سر تیتر خبرها

یک مطلب کاملا غیر سیاسی !

عین القضات عزیز نوشته بود : به تکرار افتاده اید . و من به یاد آنانی افتادم که جز “یک حرف” سخن دیگری ندارند . و در تمام طول عمر همان یک حرف را تکرار می کنند . با این وصف ، این نوشته  را درحد یک مطلب نمادین از من بپذیرید . همه چیز را که نباید تکرار کرد . می شود از زاویه ای دیگر به خود و به هستی نگریست .

می کنند . با این وصف ، این مطلب را درحد یک نوشته نمادین از من بپذیرید .

همه حیوانات  در درون خود دوستی  دارند که با آنان حرف می زند و به آنان می گوید : این کاررا بکن ، این کاررا نکن !

اگر این درست نیست ، پس  کلاغ  قصه ما از کجا می دانست برای شکستن گردو چه باید بکند ؟

مرد کشاورز ، با چوب بلند خود  به شاخه های  درخت گردو می زد و گردوها را به زمین می ریخت . دخترکوچک او گردوها را از زمین جمع می کرد و در سبد می انداخت .

کلاغ سیاه ما آمد و آمد و کمی دور از پدر و دختر برزمین  نشست و به آنها و به گردوها  نگاه کرد .  کلاغ ما تا آنموقع ، نه گردو دیده بود ، نه گردو خورده بود . اما  دوست درونش به او گفت  :

–  اینجا بنشین و چشم از گردوها برندار . شاید یکی از آنها برای تو  بماند . لذیزترین غذای کلاغ ها همین گردوست .

کلاغ ما چقدر باید آنجا می ماند ؟ دلش می خواست جستی بزند و یکی از گردوها را بردارد و با خود به جایی دور ببرد . اما از چوب بلند مرد کشاورز می ترسید .  پس چه باید کرد ؟

–          باید صبرکنی .

–          صبر ؟

–           بله صبر !

این را دوست درونش به او گفت .

یک ساعت گذشت . پدر و دختر ، گردوها را جمع کردند و درسبد ریختند . دخترک دستی به کفش های قرمزش کشید و خاک روی آن را پاک کرد . این کفش ها را پدرش همین دیروز برای او خریده بود . دخترک ، نگاهی به کلاغ انداخت . ایکاش می توانست با کلاغ صحبت کند . می خواست از او بپرسد آیا گردو دوست دارد یا نه ؟ بارها کلاغ هایی  را دیده بود که چیزی به منقار گرفته اند و می برند .  پدر ، سبد پراز گردو را برداشت  و به دخترش گفت :

– مریم جان ، توی دستت چی قایم کرده ای ؟

دختر دستش را به سمت صورت پدر دراز کرد و مشت خود را  گشود  .

کلاغ هم به دست دختر نگاه کرد .

پدر  لبخندی زد و سبد  را برداشت و به راه افتاد  .

مریم کمی که با پدر رفت ، راهش را کج کرد .  به طرف کلاغ  دوید  . کلاغ ترسید :

–          شاید این دختر سنگی توی دست دارد و می خواهد تو را بزند .

این را دوست درون کلاغ به او  گفت . مریم اما  به کلاغ نگاهی  کرد  و گردویی را که دردست داشت  به آرامی روی زمین انداخت  .  مریم چیزی به کلاغ  نگفت . اما هم لبانش می خندید ، هم چشمانش.

مریم که دوید و رفت ، کلاغ جستی زد و برسرگردو فرود آمد .  شاد شد . وه ، چه غذای گوارایی .

گردو را به منقار گرفت و پرواز کرد . باید به جای خلوتی می رفت و با آرامش غذا می خورد . نگران باز آمدن  مرد کشاورز بود .

کلاغ قصه ما پرواز کنان از بالای سر دختر و پدرش گذشت . دختر سربالا برد و او را دید و برایش دست تکان داد . کلاغ می خواست قار بزند واز دختر تشکر کند . اما دوست درونش به او گفت :

– اگر قار بزنی ، گردو از منقارت جدا شده و به زمین می افتد .

کلاغ سیاه ،  رفت و رفت و رفت تا به دامنه یک کوه بلند رسید . همانجا فرود آمد و به اطراف نگاه کرد . جز یک لانه مورچه ، و مورچگانی که سرگرم کارخود بودند ، جانور مزاحمی  آنجا نبود .

کلاغ می دانست که مغز گردو خوردنی است ، نه پوسته سفت و چوبین آن .

از کجا می دانست ؟

همان دوست  درونش به او گفته بود .

پس باید پوسته گردو را می شکست و مغزش را می خورد .

دوست درونش به او گفت :

–  نوک بزن !

وکلاغ  به پوسته کلفت گردو نوک زد . یک بار ، دو بار، یازده بار .

نه ، این گردو به این سادگی ها نمی شکند .

به اطراف نگاه کرد . تخته سنگی درهمان نزدیکی ها بود .

دوست درونش به او گفت :

– چرا گردو را روی این تخته سنگ نمی اندازی ؟

کلاغ قصه ما  گردو را به منقار گرفت و با خود بالا برد و آن را از همان بالا روی تخته سنگ انداخت .

گردو مثل توپی که به زمین سفت خورده باشد ، به سنگ خورد و از جا بلند شد . یک بار دو بار سه بار . نه ،  این پوسته سفت نمی شکند .

–          چرا سنگی برنمی داری و از بالا روی گردو نمی اندازی ؟

این را هم دوست  درون  کلاغ به او آموخت .

کلاغ ، سنگ سیاهی را  برداشت و بالا پرید و از آن بالا نشانه گرفت و سنگ را رها کرد . سنگ سیاه ، آمد و آمد و آمد و محکم به گردو خورد . گردو شکست ،  اما سنگ  به هوا جست و بردر لانه مورچگان افتاد و دروازه شهر آنان را پوشاند . کلاغ با نگاه به لانه مورچگان خندید  و همانجا برسر گردوی شکسته نشست و مشغول خوردن  غذای گوارای خود شد .

مورچگانی که به سفر رفته بودند ،  یک به یک باز آمدند و  با دیدن سنگ سیاه و بزرگی که دروازه شهرشان را پوشانده ،  ناراحت  شدند . کلاغ سیاه ، ناراحتی و سردرگمی مورچگان را می دید و می خندید و گردو می خورد . خبردر لانه مورچگان پیچید که سنگ بزرگی دروازه شهر را بسته است و همه جا را تاریک کرده است  .  درهمان تاریکی ، مورچگان از همه جای لانه به سمت دروازه شهر حرکت کردند . چه جمعیتی !

هرمورچه  ، یک دوست درون دارد .  دوستان درون ، به مورچه ها گفتند :

–           سنگ را باید از دهانه دروازه کنار بزنید .

همه دست بکار شدند . با راهنمایی دوستان درون ، یک راه کوچک به بیرون گشودند . چند مورچه زیرک را بیرون فرستادند تا برایشان خبر بیاورند . مورچگان زیرک   بیرون رفتند و به تماشای سنگ سیاه ایستادند . سنگ ، بزرگ بود . خیلی بزرگ . باید نا امید     می شدند ؟ هرگز ! یا راه دیگری می گشودند ؟ نه ، راه دیگری وجود نداشت . پس  باید  به شهر  برگشت و  به همه گفت  که سنگ سیاه خیلی بزرگ است و به راحتی تکان نمی خورد .  باردیگر خبر در شهر مورچگان پیچید که برای گشودن دروازه شهر ، به کمک همه مورچگان شهر نیاز   است . حتی مورچگانی که در جاهای دور و تاریک شهر به نوزادان غذا می دهند  . همه آمدند . این اولین بار بود که اهالی شهر مورچگان ، جمعیت فراوان خود را در یکجا می دیدند  .  حالا چه باید کرد ؟ این پرسش بزرگ را دوستان درون پاسخ گفتند :

– عده ای از بیرون ، و عده ای از داخل ، باید سنگ را بحرکت درآورید .

کار شروع شد . یک ساعت ، دوساعت ، سه ساعت  .

سرانجام سنگ سیاه به حرکت درآمد و با گذشتن از روی چند مورچه ،  به سمت شیب  زمین به راه افتاد .  کمی که سرعت گرفت ،  به سنگ دیگری خورد و آن سنگ را هم با خود به حرکت درآورد . این دوسنگ ، درراه ، به سنگ های دیگری برمی خوردند و آنها را هم با خود به حرکت درمی آوردند .

نسیمی که از بالای شهر مورچگان می گذشت ، با خود صدایی آورد .  صدای آواز پدرمریم را  که باخود می خواند :

“آنان که با هم اند ،

هرچند ریز و خرد ،

سنگی بزرگ را ،

از جا برآورند .”

کلاغ قصه ما نشسته بود و به پوسته های شکسته گردو نگاه می کرد . از کار خود شادمان   بود . خود را پیروز  و پوسته گردو را  شکست خورده می دید .  کلاغ به پایین کوه نگاه کرد . مریم را دید که گاو سفیدی را به خانه می برد . کفش های قرمز مریم از تمیزی برق می زد .  کلاغ ، صدای قارقارش را بلند کرد . شاید برای این که مریم بشنود . از بالا تر، صدای ترق ترق چیزی به او نزدیک می شد . دوست درون به کلاغ گفت :

–          سربچرخان و ببین این ترق ترق صدای چیست ؟

کلاغ سرچرخاند . سنگ سیاه را دیدکه با سنگ های دیگر، به سمت او می آیند . کلاغ ترسید و به سمتی پرید .  سنگ ها آمدند و با شتاب از کنار کلاغ گذشتند و به راه خود رفتند . قلب کلاغ از ترس گرومب گرومب به صدا درآمد .

مریم سروصدا کرد تا گاو سفید وارد زمین پراز گِلِ مرداب نشود . اما گاو داخل گِل شد و در جایی ایستاد .

–          حالا چکارکنم ؟

مریم این را از خود پرسید .

–          اگر داخل گِل شوم ،کفش هایم گِلی می شوند . من دوست ندارم کفش هایم گِلی شوند .

مریم پایین وبالا پرید و سروصدا کرد تا گاو از مرداب بیرون  بیاید  . گاو اما خندید :

–          اینجا بمان و تکان نخور .

این را دوست درون گاو به او گفت . مریم باردیگر فریاد کشید :

–          آهای ، گاو سفید ، زود باش بیا بیرون . زود باش !

دوست درون گاو به او گفت :

–          تکان نخور . هم آب اینجا هست هم علف .

مریم که خسته شده بود برسنگی نشست و به کفش های قرمزش نگاه کرد . دلش نمی آمد با کفش های قشنگش وارد زمین پرازگِل شود و آنها را کثیف کند . دوست اول درون مریم که همیشه دست او را می گرفت و او را به طرف کارهای بد می کشاند ، به مریم گفت :

سنگی بردار و به گاو بزن . اگر تکان نخورد ، باز سنگ دیگر و سنگ دیگر !

دوستِ دومِ درونِ مریم که همیشه به او می گفت : این کارخوب است این کار بد ، به مریم   گفت :

–          نه ، این کاررا نکن . چون یکی از سنگ ها شاید به سرو بدن گاو بخورد و او را زخمی کند .

دوستِ سومِ درونِ مریم که همیشه برای هرپرسش ، پاسخ خوبی پیدا می کرد ، به مریم گفت :

–          چند سنگ بردار و آنها را یکی یکی روی زمین مرداب بگذار .  با کفش های قرمزت روی این سنگها برو تا به گاو برسی .  گاو را که از مرداب خارج کردی ، از همین راه برگرد و گاو را به خانه ببر .

مریم به راهنماییِ دوستِ سومِ خود عمل کرد . چهار سنگ برداشت و به طرف زمینِ گِلی رفت . سنگ اول را برزمین گذاشت و جلو رفت  . سنگ دوم را برزمین گذاشت و جلو رفت  . سنگ سوم را برزمین گذاشت و جلو رفت . سنگ چهارم را هم برزمین گذاشت  و جلو رفت . ای وای ، یک سنگ کم داشت . اگر یک سنگِ دیگر داشت ، دستش به گاو می رسید . کمی ترسید . سنگهای زیرپایش  در گِل فرو می رفتند و چیزی نمانده بود که کفش های قرمزش گِلی شوند . ناگهان از بالا ، از دامنۀ کوه ، صدایی به گوش آمد : ترق ترق . مریم به سمت صدا سرچرخاند . دید  سنگ سیاه و سنگهای دیگر به طرفِ او می آیند . نکند این سنگها به او بخورند و او را به زمین پر از گِل بزنند ؟  اما نه ، سنگها آمدند و آمدند و با سرو صدا درست در اطرافِ گاو به داخل گِل فرو رفتند . گاو از صدایِ سنگها ترسید و از مرداب بیرون دوید . مریم خوشحال شد .  برگشت  و از روی سنگها گذشت و از مرداب بیرون رفت .

در راه خانه  ، مریم از خود پرسید:

–          این سنگها از کجا آمدند ؟

دوستِ سومِ درونِ مریم  ، پاسخ این پرسش را می دانست . اما چیزی به او نگفت تا خود مریم  راز آن را پیدا کند .

Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

77 queries in 1355 seconds.