سر تیتر خبرها

سقوط !

ديروز از طريق تلفن همراه يكي ازدوستانم  صحنه اي ديدم كه مرا باهمه گذشته ام به ديوار درماندگي كوبيد . صحنه اي كه عده اي ناشناس  از بام يك ساختمان و از ارتفاع شش هفت متري ، پنج جوان چشم بسته و دست بسته را يك به يك به زير مي انداختند .

زمين خونين ، نشان مي داد كه پيش از اين پنج جوان ،‌ افراد ديگري نيز به همين نحو سقوط داده شده اند . به محض افتادن جوانها ،‌ دو نفر كه يكي نظامي مي نمود ،‌ با شتاب جنازه هاي نيمه جان را كشان كشان مي بردند و براي جنازه بعدي باز مي گشتند . با تماشاي اين صحنه ،‌ هربار كه يك جوان به پايين پرتاب مي شد و با صورت و سر به زمين مي خورد ، ‌فرياد يا امام زمان من درفضاي كوچك اتاق مي پيچيد . دو بار اين صحنه را ديدم . مي لرزيدم و تاب سخن گفتنم نبود . كمي بعد ، سكوت را شكستم و با صدايي كه انگار از ته دره  عميق ورشكستگي برمي آمد ،‌ از دوستم پرسيدم : احتمال نمي دهي اين صحنه ها ساختگي باشد ؟ گفت :  صداي پرتاب كننده ها را نمي شنوي كه به فارسي ناسزا مي گويند ؟ چهره ها  ؟ نوع ساختمان  ؟ لباس ها ؟

خدايا ،‌ اميدوارم آنچه ديدم حقيقت نداشته باشد . و داستان تجاوز به دختران و پسران زنداني . و آنچه را كه بعد از انتخابات اخير برملا شده است . نمي خواهم باور كنم كه اين قساوت ها از حکومت ونظامي برآمده است كه من جواني ام را ،‌ و بسياري از همراهان و همرزمانم ،‌ جانشان را و سلامتي شان را به پاي او ريخته اند . من رسما از بانيان يك چنين مسلخي تبري مي جويم .

خدايا تو شاهدي كه امثال من براي اين مردم و براي محرومترينشان چه ارج و بهايي قائل بوده و هستيم . خدايا تو شاهدي كه من ،‌ آنگاه كه درسال 1361 به منطقه محروم بشاگرد در استان هرمزگان رفتم و جهاد سازندگي آنجا را تاسيس كردم ،‌ نگاه به چهره محرومين را عين عبادت مي دانستم و براي زدودن فقرشان شب و روز نداشتم .

دوستان من كه براي دفاع از كشور و انقلاب نوپايشان به سينه دشمن مي زدند و جانشان را برسر متجاوز مي كوفتند ،‌ خدايا ، ‌با ادب بودند . نجيب بودند . شرف داشتند . خود را نمي ديدند . براي هم مي مردند . ناز هم را درآن سنگرهاي دور مي خريدند . زخم و تركش را عاجز كرده بودند . آنان ، برا ي مردم وطنشان از خود گذشتند . براي يك وجب از خاكشان . برای برپایی زیباترین خصلت های انسانی دراین ملک .

خدايا آن دوستان من اكنون كجايند كه ببينند بر سرميراثشان چه آورده اند . آهاي دوستان جهادگرم ،‌ يادتان هست چگونه براي نداري مردمان زابل زار مي زديم ؟ وبراي جواني كه بخاطر ده هزارتومان به قاچاق روي برده و به ضرب تيري از پاي درآمده بود چگونه مي سوختيم ؟ يادتان هست چه احترامي براي روستايي قائل بوديم ؟ با شادماني او درپوست نمي گنجيديم و با غم او مي گداختيم ؟

دوستان شهيد من ،‌ برادر جانبازم ،‌ همسنگران اعتقادي من ، ‌آيا آن جامعه آرماني كه  جواني خود را به پاي او ريختيم ،‌ بايد از يك چنين مسيري مي گذشت ؟ خدايا تو شاهدي كه درمسير جامعه اي  كه ما تصورش را داشتيم قرار نبود خلخال از پاي كسي ربوده شود . چه برسد به اين كه جوانان ما را – اگر چه معترض – از بلندي به زير بياندازند . چه كساني سفير امام حسين (ع) را از بلندي دارالاماره كوفه به زير انداختند ؟ ما به كجا مي رويم ؟ وبه كجا قرار است برسيم ؟

خدايا بقاي اين نظام اگر با كشتن بي گناهان ميسر است ،‌ من شخصا اين بقا را نمي خواهم . ما اگر فدايي اين نظام بوده ايم ،‌ بخاطر تفاوت هاي بنيادين آن با ساير رويه هاي حكومتي بوده است . ما بنا بود كرامت انساني را فراتر از غربيان به صحنه آوريم . قرار بود به دنيا نشان دهيم كه مي شود مستقل بود و انسان بود و انسانيت محض را در كوچه پس كوچه هاي شهر به تماشا گذارد .

ما مي خواستيم با ظهور اين انقلاب به جهانيان نشان بدهيم كه اي مردم دنيا ،‌ اگر از تحقير و افول انساني خود در رنجيد ،‌ به ما بنگريد . اگر توفيق تماشاي  انسان خدايي را نداشته ايد ،‌ به ما بنگريد . اگر از پوكي و پوچي به تنگ آمده ايد ،‌ به كمال و سربلندي دنيايي و معنوي ما بنگريد . اگرحتي از نوشتن كلمه انسان عاجزيد ، به سرزمين ما سفر كنيد و انسان را در هيبت كاملش تماشا كنيد .

خدايا من به سهم خود از مردمي كه به اسم جمهوري اسلامي ايران زخم خورده اند ،‌ شرمنده ام . اگر چه مي دانم اين شرمندگي ذره اي از داغ آنان را تقليل نمي دهد . و از آناني كه به اسم اسلام زخم خورده اند و خونشان به زمين ريخته شده ، پوزش مي خواهم . اگر چه مي دانم اين پوزشگري ،‌ آتش درون آنان را سرد نمي كند .

خدايا به تو پناه مي بريم و براي اين باقي عمر ،‌ به آستان پاك تو چنگ مي بريم . ما اجازه نخواهیم داد میراث انسانی ما را به تاراج برند . هرگز . خدایا ، مارا دراین نگرانی عمیق یاوری فرمای . مارا از بلندی آرمانهای پاکمان ساقط مکن . ما را از سقوط برهان . سقوط ، تنها شایسته شیطان است . مارا درشمار شیاطین مبین . آمین .

………………………………………………….

به توصیه یکی از خوانندگان خوب ، مطلب زیر را برای زدودن هر شبهه درباره مطلب بالا می آورم :

درمطلب پیشین (مطلب بالا) با عنوان “سقوط” به فیلمی اشاره کرده ام که درآن ، جوانان دست و چشم بسته ای از بام یک ساختمان به زیر انداخته می شوند . خوانندگان خوب  ، اکثرا با رویکردی خیرخواهانه به جعلی بودن این فیلم اشاره کرده اند که : این فیلم مربوط به عراق و دوره صدام است و نه ایران . بهمین دلیل برخود لازم می دانم از کسانی که حقشان تضییع شده ، عذر خواهی کنم : – از ماموران نیروی انتظامی . از اعضای بسیج . از پرسنل سپاه . و از سران و مسئولان جمهوری اسلامی ایران .

پس ، رسما از نشر مطلبی که با استناد به فیلمی مجعول نوشته ام پوزش می طلبم . اعتراف می کنم  بادیدن آن فیلم ساختگی ، چنان تحت تاثیر قرار گرفتم که هوشیاری و هوشمندی ام را برای چند ساعت از کف دادم و بدون تحقیق درصحت و سقم  فیلم  به نگارش آن مطلب دست بردم . اعتراف می کنم بادیدن آن فیلم ، برای لحظه ای اعتدال خود را مخدوش یافتم و چیزی نوشتم که امروز مجبورم با شرمندگی به ناصحیح بودن آن اعتراف کنم .

اعتراف می کنم که به ناحق چیزی را به ماموران انتظامی نسبت دادم که درشانشان نبوده  . اعتراف می کنم با استناد به همان فیلم جعلی ، بی جهت پای بسیج و سپاه و مسئولان نظام را پیش کشیدم و به ناروا درباره ظلم و بی عدالتی سخن راندم . من به خطای خود اعتراف می کنم . بلافاصله هم در مطلب بعدی ، باهمان درشتی تیتر و در همان صفحه نخست به اشتباه و خطای خود پرداخته و تلاش می کنم آب رفته را به جوی باز گردانم . نه ، اینطور که دوستان خواننده ام می گویند این فیلم به حوادث بعد از انتخابات اخیر ایران مربوط نیست . به قساوت ماموران صدامی مربوط است . نه ، یک چنین قساوتی نمی تواند کار خودی ها باشد .

من پوزش می خواهم و حاضرم این خطای آشکار را بهر نحو ممکن برطرف کنم . پوزش مرا بپذیرید . من  بنابه  نوشته دوست “متفکر”م باید درقیامت پاسخگوی یک چنین دروغ و کذبی باشم که به نیروهای خدوممان نسبت داده ام . من از پیشگاه خدای متعال نیز عذرخواهی می کنم . ماموران ما نمی توانند اهل قساوت باشند . یا لااقل قساوتشان تا این مرحله نیست . بله ، این فیلم روایتگر قساوت صدامیان است . خدای متعال هم جزای صدام و صدامیان را کف دستشان گذارد . من شرمنده ام . اساسا همه این شایعات را دشمنان اسلام جعل کرده اند . آنها که چشم دیدن سرفرازی ما را ندارند یک چنین اباطیلی را سرهم می کنند . ماموران ما خوش طینت اند . با اصل و نسب اند . از مردم اند . برای مردم اند .  اصلا و ابدا به مردمشان آسیب و آزاری نمی رسانند . تحقیر و ناسزا و تجاوز و شلاق و باتوم و کشتن و اینجورچیزها ؟ …. توبه … نه ، این فیلم جعلی است . حتما جعلی است . من عجولانه تحت تاثیر قرار گرفتم . آیا راه دیگری برای عذرخواهی سراغ دارید؟Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

75 queries in 1835 seconds.