سر تیتر خبرها

سرگردانی تشکیلاتی !

می دانم که برای بسیاری از ما   ،  چاره ای جز  همراهی  با  یکی  از  جریانات  سیاسی  موجود نیست .   یک نفر ، باهمه دانش و برد و نفوذی که دارد ، یک نفراست . و این یک بودن ، درساحت هستی ، تنها سزاوار خدای متعال است و بس . ما ناگزیراز باهم بودنیم . چه در محدوده خانواده ، و چه دراجتماع و جهان . یعنی برای بقای همه جانبه خویش   ، چاره ای جز تشکیل یک جمع بزرگ و همگن نداریم . این یک امر تاریخی است . تاریخ ، بی تمایل ما ، ما را بدان سو می برد . چه بخواهیم و چه نخواهیم .

دراین میان ، تشکیلات ما  اما ،  رفته رفته  جای خود ما  می نشیند . بجای ما می اندیشد و بجای ما تعیین تکلیف می کند . و در شطرنج این بازی بزرگ ، این ما هستیم که باید خودمان را با راس تشکیلات  تطبیق  دهیم . کارمان بجایی می رسد که  با بلندگوی او بیدار می شویم ومی خندیم ، و با بلندگوی او پرخاش و می خوابیم . حتی نشست و برخاستمان به اشاره همان تشکیلات ، رنگ می گیرد . این که به چه کسی تمایل داشته باشیم و از چه کسی متنفر باشیم .

آفت کار تشکیلاتی همین است . وشاید این یافته بشر ، بااین آفت مستمر ، به همزیستی مسالمت آمیزی دست یافته است . طوری که نمی تواند از او دل بکند . باهم به توافقی بشری  و تاریخی رسیده اند . آفت تشکیلات اما از فواید آن کمتراست . وصدالبته ، گاه همین آفت اندک ، آنچنان فربگی می پذیرد که همه هیمنه تشکیلات را می بلعد و از او هیچ ، جز تباهی نمی گذارد . کاری نمی شود کرد . یا باید منفرد بود و در غوغای این بلبشوی اجتناب ناپذیرتاریخی ، به تک روی و تک گویی و تک بودن بسنده کرد و به تنهایی بار خود و بشریت را بدوش برد ، یا نه ، به جمعی که نظر و خواست همگنی با او درمیان است ، پیوست . طایفه ها و عشیره ها و توده ها و قبیله ها و صنف ها و حزب ها از همین روند تاریخی برآمده اند .

در کشورما ، دو جناح راست و چپ ، که حالا به : اصولگرا و اصلاح طلب موسومند ، درتقلای اداره کشورند . یکی به اصول اسلامی و ریشه اسلام و اسلامی کردن ایران و جهان مشتاق است و دیگری به اصلاح و نوین بخشی همین مختصات دیرین پای می فشرد . هردو مسلمانند و هردو برای ایرانی اسلامی تلاش می کنند . با این تفاوت که اولی خود را به اصول اولی اسلام پایبند می داند و دومی معتقد است که زمانه می طلبد که نگاه تازه ای به همان اصول انداخت و رویه های تازه ای از آن مستفاد کرد . هردو بابت همین نگاه و نظر ، تشکیلاتی برای خود آراسته اند و درچارچوب قانون فعالیت می کنند و به شیوه های خاص خود تلاش می کنند به جمعیت مخاطبین و اعضای خود بیفزایند تا دربزنگاه یک انتخابات سراسری ،  ریسمان اداره کشور را دردست بگیرند .

درکشورما ، درترسیم یک چنین فرایندی از دو وجه سیاسی و اعتقادی ، روحانیان ،  سهم محوری و تعیین کننده ای داشته اند . روحانیان دراین سی سال ، هرچه اراده کرده اند ، برسر این کشورآورده اند . سخن هیچ احدالناسی نیز پذیرفته نشده که : ای عزیزان ، اداره کشور مقوله ای است که برای خود دانشی و فهمی و مراوداتی می طلبد . صرف روحانی بودن ،  مدیریت کشور را کفایت نمی کند . یک روحانی تحصیلکرده و آگاه و اندیشمند می تواند  بخشی از جامعه را مدیریت کند اما یک روحانی ، تنها به دلیل روحانی بودنش ، نمی تواند در مدار مدیریت یک کشور قرار گیرد ؟ چرا ؟ به این دلیل که روحانی   نا آگاه و کم سوادی که از دانش مدیریت یک بخش ، بی بهره است ، آن بخش را با مختصات دانش خود همسنگ می کند . یعنی آنجا را با دانش و فهم خود تطبیق می دهد نه این که خود را با ضرورت های آن بخش همراه کند .

یک چنین غفلتی باعث شده است که بسیاری از امور مدیریتی کشور ما لنگ بزند . یک جا را می بینید جلو رفته – چراکه مدیری لایق داشته – و جای دیگر درقهقرا مانده – چراکه مدیرش همه اطرافیانش را به همنشینی خود فراخوانده . ت

نها به عنوان یک مثال تخصصی ، به داستان صداوسیما اشاره می کنم که  دقیقا از یک چنین عارضه نامبارکی  رنج برده و می برد . دوستانی را به دلیل این که از بستگان و وابستگان فلان شخصیت صاحب نفوذ بوده اند  و عقبه اشان به جاهای مطلوب نظر ما می رسد ، یک به یک براین رسانه تخصصی گمارده ایم و هرچه را نیز خواسته ایم برآن بار کرده ایم و انتظار داریم این رسانه بزرگ ، درمدار رشد و دانشگاه بودن نیز قرار گیرد . بدیهی است  اول سئوال این رسانه از مدیر تازه کارخود  این است که از من چه می دانی ؟ دوست ما بلافاصله و با غرور پاسخ می دهد : مراقبت از این که نظام آسیب نبیند و حرف و تصویر مسموم و ناسالمی پخش نشود و مردم نیز با هرآنچه که ما تشخیص می دهیم ارتزاق و تفریح کنند تا رشد یابند .

متاسفانه ، این که گفتم ، یک حقیقت متداول این رسانه بوده است . نه دانشی از رسانه ، نه فهم رایجی از رسانه  ، نه مدیریت مدبرانه ای از رسانه . هیچ . براستی هیچ . و نتیجه این می شود که این رسانه ملی ، شان خواستگاهی (ملی) اش را از دست می دهد و بلافاصله می شود : رسانه حکومتی ! درسایر دستگاهها نیز یک چنین رویه ای را می توان مشاهده کرد . بخصوص در دستگاه قضایی که از بن پیاده است و در وانفسای عتیقگی دست وپا می زند و مردم فلک زده و گرفتار کشور را به تونل های ویرانگرخود می برد و خسته و افسرده و بریده و نگران و آشفته و ناراضی رهایشان می کند . این ها همه از برکات که نه ، از آفات کار تشکیلات است . منتها نه تشکیلات آمده از غرب که به صورت ظاهر و قانونی ، راههایی را برای واخواهی حق مردم و به زیرکشیدن مدیران خاطی درخود جاسازی کرده است . بلکه تشکیلاتی که احتیاجات صنفی جماعتی را ارضا کند و به تمنای پایان نیافتنی شان پاسخ گوید .

من شخصا بجای فرو رفتن در این گونه تشکیلات ، سرگردانی را اختیار کرده ام . اگر چه می دانم این سرگردانی چاره کار نیست . شاید به دلیل روحیه خاصی که دارم این بیابانگردی را با درون خود همطراز می بینم . مثل کسی که به دنبال گل معطری سربه کوه بگذارد و خود را شیفته باغچه ای پراز گل نکند . من قبول دارم که برای برون رفت از دایره بخت النصری فرایندی که جامعه ما را احاطه کرده ، ما ناگزیر از برپایی تشکیلاتیم . و جز با تشکیلاتی فراگیر نمی توان به جایی چنگ برد و ریسمانی از اداره کشور را به سوی خود آورد و سنگی از پیش پای مردم برداشت . اما همین آفت های ناگزیر تشکیلات ، مرا به سرگردانی و خوشه چینی برده و آرام وقرار از من گرفته . من اگر در جناح راست بودم باید چشم و قلم  خود را بر نارواهای این تشکیلات اصولگرا می بستم . واگر دربست خود را به جناح چپ می سپردم ، از رویه های ناسالم اینان نیز درامان نبودم . بهمین دلیل این تنهایی و سرگردانی را بیشتر راغبم . سرگردان که بودی ، هم می توانی به معدن سنگ سرخ بیدخت فارس و خطاهای رییس جمهور و واردات هولناک شکر برای تامین هزینه های  انتخابات حضرت احمدی نژاد  اشاره کنی ، هم به پولی که آقای کروبی از شهرام جزایری گرفت و پای اورا به اندرون مجلس گشود ، وهم به هاشمی و فرزندان هاشمی و داستان آقای جاسبی و پولهایی که برای هزینه تبلیغات آقای موسوی به میان آورده  . من این سرگردانی را دوست دارم . ظاهرا روح سرگشته ام درقالب یک تشکیلات آرام نمی گیرد . تشکیلات من بجای اصولگرایی و اصلاحات گرایی ، حق گرایی است . درعین حال که می دانم راه اداره کشور از مسیری که  تشکیلاتی است  می گذرد .Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

75 queries in 1564 seconds.