سر تیتر خبرها
هنر در قفس نمی پوسد

هنر در قفس نمی پوسد

یک: روزی که استاد شجریانِ بزرگ در اعتراض به کودتای 88 اجازه نداد آثارش از صدا و سیما پخش شود، و از روزی که خود را در امتدادِ “خس و خاشاک” احمدی نژاد جای داد، و از روزی که تصنیف “تفنگت را زمین بگذار” با صدای نازنینِ او در فضای مجازی منتشر شد، و از روزی که در یک سفر خارجی با بی بی سی مصاحبه کرد و سخن از ستمِ جاری در کشور راند، رسماً در مدار نفرتِ بیت رهبری قرار گرفت و شخص رهبر او را از هرگونه فعالیت هنری در داخل کشور محروم کرد. خشم رهبر از شخصِ شجریان به اندازه ای بود که بعدها وعده ی انتخاباتیِ روحانی و امکانِ وساطت او را به هیچ انداخت.

دو: استاد شجریان بزرگ درست جلویِ چشم همه ی ما و بویژه جلوی چشم سایر خوانندگان به وادیِ نفرتِ شخص رهبر راه یافت و پخش صدای او از رادیو و تلویزیون ممنوع شد. اینجا درست همانجایی بود که خوانندگانی چون استاد شهرام ناظری و استاد علیرضا افتخاری و استاد علیرضا قربانی و دیگر خوانندگان صاحب نام و بی نام در یک حرکت نرم و آرام به میان می آمدند و در یک نامه ی مشترک به صدا و سیما می نوشتند: به خاطرِ محرومیتِ استاد شجریان بزرگ، بغض گلویمان را گرفته و خواندنمان نمی آید. اگر دیگر خوانندگان نیز به صدا و سیما اجازه ی پخشِ آثارشان را نمی دادند، به دستورِ شخصِ رهبر دستگاه های امنیتی پای در میان می نهادند. و این، به اوج رذالت و وقاحتِ نظام اسلامی می انجامید که از یک سوی با هزار فتوای طنز راه بر رواج موسیقی و نشان دادنِ ادواتِ موسیقی می بندد و از دیگر سوی دست به دامان خوانندگانِ پس کشیده می شود که: شما را بخدا بیایید و بخوانید.

سه: اما خوانندگان صاحب نام و بی نام، در غیاب صدای استاد شجریان بزرگ، صدا در گلو انداختند و تا توانستند خواندند و اعتراض های مردانه ی استاد را به حاشیه بردند. انگار یک مزاحم و یک رقیب هنری بدر رفته بود و راه را برای حضورِ پر رنگِ آنان گشوده بود. و این، حسرتی فراموش نشدنی است برای تاریخِ موسیقیِ این سرزمین که: حاکمیتِ اسلامی و شخص رهبر استادی چون شجریان را کنار زد و دیگر هنرمندان نشستند و تماشا کردند و هلهله کردند و خواندند و پای کوفتند. اصلاً نه انگار!

چهار: در سینما اما داستان کمی متفاوت است. پیش از کودتای 88، محسن مخملباف و خانواده اش بکلی از کشور بیرون زدند تا در فضای آزادِ جهان نفس بکشند و فیلم بسازند. محسن مخملباف نخبه ای سینمایی بود که راه تنفس می جست. وگرنه سودای زندگی در غرب و هرکجای جهانش نبود. در غیابِ او، تنها کسی که از محسن مخملباف و استعدادِ بدر رفته ی او و دیگر سینماگران محروم از وطن گفت، جناب اصغر فرهادی بود. وی درست یکسال بعد از کودتای 88، در جشن خانه ی سینما، از محسن مخملباف، از جعفر پناهی، از گلشیفته فراهانی، و از امیر نادری اسم برد و آرزو کرد این هنرمندان به کشورشان باز آیند و در همینجا فیلم بسازند. یاد آوریِ اسم هنرمندانی که در مدارِ نفرتِ ولایی گرفتارند، به تریجِ قبای دولت احمدی نژاد و شمقدری برخورد و پروانه ی ساخت فیلم ” جدایی نادر از سیمین” را تا مدتی لغو کرد. نیز اصغر فرهادی در حرکت های اعتراضی و مدنی حضوری همیشگی داشته و دارد. اسم وی در کنار اسم کسانی که خواستار لغو اعدام در کشورند، نه پذیرشِ سهل و آسانی است. لگامی ها چشم براه خطر و زندان و محرومیت اند. حبس ده ساله ی بانو نرگس محمدی که به همین خاطر زندانی است، نشان از راه ناهمواری است که لگامی ها در پیش دارند.

پنج: در سینما، جعفرپناهی شاید بیش از همه از نفرت بیت رهبری سهم برده است. او که سرگرم ساخت یک فیلم از کودتای 88 بود، با کل گروهش بازداشت و زندانی شد. سنیماگران، دست بکار شدند و نامه ای در حمایت از جعفر پناهی نوشتند و دستگاه قضایی را متوجه وزن جهانیِ وی کردند. کار بالا گرفت و “تیم برتون” رییس داوران جشنواره ی کن و هنرمندان صاحب نام و حتی شخصیت های سیاسی فرانسه و جهان خواستار آزادی جعفر پناهی شدند و حتی در جشنواره ی کن یک صندلی خالی به یاد جعفر پناهی نمایش داده شد. من شخصاً با جعفر پناهی همزمان زندانی بودم و همزمان مرا و وی را به دفتر دادستان می بردند و من به چشم خود می دیدم که دستگاه قضایی به چه مخمصه ای در افتاده و چگونه دست و پا می زند که به نحوی پناهی را از زندان مرخص کند. بعدها وی را طیِ حکمی رسماً تا بیست سال ممنوع الخروج و محروم از نوشتن و محروم از ساختن فیلم کردند. این شیرمرد اما، بی اعتنا به حکم صادره تا کنون سه فیلم مطرح و دنیا پسند ساخته و در آنها به حساسیت های امنیتی نیز پرداخته و نشان داده که هنرمند را نمی شود در قفس پوساند.

شش: بانو رخشان بنی اعتماد نیز از چهره های درخشان سینمایی و انسانی است. چهره ی انسانی وی پس از کودتای 88 درخشان تر و آشکارتر شد. وی نشان داد که می شود بر تارکِ هزار هزار مردِ همینجوری درخشید و انسانیت را برکشید و از ستم متنفر بود و به انسان و به خوی انسانی بها داد و در این راه به استقبال هر مخاطره ای پرگشود. زحمت های این بانو برای رهایی بندیانِ پس از کودتا مثل زدنی است.

هفت: و اکنون اصغر فرهادی بار دیگر در عرصه های جهانی و در قدم نخست، در جشنواره ی کن، با فیلم “فروشنده” اش خوش درخشیده است. جایزه ای که هنرمند خوب ما جناب شهاب حسینی بخاطر بازیگری اش در این فیلم، و جایزه ای که خود اصغرفرهادی بخاطر فیلمنامه ی فیلم فروشنده نصیب خود کرده اند به کنار، من اما شخصاً جایزه ای از همدلی به وی عطا می کنم بخاطرِ پخشِ صدای استاد شجریان بزرگ با نغمه ی دلشدگان در جشنواره ی کن. بله، اصغرفرهادی نشان داد هنر و هنرمند را نمی شود در قفس پوساند.

هشت: یادی می کنم از سوم خرداد. روزی که خرمشهر آزاد شد. در جنگی که می شد شروع نشود. یا اگر شروع شد، می شد خیلی زود خاتمه یابد. جنگ هشت ساله، داستان بلاهتی است که مثل هیولایی بد دهان و بد قیافه در کل شهرها و روستاهای ما هوار کشید و هیاهوها بپا کرد و ناب ترین جوانان و مردان و زنان ما را به کام خود برد و پول های ما را فرو خورد. در این خصوص سخن ها دارم برای شما که بماند برای بعد بشرط بقا.

سایت: nurizad.info فیس بوک: facebook.com/m.nourizad
اینستاگرام: mohammadnourizad
تلگرام: telegram.me/MohammadNoorizad
ایمیل: mnourizaad@gmail.com

محمد نوری زاد
سوم خرداد نود و پنج – تهران
Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

262 نظر

  1. و //// تر از همه ی این خواننده های موج سوار کسی نیست جز جناب سالار عقیلی

     
  2. نظام حقوقی شلاقی:

    نماینده فعال کارگری علی خدایی در مصاحبه‌اش که بارها توییت شد, گفته: “سوزش ضربات شلاق کارگران آق‌دره را بر پشت خود احساس می‌کنیم”.
    کاربر دیگری به نام بابک یادداشت علی ربیعی، وزیر کار، را در روزنامه ایران به اشتراک گذاشته است و گفته:‌ “وقتی وزیر کار در زمانی که موضوع شلاق خوردن کارگران داغ است، درباره موفقیت فیلم فروشنده می‌نویسد و از رومن رولان می‌گوید”. آقای ربیعی در این یادداشت درباره موفقیت سینمای ایران در جشنواره کن نوشته، درست زمانی که انتشار خبر اجرای حکم شلاق کارگران معدن آ‌ق‌دره واکنش‌های زیادی را در جامعه و فضای مجازی به همراه داشت
    BBC- مهٔ 2016 – 11 خرداد 1395 31

    وزیر کار معروف به “عماد” عمله امنیتی دکترای شلاق کاربردی با گرایش رعب و وحشت خود را در دانشگاه اوین تحت نظارت و معاونت شیخ فلاحیان و ریاست ری شهری گذرانده و در زمینه “جامعه شناسی‌، حقوق مدنی، امنیت و مبارزه با فساد، مدیریت بحران و ارتقا دانش، مدیریت دانش فرایندها” تألیفات فراوان دارد که قطعاً او را در جنب افرادی چون مرحوم کردان همتراز “هگل” می‌کند. در کشور ما او فقط یک لنگه دارد، حجاریان فیلسوف تدلیس و تفتیش عقاید.

    عماد یک داعشی اصلاح- طلب است، و بر خلاف شخص امنیتی ساواک پرویز ثابتی، همه فنّ حریف است؛ کارگر زاده، کارگر کار خانهٔ ارج، از سران کارگران اعتصابی، پس از انقلاب مسئول شاخهٔ کارگری حزب جمهوری اسلامی، عضو و از فرماندهان سپاه، عضو موسس و هیئت مدیره خانهٔ کارگر، معاون حقوقی و پارلمانی وزارت اطلاعات، مسئول اجرائی و تبلیغات دبیر خانهٔ شورای امنیت، مشاور اجتماعی رئیس جمهور خاتمی، از اعضای اصلی‌ ستاد انتخابات میر‌حسین، استاد دانشگاه، محقق و نظریه پرداز تزهای امنیتی، مبارزه با فساد، پژوهشگر حوزه جامعه شناسی‌ و اقتصادی و مدیریت؛ این‌ها همه فقط برخی‌ از استعداد‌های شگرف این نابغهٔ همه فنّ حریف است؛ در سالهای اخیر دغدغه وی مبارسه با فساد و تقویت کار آفرینی بوده!!!!! آنچه که خوبان همه تک تک دارند عماد همه یک جای دارد؛ آی‌ پرویز ثابتی الهی که کور شی‌‌ از حسادت.

     
  3. ظهر جمه برای ناهار به یکی از باغ رستورانهای شمال شهر رفته بودیم. کنار سرویسهای بهداشتی زنی میانسال با احترام سلام کرد. ظاهر موقری داشت ولی اندوهی عمیق چهره اش را در بر گرفته بود. کنار وسایل تنظیف ایستاده بود و من با تردید به این فکر کردم که مسئول نظافت سرویسها است. نتوانستم بر کنجکاوی ام غلبه کنم و از راه بازگشتم و پرسیدم. پاسخ مثبت بود. انعامی به او دادم، تشکر کرد ولی چهره اش همچنان گرفته و اندوهگین ماند.

    اندوه، ماتم، عزاداری و باز اندوه و ماتم! سالها است با خود می اندیشم اینهمه اندوه و غم که از منابر این حکومت تبلیغ می شود برای چیست؟ چه سود از اشاعه اینهمه سوگواری؟ چرا خنده و شادی ممنوع است؟ چرا رقص و زیبایی ممنوع است؟ چرا این حکومت دینی تقریبا با هرچیزی که آدمی را شاد می کند مخالف است؟ همه آدمها در طول زندگی اندوهگین بوده اند. بیماری افسردگی یکی از شایع ترین بیماریهای دوران معاصر و بخصوص در ایران خودمان است. مشخصات انسان افسرده چیست؟ چه خصوصیاتی دارد؟ در درجه اول انسانهای اندوهگین سر به زیر و ظلم پذیرند، اعتماد به نفس ندارند و به شدت وابسته به اطرافیان و یک نیروی قاهرند. شاید نکته کلیدی که دنبالش هستیم همینجاست: نیروی قاهر. چه نیرویی بالاتر از نیروی خداوند و جانشینان خلف او بر زمین؟ پس ای مسلمین بدانید و آگاه باشید که شادی گناه است، رقص گناه است، زیبایی گناه است، تماشای روی زیبا گناه است. همیشه احساس گناه است که از کودکی در ما القا شده است. این احساس گناه تا دوران پیری ما را رها نخواهد کرد. انسانهای همیشه گناهکار نمیتوانند گریبان رندانی را که بر جان و مالشان حاکمند بگیرند.
    سرهاتان را پایین بگیرید ای گنه کاران تا شلاق تادیب بر گرده هاتان فرود آید. شما فقط به تکلیفتان عمل کنید، این ماییم برگزیدگان خداوند که برای شما تعیین تکلیف میکنیم. شما هیچ حقی ندارید، تکلیف دارید. به تکلیفتان عمل کنید تا در جهانی دیگر به بهشت روید و از نعماتی که محروم مانده اید در آن دنیای باقی بهره مند شوید.
    حالا ما مانده ایم که چگونه این حاکمان دیندار خود به تکلیف عمل نمیکنند؟ تکلیف خوب است ولی برای مردم؟ به قول حافظ شیرین سخن “توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند”؟ چگونه است که وسواس گناه را تا حد استفاده از یک چراغ بیت المال برای مردم ایجاد می کنند ولی اینهمه ثروت این کشور غنی را اینگونه به تاراج می برند؟ پاسخ اما ساده است. اینها اگر حتی غرض و مرضی نداشته باشند، راه مملکت داری را با اداره یک جامعه بدوی قبیله ای صدر اسلام اشتباه گرفته اند. این است که اوضاع نابسامان این مملکت از توهم “ژاپن اسلامی” در ابتدای انقلاب رسیده است به سامان دادن به اوضاع بحرانی “آب” و “هوا” یعنی نیازهایی که حتی حیوانات هم حق بهره مندی از آن را دارند. آلودگی هوا، ریزگردها، نابودی منابع زیرزمینی، نابودی جنگلها و نهایتا… خدا به خیر کند واقعا!

     
  4. دقایقی پیش پیکر 55 شهید تازه تفحص شده دوران دفاع مقدس با حضور مردم و مسئولین در مرز شلمچه مورد استقبال قرار گرفت.

    چه کسی مسٔول است ؟ راه زندگی و مرگ چرا واژگونه است؟ با خون بازی ،دم از سیاست و اخلاق می زنند.
    راه الله چه زشت گونه است.
    نه انسی و نه آنی که از پیوندشان انسانی یابی که بگوید ،هستی پیوند ، و مرگ جدایی است ، وچگونه می شود اقتدار مرگ را از هم پاشاند ؟

    چه هیولای وحشتناکی بودند آنها که فرزندانشان را قربانی می کردند و مرگ را آغازی می دانستند.
    گفته بارها تاریخ.

     
  5. جناب صادق گرامی
    بعد از آزاد سازی شهرهای عراق لطف نموده زائران ایرانی که صرفا بخاطر ورود غیر مجاز به عراق هر کدام به چند سال زندان محکوم شده اند را با رایزنی با برادران عراقی ازاد کنید که خانواده های بسیاری سالهاست چشم انتظار زائر- زندانی های خود هستند!!( در عراق ورود غیر مجاز 6 سال زندانی دارد!! مقایسه کنید با ایران!!)
    شما چرا برای آزادسازی افغانستان از زیر یوغ اشغالگران کافر امریکا و ناتو اقدام نمی کنید که سالهاست کشور مسلمان افغانستان را زیر سلطه دارند و بر سر آنها بمب و موشک می ریزند، دولت وابسته به خود را بر سر کار آورده اند و هر از چندی آنها را وادار به حرکتی ضد ایران می کنند از حمله به سفارت گرفته تا تظاهرات و توهین و آتش زدن …! تولید مواد مخدر هم که پس از اشغال امریکا چند برابر شده و چند میلیون جوانان ما را گرفتار کرده . حقوق مدافعان حرم را نمی دانم اما هر ساله تعداد زیادی از سربازان وظیفه ی مرزبان که با حقوق چند ده هزار تومانی به مرزهای افغانستان فرستاده میشوند در درگیری با اشرار و قاچاقچی های افغانستان شهید میشوند.( شمار آنها به چند هزار نفر می رسد) افغانها 20 سالی هست آب را بروی سیستانی های شیعه بسته و هزاران نفر را مجبور به مهاجرت کرده! دقیقا همان کاری که داعش با مردم سوریه می کند. داعش و طالبان و القاعده در افغنستان همین چند وقت پیش سر 7 شیعه را در اتوبوس بریدند! اگر داعش دست ساخته امریکا است جنگیدن با عامل اصلی بجای نوچه ها کار بهتری است با ارام شدن اوضاع افغانستان برادران افغان به کشور خود بازگردند.علاوه بر آن تعداد زیادی داعشی و جاسوس نیز در پوشش مهاجر در ایران حضور دارند و بعضا جنایات فجیعی انجام می دهند که دست کمی از کارهای داعش سوریه ندارد و در آینده اسباب دردسرهای بزرگ تری خواهند بود و خدای ناکرده در صورت هرج ومرج در کشور با حمله نظامی یا ناآرامیهای داخلی عرصه برای کشتار ایران بدست آنها باز خواهد شد و کسی جلودارشان نیست.( هیمن الان می گویند نیمی از جرائم خشن کرمان را همینها انجام می دهند وای به فردا) داعش در شهرهای ما و بیخ گوشمان است شما در سوریه با آنها می جنگید؟ در عراق 70 درصد مردم شیعه هستند و براحتی حریف 20 درصد سنی میشوند( اگر فرضا همه هم داعشی باشند) بنظر می رسد شما را در غرب سرگرم کرده اند که از شرق کشور غافل شوید. یادتان هست که در زمان طالبان، درگیریهای نظامی تا نزدیک مشهد و یزد رسیده بود؟!
    لذا حضور در افغانستان واجبتر می نماید بویژه اینکه چند میلیون جوان افغانی در ایران زندگی می کنند که در تمام این سالها از سربازی معاف بوده اند از بین آنها براحتی یک میلیون رزمنده می توان جمع کرد
    و اول افغانستان بعد اگر خواسته باشید می شود کشمیر در سلطه هندوها و بعد مسلمانان مظلوم برمه که توسط بوداییان زنده زنده سوزانده می شوند و از کشور خود رانده شده اند را آزاد کرد بعد مسلمانان تحت ستم ترک ایغور چین و سرانجام سوریه و حتی فلسطین را می توان آزاد کرد. نگاه ها باید از غرب به شرق معطوف شود که اولویت آنجاست.

     
    • سلام مجهول خان!!!
      اووووووووووووووووووووووووووه که چقدر عجولی!!! بابا یه روزه و یه ساله که این همه کار به سرانجام نمیرسه!!!
      نوبت به نوبت همش رو آزاد می کنیم!!! افغانستان رو هم حتما به چشم!!!!!!!!!! ولی یواشکی میگم که شیرفهم بشی!!! الان ته توی ریشه های گروه های سیاسی افغانستان دوست خودمونه!!! چند سال دیگه کاملا علنی می کنیم و باصطلاح رو بازی می کنیم!!!
      ابرانی هایی که غیر مجاز میرن عراق خیلی تو بازداشت نمی مونن!!! بیخود شلوغ نکن!!! البت حساب سارقین و مارقین جداست!!!!!
      حالا تو این فضای معلق جای تو کجاست؟!!!!!!!!!!!!!

       
  6. حاج حسین موسویان (همونی که در زمان مموتی گرفتنش به جرم جاسوسی و کم نمونده بود که چوب تو آستینش بکنن و سیبیلاشو دود بدن) ورداشته مصاحبه شده باهاش در مورد این برجام بی سرنجام. ازش سوال شده که چرا حاج مم تقی این روزا ساکته؟ جواب داده که حاج مم تقی سر خورده شده. اولا به … (سه نقطه از مش قاسم) که سر خورده شده. مرتیکه دروغ گو که مثل مموتی راست راست توی دوربین نگاه کرد و گفت در ایران زندونی سیاسی/عقیدتی نداریم. دوما، توقعش چی بوده؟ همهشون عمله ظلم هستن، مثل عمله هم باهاشون رفتار میکنن. اگه میخواهی مثل آدم باهات رفتار کنن توی حکومت اسلامی از این حرفا نیست، تو هم از نقطه نظر حکومت در زمره چارپایان میباشی، توقع زیادی از ولی فقیهت داری حاجی! پیاده شو با ما بیا.

     
  7. سلام ودرود برجناب كورس هميشه انديشه ورزگرامي

    وباسپاس ازتجزيه وتحليل تان برسخنان برادرم جناب آقاسيدمرتضي.

    راجع به آن كامنت كه بنام “كورس ” درجواب من براي داوري جناب شمادرج شده بود؛ من درهمان ديداول دانستم كه كاريك فضولي است نه كارشما. ومقصودآقاسيد مرتضي را هم ندانستم بكدام داوري شمااشاره دارند.بگذرم.

    اما درتجزيه وتحليل جواب جناب آقاسيدمرتضي برنوشتارشمادرجواب من؛درقطعه اي چنين مرقوم داشته ايد:

    “”[ آقا شما دست از اين پيشفرض و آتئيست و شكاك برنمى داريد . اگر منظورتان من هستم ، من نقطه توقفى كه روى آن بايستم و مابقى عمرم را فقط صرفِ دفاع و تبليغ آن كنم ندارم . اين نقطه توقف مرگبارترين پيشفرض است ].”””پا.
    يعني نقطه توقف نداريد.

    سؤال :آيا دوي ضربدردو مساوي باچهاراست،وقس عليهذا همه جدول ضرب را ، ازقديم ونديم تاحالا ؛ آياشما براين نقطه نتايج توقف نداريد؟
    وآن رانقطه مرگبارمي دانيد؟
    مسائل فلسفي كه موضوعش وجودبماأنه وجود است،موردبحث است. اظهارنظرهائي صورت گرفته است به اندازه وسع وسعه نظرصاحب نظران ازيونان قديم تاحالا؛ واين نظرها رفته رفته پخته تروبرهاني ترشده اند.

    وهمين نظرارسطو كه بيش ازچهارهزارسال بامافاصله دارد ؛درمبدأيت وجود كه به وجودمحرك غيرمتحرك وغيرجسماني ومفارق ازماده رسيده اند،همانندمسائل رياضي برهاني است،وكسي بابرهان اين نظرراردنكرده است.

    حال بايدانديشيد كه اين محرك غيرمتحرك داراي چه اوصافي است ؟ودراينجاهم نبايدتوقف مرگبار كرد.

    سؤآل اينست كه چرا خداي ارسطو برخداي اديان ابراهيمي منطبق نباشد چنانكه حكماي اسلامي منطبقش كرده اند؟
    اين انطباق مگرچه ايرادي دارد؟

    من كلاكاري به تحليل ديگران درموردعقيده ودين وايمان ارسطوندارم ،براي من گواه نياوريد. امااين نظرش دربحث حركت ،متقن وبرهاني است همانندمسائل رياضي ؛چراين خداي او بنام تئوس قابل انطباق باخداي اديان ابراهيمي نباشد؟

    آيا برهان امكان ووجوب ويابرهان اسدوأخصر ويابرهان صديقين غيرازاين رامي گويند واثبات مي كنند؟
    وچرا اين محرك مبدأ حركت وياوجودقائم برذات خويش ،معطي وجودنباشد؟
    مگردائم الفيض بودن اين محرك غيرمتحرك باحادث بودن عالم ماده تنافي عقلي دارد؟
    آيا اين ماهيتها بدون معطي وجود،محقق الوجودعيني شده اند؟
    چنانكه اين حركتها بدون محرك غيرمتحرك ،محال عقلي ومبتني بربطلان دورو تسلسل است.

    من حقير كاري به اعتقادجناب شماندارم آتيئيست باشيدويا خداباورملامتي باشيد اما جناب شمارا يك انديشمند مطلع ومنصف و بدون پيش فرض دراين مسائل بنابراعتراف خودتان يافته ام ، استدعادارم لطف فرموده جواب اين سؤآلها را منصفانه وانديشمندانه بدهيدتاهم من حقير مستفيدگردم وهم ناظران طالبان گرامي اين مبحث.پيشاپيش ازامعان نظرتان سپاسمندم.
    مصلح

     
    • شما اگر فرق باور داشت و منطق علمی را بفهمید همه مشکلات ما حل میشود. اگر شما 2 گردو داشته باشید و کسی 2 گردو بشما بدهد انها را میشمارید میشود 4.این فرق میکند که شما چیزی را باورگنید که یک نفر 1000 سال قبل بر اساس باورداشت خود گفته است.
      همه جنک های منطقه بر سر باورداشت های مختلف است. وگرنه اگر انها قادر بودند از منطق علمی استفاده کنند و منافع خود را اینگونه تشخیص دهند دیگر چه اختلافی بود.

       
  8. بازداشت و دوران “حصر” خمینی تا تبعید، گفت‌وگوی ایرج مصداقی با پرویز معتمد، مأمور بازداشت خمینی در ساواک

    برای درک آن‌چه در طول سال‌های گذشته بر قربانیان حصر در نظام “عدل اسلامی” گذشته، گفتگویی داشتم با آقای پرویز معتمد مسئول سابق تیم‌های گشت تعقیب و مراقبت و شنود ساواک. او در حمله به مدرسه فیضیه در سال ۱۳۴۲ و بازداشت خمینی شرکت داشت و در دوران حصر خانگی خمینی، ماه‌ها در خانه‌ی حاج غلامحسین روغنی با وی به سر برد و سرانجام یکی از مأموران دستگیری و تبعید خمینی به ترکیه بود
    ………………………………………………………………………
    * چگونه مأموریت بازداشت و انتقال خمینی به شما ابلاغ شد؟
    – خمینی بعد از قضیه انقلاب سفید و حمله نیروهای ساواک و گارد به حوزه علمیه قم همچنان به تحریکاتش ادامه می‌داد. ساواک و دولت همه راه‌ها را با او رفته بودند و دیگر خویشتن‌داری نمی‌شد کرد.
    در سالن ورزش در خیابان فیشرآباد، سیف‌الدین عصار به دیدنم آمد. او افسر گارد جاویدان بود که به تازگی در بخش ویژه عملیات مشغول به کار شده بود. به من گفت سریع لباس بپوش بریم اداره چهارم عملیات. سؤال کردم شما در جریان ملاقات هستید؟ پاسخ داد شب زنده‌داری است. به اتفاق به اداره‌ رفتیم و به اتاق سرهنگ احمد سالاری رئیس عملیاتی اداره کل چهارم وارد شدیم. دو نفر از همکاران ما از اداره سوم عملیات و بررسی هم حضور داشتند. بعد از تعارفات معمول سرهنگ احمد سالاری گفت در اجرای اوامر ریاست ساواک [تیمسار پاکروان]، آیت‌الله خمینی باید دستگیر و به تهران انتقال داده شود. این کار به عهده‌ی بچه‌‌های عملیاتی ساواک تهران و کمیته قزل‌قلعه گذاشته شده است.
    سروان جواد غفاری [۲۳ اردیبهشت ۱۳۵۸ اعدام شد]، سروان سیف عصار، سرهنگ احمد سالاری [در شهریور ۱۳۵۸ به اتهام شکنجه و شهادت نواب صفوی اعدام شد!] و من، چهار نفر از رهبران علمیات بودیم. مرحوم فرامرز بلور هم بود. به ما گفته شد ساواک قم و مأمورین تحت امر ریاست شهربانی قم هم جهت کمک به شما منتظر دستور ما هستند.
    گفته می‌شود که «ده‌ها کماندو،‌ چترباز و سرباز گارد که مسلح به سلاح‌های سرد و گرم بودند منزل آیت‌الله خمینی را محاصره کردند» آیا این گونه بود؟
    – می‌بینید چنان خبرسازی می‌کنند انگار چتربازها برای دستگیری آیت‌الله خمینی با چتر نجات تو خانه پیاده شدند یا کماندو‌ها عملیات ویژه انجام دادند . عملیات جنگی که نرفته بودیم. من که گفتم هم دوره رنجری دیده بودم و هم چتربازی. دیدن این دوره ها برای مأموران عملیاتی ساواک و یا هر سرویس امنیتی تقریباً اجباری است. همین آموزش‌ها را اروپایی‌ها هم می‌بینند اگر رفتند کسی را دستگیر کنند نمی‌گویند رنجر و چترباز رفته است.
    مأمور گارد و ساواک هم باطوم دارند و هم اسلحه. چنان از سلاح سرد می‌گویند انگار با قمه و شمشیر و خنجر به خانه‌ی او حمله کردیم. شما مگر در همین فرانسه در فرودگاه شارل دوگل مأمورین امنیتی فرانسوی را با باطوم و مسلسل ندیدید؟ در همین فرانسه وقتی مأموران فرانسوی برای دستگیری مریم رجوی اقدام کردند چطوری عمل کردند؟ تعارف ندارند، با خشونت عمل می‌کنند.
    ………………………………………………………………………………………
    * با توجه به شناختی که من از منطقه قیطریه دارم وضعیت خانه‌ی حاج غلامحسین روغنی حقیرانه نبایستی بوده باشد. اما حاج رضا جعفری که یکی از پیشکاران خمینی بوده در باره‌ی خانه حاج روغنی می‌گوید:
    «یکی از روزهای آخر که می خواستیم از تهران [منزل حاج روغنی] به طرف قم حرکت کنیم، خدمت آقا رسیدم، به جزء من و ایشان کسی در اتاق نبود، جلوی آقا نشستم و عرض کردم: «آقا! گچ کف اتاق‌ها و دیوارها در بعضی جاها کنده شده و خاک از زیر فرش‌ها بالا میزند، اجازه بفرمایید کف اتاقها را گچ و خاک کنیم.»، اول ایشان جوابی نفرمودند، من دوباره تکرار کردم، بعد سرشان را بلند کردند و فرمودند: «بروید بگویید هر کجا که چاله شده، همان جا را با گچ و خاک صاف کنند.»
    یعنی ایشان این قدر در مصرف اموال دقیق بودند که اجازه نمی دادند تمام اتاقها را گچ و خاک کنیم، خرج این کار در آن روزها، شاید حدود سی یا چهل تومان بیشتر نمی شد.»
    http://jamejamonline.ir/online/1070637441678864214
    ////////////////// این‌ها یک روده راست تو شکم‌شان پیدا نمی‌شود. گچ خاک کف اتاق چه صیغه‌ای است! منزل حاج غلامحسین روغنی در خیابان دولت، چهارراه قنات، اول خیابان قیطریه، نبش کوچه هوشمند قرار داشت. خانه‌ی بسیار زیبا، مجلل و شیکی بود. مساحت حیاط آن بیش از ۲۰۰۰ متر بود. باغ بود. سالن ‌پذیرایی‌ خیلی بزرگی داشت با کف سنگ مرمر، یک گلخانه و پاسیو بسیار زیبا و حوض بزرگ مثل یک استخر و … دیگر امکانات این خانه بود. در طبقه اول ۶-۷ اتاق با سرویس کامل بود. ارزش این خانه همان موقع میلیون‌ها تومان بود. کم از قصر نبود.
    ۲ اتاق هم در اختیار مسئولین حفاظتی قرار گرفت. خانه حاج روغنی اگر اشتباه نکنم ۴ در داشت. ۱ در ماشین رو بزرگ و بغل آن یک در کوچک و از کوچه هوشمند که پشت خانه بود هم ۲ در داشت. بهترین، راحت‌ترین و شیک‌ترین جایی بود که می‌توانست در اختیار آیت‌الله خمینی قرار بگیرد. دختر حاج غلامحسین روغنی در پاریس است امیدوارم این مطلب را بخواند و اگر عکسی از خانه‌ی پدرش دارد منتشر کند تا خوانندگان با ادعاهای خلاف واقع این حضرات آشنا بشوند.
    …………………………………………………………………………………………………………………………..
    تمام مدت پذیرایی که حاج غلامحسین روغنی و خانواده‌ی محترمش از خانواده‌ی آیت‌الله خمینی کردند نمونه بود. من خیلی چیزها را در آنجا برای اولین بار می‌دیدم. در مورد ما که هرچه دل تنگشان می‌خواهد می‌گویند خدا خیرشان دهد اما این ادعاها در مورد حاج غلامحسین روغنی انصاف نیست. او معطل مانده بود که کف اتاقش را آقای خمینی با سی چهل تومان گچ و خاک کند؟ همه خرج خانواده خمینی را می‌داد.
    یادم هست روی میز اتاق پذیرایی یک ظرف بزرگ کریستال قرار داشت میوه‌هایی در آن بود که من به عمرم ندیده بودم. البته در حضور ما هیچ‌ وقت آیت‌الله خمینی از آن میوه‌ها نخوردند نه این که بترسند مبادا آلوده باشند اما در هر صورت امساک می‌کردند.
    دوران حصر آیت‌الله خمینی و مدت آن را مقایسه کنید با شرایط موسوی و کروبی و یا دیگر «آیات عظام» در «حصر» حضرات. چه دوران آیت‌الله خمینی و چه خامنه‌ای.
    خود آیت‌الله خمینی و خامنه‌ای اگر کمی وجدان می‌داشتند از این مقایسه خجالت می‌کشیدند. حالا این همه قصه راجع به ساواک و … می‌گویند. البته این را اضافه کنم ما برای اعاده نظم و امنیت با کسی شوخی و تعارف نداشتیم، این جزو وظایف ذاتی ما و سیستم امنیتی بود. اگر جایی چیزی را مخل امنیت می‌دیدیم شدت عمل به خرج می‌دادیم.

    * آیا محدودیت خاصی در محل ایجاد کردید؟‌
    – نه. شیوه کار ساواک متفاوت بود. ما برخلاف سپاه و حزب الله و … سعی نمی کردیم با جار و جنحال کارمان را پیش ببریم. بیرون از خانه نه پستی ایجاد شد و نه چیزی مشخص بود. نمی‌خواستیم حساسیت ایجاد کنیم. فکر کنم در طول شبانه روز ۹ پاسبان در خانه کشیک می‌دادند که پست‌شان عوض می‌شد. پاسبان‌های کلانتری ۲ قیطریه بودند. ماموران کلانتری وظیفه داشتند در داخل منزل از سه درب بطور شبانه‌روزی مراقبت کنند. نمود بیرونی نداشت.

    http://news.gooya.com/politics/archives/2016/05/213047.php

     
  9. دوستان ارجمند : پاسخ به نقد سيد مرتضاى گرامى ناتمام ارسال شده بود . اينك دنباله پاسخ كه قبلاً به سبب اختلال اينترنتى ارسال نشده بود . خطاب بخش هاى زيادى از اين پاسخ مى تواند به همه دوستانى باشد كه ريشه ها را دنبال مى كنند . پيشاپيش از طولانى شدن مطلب پوزش مى خواهم .
    درود به جنابان سيد مرتضى گرامى و مصلح عزيز :
    من نقد سيد مرتضى گرامى را كپى كرده ام . در نوشته ايشان ، قسمت هايى را از كورس نقل كرده اند و قسمت هايى نقد خودشان است . . جواب هاى من در دل متن ايشان ميان […….] است. به قسمتى از نقد ايشان كه در همين پست منتشر شده پاسخ داده ام. بنابود بارديگر تمامى پاسخ ارسال گردد ، اما در نهايت فكر كردم ،فقط دنباله پاسخ را ارسال كنم ، بهتر است چون حجم كم ترى گرفته شود
    سيد مرتضى
    ” از جمله تحريف هايى كه افلوتين و بعداً خكما و عارفان ايرانى با تأسى از او و به طور خاص با پيروى از كتاب اثولوجياى او _ كه البته گمان مى بردند از ارسطوست _ انجام داده اند ، اين است كه نوس را تبديل به عقل فعال كرده و بالاى سر آن مراتبى از عقل ها و نفس هاى مجرد قرار داده اند تا برسند به ذات احديت يا همان خداى انسانوار با اسماء و صفات بسيارش و قاعده الواحد لايصدر عنه الا الواحد و همچنين خلقت از عدم را پاسخ گويند”
    (پایان)
    در مورد این مطلب که گمان شده که اثولوجیا متعلق به ارسطو بوده است در حالیکه این کتاب علی التحقیق متعلق به فلوطین است ،حق با شماست ،
    [ شايد هم كاملاً حق با من نباشد . دكتر نصرالله حكمت پس از تحقيقى در ايران و انگلستان بر روى منابع براى تشخيص تأثير نو افلاتونيسم بر ” فلسفه” اسلامى ، كار جدى كرده و نتيجه گرفته اند كه اثولوجيا عيناً از افلوتين نيست بل بخشى از تاسوعات افلوتين همراه با شرح و تفسير است . ولى در كل ، بله ، به افلوتين برمىگردد. با پوزش از قطع كلام شما ].
    حتی در برخی از نوشته های مرحوم آخوند ملاصدرا نیز این پندار وجود دارد ،اما این را نمی توان تحریف نامید ،زیرا تحریف یعنی عمل عامدانه ناشی از وقوف به يك مطلب ،
    [ بله، درست است كه نمى توان اين را تحريف ناميد ، اما شما بار ديگر قولى را كه در بالا از من نقل كرده ايد بخوانيد . آيا تحريف را صرفاً تقليل داده ام به اين مورد خاص ؟ مسلماً اشتباه گرفتن نويسنده يك كتاب را نمى شود تحريف خواند و حتى در موارد ديگر هم ، تحريف واژه مناسبى نيست ، از آن جهت كه واژه تحريف همين بار منفى اى پيدا كرده است كه مى فرماييد . به ويژه براى دينداران تحريف نص مقدس در حد افترا به كلام الهى مى تواند بار منفىِ سنگينى داشته باشد . از سوى ديگر ، اگر به عمدى يا غير عمدى بودن دستكارى ، به ويژه در ترجمه ، بگذريم ، نتيجه كار با تحريف فرقى نمى كند . در ريشه ها من قبلاً شواهد روشنى آورده ام كه انكار ناپذير اند و عمد و غرضى هم نداشته ام . چون شماره قسمت هاى مربوطه به يادم نيست تنها يك مورد را از نو مطرح مى كنم كه مربوط به ترجمه بخشى از متافيزيك ارسطو بدست الكندى است و همسنجىِ خط به خط آن با متن يونانى در منبع زير :
    Essays on islamic philosophy and science edited by George F.Hourani, suny Press,1975,
    Hourani
    نتيجه مقايسه :
    ص١٨تا ٢٠ : توازى نقل قول ها از الكندى و ارسطو:
    هر دو فلسفه را علم حقيقت و حقيقت را هستى و عليت مى دانند.كندى در كجاها از ارسطو منحرف مى شود ؟ الكندى به جاى اصول حقيقى ( true principles) ارسطو ، واحد حقيقى ( True One)مى گذارد و بيدرنگ واحد حقيقى را به الحق و الله آن سان كه در قرآن آمده همگن مى كند ، سنگ بناىِ اين همگن سازى ترم هاى اسلامى با واژه هاى مربوط به ترم ها و مراجع فرهنگ يونانى را كندى مى گذارد و هم او مسؤول آن است . نويسنده به دقيق ترين شيوه ترجمه بخش هايى از متافيزيك ارسطو واصل يونانى آن را پاراگراف به پاراگراف مقابله كرده است .
    وى به تحريف هاى زيركانه اى از كندى اشاره مى كند كه ارسطو را از ديدگاه تاريخى اش بر مى كند . الكندى معناى اعتبار تاريخى نظر پيشينيان را درك نكرده است . علت آن است كه حقيقتِ وى ، حقيقت ابدى و ازلى و نا تاريخمند قرآن و دين است . در جايى ارسطو از ضرورت نقش اسلاف ( پيشينيان) در سهم گذارى در شناخت حقيقت مى گويد. الكندى آن را بدينسان ترجمه مى كند:”مانبايد از تحسين حقيقت شرمنده باشيم و حتى اگر از نژادهاى دور از ما و از اقوام متفاوت با ما اخذ شده باشد” ./ اينجا قصد قانع كردن خوانندگانى آشكار مى شود كه فلسفه يونان را افكار مشركان مى بينند . در همين جا مضمونى شبيهِ انظر الى ما قال در ميان مى آيد .كندى براى مجاب كردن خواننده نقل قول مستقيم را تغيير مى دهد و به جاى آن روش تعبير (paraphrase) را در پيش مى گيرد (ص٢١). نويسنده مى افزايد كه اين نوع ترجمه تطبيق دهنده و اقتباسى منحصر به الكندى نبوده بل در ميان همه نويسندگان مسلمان رواج داشته است .تركيب برخلاف ادعاى برخى ، اين تحريف ها را نمى توان با واژه نو آورى و ابتكار مزين كرد . نقل قول مستقيم بايد با امانت ترجمه شود . الكندى تلويحاً طورى ترجمه مى كند كه ارسطو را اگر نه مسلمان دست كم اهل دين نشان دهد .(ص٢١). جذب منابع يونانى به ماتريكس اسلامى با اين ترجمه خط به خط كاملاً روشن مى شود (ص٢١) .نويسنده بخشى از متافيزيك با اين نشانى 11.3’994b32 را از روى ترجمه ديويد راس مثال مى زند كه ارسطو گفته است :” تإثيرى كه خطابه ها فرا مى آورند بستگى به عادات (τα ετηέ/ta ethē) شنونده دارد / حال ترجمه الكندى را بخوانيد : ”تعليم تنها در معتادات آسان است ” . قبول مى كنم كه در واژه تحريف بار منفى دارد ، اما بهتر است تحريف بودن يا تحريف نبودن ترجمه هايى چون ترجمه ياد شده را به داورى ديگر عقول بسپاريم . بخشى از كتب يونانى كه بدون كم ترين تغييرى ترجمه و اقتباس مى شود همان مباحث منطق از جمله ايساغوجى است كه من هم كتمانش نكرده ام و حتى اساس الاقتباس خواجه نصير را ارگانون فارسى ناميده ام . اكنون اجازه دهيد با استناد به منبع بالا(ص٢١) بر روى نادرستى ترجمه واژه اى دست بگذارم كه تنها يك خطاى شخصى نمى تواند باشد به هيچ وجه . اين خطا گواهى است بر تاريخ پرآب چشم هنر در فرهنگ ما . الكندى در جايى كه از شعر ليريك يونانى سخن مى رود μελοποιία( melopoiia را به تأليف اللحون ترجمه مى كند(ص٢١). اين واژه در يونانى . μέλος يا به لاتينى melos به معناى ملودى و ποιειν يا به لاتينى poein به معناى ساختن و روى هم رفته به معناى ملودى ساختن است .ملودى موسيقى تكنوايى است كه گاهى هم با شعر و آواز همراه است . ترجمه اين واژه به تأليف اللحون راستى هم كه تحريف به معنايى كه در عرف زبانى ما فهميده مى شود نيست و اين تذكر شما بدون تعارف مرا از يك اشتباه استراتژيك در كاربرد واژه در متنى كه بايد ساختار و شيوه فكر _ و نه تقصيرات فردى _ را فراديده نهد ، آگاه ساخت . تحريف در كاربرد زبانى ما دستكارى عمدى يك نويسنده را به ذهن مى آورد ، حال آنكه اين ساختار و گفتار فرهنگى است كه پوئسيس يا آفرينش و ابداع هنرى را در تنگنايى محدود مى كند كه هنر موسيقى و نقاشى و پيكرتراشى و رقص را به خود راه نمى دهد و در اثرِ آن ، نه فقط الكندى بل تمامى حكماء بعدى ، بدون حتى يك استثنا،به هيچ درك درستى از كتاب پوئتيكا يا بوطيقاى ارسطو نمى رسند و جالب آنكه ابن رشد كه وفادارى اش به ارسطو مشهورتر است ، دريافتش از ديگر حكما مغلوط تر است.چندانكه خورخه لوئيس بورخس داستان طنز الودى در اين باره نوشته است كه به آن در ريشه ها اشاره شد. همين ماجرا در باب ديگر اصطلاحات هنرى ارسطو نيز صدق مى كند .فرهنگ ايرانى پسِ از چيره شدن اسلام ، در تنگنا دست به آفرينش هاى هنرى شگرفى مى زند كه باز در همين ريشه ها ،آنجا كه به نقاشى و معمارى و تصوير نگارى كتاب ها و مينياتور در عصر ايلخانان و تيموريان اشاره شد، به آن پرداختيم. ايرانى در محروميت با خوش نويسى و نقوش ديوارى رقصيده است . رقص و پيكره و تئاتر را در تنگناى منظومه ها و حماسه ها و نقوش قالى ها و گل بته ها و خطوط و حروف و كلمات به تعبير مولوى ” ساكنِ جنبان” كرده است . گاه باشد كه يك اثر خوش نويسى يا نقش و نگار هاى تريينى صدايى غمشادانه به گوش مى رساند : مى خواهم برقصم اما با پاهايى بسته . در همين روزگار ، ديرى نمى گذرد از زمانى كه روزنامه اى توقيف شد چرا كه لوگوى آن حالت رقص را القاء مى كرد . اشتياق درونى براى رقص و موسيقى و پيكر تراشى در ايران ، در مصر و در اسپانيا از تنگ و تا نيفتاد هرچند صورت هاى مُجاز دست و پايش را يستند . با اين همه ، اوج اين اشتياق دست و پا بسته در عرفان ايرانى متجلى گشت و در حافظ ، اين شاعرِ ساحر ، به كمال رسيد. نمى دانم تا چه حد لازم است بگويم كه در اينجا بحث بر سر حق و ناحق محتواى معنوى عرفان نيست. نمى دانم اساساً چشمداشتِ تفكر و حتى كنش سياسى از هنرمندى كه از همه مواد و مصالح آفرينندگى تنها خط و كلمه براى جولان او مانده است، تا چه حد رواست . اما مى توانم گفت كه زمين و آسمان حافظ بازنماىِ زمين و آسمانِ روان ايرانى است در طول قرن ها پيش و پسِ از حافظ ؛ روانى كه پوئسيس ( آفرينندگى هنرى به معناى عام يعنى نقاشى ، پيكر تراشى ، درام ، و رقص ) براى او عمدتاً در شعر محصور مى شود. شعر تناور گشته در كنار نثر لاغر و كم جان ، البته خود گواهى است بر عجز تفكر ، چراكه زبانِ مناسب براى تفكر اساساً نثر است نه شعر . اما از سوى ديگر آيا ريشهِ عجز تفكر به غلبه شعر بر روان ايرانى برمى گردد ؟ به هيچ وجه . معلول و علت را نبايد خلط كنيم . محصوريت هنر و فروبستگى تفكر آزاد ،هر دو ، معلول ساختارى واحد اند . غلبه شعر بر ذهن ايرانى نتيجه تنگى و تنگناى هنرهايى است كه واقعيات زندگى زمينى را با صوت و رقص و تجسم و نمايش پيشِ چشمان سر مى نهند ، تا بيننده را به تفكر انگيزند. تفكر اصيلِ انسانى كه از باورهاى الهياتى آغاز نمى شود . تفكر از همين جا و هم اكنون _ از همين واقعيات پيرامون آغاز مى گردد . انسان در جهان است نه در فلك الافلاك. تفكر از پرسش در باره موجوداتى آغاز مى شود كه پيش چشم ما حضور دارند . از همين موجودات طبيعى و انسانى اى كه با آنها سر و كار داريم . الكندى از آن رو اصول حقيقى را به حق و الله ترجمه مى كند كه به جاى پرسش از موجودات پيرامون ، به كاربرد فلسفه يونانى براى براى مبرهن ساختنِ باورهاى دينى اش مى انديشد . اين كاربرد همين كه سنت مى شود ، به گونه اى برگشت ناپذير ، راه تفكر به معناىِ يونانى اش ، را مى بندد . واقعيات تاريخى را كه. نمى توان منكر شد . به رغم دانشمندان بزرگى كه ما داشته ايم ، تمدن ، علم و صنعت مدرن و پيشرفت هاى دورانساز از سنت گذشته ما بيرون نيامد . مدرنيته در غرب طلوع كرد نه در شرق . آيا دوست نداريم بدانيم كه چرا چنين شد ؟ آيا رافائل در چكيده ترين بيان اين علت را در انگشت اشاره ارسطو در نقاشى مكتب آتن مصور نكرده است ؟ ارسطو و حتى افلاتون متفكرانى بودند كه حيرت ، بى بنيادى و بى پناهى
    پرسشگرى ، آزاد از اغتقاداتِ پيشينى را به جان آزمودند . همين آزمون جانى است كه سرشتنماىِ خطرِ تفكر است . اين ، از بن و بنياد ، فرق مى كند با برهان آورى مؤمنى كه مى خواهد باورهاى ايمانى اش را مبرهن كند . البته درباره اين باورها هم مى توان فكر كرد ، ليك چنين فكرى بايد از پرسش و شك در باورها و حتى از دست دادن آنها آغاز گردد . در فرهنگى كه حكماء و هوشمندانش ، همچون ابن سينا ، مردم را از دنباله روى فيلسوفان بى دين نهى كرده اند و فلسفه را به دستگاه مبرهن سازى باور هاى ايمانى و تكيه گاه هاى اعتقادى تبديل نموده اند ، آزمودن آغازگاهِ بى پشتوانِ تفكر ناممكن مى گردد. پوزش مى خواهم كه در اينجا خطاب به شما را به خطابى گسترده تر به تمامى خوانندگان اين سطور مى كشانم . پوئتيكا هنوز كه هنوز است به فن شعر ترجمه مى شود همچنانكه پوليتيكا ( شهرگردانى) به سياست ( تدبير ، گوشمالى ، كيفر ). چه چيزى روشن تر از اين ترجمه ها مى تواند گواهى دهد بر ساختارى كه هنر تراژدى ، كمدى ، رقص و همخوانى مردان و زنان را وامى زند و شهر يا پوليس (πολιζ) و شهروند و دموس(مردم ذيحق در حكومت ) و دموكراسى را به خود راه نمى دهد. وقتى از مناسبات قدرت تصورى جز رابطه خواجگى و بندگى در كار نيست و حكمت پيشاپيش آهنگِ دفاع از باورهاى مقدس آسمانى دارد ، فارغ از هرگونه ارزشداورى و جانبدارى ، ما درمى يابيم كه در ساختار فرهنگىِ الكندى و فارابى و ابن سينا مسير انديشيدن ، هدف و غايت انديشيدن و آغازگاه انديشيدن اساساً معطوف به اين موجودات معين و ملمو سى نيست كه در صحنه تئاتر ، در حركات آهنگين صوت و بدن ، و در پيكره ها و تابلو هاى نقاشى ، انسان ها را متوجه هستى زمينى شان مى كنند. ممكن است ايراد كنيد كه انسان ها بدون تئاتر و درام و نقاشى نيز مى توانند به خود انديشه كنند . اما در پوئتيكا كه اصلاً ، نه درباره شعر كه درباره تئاتر است ، ارسطو از يك ويژگى خاص نمايش سخن مى گويد كه بيننده را به شناختى درست از خودش مى رساند. در زندگى واقعى ، وقتى كه از فرط خشم بر سر ديگرى فرياد مى كشيم، به طور بيواسطه در گير فشار روحى سنگينى مى شويم كه خود بازيگر آن هستيم . در تئاتر ، ما تماشاگريم . ما خشم ، اندوه ، رنج ، و بلاهت هاى خود را همچون در يك آينه مى بينيم . اين تماشاى با واسطه در يونانى تئوريا( θεωρία) ناميده مى شد كه در لغت يعنى : نظر ، تماشا ، نگرش. گويى در آستان درِ ورودى يك تئاتر كسى ديگران را به تماشاى خودشان فرامى خواند : بشتابيد، خود را ببيند ، بى آنكه خشم و كينه و آز و نياز چنان بر شما چنگ انداخته باشد كه چشم تان از ديدن خودتان كور شده باشد ، درست همان سان كه در كوچه و خيابان دعواى ديگران را تماشا مى كنيد . بسيارى از درونمايه هاى فلسفه ارسطو ، به ويژه در طبيعيات ( فيزيك) و ἡ πρώτη ϕιλοσοϕία يا prima philosophia_ كه بعدها بدست اندره نيكوس رودسيايى به متا تا فوسيكا و سرانجام به متافيزيك تغيير نام مى دهد ، امروزه ديگر اعتبارى ندارند، اما اين سويه هاى ساختارى فلسفه ارسطوست كه هنوز كه پسِ از رنسانس در كل انديشه مدرن نقشى تعيين كننده داشته است . موضوع اين فلسفه اساساً سه قوه بشرى است : تئوريا( قوه نظرى ) پراگماتا ( قوه عملى ) و پوئتيكا( قوه ابداعى) . فيزيك و فلسفه اولى به قوه نظرى مربوط است ، اخلاق و سياست به قوه عملى و تكنيك و صنعت و هنر به قوه ابداعى . شكوهمندى ارسطو در آن است كه فارغ از باورهاى مقدس و نامقدسِ همگانى و اعتقادات عادتىِ تفكرستيز ، خود آهنگ آن كرده است كه از همه شؤون موجودات طبيعى و انسانى ، اعم از فيزيكى و سياسى و اخلاقى و هنرى پرسش كند ، و نظامى فراگير و دايرة المعارفى بسازد كه همه اركان آن در رابطه اى در هم تنيده يك سيستم مى سازند. تنها بخشى كه نه ركن اين سيستم بل ارگانون يا وسيله اى قانونمند براى درست فكر كردن است ، همان منطق است كه حكماء ما آن را برمى گيرند براى حل مسائل خود . در اين باره در ريشه ها توضيح شده است . اين منطق شاهكار تفكر بشرى است ، با اين همه ، اصول آن به ويژه در علوم انسانى ، مصون از انتقادات اساسى نمانده است . اين انتقادات كه در خور تأمل جدى اند، تا چه حد مورد توجه مدرسان فلسفه اسلامى قرار گرفته اند ، من نمى دانم . آيا هنوز هم منطق ارسطو به نزد ايشان ، حاوى قوانين ابدى و لايزال و فرا تاريخى تلقى مى شود ؟ نمى دانم . آن قدر هست كه اگر از منطق كه جنبه خدماتى دارد، بگذريم ، فلسفه اى مى ماند كه كل يكپارچه اى است با وحدتى ارگانيك . بنابراين نمى شود دل و روده آن را بيرون كشيد و بخش مورد نيازش را برداشت و بخش بدرد نخورش را دور ريخت يا از ريخت انداخت . الان اگر بگويم كه ابن سينا با رهنمود چند جمله فارابى كه حاكى از الهياتى نبودن متافيزيك ارسطوست ، همين كار را با ارسطو مى كند ، مديون اثباتش مى شوم و اين كار نيازمند خوانش انتقادى زمان بر و طولانى شفاء است كه فراتر از گنجايش اين سايت و مقصد ريشه هاست . هم از اين رو ، به اشارتى بسنده كردم . يك لحظه ، اصلاً از نام هاى خاص مى گذريم و تنها دست بر كاركرد مى نهيم : اگر از فلسفه اى كه مؤلفه هاى پيوسته آن نظر و عمل و هنر است ، بخش هنرى اش را دفع كنيم و از بخش عملى اش ، سياست شهروند محور را با سياست فيلسوفشاهى افلاتون عوض كنيم و هستى شناسىِ بخش نظرى اش را نيز خداشناسى و در واقع الله شناسى گردانيم ، ديگر از آن فلسفه چه مى ماند ، جز آلتى در خدمت يك دستگاه حقيقت ديگر . اين واقعه اگر رخ داده باشد_ كه به باور من رخ داده است_ آن وقت نوبت به نامگذارى اش مى رسد : يكى مى گويد ابداع و نو آورى _ و چه ابداعى كه بخش ابداعى را طرد مى كند !_ ، يكى چون دوستدار مى گويد : چشم بندى اسلامى ، يكى چون فلاطورى مى گويد : دگرگونى بنيادى ، و من نيز گفتم : تحريف . اسم مسمى را تغيير نمى دهد ، با اين همه ، بايد تناسبى ميان اين دو باشد . من مراد خود از تحريف را گفتم . و از تذكر شما سپاسمندم . عجالتاً گوش مى سپارم به دنباله كلام شما].
    حال شما این فروعات حکمی یا عرفانی را بگذارید بحساب ،مطالب انشاء شده فلوطین اسکندرانی ،این چه کار دارد به بت پرست دانستن ارسطو ،یا فیزیکدان صرف پنداشتن او؟!
    [ مگر من اين ها را به هم مربوط دانسته ام ؟]
    و این مطالب اصلا چه ارتباطی با انظار متافیزیکی ارسطو ،یا ایمان و اعتقاد او به مبدا جهان و برهان حرکت و محرک و محرک اول دارد؟ نکند برهان محرک اولی در اثبات مبدا مفارق ایجاد حرکت در جهان طبیعت نیز از فلوطین حکیم است؟!
    [ نمى فهمم سخنان طعن آلود شما را . هر كس كه الفباى فلسفه قرون وسطى را بداند محرك اولى را در اصل از افلوتين نمى داند ، اما حتماً تفسيرهايى را خوانده است گوياى اين نكته كه افلوتين از ارسطو و افلاتون تأليفى الهياتى ساخته كه در جهان اسلام نيز به گونه اى هوشمندانه تر بازتوليد مى شود ].
    —————————–
    “دريافت من آن است كه عرفان نظرى نيز از بطن همين حكمت مشاءِ الهى شكل مى گيرد”
    (پایان)

    آقا عجب فرمایشاتی می فرمایید! عرفان نظری ،آنهم انتشاء از حکم مشاء؟! باز اگر اشاره به اشراقیون از حکماء می کردید قابل قبول تر بود ،نیازی نیست من این مطلب را برای شما باز کنم ،خود شما بخوبی می دانید که اساس مرام عرفان عارفان نظری بر چیزی استوار است که از آن تعبیر به “طور وراء طور عقل” می کنند ،این چکار دارد به تصلب های خشک برهانی مشائیون از حکماء؟ این کتاب های حکمی شیخ است ، عربی و فارسی ،در کدام مطلب او در منطق و طبیعی و الهیات نشانی از عرفان و عرفانیات است؟ اگر شیخ در اواخر عمر گرایش به عرفان پیدا می کند و نمط العارفین را می نویسد ،اولا بسیاری از مطالب آن نمط عرفان و سلوک عملی است نه نظری ،و ثانیا شیخ در آنجا دیگر مشی حکیمانه ندارد ،آنجا مشی شیخ مشی عرفانی است.
    [ جناب سيد مرتضى گرامى : بر اساس تقسيماتى كه تا كنون مرسوم بوده ، حكمت مشاء را پايبند برهان عقلى و عرفان را متكى بر كشف و شهود دانسته اند . اين تقسيم بندى هرگز در بوته نقد نهاده نشده است . هر خدشه اى كه بر اين تقسيم نظرى وارد آيد ، چون هر امرى كه خلاف آمدِ عادت است ، در وهله نخست وازده مى شود . ادعا البته آن نيست كه حكمت مشاء نيز همان عرفان است . در وهله نخست ، نيز بحث بر سر ارزشگذارى از جانب ما نيست . از جانب خود حكما اما يك نوع ارزشگذارى در متون بسيارى ديده مى شود . تا دلتان بخواهد مى توانيم از ابوسعيد ابى الخير ، از سنايى ، از خاقانى ، از عطار ، از مولوى ، از شيخ محمود شبسترى ، از شيخ بهايى و از عارفان و شاعران عارف مسلك گزاره هايى را نشان دهيم كه عقل را به خر ، فضله شيطان ، قفل اسطوره ارسطو ، بالفضول ، كور ، بى معرفت ، و مانند اين ها معرفى كرده اند . اگر كسى حوصله داشته باشد مى تواند در يك تحقيق ، طومارى از اين گزاره هاى عقل ستيز را در درازا و گستره زمانى چندين قرن فراهم آورد كه اوجش در مثنوى حكمت يونانيان و حكمت ايمانيان شيخ بهايى در نان و حلواست . در اين مثنوى شيخ بهايى تأسف شديدى مى خورد از اينكه عمرش را صرف علومى كرده كه در قيامت هيچ سودى برايش ندارند و بهتر مى داند از حديث ” سور المؤمن شفاء”( پسِ مانده غذاى مؤمن شفاست) پيروى كند . علم رسمى ( فلسفه ، نحو ، طب ، نجوم ، حساب ، هندسه ) را سراسر قيل و قال مى خواند ؛ آن هم درست در طليعه ورود به عصر علم و صنعت . همه را تلبيس ابليس و سنگ استنجاى شيطان مى خواند ، همان سان كه ابن جوزى در عصر سلجوقيان عقل و فلسفه را چنين مى خواند .عرفان به همين حكمت ايمانيان گره خورده است . اكنون از آن طرف، تا آنجا كه من در متون غور كرده ام ، خيلى كم برخورده ام به يك حكيم مشاء كه محكم و قاطع در برابر اين سيل خرد گريزى و خرد ستيزى بايستد و همچون يك فيلسوف راستين صرفاً بر عقل خودبنياد انسانى پاى فشرد . نه فقط چنين نكرده اند و نه فقط همچون كانت دين را فقط در محدوده عقل نگنجانده اند ، بل از آنجا كه پيش از روى آورى به برهان و فلسفه ، خودشان به خداى فرازمانى ايمان داشته اند ، از گل نازك تر به اين جريان خرد ستيزى نگفته اند . سهل است ، خودشان نيز گاه فيلشان هواى هندوستانِ عرفان كرده و ضمنِ قبولِ مراتب و مقامات ايمانى و عرفانى و فراعقلانى ، رساله هايى هم در عرفان نوشته اند . اين عقول عشره را مگر اولين بار عارفان آورده اند ؟ عقل فعال و مستفاد را كه فرابشرى تلقى مى شوند ، نخستين بار فارابى مطرح كرده يا عارفان ؟ فارابى و مشائيون براى آنكه محرك اوليه ارسطويى كه نتيجهِ برهان آورى صرفاً بشرى است _ محركى كه از نگر ارسطو فرضى ضرورى براى مبدأ حركات است _ از نسبت نزديكش به موجودات به خداى خالق دينى اعتلاء دهند، با مسائلى مواجه مى شوند كه مى بايست حلش كنند . يكى از اين مسائل خلقت يا صدور كثرتى از موجودات از خداى واحدى است كه كثرت و شركت را بدو راه نيست و مشيت او به هيچ وجه همچون محرك ارسطو صرفاً ضرورتى طبيعى نيست ، بل اراده اى است قايم به ذات كه براى هست كردن هستنده كافى است بگويد : هست شو ، تا آن هستنده هست شود . اين فعال مايشاء همچنين مى تواند به يك آن و به طور جهشى و دفعى همه چيز را نيست كند . زمان او زمان تاريخى و تدريجى انسانى نيست . او از وراى زمان مى تواند در ظرف اين زمان تاريخى و تدريجى هر چه را خواست از عدم هست كند و هر چه را خواست نيست كند . قرآن نيز همين را مى گويد . در قرآن تا جايى كه من مى دانم نه از عقول عشره صحبت شده ، نه از صادر اول و دوم و سوم و الى آخر . دوست عزيز : يادم نيست در چه قسمتى گفته ام و الان هم گفتنش حجم مطلب را بيش از حد زياد مى كند كه در قرآن عبارت قاب قوسين او ادنى اشاره به معراج پيامبر دارد نه معراج پرنده در رساله الطير ابن سينا
    . حالا شما اگر مى خواهيد به شيوه شيخ اكبر آن را به قوس صعود و نزول و مراتب عقول دهگانه و اين واردات غير قرآنى كه افلوتين مسيحى بنيادش را نهاده ، تعبير كنيد ، من حرفى ندارم جز درخواستى ناموجه از نظر گنجايش اين سايت : درخواست اثبات آن صرفاً با برهان . برهان در اين موارد البته برهانِ نقيض خود را نيز در بردارد ( بنگريد به جدول آنتى نو مى ها يا نامو سان پيكارى در سنجش خرد ناب كانت ) . آيا در رساله تاسعه و عاشره در جامع المبادى _ يعنى حى ابن يقظان. و الطير _ زبان ابن سينا تمثيل عرفانى است يا برهان عقلانى ؟ عقول عشره را اگر جلو ارسطاطاليس حكيم مى نهادند ، مخش سوت مى كشيد و به زئوس پناه مى برد . آيا عرفان ابن عربى بر اساس همين عقول دسترس ناپذير نيست ؟ آيا توجيه خلقت به صدور و فيض در فص ١٠ از فصوص الحكمه فارابى منشأ عرفان نمى تواند بود ؛ به ويژه آنكه فارابى در اين كتاب حكم در پى حكم صادر مى كند بدون آوردن برهان . ببينيد در زبان. فارابى ، محرك اوليه ارسطو چه مى شود وقتى از فيلتر افلوتين و فارابى مى كذرد :” واجب الوجود مبدأ و آغاز هر فيضى است ” اين مصدرِ صدورِ فيض ” كه همه چيز را در وحدتشان در بر مى گيرد”( فهو الكل وحده )، و فارابى هم اين احاطه را مبرهن نكرده است ، چيزى جز از عرفان است ؟ جناب مرتضى عزيز : اثبات ناپذيرى اين احاطه از نظر توجيه ساختارى و رابطه جزء و كل را كانت و هگل در هزاران صفحه تبيين كرده اند ، من هم مى توانم تبيين آنها را كه بر مرزهاى ذاتى شناخت بشرى استوار است ، توضيح دهم ، اما انصاف بدهيد كه آيا اين ، در حد گنجايش در اين سايت شريف هست ؟ با اين همه ، هم براى شما به عنوان نماينده اى از اساتيد حوزه به وقتش در بحث فرهنگ سكولار مدرن اگر عمرى باقى بود جسارتاً توضيح خواهم داد و همچنين طرح افتراق هستى شناختى هيدگر را كه بنياد فلسفه قرون وسطى را به چالش مى كشد . فعلاً كه از فرداى خود خبر نداريم . كوته كنم : تن فلسفه يونانى همين كه به تن اديان توحيدى مى خورد ، عرفان از در پشتى وارد مى شود . نخست ، دزدانه در ذهن حكماى برهانى و سپس علناً در ذهن عارفانِ ” مرگ بر عقل ” گو . آيا كتاب الطير و حى ابن يقظان و سلامان و ابسال از ابن سينا با تمثيل هاى اشراقى پهلو نمى زند ؟ فيلسوفى كه صرفاً پايبند عقل است آيا به عرفان و حتى آيات وحى استناد مى كند ؟ در جامع المبادىِ ابن سينا ، تفسير سوره فلق و چند سوره ديگر عرفانى نيست ؟ بعد از ستايش عقل و نقل ، ابن سينا نمى گويد :” و لكن كمال العقول و تمام هدايتها انما يفد من ناحية الكتاب المنزل على النبى المرسل”( ابن سينا، جامع البدايع، دارالكتب العلميه ، بيروت ، لبنان ،بى تا، ص١٩) و جملات ديگرى از جامع البدايع آيا به سمع و تعبد در وراى عقل فرانمى خواند ؟ آيا در تفسير واژه صمد در سوره اخلاص نگاه عرفانى غالب نيست ؟ من نمى گويم اين كار بدى است ، اما كدام فيلسوف يونانى يا مدرنى به آيات كتاب مقدس استناد كرده است ؟، خواجه نصير ، حكيم مشاء ، اوصاف الاشراف را در باره مراحل سلوك ننوشته ؟ من انكار نمى كنم كه ابن سينا نابغه برهان آورى و به ويژه در شفا و اشارات در ميان حكما پايبندترين حكيم به برهان است ، اما ابن سينا محدود به الهيات شفاء يا اشارات نيست . اگر دست دهد بيش تر توضيح خواهم داد كه چرا در همه حكمت هاى ما قدرى عرفان هست و ابن سينا هم اگر بيش تر عمر مى كرد يا اگر حكمت مشرقى و كتاب انصافش از دستبرد حادثات ايمن مى ماند ، الان احتمالاً او را به عنوان درآمد حكمت اشراق مى شناختيم . اينكه آخرين بخش از آخرين اثر ابن سينا در باره مقامات و احوال عارفان است ، براى شما نكته معنادارى ندارد ؟ من در ريشه ها به دريافت هاى خود متكى ام ، اما وقتى از ديگرى نقل مى كنم به اين معناست كه يكى ديگر هم به همين دريافت ها رسيده و اين همداستانى دورادور مايه خرسندى من است . مثلاً محمد عابد جابرى ، جدا از درست يا نادرست بودن تمامى نظراتش ، در كتاب نقد عقل عربى ، در تعيين عنوان عقل گنوستيك ( عرفانى) براى عقل ايرانى راه دور نمى رود . مى ارزد كتابش را بخوانيد . آيا قبول نداريد كه در الهيات ابن سينا آن محرك اوليه ارسطويى تبديل به واجب الوجود و واجب الوجود تبديل به الله مى شود ؟ در الهيات دانشنامه علايى ( تصحيح دكتر معين ، انتشارات كتابفروشى دهخدا ، چ٢، تهران ، ١٣٥٣ ، ص ١٠٠) ابن سينا با استناد به آيات قرآن حرفش را پيش نمى برد ؟شما مرتب مى فرماييد كه اين بحث ها انحرافى است ، زيرا مهم آن است كه ابن سينا ادعاى خود را به برهان مبرهن كرده است . من هم مى گويم هيچوقت در يك پروژه تحقيقى جامع برهان هاى نمايندگان سنت حكمى ما ريز به ريز در بوته عقل مدرن نقد نشده اند ؟ همين اروپاييان از زمان رنسانس تا كنون ، برهان هاى فيلسوفان مدرسى و مسيحى قرون وسطى را دارند حلاجى مى كنند . هم حرف شما و هم حرف من تا با تحليل و تحقيق مفصل اثبات نشده ، تيرى است در تاريكى . از همين روست كه مى گويم مباحثه من و شما در اين سايت آسان به نتيجه نمى رسد . آن برهان هايى كه شما به آنها اشاره مى كنيد ، به نزاع هاى حكماى قرون وسطى محدودند كه همه بر مى گردند به كتاب مقدس . در حقيقت حوزه هاى دينى ما در متون قرون وسطى و بنابراين در شيوه فكرى قرون وسطى فرومانده اند . يك حكيم اسلامى – ايرانى را نشان دهيد كه حكمت خود را تفسير قرآن ندانسته باشد يا دست كم بر وفق قرآن . فيلسوف به معناى يونانى و مدرن كلمه ، مجاز نيست جز به عقل خود بنياد خود استناد كند .در آثارِ دكارتِ كاتوليك و كانتِ پروتستان يك كلمه استناد به كتاب مقدس نمى يابيد . اما آيا براى تبيين واجب الوجود ، ابن سينا به آيات قرآن استناد نكرده است ؟ از جمله: ربنا الذى اعطى كل شئي خلقه ثم هدى ؟ ( همان) اين مردى كه درد دين دارد و جودِ وجود را با خلقت همسان مى كند ، به راستى چقدر تفاوت دارد با ارسطويى كه صرفاً علت و ارخه اى براى طبيعت مى جويد ! حرف فلاطورى اين است كه ابن سينا محرك نامتحرك را صرفاً تكميل نكرده است بلكه غايت متافيزيك را از طبيعت و مبدأ طبيعت به الوهيت اسلامى تغيير مسير داده است و اين همان است كه شما و مصلحِ مؤمن مى كنيد ، چون درد دين داريد . فلسفه وقتى در خدمت دين در آيد ، زايش عرفان از آن نه اينكه ناگزير مى شود ، بلكه شده است ؛ چه در جهان اسلام ، چه در عالم مسيحيت . شواهد بسيارند و مجال اندك. شما دست گذاشته ايد روى اين نكته كه ارسطو حركت هاى جهان را ناشى از مبدئى نامتحرك و ناجسمانى و مفارق مى داند و همين بس است براى رد نظر كسانى كه آتئيست اند ، يا شكاك اند ، يا جهان را خودكار و بى نياز از مبدأ مى دانند . اصلاً اين بحث چه موضوعيتى دارد در اينجا . انگار خطاب شما نه به گزارش كورس از محرك نامتحرك بل به شخص كورسى است كه جدا از اين بحث قبلاً او را با مهر آتئيست يا شكاك يا پوزيتيويست يا چه و چه ممهور كرده ايد . الان مى فهمم كه چرا دوستدار از دستبرد ابن سينا به محرك نامتحرك سخن مى گويد . ناراحت نشويد ، الان توضيح مى دهم . اولاً اين نگره ارسطو كه آيه منزل نيست و نام بزرگ ارسطو هم آن را ابدى و لايزال نمى كند . اما گرچه اساساً در فلسفه برهان ها همواره در معرض نقض و اصلاح و ابطال فيلسوفان بعدى بوده اند، در اينجا فرض مى كنيم كه برهان هاى ارسطو در رسيدن به ضرورت يك چنين محركى منجمد و ابدى اند. با اين فرض ، مى توان گفت كه اين محرك ارسطويى با موجودات متحرك جهان رابطه اى دارد در زمان فيزيكى كه باعث يك ضرورت منسجم و بى شكاف مى شود . ارسطو كه از الله و يهوه خبرى نداشته است .خدايان يونانى زئوس و ايل و تبارش بوده اند . اين زئوس هم مبدأ جهان فرض مى شده است . اين مبدأ اراده و هوس و خشم و عشق و كينه و صفات انسانوار ديگر داشته است . ارسطو مبدئى را طرح مى كند كه شبيه چنين خداى بلهوسى نباشد و حركات جهان و حتى انديشه خودش هيچ بستگى اى به هوس يا اراده يا تصميم او نداشته باشد .ارسطو دقيقاً براى علمى كردن انديشه ، مى خواهد مبدأ را از خداى شخص وارى چون زئوس كه همه چيز تابع هوس او تلقى مى شد ، به مبدئى قانون مند و توضيح پذير با عقل تبديل كند. اوسيا ( جوهر نامتحرك اوليه ) چرخشى است از خداى انسانوار به مبدئى كه حتى انديشه اش نه به انديشه بشر مى ماند ، نه به اراده خودمختار خداى انسانوار . جهان را نيز او خلق نكرده است . در هر دانشنامه فلسفى اى مى توانيد بخوانيد كه اوسيا خالق نيست . بنابراين از اين اوسيا كه مبدأ است ، نمى توان به مبدئى رسيد كه فرازمان و فرامكان و قادر به هركارى و داراى خواست و مشيتى پيش بينى ناپذير است . ببينيد دوست عزيز : از نظر علم امروز ، بسيارى از آراء ارسطو به افسانه ها پيوسته و هدف من از طرح او دقيقاً شيوه فكرى است كه هدفش تعيين مبانى علوم است براى شناخت علمى جهان و انسان . اگر نه چنين بود ارسطو مى گفت : اوسيا هركه را بخواهد خوار مى كند و هر كه را بخواهد عزت مى دهد و اراده اش هيچ حد و مرزى ندارد و ما در برابر او بايد عبد و فرمانبردار و خواهشمند حوايج خود باشيم . اوسيا اما نه فقط خالق نيست ، بلكه اراده پيش بينى ناپذير و دلبخواه ندارد و انديشه او نيز همان است كه در قوانين حركت هاى فيزيكى و نفسانى متعين شده است .نمى دانم تا چه حد توانستم دريافت خود را تبيين كنم . با اين مبدأ درون زمانى و پيوسته ، نمى توان صرفاً با پايبندى به عقلانيت خودبنياد ، به خداى مستغنى و فرازمانى و فرامكانى و شخص وار رسيد .شما مى گوييد با برهان رسيده اند و مثلاً آرامش دوستدار مى گويد با چشم بندى اسلامى رسيده اند .هم گفته شما و هم گفته دوستدار توضيح مى طلبند و توضيح مكفى نيز در اينجا به آسانى ميسر نيست . از سوى ديگر ، نه اظهار نظر شما ممنوع است نه اظهار نظر دوستدار و نه در فضاى عمومى واقعى شرايط گفتگو براى دوستدار همان قدر امن و آزاد است كه براى شما. . ما چه مى توانيم كرد جز ارجاع و چشمداشت از خواننده براى رجوع به مراجع براى دريافت توضيحات . اوسيا شخصيت ندارد .از هر مبدئي نمى توان به خدا-شخص اديان توحيدى رسيد و گرنه قبل از ارسطو نيز بودند فيلسوفانى كه آب يا آتش يا اتم يا حتى نوس يا انديشه را مبدأ يا ارخه جهان مى دانستند. من خداى شخص وار را از آن رو پيش مى كشم تا بگويم كه اين خداى فرازمانى و اين فعال مايشاء ، با برهان فلسفى نمى تواند اثبات يا انكار شود . حالا چرا؟ چون بيرون از امكانات شناخت بشرى است . حكماء مشاء كوشيده اند با برهان او را معقول به عقل بشرى كنند . اما برهان نه فقط همواره در معرض ابطال است بل أساساً ناتوان از توضيحِ بى شكاف و بى خلل همه شؤون خداست .دقيقاً از همين شكاف هاست كه عرفان از لابلاى استدلال هاى عقلى بيرون مى زند . ابن سينا نيز جايى كه به بن بست مى رسد به تمثيل و ايمان و زبان عرفانى روى مى آورد . با پوزش از دراز نفسى ، پى مى گيريم گفتار شما را].
    بله اگر مقصود شما این است که عارفان نظری از شیخ محی الدین ببعد وشاگردان او مثل قونوی و جندی و ابن فناری و قیصری و دیگران ،دستگاه عرفان نظری محی الدینی را چینش و نظم فلسفی دادند ،این فی الجمله صحیح است اما باز مطالب امثال قونوی و دیگران در خیلی از موارد بسیار فراتر از مطالب حکماء مشاء است ،امیدوارم این دریافت خود را در مناسبتی توضیح دهید.[ گمان كنم تا به اينجا توضيح داده باشم].
    ———————————-
    ” پس پاسخ دقيق حضرتعالى اين است كه آن مبدأ ارسطويى براى حركات طبيعى يك نگره فيزيكى است كه ارسطو گاه به ندرت آن را خدايى مى نامد مثل چيزى كه هاوكينگ بگويد بيگ بنگ خداست با اين تفاوت كه ارسطو آن مبدأ را داراى انديشه اى مى داند كه فرق دارد با انديشه خداى اديان توحيدى . چه فرقى ؟ اين فرق كه اين انديشه ضرورتى است محدود كه در طبيعت هم به صورتى وجود دارد . به چه صورت؟ به صورت علل چهارگانه ( فاعلى ، مادى ، صورى، غايى ). پس اين مبدأ نه از نظر من بل از نظر خود ارسطو نه خالق است و نه حتى قادر به تغيير انديشه خودش و نه داراى صفاتى انسان گونه چون حيات و اراده و تصميم و قوه داورى و واقف بودن به سر و علانيه انسان ها و قدرت اعجاز و غيره . حال ابن رشد ارسطو را تا مقام پيامبر بالا مى برد و كسى كه دريافتش از بوطيقا ( پرى پوئتيكا: در باب ابداع ) اثر ارسطو در باب تراژدى و كمدى و حماسه در حد مضحكه است و يا حكمائى كه به پوليتيكاى ( شهرگردانى شهروند محور) ارسطو اصلاً نزديك نمى شوند ، در همان حكمت مشاء به جاى شناخت اصيل ارسطو بساط نو افلاتونيسمى را پهن مى كنند كه استارت عرفان است . اين است كه من عرض مى كنم عقل آميخته به عرفان مشائى را نه با عقل خودبنياد فلسفه يونانى و غربى مى توانيم همسان گيريم ، و نه حتى با عقل قرآنى ”
    (پایان)

    خوب این مطلبی که از اینجا بیان شد پرداختن به اصل پرسش پرسش کننده است !و هیچ نیازی به تحجیم مطالب گذشته که هم هم قابل بحث است نبود.
    بهرحال در باره اصل برهان حرکت و متحرک و محرک اول ارسطو توضیح دادم ،که با توجه به آن ضعف بنیان این فرمایشات روشن می شود،آقا شما وقتی ببرهان فلسفی و مقدمات آن و نتایج مستقیم و غیر مستقیم آن می پردازید ،دیگر چکار دارید به “نگره” یا “انگیزه” ارسطو؟!
    هر نگره یا انگیزه ای در جان ارسطو وجود داشته است ،شما توجه کنید به نتیجه برهان او که مبتنی بر مقدماتی طبیعی و وجدانی است ،همه حرکت ها در درون جهان طبیعت نیازمند موضوع حرکت ، و محرک برای آن است ،این تجربی و وجدانی است ،اینکه متحرک ها غیر از محرک ها هستند ،اینهم روشن است ،همه محرک ها در حرکات درونی عالم طبیعت نیازمند به محرک ها هستند ،خود مجموعه جهان طبیعت یا بگو فلک الافلاک یا بگو جسم کل چه؟ حرکت دارد؟ آری ،حرکت او ازلی و قدیم است؟ فرض می کنیم حرکت جسم کل ازلی و دائم بوده است ،این حرکت چطور؟ این مستثنا از نیازمند متحرک به محرک و تغایر محرک (جنباننده) و متحرک (جنبنده) است؟ خیر ،پس حرکت ازلی و دائم جسم کل یا فلک اعظم یا هر تعبیری ،نیازمند به محرک است ،این محرک باید ختم شود به محرکی که لا یتحرک است،
    شما فرمودید :”ضرورتى است محدود كه در طبيعت هم به صورتى وجود دارد”.
    اینرا ارسطو گفت؟ کجا؟ ارسطو گفت آن محرک محدود در طبیعت است؟ اگر آن محرک در طبیعت و از طبیعت باشد که باز “متحرک” خواهد بود؟!
    [ جناب مرتضى فكر مى كنم كه پاسخ شما در توضيحات بالا آمده باشد ؛ حالا درست. يا نادزست ، بسپاريم به داورى ديگران ، اما شما با ترادف نگره و انگيزه حرف خود را پيش مى بريد . من از انگيزه سخن نگفتم . ارسطو هر انگيزه اى داشته، اكنون با خودش هفتاد كفن پوسانده است . نگره يعنى آنچه متن اش در دسترس ما نهاده است . باز از قول من مى گوييد كه خودِ آن محرك در طبيعت يا حالّ در طبيعت است . البته در اين مورد نيز ميان مفسران مناقشه است ،، اما من نگفته ام كه خودِ خودِ محرك اولى _ كه به هر حال در مكانيك امروز و بعد از كشف قوانين حركت به افسانه ها پيوسته _ در طبيعت است . من مى گويم انديشه او در طبيعت است و نه خودش. ارسطو آن را متجلى مى بيند در كاركرد نظام وار طبيعت و قوانين آن .برمى گرديم به گفتار شما ].
    نقل کلام می کنیم به حرکت خود او؟ می گویید “لا یتحرک” است؟ لایتحرک یعنی غیر جسم ،زیرا که جسم منفصل از حرکت و زمان وجود خارجی ندارد ،فرمودید “بصورتی در طبیعت وجود دارد” ،این تعبیر “بصورتی” در متن یونانی یا فرانسوی یا انگلیسی یا عربی ارسطوست؟ حالا فرض کنید باشد ،از شما و فلاطوری (اگر گفته باشد) نمی پرسیم ،از خود ارسطو می پرسیم ،به چه صورتی؟ به چه صورتی محرک اول در طبیعت و از طبیعت هست و خود متحرک نیست؟
    [ توضيح دادم . انديشه محرك اولى جارى و حالّ در طبيعت است و اين انديشه قابل تغيير به خواست و اراده محرك اولى نيست چون محرك اولى فاعليتى دارد كه از تصميم و انتخاب نيست ].
    اگر دور و تسلسل را عقلا مباح می دانید دیگر بحثی نیست ،اما اگر دور و تسلسل عقلا محال باشد که هست ،آنگاه ارسطو و فلاطوری و کورس گریزی ندارند از اینکه محرک اول موجود مفارق باشد ،ما آنرا فاعل الهی می نامیم ،شما دوست دارید آنرا بیگ بنگ یا چیز دیگری بنامید ،مانعی ندارد لامشاحه فی الاسم و الاصطلاح.این مبدا فاعل الهی و مفارق است ،اگر خدا هم نباشد ،عقل فلسفی ارسطو اینرا درک می کرده که فاعل الهی بند فاعلهای دیگر است و دور و تسلسل هم عقلا ممنوع است ،از اینجا روشن می شود که تفکر ارسطوی تیزبین و حکیم محدود به فیزیک نمی توانسته باشد ،و ارسطو نه فیزیکدان منحصر است و نه بت پرست.
    [ بله ، مفارق است ، اما حد نهايى ارسطو همين محركى است كه مدلول آن خداى خالق از عدم نيست ].
    مطالب ذیل عبارت مربوط به امور سیاسی ،ربطی به بحث و پرسش ما نداشت.
    [ ربطش اين است كه فلسفه يونانى در نهضت ترجمه گزينش شده بر وفق سياست استبدادى و فرهنگ دينى . در الفهرست ابن نديم آثارى نام برده شده كه اثرى از آنها نمانده ، قبلاً تلاش كرده ام بفهمم چه نقطه مشتركى ميان اين آثارِ گم شده ، بوده است . نتيجه اين بود كه اين آثار بر وفق فرهنگ اسلامى نبودند . ما نه شهروند و دموكراسى داشته ايم ، نه اگورا و نه هنر هاى تراژدى و كمدى . اصلاً بوطيقا فن شعر معنا نمى دهد . زرين كوب نيز چون مصطلح شده به كارش برده . پوئتيكوس يعنى ابداع و آفرينش انسانى . به قدر كفايت در اين باره در ريشه ها و در بالا توضيح داده ام . داورى با ديگران . سخن شما را پى مى گيريم].
    —————————-
    “جناب مصلح ، از اين ها كه بگذريم ما مى توانيم علت العلل ، عنصر نخستين ، بيگ بنگ ، ذرات زير اتمى ، دئوس ، الله ، يهوه را همه خدا بناميم ، اما آيا مدلول و مابازاء همه آنها يكى است . آيا شما مى توانيد دربرابر نتيجه صغرى و كبراى منطقى ، يا در برابر نتيجه تفسير طبيعت در فلسفه ارسطو يا در برابر اتم نماز بخوانيد ، گريه كنيد ، راز و نياز كنيد ، دعا و نيايش كنيد ، طلب يارى كنيد ، و خلاصه حالتى وجودى داشته باشيد كه تنها در دل مؤمن رخ مى دهد نه در ذهن فيلسوف و فيزيكدان ؟ دور تسلسل ، برهان نظم ، برهان صديقين ، برهان وجودى آيا چنين ايمانى مى آورد ؟ “.
    (پایان)

    با عرض پوزش ،این فرمایشات محملی جز مغالطه ندارد ،[ محمل؟ مغالطه ؟ خب، چرا؟ ادامه مى دهيم ببينيم شما اين صفات را مبرهن كرده ايد ]. جناب کورس گرامی ،بحث ما در نتیجه برهان است ،و شما بحث از نتیجه برهان را با شرعیات و امور متفرع بر شریعت خلط می کنید ،در بحث برهانی نیز اصلا نام و عنوان مطرح نیست ،اگر اقتضای برهان اثبات موجود مفارق و محرک غیر متحرک بود ،چه ما بر آن مفارق غیر متحرک بایستیم ،و آنرا خدا بدانیم ،و چه آن مفارق را هم مستند به مفارقات دیگر و مبدا کائنات بدانیم باقتضای امتناع دور و تسلسل ،به مبدا جهان رسیده ایم ،خواه جهان طبیعت قدیم زمانی باشد یا حادث زمانی ،اما جهان ،ممکن الوجود برحسب ذات ،و حادث ذاتی است ،اینجا بحث نام نیست ،بحث التزام به نتیجه برهان است ،که اثبات مبدا و طرف برای ممکنات است ،انبیاء الهی و صاحبان شرایع نیز چه شما آنها را فرستاده همان مبدا جهان بدانید یا آنان را دروغگو و جادوگر و ساحر بدانید ،به عبودیت همان مبدا دعوت کرده اند ،و او را و اوصاف و افعال او را برای شما و ما تعریف کرده اند ،بنابر این نماز و تضرع در این دین نماز و تضرع بهمان مبدا است که مقتضای برهان است ،منتها تفاوت در تعریف آن مبدا است ،قبلا اینرا از من پرسیده بودید که خدای نتیجه البرهان همان خدای ادیان است ،پاسخ داده بودم که آری و نه ،آری چون معرفت حاصل از برهان و نتیجه البرهان نزد عقل ،معرفت بالوجه یا معرفت اجمالی است ،معرفت برهانی همین مقدار است ،و عقل راهی به بیش از این ندارد ،از اینجاست که بشر نیازمند به وحی و تعریف انبیاء است ،اینجا در وحی است که اوصاف و صفات و اسماء ذات تعریف می شود ،و این هیچ تنافی با برهان و نتیجه البرهان ندارد ،البته عقل ببرهان تا حدود زیادی پی به اوصاف کمالی و جمالی مبدا می برد ،و بضرب من البرهان ،اوصافی را از او سلب می کند که اوصاف نقص است ،اینها معلوم است ،و طریق بحث عقلی و برهانی است ،منتها جنابعالی چون ضرورت بعثت انبیاء را ادراک نمی کنید و منکر آن هستید ،[ از كجا دانستيد؟] بحث از نتیجه البرهان را که معرفت بالوجه و اجمالی است با بحث از خدای ادیان خلط می کنید
    ،[ خلط اساساً در جايى كه فرق بيان مى شود ، منتفى است . من مى گويم ايمان امرى وجودى و زنده است ، از همين رو ، نه دلايل بيخدايان به آسانى مؤمن را بيخدا كرده است و نه دلايل خداباوران بى ايمان را مؤمن ساخته ، ايمان يك تجربه درونى است . به قول فيلسوفان تجربه دينى است . برهان عقلى به تنهايى نمى تواند ايمان به خدا- شخص ، را برانگيزد . شناخت مى تواند باور و ايمان را سست تر يا محكم تر كند ، اما شناخت همان ايمان نيست . اگر بناست محرك نامتحرك ارسطو را از حد خودش به خداوند فعال مايشاء بالا ببريد بايد همان طور كه ابن سينا دريافته بود از معلولى به علتى و از آن علت به علتِ علتى و از آن علتِ علت به علتِ علتِ علتِ ديگرى وبه همين منوال به سلسله عظيمى از علت ها و معلول ها برسيد و آنها را همان طور مبرهن و معين كنيد كه كاربرد قانون عليت در هر علمى اقتضاء مى كند، يا به ديگر سخن ، اين سلسله علل به طور معين _ و نه به صورت مبهم و كلى عقول مجرد دسترس ناپذير _ عقلاً شكاف ميان مخلوقات و خالق_ شكافِ ميان متناهى و نامتناهى ، و شكاف ميان موجود زمانمند و بى زمان و فرازمانى _ را پر كنند كه جهان را تدريجاً و علت به علت پديد نياورده ، بل به طور دفعى و جهشى و ناگهانى گفته است باش و جهان هست شده است. عقل ارسطو به اين خدا نرسيده و هيچكس نيز تا كنون سلسله مراتب درون زمانى را از يك فعال مايشاءِ لازمان و لامكان با كثرت بى شمار علت ها معلوم نكرده است . اين دليل بر نبودِ خدا نمى شود ، اما دليل بر فراعقلى بودن شناخت او مى شود يا شايد هم دليل بر هنوز ناشناخته بودنِ ذاتِ او _ يعنى ذاتِ برتر از قياس و گمان و وهم و زمان و مكان او در علم . شناخت اين ذات غير از دانستن اين امر اجمالى است كه جهان مبدأ يا ناظم يا خالقى دارد .

     
    • سلام به دوست ارجمند کورس گرامی

      تشکر از زحمت طولانی که در پاسخگوئی به نقد متحمل شدید ،من قسمت اول مطلب شما را همان موقع که ارسال کردید دقیق خواندم ،و بانتظار تکمیل مطلب بودم ،الان (صبح روز چهارشنبه) نیز این تکمله حضرتعالی را بصورت مرور اجمالی سریع ملاحظه کردم ،البته همه مطالب شما با ضمائمی که مربوط به مطالب پست های قبل است را بازخوانی و تحلیل خواهم کرد ،تصدیق می کنید که هم مطالب را طولانی کردید و هم آنرا انباشته به مطالب جدید دیگری کردید که نیازمند بررسی دقیقتر است ،فقط یک اشاره اجمالی کنم به اینکه بسیاری از مطالب استنباطی شما و متفرعات آن مبتنی بر چیزهایی است که من یا من به آنها نپرداخته ام یا چیز دیگری گفته ام و بد تفهیم شده است که نیازمند توضیح و اسناد و استناد است ،من در دو سه روز تعطیلی که در پیش است به جزئیات مطالب شما خواهم پرداخت ،بنظر می رسد به بخشهایی از مطالب قبل هنوز نپرداخته اید ،می خواهم بدانم هنوز منتظر تکمیل مطالب شما باشم یا مطلب را بانتها رساندید ،اگر مطلب تمام شده است اعلام فرمایید.
      متشکرم

       
    • با سلام به دوست گرامی جناب کورس

      می پردازم به مطالب شما در این کامنت ،بهمان سیاقی که در نوشته قبل بود فقط مطالب بین کروشه جناب کورس را در مواردی که طولانی است اندکی از ابتدای آنرا مورد اشاره قرار می دهم زیرا باقی آن در کامنت بالا هست :

      کورس :{ بله، درست است كه نمى توان اين را تحريف ناميد ، اما شما بار ديگر قولى را كه در بالا از من نقل كرده ايد بخوانيد . آيا تحريف را صرفاً تقليل داده ام به اين مورد خاص ؟ مسلماً اشتباه گرفتن نويسنده يك كتاب را نمى شود تحريف خواند و حتى در موارد ديگر هم ، تحريف واژه مناسبى نيست ، از آن جهت كه واژه تحريف همين بار منفى اى پيدا كرده است كه مى فرماييد . به ويژه براى دينداران تحريف نص مقدس در حد افترا به كلام الهى مى تواند بار منفىِ سنگينى داشته باشد . از سوى ديگر ، اگر به عمدى يا غير عمدى بودن دستكارى ، به ويژه در ترجمه ، بگذريم ، نتيجه كار با تحريف فرقى نمى كند . در ريشه ها من قبلاً شواهد روشنى آورده ام……}
      (پایان)

      سید مرتضی: خوب جنابعالی با ذکر شاهدی از ریشه ها داد سخن داده اید ،من به جزئیات شواهد شما نمی پردازم ،برای اینکه شما استناد می کنید به یک تحقیق مقایسه ای بین متن ارسطو و متن های مترجم از کندی و دیگر حکمای بعد از اسلام که باید در اینها جداگانه دقیق شد و اینکه آیا آن برداشت و مقایسه در آن منبع درست است یا نه ،و بر فرض صحت در برخی موارد مقایسه آیا می توان اینطور بصورت کشدار آنرا تعمیم داد و احکامی اینگونه کلی در حق حکیمان اسلامی جاری کرد یا نه. حرف من دقیقا در همین تعمیم است ،بالاخره شما خودتان چون با زبان یا زبانهایی آشنا هستید با مشکلات ترجمه خصوصا ترجمه متون پیچیده فلسفی آشنا هستید ،من گمان ندارم هیچ ترجمه بدون نقص و ایرادی در عالم ترجمه و انتقال مفاهیم از زبانی به زبان دیگر وجود داشته باشد ،حال ممکن است شما مرا رمی به خوش گمانی به مترجمان عصر ترجمه یا حکیمان اسلامی کنید ،اما بنده هم متقابلا اینگونه تحلیل های مقایسه ای و بدنبال آن تعمیم های تا گاو و ماهی را ناشی از بدگمانی و پیش فرض ها می دانم ،در نوشته قبلی عرض شد که اینگونه بقول شما نگره ها بر پیش فرض هایی بدبینانه استوار است ،شما یا آن منابع گویا گمان می کنید که حکیمان صدر اول اسلامی مثل کندی و فارابی و شیخ و دیگران افرادی مقلد و کم مایه بوده اند که تنها نگاهشان بدهان حکماء یونان مثل ارسطو و دیگران بوده است ،یا گمان این است که حکیمان مسلمان بصورت یک مافیا آنقدر مبتلا به کم مایگی در اندیشه بوده اند که نشسته اند بصورت یک توطئه برای استوار کردن مبانی دین و شریعت ،اصول حکماء یونان را دستکاری و بنفع خویش مصادره کرده اند! آقا اینها تصورات بدبینانه است ،من عرض کردم نمی گویم ترجمه ممکن نیست خطا در آن وارد شد ،یا کندی و مترجمان دیگر معصوم و مصون از خطا بوده اند ،باید در مقایسه ها موارد اشتباه را نشان داد اما اینکه خیال کنیم کندی آمده است بعمد چیزی را روی ارتکاز دینی تحریف کرده است ،تصور منصفانه ای نیست ،حال گاه بحث ارسطوست و گاه بحث همه متون یونانی ،اینجا عرض شد که تلقی تعلق اثولوجیا یا تاسوعات افلاطون به ارسطو یک تلقی و اشتباه رایج بوده است که حتی در زمان مرحوم ملاصدرا هم آمده است ،و مرحوم آخوند فراوان در اسفار در مباحث تئولوژی و مبدا و معاد با تلقی اینکه اینها سخن ارسطوست از آن مطلب نقل کرده تحلیل می کند ،اینرا نمی شود تحریف نامید و شما پذیرفتید که در تحریف آنچه که مهم است عنصر تعمد است ،حال شما و ما از این پس بطور واضح آن مطالب و تحلیلها را به فلوطین مستند می کنیم ،اینکه فریبکاری نیست ،ارسطو هم در جای خود تحلیل می شود ،اما شما بدانید حکیمان بزرگ اسلامی مثل شیخ و فارابی و شیخ اشراق و دیگران مقلد ارسطو و افلاطون و دیگران نبوده اند ،آنها سخنان ارسطو را تحلیل کرده اند ،گاه آنرا تکمیل کرده اند ،گاه آنرا مردود دانسته اند ،همین بحث عقول عشره را که به آن اشاره کرده اید ،خود مرحوم شیخ اشراق در مصنفات خود اعم از تلویحات و مطارحات و حکمه الاشراق مورد نقد قرار می دهد و صدور کثرات از مبدا را با صدور عقل عشره طولیه کافی و وافی نمی داند ، به برخی از عبارات ایشان توجه کنید

      :”بحث و اشارة فامّا انّ العالم العقلىّ موجود فلا كلام فيه لمباحث صحيح البحث و لا لصاحب شهادة عقليّة علويّة. و امّا انّ لها كثرة وافرة فليس فيها كلام، و على ذلك طرائق من البراهين. و امّا انّ هذا الحصر- الذى ذكر فى عشرة و عشرين- غير صحيح امر ظاهر، فانّ فلك الثوابت فيه آلاف من الكواكب…”.
      (مجموعه مصنفات شیخ اشراق ج 1 ص 451)

      ” فاذن الانوار القاهرة- و هى المجرّدات عن البرازخ و علائقها أكثر من عشرة و عشرين و مائة و مائتي….”
      ( مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج‏2، ص: 140)

      ” و اتباع المشّائين اعترفوا بعجايب الترتيب فى البرازخ ، و حصروا العقول فى عشرة. فعالم البرازخ يلزم ان يكون أعجب و أطرف و أجود ترتيبا، و الحكمة فيه أكثر على قواعدهم و ليس هذا بصحيح، فانّ العقل الصريح يحكم بأنّ الحكمة فى عالم النور و لطايف الترتيب و عجايب النسب واقعة أكثر ممّا هى فى عالم الظلمات..”
      (مجموعه مصنفات شیخ اشراق ج 2 ص 155)

      ملاحظه می کنید در این عبارتها بحث عقول عشره را زیر سوال برده خودش دستگاه دیگری در باب توجیه صدور کثرت از وحدت تنظیم می کند که در حکمه الاشراق آنرا تکمیل کرده است ،بنظرم در جایی هم اصلا اسناد عقول عشره به ارسطو را مورد سوال قرار می دهد ،و می گوید هیچ دلیل عقلی بر انحصار در چنین عددی وجود ندارد.
      منظورم این است که حکماء اسلامی افرادی مقلد و چشم بدهان یونانیین نبوده اند ،آنها ارسطو را هم نقد کرده اند ،اما حکمت دم بدم پخته و تکمیل شده است ،خطای در ترجمه هم همیشه وجود دارد ،اما من این تعمیم ها و اصل قرار دادن های یونانیون و هیچ پنداری حکیمان مسلمان را قبول ندارم ،ارسطو هم بخواهید یا نخواهید از عقل سخن گفته است ،عقول عشره نداشته است؟ در همین متافیزیک که بحث از عقل داشته است و در دیگر آثار خود.
      ———————————————————————
      کورس :{ جناب سيد مرتضى گرامى : بر اساس تقسيماتى كه تا كنون مرسوم بوده ، حكمت مشاء را پايبند برهان عقلى و عرفان را متكى بر كشف و شهود دانسته اند . اين تقسيم بندى هرگز در بوته نقد نهاده نشده است . هر خدشه اى كه بر اين تقسيم نظرى وارد آيد ، چون هر امرى كه خلاف آمدِ عادت است ، در وهله نخست وازده مى شود . ادعا البته آن نيست كه حكمت مشاء نيز همان عرفان است . در وهله نخست ، نيز بحث بر سر ارزشگذارى از جانب ما نيست . از جانب خود حكما اما يك نوع ارزشگذارى در متون بسيارى ديده مى شود …………}
      (پایان)

      سید مرتضی : ببینید جناب کورس ،همانطور خود در اثناء گفتار اشاره کردید گاه بحث های ما چیزی نیست جز تیر در تاریکی ،بنظر من شما بحث ها را می کشانید به شواهدی جزئی و همه قابل بحث ،آنگاه تعمیم هایی می دهید و استنتاج هایی می کنید که مترتب بر شواهد نیست ،بطوریکه اصل مطلب فراموش می شود ،حالا چون شما در این بخش طولانی شواهدی را مطرح کردید من سعی می کنم بقدر بضاعت خودم و وقتم آنها را کوتاه مورد اشاره قرار دهم ،فقط اینجا در مورد اصل مطلب می گویم ،فرمایش شما این جمله بود که :
      ““دريافت من آن است كه عرفان نظرى نيز از بطن همين حكمت مشاءِ الهى شكل مى گيرد”
      (پایان)
      بعد هم شواهد ذیل گفتار را برهان این مطلب می دانید ،من این جمله را مورد سوال و تردید قرار دادم ،بنظر من اصلا خاستگاه عرفان اسلامی یا حتی عرفان های دیگر برهان ها یا حکمت های برهانی نیست تا چه رسد به حکمت خشک مشائی ،آن شواهد نقلی را هم عرض خواهم کرد ،توجه کنید اینجا بحث ما بحث عرفان عملی و سیر و سلوک و طی منازل سالکانه نیست ،آن امر دیگری است که گرچه بی ارتباط با نظر نیست ،اما عرض من و تشکیک من در مورد انتشاء عرفان نظری بعد از اسلام از دامان حکمت اسلامی است ،من گفتم نمی توان عرفان نظری خصوصا از زمان شیخ اکبر را خاستگاهش را حکمت مشاء دانست ،اینجا شما متاسفانه مسائل گوناگون را با هم خلط می کنید ،من گفتم شما پیش از آنکه سراغ حکیمان مشاء رفته و با واکاوی سخن آنها آنان را به عرفان بچسبانید ،به خود عرفان و موضوع آن و روش آن عنایت کنید ،این سخن در کتب عارفان واصل نظری فراوان است که “طور عرفان طوری وراء عقل” است ،آنچه که آنها مدعی آن هستند اصلا چیزی از سنخ علوم حصولی نیست آقا که شما خاستگاه آنرا حکمت آنهم از جنس مشاء بدانید ،همه ادعای عارف شهود و وصل و وصول و وجدان حق و وحدت وجود و سراب بودن کثرات است ،این کجا و حقایق متباینه در حکمت مشائی کجا؟ ما لفظا می توانیم ادعایی کنیم و بگوییم عرفان از بطن حکمت مشاء برخاست ،اما مهم اقامه دلیل است ،و من در گفتار و شواهد شما چنین برهانی نمی بینم ،این اصلا دو حیطه و دو گونه درک و فهم است ،عارف اصلا حکیم را کودک کور و نوپا می داند ،عارف درسیر و سلوک خود بسوی قله توحید و اضمحلال کثرات در نظرش و دیدن حق و وحدت حق به برهان چه کار دارد؟ شما مساله را بعکس می روید از آنطرف ملاحظه می کنید ،من عرض کردم اساس عرفان بر شهود و علم حضوری وجدانی است ،اگر هم عارف بخواهد مشاهدات خویش و فناء خویش در ذات و اسماء و صفات حق را بازگو کند ،می شود همین فصوص و قیصری و مصباح الانس ،یعنی تبیین مشهودات در قالب علم حصولی که بنظر برخی غیر قابل قبول و غیر قابل اثبات است ،لذا عرض شد که در این کتابها اگر بحث هایی در قالب برهان و شبه برهان می بینید اینها تبیین حصولی آن مشاهدات است نه ابتناء شهود بر برهان یا حکمت مشاء ،شما بهتر است بگویید عرفان اسلامی بیشتر منتشی از قرآن و منابع نقلی حاکی از کشف معصومین است ،بنابر این این سخن که عرفان اسلامی از بطن حکمت مشاء انتشاء می یابد سخنی خلاف تحقیق است ،این از این سمت بحث از طرف خود عرفان.
      اما از آنطرف شما برای اینکه قضاوتی در باره علم عرفان با موضوع و روش دیگری کنید می روید به درون مایه مشاء و می گویید مثلا چون شیخ در اواخر عمر به عرفان تمایل پیدا کرد یا در نمط نهم از منازل سلوک سالکان سخن گفت پس حکمت مشاء منشا عرفان اسلامی است ،این اشتباه است ،برای اینکه شما منهای رساله طیر شیخ و نمط عارفین شیخ ،مگر در سرتاسر کتب او اعم از منطق و طبیعی و الهی ،چیزی جز برهان و نظر می بینید؟ حالا منطق که وضعش جداست ، آیا شیخ در طبیعی و الهی
      شفاء و اشارات و نجات و تعلیقات و مباحثات مگر بر کرسی عرفان نشسته است؟ آنجاها چیزی جز حکمت و برهان وجود ندارد؟ و شما لازم است عنایت به اختلاف حیثیات داشته باشید ،بله ممکن است کسی گرایش عرفانی داشته باشد و رساله طیر و سلامان و ابسال بنویسد ،در عین حال وقتی بر کرسی حکمت است از حکمت بگوید ،آیا شما بصرف اینکه شیخ شخصا بعرفان تمایل داشته باشد باید اینطور انتزاع کنید که ماخذ عرفان اسلامی شیخ یا حکم مشاء است؟! اصلا محی الدین عربی و قونوی آیا پشمی بکلاه امثال شیخ می بینند؟! نهایت این است که ابوسعید ابوالخیر می گوید آنچه من می بینم شیخ می فهمد! من عرضم این است که آیا شما شفا و اشارات حکمت را باید با رساله الطیر سنجش کنید؟ آن کتابی است دیگر با موضوع و محمولی دیگر ،شما بیایید سنجش کنید شیخ در طبیعی و الهی شفاء چه می گوید؟ آنجا شیخ عرفان می گوید؟!
      یک نکته ای را هم که لازم است عنایت کنید این است که ما تعبیری داریم بنام “استیناس و استشهاد” این در علوم اعتباری مثل فقه هم کاربرد دارد ،که مطلبی برهانش ذکر می شود با تکیه بر مقدمات عقلی ،آنگاه حکیم یا فقیه ،بعنوان شاهد و تاکید و استیناس مطلب شواهد نقلی را هم ضمیمه می کند ،این استدلال مستقیم به آیه و روایت نیست این شاهد و تاکید است ،یکی از شواهد شما این بود که شیخ از آیه قرآن استفاده می کند،یعنی برهان شیخ بر مطلب آیه قرآن است؟ اینطور نیست ،شما غالبا مطالبی کلی را از منابعی نقل می کنید ،لطف کنید همین مورد را در کتب شیخ استقصاء کنید و مشخصا نقل کنید که شیخ کجا در مباحث برهانی تمسک به قرآن کرده است؟ شما می روید سراغ تفسیر قل هو الله که شیخ نوشته است، آقا شیخ آنجا در سیمای یک مفسر قرآن دارد قرآن را تبیین می کند ،این چه ارتباطی به خود حکمت و برهان دارد؟ تصادفا مساله برعکس است یعنی شیخ وقتی مثلا می خواهد احدیت یا واحدیت الله را توضیح دهد از مبادی برهانی مدد می گیرد ،این غیر از این است که در مباحث برهانی تمسک به شواهد نقلی شود ،بخشی از شواهد شما حول همین نکته که عرض شد دور می زد.
      شما می گویید حکیمان از گل نازک تر به خرد ستیزان نگفته اند ،آقا موضوع بحث حکیمان امر دیگری است ،البته این سخن شما منطبق هم نیست ،چرا شماتت دو طرفه بوده است ،اما حالا این چه ربطی به خود عرفان و فلسفه و تمایز موضوع و روش های ایندو علم دارد ،عرض کردم شما حیثیات را تفکیک نمی کنید ،ممکن است حکیمی عارف باشد و عارفی هم حکیم باشد ،اما حکیم بر کرسی حکمت فقط حکیم است ،و عارف نیز باید چنین باشد ،همین شیخ بهائی علامه ذوالفنون که شما از منظومه های عرفانی او نقل می کنید استاد فن است در فقه و اصول و رجال و ریاضی و ادبیات ،و در عین حال عرفان و تصوف ،اینها هریک بجای خود ،ممکن است عاشقی و عارفی نیز پشت به همه اینها کند ،مرحوم علامه طباطبائی هم چنین بوده است ،شما کتب حکمی ایشان را تورق کنید یکجا آیه یا روایت نمی بینید ،این بدایه الحکمه و نهایه الحکمه است و آن حواشی اسفار و کتب دیگر ،همین بزرگوار وقتی عرفان و فصوص و مصباح الانس می گوید التفاتی به حکمت برهانی ندارد. این حیثیات را باید تفکیک کرد.
      عقول عشره را البته حکمای متاخر مشاء گفته اند ،لکن عقول عشره بنظر شما چه جایگاهی در دستگاه عرفان نظری دارد؟ موضوع عرفان وجود حق است و اسماء و صفات او ،حال اگر شاعر عارفی جایی از عقول عشره و غیر عشره نام برد شما باید بفرمایید عرفان از شکم مشاء در آمد؟!
      یکی از مطالبی که تکرار کردید و قبلا بحث آن شد همان محرک اول ارسطویی است ،و اینکه با خدای انسانوار یا شخص وار بقول شما تفاوت دارد ،من عرض کردم حکم بتغایر و تفاوت مساله ثانوی است ،این باز تکرار می شود ،عرض شد بسیار خوب هدف ارسطو تبیین بنیان وجود حرکت در داخل و مجموعه جهان است ،آیا ارسطو به محرک نامتحرک رسید یا نرسید؟ محرک نامتحرک یعنی موجود مفارق ، اینجا با شما اختلاف دارم ،حکیمان اینجا مطلب را تکمیل و تتمیم کردند ،به اینکه وجود مفارق نمی تواند تصادفی یا بی سبب باشد ،این یعنی نضج حکمت ، بسیار خوب ارسطو در فیزیک حرکت کلی و حرکات را با محرک نامتحرک توجیه می کند اما بنظر من اگر کسی آنجا نایستد و لوازم برهان را از زبان ارسطو بیان کند یا او را الزام برهانی کند به اینکه موجود مفارق چگونه منشا حرکت است؟ مبدا فاعلی است؟ مبدا غایی است؟ آیا مبدا فاعلی نمی تواند متحد با مبدا غایی باشد؟ آیا الزام عقلی بطلان تسلسل و دور شامل موجود محرک مفارق نیست؟ بنظرم اگر کسی اینها را در دنباله بیان تکمیلی کند یا آنرا حتی با الزام عقلی بر برهان ارسطو بار کند ،افترایی به ارسطو وارد نکرده است.
      در مورد تعبیر قاب قوسین او ادنی در قرآن درست می گویید ، این تعبیر در اصل در مورد معراج پیامبر علیه السلام است ،حال من رساله طیر شیخ را نخوانده ام ،اما می دانید که باب تاویل در عرفان باز است ،شما مگر تاویلات ملا عبدالرزاق کاشانی که اشتباها بنام شیخ اکبر بطبع رسیده است را ملاحظه نکرده اید؟ آنجا همه چیز از تنزیل قرآن تاویل می شود ،موسی هم تاویل به چیز دیگری می شود ،این مطالب که در عرفان مسبوقید عرض عریضی دارد ،اما قوسین نزول و صعود البته پیش از استناد به قرآن در حکمت و عرفان دارای مبنا و توضیح عقلی است ،حال کسی علاوه بر استشهاد بقرآن کند و تاویل کند امر دیگری است.ملاحظه می کنید همه شواهد شما قابل مناقشه است.
      آری حی بن یقظان و طیر و سلامان و ابسال و نظایر آنها تمثیلات عرفانی است ،اما آیا این کتاب و رساله نویسی به اغراض دیگر شیخ را از شیخ الحکمه و حکمت مشائی خارج می کند؟! مثل اینکه جناب کورس استاد ریاضی باشد ،جایی هم اخلاق بگوید باید گفت جناب کورس چون اخلاق گفت دیگر ریاضی نیست؟!
      در مورد ارسطو ، حال بیاد ندارم مشخصا کجا و چه کسی عقول عشره را به او نسبت داده است بسیار خوب شما این نسبت را نادرست بدانید ،از کجا می دانید که مخ او سوت خواهد کشید؟! آیا ارسطو در هیچیک از آثار خود سخنی از عقل نگفته است؟
      نه آقا صدور و فیضی که حکیم می گوید کجا می تواند منشا ،تجلی و فاعل بالتجلی که عارف می گوید باشد ،اصلا بحث عارف بالاتر از این حرفهاست ،عرض کردم ممکن است بعد عارفان خواسته باشند مشاهدات خود را در قالب خطا پذیر علم حصولی بیان کرده باشند کاری که مثلا قونوی در مفتاح و فکوک و نصوص کرده است یا ابن فناری در مصباح الانس،اما این رویکردها غیر از انتشاء عرفان از حکمت است.
      در مورد فارابی و فصوص اش کم لطفی می فرمایید ،کجا فارابی سخن بدون برهان گفته است ،هر فقره ای را مایلید مطرح کنید ،این دیگر عرفان نیست ،البته فارابی از آندسته حکیمان موجز گو و تلگرافی سخن گو هست بتعبیر من ،باید آنجایی که ایجاز و اختصار هست به بنیاد سخن در شروح آن مراجعه کرد.
      شما نوشتید :
      “” محرك اوليه ارسطو چه مى شود وقتى از فيلتر افلوتين و فارابى مى كذرد :” واجب الوجود مبدأ و آغاز هر فيضى است ” اين مصدرِ صدورِ فيض ” كه همه چيز را در وحدتشان در بر مى گيرد”( فهو الكل وحده )، و فارابى هم اين احاطه را مبرهن نكرده است ، چيزى جز از عرفان است ؟””
      (پایان)
      ببینید این برداشت ها اشتباه است ،در فصوص فارابی محرک اول ارسطویی مطرح نیست ،فارابی اگر واجب الوجود را مبدا می داند آنرا با برهان اثبات می کند ،عبارتی که شما به آن اشاره می کنید در فصوص الحکمه اینطور است :
      ” [10.] فصّ
      واجب الوجود مبدأ كلّ فيض؛ و هو ظاهر على ذاته بذاته؛ فله الكلّ من حيث لا كثرة فيه؛ فهو من حيث هو ظاهر فهو ينال الكلّ من ذاته؛ فعلمه بالكلّ بعد ذاته علمه بذاته.
      و ذوق بعض المتألّهة أنّ علمه تعالى بالأشياء عين علمه بذاته؛ و يتّحد الكلّ بالنسبة إلى ذاته؛ فهو الكلّ وحده”.
      (پایان)
      من الان نمی خواهم بتفصیل وارد توضیح این فقره و مقدمات آن شوم ،اما اصلا این فص که شما آنرا برای فاعلیت و مبدایت واجب تعالی شاهد آوردید و آنرا با برهان محرک اول ارسطویی خلط کردید ،در باره نحوه علم واجب تعالی به موجودات است ،این اصلا ببحث ما مربوط نبود ،و از ان مهمتر اینکه عنایت نفرمودید آن تعبیر ذیل “فهو الکل وحده”که اشاره به مناط علم تفصیلی واجب تعالی بماسوای ذات است ،عبارتی است که فارابی آنرا از ذوق عرفانی “بعض المتالهه” نقل کرده است.
      اما اثبات ناپذیری احاطه ذاتی و علمی واجب ،خوب شما می فرمایید آنها آنرا اثبات ناپذیر دانسته اند؟ ما هم می گوییم اثبات پذیرند و در کتابهای حکمی اثبات شده اند ،هرگاه شما نحوه اثبات ناپذیری این فکت را از زبان کانت و دیگران تبیین کردید ،مطلب مورد بررسی و نقد قرار خواهد گرفت و سخن حکماء هم تبیین خواهد شد ،البته از سوی ما نیازی به هزاران صفحه نیست!
      فرمودید:””تن فلسفه يونانى همين كه به تن اديان توحيدى مى خورد ، عرفان از در پشتى وارد مى شود . نخست ، دزدانه در ذهن حكماى برهانى و سپس علناً در ذهن عارفانِ ” مرگ بر عقل ” گو “”.
      آقا جسارتا این فرمایشات فرمایشات شعری غیر برهانی است،عرض شد گویا مبنای شما تحقیر حکمای بزرگ اسلامی و مقلده دانستن آنان است ،حکمت یونانی بواسطه عشق و علاقه مسلمین و تشویق متن شریعت از علم و دانائی ،ترجمه شد و مورد نقد و تحلیل و تکمیل واقع شد ،شما چیزی را اصل می گیرید و از آن مبالغه می کنید که در نضج و پخته شدن حکمت بعد از شیخ و فارابی و دیگران ،دارای دهها انشعاب و فرع و مساله جدید شده است ،خیال می کنید امثال شیخ و فارابی و دیگران افرادی دهان بین و بی وزن و تهی بوده اند و نشسته اند تن یونانیان به تن آنها بخورد و حکمت و عرفان اسلامی را استارت کنند؟ چنین نیست.
      در مورد تفسیر فلق و توحید ،عرض شد که تفسیر قرآن بر اساس مبانی حکمت نه ممنوع است ،نه تمسک در مسائل عقلی به نقل است ،و نه شیخ را از حکیم مشائی بودن خارج می کند ،آنجا کتابی است و کرسی تفسیری ،اینجا مطلب عکس تصور شماست ،شیخ مفاهیم بلند توحیدی در سوره توحید را مثل واحدیت و احدیت ذات و صمدیت و ازلیت و یکتایی حق را که مورد اشاره قرآن قرار گرفته است با مبانی حکمت توضیح می دهد ،اینجا برهان عقلی متکی به نقل نشد ،این محتوای نقل بود که مورد تحلیل عقل قرار گرفت.
      عبارتی که در جامع المبادی یا همان تفسیر توحید مورد اشاره قرار دادید اینطور است :

      ” (و بعد) فان العقل و ان كان باب النقل و المطبوع مفتاح المسموع. لكن كمال العقول و تمام هدايتها انما يفد من ناحية الكتاب المنزل على النبي المرسل‏”.

      جنابعالی صدر عبارت را انداخته به ذیل آن استناد کرده اید ،شیخ در این خطبه اول تفسیر توحید می گوید ،اگرچه “عقل” باب ورود به نقل است ،یعنی اساس شریعت و نقل قابل اثبات نیست مگر به عقل ،و اگرچه طبع کلید گشایش مسموع است، لکن کمال عقول انسانی و شکوفائی آن و تمامیت هدایت آن به دریافت پیام وحی است.
      چیزی که کانت و امثال او از آن بی بهره اند ،یعنی شیخ بر عقل صحه می گذارد بعنوان چراغ درونی ،و بر وحی و کتاب صحه می گذارد بعنوان چراغ بیرونی ،اینجا پس سخن از تمامیت و کمال عقل است در شعاع وحی و کتاب نازل. پس اینها ربطی به عرفان مآبی ندارد.
      متاسفانه شما مدام این استناد به کتاب مقدس را تکرار و تلقین می کنید ، اولا قرآن کجا و آن کتب محرف کجا؟ ثانیا شما بروید کتب حکمی شیخ را استقصاء کنید ،کجا شیخ بر کرسی حکمت و اقامه برهان ،استناد به کتاب مقدس کرده است؟ این طبیعی و الهی شفا و اشارات و نجات ،شما اینها را ملاحظه کنید ،نه تفسیر سوره توحید بر مبانی اثبات شده در حکمت.
      شما تفکیک بین حیثیات نمی کنید ، خواجه نصیر اوصاف الاشراف را در سلوک بنویسد یا اخلاق ناصری در اخلاق ،این چه ربطی به کرسی حکمت و کلام خواجه دارد؟ خواجه در تجرید هم بر کرسی کلام نشسته است و حتی گاه خلاف مبانی حکمی خود سخن گفته است ،باید گفت خواجه خلط مبحث کرده؟ خواجه اکرمانالاووس و شرح مجسطی را هم در هیئت نوشته است ،این دخلی به حکیم بودن او دارد؟
      در مورد نمط العارفین ،نه معنایی که شما مقصودتان است خیر ،شیخ این اشارات را ظاهرا در اواخر عمر خویش نوشته است ،که تمایل بعرفان پیدا کرده بود ،عمده موضوعات آن هم عرفان عملی و تبیین سلوک سالکان است نه عرفان نظری اصطلاحی ،در عین حال تبیین یکدوره سلوک عملی چه دخلی به حکمت مشائی شیخ دارد؟

      “” آيا قبول نداريد كه در الهيات ابن سينا آن محرك اوليه ارسطويى تبديل به واجب الوجود و واجب الوجود تبديل به الله مى شود ؟ “”.
      (پایان)
      خیر من قبول ندارم ،شیخ برهان محرک اول را جداگانه نقل و تحلیل می کند ،و واجب الوجود بالذات و اوصاف و افعال او را جداگانه ببرهان اثبات می کند.
      ————
      “”در الهيات دانشنامه علايى ( تصحيح دكتر معين ، انتشارات كتابفروشى دهخدا ، چ٢، تهران ، ١٣٥٣ ، ص ١٠٠) ابن سينا با استناد به آيات قرآن حرفش را پيش نمى برد ؟””.
      (پایان)
      نه اینطور نیست ،قبلا توضیح دادم که تایید و استشهاد به نقل غیر از مخلوط کردن مقدمات عقلی و نقلی است ،الان متوجه نمی شوم کجای دانشنامه علایی مورد نظر شماست ،لطفا عبارت را نقل کنید و توضیح دهید.
      ——
      “”شما مرتب مى فرماييد كه اين بحث ها انحرافى است ، زيرا مهم آن است كه ابن سينا ادعاى خود را به برهان مبرهن كرده است . من هم مى گويم هيچوقت در يك پروژه تحقيقى جامع برهان هاى نمايندگان سنت حكمى ما ريز به ريز در بوته عقل مدرن نقد نشده اند ؟””.
      (پایان)
      عرض شد که شما مطالب مختلف را خلط می کنید ،رساله طیر و حی بن یقظان و تفسیر حکمی آیات را که وضع و غایت دیگری دارد را سند چیزهای دیگر در کتب برهانی شیخ مثل شفا و نجات و اشارات قرار می دهید ،ما که ریزه خوار این بزرگان هستیم و کتب آنها را با اساتید دیده ایم ،مشاهده نکردیم شیخ یا دیگران در امور عامه یا الهیات خاص در مقام اقامه برهان به آیه و روایت تمسک کنند ،اینکه شیخ جایی از ادبیات تمثیلی و رمان مدد گیرد ،غیر از شیخ است در مقام اقامه برهان ،و اینکه شیخ جایی بعنوان متدین مسلمان تفسیر قرآن کند دخلی به حکمت برهانی او در مقام خود ندارد.
      باید حیثیات را تفکیک کرد.
      ————–
      “”. آن برهان هايى كه شما به آنها اشاره مى كنيد ، به نزاع هاى حكماى قرون وسطى محدودند كه همه بر مى گردند به كتاب مقدس . در حقيقت حوزه هاى دينى ما در متون قرون وسطى و بنابراين در شيوه فكرى قرون وسطى فرومانده اند . يك حكيم اسلامى – ايرانى را نشان دهيد كه حكمت خود را تفسير قرآن ندانسته باشد يا دست كم بر وفق قرآن . فيلسوف به معناى يونانى و مدرن كلمه ، مجاز نيست جز به عقل خود بنياد خود استناد كند….”
      (پایان)
      جناب کورس ،اجازه دهید مزاحی کنم با شما،بگمانم شما فن و علم بیان را خوب خوانده اید! من هرچه بدنبال اتمام این قسمت هستم ،می بینم باز شما یک مطلب را دست گرفته به عبارت های گوناگون تقریر می کنید ! البته این حسنی است و من آنرا تحسین می کنم ،در ریشه ها هم از این تکرارهای متکی بر فن بیان زیاد بهره گرفته اید ،مدام این مساله کتاب مقدس را تکرار و تلقین می کنید! آقا مطلب غیر مبرهن با تکرار و تلقین صدق برهانی پیدا نمی کند ،لابد مثلا برهان وصل و فصل بر هیولی ،و براهین تناهی ابعاد و بطلان تسلسل و همه امور عامه حکمت ،همه ماخوذ از کتاب مقدسند! بگذریم.
      —-
      “” اما آيا براى تبيين واجب الوجود ، ابن سينا به آيات قرآن استناد نكرده است ؟ از جمله: ربنا الذى اعطى كل شئي خلقه ثم هدى ؟ ( همان)””.
      (پایان)
      نخیر نکرده است ،شما مطلب را دقیق ارجاع دهید ،اما تا جایی که من دریافتم ،این آیا در آثار شیخ فقط یک جا در دانشنامه علایی آمده در بحث صفت حکمت واجب الوجود که الان آنرا نقل و عرض می کنم :
      “پس باين معنى وى «2» حكيم است، و حكمتش هم علم است. و واجب الوجود آنست كه هستى همه چيزها از وى است و همه چيزها را هم فريضه هستى وى داده است، و «3» هم آنچه «4» بيرون از فريضه وى «5»، چنانكه ما اندر اين باب كتابى خواهيم كردن اگر زمانه مهلت دهد، و اين معنى اندر قرآن بچند جايگاه گفته است: يكى آنجا كه گويد: رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏
      [1]، و نيز آنجا كه گويد: الَّذِي قَدَّرَ فَهَدى‏ [2]، و نيز آنجا كه گويد «6»: الَّذِي خَلَقَنِي فَهُوَ يَهْدِينِ [3]، و حكيمان مر آفرينش فريضه را كمال اوّل «7» خوانند و آفرينش زيادت را كمال ثانى خوانند.
      (الهیات دانشنامه علائی ،ص 100)
      اگر دقیق ملاحظه کنید شیخ قبل از این فراز برهانا صفت حکمت را اثبات کرده است ،و اینجا تنها بعنوان شاهد و استشهاد اشاره به آیه مورد نظر می کند ،پس شیخ در اثبات صفت حکمت واجب تعالی تکیه اش بر کتاب مقدس نبود ،اینرا می گوییم استیناس و استشهاد به نقل ،شما به این جهت عنایت نمی کنید و دائم مطالب تاریخ نویسان فلسفه را رفرنس می کنید.
      ———
      “” اين مردى كه درد دين دارد و جودِ وجود را با خلقت همسان مى كند ، به راستى چقدر تفاوت دارد با ارسطويى كه صرفاً علت و ارخه اى براى طبيعت مى جويد ! حرف فلاطورى اين است كه ابن سينا محرك نامتحرك را صرفاً تكميل نكرده است بلكه غايت متافيزيك را از طبيعت و مبدأ طبيعت به الوهيت اسلامى تغيير مسير داده است و اين همان است كه شما و مصلحِ مؤمن مى كنيد ، چون درد دين داريد “”.
      (پایان)
      اینطور نیست ،سخن فلاطوری نادرست است ،چنانکه قبلا بعرض رسید ،در همه کتابهای حکمت حکیمان مسلمان برهان ارسطویی محرک اول بهمان صورت که مورد نظر او بوده است تقریر شده است ،اگر خواستید از شفا و نجات و شیخ اشراق و خواجه و ملاصدرا با ذکر عبارت برایتان نقل کنم ،اینکه الزامات برهانی التزام به عقل و محرک نامتحرک را بیان کنند و مطلب را تکمیل کنند نه تحریف ارسطوست ،نه تمسک به کتاب مقدس ،باید از این کلیشه ها عبور کرد.
      ———–
      نه من تعبیر دوستدار در مورد دستبرد را قبول ندارم ،بنظر من همین تعبیرات او که شما نقل می کنید حاکی از غرض ورزی اوست ،شما دوستدار را بیاورید اینجا من طلبه ناقابل با استناد به کتب حکیمان مسلمان اثبات می کنم که سخن او دروغ غرض ورزانه ای بیش نیست.
      در مورد مطالب انتهایی فرمایشات شما در بحث محرک نامتحرک و خدای انسانوار و شخص وار ،در کامنت قبلی توضیح عرض شد آنرا تکرار نمی کنم چون فن بیان من بخلاف حضرتعالی خیلی خوب نیست! و فرصت زیادی هم ندارم .
      با پوزش چون این فقره طولانی شد ،ادامه بحث از این کامنت را به بعد وا می گذارم.

      متشکرم

       
  10. من اگر از
    شوک الکتریکی ،سوزاندن با سیگار،سلول انفرادی یا شکنجه سفید ،تجاوز و آزار جنسی، و دیگر آزارها ی جسمی می گویم ، که شکنجه گر با اقتدار و پشت درهای بسته بر انسانی اعمال می کند ،باید از شکنجه هایی نیز بگویم که روح و وجدان نه یک نفر بلکه انسانها را خرد و نابود می کنند .
    حمله به مجالس جشن و سور ، کیفر دادن افراد با شکنجه ی شلاق در ملاٍء عام برای چشم زخم گرفتن ، نه تنها تجاوز به حریم فردی است بلکه تجاوز به آزادیهای جمعی است و احکام زندان و شلاق صدمه زدن بر اجتماع و شکنجه ی اجتماعی است .

    اعدام و قصاص هستی را خدشه دار کردن و ازبین بردن است و در ملاء عام ضربه زدن به وجدان بشر می باشد ، هر آزار و اذیتی که در بشر ایجاد ترس و وحشت کند و بشر را از سلامتی روح و روان و جسم باز دارد شکنجه محسوب می شود و هر شکنجه، ضد هستی و ضد تکامل وضد وجدان و اخلاق میباشد و چون خوره اجتماع را از درون می خورد .
    متاسفانه اقتدار گرایی با ترس و وحشت حکومت می کند ، که سر رشته را هر کجا گیری یکی حاصل میشود و آن نابودی انسانهاست.

    اولین قانون جامعه ی باز و آزاد غرب ، که دیگر قوانین بر آن بنا شده ، این است:
    اختیار انسان نامحدود و خدشه ناپذیر است و باید حفظ شود.

    باید دید تفاوت از کجا تا به کجاست ؟ شاید ۴ هزارسال فاصله و یا بیشتر .

     
  11. پیام تشکر /////////////// به شهاب حسینی

    (علیرضا رضائی) سلام شهاب جان. آقا دستت طلا. نخلت طلا. به جان خودم همینطوری بیکار واسه خودم ته چاه نشسته بودم داشتم با

    مواضع هسته‌ای‌ام یه قل دوقل بازی می‌کردم که این جایزه “کن” تو افتاد پائین. از وقتی این مرتیکه گور به گور شده دیگر رئیس جمهور

    نیست، خیلی وقت است که دیگر کسی چیزی این پائین نمی‌اندازد. تازه آن آخرها هم همه کفش و دمپائی می‌انداختند. آخرین باری که

    کسی برای من از “کن” چیزی آورد، //////////////// سیاسی یک کیسه توت دستش بود، همینطوری که کوفت می‌کرد دعا هم می‌خواند، بعد

    ته کیسه که توت‌ها له شده بود را زرت انداخت توی چاه ما. گفت بگیر که هرچی بدبختی داریم از توئه. خلاصه یک همچین وضعی داریم ما

    این ته چاهی.

     
  12. یه خبر خوب برای همه شماها عزیزان این سایت!!!
    تا دو ماه دیگه نوبت اعزام من به سوریه میرسه!!!!!!!! عالیه!!!! شماها هم از دست من راحت میشین!!!!!!!
    خبر بسیار بد!!!!!
    بچه ها میگن تو سوریه آیفون با سیم کارت های کشورهای عربی مثل نقل و نبات ریخته و من می تونم کلی وقت اضافه داشته باشم تا دم به دم رو سایت نوری زاد راه برم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اوووووووه!!!!!!!!!!! عالیه!!!!!!!!!!!!!!!!

     
    • مهدی از تهران

      عرض ادب و احترام
      جناب صادق امید دارم همینجور که سر حال به سوریه میروی همن جور سرحال و سالم برگردی و به وطنت ایران (البته اگر ایرانی هستی)خدمت مثبت – که همانا پاک نمودن جهل و خرافات دینی و مذهبی از فرهنگ خودت در درجه اول میباشد – بنمائی.
      ایرانی مثل من ترجیح میدهد به نوبه خود و بعنوان یک شهروند حتی اگر شده یک ایرانی آلوده به ویروس و میکروب جهل و خرافات دینی و مذهبی را به حقایق زندگی و دنیا و رجوع به خرد و عقل متوجه کنم.
      پاینده ایران
      مهدی از تهران

       
      • نفهمیدم!!!!!!! یه جوری توضیح بده که معلوم بشه چه جوری خودت رو از ویروس جهل و خرافات دهری و جاهلیت مدرنی غربی نجات میدی تا ما هم یه چیزی یاد بگیریم داداش!!!!!!

         
    • جناب صادق خان ما اصلا راضی به شهادت شما در راه بشار اسد جنایت کار نیستم لیکن اگر خزعبلات سردمداران ج ا که آقازاده های گرامی را هفت سوراخ چپانیده اند و ذخیره کرده اند برای روز مبادا ! وشما هم تصمیم صادقانه !! گرفته اید که به سرای باقی بشتابید لطف کنید با آن آیفون های غنیمتی !! چند گزارش دست اول بفرستید باعث امتنان خواهد بود در ضمن تک تیر اندازان را فرا موش .. موش .موش نفرمایید . ودرپایان تکلیف تستسترون نابکار که هوش از سرتان پرانده ! ! و سرکار علیه همسر گرامی و پدر تحصیل کرده !ومادر گوش پیچان چه خواهد شد . راستی در سوریه ساندیس هم میدهند یا فقط شربت شهادت .

       
      • مجهول خان!!!
        تو لایق طرف گفتگو شدن نیستی!!! میدونی چرا؟!!! چون هر بار خودت رو زیر یه عنوان قایم میکنی!!!!
        اما برای این که تکه پرونیت زیر زبون بعضیا مزه نکنه یه جواب گذرا میدم!!! آتیش نگیری ها!!!!
        عمر دست خداست! شهادت آرزوی ماست! شربتش رو می نوشیم انشاء الله با ساندیس و یه نوشابه اضافه!!!!! تو هم برو ویسکی تو بزن!!!!!!!!!!!!!
        اگه عمری باقی بود یهو دیدی برگشتم و وقتی عطیه در رو باز کرد بهش گفتم بیا این دختره هم سوغات سوریه است!!! بچه شهید نگه میداری؟!!!!!!!!!!! حتم دارم میگه آره!!!!!!!! ولی مادرم رو چه کنم؟!!!!!!!!!!!!! آخخخخخخخخخخخخخ گوشششممممممممممم!!!!!!!!!

         
        • و اینجا همان اند آو هیستوریست.خخخخخخ.آمیتاپاچان(ببخشید عمو صادق)شهید شد و بچش بزرگ شد.خخخخخ.خدایی عمو صادق دمت گرم بیشتر بنویس هرکی مشکلی داره به خودش مربوطه من که دارم حال می کنم.سعی کن جبارسینگ رو هم تو داستانات خلق کنی قشنگ تر می شه.اگه خواستی من درخدمتم.خخخخخخخخخخ.من چرا دارم می خندم این از صدتا فیلم هندی هم گریه آورتر بود.خخخخخخخ.

           
    • خخخخخخخخخخخخخخخ.صادق دمت گرم خیلی باحالی.دوماه دیگه وقت سوریه داری!خخخخخخخخخخخخخخخخ.عمو تو که به نوریزاد می گفتی رفیقات دائم دارن می رن میان خوب بهشون بگو یه کم معرفت داشته باشن یه نوبت بهت غرض بدن!! آخه آی کیو خالی می بندی ببند ولی یه خورده حافظتو قوی کن.بحرالعلوم.نابغه قرن.استودیو جابز.استیون هالو کینگ.چارلی چاپقلی زمان.هلو.آب نبات.قیسی.خخخخخخخخخخخخخ.

       
      • بیا!!!!! اینهم یه پرت و پلا گوی دیگه که حقیر رو از اسمش محروم کرده!!!
        نوشتی غرض؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
        خوب جناب بدبخت مگه تو به گوشت نخورده که سی هزار نفر تو نوبتن و کسی به کسی نوبت قرض نمیده و توی رسته خودش اصلا نمیتونه قرض بده!!!!!!!!!! حالا قرض یا غرض؟!!!!!!!!!!

         
  13. از قدیم گفته اند مرگ خوبه اما برای همسایه

    https://www.youtube.com/watch?v=MK6lK9xNt4Y

     
  14. سیدرضی
    6:34 ق.ظ / می 29, 2016
    جناب نوریزاد گرامی
    تمامی انچه من از نوشتن متن فوق قصد گفتن انرا داشتم و نیز اصل و ماحصل کل این مطلب در همان چند خطی که شما انرا حذف کرده اید و بجای ان هاشور -یا بقول دوستان چنگک- زده اید ، نهفته بود و این نوشته بدون ان چند خط و به نحوی که جنابعالی انرا منتشر نموده اید چیزی به مثابه همان شیر بی یال و دم و اشکم مولاناست و نه بیشتر.
    …………………………………………………………………..
    درود بر سید رضی.کاملا باهات موافقم!ولی تعجبم از آن است که وقتی بنام سید رضویی برای برادر مرحوم سید رضی یعنی خود شما می نوشتید چنگکی در کار نبود؟منم چند بارامتحان کرده ام و بنام ناشناس نوشته ام و 100% احتمال میدادم که هاشور بخورم ولی بدون هیچ زخمی رد می شدم!گویا جناب نوریزاد روی بعضی از اسمها زوم می کند!اینهم یک نوع حساسیت است دیگه.

     
    • سلام بر مزدک فهیم
      بله دوست گرامی متاسفانه همین طور است حتی وقتی من برای امتحان متن حدیثی که یکی از دوستان ارسال کرده بود و جناب نوریزاد نیز انرا منتشر فرموده بودند را در همان پست با نام خودم ارسال کردم که نه تنها منتشر نشد بلکه جناب نوریزاد کلی نیز مرا بجهت ارسال ان مذمت و سرزنش کردند ودر همان حال پنج کامنت پایینتر همان حدیث با نام دیگری خودنمایی میکرد/موفق باشید و سربلند.

       
  15. ضمن عرض سلام،آقای نوریزاد خواهشا حاشیه ای بر این کامنت بنویسید۰در خبرها خواندم که دیوید کامرون نخست وزیر انگلیس،با مراجعه به یک فروشگاه اتومبیل های دست دوم،یک اتومبیل دو هزار وصد دلاری برای همسرش خرید۰حالا شما این موضوع را مقایسه کنید با اتومبیلهایی که در مملکت امام زمان زیر پای آقا زاده ها و مدیران رده سوم وچهارم این کشور غارت زده هست۰لینک خبر هم اینست؛http://www.car.ir/news/Foreign-Company/david-cameron/

    —————-

    سلام منصور گرامی
    این هم حاشیه ی من بر نوشته ی خوب شما:
    منصور گرامی، خواهش یک کلمه ی فارسی است و کلمات فارسی “تنوین” نمی پذیرند. خواهشاً کلمه ای اشتباه است. چه در گفتار و چه نوشتار از آن استفاده نکنیم. تجزیه و تحلیل ماشین دیوید کامرون بماند برای اهل تنوین.

    .

     
  16. خداوند دریا را شکافت برای عیسی .
    خداوند مرده را زنده کرد برای مسیح.
    خداوند ماه را دو نصفه کرد برای محمد.
    خداوند اگر بجای این ///////////////
    فقط نان را نصف میکرد،
    جهان لبریز عدالت می شد.

    هایداجو

     
    • تو هم که بیداری عزیز قاطی کردی این موسی و عیسی را!

      دریا برای موسی جان شکافته شد و مرده برای عیسی جان زنده شد!
      ///////////جان هم که هر روزی با یک معجزه می آمد یک روز ماه را دونیم میکرد و روز بعد با عفیر به فلاک الافلاک میراند!

       
  17. علی رحمانی فیروزجاه: قدرت یعنی توانایی تحمیل اراده، زمانیکه این تحمیل اراده چنان باشد که حیوانات ، کودکان و حتی آدمهای دیوانه هم آنرا درک نمایند قدرت برهنه و عریان است. بارزترین نوع قدرت برهنه و عریان کتک زدن و یا شلاق زدن است. قدرت برهنه و لخت و عریان دو فرض دارد: یا اینکه دیگران آنقدر نادان یا کم عقل یا بطور کامل بی عقل باشند که هیچ نوع منطقی را درک نکنند جز کتک یا منطق ما آنقدر سست و بی پایه است که هیچ عاقلی آنرا نمی پذیرد و هیچ پوششی اعم از عرف ، عقل یا قانون نتوان بر آن نهاد و باید کاملا با شلاق و شمشیر برهنه اراده را تحمیل نمود.

    حال سوال اینجاست چرا در عصر فعلی و بعد از سه دهه قدرت در کشور ما میل به عریان شدن پیدا کرده است؟ بعد از دو دهه که شلاق به جریمه نقدی تبدیل شده بود و یا به پستوهای محاکم قضایی رفته دوباره به ملاء عام آمده و مدام اینجا و آنجا سر بر می آورد از کارگران معدن گرفته تا جوانان دانشجو را شلاق می زنند؟
    حقوق نماد مشهود و بیرونی و قابل سنجش نوع روابط بین انسانهاست.از طریق نوع حقوق یک ملت می توان پی به نوع و کیفیت رفتار یک ملت برد. حقوق شیوه واکنش یا روش برخورد یک ملت به رفتارهای انسانها، حیوانات و یا حتی اشیاء است. ملت یا حاکمیتی که روش برخوردش عبارت باشد از تحمیل نوعی درد یا تنبیه بدنی نباید سطح فرهنگ خیلی متعالی داشته باشد. چون تنبیه و کتک و تحمیل درد نوعی واکنشی عاطفی ، غریزی ، نیندیشیده و عملی انتقام جویانه است که در موجودات دانی تر در سطح کامل است و هر چه به سمت موجودات عالی تر می رویم کمتر است. در جوامعی که سطح فرهنگی پایین تری برخوردار هستند حتی تنبیه برای بازداشتن فرد از تکرار یک عمل نامطلوب نیست بلکه تنبیه بخاطر نفس تنبیه است بعنوان مثال در چنین جوامعی حتی یک حیوان خطا کار را هم کتک می زنند بعنوان نمونه فردی که چند وقت پیش حیوانی را که ناهارش را خورده بود بشدت کتک زده بود ولی چون حیوان علت تنبیه را درک نمی کرد باز به شخص پناه می آورد و ممکن بود صدها بار هم همین کار را تکرار می کرد اینجا تنبیه برای عدم تکرار نبود چون مطمنا صاحب سگ این را درک می کرد که سگ توانایی برقراری ارتباط بین تنبیه و خطا را درک نمی کند و اینجا تنبیه نوعی حس انتقامجویی و واکنش عاطفی بود. در این نوع جوامع حتی موجودات بی جان را هم تنبیه می کنند مثلا خانه یا ماشین وی را هم تنبیه می کنند و یا حتی اطرافیان و خانواده و همسایگان فرد هم تنبیه می شوند.
    اگر فردی فرض کند این حرف شما نادرست است مثلا هدف از تنبیه جلوگیری از تکرار جرم است نه واکنش عاطفی، در جواب می توان گفت اگر هدف از تنبیه جلوگیری از تکرار جرم باشد در چنین جوامعی باید نسبت منطقی بین نوع مجازات و نوع جرم وجود داشته باشد بعنوان مثال آدمکشی بدترین نوع جرم است و می گویند برای آنکه تکرار نشود مجازاتش اعدام است اما اگر ولی مقتول قصد انتقام نداشته باشد فرد براحتی آزاد می شود و همه احسن مرحبا می گویند اما مشروبخواری شخص در یک جای خلوت جرمی غیر قابل ببخشش است و اگر دهانت را ببویند و یا کسی گزارشی دهد باید تنبیه شود. از اینجا نتیجه می شود در چنین جوامعی تنبیه برای جلوگیری از تکرار جرم نیست بلکه نوعی واکنش عاطفی است.
    حال مساله نهایی اینست در جامعه ای مدنی مثل ایران و با گذشت سه دهه از انقلاب چرا به یکباره باز حقوق تنبیهی یکدفعه احیاء می شود؟ آیا مردم به یکباره عاطفی شدند؟ و یا از لحاظ فرهنگی به عقب برگشتند؟ جواب ساده است خیر. در جوامعی که قانون کاملا بر اراده ملت استوار نیست گروهها و نهادهایی که از طرق و روشهای قانونمند و مدنی نتوانند به اهداف و مقاصد خود برسند و انگیزه پی گیری از طریق روشهای مدنی برای رسیدن به اهداف را از دست می دهند واکنش عاطفی و حس انتقامجویی آنها برانگیخته می شود. این گروهها برای جبران این ناکامی به یک « اجماع شبه مشروع» یا روشی مبتنی بر مشروعیت کاذب و اجماع ایدئولوژیک روی می آورند که نتیجه اش درآوردن جامه عقل از تصمیم گیری جمعی و روی آوردن به قدرت عریان است.

     
  18. از مصاحبه در مورد حمید اشرف:
    حمید اشرف کسی است که تو همین ماجرایی که تعریف خواهم کرد رئیس کلانتری قلهک را کشت. ۳ نفر از پرسنل کلانتری گرگان را به قتل رساند. افسر گشت و دو پاسبان را در میدان محسنی از پای درآورد. در راه دو نفر دیگه را کشت. اگر اشتباه نکنم در یک روز مجموعاً ۸-۹ نفر را در محل‌های مختلف به قتل رساند.

    مش قاسم: این نسل منقلآب چه که نکرد. این … (سه نقطه از مش قاسم) شده بود قهرمان اینا. ای که مرده شورتون و آرمانهاتون رو ببرن. نسل گمراه و طلبکار! تف به اون غیرتی که نداشتن.

    http://news.gooya.com/politics/archives/2016/05/212746.php

     
    • مش قاسم گرامی با این کامنت شما اصلا موافق نیستم.دوست ارجمند اگر شما هم انسانی بودید دلسوز برای جامعه و در برابر فقر و اختلافات طبقاتی و بی سوادی و رنج مردم احساس داشتید در انزمان شاید به یکی از این سازمانها روی می اوردید.دوست گرامی جریانات چریکی در آن زمان اشتباه بود ولی اینها را ما بعد از 40/50 سال و 38 سال زیر سلطه تروریستهای اسلامی می فهمیم.بنظر من ضمن انتقاد از جریانات چریکی نباید انسانهای مسؤلیت پذیر و صادقی را که از جان و زندگی خود گذشتند مورد طعن و لعن قرار دهیم.از کجا معلوم که همین سخنان من و شما چند نسل بعد ضد ارزش نباشد؟اینها جوانانی صادق و انسان و ایراندوست بودند که هدفی جز سربلندی و پیشرفت ایران نداشتند.ولی بدبختانه راهی را که انتخاب کردند هر چند که مد روز بود ولی بسیار اشتباه بود.تفاوت آنها با تروریستهای اسلامی دراین بود که آنها منافع توده را در نظر داشتند ولی تروریستهای اسلامی منافع خود و اسلامشان را.درثانی رزیم شاه را شما نمی توانید در بوجود آمدن این مبارزات و نتجه اش تبرئه کنید.

       
      • انسان مسؤلیت پذیر و صادق توی خیابون راه نمیره پاسبان و افسر راهنمایی رانندگی بکشه. آدم نکشی و وحشت نپراکندن هیچوقت ضد ارزش نمیشه. هر آدمکش جنایتکاری میتونه بگه هدفی جز سربلندی و پیشرفت نداشته. این گمراهی و مسؤلیت ناپذیری و جنایات کاریه. هیتلر و ملا عمر، و ال بغدادی، و خمینی و بقیه هم میتونن از این بهانه استفاده کنن. اینا همه یه مشت گمراه خود محور بین و جنایتکار بودن و هستن.

         
        • تو قضاوتت از اون ساواکی بازنشسته(معتمد)ظالمانه تره. چون اون تو مصاحبه اش میگه این یک جنگ بود و در جنگ هر طرف ممکنه افراد طرف دیگه رو بکشه. او میگه من برای این آدم احترام زیادی قایل بودم چون دشمن شجاعی بود.(نقل به مضمون). یک طرف جنگ یک رژیم بود که با کودتا سرکار آمده بود و طرف دیگه مخالفانی که به خود حق می دادند با رژیم کودتا به نفع مردم بجنگند.مش قاسم، اونا بد بودن. ما چی؟ ما مقصر نیستیم که این نظام سراپا ظالم را تحمل می کنیم؟ اونا اقلا مدام تقصیرات رو به گردن سردارک و وزیرک نمی انداختند، بلکه بخطا یا درست با نظامی که از نظرشون ظالم بود تا دم مرگ می جنگیدند.من هم با افکار حمید اشرف مخالفم ، اما یک جو غیرتش به سرتاپای من ترسو و غیرت از دست داده می ارزید. برو تمام مصاحبه را بذار نه فقط دو تا جمله رو به نفع خودت از اون مصاحبه تکان دهنده ور داشتی و روش مانور میدی.اینی که تو میگی شامل بابک خرمدین هم میشه، شامل سنباد و یعقوب لیث هم میشه.ساواکیه میگه جنگ بود و او تا آخرین نفس جنگید.مش قاسم هر چی باشه او عمله ظلم نشد ولی ما با ترس و تحمل خفت بارمون داریم با یک نظام صد پله ظالم تر از نظام شاه همکاری می کنیم.حمید اشرف مسعود رجوی خاین و آدم فروش نبود.من به شخصیتش کار دارم نه به مرامش.تو بدترین بخش مصاحبه رو سوا کردی . و این خودش یک جور سانسوره.

           
  19. جناب نوری زاد درود! برای بنده تنها راه جویا شدن از حال شما، همین سایت های اینترنتی است و اگر چند روزی پستی هرچند کوچک و کوتاه حتی حاوی یک تصویر یا جمله نگذارید، نگران می شویم، لطفا ما را بی خبر نگذارید. پاینده باشید

     
  20. روزی یک مسلمان، یک یهودی،یک مسیحی،یک بودائی، یک بی دین بی خدا،یک هندو و یک بهائی باهم به رستورانی رفتند ، با هم سر یک میزغذا خوردند و چندین ساعت در کنار هم خوش گذراندند و بعد هم با محبت و صمیمت از هم خداحافظی کرده و جدا شدند.
    این داستان برای یک آخوند ولایتی نوعی بداموزی کافرانه است ودبر سر منبر خواهد گفت”آقا بترسید از اینها..جانوری هستند اینها.مسلمان باید حد و فاصله خود را با بی خدا و مشرک رعایت کند..ایمان جوانان همین جوری از دست میرود..ای علما..ای امت اسلام ..غیرتتان کجا رفته”!
    یک فرد عامی که سواد درست وحسابی هم ندارد ولی “آدم” هست با شنبدن این داستان به فرزندان و نوه هایش خواهد گفت:”چقدر زیباست آدم بودن..همیشه سعی کنید مثل اینها آدم باشید . با شعور و با فرهنک و آقا..نه مثل اون بیشعورها!”
    خداوند همه ما را “آدم” کند!

     
  21. ایران دوست واقعی

    در کتاب معاد نوشته آيت الله دستغيب از پيامبر اسلام نقل قول مي کنند :
    هر مومن که شهيد مي شود در بهشت قصري انتظارش را مي کشد که در ان قصر70حجره است و هر حجره داراي 70 تخت است و بر هر تختي 70 فرش گسترانده اند و بر هر فرشي 70 حوري نشسته و انتظار ان شهيد کشته شده در راه اسلام را مي کشد .با بررسي اين سخن و با يک ضرب ساده رياضي مي توان به اين نتيجه رسيد که بر طبق سخني که از رسول خدا نقل شده ،70 به توان 4 حوري يعني رقمي معادل 24,010,000(حدود 24 ميليون ) حوري بهشتي فقط در انتظار يک شهيد اسلامي مي باشد . با فرض اينكه هر كدام از فرشها 6 متر مربع باشد مساحت كل فرش ها مي شود 2,058,000 مترمربع با در نظر گرفتن 20% راهرو ها و راه پله و فضاهاي بدون فرش، مساحت كاخ 2,469,600 متر مربع به دست مي آيد.كه مي شود عمارتي با زير بناي 20000 متر در 20000 مترو 62 طبقه به ارتفاع 186 متر پر از حوري فقط براي يك شهيد اسلامي.
    با فرض اينكه شهيد مورد نظر به هر حوري يك ساعت سرويس دهي نمايد بعد از 2,740 سال كار بدون وقفه نوبت به آخرين حوري مي رسد.
    ولی از من میشنوید نقد را وِل نکنید و نسیه را بچسبید
    و به قول خیام:
    خیام اگر زباده مستی خوش باش با ماه رخی اگر نشستی خوش باش
    چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی؛ چو هستی خوش باش

     
  22. قربون زبون فارسی و مثال های این زبون. دیگ به ماهیتابه میگه روت سیاه و یا یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به بقیه. این متن زیر رو بخونین و بخندین:
    -محسن رضایی، دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام، در واکنش به سخنان روز یکشنبه عادل الجبیر درباره ایران در حالی‌که خود اقدام به حمله شخصی و توهین‌آمیز به وزیر امور خارجه عربستان می‌کرد، صحبت‌های او را “خام و به دور از عرف دیپلماتیک” خواند (اینا همونایی هستن که از دیوار سفارت بالا رفتن و هنوز میرن و اسمشو گذاشتن انقلاب دوم). فرمانده سپاه پاسداران در دوره جنگ ایران و عراق رفتار الجبیر را با “افراد بدوی و صحرانشینی که تازه به شهر آمده‌اند و شتر خود را در وسط میدان ریاض خوابانده‌اند” ( خدا وکیلی-چوپون به شتربون طعنه میزنه) تشبیه کرد و پیشنهاد کرد که وزیر امور خارجه عربستان “برای آموزش آداب سیاسی و دیپلماسی به ایران سفر کند”. (اره حاجی تو بهشون بگو!)

     
    • وای چه لعبتیه این محسن شجاع!! باید یک کانال ///// سیاسی راه بیندازن!! یادش بخیر چه فرماندهی الهی داشت! در سایه امدادهای غیببی چند هزار بسیجی و سرباز رو تو جنگ غیب کرد! یه تار موی سفید هم نداره خوش تیپ!! درست مثل چوپونی که گوسفندش رو وسط میدون آزادی برده چرا!!

       
  23. با درود / اوایل انقلاب نظام اسلامی ما تقریباً مردمی ترین کشور در دنیا بود و بدون تعصب به آن هم افتخار میکردیم . آقای نوری زاد اگر همین امروز اکثر هموطنان و یا جنابعالی و اینجانب با مشاهدات عینی و آمارهای میدانی و آمارهای ثبتی و اندازه گیری شده ( نظیر انتخابات های متعدد از سال 1376 به بعد در کشور ) ، منطقاً و عقلاً به این باور رسیده باشیم که نظام ما دیگر آن نظام مردمی به معنای اولیه انقلاب نیست ، به بیراهه رفته ایم یا آنانی که با جهل و تعصب کور کورانه و ندیدنِ واقعیات جامعه و نداشتن چشمِ بصیرت ، هنوز هیچگونه تغییری را در زمینه مردمی بودن نظامِ امروز با اول انقلاب ندارند و به قول معروف در همان باورهای مردمی ی اول انقلاب ” فریز ” شده اند ، به بیراهه میروند ؟

     
  24. قابل توجه حاج مم تقی وزوزیرک خارجهکی: مسئول امور حقوق بشر در دولت آلمان از شلاق زدن دانشجویان در ایران به شدت انتقاد کرد و آن را رفتاری “غیرانسانی و ظالمانه” از سوی دستگاه قضایی این کشور خواند. این دانشجویان فارغ‌التحصیلی خود را جشن گرفته بودند.

    مش قاسم: حاج مم تقی همچین کارهایی جلوی ارتباط بانکها و شرکتهای خارجی رو با ایران میگیره. آخه ای نادان، کدوم رییس بانک معتبری میاد خودشو توی دست انداز جواب دادن به خاطر معامله با یه همچین حکومتی بکنه؟ اگه وحشتی در کار باشه وحشت از اعمال و رفتار حکومت تو و امثال توست.

    هفته گذاشته ایران وایر نامه ٥٤ اقتصاددان و كارآفرين به خامنه اى براى پايان تبعيض اقتصادى عليه بهائيان ايران منتشر کرد. اونهایی که به بانک‌ها و شرکتهای اروپایی و آمریکایی مشاوره میدن همینهایی هستن که اسمشون پایین این نامه هاست. صدها و شاید هزارن نفر دیگه هم با این ۵۴ تن هم عقیده هستن. اسمشون پایین این نامه نیست ولی همین مشاوره رو آنها هم به بانک‌ها و شرکتهای اروپایی و آمریکایی میدن. به این دلیله که فرجام جواب نداده. حالا تو هرچی وزوز بکنی تا بقیه چیزا هم درست نشه با یه برجام کار پیش نمیره. از ما گفتن.

     
  25. حاج مم تقی: امروز مانعی که برای تعامل و تبادل اقتصادی با ایران وجود دارد، مانع وحشت است.
    مش قاسم: نه حاجی اشتباه فهمیدی. مانع وحشت نیست، مانع نبود اعتماد به حکومت اسلامیه که تو وزوزیرکش هستی. آدرس اشتباه نده حاجی.

     
  26. این روزا رسانه ها فیلمی ا حضرت اکبر بهرمونی معروف به رفسنجونی نشون میدن که جنابشون میگن عاشق جناب ره بره. تو آرشیو کیهان لندن این رباعی رو دیدیم
    /////////////
    /////////////
    ///////////
    ///////////

     
  27. احکامِ اعدام و قصاص ، هستی گیر و هستی آزارند ، در جامعه ای با احکام عهد عتیق، در ملاٍ عام مردم به دار آویخته ، قصاص و شکنجه ی شلاق می شوند ، تکنیک و علم چون عینکی بر کور می باشد.
    دگر بار کارگری خود را آتش زد و کارگران بی کار شدند و کنسرتها لغو وتعدادی دستگیر ودر ملا عام حکم شلاق اجرا شد .
    وبرای سرگرمی مردم ،هراز چندی سیرک انتصاباتی به نام انتخابات برگزار می شود .
    و در لابلای خبرها در کشور ۳۰ هزار و ۱۸۳ نفر مبتلا به اچ.آی.وی هستند که در این تعداد ۱۵ درصد را خانم ها و ۸۵ درصد را آقایان تشکیل می دهد.

    وبار دیگر می پرسم ،میلیاردها پول واریز شده کجا می روند و چه می شوند ؟
    جایی دردفاع حرمین، پول و خون و گوشت در هم آمیخته ، کودکانی بی سرپرست می شوند .

    و ناگهان ،در میان از دست دادنهای همیشگی و بی شمار ملت:
    نوکیسه ای تابلو سهراب سپهری را چند میلیارد خرید.

     
  28. محمد مهدوی فر

    نامه چهاردهم محمد مهدوی فر به رهبری

    محضر مبارک مقام معظم رهبری
    حضرت آیت الله خامنه ای دام ظله العالی
    پس از سلام و عرض احترام

    حضرتعالی بعد از پایان جنگ و در اوائل رهبری خود در یک اقدام بجا و شایسته، شهربانی و ژاندارمری و کمیته انقلاب اسلامی را که فعالیت هایی همسو و موازی داشتند، در هم ادغام کردید و از بین آنان یک نیروی انتظامی مقتدر ایجاد کردید که سالهاست منشأ خدمات ارزنده در زمینه حفظ حقوق مردم و تأمین نظم و امنیت کشور بوده است و هر روز با کسب تجارب ارزشمند، کیفیت خدمات خود را به مردم ارتقا می بخشد.

    هر چند آن اوائل بعضی ها در داخل و یا خارج این سازمان ها، به ادغام این نیروها معترض بودند ولی با گذشت زمان معلوم شد که این اقدام رهبری، حرکتی درست و قابل ستایش بوده است.

    تصور من و شاید خیلی های دیگر این بود که حضرتعالی در زمینه ادغام سپاه و ارتش نیز اقدامی مشابه انجام خواهید داد که به عقیده من اگر این کار انجام شده بود برکات و ثمرات آن نیز ، مانند ادغام نیروهای انتظامی برای کشور و برای مردم مشهود می بود.

    کشور ما الآن در شرایطی است که هم به خدمات سپاه و هم به خدمات ارتش نیاز دارد ولی همه خدمات شایانی که این دو نهاد نظامی اکنون در اختیار مردم قرار می دهند، به عقیده من می تواند به شکلی بهتر و ارزشمندتر از طریق یک نهاد نظامی مقتدر انجام شود و این اقدام بسیاری از هزینه های مادی و معنوی را کاهش خواهد داد.

    امروزه حتی ثروتمندترین کشورهای جهان نیز برای تأمین امنیت خود، دو نیروی زمینی، دو نیروی هوایی، دو نیروی دریایی و دو نیروی هوانیروز ندارند، چون اولاً دلیلی برای این کار نمی بینند و ثانیاً این کار را مقرون به صرفه نمی دانند.

    اکنون که کشور ما در شرایط اقتصادی بسیار بدی قرار گرفته است و صدها هزار میلیارد تومان بدهکاری از سالهای گذشته بر دوش دولت سنگینی می کند، به گونه ای که حتی آموزش و پرورش نیز قادر به انجام وظایف ذاتی خود نیست و حضرتعالی با اطلاع از همه این کاستی ها در اقدامی شایسته امسال را سال اقتصاد مقاومتی اقدام و عمل نام نهاده اید، پیشنهاد من به شما این است که به ویژه با شکل گیری مجلس جدید زمینه ای را مهیا فرمایید که از ادغام سپاه و ارتش یک نهاد نظامی قوی و مقتدر زیر نظر فرماندهی معظم کل قوا تشکیل شود که مایه مباهات و پشتوانه امنیت کشور باشد.

    برای حضرتعالی طول عمر بابرکت آرزو می کنم.
    ارادتمند شما محمد مهدوی فر
    تخریب چی و غواص دفاع مقدس
    دهم خرداد نود و پنج

    لینک کانال محمد مهدوی فر
    @mo_mahdavifar

     
  29. مازیار وطن‌پرست

    کاوش گرامی

    پاسخ گویی و حتی اشاره به رئوس نقطه‌نظرات شما بسیار وقت گیر بوده و مجال و تمرکز فراوان می‌طلبد، که آن را به مجالی در آینده‌ی نزدیک موکول می‌کنم.
    سخنرانی دکتر وهابی معرفی صورت بندی جدیدی است که از اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی به دست می‌دهد؛ و آن سرمایه‌داری “خسارت” (عکس سود) یا -به تعبیر من- سرمایه‌داری “منفی” است. همچنانکه دکتر وهابی متذکر می‌شود و رفرنس می‌دهد این اصطلاح از ابداعات خودش نیست. ایشان اما، نخستین کسی است که از این صورت بندی برای توضیح وضعیت ایران سود جسته‌است. بدیهی است در یک صورت بندی آکادمیک و جدید نباید توقع شنیدن حرف‌های تکراری، فرموله و ایدئولوژیک ژورنالیستی را داشت؛ و گاه، حتی مسائل تکراری در صورت بندی جدید، به نحوه‌ای جدید بازتاب می‌یابند.

    یکی از مهمترین جملات دکتر وهابی در ابتدای سخنانش بود که گفت: «اگر مارکس زنده‌بود و می‌دید که گروهی، هنوز برای تبیین مسائل جهان از دیدگاه او استفاده می‌کنند دودستی بر سرش می‌کوبید»؛ و تازه این جمله برای کسانی بیان شد که صورت بندی و تعاریف متافیزیکی مارکس را در زمانه‌ی خودش، کاملا پذیرفته و قبول داشته‌باشند.

     
  30. با سلام آقای نوری زاد صدا و نوای زیبای ” ربّنا ” استاد شجریان را صدا و سیمان جمهوری اسلامی از آن جهت از برنامه های خود حذف کرد که ایشان از متقلّبین انتخابات سال 1388 حمایت نکرده و همنوا با توده های مردمی که آرای آنان ” دزدیده ” شده بود همراهی کرده بودند . اما زشتی و کثافت کاری دستگاه ” تزویر ” حکومت اسلامی به آنجا ختم شد که بجای صدای ” ربّنا ” استاد شجریان ، از سر استیصال از کودکی سوء استفاده کرده و در ماه مبارک رمضان صدای آن کودک نا بالغ را به صدا و سیمان آورده بودند و آن کودک نا بالغ ، ” ربّنا ” ی استاد شجریان را به زشتی تقلید میکردند ! به معنای دیگر صدا و سیمان نشان داد که همه چیز در این دستگاه ” تزویری ” مانند خود گردانندگانِ سیما ، بچه بازی و بچگانه و کودکانه شده است !

     
  31. توصیه بعضی‌ دوستان درسته، منم میگم این صاد براش هیچ فرقی‌ نداره چی‌ بهش بگی‌. سرش به عرش میخوره اگه فقط او را طرف صحبت خطاب کنی‌، ولو ببینه که تعدادی منفی‌ تو زنبیلشه ذوق می‌‌کنه، شده مثل نون شب براش. کسی‌ می‌‌گفت هرزه‌ درایی هی‌ خودشو در جمعی قاطی هر موضوع و مطلبی می‌‌کرد. آنقدر همه سکوت را پیشه کردند تا یخه کسی‌ را گرفت و گفت‌ شما که از همه بزرگتری چیزی بگو. آن آقا هم گفت‌ آخه من چی‌ به تو بگم؟ گفت‌ یه فحش هم خوبه. بهش گفت‌ برو جایی‌ که با فحش هم بارت بار میشه و کارت راه می‌‌افته. نه‌ منفی‌ نه‌ واکنش نه‌ اعتنا بهترینه، سرش را میندازه پایین میره جایی‌ که براش ماًنوسه.

     
  32. با درود به جناب نوریزاد مطلب زیر در سایت بالا ترین آمده تا چه حد صحت و یا سقم آن را تایید میفرمایید .با تشکر.
    درگیری مسلحانه و خونین در بیت خامنه ای چندین کشته و زخمی برجای گذاشت
    بالابلاگ ‫۲۴۰ کلیک
    در اوسط اردیبهشت ماه ۱۳۹۵ خبری مانند توپ در جامعه طنین پیدا کرد که پاسدار حسن اکبری محافظ ویژه خامنه ای کشته شد.
    اما هیچ دلیل قانع کننده ای از سوی مقامات حکومتی در این رابطه ارائه داده نشد و علت مرگ واقعی او نتها مشخص نشد بلکه طرح موضوع اشکال فنی سلاح هم ابهامات را بیشتر افزود ونهایتا اینکه کشته شدن وی قوت گرفت. تا اینکه خبر بستری شدن آخوند محمدی گلپایگانی از محرمهای خامنه ای در بیمارستان در خبرنامه ملی ایرانیان درج شد.
    بنا به این گزارش طی درگیری مسلحانه انجام شده در بیت خامنه ای ضمن مجروح شدن آخوند محمدی گلپایگانی، وحید حقانیان و دو محافظ دیگر نیز سخت مجروح شده اند که نام های آنها عبداللهی و برنجیان می باشد.
    به گزارش خبرگزاری حکومتی صراط نیوز: رئیس دفتر مقام معظم رهبری با بیان اینکه بیماری بنده عارضه قلبی نبود و کسالت دیگری بود گفت: پس از چند روز استراحت از بیمارستان مرخص می‌شوم.
    خبرنامه ملی ایرانیان در ۳خرداد۹۵نوشت پس از افشای حادثه تیراندازی در بیت رهبری، محمد محمدی‌گلپایگانی رئیس دفتر خامنهای با بیان اینکه از ۷ اردیبهشت به حالت اورژانسی به بیمارستان بهمن انتقال پیدا نموده، گفته میشود که طبق توصیه های پزشکان تنها ۲ تا ۳روز در بیمارستان خواهد بود و به زودی مرخص خواهد شد، پس از گذشت این ایام تاکنون کماکان هیچ رسانه داخلی خبری از بهبودی وی گزارش ننموده اند. محمدی گلپایگانی پس از مضروب شدنش توسط یکی از محافظین بیت رهبری، نخست در کلینیک همانجا و پس از خونریزی شدید ساعاتی % >8د به بیمارستان بهمن انتقال پیدا میکند.
    بر اساس این گزارش مجتبی خامنه ای نیز در وحشت از بروز این خبر طی نامه ای به مدیر روابط عمومی بیت و دفتر خامنه ای خواستار مخفی ماندن این خبر بوده است.
    نامه مجتبی خامنه ای:
    بسمه تعالی
    حضور برادر گرامی جناب آقای خلیلی. مدیر روابط عمومی بیت و دفتر مقام معظم رهبری سلام و علیکم همانطور که واقف هستید پس از واقعه بوقوع پیوسته و شهادت برادر عزیزمان حاج حسن اکبری همچنین جراحات وارده به برخی دوستان متاسفانه با خبر شدم اخباری در این وصف در محیط مجازی منتشر و حتی توسط برخی رسانه‌ها ی داخلی پوشش داده شده است علی ایهال با توجه به حساسیت موضوع نسبت به پیگیری و حذف اخبار واصله در خصوص حادثه مذکور اقدام عاجل معمول گردد. بدیهی است خسران ناشی از سهل انگاری یقیناً و قطعا به صلاح امت اسلام نخواهد بود

     
    • مازیار وطن‌پرست

      مهرداد عزیز

      این خبر چون فقط در یک سایت منتشر شد و هیچ منبع مستقل دیگری تأییدش نکرد، کسی نتوانست صحت و سقم آن را تشخیص دهد.

       
    • مازیار وطن‌پرست

      بخصوص که [عکس دستخط مجتبی خامنه‌ای پیوست به خبر بود و] غلط املایی واضحی داشت که از اتفاق در متن شما هم عینا نقل شده: “علی ایهال” که نادرست بوده و صحیحش “علی ای حال” است و چنین اشتباهی از یک روحانی بسیار بعید است.

      به دلایل فوق، این خبر در رسانه‌های اجتماعی نیز چندان جدی گرفته نشد. با اینهمه بد نیست پی‌گیر بهبودی محمدی گلپایگانی باشید.

       
      • اینا که در همه چیز اشتباه میکنن چرا در املا اشتباه نکنن؟ بچه آخونده دیگه، سرش توی فرستادن شمش طلا به ترکیه و دستور تیر به جوونای این مملکته.

         
  33. و اما صادق
    خوب کجا بودیم
    دیدم حکمرانی خوب را خوانده ای و جوابی هم داده ای. اشکالی ندارد همین که مقاد آن را رد نمی کنی خوب است. از من نمره قبولی می گیری. حالا این مفاد زیر نظر چه و که اجرا شود بماند برای مراحل بعد….
    صحبت از قانون شد و این که قوانین چگونه شکل می گیرند که آن را هم پذیرفتی و این جا هم قبول شدی.
    گفتی این ها همه قانون شده و مراحل را گذرانده و این ماییم که جر زنی می کنیم و با وجودی که قانون تصویب شده ما آن را قبول نداریم و …..
    اینجا باید کمی کمکت کنم تا قضیه را بهتر متوجه شوی. این که قانونی تصویب شده باشد یک قضیه است و این که برخی آن را قبول نداشته باشند قضیه دیگری است و هیچ تناقضی با یکدیگر ندارد. این حق ما است که قانونی را نا کار آمد یا حتی نا عادلانه بدانیم. این حق شهروندی همه ایرانیان است که قانونی را که مصوب مجلس باشد مردود بشمرند. برای همین است که در تمامی دنیای متمدن جامعه مدنی وجود دارد که کارش دفاع از حقوق مدنی است. این حق من نوعی است که نظرات سیاسی و حقوقی خودم را داشته باشم و برای تحقق آن تلاش کنم. و این وظیفه حکومت است که چارچوبی ایجاد کند که در آن فعالان مدنی بتوانند خواسته های خود را مطرح کنند و برای به دست آوردنش تلاش کنند و تبلیغ کنند. چنین فعالیتی در هیچ جای دنیا جرم نیست. من نوعی حق دارم حزب تشکیل دهم و با دیگر هم فکرانم در راه تحقق اهداف سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و مذهبی و علمی و هنری و دیگر نیاز های انسانی خود بکوشم. بند نخست حکمرانی خوب را به یاد آور. چه بود؟ آفرین! مشارکت! اگر ولی امر مسلمین مانع فعالیت مدنی مردم شود این اصل را نادیده گرفته و تفاوتی با دیگر دیکتاتور ها نخواهد داشت. منطقی هم نیست چون اگر این فعالیت ها از راه های صلح آمیز نا ممکن شود جامعه دیر یا زود دچار آشوب و اغتشاش خواهد شد. این شبیه به رودی است که اگر جلویش را بگیریم تبدیل به دریاچه می شود و زمانی سیلی خروشان خواهد شد. حالا میل شما است. یا با مسالمت با نیرو ها و جریان های طبیعی جامعه کنار می آییم یا باید در انتظار نابودی باشیم. دلیل ندارد مسلحانه باشد. سیل طوری می آید که نخواهی فهمید از کجا آمده و چه شده……

    مکانیزم هایی که تحت عنوان حکمرانی خوب مطرح کردم نتیجه و چکیده خرد بشر است و جهانی است. این ها را برای خوش آمدن من و تو نگفته اند. برآیند اندیشه و تفکر انسان ها است. برآیند تجارب هزاران ساله است. رعایت آن ها باعث پیشرفت جامعه می شود و بی توجهی به آن موجب عقب ماندگی.

    صادق جان برو وضعیت ایران را در اندیکس های اقتصادی و اجتماعی و فساد و پیشرفت با دیگر کشور های دنیا مقایسه کن. ببین قبل از انقلاب چگونه بود و اکنون چگونه است. ببین ترکیه ای که کشوری فقیر و گدا بود از ما جلو زده اونوقت تو خیال می کنی پیشرفت کرده ایم؟

    ما از کره جنوبی جلو تر بودیم ولی کره جنوبی که فاقد منابع طبیعی و ثروت های خداداد ایران زمین است از ما فرسنگ ها پیشی گرفته…..

     
    • ساسانم
      یکی از مخبرین شنیده که نماینده خدا در هوا به صادق گفته مبادا با زمینی ها بحث کنی اگر مجبور شدی جواب سر بالا بده تا ماهیت ما محفوظ بماند.

       
    • جناب ساسانم!
      حالا که برای من کلاس درس گذاشتی، من هم چند کلمه برات کلاس درس میذارم!!! البته شک دارم بتونی واحدش رو پاس کنی!!!
      ببین شاگرد خوب! فهم درست مسائل اجتماعی و تبدیل نکردن متغیرهای اصلی به متغیرهای فرعی و بالعکس، نصف پیدا کردن راه حله!!! اما تو در این مسیر مشکل داری!!! یعنی دائم مسائل اصلی رو به مسائل فرعی و پس کوچه ای تبدیل می کنی و خوب معلومه که نتایجت ولو درست هم باشه، اون ته ته های اندر خم کوچه می مونه!!!
      مسئله اصلی کشور ما انتخاب حکمرانی خوب یا بد نیست!!! یا به عبارت بهتر این مسئله ایه که هم توی یه ایران اسلامی مسئله روزمره و همیشگیه و هم توی یه ایران سکولار مفروض شماها!!! اگه بخوام شیر فهم کنم یعنی اینکه عوامل نظم و خرد جمعیه که میتونه توان مدیریتی رو بالا ببره و حکمرانی رو خوبتر کنه حالا چه جامعه دینی باشه یا سکولار باشه!!! باشه تو فرض کن که اینی بودن جامعه مانع حکمرانی خوب میشه!!! اما این فرضت غیرعلمیه و شواهد قابل اثبات نداره!!!
      خوب کجا بودیم؟!!! آهان!!! مسئله اصلی دعوای تمدن اسلامی با مدرنیته غربیه!!! یعنی ما وقتی به تمدن اسلامی دست پیدا می کنیم که خرد هماهنگ با اسلاممون درست کار کنه!!! اما مدرنیته غربی مبتنی بر خرد آشغالیزه است!!! این اصطلاح بابامه ها!!! کلی از اساتید هم از اصطلاحاتش استفاده میکنن!!!
      داشتم میگفتم!!! خرد آشغالیزه هر آشغالی را با تبلیغات به جای زندگی خوب جا میزنه!!! و همه داشته های خوب امثال ماها رو وارونه معرفی میکنه!!! خلاصه!!! کثافت رو فضیلت و فضیلت رو ته کثافت معرفی میکنه!!!!!!!
      خوب!!!!! وظیفه ما چیه!!! هم صورت مسئله و هم جوابش خیلی ساده است!!! ما باید مدرنیته غربی رو ور بندازیم!!! به همین سادگی!!!!! اونها هم می خوان ما رو ور بندازند!!! به همین سادگی!!!! پس رو در رو میریم تا ببینم اند آو هیستوری کجاست و کی برنده میشه؟!!!!!
      اما وضعیت جناب ساسانم؟!!! ببین!!! خودت رو این وسط معلق نگه ندار!!! یا مثل بعضیا بزن به مافیاخونی و این جور خزعبلات!!! یا یه منطق درست و حسابی برای خودت دست و پا کن تا تو این سایت سرگردون نشی!!! بخدا اینکه گفته بودی از مطالب من هم چیزایی یاد میگیری خیلی من رو شرمنده کردی!!! می بینی که!!! بعضیا مینویسن ص!!! یعنی اشاره به اون یارو از دوووووووووووررررررر!!!!
      بگذریم!!! ما کلا اهل شاخ به شاخ شدن با مافیاخونی نیستیم!!! بخصوص اگه تو کوچه پس کوچه باشه!!! ولی خوب هر کی دوست داره خودش رو قاطی معرکه تمدن اسلامی و مدرنیته غربی کنه بسم الله!!! بیایین تو معرکه!!! مهم نیست کدوم طرف میرین!!! بزن بزن معرکه ای داره و خیلی می چسبه!!! پس تماشاچی نباشین!!!!!!!!!!!!

       
      • بابا واحد پاس کن!!!خخخخخخخخ.خارجکی صحبت کن.اند آو هیستوریتو برم من.خخخخخخخخخ.دمت گرم عمو بیشتر تو این سایت بنویس.من یکی که دارم حال می کنم کاری به بقیه هم ندارم.دکترم گفته نیاز به دارو واسه رفع افسردگی مزمن دارم ولی با تو وجدانا دارو مارو تعطییییییییییییل.اند آو هیستوری من خخخخخخخخخخ.

         
        • ناشناس از نوع درجه دوم!!!!!!!!!
          حالا که داری مجانی معالجه میشی لااقل پول ویزیتش رو از جانب من صدقه بده که مدیون من نباشی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

           
  34. آی ملت کی گفت
    من میرزا تقی ای هستم که رگ میزنم

     
  35. که در تئولوژی فلسفی ،از آن تعبیر به “فاعل الهی” یا “معطی الوجود=اعطا کننده وجود و حرکت” می شود ….
    سید مرتضی
    ……………………………………………………………………..
    جناب سید من این کلمه تئولوژی فلسفی شتر مرغ پلنگی را که شما بکار برده اید حقیقتا درک نمی کنم.منظور شما از این کلمه چیست؟چطوری این معجون متضاد را شما بهم لحیم کرده اید؟
    جناب سید مطلب دوم در مورد مالک نبودن نویسنده و یا گوینده(بنظر من) که جناب کورس مطرح کرده اند را شما یا درست درک نکرده اید و یا عمدا به مغالطاتی پرداخته اید که لاقل برداشت من از سخنان کورس نبوده.قبلا اگر یادت باشد من این مطلب را بارها در جواب شما و کسانیکه مرا به فحاشی و بد و بیراه به اسلام و یا عقاید دیگری متهم کرده اند در سایت نوشته ام و شما هم آشفته و پریشان سعی در توجیه آن کرده اید.من بارها نوشته ام که حرف و نوشته هر بشری خواه محمد و مارکس و من و شما و کورس و هر انسانی که باشد تا زمانی در مالکیت اوست که به حریم عمومی وارد نشده است.این مالکیت با حق خرید و فروش اثر و یا حق تالیف و دست نبردن در آثار کسی فرق دارد.این مالکیت یعنی من یا شما یا هر نویسنده و گوینده ایی خود را در معرض نقد و برداشت دیگران از اثرش و یا حرفش …گذاشته.حالا یکی شاید اثر نویسنده را مثل جنابعالی نقد کند و یکی هم مثل من به لجن بکشد و مزخرف بداند.نویسنده یا گوینده در اینجا نه ازنظر قانونی و نه حتی اخلاقی نمی تواند به هیچکدام از ما اعتراض کند.البته این نظر من است و شاید با آنچه کورس نوشته یکی نباشد.

     
    • عالیجناب!

      تضادی نیست ،مشکل این است که شما از فلسفه و الهیات ،اطلاعات کافی ندارید ،حالا چون گفتی حقیقتا درک نمی کنم ،فقط بطور اشاره می گویم تئولوژی بهمان معنای لغوی خودش یعنی الهیات و حکمت الهی است ،و در فلسفه باصطلاح رایج که از علوم تجربی و طبیعیات و هیئت و ریاضیات تفکیک می شود ،تقسیم رایج این است که بخشی از فلسفه را “امور عامه” یا الهیات بمعنی الاعم نامگذاری می کنند و در آن به بخش ها و مفاهیم کلی و تقسیمات عارض بر “وجود” که موضوع فلسفه است می پردازند مثل بحث “وجود و عدم” ،”حدوث و قدم” ، “وحدت و کثرت” ،”جهات ثلاث :وجوب و امکان و امتناع” ،”قوه و فعل” ،”علت و معلول”،”سبق و لحوق” ،”عقل و علم” ،و فروعات و احکامی که بر این تقسیمات عارض بر وجود مترتب است ، اینها را اصطلاحا میگویند :امور عامه یعنی اموری که عامند و اختصاص به موجود خاصی ندارند.
      بخش دیگر بخش “جواهر و اعراض” است که بیشتر مباحث آن منطبق میشود بر طبیعیات (علوم طبیعی) قدیم که بسیاری از آنها با پیشرفت های علوم منسوخ هستند.
      و بخش سوم که مورد سوال شما بود همین بخش “تئولوژی فلسفی” است که در اصطلاح رایج از آن تعبیر می کنیم به “الهیات بمعنی الاخص” در برابر آن “الهیات بمعنی الاعم” که همان امور عامه بود و توضیح دادم ،در اینجا (تئولوژی یا الهیات بمعنای اخص) چرا آنرا “اخص یا خاص” می گوییم؟ زیرا اینجا بحث بحث خاص است ،یعنی خاص به ذات خدا و اوصاف کمالیه اوست ،در این بخش با تکیه بر آنچه که برهانا در امور عامه باثبات رسیده است ،ذات الهی ببراهین مختلف مورد اثبات واقع می شود ،و باز برحسب برهان های عقلی اوصافی برای او اثبات می شوند مثل علم و قدرت و حیات و اراده و سمع و بصر و اوصاف دیگر ،و اوصافی از جنس از نقص از آن ذات متعالی سلب و نفی می شوند ،و بدنبال این بحث ها که بحث های مبسوطی هست پرداخته می شود به “افعال” خدا و نحوه صدور جهان از او و نحوه ارتباط جهان با او .
      مجموعا ما این بحث ها را در بخش سوم “تئولوژی فلسفی” می نامیم بمعنای الهیات خاص در برابر الهیات عام یا امور عامه،بنابر این شما اگر آشنا با فلسفه و اصطلاح هر قوم باشید نه شتر گاو پلنگی در کارست و نه تناقضی،مگر اینکه صرفا بخواهی با سید جدل کنی یا با کل کل کردن آن نه ساعت کار عام المنفعه را پر کنی!
      در مورد بحث عقیده و ابراز عقیده و حق نقد و تمایز آن با فحش و بی ادبی و لجن مالی ،بارها بحث کرده ایم ،وقتی گوش بدهکار حرف حساب نیست ،خوب آنچه می خواهی بگو! من که از اینجا نمی توانم تکوینا جلوی قلم عالیجناب را بگیرم ،بله اگر عالیجناب بحث مودبانه و پرسش مودبانه کند و فقط قصد جدل و خودنمایی نداشته باشد می شود متمدنانه گفتگو کرد ،اما گفتگو و پرسش بمفهوم تندی و مشتی فلان و مشتی بیسار و مشتی خرافات نثار طرف گفتگو کردن نیست!
      موفق باشید

       
  36. علی 1 عزیز
    در باب پرستیدن زن که اشاره کردی فکر نمی کنی یک توهم است؟
    خیال می کنیم زن را می پرستیم. نکند چیز دیگری باشد ولی در نظر ما پرستش می آید. تازه در این تعبیر یک طلبکاری فریبکارانه هم از زنان داریم و منت سرشان داریم که ببینید ما شما را در حد معبود بالا برده ایم و حتما توقعاتمان هم بالا تر می رود و هم خودمان را فریب می دهیم و هم زن را.

    البته این نظر شخصی من است. موضوع بسیار جالبی را طرح کردی. اجازه بده چند سطر راجع به آن بگویم.

    روان شناسان ریشه مسایلی از این گونه را در کودکی ما می دانند.
    از رحم مادر که خارج می شویم مثل این است که از بهشت بیرونمان کرده اند. چه می شود که چاره ای در کار نیست و راه بازگشتی نیست و بایستی بالاخره خود را با واقعیت تازه وفق دهیم. خبر خوب آن است اینجا هم هنرمندانه با شرایط تازه کنار می آییم و وارد دنیای بهشتی دوران کودکی می شویم! خوب انسان باید احمق باشد که داوطلبانه از این بهشت دوباره به دست آمده خارج شود. آغوش گرم مادر است و محبت است و تامین نیاز های جسمی و روحی است و ذهن کودکانه که همه چیز را زیبا می بیند. حتی زیبا تر از آن چه هست. اگر مادرمان را یا هر کسی ما را پرورانده نپرستیم چه کسی را بپرستیم؟ پیچیده تر آن است که کودکی ما بدون محبت مادر باشد و بهشت گونه نباشد که این ما را حریص تر می کند برای جست و جوی بهشت گم شده. در هر دو حال ما یا می خواهیم در بهشت فرزند و مادری بمانیم یا در جست و جوی بهشت گم شده ایم و با این احوال به ناگاه از دنیای کودکی به بیرون پرتاب می شویم. واقعیات زندگی مغایر ادامه کودکی ما است ولی همان طور که گفتم انسان باید احمق باشد داوطلبانه بهشت کودکی را رها کند. این کودکی در ما می ماند به صورت یک اوتوپی یک ایدال.
    وقتی از سن بلوغ گذشتیم و متمایل به جنس مخالف شدیم و با زنی آشنا شدیم شیطان در جلد ما می آید که فلانی بیا که بساط عیش و عشرت بهشت کودکانه دوباره بر قرار است و ……. از زن همان توقعاتی را داریم که از مادر داشتیم. و یا در صورت نبود مادر در کودکی همان توقعاتی را داریم که برای جبران کمبود مادر داشتیم.

    یعنی هنوز بالغ نشده ایم. دنیا ما را از کودکی بیرون رانده ولی ذهن ما حاضر نیست این را بپذیرد و دست به اختراعاتی از جمله پرستش زن می زنیم تا زیرکانه و خود فریبانه تلاش کنیم حتی المقدور دنیای از دست رفته را باز یابیم.

    آن چه که گفتم بالعکس در مورد زنان نیز می تواند صادق باشد. چه بسا در پی یافتن پدر هستند بانوان گرامی هنگامی که شریکی برای زندگی می جویند………….

    شریک زندگی لیکن باید بپذیرد دوران کودکی به پایان رسیده و هر دو در برابر یکدیگر مسول هستند و تلاش گرند و هر دو باید سهم خود را در کار و کوشش و تولید و پیشرفت و خوشبخت کردن و درک یکدیگر ایفا کنند و این بهشت تازه ای است که با بهشت کودکی قابل مقایسه نیست رابطه یک سویه نیست رابطه مادر و فرزندی یا پدر و فرزندی که بخشش و ایثار و فداکاری برای خوش آمد کودک بود بدون آن که کودک زحمتی برای به دست آوردنش بکشد…….. یک بهشت مفت و مجانی. لیکن بهشت انسان های بالغ مجانی نیست و برای به دست آوردنش باید تلاش کرد. هر دو باید تلاش کنند….. کسی معبود نیست و کسی کسی را یک طرفه نمی پرستد بلکه از هم دیگر توقعات معقولی دارند. اگر حرف از پرستش متقابل باشد سمبولیک است و تملق گویی است که در حد متوسط قابل قبول است و نمک زندگی است و تعارفات متداول است. عشق است و علاقه است و دوستی است و مبارزه است و گذر از مشکلات است و گذشت است و بخشش است و جوش و خروش دریای پر تلاطم زندگی و چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی که یک سر مهربونی دردسر بی…… خوب دیگه خیلی زبون درازی کردم یکی جلوی من رو بگیره ……من رو ببخش علی عزیز……….

     
  37. سید مرتضی گرامی
    از این که شما را با این نوشته خواهم رنجاند پیشاپیش پوزش می طلبم. می گویند دوست خوب آن است که تو را بگریاند.

    سید گرامی عیب جویی های شما از کورس حوصله بنده را لبریز کرده است. لطف کنید دست از این روش ناپسند بردارید و تلاش کنید بجای عیب جویی گفتار کورس را درک کنید حقیقت جو باشید واقعیت جو باشید.
    این گفت و گو ها به غیر از وقت تلف کردن چه نتیجه ای دارد؟ حیف وقت و انرژی کورس نیست که این گونه هدر رود؟ (با پوزش از کورس که دایم از سوالات تکراری و نخ نمای شما استقبال می کنند)

    من نمی توانم تصور کنم گفتار روشن و مبرهن کورس که در حد بچه های باهوش دبستان یا حد اکثر دانش آموزان متوسط دبیرستان مسایل بغرنج را به زبان ساده برای ما توضیح می دهند برای شما این قدر نا مفهوم باشد.

    اولین باری که بنده با ایشان درگیر شدم مبحث ابن سینای ایشان بود چرا که تصور من این بود ابن سینا می فهمیده ولی تقیه می کرده ولی کورس نشان داد که شوربختانه ابن سینا قضایا را درست دریافت نکرده و پیشداورانه و خداباورمندانه و مومنانه ارسطو را مطالعه کرده است. تصور من این بود در آن روزگار (که ما امروز هم شاهد تکرار همان شرایط هستیم) اگر متفکری حرفی می زد به سرنوشت سهروردی دچار می شد. ولی این گونه که گزارش شده ابن سینا در شرایط تاریخی مناسب تری قرار داشته و خطر چندانی وی را تهدید نمی کرده است. والله اعلم.

    تعجب می کنم چرا دایما از کورس تفتیش عقاید می کنید؟ به کسی چه مربوط که من یا کورس یا علی 1 یا آنیتا یا دیگران خداباوریم یا خیر؟ شهادتین را قبول داریم یا خیر؟

    آن چه کورس می گوید ربطی به اثبات یا رد خدا و پیغمبر و دین و کفر ندارد! این را کورس چندین بار توضیح داده ولی سید مرتضی و مصلح گرامی نمی خواهند آن را بشنوند. مثل این است که این دو بزرگوار حریص گفت و گو با یک خدا ناباورند و کورس را فرصت مغتنمی می شمرند تا میخ اسلام را در قلب کفر فرو کنند و قهرمانانه و پیروز از صحنه جنگ ایمان و کفر بیرون آیند و به همه نشان دهند که مرتضی هم کسی است…. همین رفتار را با سرکار خانم آنیتا داشتید. ایشان را کشاندید به وادی ایمان و کفر و تفتیش عقاید و وادارش کردید به واکنش هایی که هیچ ضرورتی نداشت.

    سید مرتضی گرامی آنچه کورس می گوید می توانست نوشته شخص جناب عالی نیز باشد. این نوشته ها هیچ منافاتی با اعتقادات دینی کسی ندارد و هیچ کجا پیامبری کسی را نفی نکرده . کورس تلاش می کند بدون پیش داوری و بدون جانبداری نشان دهد آنچه ما در مدارس علمیه دینی از فلسفه یونان دریافتیم نادرست است. کاری که کورس می کند واکاوی ریشه اندیشه های فلسفی است که در بین علمای دین رایج است. ای کاش یک آیت الله این ها را نوشته بود. یک آیت الله العظمی! می بایست چنین تحقیقی را به انجام می رساند. کمی آبرو داری می کرد. هیهات که باید به آرامش دوستدار حق داد که تفکر و اندیشه از مدعیان حق شناسی دور افتاده است. افسوس که آیت الله العظمی! های ما فکر وذکرشان این روز ها زر و زور است. به جای آن که کشور داری را به عقلا بسپارند و خود را وقف تحکیم پایه های دانش دینی کنند ….. بهترین استدلال هایی که این روز ها از این العظما ها مشاهده می شود زندان و شکنجه و رنج غیر خودی است.

    داستان تایتانیک است. مثل این که ناخدا العظما! دریافته کشتی در حال غرق شدن است و از نجاتش نا امید شده. چند روزی متاع دنیا را چسبیده انگار نه انگار که دین در خطر است. فکر می کند ما را چه به کار دین. دین مال خداست و خودش باید نگهدارش باشد. یا نکند تصور می کند دین را می توان با ارعاب و تهدید حفاظت کرد؟

    “كسى كه صداى همنوع و هموطن نزديكش را نمى شنود ،و براى او حقوق و شرايط برابر در بيان انديشه اش قائل نيست چگونه صداى غيريت مطلق را مى تواند شنود ؟”

    این جمله را کورس خطاب به شما نگفته ولی بد نیست آن را نصب العین قرار دهیم.

    البته منظور نه این است که نمی شنود بلکه نمی فهمد.

    جالب است که کورس تلاش می کند به ما نشان دهد اعقاب ما به دلیل پیش فرض های اعتقادی خود (کاری به درست و نادرست بودن آن نداریم) در درک فلسفه یونان به کج راهه رفته اند و سید مرتضی و مصلح گرامی همین معضل تاریخی را هم اکنون در برابر چشمان ما به نمایش در می آورند و با این کار نا دانسته سندی زنده و گویا در تایید گفتار کورس اند!

    نقد نمی تواند با پیش فرض های شخصی نتیجه دهد. نقد باید بدون پیش فرض و بی طرفانه باشد. شما می توانید مسلمان معتقد به خدا و پیغمبر باشید لیکن هنگامی که نقد می کنید می بایست لباس اعتقادی خود را در جا لباسی آویزان کنید و با لباس سر تا پا سفید بی طرفانه به اندیشکده درون خویش وارد شوید و حق جو و واقعیت جو باشید.

     
  38. با درود،

    مازیار گرامی‌،

    ضمن تشکر از معرفی لینک و ویدیو‌های دکتر مهرداد وهابی اقتصاد دان مقیم فرانسه‌ مختصراً ‌نقدو نظرات خود را در مورد نظرات ایشان مطرح می‌کنم.

    به اعتقاد ایشان مانند بسیاری از ناظرین و کارشناسان ساختار اقتصادی ایران بطور کلی‌ از بیماری هلندی- یعنی‌ متکی‌ بودن به اقتصاد صادرات نفت خام، و واردات کالاهای مصرفی و ناچاراً پی‌ آمدهای اجتماعی آن رنج میبرد. این مساله ایست که سالهاست شناخته شده ولی‌ تا کنون راه حل مناسب و محکمی و از آن مهمتر ارادهٔ قوی ملی‌ برای جایگزینی آن مطرح و اعمال نشده. ایشان سپس در این سخنرانی خیلی‌ سریع بدون دقیق تر و متمرکز شدن بر روی برسی‌ ساختار و مناسبات پولی – مالی‌-بانکی‌ حاکم که زیربنای اقتصاد و تجارت و دادو ستد در سایر بخش‌های اقتصادی کشور است و لاجرم همهٔ عرصه‌های حیات نه تنها اقتصادی بلکه پی‌ آمدهای اجتمای را تحت تاثیر خود قرار میدهد، تحلیل عمیقتر و سزاورتر ساختار اقتصاد کشور را به تحلیل سیاسی و نقش نهادهای گوناگون حکومتی، دولتی، خصوصی، نظامی، بازرگانی یا بهتر بگوییم خصولتی و ویژه خواری و سهم خواهی نهادهای گوناگون اصلی‌ کشور اختصاص داد. بهره برداری فرصت طلبانه اقتصادی از شرایط جنگی و یا در انحصار کشیدن ذخایر و منابع زمینی‌ و زیر زمینی‌ ملی‌ در زمرهٔ انفال با حمایت و تکیه به ایدئولوژی دینی حاکم صرفاً تبیین و بسط برخی‌ فرصتها، ظرفیتها و استعداد‌های بالقوه و بالفعل اقتصادی کشور است و به خودی خود بازگو کنندهٔ ساختار پیچیده و مناسبات حاکم بر این ساختار طبقاتی نیست.

    تمرکز و تاکید ایشان بر نقش نهاد‌های سیاسی پر نفوذ و رانتخوار خصولتی شبه اقتصادی مانند بنیادها، ‌ستاد فرمان امام، تولیت آستان قدس رضوی، قرارگاهای نظامی‌تجاری، اتاق بازرگانی خصولتی‌فامیلی‌رفاقتی ناکار آمد، بی‌-سود، ضرر‌دٔه و امثالهم صرف نظر از اشارات اجمالی‌ به نحوهٔ شکل گیری و سابقهٔ تاریخی انها، نشان دهندهٔ تقلیل جایگاه یک اقتصاد دان به یک مفسر سیاسیست که این خود شاید از خصوصیات ملی‌ ماست، ضمن اینکه خود مقوله اقتصاد‌سیاسی میتواند حتا کارشناس و محقق این رشته را نیز گاه گمراه کند. علت اصلی‌ نیز اغلب ناشی‌ از داشتن سوابق حرفه‌ای صرفاً آکادمیک و نداشتن سابقهٔ و تجربهٔ فعالیت تجاری و اقتصادی اغلب این دسته از کارشناسان در امر سرمایه گذاری و ریسک پذیریست.

    تحلیل ساختار گرایانهٔ، سازواره ای، کلّ گرایانه و اندامگانی اقتصاد ملی‌ در ارتباطی‌ تنگاتنگ با اقتصاد جهانی‌ بطور اعم و اقتصاد قالب جهانی‌ عمو سام بطور اخص بواسطهٔ دلارهای نفتی‌ و نهادهأی مقتدر پولی‌ همچون بانک جهانی‌، صندوق بین المللی پول، و شبکه بانکی‌-پولی‌ مسلط غرب مستقر در “خیابان گرگها” در این سخن رانی‌ ۲ ساعته اصلا حضور نداشت. که البته به اعتقاد اینجانب اصلا جای تعجبی نیست زیرا همانطور که در پست‌های جداگانه اشاره کردم تقریبا تمامی دانش آموختگان و کارشناسان اقتصادی کشورهای جهان سوم از روی کتاب‌های جان مینارد کینز انگلیسی (نظریه پرداز اقتصاد خوصولتی) و میلتون فریدمن آمریکایی (نظریه پرداز کاپیتالیسم پولی‌) متکی‌ بر ارز و تولید بدهی جزوه برداری کرده و نسخه‌های آنها را در کشورهای مطبوع خود با توجه به شرایط خاص خود یا داوطلبانه و یا اجبارا پیاده کرده اند. وارد شدن در این مقولات اصلی‌ نظام پولی‌ جهانی‌ خواه ناخواه دستگاه تفکر اقتصاد سیاسی سخنگو را آشکار می‌کند.

    پیداست که پیامد‌های مصیبت بار و فقرگستر (پیام کن‌ لوچ هنگام دریافت جایزهٔ بهترین کارگردان در فستیوال کن امسال خود یک نمونه است) و تحمیل اقتصاد ریاضتی در سطح جهان نتیجهٔ محتوم و مستقیم سیاستهای پولی‌ – مالی‌ نظام کاپیتالیسم مالی‌ متکی‌ به تولید بدهی، تحمیلی امراتوری عمو سام، پیشاپیش اقتصاد دان مبّلغ و پیرو لیبرالیسم و نئولیبرالیسم درس آموختهٔ مکتب شیکاگو میلتون فریدمن مشاور ریگان و تاچر و پینوشه، را در تنگنا یا موضع آچمز مینشاند.

    ایشان هیچ اشاره ایی به سیاستهای پولی‌ – ارزی، چند‌نرخی (خودی- غیر خودی) بودن نرخ ارز و نرخ بهره بانکی‌، نقش بانک مرکزی در تولید پایه پولی‌ بدون پشتوانهٔ تولیدی لازم – یعنی‌ تولید تورم پولی‌ مطلوب صاحبان املاک و داریهای غیر پولی‌، و شبکه بانکی گسترده در تولید بدهی، واگذاری وامهای کلان بدون پشتوانهٔ لازم و معتبر رفاقتی- رشوه ایی- رانتی بدون بازگشت که تارو پود اقتصاد کشور را با اختلاس‌های نجومی در خود تنیده، نکرد.

    ایشان همچنین اشاره ایی هر چند گذرا به سیاستهای مالی‌ دولت و کسری بودجه و تولید بدهی – بمنظور دریافت مالیات بیشتر – دستگاه دولت و دیوان سالاری کشور نکرد که از وجوه برجسته نظام کاپیتالیسم پولی‌ و تولید تورم قیمتی در جهت منافع صاحبان کالاهای سرمایه‌ای و مالکان دارایی‌های غیر پولی‌ و کاهش قدرت خرید دستمزد بگیران، کارمندان، و بازنشتگان مقرری بگیر است.

    بروز و حضور نهادهای رانت خوار خصولتی دیوانی – لشگری – بازرگانی – صنعتی‌ – تجاری – فرهنگی‌ – دینی و ویژه خواری مالی‌ تجاری این گروهای متنفذ امری قابل پیشبینی‌ و رایج و پذیرفته و به کم و بیش اجتناب ناپذیر در ساختار اجتماعی و زادهٔ ماهیت طبقاتی این ساختار است که در طول تاریخ به اشکال گوناگون تجربه شده؛ این امر مختص به تاریخ و فرهنگ ملی‌ و مذهبی‌ ایرانی نیست. روندی پیچیده در این کار نهفته است که نیازمند دگرگونی بنیادین ساختار است که خود به نوبه نیازمند تغییر بنیادین تفکر و رویه طراحان سازندگان و متصدیان ساختار است.

    بیماری هلندی فقط یک شق ساختار اقتصاد بیمار کشور است که بر شالوده ایی متزلزل و ویرانگر و مصیبت بار برای اکثریت غیر خودی و در خدمت اقلیت حاکم و رانت خوار در نظام کاپیتالیسم پولی‌ شکل و قوام پیدا کرده. قیمت یک بشکه نفت ۴۰ دلار، قیمت یک بشکه دوغ آبکی کاله ۷۵ دلار؛ قیمت یک جفت کفش نیکی آمریکایی سخت چین ۲۵۰ دلار؛ قیمت ۲ قرص نان معادل ۱ دلار برای تهیدستان؛ و قیمت یک دلار معادل فقط ۲ قرص نان برای رانت خوارن؛ . ساوپلو شدن تهران خود زایدهٔ همین نظام ظالمانهٔ اقتصادیست. هدف از “هدف مند کردن یارانها” این بود که دلارهای نفتی‌ را فقد خرج “معتادین به دلار‌های نفتی‌” کنند و فقرو تهیدستی …و اعتیاد را به “صاحبان اصلیش” برسانند، مبادا که فرآورده‌های نفتی‌ را به خارج از مرزها قاچاق کنند. این تجارت فقط در انحصار معتادین به دلار‌های نفتیست. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

     
  39. صادق
    6:24 ب.ظ / می 28, 2016
    آره دیگه!!!!!!! همه شون دروغ میگن!!!!!!!!! منم شدم حیرون و ویرون و اومدم در محضر اباطیل حضرت عالی دیدم هر چی راسته فقط تو میگی!!!!!!!!!!!!!!!
    …………………………………………………………………………………………………………
    صادق گرامی نسل جون همیشه دروغ و چخان را دوست داشته و تو تنها نیستی!حرفای منو باور نداری ولی اسناد ساواک را چطور؟کمی عزیز بیشتر پژوهش کن.این قمپوز در کردن پدرت و
    ///////// اسلامی را زیاد جدی نگیر.جناب صادق کسانیکه مقابل ساواک و رزیم پهلوی ایستادند پرونده شان معلوم است.هم بابات و هم تمام رهبران کنونی چمهوری اسلامی و مسعود رجوی …جزءتوابین بودند.معدود کسانی مثل حمید اشرف و سران اولیه چریکها و مجاهدین را می توان شرف مقاومت نامید ولی اسلامیان بخصوص این مرتجعین سنتی همه تواب و مزدور و جیره بگیر ساواک بودند.چرا بنظر تو این لاشه خورها تمام اسناد ساواک را نابود کردند؟خوشبختانه سران ساواک الان زنده اند و مدارک زیادی بیرون داده اند. گفتگوی ایرج مصداقی با پرویز معتمد و قبلا گفتوی قانعی با پرویز ثابتی و اسناد دیگر اگر 10% اش درست باشد می رساند که نیروهای باز مانده از دوران زندانهای زمان شاه بسیار بزرگنمایی کرده اند بخصوص حاکمان کنونی و نیروهای مذهبی.اتفاقا رژیم گذشته ناشیانه با نیروهای چپ بیشتر سخت گیری می کرده تا نیروهای مذهبی.من بهت توصیه می کنم این مصاحبه را با دقت بخوان.من نه طرفدار رزیم پهلوی هستم و نه استبداد شاهی را درست می دانم .من جزء کسانی هستم که حکومت فقها را نتیجه مستقیم استبداد پهلوی می داند.ولی انقلاب 57 را بقول زنده یاد بازرگان غیره ضروری می دانم.ولی درعین حال برای کسانی مثل حمید اشرف و سران چریکها و مجاهدین احترام ویزه ایی قائلم.چون در صداقت و مردم دوستی و میهن دوستی آنها شکی ندارم.ولی انتقاد من به برخورد آنها با نظام پهلوی بود.هر چند بخوبی می دانم که این سخن من بیش از 50 سال بعد از آن جریان نمی تواند درست باشد.

    جنگ و گریز ساواک با چریک “افسانه”ای حمید اشرف از نگاهی دیگر، گفت‌وگوی ایرج مصداقی با پرویز معتمد مأمور وقت ساواک
    http://news.gooya.com/politics/archives/2016/05/212746.php

     
    • مزدک خان!!!
      واقعا که!!!!!!!!!! آخه تو با این بی سوادی چرا اینقدر رودار و خودبین تشریف داری؟!!!!!!!!!!!
      تو اصلا میدونی شریف واقفی و حمید اشرف و تقی شهرام و بهرام آرام و خیلی های دیگه کی بودند؟!!!!! اصلا یه بار یکی از اینها رو تو عمرت دیده بودی؟!!!!!!!! اونوقت اومدی به من که خیلی از اینها فک و فامیل دور و نزدیک من بودند و بابام مرکز اسرار و ملجأ اونها بوده تاریخ درس بدی؟!!!!!!!!!!!!
      تو هر چی برای خودت می خواهی بدونی بدون!!!!!!!! ولی من که توی ذهنیت ها راه نمیرم!!! من وقتی میگم بابام یعنی دارم از کسی حرف میزنم که هم چریکهای فدایی و هم مجاهدین رابط انتقال پیام هاشون بابام بوده!!!
      آخه جناب بی خبر از همه جا!!!! من که سی ساله با همه فک و فامیل شریف واقفی و بهرام آرام و صمدیه لباف روابط خونوادگی دارم، این حرف های تو برای من به چه دردی می خوره؟!!!!
      یه ذزه چشم هاتو وا کن و یه چیزایی بفهم!!! اینها کنار بابام مبارزه کردند!!! دقت کن اینها کنار بابام مبارزه کردند نه بابام کنار اینها!!! برای بابام حمید اشرف یه حمید مبارز با صداقت اما گمراه بوده و تا حالا هم ذکر خیرش رو داره!!! اما بعدی هاشون وقتی جلو امام ایستادند یکی از اونهایی که خیلی تلاش کرد به راه بیاند و نیومدند بابام بود!!! بعد هم بابام همه دوستی های قبلی رو کنار گذاشت و پای امام وایستاد تا یکی یکی شون از تقی شهرام تا آخری هاشون دستگیر و محاکمه شدند و به سزای محاربه شون با نایب امام زمان (ع) رسیدند!!! سربسته گفتم!!! چه جوریش بماند!!! اما مسعود خائن و بی وجدان در رفت!!!!!!
      مزدک خان!!!!! تو رو خدا از این کلاس ها برای من نذار!!! خیلی ضایعس!!!!!!!!

       
  40. در تاریخ قرون اخیر یکی از مهمترین تحولات جدائی نهاد دین از سیاست میباشد. دلیل اهمیت این پدیده در این است که زندگی مردمان با این تغییر دستخوش تحولات مهمی گردید و غرب که سردمدار این تغییر بود بناگاه با جهشی بلند با دستاوردهای فراوان در زمینه های مختلف پاداش این تحول را گرفت.
    حاکمیت دین و یا کلیسا در اروپا، در حقیقت سیطره نوعی استدلال و فلسفه بر زندگی مردمان بود که در آن روابط آسمانی با تمام خصوصیات خود در محیط زندگی آدمیان جلوه گری میکرد. اگر در عالم بالا امر خداوند بر فرشتگان و سایر موجودات آن جهان امری قطعی و بی چون و چرا بود، در عالم خاکی نیز امر پاپ و دستگاه کلیسا امری محتوم و قطعی شده بود. اما این امور قطعی کلیسائی در حقیقت اموری حتمی نبوده ونیستند و هر زمان با تغییری در پاپ و یا دیگاه روحانیون بسیاری از حرام و حلالها میتوانستند جابجا شوند و این بی ثباتی ذاتی مانع بروز بسیاری از استعدادها و یا ایجاد ثبات لازم برای برنامه ریزی زندگی میباشد.
    زمانی در کلیسا فهم و یا ترجه کتاب مقدس گناهی عظیم بود. در دوره ای همچنس گرائی از گناهان جهنمی شمرده میشد. ولی همه اینها با تغییرات عالم و بخصوص تغییر در خود احوالات روحانیون تغییر کرده اند. امروزه روحانیون مسیحی همجنس گرا بتدریج این پدیده را در قوانین کلیسا دارند جا می اندازند و این حکایت پوشیده ای نیست.
    در اسلام هم همینطور است و موضوعیت “حرام و حلال محمد” با تغییر نگاه فقها و علمای دین تغییرات زیادی یافته اند. نجاست مشرکین که شامل اهل کتاب هم بود در نزد گروهی از فقها به تبصره دچار شد و علیرغم شبهه مشرک بودن ایشان محکوم به طهارت شدند. از این قبیل لیست طولانی میشود ارائه کرد.
    ابن رشد فیلسوف شهیر مسلمان اهل اسپانیا از پیشتازان سکولاریسم غربی شناخته میشود. او میگفت امور دنیای خاکی با امور آسمانی فرق دارند و دز اینجا باید استدلال بشری حاکم باشد. این عقیده در اروپا منشا تحولات مهمی شد و مسیحیان بتدریج با پیروی از نظرات او در مقابل حاکمیت کلیسا ایستادند. جدائی دین از سیاست بر اساس شواهد تاریخی تا حد قابل توجهی در دنیای مسیحیت مدیون افکار این مسلمان اعجوبه است که دانته در کمدی الهی نام او را در کنار مشاهیر عالم ذکر میکند.
    دنیای شرعی وقتی لباس قدرت سیاسی میپوشد نوعی بی ثباتی را به جامعه مسلط میکندو امکان زندگی منطقی را سلب مبنماید. در این وضعیت ،همه باید و نباید ها تابع نظرات و حالات و روحیات نگرش فقهی حاکم است. روزی این حاکمیت میتواند جنگ خونینی را به اسم دفاع از دین بر مردم واجب کند و در شرایطی دیگر دفاع از دین سازش با همان دشمن میشود. زمانی میتوان سفارت آمریکا را به اسم دین اشغال کرد و بر خلاف نص صریح قرآن در مورد پایبندی به پیمان، هر پیمان و قرار دیپلماتیک را زیر پا گذاشت و جندی بعد با همان توجیه دینی، مصلحت اسلام را در در سازشی دیگر جا انداخت. به اسم قدرت دینی میشود وارد حماقت هسته ای شد و بازهم با همان عنوان به سازشی دیگر تن داد.
    این بی ثباتی ویرانگر دقیقا در ارتباط با روحیات و منافع و دیدگاه حاکمان مسلط است و نه حاصل گفتگوی سالم ملی که سیاستی با استدلال و در جهت منافع کشور اتخاذ گردد…یکی ازفرقهای حاکمیت سیاسی عالمان دین و غیر آن در همین نکته است.

     
  41. حضرت آیت الله العظمی نوری زاد دامت برکاة و دامت افاضاة، سلام علیکم ، ضمن آرزوی تندرستی و سلامتی بر شما انسانِ بصیر ، آزاده ، حکیم ، فرزانه ، بشیر و نذیر . ____ حدود 70 سال از پایان جنگ جهانی دوم و کشتار حدود 110 هزار نفر از مردم شهر هیروشیما و ناگازاکی در کشور ژاپن با بمب اتم بدست آمریکای جهانخوار گذشته و مردم و بازماندگان ناقص الجسم و ناقص الصورت هر ساله به یادِ آن ” جنایات فجیع ” مراسم برگزار میکنند . در یک ” قیاس مشابه ” آیا حضرتعالی تصوّر می نمایید ، در آینده ای نه چندان دور ، بازماندگانِ جنگ خانگی کشور سوریه و خصوصاً مردم شهر حلب برای کشتار حدود 270 هزار نفر مردم بیگناه آن کشور تا به امروز بدست بشار اسد که با کمک تسلیحاتِ نظامی ی مستقیم و همه جانبه حکّام اسلامی و شیعه کشورمان انجام شده ، هر ساله مراسم و سالگردی برگزار و بخاطر کشتار و فجایع انسانی کشورمان ، نفرت و نفرین خود را حواله مسئولین شیعی مرده و زنده نظام ما نمایند ؟ الحقر ___ مبشّر

    ———————

    سلام مبشر گرامی
    بله، و حتی غلیظ تر از اینی که شما مثال آوردید. این جنایت آیا از حافظه ی مردم سوریه و از حافظه ی تاریخ فراموش می شود؟ و : البته که نباید فراموش شود. آن روز، ایرانیان از این که بگویند: ما ایرانی هستیم، شرم خواهند کرد. لقمه ی عفنی است که آخوندها در کاسه ی این ملت انداخته اند.
    با احترام

    .

     
    • امید که اونروز ملت سوریه بتونن میون ملت ایرون و دولت حاکمبر ملت نادون تفاوت قائل شن. مردم سوریه اگه داش محمد رو نشناسنو ندونن هم کاوه دورانو هم آرش کمانگیر زمونه قضاوتشون بی ارزشه

       
    • جنگی که امروز در سوریه در جریان است هیچ مشترکاتی با جنگ بین ژاپن و آمریکا ندارد.
      جنگ بین دو ابر قدرت که یکی در جبهۀ متفقین و دیگری در جبهۀ متحدین بود هرگز قابل قیاس با یک جنگ منطقه ای نیست. در آن برهه از تاریخ، کشورهای بسیاری درگیر جنگ بودند و هریک از آنها اهدافی در سر داشتند که یا به اختیار و یا به اجبار وارد جنگی خانمان برانداز و جهان شمول شده بودند.
      جنگ سوریه یک جنگ منطقه ای و بیشتر با انگیزه های ایدئولوژیک و استراتژیک آنهم بین مسلمانان منطقه است. در این جنگ فقط ایرانیان حضور ندارند و کشورهای زیادی بطور مستقیم و یا غیر مستقیم در آن شرکت دارند.
      این نگرش شما و جناب نوری زاد نوعی نگرش منفعلانه میباشد؛ چرا که از بین این همه کشور و گروهی که در سوریه درگیر جنگ هستند شما فقط ایرانیان را دیدید و آنها را مقصر جلوه دادید.
      حکومت ایران هم به همان اندازه مقصر است که کشورهای دیگر.
      در جنگ بین ژاپن و آمریکا، 99 درصد مردم این دو کشور با اقدامات دولتهای خود همصدا و همراه بودند و جنگی تمام عیار بود بین دو کشور صنعتی بزرگ که یکی ابر قدرت منطقه ای بود و آن دیگری ابرقدرتی جهانی. شما حضور معدودی ایرانی در سوریه را که از پایگاه مردمی حداقلی در داخل کشور برخوردارند و بیشتر مردم با اقداماتشان مخالف هستند را با حملۀ آمریکا به ژاپن مقایسه میکنید و این حاکی از کوته بینی سیاسی شماست.
      آیا امپراطور ژاپن از دولت آمریکا دعوت کرده بود بیاید و برای ماندگاریش در قدرت، ژاپنیها را با بمب اتم به هلاکت برساند؟ و بسیاری از پرسشهای دیگر که کافی بود قبل از ارسال این کامنت از خود میپرسیدید.
      متأسفانه جناب نوری زاد هم در راه اشتباهی قدم برمیدارد، چرا که مقصر تمامی بدبختیهای منطقه را، ایران میداند.
      مردم ایران هیچگاه احساس گناه نخواهند کرد چرا که هیچ نقشی در این جنگ نداشته اند.
      امروز آمریکا از آن حمله احساس ندامت نکرده و پشیمان نیست. در ضمن مردم ژاپن هم متوجه شده اند که اندیشه های سلطه گرانه و برتری جویانه ای که در منطقه داشتند منجر به این اقدام آمریکا شد و بارها از اقدامات خود در طول جنگ جهانی دوم عذر خواهی کرده اند.

       
      • اگر حرکت اعتراضی مردم سوریه در اغاز رو نوعی انقلاب مردمی بدونیم که توسط دولت حاکم سرکوب شد وباعث این وضعیت شد، حکومت ما در کنار دولت سرکوبگر قرار گرفته.
        باید پذیرفت که بدی داعش و النصره الزاما خوبی اسد رو اثبات نمیکنه.

         
    • اقای مبشر عزیز.بسیار خوش بینانه به ماجرا نگاه کرده اید.فکر می کنی انها به نفرین بسنده می کنند؟انها عزیزانشان را خانه و کاشانه شان را کشورشان و…از دست داده اند چیزی برای از دست دادن نیز ندارند.مطمئن باشید در اینده ای بسیار نزدیک با تمام قوا به قلب ایران تاخته و ان را به خاک و خون خواهند کشید.خاورمیانه در حال حاضر میتواند ابستن هر حادثه ای باشد.
      با مرگ خامنه ای ایران درگیر جنگ داخلی بزرگی خواهد شد بدون تردید…انزمان سوری ها هستند که از این فرصت استفاده کرده و انتقامی سخت و تاریخی از ایران و ایرانی خواهند گرفت.

       
  42. محمد نوری زاد

    مصاحبه ی محمد نوری زاد با صدای آمریکا در باره ی جاسوسان داخل سپاه و بیت رهبری:

    https://www.youtube.com/watch?v=oFhftQyAbts&feature=youtu.be

     
  43. به سبک بهمن مفید در فیلم قیصر

    هیچی بابا، من بودم خاوری،
    بابک زنجانی
    سعیدقصاب
    صدوهفتادتا نماینده مجلس آره و اینا خیلی بودیم
    مموت آقامون هم بود
    محمود؟کدوم محمود؟
    مموتی دیگه
    مموت /////
    میشناسیش
    ازما نه ازاونا آره که بریم اختلاس
    تونمیری به موت قسم اصن ما تو نخش نبودیم،
    آره نه گازدنده دم بانک مرکزی اومدیم پایین
    یکی چپ یکی راست یکی بالایکی پایین دلارویورو جور شد
    سرخزانه نشسته بودیم داشتیم می‌خوردیم
    سه هزار میلیارد رو کشیدیم بالا لولِ لول شدیم
    دوازده هزار میلیارد رو کشیدیم بالا بسلامتی بابک پاتیل پاتیل شدیم هزارمیلیارد رو اومدیم بریم بالا سعید مرتضوی نامرد ساقی شد
    گفت بریم بالا بسلامتی تک خوراش!
    تونمیری بموت قسم خیلی تو لب شدم
    این جیب نه اون جیب سند کشیدم بیرون
    تارفتم اومدم دیدم هیشکی نیست همه در رفتند
    پریدم تو اوتول اومدم دمه دادگستری
    دیدم یه قاضیه هیکل میزونیه یه اتهام زد بهم گیج شدم
    گفتم هته ته! من خط قرمز مموتم
    ده سال حبس گذاشت تو پروندم
    گفتم نامرداش
    وساطت کردند ده سال رو کردند پنج تا
    رفتیم حبس دو روز نگذشته بود چشام باز کردم دیدم مرخصی ام
    حالا ما به همه گفتیم حبس کشیدیم
    شمام بگید کشیده، آره
    خوبیت نداره
    واردی که!

     
  44. سلام/من برگشتم
    وادامه ماجرا…
    باری ماجرای انحراف یکدستگاه جنجنبانک از جاده و تلاش من برای کمک به سرنشینان ان تا پرت کردنم به ته دره را حتما میدانید و اکنون ادامه ماجرا:
    هنوز به ته دره نرسیده بودم که عزرایییل در شکل و شمایل فرشتته ای زیبا منظر در برابرم ظاهر شد و گفت سید برای قبض روح خدمت رسیدم و انگونه که در روایات امده بجهت اینکه بنده از مومنین (دوستان همه میدانند که هرجا سخن از مومن به میان اید منظورمتدین به مذهب حقه شیعه اثنی عشری است ولاغیر) بودم طریقه قبض روحم اینگونه بود که جناب عزراییل گلی خوش بوبی را جلوی صورتم گرفت و من با استشمام ان
    ، به ناگهان از کالبد جسمانی خود بیرون خزیددم و چون پرنده ای سبکبال رو ی به اسمان نهادم و در همان لحظه دیدم که کالبد جسمانیم با شدت به کف دره ااصابت کرد و چنان اش و لاش شد که من با دیدن ان خنده ام گرفت… من همچنان پرواز کنان بالا و بالاتر رفتم تا به صحرای اشنای محشر رسیدم و با نهادن پای بدان صحرا ، بالهایم ناپدید شد و دوباره من ماندم و صحرای بی اب و علف محشر در پش روی و سفری چند صد هزارساله برای رسییدن به بارگاه کبریایی……
    با اتمام صحرای محشر دوباره به پل صراط رسیدیم و من با تجربه ای که از سفر قبلی داشتم بجای ردشدن از روی پل باریکتر از موی صراط و کله پا شدن به ته برزخ ، یکراست رفتم سراغ تله کابین و با بهره گیری از سیادتم سوار تله کابین شدم و انسوی پیاده شدم ، همه چیز درست مثل سابق بود ، راهی در پیش روی با درختان صدره المنتهی در دوطرف و برگهایی که روی هریک از انها یکهزار هزار(یک میلیون ) ملک نشسته بودند و تنها تفاوت ان با قبل در این بود که این ملک های نشسته بر روی برگها گویا از ان همه سالیان و قرنها تسبیح گویی خسته شده بودند و بجای تسبیح گفتن ، سرگرم گفتگو با یکدیگر شده بودند و برای هم خاطره تعریف میکردند و جک میگفتند و صدای قهقهه انها در میان شاخ و برگ درختان میپچید و دیگر خبری از ان وز وز های زنبورگونه نبود.
    ///////////////
    ///////////////
    ///////////////
    سرگرم دیدن فرشتگان بیچاره و در حال خزیدن بودم که ناگهان احساس کردم موجودی در مقابلم ایستاده.. .سر بلند کردم و با دیدن موجودی عظیم الجثه و وحشتناک نزدیک بود از ترس زبانم بند اید و اگر کالبد جسمانیم هنوز با من بود بی شک با دیدن ان موجود ایست قلبی میکردم (و چه خوب که از دست ان کالبد جسمانی و عوارض ان چون سکته و پا درد و سر درد و هزار جور کوفت و زهر مار خلاص شده بودم) سرم را بالا اوردم تا بتوانم صورت این موجود را ببینم و از نگاهش تشخیص دهم که نست به من حالتی تهاجمی دارد یا اینکه نه ، خطری از جانب وی من را تهدید نمیکند…./ادامه دارد.

     
    • جناب نوریزاد گرامی
      تمامی انچه من از نوشتن متن فوق قصد گفتن انرا داشتم و نیز اصل و ماحصل کل این مطلب در همان چند خطی که شما انرا حذف کرده اید و بجای ان هاشور -یا بقول دوستان چنگک- زده اید ، نهفته بود و این نوشته بدون ان چند خط و به نحوی که جنابعالی انرا منتشر نموده اید چیزی به مثابه همان شیر بی یال و دم و اشکم مولاناست و نه بیشتر.
      لذا به این جهت که اکنون من به ان نوشته دسترسی ندارم فردا مجدد انرا ارسال میکنم تا جنابعالی تجدید نظری فرمایید و عندالامکان انرا به نحو کامل منتشر فرمایید- زیرا این نوشته حاضر به گونه ای که شما انرا منتشر فرموده اید تنها نتیجه ای که در بر دارد اینست که شما سندی معتبر به تعدادی از دوستان اهدا کرده باشید برای اثبات لودگی بنده. خدانگهدار..

       
  45. درود به جنابان سيد مرتضى گرامى و مصلح عزيز : دير نقد شما را در پست ” يك خبر خيلى خيلى خوب ” ديدم ، و ديرتر دارم جواب مى دهم . به علت مشكلات شخصى . اميدوارم خرم و تندرست باشيد
    من نقد سيد مرتضى گرامى را كپى كرده ام . در نوشته ايشان ، قسمت هايى را از كورس نقل كرده اند و قسمت هايى نقد خودشان است . . جواب هاى من در دل متن ايشان ميان […….] است.
    ____________________________________
    سید مرتضی
    3:04 ق.ظ / می 20, 2016
    با سلام به هردو بزرگوار و پوزش از اینکه بمیان بحث آمدم ،نکاتی را با جناب کورس گرامی مطرح می کنم .ابتدا یک مزاح با ایشان! مدتی قابل ایشان در مقام داوری بین مطالب من و مطالب یکی از کامنت گذاران این سایت ،فرموده بودند که مطالب من مغالطی و مطالب آن کامنت گذار دور از مغلطه است ،بنابر این وقتی امکان داوری در باب مغالطه وجود داشته باشد و تقیه ای هم در کار نباشد ،اجازه بفرمایید بنده هم عرض کنم غالب مطالب متمرکز شما در یک موضوع،مبتلاست به مغالطه از باب تکثیر و تحجیم مطالب غیر مرتبط با سوال یا موضوع مورد بحث یا بتعبیر خودتان طفره از تمرکز روی مدار یک سوال و بحث!
    [ من راستش به ياد ندارم كى ، كجا و در چه موردى سخنان شما را ” مغالطى” ناميده ام و سخنان ديگرى را غير مغالطى . تا آنجا كه با زبان خود آشنا هستم ، هيچوقت لفظ مغالطى را به كار نمى برم ، مغالِط خودش مى تواند نقش صفت فاعلى ايفا كند و نيازى به پسوند ياء صفت ساز فارسى ندارد . با اين همه ، همين موردى را كه مصداق آورده ايد پى مى گيرم و به تعميمش كارى ندارم . ]
    از جمله سوالاتی که اینجا دوست محترم آقا مصلح پیرامون خدا و برهان حرکت و محرک ارسطو مطرح کرده بودند ،که پاسخ به این سوالات مبتلا شد به تحجیم و تکثیر مطالبی دور از بحث مثل اینکه فلاطوری چه گفته است یا چه می گوید یا اینکه ارسطو بت پرست بود یا نبود ،اینکه ارسطو فقط فیزیسین بود و حکیم نبود،خدای ادیان غیر از خدایی است که حکیم متاله ببراهین مختلف اثبات می کند و مطالب دیگری که هیچ نیازی به آنها در مقام پاسخ به یک سوال نبود و پاسخ همان بود که در پاراگراف آخر بیان شد که وجوه خدشه در آن را عرض خواهم کرد ،منتها پیش از آن،عبارات غیر مرتبط به اصل سوال و پاسخ و وجوه مناقشه در آنها را بیان می کنم:
    [ دوست ارجمند ، مصلح گرامى دارد به نقل قول من از يك استاد مسلم در باره ارسطو استناد مى كند . فلاطورى كه شيعه و مسلمانى معتقد است ، وقتى مى خواهد براى صلاحيت استادى در دانشگاه كلن رساله بنويسد ، بايد قوانين تحقيق درست را رعايت كند . تمامى ارجاعاتش از ارسطو به متون خود ارسطو ست و خود ايشان ارسطو را به يونانى خوانده است . حالا مصلح گرامى نقل قول فلاطورى از ارسطو را مبناى پرسش شريفش قرار داده است . توضيح من درباره اين نقل قول آيا نامربوط است؟]
    —————
    “يكى قدم جهان و زمان يا به زبان ساده حادث نبودن اين دو . اين يعنى زمان و جهان از ازل بوده اند و خالقى در وراى خود ندارند”.
    (پایان)

    این مهمترین مغالطه یا سهوی است که در بیان کورس گرامی وجود دارد ،اینجا خلط شده است بین حدوث و قدم ذاتی جهان (فعلا بحث ما در جهان طبیعت است) که عباره اخرای از “امکان ذاتی” است.در این عبارت کوتاه فرض بر این شده است که جهان قدیم زمانی است،یعنی بتعبیر ایشان “از ازل زمان و جهان” بوده اند ،و چون جهان و زمان از ازل بوده اند ،نتیجه این شده است که “زمان و جهان خالقی وراء خود نداشته یا ندارند”.
    [ خير، اى عزيز: كورس ارسطو را به روايت فلاطورى توضيح داده است نه بنا به عقيده خودش . البته حق مى دهم به شما در اين مورد كه مصلح گرامى خودِ كورس را مورد خطاب قرار داده و درست هم سؤال كرده . ايشان مى پرسند:آيا شما در دور تسلسل مانده ايد و قبول نداريد كه آن محرك نمى تواند خالق و رحمان و رحيم وغيره نباشد؟. دست كم من پرسش ايشان را اين طور مى فهمم . شما جاى من ، آيا لازم نمى بينيد توضيح دهيد كه اى برادر : اين را بايد از ارسطو پرسيد نه كورس . شما ازكجا مى دانيد كه كورس در دور تسلسل مانده يا رابطه اش با خدا منفى يا مثبت يا خنثاست . بارها گفته ام كه اين رابطه را امرى كاملاً شخصى مى دانم ؛ به ويژه در زمانى كه امپراطوران هواى نفس و شرارت به نام خدا در قدرت سياسى جولان مى دهند و عجبا كه عوامل اين مؤمنان بلانسبت شما و مصلح گرامى ، از بد دهان ترين اشخاص اند و حرف غير را پيشاپيش با حق بجانبى و در صورت اقتضا با زور خفه مى كنند و براى من اين پرسش را ايجاد مى كنند : كسى كه صداى همنوع و هموطن نزديكش را نمى شنود ،و براى او حقوق و شرايط برابر در بيان انديشه اش قائل نيست ، چگونه صداى غيريت مطلق را مى تواند شنود ؟ در واقع پاسخ داده ام كه مصلح گرامى : من در مقام انديشه نگارى مبلغِ موضوع انديشه نيستم . بنابراين ، پاسخ من به شخصى كه صادقانه از نسبت شخصى خودِ من مى پرسد _ منى كه فردى هستم در وضعيت خاص اينجايى و اكنونى _ نه فقط خلط مبحث نيست ، بلكه جز اين هم نمى تواند باشد ].
    و بعد این مطلب به جناب ارسطو نسبت داده شده است ،و نتیجه اینکه برهان حرکت و محرک ارسطویی ربطی به اثبات خدای جهان ندارد .
    [ چه مطلبى به ارسطو نسبت داده شده است ؟ امروز كمابيش همه آثار اصيل ارسطو به فارسى ترجمه شده اند . ارسطو جهان موجودات _ و نه مخلوقات _ را قديم مى داند؛ قديم به مفهوم يونانى اش . اين قدم ذاتى و زمانى و دهرى را بعدها حكماء دينى ساخته اند ، براى حل مسئله خلقت از عدم در عين قديم بودنِ فيض اعطاى وجود به ماهياتى كه قابليت وجود يافته اند . خودتان هم مى دانيد كه اين بحث به قدرى محل نزاع است كه برخى سر انجام حكم به توقف آن داده يا جدلى الطرفين اش خوانده اند . براى ارسطو كه حتى يكبار به جاى موجود ، مخلوق به كار نبرده است ، بستر اين مباحث وجود نداشته است و اصلاً منتفى به انتفاءموضوع اند . گزارش نظر ارسطو در نوشته من كجايش غلط است ؟ بحث من اصلاً بر سر غلط گيرى حكماء اسلامى از ارسطو نبود . ]
    این مغلطه یا سهو عظیمی است که معمولا نویسندگانی مثل جناب کورس که حال من نمیدانم واقعا آتئیست هستند یا خیر ،از ملامتیه در فضاهای عمومی هستند یاخیر ،به آن دچار هستند.
    من اصلا فرض را این می گیرم ،که آنچه که معروف از ارسطاطالیس حکیم هست مبنی بر قدیم دانستن جهان طبیعت و ازلیت آن در برابر جناب افلاطون حکیم که قائل به حدوث جهان بوده است ،مطلب درست و مطابق بر متون ارسطویی بهر زبانی اعم از یونانی یا انگلیسی یا فرانسه یا عربی باشد ،ما اصلا این مطلب را مسلم غیر قابل مناقشه می گیریم ،[ چرا فرض بگيريد . مراجعه كنيد به رساله تيمائوس افلاتون و بخش لامبدا از متافيزيك ارسطو تا فرضتان محك بخورد]
    اما آیا قدمی که جناب ارسطو جهان را به آن موصوف می کند “قدم ذاتی” یا بتعبیری “وجوب وجود” بوده است که شما از آن نتیجه می گیرید که قدم جهان طبیعت مساوق است با بی نیازی آن از
    خالق و واجب؟
    [ من نمى گويم عزيز و بزرگوار . ارسطو همين قدر لازم داشته كه مبدأ نامتحركى براى حركات طبيعى داشته باشد براى توضيح طبيعت. اين نظر قطعى و مسلم ارسطوست كه اوسيا دو صفت دارد : يكى محرك اوليه تمامى حركات به طور ذيمراتب نه يكجا و جهشى ، و دوم انديشه اى كه قوانين حركت و علل اربعه تجلى آن است ]
    آنچه که شما می توانید به ارسطو نسبت دهید این است که ارسطو جهان ماده و زمان و حرکت در مجموعه جهان را به فلک الافلاک و حرکت ازلی او نسبت داده است و نتیجه گرفته است که جهان ازلی و قدیم است ،اما قدیم به قدم زمانی ،یعنی هیچگاه نبوده است که جهان نبوده است ،و جهان همیشه بوده است و ملازم با حرکت و زمان بوده است در کلیت خود و در اجزاء داخل خود ،
    [ كاملاً درست است و من هم غير از اين نگفته ام ]
    اکنون سوال این است ،آیا اثبات قدم زمانی جهان طبیعت و دوام حرکت و زمان من الازل آلازال الی الابد ،مساوق است با وجوب وجود جهان طبیعت که ملاک بی نیازی از علت است ،و در نتیجه جهان نیازی به واجب الوجود ندارد ،یا بگو جهان همان واجب الوجود است؟ کجا و در کدام متن یونانی ،انگلیسی ،فرانسوی ،عربی ،ارسطو گفته است که مراد از قدم جهان طبیعت قدم ذاتی است ،که شما آنرا مناط و ملاک بی نیازی از واجب الوجود گرفته اید؟
    [ دوست گرامى ، هيچ جا ارسطو تقسيم بندى اى را كه بعدها حكماء اسلامى براى حل مسائل خودشان انجام داده و هنوز هم محل مناقشه است ، اصلاً مطرح نكرده و فلاطورى هم همين را مى گويد : مسئله ارسطو خدايى كه قبلاً كتاب مقدسى از جانب وحى الهى معرفى اش كرده نبوده است ، مسئله او خلقت از عدم ، آن هم صرفاً با اراده و مشيت خدا_ نبوده، مسئله او اصلاً خلقت نبوده ، مسئله او ايضاً معاد و رستاخيز نبوده ، آثارش هم در دسترس است . مسئله ارسطو مبدأ حركات در جهان طبيعى و انسانى بوده و مى بينيم به همان اندازه كه محركى اوليه لازم است قناعت كرده است . من در مقام بازگفت ، رأى ارسطو را در حد وسعم امانت دارانه گزارش كرده ام . تأييدش كه نكرده ام ]
    ببیان دیگر ،جهان در اجزاء داخلی خود روشن است که در حرکات موجود در داخل جهان هر حرکت نیازمند محرک است ،و هیچ متحرکی بدون محرک در هیچیک از حرکات اجزاء درونی جهان وجود ندارد ،ارسطو اینرا می گوید ،منتها ارسطو اینجا مثل آتئیست ها یا شکاکان و ابهام آفرینان ،نمی ایستد ،او می گوید ،حرکت کلی در فلک الافلاک یا جسم کل، حرکتی ابدی است که آن حرکت نیز از قاعده نیازمند متحرک به محرک مستثنا نیست ،پس حرکت او که حرکتی ازلی است نمی تواند مستند به محرکی (جنباننده ای) باشد که متحرک است ،برای اینکه تسلسل الی غیر یتناهی ،ممتنع است ،و سبب این است که حتی یک حرکت در جهان محقق نباشد ،بنابر این ارسطو می پذیرد که حرکات دائمی افلاک و فلک الافلاک یا جسم کل ،لابد باید مستند باشد به محرک (جنباننده) غیر متحرک (غیر جنبان) ،
    [ كاملاً درست است . مگر من منكر شده ام ؟ ]
    قهرا آن متحرک دیگر نمی تواند چیزی از سنخ جسم یا جسمانی باشد ،پس مفارق است ،حال چه آن مفارق را از ابتدا خدا بنامد و بنامیم ، ،یا فاعل محرک مفارقی بدانیم که ببیان فلسفی و لزوم انتهاء دور و تسلسل ،به ذاتی منتهی می شود ،هر نامی می خواهید روی آن بگذارید :خدا ،یا هرچه ،اینکه این محرک غیر متحرک یا منتها الیه آن با خدای ادیان یکیست یا یکی نیست ،بحث دیگری است و ربطی به این ندارد که ما نوشته خود را مشحون از آن کنیم. [ واقعاً تعجب مى كنم . وقتى بحث بر سر تفاوت تئوس ارسطو و خداى اديان ابراهيمى است ، چرا اين بحث را بزنيم كنار . اصلاً به چه دليل ما نبايد مطرحش كنيم ؟]
    بنابر این قدمی که جناب ارسطوی حکیم برای جهان اثبات می کند ،قدم زمانی است نه قدم ذاتی که مناط استغناء از علت است.
    و بر فرض قدم زمانی (با وجود اشکالی که در خود زمان هست که زمان مقدار حرکت است و اینجا بحث از کلیت و مجموعه جهان است که چگون در زمان است) ،قدم زمانی تنافی با حدوث ذاتی جهان ندارد ،یعنی فرض که با تسامح در تعبیر، جهان طبیعت همیشه بوده است و هیچگاه نبوده است که جهان نبوده است ،لکن این ازلی بودن و دوام زمانی ، رفع نیازمندی و امکان جهان و لزوم استناد به واجب را نمی کند ،برای اینکه حدوث ذاتی و امکان فقری یا ماهوی جهان که مورد انکار جناب ارسطو نیست ،این مثال را بیاد دارم مرحوم استاد آیت الله منتظری مطرح می کردند که مثال گویایی برای تقریب بذهن است ،اینکه نور و شعاع خورشید معلول و جلوه ای از خود خورشید است ،این خورشید اگر از هزاران سال قبل بوده است ،این شعاع و جلوه نوری نیز از هزاران سال قبل با او بوده است ،و معلول او و متعلق به او و جلوه اوست ،حال فرض کنید خورشید ازلی باشد و همیشه بوده باشد ،این شعاع نوری و جلوه او با حفظ معلولیت و امکان ،با اوست از ازل ،یعنی قدیم زمانی است ،در عین حال قدم زمانی این شعاع نوری ؛مناط استغناء از علت نیست ،و ممکن الوجود و حادث ذاتی را از ممکن بودن و تعلقی بودن و استناد بی نیاز نمی کند.
    [ قبول ، اما اين ها را عده اى _ مى گويم عده اى _ از حكماى اسلامى گفته اند . جناب مرتضاى گرامى به نظر من ، حضرتعالى هم مثل حكماى اسلامى داريد ارسطو را اسلامى مى كنيد . مثلاً مى فرماييد :” برای اینکه حدوث ذاتی و امکان فقری یا ماهوی جهان که مورد انکار جناب ارسطو نیست” . با پوزش و جسارتاً من طور ديگرى مى گويم :حدوث ذاتى اصلاً نفياً و اثباتاً مسئله ارسطو نبوده است . همين طور. كه قانون جاذبه و خورشيد مركزى و گردش زمين مسئله ارسطو نبوده. ارسطو كامپيوتر را هم انكار نكرده است ، چون نه در تصور و نه در واقعيت كامپيوترى وجود نداشته است تا ارسطو انكار يا اثباتش كند . و مسئله ارسطو و همه فيلسوفان يونان _ شايد بجز افلاتون _ وجود موجودات همين جهان بوده است . من به هيچ وجه نمى گويم فرضيه هايى چون حدوث زمانى و ذاتى يا همين طور قدم ذاتى و زمانى درست يا نادرست است . من از يك ارسطو شناس نقل مى كنم كه اين ها بعداً در جهان مسيحيت و اسلام مطرح شده اند براى حل مسائل خودشان . آقاى مصلح ، شايد با اين تصور كه محرك نامتحرك ارسطو مورد قبول من است يا هنوز براى كيهان شناسى امروزى اعتبار دارد _ خيلى صادقانه و من احساس مى كنم كه خيرخواهانه مى گويد : كورس؛ وقتى مبدئى نامتحرك و از سنخ انديشه وجود دارد كه به دور تسلسل پايان مى دهد ، تو چرا به جاى درماندن در دور تسلسل ، نمى آيى مثل حكماء اسلامى ارسطو را اصلاح كنى و بگويى همان محرك ، خالق هم هست و ديگر صفات خدا هم دارد . من هم به اين دوست عزيز صادقانه پاسخ داده ام كه ايمان به خداى شخص وار اديان فقط مسئله برهان صديقين نيست ، بل رابطه اى است زنده از نوع ايمان كه گاه شما را به گريه و دعا و راز و نياز و دوستى و دورى و حالات وجودى مى كشاند . اين فقط باور من نيست . امروزه بسيارى از پژوهشگران و انديشمندان نسبت انسان ها با امر قدسى را كاويده اند و درباره ايمان فارغ از جهت گيرى دينى انديشيده و به همين نتيجه رسيده اند . جناب سيد مرتضى : در گنجايش اين سايت نيست كه اين نگره ها را مطرح كنم .
    ——————————————————–
    “در مورد تفاوت بنيادين نوس يا تئوس در فلسفه ارسطو و خداى شخص گونه و انسانوار (anthropomorph) دين هاى ابراهيمى كمابيش همان است كه من خود نيز شخصاً دريافته و در ريشه ها توضيح داده ام”.
    (پایان)

    اینها بحث های فرعی غیر مربوط به اصل مساله است ،باید توجه کرد که برهان نیازمندی متحرکات به محرک ،تا برسد به محرک غیر متحرک که مفارق از ماده هست ،که بیان منقول از ارسطوست ،اثبات این معنا را می کند که حرکت کلی جهان طبیعت و دوام حرکت فلک الافلاک یا جسم کل جهان ،نیازمند استناد به محرک غیر متحرک (جنباننده غیر جنبان) است که در تئولوژی فلسفی ،از آن تعبیر به “فاعل الهی” یا “معطی الوجود=اعطا کننده وجود و حرکت” می شود ،
    [ همه حرفتان درست ، جز ” معطى الوجود و اعطا كننده وجود و حركت ” . اگر از قول ارسطو سخن مى گوييم فقط مى توانيم گفت : محرك اوليه . اعطاى وجود را بعدها نو افلاتونى ها افزوده اند . فيض ، صدور ، خلقت ، خلقت يكباره با تمثيل خورشيد و انوارش ( فارابى ، سهروردى ) تفسيرها و افزوده هاست كه بحث اش واقعاً در حوصله اين سايت نيست . حال با اين افزوده نتيجه مى گيريد ]
    پس جهان طبیعت نیازمند به استناد و قیام است ،به مبدا مفارق ،نام آنرا هرچه می خواهید بگذارید ،یا مفارق و فاعل الهی که باز بدلیل امکان ماهوی یا امکان فقری نیازمند موجود قائم بذات و واجب الوجود است.اینکه آن موجود قائم بذات که جهان طبیعت لامکانه و حدوثه الذاتی، به آن مستند است ،کیست و چه صفاتی دارد ،مسائل دیگری است ،این بحث در حقیقت بازگشت به این می کند که شما منکر رسالت و تعریف اوصاف و اسماء الهی از سوی فرستادگان خدا هستید ،که بحث دبگریست ،اینها را با نتیجه برهان فلسفی که اثبات مبدا برای جهان است خواه جهان قدیم زمانی باشد یا نباشد خلط نکنید.
    [ خلط كدام است جناب مرتضى . شما چطور به اين سرعت مرا به انكار وحى و انبيا متهم كرده ايد ؟ دوست گرامى ؛ ارزشش را دارد كه براى خواندن سه كتاب وقت صرف كنيد : ١- امتناع تفكر در فرهنگ دينى ، ٢- دگرگونى بنيادى فلسفه يونان ، ٣- متافيزيك ابن سينا از نصرالله حكمت . نويسنده اولى اگر دين ستيز باشد ، نويسندكان دو كتاب ديگر افراد مؤمن و ديندارى هستند . ارسطو به وحى و نبوت و خداى شخص وار باور ندارد ، چه ربطى به كورس دارد . كورس و سه كتاب ياد شده همه متفقند كه : بله، ارسطو به مبدئى براى حركات مى رسد ، اما اين مبدآ در فرهنگ دينى با خداى اديان يكى مى شود .چرا اختلاف در مدلول خدا مسئله ديكرى باشد و ربط به موضوع نداشته باشد ؟ ما ممكن است چيزى را بى ربط بدانيم ، چون ربطش را در نيافته ايم . در دو كتاب اخير ، نويسندگان كه هر دو استاد فلسفه اسلامى اند ، توضيح داد اند كه ابن سينا نيز مطالب مابعدالطبيعه ارسطو معروف به كتاب الحروف را بى ربط دانسته است نه اينكه نفهميده باشد . دكتر حكمت ، به درستى مى گويد كه ابن سيناى نابغه امكان نداشته كه اين بخش لامبدا را نفهميده باشد ،او در اين كتاب دنبال خداشناسى بوده ، دنبال توضيحى براى رابطه ضفات با ذات ، رابطه خدا با انسان و مانند اين ها ، اما مى بيند كه ارسطو مسئله اش موجودات و حركت است ، به همين دليل در اوايل شفاء شما مى خوانيد :فی ابتداء طلب موضوع الفلسفه لیتبین انیتها فی العلوم» . ابن سينا در زندگى خودنوشت نمى گويد : من نفهميدم . مى گويد مطالبش نامربوط و غرضش نامعلوم است . از همين رو بعد از خواندن اغراض مابعدالطبيعه فارابى كه سرتاپايش ٥ تا ٨ صفحه است ، از فارابى مى آموزد كه غايت ارسطو خداشناسى نيست . به همين دليل او مى گويد براى اولين بار در طلب موضوع فلسفه است و ديگر حضرتعالى بهتر از من مى داند كه به چه نحو علم كلى را از علوم جزئيات جدا مى كند و چقدر اشتغال ذهنى اش مصروف تعيين موضوع علوم مى شود تا خداشناسى و هستى شناسى را به هم نزديك كند . از قضا دقيقاً همين مسئله است كه ابن سينا را در اوايل شفاء و در نمط خامس اشارات در صنع و ابداع به سمت يكى كردن و تقريب خداشناسى و هستى شناسى مى برد. مى تونيد مصاحبه دكتر حكمت را با خبرگزارى مهر بخوانيد .از قطع كلامتان پوزش مى خواهم]——————————————
    “اما آن خدا ، خداى يكتاى اديان سامى نبوده است ، بلكه خدايان اساطيرى بوده اند . به همين دليل ، فلاطورى با اطلاعات دقيقى كه دارد مى گويد حكماى اسلامى ارسطوى بت پرست را قريب به انبيا كرده اند”.
    (پایان)

    این تکرار مدعای قبل است و خروج از موضوع بحث ،بحث ما در نتیجه البرهان برهان حرکت و محرک و متحرک ارسطویی است،برهان ارسطویی این است که :ضرورتا محرک غیر از متحرک است ،این یک مقدمه ،و هر حرکتی در داخل یا کلیت جهان نیازمند به محرکی غیر خود است ،مقدمه دوم ،حال اگر محرک یک حرکت ،خود متحرک باشد باز نیازمند به محرک است ،و دفعا للدور و التسلسل ،باید سلسله محرک ها منتهی شود به محرکی که دیگر متحرک نیست ،وگرنه التزام به تسلسل موجب این است که حتی یک حرکت نیز وجود نداشته باشد،بنابر این اگر ارسطو قانع باشد به این که محرک غیر متحرک واجب الوجود بالذات است مطلوب ثابت است ،و اگر قانع نباشد آن محرک غیر متحرک لامحاله ببیان فلسفی و دفعا للدور و التسلسل منتهی به موجودی و وجودی می شود که منتهای سلسله کائنات متحرک و غیر متحرک است.اینکه این مبدا ،همان ارسال کننده انبیاء است یا خیر ،بحثی خارجی است ،چنانکه فلاطوری چه می گوید و شواهد و استنادات او چیست نیز بحث دیگری است ،اینجا ذکر نامها مشکلی حل نمی کند ،اگر سخن فلاطوری از نظر شما درست است آنرا روشن بیان کنید ،اینکه آیا ارسطو بت پرست بوده است و سند آن چیست ،بحث هایی خارج از آرام شدن یا نشدن به نتیجه برهان است که سند ایمان است.
    [چه چيزى تعيين مى كند كه اين بحث داخل يا خارج موضوع است ؟ بر روى چشم . من سعى مى كنم نتايج رساله فلاطورى را در قسمت هاى بعد بيش تر توضيح دهم . فكر مى كنم ابهامى نداشته باشد مگر براى كسى كه شيوه و ساختار فكرش قبول نمى كند . شيوه ، جهت گيرى و به قول فارابى اغراض مابعدالطبيعه ارسطو اصلاً خداشناسى نيست و علت اينكه ابن سينا هم مباحث متافيزيك را _ نه اينكه نمى فهميد بلكه بيهوده مى يافت _ اين بود كه در متافيزيك دنبال خداى دينى مى گشت. اينجا اشتباه نفرماييد : منظور از غرض انگيزه شخصى نيست ، بل سمت گيرى متن است . د ر نقاشى مكتب آتن از رافائل ارسطو سوى زمين و افلاتون به سوى آسمان اشاره مى كند . حتى اين افلاتون نيز مسئله اصلى اش رابطه كلى و موجودات جزيى بوده . آسمان او آسمان خداى اديان ابراهيمى نيست . با اين همه ، افلاتون يك استثناست . نظر من اين مسئله بسيار هم مربوط است كه بدانيم براى يونانيان مبدأ به دور تسلسل پايان مى داد بى آنكه مسئله خالقيت و مخلوقيت در ميان آيد . مى دانيد چرا؟ چون اساساً با ناديده گرفتن اين تفاوت بوده است كه حكماارسطو را قريب به پيامبر كردند، اما در اصل يونانى جهت گيرى فكر ارسطو ]————————————————–
    ” بلكه به معناى شباهت ظاهرى صفات يهوه و الله و دئوس ( پدر آسمانى مسيحيت) به صفات انسانى است . قاهر ،رئوف ، عالم ، مقتدر، سميع و بصير ، عليم ، جميل ، رحمان ، رحيم ، متكبر ، قهار ، تواب ، ستار العيوب ، جبٓار ، حى ، حكيم ، عليم ، لطيف خبير ، ودود ، حميد ، قادر ، صبور، منتقم ، هادى ، مذل، عادل ، غفار و بيش تر صفات خداى اديان توحيدى در مقياسى كوچك تر در انسان نيز هستند”.
    (پایان)

    اینها هم باز خروج از مدار پرسش و پاسخ است ،اینکه خدای ادیان خدای انسان وار است بتعبیر شما
    [ به تعبير من نه ، به تعبير دين شناسى مقايسه اى ]
    ،و اینکه انسان وار بودن خدا یعنی چه ،ربطی به اثبات نیازمندی جهان به مبدا ندارد
    ،[ ربط دارد . اولاً نيازمندى به مبدأ در يونان با نيازمندى به مبدئى چون خداى خالق يكى نيست . ما داريم گزارش مى كنيم جناب سيد مرتضى ، در مقام گزارش مقايسه پيش مى آيد ، و در رابطه با سؤال نيز جناب مصلح از رابطه شخصى پرسش مى كند]
    حیطه بحث های برهانی اثبات واجب چه بطریق امکان و وجوب ،و چه بطرق دیگر ،از جمله طریق اثبات محرک غیر متحرک (مفارق) در بیان جناب ارسطو ،است ،اینکه این مبدا چه صفاتی دارد ،باز بر می گردد به نتیجه برهان فلسفی ،و بحث از اینکه اوصاف تعریفی در ادیان چگونه با وجوب وجود ذاتی واجب الوجودی که نتیجه برهان است سازگار است ،باز بحث جداگانه ای است ،اینجا پرسش در باره مبدا جهان بوده است خواه جهان قدیم زمانی بوده باشد یا حادث زمانی ،صفات انسان وار نیز ،هریک باید جداگانه مطرح شود
    [ نخير ، آقاى مصلح حى و حاضرند . پرسش ايشان فقط در باره مبدأ نيست كه ممكن است آب يا آتش يا اتم يا محرك اوليه يا غير آن باشد . پرسش ايشان اين است كه وقتى ارسطو مى گويد مبدئى هست ، پس اين مبدأ چرا نبايد خالق و رحمان و رحيم و منتقم و قهار باشد . باز از قطع كلام پوزش مى خواهم . شما بر اساس يك سوء تفاهم از آغاز پيش رفته ايد و من مجبورم كه هى تكرار كنم كه اين نظر ارسطو الزاماً نطر من نيست . و الزاماً در كيهان شناسى امروزى نيز اعتبار ندارد و اساساً به جهان علم و فلسفه مربوط است كه در آن نگره ها مقدس نيستند و دايماً جرح و تعديل مى شوند و موجب پيشرفت علم و تكنيك ]
    آری انسان رحیم است و خدا هم رحیم ،هذا بحسب المفهوم ،اما آیا رحمت در جهان انسانی بر حسب مصداق خارجی همان است که در انسان است؟ این توضیح می خواهد ،انسان خشمگین می شود و خدا هم بتعبیر کتب مقدس خشمگین می شود ،آیا خشم خدا همان انفعال نفسانی در محیط وجود انسانی است؟ [ خب، شما توضيحش را داريد مى دهيد ، اما من اگر توضيح مى دادم احتمالاً خارج از بحث تلقى مى شد . اما چرا توضيح مى خواهد ؟ اين تقريباً اصلى پذيرفته شده در دين شناسى مقايسه اى است . من از موضع انسانى چگونه مى توانم از موضع الهى به جهان بنگرم و بفهمم خشم خدا چه تفاوتى با خشم من دارد ؟ فكر مى كنم شما براى اين توضيح شايسته تريد .هر پاسخى هم كه بدهيد پاسخ يك روحانى از روى متون دينى است كه من فقط گوش مى كنم و ياد مى گيرم ].
    اینها جدا گانه باید گفتگو شود و در اینجا با تحجیم اینگونه مسائل نمی شود اصل مطلب را بحاشیه برد.[ آقا شما چرا اين نيت خوانى را مى كنيد ؟ من خواسته ام اصل مطلب را به حاشيه برم ؟ حالا اين حرف شما داخل مطلب است ؟ ]
    الان سوال این است که فرض کنید انسان وار بودن خدا با حفظ مراتب و سعه وجودی ،سبب این می شود که بگوییم خدایی که نتیجه البرهان فلسفی است حتما غیر از خدای ادیان است؟ این از کجا؟
    [ از كجا چى ؟ حرف من بر سر خدا به عنوان ذات قايم به خود و در خود، نيست جناب مرتضى . من بايد بد تفهيم كرده باشم و اين تفهيم بد احتمالاً باعث شده تا شما به سخن مخدوش گشته من ايراد بگيريد . حرف من كه فكر مى كنم مصلح عزيز آن را دريافته باشد در باره رابطه با خداست . رابطه استدلالى و نظرى امرى است و رابطه ايمانى و وجودى امرى ديگر . از كجاى اين نتيجه مى گيريد كه من گفته ام خداى حاصل از استدلال همان خداى شخص وار نيست ؟ من در مورد آنجه نمى دانم هرگز حكمى صادر نمى كنم . و حكمى را هم كه نتيجه دانسته هايم است ، حكم نهايى نمى دانم . من در يك كلام آزادم و آزادى ام را ارزان بدست نياورده ام . حتماً اين نيز از نظر شما از مرزهاى تعيين شده براى داخل و خارج مطلب بيرون است . فتأمل اى عزيز ]
    ————————————
    “درست مثل آنكه الان اين جناب جوادى آملى كتاب پديدارشناسى هگل را بخواند. احتمالاً بار اول هيچ از آنها نمى فهمد اما: ١- آيا حاضر است رك و راست بگويد : نفهميدم. يا برعكس اراجيفى به اسم هگل تحويل مريدانش…
    مشكل از برخورد با شيوه انديشه ديگرى است كه اساساً در روش ، در مبانى ، و در غايات با شيوه انديشه سنتى ما تفاوت دارد ”
    (پایان)

    بقسمت های ابتدایی این قسمت از فرمایشات شما کاری ندارم ،دور از شان و سن و سال شما بود که از یک عالم جامع و فیلسوف و حکیم والامقام اینطور تعبیر کنید و اراجیف را بحیطه بحث ها برهانی بیاورید . [ آقا شأن را ما مدت هاست كه برباد داده ايم اما من از يك امكان سخن گفته ام . حكم نداده ام و اين امكان هم وقوعش نه فقط محتمل است بل خود شاهدش بوده ام كه برخى از اين علما در مورد علوم حوزه اى وارد اند ، اما داروين را رد مى كنند بى آنكه كتاب اصل انواع راخوانده باشند ، فرويد را باطل مى دانند ، بى آنكه توتم و تابو را تورق كرده باشند ، ماركس را ابطال مى كنند بى آنكه آثارش را قابل خواندن بدانند . من واقفم كه منابع رديه يك آيت الله بر ماترياليسم ديالكتيك چند ترجمه دست چندم و چند نوشته از دكتر تفى ارانى بوده است ، اما قبول دارم كه حق تعميم چند مصداق را ندارم . به هر حال اراجيف گفتن به عنوان يك فرض غير شخصى مطرح شده است .]
    ،و اینجا لازم می دانم اشاره به قبح تعبیر دیگری که در باره یک سهو از این عالم الهی جامع در کامنت دیگری کردید کنم و آن اینکه یک سهو از ایشان را برگرداندید به پر بودن روانی ایشان از این تعبیرات که حقا از شما بعید بود اینطور از یک عالم دینی انتقام بگیرید ،
    [,مرتضاى گرامى شوخجدانه اين داخل در مطلب بود يا خارجش ؟ دوست عزيز شما توجه كنيد كه در چه وضعيتى ايشان آن كلمه را كه عرفاً فحش ناموسى است ، بر زبان رانده اند . آيا مرا بايد نكوهش كرد يا يك روحانى فقيه را كه مى توانست به جاى آن كلمه بگويد فقدان غيرت ؟در محضر شما فضولى كنم . احتمال مى دهم در احاديث حتماً از غيرت سخن گفته شده و اگر بنا بر استنباط حكم فقهى باشد ، به احتمال قوى غيرت و بى غيرتى مى توانست شايسته تر باشد . به ويژه آنكه غير و غيرت و غيريت در عرفان هم مصطلح است ، چرا از شأن يك” عالم جامع و فيلسوف و حكيم والامقام ” نمى گوييد ؟ در روان شناسى سهو معنايى ندارد جز برون زنِشِ چيزى از ناخودآگاهى . افزون براين انتقام جويى كدام است ؟ قبح كدام است ؟ اين واژه ها از امتيازات همين اجله علماست ، ور نه ما كه شآنى نداريم كه حفظش كنيم ]
    و اين بگذریم .
    اگر مقصودتان از مبالغه در باره پدیدار شناسی هگل ،و اسناد نافهمی بدیگران ،مساله زبان و انتقال مفهوم باشد ،ممکن است حرف شما محملی داشته باشد ،اما اگر فرض انتقال مفهومی و اسناد نافهمی بدیگران باشد ،نه اینطور نیست ،این بزرگان و حتی کوچکتر از اینان از طبقه شاگردان ایشان ،بقدر فهم شما یا بیشتر فهم و قدرت تجزیه و تحلیل مطالب حکمای غرب را دارند تا مطالب هگل یا غیر هگل را نقد و بررسی کنند.
    [خوب، اگر چنين است ، پس جاى اميدوارى دارد كه به زودى شاهد نقد پيشگفتار پديدارشناسى هگل و نقض آنتى نومى هاى كانت از علماى حوزه باشيم . اين مايه خرسندى است . من از نفهمى سخن نگفتم . از دو شيوه فكرى گفتم كه فهم هر يك براى اهالى شيوه ديگر دشوار است نه به دليل كودنى، بل به دليل تفاوت جهت گيرى و غايات و شيوه تبيين دوساختار فكرى كاملاً مغاير ].
    اما فارغ از این مطالب و تعبیرات که دور از شان شما بود ،به ذیل عبارت شما و تعلیل شما کار دارم و آن اینکه آری درست می گویید باید در روش ها و مبانی و غایات گفتارها در بین حکماء غرب و شرق تامل و بحث کرد ،از این جهت در واقع باید اندیشید و به اندیشه پرداخت و اندیشه را هم به سنتی و غیر سنتی تقسیم نکرد ،اندیشه اندیشه است و صحت و سقم روش ها و مبانی و غایات در بحث های برهانی روشن می شود نه با پیش فرض های خاص اندیشه ای را موصوف به سنتی کردن و اندیشه ای را ملقب با القاب پر طمطراق مدرن کردن.
    [ چرا پر طمطراق ؟ آيا اين نيز داخل در برهان است؟ در هر تاريخ فلسفه معتبرى از جمله كاپلستون انديشه قدمايى و مدرن با هم سنجيده مى شوند . مى فرماييد:”انديشه انديشه است ” اين فروكاستن امر پيچيده به امر ساده است . هر انديشه اى انديشه درباره چيزى ، براى چيزى و برانگيخته از چيزى است . هر عشقى عشق به… است . هر اراده اى ، اراده بر… است. هر ميلى ميل به… است . تمامى كنش هاى ذهنى و روانى حالت نشانه گيرى به ابژه اى دارند و بدون آن تهى هستند .در پديدارشناسى به اين اصل intentionality مى گويند . مترجمان آن را به روى آورد ، يا قصديت يا حيث التفاتى ترجمه كرده اند . انديشه كه فقط انديشه است لفظى بيش نيست . شايد بگوييد قوه اى است ذهنى ، در اين مورد بحثى نمى كنم ، چون بازكردن اين اختلاف آسان است و بستن اش در اين سايت ناممكن . بنابر نگره قصديت انگيزه ، موضوع ، و غايت انديشه آنها را متفاوت مى كند . فلسفه جديد ابوابى را گشوده كه قدما تحت تإثير منطق ارسطو و پندار لامكان و لازمان بودن و همه شمولى قوانين آن ، با اين ابواب بيگانه بودند . ساختار ، گفتمان ( ديسكور)، پارادايم يا سرنمون ، جهانبينى ( Weltanschauung) از اين جمله اند . فرهنگ نيز در معنايى كه در ريشه ها به كار مى رود ، از همين مفاهيم كلى و ساختارى مدرن است . در قديم فرهنگ معناى ديگرى داشته است .اين درست كه حتى انديشه به لحاظ انگيزه و موضوع و مقصد از فرد به فرد فرق مى كند ، اما در عينِ اين تفاوت ها ، گفته مى شود كه مثلاً ساختار يا گفتمان يا پارادايم عقل عربى و ايرانى و يونانى يا خطوط و مقاصد اصلى تفكر فلسفى يونانى و حكمت اسلامى و مسيحى و بالاخره جهانبينى قديم و جديد در مبانى و شيوه فكر تفاوت هاى اساسى دارند. سخن بر سر طمطراق و ارزشمندى بيش تر اين يا آن نيست . اين تقسيمات نيز از من نيست . نمونه بدهم : تفكر يونانى ” كيهان مدارانه (cosmocentrist)، تفكر قرون وسطى ” خدامدارانه”
    (Theocentrist)،و تفكرمدرن انسان مدارانه (anthropocentrist) بوده است . اين نه بدان معناست كه اين تقسيمات با استقراء تام منطقى بدست آمده باشد . هر كس كه آشنايى با كتاب هاى فلسفه تاريخ داشته باشد با اين تقسيمات نيز آشناست . وقتى از فلاطورى نقل مى كنيم كه مسئله فيلسوفان يونان خدا به معناى خداى اديان ابراهيمى نبوده است ، داريم از رساله اى نقل مى كنيم كه بيش از صد منبع لاتينى و يونانى و عربى و فرانسوى و انگليسى وآلمانى دارد و در دانشگاه كلن به زبان آلمانى به عنوان رساله صلاحيت استادى بدست اسلام شناسان بزرگ جهان پذيرفته شده است . اى كاش امثال آقاى جوادى آملى يا اهالى ديگر حوزه اين كتاب را مى خواندند و هنوز كتاب را نخوانده، در آن ترديد و بر آن تحقير روا نمى داشتند. نويسنده اين كتاب براى دفاع از تشيع در اروپا بيش از آيت الله ها تلاش كرده و خود نيز درجه اجتهاد دارد ، اما پاى تحقيق آكادميك كه مى رسد ، از قضا اين پيشفرض هايى را كه شما به امثال من نسبت مى دهيد، اصلاً نمى تواند دخالت دهد . با اين همه ، اين ها دليل بر حقانيت تامِ تز ايشان نمى شود . براى نقد يك نظر دست كم بايد يك بار ،كتابِ صاحبِ نظر را با دقت خواند . وقتى گفته مى شود كه خدا به معناى دينى و جهان ديگر مسئله فيلسوفان يونان نبوده است ، يعنى اين گفتمان يا پارادايم غالب و تعيين كننده در يونان بوده است كه حتى در عصر اساطيرى خدايانشان كيهانى بوده اند . شما فكر نكنيد ، ما مرعوب انديشمندان غربى هستيم . اميدوارم وقت كنيد و با استعداد و هوش سرشارى كه داريد ، خودتان در اين فراورده هاى انديشه مدرن با رجوع به منابع اصلى مدتى غور كنيد بدون موضع پيشينى . آن وقت درمى يابيد كه لازم نيست حتماً كسى تمامى آثار فيلسوفان يونان را خوانده باشد تا به شيوه غالب انديشه و خطوط و سيماى فكرى همه آنها پى ببرد. روش علوم انسانى صرفاً و گاه اصلاً برهان قياسى نيست . آيا وقتى كسى مى گويد شعر عرب پيش از اسلام طبيعت گرا بوده ، حتماً تمامى سروده هاى اين دوران را بايد خوانده باشد ؟ وقتى آقاى آرش نراقى در كتاب حديث حاضر و غايب مى فرمايد در قرون وسطى انسان از نظر احساسى در محضر خدا بوده است ، يعنى تمامى افراد هزار سال قرون وسطى را ديده يا دارد از احساس كلى و غالب سخن مى گويد ؟ بپردازيم به دنباله سخنان شما]. . ———————————–
    “نه فقط ارسطو بلكه بيش تر فيلسوفان يونان مسئله شان اصلاً خدا و جهان ديگر نبوده و واژه متافيزيك را هم بعدها يكى از گردآورندگان آثار ارسطو ، به نام اندرونيكوس رودسيايى روى قسمتى نهاده كه از نظر ترتيب بعد از فيزيك يا فوسيكا قرار مى گرفته و خود ارسطو آن را فلسفه اولى نام نهاده است
    (پایان)

    اینکه در باره بخشی از فلسفه ارسطو تعبیر به متافیزیک شده است ،درست می گویید این مربوط بوده است به ترتیب و چینش کتب ارسطو ،که ابتدا در فیزیک (طبیعیات) بحث کرده است و بعد بخشهایی از مباحث او را که شما می گویید کاری به الهیات نداشته است ،متافیزیک یا ما بعد الطبیعه نامیده اند ؛این مطلب درستی است و حق با شماست ،و این مطلب جدیدی نیست ،با این وجود تعبیر از چینش کتابهای ارسطو در منطق و طبیعیات (فیزیک) و ما بعد از فیزیک ،مدرکی بر این مطلب نیست که ارسطو کاری با خدای جهان نداشته است ،یا ارسطو بت پرست بوده است ،اینها مدعیات و ابهام آفرینی های دیگری است
    خارج از حد سوال و جوابی که مطرح شده است. این در باره ارسطو ،اما شما از کجا اینطور بضرس قاطع گفتید که دیگر فیلسوفان یونان هم مساله شان خدا یا جهان دیگر نبوده است؟ شما رفتید همه آثار و کلمات منقوله از ایشان را در همه کتب و زبانها ملاحظه کردید و اینطور حکم فرمودید؟ اینهمه مطالب از افلاطون و غیر افلاطون ، در کتب حکماء و تاریخ فلسفه در این زمینه نقل شده است ،چطور شما چنین حکم جزمی و کلی در باره همه حکیمان یونان می کنید؟ لابد همه حکیمان یونان از نظر شما آتئیست و بت پرست بودند؟!
    [ نخير ، مسئله آنها ارخه يا مبدأ جهان طبيعى بوده و گاه آن ارخه _ مثلاً آتش براى هراكليتوس حالتى مقدس گونه هم داشته است ، اما اين خدا از جنس خداى اديان توحيدى ابراهيمى نيست . كى گفته كه همه شان آتئيست بوده اند ؟. البته با معيار جمهورى اسلامى در سده ٢١ بله ، اگر آنها امروز در ايران بودند ، يا متهم به الحاد مى شدند يا متهم به بدعت . ]
    من قبلا این سخن مرحوم مطهری را اینجا نقل کردم و آنرا هم درست می دانم ،ایشان می گوید معمولا در طول تاریخ جهان اندیشه ،یکی از ترفندهای همیشگی آتئیست ها یا ماتریالیست های منکر مبدا ،این بوده است که نام و اندیشه اکثر متفکران جهان را بنفع اندیشه خود مصادره کنند! همینطور است ،بنظر من حتی مصادره زکریای رازی ،و استناد به نانوشته های غیر موجود و تمسک به حدسیات در این زمینه نیز یکی از مصادیق همین رویه است.
    [ مصادره به مطلوب ؟ ما مطلوبى نداريم جز شناخت آنچه درست است و از قضا مصادره به مطلوب در كار معتقدان به حقيقت دينى بيش تر است ، اما ايشان در باره ماركسيست ها درست گفته اند . در مورد رازى هم ، تا به اينجا يك جمله از ريشه ها بياوريد كه منبعش معلوم و در دسترس نبوده باشد . من نشان داده ام كه رازى از قضا ملحد نبوده ، اما دين را امر هوايى مى دانسته . نشان داده ام كه دو طيف او را مصادره به مطلوب كرده اند ؛ يكى دينداران و دو ديگر ماركسيست ها . شما چرا همين طور چيزى به من نسبت مى دهيد كه از آن سخت پرهيز دارم . به زودى هم از روى كتاب اعلام النبوه با نقل قول هاى دقيق انديشه رازى را با مسؤوليت خودم معرفى خواهم كرد . منابع قبلى من سيرت فلسفى و طب روحانى بود . كجا اين دو اثر ناموجود و نانوشته است ؟ مى توانيد هر دو را در همين ايران ابتياع فرماييد . پاسخ بقيه مطالب همان است كه در بالا آمده ].
    ———————————–
    “در حالى كه ارسطو در طبيعيات فكر مى كند كه براى حركت هاى طبيعت و نفس انسانى يك مبدئى بايد به ضرورت باشد كه ديگر خودش پوينده و جنبان و متحرك نباشد”.
    (پایان)

    البته ارسطو در طبیعیات یا فیزیک و نفس انسانی می اندیشد ،اما آیا نتیجه البرهان ،و اثبات محرک غیر متحرک ،چیزی جز اثبات موجود مفارق است؟ شما آزادید که در برهان ارسطویی یا مقدمات آن خدشه کنید ،اما بر فرض تمامیت مقدمات این برهان ،نتیجه آن اثبات “محرک غیر متحرکی ” است که باز جسم و جسمانی است؟! مگر جسم و جسمانی فارغ از حرکت و زمان داریم؟ بنابر این تفکر ارسطو منحصر در فیزیک نشد ،اگر ارسطو برهانی و مقدماتی چید که همه حرکات نیازمند محرک است ،از جمله حرکت جسم کل و جهان طبیعت نیازمند محرک است ،و لابد ان یتنهی المحرکات الی محرک غیر متحرک ،این فکر و این برهان از طبیعت و فیزیک بالا رفت ،اینجا دیگر کسی نمی شود هزاران سال بعد بیاید ارسطو و فکر ارسطو را بجهت تمایلی که به پولیتیکا یا سیاست ورزی فلسفی ارسطو دارد بنفع خود مصادره کند و ارسطوی حکیم را به فیزیکدان یا بت پرست بودن تنزل دهد.
    [ هزار سال بعد هنوز متافيزيك ارسطو حى و حاضر است و با اجازه من يونانى اش را هم دارم . آقا قدرى آهسته تر . همين طور فى الجمله و كلى مى گوييد ارسطوى حكيم را من فيزيكدان و بت پرست كردم . اولاً اين نقل قول است ، ثانياً فيزيك دان به معناى كسى مراد شده كه مسئله اش مبدأ فوسيس ( طبيعت ) است . اين مبدأ هم به درستى معرفى شده است . اگر طبق متافيزيك ارسطو _ نه تفسير ها و ترجمه هاى الهياتى شده حكماء اسلامى و مسيحى _ اشكالى ديديد بفرماييد . اصلاً شما فكر مى كنيد من ارسطو را قبول دارم ؟ مسئله سياسى و ترجمه بوطيقا را براى اين مثال زدم كه جهت گيرى حكماء را نشان دهم و لاغير . هركدام هم در جاى خود در حد اين تنگجاى مستنداً توضيح داده ام و باز هم توضيح خواهم داد . اما بت پرست بودن ارسطو حرفى است كه پروفسور فلاطورى از سر اعتقاد خالص شيعى خود زده و خيلى هم بيراه نگفته ، شخص ارسطو و به طور كلى يونانيان دو نوع خدا داشته اند : خدايان اساطيرى كه معبد دلف و پانتئون نيايشگاهشان بوده و خدايان فلسفى همچون آب ، آتش ، عدد ، اتم ، ماده بى شكل ، هوا ، اتر و خدايى ترينش ، همان محرك نامتحرك ارسطو است. اين محرك نخستين و نهايى ، مبدئي است براى حركات طبيعى كه مى رساند كه طبيعت و كيهان بنا به مشيت و هوس خدايانى چون زئوس و نسل او نمى گردد . اين مبدأ انديشه اى داشته كه در طبيعت جارى است نه به اراده و تصميم او . من اين ها را از خود نمى بافم . ارسطو را حكماى مسيح و مسلمان حكيم الهى مى كنند . در زندگى شخصى بنا به برخى زندگى نامه ها ، ارسطو از همان پاگانيسم در اعتقادات عمومى پيروى مى كرده و گاه نيز به پانتئون معبد خدايان مى رفته ]..
    —————————————–
    فلاطورى مى گويد: خود پيامبران نيز فلسفه نياورده اند . بنابراين ، وى مى افزايد كه حقيقت دين يا خدا را نمى توان بر فلسفه متكى ساخت كه دايماً در حال تغيير و تكثر و جرح و تعديل بوده است ، اما حكماى مسلمان به پيروى از حكماى مسيحى ارسطو را دينى و به طور خاص اسلامى كرده اند ،به همين دليل التفاتى به فيلسوفان ديگر يونانى ندارند مگر افلاتون”
    (پایان)

    چنانکه مکرر شد ،این مطالب فقط تحجیم مطلب و تکثیر آن و جدا شدن از بحث و پرسش متمرکز است ،الان بحث اینجا در فلاطوری و گفته های او متمرکز نیست ،[ اين را جواب دادم . پرسش آقاى مصلح براساس معرفى ارسطو توسط فلاطورى بود ] مطالب فلاطوری باید جداگانه با ادله ذکر شوند ،و اینجا تمسک به وجوه ظاهری کلام محملی جز ابهام آفرینی و خروج از محل بحث ندارد ،البته انبیاء فلسفه نیاوردند ،دعوت و اهداف انبیاء بالاتر از تقید و محدودیت به فلسفه با هر تعریفی است ،کسی هم نگفته است انبیاء فیلسوفند یا ره آورد آنان فلسفه است ،لکن در تعلیمات انبیاء استدلال عقلی و اقامه برهان هم هست ،اگر مراد از فلسفه بحث برهانی و استدلال باشد ،استوار شدن یا نشدن حقیقت دین یا خدا بر فلسفه بسته به این است که مراد ما از فلسفه چه باشد
    [ مراد از فلسفه در معناى اجماع شده اش تفكر درباب موجود بما هو موجود و مبدأ موجودات صرفاً با التزام به عقل است نه وحى و كشف و ذوق و شهود ].
    این مطلب فلاطوری نیازمند گشودن بحث و باز کردن مفهومی آن است ،اینها همه متکی بر پیش فرض هاست ،چرا اثبات مبدا برای جهان مبتنی بر بحث های برهانی نباشد؟
    [ دوست عزيز من شرافتمندانه منبع را معرفى و در حد اين تنگجاى توضيح مى دهم . نتايج بدست آمده را با ارجاع به مرجع اعلام مى كنم ، و در حدى كه ريشه ها از مسير اصلى اش خارج نشود ، قدرى هم به استدلال هاى نويسنده مى پردازم . آيا بايد يك كتاب سيصد چهارصد صفحه و بسيار پرمايه و بى حشو و زوايد و خلاصه ناشدنى را بازخوانى كنم تا متهم به ابهام آفرينى نشوم . اين انتظار از خواننده جدى مى رود كه توضيحات تفصيلى را با رجوع به منبع بخواند ، اما چشم ، باز هم سعى مى كنم برخى از توضيحات ايشان در قسمت بعدى عرض كنم . شما طورى از تحجيم مطالب سخن مى گوييد كه انگار من عمد دارم . هر قسمت ريشه ها در اصل سه چهار برابر بوده و بيش ترين تلاش من تلخيص است . ]
    مگر مادیین یا آتئیست ها یا شکاکان یا قائلان به صدفه و تصادف ،به چیزی جز برهان و دلیل نیازمندند؟ در همین قرآن پیامبر اسلام استدلال و اقامه برهان بر اثبات ذات و توحید خاصی و اوصاف کمالی هست ،چرا دین و خدا بر بحث های برهانی مبتنی نشود؟ چون پیش فرض شما و دیگران از ایمان امر دیگری است؟
    [ آقا شما دست از اين پيشفرض و آتئيست و شكاك برنمى داريد . اگر منظورتان من هستم ، من نقطه توقفى كه روى آن بايستم و مابقى عمرم را فقط صرفِ دفاع و تبليغ آن كنم ندارم . اين نقطه توقف مرگبارترين پيشفرض است ].
    کسی هم نگفت ارسطو مسلمان است! یا ارسطوی اسلامی! اینها تعبیرات شما یا فلاطوری است،حکمای اسلامی به آراء گوناگون حکیمان یونان عنایت و التفات دارند ،این فرمایش چه از شما باشد چه از فلاطوری ،فرمایش عجیب و نادرستی است ،شما مراجعه به منطق و طبیعی و ریاضی شفای ابن سینا کنید ؛اینهمه اقوال حکمای یونان مطرح و مورد نقد و بررسی قرار می گیرد ،این چه فرمایشاتی است؟
    [ مگر نگفته اند ارسطوى حكيم ؟ مگر نگفته اند او نزديك به نبى است . خب، قرار نيست كسى كفته باشد ؟ گفته من كه قابل نيست . اما گفته فلاطورى را با مطالعه انتقادى كتابش مى توانيد رد كنيد. ناخوانده كه نمى توان به نادرستى چيزى حكم داد . شايد دريافت من از تز ايشان نادرست باشد . ملاك، خودِ منبع است . اما در مورد عجيب بودن حق با شماست . هر نگره تازه اى عجيب مى نمايد ، چون با پيشفرض هاىِ غالبِ تاكنونى نمى خواند . شما داروين را چطور رد مى كنيد ؟ چون پيشفرض اعتقادى داريد يا رفته ايد كتاب اصل انواع را بى نظرانه خوانده ايد ؟ من تعصبى به هيچ كدام ندارم ، اما شفا از قضا در همان اوايلش ، كوششى را براى تقريب خداشناسى و هستى شناسى نشان مى دهد .هرجا كه واژه تعقلون يا برهان در ميان آمد كه فلسفه نيست . اصلاً شما مى دانيد كه فلاطورى انبياء را فيلسوف نمى داند چون مقامشان را. خيلى بالاتر از فيلسوف مى يابد ؟ حال نظرتان چيست ؟ باز هم پيشفرض آتئيستى در كار است ؟].
    ——————————

     
    • مطلب بالا به سبب اشکال فنی ناقص ارسال شده ، به محض رفع اشکال ، تمامی آن تقدیم خواهد شد. وظیفه خود می دانم از دوستان ارجمند سید مرتضی و مصلح به خاطر گشودن باب این بحث سپاسگزاری کنم
      کورس

      نمی دانم چرا مطلب تماما منتشر نشده،احتمالا نقص از دستگاه خودم بوده که فعلا نیز مشکل دارد. به محض رفع نقص، تمامی مطلب را ارسال خواهم کرد.از جنابان سید مرتضی و مصلح به خاطر گشودن باب این بحث سپاسمندم

       
      • بنام خدا

        سلام به دوست گرامی جناب کورس

        با تشکر از زحمت پاسخ گویی ،عرض می کنم که شما در پاسخ به نقد های من ،مجموعا سه کامنت جداگانه و متسلسل ارسال کردید که اولین آنها همین کامنتی است که الان در حال پاسخ گویی به آن هستم ،من ترجیح می دهم بجای عادت رایج کامنت گذاران این سایت که اشتیاق به جهش به پست های جدید دارند ،هر مطلب و نقد ناظر به یک مطلب را ذیل همان ارسال کنم تا برای خوانندگان حاضر یا بعدی این نوشته ها امکان جمع بندی و ملاحظه یکجا وجود داشته باشد و این مقارنت بنظر بهتر از پراکنده نویسی و گیج کردن خواننده نسبت به صدر و ساقه مباحثات است.
        در این نوشته ها هم جنابعالی با نقل کلمات من ،پاسخ آنها را داخل کروشه ها قرار دادید که کار خوبی بود ،بنده هم به تاسی از شما مطالب شما را بهمان صورت داخل کروشه ها نقل و پاسخ های خودم در ذیل آنها را با علامت دیگری تفکیک می کنم ،اما در یک کلام قبل از آن در یک جمله می گویم آقا ما مخلصیم ،نه قصد سنگ اندازی برابر ریشه ها داریم که بعضا از مطالب آن استفاده هم می کنیم ،نه قصدی داریم که شما را “آتئیست” یا “شکاک” یا “منکر شرایع انبیاء” معرفی کنیم ،این چیزی است که اجمالا در پاسخ علی 1 گرامی هم می گویم ،می گویم بحث من نسبت دادن و اثبات عنوان برای کسی نیست ،اینجا فضایی آزاد برای ابراز نظر است ،و حد قضاوت و داوری ها در بحث ها هم متمرکز بر الفاظ مطرح در گفتار طرف مقابل است ،من نسبت خاصی به علی یا جنابعالی نمی دهم ،بحث من تحلیل و داوری داخل مضمونی نسبت بالفاظ و مفاهیم در گفتار شماست ،اگر می گویم نومینالیست ،می خواهم اشاره به مبنای یک گفتار کنم ،می خواهم بگویم در یک تحلیل پوچ دانستن الفاظ متافیزیک و کلیات و اسماء بی مسمی دانستن آنها اشاره می کند به یک مبنا یعنی نومینالیسم ،بنابر این امیدوارم علی گرامی مکدر نشده باشد ،هرچند او در آن نوشته الفاظ ناخوشایندی مثل چاقو کش و چیزهای دیگر حواله کرد! اما اینجا من یک شخص هستم که نمایندگی تحلیل ها و برداشت های خودم را می کنم ،اگر بحثی می کنید شفاف باشید و چیزهای غیر مربوط بمن را داخل گفتگو نکنید.بگذریم کوتاه می کنم تا بقول عالیجناب متهم به سنگ اندازی در امر ریشه ها نشوم!.
        این نکته را هم بگویم که در این پاسخ های جنابعالی ،شما گاه چیزهایی را که من نگفته ام یا به آنها التزام نداشته ام را مخلوط بحث نمودید،گاهی هم مطالب من درست تفهیم نشده است و این از مشکلات پیام رسانی ها وبحث از این طریق است ،پس بنا شد که پاسخ ها را ذیل کامنت های شما بگذارم ،دو پاسخ می شود در همین پست ،و یک پاسخ در پست بعد که همانجا ذکر می شود.
        ———————————
        کورس :{ من راستش به ياد ندارم كى ، كجا و در چه موردى سخنان شما را ” مغالطى” ناميده ام و سخنان ديگرى را غير مغالطى . تا آنجا كه با زبان خود آشنا هستم ، هيچوقت لفظ مغالطى را به كار نمى برم ، مغالِط خودش مى تواند نقش صفت فاعلى ايفا كند و نيازى به پسوند ياء صفت ساز فارسى ندارد . با اين همه ، همين موردى را كه مصداق آورده ايد پى مى گيرم و به تعميمش كارى ندارم .}
        (پایان)

        سید مرتضی :این بحث از طریق روشنگری یکی از دوستان و توضیحات جداگانه من و توضیح شما که شما داوری نکرده بوده اید منتفی است ،اما در مورد خرده گیری لفظی ، البته کلمه “مغالط” بعنوان صفت فاعلی در باب “مفاعله” معمولا صفت شخص و ذات است، اگرچه با تسامح و توسع در تعبیر می توان “قیاس مغالط یا کلام مغالط” را نیز بکار برد یعنی کلام و قیاس غلط انداز ،اما کلمه “مغالطی” در آن عبارت صفت شخص نیست ،این صفت موصوف محذوف بقرینه است ،یعنی “قیاس مغالطی” یا “کلام و گفتار مغالطی” ،یاء هم یاء نسبت است ،این تعبیر “قیاس مغالطی” ،مراجعه ای به کتابهای رایج فلسفه و منطق مثل شفا و اشارات و اسفار و الجوهر النضید و نظائر آنها بفرمایید ،تعبیر “قیاس مغالطی” فراوان در بحث “صناعات خمس” کاربرد دارد ،حال فرض کنید تعبیر تعبیر عربی باشد و در فارسی رایج نباشد ،اما استعمال در کتب فن دارد.با این حال ممنون از تدقیق شما.
        ————————————————————————
        کورس :{ دوست ارجمند ، مصلح گرامى دارد به نقل قول من از يك استاد مسلم در باره ارسطو استناد مى كند . فلاطورى كه شيعه و مسلمانى معتقد است ، وقتى مى خواهد براى صلاحيت استادى در دانشگاه كلن رساله بنويسد ، بايد قوانين تحقيق درست را رعايت كند . تمامى ارجاعاتش از ارسطو به متون خود ارسطو ست و خود ايشان ارسطو را به يونانى خوانده است . حالا مصلح گرامى نقل قول فلاطورى از ارسطو را مبناى پرسش شريفش قرار داده است . توضيح من درباره اين نقل قول آيا نامربوط است؟}
        (پایان)

        سید مرتضی :اولا آن وقت که ذیل پاسخ شما به دوست گرامی آقا مصلح ،پاسخی ناظر به نوشته شما نوشتم ،آن بخش از ریشه ها را ندیده بودم ،اگرچه بعد مراجعه کردم ،اما ظاهرا پرسش های دوست ما ،منعطف به بحث های فلاطوری نبود ،سوال در باره لزوم عقلی انقطاع تسلسل متحرک ها و محرک ها بود ،عرض من این بود که باید به محتوای سوال تمرکز می شد نه بیان بیوگرافی فلاطوری که کیست ،شیعه است یا سنی ،مجتهد است یا مقلد در فقه ، و از کجا دکترا گرفته است یا وضع کتاب و نوشته و پایان نامه او چیست.
        ثانیا:کسی در صدد تحقیر فلاطوری یا نوشته او نبود ،عرض این بود که در پاسخ به پرسش فقط باید به حاق پرسش پرداخت.فرضا اگر فلاطوری اصل یونانی را دیده است ،آن اصل یونانی بصورت مترجم در فارسی و زبان های دیگر وجود دارد ،یعنی منبع اختصاص به ایشان ندارد ،پس اگر شما در مقام تبیین و تایید گفتار او لااقل در این بخش هستید ،حرف این بود و هست که مجملا استدلال را نقل و از آن دفاع کنید ،بنابر پرداختن به حواشی و تفصیل دادن اینکه فلاطوری کیست و کجا درس خوانده است و امور دیگر خارج از موضوع پرسش و پاسخ بوده است.
        ————————————————————-
        کورس :{ خير، اى عزيز: كورس ارسطو را به روايت فلاطورى توضيح داده است نه بنا به عقيده خودش . البته حق مى دهم به شما در اين مورد كه مصلح گرامى خودِ كورس را مورد خطاب قرار داده و درست هم سؤال كرده . ايشان مى پرسند:آيا شما در دور تسلسل مانده ايد و قبول نداريد كه آن محرك نمى تواند خالق و رحمان و رحيم وغيره نباشد؟. دست كم من پرسش ايشان را اين طور مى فهمم . شما جاى من ، آيا لازم نمى بينيد توضيح دهيد كه اى برادر : اين را بايد از ارسطو پرسيد نه كورس . شما ازكجا مى دانيد كه كورس در دور تسلسل مانده يا رابطه اش با خدا منفى يا مثبت يا خنثاست . بارها گفته ام كه اين رابطه را امرى كاملاً شخصى مى دانم ؛ به ويژه در زمانى كه امپراطوران هواى نفس و شرارت به نام خدا در قدرت سياسى جولان مى دهند و عجبا كه عوامل اين مؤمنان بلانسبت شما و مصلح گرامى ، از بد دهان ترين اشخاص اند و حرف غير را پيشاپيش با حق بجانبى و در صورت اقتضا با زور خفه مى كنند و براى من اين پرسش را ايجاد مى كنند : كسى كه صداى همنوع و هموطن نزديكش را نمى شنود ،و براى او حقوق و شرايط برابر در بيان انديشه اش قائل نيست ، چگونه صداى غيريت مطلق را مى تواند شنود ؟ در واقع پاسخ داده ام كه مصلح گرامى : من در مقام انديشه نگارى مبلغِ موضوع انديشه نيستم . بنابراين ، پاسخ من به شخصى كه صادقانه از نسبت شخصى خودِ من مى پرسد _ منى كه فردى هستم در وضعيت خاص اينجايى و اكنونى _ نه فقط خلط مبحث نيست ، بلكه جز اين هم نمى تواند باشد}.
        (پایان)

        سید مرتضی : بسیار خوب شما حق داده اید که پرسش از نسبت شما با مساله دور و تسلسل بوده است ،این مربوط به بخش قبلی هم می شود که پاسخ دادم ،حالا این بحث روش است و آنرا ادامه نمی دهم ،شما می گویید باید از ارسطو پرسید؟ البته ارسطو را باید در بیان برهان محرک اولی دید و در کتب او ،اما سوال از شمای شخصی بود ،اینرا تفتیش عقائد می دانید ،می توانستید بگویید من نظری ندارم یا دور و نسلسل را روا می دانم ،اما چنانکه خودتان اذعان کردید سوال از خود شما بود که رویکرد شما در لوازم و نتایج برهان ارسطو چیست،البته بگمانم بحث از رابطه شخصی با خدا نیست ،بحث از رویکرد عقلی به نتایج برهان ها یا مقدمات آنها مثل دور و تسلسل و محرک و متحرک و محرک اولی بوده است.باقی مطالب باز حاشیه روی است ،من و شما و مصلح اینجا باهم گفتگوی عقلانی و بدور از هتک و توهین می کنیم ،در این فضای امن و آزاد بنظرم دیگر دائم بر طبل برابری در امنیت کوفتن خروج از موضوع گفتارهاست.
        —————————————
        کورس :{ چه مطلبى به ارسطو نسبت داده شده است ؟ امروز كمابيش همه آثار اصيل ارسطو به فارسى ترجمه شده اند . ارسطو جهان موجودات _ و نه مخلوقات _ را قديم مى داند؛ قديم به مفهوم يونانى اش . اين قدم ذاتى و زمانى و دهرى را بعدها حكماء دينى ساخته اند ، براى حل مسئله خلقت از عدم در عين قديم بودنِ فيض اعطاى وجود به ماهياتى كه قابليت وجود يافته اند . خودتان هم مى دانيد كه اين بحث به قدرى محل نزاع است كه برخى سر انجام حكم به توقف آن داده يا جدلى الطرفين اش خوانده اند . براى ارسطو كه حتى يكبار به جاى موجود ، مخلوق به كار نبرده است ، بستر اين مباحث وجود نداشته است و اصلاً منتفى به انتفاءموضوع اند . گزارش نظر ارسطو در نوشته من كجايش غلط است ؟ بحث من اصلاً بر سر غلط گيرى حكماء اسلامى از ارسطو نبود}
        (پایان)

        سید مرتضی:این بخش حاوی نکاتی است که در مورد آنها اختلاف ما جوهری است ،همینطور که گفته اید بحث حدوث و قدم جهان را برخی گفته اند جدلی الطرفین است یعنی هردو طرف ماجرا مدعی هستند که دلایل طرف مقابل آنها را اقناع نمی کند و دلیل خود را تام می داند ،البته صحت یا عدم صحت این ادعا موکول به این است که هریک از ما وکیل یکطرف شویم و برهان های حدوث یا قدم جهان را وارسی کنیم ببینیم به چه نتیجه ای ختم می شود،اما فعلا ما در این مقام نیستیم.چیزی که هست این است که شما گفتار مرا در این بخش تجزیه کردید و سوالی مطرح کردید ،ببینید آنچه شما نوشتید این بود که :
        “”يكى قدم جهان و زمان يا به زبان ساده حادث نبودن اين دو . اين يعنى زمان و جهان از ازل بوده اند و خالقى در وراى خود ندارند”.
        (پایان)

        و آنچه من در این مورد نوشتم این بود که :
        “این مهمترین مغالطه یا سهوی است که در بیان کورس گرامی وجود دارد ،اینجا خلط شده است بین حدوث و قدم ذاتی جهان (فعلا بحث ما در جهان طبیعت است) که عباره اخرای از “امکان ذاتی” است.در این عبارت کوتاه فرض بر این شده است که جهان قدیم زمانی است،یعنی بتعبیر ایشان “از ازل زمان و جهان” بوده اند ،و چون جهان و زمان از ازل بوده اند ،نتیجه این شده است که “زمان و جهان خالقی وراء خود نداشته یا ندارند ، بعد این مطلب به جناب ارسطو نسبت داده شده است ،و نتیجه اینکه برهان حرکت و محرک ارسطویی ربطی به اثبات خدای جهان ندارد .”.
        (پایان نوشته قبلی من)

        نوشته من که روشن است اما ببینید من روی عبارت شما بحث می کنم،شما ظاهرا می خواهید بگویید :ارسطو به قدم جهان و ازلیت آن قائل بوده است و این یعنی “نفی خالق” در اینکه ارسطو قائل به قدم جهان بوده است بحثی نیست ،این در سخن بتعبیر شما حکمای اسلامی هم هست و آنرا به او نسبت داده اند ،و حتی غزالی از این جهت حکم بتکفیر ارسطو کرده است ،این مقدمه را سلمنا ،اما شما که می گویید اصل کتاب ارسطو در متافیزیک و بزبان یونانی را در اختیار دارید و ،با استناد به آن و با استناد به کتب دیگر ارسطو روشن کنید در کجا ارسطو از “قدم و ازلیت جهان” نفی مبدا قدیم بالذات را استنتاج کرده است؟ شما مگر در تتمه عبارت گزارش گونه خود ارسطو ننوشتید :و خالقی در ورای خود ندارند؟ این قسمت را فقط از کتب ارسطو گزارش کنید.
        اما توضیحی که اینجا دوباره عرض می کنم این است که بحث ارسطو بحث از “قدم زمانی و ازلیت زمان و جهان” است ،نه از قدم ذاتی و قدیم ذاتی،یعنی ارسطو فقط می گوید حرکت جسم کل و فلک الافلاک حرکت سرمدی است و همه متحرکات در داخل جهان و حرکت کلی جهان نیازمند به محرک است زیرا متحرک مغایر محرک است ،بعد با اتکاء بر بطلان دور و تسلسل منتهی می شود به اینکه محرک اول جهان و حرکت ازلی فلک ،محرکی است نامتحرک ،و محرک نامتحرک بدون تعارف یعنی موجود غیر جسمانی ،و موجود مفارق از ماده و مدت ،نام او را عقل بگذارید یا هر نام دیگری ،بالاخره حرکت ها نیازمند محرک هاست و تسلسل محرک ها و عدم انتهاء به محرک نامتحرک یعنی التزام عقلی به عدم تحقق حتی یک محرک و متحرک ،و این ببداهت و تجربه ممنوع است ،پس بناچار ارسطو در محرک نامتحرک می ایستد ،اینجا دیگر ما نمی توانیم به تعارف برگزار کنیم که “بالاخره بصورتی”(این یادم نیست در کلام شما بود یا در کلام علی بزرگوار) این محرک وجود دارد،به چه صورتی؟! نیز نمی شود تعارف کرد و از سمت و سوی عینی مقدمات برهان محرک و متحرک ،ناگهان گفت که اینجا که دیگر ارسطو گیر کرد دیگر تمسک به امر ذهنی کرد! اینها بنظرم طفره از احکام عقلی و اصرار بر پیش فرض “خالقی در ورای زمان و جهان نیست” است.
        بازگردیم به بحث قدم ،ارسطو می گوید جهان ازلی است، و حرکت جسم محیط یا فلک الافلاک سرمدی است که منشا انتزاع و انتشاء زمان کلی در جهان طبیعت است ،بفرمایید ارسطو در کجای این گفتار ملتزم شده است که جهان “قدیم بالذات” است؟ این در گفتگوی ناتمام با علی بود ،قدیم بالذات یعنی موجود قائم بذات و بی نیاز از علت ،بتعبیر دیگر “واجب الوجود” یعنی موجودی که وجود برای او ضرورت دارد ،عرض من این است که تعبیر ارسطو از قدم قدم زمانی است نه قدم ذاتی ،آیا ارسطو گفت :جهان واجب الوجود بالذات است و بی نیاز از ربط و اتکاء به علت است؟ نخیر، آنچه ارسطو می گوید دوام و ازلیت جهان ماده است نه بی نیازی او از علت ،وگرنه بگویید التزام به محرک نامتحرک چه معنایی پیدا می کند؟ محرک نامتحرک یعنی عقل ،همان متافیزیک ارسطو بزبان یونانی را ببینید (من هم ترجمه فارسی همان متن یونانی از شرف الدین خراسانی را در اختیار دارم) در آنجا بحث از عقل و مبدا هم وجود دارد ،اگر بزعم شما (از زبان ارسطو) جهان و زمان خالقی وراء خود ندارد ،بحث از عقل در گفتار او چیست؟ بحث از محرک نامتحرک یعنی چه؟ حتی اگر محرک نامتحرک را در تلقی ارسطو مبدا غایی حرکت کل بدانیم ،باز این مبدا غایی مجرد از ماده تحقق دارد ،و خود یا موجود امکانی است یا واجب بالذات است که متحرک کل با حرکت خود به او بتعبیر حکمای مشاء شوق و عشق دارد.
        حالا به این نکته اساسی اشاره کنم که منشا بسیاری از خلط مبحث ها از سوی آتئیست هاست ،و آن این اشتباه است که گمان کرده اند ،ازلیت و دوام یا بگو قدم زمانی جهان طبیعت مساوی است با نفی یا انتفاء مبدا جهان! این اشتباه است ،ما الان به بحث های ظاهر شریعت که صحبت از خلق و حدوث است کاری نداریم که آنها به چه معناست ،اما اشتباه بزرگی که در فلسفه غرب شده است و هنوز ادامه دارد این است که گمان می کنند قدم زمانی جهان و دوام آن مساوی است با نفی خدا ،در این جهت هم روی تعبیر “خلق و خالق” تکیه می شود ،یعنی اگر متدین باشیم و قائل به خدا حتما باید قائل شویم به حدوث ماده و مجموعه جهان ،و در این فرض خدا وجود دارد چون خلق و حدوث نیازمند خالق و محدث (ایجاد کننده) است. و اگر آتئیست و منکر خدا باشیم حتما باید به قدم زمانی جهان قائل باشیم ،پس معتقد به خدا نمی تواند معتقد به قدم جهان باشد! این یک اشتباه رایج است که دائم تکرار می شود و بحث کن فیکون و ابداع ماده از هیچ را هم دائم در کلام خود تکرار می کنند.
        در حالیکه من در آن مثال خورشید و شعاع آن از باب تشبیه معقول بمحسوس توضیح دادم که همانطور که شعاع خورشید معلول خورشید و در ربط به اوست ،اگر فرض کنیم خورشید ازلی باشد شعاع معلول او نیز از ازل با اوست ، و تعبیر “از” اصلا تسامح در تعبیر است . پس دوام فیض و قدم فیض و معلول هیچ استلزامی با عدم امکان او ندارد ،جهان فرضا اگر قدیم،ازلی و همیشگی هم باشد ،قدم او زمانا مستلزم عدم نیاز به موجود قائم بذات نیست ،الان بحث ازظواهر شریعت نداریم بحث ما برهان است ،اما در همان ظواهر ظریعت هم چیزهایی در باب دوام فیض وجود دارد ،که اینها باید با ظواهر دال بر حدوث جمع بندی شود.
        اما همه حرف این است که قدم جهان هیچ تلازم بدیهی یا نظری با نفی خالق ندارد ،خالق که اینجا گفته می شود یعنی موجود قائم بذات و ضروری الوجود ،و این ضرورت وجود صفت ذاتی جهان نیست ،این است که من در بحث با علی گرامی نیز گفتم خلط شده است بین “قدم زمانی” و “قدم ذاتی” ،یعنی نمی توان برهانا ملتزم شد که هر قدیم ذاتی لزوما واجب الوجود و قدیم بالذات است ،برای اینکه قدیم زمانی نیز باز حادث ذاتی است ،حادث ذاتی یعنی ممکن الوجود برحسب ذات ، یعنی ذات او نسبت به وجود و عدم لا اقتضاست ،وجود او و بطریق اولی دوام هستی او نیازمند به ترجیح علی(علیتی)است و عدم او نیز ،اما قدم زمانی و دوام فیض ملازم بر قدم ذاتی ممکن الوجود نیست . اینها تحلیل عقلی است نه شبکه عنکبوتی اصطلاحات ،اینها لوازم عقلی برهانی است که ارسطو به آن ملتزم است ،و نمی توان گفت ارسطو که به محرک نامتحرک رسید و به قدم و دوام زمانی جهان طبیعت ملتزم شد حتما می گوید “ورای جهان و زمان خالق (مبدا و طرف جهان) وجود ندارد. این تحمیل به ارسطو و برهان ارسطوست.
        آری ما نگفتیم ارسطو چند هزار سال قبل از اسلام ،سخن از خدای رحمان رحیم …گفته است ،بحث از التزام عقلی به مبدا و طرف جهان است ، و هیچکس نمی تواند تحمیل کند که محرک نامتحرک که برحسب برهان و اندیشه ارسطو “موجود مفارق از ماده” است ،بصورتی موجودی طبیعی است! اینها بازی با لفظ و اعمال پیش فرض هاست ،پیش فرض های ساده ای مثل “خدا اگر هست کجاست”؟!
        شما می گویید “قدم بمفهوم یونانی اش”، قدم بمفهوم یونانی چیست؟ اینرا تبیین کنید.
        همینطور شما با سوء ظن خاصی که به حکمای بعد از اسلام دارید می گویید :قدم ذاتی و زمانی و دهری ،ساخته های حکمای بعد از اسلام است ،آقا این حاصل تحلیل عقلی است ،این پخته شدن حکمت است بتعبیر برخی از حکماء ،شما میدانید مرحوم صدرای شیرازی بسیاری از مطالب تحقیقی خود را ارجاع به ریشه های گفتارهای حکمای بزرگ یونان می دهد ،بسیاری از این مطالب بصورت رموز و بسته ها در سخنان ارسطو و افلاطون و سقراط و دیگران هست ،در بین خود حکمای یونان نیز شما مفاهیم و مطالبی می بینید که بتدریج پخته و تبیین شده ،اینها را نمی شود برساخته و ساخته نامید.
        ———————————
        کورس :{ چرا فرض بگيريد . مراجعه كنيد به رساله تيمائوس افلاتون و بخش لامبدا از متافيزيك ارسطو تا فرضتان محك بخورد}

        سید مرتضی : ممنون ،خوب تعبیر من به “فرض” ،شروع در تعبیر است در مساله ای که بتعبیر برخی جدلی الطرفین است و اساس آن انکار التزام ارسطو به دوام حرکات و دوام جهان و ازلیت آن نیست ،اینکه معروف هست و حتی گاه سبب تکفیر ارسطو شده است (غزالی و متکلمان قائل به لزوم حدوث جهان) ،من فرض را استوار کرده ام و بر اساس آن بحث را ادامه داده ام.
        البته متافیزیک ارسطو بخشهای دیگری نیز دارد مثل فصل هفتم کتاب یازدهم (کاپا) اندر شناخت دانش ها که بخوبی نشان می دهد سستی انگاره فیزیکدان تنها دانستن ارسطو یا فصل نهم همان کتاب دوازدهم (لا مبدا) که شما ارجاع دادید در باب عقل الهی یا فصل دوم از کتاب دوم (آلفای کوچک) در اینکه سلسله علتها نمی تواند بی پایان باشد و موارد دیگر در ترجمه متافیزیک از متن یونانی فارغ از شرح و تفسیر حکمای اسلامی.
        —————————————————
        کورس :{ من نمى گويم عزيز و بزرگوار . ارسطو همين قدر لازم داشته كه مبدأ نامتحركى براى حركات طبيعى داشته باشد براى توضيح طبيعت. اين نظر قطعى و مسلم ارسطوست كه اوسيا دو صفت دارد : يكى محرك اوليه تمامى حركات به طور ذيمراتب نه يكجا و جهشى ، و دوم انديشه اى كه قوانين حركت و علل اربعه تجلى آن است}.
        (پایان)

        سید مرتضی :این عبارت واکنش شماست به این سوال که :
        “اما آیا قدمی که جناب ارسطو جهان را به آن موصوف می کند “قدم ذاتی” یا بتعبیری “وجوب وجود” بوده است که شما از آن نتیجه می گیرید که قدم جهان طبیعت مساوق است با بی نیازی آن از
        خالق و واجب؟”.
        (پایان)

        من نگفتم شما می گویید ،شما بگویید یا دیگری ،سوال این است که آن قدیم زمانی نامتحرک ،موجود مادی است یا مفارق؟ و اینکه این محرک اول نامتحرک ،نامتحرک بودن او یعنی چه؟ نمی شود گفت محرک نامتحرک بصورتی! بصورتی یعنی چه؟ موجود مادی و جسم و نامتحرک؟! و اینکه این وجود قدیم ازلی ،قدیم بالذات است؟ اگر قدیم بالذات و موجود مفارق قائم بذات ذی شعور است که مبدا تحریک است ،مطلوب در اینصورت ثابت است ،اینکه خدای ادیان هست یا نیست امر ثانوی است. و اگر عقل مفارق ازلی و نامتحرک است ،مبدا هستی او چیست؟ آن سوال عقلی و بطلان تسلسل و دور که در آثار ارسطو هست ،اینجا هم ساری است.
        ———————————————-
        کورس :{ كاملاً درست است و من هم غير از اين نگفته ام}
        (پایان)
        سید مرتضی :این جمله تصدیق به این عبارت من است که :
        “آنچه که شما می توانید به ارسطو نسبت دهید این است که ارسطو جهان ماده و زمان و حرکت در مجموعه جهان را به فلک الافلاک و حرکت ازلی او نسبت داده است و نتیجه گرفته است که جهان ازلی و قدیم است ،اما قدیم به قدم زمانی ،یعنی هیچگاه نبوده است که جهان نبوده است ،و جهان همیشه بوده است و ملازم با حرکت و زمان بوده است در کلیت خود و در اجزاء داخل خود”.
        (پایان)
        بسیار خوب تصدیق کرده اید که مجموعه جهان طبیعت قدیم زمانی بوده است در تلقی ارسطو ،آیا قدیم زمانی یعنی موجود بی نیاز از طرف و علت؟ همان اشتباهی که در فلسفه غرب هست و آنرا توضیح دادم.اینجا فقط می توان به ارسطو نسبت داد که به مبدا و محرک نامتحرک جهان قائل است ،خواه آنرا خدا بنامیم یا عقل یا هرچه ،پس کسی اینجا نمی تواند به ارسطو نسبت دهد که ورای جهان و زمان خالق و مبدایی وجود ندارد ،برای اینکه انتهای به مبدا نامتحرک به خدا داشتن و طرف قائل بودن برای جهان نزدیکتر است تا به انکار آن.
        —————————————————–
        کورس :{دوست گرامى ، هيچ جا ارسطو تقسيم بندى اى را كه بعدها حكماء اسلامى براى حل مسائل خودشان انجام داده و هنوز هم محل مناقشه است ، اصلاً مطرح نكرده و فلاطورى هم همين را مى گويد : مسئله ارسطو خدايى كه قبلاً كتاب مقدسى از جانب وحى الهى معرفى اش كرده نبوده است ، مسئله او خلقت از عدم ، آن هم صرفاً با اراده و مشيت خدا_ نبوده، مسئله او اصلاً خلقت نبوده ، مسئله او ايضاً معاد و رستاخيز نبوده ، آثارش هم در دسترس است . مسئله ارسطو مبدأ حركات در جهان طبيعى و انسانى بوده و مى بينيم به همان اندازه كه محركى اوليه لازم است قناعت كرده است . من در مقام بازگفت ، رأى ارسطو را در حد وسعم امانت دارانه گزارش كرده ام . تأييدش كه نكرده ام}
        (پایان)

        سید مرتضی :آقا شما چرا دائم مساله کتاب مقدس را بمیان بحث فلسفی میاورید؟ بحث ما ضمنا الان از معاد نبود ،ارسطو قائل به معاد نباشد ،قائل به فساد نفس پس از مرگ باشد ،موضوع بحث الان برهان محرک و متحرک است ،سوالی که این واکنش شما را بدنبال داشت همان سوال قبلی بود ،اینکه محرک نامتحرک یعنی چه؟ نامتحرک را توضیح دهید ، و اینکه آیا ارسطو گفته است محرک نامتحرک و جهان متحرک از او “قدیم زمانی” هستند یا قدیم ذاتی؟ قدیم ذاتی هم یعنی مبدایی ازلی و قائم بذات که بی نیاز از علت است ،سوال این بوده و هست که ارسطو بغیر از اثبات موجود مفارق نامتحرک که قدیم زمانی بوده است ،چیز دیگری فرموده است؟ و بدنبال آن آیا قدم و دوام جهان طبیعت بمفهوم وجوب وجود و غنای از علت است؟
        —————————————–
        کورس :[ كاملاً درست است . مگر من منكر شده ام ؟ ]
        (پایان)

        سید مرتضی : این جمله تصدیقیه ،تصدیق این عبارت من بوده است در تحلیل برهان محرک اولی ارسطو که :
        “ببیان دیگر ،جهان در اجزاء داخلی خود روشن است که در حرکات موجود در داخل جهان هر حرکت نیازمند محرک است ،و هیچ متحرکی بدون محرک در هیچیک از حرکات اجزاء درونی جهان وجود ندارد ،ارسطو اینرا می گوید ،منتها ارسطو اینجا مثل آتئیست ها یا شکاکان و ابهام آفرینان ،نمی ایستد ،او می گوید ،حرکت کلی در فلک الافلاک یا جسم کل، حرکتی ابدی است که آن حرکت نیز از قاعده نیازمند متحرک به محرک مستثنا نیست ،پس حرکت او که حرکتی ازلی است نمی تواند مستند به محرکی (جنباننده ای) باشد که متحرک است ،برای اینکه تسلسل الی غیر یتناهی ،ممتنع است ،و سبب این است که حتی یک حرکت در جهان محقق نباشد ،بنابر این ارسطو می پذیرد که حرکات دائمی افلاک و فلک الافلاک یا جسم کل ،لابد باید مستند باشد به محرک (جنباننده) غیر متحرک (غیر جنبان).
        (پایان )
        احسنتم،این متن تلخیص شده برهان محرک اول ارسطویی است که مورد تصدیق شما واقع شد ،از این به بعد باید به لوازم عقلی التزام به “نامتحرک” ملتزم بود ،نباید گفت محرک نامتحرک بصورتی وجود دارد،این التزام برهانی به مبدا مفارق است ، خواه آن مبدا مبدا المبادی باشد و غایه الغایات و سلسله جنبان جهان (ازلی یا غیر ازلی) ،خواه عقل مفارقی باشد که مبدا غایی یا فاعلی حرکت ازلی است ،سوال اینجا ختم نمی شود ،سوال سراغ آن عقل مفارق نیز خواهد رفت ،اینجاست که کسی که تصدیق بمطلب بالا می کند عقلا نمی تواند برهان را دور زده بازگردد به این پیش فرض که “ارسطو به خالقی وراء جهان و زمان ملتزم نبود” برای اینکه این افتراء به ارسطوست.
        —————————————————-
        کورس : { واقعاً تعجب مى كنم . وقتى بحث بر سر تفاوت تئوس ارسطو و خداى اديان ابراهيمى است ، چرا اين بحث را بزنيم كنار . اصلاً به چه دليل ما نبايد مطرحش كنيم ؟}

        سید مرتضی :نه آقا من نگفتم مطرحش نکنید ،گفتم این بحث ثانوی است ،هیچ انسان عاقلی نمی گوید مبدایی که اندیشه ارسطویی در تحلیل عقلی وجود و حرکت ازلی جهان طبیعت به آن می رسد ،خدایی است که هزاران سال بعد پیامبری مثل محمد صلی الله علیه و آله در قرآن معرفی می کند است ،ارسطو کجا و خدای صمدی قرآنی کجا؟ ارسطو کجا و “هو الاول و آلاخر و الظاهر و الباطن “کجا؟ ارسطو کجا و “هو معکم اینما کنتم ” کجا؟ در اندیشه تحلیلی ارسطو ممکن است همین قدر باشد که مبدا و طرف جهان طبیعت موجود مفارق نامتحرک است که مبدا حرکات ازلیه است ،توجه کنید ارسطو بیش از مبدا غایی و فاعلی و تعقل برای مبدا برهان خود ارائه نکرده است که کسی بدنبال این همانی یا مغایرت آن با جهان آفرینی که ادیان از آن سخن می گویند باشد ،این تحلیل عقلی است که با ابطال دور و تسلسل منتهی به مبدا مفارق می شود ،یادتان هست در اوایل گفتگوها همین سوال را کردید که خدای اجمالی حاصل برهان فلسفی (بر فرض قبول مودای برهان) همان خدای ادیان است؟ عرض شد که آری و نه ،آری برای اینکه که مودای برهان فلسفی مبدا و طرف اجمالی برای جهان است خواه جهان را قدیم بدانیم خواه حادث ،معرفت اجمالی برهانی همین قدر است ،اگر حکمت پخته تر شد می تواند با براهین دیگری برخی صفات کمالی این ذات متعالیه را مستدل و درک اجمالی کند .
        و نه، برای اینکه :طرف اثبات شده برای جهان از طریق برهان حرکت و محرک ،و برهان های دیگر مبتنی بر بطلان دور و تسلسل کجا و خدای قرآنی که می گوید :”الله الصمد” یا “هو معکم اینما کنتم” یا “الله نور السموات و الارض” یا “او اول و آخر و ظاهر و باطن هستی است” کجا؟
        در یک کلمه سخن بر سر مبدا و طرف جهان هستی است ،و معرفت های اجمالی یا تفصیلی به آن ،پس خدای ارسطو غیر از خدای قرآن است برای اینکه قرآن و وحی بسیار بیشتر از معرفت ارسطو تعریف از ذات و صفات داده است ،مغایرت به این معناست ،وگرنه اندیشه و لسان فیلسوف برهانی در اثبات مبدا جهان حادث یا ازلی ،چیزی جز این نیست ،و اساسا معقول نیست بگوییم ارسطوی هزاران سال قبل معرفتی از خدای جهان دست می دهد که قرآن داده است.
        اینجا پس می ماند آن بحث خدای انسان وار بتعبیر دیگران و بعثت انبیاء و پیامبر اسلام ،این بحث دیگری است.
        —————————————–
        کورس :{قبول ، اما اين ها را عده اى _ مى گويم عده اى _ از حكماى اسلامى گفته اند . جناب مرتضاى گرامى به نظر من ، حضرتعالى هم مثل حكماى اسلامى داريد ارسطو را اسلامى مى كنيد . مثلاً مى فرماييد :” برای اینکه حدوث ذاتی و امکان فقری یا ماهوی جهان که مورد انکار جناب ارسطو نیست” . با پوزش و جسارتاً من طور ديگرى مى گويم :حدوث ذاتى اصلاً نفياً و اثباتاً مسئله ارسطو نبوده است . همين طور. كه قانون جاذبه و خورشيد مركزى و گردش زمين مسئله ارسطو نبوده. ارسطو كامپيوتر را هم انكار نكرده است ، چون نه در تصور و نه در واقعيت كامپيوترى وجود نداشته است تا ارسطو انكار يا اثباتش كند . و مسئله ارسطو و همه فيلسوفان يونان _ شايد بجز افلاتون _ وجود موجودات همين جهان بوده است . من به هيچ وجه نمى گويم فرضيه هايى چون حدوث زمانى و ذاتى يا همين طور قدم ذاتى و زمانى درست يا نادرست است . من از يك ارسطو شناس نقل مى كنم كه اين ها بعداً در جهان مسيحيت و اسلام مطرح شده اند براى حل مسائل خودشان . آقاى مصلح ، شايد با اين تصور كه محرك نامتحرك ارسطو مورد قبول من است يا هنوز براى كيهان شناسى امروزى اعتبار دارد _ خيلى صادقانه و من احساس مى كنم كه خيرخواهانه مى گويد : كورس؛ وقتى مبدئى نامتحرك و از سنخ انديشه وجود دارد كه به دور تسلسل پايان مى دهد ، تو چرا به جاى درماندن در دور تسلسل ، نمى آيى مثل حكماء اسلامى ارسطو را اصلاح كنى و بگويى همان محرك ، خالق هم هست و ديگر صفات خدا هم دارد . من هم به اين دوست عزيز صادقانه پاسخ داده ام كه ايمان به خداى شخص وار اديان فقط مسئله برهان صديقين نيست ، بل رابطه اى است زنده از نوع ايمان كه گاه شما را به گريه و دعا و راز و نياز و دوستى و دورى و حالات وجودى مى كشاند . اين فقط باور من نيست . امروزه بسيارى از پژوهشگران و انديشمندان نسبت انسان ها با امر قدسى را كاويده اند و درباره ايمان فارغ از جهت گيرى دينى انديشيده و به همين نتيجه رسيده اند . جناب سيد مرتضى : در گنجايش اين سايت نيست كه اين نگره ها را مطرح كنم}
        (پایان)

        سید مرتضی: گمان می کنم توضیحات فقره قبل پاسخ این قسمت هم هست ،نه جناب کورس ،هیچکس بدنبال “اسلامی کردن ارسطو یا دیگران” نیست ،اینها بنظر من توهمات یا بدبینی های متکی بر پیش فرض ها به حکیمان بعد از اسلام است ،شما دهها بار این فقرات را در ریشه ها تکرار و القاء کرده اید ،آقا سخن نادرست با تلقین و تکرار مستحکم نمی شود ،ببینید قطع نظر از مساله اثولوجیا که یک اسناد و استناد سهوی بوده است ،هیچ مافیای حکیمانه ای از شیخ و فارابی و کندی و خواجه و و دیگران ننشسته اند برای اینکه نیاز خود را تامین کنند ،ارسطو و دیگران را اسلامی کنند ،شما متاسفانه این تهمت بزرگ را به این ناچیز هم که ریزه خوار تحقیقات این بزرگان هستم را براحتی نسبت می دهید ،شما که با شفا و اشارات و تعلیقات و نجات و کتب فارابی و دیگران سرو کار داشته اید ،بروید ببینید حکیمان مسلمان وقتی برهان حرکت و محرک اول ارسطو را بیان کرده اند ،چیزی زائد بر آنچه که در مابعد الطبیعه ارسطو هست را به او نسبت داده اند؟ ببینید آنها وقتی براهین اثبات واجب تعالی را مطرح می کنند آیا به کتاب مقدس استناد می کنند که شما دائم چیزی را تلقین می کنید؟ آقا برهان و قیاس فلسفی ماده و صورت و مقدمات و ضوابط خود را دارد ،چرا گمان می کنید اگر یک فیلسوف بر اساس مبادی برهانی برهان صدیقین را تبیین کرد ،بدنبال تحمیل یک اندیشه مافیایی بوده است؟ همین برهان حرکت و محرک اولی در طبیعیات شفا بیان شده است و در نجات و در طبیعی اشارات و کتب دیگر ،شما اشتباه می کنید آقا ،حکمای بزرگی مثل فارابی موجز نویس و شیخ اعجوبه ،هیچگاه مقلد و دست بسته حکمای یونان مثل ارسطو و دیگران نبوده اند ،این بخش منطق شفاست که پیش روی من و شماست ،این طبیعیات و نفس شفاست ،چقدر شیخ و فارابی تحقیقات بخلاف آنها دارند،چقدر تحقیقات آنان را تکمیل کرده اند؟ اینها را باید مقایسه کرد ،این بیان شما که دائم در ریشه ها مکرر می شود واقعا غیر منصفانه است که گمان می کنید ،حکمای اسلامی یا ایرانی بعد از نهضت ترجمه نشسته اند بطور تقلیدی هرآنچه یونانیان گفته اند منعکس یا مصادره کرده اند ،یا خواسته اند آنان را اسلامی کنند ،ارسطو ارسطوست آقا ،نه بت است و نه معصوم است و خطا ناپذیر ،ما تعصبی هم روی او نداریم ،اما بدانید که حکمت نیز همچون سایر علوم و معارف بشری در طول هزاران سال نضج یافته و پخته شده است و شیخ و فارابی و بزرگان دیگر حکمت هیچگاه نه دست و پا بسته و مقلد ارسطو و افلاطون و دیگرانند ،نه در پی تحریف مافیایی یا اسلامیزه کردن اندیشه های آنان هستند ،در بین خود حکماء بعد از اسلام نیز این نسبت برقرار است ،اینهمه مرحوم ملاصدرا تحقیقات برخلاف شیخ و فارابی و خواجه و دیگران دارد ،اینجور که شما برداشت می کنید اصلا دیگر آنان را حکیم برهانی نباید دانست و جسارتا باید عرض کنم من اتفاقا این گونه مطالب را پیش فرض های خاص متکی بر برداشت های نادرست از تاریخ فلسفه یا برخی تاریخ نویسان فلسفه می دانم.
        حدوث ذاتی یا زمانی و معکوس آن نیز فقط جعل اصطلاح نیست ،اینها تحلیل های فلسفی برهانی است که باید به آن توجه کرد ،بحث ما بر سر لفظ و اصطلاح نیست که ،شما وقتی ارسطو شناس شدید باید در تحلیل اندیشه ارسطو که سخن از دوام و ازلیت یا سرمدیت حرکت جسم کل می کند ،بتوانید با تحلیل معنایی بفهمید که مقصود او از قدم و قدیم چیست؟ قدم زمانی که قطعا هست ،اما آیا ارسطوی تیزهوش نابغه ،که خود برهان بر ابطال تسلسل و دور اقامه می کند و برای جهان طبیعت ،طرف مفارق یا عقل اثبات می کند تمییز بین قدم ذاتی و زمانی نمی دهد؟
        مثالهای شما هم مثالهای منطبقی نیست ،آری کامپیوتر و قانون جاذبه و چیزهای دیگر مساله او نبوده است ،مگر ما گفتیم بوده است ،اما خود شما می گویید مساله ارسطو تفسیر و تحلیل موجودات و حرکات متحرکات در جهان طبیعت بوده است ،برهان او نیز پیش روی ماست ،آیا ارسطو به محرک نامتحرک می رسد یا نه؟ این مسائل چه ارتباطی با موضوعات مستحدث دارد؟
        ——————————————–
        کورس :{همه حرفتان درست ، جز ” معطى الوجود و اعطا كننده وجود و حركت ” . اگر از قول ارسطو سخن مى گوييم فقط مى توانيم گفت : محرك اوليه . اعطاى وجود را بعدها نو افلاتونى ها افزوده اند . فيض ، صدور ، خلقت ، خلقت يكباره با تمثيل خورشيد و انوارش ( فارابى ، سهروردى ) تفسيرها و افزوده هاست كه بحث اش واقعاً در حوصله اين سايت نيست . حال با اين افزوده نتيجه مى گيريد}
        (پایان)

        سید مرتضی :این فقره مطلب شما واکنش به تعبیر معطی الوجود در این عبارت من است که :
        “باید توجه کرد که برهان نیازمندی متحرکات به محرک ،تا برسد به محرک غیر متحرک که مفارق از ماده هست ،که بیان منقول از ارسطوست ،اثبات این معنا را می کند که حرکت کلی جهان طبیعت و دوام حرکت فلک الافلاک یا جسم کل جهان ،نیازمند استناد به محرک غیر متحرک (جنباننده غیر جنبان) است که در تئولوژی فلسفی ،از آن تعبیر به “فاعل الهی” یا “معطی الوجود=اعطا کننده وجود و حرکت” می شود “.
        (پایان)

        آقا،محرک یعنی چه؟ محرک یعنی حرکت دهنده،بسیار خوب ما تعبیر به فاعل الهی یا معطی الوجود که به آن حساسید نمی کنیم ،اما مگر ارسطو نگفت محرک نامتحرک (بتعبیر شما جنباننده غیر جنبان)؟ غیر جنبان چگونه مبدا تحرک جنبان می شود؟ او را فوت می کند؟! هین می کند؟! سوت می زند که حرکت؟! اینجا که نمی توانیم بحث های عرفی کنیم ،این تحلیل و نتیجه برهان است ،وقتی وجود مفارق یا بتعبیر او عقل مبدا جنباننده می شود ،لابد اینجا تاثیر و تاثر علی معلولی وجود خواهد داشت ،حتی اگر بگویید مراد ارسطو از محرک اول مبدا غایی حرکات و حرکت ازلی جسم کل هم هست ،وجود این حرکت و دوام آن نمی تواند امری اتومات باشد ،لابدیم عقلا از اینکه تاثیر محرک در متحرک را بر گرده برهان ارسطو سوار بدانیم ،این التزام برهانی است نه قرار داد یا کار مافیایی!
        این همان بحث بسیار صعب ربط حادث به قدیم است ،بحث هایی که مباحث جعل و جعل بسیط و مرکب را در پی دارد ،بالاخره سیال در سیالیت خود چه به جعل بسیط و چه به جعل مرکب استناد به محرک غیر متحرک دارد ،این مطالب خیال نیست آقا ،شما می توانید برهان ارسطو را ناتمام بدانید یا در مقدمات آن خدشه کنید ،اما اقتضای برهان و رسیدن آن به عقل یا مبدا مفارق بحث از جعل و فاعلیت و تاثیر را بدنبال دارد ،خواه حرکت و متحرک ازلی باشد خواه حادث زمانی و مستند به فعل ابداعی.
        ————————————————–
        کورس :{خلط كدام است جناب مرتضى . شما چطور به اين سرعت مرا به انكار وحى و انبيا متهم كرده ايد ؟ دوست گرامى ؛ ارزشش را دارد كه براى خواندن سه كتاب وقت صرف كنيد : ١- امتناع تفكر در فرهنگ دينى ، ٢- دگرگونى بنيادى فلسفه يونان ، ٣- متافيزيك ابن سينا از نصرالله حكمت . نويسنده اولى اگر دين ستيز باشد ، نويسندكان دو كتاب ديگر افراد مؤمن و ديندارى هستند . ارسطو به وحى و نبوت و خداى شخص وار باور ندارد ، چه ربطى به كورس دارد . كورس و سه كتاب ياد شده همه متفقند كه : بله، ارسطو به مبدئى براى حركات مى رسد ، اما اين مبدآ در فرهنگ دينى با خداى اديان يكى مى شود .چرا اختلاف در مدلول خدا مسئله ديكرى باشد و ربط به موضوع نداشته باشد ؟ ما ممكن است چيزى را بى ربط بدانيم ، چون ربطش را در نيافته ايم . در دو كتاب اخير ، نويسندگان كه هر دو استاد فلسفه اسلامى اند ، توضيح داد اند كه ابن سينا نيز مطالب مابعدالطبيعه ارسطو معروف به كتاب الحروف را بى ربط دانسته است نه اينكه نفهميده باشد . دكتر حكمت ، به درستى مى گويد كه ابن سيناى نابغه امكان نداشته كه اين بخش لامبدا را نفهميده باشد ،او در اين كتاب دنبال خداشناسى بوده ، دنبال توضيحى براى رابطه ضفات با ذات ، رابطه خدا با انسان و مانند اين ها ، اما مى بيند كه ارسطو مسئله اش موجودات و حركت است ، به همين دليل در اوايل شفاء شما مى خوانيد :فی ابتداء طلب موضوع الفلسفه لیتبین انیتها فی العلوم» . ابن سينا در زندگى خودنوشت نمى گويد : من نفهميدم . مى گويد مطالبش نامربوط و غرضش نامعلوم است . از همين رو بعد از خواندن اغراض مابعدالطبيعه فارابى كه سرتاپايش ٥ تا ٨ صفحه است ، از فارابى مى آموزد كه غايت ارسطو خداشناسى نيست . به همين دليل او مى گويد براى اولين بار در طلب موضوع فلسفه است و ديگر حضرتعالى بهتر از من مى داند كه به چه نحو علم كلى را از علوم جزئيات جدا مى كند و چقدر اشتغال ذهنى اش مصروف تعيين موضوع علوم مى شود تا خداشناسى و هستى شناسى را به هم نزديك كند . از قضا دقيقاً همين مسئله است كه ابن سينا را در اوايل شفاء و در نمط خامس اشارات در صنع و ابداع به سمت يكى كردن و تقريب خداشناسى و هستى شناسى مى برد. مى تونيد مصاحبه دكتر حكمت را با خبرگزارى مهر بخوانيد}
        (پایان)

        سید مرتضی : فکر می کنم توضیحات فقره قبل پاسخ این بخش هم هست ،من گفتم اقتضای عقلی برهان ارسطویی اثبات مبدا مفارقی است که لایتحرک است ،فقط همین ،اینکه این مفارق خداست یا ببطلان تسلسل منتهی بخدای جهان است و اینکه این همان خدای واحد ادیان که مبدا جهان است هست یا نیست ،امور دیگری است ،نه من نگفتم شما منکر ادیان یا شریعت ،اصلا مساله من این نیست ،من این تحلیل را بشمای نوعی که اصرار بر مغایرت می کند نسبت می دهم ،و می گویم حکم به مغایرت ممکن است ناشی از این باشد که رسولان الهی رسول نیستند پس خدای تعریف شده از سوی آنان چیزی جز مبدایی است که برهان ما را به آن می رساند.
        ————————————
        کورس :{چه چيزى تعيين مى كند كه اين بحث داخل يا خارج موضوع است ؟ بر روى چشم . من سعى مى كنم نتايج رساله فلاطورى را در قسمت هاى بعد بيش تر توضيح دهم . فكر مى كنم ابهامى نداشته باشد مگر براى كسى كه شيوه و ساختار فكرش قبول نمى كند . شيوه ، جهت گيرى و به قول فارابى اغراض مابعدالطبيعه ارسطو اصلاً خداشناسى نيست و علت اينكه ابن سينا هم مباحث متافيزيك را _ نه اينكه نمى فهميد بلكه بيهوده مى يافت _ اين بود كه در متافيزيك دنبال خداى دينى مى گشت. اينجا اشتباه نفرماييد : منظور از غرض انگيزه شخصى نيست ، بل سمت گيرى متن است . د ر نقاشى مكتب آتن از رافائل ارسطو سوى زمين و افلاتون به سوى آسمان اشاره مى كند . حتى اين افلاتون نيز مسئله اصلى اش رابطه كلى و موجودات جزيى بوده . آسمان او آسمان خداى اديان ابراهيمى نيست . با اين همه ، افلاتون يك استثناست . نظر من اين مسئله بسيار هم مربوط است كه بدانيم براى يونانيان مبدأ به دور تسلسل پايان مى داد بى آنكه مسئله خالقيت و مخلوقيت در ميان آيد . مى دانيد چرا؟ چون اساساً با ناديده گرفتن اين تفاوت بوده است كه حكماارسطو را قريب به پيامبر كردند}
        (پایان)

        سید مرتضی: ببینید جناب کورس شما در این بحث این اشاره من به خروج از موضوع پرسش های دوستمان را حربه قرار می دهید ،چیزی که من گفتم این بود که سوال سوال از طرف داشتن جهان و رسیدن به مبدا غیر متحرک است و لزوم التزام به انقطاع سلسله علل حرکت ،شما اینها را رها کرده و دائم پاسخ داده اید که مقصود ارسطو خدا نبوده یا خدای نتیجه برهان فلسفی غیر از خدای ادیان است ،بگمانم مقصود پرسش کننده یا تلنگر زننده توجه وجدانی برهانی به نسبت جهان طبیعت با موجود یا موجودات محرک غیر متحرک بوده است ،اینجا حل مشکل و پاسخ سوال به این نبوده است که دائم تکرار کنید ارسطو خدا ندارد یا خدای ارسطو غیر از خدای ادیان است یا کی درفلان کتاب چی گفت یا آن دیگری چه گفت ،آنچه دیگران بگویند باید جداگانه بررسی شود ،می شود اینجا مطرح شود بطور استدلال ،اما اینکه آقایی گفت تفکر در فرهنگ دینی ممتنع است ،یا آن دیگری چه برداشتی دارد ،اینها صرفا نقل قول و تاریخ فلسفه است ،و محتمل است جنبه تبلیغاتی تلقینی داشته باشد چون دائم در ریشه ها تکرار می شود.
        فارابی کجا گفته است که اغراض مابعد الطبیعه ربطی به خداشناسی ندارد؟
        در مورد ماجرای چهل بار خواندن ابن سینا مابعد الطبیعه ارسطو را و نفهمیدن آن ،اگر این حکایت درست هم باشد ،بنظر من ارتباطی با این غرضی که به ابن سینا نسبت می دهید نداشته است ،ممکن است شیخ آنرا در ابتدای کار دیده است ،و ممکن است این مربوط به پیچیدگی های مطالب مابعد الطبیعه بوده باشد ،و ممکن است مربوط به ترجمه ها بوده است ،یعنی نمی شود با وجود احتمالات مختلف ،این مطلب را به غرض خاص شیخ مرتبط کرد ،بله ممکن است عبارات فارابی طوری بوده باشد که برای شیخ راهگشا در فهم مطلب باشد ،و همه اینها موکول به درستی این حکایت هم هست.
        شما در انتها فرمودید :
        “نظر من اين مسئله بسيار هم مربوط است كه بدانيم براى يونانيان مبدأ به دور تسلسل پايان مى داد بى آنكه مسئله خالقيت و مخلوقيت در ميان آيد . مى دانيد چرا؟ چون اساساً با ناديده گرفتن اين تفاوت بوده است كه حكماارسطو را قريب به پيامبر كردند”.
        (پایان)
        ببینید من همین موارد را در اندیشه شما پیش فرض می نامم ،قبلاهم گفتم ،این برهان محرک اول ارسطو در کتب حکیمان مسلمان نقل و تشریح شده است ، کجا آنها مساله را به اینها که شما تعبیر می کنید ختم کردند؟ من توضیح دادم که انتهای جهان به مبدا مفارق ،که حاق برهان ارسطوست ،منتها شما فقط نمی خواهید بپذیرید که ممکن است آن مبدا مفارق خدا باشد ،اگر خدا هم نباشد ،انتهای جهان حرکت به مبدا مفارق الزام برهانی دارد به حکم بطلان تسلسل به انتهای جهان به طرف ،خواه بگوییم جهان حادث زمانی است یا قدیم زمانی ،فرق نمی کند ،قدیم زمانی مناط بی نیازی از علت موجده و مبقیه نیست ،مناط بی نیازی از علت ،استغناء ذاتی است که از آن به قدم ذاتی تعبیر می شود.
        این ماجرای پیامبر دانستن ارسطو نیز ماجرای عجیبی است ،که اینجا مبنای تحلیل قرار می گیرد ،ما به برهان ارسطو دقیق شویم ،ماجرای پیامبر دانستن ارسطو ظاهرا فقط در عبارت شهرزوری باشد اگر اشتباه نکنم ،همینطور در برخی روایات نادر یا ضعیف که تعبیر شده کان نبیا فجهله قومه ،حالا غیر از ممکن بودن این امر ،آیا همه حکمای اسلامی آمده اند روی پیامبر بودن ارسطو حساب باز کرده اند؟ اینطور نیست ،شما این بحث های فرعی و دور را اینقدر در گفتارهایتان پررنگ نکنید ،بسیاری از حکیمان مسلمان آمده اند اصلا برخی سخنان ارسطو را نقد و نفی کرده اند ،این شفا و آن اشارات در طبیعیات و الهیات ،چرا شما با انگشت گذاردن روی نکات فرعی دائم دنبال این معنا هستید که گاه به آن تصریح می کنید که حکیمان مسلمان گویا از استناد به سخنان ارسطو دنبال حل مشکلات خود بوده اند! آیا شیخ و فارابی مقلد ارسطو بودند؟ نه آقا اینها پیش فرض های شما یا آنانی هست که از آنها مطل

         
        • جناب نوریزاد با سلام به شما ،احتمالا بجهت نقص فنی یا طولانی شدن کامنت و کمی گنجایش ،بقیه مطالب دریافت نشده است ،من باقی مطلب را از همان کلمه ای که دچار انقطاع شده ارسال می کنم ،خواهش می کنم دنباله آنرا الصاق فرمایید:

          ..نه آقا اینها پیش فرض های شما یا آنانی هست که از آنها مطلب نقل می کنید.
          ————————————————-
          کورس :{ ربط دارد . اولاً نيازمندى به مبدأ در يونان با نيازمندى به مبدئى چون خداى خالق يكى نيست . ما داريم گزارش مى كنيم جناب سيد مرتضى ، در مقام گزارش مقايسه پيش مى آيد ، و در رابطه با سؤال نيز جناب مصلح از رابطه شخصى پرسش مى كند}
          (پایان)

          سید مرتضی :خوب اینها باز تکرار مکررات است ،آنچه من گفتم که
          :”اینها هم باز خروج از مدار پرسش و پاسخ است ،اینکه خدای ادیان خدای انسان وار است بتعبیر شما و اینکه انسان وار بودن خدا یعنی چه ،ربطی به اثبات نیازمندی جهان به مبدا ندارد””.
          (پایان)
          مقصودم تعیین و تحدید ساحت بحث است ،بحث در برهان خاص و نتیجه آن و انتهای آن به مبدا مفارق است ، اینکه خدای انسان وار یعنی چه؟ و آیا خدای ادیان خدای انسان وار است ،چیزهایی غیر از مصب برهان مورد اشاره بوده است ،وجدان برهان مشار الیه و آنچه که ادیان هم می گویند اتصال و انتهای جهان به مبدا است ،اینکه مبدا در پندار ارسطو چه اوصاف انسان وار یا غیر انسان وار دارد یا مبدا در نظر ادیان و قرآن اسلام ،چه اوصافی دارد و آیا خدای ادیان و خدای قرآن خدای انسان وار است بحث تحلیلی دیگری است که باز می گردد به تحلیل متن شریعت و سخن انبیاء ،اینجا ظاهرا پرسش پرسشگر توجه دادن به خروج از شک و عنایت به عدم امکان تسلسل در کائنات و بی طرف بودن جهان است.تکرار می شود چون تکرار می کنید.

          ———————————————-
          کورس :{نخير ، آقاى مصلح حى و حاضرند . پرسش ايشان فقط در باره مبدأ نيست كه ممكن است آب يا آتش يا اتم يا محرك اوليه يا غير آن باشد . پرسش ايشان اين است كه وقتى ارسطو مى گويد مبدئى هست ، پس اين مبدأ چرا نبايد خالق و رحمان و رحيم و منتقم و قهار باشد . باز از قطع كلام پوزش مى خواهم . شما بر اساس يك سوء تفاهم از آغاز پيش رفته ايد و من مجبورم كه هى تكرار كنم كه اين نظر ارسطو الزاماً نطر من نيست . و الزاماً در كيهان شناسى امروزى نيز اعتبار ندارد و اساساً به جهان علم و فلسفه مربوط است كه در آن نگره ها مقدس نيستند و دايماً جرح و تعديل مى شوند و موجب پيشرفت علم و تكنيك}
          (پایان)

          سید مرتضی: عجیب است از شما این تکرار و در عین حال اصرار ،اینکه ماده و مبدا جهان طبیعت آب است یا آتش یا ذرات لایجزی یا هرچه ،در انظار حکماء قدیم هست ،منتها بحث ما در برهان و نظر خاص ارسطو بود ،و پرسش پرسش کننده نیز ناظر به انتهای عقلی تسلسل به مبدا مفارق بود ،شما چرا بحث را می برید سمت آب و آتش و چیزهای دیگر؟ بحث از اقتضاء و انتهای برهان ارسطو به “محرک غیر متحرک” است ،شما بی آنکه دلیلی داشته باشید دائم بر مغایرت این مبدا اصرار و تاکید می کنید ،گمان می کنم اگر ارسطو از قبر برخیزد و بگوید مقصود من مبدا کائنات و امر مفارق بود خواهید گفت :نه آقای ارسطو شما اشتباه می کنید!
          —————————————
          کورس :{ از كجا چى ؟ حرف من بر سر خدا به عنوان ذات قايم به خود و در خود، نيست جناب مرتضى . من بايد بد تفهيم كرده باشم و اين تفهيم بد احتمالاً باعث شده تا شما به سخن مخدوش گشته من ايراد بگيريد . حرف من كه فكر مى كنم مصلح عزيز آن را دريافته باشد در باره رابطه با خداست . رابطه استدلالى و نظرى امرى است و رابطه ايمانى و وجودى امرى ديگر . از كجاى اين نتيجه مى گيريد كه من گفته ام خداى حاصل از استدلال همان خداى شخص وار نيست ؟ من در مورد آنجه نمى دانم هرگز حكمى صادر نمى كنم . و حكمى را هم كه نتيجه دانسته هايم است ، حكم نهايى نمى دانم . من در يك كلام آزادم و آزادى ام را ارزان بدست نياورده ام . حتماً اين نيز از نظر شما از مرزهاى تعيين شده براى داخل و خارج مطلب بيرون است . فتأمل اى عزيز}
          (پایان)

          سید مرتضی : آقا “از کجا “،یعنی حکم جازم بمغایرت مبدایی که ادیان اثبات می کنند و آنرا تعریف زائد بر مودای برهان می کنند با آنچه که مودای برهان است از کجا می آید؟ چند بار گفتم ارسطوی پیش از اسلام طبیعی است که از خدای صمد اول آخر ظاهر باطن سخن نمی گوید ،او چنین شناختی نداشته است ،اینکه معلوم است ،حرف این است که مبدایی که برهان به آن می رسد ،معرفتی اجمالی به مبدا جهان است ،این مبدا جهان در ادیان تعریف وحیانی می شود و ما می گوییم همان فرستنده رسل اویی است که مودای برهان است ،این سخن روشن است ،کسی اگر جزما می خواهد حکم بمغایرت کند آیا نباید برهانی ارائه کند؟ اما اینکه خدای ادیان انسان وار است باز می گردد به تحلیل داخلی متن شریعت و کتاب. پس از کجا سوال از دلیل بر مغایرت است.پاسخ این سوال این نیست که به حکماء اتهام وارد کنیم که خواسته اند ارسطو را اسلامی کنند! یا کسی جایی گفته است ارسطو پیامبر بود!
          ——————————–
          کورس :{مرتضاى گرامى شوخجدانه اين داخل در مطلب بود يا خارجش ؟ دوست عزيز شما توجه كنيد كه در چه وضعيتى ايشان آن كلمه را كه عرفاً فحش ناموسى است ، بر زبان رانده اند . آيا مرا بايد نكوهش كرد يا يك روحانى فقيه را كه مى توانست به جاى آن كلمه بگويد فقدان غيرت ؟در محضر شما فضولى كنم . احتمال مى دهم در احاديث حتماً از غيرت سخن گفته شده و اگر بنا بر استنباط حكم فقهى باشد ، به احتمال قوى غيرت و بى غيرتى مى توانست شايسته تر باشد . به ويژه آنكه غير و غيرت و غيريت در عرفان هم مصطلح است ، چرا از شأن يك” عالم جامع و فيلسوف و حكيم والامقام ” نمى گوييد ؟ در روان شناسى سهو معنايى ندارد جز برون زنِشِ چيزى از ناخودآگاهى . افزون براين انتقام جويى كدام است ؟ قبح كدام است ؟ اين واژه ها از امتيازات همين اجله علماست ، ور نه ما كه شآنى نداريم كه حفظش كنيم }
          (پایان)

          سید مرتضی : آقا شوخجدانه ،این نام آوردن و آن تعبیرات را شما مطرح کردید ،من تعبیرات شما را در مورد عالم جامعی که سالیان طولانی او را می شناسم و بر میزان تادب و تشرع و مواظبت او واقفم را نپسندیدم ،مگر بحث جوادی آملی را من این میان مطرح کردم،من قبلا گفتم اینطور تعبیر نکردن ایشان از آن لفظ اولی بود ،اما حرفم این است که اینهمه هیاهو چرا؟ متاسفانه اینجا جناب نوریزاد بگمان خویش پستی در واکنش به یک زشت گویی نوشتند و خود مرتکب بسیار الفاظ زشت در آن پست شدند ،ذیل پست هم که دیدیم هرکس هرچه خواست گفت ،ببینید من بدنبال توجیه مطلب نیستم ،فقط می گویم مدت ده یازده سال من در خدمت این بزرگ تفسیر قرآن و فلسفه تلمذ کرده ام ،یکبار از ایشان لفظ ناروا نشنیدم،آنگاه شما و برخی دیگر اینجا چنین تعبیراتی کردید آنهم در مورد یک سهو ،ما کی باید یاد بگیریم که از خطاهای نادر دیگران بگذریم؟ شما می گویید فحش ناموسی ،ایشان به چه فرد مشخصی فحش ناموسی داده است؟ مساله دیاثت در روایات ما وارد شده است ،چیزی معادل بی غیرت بتعبیر شما ،ایشان گفته است کسی که در باب ملک و مملکت خویش برابر بیگانگان بی غیرتی کند فلان سیاسی است ،گفتم من عدم این تعبیر را اولی می دانم ،اما حال کسی که همیشه متادب بوده است سهوی کرده است آیا ما باید همه عقده هایمان از جاهای دیگر و کسان دیگر را بر سر یک سهو آوار کنیم؟
          —————————————
          کورس :{چرا پر طمطراق ؟ آيا اين نيز داخل در برهان است؟ در هر تاريخ فلسفه معتبرى از جمله كاپلستون انديشه قدمايى و مدرن با هم سنجيده مى شوند . مى فرماييد:”انديشه انديشه است ” اين فروكاستن امر پيچيده به امر ساده است . هر انديشه اى انديشه درباره چيزى ، براى چيزى و برانگيخته از چيزى است . هر عشقى عشق به… است . هر اراده اى ، اراده بر… است…..}
          (پایان)

          سید مرتضی : ببینید جناب کورس من به بحث های فرعی و شکلی و پرانتزهای تعبیری کاری ندارم ،حرف من این بود که اندیشه اندیشه است ،یعنی در مقام تحلیل و نقد باید اندیشه مورد سنجش واقع شود خواه صاحب اندیشه کسی مثل ارسطو باشد در چند هزار سال قبل ،یا کانت باشد در دویست سیصد قبل ،خواه ملاصدرا باشد در چهار صد سال قبل ،خواه کورس باشد در زمان معاصر ،می گویم پر طمطراق ،برای اینکه مدرن خواندن اندیشه و غیر مدرن خواندن فلان اندیشه ،در مقام تعبیر فقط تبلیغات است ،باید خود اندیشه را واکاوید اینکه قائل آن معاصر است یا متعلق به هزار سال قبل ،امری عارضی است.
          فرمودید :” با اين همه ، اين ها دليل بر حقانيت تامِ تز ايشان نمى شود ”
          عرض من همین بود و این نیازمند اینهمه شاخ و برگ و تعریف از اشخاص که ممکن است سخن آنان مورد نقادی و فرو ریزش واقع شود ندارد ،مقصود من از مدرن و غیر مدرن و تبلیغاتی دانستن آن همین است.
          ———————————-
          کورس :{ نخير ، مسئله آنها ارخه يا مبدأ جهان طبيعى بوده و گاه آن ارخه _ مثلاً آتش براى هراكليتوس حالتى مقدس گونه هم داشته است ، اما اين خدا از جنس خداى اديان توحيدى ابراهيمى نيست . كى گفته كه همه شان آتئيست بوده اند ؟. البته با معيار جمهورى اسلامى در سده ٢١ بله ، اگر آنها امروز در ايران بودند ، يا متهم به الحاد مى شدند يا متهم به بدعت }.
          (پایان)

          سید مرتضی: تصدقت گردم! من چیزی می گویم و شما چیزهایی دیگر می گویید،من سوال از تعمیم و استقصاء می کنم ،شما می فرمایید فلان حکیم مبدا طبیعت را آتش می دانست و فلان مبدا را آب ،عرض من همان بود که شما انکار کردید ،اینکه همه آنها آتئیست نبودند ،همین ،اما مساله حکم جازمانه به مغایرت خدای ادیان با خدای مودای برهان عقلی چیزی است که تکرار می کنید و مکرر پاسخ عرض شد که حکم بمغایرت جزمی نیست ،و لزومی هم ندارد که وصف خدای مودای برهان با آنچه که قرنها بعد در ادیان تعریف می شود واحد باشد ،این یعنی اینکه ارسطو مسلمان نیست! و مسلمان دانستن ارسطو و تلاش برای اسلامی کردن حکمت ارسطو فقط یک اتهام نادرست است که مبنای آن بدبینی است.
          ———————————-
          کورس :{ هزار سال بعد هنوز متافيزيك ارسطو حى و حاضر است و با اجازه من يونانى اش را هم دارم . آقا قدرى آهسته تر . همين طور فى الجمله و كلى مى گوييد ارسطوى حكيم را من فيزيكدان و بت پرست كردم . اولاً اين نقل قول است ، ثانياً فيزيك دان به معناى كسى مراد شده كه مسئله اش مبدأ فوسيس ( طبيعت ) است . اين مبدأ هم به درستى معرفى شده است . اگر طبق متافيزيك ارسطو _ نه تفسير ها و ترجمه هاى الهياتى شده حكماء اسلامى و مسيحى _ اشكالى ديديد بفرماييد . اصلاً شما فكر مى كنيد من ارسطو را قبول دارم ؟ مسئله سياسى و ترجمه بوطيقا را براى اين مثال زدم كه جهت گيرى حكماء را نشان دهم و لاغير . هركدام هم در جاى خود در حد اين تنگجاى مستنداً توضيح داده ام و باز هم توضيح خواهم داد . اما بت پرست بودن ارسطو حرفى است كه پروفسور فلاطورى از سر اعتقاد خالص شيعى خود زده و خيلى هم بيراه نگفته ، شخص ارسطو و به طور كلى يونانيان دو نوع خدا داشته اند : خدايان اساطيرى كه معبد دلف و پانتئون نيايشگاهشان بوده و خدايان فلسفى همچون آب ، آتش ، عدد ، اتم ، ماده بى شكل ، هوا ، اتر و خدايى ترينش ، همان محرك نامتحرك ارسطو است. اين محرك نخستين و نهايى ، مبدئي است براى حركات طبيعى كه مى رساند كه طبيعت و كيهان بنا به مشيت و هوس خدايانى چون زئوس و نسل او نمى گردد . اين مبدأ انديشه اى داشته كه در طبيعت جارى است نه به اراده و تصميم او . من اين ها را از خود نمى بافم . ارسطو را حكماى مسيح و مسلمان حكيم الهى مى كنند . در زندگى شخصى بنا به برخى زندگى نامه ها ، ارسطو از همان پاگانيسم در اعتقادات عمومى پيروى مى كرده و گاه نيز به پانتئون معبد خدايان مى رفته}
          (پایان)

          سید مرتضی: آقا شما یونانی اش را دارید دیگران هم ترجمه همان متن یونانی را دارند بعربی و فارسی ،من کار به این ندارم که فیزیکدان خواندن ارسطو از شماست یا نقل قول ،حرفم این است که اگر ارسطو فیزیکدان و فقط عالم طبیعی است پس این مابعد الطبیعه او بزبان یونانی نزد شما و ترجمه عربی و فارسی نزد من چه معنایی دارد؟ آیا در همین مابعد الطبیعه ارسطو به امور عامه نپرداخته است؟ یک فیزیکدان مثل ارسطو و هاوکینگ برای تجزیه و تحلیل و پرداخت نظریه طبیعی و فیزیکی چه نیازی به ورود در مباحث امور عامه دارد؟ من می گویم ارسطوی حکیم برای اینکه تعبیر حکیم و حکمت در گذشته های دور بر همه اجناس علوم اعم از فلسفه اطلاق می شده است ،و ارسطو همانطور که در هیئت و فلکیات و ریاضی و طبیعی نوشته است در منطق و فلسفه خاص و متافیزیک نیز نوشته است.
          اینکه شما ارسطو را قبول داشته باشید یا نداشته باشید مساله مهمی نیست ،ارسطو و افلاطون و دیگران بزرگند خواه ما آنان را قبول داشته باشیم یا نه ،قبول هم بمفهوم تقلید و تسلیم مطلق نیست ،همه نقد می شوند از جمله ارسطو .
          ——————————————
          کورس :{ اما حكماى مسلمان به پيروى از حكماى مسيحى ارسطو را دينى و به طور خاص اسلامى كرده اند ،به همين دليل التفاتى به فيلسوفان ديگر يونانى ندارند مگر افلاتون”}.
          (پایان)

          سید مرتضی : اینها فقط اتهام زدن های متکی بر پیش فرض هاست ،عرض شد غیر از مساله اثولوجیا که اکنون عدم انتساب آن به ارسطو محرز شده است و متعلق به افلوطین است ،مطالب دیگر ارسطو در کتب شیخ و دیگران چه در بخش منطق و چه در بخش طبیعیات و هیئت و امور عامه و متافیزیک ،مورد تجزیه و تحلیل و نقد و نفی و اثبات قرار گرفته است اینرا اگر کسی احاطه به کتب مشاء و لا اقل شیخ داشته باشد بخوبی در می یابد ،من این تاریخ نویسی های فلسفی را که بین روشنفکران باب شده است قبول ندارم ،ارسطوی اسلامی غیر از غیر منطقی بودن تعبیر ،یک تهمت و بدبینی آشکار است ،کسی ممکن است برهان ارسطو را تحلیل کند و به لوازم برهانی آن اشاره کند ،این نمی شود مسلمان کردن ارسطو یا اسلامی کردن حکمت ارسطو ،سخن ارسطو هم در همه علوم و معارف تحلیل شده و می شود و پنبه بسیاری از آنها هم زده شده است ،اینها فقط بدگمانی به اندیشه حکمای بعد از اسلام و مدرنیزاسیون و تعبد برابر هر آنچه هست که در غرب بنام فلسفه عرضه می شود.
          این چه فرمایشی است که می فرمایید :”،به همين دليل التفاتى به فيلسوفان ديگر يونانى ندارند مگر افلاتون”.
          این از شما عجیب است ، مقصودتان را از التفات نمی دانم ،اما سری بزنید به طبیعی شفا و کتابهای اذناب شیخ و جواهر و اعراض اسفار ببینید چه خبر است ،اینهمه اقوال حکمای یونان مورد بررسی واقع می شود چه فرمایشی می فرمایید ،زیاد به کلی گویی های تاریخ نویسان فلسفی اطمینان نکنید.
          ———————————————-
          کورس :{ مراد از فلسفه در معناى اجماع شده اش تفكر درباب موجود بما هو موجود و مبدأ موجودات صرفاً با التزام به عقل است نه وحى و كشف و ذوق و شهود}
          (پایان)

          سید مرتضی: تعریفی که از فلسفه دادید قبول است ،عرض من این بود که ره آورد انبیاء فلسفه نبوده است ،همان که از فلاطوری نقل کردید ،آنچه من گفتم این بود که در محتوای دعوت انبیاء استدلال نیز هست ،منظورم “لعلکم تعقلون و تتفکرون ” و اینگونه تعبیرات تشویقی به تفکر در طبیعت و غیر طبیعت نیست ،مقصودم بطور خاص برهان های عقلی است که در قرآن وجود دارد ،آری تعجب نکنید در قرآن کریم اقامه برهان عقلی هم هست ،این باب واسعی است که باید جداگانه شواهد آن ارائه شود.
          ————————————-
          کورس :{ آقا شما دست از اين پيشفرض و آتئيست و شكاك برنمى داريد . اگر منظورتان من هستم ، من نقطه توقفى كه روى آن بايستم و مابقى عمرم را فقط صرفِ دفاع و تبليغ آن كنم ندارم . اين نقطه توقف مرگبارترين پيشفرض است}
          (پایان)

          سید مرتضی : نه مقصودم خط سیر و نحوه تفکر است نه شخص شما ،البته توقف هیچگاه مطلوب نیست ،اما امور ثابت در اندیشه و اخلاق هم وجود دارند ،اگر مقصود تان نسبی گرایی است آن را باید جداگانه
          مورد بحث قرار داد ،تعبیرات تبلیغ و توقف هم باز بر بناهایی مبتنی است که قابل بحث است ،شما چرا یافته های خود را تبلیغ می کنید و از آن دفاع می کنید؟ دیگران نیز یافته های خود را تبلیغ می کنند.
          —————————————-
          کورس :{مگر نگفته اند ارسطوى حكيم ؟ مگر نگفته اند او نزديك به نبى است . خب، قرار نيست كسى كفته باشد ؟ گفته من كه قابل نيست . اما گفته فلاطورى را با مطالعه انتقادى كتابش مى توانيد رد كنيد. ناخوانده كه نمى توان به نادرستى چيزى حكم داد . شايد دريافت من از تز ايشان نادرست باشد . ملاك، خودِ منبع است . اما در مورد عجيب بودن حق با شماست . هر نگره تازه اى عجيب مى نمايد ، چون با پيشفرض هاىِ غالبِ تاكنونى نمى خواند . شما داروين را چطور رد مى كنيد ؟ چون پيشفرض اعتقادى داريد يا رفته ايد كتاب اصل انواع را بى نظرانه خوانده ايد ؟ من تعصبى به هيچ كدام ندارم ، اما شفا از قضا در همان اوايلش ، كوششى را براى تقريب خداشناسى و هستى شناسى نشان مى دهد .هرجا كه واژه تعقلون يا برهان در ميان آمد كه فلسفه نيست . اصلاً شما مى دانيد كه فلاطورى انبياء را فيلسوف نمى داند چون مقامشان را. خيلى بالاتر از فيلسوف مى يابد ؟ حال نظرتان چيست ؟ باز هم پيشفرض آتئيستى در كار است ؟}
          (پایان)

          سید مرتضی :اینها را بحث کردم ،چرا نگویند حکیم؟ اگر ارسطو دانشمند آگاه به همه فنون و علوم زمان خود حکیم نامیده شود و حکمت بمعنای وسیع آن در آن زمان در مورد اطلاق شود این اسلامیزه کردن ارسطوست؟!
          چه کسانی غیر از شهرزوری او را نبی دانستند؟ حالا اگر بر حسب امکان نبی بوده باشد به کجا بر می خورد؟!
          اصل انواع داروین سالیان طولانی است که نقل می شود و عصاره مطلب او تحلیل و نقد می شود ،حتی خود عالمان علوم تجربی بخشهای زیادی از مطالب او را نقد کرده اند و آنها را غیر مستند قلمداد کرده اند ،حالا این بحث های شما بحث های روشی است ،درست است باید همه چیز را دید و مطالعه کرد ،و اکتفاء به توصیفات دیگران نکرد ،من که در اینها بحثی ندارم. در مورد فیلسوف ندانستن انبیاء من بحثی ندارم و اینرا در فقرات دیگر توضیح دادم ،همینطور است که مساله وحی بالاتر از نبوغ و فلسفه و حتی کشف و شهود عرفانی است تا چه رسد به مهملاتی مثل رویا پنداری ،اما چنانکه عرض شد برهان و عرفان و قرآن هماهنگند ،و در محتوای دعوت انبیاء استدلال و برهان عقلی هم وجود دارد.
          —————————
          این قسمت طولانی شد ،بخش دوم مطالب شما را هم ذیل خود آن و بخش سوم را در پست بعد پی خواهم گرفت اگر مانعی پیش نیاید اما بسیاری از مطالب دو بخش دیگر تان هم می تواند ارجاع به همین مطالب باشد.
          متشکرم

           
    • جناب کوروس
      جناب سید مرتضی بحثی را به اشتباه خلط نموده اند که شاید ناشی از این باشد که بعضا کامنتهای هجمه وار به ایشان زیاد است و این خود سبب بروز اشتباه می گردد.شما در چند پست قبل به دعوت جناب مصلح مبنی بر قضاوت مابین ایشان و آنیتا و سر سپردن بر اینکه هر حکمی شما فرمودید مبنی بر مغالطه یکی از طرفین دعوا گردن خواهند نهاد حق را به آنیتا دادید و مصلح گرامی را دارای برخی مغالطات در مبحث عنوان کردید که این دوست گرامی اصطلاحا جر زنی ننموده و حکم را پذیرا شدند که جای بسی تقدیر است البته برای من که در این سایت تصمیم گرفته ام صرفا خواننده باشم شخصا عجیب بود که چرا شما در آن حکمیت ورود نمودید.سید مرتضی احتمالا در آنجا با مصلح هم رای بوده و به اشتباه حکم را بر ضد خود دیده است که البته اینگونه اشتباهات محتمل است ولی در مبحث به آن رفرنس دادن که خود خارج از بحث است(آنهم در شروع کلام و به قول معروف ب بسم الله)در حکم زیر سوال بردن طرف بحث و یکی از انواع مغالطات معرفی شده است.اما اینگونه مباحثات از سوی شما بزرگواران شیرین و آموزنده است و امیدوارم که هر دو طرف بحث همانند کلام بسیار شیوای خود شنونده بسیار ممتازی هم باشند تا چنین سهویاتی رخ ندهد.از هر دوی شما سپاسگزارم.

       
      • آرتین گرامی : چه بگویم. خوب شد که یاد آوری کردید. بله، به یاد می آورم که مصلح عزیز از من داوری طلبیده بود ، اما یقین دارم که داوری نکرده بودم. باید شخص دیگری با عنوان کورس چیزی نوشته باشد. برای من داوری کردن همیشه سخت ترین کار بوده است.

         
        • کامنت بالا از من است
          کورس

           
        • سلام بر کوروس نازنین
          مطلب مورد اشاره در پست سرطان امید بوده که لینک آن را در زیر آورده ام.همانگونه که عرض شد بنده هم با شناختی که از شما دارم ورود در حکمیت فوق را نشان ناپختگی و دون شان شما می دانستم.به هر حال بعضا دوستان در این سایت شیطنت می کنند و با آیدی دیگران کامنت می گذارند.
          http://www.nurizad.info/blog/29947
          پاینده و پیروز باشید

           
          • آرتین ارجمند،درود بر شما
            دیدم . من آن کامنت را ننوشته ام.اما انتظار ندارم که کسی باور کند یا نکند.همین است که میگویم وقتی ما اندیشه ای را در عرصه عمومی منشر می کنیم، دیگر همچون مالک یک خانه بر آن اختیار مالکانه نداریم، و در عین حال مسوول آن هستیم. متاسفانه جناب سید مرتضی این تز را با کپی رایت خلط کرده بودند.از باب مسوولیتی که نسبت به عنوان کورس دارم سعی می کنم توضیح دهم.
            به این دو جمله دقت کنید:”من رای به آنیتا می دهم.نوشته های ایشان منطقی تر و بدون مغالطه است”. این دو جمله یک فتواست که از مخاطب انتظار می رود ،آنرا بپذیرد، چون گوینده اش کورس است.این چیزی است که ریشه ریشه ها را می زند . من هرگز حاضر نبوده و حاضر نیستم با این صراحت نقش صاحب فتوی رابازی کنم و با جذب خواننده ای که حکم مرا بدون توضیح و تبیین حجت می گیرد،بر تمامی ریشه ها قلم بطلان کشم.باید ترسید از روزی که کسی دهان و قلم گوینده ای را ،تنها از آن رو که دهان و قلم اوست،مناط صدق و کذب گیرد.سمت گیری ریشه ها همواره بر خلاف این بندگی ها، معبد سازی ها،شخصیت پرستی ها و قهرمان سازی ها بوده است. در عین درخواست مصرانه مصلح گرامی و در عین آنکه همیشه از نوشته های هوشمندانه خانم آنیتا بهره برده ام،هرگز اصولم را در اندیشه نگاری فدای مصلحت های دوستانه نمی کنم. نشستن در مقام مراد و مفتی و چشمداشت پذیرش حکمم از سوی هرکس که با اندیشه خودسالارانه و آزادانه به آن فکر نکرده باشد،در حکم مرگ من است.بارها ذر ریشه ها این مضمون را به صور گونه گون،تکرار کرده ام که بلوغ روشنگرانه ما در گرو آن است که هیچ نام بزرگ یا کوچکی را مناط صدق و کذب نگیریم و هیچ اعتقاد یا باوری را به ذهن خود راه ندهیم مادام که اندیشه خودمان ،بدون اطاعت از هر رهنمود و آمریت و مرجعیت بیرونی، درستی آن را تا این زمان تایید نکرده باشد. هرگاه در درون و از درون خود به این آستانه بی بنیاد و بی اتکا نزدیک شده باشیم، باید برای جشن تولد سوژگی خود آماده شویم.جمله بالا اگر از من بود ،اکنون می بایست در حال اجرای مراسم تدفین ریشه ها باشم به بادافره خیانت خود به پایه ای ترین آموزه ریشه ها .وقتی به جناب سید می گویم که ما شأن خود را بر باد داده ایم، شوخی نمی کنم.چرا که از این شأن ها،از این نام های نامی،از این هیبت های پوشالی،و از بازیگران نقش پیامبر و مفتی و قهرمان مصیبت ها کشیده ایم و البته به تقصیر خود.
            در ضمن از آنجا که مصلح در بخشی از فرمایش خود از کورس خواسته تا درباره مغلطه و سفسطه فرضی در نوشته جناب سید مرتضی حکم دهد، پس با این فرض که جناب سید مرتضی آن کامنت را از من تلقی کرده است، ایشان خلط نکرده و حق داشته اند به کورس معترض گردند.اما آن کورس من نبوده ام .
            با سپاسی از بن جان به خاطر زحمتی که کشیدید در جهت رفع سوء تفاهم
            کورس

             
          • به دوست گرامی کورس بزرگوار درود می فرستم از بابت این حریت و آزادگی ،بله تصور من این بوده است که آن کامنت داوری که مذیل به تشکر خانم آنیتا هم شده بود از کورس بوده است ،و البته وقتی این نوشته کوتاه مصدر به نام کورس است و مضمون آن داوری به سود کسی است که در ذیل آن تشکر کرده،مفهوم آن این است که تشکر کننده نیز آن نوشته کوتاه را به طور طبیعی به کورس متعلق دانسته است ،چیزی که عذر من نیز می تواند باشد ،البته من از مضمون آن نوشته کوتاه رنجیده نشدم ،و حتی آنرا با ساختار شخصیت نویسنده ریشه ها ناهماهنگ دیدم و متعجب شدم ،در عین حال همانطور که نویسنده ریشه ها بمن حق داده است ،از این باب که بعد واکنشی از سوی نویسنده ریشه ها مشاهده نشد ،عدم انتساب آن به ایشان و حمل بر صحت دشوارتر شد ،بنابر این در بحث پیش آمده بعنوان مزاح از آن یاد شد نه اینکه مبنای استدلال قرار گیرد.
            در هر حال به جناب کورس گرامی عرض می کنم ،همین که الان فرمودید آن نوشته حاصل یک شیطنت و بی اخلاقی از فرد دیگری بوده است و متعلق بشما نبوده است ،برای من کافی است ،و نیاز به هیچ استدلال یا تاکیدی نیست ،در روایت معتبری هم داریم اگر پنجاه قسامه بر علیه برادرت شهادت دادند که او چیزی گفت و او خود به تو گفت که آنرا نگفته ام ،فصدقه و کذبهم ،یعنی آن برادرت را تصدیق کن و دیگران را تکذیب کن .از این جهت لازم میدانم من از شما عذر خواهی کنم.

             
    • کورس گرامی شما انسانی شریف و انساندوستی هستید ولی کمی زیرکی هم باید داشته باشید.دوست ارجمند کار این سید سنگ اندازیست و مشغول نمودن شما به حاشیه ها.والا هر انسانیکه کمی صداقت داشته باشد و نوشته های تکراری و یکجانبه سید را بخواند بخوبی از هدف سید و مصلح و دیگر شیوخ و سادات آگاه می شود.این جنابان نه اشتباهات و نه نتایج افکارشان را که داعشین و القاعده و حزب الله و جمهوری اسلامی… //////////////////////
      ///////////////////////
      ////////////////////
      خوانندگان سری نوشته های ریشه ها در اکثریتند.می گوئید نه ؟پرسش را در سایت برای بگذارید.

       
  46. حاج قاسم شکست خورده قرار بوده گل سرسبد سردارکان شکست خورده باشه. اگه این گل سرسبد باشه بقیه چه … (سه نقطه از مش قاسم) هستن.

    جفنگیاتی گفته: «آمریکایی‌ها همچنین به این نکته دست پیدا کرده‌اند که حوزه عربی حوزه وابسته‌ای است که امروز باید با جمهوری اسلامی ایران برای آن وارد مذاکره شوند.»
    مش قاسم: یک: به این میگن منطق بی سر و ته، … (سه نقطه از مش قاسم) گیجه. حاجی تو هیچی نیستی غیر از یکی که اینور و اونور ترقه بترکونه و یه مشت مردم بیگناه رو به کشتن بده، بیش از این چیزی نیستی.

     
    • … گیجه رو که خود تو گرفتی!!!!!!!!! حالا مشدی بگو ببینم چی زده بودی چند تا زده بودی که تا ته خال هپروت رفتی دااااااش ش ش ش ش!!!!!!!!!!!!!!!

       
  47. مازیار وطن‌پرست

    سه شنبه‌ی سیاه در لرستان؛ نقل از بولتن خبری روزانه محسن سازگارا:

    «چماقدران خودجوش (!) در مدرسه‌ی علمیه‌ی کمالیه‌ی خرم‌آباد، طلبه‌هایی را که به توهین به رفسنجانی و دخترش اعتراض کردند، با چوب و زنجیر گوشمالی دادند و درها و پنجره های مدرسه را شکستند. فرمانده‌ی سپاه لرستان دست داشتن سپاه در این اتفاق را انکار کرد. این اتفاق هنگام سخنرانی حسین الله‌کرم، رخ داد. طلبه‌ها این اتفاق را سه‌شنبه‌ی سیاه نامیده‌اند.»

    نظیر همین اتفاق در 15 خرداد 1342 عزای عمومی تا ابد اعلام شد، اما در خرداد 1395 اگر طلبه‌ها را بزنی ثواب دارد. فکر کنم اینکه سپاه گردن نمی‌گیرد بخاطر همین ثواب آن است که مستحب است در خفا انجام شود.

    پیشرفت بزرگی صورت گرفته، آقایان خودشان هم فهمیده‌اند اگه طلبه‌ها و آخوندها را تکه‌تکه هم بکنند و مدارس دینی را برسرشان خراب کنند، هیچکس عین خیالش نیست. روحانیت همیشه در صحنه باید بیشتر مراقب باشد.

     
  48. شما هم هنگام نوشتن این مطالب سر کیف بودید که خوشا بحال من……

    انارشیست عزیز شناختن دوست از دشمن آنچنان هم سخت نیست.فقط کمی تجربه و خردورزی و دوری از بدبینی های مخرب لازم است.من اگر سر کیف هم نبودم برایت همان کامنت را می گذاشتم چون از نوشته هایت درعین انتقاد دوستی می تراود.دوست ارجمند بنویس تا ما نیز بهره ببریم.
    پیروز و تندرست باشی

     
  49. شنیدم ملتی را یک امامی
    رهانید ازدهان ودست شاهی
    شبانگه کارد برحلقش بمالید
    روان ملت از وی هی بنالید
    که ازچنگال شاهم در ربودی
    چودیدم عاقبت دشمن تو بودی!!!
    ،

    با اجازه دوست عزیزم جناب خرسندی!

     
  50. قاضی شرع

    در اتاقی بزرگ در جایی‌/
    شیخ پایش درون دمپایی/

    روی یک صندلی تمرگیده/
    می‌ خورد مثل گاو یک چایی/

    گوجه‌ای در دهان می‌‌اندازد/
    بعد از آن هم دوباره خرمایی/

    کاغذی را به دست می‌‌گیرد/
    می‌ زند زیر کاغذ امضایی/

    شیخ در فکر قیمهٔ ظهر است/
    با خیار و برنج صدرایی/

    کار با فطرتش نمی‌‌خواند/
    عاشق خورد و خواب و مخ سائی/

    دوست دارد که لم دهد بر مبل/
    در بغل هم تن متکایی/

    نفر بعد را صدا بکنید!/
    نعره‌ای می‌‌زند تماشائی/

    در شود باز و مردکی لاغر/
    در کنارش زن دلارائی/

    می‌ روند در اتاق و آلت شیخ/
    می‌ شود داغتر ز صحرایی/

    باز صیاد فکر صید افتاد/
    چه غزال قشنگ و زیبایی‌/

    چه شده، مشکل شما در چیست؟/
    لا اله یقول لالایی/

    زن به ملّای هیز می‌‌گوید/
    با دلی‌ خون، شکسته آوایی:/

    شوهرم ناتوان و معتاد است/
    داده بر باد هرچه دارائی/

    از خود و زندگی‌ دگر سیرم/
    گشته‌ام بی‌ پناه و رسفایی/

    من از ایشان طلاق می‌‌خواهم/
    نیست با او امید فردایی/

    شیخ آنگه به مرد می‌‌گوید:/
    برو بیرون بمان تو در جایی‌/

    لازم آمد که من به این خواهر/
    پند گویم ولی‌ به تنهایی‌/

    مرد معتاد تا که بیرون رفت/
    گفت ملّا به زن به نجوایی:/

    من طلاقت درست خواهم کرد/
    گر‌ عنایت به ما بفرمایی/

    سرفرازم کنی‌ همین امشب/
    روی چشمم، به خانه‌ام آیی‌/

    با هم آنجا نماز می‌‌خوانیم/
    با خلوص و ثواب بالایی‌/

    مطمئن باش بد نمی‌‌گذرد/
    می‌ شود شب قشنگ و رویایی/

    زن که فهمید او چه می‌‌خواهد/
    شد پر از کین چو موج دریایی/

    گفت‌ای شیخ پست تو خودت/
    عامل اعتیاد و فحشایی/

    نام قاضی به تو نمی‌‌آید/
    ////// دون شبیه آقایی/

    من بمیرم اگر، بود بهتر/
    تا بخوابم به زیر مللایی/

    رفت بیرون و گفت با یارش/
    باید‌ای گل مرا ببخشایی/

    مرد معتاد و ناتوان و فقیر/
    بهتر از شیخ پست هرجایی/

    (آورین طیب‌الله أنفاسکم)

     
  51. یه روزی توی این مملکت وقتی یه مشت ابله و گمراه توی خیابونا راه افتادن فریاد زنان که ما منقلاب میخواهیم حداقل نخست وزیری، وزیری عوض میشد. در حکومت اسلامی وقتی مردم میرن پای صندوق رای و میگن کی رو میخوان یا نمیخوان بسیجی در مچت امامشون هم عوض نمیشه. چشم منقلابیون اسلامی روشن. از این جماعت … (سه نقطه از مش قاسم) تر و گمراهتر در تاریخ این مملکت نبوده. تف به اون غیرتی که ندارن.

     
  52. سردارک شکست خورده جعفری: صاحبان تفکری خاص در داخل کشور، با نیم نگاهی به بیگانگان از ارزش‌های تمدن پوسیده غربی سخن می‌گویند.
    مش قاسم: آره حاجی تو بگو. ارزش‌های تمدن پوسیده غربی در کشورهای اسلامی باعث سر بریدن زندانیان، بمب بستن به بچههای مردم و فرستادنشون برای کشتن حد اکثری مردم بیگناه، فروش زنان در بازار به عنوان برده، تجاوز در زندانها به زنان، دست و پا بریدن، چشم کور کردن، زندان کردن مردمی که فقط حقوق خدادادیشون رو میخوان، و غیره شده.

     
  53. رهبرک انقلابک در دیدار اعضای مجلس خفتگان: مقتدر باشیم و تبعیت نکنیم دشمن به دریوزگی می‌افتد.
    مش قاسم: برجام!

     
  54. سربازها را به مرخصی برای جوجه کشی میفرستند!!
    یکی به جناب رهبر بنویسد یا زیر گوشش آهسته بگوید: اگر در گذشته بطور سنتی حکومت ها بخاطر پیروزی در جنگها و داشتن سرباز کافی، سعی در اضافه شدن جمعیت کشورشان می کردند ، امروز با یک هواپیمای اسباب بازی بدون سرنشین و خلبان میتوان رفت و رئیس تروریستها و سدها نفر از اطرافیانش را کشت و برگشت ! در گذشته برای انجام این عمل یک لشگر و ده سرلشگر و سد تانک و هزارها توپ ، مورد نیاز بود ، لطفا تلاش در اضافه کردن نان خور اضافی برای کشوری که جوانانش همه بیکارند و معتاد نفرمایید . چون هفته پیش طرح جدیدی از یک نابغه حکومتی صادر و اعلام شد ، برای تشویق مردم به بچه دارشدن به سربازانی که در دوران سربازی با شخم زدن در زمین زراعتی خود !! بچه های بیشتری بسازند هم به مرخصی بیشتری میروند و هم به تعداد بچه های ساخته شده از مدت سربازی آنها کاسته میشود! این نابغه این فرمول هیجان انگیز را برای جوانان روستایی که بیشتر آنها بیسواد و خودشان از سربازان امام زمانی و یارانه های دولتی ساخته شده اند در پی فرمایش حضرت امام خامنه ای که خواهان ملت سدوپنجاه میلیونی می باشند منتشر گردید که خدا رحم به ارحم الراحمین اش کند!!!!! . و اما خدمت پدر و مادر ها عارضم ! در گذشته اگر بچه زیادی تولید می کردید!! بخاطر آن بود که سر پیری پدر عصای دستتان شوند و خرج زندگی تان راسر پیری بدهند و حتا در تحقق این کار که بچه حتما پسر باشد هشت دختر هم داشتید با کجاهدت تمام هنوز بدنبال یک یا دو پسر ، همسران خرد و خسته خود را حامله می کردید که شاید نهمین یا دهمین و حتا بعدی یک پسر کاکل زری دو دول طلا باشد !! این هم که امروزه کارساز نیست و داستان عوض شده و پسرها خودشان چنان گرفتار زندگی مبتلابه ایرانی میشوند که بجای یک پدر چند پدر هم از زیر بار مخارج تحصیل و عروسی و خانه دارشدن و هزینه های کمرشکن بچه دارشدن و بیماری و بهداشت برنمی آید . اضافه کنید بیکاری گسترده ، اعتیاد فراگیر ، فکر فرار از کشور و ده ها مورد دیگر ، این جوانها نه اینکه دیگر عصای دست نمی شوند، نه اینکه حتا شاکی هستند چرا ما را ساختید! قاتق نان که نمیشوند هیچ قاتل چانتان هم میشوند ، اگر تعدادشان در هر خانواده بیشتر از یک یا دو باشد از نظر مذهبی گناه کبیره میباشد چون کمبودهایی که وجود دارد و محال است وضع اقتصادی عمومی مردم بصورت پیش از انقلاب درآید خدا هم راضی به این کار نیست و انسان عاقل گول این خواست های زیانبار دولتی را نباید بحورد. پیر مردی اخیرا گفته است ، من چهار فزرندم را در یک خانه کوجک یک اطاق خوابه بزرگ کردم، در حالیکه امروز همان چهار فرزند با داشتن چهار خانه بزرگ ، یک اطاق کوچک برای من و همسر پیرم ندارند!!! . از نویسنگان محترم این سایت که مفت و مجانی انتشار دهنده آرزوها ی گوناگون و بعضا عقده گشایی های وقت گیر هستند بخشی از نوشته های خود را در یک بسیج همه جانبه در راه آگاهی دادن به مردم و عوام که زیر بار ساختن بچه زیادی نروند و به دام دستورات همیشه غلط حکومتی در سی و هفت هشت سال گذشته نیفتند اختصاص دهند. کنترل جمعیت ایران امروز ضروری ترین کار روشنفکران ایران است و از این چند نفری که مرتبا در این سایت مهم و پر خواننده به پاسخ دادن به همدیگر میپردازند خواهش میکنیم به این مهم نیز بپردازید و پی گیر آن باشید . فرزند بیشتر یعنی گرفتاری بیشتر و بدبخت کردن موجودی دیگر است ، نه تنها در سطح کشوری که این یک معضل جهانی شده است . فعلا ما ایرانیها باید بفکر خودمان باشیم. پیروز باشید

     
    • این بابا راست میگه چون خیلی بیداره ه ه ه ه ه ه ه ه ه!!!!!!!!!!!
      شماها حتما به ضروری ترین کار روشنفکری تون که کنترل جمعیته عمل کنین!!!!!!!!!! چون ماها قصد داریم ترمز کنترل جمعیتمون رو ببریم و بدیم موش بخوره!!!!!!!!!!!! بالاخره تهش باید به تعادلی برقرار بشه که!!!!!!!

       
    • مازیار وطن‌پرست

      بیداری گرامی

      سال‌ها قبل (زمانی که افکارم هنوز کاملا از تبلیغات نظام رهایی نیافته‌بود) به این نتیجه رسیدم که تنها یک نشانه برای شناخت دشمن و خائن به ملت کافیست: هر آنکسی که بخواهد جمعیت کشور را افزایش دهد، خائن به این آب و خاک است.

      خوشبختانه یا متأسفانه آقای خامنه‌ای و رئیس جمهور محبوبش احمدی‌نژاد زمانی علنا برای افزایش جمعیت تبلیغ کردند که دیگر خائن و دشمن بودن آن‌ها به کرات ثابت شده‌بود.

      دوست عزیز، از این بابت نگران نباش، اکثریت مردم اکنون تمایلی به ازدیاد بی‌رویه‌ی زاد و رود خویش ندارند. نظام اسلامی هم با بی‌کفایتی در تمام زمینه‌ها اعم از بالابردن هزینه‌های زندگی و تبلیغ غیرمستقیم زندگی غربی (اینقدر الگوهای تبلیغاتی ایشان نامربوط است که کم و بیش الگوی زندگی غربی حتی در سنتی‌ترین خانواده‌ها نیز جا افتاده‌است) خود بزرگترین مشوق خانواده‌ی کوچک و ازدواج سفید می‌باشد.

      بگذار هی از “نفوذ” و “تهاجم فرهنگی” و “جنگ نرم” حرف بزنند. آنچه بر این کشور حاکم است بی‌عرضگی و بی‌سوادی متولیان خود خوانده‌ی فرهنگ است که نه سواد و مهارت پیاده کردن معیارهای آسمانی خود را دارند و نه توان و امکان جلوگیری از فرهنگ وارداتی جهانی را.

      جالب اینکه هرچند در شهرهای بزرگ آمریکا الگوی خانواده‌های کوچک (کم فرزند یا بدون فرزند) و ازدواج در سنین بالا حاکم است، اما پایین‌ترین سن ازدواج و بیشترین خانواده‌های پرجمعیت در جهان توسعه یافته، مختص غرب میانه‌ی آمریکا و منطقه‌ی معروف به کمربند انجیلی است.

      در نقاط مرزی کشور ما که به دلیل سیاست‌های نادرست و بعضا مغرضانه نظام از متوسط امکانات معمول در این کشور برخوردار نیستند، متأسفانه نرخ رشد جمعیت بالاست. آن‌ها هم اگر به حداقلی از رفاه و سطح مناسبی از زندگی دست یابند اتوماتیک برای برخوردار کردن هرچه بیشتر فرزندان خویش، آهنگ رشد جمعیت را خواهند کاست.

      خلاصه اینکه هر چه طبقه متوسط وسیع‌تر و امکان تحصیل و اشتغال مهیاتر شود، به طور خود کار رشد بی‌رویه‌ی جمعیت مهار خواهد شد. چیزی که در حال حاضر خطرناک است، وضعیت طبقه‌ی متوسط است. الآن روستاها تقریبا خالی از سکنه‌ی جوان و کودک هستند. مدارس روستایی که قبلا 200 دانش‌آموز و دو شیفت فعالیت، داشتند اکنون تعطیل شده‌اند. آمدن جوان‌های روستایی به شهر و محدودیت فضای زندگی سبب کوچک شدن اتوماتیک خانواده‌ها خواهد شد.

      خوب است دوستانی که در گرایش‌های مختلف علوم اجتماعی تخصص دارند هم نظر بدهند. مسئله‌ی مهمی است.

       
      • جناب مازیار گرامی بنظرم اتاق فکر حکومت بهتر از من و شما واقعیت ماجرا را می داند . لیکن اینان با شیطنت خاصی دنبال این ماجرا هستند .این جماعت تمامیت خواه خطر طبقه متوسط را در ماجرای 88 کاملا حس کرده و هر چه بیشتر می خواهند این طبقه را لاغر و ضعیف کند چه از نظر اقتصادی با سیاستهای زیانباری چون یارانه نقدی و چه سیاستهای جمعیتی ، به این طریق که طبقه متوسط بر طبق تئوری مالتوس رفتار کرده و به گونه ای عقلانی کمبود منابع آنها را وادار به تحدید توالد و تناسل خواهد کرد .لیکن طبقات پایین جامعه که عمدتا گوش به فرمان نظام توتالیتر فعلی هستند و یا حداقل ضرری برای حکومت ندارند ( نخودی ها )ببا این سیاست از نظر جمعیتی دست بالا را نسبت به طبقه متوسط و البته منتقد (بی خودیها ) خواهند داشت که می توان در شرایط خاص از آنها استفاده کرد حالا چه در امر انتخابات که می توان آنها را مهندسی کرد چه سیاستهای ماجراجویانه ای مثل جنگ طلبی و آتش افروزی در سوریه .
        در مورد طرح تحول اقتصادی هم به یاد دارم که در اوج عصیان و ناآرامیهای پس از کودتای انتخاباتی 88 ناگهان احمدی نژاد ماجرای هدفمندی یارانه ها را پیش کشید که به نظر می آمد پروژه ای بلند مدت است برای در هم کوبیدن طبقه متوسط در وادی اقتصاد . که البته این امر در تاریخ مسبوق به سابقه می باشد.
        گویند که در عهد ابوجعفر منصور دوانیقی خلیفه دوم عباسی به خونخواهی ابومسلم قیامهای فراوانی در گوشه و کنار کشور اسلامی بر پا شد همچنین عملیات مسلحانه علویان مزید علت شده بود زیرا این جماعت در زد و بند با بنی عباس جهت سرنگونی بنی امیه مغبون شده و سرشان بی کلاه مانده بود . منصور هرچه بیشتر قساوت به خرج می داد موفق به خاموش کردن آتش شورشها نمی شد روایت شده وی یکصد و بیست هزار تن را بین سالهای 139 تا 143 هجری قمری به قتل رساند . چنانچه خود وی از این کشتار دهشتناک بیمناک شد در این شرایط مشاور ایرانی وی خالد بن برمک ( پدر یحیی وزیر اعظم هارون الرشید) به داد آل عباس رسیده و راه حلی پیش پای وی گزارد بر طبق این سیاست تمام نقدینگی و اموال منقول و غیر منقول رعایا ضبط شده و به نام مبارزه با فقر و گسترش عدالت در بازه ای مشخص توسط والیان شهرها و بلاد اسلامی به صورت یارانه نقدی و کالایی بین مردم تقسیم می شد این روش به صورتی دیگر توسط استالین در پی سیاست کمون ثانویه در اتحاد شوروی در پیش گرفته شد و باعث قحطی و کشتار فراوان در روسیه گردید که البته در اینجا ماهیتی ایدئولوژیک داشت تا سیاسی . بهر روی این خدعه اقتصادی عباسیان موثر واقع شده و وابستگی مردم به یارانه حکومتی باعث شد آنها دست از اعتراض کشیده و جهت حفظ قوت لایموت خویش سکوت اختیار کنند و این سیاست تا پایان دوران منصور ادامه یافت تا اینکه در عهد مهدی خلیفه پسین اموال ضبط شده به صاحبان آن بازگردانده شده و رسما سیاست اقتصاد آزاد در پیش گرفته شد . به هر روی به گمان حقیر این قبیل اقدامات از جانب جانشینان بر حق بنی عباس نه از سر حماقت و ناآگاهی بلکه کاملا شیطانی و حساب شده می باشد .

         
    • بیخود نیست که یه مشت از اینها زپرتکی توی سوریه به دست یه مشت از خودشون … (سه نقطه از مش قاسم) تر کشته میشن. به جای اینکه برن راه و رسم رزم بیاموزن میرن خونه که … (سه نقطه از مش قاسم) یا درجه میگیرن با حفظ کردن سوره. اینا هنرشون فقط زدن توی سر و کله زن و بچه مردم توی خیابونای ایرانه. بیش از این چیزی بارشون نیست.

       
  55. توضیحی کوتاه ،
    علی۱
    بود و نبود خدا فعلا هیچ تاثیری در هیچ جای زندگی بشر ندارد!
    ………..
    مردم خاورمیانه راه الله را می روند ، شهیدان و داعشیان نه تنها شعارشان راه الله که زندگی و مرگشان نیز راه اوست ، پس خدا نقش مهمی را بازی می کند .
    در هر کجای دنیا یک مسیحی و یهودی و دیگران هنگام مرگ آدابی دارند.زندگی بشر اگر چه بر واقعییت موجود وابسته است ، اما انسان اندیشمند به فرداهای خود هم می نگرد و در طی هزاران سال ، عادت کرده که مرگ را آغاز رسیدن به نگار بداند ، و آن را اسرار آمیز و افسانه ای جلوه دهد ، و برای خود جاودانگی بیافریند، حال آنکه او همیشه جزوی از جاودانگی بوده و خواهد ماند ، فقط مشکل او این است که چگونه آنرا دریابد ،
    اوکوزه آب بدست و تشنه لب می گردد ، کجا ؟
    زندگی را شانسی دیدن ، اکنون چون کوری را دیدن شده است ، البته جوامع پیشرفته به دلیل ساختار مردم سالاری خود ، مردم بیشتر زندگی را یک شانس می بینند ، و به این خاطر خدا ربطی و نقشی در زندگی آنان ندارد ، با اینکه شاید اغلب نام خدا را بزبان آورند در هنگام تعجب و ترس و همان جاست که خدا جای قدیم خود را می یابد ، هنگام تعجب ، انسان قدیم که هر واقعه و چیز خارق العاده طبیعی را خدایی می دانست و ترس از اقتدار مطلق ، هنوز در خاطره و ذهنیت بشر وجود دارند.
    انسان متفکر و پژوهشگر کنونی نیز این را دریافته اگر خدایی است ، خدا ی امروزی با خدای دیروزش متفاوت است و در این میان ادیان دایه بهتر از مادر شده و نقش مخرب خود را همچنان ادامه می دهند.
    و انسان با سوال و پژوهش ودریافتن و ساختن و درهم شکستن و باز یافتن ، همچنان در گیر مرگ و جاودانگی است ، مهمترین سوال رااو اغلب فراموش می کند ، چرای وجود خود را؟

     
  56. جناب صادق بخواند:

    آقا صادق، بعد از آزاد شدن فلوجه عراق، نیائی بگوئی قاسم سلیمانی فلوجه را آزاد کرد!؟ همانگونه که نظام! در مغز شما می کند و همان را هم شما تکرار می کنید این خبر زیر را بخوان تا بدانی همین امروز چه کسی فرمانده داعش را در فلوجه کشته است همان کشوری که نظام! به دروغ به شما میگوید داعش را بوجود آورده است.

    فرمانده داعش در فلوجه ‘کشته شد’

    9 دقیقه پیش، بی بی سی

    منابع نظامی آمریکایی می‌گویند ماهر البیلاوی، فرمانده گروه موسوم به دولت اسلامی (داعش) در شهر فلوجه، کشته شده است. گفته شده که او یکی از ۷۰ پیکارجویی است که در حملات هوایی کشته شده است.

    ارتش آمریکا می‌گوید در چهار روز گذشته ۲۰ حمله هوایی انجام داده و مواضع داعش در فلوجه را تخریب کرده است.

    جناب صادق، حالا میخواهی بدانی در همین امروز که آمریکا فرمانده داعش را در فلوجه کشته است جناب قاسم سلیمانی در کجا تشریف داشته اند!؟ لطفا خبر زیر را از روزنامه دنیای اقتصاد بخوان تا گرای مکان حضور جناب قاسم خان سلیمانی را دقیق بدانی:

    سردار سلیمانی به نمایندگان چه گفت؟

    سایت خوان روزنامه دنیای اقتصاد تاریخ خبر:1395/03/07 ساعت انتشار:21:16:13

    منتخب مردم فلاورجان در مجلس گفت: فرمانده نیروی قدس سپاه در نشست امروز، مطالبی درباره حمله آمریکا به عراق و وضعیت کنونی این کشور و نیز جنایات تکفیری‌ها در سوریه و نیز لبنان مطرح کرد.

    به گزارش فارس نشست فراکسیون «ولایت» با حضور 188 منتخب مجلس دهم، عصر امروز جمعه هفتم خرداد در تالار شهید مدرس ساختمان مشروطه مجلس شورای اسلامی برگزار شد.

    حجت‌الاسلام سیدناصر موسوی لارگانی منتخب مردم فلاورجان در مجلس شورای اسلامی در گفت‌وگو با فارس در مورد جزئیات جلسه امروز گفت: سردار سرلشگر قاسم سلیمانی در ابتدای این نشست با یادآوری رشادت‌های رزمندگان اسلام در دوران 8 سال دفاع مقدس به بیان بعضی نکات در مورد خیانت‌های بنی‌صدر در ابتدای جنگ تحمیلی و عملیات بیت‌المقدس پرداخت.

    وی افزود: سردار سلیمانی همچنین مطالبی درباره حمله آمریکا به عراق و وضعیت کنونی این کشور و نیز جنایات تکفیری‌ها در سوریه و نیز لبنان مطرح کرد.

    موسوی لارگانی در ادامه با اشاره به سخنرانی علی لاریجانی منتخب مردم قم در این نشست، گفت: ایشان به ذکر مواردی که مجلس آینده باید روی آن تمرکز بیش‌تر داشته باشد از جمله مباحث اقتصادی و فرهنگی پرداخت.

    نماینده مردم فلاورجان در مجلس شورای اسلامی، با اعلام خبر پایان نشست امروز فراکسیون فراگیر خاطرنشان کرد: نشست بعدی ساعت 6 بعدازظهر فردا جهت انتخاب اعضای کمیسیون‌ها تشکیل می‌شود.

    ملاحظه فرمودید جناب صادق خان،سلیمانی در تلاش قبضه کردن قدرت و ریاست لاریجانی در مجلس است! او مشغول همان کاری است که فرماندهان سپاه در زمان جنگ عراق وقتی عراق به جزیره مجنون حمله کرده بود و جزیره با تعداد زیادی شهید سقوط کرد فرماندهان در یک گردهمایی مشغول برنامه ریزی و همایش برای تعیین نمایندگان مجلس بودند!

    جناب صادق در خبرهای 2 روز گذشته خواندی که ملا اختر منصور فرمانده طالبان وقتی بعد از 21 روز از ایران با نام مستعار وارد پاکستان شده بود در نزدیکی مرز ایران و پاکستان بوسیله بهپادهای آمریکا کشته شد قبلا هم که افشا شده است که زن و بچه بن لادن فرمانده القاعده در ایران در پناه نظام! بوده اند و این القاعده و داعش هم متحدا در عدن بر علیه منصور هادی مورد حمایت عربستان می جنگند در همانروز کشته شدن ملا اختر منصور، داعش در یک عملیات انتحاری در بندر عدن یمن 40 نفر را که در صف ثبت نام برای پیوستن به ارتش بودند را کشت! طبق تحلیل دروغی که نظام! در مغز شما می کند این میشود که داعش عربستانی در عدن بر علیه منصور هادی مورد حمایت عربستان با هم می جنکند! یعنی عربستان بر علیه عربستان می جنگد! عجیب اینکه داعش و القاعده در عدن یک حمله بر علیه انصارالله مورد حمایت ایران انجام نمیدهد! فقط مانده که داعش و القاعده و انصارالله با هم برعلیه ائتلاف عربستان یک گروه را تشکیل دهند! که این دیگر خیلی خیط! میشود حالا فهمیدی که چرا نظام! مرتب از اقتدار دروغین و امنیتش در مورد عدم حمله داعش در ایران تبلیغات می کند و آنرا بر سر مخالفان خونریزی در سوریه می کوبد که اگر ما در سوریه جنایت نکنیم باید با داعش در ایران جنگید! البته اتحاد نظام! با داعش و القاعده و طالبان مسئله عجیبی نیست چون اینها فقط در مذهب با هم اختلاف دارند ولی در خدا و پیغمبر و قرآن هیچ اختلافی با هم ندارند و همه از یک آبشخور آب می خورند

     
    • حالا چرا خودت رو قایم کردی و ما رو از اظهار اسم افتخار آمیزت محروم فرمودی!!!!!!!!!!!!
      نه بابا!!!!!!!!!! ما هیچ ادعایی نمی کنیم!!! فلوجه رو آمریکا آزاد می کنه!!!!!!!! خوب این یعنی چی؟!!!!! یعنی اینکه چون فلوجه رو ارباب خان شما آزاد می کنه پس اصلا شما علاف های این سایت دارین فلوجه رو آزاد می کنین!!!!!!!!!!!! خوب جشن بگیرین دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
      ولی از این حرف های مسخره ات که بگذریم بهت میگم نترس!!! سایه ماها و سردار سلیمانی هم وجود این رو داره که هم فلوجه رو آزاد کنه هم موصل رو ازاد کنه و هم رقه رو!!!!!!! اونوقت شماها چقدر باید مفلوک باشین که به جای اینکه کنار دست ماها وایسین و توی دنیای حقیقی و مجازی شعار بدین ما همه با هم هستیم!!!!!!!!! ما همه با هم شهرهای خاورمیانه رو آزاد می کنیم و پرچم ایران اسلامی رو بر فراز وجب به وجب بین النهرین به اهتزاز در میاریم!!! اما کارتون به جایی رسیده که چشم به دست نیروهای آمریکایی که به قول خودشون کثیف ترین آدم های نظامی روی کره زمین هستند دوختین!!!!!!!!! از این دریوزگی بالاتر هم میشه سراغ گرفت؟!!!!!!
      یه تکونی به خودتون بدین و دست از این لجبازی ها و مخالف خونی های بی مزه بردارین و بیایین کنار ما وایسین و فریاد بزنین ما همه با هم هستیم!!! اونوقت وقتی آمریکایی ها و مزدورای نیابتی شون رو از کل این منطقه جارو کردیم حسابی وقت داریم بشینیم با همدیگه و بدون وجود عوامل و عناصر خارجی دوستانه سنگ هامون رو از هم وابکنیم!!! باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!

       
      • راستی آق صادق گل پسر تو چرا نمیری سوریه که از حرم ! دفاع کنی ؟ یعنی از نوحه خون مملکت کمتری ؟؟؟

         
  57. سلام آقای نوری زاد
    من کانال شما رو پیگیری میکنم. واقعیتش از اون تصمیم اوینتون خوشم نمیومد هر چند سختی هم زیاد داشت براتون.
    ولی کلا بقیه گزارشهاتون رو دوست دارم.
    حیف که از قبل نمیگید مثلا دو روز دیگه سالگرد سحابیهاست. شاید اگر خبرهای اینچنینی را از قبل در کانال قرار بدید، عده ای بتونن هماهنگ بشن و در مراسم مورد نظر شرکت کنند.
    در مجموع، چیزی که الان میتونم برای جنابعالی عرض کنم اينستکه با این انتخابات داخلی خبرگانی که انجام شد و آقای جنتی بااون ذهن جوان و خلاق و بیان شیرین و شفاف، رییس شد، دهن کجی واضحی به آرای مردم بود.
    تکرار این دهن کجیها چاره ای برای مردم نمیزاره بجز گرایش به طیف برانداز شدنشون.
    میترسم
    آقای نوریزاد میترسم از یک انقلاب خونین دیگه.
    هر دیکتاوریی ،دیکتاتوری بدتر از خودشو به قدرت میرسونه.
    دیکتاوری قاجار
    دیکتاتوری رضا شاه خدا بیامرز
    دیکتاتوری محمد رضا شاه
    دیکتاتوری ولایت مطلقه
    بعدش چی میشه خدا داند…. لابد مثل دوران پس از قزافی و صدام ، یک جنگ داخلی یا شقه شقه شدن وطن رو خواهیم دید خدایی ناکرده.
    پناه بر خدا
    از دست این اخوندها مغزم کامل هنگه شده بخدااا

     
  58. این بابا ( یه علامت اختصاری صاد هم زیادشه) که دائم به همه توهین میکنه، جز اینی که هست چیز دیگری که در بساط نداره. حیف ثانیه‌های وقتتون نیست که حتی صرف یک منفی‌ به وی بشه؟ همین که دهن به دهن او می‌‌شین یه شغلی براش دست و پا می‌کنین و کلی اعتبار براش می‌‌خرین که از خداشه و میره مواجبشو می‌‌گیره. حالا خود دانید، همین که تو این سایت میاد و می‌‌خونه شاید یه فرجی براش بشه و با دنیای اندیشه آشنا بشه و با ملزومات آن هم پی‌ ببره.

     
    • این ناشناس که قایمکی حرف میزنه راست میگه!!! من هیچ چی تو بساطم نیست ها!!! بخدا کشف عجیبی کرده!!!
      از این مهم تر اینکه کشف کرده من همین که میام تو این سایت یه چیزایی میخونم خوبه چون چشم و گوشم وامیشه!!!!!!!!
      اصلا مثل اینکه خودش چشم و گوش نداره و اون همه حرف های قبلی من رو ندیده و نخونده که نوشته بودم با کلی و جلّی از این روشنفکرها روزمره و هفتگی سر و کار دارم و یه پته هایی هم رو ریختم روی آب و گفتم که شاید مطلبی از این ها نباشه که توی سایت هایی مثل ضد انقلاب مثل گویانیوز و پیک نت و رادیو فردا و ووآ و … بیاد و من نخونمشون!!!!!! اونوقت این بابا توهم زده که کامنت های این سایت که عرق انگشت نویسندگان اون سایت ها هم نیست چشم و گوش من رو باز می کنه!!!!!! به حق حرف های ندیده و نشنیده!!!!!
      آخه باباجون!!! اگه قرار به پول گرفتن هم باشه که هی الکی الکی به من پول نمیدن که!!!!! باید کلی مطلب بخونم و خلاصه مطلب رو کنم تا چندرغاز بگیرم!!! خوب این یعنی چی؟!!!!! یعنی من مجبورم حروف پراکنده شده از عطسه های این همه آدم جور واجور رو هم بخونم!!!!!!!!!!! پس ببین رفیق!!! برام دعا کن با خوندن این حجم آوار از خزعبلات ده ها نفر چشام از تونل حدقه هاش درنیاد!!!!!! ولی خداییش چشم و گوشم خیلی ساله که بازه!!!!!
      حالا توی ناشناس هم یه ذره////////////////////

       
      • آقای نوریزاد هنوزم لزومی نمی بینی این بابا رو یه جایی ببندی از گذر مردم دورش کنی آسیب نرسونه؟!!!به خدا قسم حرفاش تماما چندش آوره با اون سبک نگارش حسین شریعتمداریش.بابا یه زمانی این سایت شرف داشت نمی دونم چرا با تحمل کسی که حتی غیرت اینو نداره که ناموسشو جلوی بقیه معرفی نکنه و از تستسترونش مثل آخوند جماعت دم نزنه این سایت رو به این روز انداختین.واقعا عجیبه.

         
        • عمو نوری زاد!
          بخدا دنیا چقدر وارونه شده!!!!!!! یکی دیگه ////میکنه اونوقت بهت فشار میارن که منو به بند بکشی!!!!! آدم نمیدونه بخنده یا گریه کنه!!!!!!!!

           
          • آقای نوریزاد ببین گوش نکردی داره میفته دنبالم!!!وااای!!!خلاص شم بر می گردددددددم!!!….اوووف!از دستش خلاص شدم!!!همیجور که دنبالم میومد هی تو راه به جان عطیه قسمش می دادم بی خیال شه ول کن نبود!!!هی بهش می گفتم خودم به عطیه خانم می گم به فکر تستسترونت باشه اینجوری قاطی نکنی بازم کوتاه نمیومد!!!و…تو این هیرو بی ری یه خانمی در خونه رو وا کرده از لای در با خنده بهم گفت آدم نادون مگه این حرف آدمیزادو می فهمه بعدم یکی از بالا صداش کرد فائزه جان بیا تو خطرناکه رفت درو بست و من موندم و این بابا؟!!!دیدم خانومه حرف حسابه می زنه باید یه راه دیگه ای پیدا کنم!!!هینجوری که وحشت زده فرار می کردم یه نامردی هم صدای مرغ سحر استاد شجریان رو از تو ماشینش بلند کرده بود!!!تا به گوشش خورد بیشتر قاطی کرد سرعتش زیاد تر شد!!!برای اولین بار از استاد بیزار شدم و فهمیدم چرا اونو برخی وطن فروش و خائن می دونن!!!واقعا حق دارن!!!تو همون حول و ولا تصمیم گرفتم دیگه آواز استادو گوش نکنم و اینجا یه تفاهم قلبی با این بابا حاصل شد!!!دیگه داشتم اشهدمو می خوندم که یه پارکبان اونور خیابون داشت با سوت ماشینارو واسه پارک کردن راهنمایی می کرد!!!تا شنید به حکم غریزه اونوری رفت!!!منم از فرصت استفاده کردمو برگشتم!!!یه روز باید برم از پارکبان محترم بابت زحمتی که واسش درست کردم عذرخواهی کنم!!!سر و وضعمو که می بینی نخند نوریزاد!!!همش تقصیر توست!!!این شلوارم رو با پولی که اخیرا از طراحی دو تا دستمال یزدی جدید رسیده خریدم!!!اگه پاچش طوری می شد خودت باید خسارتشو می دادی!!!وااای!!!اینم که زودتر از من اومده!!!اگه ما هم بخوایم آستین بالا بزنیم یه عده تو فضای مجازی بابت زیرپا گذاشتن حقوق…الم شنگه راه میندازن!!!خودت یه فکری به حالش بکن لطفا!!!

             
          • نه اخوی منظور از بند کشیدن اسارت نبوده که زود مثل آقا رفتی تو مایه جسم علیل و جان ناقابل و…منظورش قلاده بوده البته نه قلاده های طلای حاج آقا طالبی داداش.دوزاریت کجه ها!

             
          • این نوشته از بنده نیست.اصولا این نگارنده میانه ای با طنز و هجو و امثالهم ندارد ضمن اینکه بنده از این جناب پرسشگر خیلی وقت است قطع امید کرده ام.

             
          • آرتین عزیز
            من این نوشته را چند روز پیش نوشتم و چون آقای نوریزاد چاپ نکرد احتمال دادم که توهین آمیز قلمداد کرده در حالیکه این نوشته به ظاهر زشت اقتباسی از حرفهای نفرت انگیز همین صادقه و من خواستم به نوریزاد بگم مصاحبت با همنشین هتاک لوده بددهن بی سواد و پرمدعا چه زجری به ما می ده وگرنه من با آزادی بیان مخالف نیستم و حتی از نوشتن این متن خودم در عذابم از طرفی هم چون دیدم که همه یه هو شدن ناشناس واسه اینکه شناس شم اسم آرمین رو برای خودم انتخاب کردم که متاسفانه بدلیل نزدیکی حروف “میم” و “ت” در کیبورد آرتین نوشته شده.با پوزش از شما باور کنید عمدی در کار نبوده هرچند معمولا نوشته های افراد مختلف تفاوتها رو نشون می ده.
            با احترام

             
          • عمو نوری زاد
            بخدا من قصدم از بودن اینجا خیره!!!!! اصلا نمی خوام آرتین و پارتین کارشون به دارالمجانین کشیده بشه!!!!!!!!!! ببین همه جمله های قبلی من طوری تو مخش زیر و رو شده بعدش این عبارت های قاطی پاتی رو ازش دراومده!!!!!!! خیلی دلم براش سوخت!!!!!!!!!!
            واقعا پارررررررررررررررررررتین شده!!!!!!!!!!

             
        • ناشناس گرامی بگذار این بنده خدا (آق صادق ) یک جولونی بده ! ساندیس خوری بدحوری با مزاجش ساخته ! ولی جوجه رو آخر پائیز میشمرن !!! نه ؟

           
  59. مازیار وطن‌پرست

    سال‌ها پیش کفاش لوطی مسلکی می‌زیست که امین خانواده‌ها و معتمد اهل گذر بود. روزی مادری که از دست بهانه‌گیری و سِرتق بازی‌های پسرکش بجان آمده‌بود در حالیکه چادرش را به دندان، زنبیلی به یک دست و با دست دیگر کودک لجوج را کشان کشان حمل می‌کرد، ناگهان خود را در مجاورت بساط کفاش دید و با استیصال از او خواست پسرک را دعوا کند مگر ازو ترسیده و بهانه را بس کند.

    کفاش که دلش برای مادر بیچاره به رقت آمده‌بود گفت: «همشیره شما غمت نباشه! بسپرش به خودم». آنگاه برای ترساندن پسرک چشمانش را دراند و گفت: «توله سگ! مثل بچه آدم دست ننه‌ات رو می‌گیری و می‌ری خونه، یا اینکه بزنم ننه‌ات رو بگ… ؟»

    حالا حکایت این “مش رهگذر” “جوونمرد” و “لوطی” وبلاگ ماست. که تازه متوجه شده این ملت که قبلا فکر می‌کرده “کسیه”، هم “ناکسه” هم به قول اون “جوونمرد گذر تهرون جلس” “بی‌غیرت” هم هست. آقا ما چه کار کنیم ایشان دست از کمک و دلسوزی به این مادر بیچاره‌ی میهن بردارد؟

    هیچ دشمنی به خودش اجازه نداده اینهمه فحش و ناسزا که ایشان و دوست تهرانجلس نشینش به نحو “دلسوزانه” و “غیرتمندانه”بار ملت می‌کنند، به ایران و ایرانی بدهد.

     
  60. انگار “کن لوچ” مثل حافظ فکر می‌کند، او هم قصد ساختن “عالمی دیگر” دارد.

    شب گذشته، شصت و نهمین جشنواره فیلم کن با اهدای نخل طلا به فیلم “اینجانب، دانیل بلیک” ساختۀ کن لوچ، سینماگر کهنه کار بریتانیایی به کار خود پایان داد
    این دومین نخل طلای کن برای کن لوچ در طول عمر سینمایی او بود، سینماگری که یکی از مهمترین نمایندگان رئالیسم اجتماعی در سینمای بریتانیا و نیز سینمای جهان محسوب می شود. فیلم “اینجانب دانیل بلیک”، مثل بیشتر آثار کن لوچ، در مورد مصائب زندگی طبقه کارگر است و داستان تراژیک مردی کارگر به نام دانیل بلیک را روایت می کند که کارش را از دست داده و برای بقا مبارزه می کند.
    کن لوچ، بعد از دریافت جایزه اش از دست مل گیبسون، در سخنان کوتاه اما تند و انتقادی اش، در مورد وضعیت اقتصادی جهان امروز گفت: “جهانی که در آن زندگی می کنیم جهانی خطرناک و حریص است. نئولیبرالیسم برای ما فاجعه جدیدی آفریده. امروز میلیون ها انسان از یونان گرفته تا پرتغال و اسپانیا از بیکاری و فقر رنج می برند.”
    به گفته کن لوچ،سینما، سنت های زیادی دارد و سینمای شایسته، سینمایی است که گرایش مردم علیه قدرت و سرمایه را نمایندگی می کند و همین سنت است که ما را زنده نگاه می دارد. کن لوچ گفت که در زمانی که خطر ناامیدی و یاس جهان را فرا می گیرد، ما باید با فیلم هایمان پیام امید بدهیم و خلق جهانی دیگر یک ضرورت است.
    کن لوچ همچنین در کنفرانس مطبوعاتی بعد از اهدای جوایز دربارۀ تلقی عمومی از ژانر اجتماعی در سینما گفت: “می گویند فیلم من فیلمی اجتماعی است در حالی که فیلم من بر علیه اشراف است و در باره اینکه ما چه کسی هستیم و چرا این گونه هستیم. اجتماعی خواندن فیلم من، تقلیل مفهوم آن است.”
    پل لاورتی فیلمنامه نویس و همکار همیشگی کن لوچ نیز در جلسه مطبوعاتی گفت که این فیلم در مورد مردم گرسنه است، مردمی که رنج می کشند و هزاران نفر مثل دانیل بلیک در اسکاتلند وجود دارد.
    23 مهٔ 2016 – 03 خرداد 1395 – BBC

     
  61. با سلام . از قدیم دزدان بی معرفت دزدی میکردند و خودشان جلوی مردم می دویدند و فریاد ، آی دزد آی دزد و دزد را بگیرید راه میانداختند . رهبری نظام در سخنرانی روز سوم خرداد 1395 در جمع افراد سپاه با انتقاد از برخی اقدامات غیر منطقی افراد و برهم زدن مراسم و رفتارهای غیرقانونی ، مخالفت خویش را به صراحت اینگونه اعلام کردند که :
    «گاهی برخی افراد و جوان هایی که ممکن است صالح و مؤمن هم باشند ، به دلیل مخالفت با یک فرد یا یک جلسه سخنرانی ، هیاهو و جنجال به‌راه می‌اندازند و آن مجلس را بر هم می‌زنند ، در حالی‌که من از قدیم با این کارها که هیچ فایده‌ای نیز ندارد ، موافق نبوده و نیستم و معتقدم فایده در تبیین و کار درست و هوشمندانه است . ایشان جوانان مؤمن و انقلابی را به هوشیاری فرا خواندند و گفتند : البته گاهی برخی افراد از روی اغراض ، این کارهای نادرست را انجام می‌دهند و سپس به گونه ای وانمود کنند که کار عناصر حزب اللهی و مومن است ، بنابراین باید کاملاً هوشیار بود . »

     
  62. سلام مازیار عزیز ؛ ممنون بخاطر لطف ت .من اینجا نه برای نوشتن بلکه برای
    آموختن می ایم در دنیای حقیقی بقول سعدی :گروهی همنشین من خلاف عقل و دین
    من…اینه که اینجا به پناه آمده ایم حالا میشه اسمش رو پناهگاه گذاشت یا
    نه بماند! نشستن پای درس کورس بزرگمان به آمدنش می ارزد !حالا گاهی هم
    هوس و جسارت میکنم چیزکی بنویسم مثلا حیفم آمد درباره ی استاد شجریان که
    حق عظیمی به گردن موسیقی ایران دارد ننویسم ایشان بر خلاف بعضی هنرمندها
    که باد به هرطرف برود آنها هم همان سو دوان هستند راه خودش را می رود که
    در واقع همان راه مردم است اهنگ زمستان است ایشان خیلی گویای حال و هوای
    این روزهای سرزمین ماست اینطور نیست؟ وگر دست محبت سوی کس یازی…. باز
    زمان پهلوی ها خوب بود کمی فضا باز بود شاعر دلخوش بود اگر چه به اکراه
    اما بالاخره دست شما همچنان در هوا نمی ماند فشرده میشد اما اکنون اگر
    دست محبت سمت کسی دراز کنی دستت همچنان در هوا می ماند و مجبوری حداقل
    با همان دست با طرف خداحافظی کنی که خیلیم بد نشه!!چند وقت پیش فروشگاهی
    بودم و افراد دیگری جز من هم داشتند ضمن خرید گفتگوی طبق معمول سیاسی
    میکردند بعد یکی نظر فروشنده رو پرسید فروشنده که بشدت ترسیده بود و از
    طرفی نگران بود اگه پیشنهاد قطع بحث رو بده همه مشتری ها ی دلخوش به این
    بحثهای بی حاصل و فرساینده و معمول ! پر بکشند ضمنا هم منتظر بود ازش
    سوال کنند تا جواب اماده در استینش رو عرضه کنه فورا گفت والا من همیشه
    در این مواقع فکر میکنم مشتری که داره بحث سیاسی میکنه ماموره!! و اومده
    برای در اوردن پدر من! لذا نظری ندارم من یه همه مشکوکم حتی اون خانم بر
    خلاف ظاهرش!(من رو میگفت).من که داخل بحث نبودم و به همین دلیل فروشنده
    در لفافه گفته بود بخصوص اون خانم! رفتم پول جنس ها رو بدم بهش گفتم
    میدونی اگر چه گرهی از گره های مملکت با بحث های امثال بحث جاری باز
    نمیشه اما با توهم جاسوس بودن همه که تو و همه ملت دارید گره ها محکم
    تر که میشه !.مثل رمان 1984 جاسوس های اندیشه همه جا هستند هر که به شما
    سلام داد قطعا نظر سوئی داره و مباد که جواب سلامش رو بدید حتی اگرخیلی
    قابل اعتماد به نظر برسه!(اوبراین) در مورد ایمیل عمو محمد من قبلا ایمیل
    ایشون رو دیده بودم نظر خصوصی که گفتم منظورم در مورد رفع ایرادات
    کامنتهای ارسالی م بود و گرنه حرف خصوصی ندارم کانال تلگرامشون رو دارم
    اینجا هم هست درست نیست بیش از این مزاحمت براشون ایجاد بشه.
    یه سوال از شما و دیگران دارم من اگر بخوام پستهای کورس گرامی را یکجا
    داشته باشم چه باید بکنم؟ کسی مجموعه “ریشه ها “رو تا اکنون داره برای من
    ارسال کنه؟
    reyhanehmousavi55@gmail.com

     
  63. فتواهای جدید از مجتهد فاقد الشرایط!
    س: یک تعمیر کار لوازم خانگی در محله ما است که بهائی بوده ولی خیلی درست کار است. یک مسلمان هم است که کلاه بردار میباشد. اگر یخجال خانه مان خراب شد کدام را خبر کنیم؟
    ج: تعمیر کار بهائی را صدا کنید تا خوب کارش را انجام دهد. بعد به جای پول یک چک بی محل بهش بدید! سپس 90% آن پول را برای رفع نجاست از یخچال به حساب ما واریز کنید و 10% بقیه را هم به تعمیرکار مسلمان بدهید!
    س:بهترین اصل شیعه که یک بهائی را بسرعت بسمت ما می کشد چیست؟
    ج: اصل نورانی صیغه! رو سنگ بزاری میترکونه!
    س: من یه موقع هائی از دست خدا خیلی ناراحت میشم که چرا باید به غیر از ما شیعه های تیفوسی بقیه و بخصوص سنی های ملعون رو ببخشه؟ این گناهه؟!
    ج: نه عزیزم شما در اوج ایمانی..این خدا است که باید بره خودش رو درست کنه و از این لیبرال بازیها دست برداره!..امیدوارم با دعای مقام رهبری او هم خودش رو اصلاح کنه!!
    س: من خیلی دلم میخواد پرچم بهائی ها رو آتش بزنم و یا به سفارتشون حمله کنم ولی این بی دینها نه پرچم دارند نه سفارت؟ ما چیکار کنیم؟
    ج: شما میتوانید کت نوریزاد و چادر فائزه را بگیرید و اتش بزنید و بجای سفارت هم به خانه آنها حمله کنید..انشالله اجر هزار مجاهد سفارتی را پای شما مینویسند!
    س: آیا بحث کردن با بهائی مفید است؟ چگونه؟
    ج: اگر بشیوه ولایتی باشد بنحوی که طرف سر از اورزانس بیمارستان سینا در آورد خیلی مفید و مورد رضایت رهبر و جنتی است! حتما یا در بهشت و یا در جهنم شما نتیجه اش را میبینی! ..گارانتی!!

    س: من با یه دختر بهائی دوست شدم و خواستم مسلمانش کنم ولی یواش یواش دارم خودم بی خدا میشم؟ چکار کنم؟
    ج: برو بمیر!

     
  64. سلام مجدد به مهرداد گرامی

    شما در بخش دوم کامنت خود با توجه به رویکرد امام جمعه مشهد سوالی تاریخی مطرح فرمودید با این عبارت :

    ” تیم ابومسلم بنا به گفته آقای علم الهدا مبنی بر مردود دانستن جانفشانی این سردار مبارزو جان باختن این شخص در راه ایران و مبارزه با اعراب اشغال گر مجبور به تغییر نام به سیاه جامه گان شد ! ودیگر مورد طعن آقا ! واقع نشد واین نشان میدهد که این جناب علم الهدا واقف نیست که سیاه جامه گان همان سپاه ابو مسلم خراسانی است لطف بفرمایید نظر شخص خودو اطلاعات بیشتر در مورد ابومسلم را ابراز فرمایید و اگر نظر دیگر برادران حوزوی را هم اطلاع رسانی کنید ممنون خواهم شد”.
    (پایان)

    ————————–
    البته من در مورد اظهار نظرات و برخی رویکردهای امام جمعه مشهد ،مثل شما برخی نقدها به برخی محتواهایی که ایشان مطرح می کند و سلیقه خاص خود را باسلام نسبت می دهد دارم ،و گاه در برخی موارد در محتوای سخن با او موافقم اما با قالب و شکل گفتار و گفتمان او مخالفت دارم ،در هر حال اینجا شما در مقام طعنه به رویکرد ایشان در خصوص نامگذاری یک تیم فوتبال در شهر مشهد هستید ،شاید فی نفسه خود نامگذاری یک تیم فوتبال نزد من اهمیت چندانی نداشته باشد ،آن تیم خراسانی را چه ابومسلم بنامیم یا سیاه جامگان بنامیم یا هر اسم و نام دیگری برای تمییز و تشخیص ،اسم فقط علامت است ،البته در این جهت که می گویید اگر حساسیت روی نام ابومسلم و شخص او بوده است چگونه ،نام نهضت او و همراهان او بجای او انتخاب شده است،ظاهرا درست می گویید ،اما می توان در عین حال با کمی تسامح گفت که حساسیت روی شخصیت تاریخی غیر از یک عنوانی است که حاکی از همراهان و مردم و قیام کنندگان باشد. بنظرم این جهات بحث خیلی مهم نیست ،می شد نام آن تیم اصلا چیز دیگری باشد یا روی برخی خصیصه های خوب ابومسلم مثل شجاعت او بعنوان یک سردار جنگی یا سیاستمداری که فاکتور مهمی در منقرض شدن حکومت نژاد پرست و ظالم بنی امیه شده که احکام اسلام را وارونه می کرد ،همان نام ابومسلم باقی باشد . اینها قابل تسامح است ،اما چیزی که قابل تسامح نیست ،بنیاد سوال تاریخی شماست ،این سوال بنظر من از یک نهاد نادرست ناشی می شود و آن اینکه ما بطور مطلق یک شخصیت تاریخی بنام ابومسلم را نماد یک قیام ایرانی فرض کرده و هاله ای از قدس و تقدس پیرامون او ترسیم کنیم ،در حالیکه چنین نیست ،و تصادفا ابومسلم قطع نظر از خدمتی که کرد در عامل منقرض شدن بنی امیه ظالم ،در عین حال همو سبب روی کار آمدن سلسله ظالم دیگری بنام بنی العباس شد که اگرچه بلحاظ قیاسی قابل قیاس با بنی امیه جنایتکار نبودند لکن در عین حال خود آنها نیز بنوع دیگری هم به ایرانیان ظلم کردند و هم به اسلام و هم به اهلبیت مطهر پیامبر اسلام ،و بغیر از این ،خود ابومسلم هم برخلاف تصور شما بنیاد قیام او نه قیام ایرانی علیه اسلام بلکه قیامی در خدمت روی کار آمدن منتسبین به پیامبر بود که خود آنها باز در حق اهلبیت پیامبر ظلم کردند ،همینطور خود ابومسلم برخلاف تصور شما فردی جنایتکار و بیرحم بود که بویی از انسانیت نبرده بود ،می شود در یک کلام انگیزه او را ریاست طلبی و عشق به اقتدار و قدرت و خدمت به ارباب زر و زور یعنی بنی العباس دانست ،که در انتها هم وقتی به بنی العباس خدمت کرد ،آنگاه که از ناحیه او احساس خطر کردند کلکش را کندند! روی این جهت بر خلاف ارتکاز ذهنی و تاریخی شما حق با امام جمعه مشهد است ،منتها من مثل او چنین حساسیت های قشری در نامگذاری ها بر یک تیم فوتبال را نمی پسندم و آنرا خارج از شرح الوظایف و الگوهای رفتاری و اخلاقی شایسته یک روحانی می دانم.
    بهر حال برای اینکه مطلب غیر مستند نباشد ،من اینجا برش هایی از برخی کتب تاریخی یا کتب تاریخی تحلیلی را که جمع آوری کرده ام و همین سبب تاخیر در جواب بود با شما باشتراک می گذارم ،ابتدا نظر شما را جلب می کنم به برخی تحلیل های تاریخی در بخشهایی از گفتار مرحوم استاد شهید مطهری قدس سره بعنوان یک متفکر و تحلیل گر اسلامی ،آنگاه برخی نصوص تاریخی بنحو عام را از کتب تاریخی معتبر و کتاب تاریخ اجتماعی ایران برای شما نقل می کنم :
    ——————–
    گزیده های مطالب مرحوم مطهری اینهاست :

    “نهضت سياه جامگان خراسان عليه مظالم و تبعيضات اموى به نام اسلام و عدل اسلامى آغاز گشت نه به نام ديگر. داعيان و نقيبان عباسيان كه مخفيانه به دعوت مى‏پرداختند دم از عدل اسلامى مى‏زدند و مردم را به «الرضى‏ من آل محمد» مى‏خواندند. رايتى كه براى مردم خراسان از طرف صاحب دعوت- كه نامش مخفى نگه داشته مى‏شد- رسيد سياه بود و آيه مباركه: «اذِنَ لِلَّذينَ يُقاتَلونَ بِانَّهُمْ ظُلِموا وَ انَّ اللَّهَ عَلى‏ نَصْرِهِمْ لَقَديرٌ» بر آن ثبت بود.
    در آغاز نهضت، نه نام آل عباس در ميان بود و نه نام ابومسلم و نه نام قوميت ايرانى و نه نام ديگر؛ تنها نام اسلام و قرآن و اهل بيت و عدل و مساوات اسلامى مطرح بود و هيچ شعارى در بين نبود جز شعارهاى مقدس اسلامى. ابومسلم بعدها از طرف ابراهيم امام معرفى شد. در يكى از سفرها كه داعيان عباسى مخفيانه به مكه آمدند و با ابراهيم امام ملاقات كردند، او ابومسلم را كه هيچ معلوم نيست كى است، اهل كجاست، عرب است يا ايرانى، معرفى كرد و چون ابومسلم در خراسان ظهور كرد به نام ابومسلم خراسانى معروف شد!.
    برخى تاريخ نويسان ايرانى اخيراً كوشش دارند كه همه موفقيتهاى قيام سياه جامگان را مرهون شخصيت ابومسلم معرفى كنند. شك نيست كه ابومسلم سردار لايقى بوده است، ولى آن چيزى كه زمينه را فراهم كرد چيز ديگر بود. گويند ابومسلم در مجلس منصور آنگاه كه مورد عتاب قرار گرفت، از خدمات خويش در راه استقرار خلافت عباسى سخن راند و كوشش كرد با يادآورى خدمات خود منصور را رام كند. منصور پاسخ داد كه اگر كنيزى بر اين امر دعوت مى‏كرد موفق مى‏شد، و اگر تو به نيروى خودت مى‏خواستى قيام كنى از عهده يك نفر هم برنمى آمدى‏.
    ——————
    بنى العباس به خاطر مبارزه با بنى اميه كه اساس سياستشان قوميت و نژاد و عنصرپرستى عربى بود با عربيت و هرچه موجب تفوق عرب بر غيرعرب بود مبارزه مى‏كردند، عنصر غيرعرب را تقويت مى‏كردند و امورى را كه سبب مى‏شد كمتر غيرعرب تحت تأثير عرب قرار بگيرند نيز تقويت مى‏كردند، و به همين جهت به ترويج زبان فارسى پرداختند و حتى با زبان عربى مبارزه كردند.
    ابراهيم امام كه پايه گذار سلسله بنى عباس است، به ابومسلم خراسانى نوشت: «كارى بكن كه يك نفر در ايران به عربى صحبت نكند و هركس را كه ديدى به عربى سخن مى‏گويد بكش‏!
    —————–
    خوشبختانه از آغاز اسلام تاكنون هر وقت كسانى به بهانه تجديد آيين و رسوم كهن ايران سر و صدايى بپا كرده‏اند، با عكس العمل شديد ملت ايران روبرو گرديده‏اند به طورى كه به افريدها و سنبادها و بابك‏ها و مازيارها به دست كسانى چون ابومسلم و افشين ايرانى و سربازهاى بى‏شمار همين كشور تارومار شدند. ولى معلوم نيست چرا نغمه سازان استعمار اينهمه سركوب كنندگان نهضتهاى ضداسلامى را ناديده مى‏گيرند و تنها كسانى چون بابك را به حساب ملت ايران مى‏آورند، همان بابكى كه وقتى مى‏خواست به ارمنستان فرار كند به او گفته شد هر جا بروى خانه خودت مى‏باشد، چه تو زنها و دخترهاى بى‏شمارى را آبستن كرده‏اى و از بسيارى از آنان بچه دارى (كامل ابن اثير).
    ————-
    البته ابومسلم سردار خيلى لايقى است به مفهوم سياسى، ولى فوق العاده آدم بدى بوده، يعنى يك آدمى بوده كه اساساً بويى از انسانيت نبرده بوده است. ابومسلم نظير حجاج بن يوسف است. اگر عرب به حجاج بن يوسف افتخار كند، ما هم حق داريم به ابومسلم افتخار كنيم. حجاج هم خيلى مرد باهوش و بااستعدادى بوده، خيلى سردار لايقى بوده و خيلى به درد عبد الملك مى‏خورده، اما خيلى هم آدم ضدانسانى بوده و از انسانيت بويى نبرده بوده است. مى‏گويند در مدت حكومتش صد و بيست هزار نفر آدم كشته، و ابومسلم را مى‏گويند ششصدهزار نفر آدم كشته. به اندك بهانه‏اى همان دوست بسيار صميمى خودش را مى‏كشت و هيچ اين حرفها سرش نمى‏شد كه اين ايرانى است يا عرب، كه بگوييم تعصب ملى در او بوده است.
    ———-
    آرى، اگر تنها طبقه حجاج بن يوسف و ابومسلم خراسانى را درنظر بگيريم كه آن يكى صدوبيست هزار نفر را به باد فنا داد و اين يكى ششصدهزار نفر را قتل عام كرد و مانند يك عرب متعصب نژادپرست نوحه سرايى كنيم كه چرا اين ششصدهزار نفر را نيز حجاج كه يك عنصر عربى است به باد فنا نداد، و يا مانند يك متعصب ايرانى سوگوارى كنيم كه چرا ابومسلم در جاى حجاج ننشست تا آن صدوبيست هزار نفر هم با دست تواناى او قتل عام شوند، حق داريم كه دو قرن اول را دوره سكون و سكوت از نظر ايران بناميم، چون با مقايسه با دوره‏هاى ديگر تنها چيزى كه مايه تأسف است اين است كه فى المثل به جاى ابومسلم‏ها نام حجاج هابرده مى‏شود.
    ————-
    در آن روز كه روز عيد فطر بود، سليمان بن كثير كه يك تن از رهبران نهضت جديد بود، به دستور ابومسلم خراسانى به اقامه نماز عيد فطر و ايراد خطبه پرداخت و انقلاب عليه دستگاه خلافت اموى را در خطبه نماز عيد اعلام كرد. اگر آيين مزدك در آن روز در ميان ايرانيان جاذبه‏اى قوى مى‏داشت هيچ فرصتى از آن فرصت كه باز هم مانند داشت بهتر براى ظهور و بروز و گرايش ايرانيان پيدا نمى‏شد، ولى ما وقتى كه به تاريخ مراجعه مى‏كنيم مى‏بينيم كه نهضتهاى عدالتخواهى ايرانيان در دوره اسلام متكى به اسلام بوده است نه مزدكى‏گرى و غيره.
    ————–
    استفاده بنى العباس از نارضايى مردم‏
    بنى العباس از اين جريان حداكثر استفاده را بردند. سه برادرند به نامهاى ابراهيم امام، ابوالعباس سفّاح و ابوجعفر منصور. اين سه برادر از نژاد عباس بن عبد المطلب عموى پيغمبر هستند، به اين معنا كه اينها پسر عبد اللَّه بودند، عبد اللَّه پسر على و على پسر عبد اللَّه بن عباسِ معروف بود، و به عبارت ديگر آن عبد اللَّه بن عباس معروف كه از اصحاب اميرالمؤمنين است پسرى دارد به نام على و او پسرى دارد به نام عبد اللَّه، و عبد اللَّه سه پسر دارد به نامهاى ابراهيم و ابوالعباس سفّاح و ابوجعفر كه هر سه هم انصافاً نابغه بوده‏اند. اينها در اواخر عهد بنى اميه از اين جريانها استفاده كردند و راه استفاده‏شان هم اين بود كه مخفيانه دُعاة و مبلغين تربيت مى‏كردند. يك تشكيلات محرمانه‏اى به وجود آوردند و خودشان در حجاز و عراق و شام مخفى بودند و اين تشكيلات را رهبرى مى‏كردند و نمايندگان آنها در اطراف و اكناف- و بيش از همه در خراسان- مردم را دعوت به انقلاب و شورش عليه دستگاه اموى مى‏كردند ولى از جنبه مثبت شخص معينى را پيشنهاد نمى‏كردند، مردم را تحت عنوان «الرّضى من آل محمد» يا «الرّضا من آل محمد» (يعنى يكى از اهل بيت پيغمبر كه موردپسند باشد) دعوت مى‏كردند. از همين جا معلوم مى‏شود كه اساساً زمينه مردم زمينه اهل بيت پيغمبر و زمينه اسلامى بوده است؛ و اينهايى كه امروز مى‏خواهند به اين قيامهاى خراسان مثل قيام ابومسلم رنگ ايرانى بدهند كه مردم روى تعصبات ملى و ايرانى اين كار را كردند، صدها شاهد و دليل وجود دارد كه چنين چيزى نيست كه اكنون نمى‏خواهم در اين قضيه بحث كنم ولى شواهد و دلايل زيادى [بر اين مدعا وجود دارد.] البته مردم از اينها ناراضى بودند ولى آن چيزى كه مردم براى نجات خودشان فكر كرده بودند پناه بردن از بنى اميه به اسلام بود نه چيز ديگر. تمام شعارهاشان شعار اسلامى بود
    ————
    يكى از كارهاى بد و زشت ابومسلم همين بود كه با ابوسلمه حسادت و رقابت مى‏ورزيد، از همان خراسان مشغول تحريك شد كه ابوسلمه را از ميان بردارد.
    نامه‏هايى به ابوالعباس سفّاح نوشت كه اين، مرد خطرناكى است، او را از ميان بردار. به عموهاى او نوشت، به نزديكانش نوشت. مرتب توطئه كرد و تحريك. سفّاح حاضر نمى‏شد. هرچه به او گفتند، گفت: كسى را كه اينهمه به من خدمت كرده و اينهمه فداكارى نموده چرا بكشم؟ گفتند: او ته دلش چيز ديگرى است، مايل است كه خلافت را از آل عباس برگرداند به آل ابى طالب. گفت: بر من چنين چيزى ثابت نشده و اگر هم باشد اين يك خيالى است كه برايش پيدا شده و بشر از اين‏جور خاطرات و خيالات خالى نيست. هرچه سعى كرد كه سفّاح را در كشتن ابوسلمه وارد كند او وارد نشد، ولى فهميد كه ابوسلمه از اين توطئه آگاه است، به فكر افتاد خودش ابوسلمه را از ميان بردارد و همين كار را كرد. ابوسلمه خيلى شبها مى‏رفت نزد سفّاح و با همديگر صحبت مى‏كردند و آخرهاى شب باز مى‏گشت. ابومسلم عده‏اى را مأمور كرد، رفتند شبانه ابوسلمه را كشتند و چون اطرافيان سفّاح نيز همراه [قاتل يا قاتلان‏] بودند درواقع خون ابوسلمه لوث شد، و اين قضايا در همان سالهاى اول خلافت سفّاح رخ داد
    ——————
    از نظر اينها منصور دوانيقى يك سياستمدار بود براى اينكه ابومسلم را استخدام كرد، با او پيمان و قرارداد بست. ابومسلم به نفع منصور قيام كرد و چه جنايتها كه در خراسان به نفع بنى العباس نكرد! اين قهرمان ملى! خودمان را بشناسيم. دائم مى‏گويند قهرمان ملى! اگر ايرانيهايى را كه همين ابومسلم كشته است به حساب بياوريد، از سيصد چهارصد هزار بيشتر است. مى‏گويند مجموع آدمهايى كه ابومسلم كشته است ششصدهزار نفر است. آخر آدم چقدر بايد جانى باشد! منصور از نظر آنها يك سياستمدار بود. همينكه ابومسلم تمام دشمنان منصور را از پيش راند، خود ابومسلم كم كم شاخ شد. ابومسلم يك سال با يك لشكر انبوه به مكه رفت. در مراجعت همينكه به رى رسيد، منصور او را فرا خواند كه بيا من با تو كارى دارم. ابومسلم نيامد. بار دوم و سوم نوشت. باز هم نرفت. بالاخره نامه تهديدآميزى برايش نوشت. ابومسلم مردد ماند كه برود يا نرود. با خيلى‏ها مشورت كرد. همه به او گفتند نرو خطرناك است. ولى به قول معروف اجلش رسيده بود، رفت. منصور گفته بود بايد تنها بيايى. تنها رفت، وارد شد بر منصور و تعظيم كرد. بعد از احوالپرسى كم كم منصور به او خشونت كرد كه چرا فلان كار را نكردى؟ چرا فلان جا امر مرا اطاعت نكردى؟ ابومسلم ديد كار خيلى سخت شد و فهميد منصور تصميم به كشتنش دارد. گفت: امير، براى كشتن دشمنانت مرا نگه‏دار. گفت: امروز از تو دشمن ترى ندارم. منصور دستور داده بود دو سه نفر مسلّح پشت در مانده بودند و گفته بود هر وقت من فلان علامت را دادم فوراً بياييد و ابومسلم را بكشيد. همينكه خوب ابومسلم را ملامت كرد آن علامت را داد. ريختند و ابومسلم را تكه تكه كردند، بعد هم او را در يك نمد پيچيدند.
    (مجموعه ‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏18، ص: 68 )
    —————————————————————————————
    در بخش دوم هم به این گزارشات تاریخی توجه کنید :

    قيام ابو مسلم‏
    در چنين اوضاع و احوالى، ابو مسلم خراسانى كه موقعيت را از هر جهت آماده ديد از عدم رضايت عمومى استفاده كرد و پرچم سياه عباسى را در قريه‏اى نزديك مرو برافراشت و مردم را به جنگ بيدادگران فراخواند و در سال 130 مرو را گرفت، و نصر بن سيار شكست خورد و گريخت. اعراب و همراهان نصر وقتى ديدند كه مروان در خواب غفلت فرورفته، چنانكه بايد پايدارى نكردند.
    ياران ابو مسلم، يا سيه‏جامگان، چون شعار يعنى جامه خود را سياه كرده بودند مسوده يا سيه‏جامگان خوانده مى‏شدند.
    اين جماعت باايمان تحت رهبرى ابو مسلم، با حزم و احتياط به پيشروى ادامه دادند. از هر سو گروه‏گروه به ابو مسلم پيوستند؛ از هرات، پوشنج، مرورود، طالقان، مرو، نيشابور، سرخس، بلخ، چغانيان، طخارستان، شكورختل، كش، ونسف از هرسو به يارى او مى‏آمدند. همه سياهپوش بودند و چماقى نيمه سياه به دست داشتند كه مى‏گفتند كافركوب است. پياده و سوار، بعضى اسب‏سوار، برخى ديگر خرسوار وارد مى‏شدند، به درازگوشهاى خود بانگ مى‏زدند و مروان خطاب مى‏كردند زيرا مروان ثانى الحمار لقب داشت. عده آنها در حدود يكصد هزار تن بود. به اين ترتيب، مناطق متصرفى ابو مسلم روزبروز وسعت گرفت و كوفه به دست طرفداران بنى عباس افتاد و در مدتى كوتاه قسمت شرقى خلافت بنى اميه از كف آنان بيرون رفت. تنها شخص وفادارى كه خواهان بقاء حكومت امويان بود نصر بن سيار بود كه او نيز در حال فرار در شهر ساوه بدرود حيات گفت. پس از پيروزيهايى كه در گرگان و نهاوند نصيب لشكريان ابو مسلم شد، نبرد قطعى در كنار رود زاب يكى از شاخه‏هاى دجله به وقوع پيوست و به قدرت بنى اميه پايان بخشيد. دمشق، پايتخت خلفاى اموى، به تصرف عباسيان درآمد و مروان پس از مدتى سرگردانى دستگير شد و به قتل رسيد. در مكه و مدينه و بصره و فلسطين هرجا خاندان بنى اميه را يافتند قتل عام كردند. در جريان مبارزات بنى اميه با بنى عباس، ابراهيم، امام عباسيان، به دست عمال بنى اميه كشته شد، لذا مردم كوفه با برادر او ابو العباس سفاح دست بيعت دادند. اين مرد كه اولين خليفه خاندان عباسى است بزودى به يارى ايرانيان، مناطق وسيعى را به تصرف خود درآورد و ابو سلمه خلّال را كه از رجال همدان و از ياران صديق‏
    و وفادار او بود، به وزارت برگزيد و براى تحكيم موقعيت خود، حكام نواحى مختلف را تغيير داد و برادران و اعمام و ياران خود را به فرمانروايى نقاط مختلف برگزيد؛ از جمله، آذربايجان و ارمنستان و الجزيره را به ابو منصور، برادر خود واگذار كرد و اداره خراسان و جبال را به ابو مسلم خراسانى محول نمود.
    محصول انقلاب‏
    پس از آنكه بنيان خلافت عباسيان با خون ايرانيان استوار شد نه تنها اكثريت مردم كه خواهان عدالت اجتماعى بودند به مطلوب خود نرسيدند بلكه آن دسته از شيعيان كه براى استقرار خلافت خاندان على (ع) تلاش مى‏كردند، به اشتباه خود پى‏بردند. ابو سلمه و ابو مسلم خراسانى نيز پس از چندى از كرده پشيمان شدند و در صدد برآمدند آرزوى شيعيان را جامه عمل پوشند و بتدريج مقدمات استقلال كامل ايران را فراهم سازند.
    براى اجراى نيت خود، امام محمد صادق، امام ششم شيعيان را به خلافت دعوت كردند، ولى آن حضرت از قبول آن تكليف سر باز زد و خاندان خود را از شركت در ماجراهاى سياسى منع نمود. در نتيجه، نقشه ابو مسلم و ابو سلمه بر سفاح آشكار شد، لذا دستور داد ابو سلمه را محبوس و مقتول ساختند، ولى دست يافتن او بر ابو مسلم كه قدرت و نفوذ فراوان داشت امكان‏پذير نگرديد. پس از فوت سفاح، ابو جعفر منصور، جاى او را گرفت. او نيز دشمن آل على و طرفداران آنها، مخصوصا ابو مسلم بود. منصور به خوبى دريافت كه از راه جنگ بر اتباع و ياران فراوان ابو مسلم پيروز نخواهد شد لذا از راه غدر و مكر درآمد و باتدبير و تملق او را به كوفه دعوت كرد، و ابو مسلم فريب گفته‏هاى او را خورد و به كوفه آمد و در سال 137 به دستور منصور كشته شد.
    شخصيت ابو مسلم‏
    ابو مسلم يكى از افراد برجسته و فرماندهان عالى‏مقام زمان خود بود. او توانست در زير لواى خويش، كليه طبقات ناراضى شرق نزديك را متحد سازد و آنها را بر ضد اشغالگران عرب متحد كند. با اينكه اين مرد مبارز با كليه جنبشهاى مخالف حكومت عباسيان مبارزه مى‏كرد، عباسيان از قدرت و نفوذ نامحدود او در بين مردم سخت به هراس افتادند و شايد به وسيله جاسوسان مخفى خود از انديشه‏هاى استقلال‏طلبانه او باخبر بودند. در كتاب وفيات الاعيان، او چنين توصيف شده است:
    «ابو مسلم مردى بود كوتاه‏قد، گندمگون، شيرين‏سخن، گشاده‏روى با چشمان فراخ. به زبان فارسى و تازى فصيح آشنا بود، شعر بسيار مى‏دانست، در كارها دانا بود، جز به وقت نمى‏خنديد و روى ترش نمى‏كرد، و از حالت خويش نمى‏گرديد. اگر وى را پيشرفت بزرگ روى مى‏داد، شاد نمى‏گشت و چون دشوارى پيش مى‏آمد، غمگين نمى‏شد. چون خشمگين مى‏گشت دگرگونه نمى‏شد، و بيش از سالى يك‏بار با زنان نزديك نمى‏شد و در غيرت و مردى از سخت‏ترين مردم بود.»
    نولدكه در وصف ابو مسلم مى‏گويد: «او مهارت در ايجاد انقلاب و بيپروايى در انتخاب وسايل را با قوت در روشن‏بينى يك سردار، يك سياستمدار، و حتى يك پادشاه، در وجود خود هماهنگ ساخته بود.»
    پس از مرگ ابو مسلم، نفوذ معنوى او همچنان در اذهان و افكار مردم باقى بود.
    بعضى او را امام به حق و برخى وى را از اخلاف زردشت خواندند. عده‏اى مى‏گفتند ابو مسلم نمرده و دير يا زود رجعت مى‏كند و سراسر جهان را به نور عدل‏وداد خواهد آراست. خرميان و ساير فرقه‏هايى كه پس از مرگ ابو مسلم به وجود آمدند جملگى از ابو مسلم به احترام نام مى‏برند و پيروزى و موفقيت عباسيان را مرهون كفايت ابو مسلم مى‏دانند.
    براون مى‏نويسد:
    به نيروى شمشير ايرانيان بود كه خاندان عباسى از ميدان كارزار مظفر و منصور بيرون آمد، و بى‏سبب نيست كه ابو ريحان بيرونى عباسيان را خراسانى مى‏نامد و آن سلسله را سلسله خلفاى شرقى مى‏خواند. به حقيقت، مى‏توان گفت انتقام قادسيه و نهاوند در كنار رود زاب گرفته شد. سقوط بنى اميه پايان عصرى است كه عصر خالص عرب مى‏توان دانست.
    اشتباهات سياسى ابو مسلم‏
    ابو مسلم با همه دلاوريها و شجاعتهايى كه از خود نشان مى‏داد، در شدت عمل و كشتار كم‏نظير بود. وى مخالفتهايى را كه با خلافت بنى عباس مى‏شد، حتى اگر از طرف شيعه على بن ابيطالب بود، به‏سختى درهم مى‏شكست. نمونه آن، مقابله اوست با شريك بن شيخ المهدى كه در بخارا مردى مبارز بود، و مذهب شيعه داشتى و مردمان را دعوت كردى به خلافت فرزندان امير المؤمنين على، رضى اللّه عنه، و گفتى ما از رنج مروانيان اكنون خلاصى يافتيم، ما را رنج آل عباس نمى‏بايد. فرزندان پيغمبر بايد كه خليفه پيغمبر بود. خلقى عظيم بر وى گرد آمدند و امير بخارا … و امير خوارزم … با وى بيعت كردند ….چون ابو مسلم از جريان اين نهضت باخبر شد، با سختى و شدتى تمام به مبارزه آنان برخاست و سرانجام آن جمع را از پاى درآورد، در حالى كه اين عمل ابو مسلم، به مصلحت ايرانيان نبود بلكه فقط به مصلحت عباسيان بود.
    شرح مبارزات اين مرد به قلم نرشخى در تاريخ بخارا آمده است.
    ديگر از اشتباهات ابو مسلم عدم توجه او به احوال بردگان بود. او با تمام هوشمندى تحت تأثير انديشه‏هاى ارتجاعى عصر خود، بين بردگان و روستاييان و ديگر طبقات مردم فرق مى‏گذاشت و حاضر نبود چون مختار ثقفى از اين نيروى بزرگ چنانكه بايد استفاده كند.
    پس از آنكه ابو مسلم در ماهوان، مركز فرمانروايى خود، استقرار يافت و ديوانهايى براى حسن جريان امور تشكيل داد و براى خروج‏كنندگان و دشمنان بنى اميه مواجب معين كرد، نمايندگان بردگان نيز به ماهوان آمده اظهار داشتند كه تمام بردگان به امير ابو مسلم حسن توجه دارند و براى هرگونه يارى آماده‏اند.
    ابو مسلم نخست آنان را پذيرفت و خواست از نيروى ايشان استفاده كند ولى همينكه بردگان بسيار آغاز آمدن كردند، دهقانان محل شكايت پيش ابو مسلم بردند
    كه ما از بردگان خويش محروم مى‏شويم. سران شركت‏كنندگان در نهضت بيم آن داشتند كه بردگان آزادى خويش طلب كنند.
    ابو مسلم به بردگان امر كرد نزد صاحبان خود بازگردند و وقتى آنان از امتثال امر وى سرباز زدند، ايشان را در اردوگاه جداگانه متمركز ساخت، و از طرف خود رئيسى بر آنها گماشت، ولى وارد كارزارشان نكرد. اين پيشامد نشان مى‏دهد كه حتى مردم پيشرو آن دوران نيز جدا معتقد بودند كه بردگى يك پديده عادى و قانونى است.
    ديگر از لغزشها و نقاط ضعف ابو مسلم، اطاعت محض از اوامر سران نهضت عباسى بود. ابو مسلم چون ديد كه نصر بن سيار راه فرار پيش گرفته سران لشكر نصر را به زندان افكند و درباره ايشان با ابو منصور مشورت كرد. او گفت: «تازيانه‏ات شمشير باشد و زندانت گور. ابو مسلم نيز به گفتار او عمل كرد و آن گروه را كه 24 تن بودند بكشت. اين نمودارى است از طرز فكر عمال عباسى نسبت به مخالفين خود و رفتار خشونت‏آميزى كه نسبت به دشمنان خود لازم مى‏دانسته‏اند. بى‏جهت نيست كه معروف شده است كه در زمان دولت ابو مسلم تعداد آنچه در حبس كشته شدند ششصد هزار بوده است.»
    سوابق و اسناد تاريخى نشان مى‏دهد كه سفاح و برادر او منصور همينكه از قدرت و نفوذ معنوى ابو مسلم در خطه خراسان آگهى يافتند، سخت نگران شدند. مخصوصا منصور كه مردى محيل، زيرك و مآل‏انديش بود، همواره سفاح را به دشمنى ابو مسلم و هلاك او تحريص مى‏كرد. هنگامى كه منصور در خراسان براى قتل ابو سلمه خلال كه به دوستى علويان متهم بود، زمينه‏سازى مى‏كرد، ابو مسلم به قصد قدرت‏نمايى سليمان بن كثير را به گناهى ناچيز بكشت و سوابق و خدمات او را به چيزى نگرفت. منصور از اين گستاخى ابو مسلم درسها آموخت و به قول نويسنده مجمل التواريخ «… سوى سفاح بازگشت و كينه ابو مسلم اندر دل گرفت و گفت اين مرد، بدين دستگاه و فرمان، اگر چنانكه خواهد، اين كار از ما بگرداند و ديگرى را دهد. و اين باب سفاح را بگفت و آغالش همى‏كرد كه تا بو مسلم را نخوانى و نكشى، كار تو استقامت نگيرد و سفاح دفع همى‏كرد …» «22» سفاح، با آنكه از قدرت ابو مسلم بيمناك بود، دست خويش را به خون اين رادمرد نيالود، ولى منصور چون به قدرت رسيد، با مدعى تازه‏اى به نام عبد اللّه بن على، عم خود، روبرو شد و تصميم گرفت قبل از آنكه كار ابو مسلم را بسازد از تيغ او در دفع مدعى جديد مدد جويد. ظاهرا ابو مسلم نيز از نقشه‏هاى شيطانى منصور باخبر بود و سعى مى‏كرد كه خود را از اين ماجرا و اختلاف به كنار بكشد و دو حريف را به جان هم بيندازد، ولى منصور نقشه خود را عملى كرد و ابو مسلم را به جنگ مدعى خود عبد اللّه فرستاد و او را شكست داد. در پايان كار، منصور به جاى سپاسگزارى از ابو مسلم حساب غنيمتهاى جنگى را مطالبه كرد. ابو مسلم از اين كوته‏بينى برآشفت و به‏
    منصور ناسزا گفت. اين خبر به منصور رسيد و بيش از پيش كينه سردار خراسان را در دل گرفت.
    با وجود اين سوابق و با اينكه ابو مسلم به كينه‏توزى منصور نسبت به خود وقوف كامل داشت، به اندرز ياران صديق خود گوش نداد و در دومين ملاقاتى كه بين او و خليفه دست داد، يكه و تنها به ملاقات منصور رفت.
    عمال خليفه ابو مسلم را خلع سلاح كردند، آنگاه نزد خليفه فرستادند. چون خليفه ابو مسلم را تنها و بى‏سلاح ديد، زبان به نكوهش او گشود و با كوته‏بينى خاصى كه داشت به او گفت: «چرا در راه مكه بر او پيشى گرفته و پس از اطلاع از درگذشت سفاح به وى نپيوسته و يا در راه درنگ نكرده است تا منصور به او برسد … چرا برخلاف فرمان به طرف خراسان حركت كرده؟ بعلاوه خليفه ابو مسلم را نكوهش كرد كه در نامه‏ها نام خود را بر نام وى مقدم داشته …» خليفه به پاسخهاى او وقعى ننهاد و به غلامان خود فرمان داد تا با شمشير به او حمله‏ور شوند و كارش را بسازند.
    اين بود پايان سرگذشت مردى كه دولت عباسى را بنيان نهاد، و بر اثر قيام او ايرانيان از خوارى به بزرگى رسيدند. اگرچه سردارى بزرگ و هوشمند و لايق بود، خليفه او را به حيله و فريب به دام آورد و به خيانت بكشت. اشتباهى بزرگ كه ابو مسلم كرد همين‏جا بود. البته جز اين نيز كارهايى از او سر زد، كه آنها را با زيركى و دورانديشيش سازگار ندانسته‏اند. تقاضاى سفر حج و بيرون رفتن از خراسان، همسفر شدن با منصور در راه حج و آزردن او، دفاع از منصور در برابر عبد الله بن على و جنگ با عبد اللّه، و قبول دعوت منصور و بازگشت به نزد وى را از خطاهاى ابو مسلم شمرده‏اند.
    آنچه مسلم است ابو مسلم از قدرت و نفوذ نامحدودى برخوردار بود. يكى از ياران خليفه جعفر بن حنظله چون جسد ابو مسلم را ديد، به منصور گفت: «آغاز خلافت خود را از امروز بشمار.»
    پس از قتل ابو مسلم، خاطره او در اذهان و افكار عمومى باقى ماند. وى چون يك قهرمان بزرگ و سرمدى الهام‏بخش جنبشهاى ملى ايران گرديد. كليه كسانى كه پس از وى پرچم استقلال و آزادى ايران را در كف گرفتند، خونخواهى ابو مسلم و پيروى از راه و رسم او را شعار خود قرار مى‏دادند.
    او با برانداختن حكومت جبار بنى اميه، رؤياى برترى نژاد عرب را از پيش چشمان خواب آلوده تازيان محو كرد، و براى جلوه ذوق و نبوغ ايرانى، در سازمان سياسى و اجتماعى اسلام راههاى تازه گشود.
    آيا شكست نهاوند را ايرانيان در واقعه زاب جبران كردند؟ سؤال جالبى است. با شكست مروان حمار در زاب، بنياد دولت ستمكار بنى اميه برافتاد و ديرى برنيامد كه در نزديك خرابه‏هاى تيسفون، بغداد بنا شد و خلافت تازه‏اى به دست ايرانيان به روى كار آمد؛ خلافتى كه در آن، همه‏چيز يادآور دوران با شكوه و طرب‏انگيز ساسانى بود.
    خلفاى بغداد؛ به قول دارمستتر، ساسانيانى بودند كه خون تازى داشتند، با اينهمه اين ساسانيان تازى‏نژاد، در حالى كه خود را مقهور نيروى معنوى ايران و مديون پايمرديهاى ايرانيان مى‏دانستند، از اين نيروى شگرف معنوى ناراضى بودند ،از اين‏رو براى رهايى خويش از اين جاذبه عظيم هرزمان كه مجالى يافتند عبث كوششى كردند.
    نيرنگ ناروايى كه ابو جعفر منصور بدان وسيله ابو مسلم صاحب دعوت را به قتل آورد، نمودارى از اين كوششهاى ابلهانه بود. كشته شدن ابو سلمه خلال وزير آل محمد و برافتادن خاندان برمكيان نيز نمونه‏اى از اين نقشه خدعه‏آميز به شمار مى‏رود.
    (تاریخ اجتماعی ایران ،ج 2 ص 130-134)
    —————————–

    گويند: ابو مسلم‏ در ايام سلطه خويش و در نبردها ششصد هزار كس را دست بسته كشته بود.
    ( تاريخ طبري/ ترجمه، ج‏11، ص: 4710 )
    ——————————–
    ابو مسلم‏ در زمان تسلط خود ششصد هزار تن دست بسته كشته بود.
    ( تاريخ كامل بزرگ اسلام و ايران/ ترجمه، ج‏15، ص: 111 )
    ———————-
    ابن أثير نويسد:« ابو مسلم در زمان تسلّط خود ششصد هزار تن دست بسته كشته بود. و ثعالبى نام ابو مسلم را جزو چهار نفرى كه در اسلام بيش از هزارهزار نفر كشته‏اند آورده است. سه نفر ديگر عبارتند از: حجّاج، بابك، و برقى‏[- ابو حرب يمانى ملقّب به مبرقع‏]؛- ثعالبى، ترجمه لطائف المعارف، ص 194.
    —————————-
    در تاريخ حافظ ابرو مزبور است كه ابو مسلم‏ از يافتن كثرت اموال خرم نگشتى و از قضاياى صعب كه روى نمودى دغدغه به خاطر راه ندادى و مجرمان را به غير شمشير تأديب نكردى و مجرمان را به اندك جريمه بكشتى. گويند عدد مردمى كه به يقين قتل نمود به ششصد هزار رسيد و كميت مقتولان معارك را به غير از علام الغيوب كسى ندانست.
    مآثر الملوك، ص: 90
    ————————
    با پوزش از طولانی شدن مطلب ،امیدوارم توانسته باشم به سوالات شما پاسخ داده باشم.
    موفق باشید

     
    • جریان نامه ابومسلم به جعفر صادق که ازشون دعوت کرده بود جنابشون بیانو مقام جانشینی پیغمبر رو داشه باشنو سوزوندن نامه ابومسلمو نه گفتن به نامه رسون چی بود

       
    • مهرداد گرامی،

      نوشتۀ سیدمرتضی چیزی جز جعل برهه ای ازتاریخ ایران نیست. نقل تاریخ سلسلۀ بنی عباس از جانب مطهری مستند به هیچ گونه اسناد تاریخی نیست. نوشتۀ مطهری درمورد عباسیان صرفاً داستان پردازی مغرضانه از جانب شخص اوست. تاریخ اجتماعی ایران نیز در همین دوران حکومت آخوندی بوده و صرفاً از دید این حکومت ضد ایرانی و مطابق ایدئولوژی ضد ایرانی آن نوشته شده است. بخاطر احتراز از پرگوئی که رسم معمول این سید اولاد پیغمبر است، فقط به آن قسمت از تاریخ اجتماعی ایران که اظهار میدارد «خلفاى بغداد؛ به قول دارمستتر، ساسانيانى بودند كه خون تازى داشتند…» به ارائۀ همین قسمت از نوشتۀ دارمستتر در اثر پژوهشی او زیر عنوان “داستان گذشته وحال مهدی” اکتفاء میکنم. این اثر محققانه مربوط به رواج پندار وجود امام دوازدهم شیعیان در ایران و چند کشور دیگر خاورمیانه است.

      The MAHDI, Past and Present:
      The Abbassides, like themselves, belonged to the family of Mahomet (Muhammad), being descended from Abbas, the Prophet’s uncle.(Page 31)

      Very soon Abu-Muslim, growing more and more in importance after his death, from precursor of the Mahdi, came to be regarded as himself an incarnation of the divinity. (Page 35)

      همانطور که ملاحظه میکنید، برخلاف نقل قول تاریخ اجتماعی ایران از قول دارمستتر، وی سلسلۀ عباسیان وخلفای عباسی را به عباس عموی پیغمبر منسوب کرده است و نه انکه “ساسانیانی بودند از خون تازی!!” واقعاً بجز وقاحت چه صفت دیگری میتوان به این تاریخ نویسان اسلامی متظاهر به ایرانی بودن، داد؟! دیگر اینکه دارمستتر نقل میکند که پس از مرگ ابومسلم، مقام او درمیان ایرانیان تا مقام الوهیت ارتقاء یافت. اینست نمونۀ کوچکی از مخدوش کردن تاریخ ایران از جانب آخوندها.

       
      • با سلام به مهرداد گرامی

        توجه شما و علی کبیری را به چند نکته جلب می کنم :

        1-عبارت مورد اشاره و نقل شده در کتاب تاریخ اجتماعی ایران (« ….خلفاى بغداد؛ به قول دارمستتر، ساسانيانى بودند كه خون تازى داشتند…») در حقیقت عبارت کتاب “دو قرن سکوت” مرحوم دکترعبدالحسین زرین کوب ،ص 134 ، است که در بخشی تحت عنوان “فرجام ابومسلم” آمده است و مرحوم مرتضی راوندی آنرا از زرین کوب نقل کرده است و در پایین همین صفحه ،عبارت نقل شده از شرق شناس فرانسوی دار مستتر به این منبع ارجاع داده شده :Darmesteter, coup d’oeil. P. 34

        ——————————————-
        2-معرفى اجمالى كتاب‏ تاریخ اجتماعی ایران
        تاريخ اجتماعى ايران اثر مرتضى راوندى است كه به زبان فارسى در ده جلد به موضوعات مختلفى در مورد تاريخ، فرهنگ، هنر، علوم، شيوه‏هاى حكومتى ايران و مسائلى از اين قبيل، از قبل از اسلام تا دوران معاصر مى‏پردازد.
        ساختار كتاب‏
        شامل 10 جلد با عناوين زير مى‏باشد: جلد اول: تاريخ ايران قبل از اسلام، جلد دوم: تاريخ ايران بعد از اسلام، جلد سوم: طبقات اجتماعى در ايران بعد از اسلام، جلد چهارم( دو جلد): شيوه حكومت و سازمان سياسى و ادارى، جلد پنجم: زندگى اقتصادى در ايران، جلد ششم: اخلاق و رسوم اجتماعى، جلد هفتم: تفريحات ايرانيان( ورزش شكار لباس مواد مخدر ميگسارى روسپى‏گرى بازى‏ها و…)، جلد هشتم( دو جلد): زبان و ادبيات فارسى، جلد نهم: فرقه‏هاى مذهبى در ايران( چاپ اول 1997- انتشارات آرش سوئد) و در جلد دهم: تاريخ فلسفه و علوم و افكار در ايران، مورد بحث و بررسى قرار گرفته است.
        مبحث جلد اول كتاب شامل شش فصل است. جلد سوم شامل هفت فصل، جلد چهارم شامل شش فصل، جلد پنجم شامل 10 فصل، جلد ششم شامل شش فصل، جلد هفتم شامل 10 فصل، در جلد هشتم طى مباحثى به رشد و تكامل زبان و ادبيات مردم ايران، سير ادبيات فارسى، نخستين نثر نويسان، وضع فرهنگى و اجتماعى ايران، پرداخته شده است و در جلد نهم فرقه‏هاى مذهبى ايرانيان و انديشه‏هاى اجتماعى و مذهبى در عهد قبل از اسلام به ويژه عهد قاجاريه بررسى كرده است و در جلد آخر سير تكاملى علوم و افكار عالم اسلام و مردم ايران را بررسى نموده است.
        گزارش محتوا
        مرتضى راوندى از جوانى و با ايده و همت شخصى و با جديتى ستودنى و با نيت تهيه‏ى تاريخ زندگى مردم ايران، پژوهش و فيش بردارى از منابع گوناگون داخلى و خارجى را آغاز كرد. او اعتقاد داشت، تاريخ، فقط شرح اقدامات شاهنشاهان و برگزيدگان و حكايت فتح و شكست در جنگ‏هاى كوچك و بزرگ نيست.
        راوندى براى مطالعه‏ى كتابى ناياب، يا دست نوشته‏اى شخصى، رنج سفر را بر خود هموار مى‏كرد، و در طول پنجاه سال پژوهش، هزاران فيش و سند تاريخى را از كتاب‏هاى گوناگون جمع‏آورى كرد.
        نخستين دوره‏ى تاريخ اجتماعى ايران در سه جلد، از سوى انتشارات اميركبير( توسط آقاى عبدالرحيم جعفرى) منتشر و مورد استقبال خوانندگان قرار گرفت. پس از آن، راوندى، با تقسيم بندى موضوعى كتاب و گسترش مطالب، اثرى گران‏سنگ خلق كرد كه همواره مورد استقبال خوانندگان بوده است و سرانجام با تأليف جلد دهم از اين مجموعه« اين دفتر را به پايان برد»؛ اما همواره مى‏گفت« حكايت همچنان باقى است» و اى كاش، روزى تاريخ اجتماعى ايران، با همت گروهى منتشر شود. اما او، به هر حال، پايه‏اى محكم و قابل ستايش، در اين عرصه، بنيان نهاد.
        جلد اول كتاب، چنانچه مولف مى‏گويد، پس از 27 سال مطالعه مداوم، در اسفند ماه 1340 ش منتشر شد كه از آغاز تا ظهور نهضت اسلامى به تاريخ اجتماعى ايران و كهن‏ترين ملل باستانى مى‏پردازد.
        جلد سوم تاريخ اجتماعى ايران به طبقات و قشرهاى گوناگون اجتماعى اختصاص يافته است. در اين مجلد نظريات مختلف و گاهى متناقض مورخان و جهانگردان و صاحب‏نظران را نمودار كرده است، با اين كه اين شيوه چه بسا ملال‏آور جلوه كند، ولى در هر حال براى كشف واقعيات اجتماعى، لازم و ضرورى است.
        در جلد چهارم، خوانندگان با شيوه حكومت و سازمان سياسى و ادارى ايران بعد از اسلام آشنا مى‏شوند.
        در قسمت اول كتاب، از آئين سياسيت و مملك دارى و حقوق سياسى و اجتماعى مردم، و حدود قدرت سلاطين و زمامداران، و عقيده متفكرين و صاحبنظران ايرانى در اين زمينه‏ها مطالبى نقل شده است.
        در مباحث بعد، از سازمان سياسى و ادارى ايران؛ يعنى از ديوان وزارت يا ديوان خواجه بزرگ و روش كلى وزرا و موقعيت اجتماعى و سياسى آنان سخن رفته، و در فصول بعد از يكايك ديوان‏ها يا وزارتخانه‏هايى كه سرزمين پهناور ايران را در دورا بعد از اسلام اداره و رهبرى كرده‏اند، نظير ديوان استيفا يا وزارت دارايى، ديوان عرض، سپاه يا وزارت جنگ، ديوان قضا يا وزارت دادگسترى، ديوان رسائل يا دفتر ويژه سلاطين، ديوان محتسب يا سازمان شهربانى و شهردارى، ديوان بريد يا اداره پست، ديوان اشراف يا سازمان‏هاى جاسوسى و مراقبت، ديوان موقوفات يا اداره اراضى و اموال وقفى و ديگر سازمان‏هاى ادارى و سياسى ايران بعد از اسلام سخن به ميان آمده است.
        در جلد پنجم كه به مطالعه تاريخ اقتصادى ايران اشاره دارد، خوانندگان با زندگى روزمره ايرانيان و تلاش نياكان ما، در راه بهبود زندگى خود از كهن‏ترين ايام تا عصر حاضر آشنا مى‏شوند.
        در فصل اول، زندگى اقتصادى مردم ايران و ملل تابع، در عهد شاهنشاهى هخامنشيان، اشكانيان و ساسانيان مورد مطالعه قرار گرفته است.
        در فصول بعد زندگى اقتصادى و تجارى ايران و بعضى از ملل اسلامى بعد از ظهور اسلام، سياست اقتصادى اعراب، وضع طبقات مختلف، شكفتگى و پيشرفت صنعت و كشاورزى ايران از عهد سامانيان تا حمله مغول، وضع عمومى و مختصات شهرها، ارزش اقتصادى و صنعتى هر يك از بلاد و مناطق ايران، وضع خيابان‏ها، كوچه‏ها و كاروانسراها، حوادث و بليات ناگوار اقتصادى و اجتماعى در طول تاريخ، نظير: خشكسالى، قحطى، وبا، طاعون و ديگر امراض همه گير.- معامله و داد و ستد و سير تكاملى آن، مظاهرى از تمدن قرون وسطايى ايران، طرز مسافرت، راه‏ها و وسايل نقليه، مشكلات تجارت، بازرگانى و مسافرت در خشكى و دريا- آراء و نظريات اقتصادى متفكران ايرانى از عهد زرتشت تا روزگار ما- افكارو انديشه‏هاى اقتصادى در غرب از يونان باستان تا عصر حاضر، علل پيشى گرفتن غرب بر شرق و آثار انقلاب صنعتى و رشد ماشيسم، پديده استعمار و عوارض آن، علل و عوامل توسعه وانحطاط اقتصادى و ديگر مطالب متنوع، از نظر خوانندگان خواهد گذشت.
        براى توصيف و بيان زندگى اقتصادى نياكان ما، مولف كتاب پس از تحقيق و ممارست بسيار و مطالعه در متون كهن وتتبعات محققين و نويسندگان عصر حاضر، موفق شده است، مطالبى جامع براى پژوهندگان و دانشجويان رشته اقتصاد فراهم آورد.
        چنانكه در اين كتاب مى‏بينيم، با آنكه ايران در تمام مظاهر زندگى اجتماعى و اقتصادى تا قرن هفدهم داراى تاريخى درخشان و قدرتى انكارناپذير بوده، و از جهت ارزش‏هاى فرهنگى و اجتماعى سرآمد كشورهاى متمدن جهان در قرون وسطى و قرون جديد به شمار مى‏رفته است، از اواخر قرن هفدهم ميلادى در اثر رشد ماشيسم و انقلاب صنعتى و نفوذ سياست‏هاى استعمارى به تدريج از وسعت خاك ايران كاسته شد و اكثر صنايع‏دستى و موسسات اقتصادى و كارگاه‏هاى پارچه‏بافى و ديگر صنايع ظريف يدى كه مجموعا احتياجات ايران را تأمين مى‏كرد، رو به تعطيل نهاد و سيل كالاهاى خارجى از انگلستان و فرانسه و ديگر كشورهاى صنعتى به ايران روان گرديد و اين سياست شوم؛ يعنى مداخله اجانب در وضع عمومى كشور از اواخر عهد صفوى؛ يعنى از زمان پادشاهى شاه سليمان آغاز گرديد و از دوره فتحعليشاه به بعد در اثر غفلت زمامداران و رواج جهل و فساد و خيانت رو به فزونى نهاد و تلاش مردان شرافت‏مندى چون قائم مقام فراهانى و ميرزا تقى‏خان اميركبير و سيد جمال‏الدين اسدآبادى در راه احياى استقلال و تجديد موقعيت اجتماعى و اقتصادى ايران، در اثر كارشكنى علنى اجانب و خيانت پادشاهان قاجاريه و بعضى رجال مزدورآن دوره به ثمر نرسيد و ايران كما بيش به صورت يك كشور نيمه مستعمره و وابسته به قدرت‏هاى بزرگ درآمد و اين حال؛ يعنى مداخله بيگانگان تا استقرار جمهورى اسلامى كه به مداخله شرق و غرب در ايران پايان بخشيد، ادامه يافت.
        در اين كتاب نه تنها از عقايد و افكار اقتصادى دانشمندان و صاحب‏نظران ايران سخن به ميان آمده است، بلكه براى مقايسه بين آراء شرق و غرب و حفظ بى‏طرفى؛ به طور اجمال به نظريات اقتصادى اروپاييان و افكار مادى طبيعيون، فيزيوكرات‏ها، كلاسيك‏هاو طرفداران اصالت فرد، ماترياليست‏ها، سوسياليت‏ها، و ساير مكاتب اشاره‏هايى شده است و ذكر اين عقايد و افكار براى رعايت مبانى علمى و اخلاقى و حفظ اصول امانت و طرح مسائل اقتصادى بوده است.
        در مقدمه جلد ششم مى‏خوانيم كه هنگامى دست نوشته‏هاى مولف مورد مطالعه قرار گرفت، تحقيق و تنقيد مجدد و تعديل برخى مطالب پيشنهاد شد، بعضى قسمت‏ها مورد تاييد قرار گرفت و برخى ديگربه قوت خود باقى ماند. ناپسند افتاده‏ها را به همراه نقدى مجمل زير عنوان توضيحات در انتهاى هر فصل ملاحظه مى‏شود. گفتنى است كه مطالب كتاب، عمدتا پيش از انقلاب گردآورى شده و بدين سبب اغلب آمار و ارقام و گاهى نوع مطالب و تائيدات امور و وقايع، مربوط به همان سال‏ها و حال و هواى همان دوران مى‏باشد.
        در جلد هفتم تاريخ اجتماعى ايران، مناظر متنوعى از زندگى اجتماعى ايرانيان در دوران بعد از اسلام از نظر خوانندگان مى‏گذرد.
        مطالب كتاب مشتمل است بر: تاريخچه فعاليت‏هاى ورزشى، وضع خوراك و پوشاك مردم، مشكلات و مسائل جنسى در ايران، تاريخچه موسيقى و سازهاى ايرانى، ميگسارى و استفاده از مواد افيونى، زندگى قماربازان و در پايان مطالبى پيرامون وضع هنر و صنعت.
        جلد نهم، تاريخ اجتماعى ايران، مربوط به فرقه‏ها و انشعاباتى است كه پس از رحلت پيشواى اسلام، مخصوصا از قرن دوم و سوم هجرى به بعد در دين حنيف اسلام پديد آمده است، كه از آن ميان مذاهب اهل سنت و جماعت و مذاهب اهل تشيع و مذاهب گروه خوارج، پيروان فراوان، و اهميت و اعتبار بسيار كسب كرده‏اند.
        آنچه مسلم است، از روزگار قديم طبقات مختلف المنافع جامعه بشرى، بدون توجه به روح اديان و مذاهب توحيدى، بر حسب منافع اقتصادى، سياسى و اجتماعى خويش، در اديان و مذاهب مختلف، از جمله در دين يهود و نصارا و دين مبين اسلام تغييراتى داده و بنام خدا و رسول و پيشوايان دين، دسته‏ها، گروه‏ها و فرقه‏هاى جديدى پديد آورده‏اند.
        پژوهندگان و علاقه‏مندانى كه جوياى كشف حقيقتند، با مطالعه كتاب ملل و نحل شهرستانى و تبصرة العوام حسن رازى و ديگر منابع و كتبى كه در اين زمينه‏ها به رشته تحرير در آمده است، به گروه‏ها و فرق گوناگونى كه طى اين 13 قرن به منصه بروز و ظهور رسيده‏اند، پى خواهند برد.
        جلد هشتم مربوط به حيات ادبى مردم ايران است كه از قرن دوم و سوم هجرى به بعد مى‏باشد. در اين جلد سعى شده حيات ادبى ايران بعد از اسلام، با توجه به وضع عمومى مردم و رابطه شعرا و اهل فهم و ادب با اكثريت خلق ايران مطالبى گردآورى شده، تا خوانندگان ضمن آشنايى با شعرا و نويسندگان ايران در 13 قرن اخير، كم و بيش با وضع توده مردم، به اختلاف فاحشى كه بين ايران امروز با ايران قبل از استقرار مشروطيت وجود دارد، آشنا گردند و در راه تامين حقوق فردى و اجتماعى خود بيش از پيش سعى و تلاش نمايند.
        جلد دهم، افكار و انديشه‏هاى فلسفى و اجتماعى در ايران مورد مطالعه قرار گرفته است. بايد توجه داشت كه حكمت و فلسفه كه موضوع مطالعه اين جلد است، به معنى دانش و پرورش عقل و خرد است، تا در پرتو آن، بتوان به معرفت واقعى و كشف حقيقت قضايا دست يافت. در اين جلد براى رعايت بى‏طرفى كليه آراء و نظريات گوناگون فلسفى كه بعضى از آن‏ها با معتقدات مولف تعارض و تباين كلى داشته، عينا نقل و درج گرديده، تا خواننده با افكار و نظريات گوناگون متفكرين ايران و ديگر ملل پيشرفته جهان اسلامى آشنا و مانوس گردد.
        ———
        مظابق این گزارش تحت عنوان ” کتابشناسی” جلد اول کتاب تاریخ اجتماعی ایران بتصریح مرتضی راوندی مولف آن در سال 1340 شمسی پس از 27 سال کوشش مستمر بطبع رسیده است ،بنابر این استارت این کتاب باز می گردد به سالها پیش از حدوث انقلاب اسلامی ایران و از این جهت ،کتاب “تاریخ اجتماعی ایران” نمی توانسته سفارشی از سوی جمهوری اسلامی ایران باشد.
        ——
        3-مطالبی که بصورت تحلیلی در هردو بخش نوشته هست ،یعنی تحلیل های استاد شهید علامه مطهری ،و مطالب تحلیلی کتاب تاریخ اجتماعی ایران ،مطالبی است مستند که به منابع برخی از آن بطور جداگانه از تواریخی مثل طبری و کامل و دیگر کتب اشاره شد و در کتاب تاریخ اجتماعی ایران نیز هر مورد بصورت مستند در پاورقی ها ارجاع داده شده است.
        ——–
        4-در مورد بیوگرافی مرتضی راوندی در دانشنامه ویکی پدیا اینطور آمده است :
        “زندگی
        مرتضی راوندی فرزند سید مهدی در ۱۲۹۲ در تهران در خانواده‌ای روحانی متولد گردید. تا اخذ دیپلم در مدرسه دارالفنون مشغول بود. پس از آن وارد دانشکده حقوق دانشگاه تهران شد. از سال ۱۳۱۸ به عنوان قاضی در دادگستری شروع به کار کرد و به گواه مراجعینش در زمره خوشنام‌ترین قضات دادگستری وقت قرار داشت.[۲]
        مرتضی راوندی از جوانی با همت شخصی و با نیت تهیه تاریخ جامع زندگی «مردم ایران»، پژوهش و فیش برداری از منابع گوناگون داخلی و خارجی را آغاز کرد.
        به باور راوندی، تاریخ ایران را همواره بر پایه اقدامات سلاطین و امیران نوشته‌اند و می‌باید کتاب‌هایی نوشته شود که موضوع آنها مردم عادی که صاحبان اصلی مملکت هستند باشد. وی به نگارش تاریخ سیاسی، اقتصادی از منظر مردم اصرار داشت. حاصل قریب به نیم قرن تکاپوی راوندی، فیش برداری و نگارش کتابهایی دربارهٔ تاریخ گذشته ایران، ده جلد تاریخ اجتماعی ایران است که به گواه اهل فن در نوع خود «کم نظیر» است.[۳]
        او به زبان‌های عربی و فرانسوی تسلط داشت. او که دارای اعتقادات سوسیالیستی بود، باور داشت، تاریخ فقط شرح اقدامات شاهنشاهان و برگزیدگان و حکایت فتح و شکست در جنگ‌های کوچک و بزرگ نیست. نخستین دوره تاریخ اجتماعی در ۱۳۴۰ و در سه جلد از سوی انتشارات امیر کبیر منتشر شد. در پی استقبال خوانندگان. راوندی با تقسیم‌بندی موضوعی کتاب دست به تدوین مجدد و انتشار تاریخ اجتماعی ایران بر این اساس کرد و در زمان حیاتش ۹ جلد آن و در نبودش آخرین جلد آن انتشار یافت و این مجموعه در ۱۰ جلد به اتمام رسید.[نیازمند منبع]
        مرتضی راوندی در مورد شیوه تاریخ نویسی گفته است: «من معتقدم وقتی راجع به یک شخص بررسی می‌کنیم باید تمام جنبه‌های مثبت و منفی او را در نظر بگیریم».[۴]
        پس از انقلاب اسلامی اکثر کتابهای او بخصوص جلدهای اول تا سوم که به فرهنگ و تمدن ایران قدیم و حمله اعراب بادیه نشین و موضوعات حساسیت برانگیز مذهبی می‌پرداخت مجوز نشر نیافت و جلدهای ۹ و ۱۰[۵] که به نقد اعتقادات ایرانیان می‌پرداخت با عناوین «فرقه‌های مذهبی در ایران» و «تاریخ فلسفه در ایران» در سوئد چاپ شد. وی در شهریور ۱۳۷۸ در سن هشتاد سالگی در گذشت. تاریخ اجتماعی ایران که گرد آوری آن بیش از ۴۰ سال بطول انجامید اساسی‌ترین کار مرتضی رواندی است و یکی از مهمترین مراجع در زمینه جامعه‌شناسی تاریخی ایران به شمار می‌رود. با این کار او پایه‌ای محکم و قابل ستایش در این عرصه بنیان نهاد.
        محسن دامادی[۶] نویسنده و کارگردان فیلم “خانواده ارنست”،[۷] داماد مرتضی راوندی است و سعی در حفظ میراث و اندیشه او دارد.[۸][۹][۱۰]
        مرتضی راوندی در روز ۲۳ شهریور ۱۳۷۸ در تهران درگذشت و در قبرستان بهشت زهرا دفن شد.
        ————–
        بنابر این گزارش ،مرتضی راوندی هم دارای گرایشهای سوسیالیستی بوده ،هم در مورد انتشار بخشی از این کتاب در مضیقه بوده و هم استارت این کتاب را سالها پیش از انقلاب اسلامی ایران زده بوده است ،بنابر این تالیف این کتاب و محتوای آن ربطی به سفارشی بودن آن از سوی جمهوری اسلامی نداشته است.

        سپاس از توجه و نقد منتقد

         
        • جناب آسد مرتضای گرامی،

          یکی از روشهای مغالطه اظهارات خارج ازموضوع است. دیگر نیز روایت از نوشته ها واظهارات دیگران بدون اثبات آنها. این دو مورد که برشمردم همین کاریست که شما میکنید. اصولاً در این بحث ارتباطی به ما ندارد که جناب راوندی کیست؟ کتابی که نوشته شامل چند فصل است؟ پدرش که بوده ؟ (که البته به فرمودۀ شما آخوند بوده)، کجا متولد شده؟ غذای مورد علاقه اش چه بوده؟ چند دفعه در روز سرِ قدم میرفته؟… ونهایتاً کجا دومتر زیر زمین رفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همۀ این فرمایشات خارج ازموضوع است و بیشتربدرد وعظ وخطابۀ روی منبر مسجد میخورد.

          آقای محترم…کتاب راوندی در همین جمهوری اسلامی بچاپ رسیده و قبل از چاپ هم از زیردست سانسورچی های وزارت ارشاد و اطلاعات رد شده است. ارجاعهائی هم که شما به این کتاب داده اید، مؤید همین ادعا ست. اگر بقول شما جناب راوندی مطلبش را از دو قرن سکوت زرینکوب با نقل «خلفاى بغداد؛ به قول دارمستتر، ساسانيانى بودند كه خون تازى داشتند» آورده، حال که من بدرستی اظهارات دارمستتر درکتاب مرجع را درمقابل شما قرارداده ام، پس نقل قول راوندی از درجۀ اعتبار ساقط میشود. اما اگرادعای راوندی درسایر موارد نیز نظیر همین جعل واقعیتی باشد که به آن اشاره کر ده ام، پس مطالب تاریخی آن کتاب را نمیتوان به عنوان سند تاریخی معتبر و قابل استناد ارائه داد. عالم و آدم بخوبی میدانند که پایه گذار سلسلۀ عباسیان وابستگی فامیلی با عباس عموی محمّد داشت. حال وقتی شمائی که متعلق به صنف بایگانهای شجره نامه مردگان صدراسلام هستید، چنین اظهارات غیر واقعی را میخواهید تو مغز ما بکنید، اعتماد ما را نه تنها هرچه بیشتر نسبت به خود سلب میکنید بلکه نسبت به سایر افراد این صنف هم بی اعتمادی بیشتری در ما ایجاد میکنید. از این روست که من صنف شما را متظاهر به ایرانی بودن و نه ایرانی بشمار میآورم.

          هم مطهری و هم آقای راوندی بسیار /////کرده اند که ابومسلم قهرمان و سمبل مبارزان ایرانی درمقابله با اعراب تازی را به عنوان یک جنایتکارجنگی نمایانده اند که دستهای ششصد هزار نفراسیر را بسته و آنها را گردن زده است. اصولاًچگونه میتوان دستهای ششصدهزار نفر را بست؟! آخرمنطق هم خوب چیزیست. این لاطائلات جز ازقوطی آخوندها از جای دیگری درنمیآید. ////////////// کنید از این همه مخدوش کردن تاریخ این مرز وبوم و دروغ و دغل تحویل مردم دادن.

          اما من به شما کتاب مرجع اصلی را ارائه دادم. اگر ایرادی نسبت به جعلی بودن آن کتاب دارید ارائه کنید. بی زحمت مراعات حال این آقای نوریزاد را هم بفرمائید که باید هزینۀ پرگوئیهای شما را به شرکت وردپرس بخاطر ایجاد بارسنگین روی این وبسایت بدهد. طناب مجانییست، خودتان را دارنزنید!!

           
          • آعلی کبیری گرامی

            این لحن گفتار عصبی البته ارزش پاسخ گوئی ندارد ،و خوانندگان این سایت هم مکررا این سیره اخلاقی و رفتار همیشگی را از آعلی کبیری دیده اند که وقتی در گفتگوها و بحث ها بتنگنا سقوط می کند چاره ای جز نقب زدن به چماق همیشگی “مغالطه” و پیوند زدن بحث ها به امور سیاسی نمی بییند ،متاسفم که آعلی هرگز نمی تواند بحث و گفتگو در مسائل تاریخی ،علمی ،یا چیزهای دیگر را از حقد و کینه های سیاسی تفکیک کند.
            آنچه که من گفتم این بود که روشن کنم راوندی که بود و شاکله کتاب او چه بود و از چه تاریخی استارت آن را زده بود ،این عصبیت های در گفتار بخوبی نشان می دهد که آعلی در مورد اتهاماتی که در کامنت اول که حاکی از خود را نخود هر آش کردن او بود چگونه به بن بست رسید ،چون معلوم شد عبارتی که از یک شرق شناس فرانسوی نقل شده بود (حال بهر معنای درست یا نادرستی باشد) عبارتی نبود که راوندی از خود جعل کرده باشد ،آعلی حتی نرفت مراجعه کند به کتاب تاریخ اجتماعی ایران ببیند این عبارت را راوندی به دارمستتر نسبت داد یا مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب! بنده در کامنت توضیحی رفرنس دادم که راوندی این عبارت را از کتاب “دو قرن سکوت” مرحوم زرین کوب نقل کرده است و این عبارت زرین کوب است نه راوندی ،آعلی که معمولا مبنای تاریخ و تحلیل آنرا فقط “لابراتوار”! می داند ،حتی نرفت به دو قرن سکوت مراجعه کند تا ببیند اسناد و ارجاع مرحوم زرین کوب به مرجع فرانسوی آیا در پاورقی این کتاب است یا پاورقی کتاب راوندی! همینطور متعصبانه یک عبارت از جای دیگر را با عبارت دیگر دار مستتر متعارض دیده شروع به تهمت و الفاظ زنجیره ای ذیل چنگک ها می کند! اینها نشان از چیزی ندارد جز تعصب و کینه ورزی سیاسی، من تاریخچه و فصول کتاب راوندی و استارت آن و شخصیت و زندگی راوندی را مستند پیش روی او می گذارم تا بفهمد که زبان و قلم به تهمت آلودن حاکی از علم و آگاهی و سواد انسان نیست ،تاریخچه می گوید مولف این کتاب 27 سال یا بیشتر پیش از انقلاب شروع به جمع آوری و فیش برداری و تالیف آن نموده است و حتی در برخی موارد در جمهوری اسلامی تحت فشار قرار گرفته است آنگاه نویسنده کامنت فوق همینطور بی در و پیکر کتاب را محکوم به سفارشی بودن از جمهوری اسلامی می داند! چرا؟ چون او در مورد شخصیت تاریخی ابومسلم با تحلیل های این کتاب موافق نیست؟ چرا موافق نیست؟ چون از نظر او تاریخ فقط باید در لابراتوار بدست آمده و تحلیل شود! کسی نیست به این آقا که اینقدر با چماق مغالطه بر سر دیگران زدن انس دارد بگوید: حال راوندی و مطهری مزدور این نظام ،تاریخ نویسانی مثل طبری و ابن الاثیر و دیگران هم همه مزدور جمهوری اسلامی بودند؟! و آیا باید قتل و جنایت های زنجیره ای و متسلسل ،امثال حجاج و ابومسلم و دیگر جنایتکاران تاریخ همه در لابراتوار برای او اثبات و احراز شوند یا میزان در درستی تحلیل های تاریخی مراجعه به اسناد معتبر تاریخ و جمع بندی آنهاست؟
            علاوه اینکه اصلا شما بیا بگو دریافت شما از عبارتی که مرحوم زرین کوب از دار مستتر نقل می کند و آنرا مستند می کند چیست که آنرا برابر عبارت دیگر دارمستتر می گذاری و اسناد و استناد تحلیل گرانی مثل زرین کوب و راوندی را کذب تلقی می کنید؟
            و دیگر اینکه روش تحلیل تاریخی و نفی و اثبات ادعاهای تاریخی این نیست که دائم شعرها یا کلیشه های ذهنی را تکرار کنید ،اگر مرحوم مطهری و مرحوم زرین کوب و مرحوم راوندی و دیگران چیزی می گویند که خلاف کلیشه های ذهنی و شعاری شماست ،شما بجای تهمت و زشت گویی لطف کنید اجزاء ادعای آنان را با تمسک به متون تاریخ ابطال کنید و اثبات کلیشه خود کنید ،این می شود روش تحلیل تاریخ ،آیا روش تحلیل تاریخ و نفی سخن زرین کوب و راوندی و مطهری یا هرکس به این است که قلم دست بگیرید و بگویید آنان بیجا کردند؟! شما بیا و با سند های تاریخی بگو چطور این بزرگان بیجا کردند یا بیجا گفتند ،تا کسی متقابلا بشما نگوید بیجا می کنید بدون ارائه سند ،کسی را قهرمان ملی می دانید ،یا بدون ارائه سند سخن مورخان و تحلیل گران دیگر را نادرست می دانید.
            چرا بحث را می برید روی سخن نامشخصی از دارمستتر؟ سخن دارمستتر را باید تحلیل کرد ،اما اینکه شخصیت تاریخی ابومسلم چه بوده است در بند سخن دارمستتر است یا بررسی اسناد تاریخی؟
            آعلی می گوید :
            “عالم و آدم بخوبی میدانند که پایه گذار سلسلۀ عباسیان وابستگی فامیلی با عباس عموی محمّد داشت”.
            (پایان)

            خوب شما که جزء این عالم و آدم هستید ،لطف کنید مستند به تاریخ (نه لابراتوار) نشان دهید ،پایه گذار سلسله عباسیان که بود و نقش ابومسلم خراسانی در این میان چه بود؟ این اگر با استناد با اسناد تاریخی و بدون تهمت به دیگر تحلیل گران بود می شود تحلیل مستند تاریخ که مورد نقد قرار می گیرد ،این آیا نیازی به چماق مغالطه بر سر دیگری زدن و توهین به این و آن و بحث های بی ربط سیاسی دارد؟

             
          • آیا این حضرت آقا نبودند که فرمودند «خلفاى بغداد؛ به قول دارمستتر، ساسانيانى بودند كه خون تازى داشتند»؟؟ پس چگونه است هنگامی که نظر دارمستتر درمورد احترام فوق العادۀ ایرانیان به ابو مسلم را مقابل آقا قرارمیدهیم، به ما یراد میگیرد که «چرا بحث را می برید روی سخن نامشخصی از دارمستتر؟» پس چه کنیم جناب استاد معارف اسلامی؟ میخواهید سخنان مخدوش راوندی و ادعاهای بی پایۀ مطهری را بپذیریم؟
            سپس استاد محترم به منظور پژوهشهای تاریخی مستند، ما را به مورخین راستینی چون جریر طبری ارجاع میدهند. درحالیکه پژوهشگران دانشگاهی تاریخ اسلام کوچکترین ارزشی برای تاریخ نویسی طبری قائل نمیشوند. چقدر استاد عالی مقام از مرحله پرت هستند که از میان مورخین اسلامی به هجو نویسیهای طبری استناد میکنند.

             
  65. سلام به مهرداد گرامی

    شما چند پست قبل با دو سوال سیاسی و تاریخی ،مطلبی خطاب به بنده نوشته بودید که آنرا دیدم ،اما هم بجهت کمی فرصت و هم بجهت ماهیت تاریخی یکی از دو سوال که نیازمند تامل بود پاسخ به سوال شما را بتاخیر انداختم ،که متاسفانه نتوانستید به اقتضای دوستی، حمل بصحت کرده ،و در این پست اخیر آنرا با اندکی چاشنی کنایه و علامت تعجب تکرار کردید،شما در انتها ضمنا اشاره به وضعیت تحصیلی و مطالعات من کردید ،که روی همین نکته باید تناسب حکم و موضوع در سوال را مراعات می کردید ،البته من سوای کار پژوهشی، تحصیل جامع حوزوی دارم،که همین اقتضاء می کند شما تناسب تخصص شخص را با نوع سوال مراعات کنید ،من تخصص تاریخی ندارم که شما در مورد شخصیت تاریخی سردار ابومسلم خراسانی سوال کنید ،اگرچه روی احترام بسوال کننده وظیفه خود می بینم بقدر توان به منابع تاریخی مراجعه کنم.
    به یک نکته هم در انگیزه پرسش کردن ها اشاره کنم ،می دانید گاه پرسش پرسش حقیقی و ناشی از عدم وقوف بر یک مطلب است که حاکی از کنجکاوی و علم دوستی و تلاش برای رفع جهل است ،که این انگیزه خوب و ممدوحی است ،یکوقت هم پرسش برای مستاصل و عاجز کردن و رسوا کردن طرف است ،که از نظر اخلاقی مذموم است ،در یک روایتی هم وارد شده است که :”سل متفقها و لا تساَل متعنتا” یعنی سوال کن برای فهمیدن و فهم بیشتر ،و سوال نکن برای عاجز کردن مسوول عنه ،که این روایت میزان اخلاقی و علمی خوبی است ،گاه ممکن است کسی خود در برابر یک پرسش پاسخ در ذهن خود دارد ،اما نسبت به آن مطمئن نیست ،اینجا هم پرسش برای تکمیل معلومات است و امر ممدوحی است.گاه هم می شود کسی روی هر مبنا یا مبادی نسبت به پاسخ یک پرسش جازم است ،و انگیزه سوال کردن او فقط این است که جدل کند یا مخاطب را بچالش بکشد،در اینجا البته باز اغراض ممکن است متفاوت باشد ،یکی ممکن است مقصودش از بچالش کشیدن طرف ،خجل کردن او ،یا رسوا کردن او ،بازی های سیاسی در فضای عمومی ،باشد ،یکی هم ممکن است انگیزه او روشنگری و بحث گذاشتن و هم اندیشی برای کمال بیشتر و تکمیل اطلاعات باشد.
    حال من هیچ قضاوتی در باره انگیزه شما از پرسش ها نمی کنم و آنرا باقتضای دوستی مجازی حمل بر صحت و فورم درست سوال می کنم ،اما فقط می گویم یکی از نشانه های انگیزه درست در سوال کردن این است که مشوب به طعن و کنایه و علامت تعجب ها نباشد.
    ————————–
    حال برای یاد آوری ،عین عبارت شما را از همین پست اینجا نقل می کنم ،شما اینطور سوال کردید که :
    “جناب سید مرتضی دو سوال داشتم که به تفکیک عرض میکنم : تیم ابومسلم بنا به گفته آقای علم الهدا مبنی بر مردود دانستن جانفشانی این سردار مبارزو جان باختن این شخص در راه ایران و مبارزه با اعراب اشغال گر مجبور به تغییر نام به سیاه جامه گان شد ! ودیگر مورد طعن آقا ! واقع نشد واین نشان میدهد که این جناب علم الهدا واقف نیست که سیاه جامه گان همان سپاه ابو مسلم خراسانی است لطف بفرمایید نظر شخص خودو اطلاعات بیشتر در مورد ابومسلم را ابراز فرمایید و اگر نظر دیگر برادران حوزوی را هم اطلاع رسانی کنید ممنون خواهم شد و دیگر اینکه با توجه به شهادت جمع کثیری از هم میهنان درسوریه و افتادن بار مالی خانواده آن جان باخته گان به علت فقدان آن شهدا و نبود نان آور به دوش بیت المال و معضلات بعدی آیا به نظر شما و دیگر برادران حوزوی باز هم باید در سوریه ایران حضور داشته باشد ویا این نظر رهبر جمهوری اسلامی است . با توجه به اینکه سالیان سال آقایان بر طبل انرژی هسته ای میکوبیدند و غافل ازآن بودند که حریف کل دنیا نخواهند شد و در انتها تمام مخارج بسیار سنگین در این راه به باد فنا رفت وبه نرمش قهرمانانه افتادیم ! بر گرفت%Aeױی های عدیده این مردم افزود و جمع خاصی در این بین (دلالان خودی و بیگانه ) بردند وخوردند و یک قلپ آب هم روی آن فکر نمیفرمایید که به بیراهه مارا میبرندگرچه فرمودید که سیاسی نیستید طبق فرمایش خودتان که گفتید در حد یک آیت الله تحصیل کرده اید وبینش دارید و از راه تفحص در امر دین رنج میبرید لطف کنید صریحا اظهار نظر بفرمایید .با احترام .”.
    (پایان)
    ————————
    در مورد سوال دوم شما ،یعنی مساله سوریه قبلا در این سایت نظر شخصی خویش را بیان کردم ،البته من نمی توانم از جانب عموم دوستان حوزوی سخن بگویم ،برای اینکه حوزه علمیه شامل هزاران نفر از طلاب اعم از زن و مرد هست با گرایشات مختلف سیاسی و وظیفه من هم اطلاع رسانی نیست ،اطلاع رسانی و آمار گیری هم مکانیسمهای خاص خود را دارد ،اما از نظر شخصی خودم ضمن تاکید بر حساسیت و پیچیدگی های مسائل سوریه و ابعاد منطقه ای آن ،بنظرم می رسد تحلیل این مساله مثل تحلیل سایر قضایای سیاسی باید همه نگر ،و با اشراف و اطلاع از همه خصوصیات باشد ،شما می دانید که قضایای سیاسی قضایایی هستند متغیر و متدرج و تابع مصالح و مفاسد قابل تغییر سیاسی ،مساله سیاسی سوریه و درگیری های آن نیز از این کلیت مستثنا نیست ،بنابر این باید در اینگونه مسائل به مجموعه متدرج آن از شروع آن تاکنون توجه کرد ،من قبلا تحلیل شخصی خودم را اینجا در مورد شروع درگیری ها در سوریه نوشته ام ،میدانید که حدود پنج شش سال قبل جنبش هایی آنی در برخی کشورهای عربی بوجود آمد که برخی از آن تعبیر به بهار عربی می کردند و برخی نیز آنرا بیداری اسلامی نامیدند ،اینجا الان بحث اسم و نام گذاری نیست ،بهرحال حرکاتی در برخی کشورهای عربی بوجود آمد ،که تحلیل علل جامعه شناختی و سیاسی یا مذهبی آنها مجال دیگری می طلبد ،بنظر می رسد این بهار اصلاح خواهی یا بهار عربی در کشور سوریه هم که حکومتی تک حزبی در آن هست منعکس شد،یعنی برخی مردم خود سوریه تظاهرات مسالمت آمیز سیاسی داشتند بانگیزه اصلاحات ،متاسفانه اشتباه و شاید هراس بشار اسد او را وادار کرد که بجای پاسخ منطقی و مدنی به مردم خود ،آنان را در خیابان بگلوله ببندند یا سرکوب کند ،وقتی خون و خونریزی پیش آمد ،برخی بانگیزه انتقام خون های ریخته شده مسلح شدند و درگیری ها آغاز شد ،بنظر من این شروع ماجرا بود ،من گمان می کنم با اینکه سوریه پدر و پسر بهرحال از متحدین قدیمی و استراتژیک جمهوری اسلامی ایران بوده است ،در این صورت مساله ،هیچ نیازی به دخالت یا حتی حمایت از راس حکومت سوریه وجود نداشته است ،و امر داخلی مردم سوریه باید بخود آنها واگذاشته می شد ،و حتی حمایت لفظی از بشار نیز لازم نبود چون بحث بحث بهار عربی یا بیداری اسلامی روی برخی تحلیل ها بود ،و این یک مساله داخلی بود.اما عنایت کنید مساله سوریه در همین حد باقی نماند ،این شد یک مساله کشدار و متدرج که صورت مساله در آن بعدها از یک نزاع داخلی در چهارچوب بهار عربی یا بیداری اسلامی تبدیل شد به یک جنگ نیابتی چند جانبه و دخالت ها چند جانبه کشورهای مختلف مثل عربستان و ترکیه و امریکا و اسرائیل و ایران و عراق و برخی دیگر ،روی انگیزهای گوناگون مذهبی یا استراتژیک و نفع طلبی های سیاسی و منطقه ای ،من تصور می کنم هر سیاست ورز ایده آلیستی هم اینقدر می فهمد که یکی از اطراف این قضیه حکومت اسرائیل است ،چه نفعی برای اسرائیل بالاتر از اینکه حکومت قوی سوریه تضعیف یا نابود شود یا لا اقل سوریه دچار هرج و مرج باشد تا او برخی منافع خود را تامین کند یا لااقل آسوده باشد؟ امریکا هم که بلاشک مدافع استراتژیک اسرائیل است،از آنطرف روسیه هم حامی و متحد قدیمی بشار پدر و پسر بوده است و منافع مختلفی آنجا دارد ،ترکیه و عربستان هم روی برخی انگیزه های مذهبی یا منافع سیاسی نمی توانستند ،آرام باشد ،برای ایران هم هم مساله اتحاد قدیمی استراتژیک مطرح بوده است ،هم تهدیدهای اسرائیل نسبت بحزب الله که سوریه ترانزیت کمک به آنها محسوب می شود ،و هم علایق مذهبی نسبت به برخی اماکن مقدس ،و هم خطر بقدرت رسیدن تندروهایی مثل داعش و النصر و دیگران مطرح است ،شما حالا با یک تحلیل عادی و غی مبتنی بر اطلاعات سری خودتان کلاهتان را قاضی کنید ،همه این قدرت های منطقه ای هریک شروع کنند به تسلیح و مسلح کردن گروههای که بخود نزدیک می دیده اند،این می شود همین شلم شوربایی که ملاحظه می کنید ،در آنجا هم پول خرج کردن و تدارک عِده و عُده ،و سرمایه گذاری و حتی دادن تلفات هیچ اختصاصی به یک طرف قضیه ندارد ،چندین گروه بجان هم افتاده اند ،علیه یک حکومت قانونی داخلی ،چیزی هم که شگفت انگیز هست این است همان قدرت های بزرگ جهانی که ظاهرا مدافع قانون و حقوق بشر و حاکمیت مردم و دموکراسی در کشورها هستند و خود در سازمان ملل نفوذ دارند و از حق وتو برخوردارند خودشان در این ماجراها و جنگ های نیابتی شده اند آتش بیار معرکه ،این وسط هم این مردم بیچاره و مفلوک سوریه هستند که باید متحمل اینهمه خسارات جانی و مالی و ویرانی شوند ،حال بر می گردیم بسوال شما ،شما این وسط بدون ملاحظه یک چنین معادلات پیچیده امنیتی و منطقه ای و سیاسی و اقتصادی ،آمده اید یقه جمهوری اسلامی را چسبیده اید که چرا مثلا از یک حکومت قانونی و یک کشور جنگ زده حمایت می کند و می گوید امر کشور سوریه را بخود مردم سوریه واگذار کنید! آقا اینجا فقط مساله دفاع از حرم دختر گرامی علی علیه السلام مطرح نیست ، بنظر من هرکس ماجرای جنگهای نیابتی در سوریه را به دفاع از حرم فروکاهد ،یا واقع بینی سیاسی ندارد یا متظاهر است ،البته از نظر ما شیعیان و متدینان دفاع از اماکن مقدسه هم یک مقوله مهم و خط قرمز است ،اما حرم اهلبیت علیهم السلام در دمشق است نه سرتاسر کشور مخروبه و جنگ زده سوریه که آستان جنگ ها و درگیری های چندین گروه به پشتیبانی قدرت های مهم منطقه ای شده است ،این است که حرف من این است که بین جرقه و شروع درگیری ها بدنبال بهار عربی که امری داخلی بوده است و حکومت بشار در آن مقطع مقصر و اشتباه کار بوده است ،و بین ادامه درگیری ها تا کنون باید از نظر تحلیلی تفاوت قائل شد ،و نباید بصرف انتقاد و ایراد به حکومت جمهوری اسلامی و ناراحتی از آن ،اینهمه عوامل و فاکتورهای دیگر در اوضاع سیاسی امنیتی سوریه را مورد غفلت قرار داد ، این است که بنظر من دخالت جمهوری اسلامی حتی از باب دفع شر گروههایی وحشی و غیر متمدن مثل داعش ،و دور نگهداشتن آنان از امنیت مرزهای جمهوری اسلامی مساله ای قابل توجیه سیاسی امنیتی است ،شما که بعنوان یک ایرانی حتما علاقمند به حفظ امنیت کشور خود از شر گروههایی وحشی امثال داعش هستید ،قهرا نمی توانید این تبعات منطقه ای و مصالح و منافع کشور خودتان را مورد غفلت قرار دهید.این چیزی است که فعلا من می فهمم ،نمی خواهم بگویم هیچ اشتباهی در آن وجود ندارد یا هیچ نقدی به آن وارد نیست ،اما این فعلا برداشت من از مسائل منطقه است قطع نظر از اطلاعات سری دیگری که ممکن است وجود داشته باشد که حاوی اهداف منطقه ای کوتاه مدت یا دراز مدت قدرت های بزرگ و برخی کشورهای منطقه باشد که من و شما از آن بیخبریم ،البته راه حل هم بنظر همین است که با دخالت سازمان ملل خود مردم سوریه نظام و حکومت خود را در یک انتخابات آزاد تعیین کنند ،البته اگر طمع ها و منفعت طلبی های گروهها و حامیان درگیر در این جنگ نیابتی اجازه دهد!
    چون این سوال و جواب طولانی شد ،پاسخ به سوال دیگرتان را بکامنت دیگری محول می کنم.
    موفق باشید

     
  66. ایران دوست واقعی

    وضعیت قرمزی که هرگز اعلام نمی شود!

    ۱. مرداد ۱۳۴۴ نتایج بررسی مهاجرت که توسط سازمان ملل انجام شده بود، ایران را از لحاظ مهاجرت اتباع به کشورهای دیگر در ردیف پنج کشور آخر جدول نشان می‌داد (نزدیک به صفر).

    ۲. این بررسی ده سال بعد در سال ۱۳۵۴ نیز مجددا انتشار یافت که تغییری در رتبه ایران نشان نمی‌داد و مهاجرت ایرانیان نزدیک به صفر بوده است.

    ۳. در سال ۵۷ شمار ایرانیان مهاجرت کرده به زیر ۵۰ هزار نفر رسیده بود. از این آمار‌ها چنین برمی آمد که ایرانیان تمایلی به مهاجرت به کشورهای دیگر نداشتند.

    ۴. اما این ارقام از سال ۵۷ به بعد به شکل ناباورانه‌ای تغییر کرده است. ایران دیگر در رتبه انتهای جدول نیست و برعکس به صدر جدول رسیده است. ایرانیان سومین مردمان در جهان هستند که به دنبال مهاجرت هستند.

    ۵. در بین اتباع کشورهای مختلف ایرانی‌ها بیشتر متقاضی برای مهاجرت به استرالیا را دارند که سالانه د‌ها نفر نیز جان خود را در این راه می‌دهند.

    ۶. شمار جمعیت ایران ۲ برابر شده، اما میزان مهاجران ایرانی به عدد نزدیک به ۷ میلیون نفر یعنی ۱۴۰ برابر رسیده است.

    ۷. در این بین حجم خروج نخبگان از کشور نیز قابل تامل است. طبق آمار صندوق بین‌المللی پول، ایران از نظر فرار مغز‌ها در بین ۹۱ کشور جهان مقام اول را از آن خود کرده ‌است.

    ۸. سالانه تا ۱۸۰ هزار نفر با تحصیلات عالیه از ایران مهاجرت می‌کنند.

    ۹. بنیاد ملی نخبگان ایران اعلام کرد، ۳۰۸ نفر از دارندگان مدال المپیاد و ۳۵۰ نفر از برترین‌های آزمون سراسری از سال ۸۲ تا ۸۶ به خارج مهاجرت کرده‌اند.

    ۱۰. همچنین هفته نامه سازمان مدیریت و برنامه ریزی نوشت است، ۹۰ نفر از ۱۲۵ دانش آموزی که در سه سال گذشته در المپیادهای جهانی رتبه کسب کرده‌اند، هم اکنون در دانشگاه‌های آمریکا تحصیل می‌کنند.

    ۱۱. طبق آمار صندوق بین‌المللی پول هم اکنون بیش از ۲۵۰ هزار مهندس و پزشک ایرانی در آمریکا هستند. طبق آمار رسمی اداره گذرنامه، در سال ۸۷ روزانه ۱۵ کار‌شناس ارشد، ۴ دکترا و سالانه ۵۴۷۵ نفر لیسانس از کشور مهاجرت کردند.

    ۱۲. در سال ۱۳۹۱ حدود ۱۵۰ هزار دانشجو تقاضای خروج از کشور را کرده‌اند که بیشترشان دانشجوی دوره دکترا بودند. همچنین ۶۴ درصد دانش‌آموزان ایرانی مدال‌آور المپیاد طی ۱۴ سال گذشته از ایران مهاجرت کرده‌اند.

    ۱۳. حمید گورایی رئیس پژوهشکده رویان جهاد دانشگاهی نیز هشدار داد که دانشمندان رشته سلول‌های بنیادین ایران هر روز بیشتر از گذشته جذب دیگر نقاط جهان می‌شوند.

    ۱۴. پروفسور عباس میلانی مشاور اقتصادی اتحادیه اروپا می‌گوید، فرار مغز‌ها در چند سال اخیر ۳۰۰ برابر جنگ ایران و عراق به اقتصاد ایران صدمه زده است.

    ۱۵. این‌ها در حالی است که در کشور تقریبا کلامی درباره این فاجعه ملی سخن گفته نمی‌شود..

     
  67. تقدیم به صادق خوشکله!

    درباره پدیده بهروز افخمی”نژاد”! بابک داد

    اما امیدوارم بهروز خان از زیر چتر وزارت اطلاعات و “روباه سازی” به آسمان آبی مردم بپیوندد و از همکاران سینمایی خود، از جشنواره کن و از جامعه دگرباشان و از همه منتقدان و مردمی که همین امروز هم با الفاظ زشتی تحقیرشان کرده و گفته “خفقان مرگ بگیرید!” پوزش بطلبد. و باز امیدوارم که نخواهد به “سلحشور هتاک” دیگری تبدیل شود
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    درباره تکرار اتهامات زننده امروز بهروز افخمی-نژاد (بر وزن احمدی‌نژاد) به منتقدانش چیزی نمی‌گویم تا به وقتش. او زمانی که «رانت» در ژست اصلاح‌طلبی بود، با لیست جبهه مشارکت به مجلس ششم رفت و چه شایسته‌گانی که امثال این «ابن الوقت» از خدمت بازماندند.

    آن نماینده مجلس، هرگز حاضر نشد لباس رسمی بپوشد؛ چون آن روزها آن «مدل مردم‌فریبی» را کارساز یافته بود که با لباس غیررسمی، نظام را به سخره می‌گیرد و محبوبیتی می‌خرد. حتی وقتی نمایندگان مجلس به ضیافت بیت رهبری رفتند، افخمی حاضر نشد کت بپوشد و از خبرنگاری در خفا خواست با انتشار این خبر برای او محبوبیت بخرد. اما هم‌او در جشنواره‌ای که متعلق به دگرباشان می‌نامد، در سال ۸۲ با لباس شیک و کت و شلوار رسمی حاضر شد و البته بدون کسب هیچ افتخاری برگشت. آن شکست، باعث شد امروز کن را جشنواره ساحلی دگرباشان بنامد!

    بیشتر از ۲۵ سال حضور ناپیوسته‌ام در مطبوعات و رسانه‌ها در من کوهی از خاطرات از افراد مختلف برجا گذاشته که هرگز سعی نکرده‌ام برعلیه کسی «نابجا» از آنها استفاده کنم. و تا زمانی که لازم نباشد، دفینه خاطراتم را باز نمی‌کنم.
    ……………………………………………………………………………………………………………………………………….
    تا روزی که درباره او واضح‌تر بنویسم، فعلآً بد نیست طرفداران نظام از او بپرسند: مجلس شورای اسلامی و بیت رهبری و جلسات رسمی نظام، چه کم از «کن سال ۸۲» و فرش قرمز فیلم گاوخونی داشت که برای کن کت‌و‌شلوار پوشید، ولی با لباس اسپرت و غیررسمی به مجامع رسمی نظام می‌رفت تا شاید «خبرساز» شود؟! و آن افخمی آوانگارد(!) و پیشرو، چه نسبتی با افخمی حسود و بددهان و دریده‌گوی امروز و این مدیحه‌سرای نظام دارد؟! و «قیمت این تغییر» چقدر است که از خیمه‌ی آزادمردی مثل کروبی، به مدافع بشار اسد و کپی سلحشور و ده‌نمکی تبدیل شود. همکاران شریف سینمایی خود را در برنامه «هفت» هر روز به طریقی بیآزارد و تحقیر کند و سینمای نیمه‌جان ایران را هر بار نیشی بزند.
    …………………………………………………………………………..
    کاش صداوسیما روشن کند که واگذاری کنتراتی برنامه «هفت» به افخمی، چه ارتباطی با ساختن فیلمهای تبلیغاتی و اطلاعاتی (از تبلیغ بشار اسد تا تبلیغات تصویری برای جذب نیروی مدافعان حرم و روباه!) دارد؟ و این «رانت» در قبال کدام هنر و توانمندی در اجرای برنامه به ایشان داده شده است؟

    راستی، آن افخمی لیچارگو که هربار جوکی درباره «دست فلج» این شخص و «پاهای لنگ» آیت‌الله «ی» و «ط» و… در انبان خود داشت…، در این سالها در کجا «پنهان» شده؟!

    یک بار دوستی به او ایراد گرفت که این جوک‌گویی درباره ضعف بدن آدمها، حتی مخالفان سیاسی، از «آداب دشمنی» بدور است. و او به نیشخندی عبور کرد. او هرگز نفهمید که «حتی دشمنی هم، دیسیپلین و آدابی دارد!» آن افراطی دیروز، امروز نان را در «تفریطی سلحشوروار» می‌بیند. و چون آداب دشمنی را نیاموخته، بخاطر کینه از ناکامی در کن سال ۸۲ و حسادت به همکاران خود، با برگزیدگان کن و یک گروه انسانی چنین وقیحانه سخن می‌گوید و به منتقدانش می‌گوید خفقان مرگ بگیرید.
    …………………………………………………..
    http://news.gooya.com/politics/archives/2016/05/212744.php

     
    • آق مزدک زشته!!!
      خودم قبلا خونده بودمش!!! بابک شده کباب و داره میسوزه!!!!!!!!!

       
      • صادق باور بفرما اگر جایی را باید محل ////////////////////انجا حوزهای علمیه است!آخوند بهت آدرس عوضی داده.چون /////////////////// در بیشتر کشورهای غربی آزاد است و در بیشتر این کشورها کسی مجبور به پنهان کردن تمایلات جنسی خود نیست و حقوق آنها هم در بیشتر این کشورها رعایت می شود.بنابراین لفظ همجنس بازی بیشتر به جاهایی می خورد که این پدیده ممنوع است.اگر جشنواره سینمایی کن به همجنسگرایان تعلق داشت آنها چیزی را مجبور نبودند که پنهان کنند. هم جنسگرایی یعنی گرایش آزاد به همجنس و این در مقابل گرایش به غیره همنجنس است.و تا در صد بالایی ژنتیکی است. این یعنی فرد بطور طبیعی و یا بقول شما دکانداران دین همجنسگراست.ما چه با این پدیده اجتماعی موافق باشیم و چه نباشیم گروهی از همنوعانمان دارای چنین گرایشی هستند.اسلام شما برای چنین گرایشی حکم مرگ به طرق وحشیانه و قرون وسطی ایی را توصیه می کند.ولی در بین مسلمین و متدینین این پدیده بشدت رواج دارد و نوع کثیفت و بچه بازی یا همان پدوفیلی.این بدین معنی است که راه حل اسلام که انکار و سرکوب است به جایی نمی رسد.بنابراین بهترین راه همان پذیرفتن این واقعییت اجتماعی و حق شهروندیست و مبارزه با بچه بازی که تجاوز آشکار به حقوق کودک است.

         
        • ایها الناس!!! سرکوب غریزه نسبت به همجنس به هیچ نتیجه ای نمی رسه!!! مدرن ترین راه همون کاریه که مجری های بی بی سی و ووآ و من و تو و هزار کوفت و زهر مار دیگه با صدها بچه مردم کردن و عمق دنیای مدرن رو نشون دادن!!!!!!!!!
          آخه هالووووووووووو!!! مگه نمی فهمی که مسلمونای شناسنامه ای و منحرف اگه مرتکب این کبیره بشن ما سنگسارشون میکنیم!!!!! پس وصلش کردن به راه و رسم مسلمونی دیگه چه معنایی داره!!!!!!!!!

           
          • نه عمو.بهترین کار اونیه که تو پرس تی وی سربازان گمنام آقا انجام دادن.حالی می کنیم باهم ها داش صادق.تا حالا اینقدر نخندیده بودم.دمت گرم عمو.

             
  68. مازیار وطن‌پرست

    منبع: https://www.radiozamaneh.com/279620

    حسین راغفر می‌گوید که تهران به سمت «سائوپولویی شدن » پیش می‌رود و در این شهر «تنها ثروتمندانی در امان هستند که توانسته‌اند برای خود تیم حفاظت امنیتی داشته باشند.»

     
  69. مازیار وطن‌پرست

    منبع: https://www.radiozamaneh.com/279648

    «هر سال ۱۵۰ تا ۱۸۰ هزار ایرانی تحصیلکرده برای خروج از کشور اقدام می‌کنند. بر اساس آماری که مجلس شورای اسلامی ارایه کرده است، تا سال ۸۹، ۶۰ هزار نخبه ایرانی از کشور مهاجرت کرده‌اند که اغلب از نخبگان المپیادهای علمی و تراز‌های برتر دانشگاه‌ها بوده‌اند.»

    « ۲۵درصد از کل تحصیلکرده‌های ایران در کشور‌های توسعه‌یافته زندگی می‌کنند که حدود ۴۰درصد از این مهاجران زنان هستند.»

    احتمالا رهبر ایران با شنیدن خبر فوق احساس یأس کرده و فکر می‌کند کارش را به درستی انجام نداده‌است: او وقتی احساس موفقیت خواهد کرد که 100% تحصیلکرده‌های ایران مهاجرت کنند.

     
    • مازیار عزیز…بزرگترین خطر برای جمع آخوند وجود هرچه بیشتر افراد با سواد در این مملکت است و این جمع از ابراز ناخرسندی خود از وجود جمع با سواد واهمه ای ندارد. نگاه کنید به ابراز عقیدۀ آیت الله جنتی در منصب نمایندۀ رهبری، دبیر شورای نگهبان و رئیس مجلس خبرگان که فاتحۀ قانون و حقوق مردم ر ا خوانده است.
      کلمه- گروه خبر: احمد جنتی، نماینده رهبری می گوید سواد به درد این نظام نمی خورد…
      http://www.kaleme.com/1395/02/22/klm-242843

       
  70. مازیار وطن‌پرست

    آقای نوریزاد عزیز

    هنرمندان مستقل در حکومت‌های ایدئولوژیک چوب دو سر طلا هستند. اگر تولید کنند مردم به آن‌ها مشکوک می‌شوند و حکومت یقه‌شان را می‌گیرد. اگر تولید نکنند مردم از هنرشان بی‌نصیب می‌مانند و حکومت هم به خواسته‌اش می‌رسد. شاید بهتر است چند مثال بزنم:

    در دهه‌ی 60 و تعطیلی همه‌ی انواع موسیقی، هر یک یا دو سال یکبار آلبومی از شجریان یا ناظری منتشر می‌شد. آن وقت‌ها دوستی داشتم که با بخت بلند از اعدام‌های سیاسی به سلامت جسته بود اما همچنان آدمی ایده‌آلیست بود. به خوبی بیاد دارم که او اصرار داشت قانعم کند شجریان و ناظری از این سکوت مطلق دیگر انواع موسیقی سود می‌برند پس خواسته یا ناخواسته خود را به نظام فروخته‌اند؛ یا دست کم از سیاست‌هایش منتفع می‌شوند. هر چه اصرار می‌کردم که چنین نیست و نظام با کلیت موسیقی مخالف است و این هم که می‌بینی حداقل نیاز جامعه است که نظام به آن تن داده، انکار می‌کرد و می‌گفت چرا آثار این‌ها مدام از رادیو پخش می‌شود؟ امروز او آن قضاوتش را بیاد ندارد.

    موسیقی‌دان بلندآوازه‌ای در شهر ما بود که سال‌ها به دلیل مخالفت یکی از سیاستمداران استان حق فعالیت نداشت. وقتی آن سیاستمدار فوت کرد خیلی زود دوباره در بالاترین سطح استان مطرح شد و به ریاست شورای موسیقی رسید. در آن مقام ناگزیر بود هر مقام معظمی به استان سفر می‌کند برایش کرنش کند و مجیز بگوید. در پاسخ گلایه‌ی ما که به این کارش معترض بودیم، یکی از هنرمندان گفت: او در ازای کرنشی که به آن مقام معظم کرده توانست برای هنرمندان استان امکانات بسیاری بدست آورد.

    خانم هدیه تهرانی هنرمندی خوشنام بود و به قول منتقدان خیلی زود از سینمای تجاری و “سوپر استار” بودن کناره گرفت و در حالیکه به آسانی قادر به پول درآوردن از محبوبیت خویش بود، حتی سرمایه‌ی خود را به ساخت فیلم‌های هنری و کم بیننده اختصاص داد. چند سال پیش آقای رحیم مشاعی با موقع شناسی و زرنگی سیاسی به نمایشگاه عکس ایشان رفته و در حضور خبرنگاران و عکاسان، در مورد درخواست وامی به او قول مساعد داد. و با این کار تا مدتها او را به سیبل توهین روشنفکران و برکنار گود نشینان بدل کرد.

    خانم مهناز افشار که بخاطر ازدواجش با فرزند مشاور احمدی‌نژاد، اکنون آماج توهین‌ها و انتقادهای جامعه است، از معدود بازیگرانی بود که به دیدار خانم نسرین ستوده رفته و عکس این دیدار را در شبکه‌های اجتماعی منتشر کرد.

    همه‌ی داستان‌ها و فیلم‌هایی در خصوص زندگی و کار هنرمندان در کوبا، اتحاد شوروی و … خوانده و دیده‌ام نشان می‌دهد امکان ارائه‌ی هنر بدون برآوردن بعضی از خواسته‌های حزب حاکم وجودنداشته‌است. در چنین حکومت‌هایی هنرمندان همواره با وجدان خویش درگیر بوده‌اند: اگر هنرشان ارائه نمی‌شد خیانت به ملت بود و اگر ارائه می‌شد باز هم خیانت به ملت!

    قصدم از گفتن این همه، به شما که خود هنرمند هستید، اینست که شما پس از بیرون آمدن از زیر چتر حمایت فرهنگی نظام، امکان کار هنری به طور مستقل نداشته‌اید، شرایط بسیار دشوار است؛ شاید بهتر باشد کمی با هنرمندان مستقل مهربانتر باشید.

     
  71. مدیرک عاملک کشتیرانی جمهوری اسلامی ایران: باید زمان سفارش کشتی تا تحویل به حداقل برسد.
    – از کمالات شیخ ما اینست شیره را خورد و گفت شیرین است
    اینا رو از کجا پیدا میکنن و مدیرک عاملک و غیره میکنن شون؟ میلیونا تومن حقوق میگیره و مزایا و غیره…….. لابد دمبش به یکی از اون مفت خورهای دستار بند بنده.

     
  72. ///// یزدی: دلخوش کردن به ژنو، لوزان و نیویورک، سبب تسلط کافران می‌شود
    مش قاسم: اگه ما رو از شر تو راحت کنن قدمشون بر چشم.

    //// یزدی:برخی هر شب رویای زندگي در پاریس و نیویورک را در خواب می‌بینند.
    مش قاسم: با این افتضاحی که حکومت اسلامی کرده میخواستی خواب کربلا نجف بینن؟

     
  73. جنتی میشه رییس خفتگان، اژه‌ای رئیس نظارت بر سروصدا. به این میگن تحقیر یه ملت.

     
  74. 1- آیت الله احمد جنتی بعنوان رییس مجلس خبرگان رهبری جمهوری اسلامی انتخاب شده و من خوشحالم. خوشحالی غیر قابل وصفم از این جهت است که سرنگونی طلبان و براندازان اینترنتی که – بسیاریشان هموطنان بسیار عزیز و زخم خورده ام هستند + حزب اللهی های مزدور جمهوری اسلامی که مأمور فوت در بوق ما سرنگونی خواه هستیم برای بحاشیه بردن استحاله خواهان و تحول خواهان – توانسته اند یک جشن و پایکوبی درست وحسابی راه بیاندازند و دلی از عزا در بیاورند روی جنازه های بازندۀ ما مخالفان تحول خواه و استحاله خواه جمهوری اسلامی. تو گویی ریاست جنتی بر خبرگان همان هدف نهایی آنان بوده و جمهوری اسلامی را سرنگون کرده اند. خوشحالی دومم اما جنبۀ ایجابی دارد و به این دلیل از ریاست جنتی بر خبرگان مسرورم که آیت الله خامنه ای – بهردلیل – عقب نشینی نکرد و فضا را دو قطبی ترکرد و استحاله در درون را تسریع خواهد بخشید.2- اما اتفاقی که افتاده این است که جمع بندی اولیۀ الیگارشی برای ریاست خبرگان”نه جنتی – نه هاشمی” بوده و همه قبول کرده بودند که آیت الله امینی رییس بشود. بنظر حتمی می رسد که در آخرین روزها – حداکثر دیروز – نظر خامنه ای عوض شده و تندروان توانسته اند او را متقاعد کنند که از ریاست احمد جنتی حمایت کند و خط بدهد. استدلال تندروانو نظامیان هم درست بوده برای منصرف کردن بی طرفی خامنه ای. آنان دلیل آورده اند که آینده نگری و میان مدت نگری”ریاست امینی” ایدۀ خوبی است اما ما در همینکوتاه مدت مشکل داریم. به این معنا که شکست های انتخاباتی از سویی و کشته شده های سوریه از طرف دیگر و زمینگیر شدن سیاست های تهاجم های منطقه ایمان از جانب سوم پیاده نظام شریعت خواهان را بشدت متفرق و دچار ریزش کرده و برای حداقل بازسازی روحیۀ آنان نیاز به یک پیروزی صوری هم شده از نان شب واجبتر است. و اگر احمد جنتی رییس شود خود ما با امپراطوری رسانه ایمان در داخل و همپیمانان اپوزیسیون سرنگونی طلبمان در خارج خواهیم توانست این ریاست را بفروشیم و علاوه بر دمیدن روحیۀ پیروزی در هواداران مان بخش خطرناک استحاله طلبان داخل و خارج را هم مورد تهاجم همه جانبه قرار دهیم. این ریاست این فایده را هم خواهد داشت که بدنۀ اجتماعی و پایگاه رأی باند هاشمی و روحانی را هم نا امید کرده و چه بسا خواهیم توانست بر انتخاب هیئت رییسۀ مجلس شورای اسلامی هم اثرات تعیین کننده داشته باشیم.3- این را از این جهت مطمئنم که نه خود جنتی شخصیتاً دنبال ریاست است. و نه سن و سال و قوای جسمانی و عمر او چنین اجازه ای را به او می دهد و نه طبق گزارشات موثق احمد جنتی حاضر به قبول ریاست شده بود تا دیروز. و مهمتر از همه اینکه سیرۀ رهبری خامنه ای نشان می دهد که حتی اگر صوری هم شده رأی مردم را قبول می کند و منتخبان ملت را کنترل و مراقبت می کند که از خط قرمزهای او زیاد فراتر نروند. بویژه بعد از اشتباه تاریخی اش در مورد حمایت صریح از احمدی نژاد پشت دستش را داغ کرده بود که خودش رأساً وارد این قبیل صف کشی ها نشود. در حالیکه اینک مغلوب استدلال تندروان شده و حاضر شده در دقیقۀ نود هم احمد جنتی را راضی به کاندید ریاست شدن بکند و هم توانسته آرای لازم برای انتخاب او را مهندسی بکند. در غیر اینصورت جنتی کاندیدا نمی شد و امینی بطور طبیعی رییس خبرگان می شد. البته که منظورم از انتخاب امینی این نیست که اعتدال و اصلاحپیروز می شد. زیرا که ما همه بخوبی می دانیم که حتی هاشمی رفسنجانی و روحانی هم از جنس ما نیستند و در صورت تضاد منافع الیگارشی روحانیت با خواسته های مابیشتر تمایل به اصل و پایگاه قدرت خود دارند و خواهند داشت. و اتفاقاً استدلال آنان از موضع اعتدال هم بر همین مبناست ومعتقدند که باید برای ماندن مان در قدرت تیزی ایدئولوژی را مهار بکنیم.4- اما چرا من خوشحالم برمی گردد به این که:الف- من معتقدم و ایمان استدلالی و مشاهداتی دارم که اسلام سیاسی – دخالت مستقیم و حداکثری شریعت در حکومت مدت هاست – از ظهور داعش – در احتضار افتاده و نفس های آخرش را می کشد. و احیاء آن بدلیل اولاً ظهور عربستان تهاجمی در منطقه علیه ایران، ثانیاً سیاست های جامعۀ جهانی بویژه امریکا – علی الخصوص با آمدن کلینتون یا ترامپ – علیه مذهب سیاسی، ثالثاً کم شدن قیمت نفت و درآمدهای نفتی ایران، رابعاً شکست خوردن استراتژی حکومتی خامنه ای در27 سال گذشته در داخل و خارج، خامساً بخاطر قلادۀ برجامی که غرب بگردن خامنه ای بسته و سادساً و از همه مهمتر ریزش شدید پایگاه اجتماعی و سرمایۀ انسانی جمهوری اسلامی خامنه ای محال قطعی است. این قبیل تحرکات داخلی هم قطعاً برای اهداف کوتاه مدت و نوعی دست و پازدن های هرز و از سر ناچاری است.ب- اتفاقاً ریاست جنتی از این نظر خوب و مفید است که دو قطبی را تشدید می کند و هاشمی و روحانی ناچار می شوند کمی از محافظه کاری معهودشان جلوتر بروند وبجای حرف های خوب برخی اعمال خوب را هم در دستور کار قرار بدهند. یا چنین می کنند بنفع استحاله است و یا چنین نمی کنند و رأی دهندگان شان را مأیوس می کنند. اگر اولی بود چه خوب. اما اگر هم دومی بود چه بهتر. زیرا ما تحول خواهان از راه استحالۀ ایدئولوژی؛ هاشمی و روحانی و خاتمی را در این جهت است که حمایت کرده ایم. یا می توانند و با هم پیروز می شویم. یا خیانت می کنند و نمی توانند و در اینصورت بهتر است بروند بدرک و بمیرند. ما که عقد اخوت نبسته ایم با هیچکس. راهمان تا اینجا همسو بوده و آمده ایم و فقط زمانی بر پیمان می مانیم که آنان نیز بر عهد و وعدۀ خویش وفادار و عامل بمانند. البته که سیاست یک مویز و یک خرما نیست و همیشه باید فرصت واکنش دهیم تا ارزیابی شتابزده نکرده باشیم. بعبارت دیگر مردم نباخته اند اگر هاشمی و روحانی ببازند. زیرا تا خامنه ای و استراتژی ویرانگر و ضد جهانیش است دولت های منتخب – با همۀ ملاحظات تنگ نظرانه – حداکثر ده درصد با هم اختلاف بهره دهی خواهند داشت و شکست یک حسن روحانی فریبکار و بی عرضه – قضاوتم درآیندۀ احتمالی را می گویم – نهایت آرزوی مردم هم خواهد بود.

     
    • اوووووووووووووووووووووه باز هم یکی دیگه اکس زد و هر چی تونست از تو هپروتش درآورد و ریخت بیرون!!!
      بابا مطلب خیلی ساده س!!! این جمع خبرگان اکثریتش به ریاست آیت الله جنتی رأی داده و می تونست نظر اکثریت به هر کس دیگه هم باشه!!! ولی نتیجه این شده که می بینین!!! حالا سقف آسمون رو تو تحلیل هاتون به کف زمین بدوزین!!!
      ترامپ هم بالاخره رأی اکثریت جمهوری خواه ها رو بدست آورد!!! اونجا دموکراسیه اینجا ارتجاع و توطئه س!!!
      بابا شماها دیگه کی هستین؟!!!

       
      • حضرت علی هم وقتی دید مردم اونو بعنوان خلیفه قبول ندارن خودشو به اونا تحمیل نکرد.معتقد بود همیشه باید به نظر اکثریت احترام گذاشت…حالا نمیدونم مردم ما چجوری باید به شماها و اغاتون بفهمونن که شرتونو کم کنید…حداقل تو انتخابات مجلس اینو ثابت کردن که نظرشون با نظر اغاتون فرسنگها فرسنگ فاصله داره.

         
    • مازیار وطن‌پرست

      آقای عصیانگر عزیز

      در صورت نقل تمام یا بخشی از یک متن، باید نام منبع (و در صورت وجود لینک) آن را نیز معرفی کرد:

      http://dalghakirani.blogspot.de/2016/05/blog-post_25.html

       
  75. روزنامه فرانسوی »فیگارو« در شماره چهارشنبه ۲۵ مه خود نوشته است که چند فرمانده القاعده که اخیرا از زندان های ایران آزاد شده اند، به سوریه رفته و به گروه جبهه النصره پیوسته اند.روزنامه فیگارو در صفحات بین الملل روز چهارشنبه خود، در دو مقاله، به مساله آزاد شدن چند رهبر القاعده از زندان های ایران و پیامدهای آنبر منطقه پرداخته است.این روزنامه فرانسوی در یکی از مقاله های خود نوشته است: »این رهبران آزاد شده که پنج نفر از کادرهای قدیمی و سطح بالای القاعده به شمار می آیند، می توانند در صورت پیوستن به النصره، موقعیت این گروه را به کلی دگرگون کنند و توان آن را به شدت بالا ببرند«.فیگارو هم چنین مقاله ای دیگر، به معرفی سیف العدل مهم ترین شخصیت القاعده که به تازگی از زندان های ایران آزاد شده پرداخته و او را عضو شورای مدیران اجرایی القاعده، مامور شماره یک تامین امنیت شخص بن اسامه لادن )رهبر پیشن این گروه( و نیز مدیر تدارک بسیاری از عملیات تروریستی این گروه تا سال۲۰۰۱دانسته است.این افسر مصری که پس از حادثه ترور انور السادات رئیس جمهوری اسبق مصر مجبور به ترک کشور شد بعدها به بن لادن پیوست وهمواره از رهبران درجه اول این سازمان بوده است. او اینک پس از آزادی از زندان های ایران به القاعده پیوسته است.

     
  76. دوستان عزیز لطفا مراعات حال آقا صادق را بکنید ..بالاخره هم سایتی هست و رعایت حالش واجب..بنده خدا مرتب میگه که همه بروند کنار تا باد بیاید! معلوم است که تو این گرمای تابستان جای ایشات خیلی داع هست! دوستان مضایقه نکنند!

     
    • آقا عثمان!!!
      پیراهنت کو؟!!! قبول من داغ کردم ولی تو چرا خرداد رو تابستون فرض کردی؟!!! اگه من هوای خنک لازم دارم تو که آب خنک لازم داری!!! کجات میسوزه آب خنک روش بریزم؟!!!

      ———————

      دوست گرامی
      از بکار بردن سخنان بی مایه و سخیف پرهیز کنیم.
      سپاس

      .

       
      • آقای نوریزاد تا کی می خوای به نام مثلا آزادی بیان به این بابا رخصت بدی هر چی تو ذهنشه سیفونشو بکشه بر زبان جاری کنه؟!امثال این بابا هستن که پاشون به غرب می رسه سواستفاده می کنن هزارجور کثافت کاری بار میارن.شما بقیه رو هاشوربارون می کنی این مردک هرچی می گه کامل چاپ می کنی با یه خواهش؟!!!

         
        • جناب ناشناس بگذار صادق و امثال او دراین سایت بنویسند.اتفاقا نوشتن آمدن چنین افرادی دراین سایت مقید است.

           
      • ای صادق سایت!! خوب من هم گفتم شما داغ کردی عزیز! خود شما آدم صادق هم تائید کردی! اینکه داغ شدن نداره !! بنده که داغ نکرده ام که شما نگران جای سوختگی شدی!!! در ضمن استاد ما درس پس میدیم!! آب خنک رو خوب اومدی!! خوب ظاهرا با موضوع باد مشکلی نیست!! راستی خیلی ممنون که از پیراهنم پرسیدی! تاریخت هم خوبه! ایول!! پیرهن ما رو بیدقی است که شما روش قرآن علم کردی!!

         
      • صادق خیلی بی چاک و دهن هستی ! البته از کسی که سر سفره سردار سپاهی اون جوری ! بزرگ شده توقع بیشتری تیست ! راستی کی میری سوریه ؟

         
  77. ترکیه ای ها
    حریم سلطان میسازند که با جعل تاریخ , گندکاری تاریخ شان را بپوشانند

    ایرانی ها

    ! معمای شاه میسازند که با جعل تاریخ ، گند بزنند به تاریخ کشورشان

    کشورهای استعماری

    به کشورهای دیگر ظلم میکنند تا مردم خودشان در رفاه باشند.

    حکومت اسلامی ایران

    به مردم خود ظلم میکند تا عربهای لبنان، فلسطین، جیبوتی ویمن،دررفاه باشند!.

     
  78. محمد مهدویفر

    نامه سیزدهم محمد مهدوی فر به رهبری

    محضر مبارک مقام معظم رهبری
    حضرت آیت الله خامنه ای مد ظله العالی
    بعد از سلام و عرض احترام

    خرداد یادآور عروج ملکوتی امام راحل (ره) و سرآغاز رهبری حضرتعالی است.
    امسال وارد بیست و هشتمین سال از رهبری شما می شویم. در طول بیست و هفت سال گذشته افزون بر هزار سخنرانی و پیام برای هدایت امت از شما دیده و شنیده ایم ولی من شخصاً به خاطر نمی آورم، هیچگاه در مصاحبه با یک خبرنگار به سؤالات او پاسخ داده باشید البته زمانهایی که شما برای انتخابات پای صندوق های رأی حاضر می شوید، خبرنگاری از صدا و سیما پیش می آید و در کمال احترام و تواضع از حضرتعالی می خواهد در مورد انتخابات پیامی را برای مردم بیان فرمایید. منظور من این قبیل مصاحبه ها نیست.

    منظور من از مصاحبه یعنی این که یک خبرنگار مستقل و حرفه ای و کارکشته در مقابل شما قرار بگیرد و از حضرتعالی پرسش کند و شما را در مقابل سؤالات چالشی قرار دهد و شما نیز با توضیحات قانع کننده از مواضع و عملکرد خویش دفاع کنید.

    به نظر من شایسته بود در طول بیست و هفت سال گذشته، حداقل سالی یک بار چنین مصاحبه هایی انجام می دادید و این مصاحبه ها به صورت مستقیم و بدون سانسور از صدا و سیما پخش می شد پس آنگاه می توانستیم قضاوت نهایی در باره پرسش خبرنگاران و پاسخ های حضرتعالی را به افکار عمومی واگذار کنیم.

    به عقیده من چنین کارهایی برای تنویر افکار عمومی لازم است و الان هم اگر این کار را انجام بدهید، هرچند دیر هنگام ولی بجا و شایسته است.

    اگر در طول سالهای گذشته چنین کاری را انجام داده بودید، بدخواهان و مخالفان رهبری نمی توانستند در بوق و کرنا کنند که رهبری بابت عملکرد خودش به احدی پاسخگو نیست.

    بسیاری از دوستان و عاشقان و پاک باختگان رهبری به خاطر علاقه و اعتقادی که به حضرتعالی دارند تمام سخنان و اعمال شما را عین صواب و برخی نیز برگرفته از الهامات غیبی می دانند و احتمال خطا و اشتباه از سوی شما را حتی در مخیله خودشان راه نمی دهند و برای شخصیت شما قداستی غیرقابل خدشه قائل هستند اما باید بپذیریم که بسیاری از مردم نیز هستند که مایلند حضرتعالی با توجه به اختیاراتی که قانون اساسی در طول این سال‌ها به شما عطا کرده است و با توجه به امکاناتی که در اختیار شما بوده است، برای بعضی سخنان و بعضی اعمالتان، شما را زیر سؤال ببرند و توقع آنها برای شنیدن جواب های قانع کننده توقعی بیجا و علامت زیاده خواهی نیست.

    در انتخابات اخیر مشاهده شد که علیرغم تأکیدات حضرتعالی تقریباً ۵۵ درصد واجدین شرایط در تهران پای صندوق های رأی حاضر نشدند و ۴۵ درصدی هم که شرکت کردند، حدود دو ثلث آنها به لیستی رأی دادند که فکر می کردند خوشایند شما نیست پس می توان نتیجه گرفت که عده زیادی در ایران هستند که هرچند درصد آنها را دقیقاً نمی دانیم، ولی می دانیم که آنها نسبت به شما حرف هایی دارند و احیاناً در اذهان آنها سؤالاتی است که بابت آن سؤالات، جوابی از حضرتعالی دریافت نمی کنند و ناخرسندی خود را نسبت به شما در چنین مقاطعی ابراز می کنند و بی تردید پیام چنین حرکت هایی از سوی مردم از نگاه تیزبین شما دور نمی ماند.

    برای شما در انجام وظایف رهبری آرزوی موفقیت می کنم.
    ارادتمند شما محمد مهدوی فر
    تخریب چی و غواص دفاع مقدس
    ششم خرداد نود و پنج

    لینک کانال تلگرام محمد مهدوی فر
    @mo_mahdavifar

     
    • جناب مهدوی فر:
      مشکل از شخص رهبر نیست. مشکل از نظام رهبری و پیشوایی است .
      آقای خامنه ای قبلا در سخنرانی شان علیه برنامه تنظیم خانواده برای نخستین بار اعتراف به اشتباه کردند. ایشان گفتند : ما در برابر تاریخ و خدا مسوولیم که از ازدیاد جمعیت پیشگیری کردیم .توجه کنید:در برابر خدا و تاریخ!!!، پس مردم چی؟ هیچی .
      از این بهتر نمی شود گفت : مردم به درک. روزنامه آزاد و خبرنگار کارکشته در بستر نظامی رشد می کنند که شخص اولش از راه انتخابات مستقیم و ادواری توسط مردم انتخاب شود، نه این نظام شلم در شوربا که با پشتوانه پول یامفت نفت باند انتصابی و مادام العمرش تا کنون به دولت های نیمچه انتخابی اش هرگز اجازه نداده تا به نفع مردم و برعلیه منافع و عقاید پیشوا و نظامیان اش کم ترین کار اساسی ای بکنند. تا نفت، رسانه های گروهی، نیروهای اسلحه بدست و سه پشته سرکوب در قبضه این بخش انتصابی است، رهبر هرکه می خواهد باشد،من ، شما، رضا پهلوی،نوری زاد، امامزاده و پیغمبر و خود خدا . امکان ندارد وضع ما از این فلاکت موجود بهتر شود. مشکل از نطام پیشوایی است و حل این مشکل هم بدست مردم است، نه بدست رهبر.
      بله، تا خود مردم به آن درجه از فکر نرسند که با تمام وجود بدانندکه نیازی به چوپان و آقا و ارباب مقدس یا نامقدس ندارند، تا وقتی که مردم تصمیم نگیرند که از صغارت خروج کنند و دستشان برای یک تکه از رانت غصب شده جلو ظل الله ها دراز نباشد و تا وقتی که انسانیت و حقوق و مسوولیت جمعی و آزادی برای خود مردم جدی و حیاتی نشود، هر رهبری هم بیاید بر گرده مردم سوار می شود و چه بسا بدتر از رهبر کنونی باشد و سال به سال دریغ از پارسال.
      مهدوی گرامی ، مشکل ما در شخص رهبر و مسیله “شاه باید بره ” ،نیست. مشکلمان این است که آینده مان همیشه همان گذشته مان بوده و گذشنه مان حالمان.ما بی تاریخیم قربونت برم. ما در زمان حالی که همان تکرار گدشته مان است، دایم داریم دور خودمان می چرخیم؛ در یک مرداب. دل خوش کرده ایم که این مرداب در گذشته های دور و سپری شده دریا بوده .اصلا بگو اقیانوس بوده. از آن چه مانده جز یک مرداب .و حاضر هم نیستیم قبول کنیم که حال ما نتیجه گذشته ماست . این خود ما بوده ایم که دریای زمینی مان را رها کردیم تا مرداب شود و دریای مان را در آن سوی مرگ ساختیم. چطور می شود این مرداب را تحمل کرد؟ساده است . با امید دریایی در آنسوی این مرداب.

       
  79. با درودی مهربانانه به علی نازنین. امیدوارم مجدداً مرا به تقاص گرفتن متهم نکند که نه کینه جویم ونه به کین خواهی آمده ام. بردوستی اش ارج می نهم وسخن نغزش را همچون برگ زرینی دردفتر خاطرات ایام ثبت و ضبط خواهم کرد.. اماعلی نازنین بحثی را پیش کشیده است که ناگزیر باید برآن دیباچه ای گشود. پیش از آغاز سخن مایلم به نظر این دوست محترم برسانم که نه فیلسوفم ونه ادعای دانش فلسفی دارم. از این رو به عنوان فردی ازجمع عوام، دیدۀ استعانت برمحضرفصاحتش دارم تا با یاری اندیشۀ ژرف خود جمع ما عوامان را نیز با خواص الفت دهد. اما اکنون چه میخواهم وبراین بارگاه اندیشه به چه کارم؟

    1- از حقیقت سخن به میان آورده ای و متفکران را بیشترین تشنگان حقیقت دانسته ای. به معنای دیگر، به زعم شما اندیشمندان (متفکران) درجستجوی حقیقت هستند. پس مقولۀ واقعیت درمیدان اندیشه دارای چه جایگاهیست و رابطۀ حقیقت با واقعیت چیست؟ ولی اگر بگوئی که اندیشمندان درحال بازی با حقیقت هستند، سخن بیجائی نگفته ای چون هرکسی از دریچۀ ذهن خود به واقعیت مینگرد و از این رو گزاره های خود را انعکاسی از واقعیت وانمودمیکند. پس آن اندیشمندی که خداگونه حقیقت را بجای واقعیت به دیگران می نمایاند، پیش ازهمه باید به همگان بقبولاند که باواقعیت رو در رو بوده است. هم اینجاست که اندیشه در معرض سنجش قرار گرفته واندیشمند به چالش. براین اسا س است که فیلسوفان درعرصۀ بیکران اندیشه ظاهرشده اند. آنان کوشش دارند تا واقعیت را ازدیدِ خود بنمایانند. پس اینان حقیقت گویند که به زعم خود در جستجوی واقعیت میباشند. ولی پرندۀ تعقلشان تا چه ارتفاعی اوج گرفته و ازچه جایگاه اندیشه به پروازدرآمده است؟ این یک سوآل.

    2- میفرمائید « انسان کامل کسی است که بفهمد کامل نیست. آنگاه تصمیم درست را می گیرد…»
    اما چگونه انسان ناکامل (ناقص) قادراست تصمیم درستی بگیرد؟ اگردرست فهمیده باشم، ازنظرشما انسان ناکامل انسانیست که قادرنیست راه راازچاه تشخیص دهد. درواقع، انسان ناکامل (ناقص) نمیتواند تصمیم درست و بجائی بگیرد واین همان ادعای خمینی است که براساس ناقص بودن انسان، برایش قیم تعیین میکند. آیا شما هم ناکامل بوده و برمبنای استدلالتان نیاز به قیم دارید؟ اگر شما خودتان را ناکامل بشمارمیآورید، پس برمبنای منطق خودتان، اندیشۀ شما هم ناقص است. بنابراین، چگونه است که جمع ما عوام را فلسفه باران میکنید؟ خب اصولاً چرا راه دور میروید؟ آقای خامنه ای، جنتی و سایر هم مسلکانشان به عنوان قیم خودخواندۀ همۀ ما وجود دارند. پس ما صغیرانِ رسوا به چه معترضیم؟
    دیگرآنکه به جمع عوام ما ثابت کنید که چرا خدا جهان وهستی راآفریده است؟ قصد تفنن داشته یا نیاز به آفرینش هستی؟ اگر نیاز به آفرینش هستی داشت پس خدائی نیازمند بوده و خدای نیازمند که دیگر خدا نمیتواند محسوب شود. ولی اگر قصد تفنن داشته، پس درآفرینش هستی جدی نبوده است. بنابراین چرا باید به خالقی که نسبت به سرنوشت مخلوقش جدی نبوده وبی اعتناست، توسل جست؟ این هم سوآل دوم.

    3- به “بذرتعقل” اشاره کرده ای و آنرا در سرزمینی که بذر “تقدس” رشد بی رویه دارد، ناممکن بشمارآورده ای. من با واژۀ تعقل مشکل دارم، چون تعقل با عقل نسبت مستقیم دارد وعقل وابسته به عوامل بسیاریست و درافراد مختلف دارای درجات متفاوت است. وقتی دربارۀ عقل سخن به میان میآوریم، باید مشخص کنیم که بحث ما راجع به عقل چه و که است. پس رهنمود به تعقل نمیتواند راهنمای رهائی از تقدس باشد. تقدس نیاز به دلیل وبرهان ندارد و ذهن آراسته به تقدس درپی چرائی مقولات هستی نیست. بنابراین، بهتراست بجای انتقاد از عدم وجود بذرتعقل، توجه خودرا به عدم وجود “بذرخِرَد” معطوف کنیم. این خِرَدمندی است که مایۀ رشد تعقل میشود و اجتماع ما از کمبود خِرَد رنج میبرد. خِرَد ایستائی تقدس را به چالش میکشد و موتورمحرکۀ تعقل است. خِرَد همان منطق میباشد که ابزاری برای استحالۀ عقل انسان نامتکامل بسوی تکامل است. پس بیآئیم و به آموزش خِرَد اهتمام ورزیم. این هم سوآل سوم.
    با سپاس از شکیبائی شما استاد محترم.

     
  80. ایران دوست

    اگر از من بپرسند قوی ترین فروشندگان دنیا چه کسانی هستند٬ پاسخ میدهم ؛
    کسانی که بهشت را میفروشند و دنیای زیبای شما را صاحب میشوند و ذهن شما را منحرف میسازند!

     
  81. سلام دوستان- از قدیم گفته اند موقعی که بز مرگش بگیره ( مرگش فرا برسه ) غذای چو پان را میخوره— حالا شده حکایت مهدوی کنی و جنتی- اون مهدوی کنی موقعی که مرگش گرفته بود یا زور آمپول و ویلچر و دو سه تا نفر کمکی شد به جای اکبر رفسنجانی رییس خبرگان ولی چون غذای چوپان را خورده بود دیری نپایید که بعد از 18 ماه ( از رییس مجلس خفتگان شدن ) افتاد و مرد اونم با چه فضاحتی – شش ماه که مثل آریل شارون تو کما وبرزخ بود تا افتاد و مرد و برای تشییع جنازه اش با ضرب و زور بیسج و سپاه 3000 یا 4000 نفر جمع شدند تا برسوننش داخل قبر- اما درست بعد از 20 روز از مردنش یک خواننده افتاد و مرد و مردم برای دهن کجی به آیت //// مهدوی کنی بصورت خودجوش 200 هزار نفر رفنت تشییع جنازه تا اینکه طرف را به خاطر ازدحام جمعییت با 24 ساعت تاخیر کفن و دفن کردند-

    حالا شده حکایت یکی آقا //// که اومده پا تو کفش اکبر هاشمی بهرمانی رفسنجانی کرده و با تقلب ( به عنوان اخرین برگزیده مردم تهران شده نفر اول خبرگان ولایت امام خامنه ای ) و زور چپان شده نفر اول خبرگان——- به گمانم اگر خدا بخواد مرگ این یکی بزه هم فرا رسیده و با احتساب 18 ماه بعد میشه حدس زد آبان یا اذر 1396 جنتی هم به ملکوت اعلی ( در جوار خدا در بهشت یا در کنار مهدوی کنی در //// ) خواهد پیوست

     
    • افلاطون عزیز من معتقدم که این عزرائیل نمیرالمؤمنین را عمدا بالا آورده تا راحتر بتونه جونشو بگیره.آخه او پائین پا ئینا دنبال نمیرالمؤمنین گشتن راحت نیست.خلاصه اینبار گویا از عزرائیل رو دستی خورده!

       
    • حالا خدا رو چه دیدی!!! یهو دیدی خدا اراده کرد و آیت الله جنتی جون عزراییل رو گرفت!!!!!! اونوقت قیافه شماها دیدنیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

       
      • صادق جون با عزرائیل شوخی نکن ! جرئت داری برو سوریه که در شهادت بازه ! البته اگر در شهادت رو عمو سام نبنده !

         
  82. مازیار گرامی
    ممنون از لطف و توجه شما
    اصلا نگران نباشید به هیچ وجه دلگیر نشدم
    حقیقت امر در دنیا چیزی نبوده و امیدوارم نخواهد بود که بتواند مرا برنجاند. خوبی عرفان یکیش همین است که می آموزد سر اندر پای دنیا ارزش دلخور شدن ندارد. حیف لحظات زندگی نیست که این گونه تلف شود؟ (فکر نکنید مدعی عرفان شده ام ولی عادت دارم هر چیز خوبی را از هر جا که باشد برگزینم)
    گفت و گوی با جناب صادق برای من از این جهت مهم است که می تواند راه ارتباطی با کسانی بگشاید که سر در برف فرو کرده اند و از روبرو شدن با واقعیات می هراسند. خوب ایشان هر گونه خواستند واکنش نشان دهند. ایشان کار خودشان را می کنند و ما کار خودمان را. هر دو هم از هم تاثیر پذیر هستیم. هر دو از هم می آموزیم. نمونه در این باب کم نداریم……

    مازیار عزیز من در این وبگاه علاقه ای به حال و احوال پرسی و تبادل تعارفات ندارم و تنها هنگامی دست به کی برد می برم که احساس کنم حرفی برای گفتن دارم. بنا بر این اگر به احوال پرسی ها و ابراز محبت های جناب عالی و دیگران پاسخی نمی دهم حمل بر بی ادبی نفرمایید.

    درود های گرم مرا پذیرا باشید.

     
  83. علی ۱
    بذر تعقل:در سرزمینی که بذر تقدس و تابو رشد در آن بی رویه دارد، کاشتن بذر تعقل و استدلال در سطح ناممکنات است.
    ….
    من نوشتار شما را و مباحثتان را دنبال می کنم ، منطق و فلسفه و الاهیات و اخلاق و عرفان و خدا و پیامبر ووو باید بیشتر مطرح شوند ، نه اینکه غرب نیز راه حلی پیدا کرده است ، یک انسان غربی شاید چون یک حزب الله ی متدین باشد ، اما ، روش زندگی اجتماعی و قانونی و انسانگرایی به او این را آموخته که او فقط یک حق دارد و بس و دیگران هم چون او آزادند از این حق خود هر طور می خواهند استفاده کنند ، بیخدا یا با خدا بودن مهم نیست مهم حقِ بودن و اختیار و آزادی و انتخاب است ، انسان جامعه آزاد و باز ، برایش دین و عقیده مشکلی نیستد ، مشکل او این است که چگونه جای خود را در جامعه پیدا کند ، و راه زندگی خود را برود ،
    جامعه ی باز و آزاد ، هنوز پاسخ گوی بسیاری از سوالات فلسفی نیست و یا برایش مطرح نیست ، چون افکار دوران کنونی راچنان تکنیک مسخ کرده که انسان مبایل بدست دیگر خود را نه یک انسان بلکه افسونگری می داند که با فشار تکمه ای دنیایی جدید را می آفریند، در کافه و رستوران و خیابان انساهای تنها با تکمه های مبایل آنچنان سرگرمند که تنهایی و غریبی و کم کم دور شدن از روابط انسانی را نمی بینند.
    انسان امروزی چه در ایران و هر کجای دیگر مجبور به اندیشدن و بازنگرشی و بازبینی به خود و اصل و ریشه است ،تنها برای بقای خود.
    امیدوارم بحثهایتان با دیگر عزیزان همچنان ادامه یابد.

     
  84. توضیحاتی در باره نظر سیدمرتضا و کورس در موضوع گزین گویه ها و نیز مفهوم هستی از منظر ارسطو در قالب چند نکته:
    1-در باره توضیح کورس نازنین در باره نوشته ناچیز من-همه نقدهای خوبشان را هم وارد می دانم و به آن، تدریجاً عمل می کنم و سعی می کنم درست فکر کنم و درست بنویسم و درست راه بروم و این نقد او قطعا در ساختنم، به من کمک می کند-، ضمن سپاس از ایشان، عرض می کنم که عبارت«اینها خام اند و جویای نام» تعبیری استعاری در اشاره به همین گزین گویه ها/کلمات قصار بود و نه شخص خودم. در باره شخص خودم هم شاید اشاره وار پیشتر گفته ام که در لب بام جوانی ام که هنگامه ای است که تو را به حیاط خانه پیری راهنمایی می کند از مسیری نادلبخواه. کلماتی که به لطفتان آنها را حاوی معنا دانستید، بی شک برای شما که متون مهم و طراز اول جهان را می شناسید شاید روشن باشد که اقتباس و یا کپی از جایی نیست ولی ممکن است- من واقعا خودم نمی دانم در کجاها و با چه کسانی، در این قطعات اشتراک منظر و نظر دارم، مگر که شروع کنم به شناسایی و خواندن قطعات این چنینی و سنجیدنش با این ناچیزها نوشته هایی که گاه به گاه ملاحظه می کنید- همسانی ها و همنشینی های مفهومی و بیانی در میان باشد بخصوص با دیگرانی که چنین زاویه دیدی داشته اند. اصلا تصور نمی کنم با بزرگان گزین گویه نویسی نزدیک باشم ولی هم از نامهای سترگ نمی ترسم هم به عمق جانشان به تدریج نفوذ می کنم و هم اینها تمرینی است برای فکر کردن با مدد گرفتن از این قالب که مرسوم است؛ همچنان که شما گفتید. من خود با نیچه و نیز کافکا داشته و دارم ولی انس بیشترم با چیزی است که در درونیت ناپیدای فرهنگی خودمان، ما را از کارایی، خوانایی، پویایی، برایی، گیرایی و چشایی می اندازد و کاری می کند که کسی در دیگر فرهنگها رغبتی نمی یابد به قد و بالای ما نگاه کند،طعم مان را بچشد و صدایمان را بشنود. این درونیت که چترش در پیدا و نهان روان ما سیطره دارد، وادارم می کند در حد درک ناچیزم برای خودم چیزهایی بنویسم و بگویم که چگونه می شود قد بلند کرد و راست ایستاد و برا و گویا و خوانا و کارا بود با حفظ نام ایرانیت خودمان. آیا گفتنش و نوشتن چیزی شبیه این گزین گویه ها یا استدلال ورزی های مقاله نگارانه و یا رساله نگارانه، به معنای دست یافتن به چنین رویایی است و آیا با فکر کردن همه چیز حل می شود؟ مسلما نه ولی هر گفتنی می تواند به مثابه دنبال کردن چارچوب یک امکان فرهنگی باشد برای جهت گرفتن درست به سمت این مسیر رویایی. جهت گیری درست چیزی است که نوعا ما نمی دانیم چیست و همچنان گونی گونی مقاله و متن و رساله می نویسیم و یا می ترجَمیم و اگر از ترجمه متون خوب و طراز اول جهان در حوزه رمان و فلسفه و کلیه علوم انسانی صرف نظر کنیم، الباقی نوشته ها، هیچ نشانی از فکر کردن در آن نیست و تازه متون ترجمه شده هم که محصول ما نیست و این چیزی است که نمی توان از آن به سادگی گذشت. تا فکر کردن به شیوه ای که من ایرانی، لر، کرد، عرب، فارس و بلوچ و ترکمن در آن زیسته ام رخ ننماید، کمتر امیدی به شکل گیری عمومیتی می رود که بهم پیوسته باشد و دانایی اش برآمده از درونش باشد و در زیر بار نام بزرگان مناطق دیگر سر بلند نکرده باشد و سپس که ریخت واقعیتی مشخص مثل مشروطه از مد افتاد، سر فرو نکند و نپژمرد و نمیرد!. این به معنای بازگشت به مولوی و حافظ و سعدی و بیهقی نیست که متاسفانه در صد سال گذشته مدام از این بازگشت ها که بدترین نوع بازگشت است، دم زده اند. ما می خواهیم به حافظ بازگشت کنیم تا چه کنیم؟ او حداکثر درد را گفته اما درمان چیست؟ درمان در دنیای غرب تجربه شده اما نمی توانیم آن تجربه را سوار ماشین کنیم و بیاوریم و ناممکن است کپی کردنش و این همان کار سختی است که من و مای ایرانی باید بکنیم یعنی «درونی کردن راه درمان». اندیشیدن و فکر کردن به مسئله های خود و با زبان خود و استدلال خود و چارچوب جان خود، نخستین و مهمترین گام است که اکنون بسیار کند پیش می رود به دلایل بسیار که بخشی از آن همان عنصر روزمره گی است که دوستدار-به اقتفای از هایدگر ظاهرا- از آن گفته و شما هم به درستی تحلیلش کردید. باری ما آزادی را به قدر یک حقوق ماهیانه مکفی دوست داریم و اگر این قدر کفایت، فراهم شود دیگر نیازی به آزادی و جسارت نداریم و چون شیدای آزادی نیستیم، نمی خواهیم فکر کنیم و مسئله ها را رو آوریم و با آنها دست و پنجه نرم کنیم و این، وضع غالب ماست.
    در باره گزین گویه ها هم اشاره کنم که بسیاری از این جملات را یک سال پیش نوشته ام و اکنون تنها با نامگذاری و گاه ویرایشی، مجددا اینجا می آورم و کمتر محصول زمانهای اخیرند. به عبارتی هنگام نوشتن این عبارات، نوشته خاصی را به عنوان متن راهنما و یا متن نقد شونده، مد نظر نداشته ام.البته از همه نوشته های مهم فلسفی و فکری که فرصت کرده ام بخوانم، بهره برده ام و چه بسا در همنشینی با متنها و نوشته های خوب-از جمله نوشته های کورس-در یک گفتگوی درونی مجدانه، ساختی مفهومی در ذهنم نشسته باشد که عامل اصلی اش آن نوشته خوب بوده است. از لحاظ مضمونی تمام نگاهم معطوف به نقد ایدئولوژی و شیدایی نسبت به آزادی، نیرو، هستی و زندگی و تمام چیزهایی است که زندگی را می زایند و تقویت می کنند و خدشه کشیدن بر چهره هر چیزی است که آزادی و نبرو و هستی را پس می زند و از زایایی و توان می اندازد. به عبارت دیگر: در این گزین گویه ها که گاه تفصیل دارند و گاه در حکم کوتاهه های جوانه زده ای اند، تنها به گفتمان ها و ایده ها و مکتب ها نگاه کرده ام و نه اشخاص. و اگر موردی بوده که نام شخص محور بحث بوده، نتیجه ای که از آن گرفته ام، تاکید بر اهمیت گفتمانی معین یا شرارت زایی گفتمان دیگری بوده که با آن شخص گره خورده بوده است. از لحاظ فرمی نیز طالب ایجاد تناظر و تقابل میان مفاهیم به عنوان نوعی از سبک که مضمونی را بهتر می رساند، نیز طالب نگاهی بازیگوشانه، استعاری و حتی پهلو زننده به تناقض نمایی هستم. اینکه چقدر این طلب درونی، تجسد بیرونی متوازنی به خود بگیرد، به شانسم-بقول متفکران کوته دست از سرو ته هستی!- بستگی دارد.
    2-در باره مفهوم هستی از نظر ارسطو و نوشته ناچیز من که مورد نقد سیدمرتضای گرامی قرار گرفت، پیداست که دیدمان خیلی از هم فاصله دارد. البته اصل بحث من هم ناظر به سخن او و کورس بود و بهره هایی که از آن بردم. وقتی از یک نوشته بهره ای می بریم یعنی آن را در درونمان جای می دهیم و شروع می کنیم به آب و دان دادنش تا رشد مناسب بیابد و رنگ و روی شخصی خودمان را هم به آن می افزاییم و در نهایت می توان امید داشت که از این طریق، در موضوعی معین، نوآورانه به نگرش و چشم اندازی رسیده باشیم یا به سمت آن خیز برداشته باشیم. به عبارت دیگر من خواننده از بخش خوب متنها که نباید مدام نام ببرم که این خوب است و موافقم و این عالی است و موافقم. بل باید آن بخش خوب را به درون برد و در رشدش کوشید و بخش نافرم و خطا و یا غلط را باید روی صحنه آورد و با عباراتی که غرا و گویا و برا باشد، اعلام کرد که این بخش بد چقدر فساد درونی ایجاد می کند. این روش نقد درست است از نظر من. از این رو و با توجه به فاصله زیادی که چشم من با چشم سیدمرتضا در دیدن و سنجیدن رخدادها و ایده ها دارد، طبیعی است که بخش های ناخوب سخن او از نظر من زیاد باشد و به عکس. از این رو بخش ناخوب سخن او را محور تحلیل و بررسی قرار دادم بدون تکیه بر متنی یا نقل قول از کسی که سیدمرتضا بتواند به راحتی با نسخه بدل آوردن از هر متن و ذکر قول متضاد از همان شخص، نشان دهد که فکر کردن به حقیقت در اینجور جاها اصلا نشانه عقب ماندن از قافله است!. بطور کلی آوردن هر قطعه ای از دیگران و یا نظریه از فرد دیگری را بی کم و کاست محور سخن قرار دادن نوعی تقلید بد است و مطلقا با فکر کردن میانه ای ندارد. از این رو اگر سید مرتضا و من این اصل را محور کار و بارمان قرار دهیم بهتر می توانیم به خودمان و خواننده کمک کنیم. مثلا من در باره خدا نگاهی دارم و سیدمرتضا هم نگاهی دارد .در اینجا بدترین کار این است که من به ارسطو و یا ابن سینا و یا ملاصدرا تکیه کنم. دقت کنید تکیه کردن این چنینی حداکثر گزارش یک متن است که فقط به درد ملاصدرا و ارسطو می خورد و به درد دانشگاه های ما که عاشق متون کهنند و عاشق زدن توی سر دانشجو و نگه داشتنش در همان فضایی که ارسط و ملاصدرا نفس می کشیده اند. بگذار صریحتر بگویم هیچ کدام از یافته های ملاصدرا و ارسطو مطلقا اکنون هیچ ارزشی ندارند مگر بعد از بررسی و ارزیابی ذهن من و سیدمرتضا و دیگران و سپس از قبل این ذهنها روشن می شود که هنوز و برای امروزی که ما در آن نفس می کشیم مثلا برخی سخنان ارسطو و ملاصدرا اعتبار دارد. اما نکته مهم این است که روش ارسطو و روش ملاصدرا هیچگاه کهنه نمی شود و اهمیت خواندن متون هم در این است که نشان دهیم در حلقه بلند روش فکر کردن، ارسطو وملاصدرا در کجای حلقه هستند و اتفاقا دلیل خواندن و مراجعه کردن و پژوهش کردن در باره این نامداران فقط و فقط برای این است که دریابیم که آن فیلسوف نامدار برای گفتن فلان حرف از کدام روش و کدام چشم انداز استفاده کرده و هنگامی که مدعایش را با ادله ای تقویت کرده، چه نسبتی در ذهن او برقرار بوده و آیا این نسبت درست رعایت شده و با منطق و کلیت دانش سازگار بوده یا او بی اعتنا به منطق و عقل، نسبتی دلخواهانه میان مدعا و براهینش برقرار کرده و گاه پنجاه برهان برای یک مدعای نازار و دردانه تراشیده است! و چرا فیلسوف دیگری نسبت متفاوتی از مدعا و ادله/براهین برقرار کرده است. به عبارت دیگر هم اکنون نه مدعای ملاصدرا و نه دلایل او هیچ کدام خودبخود برای فرد امروزی ارزشی ندارند تنها «نسبت» میان مدعا و ادله او مهم اند. اهمیت این نسبت برای شناسایی سیر تحولات ذهن انسانها و دگرگونی ها و نیز برای فهم چارچوب جامعه شناسی شناخت مهم است که در قالب تاریخ فلسفه به ما آموزش داده می شود. بنابرین فرض کنیم ملاصدرا هزار دلیل برای معاد داشته است! این هیچ دردی از ذهن دانشجوی امروزی دوا و درمان نمی کند چون ملاصدرا مطلقا به دردهای امروزی دچار نبوده است(همواره در ذهنم آماده هست که سیدمرتضا به این حرفها پوزخند می زند چون مطلقا برایش معنا ندارد که یعنی چی انسان امروز با انسان دیروز فرق دارد! وقتی برهان بدیهی داریم و شیخ الرئیس و خواجه صدها مسیر را هموار کرده اند، جوان امروزی غلط می کند نمی فهمد معاد دیگر چیست!) اما به نظر من جوان امروزی-به رغم سواد کم و فضل کم و البته فروتنی زیادش- حمقش بسیار کمتر از نابغه گذشته است و خیلی ساده می پرسد اگر خدا هست کجاست؟ انسان قدیم حمقش این بود که با کتابهای قطور صدجلدی که سوار بر اشتران به این طرف و آن طرف می بردند، رعبی در دلش می افتاد و نابغه هم از این فضای روانی متاثر میشد و رعب را با نوآوریهای بیشتر ادامه می داد و با ادله فراون ثابت می کرد که معاد قطعی است. کار نابغه دیروزی خیلی فراتر از کار امثال آیت الله جوادی آملی بود که در کتاب ولایت فقیه اش، کاری می کند کارستان! چون او با تکیه بر قضایای بدیهی و محض، بداهت ولایت فقیه و عقلانیت محض ان را ثابت می کند! اصلا هم فکر نمی کند اینجا نکند یکی زیر چشمی نگاهی کند و تاسف بخورد از وضع بشر! چون برای خدا هر کاری ثواب دارد و علما هم که کارشان در حوزه عقلانیت محض است و طبیعی است که به سبب فرصت کافی و نیروی الهی و بسی واقعیات دیگر ثوابهای این بخش را درو کنند یک تنه!. باری دانشجوی سال اول کنونی از این حمقها گذر کرده و خود می خواهد بی ترس با خدا مواجه شود و اگر خدا نتواند خود را به او نشان دهد یا در ذهنش پاسخ های روشن نگذارد، با صدها خروار کتاب بی فایده و زمخت عربی هم که ادبیات عهد دقیانوسی دارند، نمی تواند او را بتاراند و بتازاند(تازاندن در یکی از گویشهای کردی به معنای خفه کردن است. با این بیان: بتاسِنمی یا بتازِنمی یعنی خفه اش کنم) واقعیت این است که اینجا خدا مسئول روشنایی است برای کسی که سوال دارد و آنکه جانشین خدا و یا یار خدا باشد و بخواهد با ابهام و تخصصی کردن حرف ساده، جانی را به ترس افکند سخت برملا کرده است که خدایش در کجا جای دارد!
    خواهش می کنم مقصود از کلمه «قدم ذاتی» را بدون توسل به نقل متون توضیح دهید. طبعا وقتی از قدم ذاتی حرف می زنیم اگر بخواهیم منطقی و دقیق بمانیم نمی توانیم از واژگانی استفاده کنیم که فروتر و کم بنیه تر از«قدم» و «ذاتی» باشند. خواهش می کنم برای تخریب کردن درک نادرست من هم که شده، این کار را بکنید که چگونه بدون توسل جستن به شعبده بازی مفهومی و شبکه سازی عنکبوتی، چنین کاری ممکن است؟ قول می دهم، این نظرم را که: در تبیین قدم ذاتی توضیح روشن امکان ندارد، در صورت دیدن تفسیری متفاوت و منطقی و دقیق از شما، خطا بدانم و به راحتی از آن بر گردم. درست است که الان قضاوت دارم در باره هر نوع توضیحاتی در باره قدم ذاتی اما با تکیه بر درک شما که مدعی هستید قدم ذاتی معنایی دارد و می توان توضیح عینی از آن داد، این ناممکنات هم حل شدنی اند ظاهرا. بنابرین خواهش می کنم توضیح دهید که چگونه قدم ذاتی هم معنا دارد و هم منطقی است و هم عینیت دارد! به عبارت دیگر توضیح دهید که چگونه قدم ذاتی تنها یک زبان بازی یا بازی زبانی نیست و به بیرون از خودش و بیرون از زبان هم وصل است و طبق تعابیر منطق اسلامی بگویید که چگونه قدم ذاتی ما به ازای بیرونی دارد و با آن ما به ازای بیرونی در عالم خارج مطابقت دارد و حاکی از آن است. بگویید قدم ذاتی حاکی از چیست؟ بالطبع نمی توانید چیزی «ناشناخته» را با این مفهوم نشانه گذاری کنید و باید آن مابه ازا و مصداق بیرونی عالم خارج را به طریق دیگری نشان دهید و بعد به این نتیجه برسید که مفهوم قدم ذاتی بر این مصداق از عالم خارج منطبق است.(از نفس الامر هم پرهیز کنید که هیچ کس را راضی نمی کند! مگر شما دغدغه حقیقت دارید یا دغدغه دفاع از آنچه فیلسوفان اسلامی گفته اند؟ اگر دغدغه حقیقت دارید، باور کنید نفس الامر هم هیچ معنایی ندارد!) توضیح بیشتر: مثلا من کلمه میز را برای اشاره به یک چیز مطلقا «ناشناخته» نمی توانم بکار ببرم. این واژه قبلا وضع شده و من می توانم آن را در اشاره به آنچه شناخته شده است بکار برم. این کاربرد من در صورتی درست است که هر انسانی که با این نشانه گذاری من مواجه شد بتواند به آن شی که من با کلمه میز به آن اشاره کردم از«طریق دیگری» دست یابد و آن را «ببیند» و «بیابد» و سپس بر اساس این دیدن و دریافتن بگوید که آیا کلمه میز به درستی برای آن شی بیرونی وضع شده یا نه؟ این پایه صدق و کذب است و توجیه صدق و کذب گزاره ها/قضایا بدون تکیه بر نوعی دریافت مشترک که همه داریم ناممکن است. به عبارت سوم: اینکه کسانی از حلقه وین و فیلسوفان معاصر مدعی بودند گزاره های متافیزیکی مهمل اند ، منطق حرفشان این بود که راهی برای توجیه صدق و کذب گزاره های متافیزیکی وجود ندارد. شما گزاره ای که حاوی قدم ذاتی باشد را نه می توانید منطقا اثبات کنید و نه رد چون تنها در عرصه«زبان» تولید مثل می کند و نه در عرصه طبیعت بیرون از زبان. عنصر تحقیق پذیری و توجیه پذیری برای هر گزاره ای، نشان از این دارد که این گزاره اصلا در حوزه فکر کردن می گنجد یا در حوزه«نافهمیدنی»ها طبقه بندی می گردد. کلمات و عبارات و گزاره هایی که ورای درک و منطق انسانی هستند، تنها برای کابردهای الهیاتی مناسبند و مطلقا معنایی ندارند چون معنا داشتن متوقف بر بیرون رفتن از «زبان» است و گزاره هایی که تنها شعبده هایی سحرآمیز از بازی زبانی را محقق می کنند مطلقا ناتوانند از اینکه از خود بیرون روند و نمایی از واقعیت بیرونی را نشان دهند
    3- در باره قطعه مربوط به زن در آن گزین گویه ها، می گویید کلمه پرستش را در باره زن به کار نگیرم؟در این صورت آن مفهوم استعاری را که می خواهم به خواننده منتقل کنم دیگر از بین می رود! خودم با اجازه شما و هر آقا و بانویی که بخواهد در فهم رابطه زن و مرد بنگرد و به سه گانه رنج، عشق و پرستش بیندیشد، اینگونه آن را کمی تفصیل داده و با پاسخی کوتاه همراه کرده ام: برخی آدمها مثل من، زن را در حد خدا می پرستند و این رنجم می دهد و فکر می کنم فقط یک زن می تواند بگوید چرا من این همه از زن رنج کشیده ام و در عین حال در حد خدا می پرستمش؟ آیا از او رنج می کشم چون می خواهد از طریق« زبان»ش آزادی من را از من بگیرد؟ نه زن نمی تواند خدا باشد. پس باید در پرستش او تجدیدنظر کنم. اینگونه: انسان(و در اینجا زن) پرستیدنی نیست ولی چون وجود دارد و مشاهده کردنی است، منبع لایزال آرامش است.

    —————————

    سپاس علی گرامی
    سپاس
    سپاس
    سپاس

    .

     
    • سلام به همه از جمله علی1 گرامی

      از بخش های نامرتبط به بحث خودم گذر می کنم ،و به برخی نکات پایه ای در کلام علی اشاره میکنم:مشکلی که ما از اول در گفتگو با علی گرامی داشته ایم همین سبک نوشتار درهم و برهم و مخلوط به بحث های نامرتبط به سوال و جوابهای قبل است ،که من قبلا آنرا بحث های روشی نامیدم و حتی در برخی بحث های عرفی یا فقهی یا سیاسی و غیره ،به او تذکر دادم که کامنت و نوشته خود را کمتر مشحون از بحث های روشی و حاشیه ای کند که متاسفانه عنایت هم نشد ،بقول برخی در تنگجاهایی مثل کامنت نویسی در اینجا ،روش درست بحث ،طرح یک موضوع یا یک پرسش و تعیین موضوع و محمول بحث و فقط استدلال و رد و اثبات است،و دیگر باید کامنت را از مطالب حاشیه ای و کاربرد الفاظی بعضا اتهام آمیز و غیر اخلاقی خالی کرد ،الان برای اینکه خودم حاشیه نروم فقط میگویم ،بحث متمرکز بود در برهان حرکت و محرک اول ارسطویی و مقدمات آن و نتایجی که بر آن مترتب هست ،چیزهایی علی گفت و پاسخهایی ارائه شد ،اکنون ملاحظه می شود تمام آن بحث شد “نسیا منسیا” نه دفاعی از احتجاج قبل شد و نه نقدی بر نقدهای من بجزئیات آن مطالب ،الا اینکه اینجا فقط یک اصطلاح فلسفی “قدم ذاتی” مورد سوال قرار گرفت! و سوال دیگری مطرح شد که :خدا کجاست و چگونه می توان آنرا مورد اشاره حسی قرار داده و آنرا نشان داد؟! البته این نوشته یک ویژگی بسیار خوبی که داشت این بود که در آن بتوصیه برخی از دوستان در باره لزوم شفافیت در بنیادهای فکری و از جمله گرایش به نومینالیسم (اصالت تسمیه) و پوزیتیویسم (گرایش منحصر به داده های تحصلی و تحققی حسی) عمل شده بود ،یعنی اینجا دیگر بحث بصورت غیر شفاف متمرکز در اشاره به ادراکات حسی ،و فاکتور گرفتن از ادراک عقلی ،و پیچ و تاب دادن حاصل و نتیجه برهان محرک اول ارسطو به امور ذهنی و توجیهات خاص نبود ،بلکه اینجا تصریح شد به نومینالیسم ،و حس گرائی تجربی ،و اینکه خدا کجاست و چگونه بدون فریب و تکیه بر شبکه های عنکبوتی اصطلاحات خفه کننده می توان خدا را حسا نشان داد و از همه بدبختی ها و فلاکت های اجتماعی و غیر اجتماعی خلاصی یافت! احسنت دوست عزیز ،من نیز همین را طالبم ،شما وقتی در مقام تحسین من و تمایز طرز فکرم از روشنفکران دینی بدرستی گفته بودید فلانی تکلیف اش با خودش روشن است ،با تشکر از شما می گویم من هم بسیار طالب هستم که علی1 تکلیف خودش با خودش و با مخاطبش روشن باشد ،من از در لفافه سخن گفتن و ناشفاف بودن کاملا بیزار هستم ،حالا قبل از طرح بحث و پاسخ به یکی دو پرسش مبنایی و ادامه بحث اجازه دهید دو سه نکته انحرافی که معمولا در کلام شما هست و بحث ها را ابتر می کند را مورد اشاره قرار دهم:

      1- می دانید ما و شما الان ورود در یک بحث فلسفی کرده ایم ،نه بحث های عرفی یا کودکانه یا عامیانه یا تبلیغاتی،و نکته ای که باید به آن توجه کرد این است که مسائل فلسفی مسائل تقلیدی نیست،آنچه که در فلسفه میزان قبول و تصدیق است برهان و مقدمات برهان و استدلال است ،و همانطور که اشاره کردید اینجا نام ارسطو یا افلاطون یا شیخ الرئیس یا شیخ اشراق میزان صحت یا عدم صحت مدعاها نیست ،این مطلب درستی است ،منتها این اساس اختصاصی به این بزرگان ندارد ،و این معیار و ضابط در مورد فلاسفه غربی امثال کانت و هگل و راسل و نیچه و دیگران نیز جریان دارد ،روی این اساس از شما انتظار می رود دائم کامنت ها را از این سنخ مطالب پر نکنید که ارسطو میزان نیست و گذشته است یا اندیشه او کهنه شده است و از این قبیل فرمایشات ،یعنی باید توجه کرد که اگر گذر زمان میزان بطلان ذات یک تفکر یا سخن باشد ،همین میزان در باره کانت متمکن در بیش از دویست سال قبل نیز جاری است ،و من چنین نمی گویم ،بلکه می گویم اگر گرایش به کامنت و سنجش ناب او هم وجود دارد باید مطالب او مدلل و مستدل مطرح شود و دائم چماق تحجر و گرایش و تقلید از ارسطو و دیگران بر سر مخاطب فرود نیاید ،فقط موضوع بحث ،ارائه دلیل ،نقد سخن مقابل ،و استنتاج نهایی ،این روش درست تفلسف یا بقول شما فلسفیدن است.

      2-مطلب دیگری که دائم در کامنت های شما انباشته می شود و اصل موضوع گفتگو را تحت الشعاع قرار می دهد ،مساله دفع دخل مقدر “عدم گرایش به متن ها و تفسیر آنهاست”! من نمیدانم چه حکمت یا هراسی پس این اصرار وجود دارد؟ آیا ما اگر بخواهیم متن برهان محرک اول ارسطویی یا محرک نامتحرک (بقول شما مزخرفات) را بفهمیم و تحلیل کنیم و نفی یا اثبات کنیم ،از نظر شما لازم نیست به متن مراجعه کنیم؟ این در مورد خود متن ،شاید هم مقصود شما تحلیل و توضیحاتی است که حول متن های اولیه وجود دارد ،آیا من اگر در اطراف یک موضوع مطالعه و بررسی کنم ،و سخن غالب اندیشمندان را ببینم و نظریه ای را اختیار کنم و از آن دفاع کنم ،این می شود تقلید فلسفی ،یا گرایش بمتن؟! یعنی ما باید مثلا در باره برهان محرک اول ارسطو و نتایج مترتب بر آن هرچه خواستیم ببافیم بدون توجه به سابقه و لاحقه بحث و برداشتهای متفاوت از متن ،در انتها هم همینطور الله بخنکی مثلا بگوییم ارسطو با تکیه به مقدمات عینی خارجی رسید بجایی که باید بایستد و آنجا هم صرفا یک ذهنیت بود و در آخر هم بگوییم :سخن ارسطو مزخرف بود و تمام؟! از نظر شما تقلید نکردن فلسفی یعنی این؟ و استقلال فکری یعنی کنار گذاشتن متن ها و سیر تفکر و اندیشه ها در یک موضوع فلسفی؟! من در همین کامنت دیدم به سابقه بحثی در گفتاری از ابن سینا اشاره کردید و طعنه نسخه ها و تفاوت نسخه ها را باز مطرح کردید،بنظرم اینها شایسته بحث فلسفی نیست ،شما در آن بحث مطلبی به شیخ نسبت داده و به او توهین کرده بودید ،من تمام کتب شیخ در آن موضوع (برهان امکان و وجوب) را آوردم بصحنه بحث و بطلان ادعای شما را اثبات کردم ،این را که نمیتوان بحث نقلی و نسخه بدل تلقی کرد که دائم بر آن انگشت می گذارید ،ما اگر بخواهیم ببینیم شیخ چه گفته ،ناگزیریم از خوانش متن و جمع بندی ،و الا این می شود که ما روی مبانی دیگری مبتلا به برخی پیش فرض ها هستیم و چشم خود را بسته چیزی می گوییم و رد می شویم و متن ناخوانی را کمالی برای خود فرض می کنیم.بنابر این بحث فلسفی البته بحث فقه و علوم نقلی و اعتباری دیگر نیست ،اینجا اما گردآوری متن و فهم سخن دیگران و جمع بندی را نمی توان تقلید در مسائل فلسفی و عقی دانست.

      3-مطلب نادرست دیگری که در طرز تفکر علی گرامی وجود دارد ،این است که تلاش می کند با تکیه بر برخی پیش فرض های اثبات نشده ،یا برخی مبانی پر از خدشه و مناقشه مثل حس گرایی ،و پوزیتیویسم ،و نومینالیسم ،مسائل بنیادین فلسفی را ساده سازی کودکانه کند ،البته من موافقم با اینکه باید تلاش کرد مسائل پیچیده را در قالب های سهل الهضم تر ارائه کرد ،اما بنیان این رویکرد درست غیر از این است که ما با تکیه بر بنیان های قابل مناقشه ،و با تعبیراتی شعری و رمانتیک مسائل پیچیده در فلسفه مثل مسائل شناخت و هستی شناسی و دیگر مسائل را ساده سازی کودکانه کرده و بخواهیم از آنها نتایج معکوس تبلیغاتی بگیریم ،یا از پرداختن بمسائلی طفره رویم ،یا با ابهام آفرینی ها بر شکاکیت خویش تاکید کنیم ،من بیاد دارم در بحث و گفتگویی با دوست ارجمند کورس ،ایشان عبارت یکی از حکماء غربی به این مضمون را نقل کردند که :چرا اشیاء چنین اند و نه چنین است که نباشند یا طرز دیگری باشند؟ من ذیل آن جمله به ایشان عرض کردم غالب سخنانی که از اندیشمندان غربی در ترجمه ها نقل می شود همینطور مبهم و پازل گونه است که باید آنها را مورد استفهام های بنیادین قرار داد ،پاسخ ایشان این بود که مسائل مسائل مهم و سنگینی است ،من این سخن ایشان را فی الجمله قبول دارم و منکر آن نیستم ،همین که الان بشما دارم می گویم ،مسائل هستی شناسی فلسفی و جهان شناسی و اندیشه هایی مثل خدا و نحوه رابطه او با جهان یا چگونگی درک ما از مفهوم خدا ،چیزهایی کودکانه نیستند که شما با عناوینی مثل کودک دل و این قبیل استعارات بتوانید تکلیف آنرا یکسره کنید ،عرض من به ایشان و شما این بود و هست ،که نقل سخنان مبهم و کلمات قصار گونه فلان اندیشمند غربی و مفروض گرفتن آن امر صحیحی نیست ،اینجا پس مساله توجه به متن و خوانش متن مطرح می شود ،نمی شود شما اینطور مبتذل ملاصدرا و اندیشه او و متون او را ساده سازی کرده و مطالب سنگین را عامیانه یا کودکانه کنید ،چیزی که جالب است این است که شما مسائل و مفاهیم پیچیده فلسفی مثل حدوث و قدم و تقسیمات آنها مثل حدوث و قدم ذاتی و زمانی را مورد پرسش قرار داده در عین حال می خواهید دست و پای حربف را بسته و با دفع دخل های مقدر ،بحث را پیش ببرید ،خوب من اگر بخواهم آنچه که از متن ها در مورد قدم ذاتی دریافت کرده ام را برای شما بیان کنم ،نیازمند به تبیین متن و گزارش آنها هستم ،برای اینکه اینجا پرسش از یک اصطلاح و واژه مطرح در امور عامه فلسفه رایج است ،پس قهرا من باید بتفصیل آنرا توضیح دهم یا از جایی نقل کنم ،حال مشکل شما با نقل و استناد است یا با اساس مطلب؟ البته شما می توانید آن مطالب را نقد کنید ،اما اینکه حریم برای یک موضوع طرح شده تعیین کنید این دیگر گفتگوی دو طرفه فلسفی نیست،این حرکت بر اساس پیش فرض های شماست.در همین مورد اصطلاح قدم ذاتی برابر قدم زمانی ،این کامنت بالا و عبارت های شماست ،شما از ابتدا اینطور اصطلاحات را بروش اسمیون یا نومینالیست ها ،الفاظی پوچ و بی محتوا و کلیاتی بی معنا فرض کرده اید ،وقتی پیش فرض شما این است چه نفعی دارد که من بطور دقیق واژه حدوث یا قدم یا انقسام آنها به اقسام را توضیح دهم؟! بهتر نمی بینید بجای بحث های روبنائی ،از بنیان نومینالیسم و اسمی گرایی و مناقشاتی که به آن وجود دار گفتگو کنیم؟

      این بخش از مطالبم ناظر بود به بحث های خارج از موضوع و روشی که شگرد علی گرامی است و در این عبارت آمده است :

      ” از این رو بخش ناخوب سخن او را محور تحلیل و بررسی قرار دادم بدون تکیه بر متنی یا نقل قول از کسی که سیدمرتضا بتواند به راحتی با نسخه بدل آوردن از هر متن و ذکر قول متضاد از همان شخص، نشان دهد که فکر کردن به حقیقت در اینجور جاها اصلا نشانه عقب ماندن از قافله است!. بطور کلی آوردن هر قطعه ای از دیگران و یا نظریه از فرد دیگری را بی کم و کاست محور سخن قرار دادن نوعی تقلید بد است و مطلقا با فکر کردن میانه ای ندارد”.
      (پایان)
      ————————————-
      شما گفتید :
      “از این رو اگر سید مرتضا و من این اصل را محور کار و بارمان قرار دهیم بهتر می توانیم به خودمان و خواننده کمک کنیم. مثلا من در باره خدا نگاهی دارم و سیدمرتضا هم نگاهی دارد .در اینجا بدترین کار این است که من به ارسطو و یا ابن سینا و یا ملاصدرا تکیه کنم. دقت کنید تکیه کردن این چنینی حداکثر گزارش یک متن است که فقط به درد ملاصدرا و ارسطو می خورد و به درد دانشگاه های ما که عاشق متون کهنند و عاشق زدن توی سر دانشجو و نگه داشتنش در همان فضایی که ارسط و ملاصدرا نفس می کشیده اند”.
      (پایان)

      می گویم :بسیار خوب شما نگاهی در باره خدا دارید؟ بی آنکه متن تان را به مفاهیم و امور دیگری انباشته کنید ،با شفافیت نگاه خود را تبیین کنید و در انتظار نقد دیگران بنشینید ،اینجا ما با دانشگاه و متن کهنه و نو کاری نداریم ،به ذات سخن توجه کنید ،شما یا عشق به متن های دیگری غیر از اینها که نام می برید دارید ،یا سخن مستدل مستقلی بر مدعای خود دارید ،من بعکس شما ،شما را از تمسک به متن هایی که نو می دانید یا آنها را متن های طراز اول جهان تلقی می کنید ،ممنوع نمی کنم ،برای اینکه طرح یک متن و تحلیل مستقلانه از آن و پذیرش مختارانه آن از نظر من تقلید نیست ،از این جهت شما کاملا در اشتباه هستید ،اینجا وقتی سخن ملاصدرا یا فارابی یا خواجه یا کانت و هگل و هرکه ،مطرح و تحلیل می شود ،در صورت پذیرش و دفاع از محتوا ،پذیرش محتوا مبتنی بر این نیست که قائل آن کانت است یا فارابی یا ارسطو و دیگران ،سخن بر سر محتوا و استدلال بر آن است ،مگر من اگر بر اساس برهان صدیقین خدای جهان را اثبات و به آن ایمان می آورم،مفهوم این اثبات و پذیرش این است که چون سخن صدرا یا شیخ است آن را می پذیرم؟! بنظرم اصلا طرح اینگونه تعبیرات که “متن ارسطو و ملاصدرا فقط بدرد آندو می خورد!” چیزی جز طفره رفتن و هراس از توجه ببرهان نیست ،این چه فرمایشی است که متن ارسطو و ملاصدرا فقط بدرد خود او می خورد؟! سخن از این ضعیفتر تاکنون ندیده بودم! بنابر این اجازه بفرمایید جسارت کنم و بگویم متن های علی گرامی هم فقط بدرد خود او می خورد! این آیا سخن پسندیده ای است؟ اگر متن شما فقط بدرد شما می خورد ،چگونه است که آنرا بعرصه عمومی آورده و با دیگران باشتراک می گذارید؟! سخن ارسطو یعنی سخن ارسطو و اینکه تا چه حد سخن او با سنجه های برهانی یا تجربی تناسب دارد ،ارسطو جهان عینی پیرامون خود را تفسیر و تحلیل کرده است ،آنگاه شما می گویید ارسطو نسبتی با استدلالی که مطرح کرده است برقرار کرده است و چون ارسطو از گذشتگان است پس سخن او بدرد خود او می خورد! عجب استدلالی! آیا همین استدلال را در مورد سخنان کانت و هگل و نیچه و راسل و دیگران می پذیرید؟! یعنی می پذیرید که سخن کانت بدرد خود او می خورده؟ بقول مزدک مسلما نه!
      و مطلب دیگر اینکه : نگاه من به اندیشه خدا و نگاه علی به اندیشه خدا ،بالاخره باید بر بنیان هایی استوار باشد ،شما بیایید ابتدا در آن بنیان ها گفتگو کنیم ،چرا پیش از آن طرف مقابل را متهم به پناه بردن به شبکه عنکبوتی اصطلاحات خفه کننده! می کنید؟ بگمانم و با اجاز شما ،تصادفا روش شما در بحث از روبناها و فرو گذاردن زیربناها و بدور ریختن متن ها و اندیشه ها خفه کننده تر است!
      ————————————-
      “”. بگذار صریحتر بگویم هیچ کدام از یافته های ملاصدرا و ارسطو مطلقا اکنون هیچ ارزشی ندارند مگر بعد از بررسی و ارزیابی ذهن من و سیدمرتضا و دیگران و سپس از قبل این ذهنها روشن می شود که هنوز و برای امروزی که ما در آن نفس می کشیم مثلا برخی سخنان ارسطو و ملاصدرا اعتبار دارد. اما نکته مهم این است که روش ارسطو و روش ملاصدرا هیچگاه کهنه نمی شود و اهمیت خواندن متون هم در این است که نشان دهیم در حلقه بلند روش فکر کردن، ارسطو وملاصدرا در کجای حلقه هستند و اتفاقا دلیل خواندن و مراجعه کردن و پژوهش کردن در باره این نامداران فقط و فقط برای این است که دریابیم که آن فیلسوف نامدار برای گفتن فلان حرف از کدام روش و کدام چشم انداز استفاده کرده و هنگامی که مدعایش را با ادله ای تقویت کرده، چه نسبتی در ذهن او برقرار بوده و آیا این نسبت درست رعایت شده و با منطق و کلیت دانش سازگار بوده یا او بی اعتنا به منطق و عقل، نسبتی دلخواهانه میان مدعا و براهینش برقرار کرده و گاه پنجاه برهان برای یک مدعای نازار و دردانه تراشیده است! و چرا فیلسوف دیگری نسبت متفاوتی از مدعا و ادله/براهین برقرار کرده است””.
      (پایان)
      احسنم! با این مطالب موافقم ،اما دو صد گفته چون نیم کردار نیست! بسیار خوب پس قهرا باید متن ها مطرح شود و صحت نسبت ها باید مورد تحلیل واقع شود ،اما دوست من تحلیل متن ها و ارزیابی صحت نسبت ها به این نیست که پیش از ورود به بحث بروش نومینالیست ها همه مفاهیم و اصطلاحات را “شبکه عنکبوتی خفه کننده” بنامیم.یا هنوز از تحلیل برهان حرکت و محرک اول فراغت نیافته و به نقدهای تحلیلی توجه نکرده آنها را “مزخرفات” بنامیم.
      ————————————
      “”به عبارت دیگر هم اکنون نه مدعای ملاصدرا و نه دلایل او هیچ کدام خودبخود برای فرد امروزی ارزشی ندارند تنها «نسبت» میان مدعا و ادله او مهم اند. اهمیت این نسبت برای شناسایی سیر تحولات ذهن انسانها و دگرگونی ها و نیز برای فهم چارچوب جامعه شناسی شناخت مهم است که در قالب تاریخ فلسفه به ما آموزش داده می شود”.
      (پایان)
      موافقم ،اینکه ارزش سخن هر اندیشمند ارزش ذاتی و فی نفسه نیست امر درستی است ،و البته اختصاصی هم به ملاصدرا ندارد ،الان در ملاک این ارزش گذاری هم بحثی نمی کنیم ،درست است ما باید سنجش کنیم بین مدعا و ادله یک ادعا ،خوب این مطلب که مطلبی کلی است ،اختصاص یه صدرا هم ندارد ،همه نوع اندیشه و همه اندیشمندان را شامل می شود ،خیالتان را راحت کنم ،بحث ما خود شخص ملاصدرا نیست ،ما تفکر و بقول شما نسبت بین ادعای صدرا و ادله او بر مدعا را سنجش کنیم ،حال بحث ما در این بود؟! اما با این تعبیر شعار گونه “امروزی” در گفتار شما موافق نیستم ،باید دید موضوعات گفتگو چیست،آیا بررسی اندیشه ثبوت یا عدم ثبوت خدا ،نحوه ارتباط خدا با جهان محسوس ،مساله معاد و چیزهایی از این قبیل ،امروزی و دیروزی دارد؟ اینطور نیست ،این نحوه مسائل نیازهای دیگری در طبیعت انسان است که موضوع امروزی دیروزی را منتفی می کند ،بله ممکن است مقصود از امروزی این باشد که الگو و روش تحلیل فلسفی جهان و هستی شناسی ،متفاوت شود ،بسیار خوب ،این همان بحثی است که باید به آن پرداخت ،اما بدون پیش فرض ،و بدون عنکبوتی خواندن یا خفه کننده خواندن یک روش تحلیلی ،بنابر این بحث قهرا باز می گردد به مبناها ،نه اینکه بناهایی را مطرح کنیم و اندیشه دیگر را بچیزهایی متهم کنیم.
      البته تاریخ فلسفه هم غیر از پرداختن به خود محتواهای فلسفی است .
      ————————–
      “”بنابرین فرض کنیم ملاصدرا هزار دلیل برای معاد داشته است! این هیچ دردی از ذهن دانشجوی امروزی دوا و درمان نمی کند چون ملاصدرا مطلقا به دردهای امروزی دچار نبوده است(همواره در ذهنم آماده هست که سیدمرتضا به این حرفها پوزخند می زند چون مطلقا برایش معنا ندارد که یعنی چی انسان امروز با انسان دیروز فرق دارد! وقتی برهان بدیهی داریم و شیخ الرئیس و خواجه صدها مسیر را هموار کرده اند، جوان امروزی غلط می کند نمی فهمد معاد دیگر چیست!) اما به نظر من جوان امروزی-به رغم سواد کم و فضل کم و البته فروتنی زیادش- حمقش بسیار کمتر از نابغه گذشته است و خیلی ساده می پرسد اگر خدا هست کجاست؟””.
      (پایان)

      گمان می کنم ، از اینگونه مطالب نمی توان به جز تبلیغات شعاری و طفره روی از مسائل گذشته ،تعبیر کرد ،من البته به هیچ انسانی پوزخند نمی زنم ،یا طرز تفکر اشتباه را مسخره نمی کنم ،فقط می گویم ،خود این بین الهلالین ها ناشی از وجدان بخلاف نویسنده آن است! اینکه مساله معاد چه دلایلی دارد یا ملاصدرا چه دلایلی دارد ،را نباید با تعبیرات مبهمی مثل “درد های ذهنی” مخلوط کرد ،باید درد را و درد بوصف ذهنی بودن را جداگانه آسیب شناسی کرد ،اما این چکار دارد به تفکر در یک امر دائمی و عمومی احتمالی مثل معاد؟! جوان هر دغدغه ای داشته باشد باید بررسی کرد ،اما شما بگویید بالاخره سوال از معاد انسان و سرانجام انسان پس از مرگ و اینکه انسان تمام شدنی است یا باقی ،یک سوال فلسفی تاریخی همیشگی برای ذهن بشر است ،اختصاصی هم به دانشجو ندارد ،بنظر من هزار که سهل است اگر میلیونها دلیل نظری بر این مساله مطرح باشد ،عطش فطری بشر (دانشجو یا غیر دانشجو) بدنبال رفع آن است ،و اینجا شما مسائلی عینی دائمی و عمومی را صرفا می خواهید با تعبیراتی مبهم و بی اساس مورد تشکیک و ابهام قرار دهید بی آنکه بخواهید زحمت یافتن متن را بخود هموار کنید ،حال اینجا ملاصدرا هم صرفا یک مثال است ،در یک جمله متاسفانه باید بگویم جناب علی اسیر پیش فرض های خویش است ،و شاهد روشن آن نسبت حمق دادن به اندیشمندانی است که عمق سخن آنها را نیافته است ،و گمان می کند ،سخن او سخن معیار است در فضای عمومی.
      آری صورت سوال ساده است که “اگر خدا هست کجاست؟” لکن اگر عمق سوال از بن و پایه مورد بحث تحقیقی (و نه شعار و تبلیغ) قرار گیرد ،هم پاسخ آن بسهولت مورد تصدیق عقل واقع می شود و هم عیار تطبیق حمق و عقل بر محل خود تطبیق می شود.
      ———————
      “”انسان قدیم حمقش این بود که با کتابهای قطور صدجلدی که سوار بر اشتران به این طرف و آن طرف می بردند، رعبی در دلش می افتاد و نابغه هم از این فضای روانی متاثر میشد و رعب را با نوآوریهای بیشتر ادامه می داد و با ادله فراون ثابت می کرد که معاد قطعی است. کار نابغه دیروزی خیلی فراتر از کار امثال آیت الله جوادی آملی بود که در کتاب ولایت فقیه اش، کاری می کند کارستان! چون او با تکیه بر قضایای بدیهی و محض، بداهت ولایت فقیه و عقلانیت محض ان را ثابت می کند! اصلا هم فکر نمی کند اینجا نکند یکی زیر چشمی نگاهی کند و تاسف بخورد از وضع بشر! چون برای خدا هر کاری ثواب دارد و علما هم که کارشان در حوزه عقلانیت محض است و طبیعی است که به سبب فرصت کافی و نیروی الهی و بسی واقعیات دیگر ثوابهای این بخش را درو کنند یک تنه!. “”.
      (پایان)

      باری! بحث فلسفی ما در سخن ارسطو در برهان محرک نامتحرک و اینگونه مزخرفات بود! نه در مزخرفات فقهی!،بحث ما در ایستادن ارسطویی بر محرک نامتحرک بود بر میزان های عقل! و اینکه آیا ارسطو ناگهان چگونه از مقدمات عینی مطابق با جهان حرکت و تغیر ،پرش کرد به امری ذهنی! تا در امان باشد! (از کی و از چی؟!) ،حال البته در اثناء یک بحث مقدماتی فلسفی جهش نمی کنیم به ادعای بداهت؟! بنیان ولایت فقیه! اما کدام فقیه گفت مساله ولایت فقیه از بدیهیات است؟! بنظر شما از کدام قسم از بدیهیات است؟!
      گذشته از شوخی ،علی عزیز ،باز هم می گویم ،پرداختن به امور خارج از موضوع ،یکی از نشانه های طفره از بحث های اساسی است.
      ———————-
      “”. . باری دانشجوی سال اول کنونی از این حمقها گذر کرده و خود می خواهد بی ترس با خدا مواجه شود و اگر خدا نتواند خود را به او نشان دهد یا در ذهنش پاسخ های روشن نگذارد، با صدها خروار کتاب بی فایده و زمخت عربی هم که ادبیات عهد دقیانوسی دارند، نمی تواند او را بتاراند و بتازاند(تازاندن در یکی از گویشهای کردی به معنای خفه کردن است. با این بیان: بتاسِنمی یا بتازِنمی یعنی خفه اش کنم) واقعیت این است که اینجا خدا مسئول روشنایی است برای کسی که سوال دارد و آنکه جانشین خدا و یا یار خدا باشد و بخواهد با ابهام و تخصصی کردن حرف ساده، جانی را به ترس افکند سخت برملا کرده است که خدایش در کجا جای دارد!””.
      (پایان)

      ببینید اگر شما در موضوعات مطرح شده (برهان محرک اول- اندیشه خدا- اندیشه معاد-مساله شناخت-حس گرایی-اسمی گرایی- پوزیتیویسم-و …) حرف درست و سنجیده ای می زدید و از حاشیه روی و خروج از موضوع گفتگو احتراز می کردید ،سمت و سوی نقد من به این شکل نمی شد ،من تعمدا تمام اجزاء گفتار شما را با نقل آن تحلیل و نقد می کنم تا برای خواننده فضای عمومی آفتابی شود که بحث های علی 1 عزیز ،بنیانی جز تبلیغات خاص ،طعنه زدن ،ابهام آفرینی ،و دعاوی خاص غیر مربوط به بحث ،و تلاش های لوتر گونه ،مفهوم دیگری ندارد ،دوست من ،شما اگر بخواهید واقعا هم نقش لوتر را بازی کنید و بگمان خودتان بحث های تخصصی را از اختصاص به خواص خارج کنید راه آن این نیست که فقط کلی گویی کنید یا طعنه بزنید یا صورت مسائل را عوض کنید ،و از بحث های فنی عبور کنید ،لوتر اگر کاری کرد بقول شما کار کارستان کرد ،آمد تفسیر انجیل را با ترجمه و تفسیر تخصصی از انحصار کلیسائیان خارج کرد ،نیامد فقط پز توخالی در برابر کلیسا صادر کند ،کار لوتر کاری متنی و اساسی بود آنهم بنظر من باز از ناحیه کسی که فی الجمله تخصصی داشت ،راه تحقق ایده شما هم این نیست که خود را وجدان واقعی دانشجو و غیر دانشجو دانسته امور غیر مرتبط به بحث ها را پر رنگ کنید ،به خود بحث ها بپردازید بدون پیش فرض ها یا طعنه زدن ها.
      ———————
      “”خواهش می کنم مقصود از کلمه «قدم ذاتی» را بدون توسل به نقل متون توضیح دهید. طبعا وقتی از قدم ذاتی حرف می زنیم اگر بخواهیم منطقی و دقیق بمانیم نمی توانیم از واژگانی استفاده کنیم که فروتر و کم بنیه تر از«قدم» و «ذاتی» باشند. خواهش می کنم برای تخریب کردن درک نادرست من هم که شده، این کار را بکنید که چگونه بدون توسل جستن به شعبده بازی مفهومی و شبکه سازی عنکبوتی، چنین کاری ممکن است؟ قول می دهم، این نظرم را که: در تبیین قدم ذاتی توضیح روشن امکان ندارد، در صورت دیدن تفسیری متفاوت و منطقی و دقیق از شما، خطا بدانم و به راحتی از آن بر گردم. درست است که الان قضاوت دارم در باره هر نوع توضیحاتی در باره قدم ذاتی اما با تکیه بر درک شما که مدعی هستید قدم ذاتی معنایی دارد و می توان توضیح عینی از آن داد، این ناممکنات هم حل شدنی اند ظاهرا. بنابرین خواهش می کنم توضیح دهید که چگونه قدم ذاتی هم معنا دارد و هم منطقی است و هم عینیت دارد! به عبارت دیگر توضیح دهید که چگونه قدم ذاتی تنها یک زبان بازی یا بازی زبانی نیست و به بیرون از خودش و بیرون از زبان هم وصل است””.
      (پایان)

      من در مقدمه بحث اشاره کردم که سخن شما در انکار مفهومیت “قدم ذاتی” و بازی زبانی دانستن آن یا شبکه عنکبوتی دانستن آن ،اشاره ای است به یک مبنا ،اشاره است به اسمی گرایی یا نومینالیسم ،و پوچ دانستن و الفاظ زبانی بی محتوا دانستن کلیات و از جمله متافیزیک ،بهمین جهت وقتی برهان ارسطو در سیر خود به محرک نامتحرک رسید ،ناگهان مقدمات عینی خارجی در گفتار شما تبدیل شد به “ایستایی ذهنی” برای توجیه واقعیت های عینی! چرا؟ چون محرک نامتحرک و کلیات و الفاظی مثل متافیزیک در پیش فرض شما “اسماء بی مسمی” و “الفاظ پوچ” اند و شناخت و معرفت آن چیزی است که تنها حاصل داده های تحصلی و تحققی حواس است! این یعنی جناب علی محترم ما یک “نومینالیست” و “پوزیتیویست” است ،بنابر این اینجا باید بحث در این مبانی کرد و طبعا باید سرو کله متن ها پیدا شود! در اینجا دیگر ،سخن از حمق و عقل ،یا ولایت فقیه بدیهی یا نظری ،کودک درون ،انسان امروزی ،و اینگونه مفاهیم و اصطلاحات شبکه ای خفه کننده! بی محل سخن راندن است ،روی این مبانی است که صورت سوال با یک ساده سازی و سادگی می شود : اگر خدا هست کجاست؟!
      آنگاه می دانید چرا تخصصی سخن گفتن و تحلیل و واکاوی دقیق و فلسفی “مکان” و “هستی خدا” و “نسبت او با مکان” می شود “تمسک به شبکه عنکبوتی خفه کننده”؟ زیرا بنیان شناخت علی حس گرایی و آمپریسم،و پوزیتیویسم و نومینالیسم است،اینجاست که متن ها را از هردو طرف باید بازخوانی کرد ،بالاخره قوام این نحوه تفکرات و ایسم ها نیز باز می گردد به متن ،پس با بازی با الفاظ نمی توان فرامتن بود و هر گمانی را امروزی قلمداد کرد.
      ————————–
      “” توضیح بیشتر: مثلا من کلمه میز را برای اشاره به یک چیز مطلقا «ناشناخته» نمی توانم بکار ببرم. این واژه قبلا وضع شده و من می توانم آن را در اشاره به آنچه شناخته شده است بکار برم. این کاربرد من در صورتی درست است که هر انسانی که با این نشانه گذاری من مواجه شد بتواند به آن شی که من با کلمه میز به آن اشاره کردم از«طریق دیگری» دست یابد و آن را «ببیند» و «بیابد» و سپس بر اساس این دیدن و دریافتن بگوید که آیا کلمه میز به درستی برای آن شی بیرونی وضع شده یا نه؟ این پایه صدق و کذب است و توجیه صدق و کذب گزاره ها/قضایا بدون تکیه بر نوعی دریافت مشترک که همه داریم ناممکن است. به عبارت سوم: اینکه کسانی از حلقه وین و فیلسوفان معاصر مدعی بودند گزاره های متافیزیکی مهمل اند ، منطق حرفشان این بود که راهی برای توجیه صدق و کذب گزاره های متافیزیکی وجود ندارد. شما گزاره ای که حاوی قدم ذاتی باشد را نه می توانید منطقا اثبات کنید و نه رد چون تنها در عرصه«زبان» تولید مثل می کند و نه در عرصه طبیعت بیرون از زبان. عنصر تحقیق پذیری و توجیه پذیری برای هر گزاره ای، نشان از این دارد که این گزاره اصلا در حوزه فکر کردن می گنجد یا در حوزه«نافهمیدنی»ها طبقه بندی می گردد. کلمات و عبارات و گزاره هایی که ورای درک و منطق انسانی هستند، تنها برای کابردهای الهیاتی مناسبند و مطلقا معنایی ندارند چون معنا داشتن متوقف بر بیرون رفتن از «زبان» است و گزاره هایی که تنها شعبده هایی سحرآمیز از بازی زبانی را محقق می کنند مطلقا ناتوانند از اینکه از خود بیرون روند و نمایی از واقعیت بیرونی را نشان دهند””.
      (پایان)

      هم کمی عجله کردید و هم بحث را واژگون کردید! اینکه نومینالیست ها ،الفاظی مثل متافیزیک یا محرک نامتحرک ،یا خدا و این قبیل را اموری نافهمیدنی ،پوچ و غیر قابل اثبات ، میدانند بر این بنیان فلسفه غرب استوار است که کلیات و درک مفاهیم کلی و تعبیر از آنها اموری زبانی و مربوط به زبان است ،این انگاره ای نادرست در میان تفکر فلسفی غرب است که مورد پذیرش علی گرامی واقع شده است ،متقابلا به علی می گویم ،اینجا نیز همان سخن شما بجاست که باید دید نسبتی که بین این مدعاها و دلایل آنها برقرار است چگونه نسبتی است ،و صرف گرایش حس گرایانه و امروزی! برخی سند صحت چنین نسبت ها نیست ،اجازه دهید بحث در مثال و ممثل را در نقد و بررسی جداگانه نومینالیسم و پوزیتیویسم پی گیریم ،مشروط بر اینکه هراسی از طرح هیچ متنی در میان نباشد ،و دست و پای استدلال دیگران را با دفع دخل مقدر ها و بین الهلالین ها نبندیم.
      ————————–
      در مورد مطلب آخر (وجه تحمل رنج جنس زن یا شخص زن) از پاسخ شما دریافت متحصل و متحققی! نداشتم ،عرض من این بود که پرستش بمعنای حقیقی و اطلاق حقیقی ،جز خدایی را که ظاهرا از نظر شما نامتعین و نافهمیدنی است ،نمی سزد ،حال می گویید اطلاق پرستش اطلاقی استعاری و مجازی بوده است بمعنای عشق و محبت ،بسیار خوب بحثی در این نیست ،اما در مورد تحمل رنج از جنس زن یا شخص زن ،باز درک درستی از مطلب شما ندارم ،خصوصا از این جمله که “”فکر می کنم فقط یک زن می تواند بگوید چرا من این همه از زن رنج کشیده ام و در عین حال در حد خدا می پرستمش؟ “”.
      برای اینکه رنج کشیدن وصف و کیف نفسانی و صفت قائم بذات شماست ،آنگاه چگونه است که بیان رنج نفسانی شما از شما ساخته نیست و از جنس یا شخص یک زن که غیر از شماست ساخته است؟!

      با احترام

       
      • سید مرتضای گرامی
        اینجا بارها نسبتهای عجیب به من دادید و اصلا به خواهشم که روشن بود و بارها تکرار شده بود، پاسخ ندادید. رفیق چه چیز را می توانی حل شده بنامی با پوزیتیویست و نومینالیست دانستن من؟ یا با تبلیغاتچی و لوتری فرض کردن من؟ اینها چیزی را حل یا پاسخ نمی دهد. حرف سرراست من اینه که هر فیلسوفی که اثرش و براهینش را بخوانیم-چه ملاصدرا و چه کانت و چه هر کس دیگری- باید از صافی ذهن من بازگو کننده و خواننده عبور کند و بعد که من بازگو کننده به اتقان و اعتبار آن ادعا و برهان رسیدم، طرحش کنم و از آن دفاع کنم؛ تا بعد که منتقدی روی ضعف ادعا و برهان دست گذاشت، بازگوکننده نگوید بروید یقه کانت و ملاصدرا و ابن سینا را بگیرید و یا بگوید بله من خودم هم به آن ادعا و برهان نقد دارم و خلاصه اصل و اساس بیان منتقد را با یک حرکت جالب، لوث کند. متون مهم اند اما به عنوان روشهایی برای پرورش ذهن نه برای تولید مثل مصنوعی گرفتن از باوری موروثی. باوری که از کودکی به من به ارث رسد، انصاف و اخلاق و عقل حکم می کند که در هنگام مواجه شدن با فلسفه و براهین منطقی، مواظب باشم که این توانهای عقلانی را به نفع آنها بکار نگیرم و منتظر بایستم ببینم آیا فرد بیطرفی که نه باورهای من و نه ضد باورهای من را دارد، این براهین را چگونه به کار می گیرد و اگر غیر از این باشد، همین فلسفه دینی-اعم از یهودی، مسیحی و اسلامی- است که به خودش می نازد که درحوزه معارف و مفاهیم و ایده های دینی کارها کرده است در حد کارستان! ای عزیز شما فکر کن من بدترین نوع نگارش را دارم اما آیا این پاسخ سوالهای کودکانه من را می دهد؟ شما تا دلت می خواهد از من غیرشفاف گو بیزار باش اما بدان ای رفیق تا فضایی برابر و عادلانه برقرار نباشد که به ازای هر حرف شفاف و قاطع و یکدست و بی اما و اگر، چاقویی در شکم بستگان انسان فرو نکنند، نمی توان شفافیت را به عنوان اصلی در فضای اینترنت پذیرفت(این پاسخی به کورس و دیگر دوستان باهوشی نیز هست که گاهی انگار خوابشان می برد که در کجا هستیم!) من همه شهامت های شفاف گویی را به شما و کسانی که شفافیت اینترنتی را صحیح می دانند واگذار می کنم( این حتی می تواند پاسخی به آنیتا باشد که ای جان پر مهر کاش از آنچه در سویدای جانت می گذرد در اینجا سخن نگویی) تازه واقعا من در میان عالمان و فقیهان هرگز شفاف گویی ندیده ام و شفاف گویی تنها وسیله ای در دستان آنهاست برای کشف حقایقی از دل و زبان دیگران که لازم دارند.بگذریم. بارها امتحان کرده ام که در گفتگوی با شما هیچ در بسته ای باز نمی شود!
        حکمم را فعلا همنیجا یکبار دیگر به عنوان یادگاری ثبت می کنم: سالها در میان عالمان زیسته ام اما تا این لحظه از هیچ عالم دینی هیچ نشانه شفقتی که از جانش برخاسته باشد-و ترفند نباشد-، ندیده و نچشیده ام پس چگونه می توانم باور کنم که خدایی که از آن نام می برند و نمایندگیش را می کنند حامل بسی شفقتها باشد که آدمی، در فکر و آرزو، انتظار دارد؟ نتیجه: بود و نبود خدا فعلا هیچ تاثیری در هیچ جای زندگی بشر ندارد!

         
  85. بازیگوشی حقیقت: از میان انبوه مردمان، متفکران بیشترین تشنگان حقیقت¬اند. حقیقت همه آنها را بازی داده والا اگر یکباراز آن سیراب می شدند، خبرش را اعلام می کردند و از حقیقت فاصله می گرفتند! چون حقیقت بسی بازیگوش است، شاید تا متفکر بازیگوشی نیاموزد، همچنان تشنه بماند.
    نسبت اخلاق با فریبکاری: انسان موجود بینهایت فریبکاری می شود آنگاه که پایه¬های اخلاق را قطعی می سازد: آیا کسی هست که موافق بیرحمی، ستمگری و بی صداقتی باشد؟نه. ولی هیچ کدام هم باور نداریم که مرتکب این کارها می شویم.در همین حال، به این دلیل که همه گناهکاریم(یعنی مرتکب این کارها می شویم و اخلاق را زیرپا می گذاریم و برای جبران نابکاری ذاتی مان) داستان «همه ما برادریم» می سراییم تا از راهی متفاوت و نو، رستگاری خود را دنبال کنیم و با این امید-و بل با این فریب- که شاید کسی از این برادران گناهکار، سر ازعرفان درآوَرد و به مقام خدایی رسد، به او دل می بندیم و آنگاه که با سرابی از رستگاری مواجه شدیم، در فریب پیچیده دیگری از بهر نجات یافتن از دست چنین مقامات دسترس ناپذیری که خودمان آنها را برکشیده ایم، دعایی در قالب نفرین می سازیم شبیه این: مگر خدایی ما را نجات دهد! دچار شدن به چنین وضع و حالی، نشان از این دارد که اگر فروتنی و باور به بیچارگی ذاتی انسان را پیشه نکنیم، جز راه فریب، مسیر دیگری در اختیارمان نیست.
    سادگی و فریب روح: چرا ما اینقدر ساده ایم؟= تا ببینیم فردی جلوی یک کودک معصوم زانو می زند و او را نوازش می کند و می بوسد، حکم به مهربانی روحش می دهیم و باور نمی کنیم اگر خبرمان دهند که همو بچه دیگری را در حال نوازش کردن، کشته است! ای دنیاداران، خدمتکار نازنین خانه¬تان را هیچ وقت آزار ندهید!
    تفاوت انسان و خدا: انسان کامل کسی است که بفهمد کامل نیست. آنگاه تصمیم درست را می گیرد و خدا(یک بیکرانی و ضرورت محض می تواند هر نامی به خود بگیرد) وقتی که کامل و ضرورت محض بود، تصمیم؟ گرفت که انسان کامل نشدنی را بیافریند!
    رنج و آرامش فلسفه:عصبی¬ترین مغزهای بشری فیلسوفانند چون مدام و درگیرانه-حتی در اوج خواب¬آلودگی- در پی حقیقت دویده¬اند و دراین راه، سلولهای عصبی¬شان را فرسوده¬اند. رنج دیده¬تر از آنها نمی توان سراغ گرفت با بهره و دستیافتی اندک و بل هیچ. ما چون تنها فلسفه آنها را می خوانیم و نوعا آرامیم، از این همه کنش فکری عصب¬سوزشان ناراحت می شویم و به راحتی از فلسفه فرار می کنیم؛ در واقع از آنجا که عصبی فرسوده نکرده ایم، فیلسوفان را بسی زمخت می یابیم.
    تکرار بی رنج ما: این جمله را می توان در تکرارش نادیده گرفت که: آنچه امروز می کنیم و می خوریم و می نویسیم همان چیزی است که امروز کرده و خورده و نوشته¬ایم. برای ما که ایرانی(یا خاورمیانه¬ای) هستیم با یقین بیشتر باید گفت که آنچه دیروز کرده و خورده و نوشته¬ایم، همان چیزی است که فردا می کنیم و می خوریم و می نویسیم. تنها حُسن ما ایرانی¬ها این است که از درک رنج جانکاه «تکرار» امروزمان در دیروز و فردایمان چندان آگاه نیستیم!
    فلسفه و پادزهر خشونت: چرا تاکنون هیچ دو فیلسوفی به خشونت رو نیاورده و خون همدیگر را نریخته¬اند؟ چون سلاحی که آنها به کار می برند یعنی استدلال کردن،پادزهر هر خشونتی است
    استدلال پادزهر خشونت: هر انسانی به میزانی که در دلیل آوردن توانمند شود، به همان میزان از خشونت -در کلام و عمل- دوری می کند.
    تفسیر تاریخ: آنانکه به جای تفسیر تاریخ به تغییر تاریخ رو می آورند معمولا مرتکب بیشترین خشونت ها می شوند.
    حرف فیلسوفان: آنانکه فیلسوفان را متهم می کنند که تنها حرف زدن بلدند، می خواهند فرصتی که هزینه حرف زدن می شود، به تخلیه روانی در حادترین شکلش اختصاص یابد. روانی که چنین با حرف زدن(گفتگو کردن با دیگری) مخالفت می کند، حامل شری از سنخ شر رایکال است.
    بذر تعقل:در سرزمینی که بذر تقدس و تابو رشد در آن بی رویه دارد، کاشتن بذر تعقل و استدلال در سطح ناممکنات است.

     
  86. سلام

    چشم رهبر معظم و لى امر مسلمين روشن؟؟؟صدها نفر از پناهندگان پاكستانى و افغانستانى مسيحى شدند
    AMSTERDAM — Hundreds of Pakistanis and Afghans have been lining up at a local swimming pool in Hamburg, Germany, to be baptized as Christians. In the Netherlands and Denmark, as well, many are converting from Islam to Christianity, and the trend appears to be growing. Indeed, converts are filling up some European churches largely forsaken by their old Christian flocks. All of which raises a question, not least, for the United States: If American presidential candidate Donald Trump gets elected and bars Muslims from entering the country, as he says he will, would the ban apply to Christians who used to be Muslims? How would one judge the quality of their faith? For the moment, that quandary is …

     
  87. مازیار وطن‌پرست

    خبری تأیید نشده از آمدنیوز راجع به پرونده‌ی قاری قرآن محبوب آیت‌الله خامنه‌ای:

    «آنچه در پرونده «محمد. گ» مشهور به «سعید. ط» برای رییس قوه، دادستان تهران و قضات ثانویه اصلاً به چشم نیامده و مهم تلقی نشده، «حقوق شکات مظلوم و اتهامات وارده» است. ظاهراً اولویت دستگاه قضایی، متمایل بر «حفظ نظام» ولو با انکار جرائم مشهود و ادله قابل اثبات است. امری که در سال‌های گذشته نیز به بهانه «حفظ نظام حاکم»، سکه رایج محکمه‌های قضایی بوده است.

    لازم به ذکر است متهم این پرونده محرمانه «فساد اخلاقی»، با حمایت مقامات قضایی با وثیقه ۱۰۰ میلیون تومانی آزاد گردیده تا رضایت شکات را چه با تهدید و چه با تطمیع جلب کند، امری که تاکنون موفق به انجام آن نگردیده و این «عدم رضایت»، پرونده را برای مقامات عالی قضایی با دو راهی سختی مواجه کرده است.

    «آمدنیوز» با اسنادی در اختیار دارد ضمن اشراف بر این پرونده محرمانه تلاش دارد تا با علنی کردن جرم «اغفال نوجوانان» توسط این قاری مشهور و نزدیک به رهبر جمهوری اسلامی، چنانچه رسیدگی به پرونده آن‌هم پس از پنج سال به سرانجام نرسد، به کمک شکات مظلوم این پرونده رفته و موجبات رسیدگی قضایی عادلانه به این پرونده را فراهم نماید.

    بدیهی است اسناد زیادی از این پرونده نزد «آمدنیوز» موجود است که به جهت رعایت عفت عمومی از انتشار فله‌ای آن خودداری می‌شود، اما چنان‌چه قوه قضاییه این پرونده را به صورت عادلانه رسیدگی نکند، در آینده جزییات بیشتری از این پرونده به اطلاع مردم خواهد رسید.»

    منبع: http://amadnews.com/1395/03/02/%D9%82%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%9B-%D9%85%D8%AA%D9%87%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%81/

     
  88. معرفت قبله عالم

    قربانت گردم

    از اندرونی پیغام فرستادید به جان نثاران که موافق برهم زدن سخنرانی‌‌ها و مجالس نیستید

    فدای آن دل رئوفتان چقدر معرفت؟آخر معرفت هم حدی دارد!!کجاست این رعیت که قدر بداند؟

    قربانت گردم اما فکر نمی‌کنید این برهم زدن سخنرانی‌ و مجالس که موافق نظر مبارک همایونی نیست کمی‌ از مٔد افتاده است؟ علی‌ایحال این فقره بر هم زدن سخنرانی‌‌ها در سنوات ماضیه ایام ‌دویّم خرداد مرسوم بود ما که امر ملوکانه را روی چشم می‌‌گذریم اما این جان نثاران اند که حالا ترقی‌ کرده اند که هر کدام ابریق تیزاب سلطانی پر شال دارند و تنابنده ای‌ نتق بکشد تیزاب بر سرش خالی‌ میکنند یا نظمیه با اوتل از روی سر بچه مردم تردد می‌کند جهت اجابت جان نثاری.کنفیکون کردن قنسول خانه‌های دول اجنبی که دیگر حکم پیش پرده خواانی روحوضی را دارد این بر هم زدن سخنرانی‌‌ها که ننر بازی بود که عجالتا منسوخ شد.معذلک این معرفت قبله عالم است که در تاریخ ممالک محروسه مشعشع است.

    یکی‌ از گاری چی‌‌های قنات آب شاهی سر کوچه آسد هاشم یقه مان را گرفت که: در هر کلام قبله عالم هزار معنا و علم لدنی نهفته است یعنی‌ اینکه سخنرانی‌‌ها را برهم نزنید، تمام که شد طومار زندگی‌ سخن ران را در هم بپیچید اینجوری هم رعیت مسرور میشود از وفور آزادی بیان هم پًز ش را به دول اجنبی میدهیم و هم سخن ران به موقعش به سزای کردارش می‌رسد.همان گونه که بر زندگی‌ بانوی معظم نرگس محمدی گذشت که خدایش حفظ کند.

    خواستم سخنرانی این گاریچی را بر هم بزنم یاد امر ملوکانه افتادم، حال این گاری چی‌ هم خونش مباح و عمرش هدر شد.تا امر ملوکانه چه باشد؟

    خاک پای مولوکانه

    تلقرافچی

     
  89. ایران دوست

    استاد ارجمند با درود ، اگر فکر میکنید برایتان مشکل ساز نمیشود خواهش میکنم که در سایت قرار دهید تا جوانان ببیند که که برای رهبر شدن چه سختی هایی باید تحمل میکردند هر چند که همه انجام این کار را دوست دارند !!! شاید هم حالا رهبر شدن سخت تر است

    https://www.youtube.com/watch?v=VWy54IAktlA&app=desktop

     
    • ایران دوست واقعی

      درود ، کار مجتبی خامنه ای سخت تر است !!! این ////// بازی ها به چه درد میخوره ؟ اگر با پول این مملکت یک کشور دیگر را آباد کردی انوقت … !!!باور نداری ده شماره دلخواه با کد سوریه یا لبنان یا فلسطین یا … را بگیر حداقل 7نفرشان دعاگو ایران و خامنه ای هستند(با عربی و بعضی ها هم انگلیسی میدانند).تازه میدانی چند برابر کل دزدی های شاه و خانواده و درباریان دوران ستم شاهی ،ایشان به تنهایی در بانک های خارج موجودی دارند!!!؟

       
  90. ایران دوست

    واقعه گاو والا مقام !!!

    به سال 1265 ه جري قمري،قصابي در ميدان «صاحب‌الامر» مي‌خواست گاوي ذبح کند. گاو از زير دست وي در رفت و به مسجد قايم گريخت. قصاب ريسماني برد و در گردن گاو انداخت تا بيرون بکشد. گاو زور داد، قصاب به زمين خورد و در حال قالب تهي کرد. در اين وقت بانگ صلوات مردم بلند شد و اين امر معجزه‌اي تلقي شد.
    پس آن چنان که افتد و داني،بازار تا يک ماه چراغاني گرديد.
    تبريز شهر «صاحب‌الزمان» به‌شمار آمد و مردم خود را از پرداخت ماليات و توجه به حکم حاکم معاف دانستند.
    گاو را به منزل مجتهد جامع‌الشرايط وقت،آقا ميرفتاح، بردند و ترمه‌اي رويش کشيدند. مردم دسته دسته با نذر و نياز به زيارت آن رفته و به شرف سم بوسي‌اش نايل آمدند و ترمه آن حيوان به تبرک همي ربودند. در عرض يک ماه مويي از گاو به جا نماند و همه به تبرک رفت.
    لسان الملک سپهر درباره ي اين بخش ماجرا مي نويسد: ميرفتاح مجتهد تبريزي عامل اصلي « فتنه تبريز و غوغاي عامه » بود و شورش بظاهر مذهبي ،که در بوسيدن « سم گاو مقدس » برديگران پيشي گرفته بود.
    عوام مردم را واداشت تا در شهرهاي آذربايجان بر سر کوچه و بازار از معجزات حضرت گاو داستان ها بسازند و نعره زنند که شهر تبريز مقدس و ازماليات ديوان و حکم معاف است.
    حتي چهره گاو را نقاشان زبر دست ترسيم کردند و به زائرين بقعه مبارکه فروختند و مردم نادان در خانه هاي خود شمايل گاو صاحب الزمان را آويختند.
    متوليان حضرت گاو از سرناداني به جاي کاه و يونجه به او نقل و نبات دادندو بعد ازچندي گاو مقدس بيمار و بمرد.
    مردم با حزن و اندوه فراوان در حاليکه بر سينه خود مي کوفتند تشييع جنازه مفصلي از آن « بزرگ مقام » کردند و در مکاني به خاک سپردند که هنوز به[[ آرامگاه گاو صاحب الزمان براي اهل منبر معروف است .*]]

    کور و لنگ، غرفه‌ها و شاه‌نشين‌هاي مسجد را پر کرده بودند.هر روز معجزه‌ و آوازي تازه بر سر زبان‌ها افتاد. بزرگان، پرده و فرش و ظرف به مسجد مي‌فرستادند.
    کنسول انگليس هم چهل‌چراغ فرستاد که هم‌اکنون زير گنبد مسجد آويزان است.

    حاج ميرزا باقر،امام جمعه تبريز،که با کنسولگري انگليس رابطه مستقيم داشت، فتوا داد که هرکس درجوارآن مسجد به‌خصوص باده بنوشد يا قمار کند واجب القتل خواهد بود و چون رسما شهر تبريز محل ظهور «امام زمان» اعلام شده بود، پس بنا به روايات و احاديث معتبر، مردم از پرداخت ماليات به دولت و اجراي قوانين وضع شده‌ي حکومتي معاف بودند.
    بالاخره اميرکبيرنيرويي ازتهران فرستاد که حاج ميرزا باقر امام جمعه، و ميرزا علي شيخ‌الاسلام و پسرش ميرزا ابولقاسم، که هر سه از ملايان بانفوذ بودند دستگير و تبعيد کنند و با وجود مقاومت آن‌ها و حمايت عوام اين مقصود حاصل و غايله تمام شد.

    چون روشن شد که اين فتنه‌ها نتيجه‌ي تحريک و دخالت مستقيم استيونس،کنسول انگليس در تبريز بوده، اميرکبير نامه‌اي به سفارت انگليس در تهران مي‌فرستد که بخشي از آن چنين است:
    ((. . . بعد از اينکه مردم اجامر و اوباش تبريز به جهت شرارت‌هاي خودشان در امور مملکتي و اتلاف ماليات ديواني از براي خود مامن و بستي قرار گذاشته و خودسري‌ها کنند، عاليجاه مشاراليه به جهت تقويت آن‌ها و استحکام خيالاتشان چهل‌چراغي به مسجد صاحب‌الزمان فرستاد و بر آنجا توقف کرده، زياده از حد باعث جرأت عوام و اشرار گشته و پاي جسارت را بيشتر گذاشته‌اند تا از اين خيالات خدا داند چه حادثات بروز و ظهور کند.))

    برگرفته از کتاب : امیر کبیر و ایران (792 صفحه)، دکتر فریدون آدمیت ، نشر خوارزمی ، فصل سیاست مذهبی، بخش اول

     
  91. مازیار وطن‌پرست

    آقای نوریزاد

    اگر شما و همراهانتان تا کنون هیچ کار دیگری جز تأسیس لگام نکرده‌بودید، برای باقی ماندن نامتان در تاریخ جنبش مدنی ایران کافی بود. لگام و مخالفت با “آدمکشی قانونی” از ذهنیت سنت زده و مرتجع ما دهه‌ها جلوتر است.

    مخالفت با اعدام، اعتراف انسان دنیای مدرن به عدم توانائیش در داوری حقیقت است. اعتراف به پبچیدگی انسان و در عین حال شناختی فروتنانه از محدودیت‌هایش. به گفته‌ی بزرگان اندیشه بین آنکه دفعتا می‌میرد با او که مرگ خویش را انتظار می‌کشد، تفاوت وجود دارد. انتظار مرگ شکنجه‌ایست فراتر است از ستمی که قاتل به مقتول می‌کند. اما سکه‌ی اعدام به نظر من روی دیگری نیز دارد؛ گرفتن زندگی برای کسی که به عمد و با برنامه‌ی قبلی زندگی کسی را ستانده، پاداش است. محرومیت طویل المدت از زندگی اجتماعی، فرصتی به درازای یک عمر برای مواجهه با عمل زشتش را به او تحمیل می‌کند.

    در کشوری همچون آمریکا با آنهمه تکنولوژی و روش‌های پیشرفته‌ی کشف جرم که بر خلاف رویه‌ی قضایی ما مبتنی بر اعتراف نبوده و به کشف و بازسازی حقیقت به روش علمی متکی است، گاه اتفاق می‌افتد سال‌ها پس از یک قتل، با استفاده از یک روش علمی جدید، بطلان حکم قضایی نخست ثابت شده و متهم به قتل را از زندان می‌رهاند. این اعتراف فروتنانه به خطای قضایی، از جمله بیشمار خردمندی‌هایی است که سیستم قضایی ما از آن محروم است.

    ونگهی بسیاری از پرونده‌های قتل در قضای اسلامی (مثل شهلا جاهد، ریحانه جباری، پرونده‌ی فرزندان سردار دوزدوزانی، پرونده‌ی جلال‌الدین فارسی، …) سرنوشتی بی‌توجه به واقعیت دارند. از سوی دیگر نیز بخش عمده‌ای از احکام اعدام یادگار سنت بدوی قصاص است که تفاوتی بین قتل با تصمیم قبلی و قتل ناگهانی و بدون نیت، نمی‌گذارد.

    در کشور ما چندین مشکل به هم آمیخته‌اند؛ مهمترینشان: یکی ویرانی “حقوق قضایی” با پوچ بزرگی بنام “قضای اسلامی”. دوم صدور حکم اعدام برای قربانیان فقیری که برای استمرار زندگی چاره‌ای جز قاچاق مواد مخدر ندارند.

    یکی از موارد حکم اعدام که در روزنامه خواندم نو عروس 19 ساله‌ای بود که در نخستین سفر با داماد، ناگزیر مسؤلیت حمل بسته‌ی مواد مخدری به ارزش 100 هزارتومان را در ساک مشترکشان به گردن گرفت و به اصطلاح اعتراف کرد. اغلب قاچاقچیان محکوم به اعدام خرده‌پاهایی هستند که برای امرار معاش دست به قاچاق می‌زنند. از آن جمله هموطنان ساکن مرز شرقی که گاه هیچ راه جایگزین آبرومندانه‌ای برای تأمین خود و خانواده‌شان ندارند.

    مخالفت با حکم اعدام یکی از مهم‌ترین قدم‌های فرار از سنت نیندیشیده (ارتجاع و تحجر) به سوی خردمندی و بلوغ اجتماعی است.

     
  92. دوستان گرانقدر،

    حتماً باخبرید که امروز آیت الله احمد جنتی بااکثریت آرای نمایندگان منتخب شما درمجلس خبرگان، به ریاست این مجلس انتخاب شد. و حتماً باخبرید که جنتی آخرین نفراز 16 نفری بود که نامش درلیست منتخبان تهران اعلام شد. و حتماً باخبرید که همان هنگام آگاهان سیاسی به دلائل متعدد جا دادن نام جنتی به عنوان نفر آخرِ لیست منتخبان تهران را حیله ای ازجانب حاکمیت دانسته و در این مورد به مردم اعلام خطر کردند. هرچند که قبل از استقبال عده ای از مردم درمورد شرکت درانتخابات، بسیاری از روشنگران مردم را به عدم شرکت درآن انتخابات و بخصوص رأی ندادن به دست چین شده های شورای نگهبان، دعوت کرده بودند. اکنون نتیجۀ آرای شرکت کنندگان در انتخابات به روشنی پیش روی مردم قرار دارد: ادامۀ وضع نابه هنجار 37 سال گذشته و به حدس قریب به یقین، انتصاب فردی به مراتب بی مسئولیت و بی توجه به حقوق ملت، برای جانشینی درمقام رهبر امروزین جمهوری اسلامی که نتایج اعمال فاجعه آورش بر عالِم وعامی پوشیده نیست.

    وظیفۀ روشنگران چیزی جز نمایاندن راه از چاه و رهنمون کردن مردم در رسیدن به جامعه ای که بطور نسبی مطلوب همگان باشد، نبوده است. این کوچکترین نیز با همین نیت مردم را نه تنها به عدم شرکت در آن انتخابات فراخواند، بلکه کم هزینه ترین راه را برای نجات از این وضع نا به هنجار به هم میهنانی که دل درگروی میهن داشته و به آزادی و دمکراسی میاندیشیدند، نشان داد: جنبش نه!

    نه به انتخابات!
    نه به ولایت فقیه!
    نه به شورای نگهبان!
    نه به نظارت استصوابی!
    نه به مجلس خبرگان!

    باش تا صبح دولتت بدمد/ کاینها هنوز از نتایج سحراست!!….دست آوردهای نمایندگان شما در مجلس شورای اسلامی را هم بزودی خواهیم دید. مرا به خیر این جمع امید نیست هموطن!!

    http://sokhan-rooz.blogspot.com/2016/02/37.html

     
    • یادداشت بالا خطاب به دوستانی است که از انتخابات اسفند ماه گذشتۀ مجالس شورای اسلامی و خبرگان رهبری استقبال نموده و در رأی دادن شرکت کرده بودند.

       
    • خیلی دیر بیدار شدی مشتی. انگار خبر نداری که ما دو سال پیش جببش نه رو با آبو تاب عرضه کردیمو سرودش رو هم خوندیم. خیال کردیم ملت کسیه. خبری نشد . ما هم ا قول یه جوونمرد بنام البرز ایرانزاد یه مقاله نقل کردیم عنوانش ملت به این بی غیرتی هرگز ندیده دولتی. قدردون عصر امروزیم که دلشو داره همچی مقاله هائی رو ا میهنپرستائی مث داش البرز درج کنه. وقت کردی سرودشو تو آرشیو داش محمد بخون تا روسن شی

       
  93. ایران دوست

    افشای ثروت فرزندان خامنه ای توسط هاشمی رفسنجانی

    دستگاه قضایی تحت امر خامنه ای اخیرا پسر رفسنجانی را به 10 سال زندان محکوم کرد. (حمله به پسر، برای زدن پدر). رفسنجانی نیز متقابلا تهدید کرد که برخی اسرار نظام را افشا می کند. به نظر می رسد رفسنجانی این کار را با افشای گوشه ای از دزدیها و ثروت فرزندان خامنه ای آغاز کرده است.
    █سایت صراط نیوز نزدیک به حسین شریعتمداری اخیرا نوشته بود: دقیقا زمانی تهدید به افشای اسناد و اسرار نظام از سوی هاشمی مطرح می شود که قوه قضاییه اقدام به قرائت کیفرخواست مفصل مهدی هاشمی می کند و این نشان از بازی پیچیده ای دارد.
    افشای ثروت فرزندان خامنه ای

    روزنامه «القدس العربی» چاپ لندن در گزارش مفصلی در باره ثروت فرزندان ولی فقیه نوشت: ثروت فرزندان خامنه‌ای میلیاردها دلار برآورد می‌شود که بیشتر آن در بانکهای انگلیس و سوریه و ونزوئلا است.
    █این منبع نوشت: ثروت مجتبی دومین پسر خامنه ای به سه میلیارد دلار بالغ می‌شود که بیشتر آن ‌را در بانکهای امارات و سوریه و ونزوئلا و برخی کشورهای آفریقایی سپرده است.

    به نوشته این روزنامه، پسر خامنه‌ ای دست روی اراضی گسترده‌ ای در شهر مشهد گذاشته و آنها را به ملک خصوصی خود تبدیل کرده است. و این در حالیست که شهردار تهران محمد باقر قالیباف چندین هکتار از زمین های دولت را در بهترین منطقه عباس آباد تهران و دیگر نقاط به او هدیه کرده است.
    █مسعود سومین پسر خامنه ‌ای است که مسئول بسیاری از مؤسسات متعلق به رهبر جمهوری اسلامی است. مسعود چیزی بیش از 400 میلیون دلار در بانکهای فرانسه و انگلستان و صد میلیون دلار هم در بانکهای تهران دارد. مسعود همچنین مالک انحصاری فروش تولیدات شرکت رنو فرانسه در ایران است.

    کوچکترین پسر رهبر میثم است. او با دختر یکی از مشهورترین تجار بازار ازدواج کرده است. او در کارهای تجاری از جمله شریک برادرش مسعود در شرکت رنو است. وی همچنین مسئول اجرایی برخی موسسات وابسته به دفتر رهبر انقلاب است،
    █بشری دختر خامنه‌ای با پسر رئیس دفتر خامنه‌ای محمد گلپایگانی ازدواج کرد. او از زمان طفولیت مورد توجه بسیار زیاد والدینش بود، زیرا اولین دختر در خانواده است، این خانواده آن‌قدر او را نازپروده کرده بود که حین خروج از مدرسه، مسیری که اتوموبیل او در آن حرکت می ‌کرد را می ‌بستند، و نگهبان جلوی در مدرسه مستقر می ‌شد، و دو نگهبان هم پشت در کلاس در مدت زمانی که کلاس برقرار بود می ‌ایستادند. ثروت بشری را 100 میلیون دلار برآورد می‌ کنند.

    اما دردانه دیگر هدی، کوچکترین فرزند بین دختران و پسران خامنه است. او با فردی از خانواده مذهبی سرشناس ازدواج کرده است، هدی توجه زیادی به لباس و مد و زیور آلات دارد، او در خانه‌اش یک سالن آرایش زنانه دارد، که به ‌دلیل ترددات زیادی که به این مکان هست حفاظت می‌شود، ثروت او معادل ثروت خواهرش بشری یعنی 100 میلیون دلار برآورد شده است.
    █حسن مشهورترین دایی خامنه‌ای است، او پیمانکار تلویزیون دولتی جمهوری اسلامی، و مسئول خرید دوربین ها و لوازم برقی و ماشین‌آلات مونتاژ آن است، وی همچنین نماینده انحصاری شرکت سونی ژاپن در سراسر ایران است، مجموع خریدهای صداوسیما از شرکت سونی سالانه بین 50 تا 60 میلیون دلار است. مبلغ معاملات این شرکت در جمهوری اسلامی نیز به 600 میلیون دلار می ‌رسد که 7 درصد از آن را دایی حسن به جیب می زند.

    طبق گزارش رویتر علی خامنه ایی به امپراطوری 95 میلیارد دلاری تبدیل شده است .البته فساد در تمام بدنه حکومت اسلامی مشهود است .

     
  94. ایران دوست

    ایرَج میرزا دَر وَصفِ حِماقَتِ مَردُم چنین مینویسد:

    ﺭﻭﺣﺎﻧﯿﻮﻥ، ﻧﺤﻮﻩٔ ﺭِﺣﻠَﺖ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮ و ﺭﻭﺯِ ﻣﺮﮒ ﻭ ﻣَﺤﻞِ ﺩَﻓﻦِ ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻦ ﻭ ﻣﯿﮕﻦ ﻣﺸﺨﺺ ﻧﯿﺴﺖ!!!!
    ﻭﻟﯽ ﻣﮑﺎﻟﻤﻪٔ ﺍَﺳﺐِ ﺷِﻤﺮ ﻭ ﯾﺎﺑﻮﯼ ﺣُّﺮِ ﺑﻦِ ﺭﯾﺎﺣﯽ، ﺭﻭ ﻣﻮ ﺑﻪ ﻣﻮ ﺍﺯ ﺣِﻔﻆ ﻫﺴﺘﻦ.
    ﺍﺯ ﺁﺧِﺮَﺕ، ﺍﺯ ﮔﻔﺘﮕﻮﯼ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻠﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺳَﺮ ﺩﺭ ﭼﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
    ﺑﺎ ﺧﺪﺍﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍﺯ ﻭ ﻧﯿﺎﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺘﮕﻮﯼ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺎ حَّضرَتِ ﺁﺩَﻡ ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﺍ ﺟُﻮﺭﯼ ﺑﺪﻭﻥ ﮐﻢ ﻭ ﺯﯾﺎﺩ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻓﮑﺮﺷﻮ ﻣﯿﮑﻨﻢ، باز هم میبینم ﻣﻦ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺣُﻀﻮﺭ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﻫَﻤﺶ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﻤﯿﻤﻮﻧﺪ! ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺍَﺻﻞِ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﻭ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﻢ.
    شِگِفتا که ﺟُﻮﺭﯼ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﻭ ﺟُﺰﯾﯿﺎﺗِﺶ ﺳُﺨﻦ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﺍِﻧﮕﺎﺭﯼ
    ﻗﺴﻤت هاﯾﯿﺸَﻢ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﺷﻮﻥ ﻧﻤﻮﻧﺪﻩ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪِ ﻣﯿﺮَﻥ ﻣﯿﺒﯿﻨﻦ و ﺑﺮ ﻣﯿﮕﺮﺩﻥ.

    ﯾﻪ ﺁﺧﻮﻧﺪﯼ ﻧﺤﻮﻩ ﯼ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺷﺪﻥ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪِ ﺣَﻀﺮَﺕ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ ﺣﺎﻝِ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺭﻭ ﻣﻮ ﺑﻪ ﻣﻮ ﺑﺎ ﻧﺎﻟﻪ ﺑﯿﺎﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩ.

    ﺗﻮ یه ﭼﯿﺰﯼ ﻣُﻮﻧﺪَﻡ که ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻣﺎﻫﺎ ﺭﻭ ﺍَﺣﻤَﻖ ﻓَﺮﺽ ﮐﺮﺩﻥ
    ﯾﺎ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯿﻢ
    ﯾﺎ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺗﺎﺵ ﻭ ﯾﺎ ﻫﺮ ﺳﻪ ﺗﺎﺵ …
    ﻓﻘﯿﻪِ ﺷﻬﺮ ﺑﻪ ﺭَﻓﻊِ ﺣِﺠﺎﺏ ﻣﺎﯾﻞ ﻧﯿﺴﺖ
    ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐُﻨﺪ ، ﺩﺭ ﺣﺠﺎﺏ ﮐﻨﺪ …
    ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﻟﯿﻞ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ
    ﮐﻪ ﮔُﺮﮒ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺷُﺪ، ﺑَﺮﻩِ ﺭﺍ ﻣُﺠﺎﺏ ﮐﻨﺪ
    ﺯِ ﻣﻦ ﻣَﺘَﺮﺱ ﮐﻪ “ﺧﺎﻧﻢ” ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧَﻄﺎﺏ ﮐﻨﻢ
    ﺍﺯ اﻭ ﺑِﺘَﺮﺱ ﮐﻪ “ﻫَﻤﺸﯿﺮﻩ ﺍﺕ” ﺧﻄﺎﺏ ﮐﻨﺪ

     
  95. حالا هی بگید خامنه ای معصوم نیست معجزه هم بلد نیست!
    نفر آخر خبرگان شد رییس خبرگان! کسی که زورکی رای آورد و معلوم نیست با چه کلک و حقه ای انتخاب شد……….

     
    • جناب ساسانم دوز و کلکی در کار نیست چون متاسفانه مردم ما هنوز روجانی جماعت را نشناخته اند این جماعت در سخت ترین کار زار ها بین عقل و وهم و حق و باطل امکان ندارد هم لباس خود را فدا کنند مطمئن باشید این جنتی که عزرائیل را هم از رو برده واقعا رای آورده آخه شوخی که نیست مخالفت علنی با ایشان مساویست با رو بوسی با عزرائیل .!

       
      • در ضمن عکس لبخند مکش مرگ ما و رژه راه رفتن جناب رفسنجانی آزادی خواه !!! در مقابل ایشان (جنتی) را هم در پایان رای گیری ببینید تا باور کنید حق ما ملت از این بد تر ها هست و این ها به ما رحم هم کرده اند !

         
  96. مازیار وطن‌پرست

    قابل توجه نویسنده‌ی محترم ریشه‌ها، کورس گرامی:

    نقل از : http://babakmina.blogspot.ro/2016/05/blog-post_40.html (وبلاگ آقای بابک مینا)

    «وقتی ملاک تحلیل امر دینی «فرم» باشد شما گسست‌گرا می‌شوید: یا نماز می‌خوانی یا نمی‌خوانی، یا زنا می‌کنی یا نمی‌کنی بنابراین یا مومن هستی یا نیستی. مرزی روشن و حقوقی و ریاضی‌وار میان این دو هست. اما وقتی ملاک تحلیل امر دینی وجدان باشد، شما پیوسته‌گرا می‌شوید، مومن بودن یا مومن نبودن به قلمرویی سوبژکتیو منتقل می‌شود و امور سوبژکتیو مرز مشخصی ندارند. به راحتی نمی‌شود تعیین کرد که شما مومن هستی یا نیستی، حتی اگر ظاهرا زانی و تارک‌‌الصلاه باشی […]

    امر دینی به شکلی دیگر (به شکلی متفاوت از دنیای قدیم)، همه جا هست. در شعر معاصر فارسی، در سینما، در سیاست، در زندگی روزمره و غیره. پرسش اینجاست که این روح جدید چیست و نسبت به سوژه دینی قدیم چه تحولی کرده است؟ نقطه شروع خودشناسی فرهنگی ما همین شناخت تحول «روح» در عصر جدید است. اگر [هانری] کربن وجدان مومن در عصر پیشامدرن را پدیدارشناسی کرده است ما باید برای شناخت خود وجدان معاصر خود را پدیدارشناسی کنیم. قطعا این وجدان جدید متحول شده است و از جنبه‌هایی «سکولار» شده است. اما گسست مطلقی رخ نداده است.»

     
  97. سلام،

    مثل این که نظر اشتباهی رفت جای دیگر!!!

    هنر را هم مثل کالاهای دیگر می توان فروخت یا خرید اما آزادگی را نه. آنچه را نوشتی ربطی به هنر ندارد، نشان آزادگی است.

     
  98. از صفحه منصور خلیقی

    اون 35 نفر حاضر نشدند در جو ارعاب و تهدید وارد شده از طرف نهادهای حکومت به جنتی رای بدهند. اولین اتفاق خوب. از اون 51 نفر هم هستند کسانی که فعلا به این اجبار تن دادند ولی در بزنگاه تاریخی به اون 35 نفر خواهند پیوست و این دومین اتفاق خوب را هم – در آینده ای نه چندان دور- شاهد خواهیم بود.با توجه به اینکه همه می دانیم جنتی چگونه وارد مجلس خبرگان این دوره شده است، دهن کجی حکومت و بیت به خواست مردم و جریان عمومی جامعه همیشه برای حکومت با پرداخت هزینه های زیادی همراه است و سومین اتفاق خوب را – در زمان و مکان خودش- رقم خواهد زد. چهارمین اتفاق خوب، ریاست کسی است که چه به دلیل کهولت سن و یا شاید شخصیت ذاتی قدرت مدیریت ندارد و حضورش در ان بزنگاه تاریخی ناخواسته به نفع هاشمی و طیف او تمام خواهد شد. در کل تمام رفتار این روزهای حکومت به دست و پا زدنی می ماند که نشان از استیصال و درماندگی دارد و نوید پیروزی مردم را با خود به همراه دارد. به هر حال من نگران نیستم. توصیه می کنم شما هم نباشید.

     
  99. هیچکس هوس نکنه برای عمو محمد نازنین ما پیام خصوصی بذاره و اگر هوس کرد مواظب باشه طوری بنویسه که احتمال ضعیف 99 درصدی اگه عمومی شد شرمنده نشه!!مثل من!

     
    • مازیار وطن‌پرست

      ریحانه‌ی گرامی

      ایمیل آقای نوریزاد بالای صفحه درج شده، اگر پیام خصوصی داشتید به آن آدرس فرستاده و برای یادآوری (خیلی‌ها ممکن است ایمیل را هر روز چک نکنند) در اینجا یادداشت بگذارید.

      شما خوب می‌نویسید پس بیشتر بنویسید و منتشر کنید و از بازخوردها نترسید. همانطور که می‌بینید هیچکس از بازخوردهای منفی مصون نیست. منتظر تأیید و تشویق هیچ کسی هم نباشید. حتی به امتیازات پای کامنت هم اعتنا نکنید. انتقادها هم می‌توانند مثبت باشند یا نه، بستگی دارد که چه میزان حقیقت در آن‌ها نهفته باشد. انتقاد خوب، حتی اگر در آن لحظه شما را برآشوبد، نهایتا تأثیرش را در ناخودآگاه شما خواهد گذاشت. اما حسن بزرگتر انتقاد (خوب یا بد) در اینست که نشان می‌دهد خوانده می‌شوید.

      چه اینجا و چه در جهان واقعی هرگز مالک تصویری که دیگران از ما در ذهن خویش می‌سازند نیستیم. پس بهتر است خیلی به فکرش نباشیم و آنچه درست می‌دانیم را انجام دهیم.

      باید ببخشید این حرف‌ها را چند صفحه پیشتر می‌خواستم برای شما بنویسم، که نشد و اینجا ناگهان بیادم آمد و بدون مناسبت بیان شد.
      با آرزوی خواندن مطالب بیشتر از شما.

       
  100. مهدی از تهران

    عرض ادب و احترام
    اقای علی خامنه ای دیگر چگونه باید به ما ملت ایران بگوید که نه شما ملت و نه رای شما هیچ ارزشی برای من ندارید. در سال 1388 شما را قلع و قم کردم و امسال هم شما اقای احمد جنتی را از مجلس خبرگان علی خامنه ای بیرون انداختید ولی من ولایت مطلقه فقیه رئس کل استبداد نعلین نه تنها او را وارد مجلس خبرگان خودم کردم بلکه او را رئیس منصوب نمودم.
    به امید نهادینه شدن فرهنگ عقل و خرد در ایران عزیز
    مهدی از تهران

     
  101. ببین صادق
    بی ادبی نکن
    اینجا حرف پشه کشی و مزخرفات دیگه نیست.
    بچه خوبی باش هر مطلبی رو خوندی راجع بهش اظهار نظر مودبانه کن. قاه قاه و آی آی و از این چرندیات به درد کسی نمی خوره. نظر هات رو بگذار جلو ببین دیگران راجع بهش چی میگن. اینجا محل استدلال و فکر و اندیشه است. استدلال قوی و منطقی خودش رو نشون میده. آقاتون داره مملکت رو به قهقرا میکشونه تو عین خیالت نیست.

    بد جوری شست و شوی مغزی شدی. سند؟ همین پست قبلی خودت اعتراف می کنی آمریکا دو میلیارد ناقابل ملت ایرون رو بالا کشیده. قبلش هم رجز خونی که موشک های ما اله و بله هستند. خوب عزیز اگه سپاه چنین قدرتیه که هر لحظه اراده کنه آمریکا رو تو منطقه نیست و نابود می کنه لا اقل یک موشک بزنه چند متری یکی از این ناو های هواپیما بر برای اخطار. این هیچ اشکالی نداره. در عرف بین المللی پذیرفته شده است. رسما اعلام کنه اگه پول های ما رو آزاد نکنید موشک بعدی وسط ناو فرود میاد. به همین سادگی.

    نترس سپاه چنین حماقتی نمی کنه چون اون ها خودشون خوب می دونند خالی بند درجه یک اند. این قمپز در کردن ها فقط مصرف داخلی داره. برا سر گرم کردن امثال تو است. بار ها آمریکا در واکنش به حرف های تند و تیز سپاهیان خالی بند گفته که ما این حرف ها رو در حدی نمی دونیم که بخواهیم پاسخی بهش بدیم. گفته که ما می دونیم این مرگ بر این و آن ها مصرف داخلی داره و برا آمریکا هیچ اهمیتی نداره. عزیز آمریکا کارش رو زیرکی می کنه نه مثل شما ها با دست خالی هوار بزنه بعد موقع عمل که شد ناوگروه جماران مثل موش دنبش رو جمع کنه از ترس هواپیما های سعودی با سرعت نور برگرده سر جای اولش.

    شما ها نتونستین عربستان سعودی رو سر جاش بنشونین آمریکا رو تهدید می کنین. جل الخالق.
    اون موقع ها به دنیا نیومده بودی. دوران شاه فقید رو میگم. عربستان سعودی جرات نمی کرد برا ایران جیک بزنه. سپاهیا بعضی هاشون ته مونده ارتش شاهنشاهی اند. تو اون ارتش آموزش دیدند. بندگون خدا هنوز