البته من آنقدر چیزها دیده ام که بر سر خانواده و پدرم آوردند که سالهاست حساب شهدا وامام (ره) و اعتقادات را از اینان جدا کرده ام… بگذریم
    همچنان معتقدم بعنوان یک جوان ایرانی که دلش در گرو کشور و ارزشهایی است که خون پاک هوطنانش بالای آن رفته ، بهترین کاری که می توانم بکنم تحصیل و پتانسیل شدن برای روزهای نیاز مردم و کشورم است….
    با این حال شرمنده صورت ضعیف و نحیف شده شما با آن نجابت همیشگی اش هستم که نتوانستم و نمیتوانم برایش کاری کنم… و هربار عکس های شما را با صورتی خیس و چشمانی تار می بینم نمی توانم جوابی برای اشکهایم که دیگر بی اراده من سرازیر می شوند داشته باشم … شاید تنها کاری که توانستم بکنم نوشتن بود که خدا شاهد است نوشتم و فریاد زدم و به نون والقلم وفادار بودم .. صورت شکسته شما مرا به یاد زجر ها و ناله ها و گریه های شبانه پدرم می اندازد که او را هم به گونه ای دیگر خاموش کردند.. امیدوارم مدعیان صداقت و حفظ ارزش ها در روز قیامت جوابگوی آه و گریه و زاری خانواده هایی باشند که با تعطیلی واحد های تولیدی در بلوچشتان و خاش و … توسط این مدعیان ، و بدلیل فقر و عدم توانایی در تامین حداقل مایحتاج های زندگی خانواده هایشان ، بسیاری از فرزندان آنها بر اثر گرسنگی فوت کردند و بسیاری از مردان خانواده ها به خلاف و فساد و قاچاق روی آوردند … مطمئنا خدا جای حق است و آه مظلوم را از ظالم خواهد ستاند …
    مواظب خود و خانواده محترم باشید و اگر هر کاری در مالزی از دست من برای خودتان و خانواده بر می آمد به عنوان خادم و فرزندی کوچک لطفا دریغ نکنید و افتخار این خدمتگذاری را به این فرزند کوچکتان بدهید .. .شاید این راهی باشد برای کم کردن گناه و خلاصی من از این فشار عصبی وخجالت و سرافکندگی در برابر شما و تمام مردان سرزمینم..
    در هر حال بنا به وعده الهی که ظلمی در دنیا نخواهد ماند و خدا یاور صادقان است ، مطمئنا با چنین روحیه الهی و قرآنی که شما دارید مشکلات و سختی ها جایش را به سپیدی و نور و آرامش خواهد داد… اگر فرصتی کردید به نوشته هایم در نبودتان سری بزنید .. می توانید غم و غصه نبودنتان را در لابلای آن ببینید و حس کنید http://www.Studyinmalezi.blogfa.com
    دست خدا به همراه شما و خانواده محترم
    فرزند کوچک شما – فلسطین یاوری نژاد
    مالزی

     
    • نوری زاد محمد

      سلام به فلسطین عزیز
      خوبی پسر گلم ؟ از فهم جاری تو نسبت به این آدم عبور کرده از وادی عمر ، سپاس دارم . با تو صحبت ها خواهم گفت . بماند برای فرصتی و مجالی در خور .
      سرفراز باشی گلم .

       
  38. سلام اقای نوری زادعزیز.الحق که زاده نوری وخداوند رحمان ازنورخودبه شمامرحمت فرموده.هرلحظه خودم را درون ان سلولهای انفرادی با پنچره های کف دستی اش وهمراه وهمدرد ان چوان بیگناه که ناخنش راازغم وبهت رنج اور میچودو…و…و….می بینم نمیدانم تاکی امت شیعه بایدزیر شکنجه جلادان دنیاپرست باشد.به امیدرهایی.

     
  39. تو بی نظیری نوری زاد عزیز

    وقتی که زندان بودی هر شب براتون دعا می کردم

    خیلی خوشحالم که پیش خانواده هستی

     
  40. asemoonesham begiran in parande mordani nist
    be omide fardai sabz

     
  41. ممنو ن آقاي نوريزاد
    دست مريزاد

     
  42. درود بر شما آقای نوری زاد

    متن بسیار زیبایی نوشته بودید
    همیشه میگن هرآنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند
    با خواندن متن شما اشک در چشمانم جمع شد و مو بر بدن سیخ شد
    جهت اطلاع شما عرض می کنم بنده در سن 31 سالگی و پس از 17 سال نماز خواندن بصورت ظاهری، از 29 خرداد 1388 (نماز جمعه معروف) نماز خواندن به آن سبک رو کنار گذاشتم و باور کنید الان با تمام وجود خدا رو حس می کنم، گاهی بهاش دعوا می کنم، گاهی قربون صدقه اش می رم، گاهی باهاش درل دل می کنم و…
    احساسی که الان من دارم به هیچ وجه قابل مقایسه با قبل نیست
    قبلاً فکر می کردم آدم هر غلطی بکنه ولی بعدش با این کلاه های شرعی سر خدا رو شیره میماله
    خیلی مخلصم آقای نوری زاد
    نمی خواهم مزاحمت براتون ایجاد کنم ولی درصورتی که صلاح دیدید اگر در جایی تشریف داشتید که مزاحمتی براتون نبود به من اطلاع بدید در صورت امکان از نزدیک باهاتون دیدار داشته باشم
    به امید آزادی

     
  43. سلام آقای نوری زاد
    چه کردید با این نجواها با درون من . خواندم و با شما برفراز ابرها پاگذاردم . درود برشما . مگر می شود با جادوی کلمات به یک چنین جایگاهی رسید

     
  44. فبای ذنبت سجنت؟

     
  45. به نام خدای سلول های انفرادی
    درود بر شما
    حج تان قبول آقای نوری زاد
    بله حج
    و مگر نه این که حج برای این است که یک بار هم که شده خدا را آنگونه که باید دید ببینی
    و مگر نه اینکه از حج باید بیاموزی ایستادن در راه خدا را و برای خدا را و هجرت کنی از خود تا به خدا
    و مگر حج حسین اینگونه نبود
    و مگر حسین حج را نیمه تمام رها نکرد تا به انسان و مسلمان همه تاریخ بیاموزد که اگر در صحنه نباشی، اگر در صحنه حق و باطل نباشی ، هر کجا که می خواهی باش
    می خواهی به نماز بایست ، می خواهی به شراب بنشین ، تفاوتی ندارد
    حج تان مقبول درگاه حق
    برادرم ، برادر ندیده ام
    دعایت مستجاب شد
    نوشته ات تمام بودنم را در خود شکست
    و دلم را نیز
    غرق در اشک و درد ، خدا را با تمام وجودم صدا زدم و او پاسخ من سراپا تقصیر را داد
    “نبی عبادی انی اناالغفورالرحیم”
    من همي دانم و آن ستار من
    جرمها و زشتي کردار من
    حق بديد آن جمله را ناديده کرد
    تا نگردم در فضيحت روي‌زرد
    باز رحمت پوستين دوزيم کرد
    توبه‌ي شيرين چو جان روزيم کرد
    هر چه کردم جمله ناکرده گرفت
    طاعت ناکرده آورده گرفت
    هم‌چو سرو و سوسنم آزاد کرد
    هم‌چو بخت و دولتم دلشاد کرد
    نام من در نامه‌ي پاکان نوشت
    دوزخي بودم ببخشيدم بهشت
    آه کردم چون رسن شد آه من
    گشت آویزان رسن در چاه من
    آن رسن بگرفتم و بيرون شدم
    شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
    در بن چاهی همی بودم زبون
    در همه عالم نمی گنجم کنون
    آفرین ها بر تو بادا ای خدا
    ناگهان کردي مرا از غم جدا
    گر سر هر موي من يابد زبان
    شکرهاي تو نيايد در بيان
    مي‌زنم نعره درين روضه و عيون
    خلق را يا ليت قومي يعلمون
    التماس دعا
    برای من برای ما برای دیگران برای به حج رفته ها مان برای کسانی که در بند قدرتند ،برای فردای این سرزمین
    سلامت و سرزنده باشی قهرمان
    در پناه حضرت دوست

     
  46. ُسلام آقای نوریزاد
    من همانی هستم که در آخرین پست وبلاگ قبلی شما که در آن از احضار به اوین نوشته بودید کامنت گذاشته بودم که بی صبرانه منتظر خواندن خاطرات شما از مباحثاتتان با بازجوها خواهیم ماند. چرا نمی نویسید؟ دلمان لک زده برای استدلالهای عالمانه و منطقی شما در مقابل زبان هتاکانه و جاهلانه آن به اصطلاح کارشناسان. راست است می گویند وقتی کم می آوردند این بابا رحیم پور ازغدی را می فرستادن سراغ اسرا؟ واکنشهای شما به مهمل گویی های این زبونان خواندنی است. پس هر چه زودتر بنویسید که به نوشته های شما نیازمندیم. برای تعمق بیشتر. برای خودباوری و برای اندیشیدن. همانطور که دفاعیات احمد قابل و عیسی سحرخیز دو شیرمرد ایرانی ما را به تعمق وادار کرد. پس بنویس ای حر ایرانی. بنویس

     
  47. درود بر شما
    خداوند نور هدايت و عشق را بر قلبت جاري ساخته است. اين دريافتهاي الهي را براي استفاده ي از جانگذشتگان جنبش سبز ارزاني دار و با انتشار آنان اميد و استقامت را بر اين رهروان بشارت ده. كوته بينان قدرت طلب و محرومان از مقبوليت مردم هم بدانند كه چه دستاوردهاي زيبايي براي آزاديخواهان بوجود آورده اند بدون اينكه خود بدانند . الله ولي الذين امنوا يخرجهم من الظلمات الي النور – الحق كه وعده ي خدا چه زيباست كه : ان مع العسر يسرا
    موفق بلشيد

     
  48. حظ وافی را بردم فقط یک سوال در ذهنم باقی مانده.
    شما که قلم و کاغذ به سختی بهتون میدن چطور مطالبتونو میتونین در اینترنت درج کنین و هر روز گامنت های اهالی اینترنت رو بخونین؟
    خواهشا جواب بدین

     
    • نوری زاد محمد

      سلام علی عزیزم
      من باور کن منظور شما را متوجه نشدم . اگر داخل سلول های انفرادی منظور نظر شما ست که بله ، آنجا قلم و کاغذممنوع است اما اگر اکنون ….؟

       
      • علی جان! ابراز نظر حق شما هم هست اما بهتره که بیشتر اخبار رو دنبال کنید و بدونید که آقای نوری زاد الان بیرون از زندان هستند.

         
  49. با سلام فراوان

    بي صبرانه منتظر شنيدن صداي گرم شما هستيم.

     
  50. محمد جان سلام ای کاش این مطلب اخیرت “نجواهای محمد نوری زاد” یکجوری دست اسرای سبز میرسید.
    ارادتمند شما
    زنده باشی به روان آدمیت

     
  51. الا ای طوطی گویای اسرار مبادا خالیت شکر ز منقار
    سرت سیز و دلت خوش باد جاوید که خوش نقشی نمودی از خط یار
    سخن سر بسته گفتی با حریفان خدا را زین معما پرده بردار
    بیا و حال اهل درد بشنو به لفظ اندک و معنی بسیار

    نمی دانم در برابر بزرگانی که به خواری گرفته میشوند چه باید گفت
    نمی دانم بزرگی شان را چگونه تصویر کرد
    نمی دانم….
    اما
    می دانم
    اگر نمرود نبود ابراهیم اینگونه یزرگ نمی شد
    اگر فرعون نبود موسی اینگونه تکلیم نمی کرد
    اگر احبار نبودند مسیح به اوج نمی رسید
    اگر یزید نبود تعالی امام حسین اینگونه رقم نمی خورد
    و اگر …نبود برزگانمان در زندان به وصل دوست نمی ر سیدند
    تا چراغی باشند برای ما. دوستشان داریم و ما نیز گرچه ناقابل ،از خدای خود و آنان عزت شان را طلب داریم.
    گرچه دوریم به یاد تو قدح می نوشیم بعد منزل نبود در سفر روحانی
    خوشحالم و از این جهت خداوند را بسیار حمد می کنم که برادر خوبم محمد در زندان کوچک که نشد ، هیچ،همانند صفات خدایش ( وسعت کل شی)، روحش ، محبتش ، بزرگی اش ، وسعت نگاهش ، غمخواریش وسیع تر شد

    برادرت حسین

     
  52. با سلام و خسته نباشيد
    به دلير مرد درد اشناي عرصه هنر

    مطلب زيباي شما در مورد قرآن مبين را با تحسين و تاسف از مهجور ماندن قران عزيز خواندم. بسيار مايلم كه نسخه اي از اين قرآن با ترجمه شيوا را داشته باشم و چه بسا بسيار كسان مثل من چنينند. خواستم به مترجم ارجمند آن متوسل شوم كه كهولت سن ايشان و دور بودن من از روابط مطبوعاتي برحذرم داشت كه راه به خطا خواهد رفت و چه بسا بسيار بطول بينجامد و مايه مزاحمت آن استاد ارجمند را فراهم سازد

    من يكي از خيل بي شمار مهندسين نرم افزار اين مرز و بومم كه اندكي درد دين در خود احساس مي كنم (دقت داريد كه بي شمار و اندك نسبتي با هم ندارند!) و پيشنهاد مي كنم كه نسخه اي از اين قرآن در اينترنت در دسترس قرار گيرد. هر چه جستم نيافتم و اين مرحله از سانسور را مسئوليتي براي امثال خود مي دانم كه به نشر حقايق بپردازيم

    بي صبرانه منتظر پاسخ آن استاد ارجمند و آماده هر گونه همكاري هستم

     
  53. باسمه تعالی
    برادر عزیز وعده ی قرآن را از یاد نبر که «الذین جاهدو فینا لنهدینهم
    سبلنا» تا زمانی که به حق می گوئی مأجوری .چرخ روزگار آدمها را به شکلهای
    مختلف امتحان می کند.
    یکی را با قدرتی که دارد.آیا از آن خوب استفاده کرده است؟
    یکی را به زیبائی…
    یکی را به دارائی…
    و…
    اما من و تو را به قلم.
    چون همه ی قدرت ما نیش قلم است.حرمت قلم خیلی بالاست.قلم جوهر سیاه بر
    صفحه ی سفید نیست.بی خردان چنین می پندارند. بلکه رسم مسیر روشنائی در دل
    ظلمت و جهل و تاریکی است.
    موفق باشید
    به امید دیدار

     
  54. سلام عاشق: خوش به حالت که در سکوت انفرادی مراقبه میکنی وبا دعاهات با محبوب و معشوقت حرف میزدی چه لذتی.
    اینان نمی دانند که مومن را از زندان و شهادت و شکنجه باکی نیست. البته بر آنان نمیتوان خرده گرفت, چون همه چی را در ظاهر میبینند.نمیدانند با اعتماد به خدا آتش بر موسی سرد شد, مرگ برای سیدالشهدا گوارا شد ,چون شهادت بود ,یا بهتر بگویم تولدی ابدی بود.
    هروز نسبت به دیروزت شاد -سالم -مشغول-نزدیک وعزیزتر باشید

     
  55. سلام آقا محمد
    غم و غصه های ما پایان ندارد
    حالا شما از زندان بیرون آمدید به جایش دوستم حامد صابر را گرفته اند
    از آن سوی دلمان هم نمی خواهد گوشت قربانی آمریکا و روسیه شویم
    نمی دانم حضرت به این زودی ها ظهور می کنند یا نه… ولی انگار مورد ظلم واقع شدن ما ایرانیها تمامی ندارد.
    از مغولها گرفته تا قاجاریه و پهلوی و حالا …
    یعنی ما هم آزادی و احترام به همه اقشار جامعه را خواهیم دید؟
    همیشه دوستتان داشتم
    حتی آن وقتی که با احمد آقای زیدآبادی در دانشگاه شریف مناظره کردید و خیلی بیچاره احمد آقا بعضی جاها کم آورد و ما هم طرفدار طیف فکری او بودیم ولی با این حال از همان وقت شما را دوست داشتم. راست می گویید انگار هویت آدمها عوض نمی شود.

     
  56. … و خداوند به اين قلم سوگند خورد…. مست‌مان كردي محمدجان…ما كه مرد اين معركه ها نيستيم اما روح تو خيلي عظمت دارد

     
  57. سلام. براستی که در واپسین لحظه ها و تنگناها جز نفس او و کلام او و غرق در وجود او شدن تسلا بخشی نیست زیبا و نوازشگرانه راز و نیاز کردید با آن که اول است و آخر زنده است و پاینده و هموست یاری دهنده دلهای مظلوم و جانهای عطشناک . استاد مرحمت نمودید که خبر دادید .لذت بسیار بردم سایه تان مستدام و قلمتان همیشه استوار

     
  58. سلام آقای نوری زاد
    وه که چه متنی وه که چه لذتی .شما با مستی رابطه آیا دارید ؟

     
  59. man modat hast ke digar be khoda iman nadaram. midanam ke iraniane besiari niz chon man hastand. anche bar ma dar in si sal gozasht baraye ma kafist. tanha tarse man az on roozist ke chon shoma gereftar shavam.

     
    • نوری زاد محمد

      سلام سعید عزیز
      شما آزادید هر اعتقادی داشته باشید . گوارای وجودتان . من از آموزه های دینی خویش آموخته ام که به شما و اعتقاد شما احترام بگذارم . خدایی که من به او معتقدم ، آنقدر بزرگ و خوب وخواستنی است که بازارش با اخم و روی برگردان امثال من و حتی همه ی مردمان روی زمین کساد نمی شود . و او آنقدر صبور و فهیم است که حتی برای من رمیده نیز ، چشم به راه می ماند و بی آنکه من بخواهم ، سنگ ها را از پیش پایم برمی دارد . بد رفتاری جماعتی که به اسم خدا پوست از تن دین خدا دریده اند نباید ما را نسبت به اصل یک حقیقت بد بین کند. خدا ، فراتر از اخم ها و دلخوری های ما هست و با تبسم به ما و اطوار ما می نگرد و کار خود را پیش می برد و بی آنکه ما بخواهیم ، خیر و خوبی برما می بارد. دستت را به من می دهی ؟

       
  60. درود بر مردی که از نسل آزادگان است و سوغات و صحبت او برای نسل من آزادگی است نجوا کردن را با خون و خاکریز و همزمانش آموخته و این در گرانبها را به سودای عشق به ما می بخشد.
    ما نیز چون قطره ای کوچک با شمائیم چرا که قطره دریاست اگر با دریاست.
    ایران سربلند ایرانی سرفراز

     
  61. سلام
    نامه تان به آقای مصباح را درسالهای زیبای اصلاحات خواندم . مواضع امروزتان را هم خوانده ام . واقعا” چگونه شما از نوری زاد دیروز به نوری زاد امروز رسیدید؟ افکار امروزتان را می پسندم . اما باورم نمی شود این همه تغییر را؟ آیا شما متحول شدید یا امثال آقای مصباح ؟!خوشحال می شم اگه جوابم را بدهید.سپاسگزارم

    اين سوال را در مطلب قبلي تان هم پرسيده ام.

     
    • نوری زاد محمد

      سلام سعید عزیز
      نه من تغییر کرده ام و نه آقای مصباح . ما هر دو ، یا حتی خود شما ، وهمه ، داریم هویت خود را ابراز می کنیم . بعضی وقت ها این هویت ، با آمیزه هایی می آمیزد که او را از ابراز واقعیت وجودی اش دور می کند . حادثه های بعد از انتخابات سال گذشته ، طوفانی بود که می توانست غبارهای درون ما رابروبد و آن واقعیت وجودی ما را عریان سازد . حکومت در سال گذشته ، بعد از انتخابات ، واقعیت وجودی خویش را ابراز کرد ، روحانیان ما و برجستگان ما نیز . و من حقیر نیز . این غبار روبی در آدمهایی مثل من که پا به سن گذارده اند ، بسیار به ندرت اتفاق می افتد. چرا که این آدم باید به بسیاری از مناسبات دیرین خود “نه” بگوید . و این ، تا حدودی سخت و توانفرساست .

       
      • و این غبار روبی عجب زیباست..
        احسنت
        روزی که شخصا در دایره ی تهمتی گرفتار آمده ام ، این حضور آرامش بخش را دیدم اما به همه بزرگانی که چون شما در زندان ها و چنین هجه هایی پایداری می کنید حسادت نمودم
        در پناه حق و التماس دعا برای همه مان

         
  62. بزرگی به بزرگی نامت
    و کوچکند به کوچی نامشان
    همیشه اندیشه مان در یک سو بود، اما می رنجیدم از افراطت در مدح آنچه هر دو مداحش بودیم
    باز هم اندیشه مان در یک سوست، اما دیگر نمی رنجم از افراطت در ذم آنچه هر دو مذمومش می پنداریم.
    حلالمان کن، تا خدا نیز سکوتمان را در دفاع از تو ببخشد.

     
  63. سلام بر تو ای وارث حر!
    خداوند یار و یاورت باشد.

     
  64. راستش هنوز متن نجوا را نخواندم.منتظر فایل صوتی می مانم. و چه زیباست که این فایل صوتی صدای خود آقای نوریزاد باشد….

     
  65. نوری زاد عزیز، آنقدر روان و قشنگ و لطیف می نویسی که هر وقت نوشته های تو را می خوانم انگار در باغی پر گل با هوایی عطر آگین قدم می زنم …از خودم دور می شوم و در باغ زیبای کلمات تو گم می شوم…
    خدا را شکر می کنم که به چون تویی، به چون تو انسان آزاده و به تمامی انسانی، چنین قلم هنرمندانه و زیبایی بخشیده…
    نوریزاد عزیز، همیشه نوشته های شما را پشت تلفن برای دوستم می خوانم …در طول این یکسال این کار همیشگی ما بوده و هست …
    همیشه مشتاق نوشته ها و خبری از تو بودیم و همچنان تو برای ما نماد انسانیت و پاکی و شرف هستی (نه اینکه دیگر عزیزان نیستند..چرا خیلی افراد خیلی آزادگان و قهرمانان هستند… اما تو فرق می کنی تو به تمامی به راه و روش آنها اعتقاد داشتی و راست می پنداشتی شان… اما وقتی پرده ها برافتاد به یکباره تمام انگاره هایت فرو ریخت انگار که ترا در بیابانی رها کرده باشند …مثل کسی که سالها چیزی کسی عزیزی را دوست داشته باشد و به ناگاه ببیند که فریب خورده و این پریچهر ، چه دیوی بوده و او غافل، اما نکته همین جاست که تو ساکت نماندی، عشق و علاقه تو را کور نکرده بود، و تو چون پاک و واقعی بودی نتوانستی ظلم را به عیان ببینی و به هزار بهانه و دلیل غیر موجه همچون برخی کسان، تنها نظاره گر باشی، و البته بهایش را هم به جان خریدی، همین هاست که ترا این چنین عزیز کرده) … نمی دانی چه لذتی دارد خواندن نوشته های تو…کلمات تو انگار از دورن تک تک ما سخن می گوید… آن هم به آن زیبایی و رسایی…
    خداوند ترا برای ما حفظ کند…سبز باشی

     
  66. سلام و درود بر حر زمان نوریزاد عزیز

    خیلی وقت بود منتظر بازگشت شما بودیم.

    به امید روزهای سبز امید

     
  67. ایکاش من هم در سلول بودم
    چه عرفانی / چقدر لذتبخش بود

     
  68. درود بر نماد مقاومت ایراننننننننننننن زمیننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

     
  69. سلام. مانند هميشه، زيبا و نشترزننده به عقل و دل. بعد از خواندن بي‌تاب شدم و خواندن مجدد اين آرامم كرد:
    اگر امام زمان بیاید – که می آید !
    اگر امام زمان (ع) بیاید – که می آید – بسیاری کارها خواهد کرد :
    ….
    آشناست نه؟ نوشته سال پيش خودتان است. ايكاش شرايطي بود كه بجاي نجواهاي اوين، باز هم از آمدنش مي‌گفتيد. اين مسئله گزنده‌تر است. گرچه «رضا برضائك و تسليما لامرك» اميد كه حضرت حق از گناهانمان درگذرد و نمازي به امامت حضرت نصيب من و شما و اهالي اوين (حتي خطاكارانش) بفرمايد

     
  70. با سلام

    خدا شما را محفوظ بدارد و تمامي اسيران دربند را آزاد و خانواده هاي عزيزشان را صبر و ملت بزرگ ما را شادماني عطا فرمايد (انشاءا…)

     
  71. آنکس که خدا را دارد چه ندارد و آنکس که خدا را ندارد چه دارد؟؟ وقتی با خدا هستی محصور زندان جسمانی نخواهی بود و با خدای نیکیها یر همه هستی حضور داری، و آنگاه که از خدا دور باشی: إثاقلتم علی الارض، پای در لجنزار خودپرستی و دنیاپرستی فرو می مانی.
    خدای صدق و حقیقت یاورت باشد

     
  72. چه خوب میشه از این دستنویس هزاران یا شاید میلیون ها کپی گرفته بشه و بین تمام زندانیان بی گناه کشور پخش بشه.
    انرژی مضاعفی به من داد.
    هر زندانی با خوندن نوشته های شما بخصوص این نوشته دیگه به هیچ حرف زور و اجباری تن نمیده و دچار یاس و ناامیدی نمیشه.

     
  73. سلام آقای نوری زاد عزیز
    از متن شورانگیز نیایش شما در لذتی بهت َآور فرو رفته ام . خدای قادر و قاهر را برای این لحظه های خوب و سراسر شعف شکر می کنم . اینجاست که سحر قلم و معجزه آن ما را به شبستان مستی می برد . از شما متشکرم که ما را با این حس خفته آشنا ساختید . ممنون

     
  74. سلام جناب نوری زاد . من به وجود فرد شریف و بزرگواری مثل شما که متاع دنیا را به اخرت ترجیح دادید افتخار می کنم . منتظر فایل صوتی شما هستم. پیروز و سربلند باشید

     
  75. برادر آزاده ام این روز های چون زهر میگذرد و عبرتی بر عبر تاریخ می افزاید و روسیاهی به روسیاهان میماند و سربلندی به آزادگان. متن زیبا و تفکر انگیزی بود. خداوند هرچه زودتر شر ظالمان را به خوذشان برگرداند و زندانیان سبز فرهیخته ی مان را آزاد فرماید.

     
  76. از خوشحالی شما خوشحالیم. ولی استاد تا کی باید صبر کرد؟ آیا نمیشه به جز صبر کار دیگری کرد؟ خدا بزرگ است اما تا کی؟ کی نجواهای ما را خواهد شنید؟

     
    • نوری زاد محمد

      بهزاد عزیز سلام
      صبر ما هرگز به معنای واگذاری زمان و فرصت به طرف مقابل نیست . ما از صبر ، استواری و پایداری و تجربه های نیک می آموزیم و از تکرار خطاهای گذشته پرهیز می کنیم . صبر ، برای ما آزمون پیروزی است . خدای خوب ، هم نجواهای ما را می شنود و هم فر یاد های ما را . اما تا جهلی که بر سر بسیاری از ما خیمه خوابانده برطرف نشود ، انتظار اعجاز و دگرگونی کمی به نا بخردی پهلو می زند . در تاریخ ، جهل ، خمیره ی خوش طعمی بوده است که حاکمان از آن خورش مطلوب خود را پخت می کرده اند . اگر مشتاق تحولیم ، باید به تاراندن جهل و فراخوانی عقل و عقلانیت همت کنیم . و این همه جز با صبری درست و از سر درستی میسر نخواهد شد .

       
      • با سلامی به بلندای روح بلندت که با خدای همنشینی می کند جناب نوریزاد: حقیقت همان است که در پاسخ برادر بهزاد نوشته اید. جهل تنها دشمن حقیقی انسان است که به دنبالش همه گمراهیها و شرور بسوی انسان سرازیر می شوند. رسالت همه انبیاء الهی به شهادت قرآن کریم برای تعلیم کتاب و حکمت به انسانها بوده است، چنانکه همان قرآن عظیم فرموده است: و ما خلقت الجنّ و الانس الا لیعبدون، و امام صدق و حقیقت حضرت صادق (ع) آیه را تفسیر فرمود به: أی لیعرفون. که در اینصورت معنای آیه خواهد بود: و ما جنّ و انس را نیافریدیم مگر برای آنکه معرفت بیایند. بدین ترتیب حکمت آفرینش و رسالت انبیاء (ع) جز برای معرفت و برون رفتن انسان از جهل نبوده است.
        در پناه حق باشید

         
  77. خدا نگهدارت باشد

     
  78. متن بی نظیری بود
    بی نظیر ….

     
  79. به راستی که خدا برای شما کافیست..

    آراممان کن خدا ، از پریشانی و اندوه ، از غم ، از نگرانی ، از سراسیمگی ، از بلاتکلیفی و سرگشتگی رهایمان ساز . مردمان پریشان ، هیچ گاه راه به رشد نمی برند…

    حین خوندن, همزمانی که داشت اشک از چشم من و غم از صدای حسام الدین سراج (باران باران) خارج میشد سعی کردم با همه توان شرایط اونجا رو واسه خودم تصویر کنم و یک بار خودمو جای همه اون آدما بگذارم, زندانی بیگناه غریب , زندان بان کودن حریصِ مامور , بازجوی خشک مغز کوته بین گستاخ , دادستان مزدور و در آخر قاضی شارع متعهد که از همه بلا هایی که قراره به سر این انسانهای عمدتا از خودش از هر نظر پاکتر با خبره و در عین آرامش و متانت حکمی رو صادر میکنه که روی کاغذش بجز از پوزخند از سر رذالت و رضایت شیطان چیز قابل ذکر دیگری نیست…
    به این فکر میکردم که چطور یه انسان راهِ معصومیت کودکی تا رذالت رو میتونه با این سرعت چهارنعل اومده باشه که شب اجرای حکم تا صبحِ اندوهِ یه ملت به آرومی بخوابه و فردا باز روز از نو “زور” از نو…
    آره فکر کنم همه اون افراد در پاسخ روز محشر بتونن بگن : مامور بودیم و معذور , اما قاضی که مسول اجرای عدالته و مامور خودِ خداست که نگذاره دونه ای از موری به جور گرفته شه یا یک یهودی غریب بدبخت رو با خلیفه معصوم مسلمین برابر بدونه , چی شده که امروز شده مامور و معذور!؟
    خدایا ٰٰ شادمان کن…
    پدرم انشاالله خدا ازتون قبول کنه ….. با احترام محمد

     
  80. salaam va dorood bar shoma ensan rahmani. besiar khoshahl va khorsand hastam keh ba in neveshteh ashk mara niz ba haman abrha sarazir nemoodid………man modat ziadi dar tabligh va tarvij rahbar jomhori islami vaghat va energy gozashtam. bavaram in bood keh ishan fardi adel va ghael be sarbolandi islam va iran hastand. albateh pedar marhom man nazarash ba man yeki nabood. ishan hoded haft sale pish az in donya raftand. bad az margeshan chandin bar be khab man amdand.pedar man mard besiar ba iman va az donya boridei bood. dar yeki az in khabha ishan dar manzel moskoni khodeshan dar mian yek jam bozergi az raftegan (bazan man ba onha ashenai dashatm) boodand va ba seday dashti besiar zibaee keh dashtand mikhandand. yekbareh man shenidam keh goftand rahbari amedeh ast baray didar. man shookeh shodam va ghayr ghabel bavar bood. vaghti ishan vared manzael pedar shodand manand yek koodak khordsal ba dast va pa nazad abavi man raftand vali abavi be ishan tavjohi nakardand va bad az on rahbari ba naomidi be haman shekl keh amdadand raftand. man besiar gelkh kardam az pedaram va goftam pedar ishan rahbary hastand. goftand man be shoma ghablan goftem keh ishan salahiat nadarad. man be sorat ziad nazd rahbari raftam va dast ishan ra boosidam. va bad az in az khab bidar shodam. dar marasem chehloom pedarm spkhnaran boodam va in khab ra dar masjed bedoon name raahabri ya eshari keh kesi motevajeh beshavd in khab ra dar mian jam goftam. in ghazieh dar hoded haft sal ghabl az entekhabat doreh daham bood. man besiari az dostan eslahtalb khod ra bekhater hamayatha bi darigh khodam az rahbari az dast dadm. man az on ha boridam….. emrooz dochar yek nabavari besiar ajibi shodeam…. mir hossain ra az zaman nakhst vaziriesh doost dashtam. choon o ra ensan sadegh va ba posht kar va az donya borideh. didam. in nezam dar hagh montazeri zolm kard….va man har cheh rahbari bishtar sokhan migoyad va bishtar fatva midahad bishtar be omgh fajeh pay mibaram………..sokhan besiar ast… vali hamin keh shoma azadeh aziz va dost dashtani minevesid baray ma kafi ast…az dardel shoma besiar lazat bordam.. delam mikhast dar iran boodam vali che konam keh moyasar nemibashad…

     
    • نوری زاد محمد

      سلام به عبدالله عزیز
      از حسن ظن شما تشکر می کنم . نمی دانم آیا بهتر نیست ما یا به زبان انگلیسی بنویسیم یا به زبان فارسی ؟ درهرکجای این روزگار تکنولوژیک ، دسترسی به نرم افزار های مطلوب نگارش فارسی ، نباید ناشدنی باشد . با این همه از شما تشکر می کنم .

       
  81. در این نیمه شعبان این متن الهی خواندنی بود

    متشکر

    همیشه آزاد و آزاده باشید

     
  82. خدای خوب و مهربان یاور شما باد و به امید آنکه روزی باحضور همه اسرای سبزمان گردهم آئیم و خدای مهربان خود را سپاس گذاریم.

     
  83. الهی آمین

     
  84. یا حق

    خوش بحال آن سلول، خوش بحال آن در آهنی سنگین، خوش بحال آن پنجره مشبک به اندازه یک کف دست و خوش بحال…….

    من همیشه عاشق نامه های تنهائی بوده ام وآنرا هم از زمان خواندن نامه های دکتر شریعتی دارم. الحق و الانصاف زیبا و از روی صفای دل نوشتهای. در تمام مدت خودم را همراهت می دیدم و…..

    سرفراز و سبز باشید.
    یا حق

     
90 queries in 1934 seconds.