سر تیتر خبرها
من و دوستان قدیم و حادثه های اخیر !

من و دوستان قدیم و حادثه های اخیر !

دوستان دیرین من ، با رویت قلمی که امروز به گونه ای دیگر می نویسد برآشفته اند . آنان ، سالها مرا همراه و همفکر خود می دانستند . و لابد می پنداشتند این قلم درهمه حال می بایستی حرمت این همجواری فکری را برآورد . آنان ، هرگز انتظار این را نداشتند که یک روز ، صاحب نوشته ها و فیلم هایی که بی محابا و در قاموسی به مقیاس همه یا هیچ ، به جانبداری از کیان نظام می شتافت ، امروز نفس زنان در جانبداری از مردم کوچه و بازار ، سرخود درمیان کف دست گیرد و سخن از احقاق حقوق تباه شده مردم در انتخابات اخیر براند . من به آنان حق می دهم . و به ترشرویی آنان نیز .

دوستان من ، آنان که از مطالعه نوشته های اخیر صاحب این قلم ، شکیبایی خود را ازکف داده اند ، مرا به اکبرگنجی و نوری زاده و مخملباف بند کرده اند و لابد عواقب آنان را برای من رصد می کنند . دوستان قدیمی من ، اما دراین کشاکش  بنیادین ، هیچگاه به این نیندیشیدند که : ما برای ابراز حقانیت خود ، مجاز به اتخاذ رویه های نازیبا و غیرانسانی نیستیم . و به این نیز بها ندادند که : فرو شدن به عمق یک حادثه خونین ، تنها درشرایطی مجاز است که از آن رضایت حقتعالی مستفاد شود .  مردم ما در سالهای خونین دفاع مقدس ، سرفرازانه به میان آمدند و از همه داشته های خود گذشتند . این شکوه انسانی ، درهر فرهنگ و منشی ، محترم و افتخارآمیز است . مردم ما مردند و آواره شدند اما به دشمن سراسیمه  اجازه ندادند به یک متراز سرزمینشان تجاوز کند . ما درهمه حال از یک چنین شکوهی جانبداری خواهیم کرد و شهدای این حادثه بزرگ ، وابستگان روحی و عاطفی و ایمانی همه مایند . ما ، هرگز نباید این سترگی مردان و زنانمان را ، و ددخویی دشمن را به فراموشی بسپاریم . ما بودیم و هیبتی به اسم دشمن . با فرایندی که می توان از یک دشمن واقعی تجسم کرد و به مقابله اش شتافت . در آن کشاکش ، دشمنی به تباهی ما اراده کرده بود که : غریبه بود . از آنسوی مرزها آمده بود . با ما تعارف نداشت . آشکارا به مقاصد خود اصرار می ورزید .

اما درکشاکش اخیر ، غریبه ای درکار نبود . فرزندان یک خانواده برای سامان کشور سربرآورده بودند . قبول دارم که دشمن مشخص و تابلودار ، برای مردمان یک کشور ، خواستنی تراز دشمن پنهان و چهره پوشانده است . این را تاریخ به ما آموخته است . اما در انتخابات اخیر ، اگر همانند همیشه به رد پای دشمن بیرونی و اراده آمریکا و اسراییل پناه نبریم ، کسی و کسانی درصدد براندازی نظام نبودند . آنان ، در غلیظ ترین وجه ممکن ، خواستار تغییر بودند . تغییراتی که همه ما خواستار آنیم .

اگر مقصرین حادثه های اخیر را طبق اخبار و شواهد رسمی حکومت ، آقایان : هاشمی و موسوی بدانیم ، این دو ، نمی توانسته اند به براندازی نظام بیندیشند . چرا که با برچیده شدن بساط این نظام ، اول کسانی که باید به محاکم براندازان فراخوانده می شدند ، خود این دو بودند . کدام بند و تبصره و قانون این نظام است که بی امضای هاشمی سربرآورده باشد ؟ اگر بنای براندازی بود ، اول مجرمی که سرش به تیغ محکمه براندازان سپرده می شد ، هاشمی بود . و موسوی نیزهمین گونه . موسوی نیز کم نقشی در سالهای نخست وزیری اش – درسامان دادن به خواست های نظام – نداشت . پس موسوی و هاشمی که مجرمان اصلی این جریاناتند ، به دلایلی که به خودشان مربوط است ، دریک صف سیاسی قرار می گیرند و  آنانی که هیچ تغییری را برنمی تابند ، درصف مقابل . باورم براین است که داستان براندازی نرم و انقلاب مخملی ، انگی است که نه به هاشمی می برازد و نه به موسوی . درست به همان دلایلی که گفتم . این دو ، خواستار تغییر بوده اند . همین . و صف مقابل ، از همنشینی هاشمی و موسوی ، براندازی خود را برداشت کرده است . مثلا : موسوی و هاشمی ، درفردای پیروزی شان نمی توانسته اند خواستار برچیده شدن امهات نظام – مثل ولایت فقیه و تسلط روحانیان برمقدرات کشور– شوند . چرا که هردوی اینان برای قوام و برپایی این اصول ، زحمت ها کشیده اند و مبارزه ها کرده اند . با یک پیروزی انتخاباتی ، اینان نمی توانستند به بدنه حیثیتی خود پشت پا بزنند . اما کارکه بالا گرفت و خون ها که ریخته شد ، باید دلایل دهان پرکنی به میان کشیده می شد . مثلا بابت آن همه خون ناحق ، نمی شد مسائل جزیی را بهانه آورد . که اینان ، هاشمی و موسوی ، خواستار تغییرات در فضای سیاسی و  دستگاه های اجرایی و قضایی و مختصات اجتماعی بوده اند . باید پای اجنبی ها و داستان براندازی به میان آورده می شد تا دفعتا هر مدعی  با شنیدن این برچسب سرجایش بنشیند و فرصت احتجاج  از او گرفته شود . نویسنده این سطور ، خود از منتقدین همیشگی سیاست های آقای هاشمی بوده است . نوشته های حقیر در نقد  سالهای ریاست جمهوری وی ، گواه این مدعاست . اگرچه بسیار مشتاقم بدانم درخلوت آقای هاشمی و موسوی چه گذشته و چه مشترکاتی این دو را درکنارهم گذارده ، اما صرفنظر از این اشتیاق شخصی ، همه تحرکات انتخاباتی آقای موسوی را به شرط  پیروزی ، درراستای ایجاد تغییرات رویین ، و نه بنیادین می دانم . و باورم براین است که پای هیچ اجنبی هم درکار نبوده است  . یک کشمکش متداول خانوادگی بود که بجای مدارای پدرانه ، کار ، متعمدانه به مشاجرات خونین کشانده شد .

حالا ، من هستم و این حادثه خونین . و این که به عنوان یک ناظر ، جانب کدام صف را بگیرم . صفی که خواستار تغییر بود – با هرنیت – و صفی که این تغییر را برنمی تافت . تمایل به تغییر در رویه های نامبارکی که دراین سالها در بدنه نظام خانه کرده بود ، خواست هر انسان منصفی است . مثلا مافیایی که در دستگاه قضایی نفوذ کرده اند و هرتغییری می توانست بساط نفوذشان را برآشوبد ،  نمی توانست به خواست بدیهی پیروز انتخابات تن دردهد . مافیاهای دیگر نیز به همین شکل . مثلا تجسم این که یکی پیدا بشود و به مسئول آستان قدس رضوی بگوید : آقا ، شما بابت اینهمه پول و اختیاراتی که داری ، یک گزارشکی باید به مردم بدهی ! این سخن ، حتی تجسمش هم  آدم را مورمور می کند . چه برسد به این که طرف ، در رسانه ملی ، پیش چشم خلایق ، به کارهای کرده اش ، به خلاف های متداولش ، به پولهای به باد داده اش ، بخواهد پاسخ بدهد . حالا شما خود قاضی این کشمکش . من نویسنده که صاحب اندکی تعقلم ، باید جانب کدام صف را می گرفتم . صف همیشگی ؟ یا صفی که پرچم تکان می دهد که : حق را درمن هم جستجو کن . خون ریخته شده مرا هم ببین . تهمت ها و بی آبرویی هایی را که برمن روا شده نیز ببین . سخن آخر این که : من ، همان فیلمساز و همان نویسنده سالهای متمادی طرفدار این نظامم . با این تفاوت که ظلم را ، درهر صف و درهر لباس برنمی تابم . مثل همیشه . نوشته های من و آثار هنری من گواه این مدعایند . من ، تلخ زبانی دوستان دیرین خود را به جان می خرم و از این که آنان را از دست می دهم مکدرم ، اما جانبداری از حق ، نه متاعی است که با رفیق بازی و چشم پوشی از حق  برآید .

Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

یک نظر

  1. شما مایه ی افتخار ما ایرانی ها هستید ، خدا همیشه نگهدارتان باشد.

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

80 queries in 1775 seconds.