سر تیتر خبرها
یک خبرِ خیلی خیلی خوب

یک خبرِ خیلی خیلی خوب

خبر رسیده که حضرت آیت الله مکارم شیرازی و نوری همدانی و صافی گلپایگانی و جعفر سبحانی و جوادی آملی و چهل نفر از سرداران و فرماندهان سپاه و جمعی از طلابِ غیرت مندِ حضرات آیت الله ها و عده ای از سخنوران و منبریان مثل جناب پناهیان و شیخ حسین انصاریان و جماعتی از مداحان خوش الحان همچون منصور ارضی و سعید حدادیان و آهنگران و هلالی و برادران طاهری به دیدار جناب رهبر رفته اند. در این دیدار جناب جوادی آملی به نمایندگی از حاضرین و غائبین، به نکته ای اساسی انگشت نهاده: رهبرا، نورچشما، اجازه بدهید پیش از آغاز سخن، همگیِ ما از فرزند دلاور و نترس و شایسته ی شما جناب حجة الاسلام و والمسلین حضرت آقا مجتبی تشکر کنیم که فکر بکری بکار انداخت و با ما بارها نشست و سخن از یک ضرورتِ مغفول راند که: خدا را خوش نمی آید در اینسوی ما بنشینیم و فتوا صادر کنیم و به کارهای روزانه ی علمی و اقتصادی و رونقِ منبرهای خود مشغول باشیم و در سویی دیگر، جوانان مردم به اشاره و تحریک و ترغیبِ ماها بروند سوریه و در آنجا به تیر غیبِ داعشیان گرفتار شوند و از پا در آیند. سخن بدینجای که آمده، رهبر پرسیده: یعنی می گویید جوانان مردم نروند سوریه؟ پناهیان با کسب اجازه از جناب جوادی به میان آمده و گفته: من با سند موثق عرض کرده و می کنم که حضور مردم در سوریه و در دفاع از حرم زینب کبری و رقیه کوچولوی نازنین، مثل حضور در کوچه های بنی هاشم حساس و تعیین کننده است و هرکس از این کانِ لایزال بهره مند شود حتماً سرش بر زانوی خودِ پیغمبر مورد نوازش قرار می گیرد. رهبر می پرسد: بروید سرِ اصل مطلب. جناب جوادی آملی دستی به ریش مبارک می کشد و بحث فقهیِ دیاثت را آنالیز می کند و می گوید: پیشنهاد ما این است که اجازه بدهید ما علما و روحانیان و مراجع یک گردان جنگی تأسیس کنیم و با بچه هایمان جلو بیفتیم و برویم سوریه و به مردم ایران نشان بدهیم که ما خودمان جلودارِ دفاع از حریم ولایت و اهل بیت هستیم و پیشاپیشِ بچه های مردم می زنیم به خط و دمار از روزگار داعشیان و طرفدارانشان در می آوریم. اگر پیروز شدیم که فبها، اما اگر شکست خوردیم و در این راه شربت شهادت سرکشیدیم، چه از این نیکوتر؟ مستقیم از همانجا می رویم بهشت بی آنکه در دنیای وهم انگیز برزخ معطل بمانیم. فرمانده ی میدانیِ این گردان جناب آقا مجتبی باشد و فرمانده و مشاورِ کهنسالش نیز خود منِ حقیر. حضرت رهبری کمی به فکر فرو رفت و سر برآورد و فرمود: حیف که من نمی توانم از مرزهای کشور خارج شوم – که اگر خارج شوم فی الفور دستگیرم می کنند – وگرنه خودم نیز در میادین جنگیِ سوریه حضور پیدا می کردم. و افزود: ما علما عطشناکِ شربت شهادتیم. بهشت در یک قدمیِ ماست. اگر که قدرش را بدانیم. جمله ی حاضران گریستند و حاج منصور ارضی به سنتِ هماره شیون گرفت و از همان روز که معلوم نیست کدام روز است، نطفه ی گردانِ جنگیِ مراجع و علما و منبریان و مداحان و فرزندان درجه ی اولشان شکل گرفت. معلوم نیست اما چرا از این شهدایی که یک به یک به کشور باز می گردانند، یکی شان از همین جمعِ مذکور نیست ابداً. با این همه، اصل خبر، خبر گوارایی است. علما باید مرد عمل نیز باشند. مدام که نمی شود حرف زد.

فیس بوک: facebook.com/m.nourizad
اینستاگرام: mohammadnourizad
تلگرام: telegram.me/MohammadNoorizad
ایمیل: mnourizaad@gmail.com

محمد نوری زاد
بیست و هشتم اردیبهشت نود و پنج – تهران
Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

76 نظر

  1. چی میگی اقای نوریزاد اینا تا دیدن دارن تو سوریه به فنا میرن شروع کردن به جمع مزدور پولی و مجبور کردن ارتشی های بیچاره برای شرکت در جنگ همون کاری که سپاه تو جنگ با بسیج کرد حالا شما انتظار داری اغا مجتبی بره شهید بشه؟ ولی خوب گفتی معلومه خیلی ها رو سوزوندی ولی متاسفانه کو چشم بینا اینا خودشون رو به خواب زدن که برن بهشت و نمی خوان باور کنن سالهاست گول خوردن. اغا زاده ها بهشت دنیا رو به بهشت سوریه ترجیح میدن.

     
  2. ///// که میگنا،یعنی تو!

     
  3. سلام،

    آزادگی ربطی به هنر ندارد. همانظور که نام بردی دیگرانی که فروشنده اند هنر خود را فروختند. هنر را می توان خرید یا فروخت اما آزادگی را نه.

     
  4. جهت اطلاع همه منگل ها
    اگه گفتین چند تا از پسرای آقا در سه سال اخیر از مقرهای مقاومت و حزب الله در سوریه و بقاع دیدن کردند و اسماشون چیه؟!!! یه جایزه پیش صادق دارین!!!
    آقای نوری زاد!
    غم آقا و فرزندانش رو نخور!!! تو جنگ خط مقدم بودند و حالا هم خودشون میدونن دارن چیکار می کنن!!! مراقب باش حاضرین در این سایت از شنیدن اسم جبهه های سوریه لباساشون رو خیس نکنن!!! برای رعایت نظافت سایت خودت میگم ها!!!

     
    • مزدور به کسی اطلاق می شود که در ازای دریافت پول و امکانات سعی در تخریب یا حذف زبان رسای این ملت ترسیده از چماق را دارد . زمان نشان خواهد داد که حق با کیست من مرده و تو زنده
      شیر مادر حلالت باد نوری زاد

       
  5. ایران دوست

    گویند در عصر سليمان نبی ،
    پرنده اى براى نوشيدن آب به سمت بركه اى پرواز كرد،
    اما چند كودك را بر سر بركه ديد،
    پس آنقدر انتظار كشيد تا كودكان از آن بركه متفرق شدند.
    همينكه قصد فرود بسوى بركه را كرد، اينبار مردى را با محاسن بلند و آراسته ديد كه براى نوشيدن آب به آن بركه مراجعه نمود .
    پرنده با خود انديشيد كه اين مردى باوقار و نيكوست و از سوى او آزارى به من متصور نيست.
    پس نزديك شد، ولی آن مرد سنگى به سويش پرتاب كرد
    و چشم پرنده معيوب و نابينا شد.
    شكايت نزد سليمان برد.
    پیامبر آن مرد را احضار، کرد، محاكمه و به قصاص محكوم نمود
    و دستور به كور كردن چشم داد.
    آن پرنده به حكم صادره اعتراض كرد و گفت؛
    “چشم اين مرد هيچ آزارى به من نرساند،
    بلكه ريش او بود كه مرا فريب داد!
    و گمان بردم كه ازسوى او ايمنم
    پس به عدالت نزديكتراست اگر محاسنش را بتراشيد
    تا ديگران مثل من فريب ريش او را نخورند”
    « علامه دهخدا »

     
  6. ایران دوست

    اصول دین را نام ببرید :

    1- توحید

    2 – معاد

    3 – نبوت

    4 – عدل

    5 – امامت

    6 – اختلاس

    این آخری از کتابا حذف شده بود!
    به ما نگفته بودن نامردا!!!
    ولی مسئولین با تقوا همچنان بهش عمل میکنن …

    یواش یواش داریم از شرایط بخور و نمیر به شرایط نخور و بمیر تغییر وضعیت می‌دیم!…
    باشد که رستگار شویم…

    کرایه تاکسیا داره به سمتی میره که دیگه صرف نمیکنه بریم سر کار….

    مجازات دزدی در ایران :
    دزدی کوچک : اعدام
    دزدی متوسط : زندان
    دزدی میلیاردی : آزاد، همراه با تور کانادا

    میگم اگه یه پیامبر جدید هم بخواد واسه ایرونی ها بیاد،
    نه لازمه شتر از لای کوه بکشه بیرون نه با عصا دریای خزر رو نصفه کنه،
    همین که قیمت ها رو برگردونه به شش ماه قبل، ملت بهش ایمان میارن:))))

    بچه که بودم از تاریکی میترسیدم ، الان وقتی قبض برق میاد، از روشنایی میترسم .

     
  7. برای صادق

    حکمرانی خوب

    ۱- مشارکت:

    میزان مشارکت مردم در امور جامعه یکی از کلیدی‌ترین پایه‌های حکمرانی خوب به شمار می‌رود. مشارکت می‌تواند به صورت مستقیم و یا غیرمستقیم (از طریق نهادهای قانونی) صورت گیرد. البته نمی‌توان انتظار داشت که در نظام تصمیم‌گیری یک کشور، تمامی نظرات موجود مد نظر قرار گیرد، بلکه مفهوم مشارکت در اینجا، اشاره به آزادی بیان و تنوع دیدگاه‌ها و سازماندهی یک جامعه مدنی دارد.

    ۲- حاکمیت قانون:

    حکمرانی خوب نیازمند چارچوب عادلانه‌ای از قوانین است که در بر گیرنده حمایت کامل از حقوق افراد (بویژه اقلیت‌ها) در جامعه بوده و به صورت شایسته‌ای اجرا گردد. لازم به ذکر است که اجرای عادلانه قوانین، مستلزم وجود نظام قضایی مستقل و یک بازوی اجرایی (پلیس) فساد ناپذیر برای این نظام می‌باشد.

    ۳- شفافیت:

    شفافیت، به معنی جریان آزاد اطلاعات و قابلیت دسترسی سهل و آسان به آن برای همه‌است. همچنین شفافیت را می‌توان آگاهی افراد جامعه از چگونگی اتخاذ و اجرای تصمیمات نیز دانست. در چنین شرایطی، رسانه‌های گروهی به راحتی قادر به تجزیه و تحلیل و نقد سیاست‌های اتخاذ شده در نظام تصمیم گیری و اجرایی کشور خواهند بود.

    ۴- پاسخگویی:

    پاسخگویی نهادها، سازمان‌ها و موسسات در چارچوب قانونی و زمانی مشخص در برابر اعضاء خود و ارباب رجوع، از جمله عواملی است که به استوار شدن پایه‌های حکمرانی خوب در یک جامعه منجر می‌شود.

    ۵- شکل‌گیری وفاق عمومی:

    همانگونه که بیان گردید، فراهم نمودن زمینه ظهور نظرات متفاوت در عرصه‌های مختلف سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، از جمله اصول حکمرانی خوب می‌باشد. حکمران خوب، باید نظرات مختلف را در قالب وفاق ملی عمومی به سمتی رهنمون گردد که بیشترین همگرایی را با اهداف کل جامعه داشته باشد. ایفای این نقش حیاتی نیازمند شناخت دقیق نیازهای بلندمدت جامعه در مسیر حرکت به سمت توسعه پایدار می‌باشد.

    ۶- حقوق مساوی (عدالت):

    رفاه و آرامش پایدار در جامعه، با به رسمیت شناختن حقوق مساوی برای تمامی افراد ممکن خواهد بود. در جامعه باید این اطمینان وجود داشته باشد که افراد، به تناسب فعالیت خود در منافع جامعه سهیم خواهند بود. به عبارت دیگر در حکمرانی خوب، همه افراد باید از فرصت‌های برابر برخوردار باشند.

    ۷- اثر بخشی و کارایی:

    از حکمرانی خوب به عنوان ابزاری برای تنظیم فعالیت نهادها در راستای استفاده کارا از منابع طبیعی و حفاظت از محیط زیست نیز یاد می‌شود. کارایی و اثر بخشی در مقوله حکمرانی از جمله مباحثی است که با گذشت زمان، اهمیت بیشتری پیدا نموده‌است.

    ۸- مسئولیت پذیری: مسئولیت‌پذیری را می‌توان یکی از کلیدی‌ترین مولفه‌های حکمرانی خوب به شمار آورد. درکنار موسسات و نهادهای حکومتی، سازمان‌ها خصوصی و نهادهای مدنی فعال در جامعه نیز باید در قبال سیاست‌ها و اقدامات خود پاسخگو باشند. باید عنوان نمود که اصول حکمرانی خوب به‌صورت زنجیرای متصل به هم بوده و اجرایی شدن هرکدام از آنها، مستلزم اجرای سایر اصول می‌باشد. برای مثال نمی‌توان انتظار داشت که مسئولیت‌پذیری و پاسخگویی بدون وجود شفافیت و حاکمیت قانون جنبه اجرایی چندانی در جامعه داشته باشد.

     
    • جناب ساسانم
      آفرین و بارک الله!!!
      همه مواردی که نوشتی خوب و عالی است اما در چارچوب اسلام فقاهتی و ولایتی!!!
      گرفتی عزیز برادر؟!!!!!

       
  8. قرارداد اجتماعی: محمود سریع‌القلم
    http://www.iran-emrooz.net/index.php/think/more/61860/
    -خدا وکیلی این مصاحبه رو بخونین و مقایسه کنید با مهملاتی که این منقلابیون ۵۰-۶۰ ساله تحویل ما میدن.

    یه قسمت:
    یکی از دغدغه‌های من این بود که چرا ما ایرانی‌ها اینقدر در مورد خودمان اغراق می‌کنیم! چرا ما فکر می‌کنیم مرکز ثقل کهکشان‌ها هستیم! یکی از راه‌های نقد چنین تصوراتی این است که بگوییم ما تنها نیم‌درصد اقتصاد جهانی هستیم. وقتی من از آمار استفاده می‌کنم، می‌فهمم کجای اقتصاد جهانی هستیم تا در مورد خودمان دقیق باشیم. مثلا ما حدود ۵۰۰ میلیارد دلار تولید ناخالص داخلی‌ داریم. کره جنوبی ۳ برابر این تولید را دارد. وقتی از این آمار و ارقام استفاده شود، دقت ما بسیار بالا می‌رود، می‌فهمیم که در کجای هرم جهانی هستیم. یا فرض کنید که ما در سال ۲۰۱۵، در حدود شش میلیارد دلار هزینه نظامی کردیم. در همین مدت عربستان و امارات ۱۶۰ میلیارد دلار هزینه نظامی کردند. استفاده از این آمار تناسب ما را نشان می‌دهد. اصطلاحا می‌گویند که وقتی شما در تحلیل‌تان کمّی می‌‌شوید، proportionality یا «تناسب» خودش را بهتر نشان می‌دهد.
    ————————————————————————————–
    -ببینید! خیلی شجاعت می‌خواهد که آن کمیسیون فکری را تشکیل بدهیم. شجاعت‌های بزرگ سیاسی می‌خواهد که بنشینیم و بتوانیم اینها را حل کنیم. اگر سند چشم‌انداز را مطالعه کنید مشکلات را می‌بینید. من اسم این سند را «سند رودربایستی» گذاشته‌ام، هر خطی از این سند یک فراکسیون از حاکمیت ما را راضی می‌کند، اما مجموعه‌اش قرارداد اجتماعی نیست. عناصر قرارداد اجتماعی نباید همدیگر را دفع کنند، همان طور که اجزای سیستم باید همدیگر را جذب کنند. به عبارتی آنچه به آن«Internal Cohesion» می‌گوییم باید وجود داشته باشد، یعنی باید یک انسجام درونی متدلوژیک و نظری حاضر باشد. درگیری‌های زندگی، اقتصادی و سیاسی بعضا اندیشه‌های ما را هم تغییر می‌دهند. در همین دو سال و نیم اخیر به دلیل اتفاقاتی که در رابطه با برجام افتاد، بسیاری تعریفشان را از نظام بین‌الملل و قدرت تغییر دادند. در حالی که ما اگر به متون مراجعه کنیم، همه اینها موجود است. علم سیاست همه اینها را به ما می‌گوید. لزومی نداشت ما این همه فراز و نشیب طی کنیم و به قول اطبا خوددرمانی کنیم. لزومی نداشت این همه ناکامی‌های سیاسی و بین‌المللی داشته باشیم.

     
    • پدر من با دکتر سریع القلم دوست خیلی صمیمیه! زیاد با هم نشست و گفتگو دارن!!! برای همین چند بار توی دانشگاه شهید بهشتی با ایشون هم صحبت شدم! واقعا استاد نازنینیه! میدونم که آقا هم به ایشون احترام میذاره و مطالب ایشون رو میخونه!!! آقا بعضی از توصیه های ایشون رو هم مورد تأکید قرار داده و سفارش کرده که حتما پیگیری و اجرا بشه!!!
      خلاصه حرف های دکتر سریع القلم اینه که قواعد و دستگاه های جمهوری اسلامی باید هر چه زودتر منظم و منسجم و به روز بشند! حزب الله هم مسئولیت شناس و منسجم بشه!!! دکتر گاهی یواشکی به ماها میگه وقت ندارین و باید هر چه زودتر به یه ورژن از حزب الله مدرن و به روز برسین!!!
      یه مقداری کشک آماده کردم بدم به مش قاسم و بقیه علافها بسابن!!! فقط آدرسشون رو ندارم!!!!!
      گفتم که اگه میخواهین با من در تماس باشین کافیه همینجا یه وعده جلو مترو انقلاب یا امام حسین(ع) که افلاطون گفت بذارین!!! یا یه سری یکشنبه ها 4 بعد از ظهر به جلسه هفتگی انصار خیابون 12 فروردین جنوبی بزنین!!! تا بگین صادق میگم حاضر!!! خوش آومدی!!!

       
      • حزب الله مدرنت کشت مارو!
        آخه شمایی که از 1400 سال پیش بیرون نیومدی و نمیای، چه به این حرفا! لابد قصد دارین به جای چماق و کلاش از سلاح های لیزری و اسکنر های تشخیص ولایی از غیر ولایی استفاده کنید!
        یا لابد میخوایید واسه بصیرت افزایی به جای شیشه نوشابه ////////////
        داداش این بنده خدا هم به زبون بی زبونی میگه، چت مخای عزیز ! دروشوباز کنین هوا بخوره!

        ————–

        دوست گرامی
        کنایه ها را با کنایه پاسخ ندهیم. این قطار دراز هرگز به جایی نمی رسد. مهربان باشیم و اهل مدارا
        سپاس

        .

         
  9. ایران دوست

    در سرزمين من
    زن و نفت تاریخ مشترکی دارند …

    نفت به استعمار انگلیس درآمد و زن به استعمار مذهب!

    درسرزمین من ، زن و نفت میسوزند ، تا سرزمینم روشن و امن بماند …!!؟

    سرزمینی که نخبگانش بیکار باشد و پخمگانش شاغل
    صادراتش متفکر باشد و وارداتش مخدر
    قبرهایش خریده شوند و مغز هایش فروخته…….
    گورستان تاریخ است نه سرزمین زندگان
    شنیدم 7000 نفر با 14000چشم قرار است مردم را بپاید تا نکند تار مویی برباد رود .
    کاش 700 نه 70 نه فقط 7 چشم بینا بود تا مسئولین را بپاید تا هزاران میلیارد سرمایه های این مملکت بر باد نرود .
    افسوس که منکر بد حجابی را حجابی کرده اند بر منکرات دیگر .

    به قول آن رند :
    عجبا که خون شهدا فقط به بی حجابی دختران حساس است و نسبت به دزدی مسئولان هیچ حساسیتی ندارد؟؟؟!!!

     
  10. جناب علی 1
    بررسی تمام نوشته های شما حاکی از روح متلاطم و بلا تکلیف شماست، برداشتهای متناقض شما با محوریت تسافه در تمامی نوشته هایتان به هر خواننده ای دهن کجی میکند. الان هم که نسخه ای ناب ارائه دادید از درونی بی مایه که همان تمجید از خودکشی ست! آنهم برای سربازان و نه افراد عادی.
    شما خودکشی را آخرین مرحله از مراحل مرگ شجاعانه! در میدان رزم میدانید و اینگونه می فرمایید : …و یکسال بعد سپس که به وسیله نیروی عظیم رومیان، محاصره شدند،هرچه رومیان به آنها گفتند درقلعه را بازکنید و امانشان دادند، اما آنها می دانستند چون بیرون آیند کشته می شوند، خود در قلعه آتش انداختند و خود با دستان نازنین و غیور و بی نظیرشان پودر شدند و نگذاشتند دشمن از حظ کنشورزی کشتار مخالفان به نوایی برسد…
    مگر آن سربازان نمیتوانستند به بیرون قلعه یورش بیاورند و شجاعانه بدست دشمن کشته شوند؟ مگر در هر حال مرگ سرنوشت آنها نبود؟ آیا کشته شدن شجاعانه بدست دشمن ارزش دارد یا خودکشی بزدلانه؟!
    فلسفۀ شما فلسفۀ بیماری و ترس است. فلسفۀ زبونی و خود آزاری و این در جملۀ پایانی شما نهفته. شما در یک دو راهی حساس که یک نتیجه را دارد، مرگ به سبک و سیاق بزدلان را انتخاب میکنید. خودکشی کار بزدلان است و کسانی که شجاع هستند هیچگاه تن به رذالت خودکشی نمیدهند.
    و بدترین بخش جمله این بود : …نگذاشتند دشمن از حظ کنشورزی کشتار مخالفان به نوایی برسد…آموختند که چون می خواهید بمیرید چه بهتر با دستهای خود بمیرید.
    خود، آیا متوجه هستید که چه میگویید؟ از کجا میدانید که آن سربازان آنگونه که شما برداشت کردید می اندیشیدند؟
    بسیاری از نوشته های شما نیاز به پالایش و تدوین و ویرایش دارد. نوشته های شما چه از نقطه نظر ادبی و چه از نقطه نظر فلسفی و منطق کلامی دارای غلطهای بسیار است و گاه در حد یک فاجعه، که خود بارها بدان اعتراف کرده اید.
    چنان خودکشی را به تصویر کشیدید که هرکسی متن شما را بخواند، آنرا شجاعانه ترین تصمیم میداند در زمان تنگنا و رسیدن به آخر خط! و دلیلش را اینگونه عنوان میکنید که نخواستند دشمن از کشتن آنها کیف کند! بنازم به این شجاعت!
    توصیۀ من به شما اینست که من بعد، روی نوشته های خود کمی وقت بگذارید و بعد آن را ارائه دهید. از ابتدا که شروع میکنید تا انتهای سخن شما نمیشود هیچ نوع مدلی از یکپارچگی و انسجام کلامی را یافت. تراوشات ذهنی شما ناپایدار و از هم گسیخته است. انگار که یک خواب پریشان میبینید و میخواهید آنرا به رشتۀ تحریر درآورید که البته نتیجه ای جز پریشانی نوشته حاصل نمیشود و البته پریشانی خوانندۀ متن شما.
    پایدار باشید

     
    • جناب آنارشیست بنده با درستی یا نادرستی نقد علی 1 کاری ندارم اما لازم دیدم متذکر شوم روش سخن شما با علی ناجوانمردانه است به این دلیل که شما اسمی مجازی برای حمله به او استفاده کرده اید و این یعنی شهامت دفاع از خود با اسمی که همیشه اینجا می نویسید را نداشته اید. نقد علی 1 به کوروس چه درست باشد چه غلط از آن لحاظ که او با اسم خودش و با شهامت مطالبش را بیان نمود پسندیده است و کوروس آنقدر قلمش توانا هست که نقدی بر نقد علی بنویسد. حمله شما با اسم ناشناس به یک نویسنده توانا در قد و قامت علی 1 عین بی انصافی است. امیدوارم علی 1 اینجا بماند و بنا به رفتار غیرانسانی شما تصمصم به ترک اینجا نگیرد. بنده ریشه حمله شما به علی 1 را نه در نقد او به کورس بلکه جای دیگری می بینم. شاید کینه ای قدیمی در نقدی دیگر از وی. بهرحال این رسمش نیست.

       
      • جناب ناشناس
        نقد کردن از کی تا حالا شده حمله.
        در ضمن این شما هستید که با عنوان ناشناس مطلب گذاشتید و نه من.
        آیا نقد کردن از کسی ناجوانمردیست. شما اگر با درستی یا نادرستی نقد علی 1 کاری ندارید پس بهتر است زبان به کام بگیرید. اگر هم دم از جوانمردی میزنید با نام مجازی خود این جملات قصار را بگویید و نا با عنوان ناشناس. نکند علی1 معصوم است و غیر قابل نقد؟ علی1 بارها رفته و برگشته. در ضمن من از طرف خودم ایشان را نقد کردم . نمیدانم دیگر دفاع از خود چه صیغه ای بود. در کل شما پرت و پلا زیاد گفتید و سبکی شبیه به سبک نگارش علی1 دارید.
        پایدار باشید

         
  11. شاید خوب باشد یکبار-به عنوان ختمی بر بخشی از این بحث- نسبت به نوشته ای که نقد تند و دوستانه کورس بود که در جمله ای در یک نوشته ارسالی از من در همین پست با کلمه« زمخت و تند بر پیشانی کوباندن»! به آن اشاره کردم بدون گذاشتن علامت تعجب به عادت مالوفم تا خواننده را در ابهام معنای جمله نگه دارم، حاکی از این که انگار کار من دوستی خاله خرسه بود! چون با شگفتی تمام دیدم کورس عزیز به کلمات کسی استناد کرد-اگر همین نقد و اشاره که چرا کلمه پاکدامن و چرا کلمه بزرگوار؟ و بسی نقدهای دیگر را که طرح کرده از زبان خودش طرح می کرد بدون تایید سخن این فرد، هیچ نقص و نارسایی بدی در آن نمی دیدم؛ فردی که به روشنی مدعی شده بود من ماموریت آشکار دارم برای تاراندن و از میدان به در کردن کورس- چه کنم که مجبورم باز به کورس عزیز یادآوری کنم که متفکر را «می زیبد» که مواقعی که تفکر روی خط بند باریک شرافت راه می رود یعنی خود متفکر دغدغه شدید شرافت دارد، خرقه درویشی کنار نهد و به کسی که از جانب او، نقش دن کیشوتی به خود گرفته و آسیاب بادی را چونان سپیدی سینه دماوند به شلاق توهمات خود گرفته، نهیب زند که ای یار دور دست من، کنش و کلامت در این فقره از پهن و پشکل بی خاصیت سگان هار هم بی ارزشتر است زیرا صحیح نیست به عنوان مدافعت از من، به صرف مبهم بودن عبارتی و نفهمیدن بیانی، انسان علی الظاهر محترمی را مزدور و مواجب بگیر بخوانی تا وقتی که خودم به مزدوری اش پی نبرده ام. حالا بعدا هم اگر بگوید هیچ هیچ فایده ای ندارد چون متفکر را «نمی زیبد» که من مزدور اطلاعاتی آداب رفتاریش را یادآوری کنم. کورس عزیز را تصوری است که «نام مجازی»تنها یک نام است و شخصیتی ندارد! این را از لابلای کلماتش بارها ما خوانندگان دائم او فهم کرده ایم. او اینجا توقع دارد فهم فلسفه و عمق حقیقت رخ دهد اما الباقی چیزها «مجازی» تلقی شود و من به عنوان یک خواننده از میان خیل این خوانندگان که به کار سترگ او به دیده عظمت نگریسته و سپاسش داشته و از او در دل و جان ممنون بوده ام،با این درک از نام مجازی از بنیاد مخالفت دارم.
    باری در باب این قماش بیچارگان حقیر-حقارتشان این است که از به سبب تلنبار شدن کینه هایشان به افراد حقیرتر از خودشان در حکومت، نمی توانند به هیچ کس اجازه طرح نظری مخالف چارچوب کینه بندی شده خودشان بدهند و مدام در تنهایشان به سفارش همان زندانبان و اطلاعاتی که موظفی برایشان تعیین کرده ، اغلاطشان را در حیاط خانه اش نوش جان می کنند و شاکرند که در تنهایی جانشان اغلاط می کارند و کینه درو می کنند، که به آسانی یک لیوان آب خنک در این فضای گرم خوردن، دیگران را مزدور و بدبخت می دانند و چسبک از انباره کپک زده شان بیرون می آورند و گروه گروه را چسبک مزدوری و یا اطلاعاتی و یا چیزهای دیگر می زنند،- من یکی به آسانی همان آب خوردن می توانم ببخشم در دل ولی وقتی می بینم اندکی مکث نمی کنند در خراب کردن دیگران و فکر می کنند بعدا با یک عذرخواهی می شود شخصیت نابود شده شان را از ذهن من و ما پاک کنند(من که حتی احساس بهتری دارم وقتی مرز شخصیتیم از اینان دورتر می شود ولی شخصیت خودشان را با این رفتارها نمی توانند بعدا پاک و موجه کنند . یکبار که دوستی رسول نام چنین نسبتی در همان اوایل-حدود یک سال پیش-به من داد چون هیچ بر موضعش اصرار نداشت واقعا دیدم پاک دل است و حرفی بوده که یکبار از دهانش بیرون پریده ولی یکبار که مزدک به من گفت که تو که چیزی هم نداری که رویش شرط بندی کنی، در دلم این افتاد که اگرهم شب و روز سال عنوان حقوق بشر را هزار بار وردگونه تهجی کند، نمی تواند شخصیت نابود شده خودش را-در این فقره- از دلی که این عبارت را دیده، پاک کند. فکر می کنید مجموع ما خوانندگان درد کشیده و بغض در گلو مانده، چرا حقیران حکومتی را که آدم می کشند و تبعید می کنند و از زندگی و تحصیل محروم می کنند محکوم می کنیم و هشدار می دهیم؟ چون نمی خواهیم مثل خودشان حقیر باشیم و فاصله ما با آنها نه در دانایی و سخنوری بیشتر بل به زعم خودمان در شرافت و حقارت است. اگر چونان آنان باشیم چون هنوز قدرتی نداریم بسی حقیرتر هم هستیم و اگر ما به عنوان خوانندگان این سایت در اختلاف نظرها ، نشان دهیم حقارتمان بسی از حکومتیان فرعونی که ادعای خدایی می کنند، بدتر است، باید به حال زار این ملت تا مدت مدیدی گریست. پس این را می نویسم برای کسانی که از این مرامها در درون دارند که این واکنشهای حقیرانه تنها برملاگر روان ناپاک و نابودگر شخصیت خودشان است و من نوعی وقتی فکر کنم اینجا حقیران بیشتر از دردمندان در حال جولان دادند، برای در امان ماندن از احساس یک همنشینی بد، عطا و لقای اینجا آمدن را به حقارت درونی شان واگذار می کنم. در کنار اینان زیستن و قلم زدن و آینده ای که فکر می کنیم باید خوب و درست و زیباتر و آرامتر و انسانتر باشد، را مورچه وار با هم مرور کردن و رفتن با هزاران ترس و دلهره، به من برای همان آینده رویایی بسی احساس ترس و وحشت دست می دهد. باور کنید بدون اینکه خیلی نازک نارنجی باشم، برای روحم ارزش قائلم!.
    خوب است اشاره کنم و تشکر کنم از بسیاری که در نقد کردن و مطلب را گسترش دادن بهره رساندند که به نمایندگی همه-اگر مجاز باشم- از آنیتای عزیز یاد می کنم. پس در عین حال نیمه پر لیوان را هم باید دید و اگر حقارت درونی و اگر کم شرافتی و کوته ذهنی کسانی را به کرات می بینیم که حرف را نفهمیده، شروع می کنند به کشتار و دستور نابودی(مزدور! بدبخت بیکار! و کارگر که هیچی نداری حتی رویش در این مباحثات شرط بندی کنی!)، اما عادت هم کرده ایم که چشم باز خود را بر کلمات زیبا و دلهای روشنی چون ساسانم-که بسی با او اختلاف درک دارم- و منصور-که بسی بیشتر با او اختلاف درک دارم- و مازیار –بسی در روش و نحوه استدلال با او اختلاف دارم- و بانوان والامنشی که روح را به کرنش وا می دارند در مقابل عظمت نگاه و پاکی درون و وسعت درکشان، باز کنم و کنیم. گاه فکر می کنم اگر درصد اندکی از خیل عظیم زنان ما چونان قلمهای این بانوان نیرو و درک داشت، ما صد قدم بهتر می توانستیم جهش کنیم به آنچه در رویا داریم.
    ما آیای رویایی داریم؟ به سخنرانی کوتاه معروف مارتین لوترکینگ رجوع کنیم تا ما هم از او به رویا هایمان بیشتر از مزدور دانستن این و آن فکر کنیم. راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

     
    • جناب علی 1
      نکند پس از نگارش این مطلب قصد خودکشی شجاعانه کنید؟! نه آقا الان وقتش نیست.
      شما در متنی سرشار از لغات درهم و پیچیده که حاصل روح درگیرتان است، به همه به روش خودتان توهین کردید و ناسزا گفتید. من وقتی متن شما را میخوانم، به یاد افرادی می افتم که برای اینکه نشان دهند کسی هستند یک گفتار ساده و قابل درک را چنان درهم میپیچند و درگیر کلمات و مفاهیم بی سر و ته و نامأنوس میکنند که در آخر حتی خودشان هم سر در نمیآورند که چه میخواستند بگویند! شما از اینکه ویژه باشید و تک، احساس خوبی به شما دست میدهد و این کاملاً از این مطلب جدید هویداست.
      در ضمن نشان دادید که فردی کینه ای هستید، علی رغم آنچه که ادعا می کردید و میکنید، مرام درویشی ندارید. شما بسیار نکته بین هستید و البته فقط نکات منفی اشخاص را خیلی خوب میبینید و خوب هم تعریف میکنید، حتی پس از گذشت چندین سال! ولی در بازپخش نکات مثبت دیگران، سرسری از آن رد میشوید! آنچه در این متن نشان دادید حاکی از تنگ نظری و خود بزرگ پنداری افراطی شماست، یا شاید هم خود را تافته ای جدا بافته میدانید. به عنوان یک دوست، همراه یا همکار، به هیچ عنوان نمیشود روی فردی چون شما حساب کرد، چون هنوز خود نمیدانید که هستید و چه میخواهید. شخصیتی ناپایدار و متزلزل که تلاشی بی وقفه دارد در شناساندن آنچه که نیست. نمیشود آنچه نیست را با کلمات قلمبه سلمبه نشان داد، بلکه آنچه هست را باید ساده و شفاف بیان کرد. شما هیچگاه از خود بودن، در خود بودن و با خود بودنتان خسته نمیشوید و میتوانید قرنها تنهای تنها با خودتان زندگی کنید که این یک امتیاز بزرگ است البته در بیابانی برهوت و لامکان و برزخی دوردست و شاید هم کنج یک سلول انفرادی و نه در میان جمع و اجتماعی انسانی. شما می اندیشید که به مرحلۀ “ان الحق” رسیده اید ولی آسوده خاطر باشید چون عاقبتی همانند منصور حلاج نخواهید داشت، در خوش بینانه ترین حالت، یک خودکشی شجاعانه از نوع خودسوزی پایان کار شماست تا آن آتشی را که در درون خود سالها داشتید را به دیگران نشان دهید،سوختن و تنها سوختن.

       
  12. ایران دوست

    داستان روبه بوده یا روباه؟

    .
    فردی فقیر که برای نگه داری روغن اندک خود خیک نداشت، روباهی شکار کرد و از پوست آن خیک روغن ساخت. به او گفتند:« پوست روباه حرام است.» او برای نظر خواهی نزد یک شیخ رفت و سوال کرد. شیخ عصبانی شد و گفت:
    « تو نمی دانی که روباه حرام است؟!» . مرد گفت : « ای داد و بیداد، بد شد!» شیخ پرسید:
    « مگر چی شده؟» گفت: « آقا، روغنی در آن است که برای حضرتعالی آورده ام.» شیخ گفت:
    « جانور، روبه بوده یا روباه؟»
    مرد گفت: « نمی دانم . روبه چیست؟» شیخ گفت:
    « حیوانی است بسیار شبیه روباه ،برو آن را بیاور، انشاالله روبه است.
    انشاالله پاک است.
    بد به دل راه نده!!

    این حکایتی آشنا است !!!!!!!!!

     
  13. سیاست چیست ؟
    ما از آن دوری می کنیم، چون آنرا کثیف و پر دروغ و نادرست می دانیم ، و در واقع سیاست ( نه به معنی قدیم : مجازات کردن) را بر قدرتمندی نادرست و پر حیله و غیر انسانی می دانیم و چیزی در ضمیر نا خود آگاه ما به ما ندا می دهد ، خودت را ازآن دور کن ، شاید هم به خاطر حفظ جان در برابر حاکمیتی تمامی خواه است ، جدا از بوق و کرناهای دولتی که آی مردم بروید هر کاری بکنید بجز دخالت در امورسیاست وگرنه سیاست خواهید شد.
    اما ، من اینجا می خواهم سوالاتی را مطرح کنم ، چون در سیاست به انسان بر می خورم .
    تعریف انسان چیست ؟
    آیا انسان، یک کافر یا یک مسلمان است ؟
    اگر کافر انسان است پس چرا نجس است ؟
    یک مسلمان چرا باید خود برتر از دیگران بداند؟
    مگر نه اینکه انسانها با هم برابرند؟
    معنی نجس چیست؟ چرا سگ و کافر نجستند ؟
    تبعیض نژادی و قومی چه فرقی با تبعیض دینی دارند ؟
    معنی انسانیت چیست ؟
    و باز می رسیم به معنی سیاست که سیاست چیست ؟
    مگر انسان کنونی و حقوقش و جامعه ی شهری بر سیاست وابسته نیست ؟ مگر حقوق مدنی برای روابط عادلانه ی انسانی نیستند ؟ چه فرقی با سیاست دارند ؟ یا از پایه و اساس سیاستند؟
    حق آزادی ، انتخاب و برابری و عدل جزو حقوق انسانی ، مدنی ، سیاسی نیستند ؟
    یا فقط مسلمانان را شاملند ؟
    افکار سیاسی ، مگر سیاست را به چالش نمی کشند ؟
    و چه کسانی از افکار سیاسی ترس دارند؟

    شاید به خاطر اینکه سیاست در نهایت به انسان می رسد.به انسانی جدا از هر تعلق دینی ، قومی ، نژادی و مسلکی ، فقط انسان.

     
  14. مازیار وطن‌پرست

    این متن مهم و غم انگیز را دکتر راغفر اقتصاد دان و استاد دانشگاه نگاشته‌است:
    http://www.sedayemardom.net/?p=36599

    کم‌کم وخامت حال بیمار (کشور آخوندزده‌ی ایران) دارد به جایی میرسد که باید قبل از معرفی چنین مقالاتی نوشت «بیماران قلبی و افراد سالمند از خواندن متن زیر پرهیز کنند»

     
    • با درود به مازیار گرامی‌،

      من مصاحبهٔ دکتر راغفر را با سایت صدای مردم در لینک ارجاعی شما خواندم و تصمیم گرفتم که مجدداً جهت تجدید خاطره شما و سایر دوستان خصوصاً آنهایکه قبلا پاسخ من به نقد شما را به پست “اقتصاد مال خر نیست” را نخوانده باشند، در اینجا بخش عمدهٔ آنرا که تحلیلی مختصرتر اما به باور اینجانب عمیقتر و ریشه ایی تر از تحلیل دکتر راغفر است، در معرض نقد شما گرامیان قرار می‌دهم؛
      آنچه که راغفر در تشریح وضعیت اقتصاد کشور میبایست بگوید این است که پیروان ایرانی‌اسلامی میلتون فریدمن و جان مینارد کینز بسبک هیٔتی مرسوم یعنی‌ هیأت‌های بازرگانی، تجاری، شبه صنعتی‌ خود در قالب هزار فامیل- خوصولتی‌های رانت خار همچون موریانه از اندرونی و بیرونی با شتاب و رقابت مشغول خوردن شالوده‌های اقتصاد و نهایتا ویرانی ساختار معیشتی مردم بر روی سر آنانند؛ [شیخ ه. ر حتما بمنظور پسته کاری مکانیزیه “۱۶ هزار میلیارد تومن” وام گرفته و حتما میخواد اون دنیا وامشو پرداخت کنه، من یکی‌ که اقلیم را مقصر اصلی‌ می‌‌دانم تا فرهنگ مذهبی‌]؛

      —————————————————————————————————————————
      پاسخ به نقد “مازیار وطنپرست” و گرامی: 2:09 ق.ظ / آگوست 6, 2015

      در مقالهٔ مربوط به “اقتصاد مال خر است” سعی‌ من بر آن بوده که تحلیلی کلی‌ از ساختار زیربنایی اقتصاد مبتنی بر صادرات نفت خام، و تجارتی عمد‌تاً یک‌طرفه وارداتی و دیوان سالاری متکی‌ بر این ساختار، ارائه دهم، اجزای آنرا تفکیک کرده مختصراً توضیح دهم.

      درک ساختاری فلکی یا جهانی‌ مسائل مرتبط با اقتصاد سیاسی برای شناخت مسایل مشابه منطقه یا ملی‌ امری ضروری است، چون که در عصری زندگی می‌کنیم که این پیوندها سخت شکل گرفته و بدون درک این پیوندهای ساختاری از تحلیل درست مسایل مربوطه عاجز خواهیم ماند.
      از مهمترین وجوه بر جسته شده در این تحلیل (پست: اقتصاد مال خر است) که در تحلیلات دیگر تا کنون به آن توجه نشده عبارتند از
      نقش پایتخت کشوراست ، تهران تقریبا فاقد نقش بارز مثبت و مولد و تولید کنندهٔ درامدزای ارزی (مستقل از منابع نفت و گاز) به عنوان صادر کنندهٔ کالا یا خدمات است- یا به عباراتی دیگر مصرفی بودن پایتخت در دستگاه اقتصاد، باری فوق العاده سنگین بر روی دوش اقتصاد بیمار کشور است و خود مسبب این اقتصاد بیمار. توجه به تاریخ تهران نیز حائز اهمیت برای درک این مطلب است.
      یعنی‌ همانطور که در مقاله آمده [http://www.nurizad.info/blog/29201#comment-207857 – “علم” اقتصاد مال خر نیست]
      “مصیبت گریبان گیر کشور وجود پایتختیست با بیش از ۱۲ میلیون جمعیت که خود مستقل از در آمدهای نفت جنوب حتا در آمد ارزی هم طراز با صنعت صادراتی قالیبافی ابریشمی قم هم ندارد!!!! تهران کلان شهریست که در کلاف مصرف گرایی و ارایه خدمات، ترافیک و الودگی پیچ و تاب می‌خورد. به قول”طبیب جدید اقتصاد” فرزند تنبل و نالایقیست که ارث پدر را می‌خورد و میسوزاند”.
      انتقال و تمرکز نا‌عادلانهٔ عمدهٔ دلارهای نفتی‌ در تهران به عنوان مرکز دیوان سالاری و محل استقرار ساختار هدایت و مدیریت اقتصاد مصرفی و لاجرم اثرات تورمی در جهت مطلوب ( البته به همراه اثرات نامطلوب الودگی محیط زیستی‌ و معضلات ترافیک و تردد بی‌ پایان به جهت مهاجرت به آنجا و افزایش و تمرکز بیش از حد جمعیت) مالکین املاک تجاری- مسکونی و اداری آن خصوصا در شمیرانت؛ یعنی‌ بهرمندی بخش مستغلات پایتخت به دلیل متمرکز شدن عایدی صادرات نفت خوزستان نزد بانک مرکزی و دیوان سالاری حکومت بدون سهمی مثبت در رشد اقتصاد تولیدی. یعنی‌ مصادرهٔ به مطلوب منابع عمومی زیرزمینی جنوب بواسطهٔ منابع زمینی‌ (و هوایی) تهران/شمیرانت، این خود مکانیسمی برای تبدیل ارزش افزوده این املاک و تبدیل آن به دلار و انتقال به خارج از کشور بوده، و این امری جأ افتاده در اقتصاد املاک این منطقه طی‌ سالهای متمادی از دوران پهلوی دوم تا کنون بوده.

      نکته: قاچاق سوخت (یعنی‌ فروش نفت و گاز یا سایر فراورد‌های نفتی‌ بخاطر ما بتفاوت مطلوب قیمت داخلی با قیمت خارج از طریق مرزهای شرقی‌، شمال غرب و سواحل جنوبی)، امری غیر قانونیست. اما خوب می‌دانیم که این فرصت شناسی‌ تجاری امری آشناست، نیست؟ بله هست، این همون فرصتیست که دولت به شکل انحصاری برای خود قائل است. یعنی‌ صادرات نفت و گاز و فروردهای نفتی‌ از طریق شرکت نفت و شرکتهای پتروشیمی و سایر نهادها و رانت خاران و دلالان نفتی‌؛

      نقش بسیار مخرب بانک مرکزی و نظام بانکی‌ در تولید تورم پولی‌ ، چاپ بی‌ رویه و تعمدی اسکناس بدون پشتونه، تولید استقراضات بدون وثیقه لازم و تضمین وامهای قصور کرده و ناتوان در بازپرداخت اصل و سود، یعنی‌ انتقال زیانهای ناشی از سؤ مدیریت، فساد و اختلاص افراد و بنگاهای تجاری ورشکسته به سایر سپرده گذاران و شهروندان بیخبر از همه جأ؛

      آنها در این زمینه آنقدر بی‌ شرم و بی‌ حیا هستند که همین اخیرا آقای معاون اول در نشستی با اعضای باشگاه رانت خاران صریحاً اعتراف کردند که پولهای بلوک شده (در شبکه بانکی‌ جهانی‌ توسط آمریکا و غرب) که قرار است بعد از پذیرش رسمی‌ توافق هسته‌ای (برجام) دریافت شود – از قبل توسط بانک مرکزی تبدیل به “اسکناس احسن” شده و توسط دولت هزینه گردیده، یعنی‌ ما این میلیارد‌ها دلار گروگان- گرفته توسط آمریکا را از مردمی که مفته “خرند” به سر دادن شعار “مرگ بر آمریکا” با افزایش پایه پولی‌ پس گرفتیم؛ و تازه بد از این که این چند بیلیون دلار باقی‌ مانده هم توسط بانک مرکزی دریافت شد، قطعا یک بار دیگر با فروش آن در بازار خودی و غیر-خودی، این مفت “خران” پیرو اقتصاد “خر” را پالان میبندیم و بر آنان سواری‌ می‌کنیم. [با عرض پوزش از همهٔ هم میهنان غیر رانت خوار]
      آنها آنقدر در مورد میزان دارایهای بلوک شده از ریس بانک مرکزی گرفته تا وزیر اقتصاد و معاون اول و دوم و سوم و غیره ارقام مختلف بزبان آوردند که برادر “حسین کیهان” هم صداش در آمد که انگار یه رودهٔ راست تو شکم هیچ کدوم از اعضای باشگاه بنفش رانت خاران معتاد به دلار نیست. یا نکنه از اول دروغ میکفتند که اموال ما بلوک شده، این‌ها صرفا بهانه بوده برای تحمیل برجام به حضرت آقا نظام!!
      چه پولی‌؟ چه کشکی؟ کی‌ دیده؟ کی‌ برده؟ اینها همه شایع است!! فرهنگ دگر سالار قرون وسطا یا حرص و طمع بی‌ پایان؟!

      نکته: چاپ اسکناس توسط شهروند غیر قانونیست ، و با مجازات سنگین مواجه میشود؛ اما همین کار را دولت یا بانک مرکزی در ابعاد میلیاردی آزادانه بدون پشتوانهٔ تولید یا طلا و بدون تر س از مجازات به شکل انحصاری انجام میدهد. بانک‌ها بدون ترس از مجازات تولید استقراض یا بدهی- پول مجازی منفی‌ چاپ می‌کنند. [رشد پایه پولی‌ از ۴۵۰ هزار میلیارد تومان به ۱۱۰۰ هزار میلیارد تومن در طی‌ ۳۰ ماه دولت روحانی یعنی‌ تورم پولی‌ متوسط سالانه معادل ۴۰%]

      دولت مسبب اصلی‌ و انحصاری تورم پولی‌ و قیمتی از طریق افزایش پیوستهٔ قیمتهای سوخت و انرژی‌، منابع آب و سایر خدمات دولتیست. یعنی‌ بر خلاف آن چه تصور عمومیست تورم پولی‌ و قیمتی، و همچنین کسری سالانهٔ بودجه نه این که امری ناگزیر و غیر قابل مهار است بلکه تعمداً در جهت منافع و یا معلول سیاستهای تورمی خود-اعمال شده دولت و همچنین متاثر از تورم جهانی دلار و البته وابستگی‌ اقتصاد کشور به دلارهای نفتی‌ بوده وچونکه بخش‌های مسلط اقتصادی از این سیاستها سودهای کلان به جیب میزنند و اکثرییت شهروندان متضرر از قبل این گونه سیاستهای پولی‌- مالی‌ دولت و نظام بانکی‌ یعنی‌ شرکای اصلی‌ جرم.
      این‌ها همگی از ویژگیهای اقتصاد سرمایه داری متکی‌ به اقتصاد پولی‌ (فایننس کپیتالیسم) متکی‌ به پول کاغذی (فیات کرنسی – کلمهٔ لاتین فیات – به معنی‌ “ بگذار انجام شود” ) ناشی‌ میشود. ریشهٔ‌ تورم پولی‌ در همهٔ جهان در همین مضل پول کاغذی که خود ذاتا ارزشی ندارد، نهفته که البته باز سودی کلان برای گروه مسلط بر اقتصاد جهانی‌ (نظام شبکه جهانی‌ بانک‌های مسلط غرب با هما هنگی بانک‌های مرکزی آنها) و هم زمان زیانی بزرگ برای سایر شهروندان زحمتکش جهانی‌ دارد. اشارهٔ کوتاه در مقالهٔ “اقتصاد مال خر است” به جایگاه برتر جهانی آمریکا و نقش این سیستم شده‌ که در پست‌های بعدی سعی‌ میشود بیشتر بدان پرداخت .
      تورم پولی‌ و قیمتی (افزایش هزینه ها) سبب غیر رقابتی‌ شدن تولیدات داخلی‌ و کاهش ظرفیت، بیکاری و ورشکستگی بخشهای گوناگون تولیدات داخلی‌ شده از جمله مواردی که در مقاله از آنها نام برده شده. باید توجه داشت که نقش اصلی‌ دولت‌ها در امور اقتصادی در مدیریت و گرداندن مستقیم بنگاها یا شرکتها نیست بلکه دست کاری کردن در عرضهٔ پول، و تعیین نرخ بهره و نرخ تبدیل پول ملی‌ به ارز خارجی‌ است یا بعبارتی تعیین قیمت یا ارزش پول ملی‌ می‌باشد که همهٔ‌ فعالیتهای اقتصادی را تحت شعاع خود قرار میدهد یا کنترل می‌کند. یعنی‌ در واقع اقتصاد بازار آزاد توهمی بیش نیست، مگر زمانیکه مقوله “پول” خود دارای ارزشی حقیقی‌ قابل انتقال، معاوضه و مقبول داشت باشد، مثل فلزات قیمتی همچون نقره و طلا که در گذشته نیز سکه آنها در تمدنهای قدیم رایج بود. این بحث به “استاندارد طلا” و جایگاه آن در اقتصاد مدرن بر میگردد که خود موافق و مخالفانی با دلایل گونگون دارد که نیاز به واگشایی مفید و عملی‌ بودن آن برای مقابله با سیستم رایج و مسلط فیات یا ارز کاغذی یا الکترونیکی دارد. سکه طلا با عیار خاص را نمیشود تقلبی ضرب یا چاپ کرد حتا با پرینتر ۳ بعدی مگر گرد طلا استفاده کنیدبا درجه خلوص لازم. شیوهٔ تورم پولی‌ کهن یعنی‌ افزایش و ترکیب فلز نا مرغوب با فلز مرغوب یا طلا همان تاریخ کیمیا گری و داستان “یافتم” ارشمیدس است.
      موثر بودن سیستم دریافت مالیات مستقیم از حقوق بگیران، کارمندان، کارگران و اعمال مالیات مخفی‌ (تورم پولی‌) بر آنها و در مقابل ضعف شدید ساختاری و عدم اراده ی عملی‌ از دریافت مالیات از گرو های مسلط بر ساختار اقتصاد از ویژگیهای نظام حاکم است. به استناد رئیس کّل ادارهٔ خزانه داری کشور سالانه بین یکصد تا یکصد و سی‌ هزار میلیارد تومان (۳۰ تا ۴۰ میلیارد دلار) فرار مالیاتی در کشور است. که این شامل دو گروه عمدست، کارتن خواب‌ها و رانت خواران گوناگون. [راغفر این رقم را اکنون ۱۸۰ هزار میلارد تخمین میزند]
      طبق اعتراف صریح اخیر وزیر دادگستری و رئیس سابق بازرسی کّل کشور در دوره دوم ریاست جمهور سابق میزان موارد و گزارشات مربوط به فسادهای اقتصادی و اختلاسات مالی‌ پولی‌ به قدری زیاد شده و پرونده‌های در دستگاه غذا انباشته شده بود که نه فرصت و نه تمایلی برای پیگیری آنها به جهت جلو گیری از آبروریزی دولت، وجود داشت. خوب میدانیم که دستگاه قضا دغدغه فکری و اولویت اجرایی – عملیاتیش چیست و هدفش کیاناند.
      من در مقالهٔ مذکور ساختار اقتصاد و وجوه اصلی‌ آنرا برشمردم و نقش نا مولد و مصرفی امروزی و تاریخی پایتخت را برجسته کردم. استنباط (کمونیستی – طبقاتی) شما از پست‌های من احتمالا نشی‌ از بحث‌های فلسفی‌ فی‌ ما بین من و کوروس عزیز که از دیدگا‌های متقابل ایده‌آلیسم و ماتریالیسم به پدیدهٔ پیداش تمدن، فرهنگ و نهایتأ ساختار اقتصاد سیاسی و لاجرم اشارات من در این بحث‌ها به نظریات و اصول مارکسی و اینگلس، ناشی‌ میشود. این امر سبب شد که احتمالا هم مهرداد و هم شما این نتیجگیری نسنجیده و عجولانه را داشت باشید که من تحلیلی کمونیستی و بر همین مبنا الگویی سیاسی اقتصادی در گفت و گویم مطرح می‌کنم. در پاسخ به نقد دیگر شما باز این مساله را تشریح کردم؛ [http://www.nurizad.info/blog/29908 – بینش مارکسیستی اریک هابسبام /مازیار عزیز]

      اگر شما پست‌های نقد اقتصاد‌سیاسی اینجانب را مرور کنید متوجه میشوید که من اعتقادم بر این است که بجای استراتژی خام فروشی و کسب دلارهای نفتی‌ و واردات کالاهای لوکس مصرفی – از قبیل کیف و کفش لویی ویتون، ساعت رولکس، شکلات سوئیسی، پورشه و لامبورگینی، کاشی و سنگ مرمر ایتالیایی برای آپارتمان ۱۰ میلیون دلاری، لباس آرمانی، اسب تاروبرد آلمانی، هواپیمای شخصی‌ و غیره- برای شمیرانت نشینان و گندم آمریکایی، چای و برنج هندی، شکر بریزیلی، گوشت دام اوکراینی‌، برای سایر شهروندان و تبدیل اینها به نی‌نی ‌ایرانی، و واردات اسباب بازی و جقجقهٔ چینی‌ و پوشک چینی‌ برای نی‌نی، تبدیل نی‌نی به دانشجوی فارغ تحصیل بیکار دانشگاه آزاد و سراسری و پیام نور (اینجانب ۸ مورد را از راه دور حمایت می‌کنم)، یا دلال مستغلات و وسایل ماشین و، لوازم الکتریکی چینی‌ کرهٔ ژاپنی یا مکانیک ماشین پورشه و غیره – میبایست که نفت و گاز را روانه پالایشگاه ها، کارخانه‌ها، کارگاه‌ها و بنگاهای تولیدی کرد و با تکیه به نیروی خلاق پیشه وران، کار آفرینان، کارشناسان، کارمندان و کارگرن زحمتکش و مدیران لایق، مدبّر و منضبط و مسئول و قانونمند کشور در جهت رشد اقتصاد و بهبود معیشت زندگی مردم و نهایتا اعتلای فرهنگی جهت گیری کرد و طرحی برای اقتصاد پایدار و انسان ساز ریخت. من آنجا نه تنها در مقام مخالفت با خام فروشی نفت، رانت خواری، دلالی گری، مصرف- گرایی و تنبلی اجتماعیم، بلکه آنجا در موضع حمایت از همهٔ اقشار خلاق مولد و زحمتکش جامعه قرار میگیرم. من معتقدم که ما در کشور طبقه سرمایه دار یا کاپیتالیست به معنی کلاسیک آن نداریم یا بشکلی بسیار ضعیف حضور دارد. رانت خواری، دلالی واسطه گری و تجارت هم در این تعریف نمی‌گنجند.

      من توصیه به بنگاه گردانی دولتی در امور اقتصادی نمیکنم. بسیاری از کارشناسان اقتصادی کشور و یا در جهان الگوی اقتصاد مبتنی‌ بر اقتصاد بازار (مارکت اکونومی) را به پیروی از اقتصاد دانان کلاسیک و نئو کلاسیک غرب تجویز میکنند، و در این راه ظاهرا از کوچک سازی ساختار دولت و پرهیز دادن دولت از شرکت در امور اقتصادی بسیار توصیه می‌کنند.
      اما “اقتصاد آزاد” غیر از توهم یا فریبی بیش نیست تا زمانیکه جدای از قوانین و مقررات گوناگون مرتبط با اقتصاد در بخش صنعت، تجارت، بازرگانی، و غیره که اعمال میگردد، نهادی به نام بانک مرکزی (در همه کشورها) عرضهٔ پول، نرخ بهره و نرخ تبدیل ارز را در کشور متبوع خود به شکل مرکزی و انحصاری توسط مافیای بانکی‌ مسلط و حاکم تعیین می‌کند.
      —————————————————————————————————
      http://www.nurizad.info/blog/29737#comment-226988
      نقش استاندارد طلا نه فقط در قیمت گذاری نفت و بازار جهانی‌ آن بلکه در کّل ارکان اقتصاد جهانی‌ اهمیّت بنیادین دارد. حضور بازیگران جدید در بازار جهانی نفت با ارز چالش کنندهٔ دلار اگر چه با ایجاد رقابت و حذف انحصار دلار ایالات متحده برای مصرف کننده نهایی کالا‌های انرژی‌ ظاهرا مفید مینماید، اما همچنان خود به معنای پذیرش قواعد بازی در نظام اقتصادی پول کاغذی (FIAT CURRENCY) هست. و چون این خود توسط بانک‌های مرکزی همهٔ کشورهای جهان مورد دستبرد قرار میگیرد مصرف کنندگان یا در واقع زحمتکشان دستمزد و حقوق بگیر جهان همگی ظلم مضاعف پول غالب جهانی‌ و سپس پول ملی‌ خود را در ساختار اقتصادی مبتنی‌ بر کاپیتالیسم پولی‌ (Finance Capitalism) یعنی‌ “اقتصاد تورم مستدام پولی‌” تجربه می‌کنند.
      طلا حاصل ساحری کیماگر هستیست و در انفجارت کیهانی ابر نو‌اختران (سوپرنوا) زاده میشود. دگرگونی جیوه (mercury Hg-۱۹۷) توسط بمبارن نوترونی در راکتور‌های هسته ی و همچنین “شتاب دهنده‌های ذرات” توانمندی کیماگران زمینی‌ عصر اتم را نیز در تبدیل آزمایشگاهی- نه اقتصادی مرغون به صرفه – این فلز سیال و ارزانتر را به طلا نشان داده است. اما طلائی که از دل زمین کشف و استخراج میشود آن ثمره زحمت طاقت فرسای انسان زحمتکش است، که قابل کپی‌ سازی و جا انداختن به عوض فلز جلب نیست (همان گونه که ارشمیدس فریاد بر آورد یافتم). همهٔ سردمدارن و نظریه پردازان و مبلغین مکتب اقتصاد نئوکلاسیک شیکا گو همچون میلتون فریدمن شارلتان در جادگری مونیتریسم خود محدود شمش‌های طلا ذخیره شده در انبارهای بانک فدرال ایلات متحده را به مردم نشان میدادند، اما پترو دلارهای بی‌ پشتوانه چاپ و راونه بازار میکردندو می‌کنند.
      ———————————————————————————————————————————————————

      یادم رفت که در پست قبلی‌ در پاسخ به پست فائزه گرامی بنویسم بزرگترین معتاد جهانی‌ به دلار‌های نفتی‌ عمو سام است با بدهی ملی‌ بیش از ۱۸ تریلیون دلار بر گردهٔ شهروندان دهکدهٔ جهانی؛ اقتصاد جهانی‌ بر دلار‌های نفتی‌ عمو سام متکیست؛ جهانیان در بازار مکارهٔ دادو ‌ستاد جهانی‌ ثمرهٔ زحمت و تلاش خود را از شیر مرغ تا جان آدمیزاد با “کالا پول” عمو سام معاوضه می‌کنند؛ مونیتوریسم عمو سام به میلیتاریسم (بودجه بیش از $۶۰۰ میلیارد دلاری) متکیست و بلعکس.

      مازیار و مزدک عزیز از این که پست‌های بنده را مشفقانه نقد می‌کنید سپاس گذارم. مزدک گرامی‌ پاسخ شما به سوالی که در پست قبلی‌ از من داشتید این است: دگرگونی اقتصاد سیاسی واردات محور متکی‌ به دلار‌های نفتی‌ به اقتصاد سیاسی صادرات محور منهای نفت شدنی است اما ارادهٔ عظیم ملی‌ ذینفعان و ملزومات رهبری سیاسی بر آماده از این اراده را می‌طلبد؛

      با سپاس

       
  15. مازیار وطن‌پرست

    برای علاقمندان به وحدت ارضی ایران:

    گزارش سخنرانی جواد طباطبایی: رسالت تاریخی ما حفظ مرزهای ایران سیاسی و ایران فرهنگی است/ عربستان و ترکیه یک اتحاد دیرینه را علیه ایران تجدید کرده اند!

    http://www.azariha.org/?lang=fa&muid=53&item=1995

    ضمنا خاطر نشان می‌کنم متن فوق نه نماد عرب ستیزی است، نه ترک ستیزی و کرد ستیزی. وضعیت ژئوپلتیک کشورها ربطی به نژاد ندارد. برای روشن شدن هر چه بیشتر موضوع کافی است یادآور شوم سید جواد طباطبایی، خود زاده‌ی تبریز و ترک است.

     
  16. مازیار وطن‌پرست

    با پوزش از ناظران گرامی، نظر به اهمیت متن زیر و از آنجا که امکان گذاشتن لینک مستقیم آن میسر نبود، متن کامل آن را برای مطالعه تقدیم حضور می‌کنم:

    رنج نامه مسعود جعفرآبادی نخبه ایرانی پس از هفت سال زندان

    بعد از گذشت پنج سال از مدت بازداشتم به اصرار بسیاری از دوستان و فرهخیتگان رنجنامه ای که بخش کوچکی از مسائلی بوده است که بر من گذشت را نشر کردم که در ذیل همان رنج نامه مضمون یک کامنت را مشاهده کردم که تمام آلام و رنج هایم را صد برابر کرد.

    کامنتی بدین شرح بود که از کجا معلوم که هم اینک مسعود جعفر آبادی در خدمت بیت رهبری نباشد و با آنها همکاری نداشته باشد؟!! با خود واگویه کردم که آیا به نظر آن خواننده نرسیده است که من مسعود جعفر آبادی؛ روزگاری در نوجوانی به شرکت در المپیادهای ریاضی و کامپیوتر و جشنواره جوان خوارزمی از مقطع تحصیلی راهنمایی به هجدهمین نشست، کنگره و بررسی پژوهش های کشورهای آسیایی در ژاپن شهر توکیو راه یافتم و در سن ۱۵ سالگی موفق به کسب مقام نخست و عنوان نخبه قاره پهناور آسیا در رشته رایانه و فناوری های وابسته شدم و بعد از آن در سال ۱۳۸۷ مصادف با سال ۲۰۰۷ میلادی در سیزدهمین جشنواره بین المللی الکامپ آلمان در هامبورگ دوم شده ام و لقب نائب نخبگان جوان جهان را در رشته رایانه و فن آوری های وابسته کسب نمودم. در سن ۱۹ سالگی دارای ۱۸مقاله معتبر ای اس ای (ISI) در زمینه هوش مصنوعی نرم افزار و برنامه نویسی بوده ام و تمامی آن مقالات در مجلات بزرگ دنیا به چاپ رسیده است.

    در همان سال ها در سطح جهانی از تمامی جوامع علمی پژوهشی در زمینه رایانه تقدیرنامه دریافت کردم و در سطح داخلی از بیت رهبری و عنوان های مختلف نظیر نهاد ریاست جمهوری، استانداری و پارک علم و نانو فن آوری پردیس و بنیاد ملی نخبگان و … تقدیر نامه هایی دریافت نمودم که در تمامی آنها بنده را مایع فخر و مباهات، فرزند پاک و فرهیخته سرزمین ایران شناخته بودند و در عرصه بین المللی در همان زمان با عنوان نخبه شناخته شده و دعوت نامه های مختلفی از دانشگاه های رده بالای جهان و شرکت های معتبر علمی داشته ام که تعداد آنان به ۶۳ عدد رسیده بود.

    حال قضاوت را به وجدان های بیدار و افراد متخصص واگذار می کنم که برای کسی که در سن کمتر از۲۰ سال به سر می برده آیا دغدغه و آرزویی باقی می مانده که در پی کسب آن تلاش کند تا برای کسب مادیات و یا افتخارات خود را به هسته مرکزی حاکمیت نزدیک کند و بدتر از آن به ضم آن خواننده گرامی ولی نا آگاه در خدمت اهداف سیاسی یا اطلاعاتی حاکمیت قرار دهد؟ اما رنجش خاطر من از آنجایی است که بسیاری از دوستان و مردم ایران شاید اطلاع نداشته باشند که ورود من به هسته مرکزی حاکمیت یک انتخاب نبود و به معنای واضح کلمه بنده اجبارا و به ناچار توسط کارشناسان بیت رهبری و با ترفندهای خاص سیستم اطلاعاتی برای مدتی مجبور به همکاری در بخش های فنی از جمله عضویت در تیم مشاورین سایبری رهبری شدم.

    این عدم انتخاب شخصی و نارضایتی درونی از وضع حاکمیت در عرصه اجتماعی سبب بروز رفتاری غیر دلخواه نهادهای امنیتی گردید که بارزترین آنها پیوستن به خیل عظیم مردم و انتخاب آنان در انتخابات سال ۸۸ بود.

    بنده در سال ۱۳۸۸ بنا به دعوت کمپین میرحسین موسوی به عنوان مدیر نظارت بر تبلیغات مجازی و عضو اتاق فکر ستاد انتخاباتی وی منسوب گردیدم و این انتخاب و انتساب که به ذائقه هسته مرکزی حاکمیت خوش نیامده بود نقطه آغاز پرونده سازی ها و اشکال تراشی ها و شروع مسائل بر من بود. نهادهای امنیتی حکومت چنان بر زمین نقشم کردند که دیگر توان برخواستن از زمین را ندارم. در بهمن ماه ۸۸ که این جانب فقط ۱۹ سال داشته ام ۹ عنوان اتهامی سنگین را وارد کردند که پس از هفت سال بلاتکلیفی اینک با ۳۲ سال حبس تعزیری روبرو شده ام.

    حاشا به غیرت نخبه دوستان و نخبه پروران این حکومت که بدین گونه از نخبگان کشوری و بین المللی خود حمایت می کنند! در تمامی سمینارها و دیدار ها مسئولین نظام اعم از رهبر، رئیس جمهور، وزیر و معاون همگی بر جلوگیری از فرار نخبگان از کشور تاکید داشتند چه کسی گفته است که حرفشان دروغ و کذایی است؟؟! آنها مخالف از دست دادن نخبگان ولو به قیمت زندانی کردن آنها هستند. بنده ناخواسته به محیطی وارد شدم که هیچ تعلقی از نظر فکری، سنی، روحی و روانی به آنجا نداشتم و به اجبار رفتار روزانه ام را با آنان تطبیق می دادم مانند لباس فرم اجباری، گویش های اجباری، عادات اجباری که فارغ از خوب و بد آن مسلما با شرایط سنی و روحی من انطباقی نداشت و بالعجب که نتیحه اینگونه رفتار مزدورانه آنان از به قول خود یک نخبه ملی و بین المللی در یک چرخش و دگردیسی ناگهانی تبدیل به هوش سیاه می شود و از آن فردی جانی و روانی می سازد، لذا از ملت شریف ایران می خواهم اگر به دلیل گرفتاری ها و مشغله های روزمره یا واهمه از حبس و تعزیر دست یاری برای من از آستین بیرون نمی آورند فرزند خویش را به چوب مذمت و نادانی از خود بیشتر مرانند.

    مسعود جعفر آبادی- اندرزگاه ۱۰ زندان رجایی شهر- ۲۸ اردیبهشت ماه ۱۳۹۵

     
    • فرزند ایران

      مازیار وطن پرست گرامی،

      با درود
      مسلما آنچه بر سر آقای جعفرآبادی آمده است، با کرامت انسانی سازگار نیست. اما پای مطلب دیگری نیز در میان است که به گمانم باید مطرح شود: در ایران هرساله تعداد قابل توجهی دانش آموز و دانشجوی نخبه سربرمی آورند که در مجامع بین المللی و المپیادهای داخلی و خارجی خوش می درخشند. بیشتر آنان هم نهایتا راهی کشورهای پیشرفته می شوند و گروهی نیز در ایران به کار تدریش و پژوهش مشغول می شوند. از میان این جمع نخبگان تنها درصد اندکی با وضعیتی مشابه آقای جعفرآبادی روبرو می شوند، یعنی نخست جذب نظام مقدس و سپس مغضوب می شوند. اکنون دو سوال مطرح است:

      یک. آیا دستگاه های امنیتی فقط به جناب جعفرآبادی نظر داشته اند و به دیگر نخبگان پیشنهادی نداده اند؟ پاسخ این سوال را یک بر اساس خط مشی این حکومت و موارد نخبه کشی مشابه (دانشمندان هسته ای ترور شده یا آقای امید کوکبی) می توان حدس زد. حاکمیت همواره به دنبال بهره بردن از توان نخبگان برای پیشبرد اهداف مخرب خود بوده است.

      دو. آقای جعفرآبادی می نویسد: “…ورود من به هسته مرکزی حاکمیت یک انتخاب نبود و به معنای واضح کلمه بنده اجبارا و به ناچار توسط کارشناسان بیت رهبری و با ترفندهای خاص سیستم اطلاعاتی برای مدتی مجبور به همکاری در بخش های فنی از جمله عضویت در تیم مشاورین سایبری رهبری شدم. این عدم انتخاب شخصی و نارضایتی درونی از وضع حاکمیت… “.
      بسیار ضروری است (تاکید می کنم: بسیار ضروری است) که ایشان آشکارا و بدون ابهام شرایط این انتخاب اجباری را روشن بفرمایند تا مشخص شود ایشان چگونه و چرا نتوانسته اند از این “ترفندهای خاص” فرار کنند حال آن که خیل پرشماری از دیگر نخبگان که به احتمال قریب به یقین همچون ایشان پیشنهادهایی دریافت کرده اند، توانسته اند بی دردسر از چنین همکاری “اجباری” و “ترفندهای خاص” بگریزند و بروند به همان کشورهای دیگر یا در ایران مشغول زندگی شخصی خویش بشوند؟

      فقط در این صورت می شود منصفانه و به دور از احساسات قضاوت کرد که آیا ایشان واقعا به اجبار همکاری کرده اند یا عوامل دیگری در کار بوده اند؟ حال که ایشان به گفته خودشان چنان زمین خورده اند که امکان برخاستن ندارند بهترین زمان برای طرح صادقانه مساله است، وگرنه ناگفته گذاشتن این مساله حساس، نتیجه ای دربر ندارد جز همین که آقای جعفرآبادی تجربه می کنند: اتهام همکاری داوطلبانه با نظام سرکوب (که تا زمان شفاف سازی ایشان، نامعقول به نظر نمی رسد). از سویی شاید شفاف سازی ایشان منجر به کشف موارد دیگری بشود که نخبگان به اجبار یا انتخاب به همکاری با حاکمیت مشغول شده اند.

      با احترام

       
  17. ناگاه یکنفر آمد از بهشت
    نعلین به پا با ریش و پشمو روی زشت
    مستو لایعقل دمادم از شراب
    حرفهایش بی حساب و بی کتاب
    بر سرش عمامه و دوشش عبا
    مدرکش اندر خریت دکترا
    گفتمش بعد از سلامی گرم و نرم
    با رخی آمیخته با رنگ شرم
    ای فلان ابن فلان اندر جهان
    گو کمی هم از شراب و حوریان
    از بهشتی کاندرآن جا داشتی
    روزگاری بس گوارا داشتی
    خنده ای روی لبانش نقش بست
    درکنار من با یاالله نشست
    گفت هم اکنون که غلمان داشتم
    … تا در بدن جان داشتم
    صورتش مثل گلهای بهار
    در میان باغهای پر انار
    گفتمش غلمان کدامین صیغه است
    معنی اش اصلا نمیدانم که چیست
    چپ چپ اندر چشمهایم خیره شد
    آسمانها در نگاهم تیره شد
    گفت بی شک در جهنم میروی
    طعمه افعی و ماران میشوی
    معنی غلمان ای بی خبر
    نوجوان و خوشگل و آقا پسر
    روی زانویت نشیند لخت و عور
    پیکرش مانند مروارید و نور
    زندگی در بهشت فقط سکس هست همه
    روز و شب با حوریان در همهمه
    مثل حیوان میخوری از مال مفت
    با پری رویان کنارت جفت جفت
    هر کرانش مفتی و ملا پر است
    با شراب آتشین بر روی دست
    در بهشت هرگز که جای عقل نیست
    بی خرد در وسعتش باید که زیست
    تا توانی در جهان بی عقل باش
    هر کران بذل جهالت را بپاش
    دین و عقل عالم که با هم جور نیست
    در سیاهی های مذهب نور نیست
    علم و دانش هر که دارد کافر است
    ضد دین و دشمن پیغمبر است
    روضه خوانی کن بزن توی سرت
    خر بکن پیر و جوان بر منبرت
    هی بنال از قصه های کربلا
    پر کن جیب خودت را از طلا
    روز عاشورا خود را گل مالی بکن
    کوچه و پسکوچه ها رمالی بکن
    تا که درهای بهشتی وا شود
    نانت اندر روغن و خرما شود
    من تعجب کردم از گفتار او
    آنهمه زشتی که در پندار او
    گفتمش شیخا پشیمان گشته ام
    کافر و بی دین و حیران گشته ام
    فاحشه های بهشتی مال تو
    من تهوع دارم از افعال تو
    از بهشتت با دل و جان بگذرم
    با خرد من در جهنم خوشترم

     
  18. اون آخوند چاقه در عکس را هم در گردان ثبت نام کنید. چون میتواند با هیکلش سد عظیمی در مقابل دشمنان اسلام باشد!

     
  19. “کوروس، علی‌ 1 و حکومت مافیائی ”

    محکومین جرائم سیاسی، خصوصا آنهایی که در ارتباط با سازمان‌ها و احزاب سیاسیِ مخالف حکومت میباشند،

    پس از رهائی از بند، تا مدتهای طولانی، موظفند هفتگی و یا هر دو هفته یکبار، برای ارائه گزارشی از آمد و شد

    و کارهای انجام شده در این مدت، به مقامات زندان مراجعه نمایند.

    نکته قابل توجه و مشترکی که در این دیدارها صورت می‌پذیرد، تاکید مقام‌های امنیتی و اطلاعاتی‌ به زندانیان آزاد

    شده، با چنین مضمون و ادبیاتی ‌ست :

    ” هر غلطی خواستین، بیرون انجام بدین، تریاک بکشین، عرق بخورین، خانوم بازی کنین، هر گهُی
    خواستین بخورین، ولی‌ با رهبر و نظام، کاری نداشته باشین تا ما هم با شما کاری نداشته باشیم”

    خوب، این “گذر به صحرای کربلا” را بخاطر داشته باشید، تا مجددا به‌‌‌ آن بازگردیم، زیرا تشابه جالبی‌ را

    در ذهن تداعی می‌کند!

    حال رخصت دهید با همان متدولوژی که علی‌ 1 عزیز ادعا می‌کند بر اساس آن به نقد و قضاوت نوشته های

    کورس گرامی‌ میپردازد به نوشته‌های خودش بنگریم. ا‌و در تاریخ ۱۴ می‌، ساعت ۳:۱۷ قبل از ظهر در

    جواب کورس عزیز می‌نویسد :

    “من بر اساس این یک نوشته تنها از شما، قضاوت نکردم. معمولا یک روند طولانی را در نظر می گیرم و
    وقتی ببینم این روند طولانی معیوب است نظرم را می گویم ”

    مدت زمانیست که عزیزان، کورس و علی‌ 1 در این سایت قلم زده و به مباحث گوناگون و تبادل نظرات

    فلسفی‌، اجتماعی، مذهبی‌ . . . . . پرداخته اند و ما نیز از این مباحثات و تبادل اندیشه، بهره‌ها برده‌ایم.

    اگر چه هر از گاهی‌ اختلاف نظری میانشان وجود داشته است لکن همواره این دیالوگ با ادبیات و زبانی‌

    دوستانه و محترمانه درجریان بوده است تا آنکه کورس گرامی‌ در پاسخ به پرسشی از آنیتای عزیز که :

    ” آيا در جوامع اسلامى و به ويژه ايران مى توان اميد داشت همان گونه كه مسيحيت جان و مال مردم را به خردشان
    واگذاشت و كنار نشست ، و اكنون حضور محترمانه و بى ضررى در درون باورمندانش دارد ، اين پديده رخ دهد ؟”

    در تحلیلی بینظیر از شرایط کنونی کشور، حکومت را بدرستی مافیأیی نامیدند.

    این قطره‌ای بود که کاسه صبر دوست مان علی‌ 1 را لبریز نمود و موجب واکنش تند ایشان گردید که

    هر چه دلت تنگت میخواهد بگو، ولی‌ به رهبر و نظام کاری نداشته باش و آنرا مافیأئی نخوان ! و در ادامه، برای

    تطهیر رهبر، دزد نبودن و چیزی برای خود نیندوختن ایشان را گوشزد میکند !!

    برای ملتی که به واسطه مدیریت غلط همین رهبر، در فقر و تنگدستی و فحشا و خود فروشی‌ غوطه میخورد چه

    تفاوتی‌ می‌کند که رهبر ثروت‌های ملی‌‌شان را شخصا خورده باشد و یا آنها را برای ادامه جنگ و کشتار به سوریه،

    عراق، لبنان یا یمن سرازیر کرده باشد؟ تازه شما از ریخت و پاش‌های بیت رهبری چه خبر دارید که این چنین به

    دفاع از متانت طبع رهبر، جامه میدرید؟

    در رابطه با حکومتی که گورستان خاوران را، با آن فجایع و جنایات هولناک خلق کرده است، و آن کشتارهای وحشیانه

    در زندان‌ها در سالهای ۶۳ و ۶۷ و یا اعتراف یکی‌ از فرماندهان سپاه در جریان انتخابات اخیر مبنی بر قتل عام هزاران

    اسیر جنگی و . . . .

    میگویند:

    “در کدام دوره تاریخی که نام دین و دینداری برقرار است می توانید حکومتی بیابید به اندازه این حکومت مراقب
    بوده است کمتر بکشد و کمتر زندان ببرد”

    ایشان عملکردهای جمهوری اسلامی را در قرن بیست و یکم با دوران صفوی و ایلخان مغول مقایسه میکنند !!

    جای بس شگفتیست که متفکر و اندیشمندی که برای تحلیل مقوله‌های علمی‌ و فلسفی‌، با هگل و کانت و

    نیچه سر و کار دارد و خود را در جایگاه استادی و آموختن افکار بالای خود به شاگردانش در این سایت می‌بیند،

    و منت بر آنها می‌نهد، هنگامی که در جایگاه دفاع از رهبر قرار می‌گیرد، استدلال و منطقش در سطح کودکی‌ دبستانی

    نزول می‌کند. علی‌ 1 گرامی‌ در ذیل پست” دهان بد بوی آیت‌الله” در تاریخ ۱۴ می‌‌ ساعت ۲:۲۰ قبل از ظهر در پاسخی

    به “با صفا” و تاکید اینکه به‌هوش باشید و بدانید که با چه موهبتی مواجه هستید، می‌نویسد :

    ” . . تنها به عشق این است که مردان و زنانی باهوش مثل تو و آنیتا و مازیا و دیگران بخوانید و قدرت نقدتان را
    بالا ببرید و موکدا بگویم که شما اگر می خواستید شبیه این مطالب را در دانشگاهی بخوانید و از استادی در
    خارج یا داخل فرا بگیرید باید نصف دهنه مغازه ابوی را می فروختید و سختی معیشت را تحمل می کردید تا
    اندکی از داشته های علمی دیگران را قطره چکانی و از مد افتاده در آن دانشگاه کذایی به شما تحویل می دادند. ”

    ایشان در تحلیل خود از شرایط اسفناک مردم و معضلاتی که جامعه درگیر آن است، بجای برجسته کردن نقش رهبر

    در تمامی‌ تصمیم گیریهای نابجا و فاجعه آمیز و عدم پاسخگوی ایشان نسبت به مسئولیت‌های سنگینی‌ که بر دوش

    میکشند، دین و باورهای مردم را عامل اصلی‌ می‌دانند، نه حکومت مافیأیی و در رأس آن مقام عظمای رهبری را !!

    مردم خود، در پی‌ تجربه‌های سخت و دردناک در این سالهای حکومت اسلامی، جایگاه و منزلت دین و مذهب را

    بهتر از هر کسی‌ شناخته اند. کافیست شما سری به مساجد تهی از جمعیت و نماز‌های جمعه‌ای که به سیرک

    بیشتر شباهت پیدا کرده اند، بزنید تا جایگاه واقعی‌ مذهب را نزد مردم بهتر درک کنید.

    دوست گرامی‌ علی‌ 1، رخصت دهید در خاتمه، یادآوری خودتان به کورس گرامی‌ را در همین جا تکرار نمایم :

    ” . . . چون از تعارفات مرسوم چندان بهره ای نمی بریم چه بهتر که پیشتر از آنکه دیگران و پیشتر از آنکه تاریخ، ما را
    سرجایمان بنشاند، خودمان به تن مان نیشتر جراحی فرو کنیم و سر دملها را باز کنیم و بل ناصافیها را صاف کنیم. ”

    لطفا به این جماعت درمانده آدرس اشتباهی‌ ندهید! اگر چه مذهب و افکار خرافی، راه را بر رشد و تعالی

    جامعه می‌بندد، ولی‌ آنکه امروز راه را بر نفس کشیدن مردم بسته است، رهبر و باند مافیأیی ا‌و هستند !!

     
    • اگر علفى هرز كه كه در تمام باغ ريشه دوانده و مانع رشد گل و گياه هاى مفيد مى شود و در عين حال برگهايش سمى هم هست، را سمى بخوانيم دليل اين نيست كه منكر ريشه داشتن آن در سراسر باغ هستيم و معتقديم اگر برگهاى سمى را قطع كنيم مشكل حل مى شود.
      به نظر من هم كورس در پاسخش در عين اينكه سمى بودن برگها را گوشزد مى كند، خطر علفها را به سمى بودن برگهايشان تقليل نمى دهد و نه تنها در همان نوشته به ريشه ها هم مى پردازد، بلكه به شهادت نوشته هاى پرشمار او در تبيين ريشه ها، به درمان ريشه اى باغ باور دارد. و البته كه براى دفع خطرِ آنى، بايد سمى بودن برگها را هم گوشزد كرد و خواهان قطع آنها شد.

       
    • مازیار وطن‌پرست

      اشتیاق عجیب دوستان و خوانندگانی که علی‌الاصول مشترکات فراوانی ما را با هم در اینجا همسخن کرده‌است، در اصرار بر محکوم کردن علی گرامی و نمره دادن بر ضدش، مرا تنها به این نتیجه می‌رساند:

      چه خطرناک می‌نماید آنکه با زبان مأنوس سخن نگوید.

      علی عزیز! چه عمیق گفته‌بودی که: هرکس نمی‌تواند پیامبر شود! از تو هم پیامبر درنمی‌آید؛ عین القضات؟ شاید!

       
  20. علی اکبر ابراهیمی

    حال دل با تو گفتنم هوس است
    خـبر دل شنفتنم هوس است
    طـمـع خام بین که قصه فاش
    از رقیبان نهفتنم هوس اسـت
    شب قدری چنین عزیز و شریف
    با تو تا روز خفتنم هوس اسـت
    وه کـه دردانه‌ای چـنین نازک
    در شب تار سفتنم هوس است
    ای صـبا امشبـم مدد فرمای
    که سحرگه شکفتنم هوس است
    از برای شرف بـه نوک مژه
    خاک راه تو رفتنم هوس اسـت
    همـچو حافـظ به رغم مدعیان
    شعر رندانه گفتنم هوس است

    درد عشقی کشیده‌ام که مـپرس
    زهر هجری چشیده‌ام که مـپرس
    گشـتـه‌ام در جـهان و آخر کار
    دلـبری برگزیده‌ام کـه مـپرس
    آن چـنان در هوای خاک درش
    می‌رود آب دیده‌ام کـه مـپرس
    مـن به گوش خود از دهانش دوش
    سخـنانی شـنیده‌ام که مپرس
    سوی من لب چه می‌گزی که مگوی
    لـب لـعـلی گزیده‌ام که مپرس
    بی تو در کـلـبـه گدایی خویش
    رنـج‌هایی کـشیده‌ام که مپرس
    همـچو حافـظ غریب در ره عشق
    بـه مـقامی رسیده‌ام که مپرس

    من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم
    صد بار توبـه کردم و دیگر نمی‌کـنـم
    باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور
    با خاک کوی دوست برابر نمی‌کـنـم
    تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است
    گفـتـم کـنایتی و مـکرر نمی‌کنم
    هرگز نـمی‌شود ز سر خود خـبر مرا
    تا در میان میکده سر بر نـمی‌کـنـم
    ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
    محـتاج جنـگ نیست برادر نمی‌کنم
    این تـقواام تمام که با شاهدان شـهر
    ناز و کرشمه بر سر منبر نمی‌کـنـم
    حافظ جناب پیر مغان جای دولت است
    مـن ترک خاک بوسی این در نمی‌ کنم

     
  21. عثمان
    7:30 ب.ظ / می 15, 2016
    حالا مشکل شما چیه عزیز؟
    ……………………………………………………………………………………..
    مشکل ما هموطن گرامی تفکر اسلامی ایست که بر جان و مال ما حاکم شده و دمار از روزگار ایران و ایرانی درآورده.

     
    • مردک گرامی..من این سئوال را از دوستی چرسیدم که مجموعه ای روایات از چند کتاب را در خوشی مومن در بهشت آورده بود.چون مطلب ایشان فقط کپی بود و هیچ نظری همراهش نبود پرسیدم که مشکل او چیست؟ با این ها موافق است؟ مخالف است؟ برای هجو مسلمانان و یا اسلام آورده؟ برای تائید آنها اورده؟ بالاخره با اینها چه مشکلی را میخواهد حل کند؟
      نمیدانم آن دوست ما شما هستید یا نه؟ احتمالا نباید باشید. اگر شما بودید چون دیدگاهتان معلوم است قطعا سئوالی نمیکردم چون شما همانطور که گفتید سر هر مشکلی بسمت اسلام و مسلمین غش میکنید.

       
  22. با اجازه داش محمد
    اخیرا کاشف بعمل اومد زندیق قزوین که امام علی پیشگوئی کرده بود یوسف گرجی یا همون ژوزف استالینه. اتفاقی تو آرشیو روزنامه عصر امروز به این مقاله برخوردم. دیدم خیلی بجاس مقاله رو در معرض دید عمال خدا نشناس دولت نا مشروع ج ا قرار بدم که بخوننو خجالت بکشن.

    مردی که خدا را آزمود
    رجال سیاسی عصر پهلوی اول در خاطرات خود رویداد هائی تاریخی راثبت کرده اند که بدون آگاهی از آنها هرگونه قضاوت نادرست و یکجانبه خواهد بود، ازآنجمله برخورد تاریخی شادروان رضا شاه با شیخ عبدالله حائری مازندرانی است. مرحوم شیخ عبدالله ابتدا آخوند بوده و پس از ملاقات با یکی از مشایخ صوفیه به فقر مشرف شده و بهمین علت مورد نفرت طلبه جماعت قرار گرفته و از جمله برادر بزرگترش که آخوندی متعصب بوده در منظر عام او را مورد ضرب و شتم قرار داده و از مدرسه اخراج میکند!!(این مقاله تحت عنوان «تو سلطان مقتدر این مملکت خواهی شد» در بیست و دوّمین سالنامة دنیا، سال ۱۳۴۵، صفحات ۲۲۰-۲۱۶ به چاپ رسیده است.
    آقای عبدالحسین اورنگ شیخ‌الملک از نمایندگان مجلس شورای ملّی در زمان سلطنت پهلوی در مقالة مفصلی خاطره‌ای از رضا شاه در مورد شیخ عبدالله حائری مازندرانی می‌نویسد که مختصر آن چنین است:
    به مدّت پنج سال همه روزه هنگام صرف نهار با شاه ملاقات داشتم .در یکی از این روز‌ها شاه بدون مقدمه از من سؤال کرد که استغناء چه معنی می‌دهد؟ و من پاسخ دادم.
    پس از پی بردن به معنی کلمة استغناء گفت: زمانی که سرباز ساده‌ای در سلطان آباد عراق (اراک) بودم و زندگی سختی داشتم، بدون سابقة قبلی بطور کاملاً اتفاقی با‌‌ همان لباس مندرس سربازی به منزل ملاّی عارف و دانشمندی رفتم. آنروز تا از درب وارد اتاق شدم و چشم ملاّ به من افتاد مرا بسوی خود خواند و در پهلوی خود جا داد. ( مورخین دیگر نوشته اند که آن روز روزی سرد و برفی بوده و رضا شاه از سرما به آنجا پناه برده چون آن خانه از بیرون به خانقاه شباهت داشته و محل اجتماع . بمجرد ورود شیخ عبدالله میگوید: پادشاهی وارد شد!)
    پس از احوالپرسی در چشمان من خیره شد و بدون مقدمه گفت: «تو سلطان مقتدر این مملکت خواهی شد». خیلی تعجّب کردم.تصوّر نمودم او شوخی می‌کند.ولی مجدداً این جمله را تکرار کرد.در جواب گفتم اصلاّ باور نمی‌کنم، از طرفی چگونه سرنوشت مرا چنین دانستید؟ عالم روشن دل گفت: هر چه می‌گویم با حقیقت توأم است و بار دیگر تکرار می‌کنم روزی تو سلطان مقتدر این مملکت خواهی شد.( باز مورخین نوشته اند که رضا شاه پس از ساعتی استراحت به شیخ عبدالله آهسته میگوید: آقا چون من سرباز فقیری هستم خواستید مرا تمسخر کنید؟ و شیخ عبدالله میگوید نه شوخی نمیکنم ، حقیقت را میگویم )
    من برای اینکه بدانم آیا شوخی می‌کند یا نه، از او سؤال کردم اگر واقعاً روزی چنین شود و من به سلطنت ایران برسم از من چه توقعی خواهید داشت؟ در جواب اظهار داشت: «هیچ نمی‌خواهم فقط شفقت و محبّت به خلق خدا را می‌خواهم».پس از شنیدن این کلام از جای برخاستم و محضر ش را ترک گفتم.آن روز درست سوّم حوت (اسفند) ۱۲۸۴ شمسی بود.درست ده سال بعد برای دوّمین بار او را در شهر ری ( شاه عبدالعظیم) ملاقات کردم.در آن هنگام زندگی من به کلّی تغییر کرده بود و سر و وضعم عوض شده بود.اوخود مقابل من قرار گرفت و سلام نمود و شروع به احوالپرسی کرد.اوّل او را نشناختم ولی به محض اینکه گفت «آنچه را که به شما در سلطان آباد گفتم وقتش نزدیک شده است» او را شناختم. پس از احوال پرسی به او گفتم واقعاً اگر روزی حرف شما درست درآید و به سلطنت برسم از من چه توقعی خواهید داشت؟ در جواب‌‌ همان جملة ده سال قبل را تکرار نمود و گفت: «هیچ نمی‌خواهم فقط شفقت و محبّت به خلق خدا را می‌خواهم”. دیگراو را ندیدم تا اینکه در آذر ۱۳۰۴ فردای روزی که از طرف مجلس مؤسسان به سلطنت رسیدم تصمیم گرفتم به ملاقاتش بروم ولی اسم او را فراموش کرده بودم.البته قیافه او در مدّ نظرم بود و می‌دانستم شیخ بود و جزو سادات نبود و بدین لحاظ عمّامه سفید بر سر داشت.می‌دانستم درویش بود و علاقه‌ای به مال دنیا نداشت.می‌دانستم بیست سال پیش در اراک اقامت داشت.این نشانی‌ها را به آجودان خود داده و به او دستور اکید دادم به هر ترتیبی که میسر باشد او را پیدا کند و مخصوصاّ تذکّر دادم باید طوری به جستجو و تفحص پرداخته شود که اسباب ناراحتی او و اهل بیتش فراهم نشود.جستجو یک هفته ادامه یافت و سر انجام آدرس منزلش بدست آمد.معلوم شد در تهران اقامت دارد. تقاضای وقت ملاقات نمودم.او ساعت هشت صبح جمعه را در محل حرم عبدالعظیم در نظر گرفت.تصمیم گرفتم بطور نا‌شناس و با لباس مبدّل به ملاقاتش بروم.خوش‌ترین ساعات زندگی من‌‌ همان ساعتی بود که به ملاقات این ملاّی صوفی رفته بودم.!!! وقتی مرا دید برخاست و تعارف نمود و من بغل دست او در‌‌ همان گوشة حرم نشستم.او به هیچ وجه از ملاقاتهای اوّل و دوّم من ذکری نکرد و صحبتی به میان نیاورد و حتّی سلطنت را به من تبریک نگفت.ولی من به او گفتم هر چه میل داشته باشید برای انجام آن حاضر و آماده می‌باشم و به همین جهت به ملاقات شما آمده‌ام.
    در جواب گفت: «هیچ نمی‌خواهم فقط شفقت و محبّت به خلق خدا را می‌خواهم».
    گفتم این نصیحت شما جای خود دارد ولی بشر در زندگی به مسائلی برخورد می‌کند که باید با دوستی یا وسیلة دیگری به حل این مسائل بپردازد و اگر هم خود شما کاری نداشته باشید و اهل توقع نباشید دربارة فرزندان و کسان و بستگان دور و نزدیک و حتّی دوستان و آشنایان خود می‌توانید از من تقاضا کنید تا من در همین حرم قول انجام آن را بدهم به دلیل اینکه این سلطنت را از شما دارم و بیست سال قبل که شما را در اراک ملاقات کردم در فکر همه چیز بودم جز سلطنت.در پاسخ اظهار داشت: من به مولایم وابسته‌ام و اهل توقع نیستم و
    خوشبختانه بستگان من هم به او بستگی دارند و بالطّبع توقّع نخواهند داشت و اگر غیر این باشند در عشق به او سستی و کاهلی کرده‌اند.گفتم: مگر حضرتعالی غنی هستید که این طور به صراحت چیزی نمی‌خواهید، اگر هم اهل مادیّات نمی‌باشید کارهایی که مربوط به معنویات باشد از من بخواهید، از من بخواهید تا بستگان شما را به هر شغل و منصبی که بخواهند منصوب نمایم.گفت: غنی نیستم ولی استغناء دارم.باز با او صحبت کرده و گفتم هر چه بخواهید و هر کاری داشته باشید آنی غفلت نمی‌کنم و لحظه‌ای تقاضاهای شما را بدون اقدام نمی‌گذارم و امیدوارم هر چه می‌خواهید بگوئید و بدانید انجام هر کاری ولو اینکه شاق باشد چون از طرف شما تقاضا می‌شود کاملاً عملی است و به فوریّت دستور انجام می‌دهم.
    باز گفت: استغنای طبع ما بیش از غنای شماست.هر چه به او اصرار می‌کردم چیزی از من بخواهد باز در جواب اشاره به استغنای خود می‌کرد.اصرار من ادمه داشت حتّی یک بار ناراحت شدم و بلند‌تر از حدّ معمول صحبت کردم و گفتم در درویشی ادب هم شرط است.در حالی که خونسردی خود را حفظ کرده بود جواب داد که عین ادب بود و باز اشاره به استغنای طبع خود می‌نمود. نمی‌دانستم معنی استغناء چیست و اینکه می‌گوید استغنای طبع دارم دربارة چه موضوعی و چه مسئله‌ای می‌باشد و آیا قادر به انجام هر کاری هست که احتیاج به من ندارد و یا مهم‌تر از پول و ثروت صاحب قدرت دیگری است که او را حتّی از پادشاه مملکت بی‌نیاز ساخته و به همین جهت جواب رد به درخواستهای پیاپی شاه می‌دهد.وقتی دیدم همچنان سختی نشان می‌دهد گفتم در این صورت اقلاً در تهران مرتباً یکدیگر را ملاقات کنیم، چون من شیفتة شما شده‌ام و به درک محضر شما علاقه دارم و می‌خواهم بهتر با شما حشر پیدا کنم، شاید از این حشر استفاده‌های زیادی برای امور مملکت بنمایم.!!
    وقتی به چهرة او نظر افکندم دیدم ناراحت می‌باشد و گفت: اگر از ملاقاتهای متوالی صرفنظر کنید‌‌ همان اجر من خواهد بود. او نسبت به من محبت بسیار کرد و هنگام رفتن مرا تا دم درب بدرقه کرد.پس از این ملاقات همچنان در فکر این کلمة استغناء بودم و حال بعد از چند سال از شما پرسیدم که معنی آن چیست.در این وقت رضا شاه لحظه‌ای سکوت نمود و رو به حاضرین کرد و گفت: این ملاّ یک مرد به تمام معنی درویش می‌باشد.او هم‌اکنون در قید حیات است.او حاج شیخ عبدالله حائری مازندرانی می‌باشد.
    او برخلاف سایر دراویشی که به تمام زشتی‌ها و بدیهای اخلاقی آلوده بوده و به هیچ وجه در فکر تزکیة نفس نمی‌باشند به تمام معنی زاهد و متّقی و پرهیزگار است.سایر دراویش مرتباً زمزمه می‌کنند و اوراد می‌خوانند و مولا را صدا می‌زنند تا اشخاص را فریب بدهند ولی شیخ عبدالله حائری در واقع نمونة یک درویش واقعی می‌باشد و بدون اینکه اسم مولا علی را به زبان آورد خود را بی‌نیاز قلمداد می‌کند و به مال دنیا به قدری بی‌اعتناء است که چندین بار کلمة استغناء را به زبان آورد…
    باز رضا شاه سکوت کرد و پس از چند لحظه مجدداً به سخن پرداخت و خاطرات کوتاهی از طرز رفتار و کردار و اعمال بعضی دیگر از دراویش حکایت نمود و به شدّت از آن‌ها انتقاد کرد و کشکول و تبرزین را بهانه برای دریافت پول و گول زدن مردم جلوه داد و نتیجه گرفت مانند این ملاّ که در طول زندگی خود فقط یک بار با چنین شخصی و صاحب چنین افکاری برخورد نمودم شاید در تمام ایران به اندازة انگشتان دست وجود نداشته باشد و البته همگی آن‌ها شناخته شده نمی‌باشند و گوشه گیر هستند و از تظاهر و خود نمائی احتراز می‌کنند و اهل جنجال نیستند و دنبال عبادت و دینداری خود بوده و مخفیانه و دور از چشم سایرین به دستگیری از بینوایان و رفع حاجت مستمندان می‌پردازند.
    پس از اتمام سخنان رضا شاه و ختم میهمانی موفّق شدم خدمت شیخ عبدالله حائری برسم و جریان را برای او تعریف کنم.او به دقّت مضمون بیانات شاه را شنید و تصدیق نمود.
    سؤال کردم بنا بر این آیا بجا و لازم نیست با شخص شاه ملاقات نمائید و تماس دائم داشته باشید و مسائل مبتلی به عموم را با ایشان در میان بگذارید؟ فرمودند امساک می‌کنیم.
    گفتم: امساک برای چه و به عقیدة من با حسن توجّه خاصّ شاه به شما و عقیده‌ای که به شخص شما پیدا کرده‌اند چرا آنچه که در خیر و صلاح ملک و ملّت باشد در ملاقاتهای خود با ایشان در میان نگذارید!!.جناب حائری در جواب اظهار داشت: تمام مصلحت ایشان و خودم و خلق خدا را سنجیدم و مصلحت در این است که مزاحم وقت و حال ایشان نشوم.
    من دیدم اصرار بیهوده است و به همین جهت از بحث بیشتر در این باره خودداری کردم.
    ولی رضا شاه همیشه و به مناسبتهای مختلف از این عالم بزرگ به نیکی یاد می‌کرد و اگر چه بین این دو ملاقات صورت نمی‌گرفت ولی رضا شاه همیشه با اطلاع از حال و احوال جناب حائری بود و از او بعنوان همولایتی یاد میکرد بدون اینکه حتّی یک بار پیغامی از طرف او برای شاه فرستاده شود، بلکه همچنان این عالم ربّانی از تظاهر پرهیز نموده با‌‌ همان استغناء خود به زندگی سادة خود ادامه می‌داد و عبادت به درگاه خدا را وظیفة حتمی خود می‌دانست و دستگیری از مستمندان را فراموش نمی‌کرد. ( پایان مندرجات مستند.)
    باید با صراحت بگویم محال است که رضا شاه از پیشگوئی این مرد خدا بی تاثیر مانده باشد اما در تمام لحظات زندگی اش آن کاری را کرده که نه در سوی روند شاه شدن بلکه خلاف آن جهت باشد. هنگامیکه او دلاورانه با کردان متجاسر به ریاست اسماعیل شکاک جنگید ( همان اسماعیل که روشنفکران کم سواد از او بنام اسماعیل آقای سمیتقو یاد میکنند و نمیدانند که سمیتقو لقب نیست بلکه منحوط دو واژه اسماعیل آقا به لهجه محلی است مانند نعمت الله که نمو گفته میشود!!) و خطر کرد، یا هنگامیکه به نبرد با خزعل رفت و هنگام رفتن گفت: میروم یا بساط این خودکامان تجزیه طلب را بر چینم یا در خرابه های شوش دفن شوم!! یا آنگاه که دلاورانه به راهزنان لرستان تاخت، آنها را تارو مارکرد و از مرگ نهراسید و چندین جنگ دلاورانه که کمتر کسی شهامتش را داشت همه و همه برای آن بود که او خلاف سرنوشت پیشگوئی شده حرکت کرده باشد. در حقیقت او با این حرکت ها خدا را آزمود،!!! حتی آن هنگام که در برابر آیرونساید ایستاد ! یا در رویاروئی با میرزا کوچک تعلل و یا شب کودتا در حرکت به تهران تامل ورزید! همه برای آن بود که اطمینان حاصل کند آفریننده، او را برا ی این سرنوشت آفریده است. نمیدانم آنانی که بنا به دستور انگل یس او را ” زندیق خروج کننده از قزوین” نامیده اند چه پاسخی دارند. ؟؟!!
    البرز ایرانزاد

     
    • رهگذر محترم،

      این نوع داستانهای ساختگی جز از مغز ناقص جناب هوشِ خر نژادِ لوس آنجلس نشین تراوش نمیکند. شما هم پیش از تکرار همچه داستانهای من درآوردی شایسته است کمی هم اندیشه کنید. اگر طبق حکایت شما رضا شاه قبل از رسیدن به تخت سلطنت آدم دست تنگی بود، چگونه است که فرزند او شاهنشاه عاری از مهر آن همه مستغلات و زمینهای کشاورزی و باغها را که از طرف پدرش به ارث برده بود در اصلاحات ارضیِ انقلاب سفید، برای فروش عرضه کرده و تبدیل به احسن نمود؟ شک نیست که رضا شاه خدمات بزرگی به ایران کرد. ولی معایب بزرگی هم داشت و انتقادات زیادی به او وارد است. پس تاریخ معاصر ایران را از زاویۀ دید شاه الهی ها نگاه نکنیم. حتی این انقلاب اسلامی!! هم یکی از نتایج دیکتاتوری شاه و مداخله های جا و بی جای او در امور کشوری بود که دارای حکومت مشروطه بوده و شاه طبق قانون اساسی حق دخالت در ادارۀ امور مملکتی را نداشت. ایا چنین بود که باید می بود؟ جائی که چهارتا آدم بی آزار جبهۀ ملی مثل سنجابی و صدیقی و الهیار صالح و غیره…به خاطر شعار “شاه باید سلطنت کند، نه حکومت” روانۀ هلفدونی قصر و فلک الافلاک میشدند و جائی که جناب مهندس بازرگان رهبر نهضت آزادی که بنا داشت رابطۀ مردم ایران با الله را از راه تئوریزه کردن روابط انتروپی و انتهالپی و ترمودینامیکی تنظیم کند، به امر ملوکانه روانۀ زندان میشد، چگونه ممکن بود دمکراسی رشد کند که مردم ناآگاه در سال 57 شیفتۀ سخنان آقای حمینی نشده و مردم و کشور به چنین روزگار زار و نزاری گرفتار نیآیند؟ اصولاً افرادی چون بازرگان چه خطری میتوانستند برای سلطنت ایجاد کنند؟ هنر آقای بازرگان را که درمدت رهبری دولت موقت به چشم دیدیم: هر روز حکایتی از داستانهای ملانصرالدین درتلویزیون برای مردم!! مگر جز این هم کار دیگری کرد؟ اوه…بله… تحریر کتاب ” انقلاب ایران در دو ضرب!” مثل اینکه انقلاب یک وزنه بردار فوق سنگین بود که وزنه ها را در دو ضرب زده و رکورد جهانی را شکسته باشد!! به هر حال…این داستان سرِ دراز دارد و بیشتر از این وقت گرانبهای شما و سایر دوستان را با ذکر مصیبت نمی گیرم. با تشکر.

       
      • مش کبیری میبخشین خیلی عجولانه قضاوت کردین. اول اینکه آقای هوشیار نژاد نویسنده مقاله نیسن بلکه یه بنده خدائی نوشته که روزگاری همبندو زندون همین حضرات دمکراسی طلبی بوده که اون بالا اسمشون رو با تلقین ابهت نوشتین و اینارو بهتر ا منو تو میشناسه.تنها دوسه مورد ا افشاگریهاش تکوندهنده بود وای اگه بیشتر افشآ کنه. یه بار دیگه مقاله بلند زندیق قزوین رو بخون و قضاوت کن. دوم اینکه آقای هوشیار نژاد همیشه منصفانه قضاوت میکنه و جهتگیری ایدئولوژیک نمیکنه. ایشون یه مرد میهنپرسته و طرفدار کس خاصی نیس. سوم اینکه اگه شادروان رضا شاه نبود ایرانی نبود. اونجای تاریخو بخون که ناصرالدین شاه با خواریو ذلت میگه پادشاه این مملکتم اما اگه بخوام به شمال یا جنوب کشورم برم باس ا دولتین روس و انگل یس اجازه بگیرم. چارم اینکه اگه اون دمکراسی کذائی که شما مدعی هستین باب میشد ایران ا افغانستان عقبمانده تر بود. پنجم اینکه اگه محمدرضا شاه شهامت پدرش رو داشت امثال هندی جربزه عرض اندام پیدا نمیکردن. ششم اینکه شما بدون سند و مدرک رضا شاهرو متهم به غارتگری کردین که شرم آوره. هفتم اینکه خالصهجات مال بیصاحب بودن که پسرش به کشاورزای بی زمین بخشید. هشتم اینکه امثال شما چشتون رو روی دوره دمکراسی محمدرضا شاهی بستین همون دوره هرجو مرج که جاسوس دوجانبه روانپریشی مث فاطمی با اتکا به مسکو و لندن بنام دمکراسی و ملیکردن نفت پادشاه قانونی مملکت رو بیرون میکنه و حتی به سفیر ایران در رم دستور میده ا ورود پادشاه به سفارتخانه جلوگیری کنه. نهم اینکه انکار تون در باره این سند تاریخی مایه ریشخند عقلاس برین و ا بازماندگان حائری تحقیق کنین اونوقت ابراز لحیه بفرمائین. حرف آخر اینکه ما ملت ایران هموطنکشو بیگانهپرستیم.

         
        • عالیجناب رهگذر نوچۀ “لوطی” صالح،

          ما درراه مبارزه با خرافات و موهومات و بخصوص طالع بینی و رمل و اسطرلاب، مصمم و قاطع هستیم. از این رو بود که روایت موهوم شما از سوی آن شیخ در مورد طالع بینیِ آیندۀ رضاشاه را خُرافی و موهوم دانستیم. بیان آن روایت بی پایه مؤید آنست که شما و سردبیر آن ورق پاره هنوزدوران طفولیت اجتماعی را پشت سر نگذاشته و اسیر خرافات هستید. از صمیم قلب خوشحالم که مکنونات قلبی تان را به صراحت بیان کردید و با این طرز سخن گفتن و استدلال بی پایه و مخدوش کردن تاریخ معاصر میهن، نه تنها منش نازل خود را درمقابل کاربران این سایت به معرض نمایش گذاشتید، بلکه به همگان ثابت کردید که شاه اللهی ها با حزب اللهی ها تفاوتی از نظرخشک مغزی و تعصب ندارند.
          نوشته های شما و من درمعرض دید و قضاوت خوانندگان هستند. از شما بی نهایت متشکرم. کار ما را چه آسان کردید.

           
          • مش کبیری بجای سخنوریو بازی باکلمات دو کلوم حرف حسابی بی پیرایه بنویس که سروته داشته باشه. ادبیاتتو به یه کتابخونده زندونی شاهو شیخ نشون دادمو نظر خواسم. گفت کسی که عبارت عاری از مهر رو بجای آریامهر بکار میبره دماغش ا جاروجنجال رادیوی فارسی بغداد حسن البکر به هوچیگری تاجمیر ریاحی توده ای خشکه. سرکار چنون ابراز وجود علمی تاریخی میکنین که انگار مولف صدها جلد کتاب هسی. قضاوت متکی به عدالت و صداقته نه بغضو لجاجت. تو به هوشیار نژاد مردمدار بی آزار اهانت میکنی بی اونکه ازش بدی دیده باشی. برو جوونمردیشو تماشا کن که در پاسخ اهانتت در روزنامه عصر امروز شماره نوزده ماه مه زیر عنوان دو کلوم حرف حساب چی نوشته. اگه دیدی حق بجانبشه بابت بی حرمتی ازش عذرخواهی کن.

             
          • ۱- عاقلان دانند.
            ۲- تو نوچه پطر صغیر باشو به استالینو پوتین افتخار کن و ما به نادرشاه افشارو رضا شاه کبیر
            ۳- تنها چیزی که در وجودت نیس میهنپرستیه. دیگه دم ا میهن نزن که آبروت نره.
            ۴- ملتی که مث تو فکر و عمل کنه لایق نوچگیو بردگیه همین حکومته
            ۵- خدا میدونه که مقاله افشآگر زندیق قزوین نوشته البرز ایرانزاد چه آتشی تو دل دولت ج ا و نوچه های برونمرزش افروخته که همه جاشون میسوزه. همشون شوکه شدن که معلوم شد یوسف استالین همون زندیقه که امام علی پیشگوئی کرده
            ۶- من صرفا نقل قول کردم . هدفم هم تقدیر ا سرباز میهنپرست وطن شادروان رضا شاه بوده و بس
            ۷- اگه قضاوتت بیمارگونه و مغرضونه نبود اینقبیل ایرادها رو به نوشته های عوامل مزدور رژیم میگرفتی که هرروز چند صفحه خرافات تو همین سایت مینویسن.
            حرف آخر هم اینکه مرگ بر ما که گفتیم مرگ بر شاه

             
      • ضمنا فراموش کردم بهترین درود هامو به روان پاک رضا شاه بزرگ نثار کنم و هزار لعنت بفرسم به روان ناپاک پطرو استالینو پوتین و هواداراشون

         
      • درود بر جناب کبیری وسایریاران ارجمند

        اینکه «شاه فقط باید سطنت میکرد و نه حکومت» بنده این عبارت را در قفسه شایعات عام الپسند و مکررالاستفاده قرارمیدهم که تکرار پی درپی آنرا به حقیقت تبدیل نموده است

        شاهان پهلوی اجازه تداخل در امور قوای مقننه و قضایی را نداشتند، ولی اصل بیست و هفتم بند ۳ قانون اساسی مشروطه سلطنتی قوه مجریه را کاملا در اختیار شخص شاه قرار میدهد.

        علاوه بر کل قوه مجریه همان قانون اساسی وظائف و اختیارات ذیل را نیزبشاه واکذار میکند:

        اعلام جنگ و صلح

        عزل و نصب وزیران که نخست وزیر را هم شامل میشود البته با تصویب مجلس

        فرماندهی کل قوای مسلح

        اعطای درجه های افسران نیروهای مسلح

        عضل و نصب قضات عدلیه

        تعلیق مجلس شورای ملی و یا سنا در مواقع اضطراری کشور

        تمامی قوانین تصویب شده در مجلسین بدون امضا شاه قابل اجرا نبودند

        واختیارات دیگر که بنده الان بخاطر نمیاورم. مشروح قانون اساسی در بسیاری از تارنماها موجود است میتوانید مرور بفرمایید

        با احترام
        رسول

         
        • با درود متقابل خدمت دوست محترم آقا رسول،

          علت انتقاد به نوشتۀ رهگذر این بود که از نقل داستانهای موهوم وخرافی خودداری کند. اینکه براساس پیشگوئی (طالع بینی) شیخی داستانی را در نشریه ای انتشار دهیم، درواقع بر پیشگوئی و طالع بینی صحه گذاشته ایم. چنین گزارشی از نظر منطقی مخدوش ومنحرفانه است. چرا؟ ما اکنون سالهاست که درحال مبارزه با قشر آخوند درمورد تکرار موهومات مبنی بر اینکه میگویند عیسی در گهواره سخن میگفته یا پیغمبر گفته بود که آب زمزم (آب مسموم) بهترین آبهاست و غیره… هستیم. حالا علاوه بر محمد رضا شاه که خود را کمربستۀ ابوالفضل یا حضرت عباس میدانست وداستان موهوم ازاسب افتادنش در راه زیارت امامزاده داوود و غیره…شاهد یک داستانسازی موهوم دیگر درمورد رضا شاه و آن هم از سوی نشریه ای هستیم که درقرن 21 در آمریکا منتشر شده و حکایت میکند که مردی درویش مسلک سالها قبل از به سلطنت رسیدن رضا شاه، به سلطنت رسیدن وی را پیشگوئی کرده بود. به این میگویند تبلیغ طالع بینی که اهل عِلم و خرد آنرا درزمرۀ خرافات و موهومات میدانند.

          موضوع دیگری که شما به آن اشاره کرده اید، ایراد به نظر من درمورد وجود دیکتاتوری شاه بود که بجز بله قربان گویان دور وبرش اجازۀ دخالت در امور سیاسی را به کسی نمیداد. درواقع یکی از وظائف ساواک این بود که کوچکترین منتقدی را شناسائی کرده و بنا به تشخیص خدمتشان برسد. این چنین وضعی غیرقابل انکاراست و ما نمیتوانیم تسلسل روابط و مناسبات انسانیِ تاریخی را به هیچ وجه منکر شده و مدعی شویم که این فاشیسم مذهبی یک دفعه از زمین سبز شد. اکثریت مردم از نظر فرهنگی عقب نگاهداشته شده بودند. بشخصه شاهد بودم که گروههای چپی چه تبلیغاتی درمورد بهشت برین شوروی به راه انداخته بودند. علت آن بود که خودشان هم از کُنه قضیه بی خبربودند. حالا همه فهمیده اند که چه افتضاحی آنجا بوده. ساواک به خاطر داشتن یک کتاب بی ارزش مثل بر میگردیم گل نسرین بچینیم یا مادر ماکسیم گورکی، طرف را به جائی میبرد که سیمرغ هم از مکانش بی خبربود. در صورتی که در اروپا و آمریکا وحتی در هندوستان انقدر کتابهای تندتر از اینها ریخته و کسی هم توجهی به آنها ندارد. بطور خلاصه مشکل اینست که اگرحکومتها با بگیر وبه بند و تسمه ازگردۀ مردم کشیدن بخواهند نظم و آرامش برقرارکنند، جامعه عکس العمل نشان داده و به ناگهان یک ماجرای غیرقابل کنترلی از جائی سردرمیآورد که معلوم نیست آخر وعاقبت کار به کجا میکشد. مثلاً در مورد حکومت شاه اگر دمکراسی برقراربود و مردم بطور آزادانه میتوانستند هر کتابی که میخواهند بخوانند وباهم تبادل افکارکنند ومطبوعات آزاد بود بدون کنترل واحزاب آزاد بودند ومردم قادربودند بطورآزادانه با نظریات گروههای مختلف و رهبران آنها آشنا بشوند، امکان نداشت مردم وسوسۀ تبلیغات توده ای ها و رهبران مادام العمر جبهۀ ملی و نهضت آزادی و غیره شده و با ریسه شدن دنبال آنها عاملِ به حکومت رساندن آخوندها شوند. حکومت شاه مرتب تکرارمیکرد و پرویز ثابتی در رل مقام امنیتی وجعفریان تئوریسین ساواک گاه و بیگاه در تلویزیون ظاهر شده و از اتحاد سرخ و سیاه سخن میگفتند. اما مردم نمیدانستند سرخ کیه و سیاه کدامست. تا اینکه بعداز به خاک سیاه نشستن مردم و تباهی کشور همه متوجه شدند واقعیت ازچه قراراست. اما اکنون اکثزیت مردم آگاه از دنباله روی اینها خودداری میکنند. با تقدیم احترام.

           
  23. جناب كورس درودبرشما

    { ازجناب نوري زادخواهشمندم كه اين نوشتار دراينجاهم منتشرشود}

    اين ذيل ،خلاصه كلام شمااست كه ازآن كتاب زندگي نامه… ص35 نقل كرده ايد حال يابه تلخيص ياعين عبارت اوست . واحتمالا اين نظرراپذيرفته ايد:

    “”_ از اين رو، ارسطو به مبدأ لايتحركى براى صيرورت طبيعت نياز داشت . اين مبدأ لايتحرك همان بود كه او را نوس(nous) يا عقل و در بعضى جاها آن را تئوس ناميده است . تئوس كلمه اى است كه به خدا گفته مى شود ، ولى آن خداى اديان نيست ، خداى خالق نيست. در واقع ، خدا يا عقل ، آن آخرين مهره اى است كه طبيعت را تبيين مى كند .اما در فلسفه اسلامى و در فلسفه هاى يهود و مسيحى ، نياز چيز ديگرى است [ روى اين واژه نياز دست بايد نهاد ]. نياز اين است كه دين با خدا شروع شود، نه اينكه با مردم و طبيعت…، در واقع ، اين است كه در اديان ، نقطه ثقل و تمام موجوديت را آيات الاهى مى داند . از همين رو، در اينجا قضيه بعكس مى شود ؛ يعنى در اينجا يك جهت دينى وجود دارد و لذا قالب فلسفه به كلى دگرگون مى شود”.پ

    بعنوان قاعده اي كه خودتان اتخاذكرده ايد” تفكرباانسان هميشه هست وفناپذيرنيست.”من بعنوان يك پرسشگر هماننديك انسان متفكر ازشما متفكر پيرخردمندوانديشه ورز مي پرسم:

    آياشماهنوز دردوروتسلسل مانده ايد؟
    ويابه مبدأغيرمتحرك براي صيرورت طبيعت نيازمندهستيدهمانندارسطو؟
    واين مبدأراكه عقل وياتئوس وخدا ناميده مي شودبراي صيرورت طبيعت قبول داريد؟
    واگراين مبدأ راقبول داريد اين مبدأهم جزء طبيعت است ويامافوق طبيعت است؟
    واگرمافوق طبيعت واسمش خدونداست چرااين خدا ،خالق طبيعت نباشد؟
    اگرخدا خالق طبيعت نيست پس چگونه آخرين مهره ايست كه طبيعت را تبيين مي كند؟

    اگرتبيين كننده طبيعت ،خالق طبيعت وهمه هستي نباشد چگونه تبيين كننده طبيعت است؟
    آيا بخودي خودآمده واتفاقي براين سمت برگزيده شده است؟
    ويامافوقي دارد كه اورابراين سمت گماشته است؟
    واگرمافوقي دارد اونامش چيست؟
    اگرخدا وياتئوس ،تبيين كننده طبيعت راخالق وآفريدگارهستي وازجمله هستي طبيعت وانسان ندانيم، بازهم دردام دوروتسلسل آفتاده ايم بي شك وشبهه؟

    پس بناچار وبمفادبرهان خلف اين خدائي كه تبيين كننده طبيعت است ،خالق طبيعت وهمه هستي نيزهست.
    واين خدا كه صفت خالقيت بابرهان عقلي وفكري برايش ثابت شد بالملازمه برايش صفات حيات وقدرت وعلم نيز ثابت شد؛و چنين وجودي خالقيت وآفرينشگري اش داراي هدفي است، هدفش بكمال رساندن مخلوقات خويش است. وازجمله خلقش، گل سرسبدمخلوقاتش انسان است ،وبراي هدايت ورشدوكماليابي اين انسان وبشر درقالب دين رهنماياني ازجنس همين انسان بسوي بشر برگزيده است تاخودوديگرانسانهارا بكمال سعادت خويش رهنمون گردند.

    ودراين ميان همه انسانهاراداراي اختيار وآزادآفريده است ،واين راه سعادت وكمال انساني را درقالب دين بوسيله انبياي مرتبط باهمان خداي آفريدگارهستي ازطريق وحي وبافرستادن كتب دين وتبيين آن ازسوي انبيا، عرضه كرده است.

    وحال اين انسان مختاروآزاداست كه چه راهي وچه اعتقادي وچه تفكري رادراين هستي براي خودش انتخاب كند.

    پس[ روى اين واژه نياز دست نهاديم ]. نياز اين است كه نه تنها دين بلكه همه وجودهستي بااراده خدا شروع شده است، . وخداي تبيين كننده طبيعت ،همان خداي خالق طبيعت وهستي ومُشَرِع دين نيزاو ست.

    بله ” در واقع ، اين است كه در اديان ، نقطه ثقل و تمام موجوديت را آيات الاهى مى داند .” وازهمين روقضيه سرراست است نه اينكه بعكس شود.وجهت ديني قالب فكروتفكروفلسفه رادگرگون نخواهدنمود.

    واگراين مسأله كه همه وجودهستي آيات خداوندي است، مشگلي درافكار متفكران انديشمند بوجودآورده است ،ناشي ازمقدمات انحرافي تفكرآنها است؛ وگرنه مسأله واضح وبديهي است كه اين جهان هستي آفريدگاري دارد وهمه هستي آيات ونشانه اوست. وهيچ مصنوعي بدون صانع ،متصورنمي باشدتاچه رسدبه تصديقش.واين صانع درساختارآفريدگانش هدفي داردكه اورابشناسند وستايش وتحميدش كنند چنانكه اومي خواهدومتخلق به اخلاق وصفات حميده اوباشندنه اينكه همديگرراچون درندگان بدرند.
    ازتوجه همگان سپاسمندم اميدوارم جواب پرسشهاي مرا جناب كورس گرامي انديشمندانه بدهنداماطفره نروند.بااحرامات فائقه.
    مصلح

     
    • نوري زاد عزيز با درودى از بن جان . من يكبار اشتباهاً پاسخ آقاى مصلح را منضم به پرسش ايشان ارسال كردم . اگر زحمتى نيست فقط پاسخ زير را منتشر كنيد تا جاى زيادى اشغال نشود . با سپاس
      ___________________
      مصلح گرامى : سلام بر شما .
      با آرزوى تندرستى و شادمانى و استوارى قدم و قلم شما در مبارزه با ستم و جورى كه بر هم ميهنان مى رود .
      فرموده ايد : طفره نروم . اما راستش من در يك چيز نمى توانم طفره نروم و آن نسبت شخصى با خداست ؛ حالا شما مى خواهيد اين نسبت را درماندگى در دور تسلسل بناميد ، يا بيخدايى يا باور به خدايى . اين رابطه شخصى را ، هرچه باشد ، به هيچ وجه نبايد در انديشه نگارى دخالت داد . مرا با ذات خدا يا دين چه كار ؟ ريشه ها از نهاد دينى ، حكومت دينى و گاه از خدا آن گونه كه اذهان فردى يا جمعى متصور شده و آثار چنين باورهايى سخن مى گويد.

      مطلب شما نقل قول است از ارسطو و زنده ياد فلاطورى . پس بايد از خود ارسطو پرسيد كه چرا جوهر محركِ نامتحرك اش تنها دو صفت دارد يكى مبدأ و از آن مهم تر غايت همه حركت ها ( سير از قوه به فعل) و دو ديگر انديشه يا نوس . اين نظر من نيست و هركس ارسطو را از روى متون اصلى اش ، حالا چه به يونانى ، چه از روى ترجمه هاى آلمانى يا انگليسى يا فرانسوى خوانده باشد ، نيك مى داند كه پايه تفسير ارسطو از جهان طبيعى و انسانى بر دو ركن استوار است كه هر دو در نزاع فيلسوفان قبلى ،از جمله هراكليتوس و پارمنيدس ، پيشينه دارد . يكى قدم جهان و زمان يا به زبان ساده حادث نبودن اين دو . اين يعنى زمان و جهان از ازل بوده اند و خالقى در وراى خود ندارند . فلاطورى با توجه به اشرافش به زبان يونانى و دسترس به متون اصلى ارسطو همين نكته را بازمى گويد. از جمله سخنان ايشان : كسى با برهان صديقين نماز نمى خواند . حالا با اين اشارات خودتان بايد مطلب را گرفته باشيد . در قسمت بعدى ريشه ها هم توضيح مى دهم كه چرا فلاطورى را به غلط به مكتب تفكيك حوزه مشهد چسبانده اند . هم سواد ايشان و هم نگرش ايشان به فلسفه متفاوت است ، اما نه فقط فلاطورى بلكه بسيارى از حكماء غرب و شرق در اين نظر همداستانند كه ايمان به خداى ناشناخته غير از شناخت علمى و برهانى اوست. البته علم و فلسفه هنوز هم براى شناخت خدا و تمامى ناشناخته ها كار خودشان را مى كنند ، اما حرف فلاطورى و همين طور آرامش دوستدار ، به رغم آنكه آن يك مؤمن و اين يك ظاهراً آتئيست است ، در مورد تفاوت بنيادين نوس يا تئوس در فلسفه ارسطو و خداى شخص گونه و انسانوار (anthropomorph) دين هاى ابراهيمى كمابيش همان است كه من خود نيز شخصاً دريافته و در ريشه ها توضيح داده ام . واژه هايى كه در عربى و نيز زبان لاتينى كليساى كاتوليك رمى ، معادل با خداى مسيحى يا اسلامى يا موسوى (در حكمت موسى ابن ميمون و فيلون يهودى ) گرفته مى شوند ، به قول آرامش دوستدار در يونانى اصلاً حالت صفتى داشته اند نه اسمى ، يعنى يونانيان مى گفته اند :اين جوهر نامتحرك خدايى است ، اين كار بزرگ كه آشيل يا آخيلوس انجام داد خدايى است ، اين آتش كه از نگر هراكليتوس عنصر نخستين يا آرخهِ كائنات است خدايى است . اين يكى بودن هستى و انديشه در فلسفه پارمنيدس امرى خدايى است .

      اكنون حضرتعالى حق داريد ايراد بگيريد كه خب ، هر صفتى منسوب به اسمى است . پس اين صفت خدايى هم منسوب به خدا بوده است . اين ايراد وارد است ، اما آن خدا ، خداى يكتاى اديان سامى نبوده است ، بلكه خدايان اساطيرى بوده اند . به همين دليل ، فلاطورى با اطلاعات دقيقى كه دارد مى گويد حكماى اسلامى ارسطوى بت پرست را قريب به انبيا كرده اند. ارسطو هرگاه نياز روحى داشته ، به معبد خدايان قومى روى مى آورده ، همچنانكه كانت به كليسا مى رفته . انسان وار بودن خداى اديان ابراهيمى دلالتى مشركانه ندارد ، بلكه به معناى شباهت ظاهرى صفات يهوه و الله و دئوس ( پدر آسمانى مسيحيت) به صفات انسانى است . قاهر ،رئوف ، عالم ، مقتدر، سميع و بصير ، عليم ، جميل ، رحمان ، رحيم ، متكبر ، قهار ، تواب ، ستار العيوب ، جبٓار ، حى ، حكيم ، عليم ، لطيف خبير ، ودود ، حميد ، قادر ، صبور، منتقم ، هادى ، مذل، عادل ، غفار و بيش تر صفات خداى اديان توحيدى در مقياسى كوچك تر در انسان نيز هستند . البته چون ديگران هم اين نوشته را مى خوانند ، مى گويم ، ورنه شما خودتان بهتر از من به صفات جمال و جلال و سلبى و ثبوتى واقف هستيد و واقف از اينكه برهان وجودى بر اساس فرضِ كمالِ همين صفات ثبوتى است كه انسلم و دكارت و برخى از حكماى دينى از آن براى اثبات وجود خدا بهره مى گيرند. دوست گرامى : اوسياى ارسطو را حكما بعد از گذار آن از عالم مسيحيت _ نخستين مترجمان فلسفه يونان به عربى اكثراً مسيحى بودند _ و تحريفاتى كه فيلون اسكندرانى ، افلوتين و تميستوس در حوالى سده سوم و چهارم ميلادى به سود خداى اديان توحيدى در آن ايجاد مى كنند ، به حكماى مسلمان مى رسانند . فلاطورى در دگرگونى بنيادى فلسفه يونان ( ص٢٢، پانوشت) مى گويد اين داستان كه ابن سينا چهل بار متافيزيك ارسطو را خوانده و نفهميده و بعد با خواندن كتاب “اغراض مابعدَالطبيعه” فارابى درهاى فهم بر او گشوده شده ، نه لطيفه است ،نه صرفاً به زبان ترجمه مربوط است . ابن سينا ، استاد بلامنازع علوم زمان خود از استعداد هم چيزى كم نداشته است . واقعيت مواجهه او با شيوه انديشه اى كاملاً متفاوت با انديشه اسلامى بوده است . درست مثل آنكه الان اين جناب جوادى آملى كتاب پديدارشناسى هگل را بخواند. احتمالاً بار اول هيچ از آنها نمى فهمد اما: ١- آيا حاضر است رك و راست بگويد : نفهميدم. يا برعكس اراجيفى به اسم هگل تحويل مريدانش مى دهد ؟ ٢- اگر بگويد نفهميدم ، آيا حاضر است سى و نه بار ديگر بخواند تا باز هم نفهمد؟ من كه گمان نكنم ، همت ابن سينا هم ديگر پيدا شود . اين درست است كه پيجيدگى متن پديدارشناسى روح معروف است ، اما دشوارى درك آن براى ما فقط به اين علت نيست ، مشكل از برخورد با شيوه انديشه ديگرى است كه اساساً در روش ، در مبانى ، و در غايات با شيوه انديشه سنتى ما تفاوت دارد . البته فلاطورى به استناد منابعى معتبر توضيح مى دهد كه چرا تفسير مجمل و كوتاهِ فارابى مشگل گشا شده است .فارابى از راه ترجمه مابعدالطبيعه ارسطو را نفهميده ، بل افزون بر ترجمه از طريق سنت شفاهى به اطلاعات و دقايق استادان نسطورى خود دسترس يافته است. همان طور كه قبلاً در يكى از قسمت هاى ريشه ها به نقل از ديويد راس ، ارسطو شناس بزرگ ، نقل كردم ، ارسطو چهار پنج بار كلمه تئوس را به كار مى برد و فلاطورى مى گويد كه ارسطو اصلاً فيزيكدان بوده است . نه فقط ارسطو بلكه بيش تر فيلسوفان يونان مسئله شان اصلاً خدا و جهان ديگر نبوده و واژه متافيزيك را هم بعدها يكى از گردآورندگان آثار ارسطو ، به نام اندرونيكوس رودسيايى روى قسمتى نهاده كه از نظر ترتيب بعد از فيزيك يا فوسيكا قرار مى گرفته و خود ارسطو آن را فلسفه اولى نام نهاده است .

      اما آن حكماى دينى براى ارسطو الهيات و مابعدالطبيعه درست مى كنند و هدف او را كه توضيح و تبيين طبيعت مادى و نفس انسانى بوده خداشناسى جلوه مى دهند، در حالى كه ارسطو در طبيعيات فكر مى كند كه براى حركت هاى طبيعت و نفس انسانى يك مبدئى بايد به ضرورت باشد كه ديگر خودش پوينده و جنبان و متحرك نباشد. انديشه ارسطويى جهتش به سوى درك طبيعت و انسان بوده است . حكومت دينى مسيحى هزار سالى اين جهت را به سوى خدا تغيير مى دهد . پس از رنسانس دگربار توجه به ارسطوى اصلى معطوف مى شود و فرهنگ و تمدن به همان مسيرى تغيير جهت مى دهد كه به سوى انسان و طبيعت است . علم و فلسفه هم در همين مسير مى افتد و به قول فلاطورى اين تكنولوژى و صنعتى كه امروزه در غرب مى بينيم پيامدهاى انديشه هاى كانت و دكارت است . نه اينكه مسلمانان و مسيحيان قرون وسطى بدون علم بوده باشند ، اما همين كه فلسفه به جاى حركت به سوى طبيعت و انسان ، راهش را به بالا به سوى خدا و صفات خدا و عقو ل عشره تغيير مسير مى دهد ، علوم دنيوى هم نمى توانند همكارانه در جهت پروژه اى دنيوى گرد هم آيند. آنچه در سرنوشت فرهنگى و تمدنى تعيين كننده بوده ، همين جهت گيرى بوده ، ورنه محتواى بسيارى از علوم و فلسفه هاى قديم از نگاه امروزين افسانه بوده اند ، اما در همان جهت به تدريج تصحيح شده اند و هنوز هم تصحيح مى شوند . از سوى ديگر ، حقيقت ارسطو هم واحد و مقدس نبوده و فيلسوفان ديگرى گفته اند كه هرچه هست حركت است و هيچ امر ثابتى در كار نيست . مثل هراكليتوس كه مى گويد : تو هرگز دو بار نمى توانى وارد رودخانه اى بشوى ، چون بار دوم نه رودخانه همان است و نه تو همان . برعكس، فيلسوفان ديگرى از جمله پارمنيدس و زنون منكر هرگونه حركتى بوده اند . ارسطو مى خواهد نظرات اين ها را جمع كند . اما تفسيرهاى فلسفى از واقعيت هستى و طبيعت واحد نيست . حقيقت دين خداى واحد است و ابدى است و رد كننده آن فيلسوفى در برابر فيلسوفى ديگر نيست بل مرتد و از دين برگشته است فلاطورى مى گويد: خود پيامبران نيز فلسفه نياورده اند . بنابراين ، وى مى افزايد كه حقيقت دين يا خدا را نمى توان بر فلسفه متكى ساخت كه دايماً در حال تغيير و تكثر و جرح و تعديل بوده است ، اما حكماى مسلمان به پيروى از حكماى مسيحى ارسطو را دينى و به طور خاص اسلامى كرده اند . به همين دليل التفاتى به فيلسوفان ديگر يونانى ندارند مگر افلاتون . از جمله تحريف هايى كه افلوتين و بعداً خكما و عارفان ايرانى با تأسى از او و به طور خاص با پيروى از كتاب اثولوجياى او _ كه البته گمان مى بردند از ارسطوست _ انجام داده اند ، اين است كه نوس را تبديل به عقل فعال كرده و بالاى سر آن مراتبى از عقل ها و نفس هاى مجرد قرار داده اند تا برسند به ذات احديت يا همان خداى انسانوار با اسماء و صفات بسيارش و قاعده الواحد لايصدر عنه الا الواحد و همچنين خلقت از عدم را پاسخ گويند . به قول على1 گرامى انبوهى كتاب و رساله نوشته مى شود كه موضوع اصلى آنها الهيات است . البته جناب على1 روى فقه تأكيد دارند اما وقتى مسير انديشه خواص الهياتى مى شود ، فرهنگ عمومى نيز دينى مى شود و اين دينى بودن ، خوب يا بد، بر ادبيات و شعر و موسيقى و معمارى نيز حاكم مى شود و تربيت نسل اندر نسلى ما را دينى مى كند . دريافت من آن است كه عرفان نظرى نيز از بطن همين حكمت مشاءِ الهى شكل مى گيرد .ناگفته نماند كه منطق ارسطو چندان تغييرى نمى كند . البته فلاطورى مى گويد اين طرح هاى نو افلاتونى ربطى به قرآن ندارند كه حالا كارى نداريم . پس پاسخ دقيق حضرتعالى اين است كه آن مبدأ ارسطويى براى حركات طبيعى يك نگره فيزيكى است كه ارسطو گاه به ندرت آن را خدايى مى نامد مثل چيزى كه هاوكينگ بگويد بيگ بنگ خداست با اين تفاوت كه ارسطو آن مبدأ را داراى انديشه اى مى داند كه فرق دارد با انديشه خداى اديان توحيدى . چه فرقى ؟ اين فرق كه اين انديشه ضرورتى است محدود كه در طبيعت هم به صورتى وجود دارد . به چه صورت؟ به صورت علل چهارگانه ( فاعلى ، مادى ، صورى، غايى ). پس اين مبدأ نه از نظر من بل از نظر خود ارسطو نه خالق است و نه حتى قادر به تغيير انديشه خودش و نه داراى صفاتى انسان گونه چون حيات و اراده و تصميم و قوه داورى و واقف بودن به سر و علانيه انسان ها و قدرت اعجاز و غيره . حال ابن رشد ارسطو را تا مقام پيامبر بالا مى برد و كسى كه دريافتش از بوطيقا ( پرى پوئتيكا: در باب ابداع ) اثر ارسطو در باب تراژدى و كمدى و حماسه در حد مضحكه است و يا حكمائى كه به پوليتيكاى ( شهرگردانى شهروند محور) ارسطو اصلاً نزديك نمى شوند ، در همان حكمت مشاء به جاى شناخت اصيل ارسطو بساط نو افلاتونيسمى را پهن مى كنند كه استارت عرفان است . اين است كه من عرض مى كنم عقل آميخته به عرفان مشائى را نه با عقل خودبنياد فلسفه يونانى و غربى مى توانيم همسان گيريم ، و نه حتى با عقل قرآنى .

      جناب مصلح ، از اين ها كه بگذريم ما مى توانيم علت العلل ، عنصر نخستين ، بيگ بنگ ، ذرات زير اتمى ، دئوس ، الله ، يهوه را همه خدا بناميم ، اما آيا مدلول و مابازاء همه آنها يكى است . آيا شما مى توانيد دربرابر نتيجه صغرى و كبراى منطقى ، يا در برابر نتيجه تفسير طبيعت در فلسفه ارسطو يا در برابر اتم نماز بخوانيد ، گريه كنيد ، راز و نياز كنيد ، دعا و نيايش كنيد ، طلب يارى كنيد ، و خلاصه حالتى وجودى داشته باشيد كه تنها در دل مؤمن رخ مى دهد نه در ذهن فيلسوف و فيزيكدان ؟ دور تسلسل ، برهان نظم ، برهان صديقين ، برهان وجودى آيا چنين ايمانى مى آورد ؟ چون شما شخصى صادق و بى غل و غش به نظر مى رسيد ، من هم صادقانه به شما مى گويم كه باور به خداى اديان يا خدايى كه داراى صفات خداى اديان باشد ، اساساً از نوع ايمان است . ايمان اساساً حالتى وجودى و تجربه اى درونى است نه معقول يا علمى . اين حالت نيز شدت و ضعف دارد. در اين روزگار كه نمايندگان دين گوش فلك را به اسم خدا كر كرده و در عرصه قدرت طلبى مرتكب هر جنايتى مى شوند ، شما بدانيد كه اگر كسى هم ايمانى خالصانه به خدا داشته باشد ، همچون ملامتيه در زمان حافظ ، ايمانش را در صد تا پستو قايم مى كند و هرگز آن را به عرصه عمومى نمى آورد . در عرصه عمومى ، اگر تنها خردورزى ، وجدان انسانى و آزاده بودن نسبت به همنوع و روابط دموكراتيك و دادگرانه براى همه ملاك باشد ، انسان ها هم بدون ترس و اضطرار و نياز در فرايند گفتگو به حقيقت و مبدأ اين جهان مى رسند يا نمى رسند ؛ كورس در اين فرايند سهم و نقطه كوچكى بيش نيست.
      مصلح عزيز : من سعى كردم صادقانه حرفم را بزنم ، حالا شما آن را به حساب طفره بگذاريد يا نگذاريد . ميل مبارك است .
      پرتوان و استوار باشيد

       
      • با سلام به هردو بزرگوار و پوزش از اینکه بمیان بحث آمدم ،نکاتی را با جناب کورس گرامی مطرح می کنم .ابتدا یک مزاح با ایشان! مدتی قابل ایشان در مقام داوری بین مطالب من و مطالب یکی از کامنت گذاران این سایت ،فرموده بودند که مطالب من مغالطی و مطالب آن کامنت گذار دور از مغلطه است ،بنابر این وقتی امکان داوری در باب مغالطه وجود داشته باشد و تقیه ای هم در کار نباشد ،اجازه بفرمایید بنده هم عرض کنم غالب مطالب متمرکز شما در یک موضوع،مبتلاست به مغالطه از باب تکثیر و تحجیم مطالب غیر مرتبط با سوال یا موضوع مورد بحث یا بتعبیر خودتان طفره از تمرکز روی مدار یک سوال و بحث! از جمله سوالاتی که اینجا دوست محترم آقا مصلح پیرامون خدا و برهان حرکت و محرک ارسطو مطرح کرده بودند ،که پاسخ به این سوالات مبتلا شد به تحجیم و تکثیر مطالبی دور از بحث مثل اینکه فلاطوری چه گفته است یا چه می گوید یا اینکه ارسطو بت پرست بود یا نبود ،اینکه ارسطو فقط فیزیسین بود و حکیم نبود،خدای ادیان غیر از خدایی است که حکیم متاله ببراهین مختلف اثبات می کند و مطالب دیگری که هیچ نیازی به آنها در مقام پاسخ به یک سوال نبود و پاسخ همان بود که در پاراگراف آخر بیان شد که وجوه خدشه در آن را عرض خواهم کرد ،منتها پیش از آن،عبارات غیر مرتبط به اصل سوال و پاسخ و وجوه مناقشه در آنها را بیان می کنم:
        —————
        “يكى قدم جهان و زمان يا به زبان ساده حادث نبودن اين دو . اين يعنى زمان و جهان از ازل بوده اند و خالقى در وراى خود ندارند”.
        (پایان)

        این مهمترین مغالطه یا سهوی است که در بیان کورس گرامی وجود دارد ،اینجا خلط شده است بین حدوث و قدم ذاتی جهان (فعلا بحث ما در جهان طبیعت است) که عباره اخرای از “امکان ذاتی” است.در این عبارت کوتاه فرض بر این شده است که جهان قدیم زمانی است،یعنی بتعبیر ایشان “از ازل زمان و جهان” بوده اند ،و چون جهان و زمان از ازل بوده اند ،نتیجه این شده است که “زمان و جهان خالقی وراء خود نداشته یا ندارند”.
        بعد این مطلب به جناب ارسطو نسبت داده شده است ،و نتیجه اینکه برهان حرکت و محرک ارسطویی ربطی به اثبات خدای جهان ندارد .
        این مغلطه یا سهو عظیمی است که معمولا نویسندگانی مثل جناب کورس که حال من نمیدانم واقعا آتئیست هستند یا خیر ،از ملامتیه در فضاهای عمومی هستند یاخیر ،به آن دچار هستند.
        من اصلا فرض را این می گیرم ،که آنچه که معروف از ارسطاطالیس حکیم هست مبنی بر قدیم دانستن جهان طبیعت و ازلیت آن در برابر جناب افلاطون حکیم که قائل به حدوث جهان بوده است ،مطلب درست و مطابق بر متون ارسطویی بهر زبانی اعم از یونانی یا انگلیسی یا فرانسه یا عربی باشد ،ما اصلا این مطلب را مسلم غیر قابل مناقشه می گیریم ،اما آیا قدمی که جناب ارسطو جهان را به آن موصوف می کند “قدم ذاتی” یا بتعبیری “وجوب وجود” بوده است که شما از آن نتیجه می گیرید که قدم جهان طبیعت مساوق است با بی نیازی آن از
        خالق و واجب؟ آنچه که شما می توانید به ارسطو نسبت دهید این است که ارسطو جهان ماده و زمان و حرکت در مجموعه جهان را به فلک الافلاک و حرکت ازلی او نسبت داده است و نتیجه گرفته است که جهان ازلی و قدیم است ،اما قدیم به قدم زمانی ،یعنی هیچگاه نبوده است که جهان نبوده است ،و جهان همیشه بوده است و ملازم با حرکت و زمان بوده است در کلیت خود و در اجزاء داخل خود ،اکنون سوال این است ،آیا اثبات قدم زمانی جهان طبیعت و دوام حرکت و زمان من الازل آلازال الی الابد ،مساوق است با وجوب وجود جهان طبیعت که ملاک بی نیازی از علت است ،و در نتیجه جهان نیازی به واجب الوجود ندارد ،یا بگو جهان همان واجب الوجود است؟ کجا و در کدام متن یونانی ،انگلیسی ،فرانسوی ،عربی ،ارسطو گفته است که مراد از قدم جهان طبیعت قدم ذاتی است ،که شما آنرا مناط و ملاک بی نیازی از واجب الوجود گرفته اید؟
        ببیان دیگر ،جهان در اجزاء داخلی خود روشن است که در حرکات موجود در داخل جهان هر حرکت نیازمند محرک است ،و هیچ متحرکی بدون محرک در هیچیک از حرکات اجزاء درونی جهان وجود ندارد ،ارسطو اینرا می گوید ،منتها ارسطو اینجا مثل آتئیست ها یا شکاکان و ابهام آفرینان ،نمی ایستد ،او می گوید ،حرکت کلی در فلک الافلاک یا جسم کل، حرکتی ابدی است که آن حرکت نیز از قاعده نیازمند متحرک به محرک مستثنا نیست ،پس حرکت او که حرکتی ازلی است نمی تواند مستند به محرکی (جنباننده ای) باشد که متحرک است ،برای اینکه تسلسل الی غیر یتناهی ،ممتنع است ،و سبب این است که حتی یک حرکت در جهان محقق نباشد ،بنابر این ارسطو می پذیرد که حرکات دائمی افلاک و فلک الافلاک یا جسم کل ،لابد باید مستند باشد به محرک (جنباننده) غیر متحرک (غیر جنبان) ،قهرا آن متحرک دیگر نمی تواند چیزی از سنخ جسم یا جسمانی باشد ،پس مفارق است ،حال چه آن مفارق را از ابتدا خدا بنامد و بنامیم ، ،یا فاعل محرک مفارقی بدانیم که ببیان فلسفی و لزوم انتهاء دور و تسلسل ،به ذاتی منتهی می شود ،هر نامی می خواهید روی آن بگذارید :خدا ،یا هرچه ،اینکه این محرک غیر متحرک یا منتها الیه آن با خدای ادیان یکیست یا یکی نیست ،بحث دیگری است و ربطی به این ندارد که ما نوشته خود را مشحون از آن کنیم.
        بنابر این قدمی که جناب ارسطوی حکیم برای جهان اثبات می کند ،قدم زمانی است نه قدم ذاتی که مناط استغناء از علت است.
        و بر فرض قدم زمانی (با وجود اشکالی که در خود زمان هست که زمان مقدار حرکت است و اینجا بحث از کلیت و مجموعه جهان است که چگون در زمان است) ،قدم زمانی تنافی با حدوث ذاتی جهان ندارد ،یعنی فرض که با تسامح در تعبیر، جهان طبیعت همیشه بوده است و هیچگاه نبوده است که جهان نبوده است ،لکن این ازلی بودن و دوام زمانی ، رفع نیازمندی و امکان جهان و لزوم استناد به واجب را نمی کند ،برای اینکه حدوث ذاتی و امکان فقری یا ماهوی جهان که مورد انکار جناب ارسطو نیست ،این مثال را بیاد دارم مرحوم استاد آیت الله منتظری مطرح می کردند که مثال گویایی برای تقریب بذهن است ،اینکه نور و شعاع خورشید معلول و جلوه ای از خود خورشید است ،این خورشید اگر از هزاران سال قبل بوده است ،این شعاع و جلوه نوری نیز از هزاران سال قبل با او بوده است ،و معلول او و متعلق به او و جلوه اوست ،حال فرض کنید خورشید ازلی باشد و همیشه بوده باشد ،این شعاع نوری و جلوه او با حفظ معلولیت و امکان ،با اوست از ازل ،یعنی قدیم زمانی است ،در عین حال قدم زمانی این شعاع نوری ؛مناط استغناء از علت نیست ،و ممکن الوجود و حادث ذاتی را از ممکن بودن و تعلقی بودن و استناد بی نیاز نمی کند.
        ——————————————————–
        “در مورد تفاوت بنيادين نوس يا تئوس در فلسفه ارسطو و خداى شخص گونه و انسانوار (anthropomorph) دين هاى ابراهيمى كمابيش همان است كه من خود نيز شخصاً دريافته و در ريشه ها توضيح داده ام”.
        (پایان)

        اینها بحث های فرعی غیر مربوط به اصل مساله است ،باید توجه کرد که برهان نیازمندی متحرکات به محرک ،تا برسد به محرک غیر متحرک که مفارق از ماده هست ،که بیان منقول از ارسطوست ،اثبات این معنا را می کند که حرکت کلی جهان طبیعت و دوام حرکت فلک الافلاک یا جسم کل جهان ،نیازمند استناد به محرک غیر متحرک (جنباننده غیر جنبان) است که در تئولوژی فلسفی ،از آن تعبیر به “فاعل الهی” یا “معطی الوجود=اعطا کننده وجود و حرکت” می شود ،پس جهان طبیعت نیازمند به استناد و قیام است ،به مبدا مفارق ،نام آنرا هرچه می خواهید بگذارید ،یا مفارق و فاعل الهی که باز بدلیل امکان ماهوی یا امکان فقری نیازمند موجود قائم بذات و واجب الوجود است.اینکه آن موجود قائم بذات که جهان طبیعت لامکانه و حدوثه الذاتی، به آن مستند است ،کیست و چه صفاتی دارد ،مسائل دیگری است ،این بحث در حقیقت بازگشت به این می کند که شما منکر رسالت و تعریف اوصاف و اسماء الهی از سوی فرستادگان خدا هستید ،که بحث دبگریست ،اینها را با نتیجه برهان فلسفی که اثبات مبدا برای جهان است خواه جهان قدیم زمانی باشد یا نباشد خلط نکنید.
        ——————————————
        “اما آن خدا ، خداى يكتاى اديان سامى نبوده است ، بلكه خدايان اساطيرى بوده اند . به همين دليل ، فلاطورى با اطلاعات دقيقى كه دارد مى گويد حكماى اسلامى ارسطوى بت پرست را قريب به انبيا كرده اند”.
        (پایان)

        این تکرار مدعای قبل است و خروج از موضوع بحث ،بحث ما در نتیجه البرهان برهان حرکت و محرک و متحرک ارسطویی است،برهان ارسطویی این است که :ضرورتا محرک غیر از متحرک است ،این یک مقدمه ،و هر حرکتی در داخل یا کلیت جهان نیازمند به محرکی غیر خود است ،مقدمه دوم ،حال اگر محرک یک حرکت ،خود متحرک باشد باز نیازمند به محرک است ،و دفعا للدور و التسلسل ،باید سلسله محرک ها منتهی شود به محرکی که دیگر متحرک نیست ،وگرنه التزام به تسلسل موجب این است که حتی یک حرکت نیز وجود نداشته باشد،بنابر این اگر ارسطو قانع باشد به این که محرک غیر متحرک واجب الوجود بالذات است مطلوب ثابت است ،و اگر قانع نباشد آن محرک غیر متحرک لامحاله ببیان فلسفی و دفعا للدور و التسلسل منتهی به موجودی و وجودی می شود که منتهای سلسله کائنات متحرک و غیر متحرک است.اینکه این مبدا ،همان ارسال کننده انبیاء است یا خیر ،بحثی خارجی است ،چنانکه فلاطوری چه می گوید و شواهد و استنادات او چیست نیز بحث دیگری است ،اینجا ذکر نامها مشکلی حل نمی کند ،اگر سخن فلاطوری از نظر شما درست است آنرا روشن بیان کنید ،اینکه آیا ارسطو بت پرست بوده است و سند آن چیست ،بحث هایی خارج از آرام شدن یا نشدن به نتیجه برهان است که سند ایمان است.
        ————————————————–
        ” بلكه به معناى شباهت ظاهرى صفات يهوه و الله و دئوس ( پدر آسمانى مسيحيت) به صفات انسانى است . قاهر ،رئوف ، عالم ، مقتدر، سميع و بصير ، عليم ، جميل ، رحمان ، رحيم ، متكبر ، قهار ، تواب ، ستار العيوب ، جبٓار ، حى ، حكيم ، عليم ، لطيف خبير ، ودود ، حميد ، قادر ، صبور، منتقم ، هادى ، مذل، عادل ، غفار و بيش تر صفات خداى اديان توحيدى در مقياسى كوچك تر در انسان نيز هستند”.
        (پایان)

        اینها هم باز خروج از مدار پرسش و پاسخ است ،اینکه خدای ادیان خدای انسان وار است بتعبیر شما ،و اینکه انسان وار بودن خدا یعنی چه ،ربطی به اثبات نیازمندی جهان به مبدا ندارد ،حیطه بحث های برهانی اثبات واجب چه بطریق امکان و وجوب ،و چه بطرق دیگر ،از جمله طریق اثبات محرک غیر متحرک (مفارق) در بیان جناب ارسطو ،است ،اینکه این مبدا چه صفاتی دارد ،باز بر می گردد به نتیجه برهان فلسفی ،و بحث از اینکه اوصاف تعریفی در ادیان چگونه با وجوب وجود ذاتی واجب الوجودی که نتیجه برهان است سازگار است ،باز بحث جداگانه ای است ،اینجا پرسش در باره مبدا جهان بوده است خواه جهان قدیم زمانی بوده باشد یا حادث زمانی ،صفات انسان وار نیز ،هریک باید جداگانه مطرح شود ،آری انسان رحیم است و خدا هم رحیم ،هذا بحسب المفهوم ،اما آیا رحمت در جهان انسانی بر حسب مصداق خارجی همان است که در انسان است؟ این توضیح می خواهد ،انسان خشمگین می شود و خدا هم بتعبیر کتب مقدس خشمگین می شود ،آیا خشم خدا همان انفعال نفسانی در محیط وجود انسانی است؟ اینها جدا گانه باید گفتگو شود و در اینجا با تحجیم اینگونه مسائل نمی شود اصل مطلب را بحاشیه برد.الان سوال این است که فرض کنید انسان وار بودن خدا با حفظ مراتب و سعه وجودی ،سبب این می شود که بگوییم خدایی که نتیجه البرهان فلسفی است حتما غیر از خدای ادیان است؟ این از کجا؟
        ————————————
        “درست مثل آنكه الان اين جناب جوادى آملى كتاب پديدارشناسى هگل را بخواند. احتمالاً بار اول هيچ از آنها نمى فهمد اما: ١- آيا حاضر است رك و راست بگويد : نفهميدم. يا برعكس اراجيفى به اسم هگل تحويل مريدانش…
        مشكل از برخورد با شيوه انديشه ديگرى است كه اساساً در روش ، در مبانى ، و در غايات با شيوه انديشه سنتى ما تفاوت دارد ”
        (پایان)

        بقسمت های ابتدایی این قسمت از فرمایشات شما کاری ندارم ،دور از شان و سن و سال شما بود که از یک عالم جامع و فیلسوف و حکیم والامقام اینطور تعبیر کنید و اراجیف را بحیطه بحث ها برهانی بیاورید ،و اینجا لازم می دانم اشاره به قبح تعبیر دیگری که در باره یک سهو از این عالم الهی جامع در کامنت دیگری کردید کنم و آن اینکه یک سهو از ایشان را برگرداندید به پر بودن روانی ایشان از این تعبیرات که حقا از شما بعید بود اینطور از یک عالم دینی انتقام بگیرید ،بگذریم .
        اگر مقصودتان از مبالغه در باره پدیدار شناسی هگل ،و اسناد نافهمی بدیگران ،مساله زبان و انتقال مفهوم باشد ،ممکن است حرف شما محملی داشته باشد ،اما اگر فرض انتقال مفهومی و اسناد نافهمی بدیگران باشد ،نه اینطور نیست ،این بزرگان و حتی کوچکتر از اینان از طبقه شاگردان ایشان ،بقدر فهم شما یا بیشتر فهم و قدرت تجزیه و تحلیل مطالب حکمای غرب را دارند تا مطالب هگل یا غیر هگل را نقد و بررسی کنند.
        اما فارغ از این مطالب و تعبیرات که دور از شان شما بود ،به ذیل عبارت شما و تعلیل شما کار دارم و آن اینکه آری درست می گویید باید در روش ها و مبانی و غایات گفتارها در بین حکماء غرب و شرق تامل و بحث کرد ،از این جهت در واقع باید اندیشید و به اندیشه پرداخت و اندیشه را هم به سنتی و غیر سنتی تقسیم نکرد ،اندیشه اندیشه است و صحت و سقم روش ها و مبانی و غایات در بحث های برهانی روشن می شود نه با پیش فرض های خاص اندیشه ای را موصوف به سنتی کردن و اندیشه ای را ملقب با القاب پر طمطراق مدرن کردن.
        ———————————–
        “نه فقط ارسطو بلكه بيش تر فيلسوفان يونان مسئله شان اصلاً خدا و جهان ديگر نبوده و واژه متافيزيك را هم بعدها يكى از گردآورندگان آثار ارسطو ، به نام اندرونيكوس رودسيايى روى قسمتى نهاده كه از نظر ترتيب بعد از فيزيك يا فوسيكا قرار مى گرفته و خود ارسطو آن را فلسفه اولى نام نهاده است
        (پایان)

        اینکه در باره بخشی از فلسفه ارسطو تعبیر به متافیزیک شده است ،درست می گویید این مربوط بوده است به ترتیب و چینش کتب ارسطو ،که ابتدا در فیزیک (طبیعیات) بحث کرده است و بعد بخشهایی از مباحث او را که شما می گویید کاری به الهیات نداشته است ،متافیزیک یا ما بعد الطبیعه نامیده اند ؛این مطلب درستی است و حق با شماست ،و این مطلب جدیدی نیست ،با این وجود تعبیر از چینش کتابهای ارسطو در منطق و طبیعیات (فیزیک) و ما بعد از فیزیک ،مدرکی بر این مطلب نیست که ارسطو کاری با خدای جهان نداشته است ،یا ارسطو بت پرست بوده است ،اینها مدعیات و ابهام آفرینی های دیگری است خارج از حد سوال و جوابی که مطرح شده است. این در باره ارسطو ،اما شما از کجا اینطور بضرس قاطع گفتید که دیگر فیلسوفان یونان هم مساله شان خدا یا جهان دیگر نبوده است؟ شما رفتید همه آثار و کلمات منقوله از ایشان را در همه کتب و زبانها ملاحظه کردید و اینطور حکم فرمودید؟ اینهمه مطالب از افلاطون و غیر افلاطون ، در کتب حکماء و تاریخ فلسفه در این زمینه نقل شده است ،چطور شما چنین حکم جزمی و کلی در باره همه حکیمان یونان می کنید؟ لابد همه حکیمان یونان از نظر شما آتئیست و بت پرست بودند؟! من قبلا این سخن مرحوم مطهری را اینجا نقل کردم و آنرا هم درست می دانم ،ایشان می گوید معمولا در طول تاریخ جهان اندیشه ،یکی از ترفندهای همیشگی آتئیست ها یا ماتریالیست های منکر مبدا ،این بوده است که نام و اندیشه اکثر متفکران جهان را بنفع اندیشه خود مصادره کنند! همینطور است ،بنظر من حتی مصادره زکریای رازی ،و استناد به نانوشته های غیر موجود و تمسک به حدسیات در این زمینه نیز یکی از مصادیق همین رویه است.
        ———————————–
        “در حالى كه ارسطو در طبيعيات فكر مى كند كه براى حركت هاى طبيعت و نفس انسانى يك مبدئى بايد به ضرورت باشد كه ديگر خودش پوينده و جنبان و متحرك نباشد”.
        (پایان)

        البته ارسطو در طبیعیات یا فیزیک و نفس انسانی می اندیشد ،اما آیا نتیجه البرهان ،و اثبات محرک غیر متحرک ،چیزی جز اثبات موجود مفارق است؟ شما آزادید که در برهان ارسطویی یا مقدمات آن خدشه کنید ،اما بر فرض تمامیت مقدمات این برهان ،نتیجه آن اثبات “محرک غیر متحرکی ” است که باز جسم و جسمانی است؟! مگر جسم و جسمانی فارغ از حرکت و زمان داریم؟ بنابر این تفکر ارسطو منحصر در فیزیک نشد ،اگر ارسطو برهانی و مقدماتی چید که همه حرکات نیازمند محرک است ،از جمله حرکت جسم کل و جهان طبیعت نیازمند محرک است ،و لابد ان یتنهی المحرکات الی محرک غیر متحرک ،این فکر و این برهان از طبیعت و فیزیک بالا رفت ،اینجا دیگر کسی نمی شود هزاران سال بعد بیاید ارسطو و فکر ارسطو را بجهت تمایلی که به پولیتیکا یا سیاست ورزی فلسفی ارسطو دارد بنفع خود مصادره کند و ارسطوی حکیم را به فیزیکدان یا بت پرست بودن تنزل دهد.
        —————————————–
        “فلاطورى مى گويد: خود پيامبران نيز فلسفه نياورده اند . بنابراين ، وى مى افزايد كه حقيقت دين يا خدا را نمى توان بر فلسفه متكى ساخت كه دايماً در حال تغيير و تكثر و جرح و تعديل بوده است ، اما حكماى مسلمان به پيروى از حكماى مسيحى ارسطو را دينى و به طور خاص اسلامى كرده اند ،به همين دليل التفاتى به فيلسوفان ديگر يونانى ندارند مگر افلاتون”
        (پایان)

        چنانکه مکرر شد ،این مطالب فقط تحجیم مطلب و تکثیر آن و جدا شدن از بحث و پرسش متمرکز است ،الان بحث اینجا در فلاطوری و گفته های او متمرکز نیست ،مطالب فلاطوری باید جداگانه با ادله ذکر شوند ،و اینجا تمسک به وجوه ظاهری کلام محملی جز ابهام آفرینی و خروج از محل بحث ندارد ،البته انبیاء فلسفه نیاوردند ،دعوت و اهداف انبیاء بالاتر از تقید و محدودیت به فلسفه با هر تعریفی است ،کسی هم نگفته است انبیاء فیلسوفند یا ره آورد آنان فلسفه است ،لکن در تعلیمات انبیاء استدلال عقلی و اقامه برهان هم هست ،اگر مراد از فلسفه بحث برهانی و استدلال باشد ،استوار شدن یا نشدن حقیقت
        دین یا خدا بر فلسفه بسته به این است که مراد ما از فلسفه چه باشد ،این مطلب فلاطوری نیازمند گشودن بحث و باز کردن مفهومی آن است ،اینها همه متکی بر پیش فرض هاست ،چرا اثبات مبدا برای جهان مبتنی بر بحث های برهانی نباشد؟ مگر مادیین یا آتئیست ها یا شکاکان یا قائلان به صدفه و تصادف ،به چیزی جز برهان و دلیل نیازمندند؟ در همین قرآن پیامبر اسلام استدلال و اقامه برهان بر اثبات ذات و توحید خاصی و اوصاف کمالی هست ،چرا دین و خدا بر بحث های برهانی مبتنی نشود؟ چون پیش فرض شما و دیگران از ایمان امر دیگری است؟
        کسی هم نگفت ارسطو مسلمان است! یا ارسطوی اسلامی! اینها تعبیرات شما یا فلاطوری است،حکمای اسلامی به آراء گوناگون حکیمان یونان عنایت و التفات دارند ،این فرمایش چه از شما باشد چه از فلاطوری ،فرمایش عجیب و نادرستی است ،شما مراجعه به منطق و طبیعی و ریاضی شفای ابن سینا کنید ؛اینهمه اقوال حکمای یونان مطرح و مورد نقد و بررسی قرار می گیرد ،این چه فرمایشاتی است؟
        ——————————
        ” از جمله تحريف هايى كه افلوتين و بعداً خكما و عارفان ايرانى با تأسى از او و به طور خاص با پيروى از كتاب اثولوجياى او _ كه البته گمان مى بردند از ارسطوست _ انجام داده اند ، اين است كه نوس را تبديل به عقل فعال كرده و بالاى سر آن مراتبى از عقل ها و نفس هاى مجرد قرار داده اند تا برسند به ذات احديت يا همان خداى انسانوار با اسماء و صفات بسيارش و قاعده الواحد لايصدر عنه الا الواحد و همچنين خلقت از عدم را پاسخ گويند”
        (پایان)
        در مورد این مطلب که گمان شده که اثولوجیا متعلق به ارسطو بوده است در حالیکه این کتاب علی التحقیق متعلق به فلوطین است ،حق با شماست ،حتی در برخی از نوشته های مرحوم آخوند ملاصدرا نیز این پندار وجود دارد ،اما این را نمی توان تحریف نامید ،زیرا تحریف یعنی عمل عامدانه ناشی از وقوف به یک مطلب ،حال شما این فروعات حکمی یا عرفانی را بگذارید بحساب ،مطالب انشاء شده فلوطین اسکندرانی ،این چه کار دارد به بت پرست دانستن ارسطو ،یا فیزیکدان صرف پنداشتن او؟! و این مطالب اصلا چه ارتباطی با انظار متافیزیکی ارسطو ،یا ایمان و اعتقاد او به مبدا جهان و برهان حرکت و محرک و محرک اول دارد؟ نکند برهان محرک اولی در اثبات مبدا مفارق ایجاد حرکت در جهان طبیعت نیز از فلوطین حکیم است؟!
        —————————–
        “دريافت من آن است كه عرفان نظرى نيز از بطن همين حكمت مشاءِ الهى شكل مى گيرد”
        (پایان)

        آقا عجب فرمایشاتی می فرمایید! عرفان نظری ،آنهم انتشاء از حکم مشاء؟! باز اگر اشاره به اشراقیون از حکماء می کردید قابل قبول تر بود ،نیازی نیست من این مطلب را برای شما باز کنم ،خود شما بخوبی می دانید که اساس مرام عرفان عارفان نظری بر چیزی استوار است که از آن تعبیر به “طور وراء طور عقل” می کنند ،این چکار دارد به تصلب های خشک برهانی مشائیون از حکماء؟ این کتاب های حکمی شیخ است ، عربی و فارسی ،در کدام مطلب او در منطق و طبیعی و الهیات نشانی از عرفان و عرفانیات است؟ اگر شیخ در اواخر عمر گرایش به عرفان پیدا می کند و نمط العارفین را می نویسد ،اولا بسیاری از مطالب آن نمط عرفان و سلوک عملی است نه نظری ،و ثانیا شیخ در آنجا دیگر مشی حکیمانه ندارد ،آنجا مشی شیخ مشی عرفانی است.
        بله اگر مقصود شما این است که عارفان نظری از شیخ محی الدین ببعد وشاگردان او مثل قونوی و جندی و ابن فناری و قیصری و دیگران ،دستگاه عرفان نظری محی الدینی را چینش و نظم فلسفی دادند ،این فی الجمله صحیح است اما باز مطالب امثال قونوی و دیگران در خیلی از موارد بسیار فراتر از مطالب حکماء مشاء است ،امیدوارم این دریافت خود را در مناسبتی توضیح دهید.
        ———————————-

        پس پاسخ دقيق حضرتعالى اين است كه آن مبدأ ارسطويى براى حركات طبيعى يك نگره فيزيكى است كه ارسطو گاه به ندرت آن را خدايى مى نامد مثل چيزى كه هاوكينگ بگويد بيگ بنگ خداست با اين تفاوت كه ارسطو آن مبدأ را داراى انديشه اى مى داند كه فرق دارد با انديشه خداى اديان توحيدى . چه فرقى ؟ اين فرق كه اين انديشه ضرورتى است محدود كه در طبيعت هم به صورتى وجود دارد . به چه صورت؟ به صورت علل چهارگانه ( فاعلى ، مادى ، صورى، غايى ). پس اين مبدأ نه از نظر من بل از نظر خود ارسطو نه خالق است و نه حتى قادر به تغيير انديشه خودش و نه داراى صفاتى انسان گونه چون حيات و اراده و تصميم و قوه داورى و واقف بودن به سر و علانيه انسان ها و قدرت اعجاز و غيره . حال ابن رشد ارسطو را تا مقام پيامبر بالا مى برد و كسى كه دريافتش از بوطيقا ( پرى پوئتيكا: در باب ابداع ) اثر ارسطو در باب تراژدى و كمدى و حماسه در حد مضحكه است و يا حكمائى كه به پوليتيكاى ( شهرگردانى شهروند محور) ارسطو اصلاً نزديك نمى شوند ، در همان حكمت مشاء به جاى شناخت اصيل ارسطو بساط نو افلاتونيسمى را پهن مى كنند كه استارت عرفان است . اين است كه من عرض مى كنم عقل آميخته به عرفان مشائى را نه با عقل خودبنياد فلسفه يونانى و غربى مى توانيم همسان گيريم ، و نه حتى با عقل قرآنى ”
        (پایان)

        خوب این مطلبی که از اینجا بیان شد پرداختن به اصل پرسش پرسش کننده است !و هیچ نیازی به تحجیم مطالب گذشته که هم هم قابل بحث است نبود.
        بهرحال در باره اصل برهان حرکت و متحرک و محرک اول ارسطو توضیح دادم ،که با توجه به آن ضعف بنیان این فرمایشات روشن می شود،آقا شما وقتی ببرهان فلسفی و مقدمات آن و نتایج مستقیم و غیر مستقیم آن می پردازید ،دیگر چکار دارید به “نگره” یا “انگیزه” ارسطو؟!
        هر نگره یا انگیزه ای در جان ارسطو وجود داشته است ،شما توجه کنید به نتیجه برهان او که مبتنی بر مقدماتی طبیعی و وجدانی است ،همه حرکت ها در درون جهان طبیعت نیازمند موضوع حرکت ، و محرک برای آن است ،این تجربی و وجدانی است ،اینکه متحرک ها غیر از محرک ها هستند ،اینهم روشن است ،همه محرک ها در حرکات درونی عالم طبیعت نیازمند به محرک ها هستند ،خود مجموعه جهان طبیعت یا بگو فلک الافلاک یا بگو جسم کل چه؟ حرکت دارد؟ آری ،حرکت او ازلی و قدیم است؟ فرض می کنیم حرکت جسم کل ازلی و دائم بوده است ،این حرکت چطور؟ این مستثنا از نیازمند متحرک به محرک و تغایر محرک (جنباننده) و متحرک (جنبنده) است؟ خیر ،پس حرکت ازلی و دائم جسم کل یا فلک اعظم یا هر تعبیری ،نیازمند به محرک است ،این محرک باید ختم شود به محرکی که لا یتحرک است،
        شما فرمودید :”ضرورتى است محدود كه در طبيعت هم به صورتى وجود دارد”.
        اینرا ارسطو گفت؟ کجا؟ ارسطو گفت آن محرک محدود در طبیعت است؟ اگر آن محرک در طبیعت و از طبیعت باشد که باز “متحرک” خواهد بود؟! نقل کلام می کنیم به حرکت خود او؟ می گویید “لا یتحرک” است؟ لایتحرک یعنی غیر جسم ،زیرا که جسم منفصل از حرکت و زمان وجود خارجی ندارد ،فرمودید “بصورتی در طبیعت وجود دارد” ،این تعبیر “بصورتی” در متن یونانی یا فرانسوی یا انگلیسی یا عربی ارسطوست؟ حالا فرض کنید باشد ،از شما و فلاطوری (اگر گفته باشد) نمی پرسیم ،از خود ارسطو می پرسیم ،به چه صورتی؟ به چه صورتی محرک اول در طبیعت و از طبیعت هست و خود متحرک نیست؟
        اگر دور و تسلسل را عقلا مباح می دانید دیگر بحثی نیست ،اما اگر دور و تسلسل عقلا محال باشد که هست ،آنگاه ارسطو و فلاطوری و کورس گریزی ندارند از اینکه محرک اول موجود مفارق باشد ،ما آنرا فاعل الهی می نامیم ،شما دوست دارید آنرا بیگ بنگ یا چیز دیگری بنامید ،مانعی ندارد لامشاحه فی الاسم و الاصطلاح.این مبدا فاعل الهی و مفارق است ،اگر خدا هم نباشد ،عقل فلسفی ارسطو اینرا درک می کرده که فاعل الهی بند فاعلهای دیگر است و دور و تسلسل هم عقلا ممنوع است ،از اینجا روشن می شود که تفکر ارسطوی تیزبین و حکیم محدود به فیزیک نمی توانسته باشد ،و ارسطو نه فیزیکدان منحصر است و نه بت پرست.
        مطالب ذیل عبارت مربوط به امور سیاسی ،ربطی به بحث و پرسش ما نداشت.
        —————————-
        “جناب مصلح ، از اين ها كه بگذريم ما مى توانيم علت العلل ، عنصر نخستين ، بيگ بنگ ، ذرات زير اتمى ، دئوس ، الله ، يهوه را همه خدا بناميم ، اما آيا مدلول و مابازاء همه آنها يكى است . آيا شما مى توانيد دربرابر نتيجه صغرى و كبراى منطقى ، يا در برابر نتيجه تفسير طبيعت در فلسفه ارسطو يا در برابر اتم نماز بخوانيد ، گريه كنيد ، راز و نياز كنيد ، دعا و نيايش كنيد ، طلب يارى كنيد ، و خلاصه حالتى وجودى داشته باشيد كه تنها در دل مؤمن رخ مى دهد نه در ذهن فيلسوف و فيزيكدان ؟ دور تسلسل ، برهان نظم ، برهان صديقين ، برهان وجودى آيا چنين ايمانى مى آورد ؟ “.
        (پایان)

        با عرض پوزش ،این فرمایشات محملی جز مغالطه ندارد ،جناب کورس گرامی ،بحث ما در نتیجه برهان است ،و شما بحث از نتیجه برهان را با شرعیات و امور متفرع بر شریعت خلط می کنید ،در بحث برهانی نیز اصلا نام و عنوان مطرح نیست ،اگر اقتضای برهان اثبات موجود مفارق و محرک غیر متحرک بود ،چه ما بر آن مفارق غیر متحرک بایستیم ،و آنرا خدا بدانیم ،و چه آن مفارق را هم مستند به مفارقات دیگر و مبدا کائنات بدانیم باقتضای امتناع دور و تسلسل ،به مبدا جهان رسیده ایم ،خواه جهان طبیعت قدیم زمانی باشد یا حادث زمانی ،اما جهان ،ممکن الوجود برحسب ذات ،و حادث ذاتی است ،اینجا بحث نام نیست ،بحث التزام به نتیجه برهان است ،که اثبات مبدا و طرف برای ممکنات است ،انبیاء الهی و صاحبان شرایع نیز چه شما آنها را فرستاده همان مبدا جهان بدانید یا آنان را دروغگو و جادوگر و ساحر بدانید ،به عبودیت همان مبدا دعوت کرده اند ،و او را و اوصاف و افعال او را برای شما و ما تعریف کرده اند ،بنابر این نماز و تضرع در این دین نماز و تضرع بهمان مبدا است که مقتضای برهان است ،منتها تفاوت در تعریف آن مبدا است ،قبلا اینرا از من پرسیده بودید که خدای نتیجه البرهان همان خدای ادیان است ،پاسخ داده بودم که آری و نه ،آری چون معرفت حاصل از برهان و نتیجه البرهان نزد عقل ،معرفت بالوجه یا معرفت اجمالی است ،معرفت برهانی همین مقدار است ،و عقل راهی به بیش از این ندارد ،از اینجاست که بشر نیازمند به وحی و تعریف انبیاء است ،اینجا در وحی است که اوصاف و صفات و اسماء ذات تعریف می شود ،و این هیچ تنافی با برهان و نتیجه البرهان ندارد ،البته عقل ببرهان تا حدود زیادی پی به اوصاف کمالی و جمالی مبدا می برد ،و بضرب من البرهان ،اوصافی را از او سلب می کند که اوصاف نقص است ،اینها معلوم است ،و طریق بحث عقلی و برهانی است ،منتها جنابعالی چون ضرورت بعثت انبیاء را ادراک نمی کنید و منکر آن هستید ،بحث از نتیجه البرهان را که معرفت بالوجه و اجمالی است با بحث از خدای ادیان خلط می کنید ،اقتضای برهان اثبات یک مبدا است نه دو یا چند مبدا ،شریعت نیز همین را می گوید ،ما دو خدا یا خدایان نداریم ،به اشتباه مصداقی بشری کاری نداریم ،یکی گاو را خدا می پندارد ،دیگری بت چوبی و سنگی ،اینها خطای در تطبیق است ،بحث ما در اثبات برهانی مبدا جهان امکان است ،که نتیجه آن معرفت اجمالی به اثبات ذات و برخی از اوصاف است ،اینکه خدای ادیان انسان وار است و اینطور فرمایشات ،باز می گردد به نحوه درک و تلقی شما از ادیان و از رسالت و شرایع ،و محتوای آنها که بحث دیگری است.
        فرمودید :”دور تسلسل ، برهان نظم ، برهان صديقين ، برهان وجودى آيا چنين ايمانى مى آورد ؟”
        آری می آورد ،اما معرفت اجمالی و ایمان به مبدا کل برای جهان ،ایمان یعنی باور و تصدیق و اعتقاد و حرکت بر اساس برهان ،اما معرفت تفصیلی ناشی از بررسی تعریف ادیان و خدای ادیان است ،شما می توانید باقتضای برهان مومن و تصدیق کننده به مبدا برای جهان هستی باشید ،در عین حال مساله شریعت و رسالت انبیاء و تعریف آنها برایتان جا نیفتاده باشد یا منکر باشید ،اینها موضوع بحث های دیگری است.
        ———————————–
        “چون شما شخصى صادق و بى غل و غش به نظر مى رسيد ، من هم صادقانه به شما مى گويم كه باور به خداى اديان يا خدايى كه داراى صفات خداى اديان باشد ، اساساً از نوع ايمان است . ايمان اساساً حالتى وجودى و تجربه اى درونى است نه معقول يا علمى”
        (پایان)

        این فرمایش هم ناتمام است ، زیرا تعریفی که که از ایمان می کنید تعریف دقیقی نیست ،ایمان یعنی تصدیق و گرایش ،این گرایش اعم است ممکن است بدون اتکاء به برهان و نتیجه البرهان باشد ،ممکن هم هست که مبتنی بر تفکر و حرکت فکری و مقدمات برهانی و وجدانی باشد ،چرا آنرا از علم و عقل تفکیک می کنید؟ این تلقی شماست؟ مقصود شما ایمان به چیست؟ تصدیق به هستی مبدا و اوصاف کمالی او بطور اجمال نتیجه برهان های عقلی محض یا برهان های مبتنی بر مقدمات عقلی محض و مقدمات وجدانی یا تجربی و علمی است ،چرا نسبت ایمان و تصدیق قلبی را که نتیجه برهان است از عقل جدا می کنید ،بحث علم تجربی البته جداست ،ایمان به رسالت کلی انبیاء و رسالت نبی خاص هم تابع دلیل خود است ،اینطور نیست که هرکس گفت من نبی هستم همه به او ایمان پیدا کنند.
        بحث برهان عقلی که روشن است ،اما در مورد علم ،مقصود شما از تنافی ایمان با علم چیست؟ علم اثبات کرده یا می کند که جهان بدون مبدا است؟ اینها توضیح می خواهد و ربطی به باغل و غش بودن یا بی غل و غش بودن اشخاص ندارد.
        —————————————
        “در اين روزگار كه نمايندگان دين گوش فلك را به اسم خدا كر كرده و در عرصه قدرت طلبى مرتكب هر جنايتى مى شوند ، شما بدانيد كه اگر كسى هم ايمانى خالصانه به خدا داشته باشد ، همچون ملامتيه در زمان حافظ ، ايمانش را در صد تا پستو قايم مى كند و هرگز آن را به عرصه عمومى نمى آورد”
        (پایان)

        اینها بحث های خارج از موضوع است ،اینکه نمایندگان خدا یا مدعیان نمایندگی خدا چه می کنند یا روی چه اغراضی می کنند ،عمل آنان کلا ناصواب است یا شما اینطور تصور می کنید ،یا برخی از اعمال آنها نادرست است ،بحث های سیاسی و خارجی و خارج از موضوع پرسش از خدا یا ایمان بخداست ،اینها را مخلوط نکنید ،فرض می کنیم آنها نمایندگان دروغین خدا هستند و همه کارهای آنها نادرست است ،این چه ارتباطی به بحث در اندیشه خدا دارد؟ چون آنها بد می کنند پس خدا نیست؟! یا ما نباید مومن باشیم یا ایمان خود را باید همچون ملامتیه مخفی کنیم؟!
        حالا فرض کنید باید ایمان خود را همچون ملامتیه در پستو مخفی کنیم ،چه ضرورتی می بینیم ،که در فضای عمومی و در خطاب با جوان و نوجوان بگوییم و بنویسیم: خدا هست یا نیست؟ ممکن است باشد و ممکن است نباشد،چه نیازی داریم که برای اینکه همچون حافظ ملامتی باشیم ،و ایمان خود مخفی کنیم ،در فضای عمومی ،پیامبران را جادوگر بنامیم؟ و چه نیازی داریم به اینکه بیاییم در فضای عمومی بگوییم : اگر خدا باشد همه چیز مجاز است؟! اگر با ذات خدا و ذات دین خدا کاری نداریم و بحث مان فرهنگ و ریشه های فرهنگ دینی است ،چه نیازی به این داریم که از این تعبیرات ابهام آفرین استفاده کنیم ،آنگاه اگر متدینی و معتقد بخدایی بم اعتراض کرد توجیه کنیم که ایمان بخدا باید مخفی در پستوها باشد و تظاهر نشود؟ آیا عدم ایمان بخدا و اتئیست بودن یا شکاک بودن ،تظاهر پذیر نیست؟ فقط ایمان بخدا تظاهر و ریا بردار است؟ عدم ایمان بخدا و شکاکیت و مجاز دانستن خدا و حقیقت دانستن غیر خدا ،تظاهر بردار نیست؟ جناب کورس ،گمان نمی کنم تظاهر و ریا و خودنمائی در عرصه عمومی فقط اختصاص به مومنان و متدینان بشریعت داشته باشد ،تظاهر به امور دیگر ،تظاهر به انسانیت و حقوق بشر و آزادی و اینگونه مفاهیم مدرن نیز امکان وقوعی دارد.
        پوزش از طولانی شدن مطلب

         
      • جناب كورس:درودبرشما

        باتشكرازتوجه وعنايتي كه شمابه سؤال بنده داشته ايدو جوابي داده ايدومتحمل زحمتي كه شده ايد.

        امااصل جوابتان دراول سخنتان است كه مرقوم داشته ايدو خلاف انتظارمن بود ومستدعي بودم كه طفره نرويد، امابالصراحة خودتان فرموده ايدكه نمي توانم دراين موضوع طفره نروم وچنين فرموده ايد:

        “”فرموده ايد : طفره نروم . اما راستش من در يك چيز نمى توانم طفره نروم و آن نسبت شخصى با خداست ؛ حالا شما مى خواهيد اين نسبت را درماندگى در دور تسلسل بناميد ، يا بيخدايى يا باور به خدايى . اين رابطه شخصى را ، هرچه باشد ، به هيچ وجه نبايد در انديشه نگارى دخالت داد . مرا با ذات خدا يا دين چه كار ؟”پ

        پس درواقع جوابتان طفره رفتن بود وغيرازآن به اعتراف خودتان چاره اي نداشته ايد.

        اماشمامدام باهمين انديشه نگاري ،تيغ تيزي بردست گرفته و برنتيجه انديشه برهاني وعقلاني الهيون وخداباوران مي كشيد .ونتيجه برهان نيازضروري متحرك به محرك غيرمتحرك كه ارسطوآن را اثبات كرده وخداناميده است ؛مي گوئيد اين خدا،آن خداي اديان نيست .عمده جوابي كه شما بمن داديدهمين است :كه اين خداي ارسطو آن خداي اديان نيست. وتهمتي هم به ارسطوزديد كه اوبت پرست بوده است.
        هردوادعايتان بدون دليل وتوضيح است ومصادره بمطلوب مي باشد كه ازشما متفكر انديشمندخيلي بعيدبود.

        واما به بقيه طفره روي ها ومغالطه هاي بي ربط به سؤال من كاري ندارم وقصدهم نداشتم آنهارا آناليز كنم وجوابگوباشم.
        وليكن ديدم دوست گرامي ام جناب آقاسيدمرتضي -دام عزه وتوفيقه- واردبحث شده اند وبه همه فرازهاي نوشتارتان درجواب سؤآل من ،عالمانه ومحققانه وفيلسوفانه وانديشمندانه ومنصفانه وباقلمي شيواوستودني پرداخته اند ؛سعيه مشكور وبرهانه منصور،وبنده هم مستفيدشدم.

        شما جناب كورس گرامي هم پرتوان وتندرست باشيد وشايدايمان شما هم بخدا همانندملامتيان دراندرون صدهاپستو وصندوق باشد هرچندخلاف آن راتظاهرمي كنيد،به هرحال درپناه خداوند سلامت وكامرواباشيد. سپاسگزارم ازهردوبزرگوار.ايام بكامتان شيرين.
        مصلح

         
  24. با سلام و درودهاي گرم و پرمهر
    زابل ، آلوده ترين شهر جهان ، از زبان يكي از شهروندان
    گفتگوي راديو ندا با يكي از شهروندان در زابل، آلوده ترين شهر جهان، و حكايت تلخ وي از ابعاد فاجعه. سخناني كه بايد شنيد.

    http://radio-neda.blogspot.com/2016/05/blog-post_15.html

     
  25. مازیار وطن‌پرست

    این ویدئو را حتما، حتما، حتما ببینید:

    https://www.facebook.com/gholamrezashahin/posts/1228114107201688

     
    • فرزند ایران

      دوست و هموطن گرامی، مازیار عزیز

      ای کاش گزینه بسیار بسیار عالی در این سایت بود تا با جان و دل تقدیم این پست می کردم. محشر بود بزرگوار. سپاس. ممنون می شوم بفرمایید نام این دانشمند گرانمایه و دلاور چیست که بدون کوچک ترین ترسی و در نهایت شیوایی و ادب بالا تا پایین نظام جمهوری اسلامی را در یک برنامه زنده شست؟ اطلاعات ایشان حتما بسیار خوب است، خوش بیان و روان گفتار هستند، مسلما سال ها تدریس کرده اند چون سر و ته مطالب بسیار طولانی و تودرتو را کاملا حساب شده به هم می رسانند و بار سخن چه دلنشین به مقصد می رسد و مهم تر از همه این که چه بیباک هستند. چنین انتقاد تندی را (با پرخاش اشتباه نشود) در تلویزیون جمهموری اسلامی من از هیچکس تا کنون نشنیده بودم. می شود اطلاعات بیشتری مرحمت بفرمایید؟

      با ادب و احترام

       
    • درود مازيار گرامى

      راستى كه همانگونه كه يكى از دوستان گفت اگر آه كشيدن در آمد داشت ما بيليونر بوديم.

      با ديدن اين كليپ آهى از ته دل كشيدم كه چه بهشتى مى شد ايران، “اگر” رسانه ها آزاد بودند و “اگر” رسانه ملى ما واقعاً ملى بود و “اگر” بجاى خزعبلاتِ افرادِ كريه و منفور مردم، سخنانى اينچنين در جامعه شناسى، آسيب شناسى اجتماعى و نقد بى پرده قدرت پخش مى كرد، و ” اگر” سخنرانان از پيامدهاى سخنان خود بر جان خود بيمناك نبودند، و پرده ها را كنار مى زدند و آشغال هاى جارو شده به زير فرش را بيرون مى كشيدند، آن وقت مى شد در مدت كوتاهى ميليونها ميليون ايرانى را از پاى ماهواره ها به سمت رسانه هاى خودى باز گرداند و وجدان عمومى را به كوشش براى پاكسازى ايران بر انگيخت.
      اى آزادىِ بيان و اى آزادىِ پس از بيان. آنكه تو را دارد چه ندارد و آنكه تو را ندارد چه دارد؟

      اما اينها همه روياست و همه ” اگر ” است. و آه كشيدن در آمد كه ندارد هيچ، سينه را هم سخت مى سوزاند.

       
    • بادرود و سپاس بیکران از جناب مازیار عزیز و اینکه اگر ازاین دست گفتمان ها باز هم سراغ دارند ازما دریغ نفرمایند . و بذل توجه جنابان حوزوی و. تعمق در آن .

       
    • مازیار وطن‌پرست

      آرمان ذاکری دانشجوی دکترای جامعه شناسی؛ خوشوقتم که مورد پسند دوستان فرهیخته واقع شد.

       
    • مازیار گرامی چه خوب شد که نام ایشان را هم نوشتی.همین روزهاست که باید برای ازادیش از اوین اعتراض کنیم!بسیارعالی و مسلسل وار و مسلط داشته ها را ریخت روی میز و طبل رسوایی 38 سال جنایت و ویرانی حکومت مشتی /////// را بصدا درآورد.درود بر این مرد دلیر و مسؤل ودانشمند!

       
  26. لطفا آقای ظریف هم که برای مدافعان حرم شعر سروده اند آقا اده خود را در این گردان عاشورائی ثبت نام کند. آقای حداد عادل هم بنمآیندگی ازرهبر برود آنجا و بنمایندگی از ایشان شهید بشود. آقا حرمه ترس نداره!..درضمن آیات عظامی که مریض هستند الآن میتوانند شهید بشوند! ..بشتابید غفلت موجب پشیمانی است.!

     
    • افزودن نام آقازاده آقای ظریف از واجبات است چون ایشان خیلی هم گردن کلفت است و میتواند بدون اسلحع چار تا از داعشی ها را لت و پار کند.

       
  27. توی جمعی صحبت از آستان قدس(دزد) شدیکی ازدوستان میگفت مرگ واعظ طبسی هم مثل احمد خمینی مشکوک بود.نمی دونم چه قدرصحت داره.

     
  28. احنمالاکله حضرات داغ بوده که چنین تصمیم نامعقولی رو گرفتن.اگه خدا نکرده آقایان شهیدبشن اون وقت ما ملت صغیربدون سرپرست چیکارکنیم؟

     
  29. بخشی از استفتا پیروان رهبر بزرگوار و پاسخ او
    بهائیان بسیاری در اینجا کنار ما زندگی می‏‌کنند که رفت و آمد زیادی در خانه‏‌های ما دارند. عده‏‌ای می‏‌گویند که بهایی‌‏ها نجس هستند و عده‏‌ای هم آنها را پاک می‌دانند. این گروه از بهایی‏‌ها اخلاق خوبی از خود آشکار می‏‌کنند، آیا آنها نجس هستند یا پاک؟: آنها نجس و دشمن دین و ایمانِ شما هستند، پس فرزندان عزیزم جداً از آنها بپرهیزید. http://www.asriran.com/fa/news/468104/

    با اینکه عادت به پیگیری مسائل سیاسی روز ندارم و توان درک و فعالیت درست و واکنش مناسب به آنانکه عالم سیاست را به گندآب آلوده می کنند، در خودم ندیده ام و نمی بینم و به عنوان یک جوان ایرانی، آنقدر پژمردگی و پلاسیدگی و رنج در جسم و روحم از قبل این جهان تیره سیاست و مردانش جمع شده حس می کنم که گویی نفسم هر لحظه جویا و گویای از کار افتادن است و گاه دچار سردردهای دهشتناک ولی گاه که فرصتی کنم و بدبخیتها بگذارد، تنها از منظر مسائل فرهنگی یا الهیاتی یا فلسفی-که اندکی با آن انس شخصی دارم- به نکات و رخدادهای سیاسی نگاه می کنم و الانم این پاسخ ولی فقیه را اینگونه نگاه میکنم:
    پرسیده اند بهاییانی همسایه ما هستند که مودبند و اخلاق دارند ما چه واکنشی نشان دهیم به ادب و اخلاقشان؟ رهبر ایران یعنی کسی که بالطبع با خدا ارتباط دارد و شبانه او را عبادت می کند و خدا هم لابد صدایش را می شنود و به امام زمان ایمان دارد و پیروانش او را ئانب امام زمام می دانند و طبق قانون فقه، فقیهان جانشین امام زمانند در پاسخگویی به مسائل دین، پاسخ داده اند در قبال ادب و اخلاق آنها، شما باید فکر کنید آنها نجسند و بالطبع دست دراز شده به سمت تان را با اخم و غیظ پس بزنید و با آنها دشمنی کنید چون آنها دشمن دین شما هستند!
    این پاسخ اگر به زبانهای دیگر ترجمه شود آبروی نداشته تمام فقه شیعه را از آغاز تاکنون که زیر گرداب عفونت شیعی جمع شده، از بین می برد و دقیقا نشان می دهد که اگر اینجا و در این پاسخ، رهبر همچنان بر اساس رمانها و شعرها و مطالب کفرآلودی که محصول ذهن آزاداندیشان غربی بود، عمل می کردند و یا به ذهن طبیعی انسانی خودش رجوع می کردند، در قبال چنین استفتایی تشر می زدند به مقلدان احمق طوطی منش، که مگر خودتان نمی فهمید که پاسخ ادب و اخلاق، باید چه باشد و از من می پرسید؟
    اگر بچه کوچک هفت ساله من از در بیاید تو و بگوید پدر، بچه همسایه مرا دم در دید و لبخند زد و به من گلی زیبا هدیه کرد و بدو آمدم خانه تا از شما بپرسم من چکار کنم؟آیا بزنم توی گوشش یا به لبخندش لبخند بزنم؟،من پدر، نازنین فرزندم را همانجا یکراست یا می فرستادمش به تیمارستانی بدون امیدی به خوب شدنش تا آخر عمر. یا خانه را رها کرده و خود برای نجات خودم به تیمارستان رفته و از دست خانه زادانی که عقل طبیعی بطور مادرزادی از آنها دریغ شده، فرار می کردم. حال رهبر بزرگوار ما می گویند در پاسخ اخلاق و لبخند و ادب و انسانیت دیگران، شما خشمگین شوید و راه کج کنید و بر زمین تف کنید که ای زمین تف به غیرتت که چنین همسایه مودب و با اخلاقی به من دادی. حال شما ای خواننده منصف می گویید اگر دست من باشد این رهبر و یا این استفسارکنندگان را کجا بفرستم خوب است؟
    اما آنانکه این فتوای رهبر بزرگوار را می خوانند، به نظرم اخلاقا و عقلا موظفند اگر هنوز باور دارند که خدایی وجود دارد و امام زمانی وجود دارد، تکلیف خودشان را با این خدا و امام زمان مشخص کنند؛ اینگونه: ای خدا اگر هستی ، من مشکلی سخت ناگوار دارم، مرا یاری ده و مگر قرار نیست که در سختی ها یاری دهنده باشی؟ در این حوالی یکی که نماینده امام است و سخت به تو معتقد است و بر یکی از بزرگترین و ثرومندترین کشورهای جهان حکمرانی می کند و نباید حکمرانی مطلقش که سر بر آسمان می ساید، از تو پنهان مانده باشد، نظر قاطع داده است که به کسانی که ادب و اخلاق داشتند و نامشان بهایی بود، اخم کنید و دشمنی کنید. ای خدا ولی من هرچه به عقلم و اخلاقم مراجعه می کنم می بینم این گفته او و این واکنش اخم و خمشآلود به انسان بهایی مودب و با اخلاق، ضد اخلاق و ضد عقل است. ای خدا اگر تو این اخلاق و عقل را به من داده ای، چرا اجازه داده ای این رهبر بزرگوار! خود را به شما وصل کند؟ آیا ای خدا اگر در آسمان نشسته ای، اگر در زمین فرورفته ای، اگر در کوهها نهان شده یا در قعر اقیانوس جاخوش کرده ای و یا یا تنها در قلعه نمناک ذهن من جای داری آیا نمی شود به من بگویی چرا باید تو خدایی باشی که هم من مدافع اخلاق و عقل به آن ایمان داشته باشم و هم کسی که کاملا فرمان به ضدیت به اخلاق و عقل می دهد؟ ای خدا آیا از اینجا نمی آید که من نباید دو چیز متنافر را در خانه راه بدهم؟ ای وای من در قلعه کوچکم از کی باز بوده که به چنین مصیبتی دچار شده ام؟ از کی چیزی خود را در جان من جا داده که مرا از اخلاق و عقل محروم کند؟ ای وای من! (بعد که این گفتگوی درونی انجام شد، فرد نگاهی می کند می بیند در کنار دیوار قلعه اش موجود جن مانندی از دور دست تکان می دهد و او را تهدید می کند. او به یاد فیلم «ذهن زیبا» می افتد و با خود عهد می کند که به حرف عقلش و آنچه روشن است گوش کند و از سایه ها نترسد.)
    روز بعد: چه دنیای روشنی داریم ما! ای خورشید تو را سپاس می گویم که به من گرما می دهی، ای نسیم خنک بر تن من و بر راه نفسم فرو رو، مرا نوازش ده، از نوازشت سپاس ای سبزه زار و ای که چشمانم را نیروی زیبا و تناسبهای ظریف را دیدن می دهی ای بانوی زیباپوش!
    آری می توان به فردی که این چنین خدایش را به همان نمایندگان زمینی واگذاشته و واگذار کرده، اطمینان داد که آنگاه در دل او تاریکی رو به پایان رفتن می کند و او در نهایت می بیند که از تاریکی ها خبری نخواهد بود و او یاد می گیرد هیچگاه جانوران ترسناک را به کنار اخلاق و عقلش راه ندهد! و بر روی این اراده خود پای می فشرد! و این سرود را بدرقه دلش می کند که ای که مرا تاکنون از زندگی، زیبایی، ادب، اخلاق، شفقت، بخشش، آزادی، آرامش محروم کرده بودی، از من دور شو! از من دور شو! من همواره تو را می پایم مبادا به درون قلعه کوچکم پا بگذاری! از من دور شو! از من دور شو!

     
    • پاسخ خدا به علی1

      آقاجان عقل و اخلاق شما مشکل داره و فاسد شده!!! نماینده من روی زمین حرف خودم در قرآن رو براتون ترجمه کرده!!! با کفار و منافقان بجنگید و بر آنان سخت بگیرید!!!
      نماینده من به فارسی برای شما ترجمه کرده!!! افتاد؟!!!

       
  30. اولش فکر کردم جدی نوشتین
    تازه خط آخر هم جدی شده بود

    ولی طنز جالبی بود.

     
  31. البته صدای شیشکی اقایان حاضر در ان جلسه هنوزگوش فلک را کر کرده البته این صدای نامبارک برای این بوده که ما منافعمان را بعد از جلسه نقد دریافت کردیم شما هم ای پیروان و پا منبری ها تا میتوانید پای منبر مان سینه بزنید

     
  32. جناب نوری زاد درود! من اگر جای قدرتمداران حکومت بودم حتما شما را به عنوان تئوریسن برای از میان بردن رقیب، استخدام می کردم. این راهکار شما برای ملایان و تداوم سهم خواهی اشان در تقسیم قدرت(ایران) بسیار هوشمندانه است، چطور؟ نهادهای پساانقلابی انقلابی(سپاه و کمیته و…) بعد از حضور در جنگ بی حاصل با عراق به فرماندهی سرداران قلابی چون رضایی و فیروزآبادی و…. دنبال سهم خواهی از ملایان برآمدند و اکنون شریک در قدرت و عنقریب به فکر قبضه کردن آن(بدون ملایان)هستند، در زمان حال چون مشروعیت ایدئولوژیک حکومت در نزد مردم از بین رفته، و سپاه هم با داشتن زور دیگر به آخوندها نیاز ندارد، بنابراین ملایان به منظور احیای ایدئولوژی خرافی و مهمتر از آن بستن دهان سپاهیان در “خون دادن”(چون هردو پیش از این در “ریختن خون” مردم ایران شریک و برابر بوده اند) نیاز است که تعدادی شهید از آقازاده ها و ملاها به صحنه وارد شوند. هرچند روشن است که فردا تعدادی از ملاهای فقیر ایرانی و افغانی و یا حتی افرادی عادی که صرفا لباس آخوندی به تن دارند را دم توپ می فرستند. تازه مثل زمان جنگ، چطور ملایان حاضر خواهند شد تحت امر سپاهیانی باشند که هنرشان بردن فرزندان این ملت به مسلخ بود(و پس از سالها اشتباهات فاحش آنها در جنگ فاش شد).
    امیدوارم مردم از این جنگ قدرت(در میان دزدان مملکت) دوری گزینند چون از هر طرف(چه ملا چه سپاهی) کشته شود به نفع ملت ایران است!

     
  33. کورس گرامی
    در باره نوشته شما صراحتا و با اغراق چیزی گفتم که از روی دوستی نسبت به متفکری است که دلم نمی خواهد جوانان باهوش- نه آنان که شما از یک کلمه پاکدامن و بزرگوار از خراب شدن ذهنشان واهمه داری. این دست خوانندگان چندان مهم نیستند اینان پیرانی اند، می آیند ببینند که آقای نوری زاد خبر خوب نهایی را کی اعلام می کند تا آنها شروع کنند به روایت کردن قصه شجاعت خود که در پستوی خانه شان از سر عصبانیت از آماده نبودن غذای بانوی خانه، بدو بیراهی نثار خمینی کرده اند که چرا همه چیز را به همه ریخته و قدرت مردان را از اعتبار انداخته. و به همین قیاس سری هم به اینجا می زنند و چون خبر خوب نهایی را نمی شنوند از سر عصبانیت چیزی نثار کسانی می کنند که فکر می کنند بعد از این همه انتظار! هنوز دنیا ارزش زیستن دارد! آری آنکه به صداقت من شک کند به او اهمیت می دهم بسیار و شکش به این باشد که چرا من با کلمات ناگویا باز همچنان می توانم مدعی صداقت باشم.کلا شیفته شکاکانم – آری دلم نمی خواهد جوانان باهوش در اولین فرصت خواندن هر متن متفکری چون کورس تیز و تند رد شود و زیر لب بگوید به رغم کلماتی که دیدم اما اینم که دارد فحش می دهد؟ کورس-ای عزیز-من این را با بغضی در گلو نوشتم و نیشتر بر خودم زدم تا حرفم را زمخت وو تند بر پیشانی ات بکوبم و بگویم مقام متفکر در هنگام تفکر ورزیدن بسی والاتر است و او ببینده ریشه هاست و نه طراح راهبردهای شناسایی خناسان و مافیایان حالیه و اتیه و ماضیه و آنکه بنیاداندیش است مراقب است که از سطح عوام به قضایا ننگرد(تفاوت دیدمان در باب «عامه و متفکر» همچنان برقرار است و باید گفتگوها کنیم که یا من به تو نزدیک شوم یا تو در دیدت تغییری بدهی ولی در کل از نگر فعلی من، عوام هیچند در فهم بنیادها. حرفم را با اغراق می گویم تا فکوری چون تو دریابد که در لبه و مرزها راه رفتن نمی تواند عمیق باشد و هرچه فاصله را حتی با اغراق از آنکه با تو فاصله دارد، بیشتر کنی و سپس در زمانهای تنهایی و در زمانهای آتی، به آن بنگری که آیا درست اندیشیده ای یا نه بهتر به نتیجه می رسی. متفکر را جسارتی لازم است که عظمتش از خود تفکر، کمتر نیست). باری خشنودم که ناسازگاریهای منطقی سخنم را بر من واگشودی. اینها را که –ای عزیز- بر من خرده گرفتی، پاسخ نمی دهم چون در مدتی که اینجا نوشته ام به کرات جوری نوشته ام که دستکم فردی که آنها را بخواند و پیگیر باشد و به نویسنده هم پیشاپیش بدبین نباشد، به راحتی می تواند به این حکم برسد که او را تناقضی نیست جز خطاهای احتمالی و کمبودهای بیانی که از سر شتاب نوشتن و از سر فرصت نداشتن، گاه دیده میشد و میشود.در باره کلمه پاکدامن بگویمکه فقیهان پاکدامنند به همان قرائتی که خودشان مرسوم است یعنی هرچه را بکنند و ببرند طبق قانون و قاعده و فرع فقهی که پیشاپیش تعبیه شده و برایش فروعات بسیار ساخته اند، می کنند و می برند و تقریبا نوعا هیچ نگاه فردی وجود ندارد و اگر ولی فقیه هم کاری بکند مورد قبول قاطبه آنهاست. یعنی همه کسانی که به سوریه و لبنان و همه کشورهای اسلامی پولهای کلان می دهند طبق قانون فقه می دهند و رویای همه آنهاست که جهان شیعه شود و رویای فقه یکدست کردن یک جامعه است. و نیز کلمه بزرگوار!!! باری گاه می شود آبی در جوی رها می کنی تا کشتت را آب دهد و کرت بندی هایت را پر آب کند ولی می بینی که تولکی از جویبارت به نافرمی و نادلخواه و ناجور در دشتی سرازیر میشود که هم صاحبش و هم بیننده و هم رهگذر بی طرف را ناخشنود و حتی به رنج مبتلا می کند. من کل حرف خوب و دارای جوانب مختلف شما را در سه چیز خلاصه می کنم:
    1- تو علی1 کلامت در جاهایی و قابل فهم و در جاهایی متناقض و یا نامفهوم است. پاسخم این است که در حد آگاهانه تناقضی نمی بینم و در حد توان در نوشتارهایی که فرصت بشود-و از دلم برآید- در رفع این نامفهوم بودنهای احتمالی می کوشم.
    2- تمام دیدگاه ارزشمند و پر مطلب و ملات شما در باره وضع ما و اینکه به کجا می رویم و چه داشته ایم و چه داریم و اینکه داشته ها آیا کافی اند یا نه به این می رسد «نهاد مسیحیت از حاکمیت افتاد و نهاد اسلامی هم می تواند افتد… دلیل چیست؟ ناهمسازی…کتب دینی…با وضعیت زندگی و هستی انسانی…» اگر مجاز باشم می توانم بگویم تمام حرف کورس است.اگر از زیرکی بیانی با کلماتی شبیه«می تواند افتد» گذر کنیم تازه می رسیم به این حرف که مگر من نویسنده این سطور غیر از این کلیت کلان گفته ام؟. تا ناهمسازی رخ ننهد ناممکن است ساختن دنیایی که مبارزان مدنی و سیاسی در تکاپوی رسیدن به آن شجاعت و شهامتهایی به خرج می دهند که من نویسنده این سطور حتی در مخیله ام هم نمی گنجد که چنین کارهایی بتوانم در اکنونیتی که دارم، بکنم. ناهمسازی چگونه پدید می آید؟ پیشتر از این عبارت، کورس بر دگرگونی هایی انگشت نهاد در صنعت چاپ و در اقتصاد و در چیزی که آزادی عمومی مردم را فراهم آرود. اینجا حرف منصور هم منطبق است بر دریافت کورس. با اینکه می توانم بگویم حرفم با حرف شما شباهتهایی دارد ولی برای مشخص کردن مرزهای حرفهای و اینکه بتوانیم به درک روشنتری برسیم می گویم که در این مسئله و بغرنج، من درست بر عکس شما می اندشم. چون تا من تحصیل کرده نوعی درک نکنم که زبان خدا و کتاب خدا زندگی بهتر و راحتر و آزادتر را برایم فراهم نمی کند دنبال کشف و خلق طبیعت و صنعت و چاپ و دریانوردی و چه و چه نمی روم.همان صنعتگران چاپ و نشرو تجارت و سود هم اگرچه متفکر به معنای رسمی و خاص نبودند اما از زیر سیطره زبان روزی رسان خدا خارج شده بودند و هیچ چیز خود را با زبانی که خود نیافریده بودند، توضیح نمی دادند و یا به زبان نمی آوردند. می گویند برخیشان(مثل مشروطه خواهان ما) دیندار بودند؟ برخیشان کتب مقدس را چاپ می کردند و صنعت در خدمت کتاب مقدس قرار می گرفت؟ بله ولی عمل آگاهانه شان در ساختن دنیای خودشان کاملا «انسانی» و ضد دینداری بود و دینداری برای برخی از اینها تنها وسیله ای بود برای پیشبرد خواسته هایشان. آنها در عمل و در آفرینش این دنیایی شان با صریح ترین زبان که تاکنون برای ما مانده است می گفتند و کنش می ورزیدند که: تا خودت به عنوان انسان آزاد خواسته هایی زمینی و انسانی نداشته باشی نمی توانی از خواسته های خدا بر روی زمین فاصله بگیری. باری حال من باید بنشینم و حرف آنها و کار آنها را نگاه کنم و بپرسم تا روزی رسان خداست و همه چیز در زبان خدا به قرض الحسنه ختم می شود تا و من میل به سوداندوزی را در خود کشف نکرده و راه نداده باشم چگونه می توانم اقتصاد مدرن را از جسارتهای تاجران فلورانسی و ونیزی شروع کنم؟چگونه می توانم به هنر و تابلو و نقاشی هلند سده هفدهم روی آورم و چگونه به محلفهای کوچک فرانسه و زنان فرهیخته و پشتیبان هنرمندان و شاعران و فیلسوفان و رمان نویسانش رو آورم؟ و من زن اکنونی حتی می توانم زبانم را با زبان انسان اروپایی عهد شانزده و هفده یکی کنم و از زبان او اینگونه بگویم که: تا من زن اروپایی نفهمم زیبایی چیزی است که گناه را بر نمی تابد و تا توی دهن کشیش مسیحی نزنم که من را از بدنم می ترساند، چگونه می توانم ساقهای زیبایم را با انسانی ترین(آخ اینجا چقدر سیدمرتضا انسان را یک حوانیت محض می بیند!) و برازنده ترین حالت نمایان کنم و دلهای برجسته و والا و شریف و پرنبوغ و جسور(نه اوباشان خیابانها که کم اند و حکومت می تواند تن لش و بدن بدبوی آنها را از من دور کند) به امیدی که از دیدن این زیبایی ها در پرسه زنی های پاریسی و فلورانسی اندوخته اند، بتوانند جوشش های ایمان به «زندگی» این دنیایی و«همه چیز اینجاست» در شعر و رمان و تابلو و صنعت لباس و خوراک و ورزش شان پدیدار کنند و من هم متقابلا از خلاقیت آنها بنوشم و سیراب شوم و بر زیبایی ساقهایم بیفزایم؟ ای انسان ترسان و حیران ایرانی عهدهای سپسین تو بگو چگونه؟ ای زن ایرانی که جسارت و فردانیت و زیبایی را در خود کشته ای تو بگو؟ ای انسان و ای زن ایرانی که تنها خودت را در خانه کوچکترت و بهره های خوردترش منحصر کرده ای تو بگو تا اجتماع بزرگت را با تن و صدا و تصویر زیبایت برای صیقل دادن و روحیه دادن به زندگی خواهان و دور کردن رشته بی نهایت اجنه و تاریک اندیشان، نیرو نبخشی چگونه می توانی امید آینده ای آرامتر، زیباتر، منسجم تر، برازنده تر، جسورتر، نترستر، خندانتر و نیرومندتر را داشته باشی؟ ای زن پر مهر اما در خود فرو رفته ایرانی، بدان که غم، تنهایی، کسالت، پلاسیده گی تن و روح پسر و دخترت در همان آینده بیشتر از تو خواهد بود چون او را تو و نسل تو در دو تا سه دهه پیشتر می سازی و چون چیزی برای ساختن به اون نخورانده باشی، او سه دهه بعد که جوانی رعنا شود، با نیروهای شر یعنی گریه، تاریکی، جهل، خشونت، تنهایی و افسردگی خو و خیمی جانانه می گیرد و نمی تواند خود را رهایی بخشد و تنها رهایی اش را در «مردن»جستجو می کند حال هر گونه مردنش مهم نیست . مهم این است که او عاشق زیستن و جستن و به هوا پریدن، پخش شدن و به دیگران پیوند خوردن نیست و می خواهد «نباشد» چون چیزی به او نداده ای پیشتر. وقتی می گویم دخترت یا پسرت یعنی نصف به علاوه یک فرزندان این سرزمین که می توانند با اکثریتی که دارند همان جهان خوب و نسبتا زیباتر و نسبتا آرامتر و خندانتر را برای نسل بعد از خود سامان بخشند.هرچه ما در عالم انسانی بکاریم دستکم چند دهه طول می کشد تا بذرش سر برآورد. چگونه می توان به این فکر کنم که می توانم «من» مدلی از بهشت را در روی زمین تصویر کنم(من یعنی همه یا اکثریت تاجران و تحصیل کردگان. تحصیل کردگان یعنی هر کس اهل آموختن، هنر ورزیدن، صنعت آفریدن، تصویر ساختن، تصرف کردن، بهتر کردن، بهتر خوردن، بهتر پوشیدن و بهتر را برای جامعه از روی احساسی برتر و درکی فراتر فراهم کردن است) باری اگر به این چگونه دیدن ها و کردنها پاسخ دهیم به نظرم به درکی می رسیم که مهمترین، بنیادی ترین، اولین، مقدمترین است.درکی که می گوید هر انسانبه ازای ترسی که از خود دور کرده در ساختن دنیای اجتماعی و فردی اش، به همان اندازه می تواند، در کنشهای بهتر و درستتر اجتماعش در آینده موثر باشد و چون هر ساختنی از فکر و زبان شروع می شود ما درجا به بتنی سنگین و دهشتناک برخورد می کنیم تا از جانمان فاصله ندهیم هیچ گونه امکان ساختنی را در شخص و فرد خود نمی توانیم بیاغازیم و بعد در احتماع. چون این بتن هم زبان دارد و هم محصولات بی نهایتش را در تا ر و پود ما دوانده و گذرانده است. فکر کردن و در درون خود تامل کردن و زندگی کردن با این افکار که من براستی تا کجا می توانم خودم و احتماعم را بیافرینم مقدمترین است. فکر کردن بهاین چیز مهمترین مانع آفریدن من است. تو هرچه خودت را نشان دهی، به این آفریدن معنا داده ای و لو که با اختیار خودت، خود را به قعر دره ای پرت کنی.
    3- یعنی اقتصاد و صنعت و عمومیت و فرهنگ آزادی خواه اهمیت ندارد؟ چرا مگر آدم کور باشد که اهمیت اینها را نداند اما سخن بر سر آنچیزی است که بنیادی ترین و اساسی ترین است. ما همان صنعت چاپ، همان اقتصاد و همان میل به آزادی و عدالت را دستکم از صد سال پیش هم در شکل انقلاب و هم در شکل دگرگونی های عمومی جامعه تجربه کرده ایم پس چرا حتی (اغراق حساب کنید ولی اغراق نیست) یک مورد وجود ندارد که کسی اگر به صراحت حرف زده باشد و دین را رد کرده باشد مورد قهر عامه واقع نشده باشد؟ مگر صنعت چاپ نباید ما را مثل اروپا و آمریکا مدرن می کرد؟ آری ولی تا دگرگونی مهمتری در درون نیفتد ناممکن است به این آزادی رسید. آزادی می گوید تو به همان قدر که حق زندگی داری می توانی گند بزنی به زندگیت و آن را به جهنم تبدیل کنی. کسی حق ندارد تو را از این گند زدن باز دارد. آری زندگی را باید نشانت بدهند و مناسبات و صورتهای خوبش را ولی اگر تو بدی را انتخاب کردی و الکل خوردی و توی جوب افتادی هنوز قابل احترامی چون خودت انتخابش کرده ای ولی اگر همه بهشت را یکجا در خزانه من بریزند و همه دنیا را هم به من بدهند و مراقبم باشند که خودم هیچ غلطی در زندگی نکنم این بسی حقیرانه تر از چیزهایی است که یک الکلی افتاده در جوب و مورد تمسخر رهگذاران، تجربه می کند ولی ما چون همه شبیه هم هستیم در این حقارت عمومی هیچ بدی نمی بینیم یا آن را«دم دستی» می بینیم. آزادی پایه همه رشد کردنها، انسان بودنها، و خطا کردنهاست. خب با این مدرنیته و آزادی بوده که اروپا جنگ جهانی هم داشته است؟ این را دیگران می گویند و کورس دانا نمی گوید و من اضافه می کنم خوشبخت آن جامعه ای که جنگ جهانی را در میان خنده و جسارت و سیگار بر لبی سربازان و موسیقی حماسه ساز خودروهای به دل قهر و بمب رونده اش تجربه کند و به مرگ لبخند بزند و در کمترین زمان ممکن صدها هزار نفرش به آغوش مرگ بروند تا آن آدمکهایی که به زیر تنورهای کوره های آدم سوزی سرازیر می شوند و همه یک دقیق بعد پودر می شدند و توانایی خودکشی کردن را از خودشان گرفته بود ند چون خاخام یهودی آنها را از آنچه خود می توانند برگزینند و دشمنی با خدا باشد برحذر داشته بود. هیچ صحنه ای به اندازه جوانان غیور عهد هخامنشی و یا اشکانی(اکنون از ذهنم پرید و منبع را می آروم که رساله ای است که در نشریه ایران نامه تصحیح شده حاوی گزارش یک نویسنده رومی از صحنه جنگ ایرانیان و آنها) در جان و ذهن من آتش نینداخته که در قلعه ای که از رومیان گرفتند و مدتها ماندند و نگهبانی دادند و یکسال بعد سپس که به وسیله نیروی عظیم رومیان، محاصره شدند،هرچه رومیان به آنها گفتند درقلعه را بازکنید و امانشان دادند، اما آنها می دانستند چون بیرون آیند کشته می شوند، خود در قلعه آتش انداختند و خود با دستان نازنین و غیور و بی نظیرشان پودر شدند و نگذاشتند دشمن از حظ کنشورزی کشتار مخالفان به نوایی برسد و و با جان های جسورشان به بشریت یهودی مفلوک تاریخ عهد نازی آموختند که چون می خواهید بمیرید چه بهتر با دستهای خود بمیرید.

     
  34. مازیار وطن‌پرست

    متنی از “م. قائد” درباره‌ی مناظره‌ی بین “سروش” و “عبدالعلی بازرگان” در برنامه‌ی “پرگار”:

    « شاید بتوان گفت هستهٔ نرم دین حیرت انسان است در برابر معنی زندگی و وحشتش از مرگ که غلافی سخت از طلا و آهن و قدرت دنیوی روی آن را پوشانده. در بابل و سرزمین مایا و مصر و پارس و اورشلیم و واتیکان و مکه و بغداد و قاهره و قم همین بوده و همین خواهد بود. بحث کلامی در باب وحی در بهترین حالت می‌تواند بازتاب موازنهٔ قوا در سطح جامعه بین هستهٔ نرم فلسفی و روکش سخت طلا و آهن باشد. در تقابل ایمان‌آوردگان و شکاکان، تردمیل بحث کلامی، هراندازه پرشور و دارای لحظات غافلگیرکننده، به‌خودی‌‌ خود حرکت از هیچ‌جا به سوی هیچ‌جاست.

    در این لحظه موضوع واقعی این است که مسلمانان قرار بود دنیا را بهشت کنند اما زندگی خودشان غالباً جهنم است. در چنین شرایطی، بگومگو بر سر اینکه متون مقدس چگونه تدوین شد بازی با کلمات و تعیین تعداد دندانهای اسب از خلال آثار ارسطوست. و تازه صدها کتاب در این زمینه در کتابخانه‌های جهان خاک می‌خورد. می‌توان چندتا از آنها را برداشت و ترجمه یا نقد کرد. فقط تولید نظریه دربارهٔ حدس و گمان‌هایی پیرامون خیالات کافی نیست وگرنه حال و روز صحاری خاورمیانه اکنون این نبود.»

    http://www.mghaed.com/essays/snaps/95/where_art_thou_Gabriel.htm

     
  35. مازیار وطن‌پرست

    متنی از دکتر حسین قاضیان، جامعه‌شناس:

    «دکان حقیر روحانیت و حمله به فائزه‌ی هاشمی
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    همین که آدم می‌بیند یک عدد حضرت آیت اللهِ مکارم نام، که شیرینی معاملات نقدی شکر در دهانش او را با یک عدد سردار شناخته شده‌‌ به نام بامسمای «نقدی» همزبان کرده، برای حقارت روحانیتی که ایشان مرجع تقلیدش باشد، کافی است. اما حقارتی که این بار خودش را در حمله به فائزه‌ی هاشمی نشان داد، نه فقط گریبان این حضرت یا آن سردار، که اصولاً گریبان «دکان» روحانیت را گرفته است.

    اگر از یک چشم انداز تاریخی به «بازار دین» نظر کنیم می‌بینیم که جریان اصلی روحانیت شیعه، بهاییت را همواره به چشم دکانی رقیب می‌دیده است، دکانی که باعث می‌شود دست در بازار زیاد شود و مشتریان از این دکان به دکان دیگری بروند. روحانیت در قبال صاحب منصبان ادیان دیگر یا بی‌دینان چنین خطری احساس نمی‌کند. مشتریان ادیان دیگر، خریدار کالاهای دیگری هستند که روحانیت شیعه تولید کننده و فروشنده‌ی آن نیست، پس خطری از جانب آن ادیان متوجه بازار روحانیت شیعه نیست. چه رسد به خطر بی‌دینان.

    اما بهاییت داستان دیگری دارد. بین شیعه و بهاییت، قرن‌ها مسیر و موضوعات مشترک وجود دارد. بهاییت شاید از بسیاری از ادیان و مذاهب دیگر به شیعه نزدیک‌تر باشد. اما از همین رو، از آغاز ظهور بهاییت، بویژه با منتفی شدن موضوع ظهور امام زمانی که شیعیان وعده می‌دهند٬ روحانیت شیعه به این نتیجه رسیده که بهاییت فروشنده‌ی بالفعل همان کالایی است که اینان قرار است بعدها به بازار عرضه کنند. لاجرم اینان می‌توانند مشتری دست به نقد را از دکان روحانیت شیعه بپرانند و به جایی دیگر روانه کنند. این، دست کم، یکی از رازهای سخت‌گیری خشونت‌ورزانه‌ی روحانیت شیعه و شیعیان تنوری در قبال بهاییت و بهاییان بوده است، سخت‌گیری و خشونتی که در مقابله با دین‌های دیگر یا بی‌دینان کمتر دیده می‌شود.

    حالا، شدت و سابقه‌ی این سخت‌گیری تاریخی چنان بر دوش اکبر هاشمی رفسنجانی هم فشار آورده است که ناچار بر ضد دخترش موضع می‌گیرد. او که در سال‌های اخیر در بسیاری از موضوعات سیاسیِ بسا حادتر حاضر به چنین کاری نشده بود، در این جا دیگر در تنگی قافیه‌ی آن سابقه‌ی رقابت بازاری بین شیعه و بهاییت گیر می‌افتد، همان تنگنایی که حضرت آیت‌الله مکارم را که هیچ، حتی حضرت آیت‌الله جوادی آملی را ( با آن زبان «دیاثت» آمیز اخیرش) در کنار سردار نقدی (با آن زبان همواره «دیاثت» آمیزش) می‌گذارد و آنان را همکلام و همزبان می‌کند.»

     
    • مازیار وطن‌پرست

      آقای دکتر قاضیان جامعه شناس است و وقتی از “دکان دین” سخن می‌گوید در اصل منظورش اعتبار یا منزلت اجتماعی‌ای است که برای متولیانش به همراه دارد. حالا این اعتبار یا دکان می‌تواند توسط برخی به پول یا ثروت بدل شود یا صرفا به عنوان نفوذ اجتماعی استفاده شود.

       
  36. حرف حق جای بحث نداره. به امید روزی که همه معممین برای دفاع از حرم مطهر فلان شربت شهادت بنوشند. ما هم راه مون رو میگیریم میریم پی کارمون. همین

     
  37. با سلام به دوستان

    سامي يوسف در شهر الناصره فلسطين و استقبال كم نظير از او( سرزمينهاي اشغالي 1948 )
    ظاهرا به همين دليل صدا وسيماي ايران او را ممنوع الصوت والتصوير كرده است

    حدود 83% ساكنين شهر ناصره عرب هستند 69% مسلمان 30%مسيحي 1% دروزي

    https://www.youtube.com/watch?v=uy8nNOMiDUY

     
  38. با سلام . آقای نوری زاد ، میگویم مرحبا ، مرحبا، مرحبا و هزاران مرتبه مرحبا به این پیشنهاد اصیل و عقلی و فهمی که حضرت آیت الله جوادی آملی به رهبری فرموده اند که اجازه بدهید ما علما و روحانیان و مراجع یک گردان جنگی تأسیس کنیم و با بچه هایمان جلو بیفتیم و برویم سوریه و به مردم ایران نشان بدهیم که ما خودمان جلودارِ دفاع از حریم ولایت و اهل بیت هستیم و پیشاپیشِ بچه های مردم می زنیم به خط و دمار از روزگار داعشیان و طرفدارانشان در می آوریم. اگر پیروز شدیم که فبها، اما اگر شکست خوردیم و در این راه شربت شهادت سرکشیدیم، چه از این نیکوتر؟ مستقیم از همانجا می رویم بهشت بی آنکه در دنیای وهم انگیز برزخ معطل بمانیم . فرمانده ی میدانیِ این گردان جناب آقا مجتبی باشد و فرمانده و مشاورِ کهنسالش نیز خود منِ حقیر . میگویم که اگر انشاء الله این گردان جنگی ی که آیت الله العظمی جوادی آملی فرموده اند ، تشکیل شود + آن 210 نفر زورچِپان جنتی در اصطبل قبلی که فعلاً توسط مردم ، رد صلاحیت شده و سوخته شده و پاکسازی شده اند که طفلکی ها بعداً بیکار خواهند شد با هم بروند جنگ دولت اسلامی عراق و شام ( داعش ) ، که من به اعتقادم قسم و به خدا و به پیغمبر و به امامان معصوم قسم میخورم که همین یک گردان تشکیل یافته توسط آیت الله ، تمامی داعشیان عراق و سوریه را در کوتاه ترین زمانِ ممکن ، یکجا ” شکست سختی ” خواهند داد که در تاریخ جهان ثبت تاریخی بشود . آقای نوری زاد خدای ناکرده به اینجانب یکوقتی نگویید ” زرشک ” ! یا به من بگویید چقدر ساده لوح هستید شما ! بعد بگویید که کلاه سبز های آرتش و تیپ رنجری نوهد و سپاهیان و سردارانی مانند حسن شاطری و حسین همدانی و … رفتند و نتوانستند داعشی ها را شکست دهند و زنده برگردند و حالا شما ” مناهی ” ساده لوح میگویید که اگر این گردانِ افرادِ ” پیزوری ” روحانیون و علما و مجتهدین و آیت الله ها به جنگ داعشی ها بروند ، داعشی ها را شکست خواهند داد ؟؟ در شکست دادن ، داعشی ها توسط این گردانِ ” پیزوری ” ها ، تاکتیک و رازی نهفته است ، آن چیست ؟

     
  39. قرن هاست که سخن حافظ در مورد تزویر و ریای روحانیون ورد زبان هاست. موقع گرفتن گریبان ایت الله ها فرا رسیده است. آنها را از تریبون های بلند به زیر میکشیم و زیر سولال می بریم.

     
  40. مرتضای دیگر

    ما هم برایشان دعا خواهیم کرد.بشرطی که از همانجا مستقیم و دستجمعی به بهشت وعده داده شده تشریف فرما شوند

     
  41. سلام

    چرا مقام عظماى ولايت (انا ربكم الاعلى) فرزندان و نوه هاي خود را به سوريه نمى فرستد تا شربت شهادت نوشيده به لقاء الله ملحق شوند كذلك علما و مراجع تقليد خاصه جناب قاضى القضات شريح قاضى شارع حاج صادف لاريجانى دامت كناياته و اراحنا الله من امثاله الثقلاء على قلوب المؤمنين فإنه أثقل ما خلق الله على وجه المعموره ………………………..

     
    • جناب عبد الله فرزندان ایشان !! بسیار کارها دارند که انجام دهند از قبیل ساختن باز داشتگاه ها ! پاساژ های سر به فلک کشیده ! مکان های امن برای انبار کردن عتیقه جات ! والبته وصد البته آموزش طلاب جوان و دیگر کارهای عام المنفعه و احیانا امور امنیتی بیت مکرم و با کمال تاسف وتاثر همگی اجاره نشین هستند و جهت پرداخت اجاره ماهانه سخت مستاصل و در همه حال در حال ذکر هسند که صاحب خانه های آنان جل و پلاسشان را به خیابان نریزند !آیا انصاف میدهید که شربت بسیار شیرین شهادت هم توسط این نازنینان لاجرعه سر کشیده شود و دنیا از وجود نازنینشان دچار خلاء شود وایران دچار خسارت اعظم شود ودیگر اینکه علمای اعلام لنگر کون و مکان هستند با وجود این عزیزان حق تعالی عذاب را از ما برداشته و به عذاب دنیوی مصاحبت و مباشرت این این شیوخ دچار کرده که شیطان رجیم سخت از وجود اینان خرسند و مجبور شده به دیگر بلاد جهت اغوای ابنا بشر برود و مارا با این شیوخ تنها گذارده که ما را بس! و باز هم البته که جهنم بر ما حرام خوهد بود از وجود این مار های غاشیه !! و همگی بهشتی خواهیم بود . انشا الله .

       
  42. درود بر نوریزاد وجدان آگاه ایران زمین!راستی مگر حسین خود و خانواده اش به میدان نبرد با یزید نرفتند؟و مگر بقول همین آخوندها شب قبل از روز آشورا چراغها(گویا کلید برق هم در صحرای بی آب کربلا بوده)را خاموش نکرد حسین و تا آنها که نمی خواهند یا توانش را ندارد از اردوگاهش بدون شرم بیرون روند؟خب این آخوندها و مداحها …مگر خود را کشته مرده و پیرو حسین نمی دانند؟چرا همیشه مردم را تشویق به کشته شدن می کنند؟ولی با پول همین مردم آقازادها را به اروپا و آمریکا …برای حال کردن می فرستند؟یا حرکت حسین بوده و یا همه شیره سر ملت مالیست.اگر بوده خب آخوندها افتخار شهادت را بخود دهند.اگر نبوده آخوندها مشتی دروغگو و بی شرمند که سرمردم قرنها شیره مالیده اند.

    راستی سلطان شکر هم شکر خورده که فائزه هاشمی بخاطر دیدار با بهائیها باید مجازات شود! آیت الله //////////////// بخوبی می داند که رعایت حقوق شهروندی چه مصیبتی برای این /////// در پی خواهد داشت.

     
  43. جانا سخن از زبان ملت گویی . مشروط بر اینکه مثل مجانی کردن آب و برق و پول نفت سرسفره مردمو فروش ارز بانک مرکزی در صرافی های دوبی و ۲ ملیارد اوراق قبضه امریکا سه هزار میلیارد دلار حاج آقا مجتبی توسط خا وری , کامیون طلا به ترکیه, شمش های طلا که مس شد, پول های بابک زنجانی دانشگاه احمدی نژاد ,و.مرتضوی…….رحیمی……..مشایی …حداد عادل ….یزدی …..مصباح یزدی …دستمال یزدی …….. پستش نباشه!؟

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

85 queries in 3001 seconds.