سر تیتر خبرها
هفت فتوای وحشیانه (فتوای پنجم)

هفت فتوای وحشیانه (فتوای پنجم)

یک: مرا با فتاوایی که قرن های قرن، نسل ها را می روفته اند و جغرافیای فکری و شعوری و پولیِ یک سمت از کره ی زمین را جارو می کرده اند، کاری نیست. من و هموطنانم، همین اکنون، گرفتارِ فتاوای چهل سال گذشته ایم. فتاوایی که از دور دست ها فرمان می گرفته اند تا پوست از تنِ شعور مردم بدرند و از کاهِ نکبت پُرَش کنند. اجازه بدهید ذاتِ سخنم را یکجا در همین بندِ نخست، آشکار کنم. چه؟ این که: دژخیمانه ترین و وحشیانه ترین و پلیدترین و زشت ترین و ضد بشری ترین فتوای چهل سال گذشته، که تا هر کجای تاریخ، از کلمه به کلمه اش، خون فوران می کند، فتوای جناب خمینی ست برای کشتار زندانیان در سال 67.

دو: این فتوای جناب خمینی، که دست ملایانِ آدمکش را در اعدام چندین هزار زندانی واگشود، حتماً در آینده ای نزدیک، در امتدادِ فهرستی از هولناک ترین “جنایت ها علیه بشریت”، و در تاریخِ خونبارِ کشتارهای ضد بشریِ تاریخ ثبت و ضبط خواهد شد. بجوری که ایرانیان در آینده، جلوی چشمِ همین تاریخِ لام تا کام، به سراغ تک تک معماران و عمله اکره های این کشتار وحشیانه خواهند رفت و مردگانش را مفتضح، و زندگانش را به دادگاه خواهند سپرد. هم من می دانم هم شما که: چرا خمینی و حواریونش هرگز از خود نپرسیدند قرار است مردمان ایران را بعد از این کشتارهای سراسیمه و وحشیانه، به کدامین منزلِ شعوری و رفاهی و اعتباری صعود دهند که مختصاتِ آن منزل، به فوران این همه خونِ هول هولکی محتاج بوده است؟

سه: جناب خمینی پس از پذیرش قطعنامه (و شکستِ آرزوهایش در تسخیر کربلا و سیلی زدن زیر گوش شرق و غرب و صدام) و پس از آنکه بچشم خود دید اسلامش، ابرقدرت ها را بخاک مذلت نیفکنده، و پس از آنکه دانست در مقدراتِ پیچ در پیچِ جهانی، او و اسلامش، پرِ کاهی نیز بحساب نمی آیند، بسیار عبوس و عصبانی شد. در همین دوره ی عصبیت است که وی برای ترمیم برجِ ترک خورده ی اسلامِ خاص خودش، نامه ای به گوباچف می نویسد و او را به آغوش اسلام فرا می خواند، سلمان رشدی را ( بی آنکه یک کلمه از کتابش را خوانده باشد) به اعدام محکوم می کند، و گزارشگر و بانوی مصاحبه شونده و مدیر پخش آن برنامه ای را که یک بانوی رهگذر گفته بود: الگوی من نه حضرت فاطمه که اوشین است، هر سه را به اعدام فرمان می دهد.

چهار: در تمامی ده سالی که حضرت خمینی بر اریکه ی قدرتِ مطلق و بی چون و چرای کشور جلوس فرموده بود، مردم و حق مردم و شأنِ پاسخگویی به مردم، یک شیشکی بود رو به آسمانِ حضرت شعور! جناب خمینی یک تنه تصمیم می گرفت و یک تنه بر اجرایش پای می فشرد و در این میان، یکی دو تایی نیز سخن از اخلاقیات بر سرِ مردم می افشاند تا در این بارش بلا، چیزکی نیز در کاسه ی سهمِ مردم بنشیند.

پنج: کله ی حضرتش را اسلام پر کرده بود. او اساساً چیزی به اسم مردم و حق مردم را “نمی دید”. او به آنسوتر از مردم و حق مردم زل زده بود. به کجا؟ به اسلامی که خود پرداخته بود. بقول نیچه که می گوید: اگر به گودالی زل بزنید، آن گودال نیز رفته رفته به شما زل می زند، از بس که جناب خمینی به اسلامِ خاصِ خودش زل زده بود، که ناگاه، اسلامش نیز نرم نرم به وی زل زد و او را تسخیر کرد و تعادل انسانی اش را در چنبره ی اسلامی اش خمیر کرد و به استحاله برد.

شش: من در این نوشته، تنها به شأنِ فتواییِ حکم اعدام خمینی برای زندانیان سال 67 می پردازم و نمی خواهم وارد چند و چون و چراییِ این جنایت وحشیانه شوم. شأن فتوایی، یعنی این که حکم اعدام زندانیان در سال 67، در امتداد فتاوای جاریِ آیت الله ها جای می گیرد و نه در ردیفِ برخوردهای امنیتی و قانونی و قضایی و روندِ متداولی که در موازین حقوقیِ هر کشور جاری ست. هر چه هم که طرفداران خمینی هوار بکشند: فتوای اعدام زندانیان در سال 67، یک حکم حکومتی بوده در چارچوب قوانینِ کشور، اما نمی توانند شأن فتوایی اش را انکار کنند. وقتی پای فتوا به میان می آید، قانون ذلیل می شود و حق خفیف و مردم گم. چرا؟ چون فتوا از آسمان می آید و قانون از زمین!

هفت: از همان روزهای ابتدایی پیروزی انقلاب اسلامی، زندان های جمهوری اسلامی گرما گرفتند و جمعی از معترضان را در خود جای دادند. ماشین کشتار خلخالی و لاجوردی و گیلانی و ری شهری نیز دست بکار شدند و روبیدند و پیش رفتند. در آن سالها، زندانیانِ سیاسی و امنیتی، از طیف های فکری گوناگون بودند. از مجاهد تا چریک تا توده ای تا سلطنت طلب تا ملی گرا تا دانشجو تا کارگر تا دانشمند تا شخصیتِ سیاسی و تا آن مردمی که خواستار آزادی بودند و بچشم خود می دیدند با برآمدن جمهوری اسلامی راه نفسشان بند آمده.

هشت: با زندانیان در جمهوری اسلامی، گام به گام پیش می آییم تا می رسیم به سال پایانیِ جنگ هشت ساله. با پذیرش قطعنامه، دست های خمینی از دستاورد تهی ماند. کشته ها و مجروحین و اسرا و خانه های ویران و پولهای رفته و عقب ماندگی در یکسوی و در دیگر سوی: پوزخندِ این که در این جنگ، حق کدام بود و باطل کدام؟ خمینی آیا امام حسین بود و صدام: یزید؟ سال 67، سال عصبیتِ خمینی ست. زندانیان اما در زندان بودند. و این عصبیت، چشم به آنان نیز داشت. چرا باید زندانیان در مدار خشم و عصبیت خمینی جای می گرفتند؟ آنان که تک تکشان از دستگاه قضایی جمهوری اسلامی حکم گرفته و مشغول گذران سالهای زندانِ خویش بودند؟

نه: در زندانهای تنگ و سراسر شکنجه ی جمهوری اسلامی، با زندانیان همراه می شویم. حکمِ زندان چند نفری پایان می گیرد و بیرون می روند. چند نفری اعدام می شوند و چند نفر تازه وارد نیز به جمع زندانیان افزوده می شود. زمان در زندان به کندی می گذرد تا این که می رسیم به روزهای پذیرشِ ناگزیر قطعنامه توسط جناب خمینی و پایانِ هشت جنگِ ابلهانه. و می رسیم به عملیات مرصاد. این عملیات، موجب در هم کوفتنِ مجاهدینی می شود که در خیال، رویای تسخیر کشور را در سر پرورانده بودند. بسیاری از مجاهدینِ مهاجم در آن عملیات، قلع و قمع و کشته و اعدام شدند.

ده: درست اینجاست که احمد خمینی – که رویای رهبریِ بعد از پدر را در سر می پرورانَد – نگاه پدر عبوس و عصبانی و بی دستاوردش را به جانب زندانیان بر می گرداند. که: پدر، بیا و اینجا را ببین! اینها که در زندان اند، از جنسِ همان مرصادیان اند. بله، اینها اگر چه در زندان اند، اما ادامه ی همانهایند. احمد خمینی از عصبیتِ ناشی از ورشکستگیِ پدرش بهره برد و فتوای اعدام زندانیان را در چهار خط از پدر گرفت و به آدمکشانی چون لاجوردی و ری شهری و نیری و پورمحمدی و سید ابراهیم رییسی و علی رازینی سپرد. روزی که فتوای کشتار زندانیان را به دست شیخ مصطفی پورمحمدی دادند، وی بیست و دو ساله بود.

یازده: سردار اسلام، موسویِ اردبیلی، که دست چپ و راستش را نیز از هم تمیز نمی داد، زنگ می زند به احمد خمینی. که: این نوشته یا فتوای چهار خطیِ امام، ابهام های بسیاری دارد. یک دو سه ده بیست سی. و لابد به احمد خمینی می گوید: من چه خاکی به سر کنم با این حکم سرتا بپا ابهام؟ احمد خمینی ابهام ها را که می شنود، نمی رود به اتاق مجاور تا آن ابهام ها را دم گوش پدر زمزمه کند، بل برای این که سند این جنایت هولناک ضد بشری برای آیندگان باقی بماند، دست بقلم و کاغذ می برد و برای پدر می نویسد:

دوازده: پدر بزرگوار، حضرت امام مد ظله العالی، پس از عرض سلام، آیت الله موسوی اردبیلی در مورد حکم اخیرِ حضرتعالی در باره ی منافقین، ابهاماتی داشته اند که تلفنی در سه سئوال مطرح کردند: یک – آیا این حکم مربوط به آنهاست که در زندانها بوده اند و محاکمه شده اند و محکوم به اعدام گشته اند ولی تغییر موضع نداده اند و هنوز هم حکم در مورد آنها اجرا نشده است، یا آنهایی که حتی محاکمه هم نشده اند محکوم به اعدامند؟ دو- آیا منافقینی که محکوم به زندان محدود شده اند و مقداری از زندانشان را هم کشیده اند ولی بر سر موضع نفاق می باشند (نیز) محکوم به اعدام می باشند؟ سه – در مورد رسیدگی به وضع منافقین آیا پرونده های منافقینی که در شهرستانهایی که خود استقلال قضایی دارند و تابع مرکز استان نیستند باید به مرکز ارسال کرده یا خود می توانند مستقلا عمل کنند؟ فرزند شما احمد

سیزده: گمانِ شما از کیفیتِ پاسخِ جناب خمینی به این نامه چیست؟ حضرتش به این ابهام ها چگونه پاسخ می دهد؟ آیا می فرماید: آرام باشید، عجله نکنید، با وسواس عمل کنید، گوسفند که نه، جانِ چندین هزار انسان در میان است، کار را به یک سیستم قضاییِ مستقل و غیر احساسی بسپرید، از آراء هیأت منصفه سود ببرید، زندانیان هر کدام یک وکیل و فرصت کافی برای دفاع از خود داشته باشند، اقدامِ عملیِ زندانیان را ملاک قرار دهید و کاری به فکر و اندیشه ی زندانیان نداشته باشید، نفاق را در بساط آنانی بجویید که سخن از خدا می رانند و همزمان پوست از تن مردم می درند و شیطان را نیز درس می دهند، نه در مرام یک زندانی که صاف و صادق می گوید: من اینجوری فکر می کنم! راستی جناب خمینی، چرا می خواست زندانیانی را که بقول آیت الله موسوی اردبیلی(رییس دیوانعالی کشور) یک بار توسط قاضیان جمهوری اسلامی محاکمه شده بودند و حکم گرفته بودند، بار دیگر به محکمه ای خنده دار اما تلخ بسپرد؟ سه قاضی مثل شیخ مصطفی پورمحمدیِ بیست و دو ساله، با سه پرسش. جمهوری اسلامی را قبول داری؟ ولایت فقیه و امام خمینی را قبول داری؟ هنوز بر سر موضعِ منافقانه ات هستی؟

چهاره: خمینی به ابهام ها پاسخ می دهد. اما چه پاسخی؟ انگار قصابی ایستاده بر سر جنازه ی لت و پارِ گوسفندانی که یک تریلی از رویشان رد شده و مرد قصاب نفس زنان همکارانش را خبر می کند برای سر بریدن گوسفندان نیمه جان . من این پاسخ دو خطی خمینی را شنیع ترین و خونبارترین فتوا برای کشتارِ دسته جمعی زندانیانی می دانم که هیچ رفتار ضد امنیتی و شورشگرانه ای از آن زندانیان سر نزده. اساساً وضعیت زندانهای امنیتی بجوری نیست که بشود در سلول های تنگ، جنبشی و قیامتی بپا کرد تا با اعتنا به رفتار شورشگرانه ی شورشیان، بشود حکم تازه ای صادر فرمود. دردا که این زندانیان – مجاهد و سوسیالیست و کمونیست و چریک و سلطنت طلب – همگی در حال گذران دوران محکومیت خویش در زندانهای کشور بوده اند.

پانزده: من پاسخ دو خطی خمینی به سه ابهام موسوی اردبیلی را در همینجا می آورم تا بدانید چه غرقابی از خون در مغز خمینی موج می خورده است! وی در پاسخ به آن سه ابهام می نویسد: در تمام موارد فوق، هرکس در هر مرحله اگر بر سر نفاق باشد، حکمش اعدام است. سریعاً دشمنان اسلام را نابود کنید. در مورد رسیدگی به وضع پرونده ها در هر صورت که حکم سریعتر انجام گردد همان مورد نظر است. روح الله الموسوی الخمینی

شانزده: فتوا برای کشتار هول هولکی یعنی این! برداشت کودکانه ی خمینی از اسلام و منطبق سازی همان اسلام با جمهوری اسلامی، یکی از معدود موارد درستی ست که از وی بیادگار مانده است. بله، وی جمهوری اسلامی را معادل اسلامِ خویش می دانست. و چه تعادلِ درستی.

هفده: فتوای اعدام که پای گرفت و در کنار اسم زندانیانِ اعدامی تیکِ قرمز نشست، آب از لب و لوچه ی زندانبانان و بازجویان روان شد. حیف نیست دختر شانزده هفده ساله ی باکره را به سینه ی دیوار بسپریم؟ بله، اینگونه بود که پشت بند فتوای خونین خمینی، فتوای خونینِ دیگری تولید شد. چه؟ که زنان و دختران منافقی که حکم اعدام گرفته اند، بمثابه کنیزان اسیرند و فی الفور می شود ترتیب شان را داد. اینگونه بود که فتوای خونین خمینی، امتداد یافت و “برادران” حجله ها آراستند در همان سلول های تنگ با دختران باکره پیش از اعدام!

پی نوشت: کامنت های غیر مرتبط با این نوشته، حذف می شوند.

محمد نوری زاد
نوزدهم تیرماه نود و هشت – تهران

ارتباط با من:
@NoorizadMohammad1331
@MohammadNoorizad
www.instagram.com/mnourizad

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

69 queries in 1616 seconds.