سر تیتر خبرها
پدرانه

پدرانه

یک: هفته ی پیش بود که برادرم برایم نوشت: حال پدر خوب نبود بردمش بیمارستان و اکنون در بخش سی سی یو بستری است. پدر و مادر در روستا هستند و برادرم به هر بهانه پر می زند به حوالیِ چشمانِ چشم به راه این دو و عاشقانه بر زلفِ کهنسالی شان شانه می ساید و بر قابِ عمرِ رفته ی شان الفاظِ نمکین می نشاند. دو روز از این خبر می گذشت و من نخوانده بودمش. زنگ زدم. برادرم پاسخ نگفت. نگران شدم و به مادر زنگ زدم تا بدانم عمقِ این ” حال پدر خوب نبود” تا کجاست. صدای مادر نه از شادابیِ روستا و نه از سرسبزیِ باغ و نه از صدای زنگدار کلاغان و بغبغوی کبوتران و قوقوی قمریان، که از خراشِ خستگی برمی آمد. کسل بود. انگار بر داشته هایش غباری از دلمردگی لمانده باشند. حوصله نداشت. اما گفت که پاهای پدرت ورم کرده بود بدجوری. رفتم بیمارستان. برادرم که خود پزشک است، آمد و سلامی کرد و با هم همقدم شدیم. رفتیم بالا.

پدر بر تخت نشسته بود در لباس بیماران. تا ما را دید بنای اعتراض نهاد و برادرم را قسم داد به خدا و پیغمبر که: مرا از اینجا خلاص کن. و حتی تهدید کرد که اگر مرا از اینجا نبری فرار می کنم. دست و صورتش را بوسیدم و گفتم: تجسمش هم قشنگ است: پدر در حال فرار از بیمارستان. آنهم پدری که ده قدم که می رود، صدای خش خشِ سینه اش بالا می گیرد. صدای اعتراض پدر، کم کم به التماس افتاد. دست برادرم را گرفت. که: تو را به جان هر که دوستش می داری مرا از اینجا برهان. پدر زیرکانه برادرم را به چیزی قسم می داد که نقطه ی ضعف عاطفیِ وی بود. برادرم را به کناری بردم و گفتم: پدر، دلش را در روستا جا گذارده. در اینجا، اگر از بیماری از پا در نیاید، از غصه می میرد. ورم پای پدر فرو کشیده بود و می شد خلاصش کرد. پدر را بردیم و سوار اتومبیلش کردیم. برادرم پشت فرمان بود و پدرم در کنارش و من پشت سر. در راه روستا، دیدم پدرم نه انگار بر صندلی اتومبیل، که بر کپه ابرهای آسمان لمیده است. درِ باغ را که گشودم و اتومبیل که داخل شد، پر گرفت به سمت مادرم. و من، دو نیمه ی دل را دیدم که به هم تنیدند و یکی شدند.

دو: روز جمعه به دیدار جناب اسماعیل عبدی رفتم. معلمی که به تازگی از زندان بدر آمده. می گویم: زندانی کردن معلمی که خطایی و جنایتی مرتکب نشده، و دستش به خون و مال مردم آغشته نیست، و وام کلانی نگرفته به نیت پس ندادن، و تریلی های مواد مخدر را از مرزهای شرقی تحویل نگرفته تا در مرز های غربی تحویل بدهد، و از تریبون نماز جمعه به مردم فحش نداده و بی خردی و خرافات را تبلیغ نکرده، و از دیوار سفارت انگلیس و عربستان بالا نرفته، در سال شصت و هفت چند هزار زندانی را تیرباران نکرده که اکنون وزیر دادگستری باشد، لات و لوت ها و قمه کش ها را برای زدن و کشتن مردم بسیج نکرده، و در عوض با دستانی پاک تا توانسته برای معیشت و رفاه معلمان زحمت کشیده، بله زندانی کردنِ یک چنین معلمی حتماً سخنی با همگانِ ما دارد. اگر گفتید چه؟ حاکمان اسلامی با زندانی کردن عبدی ها و نرگس محمدی ها و عبدالفتاح سلطانی ها و امید کوکبی ها به ما می گویند: سلامت و درستی و سواد و خردمندی و نخبگی و نبوغتان را بگذارید درِ کوزه و آبش را بخورید. ما اینجا به آدم پاکدست و کاردان احتیاجی نداریم. ما در اینجا سرمان به دزدی و اختلاس و آدمکشی و روفتن اموال عمومی گرم است. اگر در این حوزه دستی بر آتش دارید جلو بیایید. از باب امتحان، شما در یک کلام مثلاً به بیت رهبری بگویید: حساب پس بده و میزان اموالت را مشخص کن، همین یک جمله کهیر می نشاند به تن و بدن حضراتِ جلوس فرموده در بیت رهبری.

در خانه ی آقای عبدی سخن از هجوم و حمله ی آیت الله ها و ملاهای حکومت به خانم فائزه ی هاشمی به میان آمد. که چرا دیدارِ چندی پیشِ خانم فائزه هاشمی از همبندیِ بهایی اش به این همه حساسیتِ حکومتی برخورد؟ گفتم: به دو دلیل شاید. یک این که: ملاها و آیت الله های شیعه، نه که از یکصد و پنجاه سال پیش فتوای نجس بودنِ بهاییان را صادر فرموده اند، اکنون اما هر دیدار و معاشرت با بهاییان و هر جانبداری از حقوق شهروندیِ آنان، رعشه به تن آقایان می اندازد. به جوری که آیت الله ها هر گفتمان با بهاییان را تزلزلی در آن فتوای تاریخی و دیگر فتاوای مشابه می دانند. عجبا که در این یکصد و پنجاه سال، یک نفر از آیت الله های سرشناس از ترس دیگر آیت الله های همینجوری، نتوانسته سر بر بیاورد و لکه ی ننگِ فتوای نجس بودنِ بهاییان را از پیشانیِ خودش پاک کند لااقل. هیاهویی که از دیدار خانم فائزه هاشمی برخاست، علت دیگری نیز دارد و آن خود آقای هاشمی است که در کانون نفرت بیت رهبری و سپاه و اطلاعات و دستگاه قضایی و حوزه های علمیه قرار دارد و باید به هر بهانه مشت و مالش داد تا مبادا سر برآورد یک وقت. . خلاصه این که شکستنِ فتوای ناجوانمردانه و بی خردانه و ابلهانه ی نجس بودنِ بهاییان، به انسانیت و شجاعت مراجع معظم محتاج است که فعلاً رطوبتی از این انسانیت و شجاعت در جمال فهمِ حضرات یافت می نمی شود!

سایت: nurizad.info فیس بوک: facebook.com/m.nourizad
اینستاگرام: mohammadnourizad
تلگرام: telegram.me/MohammadNoorizad
ایمیل: mnourizaad@gmail.com
محمد نوری زاد
یکم خرداد نود و پنج – تهرانShare This Post

 

درباره محمد نوری زاد

68 نظر

  1. سلام. سيامكم. ممد جون نمي‌دوني چقدر خوشحالم كه عكس تو را كنار پدر و مادرت ديدم چون نونستم خودمو راضي كنم كه بالاخره پدر و مادري داشته‌اي. آنچه از عكس پيداست مردماني شريف و نازنين هم هستند. خدا حفظ‌شان كند. حالا چطور شده تو اينجوري از آب دراومدي، هرچه فكر كردم چيز ديگري به ذهنم نرسيد جز اين كه وقت و ساعتش بد بوده. حتما همينطور بوده. حتما!

     
  2. باسلام -امیدوارم همیشه سلامت باشیدوازخدای منان ارزوی سلامتی پدرومادرتان راازخداوندبزرگ خواهانم.دلمان برای شماتنگ میشودانشاالله بازهم به شیرازتشریف بیاورید.

     
  3. آنانی که رای دادید…، سرتان را بالا بگیرید: احمد جنتی رئیس مجلس خبرگان شد…!شما به جنتی مشروعیت دادید، شما به او اختیارات گسترده تری دادید، شما به او دلگرمی دادید…، شما مسوول جنایات اضافه بر سازمانی هستید که جنتی با پشتوانه مشروعیت رای شما مرتکب می شود.سرتان را بالا بگیرید…!جنتی به پشتوانه رای شما، جنایت می کند…سرتان را بالا بگیرید، اینبار خون از انگشتان شما می چکد…! از همان انگشت جوهری…

     
  4. جناب نوری زاد درود! پیام محبت فرزندان ایران را به مادر و پدر گرامیتان برسانید و از قول ما به ایشان دست مریزاد بگوئید برای پروریدن چنین فرزندانی؛ بگوئید که برخود ببالند که نان بازوی خود را می خورند که مزه خاک و آب وطن می دهد نه مزه خون ملت و غارت مملکت.

     
  5. ایران دوست واقعی

    14نوع خوردنی حلال که روزه را باطل نمی کند ؛

    1- بیت المال
    2- دارایی بانکها
    3- مال مردم
    4- مال من
    5- مال شما
    6- مال صغیر
    7- مال فقیر
    8- مال یتیم
    9- سه هزار میلیارد
    10- بیست و پنج هزار میلیارد
    11- شصت هزار میلیارد
    12- صد هزار میلیارد
    13- چهار پنج نفتکش پر از سوخت
    14- دکل حفاری نفت

    ● لازم به ذکر است خوردن آب و نان و حتی کشیدن یک نخ سیگار موجب ابطال روزه گردیده و پیگرد شدید قانونی را بدنبال دارد..
    چون ماه رمضان نزدیکه محض اطلاع دوستان عرض کردم.مبادا روزه شان باطل شود.

     
  6. سایت تابناک: سیمای یاران حضرت مهدی(ع) در عصر ظهور چگونه است؟
    مش قاسم: مثل همین ریشوهای حزب اللهی / داعشی.

     
  7. حاج اسحاق: عده‌ای نمی‌فهمند باید به چه چیزهایی افتخار کنند.
    مش قاسم: عده‌ای هم می‌فهمند باید به چه چیزهایی افتخار کنند و تو هم پالکیات جزوشون نیستی.

     
  8. ایران دوست

    تفاوت شعور و فرهنگ درايران و اروپا

    ﺩﺭ ﺣﺪﻭﺩ ١٩٥٠ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ، ﺭﻭﻡ ﺑﻪ ﺍﻭﺭﺷﻠﻴﻢ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﺮﺩ، ﺁﻥ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﻭﻳﺮﺍﻥ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺮﺩﮔﻰ ﮔﺮﻓﺖ . ﺣﺪﻭﺩ ٤٥ ﺗﺎ ٦٠ ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﺮﺩﮔﺎﻥ، ﺑﺮﺍﻯ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﺑﻪ ﻛﺎﺭﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ . ﺑﺨﺶ ﺑﺰﺭﮔﻰ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﺮﺩﮔﺎﻥ ﺩﺭ ﺣﻴﻦ ﻛﺎﺭ ﻛﺸﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ .
    ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺍﻓﺘﺘﺎﺣﻴﻪ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﺑﺎ ﻛﺸﺘﺎﺭ ٩ ﻫﺰﺍﺭ ﺣﻴﻮﺍﻥ ﻏﻴﺮﺍﻫﻠﻰ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﺷﺪ .
    ﺩﺭ ﻛﻮﻟﺴﻴﻮﻡ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ ﺯﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﻃﺒﻘﻪ ﭘﻨﺠﻢ ﺑﻮﺩ، ﻛﻪ ﺩﻳﺪ
    ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺑﺪﻯ ﺑﻪ ﻣﻴﺪﺍﻥ ﺩﺍﺷﺖ . ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺯﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻧﺎﺍﻣﻦ ﻭ ﺧﻄﺮﻧﺎﻙ
    ﺑﻮﺩ، ﭼﺮﺍ ﻛﻪ ﺳﻜﻮﻫﺎﻯ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺎ ﻃﻨﺎﺏ ﻫﺎﻳﻰ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻣﻴﺸﺪ ﻛﻪ ﻫﺮ ﺍﺯ ﭼﻨﺪﻯ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﻴﺸﺪﻧﺪ
    ﻭ ﺯﻧﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﺭﺗﻔﺎﻉ ٥٠ ﻣﺘﺮﻯ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺳﻘﻮﻃﻰ ﻣﺮﮔﺒﺎﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﺪ . ﺍﻣﺎ ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺍﻣﻦ ﺑﻮﺩ . ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺳﻜﻮﻫﺎﻯ ﺳﻨﮕﻰ ﻣﻰ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ .

    ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ، ﻣﺤﻞ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭﻯ ﺟﺸﻨﻬﺎﻯ ﺍﻣﭙﺮﺍﺗﻮﺭ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻡ ﺑﻮﺩ . ﺩﺭ ﻃﻰ ﺍﻳﻦ ﺟﺸﻨﻬﺎ، ﻛﻪ ﻫﺮ
    ﺑﺎﺭ ١٠٠ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺩﺭﺍﺯﺍ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ، ﺣﻴﻮﺍﻧﺎﺕ ﺩﺭﻧﺪﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺑﺮﺩﮔﺎﻥ ﻭ ﮔﻼﺩﻳﺎﺗﻮﺭﻫﺎ ﻣﻰ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﻳﺎ ﮔﻼﺩﻳﻮﺗﻮﺭﻫﺎ، ﻛﻪ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻣﻴﺪ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﻰ ﺑﻪ ٢٢ ﺳﺎﻟﮕﻰ ﻣﻴﺮﺳﻴﺪ، ﺭﺍ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻪ ﻛﺸﺘﻦ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﺪ . ﺍﻣﭙﺮﺍﺗﻮﺭ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻡ ﻧﻴﺰ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﻳﻦ ﻛﺸﺘﺎﺭ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺬﺕ ﻣﻴﺒﺮﺩﻧﺪ .
    ﺩﺭ ﻃﻰ ﻫﺮ ﺩﻭﺭﻩ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺟﺸﻦ ﻫﺎ ﺣﺪﻭﺩ ٥ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺮﺩﻩ ﻭ ﮔﻼﺩﻳﻮﺗﻮﺭ ﺑﻪ ﻗﺘﻞ ﻣﻴﺮﺳﻴﺪﻧﺪ . ﺩﺭ ﺭﻭﺯﻫﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﺟﺸﻦ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ، ﻣﺤﻜﻮﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﻯ ﺣﻴﻮﺍﻧﺎﺕ ﺩﺭﻧﺪﻩ ﻣﻰ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺷﻮﻧﺪ . ﺍﻣﭙﺮﺍﺗﻮﺭ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻡ ﻧﻴﺰ ﺷﺎﻫﺪ ﺯﻧﺪﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﺍﻳﻦ ﺁﺩﻣﻴﺎﻥِ
    ﺗﻴﺮﻩ ﺑﺨﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﺩﺭ ﻛﻞ، ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﻳﻚ ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﻧﻔﺮ، ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ٥٠٠ ﺗﺎ ٧٠٠ ﻫﺰﺍﺭ ﮔﻼﺩﻳﺎﺗﻮﺭ، ﺩﺭ ﺻﺤﻦ ﻛﻠﻮﺳﻴﻮﻡ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻭﺣﺸﻴﺎﻧﻪ ﺍﻯ ﻛﺸﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ . ﺍﻳﻦ ﻣﻴﺪﺍﻥ ﭼﻬﺎﺭ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﺘﺮ ﻣﺮﺑﻌﻰ، ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﻗﺘﻠﮕﺎﻩ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺑﺸﺮﻳﺖ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

    ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ، ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﻣﺤﺒﻮﺑﺘﺮﻳﻦ ﺑﻨﺎﻯ ﺍﻳﺘﺎﻟﻴﺎ، ﻧﻤﺎﺩ ﺷﻬﺮ ﺭﻭﻡ ﻭ ﺗﻤﺪﻥ ﺭﻭﻣﻰ ﺍﺳﺖ . ﻫﻤﻪ ﺭﻣﻴﺎﻥ،
    ﺍﻳﺘﺎﻟﻴﺎﻳﻴﻬﺎ ﻭ ﺣﺘﻰ ﺍﺭﻭﭘﺎﻳﻴﻬﺎ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﻤﺪﻥ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ . ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ٢٠٠٧، ﺩﺭ ﻃﻰ ﻳﻚ ﻧﻈﺮﺳﻨﺠﻰ ﺑﺎ ﺷﺮﻛﺖ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﻳﻜﺼﺪ ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﻧﻔﺮ، ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﺟﺰﻭ ٧ ﺍﺛﺮ ﺑﺮﺗﺮ ﻭ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺮﮔﺰﻳﺪﻩ ﺷﺪ .
    ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ٢٠١١، ﻣﺒﻠﻎ ٢٥ ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﻳﻮﺭﻭ، ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﻯ ﺗﻤﻴﺰ ﻛﺮﺩﻥ ﺩﻳﻮﺍﺭﻫﺎﻯ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﻭ ﭼﻨﺪ ﻛﺎﺭ
    ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺟﺰﻳﻰ ﺩﻳﮕﺮ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﻥ، ﻫﺰﻳﻨﻪ ﺷﺪ . ﻳﻚ ﺿﺮﺏ ﺍﻟﻤﺜﻞ ﻗﺪﻳﻤﻰ ﺍﻳﺘﺎﻟﻴﺎﻳﻰ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ : “ ﺗﺎ
    ﺯﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﺍﺳﺘﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ، ﺭﻡ ﻧﻴﺰ ﺍﺳﺘﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ.

    ﺣﺪﻭﺩ ٦٠٠ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ، ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎﻥ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﻴﺪ ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ . ﺍﺛﺮﻯ ﭘﺮﺷﻜﻮﻩ ﺑﺎ ﺯﻳﺮﺑﻨﺎﻯ ١٧٥ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﺘﺮ – ٨ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻛﻞ ﺯﻳﺮﺑﻨﺎﻯ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ . ﺑﺮ ﺍﺳﺎﺱ ﺳﻨﺪﻫﺎﻯ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﻧﻜﺎﺭ – ﺧﺸﺖ ﻫﺎﻯ ﭘﺨﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ – ﺩﺭ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﻴﺪ ﻫﻴﭻ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﻯ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ، ﻣﻬﻨﺪﺳﺎﻥ ﻭ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪﺍﻥ ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﺩﺭ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺷﺮﺍﻳﻂِ ﻛﺎﺭﻯِ ﻣﻤﻜﻦ ﺍﻳﻦ ﺍﺛﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺸﺮﻯ ﺭﺍ ﺁﻓﺮﻳﺪﻧﺪ .

    ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﺎﻥ ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﺩﺭ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﻴﺪ ﺟﺸﻨﻬﺎﻯ ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻧﻮﺭﻭﺯ ﻭ ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ، ﻛﻪ ﺭﻳﺸﻪ ﺩﺭ ﺁﺷﺘﻰ، ﻣﻬﺮ، ﻃﺒﻴﻌﺖ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺍﻧﺴﺎﻧﻰ ﺩﺍﺭﺩ، ﺭﺍ ﺑﺮﭘﺎ ﻣﻴﺪﺍﺷﺘﻨﺪ . ﻫﻤﻪ ﻧﮕﺎﺭﻩ ﻫﺎﻯ ﺣﻚ ﺷﺪﻩ ﺑﺮ ﺩﻳﻮﺍﺭﻫﺎ ﻭ ﺳﻨﮕﻬﺎﻯ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﻴﺪ ﻧﺸﺎﻧﮕﺮ ﺟﺸﻨﻬﺎ، ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﻣﻴﺘﻮﻟﻮﮊﻯ ﺯﻳﺒﺎﻯ ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﺍﺳﺖ.
    .
    ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﻴﺪ ﻣﺮﻛﺰ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﻗﺪﺭﺕ ﺟﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ . ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﺧﻰ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎﻥ، ﺑﻪ ﻭﻳﮋﻩ ﻋﺪﻩ ﺍﻯ ﺍﺯ ﺗﻨﺪﺭﻭﻫﺎ ﻭ ﺍﻓﺮﺍﻃﻰ ﻭ ﺑﺮﺧﻰ ﻣﺪﻋﻴﺎﻥ ﺭﻭﺷﻨﻔﻜﺮﻯ، ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺍﺛﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﻫﻨﺮﻯ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻏﻴﺮﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﻭ ﻧﺎﺑﺨﺮﺩﺍﻧﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
    ﺩﺭ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﯿﺪ 32 ﻫﺰﺍﺭ ﻟﻮﺡ ﮔﻠﯽ ﺑﺪﺳﺖ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻥ ﺷﺮﺡ ﻭﻗﺎﯾﻊ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺮﺍﺣﻞ ﺳﺎﺧﺖ ﺍﯾﻦ ﺑﻨﺎﯼ ﺑﺎﺷﮑﻮﻩ ﺑﯿﺎﻥ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺰﺋﯿﺎﺕ ﻣﺜﻼً ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﻣﻬﻨﺪﺳﺎﻥ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺑﻪ ﻧﻮﻉ ﺗﺨﺼﺼﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻥ ﭼﻪ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺣﻘﻮﻕ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ،
    ﻣﻠﺘﯽ ﻻﯾﻖ ﻫﺴﺘﯿﻢ، ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﺩﺍﻋﯿﻪ ﺩﺍﺭ ﺣﻘﻮﻕ ﺑﺸﺮ ﺑﻪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﻔﺘﺨﺮﻥ ﻭ ﻣﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻟﻌﻦ ﻭ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻭ ﻧﻤﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﻇﻠﻢ ﻭ ﺳﺘﻢ ﺟﺒﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﺳﺘﻤﮕﺮﺍﻥ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻣﯿﺪﻭﻧﯿﻢ، ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﻫﯿﭻ ﻣﻠﺘﯽ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﻤﺮ ﺑﻪ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﻫﻮﯾﺖ ﻭ ﻣﻠﯿﺖ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺧﻮﺩ ﻧﺒﺴﺘﻪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﻳﻢ،
    ﺩﺭ ﺍﻧﮕﻠﺴﺘﺎﻥ ﺳﺮﻣﻪ ﺩﺍﻥ ﺳﯿﺼﺪ ﺳﺎﻟﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﺭﺳﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﮔﻮﺵ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﮐﺮ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺗﭙﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺤﻮﻃﻪ ﻫﺎﯼ 7000 ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﻣﺪﻧﯿﺖ ﺩﻧﯿﺎ ﺩﺭ ﺍﻥ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪﻩ ﺭﺍ ﺍﺑﻠﻬﺎﻧﻪ ﺑﺎ ﻟﻮﺩﺭ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ !
    .
    ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﺍﺭﻭﭘﺎ. هفته میراث فرهنگی مبارک

     
    • تو همین الواح بخط میخی اومده که بعضی سرکارگا زن بودن و گارگرای زن مرخصی زایمان داشتن. مهمتر اینکه حتی یه نفر برده میون اینا نبوده و اصولی ایرون زردشتی سیستم کاست بودهو برده داری رسم نبوده

       
    • گیرم پدر تو بود فاضل…
      یا به عبارتی، داشتم داشتم حساب نیست…

      امروز چه کاره ایم؟

       
  9. ایران دوست

    تاريخ عرب

    ۱ – ﺑﺮﯾﺪﻥ ﺳﺮ ﺣﺴﯿﻦ ﺑﻦ ﻋﻠﯽ ﻭ ﺑﺮﺩﻥ ﺁﻥ ﻧﺰﺩ ﻋﺒﯿﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﺯﯾﺎﺩ
    ۲-ﺑﺮﯾﺪﻥ ﺳﺮ ﻋﺒﯿﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﺯﯾﺎﺩ ﻭ ﺑﺮﺩﻥ ﺁﻥ ﻧﺰﺩ ﻣﺨﺘﺎﺭ ﺛﻘﻔﯽ
    ۳ – ﺑﺮﯾﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺳﺮ ﻣﺨﺘﺎﺭ ﺛﻘﻔﯽ ﻭ ﺑﺮﺩﻥ ﺁﻥ ﻧﺰﺩ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﺯﺑﯿﺮ
    ۴ – ﺑﺮﯾﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺳﺮ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﺯﺑﯿﺮ ﻭ ﺑﺮﺩﻥ ﺁﻥ ﻧﺰﺩ ﻋﺒﺪﺍﻟﻤﻠﮏ ﻣﺮﻭﺍﻥ
    و ﺗﻮﺿﯿﺢ اینکه :
    ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ، ﻧﻪ ﺭﮊﯾﻢ ﺻﻬﯿﻮﻧﯿﺴﺘﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﻪ آﻣﺮﯾﮑﺎ نه القاعده ﻭ ﻧﻪ ﺩﺍﻋﺶ
    “فقط اسلام بود و قلمرو مسلمانان”

    کلا این سر بریدن رسم بوده فرقی هم نمی کرده مظلوم باشی یا ظالم اگر شکست می خوردی سرت بالا نیزه بود….
    داعش امروز هم برعکس نظر بعضی ریشه از فرهنگ آن زمان داره نه آمریکا و اسرائیل… ممکنه آنها از حماقت اینها استفاده کنند ولی مشکل از فرهنگ بدوی آدمهای این مناطق است.
    
    این داستان عاشورا از دو جهت برای من جالب است؛
    اول اعراب صدر اسلام وقتی با نوه پیامبر و پسر عمو خودشان اینگونه رفتار میکردند ببین با ایرانیان بیچاره مغلوب در جنگ چه کرده اند. اجداد بی گناه من و تو که به جرم مسلمان نبودن و یا نهایتا دفاع از وطن و ناموسشان ، بی رحمانه تر از کشتگان کربلا شهید شدند.
    اگر اسرای کربلا پس از مدتی محترمانه آزاد شدند و به قوم و قبیله خود برگشتند ، زنان و دختران و طفلان بی گناه سرزمینم مظلومانه تر از اسرای کربلا در بازارهای مکه و مدینه گمنام به قتل رسیدند یا فروخته شدند و فریاد رس و تاریخ نگاری از آنان دفاع نکرد و حتی هم هموطنان و فرزندانشان هم آنها را از یاد برده و تاریخ عرب وحشی را جایگزین سند پرافتخار کشور خود کردند.

    دوم اینکه کاش فقط یک روز در سال و فقط یک شمع بخاطر همه هموطنان دلیرمان که بخاطر دفاع از کیان ایرانی به شکلی وحشیانه توسط اعراب تکه تکه و شهید شدند مانند بابک خرم دین… مازیار و افشین..طاهر. … یعقوب لیث و.. روشن می کردیم….
    فقط یک روز و فقط یک شمع…..
    نه میلیونها پرس غذا… نه یک دهه… و نه هیئات و کتل و علامت!!!

     
  10. http://www.aparat.com/v/C2S4r/%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86_%D8%A8%D9%87_%D8%AA%D9%88_%DB%8C%D8%A7%D8%B1_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C

    ترانه ای از مداح حضرت آقا که عینا از بانو هایده دزدیده و در بین دهها هزار نفر از زوار امام رضا می خواند

     
  11. احسان فتاحی

    درودبرشما اين بگذاريدتلگرامتون اما درجاي قبلي نگذاريداونجا جاي خوندن نيست
    احسان فتاحی

    مطابق اعلامیه جهانی حقوق بشر و سایر اسناد بین‌المللی این حقوق ویژگی‌هایی همچون جهان‌شمول بودن، سلب ناشدنی، انتقال ناپذیری، تفکیک‌ناپذیری، عدم تبعیض و برابری‌طلبی، به هم پیوستگی و در هم تنیدگی را دارا است. از این رو به تمامی افرد در هر جا از جهان تعلق دارد و هیچ ‌کس را نمی‌توان به صرف منطقه جغرافیایی با حوزه فرهنگی که در آن زیست می‌کند، از حقوق بشر محروم کرد ضمن اینکه همهٔ افراد فارغ از عواملی چون نژاد، ملیت، جنسیت و غیره در برخورداری از این حقوق با هم برابر و یکسانند و در این خصوص کسی را بر دیگری برتری نیست. این حقوق شامل حقوق طبیعی و حقوق قانونی می‌شود که در قوانین بین‌المللی و قوانین ملی برخی کشورها گنجانده شده‌اند.

    فعالین حقوق بشر در فعالیت‌های بین‌المللی خود در زمینه حقوق بین الملل، نهادهای جهانی و منطقه‌ای، سیاست‌های دولتی و در فعالیت‌های سازمان‌های غیردولتی، اساس و شالودهٔ سیاست‌های عمومی و اختصاصی را بر این زمینه بنا نهاده‌اند. در واقع می‌توان گفت در صورتی که جامعهٔ جهانی در فضای صلح، با یک زبان مشترک اخلاقی، گفتگو و مباحثه کنند، این زبان مشترک اخلاقی، در واقع، حقوق بشر نامیده می‌شود.

    بسیاری از ایده‌های اساسی که محرک جنبش حقوق بشر بوده است، بعد از جنگ جهانی دوم و جنایت هولوکاست گسترش و توسعه یافت، و با تصویب اعلامیه جهانی حقوق بشر در پاریس توسط مجمع عمومی سازمان ملل در سال ۱۹۴۸ به رسمیت شناخته شد. در جهان باستان، مفهوم حقوق بشر به گونه‌ای که امروزه وجود دارد نبود. بلکه به صورت مجموعه‌ای مفصل از وظایف بود، که مفاهیمی از جمله، عدالت ،مشروعیت سیاسی و شرایط مربوط به شکوفایی انسان را در بر می‌گرفت.

    معنای مدرن و امروزی حقوق بشر در اوایل دوره مدرنیسم و همراه با سکولار شدن اروپا و جدایی ساختار سیاسی از اخلاق یهودی– مسیحی شکل گرفت. معنایی که بر بستر حقوق طبیعی و تفکر اندیشمندانی لیبرال مانند جان لاک گسترش یافت و در گفتمان سیاسی انقلاب آمریکا در سال ۱۷۷۶ و انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹ بازتاب پیدا کرد. توجه به حقوق بشر به مثابه ساختار حقوقی در قوانین اساسی کشورهای پیشرفته اما در قرن بیستم بود که فراگیر شد.

    جدایی دین از دولت که در دو شکل سکولاریسم و لاییسیته بیان می‌شود، نوعی نگرش سیاسی و مدنی است که بر اساس آن کار دین و دینداران باید از فعالیت سیاست و سیاستمداران جدا بوده و در یکدیگر دخالت نکنند.

    در تایید و یا رد جدایی دین از حکومت تا کنون بسیار کتاب‌ها و مقالات نوشته شده است. برخی آن را موجب شیوع درگیری و خصومت میان مذهب و قانون دانسته‌اند، و برخی دخالت نیروهای انتظامی در امور جامعه را زیر پرچم مذهب از پیامدهای تداخل این دو دانسته‌اند. در ایران، از سال ۱۳۵۷ دخالت مستقیم دینداران در سیاست و حکومت و دولت و در واقع قبضه کردن قدرت توسط یک روحانیان و افرادی که معتقد به حکومت دینی، آن هم از نوع اسلامی و شیعه هستند، سال‌هاست کشور را با نابسامانی و ناهنجاری‌های فراگیر فرهنگی و اقتصادی روبرو کرده است.

    این در حالیست که مناسبات بین بین دین و سیاست امروزه به اشکال گوناگونی در حکومت‌های مختلف جهان تنظیم شده است. از یک سو در برخی کشورها مانند ترکیه و فرانسه که قانون اساسی لاییک دارند، جدایی دین از سیاست تا حدی پیش رفته‌ که از ورود دین و مذهب در دولت به شدت حراست می‌گردد و از سوی دیگر، در برخی مانند آلمان و آمریکا که خود را سکولار تعریف می‌کنند، دولت به اینکه خود در برابر ادیان «خنثی» باشد اکتفا کرده است و در کشوری مانند ایران نیز اساسا سیاست بر مبنای مذهب شیعه جعفری اثنی عشری تعریف می‌شود و هر آن عقیده مذهبی و سیاسی دیگر از ساختار حکومت دور نگاه داشته می‌شود.

    در برخی کشورهای سکولار مناسبات معینی بین دین و سیاست وجود دارد. در انگلستان، بر طبق قوانین، ملکه این کشور رهبر کلیسای انگلیس نیز هست، و در آلمان کلیساها رسماً از دولت کمک دریافت می‌کنند. حتی در هندوستان نیز، بعد از گذشت نیم قرن از درگذشت گاندی، دولت واجپایی خود را دولتی هندو خوانده‌است.

    در ایران امروز شاهدیم که تحریف تربیت مدرن، آزاد و متحول، و همزمان شعورگریزی به سیاق دینی و مذهبی، و بدتر از آن تبلیغ سیستماتیک بر «ناتوانی عقل انسان» در همه‌ی امور اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و تربیتی به بدترین شکل ممکن جریان دارد. اگرچه بخش مهمی از جامعه بنا به شواهد عینی در یک زندگی دوگانه راه خود را می‌رود، اما نمی‌توان پیامدهای ویرانگر این ساختار و تبلیغات مداوم را نادیده گرفت.

    رشد چشمگیر تهییج و تربیت فرهنگ دولتی مذهبی به اشکال مختلف، مایه‌ی سستی پژوهش، شکنندگی برداشت و ناپایداری جویش اندیشه ورزی میان بسیاری از شهروندان ایران شده است. نظام شیعی در طول بیش از سه دهه عملا توانسته است تحجرش را در اعماق ناخودآگاه مردم چیرگی دهد و ناگزیر بخشی از آنان را به درماندگی در شناخت درد و درمان و یافتن راه حل محکوم کرده است.

    از دیگر سو، همین استعداد ذهن‌گرایی مسلکی مذهب مردم در خاورمیانه، که به باورمداری اسلامی فرا روئیده، هرگز به نفع توده‌ها نبوده و نیست. بلکه تنها تبهکاران فرصت‌جوی داخلی و قدرت‌های جهانی را خوشحال کرده تا آنان له‌له زنان به جذب ناراضیان استبداد زده و ناامیدان از ساختار سرمایه‌سالاری در این کشورها بپردازند. جای تردید نیست که همه‌ی سرخوردگان کشورهای مسلمان‌نشین مستقیما توسط ارگان‌های ترور کورِ و دولت‌های مستبد سربازگیری می‌شوند. همان طور که داعش در سراسر جهان به جذب جوانان ناامید از پایین‌ترین لایه‌های اجتماعی مشغول است، حکومت‌هایی مانند جمهوری اسلامی با استخدام تنگدستان افغانستانی و پاکستانی آنها را با وعده و وعید به مسلخ سوریه می‌فرستد.

    داعشی‌های سنی و شیعه قتلگاه بزرگی در خاورمیانه بر پا داشته‌اند تا به نام الله و رسول او علیه موجودیت هر انسانی که غیر از آنها می‌اندیشد و معتقد است جهنم بر پا کنند. بیشترین افرادی که در این میانه به قتل می‌رسند انسان‌های بی‌دفاع و اتفاقا خود مسلمانان هستند!

    به راستی آیا مسلمانانی وجود دارند که هنوز متوهم به حقانیت جنگ مذاهب باشند و نادانسته این همنوع کشی را تایید کنند؟ آیا هنوز آنها نمی‌بینند که تروریست‌های مذهبی از کرده‌های پلید خود به خاطر خدا هیچگاه نگران نیستند؛ و کور و کر و وحشیانه بە جان هم مسلمانان و هم اقلیت‌های قومی و دینی دیگرِ در منطقه افتاده‌اند؟

    آیا با این وحشیگری‌ها علیه همنوعان، هیچ مسلمان صادقی می‌تواند جنگ مذاهب و قوانین قضا و جزای اسلامی را همچنان صحه بگذارد؟ چرا خود مسلمانان هر چه زودتر به نقد ریشه‌ای ترورها نمی‌نشینند و پیروان دین خود را فرا نمی‌خوانند تا علیه انواع «تروریسم اسلامی» به پا خیزند؟

    این کشتار مذهبی علیه اندیشه‌های انسان‌مدار مسلما بیهوده است و به جایی نخواهد رسید. اما با این روش‌های منحط ایدئولوژیک فقط می‌توان به دشمنی‌های دیرینه افزود.

    روشن‌ترین نشانه‌های این بحران در «شعور تاریخی» را می‌توان در فروریزی ساختار اخلاقی انسان و در همین جنگ‌های ویرانگر مذاهب و دعاوی ستیزه‌جویانه قومی و یا نژادی و خونی دید که بر بستر بحران عقلی و علمی در اغلب کشورهای مسلمان‌نشین بیاد می‌کند و فرهنگ بیمار و سلطه‌جوی فرقه‌های مذهبی و ایدئولوژیک را همچون ویروسی بدخیم و مرگبار به جان و مال خود مسلمانان و دیگران انداخته که عملا بیشترین قربانی‌ها را نیز خود مسلمانان می‌دهند. جنگی کور و کودن!

    شگفتا و دریغا که امروز ارتجاع است که از شدت تهیدستی‌ها و دامنه‌ی تهی‌فکری‌ها اوج گرفته، و رژیم‌های ضدمردمی برتری‌جوئی‌های سادیستی و مذهبی را بر خرد اجتماعی مسلط ساخته است. کاملا طبیعی است که از رهبران مذهبی و سیاسی انتظار داشت راهی را انتخاب کنند تا مسلمان شیعه و سنی که قرن‌ها در کنار هم زیسته‌اند، باز هم بتوانند در امنیت و آرامش با یکدیگر زندگی کنند و جوامع خود را ارتقا ببخشند. چه راهی بهتر از جدایی دین و دولت وجود دارد تا بتوان به این هدف رسید؟ تا حرمت متقابل عقاید مختلف نیز بر جای بماند؟

     
  12. امروزه فقیهان شیعه ایرانی تصورات و نگرانی خود از بایت از دست دادن قدرت مذهبی را در قا لب مخالفت شرعی با بهائیت وارد دین ومذهب عمومی مردم میکنند به این امید که با امر و نهی دینی بتوانند جلوی عکس العمل عمومی به رفتارهای زشت خود را بگیرند. اما این فقیهان ایرانی حتی به اصول مقدماتی فقه خود نیز پایبند نیستند و اصل قدرت هم همین را میگوید.
    موضوع نجاست در فقه شیعه امری بسیار ساده و قابل فهم هست. آقای سیستانی در کتاب فقه برای غرب نشینان میگوید”همه اشیاء، برای ما پاک هستند مگر آنکه نجاست آنها ثابت شود و این یک قاعده کلی و شرعی است”
    سئوالی که مطرح است موضوعش این است که نجس بودن بهائیان با چه ادله قرآنی و یا سنت نبوی برای مراجع قدرت گرای ما ثابت شده است؟ احتمالا پاسخ عدم باور آنان به رسالت پیامبر اسلام و ادعای پیامبری را مطرح میکنند. در این صورت باید به این سئوال جواب بدهند که در اینصورت چرا اهل کتاب را نجس نمیدانند؟ زیرا آنها هم هیچ باوری به رسالت پیامبر اسلام نداند و برای قرآن هم شانی قائل نیستند.و جالبتر آنکه یهودیان، جناب مسیح را قردی شیاد از بین خود میدانند و مسیحیت را هم یک آئین قلابی! اینها همه بر خلاف باورهای اسلام است.
    از سوی دیگر فقها در تضاد بدی هم گرفتار شده اند. مثلا در باب اینکه آیا نماز خوانده شده دز منزل بهائی اشکال دارد یا نه؟ در کمال تعجب آقایان خامنه ای و مکارم آنرا بدون اشکال میدانند در حالیکه هر دوی آنها نظرات تندی بر علیه بهائیان دارند و معلوم نیست در حالیکه معاشرت با آنها را تحریم میکنند چگونه نماز در منرل آنها را قبول دارند.
    در نگاهی به فتاوای آقایان به موضوعی بر خوردم که بسیار جالب است. آقای سبحانی ضمن هشدار جدی در مورد آنها میگوید”فرقه بهائيت امروز با طرح مسائل كلامي براي متزلزل كردن عقايد جوانان تلاش ميكنند. ….قبل از انقلاب اسلامي خطر بهائيت كمترفرق احساس ميشد ولي اين مساله در شرايط فعلي بسيار جدي ميباشد. ………اساتيد حوزه هاي علميه كساني كه با طلاب غير ايراني سر و كار دارند بايد به هوش باشند كه اين فرقه بر عقايد جوانان لطمه وارد نسازند
    بر اساس حرف ایشان ، برخلاف تبلیغات روحانیون که شاه را دلیل اصلی رشد بهائیت میدانستند، بهائیت در بستر ولایت فقیه بسیار قویتر و موثر تر رشد خواهد کرد تا زمان شاه و این در حالی است که هزاران میلیارد بودجه کشور مرتب به حسب آقایان واریز میشود تا تبلیغ اسلام کرده و حقانیت شیعه را ثابت کنند! و جالبتر اینکه هنوز هم بزرگترین چالش بر بهائیت کتاب جاودان زنده یاد احمد کسروی در رد بهائیگری میباشد و بس! و این در حالی است که روحانیون هم از کسروی در هراسند و هم از بهائیان و به اعتراف آقای سبحانی حتی حوزه های علمیه شیعه هم در خطر تاثیر بهائیت هستند!

     
    • متشکر از نقد پر محتوای شما
      كتاب ‘کسروی و بهاییگری او ‘ تالیف جناب بهمن نیک اندیش را هم حتما مطالعه فرمایید تا به ٰعمق نقدهای روشنفکران ما بیشتر اشنا شوید.

      نویسنده: بهمن نیک اندیش
      ناشر: انتشارات پیام
      این کتاب نگاهی است بی‌طرفانه به آراء و اندیشه‌های احمد کسروی نویسنده و مورّخ مشهور و کتاب او «بهائیگری»، که در آن دیانت بهائی را مورد حمله و انتقاد قرار داده است. دین بهائی از بطن ایران و فرهنگ آن سرزمین برخاسته و آگاهی و داوری در مورد آن حق همهء ایرانیان است. اما متاسفانه کتاب بهائیگری کسروی فاقد آن دقّت و بیطرفی است که خواننده از پژوهشگری چون او انتظار دارد. در کتاب حاضر، نویسنده با بررسی «بهائیگری» کسروی و آوردن شواهدی از تعالیم و اندیشه‌های بهائی، کوشش نموده است حقایقی را در معرض سنجش خوانندگان بگذارد تا با قضاوتی بیطرفانه و منطقی بتوانند بهائیّت را، که به اعتقاد بهائیان بزرگترین نهضت اجتماعی و دینی ایران در عصر حاضر است، مورد داوری قرار دهند.

      ادرس
      http://ketabhayebahai.com/kasravi-va-ketabe-bahaigari
      همچنین:
      https://cld.bz/fsaUMG#6

       
      • شهرام عزیز! برآیند و مجموعه فکری کسروی بزرگ نشان می دهد او باتوجه به خسارات عظیمی که دین اسلام و بویژه مذهب شیعه برای ایران داشته است، در پی آن بود که با عنایت به گرایش عوام، از ریشه های پوسیده این دین، آئین دست ساخته دیگری برای تحمیق مردم، سر بلند نکند؛ و بعید است کسروی که جانش را برای آزاداندیشی گذارد دلایل ملایان را برای نقد این آئین داشته و قائل به قلع و قمع آنها باشد.

         
        • همرا ه عزیز

          متشکر از نظر شما

          ”شهرام عزیز! برآیند و مجموعه فکری کسروی بزرگ نشان می دهد او باتوجه به خسارات عظیمی که دین اسلام و بویژه مذهب شیعه برای ایران داشته است، در پی آن بود که با عنایت به گرایش عوام، از ریشه های پوسیده این دین، آئین دست ساخته دیگری برای تحمیق مردم، سر بلند نکند؛ و بعید است کسروی که جانش را برای آزاداندیشی گذارد دلایل ملایان را برای نقد این آئین داشته و قائل به قلع و قمع آنها باشد.”

          حق با شماست . هدف بنده از ذکر کتاب ‘ کسروی و بهاییکری او ” به قلم جناب بهمن نیک اندیش عبارت ‘بی تردید’ نگاشته شده جناب با صفا بود : ” هنوز هم بزرگترین چالش بر بهائیت کتاب جاودان زنده یاد احمد کسروی در رد بهائیگری میباشد و بس! ” البته جناب با صفا درست میفرمایند که انقلاب ایران باعث رشد چشمگیر ایین بهایی نه تنها در ایران بلکه در کل جهان شد. ولی کتاب کسروی را بزرگترین چالش بر بهاییت خواندن حرفیست گزاف . هر کس که یکبار جواب بهاییان را به ردیه هایی که امثال کسروی نوشته اند خوانده باشد هرگز ان نوشتجات را چالشی بر بهاییت نخواهد دانست. متاسفانه بسیاری از ما با وجود اینکه خود را از بسیاری از خرافات رها کرده ایم هنوز همه چیز را یک بعدی میبینیم. و ان بعد هم دقیقا همان چیزیست که شریعیتی ها و کسروی ها و بسیاری دیگر از کسانیکه ردای محقق و تاریخ نویس بیطرف و روشنفکر دینی به خورد ما داده اند.

          در مورد این بیان شما:
          ” بعید است کسروی که جانش را برای آزاداندیشی گذارد دلایل ملایان را برای نقد این آئین داشته و قائل به قلع و قمع آنها باشد.”
          لطفا این نظرات جناب کسروی را دوباره بخوانید و ببیینید که ایا کسروی را هنوز به همان بزرگی میبیند؟ ایا شما ردی از آزاد اندیشی در این نوشتجات میبینید؟

          در مورد سوزاندن کتب ء کشتار دگر اندیشان:
          ”…يکى از آسيبهاى بزرگ جهان بد آموزىهاست. باشند کسانى
          که براى خودنمايى و نام آورى و يا َبهر رسيدن به يک آرزويى يا َبهر
          آزاد گردانيدن خود از باياهاى [وظايف] زندگانى، يا تنها از روى
          هوسبازى، به سخنانى برخيزند و آنها را در ميان مردم پراکنند… ً مثلا
          سخن از آغاز جهان رانند يا از آن سوى سپهر آگاهىها دهند يا لاف
          از ناپيدا دانى زنند، يا دانشها را کوتاه و نارسا باز نمايند، يا از
          جهان و زندگانى به نکوهش فهلند [پردازند]، يا در زيستن راههاى
          بيخردانه نمايند، چنانکه تاکنون بسيار کردهاند. بت پرستى، فلسفه،
          صوفيگرى، خراباتيگرى، شيعيگرى، باطنىگرى، بهائيگرى و بسيار
          مانند اينها همه از آن گونه است. بايد نوشته هاى زيانمند را از
          هرگونه که باشد – از ياوه گويىهاى شاعرانه، پندارهاى فيلسوفانه، از
          افسانههاى بىپا از دستورهاى بىدانشانه درباره تندرستى،
          راهنمايىهاى بيخردانه در زمينه زندگانى و مانند اينها نابود گردانيد،
          بايد سوزانيد به رود انداخت، به چاه فرو ريخت.
          ورجاوند بنياد ص. ١٠٨

          ”نوشته يا کتاب از نخست اين آسيب را داشته و هر چه سواد بيشتر
          گردد به آسيب آن خواهد افزود. بايد ميدان نداد و تا توان جلو
          گرفت …جلوگيرى از بد آموزان و آگاهانيدن مردمان از کارهاى آنان
          و نابود گردانيدن نوشتههاى زيانمند از باياهاى [وظايف] بزرگ
          آدميانست. از باياهاييست که چه سررشته دارى [دولت] و چه
          يکايک مردم – هر يکى در جاى خود – آنها را به گردن مىدارند.
          بسيار بجاست که چنانکه ما امروز مىکنيم سالى يک روز را باى اين
          نام “روزبه” گيرند و بياد اين باياهاى خود باشند … اين نسزاست که
          کسانى راه گشاده را بگزارند و پى پندار و گمان افتاده در تاريکىها
          به جست و خيز فهلند [پردازند]… مىگويند انديشه آزاد است. بايد
          گفت انديشه جز از پندار است. انديشه از چيزى دانسته به چيزى
          نادانسته پى بردنست. مى گويند آدمى کنجکاو است و نتواند جلو
          خود را گيرد. بايد گفت اينها بهانه است، اين کنجکاويها جز هودۀ
          بيکارى و نادانى نيست.
          … اين پيروى از پندار و گمان و سخنرانى از چيزهاى راه بسته مردمان
          را به گمراهى کشانيدنست. با خدا و جهان دشمنى ورزيدنست. به
          کسانى که از اين راه مىآيند بايد کهراييد [نهى کرد] که اگر باز
          نگشتند و پا فشاردند سزاشان کشتن خواهد بود.
          ورجاوند بنياد ص. ١٠٩

          یا در مورد زنان :
          ”زنها بايد به دو چيز پابستگى نمايند: يکى اينکه به کوچه و خيابان و
          هم چنين به انجمنها و بزمها بى آرايش و ساده در آيند. آرايش و
          خودنمايى را به خانه براى شوهران خود نگه دارند. ديگرى آنکه با
          مردان بيگانه در نياميزند و به بزمها [ميهمانىها] جز همراه شوهران و
          خويشان نزديک خود نروند….زنى که به کوچه و خيابان با آرايش
          مىآيد ، آن معنايش نگاه مردان را به سوى خود کشيدنست. اگر اين
          نيست پس چيست؟!…چنين زنى چه شگفتست که خود بلغزد و
          ديگران را نيز بلغزاند. زنى که آزادانه با مردان در مىآميزد به
          دشوارى خواهد توانست خود را نگه دارد، به دشوارى خواهد
          توانست فريب مردان را نخورد. اين چيزيست بسيار آزموده: زن از
          آزادانه زن را ِ بازار آميزشِ آزادانه سرمايه باخته بيرون آيد. آميزش
          لغزشگاهى است که خود بلغزد و ديگران را نيز بلغزاند.
          خواهران و دختران ما ص. ١٥
          و در صحفه ۱۸:
          ” …خدا زنان را براى کارهايى آفريده و مردان را براى کارهايى. زنان
          براى خانه آراستن و بچه پروردن و دوختن و پختن و اينگونه
          کارهايند… نمايندگى پارلمان و داورى در دادگاه و وزيرى و
          [دليل]: َ َ فرماندهى سپاه و اينگونه چيزها کار زنها نيست به دو شوند
          يکى آنکه اينها به دورانديشى و رازدارى و خونسردى و تاب و
          شکيب بسيار نيازمند است و اينها در زنها کم است. زنها چنانکه از
          ساختمان تنى نازک و زود رنجند، در سهشها [احساس درونى] نيز
          چنان مىباشند.
          همانجا، ص ١٨

          ”درآمدن در سياست و کوشش در راه نمايندگى از زنان آنان را به
          آميزشها [معاشرت، رفت و آمد] خواهد کشانيد و چه بسا
          ناستودگىها که رخ خواهد نمود. اگر اين در را باز نماييم زنان
          خودآرا و خودنما ميدان خواهند يافت. رويهمرفته کارى ناپسنديده
          است. زنان زود توانند فريفت و زود توانند فريفته گردند. پاى ايشان از
          کارهاى کشوردارى هر چه دور تر بهتر ”

          آنجلا مرکل حتما باید اینرا میخواند و دور بر سیاست نمیرفت و المان را بزرگترین قدرت اقتصادی اروپا نمینمود .

          بنظر این حقیر کتاب کسروی چالشی برای ایین بهایی نبود و نیست ، بلکه به احتمال زیاد ایین بهایی بزرگترین چالش برای کسروی بود چه که جمع غفیری از علماٰٰٰ و دانشمندان و محقیقین و روشنفکران زمان کسروی را به خود جذب کرده بود.

           
    • بابا تو دیگه کی هستی؟!!! آخر صفایی!!!
      تا حالا آیه قرآن «انما المشرکون نجس» به گوشت نخورده؟!!! خوب کسی که حسینعلی بهاء آشغال رو اول نماینده امام زمان بعد خود امام زمان و بعدش تجلی خود خدا میدونه مشرکه دیگه!!!!! لااقل چهار کلمه از سردمداران بهایی که از این فرقه جعلی برگشتند بخون تا یه چیزی حالیت بشه!!!
      توی قرآن چند آیه در مورد قبول شدن اعمال و عبادات مسیحیان و یهودیان موحد هست! خوب این یعنی چی؟!!! یعنی اهل کتاب موحد پاکند و نجس نیستند!!!
      مراجع تقلید بر اساس این آیات و روایات تفصیلی اونها فتوا میدن و تکلیف بهایی ها رو از روز اول تا الان با این فتاوا مشخص کردند!!! افتاد؟!!!!!!!! و همین فتاوا ریشه بهایی ها رو توی ایران خشکوند و یه ته مونده ای دارند که چسبیدن به دم صهیونیست ها و هی برای ما پارس میکنن!!! حالا تو توهم بزن که بهایی ها در بستر ولایت فقیه بیشتر رشد میکنن!!! اکس و هپروت که خرجی نداره!!! حالا میری کنار بزاری باد بیاد؟!!!

       
      • آقای صادق مشرک در آیه ای که ذکر کردی به کسانی گفته میشود که برای خدا شریک قائل یاشند یعنی معتقد به چند خدایی باشند مانند هندوها که قائل به سه خدا هستند یا برای خدا در خلقت یا قدرتش شریک قائل باشن مانند بت پرستان مکه که میگفتند بتان واسطه میان ما و خدا هستند. خداوند در قران میفرماید اگر از این مشرکان بپرسی چه کسی آسمان و زمین را آفریده پاسخ میدهند خدا . دقت کن بت پرستان مکه خدا را قبول داشتند اما بتان را وسیله ارتباطی با خدا وند میدانستند . و به همین دلیل اهل تسنن ما شیعیان را مشرک میدانند . برای اینکه میگویند شما مردگان را به جای بتان واسطه رفع حاجتهای خود قرار میدهید با آنکه خداوند میفرماید . مرا بخوانید تا اجابتتان کنم . بهر حال فرقه بهایی اگر منحرف باشد ولی مشرک نیست چونکه اصل توحیدش با اسلام یکی است پس نمیتوان آن آیه قران را به اینان الصاق کرد

         
  13. حاج عباس آخوندی، وزوزیرک کشتار-راه و شهرنسازی: «قصد داریم ظرفیت فرودگاه امام را سالانه به ۴۵ میلیون نفر برسانیم و به هاب [مرکز ترددی] منطقه تبدیل شویم».
    -این حاجی یا معنی هاب رو نفهمیده یا منطقه رو نمیشناسه. وقتی که یکی رو واسه اسمش وزوزیرکش بکنن یه همچین جفنگیتی هم از دهانش در میاد. اخه ای نادان، تو خیال میکنی هاب شدن فقط با درست کردن چند تا ساختمان راه میفته؟ و اما در مورد منطقه، یارو خیال میکنه منطقه مثلا علی آباد بالاست. نون گندم نخوردی دست مردم هم ندیدی ای ابله؟ سرمایه گزار خارجی میاد پولشو بده دست تو و هم پالکیات؟ توی مملکتی که هیچ قانونی یا وجود نداره یا اگه داره درست انجام نمیشه و یا بر عکس انجام میشه،و از دربون در هر وزوزارت خونه ای تا دفتر وزوزیرکش رشوه میخوان سرمایه گزار میاد؟ شیاد!!!!!

     
  14. پوردستان: در همه دنیا قادر به انجام مأموریت هستیم.
    – وقتی یکی با حفظ کردن قران و حدیث و دعای کمیل و سینه زنی و این جور کارا درجه بگیره معلومه یه همچین جفنگیاتی هم به هم میبافه. حاجی تو اول ماموریت اصلی رو تو ایران انجام بده بقیه دنیا پیشکش. ولاکن، حاجی نگفته این ماموریت چی میتونه باشه. شاید منظورش اینبوده که راه بیفته دور و بر دنیا دعای کمیل بخونه و سینه زنی بکنه که در اینصورت حرفش درست.

     
  15. مازیار وطن‌پرست

    آقای نوریزاد عزیز

    علت عکس العمل شدید به دیدار فائزه هاشمی با فریبا کمال آبادی و نیز تنفر عمیق روحانیت شیعه از بهائیت (آنچنانکه در نقل یادداشت کوتاهی از دکتر حسین قاضیان در اینجا http://www.nurizad.info/blog/29972#comment-245892 ذکر کردم) به دلیل شباهت متاعیست که هر دو می‌فروشند.

    بهاییت دینی عمیقا ایرانی است. ریشه در مهدویت افراطی دارد. بخصوص که بنیانگزارانش درک بهتری از زمانه‌ی جدید داشته و آیین خود را تا آنجا که ممکن بود به روز کرده‌اند. ازینرو روحانیت شیعه که در برابر دیگر ادیان می‌کوشد خویشتنداری پیشه کند، بهاییت را نزدیکترین رقیب خویش دانسته و حضور دکانی با متاع مشابه را در کنار دکان خویش برنمی‌تابد.

     
  16. مازیار وطن‌پرست

    منبع: http://www.radiofarda.com/content/b52-6th-hour-freedom-of-lifestyle/27747782.html

    «آخرین پرده از این کارزار هفته گذشته به نمایش درآمد؛ با «شناسایی» و بازداشت و احضار اداره‌کنندگان و فعالان مجازی صفحات «مدلینگ» در اینستاگرام، در پروژه‌ای با نام «عنکبوت ۲».

    ماموران جمهوری اسلامی از مبارزه با کاست تا نبرد با اینستاگرام، راه درازی را در سه دهه و نیم گذشته پیموده‌اند؛ مسیری که همیشه هم برایشان چندان هموار نبوده، کارزاری که در آن بسیاری از میادین را به نسل‌های جوانتر باخته‌اند.

    اکنون دیگر سال‌هاست که ممنوعیت مالکیت دستگاه پخش تصویری، یا ممنوعیت حمل و نقل ادوات موسیقی، داستانی دور و محو به نظر می‌رسد. نحوه پوشش و پیرایش هم فرسنگ‌ها با آنچه در دهه شصت خورشیدی تبلیغ و تعقیب می‌شد، فاصله گرفته است.

    اما دستگاه حاکمه ایران همچنان در میادین تازه بخت خود را در زورآزمایی با اراده شهروندانش می‌آزماید. این روزها علاوه بر خیابان، در دالان‌های مجازی.»
    _____________________________________________________________

    راستی کسی یادش میآید که مجلس پنجم در اواخر دوره‌ی خود، دقیقا به دلیل احمقانه بودن مبارزه با تکنولوژی، غیر قانونی بودن استفاده از وسایل دریافت از ماهواره را لغو کرد؟ یادتان می‌آید سرنوشت آن قانون چه شد؟ با حکم حکومتی رهبر (که آن موقع هنوز اسم نداشت) بکنار گذاشته‌شد.

     
  17. شنیدم که در این روزگار بزرگی زنی بد شکل ولیکن مستوره (مومنه) داشت.
    به طلاق از او خلاصی یافت و قحبه ای جمیله را در نکاح آورد. خاتون چنانکه عادت باشد صلای عام در داد.
    او را منع کردند که زنی مستوره بگذاشتی و فاحشه ای اختیار کردی؟
    آن بزرگ از کمال حلم و وقار فرمود:
    عقل ناقص شما به سّر این حکمت نرسد. حال آنکه من پیش از این گُه میخوردم به تنهائی، این زمان حلوا میخورم با هزار آدمی….
    و در امثال آمده است که چنین فرموده اند که:
    دیوث تا در این دنیا باشد چون به علت حمیت (غیرت) مبتلا نیست فارغ البال میتواند زیست.
    و در آن دنیا چون رسول الله فرموده است: الدیوث لایدخل الجنه، آنجا نیز چون او را به بهشت نباید رفت از مصاحبت و همنشینی شیخکان دجال و زاهدان که در بهشت باشند و از روی ترُش ایشان به یُمن سیرت آسوده باشد و هرجا شیخکی را بیند، گوید:
    گر تو را در بهشت باشد جای
    دیگران دوزخ کنند اختیار

    عبید زاکانی

     
  18. ناشناس ( کورس )
    4:22 ق.ظ / می 22, 2016
    با درود به آنارشیست ارجمند
    دوست گرامی آنچه شما گارد بسته اش می خوانید چیزی جز محدودیت توان شخصی و امکانات فنی نیست. مطالب بسیاری در این سایت شریف نوشته می شوند که من باآنها مشکل دارم ، اما همین اندازه که بتوانم ریشه ها را ادامه دهم ،و به برخی نقدها _ و البته نه همه آنها پاسخ بدهم_ خیلی وقت میبرد .
    اما در مورد نوشته های علی1 باید عرض کنم که من با این سبک نوشتاری آشنایی دارم.گزین گویه نویسی(aphorism)و پاره نویسی یا قطعه نویسی(fragments)یک سبک نوشتاری است که هواداران بسیاری دارد.
    علی 1 باید به شخص شما و شخص شما باید به علی1 احترام بگذارند اما احترام نباید مانع نقد شود ، هر قدر هم که بیرحمانه باشد، مهم نیست. ما که مالک اندیشه خود نیستیم. اندیشه ما در اینجا بر سر راه نهاده می شود ،و بیدرنگ ما کنار می رویم و آنچه می ماند اثر است و داوری دیگران.

    “”””””

    جناب کورس، درود مرا پذیرا باشید
    شاید اینبار هم از کامپیوتر یکی از دوستان استفاده کردید که با عنوان ” ناشناس ” پاسخ مرا دادید.
    من احترام زیادی برای شما و نوشته های شما قائل هستم ولی در اینمورد خاص، احساس کلی من نسبت به پاسخ شما اینست که جمله ی آغازین علی1 روی نحوۀ پاسخگویی شما به تقاضای من اثرگذار بوده، آنجا که می گوید:
    « تقدیم به کورس با بوسه ای بر پیشانی پر مهر و عطوفش و پوزش صمیمانه از تندی عبارات پیشین.»
    بماند که من متوجه منظور ایشان از “پیشانی پر مهر و عطوفت” نشدم و مگر پیشانی پر مهر و عطوفت میشود!؟ حرف من اینست که او نمیداند چه بنویسد و چگونه بنویسد، این جمله هم نمونه ای از پراکنده گویی ها و خطاهای ادبی اوست.
    شما هم که، تنها برای سبکِ نگارش ایشان تاریخ نگاری شایسته ای کردید و به دیگر موارد مورد درخواست من پاسخ ندادید و یا هوشمندانه طفره رفتید.
    مشکل من شخص علی1 نیست بلکه پرت و پلا گویی های اوست که او خودش بارها به این موضوع اشاره کرده و من فقط گفته های خودش را به خودش برگرداندم و دیدید که چگونه پاسخی به من داد.

    من با شما در اینمورد موافق نیستم که گفتید : « ما که مالک اندیشه ی خود نیستیم ». اگر ما مالک اندیشه های خود نباشیم پس مالک تفکرات، گفتار و نوشتار خود نیز نیستیم و این سخن شما نادرست است. خوب، اگر اینگونه باشد که شما میگویید، پس تمام سخنان ما باد هواست و هیچ مسئولیتی را در قبال آنچه می گوییم نخواهیم پذیرفت. اگر نوشتن و سخن گفتن، خروجیِ افکار، اندیشه و باورهای ما نباشد پس باید چگونه خود را معرفی کنیم. اگر منظور شما اینست که وقتی اندیشه های خود را برای عموم به اشتراک گذاشتیم دیگر مالک آن نیستیم بازهم سخن نادرستی می باشد. ما همیشه و هرزمان مالک اندیشه های خود هستیم و بدون این مالکیت دیگر وجود خارجی نخواهیم داشت. اندیشه های هر کس شناسنامۀ اوست.
    شما چگونه یک فیلسوف را میشناسید؟ از نوشته ها و گفتارش، و اینکه مالک اثریست، مالک نوشته ها و گفتارش است. مگر میشود اندیشه را چیزی رها شده از بدن دانست که اختیار دارش نیستیم، همانند بادی که از بدن خارج میشود.
    شما اندیشۀ خود را بر سر راه میگذارید ولی با امضای شخصی خودتان و گر نه چگونه میشد تشخیص داد که تک تک فیلسوفان چه میگفتند و چگونه می اندیشیدند. اثر شما چگونه می ماند و ماندگار میشود؟ با امضای شما و مسئولیتی که در قبال آنها بر عهدۀ شماست و باید پاسخگوی نقدها هم باشید. اندیشیدن آزاد است و من منکر آن نیستم ولی وقتی آن را بر روی کاغذ آوردید دیگر باید بدانید که مالک شما هستید. برگردان اندیشه بر روی کاغذ یعنی یک برداشت شخصی که محبوس بوده را آزاد کنید. حال اگر بخواهید آن نوشته ها را به عموم مردم منتقل کنید یعنی میخواهید اندیشه های خود را و نتایج دریافت خود را به دیگران معرفی کنید و به اشتراک بگذارید. شما صاحب اثر و مالک آن اندیشه هستید و فقط آن را با دیگران به اشتراک میگذارید. شاید فقط نیمی از اندیشمندان جسارت این کار را داشته باشند، به دلیل ترس از نقد و مورد حمله قرار گرفتن از جانب دیگر اندیشمندان و روشنفکران. بخشی از این گروه نیز تازه پس از مرگشان است که اندیشه و افکارشان که بر روی کاغذ های تک برگ نوشته بودند توسط دیگران به کتاب تبدیل شده و منتشر میشود. خوب، آنها دیگر خیالشان از رو در رو شدن با نقد دیگران راحت است.
    دیگران چه چیزی را باید داوری کنند؟ نوشته هایی بی نام و نشان را و یا نوشته های شناسنامه دار را؟ چه چیزی یک انسان را نزد دیگران اندیشمند و فیلسوف معرفی میکند؟ چگونه میشود فهمید که چه کسی چگونه می اندیشد و برداشت شخصی او از زندگی چیست؟
    جناب کورس، سخن کوتاه کنم و بپردازم به اصل مطلب و آن اینکه هر کس صاحب اندیشه و باور خود است.
    هیچ فرقی نمیکند چه کسی باشد، مهم اینست که چه میگوید. پس، کسی باید پشت یک گفته باشد تا بتوان باور کرد که کسی بوده و چیزی گفته شده.
    علی1 را میتوان در کلمه به کلمه از نوشته هایش نقد کرد، هم از نظر آیین نگارش و ادبیات، هم از نظر برداشتهای فلسفی و هم از نظر منطق کلام و فهم کلام. من از شما انتظار داشتم که به جزئیات آنچه گفت بپردازید و نه فقط به سبک نگارش او. یک اندیشه و یک باور چگونه بارور میشود؟ فقط با نقد، نقد و نقد. حالا شما نه تنها از نوشتۀ علی1 نقد نکردید بلکه تمجید و تقدیرهم کردید و مطالبی گفتید که علی1هم نمیدانست و او را در ادامۀ راهش تشویق هم کردید، شاید دلیل این سهل انگاری زیرکانه، نقدهای بیرحمانۀ من از او باشد و حمایت ناشیانۀ شما از ایشان.
    جناب کورس، اندیشۀ هر کس مختص به خود اوست وگر نه نامی از افرادی مانند ارسطو، افلاطون، هگل، نیچه، ابن سینا و دیگران در تاریخ نبود. اندیشه فرد گراست و هیچگاه نمیتوان گفت که جمعی یک نوع اندیشه دارند. شاید یک اندیشه هوادار و خواهانی داشته باشد حتی تا چند میلیون نفر، ولی محال است که یک اندیشه با تمام خصوصیاتش مشترک باشد بین همه. هر کس به قدر فهم خود و درک خود می اندیشد. وجود مکاتب و فلاسفه با نگرشهای متفاوت خود دلیل این ادعای من است، هر چند که شاید در قسمتهایی باهم اشتراک عقیده و نظر داشته باشند ولی بازهم خودشان مالک اندیشۀ مختص به خود هستند. تفاوت بین اندیشمندان در اینست که عده ای تنها ادراک و فهم خود را که در طول سالیان متمادی کسب کرده اند، پس از مرارتها و زحمات زیادی که متحمل شده اند بر کاغذ می آورند، عده ای پس از خواندن کتب دیگر اندیشمندان، نظرات شخصی خود را می دهند، حال ممکن است تلفیقی از نظرات چندین فیلسوف مختلف باشد و یا کامل کنندۀ نظرات یک شخص. عده ای هم فقط تقلید میکنند بدون آنکه درک درست و فهم درستی از نظرات فلاسفه و اندیشمندان داشته باشند، آنها خودشان هم بدرستی نمیدانند چه میخواهند و چه می اندیشند، آنها فقط قسمتهایی از سخنان دیگر اندیشمندان را که خوشایندشان است با کمی تغییر برگردان میکنند و هیچ چیزی بر آن اضافه و یا از آن کم نمیکنند؛ دستۀ آخر ادعای اندیشمندی دارند در صورتی که یک مرغ مقلد ناشی هستند که نه تنها درک درستی از معنا و مفهوم کلمات و نوشته ها ندارند بلکه آنها را تجربه هم نکرده اند و سرانجام راه رفتن خود را نیز فراموش میکنند.

    ای برادر تو همه اندیشه ای ما بقی خود استخوان و ریشه ای
    گر بود اندیشه ات گل گلشنی ور بود خاری تو هیمه گلخنی

    سلامت و سرفراز باشید

     
    • درودى دگربار بر آنارشيست ارجمند
      من قبلاً اختلافاتم با على1 را در همين سايت مطرح كرده ام . شما مى گوييد” …ما را بيش تر از عمق انديشه ها و باور خود آگاه نماييد” و خودتان هم آن را مشروط مى كنيد به نقد سرفصل هاى على 1. من نمى فهمم عمق انديشه ها _ و نه باور_ من ، چرا مشروط به نقد على 1 بايد باشد . من مدت هاست در اين سايت هم مطلب سريالى مى نويسم ، هم مطلب مستقل و هم با بسيارى از دوستان بحث و اختلاف نظر داشته ام . نقد كرده ام و نقد شده ام و با على1 هم نه بده و بستانى دارم ، نه تعارفى . تند ترين نقد را هم او درباره ريشه ها نوشته است . من هم در پست دهان بدبوى آيت الله پاسخ داده ام و درباره شيوه شفاف نويسى هم پيشنهادى دوستانه كرده ام كه مى توانيد اگر مايل بوديد برويد و بخوانيد . شما مى خواهيد چه بگوييد؟ شما كه پيشاپيش با گفتن ” اين متن سراپا تناقض و آشفتگى” و داراى اشكال ” هم از نظر ادبى ، هم فلسفى ، و هم منطق كلام و مفاهيم ” نظر خود را به صورت حكم داده ايد ، حالا مسؤول توضيح دريافت خود هستيد ، اما از كجا مى دانيد كه دريافت من هم با دريافت شما يكى باشد؟ من نمى گويم كسى مسؤول نوشته خود نيست . مثلاً شما الان مسؤول اثبات حكم هايتان هستيد ، قضيه مالكيت فرق مى كند و من هم مسؤول توضيح آن به حضرتعالى هستم و توضيح خواهم داد، چون بنا بر اين مى گذارم كه من مطلب را بد تفهيم كرده ام . اگر در پست پيش از فرم قطعه نويسى گفتم ، در اينجا درخواست شما را بر ديده نهاده ، وارد محتواى قطعه ها مى شوم ، اما پيشاپيش از من چشم نداشته باشيد كه اين محتواها را كه از قضا انتقاد به من هم در آنها كم نيست ، با گارد باز و هوك چپ بكوبم . البته اين را به قول انگليسى ها به حساب ” شوخجدى (jocoserious) بگذاريد :
      در قطعه نخست على 1 درباره ديكتاتور يكى از ويژگى ها را گفته است كه در نظرش برجسته تر است . من اگر به ديگران حق رؤيا داشتن ندهم اما خودم به هر طريق در صدد اجراى رؤياهاى خود باشم ، پيداست كه ديكتاتورم . اين تعريف به حد و رسم نيست البته و من هم عرض كردم كه شما در عالم ادبيات بسيار مى بينيد كه گزين گويه الزاماً تعريف منطقى ، آن هم منطق صورى ، نيست . توضيح بيش ترش بيهوده است . به جاى توضيح شما در اينترنت واژه Quotes را با يك نام مشهور بزنيد ، تا دلتان بخواهد نمونه اين گزين گويه ها يا به قول ما قديمى ها كلمات قصار را مى بينيد كه هم در فرم و هم در محتوا به همين صورت هستند . على1 هم كه قبلاً صادقانه به اطلاعتان رسانده است كه جوان است و جوياى نام .
      قسمت بعدى عنوانش ” مطلقيت فهم پذير شر ” است . عبارت را تشريح مى كنيم . به زبان ساده يعنى شر مطلقيتى يا حالت مطلقى دارد كه قابل فهم است . على1 ذيل اين عنوان ايدئولوژى را توصيف مى كند . من قبلاً هم توصيه كرده ام كه محض خاطر خوانندگان معمولى على1 شفاف تر كند مطلبش را ، اما دوستانه و با پوزش ، و نه از باب تعيين تكليف . باز هم مراجعه كنيد به پاسخ من در ذيل پست دهان بد بوى آيت الله . اما من شخصاً مى فهمم كه در اين قطعه شر با ايدئولوژى برابر گرفته شده يا دست كم در ذهن نويسنده ايدئولوژى يكى از مصاديق شر بوده است . پس از آن تعريفى مى آيد كه من با آن موافقم ، و خودم هم بارها در ريشه ها به بيانى روشن تر توضيحش داده ام . اى عزيز : آيا پيش از صدور حكم و انتساب صفات به يك نويسنده يا نوشته بهتر نيست تلاشى كنيم كه حرفش را بفهميم و اگر ابهام داريم در قالب پرسش ازخودِ نويسنده بپرسيم و نقد و صدور حكم را بگذاريم براى وقتى كه نوشته را بى ابهام فهميده ايم . ايدئولوژى ساختارى است كه كليت آن با عنوان هاى كلى همچون همين واژه هاى انتزاعى جمهورى اسلامى عليه ديگران به كار مى رود. هر ساختارى اجزاء ( پارسازه ها)ى بى شمار دارد . اين اجزاء تا زمانى كه آن كليت [ در باورها و اذهان ] مقاوم است ، از بين كه نمى روند هيچ ، مانع از كنش هاى [مؤثر و ساختار ] شكن نيز مى شوند . اين فهم من از گزين گويه دوم است . در آن هم از قضا انتقادى به كورس مى بينم كه قبلاً بحث شده است . من گفتم :” ما نه مى توانيم و نه مجازيم كه دين مردم را از آنها بگيريم ” اين دين همراه با دولت و فرهنگ دينى يك كليت تشكيل داده كه تنها با جزئيات يك ساختار مغاير از بين مى رود نه از درون خودش . من فكر مى كنم بحث من با على1 در اين باره به نقطه كفايت رسيده و ادامه آن خارج از گنجايش اين سايت است . اينجا تناقضى نمى بينم بلكه بيان مبهم و نارسا مى بينم از نظر رعايت مخاطب نه ابهام ذاتى . اميدوارم براى على1 اين چكيده گويى سر نخى باشد براى تفصيل مطلب .
      در گزين گويه سوم با عنوان ” تباهى” هيچ ايرادى نمى بينم . نيچه در پايان دانش شادمان قطعه اى دارد به نام : ما هوانوردان جان . ميان گفته على1 در باره تباهى و انحطاط و آن قطعه اشتراك معنايى وجود دارد . آنارشيست عزيز : شما اگر گفتگو هاى قبلى من و على1 را مطالعه فرموده باشيد ، شايد دريابيد كه اين نيز انتقادى تند بر كورس است و ديگر روى “بوسه بر پيشانى پر مهر” كه از نظر استعارى اشكالى ندارد ، پاى نمى فشاريد . ” به اين پرندگان دورپرواز بنگريد ! فضا هاى بيكران را مى شكافند و پيش و پيش تر مى روند تا كه سرانجام بر تخته سنگى يا بر دكل يك كشتى فرونشسته ، آرام مى گيرند .آيا توانند گفت كه در وراى آن دكل يا تخته سنگ هنوز فضاهاى بيكران ديگرى وجود ندارد “( نقل مضمونى از روى حافظه ). على 1 اين ايستادن خودفريبانه بر تخته سنگ را كه استعاره اى از مطلق و حقيقت است ، آغاز انحطاط مى داند . شاهين حقيقت هر گز بر دوش هيچ مطلق خواهى ننشسته است ( نيچه). من احساس مى كنم كه على1در اين حال و هواى نيچه اى مضمون پردازى كرده است . نمى دانم چه انتقادى بايد از او بكنم تا در حكم گذار سياوش از آتش باشد .
      گزين گويه بعدى عنوانش خدا و مرگ است . من حرف على يك را مى فهمم . حرف متناقض و پريشانى نيست ، ليك اگر او تمايلى به انتقال معناى حرفش به مخاطبان هر چه بيش ترى داشته باشد لازم است درباره ساحت نومنال و ناشناخته توضيح بيش ترى دهد . ساحتى كه نه دريافت من يا على1 بلكه به تجربه تاريح همواره مجال جولانى بوده براى متوهمان ، تفكر گريزان ، خرافه سازان و افسانه سرايان مردم فريبان ، خودفريبان ، شيادان ، قدرت طلبان ، و شايد هم قديسان . پشت اين انديشه نيز فيلسوف بزرگى چون كانت مى بينم كه براى نخستين بار در تاريخ فلسفه مى كوشد با تبيين دقيق فلسفى ، حدود و شرايط امكان شناخت را تعيين كند . حالا شما فكر مى كنيد چون على1 دو سه كلمه محبت آميز در بالاى نوشته اش نسبت به من ابراز كرده من بايد حرف درستش را رد كنم تا نشان دهم كه آن كلمات بر من تإثير نداشته ؟ يا چون نوشته به من تقديم شده ، من موظفم نقدش كنم ؟ دوست دورادور ، آنارشيست ارجمند: اگر اشتباه نكنم ،من در خودِ اين نوشته نقدى هشدار دهنده به كورس مى بينم ، اما من در برابر چنين نقدى كه به ريشهِ ريشهِ زده است ، قبلاً هم _ پيش از اداى آن كلمات مهر آميز _ سپاس خود را ابراز داشته ام ، با تأكيد بر گشوده ماندن بحث .
      گزين گويه بعدى با عنوان ” نابودى ديگرى” باز هم براى من روشن است و ايرادى در محتواى آن نمى بينم اما همان نارسايى و ابهام زايى كلام براى بسيارى از مخاطبان باقى است . من نمى توانم تكليفى براى ديگرى تعيين كنم . اما اگر من بودم اول كمى در باره مضمون كتاب معروف ” اخلاق پروتستانى و روح سرمايه دارى ” از ماكس وبر توضيح مى دادم . بعد مى گفتم كه هويت مسيحى در تصليب است . تصليب يعنى يكى با مرگ فجيع قربانى شود تا من رستگار و جاودانه شوم و سبكبار از بار گناه . شايد هم قطعاتى از انجيل و سرودهاى پرتستانى در پاسيون يوهان سباستيان باخ را شاهد مى آوردم .عنوان را هم مى گذاشتم :توهم رستگارى با قتل ديگرى . و بعد منتظرِ تير و تركش هاى اينترنتى عليه پرگويى و زياده نويسى ام مى ماندم و دعوت خواننده به بردبارى . على 1 فرض بر اين نهاده كه مخاطب از نگره ماكس وبر در باره نقش ژان كالون در تمهيد سرمايه دارى آگاه است و همچنين از مفهوم بره خدا در مسيحيت . او پرسش مى كند كه آن هويتى كه نجات خود را را در مصلوبيت ( نابودى) ديگرى مى بيند ، چطور مى تواند سازنده اقتصاد سرمايه دارى باشد ؟ خب، پرسش كه ديگر محتمل صدق و كذب نيست ، مگر پرسش انكارى باشد كه ظاهراً هم هست . شايد هم مخاطب على1 فقط كورس بوده باشد . ماكس وبر خودش تا حدى پاسخ پرسش را داده است و من هم قبلاً به ايراد مشابه على1 پاسخ داده ام كه همواره ميان هستى و زندگى تاريخمند مردم با اصول ابدى ناهمسازى اى وجود دارد كه سرانجام دومى را بر اولى غالب مى كند . اما راستش هنوز بايد فكر كنم تا به درستى پاسخ خود مطمئن شوم . .
      گزين گويه بعدى با عنوان ” جسارت و خلاقيت ” معلولان و بيماران جسمى را فرا مى خواند كه چون آنها گستره آگاهى شان از محدوده خوشبختى شان روشن تر است ، به شرطى كه خواهان نيرو و زندگى باشند ، در ميدان عملى كه شناخته تر است چه بسا بهتر از اشخاص نرمال و سالم راهى براى چيرگى بر فرهنگ و طبيعت پيدا كنند . درونمايه هر يك از اين گزين گويه ها به طور جداگانه تا به اينجا مهمل نبوده بل از قريحه و استعداد نشان دارند . اما شايد ربط آنها به همديگر است كه براى شما مسئله است و من هم عرض كردم در قطعه نويسى اين ربط لازم نيست و حالا اضافه مى كنم على 1هم اشتباه مى كند كه دنبال پيوند زدن آنها در آينده است . به جاى اين پيوستار تصنعى مى تواند به قول جناب سيد مرتضاى گرامى آنها را مقوله بندى كند و من مى گويم هر يك را در يك پست بيش تر توضيح دهد . . گزين گويه بعدى ” ترس هاى جان ” نام دارد . در ريشه ها به صورتى ديگر بيانش كرده ام . در شعر سبك خراسانى براى فردوسى و رودكى و عنصرى و فرخى و منوچهرى و ديگر شاعران اين دوره شراب همان شراب است و عشق همان عشق زمينى و زن همان زن و گل همان گل . تقريباً بعد از سنايى ،در متن روزگارى ناشاد و تاريك انديش و تحجر گرا ، اين دلالت ها استعاره هاى عرفانى مى شوند و بيان محروميت ها . على1 مى گويد:” استحاله شيدايى شنگولانه به ترس بزدلانه ” . اضافه مى كنم : استعاره ” شراب خانگىِ ترسِ محتسب خورده ” حافظ . اما براى بيان رساتر و روشن تر، من ناچار شده ام نكوهش دوستان در باره دراز نويسى را پذيرا شوم . البته باز هم مى گويم كه على1 مى توانست در عينِ اجمال ، شفاف تر بنويسد ، اما وفتى خودش در آغاز به ناپختگى اذعان دارد ، توصيه من زايد است .
      ماهيت انسان عنوان قطعه بعدى است . داستايفسكى مى گويد :” موريانه تكليف خودش را مى داند ، اما انسان همواره بر سر دو راهى است ” . انسان تنها موجودى است كه هرگز به وضعيت از پيش داده شده اش قانع نبوده است . بسيارى از فيلسوفان وجودى ماهيت انسان را در محكوميتش به اختيار دانسته اند . كمى آشنايى با اين فيلسوفان حرف على 1 را فهم پذير تر مى كند و در غير اين صورت كمى تلاش براى ابهام زدايى .
      قطعه بعدى ، رياكارى روشنفكران ، نياز به تفهيم ندارد . معنا و بيان معنا روشن و شفاف است . اما همان طور كه عرض شد قطعه نويس به جاى برهان آورى و اثبات منطقى حرفش ديگران به فكر وامى دارد و به داورى مى كشاند . اجازه دهيد دو قطعه آخر در باره جان كافكا و نيچه را دستكارى نكنيم .
      جناب آنارشيست : در مجموع، من در پاسخ قبلى هم از شما و هم از على1 خواهش كردم كه گفتگو را به جنگ تبديل نكنيم . هم شما و هم على1 ، بدون تعارف، آن قدر هوشمند هستيد كه نيازى به خشونت كلامى نداشته باشيد . بيش از گفتن بشنويم و اگر سخن كسى را نفهميديم يا بگذاريم و بگذريم يا با طرح پرسش از او بخواهيم تا گفته اش را تفهيم كند ؛ اول مفاهمه و بعد مجادله . همه ما انسانيم و گاه خشمگين مى شويم ، اما آنجا كه خشونت كلامى آغاز مى شود ، تفكر پايان مى گيرد . پس به خودم مى گويم كه خشونت كلامى نبايد در تو صفتى بشود دايمى .
      در دلم گرد ستم هاست خدايا مپسند
      كه مكدر شود آيينهِ مهرآيينم
      اما در مورد ايراد شما : حرف من كه شايد بد تفهيمش كرده باشم اين است كه رابطه شخصِ مؤلف با اثرش رابطه اى مالكانه نيست و از عقيده مثل مال و دارايى دفاع نمى كنند . اينجا انديشه يعنى انديشه اى كه منتشر و عرضه مى شود و به گفته درست شما ديگران را به مشاركت مى طلبد و من مى افزايم : تا انديشه بيان شده را با نقد بيطرفانه جرح و تعديل و نقد و رد و ابطال كنند ، يا همين طورى به آن به به و چه چه بگويند يا بر عكس فحش بدهند يا به جاى پرداختن به گفته گوينده را آماج انگ و بهتان گردانند . من پوزش مى خواهم كه انديشه عرضه شده بر سر راه را شفاف و روشن از انديشه هاى فردى هركس ، اعم از نويسنده و غير نويسنده ، تفكيك نكردم . آن انديشه اى كه شما شناسنامه هركسى مى دانيد به اثر تبديل نشده است . البته خود اين هم جاى بحث دارد كه آيا ما همه انديشه ايم . آيا گوينده اين سخن از رابطه پسيكوسوماتيك ( روان تنى ) خبر داشته ، يا مثل قدما نفس و جسم را دو جوهر مجزا مى دانسته است ؟ در ريشه ها در قسمتى كه شماره اش يادم نيست با عنوان ” رابطه تن و من ” به اين مسئله پرداخته ام و الان ورود به آن امرى انحرافى است . پس برمى گردم به ايراد خوب شما . مالك نبودن و مسؤول نبودن دو رابطه جداست .شخص نويسنده يعنى كسى كه فقط صاحب انديشه و اثرش نيست ، بلكه افزون بر آن زندگى مى كند ، مى ميرد ، هفت كفن مى پوساند و در فاصله زاد و مُردش در زندگى شخصى هزار كار بد و خوب كرده است . اين شخص مى ميرد و آنچه مى ماند اثر و انديشه اوست . اكنون او به عنوان مؤلف اثر البته مسؤول انديشه خود است ، اما چون شخص واقعى اش ميرا و اثرش ماناست ، آنچه مى ماند آن شخص واقعى نيست بلكه شخص به عنوان نويسنده است .من تا زنده ام به عنوان عرضه كننده اين يا آن انديشه مى توانم مسؤوليتم را به تن خويش بر دوش گيرم و پاسخگوى اعتراضات و نقدها باشم و همچنين مى توانم آن را بسپارم به دست داورى ديگرانى كه در هنگام زنده بودن و پس از مرگم درباره اثرم بحث و جدل و داورى مى كنند . راه دور نرويم : من بايد مى گفتم ما اختيار مالكانه بر اثر خود نداريم حتى اگر يك كامنت يك خطى باشد . الان شما هم مالك اثر فكرى من شديد ، از شما سپاسگزارم كه با شركت در آنچه ديگر مِلكِ انحصارى من نيست ، آن را تبديل به احسن كرديد . چون ممكن است شما تصور كنيد كه كورس در مقام واكنش دارد چيزهايى به هم مى بافد ، ارجاعتان مى دهم به مقاله اى نه چندان بلند از رولان بارت با عنوان ” مرگ مؤلف”. من با بسيارى از گفته هاى شما موافقم و و بى تعارف از نكته سنجى شما بهره بردم و البته نظريه رولان بارت هم منتقدانى دارد ، اما يك نكته درست هم در نگره بارت هست : مؤلف به عنوان شخص زينده و ميرنده ديگر مالك اثرى كه آن را تا ابد در معرض ديگران نهاده نيست . فردوسى اى كه ما مى شناسيم خالق شاهنامه است نه ديگر كسى كه زمانى كارهاى بد و خوبى كرده و بعد هم مرده است . اين فردوسى دوم البته مسؤول افكارى است كه در اختيار من و شما نهاده ، اما همچون يك مالك ديگر اختيار ملكش فقط دست خودش نيست . از دكتر خالقى مطلق كه قريب چهل سال روى تصحيح شاهنامه كار كرده پرسيدند چه آرزويى دارد . گفت: اينكه در زمان خود فردوسى بودم و از خودش مى پرسيدم كه اين يا آن بيت را تو گفته اى يا الحاقى ديگران است . مى دانيد كه در كم تر اثرى به اندازه شاهنامه الحاقيات يافته اند . به قول خالقى چه بسا يك نسخه نويسى كه شب با زنش دعوايش شده ، صبح ورداشته اين بيت را در شاهنامه داخل كرده كه :/ زن و اژدها هر دو در خاك به__ جهان پاك از اين هر دو ناپاك به /. اين يعنى : فردوسى پس از عرضه” نامه شهرياران پيش” ، ديگر رابطه مالكانه با اثرش ندارد و دردناك دقيقاً همين است كه رابطه مسؤولانه به جاى خود باقى است و خالقى مطلق ها دارند به آن پاسخ مى گويند . فردوسى اين را خوب دريافته بود كه شخص خودش مى ميرد ، اما سراينده شاهنامه نمى ميرد :
      همى خواهم از دادگر يك خداى
      كه چندان بمانم به گيتى بجاى
      كه اين نامه شهرياران پيش
      بپيوندم از خوب گفتار خويش
      از آن پس تن جانورْ خاك راست
      سخن گوىِ جان معدنِ پاك راست
      اين مؤلفى كه خالق شاهنامه است با شخص مؤلف كه هفت كفن پوسانده فرق دارد . مؤلف دومى ممكن است عرقخور ، يا عابد ، يا معتاد يا قاتل بوده باشد ، مثل ژان ژنه يا به قول سارتر ژنهِ مقدس كه دزد حرفه اى بوده ، اما شاهكارى در نمايشنامه نويسى دارد به نام كلفت ها. انديشه اى كه هنوز بيان نشده هنوز مال ماست ، اما به محض تبديل انديشه به اثر يا متن ، اين انديشه ديگر در اختيار مالكانه شما نيست و دقيقاً به همان اندازه شما را مسؤول مى كند . امضاى ارسطويى كه الان از نظر ما روى كتاب متافيزيك است ، ديگر از نظر اختياردارى بر اثرش آن ارسطويى كه هفت سال معلم اسكندر پسر فيليپ شاه مقدونيه بود و كارهاى بد و خوب مى كرد ، نيست . اين امضاء فقط ارسطو را به عنوان صاحب اثر معرفى مى كند . به قول سارتر ” مارسل پروست يعنى آثارى كه از او مانده است ” نه فقط پس از مرگ بلكه در زمان حيات نيز به قول خود شما ما انديشه خود را با ديگران به اشتراك مى گذاريم . اين اشتراك مفهومش اين نيست كه انديشه بى امضا شده ، اما اين امضا انديشه را همچون يك مال شخصى در حصار نفوذناپذير صاحب امضاء نگه نمى دارد و دردناك همان است كه مادرى گويى مسؤول كودكى مى شود كه او را سر راه نهاده است . امضائى كه عرضه كننده اثر ، از يك كامنت يك خطى گرفته ، تا يك كتاب هزار صفحه اى ، پايِ اثر مى گذارد ، با امضاء سند يك خانه اين فرق را دارد كه امضاء كننده انگار در خانه اش را باز نهاده تا هركسى به آن وارد شود و حتى در آن دخل و تصرف كند. اگر تصور شما اين باشد كه برخورد انديشه مثل پيكار مشت زنان است ، چه بسا اين توضيح مرا را نيز به حساب واكنشى با گارد بسته بگذاريد ، اما من الان اين حرف را نمى زنم . قبلاً هم گفته ام و گفته هم از خودم نبوده بل پايه نظرى در نقد و نظريه ادبى داريد . اگر جوياى اين پايه نظرى هستيد باز شما را ارجاع مى دهم به مقاله بسيار معروف رولان بارت با اين عنوان:The Death of the Author يا مرگ مؤلف باز هم از شما بابت نكته سنجى سودمندتان سپاسگزارم . پرتوان و. استوار باشيد

       
      • درود به جناب کورس گرامی

        بحث های خوب و مفیدی داشتید و بهره بردیم خصوصا اشاراتی که به برخی نکات اخلاقی داشتید آموزنده بود.
        اشاراتی داشتید به نسبت مسولانه ای که بین یک اندیشمند و اثر یا تولید فکری او برقرار است ،نیز نسبت مالکانه ای که بین اثر و ذو اثر وجود دارد ،که هردو نسبت را از دو جهت اخلاق و حقوق فردی یا اجتماعی می توان واکاوی کرد.
        ممکن است من در مورد حاق مراد شما مثل غالب موارد دچار بدفهمی باشم ،اما نکاتی که در مورد ایندو حیثیت مطرح کردید می تواند قابل بحث و نفی و اثبات باشد ،الان بنای بر تفصیل بحث ندارم ،اما بدوا بنظرم رسید نکاتی که در خصوص بر قرار بودن نسبت مسولیت با خلق کننده اثر یا تفکر بیان کردید با اندک تسامحی قابل پذیرش است ،زیرا بنیاد آن همانا بنیاد عقلائی “مسولیت پذیری انسان در قبال افعال خویش اعم از قول و فعل” است ،یعنی هر انسانی در حیطه اجتماع بلحاظ حقوقی در برابر قول و فعل خویش مسئول است،بنظر می رسد ،مسئول است یعنی چیزی فراتر از لزوم “نقد پذیری” و “تن سپردن و باصطلاح پیه نقد و پرسش را بتن مالیدن است” است ،روشن است که اندیشه تا در مغز و جان انسان است و ابراز نشده است ،کسی جز صاحب اندیشه از آن مطلع نیست ،بنابر این فعل،قول ،یا اثری از ذو اثری صادر نشده است تا مورد نقد یا پرسش یا نفی یا تایید دیگران قرار گیرد ،بنابر این در این مرحله هر نحوه مسولیتی مسلوب است بانتفاء موضوع ،و مسولیت ناظر به امور و افعال و آثار عینی صادر شده از هر انسان است ،حتی در فرهنگ دینی یا در قرآن و سنت نیز ،آنچه که میزان مسولیت های گوناگون دنیوی یا آخرتی است ،قول یا فعل صادر از انسان است نه فکر و اندیشه ،و بلحاظ دینی یا کلامی ،اگرچه سوء نیت یا اندیشه سوء ،ممکن است سبب انحطاط عندالله و خبث طینت و تنزل مقامات معنوی و قرب الهی باشد ،لکن آنچه میزان در مجازات های شرعی دنیوی یا اخروی است ،قول یا فعل عمدی انسان است ،البته مساله سهو یا جهل قصوری و تقصیری مسائل دیگری است.
        این در مرحله اندیشه و نیت ،حال اگر تفکر انسان یا نحوه آن بصورت قول یا فعل در جهان خارج و محیط اجتماعی بروز و ظهور یافت ،اینجا چه از نقطه نظر جامعه یا فرهنگ دینی ،و چه از نقطه نظر عقلاء در جوامع غیر دینی ، بلحاظ حقوقی و قانونی مساله مسولیت ها مطرح می شود ،در یک جامعه دینی اگر کسی به دیگری دروغ بندد ،و به او افتراء بزند ،یا آبروی کسی را بریزد (تخلفات قولی از قوانین دینی یا اجتماعی) طبعا مسئول قول و فعل خویش هست ،و مساله کنش و فعل خارجی هم که واضح تر است ،نمی خواهم در این بخش بیشتر تفصیل دهم چون در این بخش با سخن شما موافق بودم که گفتید : انسان برابر طرز تفکر ابراز شده خویش در قالب قول و فعل مسولیت دارد ،و از جمله مسئولیت پاسخخگوئی به پرسش و نقد ،اینها مورد توافق است.
        اما در قسمت مالکیت انسان نسبت به افکار و آثار ابراز شده اش در اجتماع ،نمی توانم با مطالب شما موافق باشم ،یعنی بنظرم می رسد در این قسمت هم مثل قسمت قبل (مسولیت داشتن بجهت انتساب یک اثر ،قول یا فعل ) برحسب منطق رایج بین عقلاء ،نسبت مالکانه برقرار است ،شما بعنوان یک نقاش اثری هنری خلق می کنید که این اثر متعلق بشماست ،شما قطعه ای موسیقی بوجود میاورید ،که بشما منتسب است ،شما مجموعه سریالی ریشه ها را تولید می کنید که حاصل مطالعه و جمع آوری و تالیف شماست ،در واقع اینجا مثلا ریشه ها اثری است فکری که حیثیتی مالکانه دارد با صاحب آن یعنی جناب کورس ،قطعه ای که مثلا جناب شجریان خلق می کند اثری هنری است متعلق به مولد و تولید کننده آن که این نسبت بین این اثر با دیگران برقرار نیست ،در اینجهت بنظر می رسد تفاوتی وجود ندارد در اینکه ما به تجرد نفس قائل باشیم و بگوییم :ای برادر تو همان اندیشه ای…یا نفس را مادی بدانیم و به فناء و تمامیت انسان پس از مرگ قائل شویم ،در همان مثال شاهنامه ،شاهنامه اثر فکری و تولیدی جناب فردوسی است ،یعنی بین شاهنامه و بین فردوسی (هرچند هفتاد کفن پوسانده باشد) نسبتی برقرار است که آن نسبت بین شاهنامه و کورس یا سید مرتضی برقرار نیست ،البته روی بقاء جان و نفس انسان در جهان برزخ پس از مرگ یا سرای باقی مطلب واضحتر است ،در عین حال بنظر می رسد آن حیثیت انتسابی مالکانه بین اثر و ذو اثر حتی پس از مرگ ذو اثر برقرار است ،لا اقل آنست که در اذهان انسانها یا صفحه تاریخ چنین نسبت و انتسابی وجود دارد و دارای ثمره هم هست ،برای اینکه من و شما نمی توانیم قطعه ای از شعر شاهنامه را برداشته بخود نسبت دهیم ،و این ظاهرا نتیجه تحقق نسبت مالکیت است ،لذا شما می بینید اگر کسی کتاب یا پایان نامه دانشگاهی کسی را برداشته آنرا بخود نسبت داده جعل کند و سوء استفاده ،هم مورد مذمت اخلاقی است و هم ممکن است مورد تعقیب قانونی و کیفری اجتماعی از سوی وارثان ذواثر یا بنیاد های خاص اجتماعی یا حکومت ها قرار گیرد ،اینها بنظر می رسد آثار قهری تحقق مالکیت و انتساب است ،همین بحث مالکیت معنوی و قانون کپی رایت که مورد تایید و استدلال فقهی هم هست اساس آن همین سیره عقلائی است که :بین اثر و صاحب اثر نسبت مالکانه برقرار است.
        روی این جهت گمان می کنم غالب مثالهای شما قابل مناقشه و تامل باشد . چیزی که بگمان من سبب اختلاط بحث در کلام شما شد این است که شما مقوله “امکان طبیعی نقد آثار” را با حیثیت انتساب مالکانه به صاحبان اثر خلط کردید ،آری اندیشه مادام که به عرصه عمومی و صحنه اجتماع نیامده باشد ،فقط اندیشه است و کسی از آن خبر ندارد ،ریشه ها مادام که در جان و ذهن جناب کورس است دیگران از آن بی خبرند ،آنگاه که ریشه ها به عرصه عمومی آمد یا مثلا شد یک مجموعه یا مقاله یا کتاب ،آنگاه این اثر مجموعی فقط متعلق به جناب کورس است ،و کسی نمی تواند هیچ بخشی از آنرا بنام خود منتشر کند یا بخود نسبت دهد مگر باذن و اجازه نویسنده ریشه ها ،و این بناء رایج بین غقلاء است ،بنابر این نویسنده یک اثر ،یا گوینده یک سخن نسبت به اثر تولیدی خویش نسبت مالکانه دارد که این نسبت بین آن اثر با غیر او برقرار نیست ،پس آثار و تولیدات فکری همانطور که سبب وجود مسولیت ها برای صاحبان آنهاست ،سبب تحقق نوعی نسبت مالکانه بین آن آثار و تولید کنندگان آنها خواهد بود ،در اینجا امکان و حق نقد اثر خلق شده دخلی به تحقق نسبت مالکانه یا نفی آن ندارد.

         
  19. پیمان و نوری زاد

    سلام آقای دکتر.
    لطفأ در مورد آن چهار سال که حضرت رهبر در دوران نوجوانی و در شوروی سابق و توسط کا.گ.ب تحت آموزشهای پیشرفته قرار میگیرد و پس از انقلاب ایشان را با حمایتهای سیاسی و مالی و نظامی قوی به لایه های بالای حکومت هدایت میکنند ، مطلب مفصلی را انتشار دهید که خیلی خیلی در جنباندن افکار عمومی تأثیرگذار است. یعنی ما ۳۷ سال است مستعمره روسیه هستیم و نمیدانستیم؟! این استعمار نوین است که یکی از خودمان را بر ما بگمارند تا در خدمت اهداف آنها تلاش کنیم؟! آیا تنفر از اعتقادات مذهبی که امروز در بین ما رواج دارد یک هدف کمونیستی نیست؟! آیا بیسوادی تحصیلکرده های ما یک برنامه ریزی از پیش تعیین شده نیست؟! سفر های چند بار در سال وزیر دفاع و سرداران سپاه و حاج قاسم به روسیه ، از کجا آب میخورد؟! چرا رهبری برای عالیجناب پوتین با اعتقادات کمونیستی فرش قرمز پهن میکند ولی از دیدن رهبران مسیحی یا یهودی که به خدا و پیامبرش ایمان دارند ، وحشت دارد؟!

    ———————————
    نوری زاد:
    سلام دوست گرامی
    در باره ی تحصیل رهبر در شوروی هیچ سخنی یا هیچ مدرک درستی در میان نیست. هست؟

    —————————————-

    پیمان:

    بله استاد هست. آقای امیر عباس فخر آور , با چهار سال تحقیق اخیرأ کتابی را در این زمینه منتشر کرده است. هرچند ترجمه فارسی آن هنوز در ایران در دسترس نیست ولی خیلی از سایتها , قسمتهایی از آن را منتشر کرده اند که با سرچ عنوان ^^کتاب رفیق آیت الله^^ در اینترنت قابل دسترس است. افزون بر این من سالها قبل شنیدم که یک دوره از زندگی رهبر مجهول است و در زندگینامه تناقضهای زیادی است. ولی چیزی که روشن است ایشان با اسم مستعار سید ضیاءالدین حسینی خامنه ای , به همراه ریشهری , موسوی خویینی ها , خسرونژاد و بعدها کامران دانشجو و چند نفر دیگر چند دوره در مسکو حضور چهار ساله داشته اند. ﺩﺭ ﺑﺨﺶ
    ﻧﺨﺴﺖ ﺍﺯ ﻓﺼﻞ ﺩﻭﻡ ﮐﺘﺎﺏ ‏« ﺭﻓﯿﻖ ﺁﯾﺖﺍﻟﻠﻪ ‏» ﺑﻪ ‏«ﺗﻤﺎﻡ
    ﻣﺮﺩﺍﻥ ﮐﺎ ﮒ ﺏ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ‏»، ‏«ﺳﻔﺮ ﻋﻠﯽ ﺧﺎﻣﻨﻪﺍﯼ ﺑﻪ
    ﻧﺠﻒ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺣﺰﺏ ﺍﻟﺪﻋﻮﻩ ﺍﺳﻼﻣﯽ ﻋﺮﺍﻕ ‏»،
    ‏« ﻋﺸﻖ ﻭ ﻋﻼﻗﻪ ﺧﺎﻣﻨﻪﺍﯼ ﺑﻪ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺑﻮﻟﺸﻮﯾﮑﯽ
    ﺭﻭﺳﯿﻪ ﻭ ﺟﻮﺯﻑ ﺍﺳﺘﺎﻟﯿﻦ‏»، ‏«ﺳﻔﺮ ﺭﻣﺰ ﺁﻟﻮﺩ ﺧﺎﻣﻨﻪﺍﯼ
    ﺑﻪ ﺷﻮﺭﻭﯼ ‏»، ‏« ﺗﻨﺎﻗﺾﻫﺎﯼ ﻓﺎﺣﺶ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦﻧﮕﺎﺭﯼ
    ﺭﺳﻤﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﻨﺎﻣﻪ ﺧﺎﻣﻨﻪﺍﯼ‏» ، ‏«ﻧﯿﻤﻪ ﮐﺎﺭﻩ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﻥ
    ﺗﺤﺼﯿﻞ ﻋﻠﻮﻡ ﺩﯾﻨﯽ ﺗﻮﺳﻂ ﻋﻠﯽ ﺧﺎﻣﻨﻪﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﻮﺯﻩ
    ﻋﻠﻤﯿﻪ ﻗﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﺮ ﺑﻪ ﺷﻮﺭﻭﯼ ﺩﺭ ۱۳۴۳‏» ﻭ ‏« ﺭﻣﺰ
    ﮔﺸﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﻧﺎﻣﻪ ﺧﺎﻣﻨﻪﺍﯼ ﺑﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﺩﺭ ﺁﺳﺘﺎﻧﻪ ﺳﻔﺮ ﺑﻪ
    ﺍﺗﺤﺎﺩ ﺟﻤﺎﻫﯿﺮ ﺷﻮﺭﻭﯼ ، ۱۸ ﺗﯿﺮﻣﺎﻩ ۱۳۴۳ ‏» ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻪ
    ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺩﺭ ﺑﺨﺶ ﺩﻭﻡ ﺍﺯ ﻓﺼﻞ ﺩﻭﻡ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﻧﯿﺰ
    ﺑﻪ ‏«ﻧﺎﻣﻪ ﺧﺎﻣﻨﻪﺍﯼ ﺑﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺳﺎﻭﺍﮎ ﻣﯽ
    ﺍﻓﺘﺪ‏»، ‏« ﺳﯿﺪﻣﺤﻤﺪ ﺟﻮﺍﺩ ﻓﻀﻞ ﺍﻟﻠﻪ، ﻫﻤﺴﻔﺮ ﺧﺎﻣﻨﻪﺍﯼ
    ﺩﺭ ﺳﻔﺮ ﺑﻪ ﺷﻮﺭﻭﯼ ‏»، ‏«ﺧﺎﻣﻨﻪﺍﯼ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺍﺯ
    ﺷﻮﺭﻭﯼ‏» ، ‏« ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻋﺠﯿﺐ ﺧﺎﻣﻨﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻭ
    ﺁﺷﻨﺎﯾﯽﺍﺵ ﺑﺎ ﺳﺤﺮ ﻭ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮﯼ‏» ، ‏« ﺍﺻﻼﺡ ﻃﻠﺒﺎﻥ
    ﺣﮑﻮﻣﺘﯽ ﺑﻪ ﺭﻫﺒﺮﯼ ﺳﯿﺪﻣﺤﻤﺪ ﻣﻮﺳﻮﯼ ﺧﻮﯾﯿﻨﯽﻫﺎ ‏»،
    ‏« ﻣﻮﺳﻮﯼ ﺧﻮﺋﯿﻨﯽﻫﺎ ﻭ ﺗﮑﺜﯿﺮ ﻧﻮﺍﺭﻫﺎﯼ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﺩﺭ
    ﻣﺮﺍﮐﺰ ﮐﺎ ﮒ ﺏ ﺩﺭ ﻗﻢ ‏» ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺍﻧﺘﺸﺎﺭ
    ﺑﺨﺶ ﻧﺨﺴﺖ ﻭ ﺑﺨﺶ ﺩﻭﻡ ﺍﺯ ﻓﺼﻞ ﺩﻭﻡ ﮐﺘﺎﺏ
    ‏« ﺭﻓﯿﻖ ﺁﯾﺖﺍﻟﻠﻪ ‏» ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﮔﺴﺘﺮﺩﻩ ﻣﺨﺎﻃﺒﺎﻥ
    ‏« ﺁﻣﺪﻧﯿﻮﺯ‏» ﻣﻮﺍﺟﻪ ﮔﺮﺩﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺑﺨﺸﯽ ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺏ ﺭﻓﯿﻖ ﺁﯾﺖﺍﻟﻠﻪ: ﺟﻨﺒﺶ ﺳﺒﺰ، ﺯﻣﺎﻧﯽ
    ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﻧﻘﺎﺏ ﺍﺯ ﭼﻬﺮﻩ ﻣﺎﻣﻮﺭﺍﻥ ﮐﺎ ﮒ ﺏ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ
    http://amadnews.com/UQyvK «ﺍﺧﺘﺼﺎﺻﯽ
    ﺁﻣﺪﻧﯿﻮﺯ ‏» – ﭼﻨﺪﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﺘﺎﺏ ﺟﻨﺠﺎﻟﯽ ‏« ﺭﻓﯿﻖ
    ﺁﯾﺖﺍﻟﻠﻪ‏» ﺗﺎﻟﯿﻒ ﺍﻣﯿﺮﻋﺒﺎﺱ ﻓﺨﺮﺁﻭﺭ ﺗﻮﺳﻂ ﻧﺸﺮ ﮐﺘﺎﺏ
    ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﻋﺮﺿﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ
    ﺑﻪ ﺟﻬﺖ ﺣﺴﺎﺳﯿﺖﻫﺎﯼ ﻣﻮﺟﻮﺩ، ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﺮﺍﯼ
    ﻋﻼﻗﻪﻣﻨﺪﺍﻥ ﺩﺍﺧﻠﯽ ﻗﺎﺑﻞ ﺩﺳﺘﺮﺱ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ
    ﺍﻣﮑﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ . ﺍﻣﺎ ‏« ﺁﻣﺪﻧﯿﻮﺯ ‏»
    ﺑﺎ ﻫﺪﻑ ‏«ﮔﺮﺩﺵ ﺁﺯﺍﺩ ﺍﻃﻼﻉﺭﺳﺎﻧﯽ ‏» ﻭ ‏«ﺭﺳﺎﻟﺖ
    ﻣﻄﺒﻮﻋﺎﺗﯽ ‏» ﺧﻮﺩ، ﻗﺴﻤﺖ ﺳﻮﻡ ﺍﺯ ﻓﺼﻞ ﺩﻭﻡ ﺍﯾﻦ
    ﮐﺘﺎﺏ ﺭﺍ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ . ﻗﺴﻤﺖﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ
    ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﻣﺮﻭﺭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﭘﺎﯾﮕﺎﻩ ﺧﺒﺮﯼ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ .

    عکس سفر پنهانی بعد انقلاب در میدان سرخ مسکو و نیز عکس جوانی رهبر در روسیه

    ——————————-

    نوری زاد:

    پیمان گرامی
    من نیز این خبرها را خوانده بودم. یک بار شخصا از آقای موسوی خویینی ها این موضوع را پرسیدم . خندید و گفت: عده ای از توده ای ها در این مرکز دوره دیده اند و اسم یکی شان خویینی ها بوده. بعدها در فضای مجازی این را به من منتسب کرده اند. احساس باطنی من این است که بیت رهبری یک سر و سر همینجوری با روسها دارد.

    —————————–

    پیمان:

    آقای خویینی ها پاسخ زیرکانه ای به شما داده. خب انتظار هم نباید داشت که بگوید بعله من و مقام عظمای ولایت جاسوس روسیه تشریف داریم. اینکه تأیید کرده یکنفر از توده ایها که آموزش دیده روسیه بوده ، اسمش خویینی ها بوده از این بابت بوده که میدانسته تاریخ را نمیتواند انکار کند. به هر حال حقیقت باید برای مردم روشن شود. بخصوص برای آنها که جای پای رهبر را متبرک میدانند و قداست را در وجود ایشان میبینند. باید عموم مردم بدانند که از کجا تیشه بر ریشه یشان خورده است. این موضوع اینقدر ارزش خبری دارد که یک مستند ساز ، یک فیلم پر هیاهو را به آن اختصاص دهد. کاری که محسن مخملباف کرد و ماهیت بیت رهبری را به عموم مردم نشان داد ، به اندازه تمام رادیو و تلویزیونهای منتقد خوراک فکری به مردم داد. به هر حال احساس من هم این است که بیت رهبری و سپاه پاسداران ، بدون دستور از کا.گ.ب ، کوچکترین اظهار نظری هم نمیکنند.

    ————————
    نوری زاد:

    من سندهای منتشرشده در این خصوص را معتبر نمی دانم. گرچه من خود چند “گرا” در باره ی روسی بودنِ سپاه و بیت رهبری چیزهایی نوشته ام و سخن پوتین که گفت: ما از پشت خنجر نمی زنیم، از باب اطمینان شخص رهبر بود که با همین تک جمله خیال وی را راحت کرد که ما سندی رو نمی کنیم. تا سندی از آنجا رو نشود همه ی این حرفها حرف است.

    ———————–

    پیمان:

    نظر شما محترم است ولی اعتبار نظر شما از کجا می آید؟ خودشان اعتراف کنند؟! حقوق ماهیانه ده هزار دلار برای کارگر اهل روسیه شاغل در نیروگاه اتمی نطنز از کجا می آید؟ سالها قبل پول میگیرند برای اس ۳۰۰ و هنوز هم تحویل نداده اند از کجا می آید؟ زمانیکه هر کدام از کتابهای کارل مارکس در ایران اعدام داشت ، انتشار فله ای کتابهای بلشویکی از کجا می آمد؟ من از شما عذر میخواهم که زیادی انتظار دارم. میدانم که بضاعت شما از همه لحاظ محدود است و چوب در لانه زنبور کردن شاید خطرها به دنبال داشته باشد. ولی چه کنیم که از سر ناچاری به شما پناه میاوریم…..

     
  20. درود بر شما یوسف مصر عزت و ازادگی از افریدگار عاشق سلامت و بهبودی پدر و مادر, بزرگواری که فرزند لایقی چون شما رو در دستان ازاده پرور و دامان مهر پروریده اند تمنا می کنم…سلام ویژه حقیر را به برادر گرامی تان که زمانی ریاست دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه را عهده دار بودند ابلاغ بفرمایید…این برادر کوچک شما ////// سردبیر خبرنگار و گوینده بازنشست شده رسانه میلی در مراکز کرمانشاه و البرز می باشم…روی ماه و پیشانی و شانه های مردانه ات را می بوسم.

     
  21. مصاحبۀ سروش و بازرگان در باب وحی
    من از علاقمندان به نثر طنز آقای قائد نیستم اما داوری ایشان، در مورد مصاحبه سروش/بازرگان که در برنامه پرگار بی بی سی فارسی پخش شد، را می پسندم.
    واقعیت این است که در چارچوبه اندیشۀ مسلمان ها کلیشه ای نقد ناشده در مورد کم و کیف وحی تشکیل شده که مسلمان ها پانزده قرن است همان را تکرار می کنند بدون آنکه دلالت های درست سخن شان را بفهمند. این اواخر نواندیشان مسلمان – از جمله نصرحامد ابوزید- به این چارچوبه سنگواره پرداخته و شروع به دقت در عناصر صورتبندی آن کردند که البته سستی آن چارچوبه نخستین چیزی بود که دانسته شد.
    سخن در آن است که اگر وحی آنچنان ناویژه است که رفتار زنبور عسل و ارتباطات “شیاطین” را هم در برمی گیرد، آنگاه پیامبری را به چه می توان شناخت؟ یا گزاره های قرآنی چگونه صورتبندی شدند؟ آیا خودِ گزاره نازل شد یا مفهوم بر درون پیامبر وارد شد و گزاره را پیامبر برای بیان آن مفهوم صورتبندی کرد؟ چگونه است که گزاره های قرآنی در باب آخرت با فعل مضارع است؟ آیا آخرت در جریان است و که پیامبر شاهد آن است یا الزامات روایی آن گزاره ها را چنان کرده است؟ پیامبری صادق و داعیه های کاذب آن را چگونه می توان از هم بازشناخت؟
    من با دیدگاه دکتر سروش همدل نیستم اما می توانم بفهمم که چرا ایشان در تبیین وحی به چنان داوری های –به زعم من – غریبی افتاده اند؛ به هرحال بار کاهلی و بی فکری آبائ و نیاکان مسلمان را یکی از امروزیان باید که بردوش بکشد. روحانیت که بنا به تعریف متکفل چنین تبیین هایی است، نه جزو امروزیان، که سنگواره ای بجا مانده از قرون ماضیه است و اینک هم جز از سیاهکاری برای استمرار برخورداری های حاصل شده دلمشغولی دیگری ندارد. طرفه آنکه چنین بدنه فاسدی بر امثال سروشی که وظیفه ذاتی بر زمین ماندۀ آنان را بر دوش می کشد متعرض هم می شوند!
    انسان محکوم به عقلانیت است، محکوم به بی خردی نیست. اگر تاریخ بشر تاریخ نابخردی بوده است، بازهم بیخردی عارضه ای بوده که دلایل خودش را داشته است. البته من منکر وجوه خلاقی از بشریت نیستم که با موازین عقلانیت انطباق تام ندارد، چون دوگانه نبوغ/جنون، یا جنون محض، یا خلاقیت های هنری. لیکن ما متدینین که نمی توانیم بگوییم پدیدۀ پیامبری از این دست پدیده هاست؛ حداقل قرآن صرحتا نسبت دادن این ها را به پیامبری منکر شده است. پس پیامبری را باید در چارچوبه عقلانیت فهمید و لاغیر؛ تلاش سروش و مجتهد شبستری و دیگران هم در همین راستاست. قرآن هم انسان را محکوم به عقلانیت می داند. در قیامت نخواهند پرسید چرا احمق نبودی؟! بلکه خواهند پرسید که چرا عقلت را به کار نبردی؟ در قاموس قرآن حجتی داحضه تر از آن نیست که بگویی: چنان کردم که گذشتگانم می کردند! پس بنابر خودِ قرآن اگر این تلاش های عقلانی برای فهم دین راه به نفی دین هم بُرد، باید آن را پذیرفت. این معنای انسان بودن است، هم در میزان عقل و هم در میزان قرآن.
    irandargozargahtamadoni.blogspot.co.uk

    گفته‌اند وقتی انسان با خدا صحبت می‌کند عبادت است، اگر خدا با انسان صحبت کند جنون است. در حالت دوم، فرد را در جاهایی از دنیا به زندان می‌اندازند. یا ممکن است به بیمارستان روانی بفرستند. در همین لحظه در زندانها و بیمارستانهای روانی ایران مدعیان مهدویّت آب خنک یا داروی تلخ می‌خورند (زمانی که در بیمارستان روانی کار بالینی می‌کردم در میان آنها زنان هم بودند و البته این استدلال را که منجی مذکـّر است نمی‌شنوند یا نشنیده می‌گیرند).
    فکر انسان لایه‌بندی‌هایی دارد که می‌توان به کشوهای نامرتبط تشبیه کرد. این فکر در این مورد خاص کاربرد دارد و آن عقیده در آن مورد معین. انسجام فکر و احساس و حرف و عمل رهنمود درستی است که باید از کودکی به افراد آموخت اما آدمها به یک اندازه قادر نیستند عقاید ناسازگار و احساسات متضاد را به هم ربط دهند. اگر تمام اسباب و اثاثیه‌شان را در گونی بزرگی بریزند و هرگاه مثلاً به قلم یا جوراب نیاز دارند همه را کف اتاق کپّه کنند گیج و گرفتار و عصبی می‌شوند. پس کشو بالا سمت چپ برای نوشت‌افزار و کشو پائین سمت راست برای پای‌افزار. قاعدهٔ روابط با خودی و همکیش در این قوطی، دستورالعمل رفتار با اجنبی و کافر در آن یکی.
    در موضوعهای فیصله‌ناپذیر هم اقلام را مجزّا نگه ‌می‌داریم و در کشوهای جداگانه می‌گذاریم. الهیات و ماوراءطبیعه یکی از آنهاست. یا حتی تقدم و تأخر اقلام را پس‌وپیش می‌کنیم و علت و معلول را به ترتیبی که دلمان بخواهد و برایمان راحت‌تر باشد می‌چینیم. ۱) انسان به اخلاق پیشینی و پیش‌فرض نیاز دارد؛ ۲) کسانی وجود خدا را ضروری می‌بینند. پس چه عیبی دارد حتی وقتی می‌بینیم خداباورانی از اخلاق مورد نظر بهرهٔ‌ چندانی نبرده‌اند بگوییم چون خدا هست اخلاق هم هست و اولی منشأ دومی است؟
    در مناظرهٔ‌ تلویزیونی برنامهٔ پرگار بر سر چند و چون ارتباط خدا و ‌انسان اِشکال اساسی این بود که با منطق واحد و عام نمی‌توان پیش رفت. و تازه منطق مفروض را چه کسی از چه زاویه‌ای اِعمال کند: از درون حیطهٔ خداشناسی یا از بیرون آن؟
    عبدالعلی بازرگان در حیطهٔ نخست است و لحن و سبک و محتوای گفتارش از نوع معلم تعلیمات دینی: اینها را بشنوید و بخوانید و از بر کنید و امتحان بدهید و تمام. نه تنها اظهار نظر که حتی سؤال نامتعارف در چنین کلاسی قابل تحمل نیست: آدم هرچه به فکرش برسد بر زبان نمی‌آورد و هرچه را بر زبان جاری شد نمی‌نویسد. معلم خوش‌خلق تعلیمات دینی وقتی لفّاظانه و شدیداً حق‌به‌جانب می‌پرسد: یعنی آن همه آدم طی قرون بیخودی ایمان آوردند و در راه عقیده شهید شدند، در واقع با ملایمت تهدید می‌کند مواظب حرف دهنتان باشید وگرنه برایتان گران تمام می‌شود: آهسته بگویید که اندر پس دیوار. . . .
    دانشمند محترم منظور بدی ندارد؛ عمری به جلسات تلقین و تکرار خو گرفته است، مدعا عین برهان و عین نتیجه، و گله دارد که ما پنجاه سال چنین حرفهایی نداشتیم.
    عبدالکریم سروش هم در حیطهٔ ایمان اما از بالا بحث می‌کند. وقتی می‌گوید تبیین دین کار اصحاب دیانت نیست یعنی ارتباط بیواسطه با مفاهیم متعالی تجویز می‌کند. اما آیا همه می‌توانند چنین ارتباطی برقرار کنند؟ البته که نه. پس چه باید کرد؟ عملاً یعنی این اصحاب دیانت بروند پی کارشان و یک عده اصحاب دیانت دیگر جای آنها بنشینند. چه تضمینی وجود دارد که جایگزین‌ها بهتر از کنونی‌ها باشند؟ تضمینی وجود ندارد. هندوانهٔ دربسته است. یا شانس و یا اقبال.
    آقای بازرگان از هیچ نظر هماورد آقای سروش نیست و چه بهتر که چنین مناظره‌ای را تکرار نکند. اما آقای سروش هم ظاهراً در ادامهٔ سیر و سلوک خویش در تنگنایی گیر افتاده است که به بن‌بست می‌ماند. اگر خداپرستی را ترک کند ممکن است بسیاری مخاطبانش را که در آن حیطه‌اند از دست بدهد بی‌آنکه خداناباوران جای خالی آنها را پر کنند. اگر در دایرهٔ آن بماند ناچار است بر فراز موضوعی بسته و محدود بال‌بال بزند.
    شاید بتوان گفت هستهٔ نرم دین حیرت انسان است در برابر معنی زندگی و وحشتش از مرگ که غلافی سخت از طلا و آهن و قدرت دنیوی روی آن را پوشانده. در بابل و سرزمین مایا و مصر و پارس و اورشلیم و واتیکان و مکه و بغداد و قاهره و قم همین بوده و همین خواهد بود. بحث کلامی در باب وحی در بهترین حالت می‌تواند بازتاب موازنهٔ قوا در سطح جامعه بین هستهٔ نرم فلسفی و روکش سخت طلا و آهن باشد. در تقابل ایمان‌آوردگان و شکاکان، تردمیل بحث کلامی، هراندازه پرشور و دارای لحظات غافلگیرکننده، به‌خودی‌‌ خود حرکت از هیچ‌جا به سوی هیچ‌جاست.
    در این لحظه موضوع واقعی این است که مسلمانان قرار بود دنیا را بهشت کنند اما زندگی خودشان غالباً جهنم است. در چنین شرایطی، بگومگو بر سر اینکه متون مقدس چگونه تدوین شد بازی با کلمات و تعیین تعداد دندانهای اسب از خلال آثار ارسطوست. و تازه صدها کتاب در این زمینه در کتابخانه‌های جهان خاک می‌خورد. می‌توان چندتا از آنها را برداشت و ترجمه یا نقد کرد. فقط تولید نظریه دربارهٔ حدس و گمان‌هایی پیرامون خیالات کافی نیست وگرنه حال و روز صحاری خاورمیانه اکنون این نبود.
    در آن مناظره موضوع حالات غیرعادی شکافته نشد. جای بحث غرانیق هم خالی ماند و جای جبرئیل که در قسمت دوم تنها یک بار اشاره‌ای گذرا به او شد. نادیده‌‌ ماندن پرسوناژی با نقشی به آن درجه از اهمیت در ارتباط خدا و انسان جای تعجب داشت.
    ۲۶ اردیبهشت ۹۵

     
  22. با درود به نوری زاد عزیز و آرزوی سلامتی خود و خانواده و علی الخصوص پدر گرامی شان در پست قبل ساندیس خوری به نام آق صادق نکاتی گذاشته بود که به علت تعویض پست امکان جواب گویی نبود که اینجا می آورم .

    صادق

    5:08 ب.ظ / می 21, 2016

    آفرین بر اطلاعات وزارت و سپاه! آفرین بر خودمون!!!
    من خودم هم باورم نمیشه که نوری زاد اینجور نقشه راهی رو که براش طراحی کردیم اجرا کنه!!!
    آفرین بر نوری زاد!!!
    نوری زاد میگه چرا از لگامی ها به نرگس محمدی 10 سال حکم خورده!!! خوب من نوری زاد هم از لگامی های اصلی هستم پس چرا منو نمی گیرن؟!!! آخ آخ آخ!!! نوری زاد یعنی تو نمیدونی که نوری زاد مُرده و الان داره این پست ها رو توی هپروت برزخ می نویسه؟!!! یعنی نمی فهمی که از اعتصاب غذا آوردیمت به اعتراض خیابونی و بعد هم نق زدن مدنی و بعد هم پف کردن به ابرها و آشغال جمع کردن و بعد هم پای دیوار اوین بریدی و شخصیتت رو دفن کردی؟!!! بعدش هم اومدی چسبیدی به سایتت و قاطی پاتی نویسی و حرف های هردمبیلی!!! خوب این یعنی چی؟!!! یعنی اون نوری زاد مُرد!!!!!!!! الفاتحــــــــــــــــــــــه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حلواش رو هم خوردند!!! اما خداییش میگن حلواش تُرش بود!!!
    حالا از برزخ خوب نگاه کن ببین چه طوری پوز اروپایی ها رو زدیم!!! یکی بره کاترین اشتون رو باد بزنه که حالش جا بیاد و فردا یه روسری سر موگرینی کنه بفرستتش تهرون بیفته به پامون خاک بوسی کنه تا یه ذره از حکم مزدورشون نرگس محمدی کم کنیم!!! ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها!!!!!!!!!!!!!!
    نوری زاد! تو عالم برزخ خیلی جوش نزن! محض روی گل تو که درست و دقیق نقشه راهی که برات ساختیم رو میری، برم ببینم میتونم حکم نرگس رو توی تجدید نظر به پنج یا سه سال کاهش بدم؟!!! فعلا نرگس به خیال خودش شاخ و ماخه!!! شایدم تا چند ماه دیگه مثل آتنا شوخ و شنگ شد و دما%Dqش رو کشید بالا و رفت دنبال کار و زندگی خودش!!! آخه شوهرش از پاریس خیلی داره براش داد و هوار میکنه!!!

    پاسخ دادن

    آق صادق اگر شرف و غیرت داری چندتا از سخنرانی های سرکار خانم نرگس محمدی را ببین و خوب گوش کن اگر نکته انحرافی ویا دوز وکلکی در آن دیدی و یا حس کردی به ما هم اطلاع بده تا باور کنیم این شیر زن ریگی به کفش دارد و الا اگر آخرتی در کار باشد تو با تهمت هایت آخرت خودت را خراب کرده ای هرچند اگر حرف هایت از ته دل باشد و صادقانه و بدون ریا (که من باور نمیکنم ) تحت تاثیر پدر کم سوادت (بنا به گفتار قبلی خودت ) قرار داری و ساندیس ها خوب بر روح وروانت اثر کرده راستی پول پروژه های علمی !؟! ات رسید یا نه چون به گفته خودت شیپیش ته جیبت سه قاپ می اندازد والا بنا به حرف بانویت اگر صادقانه گفته باشی ! زن دوم را هم گرفته بودی .خدا انشا الله شفای عاجل عطا بفرماید .

     
    • آق مهرداد
      نرگس محمدی یکی از سوژه های پیشونی سفیده!!! مشکلش ظاهر مقالاتش نیست!!! تبلیغ و فعالیت اجتماعی برای تحقق سکولاریسم توی ایران جرمه چون قانون اساسی تمام بندهاش مشروط به عدم مخالفت با موازین اسلامه!!! این خانوم و گروهش مستقیم مخالف احکام اسلامی و قوانین رسمی فعالیت می کنن!!! کلی اتهام دروغ هم به نظام زده که در دادگاهش نتونست هیچ موردی رو دفاع و ثابت کنه!!!
      ذکر خیر ساندیس رو کردی!!! آره توی همه جلسات ماها ساندیس هست و خیلی هم می چسبه!!! ولی خداییش غیر ساندیس خوراکی دیگه ای نیست مگر اینکه عید باشه و یه شرینی هم کنارش بذارن!!!
      اما بابام خیلی با سواده!!! بارها دیدم در بحث با دکتر سریع القلم، دکتر کم میاره!!!
      پول دو تا از پروژه هام رسید! دقیقا پنج میلیون تومن شد!!! عیدی رجبیه و شعبانیه خوبی به خانومم دادم!!! حالا از عیدی گذشته اصلا کارت عابرم دست خانوممه!!!
      ولی قضیه زن دوم افتضاح شده!!! من کامپیوترم باز و ول هست!!! خانومم از نوشته هام خبر داره و مطالب من رو خونده و یه چیزایی به مادرم گفته!!! آخ آخ آخ آخ آخ!!! خدا روز بد نیاره!!! عید اول فوت مادربزرگم داشتم سفره رو آماده می کردم که مادرم صدا زد صادق بعد از نهار بیا کارت دارم!!! بعد از نها تا پا توی اتاق مادرم گذاشتم طوری گوشم رو پیچوند که هنوز درد میکنه!!! داد زد سرم این غلطها چیه کردی و رفتی از عطیه رضایت محضری گرفتی و دنبال زن دوم روشنفکر و اجتماعی هستی؟!!! اگه پای زن دوم توی این خونه باز بشه خودم قلم پاتو میشکنم و اگه یه روسری فکل بیرون زده این طرف ها پیداش بشه قلفتی پوست از تنت در میارم!!!
      هیچی آقا!!! دستام از پاهام درازتر شده!!! گفتم مادر من! اگه من یه غلطی بکنم خوب حسنش اینه که با جماعت روشنفکر مهربون تر میشم و ماموریت هام رو بهتر و به قول روشنفکرها انسانی تر انجام میدم!!! مادرم نه گذاشت نه ورداشت و گفت شیرم حرامت باشه اگه یه ذره از احکام و دستورای آقا کوتاه بیای!!! حالا عطیه هی میره و هی میاد و کرّ و کرّ به من میخنده و میگه صادق فکر کردی میتونی از مکر زنها فرار کنی!!! اول و آخر آرامش تستستورنت خودمم!!! منم دستشو بوسیدم و گفتم خودت برام اول و آخر بهشتی و خودم مخلصتم!!! حالا عطیه داره این مطلب رو هم میخونه و خنده و ریسه ش اتاق رو پر کرده!!!
      مهرداد خان! نترس ما شفای عاجل و آجل رو داریم!!! خدا به شماها چی بده؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

       
      • نمی دونستم سربازان گمنام امام زمان بچه ننه و لوس هم هستند،سطح فکر افرادی که سعیدی سیرجانیها را کشتن واقعا خجالت آوره

         
      • خوب نابغه فعالیت خمینی در زمان شاه هم طبق قانون غیر قانونی بوده ،پس چرا اونو می پرستی ، مشکل امثال شما اینه که فقط زبان زور رو می فهمید برای همینه که تو آقات از امریکا ////////می ترسید واحترام می گزارید ولی به این خانم که قدرت نداره زور می گویید،اینهم بگذرد و رو سیاهی به ذغالهایی که می شناسید می ماند.

         
      • حالا این عطیه خانم تو بهشت می خواهد چه مکری پیاده بکند که جلوی حوری ها رو بگیرد الله و اعلم،البته بشرطی که خانوادگی برین بهشت کلی مشکل دارین ولی اگه یکیتون بره جهنم ،فکرش رابکن چه شود من بقیه اش رو نمی گم خودت تصور کن

         
  23. سلام عمو محمد
    هرچقدر رنگ و رویا دارید بیاورید وبه مددشان بهترین و ارزشمندترین و زیباترین تابلوی عمرتان را به تصویر بکشید و تقدیم کنید به همسرتان که مثل کوه در تمام این سالها در کنارتان استوار و صبور ماند. من از همینجا به دستان مهربانش بوسه میزنم اسم تابلوتان را بگذارید “مرا در خانه سروی هست…”

     
  24. Anita

    درود بر شما ريحانه گرامى.

    “فقط ادم خوش باور و در نقطه ی مقابلش آدم شیاد خیال می کند تبدیل نام صدیقه به آتوسا یا رجبعلی به خشایار ماهیتی را تغییر میدهد….”

    واقعاً همينطور است. سير تحول نامگذارى فرزندان در ايران بازتابى از سردر گمى و بلاتكليفى فرهنگى ما ايرانيان است.
    مى بينيم كه اگر مثلاً “رجبعلى” پيش از انقلاب نام فرزندش را “خشايار” بگذارد، خشايار پس از انقلاب نام فرزندش را “امير حسين” مى گذارد.
    مثلاً اگر “صديقه” دخترش را “آتوسا” نام گذاشته، آتوسا پس از انقلاب نام دخترش را مى گذارد “فاطمه”.

    اين نامها نشانه اين است كه ما ايرانيان به آسانى با تب زمانه تب مى كنيم و از نظر فرهنگى چرخش مى كنيم چه در دوران پادشاهى و چه در دوران اسلامى.

    البته اينها برايم قابل درك است. اما يك نوع ديگر نامگذارى هم داريم: آنهايى كه نام بچه هايشان را در شناسنامه مثلاً حسين يا محمد رضا مى گذارند و در خانه سياوش و كورش صدايشان مى كنند. اينها دقيقاً فازشان چيست؟

    سلام آنیتای عزیز
    از اینکه بدلیل مشغله های فراوان کاری ، دیر به دير به سایت سر مي زنم ، عذر میخوام
    راستش من پاسخ سوال شما رو نمیدونم اما راجع بهش فکر می کنم. چيزي كه اکنون توي ذهنم هست اين است كه اين دسته آدمها همانهايي اند كه بعدا كه محل زندگی شان تغییر می کند يا خارج از كشور مي روند، نامشان را از رجبعلي به خشاريار تغيير مي دهند. يعني فرد خودش رو در خانه به تغييراتي كه بعدا عملياتيش خواهد کرد عادت می دهد!.انگیزه ی خیلی مسائل برایم مبهم است مثلا چرا به تصویر چشم نواز زنان زیبا روی ، صور قبیحه و تصویر پیر و چروکیده و نازیبای بعضی ها تمثال مبارک می گویند .در مورد این هم فکر میکنم که افرادی جنایات بشری در حد وسیع انجام میدهند با یک امر ایشان یک جنگ خانمانسوز راه میافتد و نسل کشی صورت میگیرد (هیتلر)واقعا چطور تنبیه میشوند بنظرمیرسه به ظاهر هیچ! بلکه اغلب می میرند و مراسم باشکوهی هم برای ایشان تدارک دیده میشه با مقابر و سالمرگ های کذایی اما با گذشت زمان ، تاریخ به درستی در مورد ایشان قضاوت خواهد کرد شاید گفته بشه تاریخ رو قوم برتر می نویسند اما گاه در اوج ناامیدی از دل مرداب نیلوفرهایی مثل کورس عزیز ما سر بیرون میکند با “ریشه ها”یی از خردمندی در دست و با قلم و اندیشه و انصاف زنگارها رو از بین می برد پایان تلخ از آن قربانیان این جنایات است و تلخی بی پایان می ماند برای جانیان و پایان تلخ به مراتب ارجحیت دارد بر تلخی بی پایان .

     
  25. فلسفه ی مرگ پروری را ما در کتاب مردگان می توانیم مشاهده کنیم ، و در ادیان تک خدایی که قدرتشان را در مرگ و معاد می جویند، قیامت و روز جزا و پاسخ دهی و نکیر و منکر و پل صراط و بهشت و زندگی جاودان و همه را اگر یکسو گذاریم ، در نهایت به آرزوهای انجام نایافته بشر می رسیم که لذت دایمی وجاودانگی است و عجیب این است که انسان متدین لذت بودن و هستی را هیچ دانسته و در خیال روز معاد بحر می پزد.
    ارزش ندانستن زندگی ، ما را به سوی بیهودگی هستی و بودن ، پوچ دیدن خود و دنیا و بی هدفی و بی آرزویی پیش می برند ، تا جایی که خودکشی ،رهایی دختر ۱۲ ساله از بدبختی های بیشترمی شود ،اوبدینگونه می گوید که اگر اقتدار نابرابرو ضدانسانی جامعه من را ذلیل و هیچ کرده اند ، اما هنوز اقتدار زندگی خود را برای بودن و نبودن دارم .
    آسیب ها ی حاکمیتی که بر جنگ و دشمن ستیزی و نابرابری و ناعدالتی است ، چون سرطانی پیشرفته است که باید جراحی شوند ، اما چه باید کرد با سر؟
    خیام که گفتند ، دوزخی خواهد بود
    که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت ؟

     
  26. یک ویدئو تماشا کردم که در آن یک آخوند از نوع حجت السلام خطاب به حاضران در مسجد اینگونه می فرمودند:
    “… آقا ما یه آخوند داشتیم تو اصفهان، خدا رحمتش کنه، حاج آقا رضای هرندی، یه چیز میگم که خسته هم نشن همه، این آقا 4 تا زن داشت، واقعاً هنرمند بود. ( خندۀ حاضران )
    خدا رحمتش کنه، البته خدمت امام زمان هم می رسیدها! ( من که نگرفتم منظورش چی بود؟ ) زنانش، حالا برات میگم، یکی شون کور بود کلاً، نابینا. یکی شون بندۀ خدا از نظر ظاهری میگن خیلی زشت بوده. اینکه میگم 4 تا زن داشتن یعنی که…یعنی دوتا دوتا دیگه شون بیوه بودن، فقط بخاطر اینکه بچه یتیم داشتن، اینجوری نبوده که تا میگم 4 تا زن، میگن عجب آخوندِ خوش اشتهایی بوده، اینجوری نی. ( خندۀ حاضران )
    ایشون میگفت که رو منبر ماه رمضون یکی اومد به من گفت که :
    حَج آقا رضا، ماه ماهِ رمضونس و …خوب…روز اولم که آدِم تا بیاد عادِت کُنِد که ماهِ رمضونس، طول میکشه. تا پریروز می خوردِس آ، حالا نباد بخورِد و …خوب… ما رفتیم تو خونه و دیدیم گُشنه مونس و قشنگ یادمون نبود که ماه رمضونِس و روزه ایم و اینا… به ضعیفه (همسرش)گفتیم که : حَج خَنوم که : حَج خَنوم یه دوتا سیخ کباب درست کن، کبابارو خوردیمو بعد گفتیم خوبِس یه دوغ درست کنیمو، دوغَرم خوردیمو گفتیم خوبِس که یه قلیون بکشیمو، قلیونرم کشیدیمو، بعد دیدیم بچه ها تو خونه نیستندو،خلاصه تو خونه تنها بودیمو یه خاکی تو سرمون کردیمو!( خندۀ حاضرانِ به وجد آمده )
    بعد دیدیم که …بله…هوام که خوبِستو …، دیگه کاری نبوده نکنه ها، دیگه کاری نبوده نکنه، این آخریشه ( خندۀ حاضران ) …دیدیم که هوام خوبِسو گفتیم خوبِس حموم نریم، همیطور تو حوض …، آخه تو اصفهان تو خونه های قدیمی خیلی هست،…خوبِس همینطور غسلمونو تو حوض بکنیمو!، پریدیم تو آبو، وقتی پریدیم تو آب، حَج آقا کلِّمون پیشونیمون خوردئ کفی زیمین، خوب ، بعد یه وقت یادمون اومد،اِ اِ اِ اِ ما روزه بودیما ( خندۀ حاضران ) سریع اومدیم بالا ، که روزه مون خراب نشه.
    حُکمِ این روزه چی میشِد؟
    خدا رحمتش کنه، حاج آقا رضا گفت : والله، روزه تون که درسته، ولی من تو عمرم مسلمون به این خَری ندیده بودم… ( خندۀ حاضران )

    تموم مبطلات صوم ( روزه ) را انجام داده، آخرِ کار تازه فهمیده. … دیگه هر کی خطبۀ غدیر رو بشنوه و بخونه و نگه ” یا علی” دیگه…خیلی التماس دعا…( یعنی خیلی خَرِ ).

    + من دیگه راجب این سخنرانی توضیح اضافی نمیدم، فقط به این نکات اشاره میکنم:
    – پای منبر معمولاً پیر و جوان، کودک و نوجوان، زن و مرد، دختر و پسر و پدر و مادر و فرزند نشسته اند و این جناب آخوند عجب خاطره ای تعریف میکنن که شامل صحنه های پورنو گرافی هم میشود.
    – اگه خواستین چهارتا زن بگیرین وقتی یکی از زناتون ناقص بود و یکی زشت و دوتای دیگه هم خوشگل بودن ولی بیوه بودن و بچه هم داشتن، اشکالی نداره و مجاز هست چون روش رسول الله است و مستحب هم میباشد.
    – یه مسلمون خر یعنی کسی که یادش میره روزه هست و کارهایی میکنه کارستون ولی بعد یادش میاد که روزه بوده. هر چند روزه اش صحیح است! طبق آنچه در توضیح المسائل آمده! ولی یک مسلمون خیلی خر است!
    – حال ربط بین این خاطرۀ پورنو گرافی را با خطبۀ الغدیر و انکار کنندگانش را خودتان کشف کنید.
    – رفتن مسجد و پای منبر آنقدرها هم بد نیست، شما هم امتحان کنید. اگر سخنرانی ها همه اش از این دست باشد، مسجدها پر از پا منبری میشود! مخصوصاً آنها که نمیتوانند فیلم پورنو تماشا کنند و امکانات عملی آنرا ندارند و یا کتاب ممنوعه و رومانتیک حاوی صحنه های معاشقه گیر نمی آورند مطالعه کنند، رفتن به پای منبرِ اینگونه سخنران ها را برای تقویت قوای حافظه و تحریک قوای جنسی تجویز میکنم.

     
    • منهم مثل شما از این حکایت کلی خندیدم! فقط یک جاش خلاف بود و آن استحباب چهار زن گرفتن ،این دروغ بود ،البته چهار زن دائمی گرفتن در اسلام برای کسی که واجد شرائط است و عدالت را بین آن زنان مراعات کند ،فقط جایز یا مباح است ،نه مستحب.

       
      • سلام جناب سید مرتضی
        از آن جهت مستحب است که یک همسر او کور است و دیگری زشت و دو دیگر هم بیوه و مادر یتیم. شاید که من اشتباه میکنم.
        تشکر از تذکر

         
        • سلام یاشار گرامی

          نه ،ظاهر عبارت این است که تعدد زوجات در اسلام استحباب نفسی دارد ،یعنی تعبیر کلی است نه مربوط به مورد خاص ،ضمن اینکه استحباب که از احکام تکلیفی است نیازمند دلیل خاص فقهی است ،و چنین دلیلی وجود ندارد،آنچه که آیه قرآن در سوره نساء میگوید و روایات مربوط ،فقط این هست که شخص با فرض توان بدنی و مالی و رعایت عدالت در معاشرت و جهات دیگر “می تواند” تا چهار همسر دائمی اختیار کند ،نه اینکه “مستحب=خوب” است چنین کند.
          ضمنا خوب بود لینک ویدئو را هم می گذاشتید تا حظ سمعی بصری برای همه باشد.
          سپاس از توجه شما

           
    • یعنی ضعیفۀ این فرد اصفهانی هم نمیدونسته ماه رمضونس! امان از دست آخوندهای منحرف. امان!
      همه آخوندها را باید برد لب دریا و به سمت دریا هدایت کرد تا هم آنها پاک شوند و هم ایران از وجود آنها پاک گردد.

       
  27. دوست شیرازی که در کامنت اول این پست گلایه هایی داشته ای خدمت شما بگویم دست های پنهانی در کار است که هر چه ایرانی اصیل و وطن خواه است نابود و خوار و ذلیل شود از جمله مردم شیراز و خراسان و اصفهان و بوشهر و یزد و کرمان و همدان و بروجرد و ری و …
    در حالیکه برای بسیاری از مناطق استانداران بومی انتخاب شد برای استان فارس یکی از لرستان، برای تهران یکی از آذربایجان و برای خراسان یکی از تهران بعنوان استاندار انتخاب می کنند! در تبریز و اردبیل و سنندج و اهواز و لاریجان و … اقامت و اشتغال مهاجر و پناهنده خارجی( ازعراق واففان) ممنوع میشود( در حالیکه نیمی از مهاجران فعلی ترکتبار هستند آنها که چشمان تنگ دارند و بقیه عربتبار هستند!) اما شیراز و مشهد و اصفهان و یزد و کرمان و قزوین و بوشهر و ری و دماوند و … در قرق بیگانگان است. بیشترین شهید و رزمنده جنگ تحمیلی از استانهای خراسان و تهران و اصفهان هستند همین استانها دارای بیشترین مهاجر و پناهنده خارجی هستند اما در بسیاری از مناطقی که سابقه تجزیه طلبی داشته اند یا بطور بالقوه دارند اقامت مهاجر ممنوع است!( برای حفظ انسجام قومی برای روز مبادا !!) یعنی این میلیونها مهاجر خارجی عامل هر چه بیماری و بیکاری و تجاوز و جنایت بوده اند در شهرها و استانهایی بوده که بیشترین شهید و جانباز را برای دفاع از این کشور داده اند و بیشترین سابقه تاریخی و فرهنگی ما مربط به آنهاست( خراسان -شیراز- اصفهان – ری و …)
    در استان فارس شهر کوچک پاسارگاد با آن سابقه تاریخی یک چهارم جمعیت آن مهاجر خارجی است در حالیکه مثلا در خرم اباد که مرکز استان است و رضا شاه برای اسکان و تخته قاپو کردن عشایر سرکش که عامل ناامنی منطقه بودند درست کرد اقامت مهاجر خارجی ممنوع می باشد! بنظر شما اینها اتفاقی است؟!
    به برخورد دوگانه با دریاچه آب شیرین هامون و دریاچه آب شور ارومیه توجه کنید تا اوضاع دستتان بیاید. سیستانیهای شیعه که چراغ هویت ایرانی را در آن گوشه دورافتاده کشور روشن نگاه داشته اند و سدی در برابر وهابیون و بیگانگان هستند بخاطر 20 سال بستن آب توسط دولت همسایه گرفتار خشکسالی شده اند و دسته دسته در حال مهاجرت هستند در حالیکه دولت کوچکترین فشاری به همسایه شرقی برای پایبندی به قرارداد ندارد( با وجود اینکه میلیونها شهروند ان در ایران آب تصفیه شده یارانه ای می نوشند!) اما همین دولت چند میلیارد دلار برای احیای دریاچه آب شور ارومیه بودجه اختصاص می دهد؛ دریاچه ای که خشک شدنش بخاطر ساخت ده ها سد با بودجه کشور و انتقال آب برای توسعه کشاورزی ارومیه و صنعت تبریز بوده است( دو خط انتقال آب از زرینه رود به تبریز وجود دارد که آب را با خود به تبریز می برد برای فولاد و نیروگاه و فضای سبز و …!)

     
  28. ريشه ها ٣٨٩( قسمت ٣٨٨ ذيل پست : دهان بد بوى آيت الله / ١٤ مى ٢٠١٦)
    فرهنگ < فرهنگ دينى <عرفان <…

    زمين و آسمان حافظ
    ٢٨-فرضيه عارف بودن حافظ : قسمت ب:
    چندين قرن خرد سوزى : مدينه سازان افلاتونى
    يك مناظره شگفت انگيز :رازى از نگرِ ديگران .
    دنباله حاشيه: تا آنجا كه من ، درست يا نادرست، دريافته ام ، هنوز برخى از معتقدان به حكمت هاى اسلامى _ حكمتِ مشاءِ ابن سينا و فارابى و ديگران ، حكمتِ اشراق سهروردى ، حكمتِ متعاليهِ ملاصدرا و بالاخره عرفان و تصوف _ اين حكمت ها را چندان مغاير با روح قرآن به نزد پيامبر اسلام و مسلمانان اوليه نمى يابند . هنوز براى بسيارى از اساتيد حكمت مشاء دگرگونى بنيادى فلسفه يونان پس از ورودش به فرهنگ اسلامى چندان جدى و پذيرفتنى نمى نمايد و خود نيز رغبتى به مطالعه آثار اصلى ارسطو و افلاتون و افلوطين به زبان يونانى يا از روى ترجمه هاى آنها به فرانسوى و انگليسى و فارسى ندارند. اكنون كمابيش به همت مترجمان تمامى آثار افلاتون و اصلى ترين آثار ارسطو و افلوطين به فارسى برگردانده شده اند ؛ سخن دراز مى شود اگر فهرست آثار و مترجمان را در اين تنگجاى بياورم . شناختِ ريشه اىِ فلسفه غرب و انديشه مدرن و تبار آن ، در گرو شناخت جهت گيرى نياكان فلسفه يونان است. تا همين چند دهه پيش ، ابطال يا نقض يا نقد نظرات ابن سينا و سهروردى و ملاصدرا براى شيفتگان اين حكما بوى دين ستيزى مى داد و هنوز هم استادان بسيارى كه اين حكما را سرمايه فكرى خود يا پشتوانه هاى الهياتى دين مى انگارند ، شرح را بر نقد ترجيح مى دهند، چنانكه گويى آنچه فلسفه اسلامى ناميده مى شود ، از تقدس نيز بهره اى دارد و حال آنكه هيچ فيلسوفى مقدس نيست ، هر چند موضوع اصلى بحث او وجودى مقدس باشد ، بنابراين روى آوردِ منتقدانه به فلسفه او نيز ملازمتى با دين ستيزى ندارد .عبدالجواد فلاطورى ، از منتقدان ملاصدرا بود، و از سوى ديگر يك شيعه متشرع و مؤمن به قرآن و كمابيش دلبسته به انقلاب اسلامى و نوه ملا اسماعيل حكيم ، شاگرد مير فندرسكى ، از مكتب اصفهان . وى راه رهايى مسلمانان را در بازگشت به قرآن و سنت مى دانست ، و آميختن فلسفه و ايمان دينى را التقاطى مى دانست كه ديگر نه دين است و نه فلسفه ، بل امرى است مستقل از آنها و در عين حال وامدار قرآن . وى ، همهنگام ، نسبت به ديگر عقايد برخوردى آزادمنشانه داشت و به رغم همانندى ظاهرى با اصحاب مكتب تفكيك ، تفكيكى نبود، بل روش و نگره اى مستقل داشت . مكتب تفكيك ، برآمده از حوزه خراسان و باورمند به تفكيك معرفت دينى از عرفان و فلسفه است . اين مكتب آهنگِ رهيافت به شناختِ قرآن به طرزى پالوده از تأويل و تفسير به رأى دارد تا به اصطلاح كلام وحى را از دستبرد داده هاى فكر و ذوق انسانى از جمله فلسفه و عرفان بدور دارد ( حكيمى ، محمد رضا، مكتب تفكيك. چ٣، دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، تهران ، ١٣٧٧،ص٥٧ ) . تفكيكى ها ، سرچشمه عرفان و فلسفه را بيش تر از سرزمين هاى غير اسلامى مى دانند تا از نص قرآن و احاديث .گرايشِ فلاطورى ،به شناخت قرآن با خودِ قرآن، شايد وى را به مكتب تفكيك نزديك بنمايد ، اما اين همانندى ظاهرى است ، چرا كه فلاتورى با اندوخته دين شناسى و دانش هاى مدرن به قول خودش پرسش از ارخه ( اصل ) قرآن مى كند و در پاسخ اين پرسش روش ساختارگرايى و تحليل زبانى متن را در پيش مى گيرد ، نه نقليات را . ( بنگر به: دگرگونى بنيادى…، همان نشانى ، صص ٧٤-٧٢). وى برخلاف تفكيكى ها فلسفه را گمراهه نمى دانست و آن را ، در اصل يونانى اش ، شيوه اى براى رهبرد حيات دنيوى مى دانست . وى مى گويد :" تا فلسفه را از دين تفكيك نكنيم ، نمى توانيم ، فلسفه اى داشته باشيم كه حيات امروزى مان را رهبرى كند ".( زندگى نامه….، همان نشانى، ص ٤٠)، او در سخنرانى اى كه در سفرش به ايران در دانشگاه تهران ايراد مى كند ، مى گويد : "اکنون که جمهوری اسلامی پیروز شده است، شما چه چیزی برای معرفی اسلام می خواهید عرضه کنید. خیال نکنید با ٩ جلد اسفار ، مکاتب فلسفی اروپا را بمباران فکری می کنید"(کیهان فرهنگی ، شماره سوم ،سال 1363 ). مقصود از اين معرفى صرفاً رساندن اين مطلب است كه يافته هاى فلاطورى بدون پشتوانه تحقيقى قوى و مستدل و مستند نيست ، ليك در اين مجال ، تنها مى توان به نتايج كاربسنده كرد .اگر اين ناگزيرش نبود ،اين معرفى نيز لازم نمى افتاد . گستره دانش فلاطورى در فلسفه غرب و حكمت اسلامى دليل ديگرِ گزينشٌ او در اين انديشه نگارى هاست، اما مهم تر از اين ها ، همسانى بخشى از يافته هاى پژوهشى اوست با دريافت آرامش دوستدار درباب دگرگونى بنيادىِ فلسفه يونان در حكمت هاى اسلامى . كتاب "دگرگونى بنيادى فلسفه يونان " از فلاطورى ، پژوهشى است مايه ور با بيش از صد منبع فارسى و آلمانى و عربى و انگليسى و فرانسوى . اين قراين البته ، فى نفسه دليلى بر درستى ادعاهاى وى نمى توانند بود ، ليك هرچه باشد نشان از آن دارند كه يافته هاى او بافته هاى دلبخواهى كه خودش آنها را علم ناميده باشد ، نيستند .فلاطورى قرآن را يك نظام انديشگى مختوم در خويش يا در خودفروبسته (abgeschlossenes Denksystem) و نقطه عطفى تاريخى در بنيادگذارى فرهنگ و تمدن اسلامى مى داند ( دگرگونى بنيادى…، همان نشانى ،صص ٧٥-٧٤). اين نگره ، در ظاهر گوياى گونه اى ايدئاليسم نامشروط و به غايت مطلق گراست ، ليك فلاطورى نيز خود اذعان دارد كه هدفش تحليلِ مفصل تفاوتى است ميان دو نظام انديشگى يونانى و قرآنى در نهايت بيطرفى و بدون ارزشگذارى و سپس بررسى اين مسئله كه حكمت هاى اسلامى كه خواسته اند قرآن و فلسفه يونان را تأليف كنند ، تا چه حد به قرآن وفادار مانده اند ( همان ،صص٧٣-٧٠). ايدئاليسمى كه از يك كتاب ساختارى فكرى بيرون مى آورد و سپس آن را منشأ همه شؤون يك قلمرو فرهنگى معرفى مى كند ، با غفلت از كشمكشِ ديالكتيكى روح و فرهنگ با اقتصاد و سياست و وضعيتِ هستىِ هموندان آن فرهنگ ، خشت اول را كج نهاده است ، اما فلاطورى خود اذعان دارد كه شيوه بودن و زيستن يونانيان و اعراب اصلاً موضوع رساله اش نيست( همان، ص ٧٣)، و افزون بر اين ، گزارش تحليلى ايدئاليسم اثرگستر در فرهنگِ دگرسالار الزاماً گوياىِ ايدئاليست بودن گزارشگر نيست . گزارشگر مى گويد در اين قلمرو فرهنگى تمامى شؤون هستىِ مردم بر وفق مقتضيات واقعىِ اين هستى نيست ، بل خواستِ يك شاه يا ذهن يك فيلسوفشاه يا اميال يك ديكتاتور يا محتواى يك كتاب، شؤون هستى فرهنگى و اجتماعى _ از جمله نظام خانواده، شيوه زندگى و روابط خانوادگى و اجتماعى ، دستگاه قدرت سياسى ،قوانين مدنى و جزايى ، وظايف و تكاليف زنان ، آداب و رسوم ، مجازها و ممنوعه ها ، ارزش زندگى و دنيا ، مسئله مرگ و پس از مرگ ، شيوه هاى فراآورى در هنر و صنعت ، مضمون هاى مكرر در ادبيات ، و غيره- را از پيش حل و فصل كرده و جماعت نيز به اين اقتدارِ دگرسالار تن زده و خوگرفته اند . در حيطه اين مناسباتِ خواجگى _ بندگى كسى به آنچه هست نمى انديشد، كسى آنچه هست را براى كشف قوانين و امكاناتش نمى كاود. در اين مناسبات فلسفه اى كه از آزاده جانى آغازيده باشد و علومى كه حاصل از كاوش در طبيعت مادى و روانى و اجتماعى باشند ،در آن حد باليده نمى شوند كه براى تغيير اين جهان در يك همايش و پروژه همكارانه شركت كنند.قبلاً يك دگرسالار آنچه هست را به تابعيتِ آنچه بيرون يا برفراز آن است ، در آورده است ، و علم و صنعت و هنر و قوه خيال و خلاقيت در حدى مى تواند آزاد باشد كه اين چارچوب را برنياشوبد . در اين چارچوب، حكمت و فلسفه بيش از يافته هاى كاملاً نو ، همه سر تفسيرهاى گونه گون همان ايده برين و دگرسالارانه است . اين شيوه انديشيدن در رهنمود آسمانى پيشينى ، همان قدر كه به انبوه تفسيرهاى امرمقدس ، در مدرسه هاى خواص، مجال جولان داده است ، راه گشايش و اساساً طرح مسئله هاى علوم انسانى از جمله علوم اجتماعى به معناى امروزى را بسته است . سيد جواد طباطبايى در جايى با دقت و تفصيل روشن مى كند كه مبانى زايش علوم اجتماعى در غرب پس از گسست از سنت قرون وسطى اصلاً در فرهنگ ما وجود نداشته اند و " بنابراين ، علوم اجتماعى نبايد از سنخ انتقال تكنولوژى گرفته شود . البته وى در انتقال علوم اجتماعى نيز ترديد جدى دارد . من مى افزايم كه نه تنها نبودِ مبانى فلسفى علوم انسانى بل همهنگام نبودِ جهت گيرى گيتيانهِ صنعت و علوم طبيعى نيز در چگونگى انتقال اين علوم تأثير داشته است اما عجالتاً وارد آن نمى شوم . طباطبايى توضيح مى دهد كه چگونه بى اطلاعى از مبانى علوم انسانى ، احسان طبرى را به اين پندار مى اندازد كه آنچه را فارابى در احصاء العلوم "علم مدنى" خوانده است ، همان جامعه شناسى است و يا نويسنده ديگرى جامعه شناسى فارابى را با آنِ تالكوت پارسونز قياسِ مع الفارق كرده است ، يا علم عمران ابن خلدون را همان جامعه شناسى مدرن گرفته اند ( بنگر به: طباطبايى، سيد جواد، ابن خلدون و علوم اجتماعى : گفتار در شرايط امتناع علوم اجتماعى در تمدن اسلامى . نشر ثالث،چ٢، تهران ، ١٣٩١، صص١٣٠-١٢٥). ، انگار اصلاً در قرون وسطى ما اصلاً چيزى كه جامعه مدنى يا پوليس مى خوانندش ، داشته ايم ، انگار شيفتگان سنت ما بيش تر افسونزدهِ تمدن نوين غرب بوده اند كه براى بزرگان خود با نسبتى غربى كسب اعتبار كرده اند ؛ ابوذر را سوسياليست گردانده ، حلاج را آتئيست ، حافظ را كفرگوى ، ملاصدرا و مولوى را ديالكتيسين و هگلى ، هيدگر را رفيق معنوى ابن عربى ، فارابى را داروينيست و كارل گوستاو يونگ را اهل كشف و شهود. سرچشمه اين اشتباهات همان سان كه طباطبايى مى گويد بى توجهى نويسندگان ايرانى به بنيادهاى علوم اجتماعى و انسانى جديد و مبانى معرفتى آنهاست ( همان، ص١٢٦). همين روشنفكران راه را بر شناخت بنيادهاى انديشه قديم و در نتيجه راه را براى نقدِ رهگشاى سنت مسدودتر كرده اند . انگيزه و نيت شان هرچه بوده است ، نتيجه كارشان فريب و تحريف واقعيات رخ داده بوده است . چه بسا مقصدشان از اين مدرنيزه كردنِ كژتاب ،جلب نسل جوان تر بوده باشد . دگرسالارى اى كه زايش هرگونه جامعه مدنى و پوليس(. دولتشهر) و اگورا ( فضاى مشاركت ايده ها براى اداره امور همگانى ) را ناممكن ساخته است ، همدوش با فرهنگ دين سالار ، پرسش بى رهنمود در باب نزديك ترين موجودات همين دنيا را در حدِ تإثيرِ فرهنگى، ناممكن ساخته اند . اين يك رخداد است نه دريافتى شخصى . طلوع خورشيد از شرق رويدادى است واقعى ، پس همه در بيان آن همداستانند ، منتها هركس به زبانى . امتناع تفكر با شيوه و جهت گيرى فيلسوفان يونانى كه رهگشاى تكنولوژى و علوم انسانى گيتيانه شود ، امرى است كه رخ داده است. . هم از اين روست كه مى بينيم دوستدار ، طباطبايى و فلاطورى كه هر سه پشتوانه فلسفى قوى اى دارند ، در اصل ماجرا سخن واحدى مى گويند و صرفاً نتيجه گيرى هاى آنها ، بسته به دلبستگى شان به سنت يا بسته به اينكه براى حكمت هاى ما تفكر قائل باشند يا نباشند ، متفاوت است . شيوه انديشه اى نيز كه فلاطورى در فرهنگ اسلامى توضيح مى كند ، همين پيامدها و نتايج را دارد ، گرچه به گفتِ خودش شيوه زندگى و در نتيجه روابط پركشمكشِ فرهنگ و اقتصاد موضوع بحثش نيست . اساساً امروزه بررسى تأثير و تأثر فرهنگ و اقتصاد ، نظام فكرى و شيوه بود و بوم ديگر نمى تواند كار يك نفر باشد مگر در كليات متوقف بماند . فرهنگ دينى در هر زمانى از ايدئاليسمى كه منطبق كنندهِ واقعيات زندگى با كتاب مقدس است خلاصى ندارد. دگرسالارى با شيوهِ تدبيرِ زيست اجتماعى و اقتصادى خاص خود همبسته است.
    بارى ، فلاطورىِ ديندار و دوستدارِ بى دين ، در تحليل اين ايدئاليسم ذهن گرا همداستانند ؛ هر يك به گونه اى . اما نبايد فراموش كرد كه اين ايدئاليسم مسئله فرهنگِ متن محور ماست ، نه الزاماً و بدواً ساخته و پرداخته ذهنيت اين دو شخص كه هر دو در آلمان دين شناسى مقايسه اى خوانده اند . ناگفته نماند كه هر اثر متفكرانه اى كه ايرانيان نوشته اند ، قوالب تئوريك اش را مى توان در فلسفه و علوم انسانى غرب يافت . تكرار ترجمه اين قوالب البته گره از كار فروبسته ما نمى گشايد ، ليك كاربرد آنها در مورد وضعيت كنونى و تاريخى خودمان امرى ناگزير است ، چون خود اين قوالب را تنها علوم انسانى بدست داده اند . اينكه ما پس از يك تأخر زمانى چهارصد ساله مى توانيم به صرفِ داشتن دستگاه چاپ و كامپيوتر شرايط زايش علوم انسانى را در بومزادِ خود باز زاييم ، شوخى تلخى بيش نيست . در چهار صد سالى كه يك ديگرىِ بزرگ به جاى ما فكر كرده و از سير تا پياز ، و تمامى گوشه هاى خلوت و جلوت ما را در قبضه اقتدار خود نگه داشته است ، غربى ها چهار صد سال با ذهن به خود رهاشده اى كه ناچار به خوداتكايى بوده است ، يكسره و بى وقفه خلق كرده اند . جهارصد سال ، يافته و آفريده اند . چهار صد سال ، از سنگ ، از صوت ، از رنگ و كلمه ، از عمق لجنزار ، از سرزمين هاى دوردست شرق و جنوب ، از تمامى پديده هاى طبيعى و جانورى و كانى و جنگلى و از هر چيزى در پيرامون خود ، از برون و درون خود ، چيزهاى تازه اى يافته و يافته ها را صورتى نو بخشيده اند . پيداست كه ما براى انديشيدن به ژرفاى روان خودِ فردى و جمعى مان ، دست مان از نگره ها و اصولى كه از سنت و فرهنگ خودمان برآمده باشد ، تهى است . نه فقط نياكان قديم ما ، فلسفه يونان را دگرگون كردند تا در پرتو اعتقادات خودشان فهمى از آن پيدا كنند ، بل در همين چند دهه پيش ، روشنفكران نسل پيش نيز هيدگر و ماركس و هگل را چنان با ابن عربى و حافظ و مولوى درآميخته بودند كه شمايل آنها به هر چيز مى مانست جز خودشان . بنابراين ، بر دوستدار خرده نمى توان گرفت كه چرا فلسفه تاريخِ ياكوب بوركهارت و نيچه را "براى ما از جهاتى رهگشا" يافته است . امتحانش بسيار ساده است . اينك سنت ما . از آن تزى استخراج كنيد كه بتواند مبانى خودشناسىِ خودبنيادِ فرديتِ ما باشد در عصرى كه فرديت رعيت بوده و جامعه جماعت ، پس فرد و جامعه اى وجود نداشته است تا موضوع شناسايى شود. . سيدجواد طباطبايى امتناع (ناممكن بودنِ)چنين استخراجى را تفصيل داده است . ياكوب بوركهارت و نيچه ، برخلاف هگل ، پيشروند معقولى در تاريخ نمى ديدند ؛ تا چه رسد به غايتِ معقول . اما هگل ، به زبان ساده ، ميان تمامى فراورده هاى روح فردى و قومى و جهانى انسان ها درهم كنشى مى بيند كه بر وفق عقلانيت زمانه است . نه چنان است كه هگل با كلى بافى يا حتى با برهان هاى قياسىِ شكننده ، تز خود را توجيه كرده باشد . وى در هزاران صفحه ، آثار هنرى ، رژيم هاى حقوقى ، مناسبات قدرت ، اخلاقيات عرفى ، رخداد هاى تاريخى ، انديشه هاى فلسفى ، دين ها و شريعت هاى اقوام را با استناد به جزئيات خيره كننده توصيف مى كند تا اين پيشروندِ در هم كنش ذهنيات و عينيات را به سلك كشد. بوركهارت غايتمندى تاريخى هگل را رد مى كند. ليك فارغ از معقول يا تصادفى بودن پيشروندِ كشمكش ذهن با واقعيت و صرف نظر از اينكه تاريخ به سوى كمال و تحقق آخرالزمانِ سكولار برود يا نرود ، ديالكتيكِ تاريخمند زندگى روح و طبيعت يا كشمكش پرتنشِ ذهنيات و عينيات همچون دو روىِ يك سكه ، هرگز در هيچ زمانى به اين رو يا آن رو فروكاسته نشده است . اين كشمكش دوسويه تا وقتى كه انسان ها رُبات نشده اند ، به نفع يكسو تمام نخواهد شد . نظام هاى تمامت خواه سده بيستم ، با انواع مهارافزارها براى يك دست سازى و شئى گردانى انسانها و تبديل فرديت ها به مهره هاى خودكارِ يك ماشين بزرگ به هر درى زدند ، ليك همه آنها فروپاشيدند ، چه از نوع كمونيستى و چه از سنخ فاشيستى شان . دگرسالار هر آن عاملى است كه ذهن شما را به بازى گيرد و انديشه شما را به ميل خود جهت دهد،بدون آنكه شما مستقلاً با تفكر خودانگيخته و " خويشساخته " آن را به ذهن خود راه داده باشيد. اين حتى مى تواند كيف پول شما باشد ، يا مى تواند نياز اقتصادى و كاغذهاى ذاتاً بى بهايى به اسم اسكناس باشد ، يا هجوم امواج صوتى و تصويرى اى باشد كه به شما مجال درنگ و تأمل ندهند يا هر جريانى اپيدميكى باشد كه امكان آزادى بيكران درون ما را در بى خيالى و فلج وجدان ناكار كند يا حتى وجدانِ باخبر از لختى پادشاه را به بى خبرى عامدانه سوق دهد . زبانى كه واژه آزادى را به اكراه ادا مى كند ، زبانى ناانسانى است . از نگرِ امكان خاص (contingency) انسان مى تواند نور جهان و دريايى بيكران باشد . دگر سالار هر آن نيروى بيرونى است كه اين دريا را كوچك و كوچك تر كند ؛ با انواع و اقسام زنجيرها و مرزها . گرايش دگرسالار تبديل دريا به مرداب است . بنابراين ، دگرسالارى روح بشرى امرى است فراتر از فرهنگ دينى به معناى خاص كلمه ، اما دوستدار گويا فرهنگ دينى را بى مفر ترين نوع دگرسالارى مى بيند ، چرا كه دگرسالارش تا ژرفاى جان ها رسوب مى كند. وى مى نويسد :" فرهنگ ما جنبش زادن و زيستن نيست . فرهنگ ما فرهنگ مخلوقات و موجودات است و نتيجتاً تاريخ ما تاريخ سقط شدن تواترى آنها. حتا اگر رويداد فرهنگ ما مى توانست در پندار هگلى تاريخ ، جزئى از كليت حوادثى تلقى گردد كه از هم ، در هم و بر هم جارى مى شوند، تا در روند تناورشان غايت معقول را برآورند، …باز هم جزءِ تاريخى- فرهنگى ما به صرف ركود مخلوقش نامعقول ترين نوع تاريخ مى بود . تازه اصلاً غايتى در تاريخ وجود ندارد ، كم تر از همه غايت معقولى كه هگل مى پندارد . تاريخ ، آنگونه كه بوركهارت ،به رغم هگل ، آن را از هر گونه غرض معقول و غير معقولى عارى مى بيند ، تجربتاً بايد نتيجه جنبش و گسترش سوائق و نيروهاى جهانى دين ، دولت و فرهنگ باشد . به نظر مى رسد اين سه عامل در كشورهاى پرت افتاده و عقب مانده به شدتى مطلق نقش خود را حفظ كرده اند . در اين حد تز بوركهارت مى تواند براى ما از جهاتى رهگشا باشد "( دوستدار ، امتناع…، همان نشانى ، ص ١٠٠). اين به سادگى يعنى : اگر به جاى بوركهارت ، نگره هگل در مورد پيشروند كشمكش روح و طبيعت ، رهنماى انديشه ما باشد ، نتيجه چندان فرقى نمى كند . از سوى ديگر ، هر ورقى از كتاب امتناع تفكر گواهى مى دهد كه اشاره دوستدار به رهگشايى تز بوركهارت بدان معنا نيست كه هدف وى ، از حلاجى فرهنگ ما سرند كردنِ يك تز غربى بوده باشد. كاوش او در پويه هاى فرهنگ ما براى اثبات تز بوركهارت يا هگل نيست ، بل بهتر است بگوييم كه تفكر آزادانه براى ما بدون بهره گيرى از نگره هاىِ مدرنى كه در چهارصد سال گذشته در فلسفه و علوم انسانى به يارى اسناد ، گزارش ها ، تجربه ها ، مشاهدات جزء به جزء و متدولوژى هاى نوين به موضوعاتى چون فلسفه تاريخ ، استتيك ( زيبا حسيك ، زيبايى شناسى ، حسانيات ) نقد ادبى ، جامعه شناسى ، فرهنگ شناسى ، انسان شناسى ، مردم شناسى ، دين شناسى مقايسه اى ، اسطوره شناسى ، روان شناسى ، و مانند اين ها پرداخته اند ، اگر ناممكن نباشد ، بسى دشوار است . علوم تجربى و انسانى مدرن ، خوب يا بد ، ميوه هاى درختى هستند كه به قول دكارت ريشه آن متافيزيك ، ساقه آن فيزيك ( طبيعيات ) و شاخه هاى آن علوم ديگر است( نامه دكارت به پيكو). اين تصوير از درختِ فلسفه برآمده از همان شيوه تفكرى است كه به دريافتِ فلاطورى ، از نگر جهت گيرى ، از نگر مقاصد ، و از نگر غايات ، با شيوه فكر اسلامى و مسيحى قرون وسطى تفاوت دارد . اين تفكر كه تبار آن به فلسفه يونان برمى گردد ، نه چنان است كه متافيزيك نداشته باشد، نه چنان است كه به مبدأ هستى و علت آغازين يا به اصطلاح يونانى ارخه( ἀρχή ) فكر نكرده باشد. فيلسوفان يونان التزامى به وحى و كتاب مقدسى نداشتند . كتاب مقدس و وحى پيام آورِ حقيقتى است لاريب فيه كه فرض بر اعلامِ آن از سوى خدايى شخص وار يا به تعبير فلاطورى خدا-شخص است . شخص گونه بودن اين خدا بدان معناست كه بسيارى از صفاتش با صفات انسانى همانندى دارد ؛ از جمله خشم ، رحم ، علم ، شفقت ، انتقام و غيره .پيدا و هويداست كه همانندى به معناى منشأ و مقصد يكسان نيست . anthropomorph يا انسانوار بودن در دين شناسى مقايسه اى از ويژگى هاى خدايان اساطيرى ( زئوس ، ژوپيتر ، اورانوس و مانند اين ها ) و نيز از ويژگى هاى خدايان اديان ابراهيمى شمرده مى شود. در فلسفه هگل خداى يك قوم از نگرِ آثارش در فرهنگ ،و روح قومى ، در نظام حقوقى و سياسى ، در ارزشهاى اخلاقى ، در قوانين عرفى و در يك كلام در آثار ذهنى و عينى اش به عنوان يك واقعيت بررسى شده است . كتاب مقدسى كه وحى مستقيم يا مكاشفه درونىِ جارى شده بر يك نبى ( خبرآورنده ، پيامبر) شمرده مى شود ، پيشاپيش جهت گيرى انديشه ، حدود آزادى انديشه ، نوع كاركرد عقل و موضوعات مركزى حكمت ها را تعيين كرده است. ارسطو و فيلسوفان يونان و حتى افلاتون به مبدأ هستى انديشيده اند بى آنكه التزامى پيشينى به يك نبى يا كتاب مقدس داشته باشند كه گستره حقيقت واحدى را تعيين كرده باشد تا فيلسوفان ،با همه تنوع شان ، صرفاً مفسران و توضيح كنندگان همان حقيقت واحد باشند . از همين رو ، در يونان ارخه ها بسيار گونه گونه و متعارض اند : آب، آتش، اتم ، نوس( عقل، انديشه)، محرك نامتحرك ( ارسطو)، آگاتون يا خير محض و برين ( افلاتون )، آپايرون ، اتر ، عدد، و مانند اين ها ارخه ها يا علت هاى نخستينى اند ، كه ريشه درخت تفكر يونانى را از بن و بنياد با شيوه حكمت ورزى اى كه پرواى حقيقت واحد و بلامنازع كتاب مقدس را دارد ، متمايز مى كند. اختلاف حكماى مسيحى و اسلامى و يهودى اختلاف در تفسير آن يك حقيقت واحد و وحيانى است ، از همين رو ، در جوار اقتدارِ اين شيوه حكمت ورزى نه فقط هيچ دگر انديشى ، هيچ خداناباور ، شكاك ، دهرى ، ماترياليست ، طبيعت گرا ، مانوى و ثنوى اى مجال باليدن نيافته و بعضاً برناخاسته مدفون شده است ، بل حكما ، عارفان ، و شاعرانى نيز كه خود را پرورده قرآن مى دانسته اند ، گاه به اتهام ارتداد يا تفسير به رأى ، سرشان را بر باد داده اند . فلاطورى يك شيعه ، يك مجتهد و يك درس آموخته در دانشگاه هاى آلمان در كتاب " دگرگونى بنيادى فلسفه يونان در برخورد با شيوه انديشه اسلامى " اين تفاوت را كه كم تر پژوهشگرى انكارش كرده است ، با روش تحليل زبانى تفصيل داده است . كتاب " دگرگونى بنيادى فلسفه يونان " از نگرِ بى طرفى ، روشمندى ، ريزكاوى و پربارى تحقيقى است چنان پرمايه كه به سادگى نمى توان چكيده اش كرد . تحليل هاى زبانى و واژه شناختى در اين كتاب جاى جاى راه را بر فهمِ چرايىِ گزينش تعبيرات دينى در ازاى اصطلاحات ارسطويى باز مى كند .وى بسيار دقيق تر و ريزبينانه تر و محققانه تر از آرامش دوستدار نشان مى دهد كه چگونه فلسفه يونانى به دست مترجمان مسيحى سريانى زبان از آغاز در جهت همسويى با آموزه هاى دينى دگرگون و گزينش شد. از جملهِ يافته هاى مهم فلاطورى ،يافتن منابع اصلى و پنهان ماندهِ حكماء مشاء و شيوه گزينش و جرح و تعديل آنها در جهت همسازى با مضامين قرآنى است . حكماء مشاء مديون مترجمان مسيحى بودند و مترجمان مسيحى هم از آغاز به جاى ارسطوى يونانى ، ارسطويى را به جهان اسلام وارد كردند كه قبلاً بدست افلوتين (٢٦٩-٢٠٣ميلادى) و اسكندر افروديسى (حوالى ٢٠٠ ميلادى) و تميستيوس( حوالى ٣٢٠ تا ٣٩٠ ميلادى) در جهت همسو شدن با مسيحيت صورتى دينى پيدا كرده بود كه نو افلاتونيسم ناميده مى شود . ( دگرگونى بنيادى…، همان نشانى ،صص ٢٦-١٦). در اين تنگجاى تفصيل مطلب آن سان كه در كتاب " دگرگونى بنيادى…" آمده است ، به هيچ وجه مقدور نيست . سخن به درازا كشيد و از نقل قول مستقيم و مضمونى در باب نتايج كار دوستدار و فلاطورى فراتر نرفتيم . اگر دست داد در قسمت بعدى نمونه اى از توضيحات واژه شناختى فلاطورى عرضه خواهد شد . عجب آن است كه در شرح دگرگونى فلسفه طبيعت گراى يونانى به حكمت الهى ، دو نويسنده با دو ديدگاه متضاد به يافته هاى همانندى رسيده اند ، ليك از يافته هاى خود دو نتيجه كاملاً مغاير گرفته اند : يكى امتناع تفكر در فرهنگ دينى و ديگرى ضرورت بازگشت به شناخت ناب و سرهِ قرآن .
    با سپاس بسيار از بردبارى شما

     
  29. جناب نوریزاد
    عکس اخوی خالی بود

     
  30. سعید عشقلی – در جمهوری اسلامی غوغایی بپا شده است. آیات عظام و علمای بنام جملگی بپا خاسته‌اند… فتوا پشت فتوا، بیانیه پشت بیانیه، تقبیح و تهدید پشت تقبیح و تهدید است که صادر می‌شود.

    فضای رسانه‌های مجازی و روزنامه‌ها پر از چنین بیانیه‌هایی است. واقعه‌ای به ظاهر سهمگین رخ داده. در عمر سی و هفت ساله جمهوری اسلامی کمتر سابقه داشته که علماء دین و سران سپاه و نمایندگان مجلس این چنین یک پارچه قد علم نمایند و یک دهان یک چیز بگویند. نه آشکار شدن ماجرای سرقت سیصد میلیون دلاری، نه اختلاس‌های میلیارد دلاری که به بابک زنجانی نسبت می‌دهند، نه بیکاری و شیوع مواد مخدر، نه نابودی منابع طبیعی و محیط زیست کشور، نه بی آبی و خشکسالی که بزرگترین تهدید برای جامعه ایران است ، نه فساد و رشوه که سراپای رژیم را فرا گرفته، و نه ماجرای دو میلیارد دلار ایران که چگونه سر از بانک‌های امریکا در آورده و اینک باد هوا شده هیچ یک تاکنون نتوانسته بود حتی یکی از آیات عظام را به خود آورد و به اعتراض وادارد. اما حادثه هولناک کنونی ایشان و دیگر بزرگان ایران را یکپارچه به خشم آورده است.

    دیدار با فریبا کمال‌ابادی
    دیدار با فریبا کمال‌ابادی

    حتما می‌دانید سبب چه بوده ولی اجازه دهید برای ثبت در تاریخ و به خاطر آنها که نیم قرن دیگر این سطور را می‌خوانند سبب و ریشه این غوغای تاریخی را بنویسیم: خانمی به نام فائزه که چند ماهی در زندان بوده به دیدن خانم دیگری به نام فریبا می‌رود که هشت سال است به خاطر بهائی بودن در زندان است و پنج روز برای مرخصی پیش شوهر و فرزند آمده. این دو زن در سلول با هم دوست بودند و اینک فائزه رفته است از فریبا دیدن کند. این ملاقات محرمانه و در نیمه شب در محلی مخفی انجام نگرفته که از آن نوار و فیلمی که نشان ازطرح توطئه خطرناکی باشد در دست داشته باشند. ملاقاتی بوده به صورت میهمانی با حضور هفت هشت تن دیگر در روز روشن و در اتاقی ساده. این ملاقات برای آن دو زن آن قدر عادی بوده که اجازه می‌دهند عکسی هم به یادگار گرفته شود. همین و والسلام.

    اما گرفتاری در این بوده که از این دو زن یک تن– فائزه– دختر یک آیت‌الله مشهور است و دیگری – فریبا- یک بهائی. ظاهرا مدت ۹ ماه که فائزه در زندان در کنار فریبا زندگی می‌کرده و با هم نان و پنیر و آبگوشت می‌خورده‌اند خطری متوجه اسلام نبوده زیرا دیوارهای زندان ضخیم است و کسی نمی‌تواند بفهمد در بیغوله اوین چه می‌گذرد. اما خطر بزرگ در این است که چنین ملاقاتی و آن عکس کذایی که در همه سایت‌ها و روزنامه‌ها آمده نشان می‌دهد فائزه نسبت به فریبا احساس عاطفی و دوستی پیدا کرده و به سائقه انسانیت به دیدن این زندانی، که خدا می‌داند چند سال دیگر باید در گوشه اوین بپوسد رفته. آخر چگونه می‌توان چنین امر محالی را پذیرفت؟ دختر آیت‌الله و عاطفه انسانی نسبت به یک بهائی؟ این است آن خطر بزرگ. آری، جن و بسم‌الله با هم قرین شده‌اند بدون آن که هیچ یک از هم برمند. آب و آتش در هم آمیخته‌اند، نه آتش از آب افسرده و نه آب از آتش سیاهی گرفته. قطب مثبت و منفی به هم وصل شده‌اند بدون آنکه بمبی بترکد. گرگ و میش از یک چشمه نوشیده‌اند و یکی آن دیگری را ندریده. دوره آخرالزمان است همه چیز اثر خود را از دست داده. سی و هفت سال آزار و سرکوب بهائیان و اهریمن‌سازی از ایشان، که جاسوسند و عامل خارجی، و چنین و چنان، نتوانسته حتی بر دختر یک آیت‌الله اثر بگذارد. همین سلام و علیک ساده موجب شد پدر آن دختر به سبک آیت‌الله‌های دیگر از بهائیت تبرّی جوید و به خاطر این عمل خطرناک دخترش از خیر ریاست مجلس خبرگان بگذرد. لابد با تشدید بگیر و ببند بهائیان و تعطیل مرخصی زندانیان ایشان و یا کشتن یکی دو از ایشان در شهرستان‌ها خاطر مبارک آیات عظام آرام خواهد شد و آب‌ها از آسیاب خواهد افتاد.

    خدا رحمت کند ایرج میرزا را که هشتاد نود سال پیش شاهد ماجرایی نظیر این بود و آن را با شعر طنز خود جاودانه کرد:

    بر سر در کاروانسرایی / تصویر زنی به گچ کشیدند
    ارباب عمایم این خبر را / از مخبر صادقی شنیدند
    گفتند که وا شریعتا، خلق / روی زن بی نقاب دیدند
    آسیمه سر از درون مسجد/تا سردر آن سرا دویدند
    ایمان و امان به سرعت برق / می‌رفت ، که مومنین رسیدند
    این آب آورد ، آن یکی خاک / یک پیچه ز گل بر او بریدند
    ناموس به باد رفته‌ای را / با یک دو سه مشت گل خریدند
    غفلت شده بود ، خلق وحشی / چون شیر درنده می‌جهیدند
    …..
    بالجمله تمام مردم شهر / در بحر گناه می‌تپیدند
    درهای بهشت بسته می‌شد / مردم همه می‌جهنمیدند
    می‌گشت قیامت آشکارا / یک باره به صور می‌دمیدند
    طیر از وَکرات* و وحش از جهر** / انجم ز سپهر می‌رمیدند
    چون شرع نبی از این خطر جست / رفتند و به خانه آرمیدند
    این است که پیش خالق و خلق / طلاب علوم رو سفیدند
    با این علما هنوز مردم / از رونق ملک نا امیدند
    http://kayhan.london/fa/1395/03/01/بر-سر-در-کاروانسرایی-و-ماجرای-فائزه-و-ف/

     
  31. ایران دوست

    «بخشی از سخنرانی دکتر احمد دشتمرد استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران در انجمن/ جامعه شناسی ایران»

    اگر ما ميگوييم زمانی كه پارس ها تمدن و دين داشتند، اعراب دختران خود را زنده به گور ميكردند،
    قطعا صد سال ديگر اعراب ميگويند زمانيكه ما ميزبان جام جهانی بوديم ايرانيها دخترانشان را به استاديوم راه نمي دادند..!! گفتیم : اقتصاد؟
    گفتند : باید اسلامی شود.
    گفتیم : فرهنگ؟
    گفتند : باید اسلامی شود.
    گفتیم : اخلاق؟
    گفتند : مگر اخلاق غیر اسلامی هم داریم؟!
    گفتیم : علوم انسانی؟
    گفتند : انسانی چیست؟ بگو اسلامی!
    گفتیم : روابط زن و مرد؟
    گفتند : ای بابا..! چه معنی دارد این روابط؟!؟
    گفتیم : وجدان؟
    گفتند : اسلام!
    گفتیم : …؟؟!؟؟
    گفتند : اسلام… اسلام…

    گذشت…
    و
    گذشت…
    چیزی نگفتیم!
    فقط رفتیم مغازه مرغ بخریم، دیدیم نمیتوانیم،
    گفتند : چه ربطی دارد به اسلام..؟!؟

    رفتیم روزنامه خریدیم و مشغول خواندن خبرهای رانت خواری و اختلاس بودیم که به ناگاه آمدند و روزنامه را از دستمان گرفتند و گفتند : به اسلام چه مربوط..؟!؟

    نگاهی به دور و برمان انداختیم، روانهای پریشان دیدیم و مردهای چشم چران!

    گفتند : اینها تهاجم فرهنگی ست؛
    و ما از خودمان پرسیدیم : پس این تهاجم فرهنگی کنندگان چرا خودشان اینقدر چشم چران نیستند؟!؟

    خواستیم ویزای عربستان بگیریم، برویم آنجا از خود خدا بپرسیم، گفتند : عربستان ضد اسلامی، دیگر به ما اسلامی ها ویزا نمیدهد!
    خلاصه کمی سرمان گیج رفت و یک لحظه فکر کردیم دچار هپروت اسلامی شده ایم، دوباره به خود آمدیم و دیوان حافظ را گشودیم دیدیم گفته:

    « گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
    وای اگر از پس امروز بود فردايی »
    .
    .
    اگر بدانید کرایه هرالاغ در امامزاده داوود ساعتی 20 هزار تومان،

    وحق التدریس یک استادیار دانشگاه ساعتی 10 هزار تومان، و یارانه هر ایرانی در یک ماه برابر کرایه 2 ساعت یک الاغ است..!
    خودتان پیدا کنید که الاغ واقعی کیست..؟!؟

    كمي بيانديشيم..

    ١- يک رئيس جمهور (آمريكا) به وزير امور خارجه كشورمان احترام گذاشته و با او دست داده است
    ٢- يک وزير امورخارجه (عربستان) با بي شرمی به رئيس جمهوری كشورمان اهانت كرده است.
    عده ای اين دومی را ول كرده اند و به اولی معترضند..!!

    مسخ و حماقت حد و مرز ندارد …!!!

    فستیوال آبجوخوری در آلمان هفت میلیون مست بودن هیچکی زیر دست و پا له نشد..!
    در جمهوری اسلامی با اوباما نميشه دست داد! اما مادر چاوز رو ميشه بغل كرد!
    ﻧﮕﺎﻫﯽ ﻣﺨﺘﺼﺮ ﺑﻪ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﻋﺮﺍﺏ
    ۱ – ﺑﺮﯾﺪﻥ ﺳﺮ ﺣﺴﯿﻦ ﺑﻦ ﻋﻠﯽ ﻭ ﺑﺮﺩﻥ ﺁﻥ ﻧﺰﺩ
    ﻋﺒﯿﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﺯﯾﺎﺩ
    ۲ – ﺳﭙﺲ ﺑﺮﯾﺪﻥ ﺳﺮ ﻋﺒﯿﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﺯﯾﺎﺩ ﻭ ﺑﺮﺩﻥ ﺁﻥ
    ﻧﺰﺩ ﻣﺨﺘﺎﺭ ﺛﻘﻔﯽ
    ۳ – ﺑﺮﯾﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺳﺮ ﻣﺨﺘﺎﺭ ﺛﻘﻔﯽ ﻭ ﺑﺮﺩﻥ ﺁﻥ ﻧﺰﺩ
    ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﺯﺑﯿﺮ
    ۴ – ﺑﺮﯾﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺳﺮ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﺯﺑﯿﺮ ﻭ ﺑﺮﺩﻥ ﺁﻥ
    ﻧﺰﺩ ﻋﺒﺪﺍﻟﻤﻠﮏ ﻣﺮﻭﺍﻥ
    ﺗﻮﺿﯿﺢ : ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻧﻪ ﺭﮊﯾﻢ ﺻﻬﯿﻮﻧﯿﺴﺘﯽ ﻭﺟﻮﺩ
    ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﻭ ﻧﻪ ﺩﺍﻋﺶ!

    آیا میدانید در حال حاضر کم ارزش ترین پول دنیا را کدام کشور دارد ؟

    کشوری که دومین منابع گاز و نفت جهان را دارد.
    کشوری که یک ششم از ذخایر سنگهای قیمتی جهان را دارد.
    کشوری که بهترین فرش جهان را دارد.
    کشوری که بهترین خاویار جهان را صادر میکند.
    کشوری که بهترین پسته جهان را دارد.
    کشوری که یکی از بهترین تولید کنندگان زعفران است.
    کشوری که ۱۰ درصد از آثار باستانی و تاریخی ثبت شده در یونسکو را دارد.

    کشوری که تنوع طبیعی بی نظیرش باعث شده با یکساعت پرواز از مناطق سرد با 20 درجه زیر صفر (شرایط اسکی روی برف) به مناطق گرم با دمای 35 درجه (شرایط اسکی روی آب) دسترسی داشته باشد.

    کشوری که درآمد زیادی از اماکن دینی دارد.
    کشوری که یکی از مرغوبترین برنج های جهان دارد.
    کشوری که یکی از بهترین چای های دنیا را دارد.
    کشوری که به دلیل تنوع ذخایر معدنی به بهشت معدن شناسان مشهور است.
    و مهمتر از تمام اینها… همان کشوری که سالانه 150 تا 180 هزار نفر تحصیلکرده از آن به خارج فرار میکنند
    این کشور صاحب کم ارزش ترین پول دنیا است..!

    چه کشور آشنایی..

     
  32. ایران دوست

    ﭼﺮﺍ ﺁﺑﺎﺩﺍﻧﯽﻫﺎ ﺑﻪ ﻻﻑ ﺯﻧﯽ ﻣﻌﺮﻭﻓﻨﺪ ؟ !
    ﺷﻬﺮ ﺁﺑﺎﺩﺍﻥ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﺎﻥ ﭘﻬﻠﻮﯼ ﺑﻪ ﻭﯾﮋﻩ ﻣﺤﻤﺪ ﺭﺿﺎ ﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺷﻬﺮﻫﺎﯼ ﻣﺪﺭﻥ ﺧﺎﻭﺭﻣﯿﺎﻧﻪ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﯾﻜﺴﺮﯼ ﺍﻣﮑﺎﻧﺎﺕ ﺩﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻫﻴﭻ ﺟﺎﻱ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻭ ﺣﺘﻲ ﺧﺎﻭﺭﻣﻴﺎﻧﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺷﺖ.
    ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﻱ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﺑﺎﺩﺍﻥ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﺍﻱ ﺑﻘﯿﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﺷﻬﺮﻫﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﻣﻜﺎﻧﺎﺕ ﺷﻬﺮﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﻭ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ، ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽﮔﻮﻳﻨﺪﻭ ﻻﻑ ﻣﻲﺯﻧﻨﺪ!
    ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ ﺑﯿﻦ ﻣﻠﻠﯽ ﺁﺑﺎﺩﺍﻥ ﺑﻪ ﺍﮐﺜﺮ ﻧﻘﺎﻁ ﺟﻬﺎﻥ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺣتی ﺷﻬﺮﻭﻧﺪﺍﻥ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﺯ ﮐﺸﻮﺭ ﺍﺟﺎﺭﻩ ﮐﻨﻨﺪ
    ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺗﺎﺝ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺳﯿﻨﻤﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﺳﻮﻣﯿﻦ ﺩﺭ ﺧﺎﻭﺭﻣﯿﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺎﻫﻨﮓ ﺑﺎ ﺳﯿﻨﻤﺎﻫﺎﯼ ﭘﺎﺭﯾﺲ ﻓﯿﻠﻢ ﺭﻭﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺍﮐﺮﺍﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺭﯾﺰﯼ ﺷﺪﻩ ﻓﯿﻠﻤﻬﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﺯﺑﺎﻥ ﺯﻧﺪﻩ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﮐﺮﺍﻥ ﻣﯿﺸﺪ
    ﺁﺑﺎﺩﺍﻥ ﺷﻬﺮﯼ ﺑﻮﺩ که ﻃﺮﺡ ﺧﻮﺩﺭﻭﻫﺎﯼ ﻣﺴﺎﻓﺮﺑﺮ، ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺭﺍﯾﮕﺎﻥ، ﺟﻬﺖ ﺭﻓﺎﻩ ﻣﺮﺩﻣﺶ ﺩﺭ ﺑﺮﺧﯽ ﻧﻘﺎﻁ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺖ
    ۱. ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺗﺮﺍﻣﻮﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ
    ۲ . ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺧﻄﻮﻁ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺭﺍﻧﯽ ﺩﺭﻭﻥ ﺷﻬﺮﯼ
    ۳. ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻭ ﺭﺍﺩﯾﻮ
    ۴. ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺷﺒﮑﻪ ﻓﺎﺿﻼﺏ
    ۵ . ﺍﻭﻟﯿﻦ ﭘﯿﺘﺰﺍﻓﺮﻭﺷﯽ ﺩﺭ ﺧﺎﻭﺭﻣﯿﺎﻧﻪ ( ﭘﯿﺘﺰﺍ ﻣﻮﻧﺘﮑﺎﺭﻟﻮ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎﯾﯽ )
    ۶ . ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺗﯿﻢ ﺭﺳﻤﯽ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺑﺎﺷﮕﺎﻫﻲ
    ۷ . ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ ﺑﯿﻦﺍﻟﻤﻠﻠﯽ
    ۸ . ﺍﻭﻟﯿﻦ ﭘﯿﺴﺖ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﺳﻮﺍﺭﯼ ،
    ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺳﻮﺍﺭﯼ ،
    ﺍﺳﮑﻮﺍﺵ ،
    ﮔﻠﻒ ﻭ ﺳﺎﻟﻦ ﺑﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ
    ۹ . ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺷﻬﺮﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﻬﺎﯾﺶ
    ﺁﺳﻔﺎﻟﺖ ﺷﺪ
    ۱۰. ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺍﺩﺍﺭﻩﯼ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﯾﯽ ﻭﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ
    ۱۱. ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺳﯿﻨﻤﺎﯼ ﺭﻭﺑﺎﺯ ﻭ ﺩﻭﻣﯿﻦ ﺳﯿﻨﻤﺎﯼ ﺳﺮﭘﻮﺷﯿﺪﻩ
    12. ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺁﺏ ﺷﺮﺏ ﺧﺎﻭﺭﻣﯿﺎﻧﻪ
    ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﭘﺎﻻﻳﺸﮕﺎﻩ ﻧﻔﺖ ﺧﺎﻭﺭﻣﻴﺎﻧﻪ ،
    90 سال پیش دکل هایی کار سوزاندن گاز های مازاد را انجام میدادند، از 15 کیلومتری آبادان معلوم بودند و مثل گلهایی از آتش به نظر میرسید که اینم یه لاف آبادانی معروف شد

    این داراى چندين باشگاه كه همگى داراى سينماى سرپوشيده و روباز و استخر بودند به نام باشگاههای گلستان ،
    نفت ،
    اروند ،
    انكس ،
    ايران ،
    آبادان ،
    پيروز ،
    و علاوه بر استخر باشگاهها ،
    استخر بريم،
    استخر سه گوش،
    استخر هلال،
    استخربوارده جنوبى
    و استخر فرحناز
    در شهر آبادان وجود داشت
    در آبادان پرسنل شركت نفت هر ١٤ روز يعنى يك هفته در ميان روز چهار شنبه حقوق ميگرفتند
    در ضمن اول هر ماه كالاى اساسى شامل يك كيسه آرد يك كيسه برنج و روغن شكر قند و پنير و كره بصورت رايگان دريافت ميكردند كه به نام ره شن reshan معروف بود
    سینماهای آبادان : رکس. نیاگارا. شیرین. سهیلا. خورشید. متروپل. ساحل. شهناز. شعله. پیروز.نفت.گلستان. باشگاه آبادان.بهمنشیر.تاج.کیهان. ایران.اروند
    همچنين وجود هزاران خانه مسكونى كارمندى و كارگرى كه براى سكونت پرسنل نفت در اختيارشان قرار داشت و اولين باشگاه اسب سواري و قايقراني و کافه و کاروانسرا با صداي خوانندگان مطرح ايراني و خارجي

    ﺣﺎﻻ ﺩﺭ ﻣﻲ ﻳﺎﺑﻴﺪ ﻛﻪ ﻻﻑ ﻭ ﺩﺭﻭﻏﻲ ﺩﺭ ﻛﺎﺭ ﻧﺒﻮﺩه وهمش حقیقت داشته…

     
    • اینا همش ا برکت وجود شادروان رضا شاه و پسرش بود گرچه این ابواب جمعی نفت آبادهزار ملیتی لیاقتشو نداشتن مخصوصا خود تورک خونده ها و افغانها و قشقائیا و لرها و بختیاریهاو سیک های جاسوس ولک ولک گو .

       
  33. فرهنگ دينى جامعهء ما در نمايش عمومى خشونت ايرادى نمى بيند اما نمايش عمومى عشق بين دو انسان را بر نمى تابد براى همين است كه مرد هاى مذهبى نشان دادن اينكه همسرشان را دوست دارند، بويژه نزد ديگران پسنديده نمى دانند و عادت كرده اند همواره با ماسكى از بى تفاوتى در كنار همسر خود ظاهر شوند هر چند در دل شيفتهء او باشند.
    اما پدر شما اينگونه نيست. او در عكس هم دست به گردن مادرتان مى اندازد. اين عادى نيست. براى همين است كه شما هم مانند ديگر انسانهاى مذهبىِ عادى نيستيد. شما در زير اين سايه بان عشق بزرگ شده ايد براى همين هم واژهء عشق ورد زبانتان است و دلتان اينقدر براى همه مى تپد.

     
  34. آنارشیست
    2:35 ق.ظ / می 21, 2016
    جناب کورس گرامی

    من از شما خواهش میکنم که به این متن سراپا تناقض و آشفتگی پاسخ دهید. چرا که این متن را به شما هدیه کرده اند! من اگر بخواهم نقد کنم، بدون شک آماج حملات سنگین و توهین های بی شمار ایشان قرار خواهم گرفت. برای من بسیار مهم است که نظرات شما در مورد این متن را ( همانطور که در قبل اشاره کرده بودم ) که هم از نظر ادبی، هم فلسفی و هم منطق کلام و مفاهیم دارای اشکالات بسیاری ست را بدانم؛ نوشته هایی که یک هرج و مرج واقعی را به تصویر میکشد.
    جناب کورس، ……………………………..
    آنارشیست گرامی شما متاسفانه بجای نقد گفتار علی1 به نقد شخصیت ایشان از نظر خود پرداخته اید و این کار شما با نقد نوشته و افکار علی1 تفاوت دارد.دوست ارجمند شما به گفته های ایشان بپردازید و انها را نقد کنید و یا به لجن بکشید ولی لطف کنید و کاری به شخصیت ایشان نداشته باشید.شما نه ایشان را می شناسید و نه در زندگی خصوصی او شریک هستید.علی1 مثل تمام انسانهای دیگر و من و شما داری عیب هست ولی حسنهایی هم دارد.دوست ارجمند شما نوشته های ایشان را نقد کنید و کاری به شخصیت ایشان نداشته باشید.فرض کنید من مزدک1 دیوانه پست و هرزه و الکلی و هر صفتی که شما دوست دارید.تا زمانیکه من با چنین خصلتهایی در قدرت نیستم و بر سرنوشت ملیونها انسان سوار نیستم حریم خصوصی منست.علی1 اینجا نقدی بر نوشته های کورس عزیز نوشته و ایشان هم خود با قلم پربار و شیرینش و قدرت تفکرش بهتر از من و شما به ایشان پاسخ می دهند.دوست عزیز هیچ احتیاجی به پرخاشگری من یا شما نیست.آنچه کورس می نویسد نه وحی است و نه عین حقیقت.بلکه نظریست از صاحب نظری که عمری را دراین راه صرف نموده.دوست گرامی تمام کوشش کورس عزیز در ریشه ها زدودن تعصب و دگم اندیشی است.

     
    • مازیار وطن‌پرست

      مزدک عزیز

      دست مریزاد! کار مرا نیز آسان کردی و مقصودم را برآوردی. چندی پیش متنی در خصوص آداب نقد خوانده‌بودم که در آن به شیوایی تفاوت بین “نقد متن” با “نقد شخصیت نویسنده” را توضیح داده‌بود. هرچه به دنبالش گشتم نتوانستم پیدا کنم.

      وقتی کسی در اینجا با شناسه و نام معینی می‌نویسد، رفته‌رفته حول محور یادداشت‌ها، اندیشه‌ها، نحوه‌ی تعاملش با سایر ناظرین و حتی نثرش هاله‌ای از یک شخصیت شکل می‌گیرد که ممکن است شباهت‌هایی به شخصیت واقعی‌اش داشته یا نداشته باشد، اما خواه ناخواه در معرض قضاوت سایرین قرار می‌گیرد. از طرف دیگر این “شبه شخصیت” امکان می‌دهد تا افرادی با تمایلات و سلایق مشابه به هم نزدیک شوند و دوستی‌هایی شکل بگیرد. دوستی‌هایی که -به تجربه‌ی شخصی من- گاه در جهان واقعی استمرار می‌یابد و بدل به روابطی ارزشمند و دوستی‌هایی پایدار می‌گردد.

      آنکه “ناشناس” است یا با شناسه‌ای نوظهور، اما با وقوف به تاریخچه‌ی همه‌ی بحث‌ها و گفت و گوها و شخصیت‌های مجازی؛ از داشتن یک شخصیت مجازی یا از قضاوت دیگران در مورد آن اکراه و هراس دارد. برای چنین کسی راحت‌ترین کار، حمله به “شبه شخصیت” سایر ناظران است. بالطبع چنین کاری نه تنها به دور از موازین نقد، بلکه غیراخلاقی نیز هست.

       
      • جناب مازیار ارجمند
        شما هم که به محور اتحاد پیوستید.
        اصلاً من یک موجود غیر اخلاقی، شما به اصل نقد من توجه نکردید و به دفاع از هم گروه خود پرداختید. منتظر اظهارات شما هم بودم، البته قبل از این کمی معقول تر مطلبی را آورده بودید.
        چرا حاشیه پردازی ؟ آیا شما شخصیت مرا نقد نمیکنید در این مطلب و توهین نمیکنید؟ در کجای این نوشتۀ شما از نوشته های من نقد شده بود؟ فرض کنید من کسی هستم که سالیان زیادی اینجا هستم و نامهای متفاوتی اختیار کرده ام آیا این دلیل میشود شما اینگونه به من حمله کنید و حتی یک نقد درست و حسابی به آنچه گفتم نداشته باشید؟
        رک بگویم، شما نفهمیدید من چه گفتم و برایتان مهم نبود. مهم نام من و اینکه که هستم ، آن که هستمِ مجازی در گذشته ها بود. به شکل ناشیانه ای هر آنچه خود ناپسند میدانید را به گونه ای دیگر و در پاسخ به من آوردید.
        خوب، همه در اینجا متوجه شدند که علی1، کورس، مزدک و مازیار یک محور اتحاد تشکیل داده اند و اگر کسی فردی از این گروه را مورد حمله قرار دهد دیگران بدون اینکه بفهمند او چه می گوید و با توجه به اینکه آن فرد به خطای خود هم اعتراف کرد بازهم تلاش میکنند از مدار اصلی که همان توجه به مطلب گوینده است خارج شده و بدون هیچ قید و بندی از هم گروه خود دفاع کنند.
        به همۀ شما بگویم که میتوانستید با نقد درست و صحیح و همچنین پرداختن به اصل بی طرفی به یک نتیجه ی عالی برسید ولی متأسفانه خیلی راحت میشود شما را از مدار انصاف و منطق کلامی خارج کرد. خوشا به سعادت شما که همگی به کمال رسیده اید و بدا به حالتان که بجای پاسخ به یک نقد، نقد کننده را مورد حملۀ همه جانبه قرار میدهید.
        مبارک باشد این اتحاد فرخنده

         
        • مازیار وطن‌پرست

          آقای آنارشیست

          از ابتدا اکراه داشتم برای ورود به موضوع چون ازین می‌ترسیدم که محکوم به باندبازی شوم. معلوم شد که متأسفانه ترسم درست و احتیاطم بیهوده بود؛ چون شما تصمیمت را گرفته‌ای و هر که کمتر از فحش به علی بدهد و کمتر از احسنت و مرحبا به شما بگوید در تیم شما نیست.

          بله درست است، من نوشته‌های شما و علی خطاب به یکدیگر را، چون به توهین و خشونت در کلام آلوده شد، نیمه کاره رها کردم. به همین دلیل هیچ از متن شما و علی ننوشتم. اما هرآنچه از بد بودن نقد شخصیت نوشتم خطاب به هر دو بود. که احتمالا از نظر شما می‌شود نصفش کرد: نیمه‌ی خطاب به شما توهین و نیمه‌ی خطاب به علی باندبازی است!

          تندترین گفتگوی انتقادی (از نظر محتوا) بین من و علی ردوبدل شد. کاش می‌خواندید و فاصله‌ی بین انتقاد و توهین را می‌دیدید. علی به من می‌گوید نوشتن و نوع استدلالت غلط است؛ من به او می‌گویم رویکرد عقلی صرف به مسائل سیاسی/اجتماعی درست نیست؛ به همین راحتی. هیچ توهینی هم بین ما رد و بدل نشده.

          من دقیقا کجا به شخصیت شما حمله کرده و به شما توهین کرده‌ام؟ انگار مرز توهین و نقد نزد شما مخدوش است: هر نقدی از دیگران را توهین و هر توهینی به دیگران را نقد می‌پندارید. بالطبع زیاده از من کاری برنمی‌آید جز عرض احترام مجدد.

           
    • جناب مزدک1
      ابتدا بگویم که قدر دانِ شما هستم برای این تذکری که دادید.
      ولی در متن مورد استناد شما، در کجایش من به علی1 توهین کرده ام؟ شناخت من از علی1 از طریق همین نوشته هاست و من نوشته های او را نقد کردم. آیا شما پاسخ او را خطاب به من، خوانده اید؟
      مشکل علی1 اینست که خودش نیست و تقلید میکند. چه در نحوۀ نگارش که تلاش ناشیانه ای دارد در تقلید از جناب کورس عزیز که البته چون در واژه شناسی و درک مطلب ضعیف است لذا نمیداند کجا و چگونه یک واژه را قرار دهد. مشکل بعدی او اینست که از نوشته های اندیشمندان جملات و کلماتی را استخراج میکند و با پس و پیش کردن کلمات، آنرا به شکلی نامأنوس و بی سر و ته درآورده و به خورد خوانندگان این سایت میدهد با عنوان اندیشه های علی1. نقد جناب کورس از علی1 ربطی به نقد من از علی1 ندارد و دو مقولۀ جداست. من حرف حسابم اینست که علی1 آیا خود میداند که چه میگوید و مینویسد و آیا درک درستی از آنچه میگوید دارد؟ نوشته هایی خام ( بقول خودش ) که از هر نظر میتوان آنها را فاجعه خواند. من نه به جهت حمایت از کورس عزیز بود که به نوشته های اخیر علی1 نقد بیرحمانه کردم . من خود به برخی نوشته ها و برداشتهای کورس نقد اساسی دارم، ولی سخن من در اینجا محتوای نوشته های علی1 است؛ او هرگونه که میخواهد بیاندیشد و بنویسد ولی تصور نکند که هر چرندی را میتواند با ترکیب لغات قلمبه سلمبه با تصور اینکه خواننده آنرا نمیخواند و حوصله ندارد یا اینکه متوجه نمیشود چرا که متنی سنگین است را به خورد خوانندگان این سایت بدهد.فقرۀ آخر و دفاع او از خودکشی سربازان و بدتر از آن نحوۀ توجیه و اعتراف به اشتباه وی را که شاهد بودید؟
      علی1 نشان داد که خیلی زود جوش میاورد و آنچه به واقع هست را به دیگران نشان داد. از این به بعد هم میتواند خزعبلات خود را در اینجا قرار دهد و آسوده باشد که از جانب من هیچ نقدی به نوشته هایش نخواهد شد. چرا که من پس از شکیبایی های بسیار بود که دیگر طاقتم طاق شد و خواستم به او بفهمانم که آنچه میگوید نه گفته و برداشت شخصی خودش یا خروجی اندیشه های اوست، که تقلیدی ناشیانه از درک ناقصش از متون ادبی و فلسفی ست.
      شما و دیگر سکولارها هم که یا مطالب گنگ او را نمیخوانید و یا اگر میخوانید نصفه نیمه است و یا متوجه نمیشوید و یا اگر متوجه میشوید نقدی بر نوشته های او ندارید و فقط در مواقعی که کسی از بیرون از دایرۀ گروه مجازیِ شما، فردی از داخل گروه را مورد خطاب و عتاب یا نقد تند قرار میدهد، خودی نشان میدهید و ابراز وجود میکنید. شایسته بود سخنان او خطاب به من را هم میخواندید و نظر کارشناسی میدادید. اگر قرار است نظری بدهید و خود را در این امر محق میدانید، پس منطق حکم میکند که بیطرفی خود را حفظ کنید. برایم بسیار عجیب بود واکنش های شما مزدک، کورس و یا حتی سید مرتضی، او که خارج از این دایره بود هم به سبب بعضی اتفاقات گذشته، هوای او را داشت و خواست ادای دین کند. چه خوب که وجود من باعث اتحاد بیشتر شما سکولارها شد و همچنین نزدیکی سید مرتضی با علی1 در فقرۀ آخر از نقد ایشان به سخنان بی ربط وی که فقط اشارۀ سید مرتضی به قسمت زن بود و دیگر هیچ. کورس عزیز هم که به تعریف و تمجید علی1 پرداخت و شما هم که یک طرفه به قاضی رفتید.
      آقا من تسلیم شدم و از همۀ شما پوزش میخواهم ( اگر بدنبال این جمله بودید پس رضایت شما جلب شد )
      از خود میپرسم آیا اگر کورس را هم مورد نقد بیرحمانه قرار دهم ( همان گونه که میپسندد! ) ، واکنش او هم مانند علی1 خواهد بود؟ و طرفداران او هم بر من خورده گرفته و مرا مورد حمله قرار میدهند؟
      جناب مزدک شما بفرمایید آیا نقدی به مطالب اخیر علی1 ندارید؟ شاید از مباحث فلسفی و سنگین گریزان باشید ولی حداقل باید به یک قسمت از نوشته های قابل درک او نقدی داشته باشید. سپاسگزار خواهم بود اگر نظرات خود را بیان کنید. به باور من، روش شما در این نقد یکسویه که به من داشتید، تنها اعلام حمایت از علی1 بود.
      بازهم از نظرات دلسوزانه و مشفقانۀ شما قدردانی میکنم و پوزش بابت پاسخِ بی پیرایه

       
    • مزدک1

      1:52 ق.ظ / می 22, 2016

      آنارشیست
      2:35 ق.ظ / می 21, 2016
      جناب کورس گرامی

      من از شما خواهش میکنم که به این متن سراپا تناقض و آشفتگی پاسخ دهید. چرا که این متن را به شما هدیه کرده اند! من اگر بخواهم نقد کنم، بدون شک آماج حملات سنگین و توهین های بی شمار ایشان قرار خواهم گرفت. برای من بسیار مهم است که نظرات شما در مورد این متن را ( همانطور که در قبل اشاره کرده بودم ) که هم از نظر ادبی، هم فلسفی و هم منطق کلام و مفاهیم دارای اشکالات بسیاری ست را بدانم؛ نوشته هایی که یک هرج و مرج واقعی را به تصویر میکشد.
      جناب کورس، ……………………………..
      آنارشیست گرامی شما متاسفانه بجای نقد گفتار علی1 به نقد شخصیت ایشان از نظر خود پرداخته اید و این کار شما با نقد نوشته و افکار علی1 تفاوت دارد.دوست ارجمند شما به گفته های ایشان بپردازید و انها را نقد کنید و یا به لجن بکشید ولی لطف کنید و کاری به شخصیت ایشان نداشته باشید.شما نه ایشان را می شناسید و نه در زندگی خصوصی او شریک هستید.علی1 مثل تمام انسانهای دیگر و من و شما داری عیب هست ولی حسنهایی هم دارد.دوست ارجمند شما نوشته های ایشان را نقد کنید و کاری به شخصیت ایشان نداشته باشید.فرض کنید من مزدک1 دیوانه پست و هرزه و الکلی و هر صفتی که شما دوست دارید.تا زمانیکه من با چنین خصلتهایی در قدرت نیستم و بر سرنوشت ملیونها انسان سوار نیستم حریم خصوصی منست.علی1 اینجا نقدی بر نوشته های کورس عزیز نوشته و ایشان هم خود با قلم پربار و شیرینش و قدرت تفکرش بهتر از من و شما به ایشان پاسخ می دهند.دوست عزیز هیچ احتیاجی به پرخاشگری من یا شما نیست.آنچه کورس می نویسد نه وحی است و نه عین حقیقت.بلکه نظریست از صاحب نظری که عمری را دراین راه صرف نموده.دوست گرامی تمام کوشش کورس عزیز در ریشه ها زدودن تعصب و دگم اندیشی است.

       
  35. درود بر نوریزاد گرامی!حق با پدر شماست دوست گرامی!برای افراد کهنسال تغییر جا و مکان درناک و رنج اوراست.عزیز برادر شما که پزشک است.کافیست که کمی داروهای ایشان را بالا و پائین نموده و یک عدد جورابهای مخصوص ورم پا در طول روز برای کم کردن ورم پاهایش که به احتمال بسیار زیاد براثر نارسایی قلبی است بپوشاند.مسلما راه رفتن و زیاد ننشستن و یا در موقع نشستن کمی پاهارا بالا گرفتن هم بسیار مؤثراست.ولی دوست ارجمند پیری دردی بی درمان و مرگ تنها عدالتی است که دراین دنیای پر از بی عدالتی و خشن وجود دارد.پس بهتر است که کمی بجای احساسی بودن به خرد خود رجوع کنیم و واقعگرا باشیم!در مورد سلامتی و درمان پدرت به حرف خود او گوش بده نه خواست خود!دوست گرامی ایشان پدر شماست ولی فردی مستقلی است.کل مشکل ما در ایران همین است که گروهی خیالپرداز و روانی فکر می کنند نه تنها درد 80 ملیون نفر را بهتر از آنها میدانند بلکه هر روز نسخه های گوناگون هم برای درمان دردهاشان صادر می کنند!

     
    • مزدک 1گرامی انچه از نظر سما در مورد معالجه بیماران کهنسال برداشت میشود این است که تخصص پزشگان ومعالجه بیماران با چنین سنی نادرست است وباید درمان این بیماران توسط خودشان انجام گیرد لذا پیشنهاد درمانی شما هم موئثر نخواهد بمد

       
  36. باستان گرایان، دیگر اقوام و ملل را به بی‌فرهنگی و خشونت متهم می‌کنند، و بسیار دیده می‌شود که با وقاحت تمام، رفتار زشت عده‌ای را به پای همگان می‌نویسند. لیکن حقیقت این است که حکومت‌های باستانی ایران در کنار رهبران مذهبیِ در بسیاری از زمینه‌ها بیش از همگان خشونت به خرج دادند. به گونه‌ای که متأسفانه بسیاری از تاریخ‌نگارانِ اروپایی، ایرانیان را به خاطر همان رفتارهای دیرین باستانی جزو اقوام وحشی و بربر به شمار می‌آورند. یکی از این مسائل تأسف برانگیز، آدم‌خواری است که برخی از افراد در ایران باستان به آن دچار بودند
    در فقره بیست و پنجم از کتاب سوم تاریخ هرودوت (Herodotus) درباره ی تازش هخامنشیان به حبشه آمده است که کمبوجیه (Cambyses) بدون آماده سازی نظامیان و بدون توجه به میزان آذوقه دستور داد که به سمت حبشه حمله کنند. وقتی به شهر تب رسیدند فرمان داد تا معبد را آتش زده و اهالی را به زور مطیع خود سازند. سپس به قصد جنگ با حبشيان به حركت ادامه داد. هنگامی که یک پنجم راه را پیمودند آذوقه به اتمام رسید. سربازان برای نجات از گرسنگی و مرگ، از هر ده‏ نفر يكى را به قرعه از بين خود انتخاب كردند و خوردند. وقتى كمبوجيه از اين ماجرا باخبر شد انديشيد كه مبادا لشکر از بین برود. پس از ادامه لشكركشى به حبشه منصرف شد و مراجعت كرد و پس از آنكه قسمت بزرگى از سپاه خود را از دست داد، به شهر تب بازگشت و سپس به ممفيس رفت

     
    • کامبیز گرامی هرودوت تاریخ نگار یونانی به علت دشمنی با ایران وایرانی غالبن وقایع را درست ظبط نکرده است ونمیتوان به تمام نوسته های او اطمینان داشت

       
  37. داش محمد رهائی یه مملکت ا یوغ حکام ستمکارو فریبکار به غیرت ملتش بستگی داره. همه ایرونیا که محمد نوریزاد و نرگس محمدی نیسن
    با اجازتون ا عصرامروز نقل قول میکنم. تورو جون هرکی دوس داری درشتگوئیاشو سانسور نکن

    ما ملت ابن الوقت !!!!!!
    پس از آنکه فتنه فقیهان بسان توفان شن ایران را در نوردید و انقلاب اسلامی نام گرفت تغاری شکست و جهان بکام کاسه لیسان شد. بازار فرصت طلبی چنان گرم شد که حتی دانایان قوم نیز فریفته شدند. بازار یاوه گوئی گرم شد و هرکس هرچه میخواست میگفت مگر حقیقت. یاوه گوئی از کاسبان فرصت چندان ایرادی نداشت زیرا که هویتشان روشن بود و حالشان معلوم، اما از آنانکه جامه ای به نیکنامی دریده بودند خودنمائی فرصت طلبانه شان چندش آور بود. نمیدانم صاحب قلمان از تاریخ و قضاوتش غفلت داشتند یا مغلوب ترس شده بودند و برای نجات جان سخن ناحق بر زبان آوردند؟؟ در آغاز جابجائی دستاربندان هنوز مسلط نبودند و ملت به اصطلاح مسلمان موافق انقلاب تا آنجا در انتقاد از ملایان پیش رفتند که از پیرو جوان میشنیدی که میگفتند ” این آخوند ها را باید گرفت و آنها را با عمامه شان به دار زد.!! اما همان افراد با قبضه شدن قدرت توسط ملایان بخدمت آنان در آمدند. در این بازار مکاره یکی از نخستین مطالبی که اتفاقی در جراید روز خواندم اظهار نظر یکی از سر شناسترین طنز نویسان معاصر بود که گفته بود ” رضا خان خود را ناپلئون می دید و از او تقلید میکرد” !! او که بعنوان خالق دائی جان نابلئون معروف است در حالی این نظر را ابراز میکرد که مهره ای از دستگاه دیپلماسی آنروزگار بود و نان و نمک پهلوی را بر ذمه داشت. اگر یکی از گویندگان رادیو های مسکو، پکن، لندن یا بغداد چنین حرفی زده بود بحساب معلوم الحال بودنش می نوشتند و اگر یکی از شنوندگان مغز شسته این رادیو ها گفته بود حمل به ناآگاهی اش میشد. اما از کسی که اهل قلم بود بعید مینمود ! اهل قلم به اجبار اهل مطالعه اند و تاریخ بخش مهم آگاهی شان را تشکیل میدهد. در تاریخ ایران در باره شآدروان رضا شاه به اندازه کافی نوشته نشده ، اما همان اسناد اندک نیز تقریبا تمام زوایای زندگی و شخصیت این جوانمرد میهنپرست را روشن کرده است. اگر خالق دائی جان ناپلئون دیپلمات بوده بی آنکه خوانده باشد که پهلوی اول در روزگار سپاهیگری اش دیر زمانی نظارت و نگهبانی از عین الدوله را بعهده داشته ، جای بسی تاسف است. شاهزاده قجر، مجید میرزا عین الدوله ، وزیر مظفرالدین شاه فردی مستبد و خود خواه بود اما وجودش پر از ترس بود. ترس از دشمنان ایران. ترس از روس وانگلیس. نه تنها ترس که نفرت، ولی چه باید کرد ترس خانه امن افراد خودخواه است. او که در عوالم رویا آرزو میکرد وزیر پادشاهی مقتدر چون نادر افشار باشدنه پیرمرد علیلی چون مظفرالدین میرزای نقرسی، در عمل چنان زبونی از خود نشان میداد که به خادم بیگانگان بیشتر میمانست تا وزیر کشوری مستقل. با تمام این اوصاف دانش سیاسی او قابل توجه بود وبخش های مهمی از همین دانسته ها در دوران تبعیدش به نگهبانش منتقل شد. شادروان رضا شاه که از چهارده سالگی وارد فوج قزاق شده بود، نه در زندگی فرصت و نه توان مالی سواد آموزی داشته. براستی تحسین بر انگیز است که این نوجوان چند قران مزد قزاقی خود را چون دیگر همقطارانش صرف دود و دم تریاک و باده نوشی و زنبارگی نکرده. در روزگار قلم و دوات ، نه خودکار و خودنویس، با چه مشقتی سواد آموخته خدا میداند؟ ! آنانکه از روزگار تبعید عین الدوله و مصاحبت او با این افسر جوان و غیرتمند سواد کوهی مطالبی نوشته اند خاطرنشان کرده اند که او از محضر مجید میرزا ضمن سواد آموزی،و نیز تاریخ سیاسی استفاده بسیار کرده . در نظر بیاوریم که این شاهزاده مستبد و ترسوی درمانده در تبعید که حتی برای آبخوردن بایستی اجازه از رضا خان میگرفت حوصله اش از تنهائی سر رفته و میخواهد درد دل کند. جز به رضا خان به کی اعتماد کند و چه بگوید.؟! محال است که او از جنایات روس و انگلیس و خیانت های فرانسه نگفته باشد. محال است نگفته باشد که ” اگر این بوناپارت فلان فلان شده خیانت نمیکرد قفقاز ازدست نمیرفت و معاهده های ننگین به ایران تحمیل نمیشد.” حال رضا خان این قصه های پر درد را بشنود و برای امثال بوناپارت ارزش و اعتبار قائل شود؟؟ امکان ندارد!! تا چه رسد به اینکه خود را با او مقایسه کند. رجال سیاسی ایران از گفته های رضا شاه نقل قول بسیار کرده اند. در هیچ یک از این نقل قولها یک عبارت تحسین آمیز در باره بوناپارت که سهل است حتی ذکری از او دیده نمیشود. راستی ما کی از این مرداب ذلت بیرون می آئیم و عزت نفس پیدا میکنیم؟؟ این دیپلمات طنزنویس کاری کرده که مابه بزرگان طنز پارسی و حتی رزم آوران این هنر چون عبید ذآکانی نیز بی اعتماد شویم. اگر او این تهمت را به محمدرضا شاه میزد، با وجود عدم تناسب چندان قابل انتقاد نبود ولی به رضا شاهی که جناب پزشکزاد شخصیت آکادمیکش مدیون اوست ستمی آشکار و تملقی تاسف برانگیز است. کمتر از ۹ میلیون بودیم و هنوز هرات از دست نرفته بود که ناصرالدین شاه از بیثباتی و اهل باد بودن ما ملت مینالید و نقطه اتکا میجست ولی از هرمیلیون یکی امیر کبیر بود . کمتر از ۱۱ میلیون بودیم که رضا شاه همرزم میجست ولی شمارشان حتی به شمار شهیدان کربلا هم نمی رسید.! از تصدق سر اصلاحات رضا شاهی ،ابواب جمعی کشور ایران در عصر پادشاهی پسر بیچاره اش از ۲۵ میلیون فراتر رفت اما بر ثبات شخصیت ما ملت چیزی افزوده نشد که بیش از پیش کاسته گردید تا آنجا که روزی در رسانه های صوتی – تصویری آن عصر فریاد زد ” آشوب بپا میکنند و باعملیات خرابکارانه بیگناهان را بکشتن میدهند و وقتی دستگیر میشوند و ازآنها توصیح میخواهند میگویند به رادیو های بیگانه گوش دادیم و تحت تاثیر قرار گرفتیم ! آیا ننگ از این بالاتر میشود؟؟!!” . خالق دائی جان ناپلئون گویا خود متوجه نیست که تمام شخصیت های داستانش ملت اند و اگر یک سرهنگ بازنشسته خود بوناپارت بین در میان آنهاست یا تصویر خود اوست یا تیمور بختیارلنگی است که دو چوب زیر بغلش رزم آرا و فاطمی اند! ۳۰ میلیون بودیم و تنها یک رحیمی ، یک جهانبانی و یک سر پاسبان…؟ داشتیم که ابن الوقت نبودند و از خود عزت نفس نشان دادند، یعنی از هر ۱۰ میلیون یک نفر؟! حالا ۷۷ میلیونیم و دم بر نمی آوریم؟ از اعتیاد و بخاطر سرقت مسلحانه و تجاوز به هموطن بیدفاع میمیریم ولی شهامت نداریم رستاخیزی میهنپرستانه و رهائی بخش بپا کنیم و دلاورانه و جوانمردانه کشته شویم . خاک بر سرمان کنند. وقتی روشنفکرمان نان را به نرخ روز بخورد ، ملت اهل باد ثبات شخصیت و بزرگواری را از کی بیاموزد و از که سر مشق بگیرد.؟! اف بر شرفمان باد. !

    با احترام به جوانمردان
    البرز ایرانزاد

     
  38. وزیر کشور و استاندار فارس:

    همین وزیر کشور روحانی جای خالی‌ صد‌ها کوچک زاده را اما به شکل مؤثر تری در دلزدگی و ایجاد یاس عمومی‌ از دولت روحانی پر می‌کند. موضوع وادادگی کامل و موضع منفعل این وزیر کشور در باره خانم مینو خالقی به جای خود. این وزیر کشور یک استانداری را به استان فارس تحمیل کرده که به سرعت در تمام ادارات استانی، یک فامیل یا هم استانی خود را در راس یا در جایگاه معاونت می‌‌نشاند و همه آشنایان این استاندار به صرف لر بودن، چون خود استاندار هم لر هستند دارند تماد مصادر استانی را قبضه می‌‌کنند و اوضاع فرودگاه شیراز هم برای یکه تازی باند حسین خلیفه که وی نیز لر است به روال سابق بر می‌‌گردد و چندی پیش نیز رئیس شریف و پاکدست و متخصص اداره ما نیز جای خود را به یکی‌ از اقارب این استاندار داد و پیش بینی‌ می‌‌شود اگر این استاندار تا دو سال دیگر در این مسند بماند حتی مسئولین کلیه مهد کودک‌ها نیز کسانی باشند که شرط لر بودن جامعترین شرطی باشد که برای عهده داری تمامی مسئولیت‌های استانی کفایت کند. آقای روحانی چشمت روشن با این وزیر کشورت و با این استان دارهایت از قماش استان دار فارس. جای آن است که خون موج زند در دل لعل.

     
    • ناشناس گرامی از قدیم الایام شیرازی ها برای قوم لر انواع و اقسام جوک را گفته اند و یک شیرازی خالص را پیدا نمیکنید که یکی دو جوک برای لر ها در چنته نداشته باشد واصولا از لر جماعت خوششان نمی آید . خوب این برادران لر باید چه جوری تلافی کنند ؟ با زد وبند ! بله با زد وبند مناصب این استان را در ید قدرت میگیرند تا هر جور که دلشان خواست تلافی ایام گذشته را بنمایند و دق دلی سالها را تلافی کنند .

       
    • /// به شیراز

       

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

93 queries in 1700 seconds.