سر تیتر خبرها
دهان بد بوی آیت الله

دهان بد بوی آیت الله

یک: درمیان آیت الله های موجود، آن که اسمی و بساطی و عرض و طولی در اخلاق و سواد و سابقه دارد، وی، حتماً جناب آیت الله جوادی آملی است. من با اعتنا به مخمل گونگیِ حس و حالِ برجستگانِ اخلاقیِ حوزه، و برای سر زدن به پس و پشتِ عَلَم و کُتلی که حوزویان ما از اخلاق بزرگان خویش بر کشیده اند ، ناگزیر از واگفتنِ واژه ی “دیوث سیاسی” هستم که از زبان مبارک حضرت جوادی آملی بیرون خزید و بر سفره ی پاره پاره ی آقای عارف – که به دیدنشان رفته بود – نشانده شد. وگرنه مرا با فحش و یادآوری اش نسبتی نبوده و نیست از شانزده هفده سالگی بدینسوی.

بعد از تراویدنِ این واژه ی مقدس از میان دو لب مبارک آیت الله، گرچه دفترِ حضرتش پرپر زد تا مگر با صدور بیانیه ای بتواند بوی گندی را که از دهان آیت الله بیرون جهیده بود به بوی خوش مراد کند، اما نه که پای اخلاق و لباس پیغمبر و هشتاد سال مراقبه و درس و بحث و مرجعیت شیعه و چند هزار طلبه و چند میلیون مردمِ گوسفند و منگ در میان است، این رفوکاری، به سخنِ تیزِ ملانصرالدین طعنه زد که: حالا که صدایش را پوشاندی، فکری برای بوی گندش بکن! مردی در مجلسی بادی از خود خارج کرد. و چون دید کار بالا می گیرد، پایش را بجایی زد که مثلاً این صدا از آنجا بوده. که ملا به وی گفت: حالا که با این کار صدایش را پوشاندی، فکری برای بوی گندش بکن!

دو: حضرت آیت اللهی که هشتاد سال تلاش کرده تا پرچم اخلاق را بالا نگه دارد و خود بدان متصف باشد، با بکار بردنِ این ناسزای غلیظ، نشان داد که در این سالهای دراز، اگر کشک می ساییده و سماق می مکیده، سود افزون تری نصیب مردم و خودش می شده حتماً. پرده برداری از این فحش، ما را به درون این جماعت راه می دهد. که: به صورت آرام و متین و سر به زیرش اگر می نگری، از باطن پلیدش نیز سراغ بگیر. مگر نه این که جناب رهبر نیز در سخنانِ رایجِ خود از همینجور الفاظ سود می برد مدام؟

سه: تن پوشِ فحشی که آقای جوادی آملی بر تنِ سیاستمداران وابسته پوشاند، نشان از این دارد که در بزنگاهی حساس، همین آیت الله، فتوای حمام خون صادر می کند برای رهاییِ خودش و برای رهایی هم صنفانش و رهاییِ این نظامِ همینجوری مقدس. وگرنه حضرت آیت الله خود را بر اریکه ای می دید که صفی از دختران و بانوانِ ما درست از یک قدمی اش به تن فروشی اعراب می روند در همین کشور خودمان، و جوانان ما را می دید که در هرزگی و اعتیاد و بی هویتی مستغرق اند در همین نظام اسلامی و ولایی. و من، دختری دوازده ساله را می بینم که از جمع تن فروشان خروج می کند و به منبر آیت الله دست می ساید و به خود وی بر می خروشد که: آهای حاج عبدالله جوادی آملی، آن فحشی که به سیاستمدارانِ بی غیرت نثار کردی، کاربرد حرفه ای اش همینجاست ها!؟

چهار: به شهر آفتاب و نمایشگاه کتاب رفتم. مرا با تماشای آن فضای وسیع و فهیمانه، جز آفرین و سپاس و تحسین نبود. سه نکته اما سپاس و تحسین مرا به حاشیه برد. یک این که: نمایشگاه از بزکِ ظاهری کم نداشت اما از باطن تهی بود. یعنی کتاب بود اما روح نبود. جمعیت بود و کتابخوان نبود. که البته این کاستیِ بزرگ، همان دره و خندقی است که از روحِ جاری جامعه دهان گشوده است. در جامعه ای که رهبر و مسئولین و صغیر و کبیرِ مردم دروغ می گویند و دروغ می شنوند و همگی به دزدی و فریب و خرابکاری مشغول اند، از کتاب بی نوا چه بر می آید مگر؟ وکتاب، چه راهی در این بن بستِ ولایی می تواند گشود؟

دو این که: در یک غرفه، پرده ای از تصویر ویرانه و درهم کوفته شده ی یکی از شهرهای سوریه آویخته بودند و در کنارش لباس و ابزار جنگی نهاده بودند. تا مردم در لباس رزم با پس زمینه ی آن شهر ویرانه، عکسی به یادگار بگیرند و حظّی ببرند. این ناجوانمردیِ آشکار نشان از این دارد که جماعتِ ولایتیون به چه مذلت اخلاقی و انسانی ای گرفتار آمده اند. ترغیب مردم به این که در کنار ویرانه ای عکس بگیرند که با اسلحه و پول و حمایت رهبر و سرداران سپاه به این روز افتاده و مردمش بکلی آواره و کشته و زخمی اند، از جنسِ همان فحشی است که حضرت جوادی آملی بر زبان آورد و دفترش به بحث دیاثت در مباحث فقهی ماله اش کشید. ملانصرالدین کجایی برادر؟

سه این که: دانستم باران های اخیر سیلابی شده و به داخل سالن های نمایشگاه راه یافته و غرفه های کتاب را در نوردیده است. عکس این آبگرفتگی را که دیدم، یاد مصلای تهران افتادم که ظاهراً قرار است حالا حالاها ساخته شود و تمامی نگیرد. یکی می گفت: شما وقتی یک جایی را می سازی و تحویل می دهی، باید تسویه حساب کنی و بروی پیِ کارت. اما اگر بخواهی در یکجا بمانی و نگران تسویه حساب و رفتن نباشی و کیسه ات رونقِ مدام بگیرد، باید همینجور که می روی، رشته ی کار را از پی بکشانی تا هرکجا که می شود و می توانی.

پنج: سه شنبه ای که گذشت، روز تولد مصطفی کریم بیگی بود. که در عاشورای 88 بضرب تیر مستقیم برادران از پا در آمد. به خانه اش رفتیم و تولد دو سویه اش را به مادر و خواهرش تبریک گفتیم. پنجشنبه نیز- همین دیروز – رفتیم منزل آقای بهشتی لنگرودی. معلمی که به تازگی از بیمارستان و از زندان خلاصی یافته است. یکی از تابلوهای عاشقانه ام را با خود برده بودم تا تقدیمش کنم. دیدم آقای بهشتی لنگرودی در میان نشسته و همه پروانه وار در اطراف وی اند و مستِ پایداری و صلابت و ایستادگی و انسانیت وی. در آن جمع گفتم: ما که به زندان می رویم و از زندان بدر می آییم، همه جا خود ما در معرض نگاه ها و گفتگوها هستیم. و حال آنکه بزرگترین حامی و پشتیبان ما خانواده ی ما بوده است. آنها بوده و هستند که مرارت ها و تلخی ها را بجان می خرند. و در ادامه از همسر آقای بهشتی سپاس گفتم و تابلوی خود را به وی تقدیم کردم. که در این سالهای تلخ، همراه و همدوشِ شوی دلاورش بوده بی آنکه صدایی از وی برآمده باشد که این منم!

شش: با صدای آمریکا در باره ی رازِ اعدام های فزاینده ی نظام ولایی مصاحبه کردم و با رادیو پیام کانادا در باره ی پیشنهاد آشتی ملی. مصاحبه با صدای آمریکا در برنامه ی جامعه ی مدنی پخش می شود شنبه ساعت ده شب. نیز در روزهای دیگرِ هفته چند بار پخش می شود. اینهم لینک مصاحبه با رادیو پیام کانادا در باره ی آشتی ملی: https://www.youtube.com/watch?v=zjdR62pmcXo&feature=youtu.be


فیس بوک: facebook.com/m.nourizad
اینستاگرام: mohammadnourizad
تلگرام: telegram.me/MohammadNoorizad
ایمیل: mnourizaad@gmail.com

محمد نوری زاد
بیست و چهار اردیبهشت نود و پنج – تهرانShare This Post

 

درباره محمد نوری زاد

148 نظر

  1. ريشه ها ٣٨٨( قسمت ٣٨٧ ذيل پست قبلى )
    فرهنگ < فرهنگ دينى <عرفان <….

    زمين و آسمان حافظ
    ٢٨-فرضيه عارف بودن حافظ : قسمت ب:
    چندين قرن خرد سوزى : مدينه سازان افلاتونى
    يك مناظره شگفت انگيز :رازى از نگرِ ديگران .
    دنباله حاشيه : " روشنگرى يعنى خروج از نابالغى اى كه خود مقصر آنيم . نابالغى يعنى : ناتوانى در به كار بردن فهم خويش بدون رهنمودِ ديگرى . نابالغى هنگامى مقصرانه است كه علت آن نه كاستى فهم بل كاستى عزم و دليرى در به كاربردن فهم خويش بدون رهنمود ديگرى باشد .Sapere aude( جرإت كن كه فهمت را به كاربرى). اين است شعار روشنگرى " ايمانوئل كانت
    تعريف دوستدار از تفكر و همچنين تعريف معروف كانت از روشنگرى كه دوستدار با ترجمه خودش آن را سرلوحه كتاب درخشش هاى تيره قرار داده است ، ابهامى توضيح ناشده دارد؛ البته شايد براى ما. آيا متفكر بايد گوشش را بر گفتار يا رهنمود هاى ديگران ببندد؟ پيداست كه تفكر همبسته با زبان است و زبان گوياىِ ارتباطِ گفتارى با غير ، حتى اگر آن غير خودِ ما باشيم كه با خودمان حرف مى زنيم . افلاتون تفكر را خودگويه اى درونى مى دانست . زبان بدون يك ديگرى ناممكن است ، و تفكر هم. متفكر از قضا بايد همان قدر كه مى گويد بشنود. اما هرگز تا وقتى فهم خودش سخنى را نپذيرفته است ،هيچ سخنى را نپذيرد؛ خواه به صورت رهنمود ، خواه به عنوان فتواى يك آمريت بيرونى ، خواه به صورت اندرز ،خواه به دليل مقبوليتِ همگانىِ آن سخن و خواه به دليل مقدس بودن گوينده . اين است معناى خودسالارى يا خودفرمانى يا خودآيينى انديشه . گوش متفكر بر هيچ سخنى ناشنوا نيست ؛ خواه سخن يك كودك ده ساله ، خواه سخن عامه مردم ، و خواه سخن متفكرى ديگر . فهم اساساً بدون مفاهمه كارش مى لنگد. شنيدن و "هنرِ شنود آموزى " با خود سالارىِ فهم ناهمساز نيست. ويژگى انسان مدرن را بهتر از كانت و دوستدار ، هگل بيان كرده است ، آنجا كه در پيشگفتار" بنيادهاى فلسفه حق" از يكدندگى و لجاجتى افتخارآميز سخن مى گويد : "تا تفكر حقانيت چيزى را توجيه نكرده است ، انسان مدرن آن را به دايره اعتقادات خود راه نمى دهد" . هگل بر آن است كه اين همان اصل لوترىِ ايمان همچون احساس شهادت شخصى است كه وى ، آن را به صورت مفهوم معقول درآورده است . گمان كنم اكنون ، بى رهنمودىِ تفكر روشن شده باشد.
    اكنون چه بسا كسا كه از جانب ابن سينا و فارابى و حكماء اسلامى يا مسيحى بگويد ، برهان آورى آنها خود بدان معناست كه آنان نيز خواسته اند رهنمود هاى الهى را تا تفكر موجهش نكرده به اعتقادات خود راه ندهند ، اما زنده ياد پروفسور فلاطورى كه در عينِ حال مجتهد و ديندار بوده است ، مى رساند كه رهنمودِ الاهى اى كه از پيش در ذهن حكماء ما بوده است ، مسير فلسفه يونانى را به جهتى منحرف مى كند ، كه ديگر پرسش از واقعيت ناممكن مى گردد . به گفتهِ دوستدار نيز آغاز تفكر همان پرسش خويشساخته از موجوداتى است كه پيشاپيش به عنوان مخلوقات ذهنِ پرسنده را تسخير نكرده باشند.منتها فلاطورى مى افزايد كه فكر از بين نمى رود ، اما مسير خود را تغيير مى دهد . درحالى كه خودش پيش تر گفته است كه اين تغيير جهت ديگر راهى به حقيقت فلسفى نمى دهد ، پس اگر تفكر را به معناى تفكر فلسفى بگيريم ، اين ايراد بر وى وارد است كه تفكر چگونه مى تواند از پيش محدود به حقيقت دينى باشد و باز هم تفكر باقى بماند. فلاطورى در تز دكترايش كه اصلاً به آلمانى نوشته در همان آغاز به ما مى گويد كه اصطلاح " فلسفه اسلامى " را بناچار به دليلى عينى به كار مى برد نه به آن معنا كه ما هم فيلسوف داشته ايم :" بدون شك اسلام به عنوان يك دين هيچ فلسفه اى نياورده است ، لذا از اين نظر فلسفه اسلامى هم نداريم . با اين همه ، شيوه انديشه اسلامى …فلسفه يونانى فراگرفته را به گونه اى تغيير شكل دادكه ناچاريم آن را به دليل عينى اش ، فلسفه اسلامى بناميم ، تا بتوانيم از طريق تعيين اين ويژگى ها ، مرزهاى آن را با فلسفه مغرب زمين مشخص كنيم "( فلاطورى ، عبدالجواد،دگرگونى بنيادى فلسفه يونان در برخورد با شيوه انديشه اسلامى. ترجمه از محمد باقر تلغرى زاده ، ناشران : اميركبير و انجمن حكمت و فلسفه ،چ١، تهران، ١٣٩٤، ص ١٥).
    براى ساده كردن مطلب و توضيح ضرورت فهمِ تفاوت اساسى و بنيادى فلسفه يونانى و حكمت اسلامى بايسته است كمى شكيبا و بردبار باشيم .در قسمت ٣٨٦( ذيل پست به حكم رهبرى) تمثيلى از گفتگويى فرضى آورده ام كه يك سوى آن پدرى است سنتى كه مى گويد:" عقيده من اين را نمى پذيرد" و سوى ديگر دخترى كه مى گويد:"من اين را نمى پذيرم ". آغازيدن از جاى ساده به معناى ساده گرفتن مشكل نيست . زنده يادان كاويانى و لطفى ، ترجمه همه آثار افلاتون را در دسترس ما نهاده اند . اين آثار در قالب گفتگوهاى دو سويه و چند سويه اند كه غالباً سقراط يك طرف گفتگو است . اين مرد زشت رو ، غالباً ژنده پوش و پابرهنه ، در كوى و برزن هاى آتن پرسه مى زند . چيزى كه با حضور او ، هيمنه و رمز و راز تفكر را فرو مى ريزد ، نخست همان ظاهر او و سپس مكان حضور او ، يعنى خيابان يا گاهى هم يك مجلس ضيافت است . نه كتاب و قلمى در كار است ، نه مدرسه اى كه ديوارهايش آن را از زندگى عمومى جدا كند و باشندگانش را غرقه در مباحث الهياتى يا رقص سماع كند . سقراط پرسه گردى است كه تصادفاً به آشنا يا بيگانه اى برمى خورد . صحبت از مسائل شخصى يا عمومى روز آغاز مى شود و جناب سقراط پرسشى را درباره همان مسائل به ميان مى آورد. رساله سوفيست را در نظر بگيريد . آغاز گفتگو در باره سوفيست ها يا سوفسطائيانى است كه پديده روز اند . اينان همچون وكلاى مدافع در فن غلبه بر حريف در مباحثه خبره اند . سوفيست كيست يا چيست ؟ از اين پرسش بحث به چيستى يا كيستى موجوداتى چون تور ماهى گيرى يا سبزى پاك كردن مى رسد . موجود براى يونانى معناى وسيعى داشت كه نه فقط اشياء ، بل كردار ها ، خواست ها ، حالات روحى و هرآنچه هست را در بر مى گرفت . پرسشى كه از عادى ترين موضوع در عادى ترين جا آغاز شده است ، سرانجام به پرسشى حيرت انگيز و دشوار در باب خودِ هستى كشانده مى شود . در تمثيل پدر و دختر پرسش از چرايى خلقت آغاز مى شود . تنها يك پدرى كه در واقعيت هستى فرهنگى ما تقريباً ناممكن است ،مى تواند پرسش را از فضاى دينى خارج كند: از كجا معلوم كه موجودات مخلوق از عدم باشند . پس اى دختر نازنينم : بيا بپرسيم : همين موجودات پيرامون ما چرا هستند ؟ چرا اين طور نيست كه نباشند . فلاطورى بسيار عالمانه و با استناد به شواهدى از ترجمه هاى عربى آثار يونانى و نيز آثارى از فارابى و ديگر حكماى اسلامى به زبانى فنى توضيح مى دهد كه با الهى شدن فلسفه يونان از همان آغاز ورودش به جهان اسلام ، ديگر پرسش به شيوه فلسفى ، از جمله به شيوه سقراطى ، به طور بازگشت ناپذيرى از صفحه ضماير محو مى شود . " طرفداران متاع فكرى بيگانه [ فلسفه يونانى ] كه خود نيز به يكتا بودن حقيقت باور داشته و منشأ علم راستين را در نهايت خداوند مى دانستند ، اين متاع فكرى را به عنوان چنين علمى [ يعنى علمى در اساس بى ربط به شيوه تفكر يونانى ] ، پذيرفتند ، در حالى كه آنها از همان آغاز اين متاع را _ و اين براى ما مهم است _ اسلامى انديشيدند ، يعنى اينكه آن را به قالب اسلامى در آوردند و اسلامى اخذ و جذب كردند "( همان،صص ٣٢٧-٣٢٦). از اين بهتر نمى توان انسداد پرسشِ بى رهنمود از موجودات پيرامون را نشان داد . اما افسوس كه تفصيل دقيق و مستند فلاطورى در اين تنگجاى نمى گنجد و من گمان مى كنم همان ترجمهِ عامداً نادرست الكِندى كه قبلاً از كتاب Essays on Islamic Philosophy در همين ريشه ها آوردم ، حق اين مطلب را براى خواننده معمولى ادا كند . اين است سرچشمه ناتوانى دختر از پرسش بى رهنمود در تمثيل ما و اين است علت ناممكن بودن پدر سوم در برگرداندن لگام اسبى كه هزار و چهار صد سال و حتى بيش تر با مهميز خداى خالق در اذهان خاص و عام تاخته است . من هم شخصاً اگر پرسش از مخلوقات را به پرسش از موجودات برگرداندم ، به هيچ وجه مديون تفكر خويشساخته خود نيستم ، بل صرفاً آن را از راه ترجمه كتاب لايب نيتس آموخته ام .
    كوته كنم : طرح اين تفاوت بنيادين براى ما چه اهميتى دارد ؟ در حكمت الهى حقيقت يكى است و آن خداست . به قول فلاطورى كه به الهى بودن قرآن باورى راسخ دارد ، اصول دين كه نمى تواند بر پايه عقايد فلسفى اى استوار شود كه پيوسته در حال جرح و تعديل است …و تا وقتى كه فلسفه را از دين تفكيك نكنيم نمى توانيم فلسفه اى داشته باشيم كه بتواند حيات امروزى مان را رهبرى كند ( زندگى نامه…، همان نشانى قبل ،صص ٤٠-٣٦). اهميت قضيه ربطى به ايمان اين زنده ياد به خدا و وحيانى بودن قرآن ندارد . اگر جامعه ايدئال ما جامعه اى سراپا بى ايمان باشد ، همان قدر بحث در باره بود و نبود خدا را پيشاپيش به شيوه اى ايدئولوژيك و زورآورانه ممنوع كرده ايم ، كه در فرهنگ دينى تبليغ الحاد ممنوع است . بنا نهادن انديشه بر نبود خدا ، خود دينخويى وارونه است . مسئله به زبان ساده اين است كه تفكر ، به معناى درست واژه ، همان است كه دوستدار تعريفش كرده است . تفكر نمى تواند پيشاپيش به سفارش فرهنگ آغاز شود ؛ خواه فرهنگ دينى به معناى اوليه و اصيل كلمه همچون فرهنگ اسلامى ، مسيحى و يهودى ، و خواه فرهنگ دينى وارونه همچون فرهنگى كه حزب كمونيست شوروى و حزب نازى آلمان خواهان زورآور كردنش بودند .( بنگر به مصاحبه آرامش دوستدار با نشريه رهاورد ). به بيانى ديگر ، نقطه مقابل معبدپرستى ، معبد ستيزى با معبدى ديگر نيست ، بل آزادى است به مفهوم كانتى كلمه . ذهن آزاد و آزاد شده ذهنى كودكانه است كه همچون ارسطو بدواً درباره آنچه در اين دنيا به او مربوط است و او با آن واقعاً درگير است ، پرسش مى كند . بسيارى از نگره هاى بسيار گونه گون و متفاوت فيلسوفان يونانى ، امروزه از نگاه مدرن افسانه اند. همان سان كه باز در همين ريشه ها اشارت رفت ، قدماى خمسه زكرياى رازى نيز به اسطوره شباهت دارد ، اما نكته در آن است كه همه اين نگره ها حاصل تلاشى است فكرى براى تبيين طبيعت و نفس انسانى كه سير جرح ها و تعديل هاى آنها به علوم طبيعى و انسانى امروزى منجر شده است . مسئله همان مسير و جهت گيرى تفكرى است كه به زمين و طبيعت و زندگى دنيايى اشاره مى كند ، بى آنكه پيشاپيش يك جهان ماورائى در تغيير مسير آن دخالت كرده باشد . فلاطورى و دوستدار و هيچ كس ديگرى نبايد براى ما به معبد و حجتى جايگزين تبديل شوند . از كاربرد واژه بايد پوزش مى خواهم . ما بايد روى پاى خود فكر كنيم و فكر از همينجا و هم اينك از آنچه در اين جهان درگيرش هستيم آغاز مى شود . فلاطورى دريافته است كه ارسطو اصلاً متافيزيك به آن معنايى كه بعدها مسيحيان و مسلمانان به نامش سكه زدند ، ندارد . " فلسفه مابعدالطبيعهِ ارسطو ، براى تبيينِ تحول دايمى طبيعت است . ؛ تحول و صيرورت دائمى مسئله اى است كه ارسطو آن را به عنوان يك پديدهِ واقعى طبيعى لحاظ مى كند و لذا به دنبال توجيه آن است و اين صيرورت البته مبدأ مى خواهد و او ، به دنبال مبدائى براى آن است كه كار به دور و تسلسل نينجامد . _ از اين رو، ارسطو به مبدأ لايتحركى براى صيرورت طبيعت نياز داشت . اين مبدأ لايتحرك همان بود كه او را نوس(nous) يا عقل و در بعضى جاها آن را تئوس ناميده است . تئوس كلمه اى است كه به خدا گفته مى شود ، ولى آن خداى اديان نيست ، خداى خالق نيست. در واقع ، خدا يا عقل ، آن آخرين مهره اى است كه طبيعت را تبيين مى كند .اما در فلسفه اسلامى و در فلسفه هاى يهود و مسيحى ، نياز چيز ديگرى است [ روى اين واژه نياز دست بايد نهاد ]. نياز اين است كه دين با خدا شروع شود، نه اينكه با مردم و طبيعت…، در واقع ، اين است كه در اديان ، نقطه ثقل و تمام موجوديت را آيات الاهى مى داند . از همين رو، در اينجا قضيه بعكس مى شود ؛ يعنى در اينجا يك جهت دينى وجود دارد و لذا قالب فلسفه به كلى دگرگون مى شود"( زندگى نامه…، همان نشانى ،ص ٣٥). جمله اى هم كه فلاطورى در پى مى آورد ، او را از دوستدار جدا مى كند:" البته در اينجا هم فكر از بين نمى رود ، ولى البته جهت ديگرى به خود مى گيرد ". شگفتا كه در نظر ايشان با انسداد و انحراف تفكرى كه از طبيعت و انسان آغاز مى شود ، هنوز هم فكر مى تواند وجود داشته باشد ؛ آيا مى تواند ؟ بله ، اما انگار يك ديگرىِ بزرگ به جاى ما فكر مى كند .
    با سپاس بسيار از بردبارى شما

     
  2. مشاور اقتصادی رئیس جمهور اخیرا گفته است که هنوز معلوم نیست برای اصلاح اقتصاد کشور چه کاری اولوبت دارد. یعنی بعد از 37 سال انقلابی که هزاران نسخه نجاتبخش برای همه ابنای عالم نوشته ایم هنوز در اول کار خودمان در گل متوقفیم.
    خدمت ایشان و برای خروج از حیرت عرض میشود که اولین اصل و الویت وجود مسدئولانی میباشد که اگر میبینند نمیتوانند کاری برای این مملکت بکنند به زندگی روز مره خودشان بپردازند و بخاطر منافع شخصی مردم را بازیچه نکنند. اگر بعد از این همه کار علمی و سیاسی و اجرائی آقای نیلی نمیداند که اساس و پایه یک اقتصاد سالم، شفافیت و پاسخگوئی دولت در مقابل مردم است، دیگر مردم به ایشان و رئیسشان چه نظر خوشی باید داشته باشند؟
    شفافیت یعنی کارها و تصمیمات و سیاستهای حاکمیت برای مردم قابل فهم،قابل پیش بینی و قابل قضاوت باشد. برای این کار باید مردم دسترسی به اطلاعات داشته باشند. دسترسی به اطلاعات هم به این معنی است که اطلاعات بزبان قابل فهم و منظم و در زمان لازم و بطور مناسب در اختیار مردم قرار گیرد و امکان ارائه نظرات عموم و کارشناسان هم فراهم گردد. برای مثال آقای روحانی و تیم اقتصادی ایشان هنوز نمی توانند توضح بدهند که چرا نمیتوانند برای لغو معافیتهای مالیاتی نهادهای فدرت یک لایحه بدهند؟ و یا چرا بجای پرداخت بدهیهای دولت به سیستم بانکی بودجه بی در و پیکری را به نهادهای دینی تخصیص میدهد؟
    این دو نمونه را از باب زیره به کرمان بردن خدمت جناب نیلی عرض کردیم تا ثابت کنیم با وجود کسانی که بجای مناقع ملی چنین حرفهای بی محتوی را تحویل مردم میدهند چیزی عوض نمیشود و تا 3700 سال دیگر هم امیدی نیست!

     
  3. ایران دوست

    از چرچیل نخست وزیر بریتانیا پرسیده شد :

    شما قادر به حل مشکلتان با ایرلند شمالی نیستید که در همسایگی تان هست، اما در کشورهای خاورمیانه مستعمره دارید! چـــرا ؟

    جواب داد:
    در خاورمیانه دو ابزار داریم که در ایرلند نداریم

    ۱) اکثریت نادان
    ۲) اقلیت خیانتکار

     
  4. ایران دوست

    با شناختی که از آخوندا پیدا کردیم …
    … .
    .بهشت اگر وجود داشت،
    هیچ آخوندی امکان نداشت چنین جائی رو لو بده چه برسه بخواد ملت رو به زور ببره اونجا!!!!

     
  5. سلام آقای نوری زاد،
    در سایت ها خواندم که خانم فائزه بخاطر ملاقات با هموطنان بهایی از هر طرف مورد حمله قرار گرفته.
    بعنوان راه حل پیشنهاد میکنم، کسانی که دسترسی به آیت الله های دارند به تک تک آنان نامه ای نوشته و سوال کنند:
    آقایان، نسبت بهائیان به ما شیعیان مثل نسبت ما است به سنی ها ( مثلا در عربستان و امارات ). در نتیجه رفتار ما با بهائیان باید مثل رفتار سنی ها با شیعیان آن کشور ها باشد. لطفا نظر بدهند که اصولا اهل سنت با آن شیعیان چگونه باید رفتار کنند و شیعیان از چه حقوقی در آن کشورها باید برخوردار باشند. بهتر است قید شود که جوابشان به شیعیان آن کشور ها ارسال خواهد شد. هر کدام که جواب استفتائات را ندهد در حقیقت یکی از شرایط اصلی مرجعیت یعنی شجاعت را ندارد و از درجه مرجعیت ساقط است.

    با احترام فراوان

     
  6. حسنک رئیسک جمهورک: کوچک کردن کشور با پول بیت المال تعجب برانگیز است.
    مش قاسم: منظور حاجی ممکنه چند چیز باشه.
    ۱- از دلار ۷۰ ریالی به ۳۸۰۰۰ ریالی. یعنی اگه از روی اندازه نسبی بخوایم ریال نگاه کنیم باید از میکروسکوپ استفاده کنیم. بعله، این تعجب برانگیزه یه مشت آدم با میکروسکپ ول بگردن دنبال ریال.
    ۲- شاید منظورش این بوده که ۷۰۰-۸۰۰ میلیارد دلاری که از بیت المال دود شد و هوا رفت باعث کوچک کردن مساحت ایران شده. یکی که با مدرک تقلبی یه موسسه چاپ مدرک توی انگلیس حقوق ندان شده باشه یه همچین فکری کرده باشه بعله، این تعجب برانگیزه.
    ۳- شاید منظور حاجی این بوده که یه عده۷۰۰ -۸۰۰ میلیارد دلار رو خوردن، ۵۰% دریای مازندران رو هم دادن به این جغله وغله های سابق الروس محض خاطر خوش حاجی ولادیمیر، ۳۰ سال هم قطریها نفتای میدون مشترک رو کشیدن بالا اون روزی که ما میخواستیم ظلم رو از کره زمین ور بندازیم و بعدش هم میخواستیم مدیریت جهانی بکنیم یه هویی دیدیم ای دل غافل کفگیر به ته دیگ خورده. تعجب برانگیز شدیم.
    الله و اعلم، اگه شماها از تعجب برانگیز شدن حاجی سر در آوردید یه خبری هم به مش قاسم بدین. اجرتون در آخرت!

     
  7. ایران دوست

    اظهارات عجیب حاج آقا حجت الاسلام و مسلمین تهرانی در مورد شاهنامه:
    ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﺗﺨﯿﻞ ﻣﻮﺟﺐ ﺷﺪﯾﺪ ﺯﺑﺎﻥ ﻗﺮﺁﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺑﺠﺎﯼ ﺁﻥ ، ﻋﺠﻢ ﺯﻧﺪﻩ ﮐﺮﺩﯾﺪ !( منظور این بیت فردوسی که فرمود: بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی ) ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺯﺑﺎﻥ ﻫﺴﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ : ﺍﯾﻦ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﭼﻪ ﮔﻠﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﺎ ﺯﺩ؟
    شرف ما در چهارده معصوم است. اینهایی که دم از شاهنامه میزنند همه اش عقده و تکاثر است. بهترین زبان در دنیا زبان عربی است .
    میگویند خلیج همیشه فارس ، ولی من میگویم باید خلیج اسلامی باشد

    جواب بانو الهام اسکندری به این توهین آیت الله تهرانی
    شنیدم جفنگی ز حاجی که تهرانی است
    به دنبال نطق بی اساس و رجز خوانی است
    چه خام او که فردوسی ام را ملامت کند !
    چه بی مایه فردی است کرا او شماتت کند !
    مگر تو ز اصلت که بی مکر باشد بدی دیده ای ؟
    مگر تو ز مردان شیرت کژی دیده ای ?
    چه گویی ؟ خلیجت نباشد تو هم نیستی
    گمان از پی ننگی بر اصلمان نیستی ؟
    تو گر آیت الهی ای مرد! مهرت چه شد ؟
    تو گر هم نژاد منی ! پس تبارت چه شد ؟
    تو عیب از که میگیری ای هوشیار
    که ایران ز او دارد این اعتبار

    ” ننگ و نفرین باد بر ایرانیان وطن فروش و بی غیرت که تازیان را برتر از فردوسی میدانند

     
  8. على1ارجمند : دوباره و سه باره نقد شما را خواندم ، اما من تا آنجا كه به ياد دارم ، هر جا سخن بر سر جايگاه تاريخى حكومت فعلى بوده ، اين حكومت را به مافيا تقليل نداده ام . تكرار يك كلمه امرى است و تقليل همه حاكميت به آن امرى ديگر . اين كلمه پديدارى را نشانه مى رود كه هست و آثارش مشهود ، اما ببين كه ريشه درخت دين را چه مى شود كه يكى از ميوه ها و شاخه هايش دكل دزدى و معاملات پنهانى با قاچاقچيان هسته اى پاكستانى و سلطه چكمه پوشانى مى گردد كه از هر نگاه مدرنى نامى جز اليگارشى نفتى – رانتى – فاميلى – آدمكش – مردمخوار نمى تواند بگيرد، حالا نمى گويم مافيا . مگر به آقاى مليجك نگفتى كه ” همه اين چيزهايى كه گفتيد اتفاق افتاده است “؟ و مگر من چند بار در ريشه ها نگفته ام كه اگر خدا باشد ، همه چيز مجاز است ؟ درخت را نبايد از ميوه هايش شناخت و كلى را نبايد از افرادش انتزاع كرد ؟
    بگذريم ، حالا من مهم نيستم . نخست از بن جان از شما سپاسگزارم و از رهنمايى و نقد بجا و درست شما در اين باره كه يك مناسبات قدرتِ ريشه دار در فرهنگ دينخو را نبايد به دو گانه مافيا و مردم فروكاست . البته من هنوز مى گويم كه اين مافيا به عنوان ميوه درختى كه ريشه هايش موضوع تأملات ماست ، امروزه آشكارا بر فرهنگ و اقتصاد و حوزه و همه جا همچون اختاپوس چنگ انداخته و عمده ترين ويژگى و امتياز آن زور مادى و انحصار اقتصادى آن است .اين مافيا فرزند ناخلف تاريخ فرهنگ و استبداد خداشاهى ماست اما در صحنه مناسبات جهان مدرن و پيكار خواست هاى قدرت . به طور كلى دو بال دارد : يكى بال ايدئولوژيك و ديگرى بال زور . آثارش از جمله ارعاب پراكنى اش پشت هر يك از نام هاى مجازى ماست . همه چيزش در خدمت قدرت حكومت است و از قدرت مردم سخت بيم دارد . قدرت بدون سياست ( مناسبات معقول شهر وندان ) ، قدرت بدون اويكونوميا ( اخلاق و اقتصاد سالم ) ، چه از پايين ، چه از بالا خطرناك و خشونت زاست . ما به گذشته ايران خودمان فكر مى كنيم تا حوادث ويرانگر گذشته تكرار نشود .من از متن شما اين دريافت را داشتم كه به كلى واقعيت عملكرد مافيايى را انكار مى كنى . اين عين جمله شماست:” نه، هيچ گروه مافيايى در كار نيست ” . به بيانى ديگر ، دكل دزدى معلول فقه و وابستگى ذهنى عموم به فقه است .بنا به پاسخ هاى شما به دوستان و منظور و مقصدى كه براى آنها توضيح كرده ايد اين طور هم مى شد گفت : ” فى سبيل الله آدم مى كشند ، با خلوص نيت شكنجه مى كنند ، دگر انديشان را مؤمنانه مى كشند ، با فتواى مستنبط از صدها كتاب فقهى در كهريزك جوانان معترض را به حساب خودشان به ” مقام حيوانى ” مسخ مى كنند ، با جواز الله اختلاس مى كنند ، بر مطيع كردن مردم در راه همين خداى قهار و منتقم ، حريص اند ،در اجراى قهر و دست اندازى اين خدا بر سير تا پياز ، و خلوت و جلوت دگرگونه انديشان ، اداى تكليف مى كنند و سپس با دلى آرام ، رحمت و لطف خدا را نيز تنها براى خود مى قاپند ، با ايمان خالصانه خدعه مى كنند ، دروغ مى گويند ، ريا مى ورزند ، در راه خدا و دين شان خرخره مى جوند ، آدم مى خورند ، تجاوز مى كنند تا دختر خاطى باكره به بهشت نرود ، در بمب اتمشان صدها رساله فقهى تركيدن گرفته است . در بسط يدشان بر مال و جان و ناموس مردمان ،تاريخى دراز از مباحث موشكافانه قرآنى خفته ، در اختيار تامشان بر بدن ها و ارواح چه عبادت ها كه ننهفته ، در خونفشان كردن ديدگان مادران عزيز از كف داده و اشكهاى معصومانه كودكان يتيم شده چه اشك هاى عابدانه كه بر پهنه صورتشان سرازير نشده ؛ البته نه براى آن كودكان كه براى خدا و مقدساتشان ! شما بر كلمه قرتى دست نهاده ايد كه من در يك گفتگوى خيالى آورده ام ميان پدرى كه مى گويد :” عقيده من اين را نمى پذيرد ” و دخترى كه مى گويد : “من اين را نمى پذيرم ” . من خود اين واژه را مضاف به قرشمال از زبان يك روحانى خطاب به دخترش شنيده ام كه در حد خشونت فيزيكى با پدر مخالفت مى كرد ، اما اگر شما حرف مرا باور كنيد ، خود من به شما معترض مى شوم كه چرا دهان كورس را مناط صدق و كذب گرفتى .خب، مى توانيد كلمه ديگرى به جاى آن بگذاريد با توجه به اينكه من در همان جا گفته ام بتمرگ و بفرما و بنشين يك معنا دارد . در اصل مطلب كه فرقى نمى كند . زشت گويى همين آيت الله نمونه تاريخى دارد. در ريشه ها در جايى شاهد آورده ام كه مولوى از زبان يزدان فحش ناموسى مى دهد. . مافيا يك پدرخوانده دارد كه رابطه اعضا با او شبه الهى است ، اما در مقياسى كوچكتر . من تا جايى كه به ياد مى آورم هرگز نگفته ام كه اين مافيا يك ميان پرده گذرا در تاريخ است . اما شما در نقد خود شفاف سخن نگفته ايد . على 1عزيز ، با توجه به پاسختان به جناب مليجك ، چرا اين طور طرح مطلب نكرده ايد كه مافيا هست ، تجاوز در زندان ها هست ، شكنجه هست ، مخالف كشى و قتل زنجيره اى هست ، چنك اندازى بر ثروت ملى هست ، گسيل كردن پول و سلاح و جان جوانان به سوريه و ديگر جاها به عنوان شيعه گسترى و استكبار ستيزى هست ، زجر دادن زندانى و مجازات هاى قرون وسطايى هست ، سرازير كردن بودجه هاى نجومى براى تبليغات شيعى و ده ها نهاد تبليغاتى _ و حتى نه تحقيقاتى _ هست ، تشديد خرافه گسترى در فرهنگ و جولان دادن در ميدان اعتقادات دينى مردم در ماه هاى محرم و صفر و رمضان هست ، دروغ و خدعه و فحاشى و بى ادبى هست ، سركوب جنبش هاى مدنى هست ، آدمكشى وزجر انسان هاى با وجدان هست ، فيلترينگ و پارازيت و پلمب و شنود و گرفتن و بردن و زدن و كشتن هست ، اما …اما به همتِ هزاران فقيه ، براى همه اينها مجوز شرعى و حكم خدايى دارند ؛ همان خدايى كه “رهبر بزرگوار ما ” با او ارتباط دارد و در نهانخانهِ روان جمعى و هستى و زندگى اجتماعى نيز همچون سموم اعتيادآور و تفكر كُش تا اعماق نفوذ كرده و براى قدرت سياسى نيز ، حتى براى دولت به اصطلاح مدرن مواد و مصالح يك ايدئولوژى مفت و ارزان و از پيش آماده فراهم كرده كه پس از سال ٥٧ به تكنولوژى مدرن نيز مجهز شده است . پس ما نيز همه شريك اين شرِ خيرانگاشته ايم . اين مكررترين مضمون ريشه ها آيا عليه هر نوع تقليل گرايى از جمله تقليل همه مصائب به ذهنيت فرهنگى نيست ؟ آيا هركس نقش واقعيت سياسى را فكتور نگرفت ، كمونيست است؟ آيا من پيش تر نگفتم : اگر خدا باشد ، همه چيز مجاز است ؟
    به هر حال ، باز هم سپاس كه هشدار داديد ، چون لابد من طورى نوشته ام كه در ذهن خواننده هوشمندى چون شما امر مشتبه شده كه چون كورس واژه مافيا را زياد تكرار مى كند ، پس تمامى منشأ فلاكت ما را نيز به يك دار و دسته مافيايى چكمه پوش تقليل مى دهد . چنانكه در پاسخ دوست ديگرى قبلاً گفتم در ريشه ها رفت و برگشت هاىِ عامدانهِ زمانى و تاريخى از گذشته به حال ، دقيقاً براى نشان دادن ريشه هاى تاريخى همين وضعيت كنونى است . چون دورادور احساس مى كنم كه شما ، همداستان و همدرد با آرامش دوستدار ، ريشه اصلى تمامى فروبستگى فرهنگ و روان فردى و جمعى ما را در دينخويى مى بينيد ، روا نيست كه جان كلامت را فداىِ جدل بر سر ايرادهاى حاشيه اى كنم، يا به زحمتت اندازم تا موردى به من بنمايى كه حاكى از آن باشد كه حاكميت تاريخى در اين محنت آباد را به مافيا تقليل داده ام.پيداست اين تقليل و هرنوع تقليل گرايى و همين طور مطلق انديشى ما را به بيراهه مى برد ، از ريشه ها غافل مى كند . اين حرفى است درست ، چه در ريشه ها آمده باشد ، چه من كه خود را كمابيش مى شناسم ، آن را براى بيان ريشه هاى تاريخى اش آورده باشم ، و چه اصلاً شيوهِ نامناسبِ بيان من اين تقليل را به خواننده القا كرده باشد . بنابراين در اين باره بحثى ندارم و از راهنمايى شما بار ديگر سپاسمندم .
    اما خارج از اين بحث ، مى خواهم دوستانه پيشنهاد كنم كه شفاف تر بنويسيد ؛ تا بى دين و ديندار و “طرفداران آقا ” هر يك به نحوى مطلب شما را اشتباه نفهمند . حالا نمى گويم به همان انگاره بالا ، چون اين فقط يك امكان زبانى است كه من يافته و در تمامى ريشه ها هم جلو چشمم بوده . نمونه بدهم: . . مى گوييد:” مردان فقيه و مردان ديندار و پاكدامن حاكم بر جامعه ما” . فقيه و ديندار حرفى است . اما پاكدامن نياز به توضيح دارد. خواننده بايد روشن شود كه آيا اينان از ديد خودشان پاكدامن اند يا از نگاه شما يا از منظر همان مردم دينخويى كه ديگر زور هيچ فقيهى نمى تواند رشوه خوارى، زمين خوارى و اختلاس و شكنجه و تجاوز را در چشم آنها پاكدامنى جابزند؟ البته ، اگر اساساً بشود از فقه جواز رشواه خوارى و مفاسد بالا را بيرون كشيد . حال بگذريم كه اين معضل پرسش هاى بسيارى برمى انگيزد ؛ آن هزاران فقيهْ شاهى كه فرموديد ،آيا مفاسد را بر فقه زورآور مى كنند يا فقه معيار پيشينى تطبيق آنهاست ؟ قطورتر شدن رساله هاى آنها در جهت معقول تر شدن به عقل شرعى بوده است ، يا به آهنگ مشروعيت بخشى به رفتار ها و تصميم هاى مابعدى و قدرت طلبانه حاكمان كه به قول كانت تنها در ميل شخصى ريشه دارد ، پس انگيخته از ميل روانشناختىِ شر راديكال است ؟ آيا همان مردم مؤمنى كه مشهورات خود را باور نمى كنند ، باور مى كنند كه مو به موى اعمال حاكمانشان برگرفته از فقه است ؟ آيا دينخويى منحصر به فقيهْ پناهى است ؟ آيا ذهنيات عده اى فيلسوفشاه ، فقيه شاه ، اريستوكرات ، اليگارش و مافياى الهى يا ذهنيات يك ديكتاتور يا بگيريد رييس جمهور منتخبِ سكولار به تنهايى و بدون ذهنيات مردمى كه شاه را شاه مى كنند ، مى تواند از بالا فرهنگ دينخو را به فرهنگ تفكر تبديل كند ؟ آيا رابطه ديالكتيك خواجه و بنده در درون خود دگرگونى هاى تدريجى ندارد و صرفاً انجمادى دوهزار ساله است تا حالا بتوان گفت انجماد دو هزار ساله يك شبه تغيير نمى كند ؟ آيا تاريخ فرهنگ از ديرباز بدون كمينه تغييرى منجمد و راكد مانده است تا اكنون تغييرش را احاله به محال كنيم ؟ آيا فرهنگ يا هر ساختارى كه هموندانش همگانند ، اساساً فكر مى كند يا فقط عطر هاى سكرآور و سموم خود را بازتوليد مى كند ؟ على 1 عزيز : اين ها پرسش هايى است كه تا خودمان براى آنها پاسخ هاى خودانگيخته _ و نه پاسخ هاى آماده شده ديگران _ نيافته ايم ، تز دوستدار نيز ، به رغم بيان بخشى از واقعيت _ كاملاً نمى تواند حجت باشد . من از بن جان سپاسگزار مى شوم اگر شما با درايت و دانشى كه داريد ، در پاسخگويى به اين پرسش ها كمك كنيد . فقط سعى كنيد شفاف تر بنويسيد آيا اين حاكمان به راستى پاكدامن اند يا اعتقاد دينى يا منظر چشمِ مردم يا اخلاق عرفى آنها را مظهر تقوى مى گرداند و اساساً پاكدامنى در هستى آدمى محلى از اعراب دارد ؟ نمونه اى از نثر شفاف درباره دزدان پاكدامن بدست مى دهم :
    ______________________
    اوژن از روى بيزارى گفت:” پس پاريس شما هم لجنزارى است”.
    __ و چه لجنزار عجيبى ! كسانى كه در كالسكه [ شما بخوان پورشه] در اين لجنزار فرو مى روند، اشخاص محترم و شرافتمندى هستند .اما آنهايى كه پياده گذرشان به آنجا مى افتد دزد و رذل اند. اگر از فرط بدبختى…چيز بى اهميتى بلند كنيد ، [ بخوانيد آفتابه نه اسكله] ، شما را به عنوان يك موجود عجيب و تماشايى در ميدان دادگسترى به نمايش مى گذارند ، اما اگر يك ميليون بدزديد ، در سالن ها شما را به عنوان نمونه تقوى [ بخوانيد پاكدستى] نشان مى دهند. و براى اينكه نظم و قانون حفظ شود ، شما سى ميليون به پليس و قضات مى دهيد .
    ( از بابا گوريو اثر جاودانه بالزاك )
    ______________________
    در پاريس سده نوزدهم چيزى هست كه رذيلت را فضيلت مى كند . اين كيميا نيز نه ساخته فقه است ، نه ناشى از دينخويى . از آثار فرهنگى است كه دين هم جزيى از آن است بدون آنكه حكومت كند . اكنون شما از يك سو، مى فرماييد مافيا از مشهورات عامه است و از سوى ديگر مى گوييد : مگر مردم باور مى كنند كه رهبرشان پدرسالار مافيا باشد( نقل مضمونى )، يعنى مردم مشهورات خود را باور نمى كنند ؟ مقاوم شدن قلعه هاى اذهان در برابر نفوذ متوليان دين البته يك شبه ممكن نمى گردد و البته نبايد دست كم گرفتش ، اما اين طور هم نيست كه تفكر خودانگيخته نادر افرادى براى رسيدن به آن بسنده باشد. بسنده كه هيچ ، اصلاً بدون رفع بسيارى از موانع ، تفكر كه همواره در همه جا و در هر زمان در ذهن نادر افرادى پديد آمده است ، بدون تأثير اجتماعى زنده بگور مى گردد . من احساس مى كنم كه پرسش خانم آنيتا پرسش در باره امكان همين تأثير بود ؛ پرسش از كاركرد و نقش عملى . من كى گفتم كه دين مردمان با روشن انديشى و آزادى و حقوق بشر ميانه دارد ؟ نياز مردم به دين و تكيه گاه و وابستگى نه از انديشه ناشى مى شود و نه از ناانديشه . اين حالتى است وجودى و من شاهدش را بسيار ديده ام ، پس وفتى سخن بر سر امكانات است ، هر گز نمى توان روى خيالات محال حساب باز كرد . در آرى گويى به سخن شما بگويم كه نه فقط مردم هرروزينه بل من استادانى كه كانت و دكارت درس مى دهند ، مى شناسم كه در خلوت براى تصميمات شخصىِ خرد و كلان خود استخاره مى گيرند . پاسخ شما به خانم آنيتا ، همانند پاسخ دوستدار است كه در مصاحبه اى كه از چه بايد كرد از ايشان مى پرسند ، ايشان با همان صداقت و صراحت قابل تحسين خود خيلى راحت مى گويند كه نسخه پيچى كارشان نيست . به بيان ديگر ، فاجعه فراتر از اين حرف هاست كه بيانيه سياسى ، دستورات اجراشدنى ، برگشتن مردم از دين ، يا حتى تغيير حكومت بتواند كم ترين اثرى در آن داشته باشد . خب، على1 عزيز ، فاجعه چرا عظيم است ؟ انحطاط چرا عميق تر از تقليل همه چيز به مافيا است ؛تقليلى كه شما به من نسبت داده ايد ؟ آيا ممكن نيست اين عظمت فاجعه و انحطاط ناشى از ناممكن بودنِ راه حلى باشد كه ما براى آن پيش نهاده ايم ؟ چنان ناممكن كه خودمان را هم از نسخه نويسى كوته دست كرده است ؟ شما يك نمونه در تاريخ بياوريد كه تفكر امرى فرهنگى ، يا به ديگر سخن عمومى شده باشد . نه در يونان باستان ، نه در غرب امروز ، و نه در شرق جامعه اى پيدا نمى كنيد كه براى افرادش تفكر ضرورتر از نياز هاى عاجل زندگى شده باشد . اين كه در دانشكده هاى تهى از فكرِ ما زبانزد است كه در غرب متفكران بنيانگذار تجدد بوده اند عميقاً مبتلا به غفلت دينخويانه اى است كه متفكران را چون گيرندگان وحى مى نگرد . متفكرانى چون دكارت و كانت و فرانسيس بيكن از آن رو توانسته اند رهگشاى زندگى دموكراتيك و آزاد نسل كنونى باشند كه تفكرشان همسو با دگرگشت هاى هستى و زندگى همگانى و انگشت اشاره شان همسو با انگشت ارسطو در نقاشى مكتب آتن از رافائل بوده است . اگر دست دهد در آينده روشن خواهم كرد كه تمامى انديشه مدرن لاجرم سياسى است . اگر پيشاپيش يا دست كم همهنگام با تفكرات نخبگان ، زندگى جارى و همگانى به عللى كه چندان هم به تفكر ربط ندارد مستعد نشده بود ، تفكر آن متفكران نيز همچون تفكر رازى و روزبه نادرخشيده خاموش مى گشت. فقط يك نمونه بدهم : اگر دستگاه چاپ اختراع نشده بود ، اگر شمار با سوادان _ و نه متفكران _ به سرعت رو به فزونى ننهاده بود ، اگر بازرگانى و شهروندى ( بورژوازى)به نحو چشمگيرى رشد نكرده بود ، اگر دانشگاه ها از حوزه دينى به uni-versitat( يگانگى- كثرت عالمان و علوم) دگر نشده بود ، لوتر هم نمى توانست ترجمه آلمانى اش را در زمان حياتش ٣٠٠(سيصد) بار تجديد چاپ كند. نقش شخصيت دلير و پركار و به شدت متعصب و بنيادگراى وى ناديده گرفتنى نيست ، اما بحث بر سر تأثير انديشمندان در جامعه اى است كه قبلاً اگورا ( فضاى عمومى در يونان باستان )، ظهور و غلبه شهروندان بر سرف هاى پامال شده ، انتقال موهبت الهى پاپ به شاهان ، استقلال شاهان دنيوى از شاهان معنوى و در يك كلام ، دگرگشتِ جريانِ رودِ جارى زندگى عمومى ، آنها را از پستو هاى تفسيرِ انجيل به روشناىِ تفسير جهان واقعى منتقل كرده بود . اين قبول كه فقه شيعه و مدارس دينى و نهاد روحانيت در كشور ما بسى سخت پوست تر از آن بوده است كه مدرنيته بر آن شكاف اندازد ، اما به قول كى ير كگور اگر انديشه رو به پس دارد ، هستى و زندگى رو به پيش حركت مى كند . پس قبول كه اذهان دينخو يكشبه متفكر نمى شوند ، اما يكباره هم تغيير نمى كنند ، بل اين تغيير الان مدت هاست كه در همان رودى كه آبش با مدرنيته در يك جوى نمى رود ، با اين آب هماويزى و درآويزى آغازيده است . آيا جامعه امروز ما با جماعت قرون وسطى يكسان است؟ خير، امروزه حكومت براى همگان آن قدر مقدس نيست تا هر كسى براى زدن و كشتن هم ميهنانش، گوش به فرمان فقيه باشد و به همين دليل است كه يكى از سرداران به نقل خودش از ميان اين مردم فقط چند هزار تيغ كش را براى مغزشويى و سركوب مى تواند سامان دهد . مال و منال خواهى اين پاكدامنان قرن هاست كه تشت رسوايى اش از بام افتاده ،حافظ در سده هشتم از مال اوقاف خورى فقيهان و تزوير و دورويى زاهدان پرده برداشته است . اين درست كه مى گوييد دينى كه فقيهان پاسدارش هستند ١٤ قرن جهان ذهنى پدران و مادران ما را ساخته است ، اما همين جهان در درون مرزهاى خودش و در مراوده با فرهنگ هاى ديگر آن عنصر ثابتى نمانده است كه امروزه كشتن دگرانديشان را در نظر مردم با صد من سريش فقهى پاكدامنى و علم جا بزند ، ورنه چه نيازى به پنهان كردنش بود. فرزندان همان پدران و مادران به قول خود شما در زير يك سقف در نزديك ترين فاصله با پدر فقيه خود همساز نيستند ، تا چه رسد به اينكه حوزهِ اين فقها خود را همسطحِ مساحتِ ايران كرده باشد . من فقط از ديد خود ، فارغ از ارزشداورى ، توصيف مى كنم و به خوب و بدش كارى ندارم . البته اگر شرط امكان رهايى ما را غلبه تفكر بر دينخويى بگيرى ، وضعيت ما به دليل محال بودنِ تحقق اين شرط تنها بازتوليدِ انحطاط است. به نظر من ، فعاليت هاى مدنى يا سياسى نوريزاد عزيز همسو با اميدهاى مشروطه خواهانى است كه مهم ترين مطالبه آنها جايگزينى نظام حقوقى به جاى اراده مطلقه فردى و وادار سازى حكومت به پايبندى به قانون و پاسخگويى بود. آيا اين مطالبه را بايد موكول كنيم به زمانى كه قلعه هاى اذهان در برابر نفوذ فقيهان مصون شده باشد يا برعكس چنين انديشيم كه جايگزينى قانون _ حتى اگر بخش هايى از آن را مثلاً سيد حسن امامى از فقه اتخاذ كرده باشد_ به جاى استبداد الهى ، دينى يا سكولار ، خود رهگشاى مصونيت قلعه هاى ذهن نه در برابر خداباورى بل در برابر نابخردى ها و جنون هاى مقدس گردد؟
    پرسيده ايد رهبرى كه چنين و چنان است مى خواهد مافيا تشكيل دهد ؟. من در پاسخ آنيتاى ارجمند و در تمامى ريشه ها دايماً تكرار كرده ام كه مشكل از رأس هرم نيست . ساختارى وجود دارد كه در آن خودسازى و خود دگرگون سازى فردى و تكروانه ، به گواه تجربه ، هيچ تأثيرى در متن درهم تافته آن ، ندارد مگر يك ذهن زيبا و ” وجدان يا آگاهى ناخشنود” رمانتيك . على عزيز : هر كنش ذهنى انسانى براى تأثير و تعميم نياز به بستر دارد . اينكه بگويى ما خود ، تك به تك نشتر در دمل خود بچرخانيم ، از حد يك نصيحت الملوك و اندرزنامه فراتر نمى رود اگر ساختار و زهدان و ماتريكس ، همان ” فقه سالارى ” و ” دينخويى” باشد . هنوز خيلى مانده تا علاوه بر فرد منزوى در پستو ، اصلاً ما ساختار را بشناسيم ؛ البته نه به صورت يك كلى وارداتى از غرب كه با واقعيات جزيى جامعه خودمان ناهمساز باشد و نيز نه به عنوان يك كلى از آسمان افتاده در روح مردمان خودمان كه هرگز به پايين و به ميان جزئيات درگير كنندهِ دنيوى و واقعى ما نيامده تا با محك جامعه شناسى و مردم شناسى و فرهنگ شناسى صدق و كذبش آشكاره گردد
    دينخويى به عنوان ذهنيت قومى و تاريخى ما واقعيتى است كه دست كم من قادر به رد آن نيستم ، اما مسئله اين است كه اين ذهنيت ، چگونه شكل گرفته و چگونه رشد كرده است . شناخت پديدار و توصيف آن بدانسان كه هست لازم اما ناكافى است . تا به چگونگى زايش و بالش پديدار پى نبريم ، به عامل تغيير آن نيز دست پيدا نمى كنيم . در ريشه ها اشاره كرده ام كه در يونان از آغاز ، يا از ١٢ سده پيش از ميلاد دولتشهر وجود نداشته ، نظام خداشاهى بوده ، خدايان شبيه خدايان فنيقى و سومرى بوده اند . براى من مسلم است كه اگورا يا فضاى آزاد گفتگو نقشى اساسى در گذار از عصر ميتوس به عصر لوگوس داشته است . اما هنوز بايد فكر كنم و همهنگام افكارم را در اين سايت شريف بنويسم . در چه موردى ؟ در مورد چگونگى گذار از ذهن اسطوره اى به ذهن خردورز و انديشه خودسالار در قلمرو فرهنگى و زبانى ما . آيا فكر مى كنى كه مشكل تنها در به خودانديشى و فقه به معنايى كه مى گويى برمى گردد؟ خب، در اين صورت شفاف و روشن و هميارانه اين جملات را روشن تر كن :
    ” از اينجاست كه علامه مجلسى ، صاحب جواهر و صدها فقيه قبل و بعد از اين دو ، هر كدام بالاى صد جلد كتاب قطور حديثى و فقهى نوشته اند و تمام حقيقت هاى زندگى را به زنجير فقه و حديث و عقيده كشيده اند و امكان ندارد كه در اين ميان چيزى به نام گروه مافيا وجود داشته باشد . جان هاى مردمان مثل موم در دستان تواناى آنهاست و آنان بر دلها حكومت مى كنند . زيرا دلها بسى مغشوش، ترسان، حريص، ضعيف، و ناآگاهند و نمى خواهند رنج بكشند و بياموزند و تكانى بخورند و نمى خواهند ..الخ” آيا با چه ابزارى جان هاى مردمان را به كف “با كفايتشان ” گرفته اند ؟ تنها با آنچه در كتابهايى نوشته اند كه جريان زندگى واقعى نه صرفاً طبق آنها بل بنا اضطرارها ، نيازها ، و شرايط زمانمند و تاريخمند خودش پيش مى رود ؟ خير ، حتى در كتاب امتناع تفكر نيز تبار دينخويى كه تا ايران باستان و ” چرخش زرتشتين” پى گيرى مى شود ، نه چنان است كه قانون موبدان جان ايرانيان را به كف گرفته باشد ، بل دينخويى يك خوى تسليم و فرمانبردارى و پرستش شاهان از جانب مردمان است و اگر ريشه ها را دقيق دنبال كرده باشى ، تعبير مشابه دينخويى را در نوشته ماركس و نيچه با عنوان هاى “خوى كشيشى ” ،” خون الهياتى”، و “حيات دينى ” رديابى كرده ام ( در همين چند شماره اخير) و در جاهاى ديگر كه يادم نيست ، علت هاى نياز انسان را به يك تكيه گاه فراانسانى در وضعيت هستى انسانى يافته ام . اين نياز به هستى و حيات برمى گردد . به ديگر سخن ، امرى است وجودى . من به دوستدار از آن رو كه به گونه اى استثنايى متفكر_ و نه متتبع_ است ، احترام زيادى قائلم و مى بينيد كه در بخش ” رازى از نگر ديگران ” به دلايلى كه آورده ام از روايت هاى ميرفطروس ، مرتضى راوندى ، آيت الله مطهرى ، مهدى محقق ، احسان طبرى ، و ديگران به سرعت گذشته ام ، چون يا ايدئولوژيك بوده اند يا صرفاً تتبع ، اما در مورد دوستدار درنگ كرده ام ، اما اين نه بدان معناست تز او را مطلق گرفته باشم .
    على1 گرانمايه : آيا حكم شما درباره دست تواناى فقهاء ابدى است ؟ از من گذشته كه در برابر نقدى چنين دقيق موضعِ تلافى جويانه بگيرم ، اما آيا در اين حكم شما تقليل گرايى نيست ؟ آيا جان مردم امروز همان قدر در دست فقيهان است كه در دوران فتحعلى شاه بود ؟ آيا ذهنيت نسل نو همان قدر در قرون وسطى مانده كه حوزه هاى دينى ؟ آيا خبر داريد كه نسل كنونى ديدشان نسبت به متوليان صدجلدْ كتابى و نيز كتاب هايشان چقدر عوض شده ؟ اگر بگوييد دينخويى به تفكر تبديل نشده ، با شما موافقم و از همين رو من از رابطه معبد پرستانه و fanum ستايانه اى مى گويم كه معبدش هرچه باشد_ يك ستاره سينما ، يك باشگاه فوتبال ، يك عارف هندى ، سرمايه ، كالا ، يك شخصيت كاريزماتيك و خلاصه يك عنصر هويت بخشِ جايگزين به جاى دين موروثى _ رابطه اى ضد تفكر و شناخت متفكرانه و خودبنياد است . تفكر هرچه باشد ، آغازگاهى دارد . اين آغازگاه چنانكه كمابيش در همه ديالوگ هاى سقراط مى بينيد ، از يك جاى ساده در همين پيرامون ما آغاز مى شود نه از رهنمودى آسمانى . آغازگاه تفكر اينجايى و اكنونى است . درونمايهِ تمثيل پدر و دختر اين آغازگاه ساده است نه واژه اى جايگزين پذير كه فرع ماجراست . آغازكردن از يك جاى ساده به معناى ساده گرفتن نيست .
    متفكران همواره در همه جا نادر بوده اند و نقش تاريخساز آنها به شرايط امكان تأثير آنها برمى گشته ، نه صرفاً به آزادى درونى آنها در انزوا ، اگر آزادى اصلاً بدون ارتباط با ديگرى معنايى داشته باشد . بنابراين وقتى از تغييرات نسلى مى گويم منظورم مثلاً تغييرِ تأثير همين فقهاء در عصر ماهواره و اينترنت است . من به اين دگرگونى ها از قضا دلخوش نيستم ، اما در حيطه سياست ، نخست بايد از امكانات عمل سخن گفت نه از خيال محالى چون ريشه كن شدن معبد پرستى و خوى دينى از اذهان مردم . مى دانم كه شكنجه گران روزى فردى معصوم نما از همين مردم بوده اند ، اما آيا امروزه هر كسى مى تواند فى سبيل الله شكنجه كند ؟ دين مردم كه دست من و شما نيست . بحث هم در مقام تفكر محض نيست . نسبت نسل ها با دين و ادبيات و عرفان پدرانشان تغيير مى كند ، نمى توان اين تغيير را منكر شد ، اما تغييرى كه به صورت پشت كردن به فرهنگ و سنت و دين باشد ، با تغييرى كه به صورت نهادن همان فرهنگ و سنت و دين در بوته انديشه انتقادى باشد پيامدهاى يكسانى ندارد . پيامدهاى تغيير اول ، نسلى است بى فكر و بريده از خودِ تاريخى و حتى خودِ جمعى كنونى اش و در نتيجه معلق در خلأ بى خيالى و انزوايى كه مستعد فاشيسم است . تغيير دوم كه از نگرِ من ، بايد ما برانگيزانيمش ، حركت به سوى تفكر و آينده روشن است . اما جز در بسترى كه فضاى گفتگو امن و آزاد باشد ، چنين تغييرى ناممكن و ممتنع است . در يونان نيز عبور از معبد پرستى به تفكر ، مديون اگورا بود كه دوستدار آن را مسكوت مى گذارد . تلاش براى فضاى عمومىِ گفتگو ، تلاش براى گشودن بستر تفكر و آزاد انديشى است . الان خود شما ببينيد كه در اثر تبادل نظر با ديگران و نقد كورس ،هم كورس را از حصارش بيرون آوردى ، هم خودتان را شايد .بارى ، سخن شما براى مخاطب معمولى چنان است كه همين طور كه جناب مليجك دريافته بيت آقا را مشعشع مى كند ، ديندار را به گمان عمق معنويت دين مى افكند و دين ستيز را به گمان دفاع على 1 از فقه و گستره تأثير آن. البته من مقصود شما را مى فهمم ، اما يك واژه پاكدامن يا يك عبارت ” رهبر بزرگوار ما ” در ذهن خواننده معمولى تمامى جان كلام شما را در اين زيستجهان ستيزه دود مى كند و به هوا مى فرستد و آنچه چشمك زنان و با نماى درشت مى ماند ، همان دو كلمه است .
    شما فرموده ايد : ” درجه انحطاط ما را شما دست كم گرفته و من از اين جهت بسى ناراحتم …شما در دينى كه شريعت ندارد ، مدرنيته را با هزاران مصيبت…محقق شده ديديد، چون شيفتگان آزادى راضى نبودند بگويند چون شريعتى وجود ندارد ، پس ما كارى به كار كليسا نداريم …” و در واقع ايراد شما از اين است كه به عنوان امكانات عمل من گفته ام كه ما نه مى توانيم و نه مجازيم كه دين مردم را از آنها بگيريم ، بلكه همين مردم _كه بنا به دريافت من از بيان ناواضح شما مو بموى كردار و منش آنها را فقيهان رقم مى زنند _ بايد خود روزى متوجه شوند ، كه حكومت دينى و به طور كلى ايدئولوژيك بايد ايدئولوژى زدايى شود . گروه مافيايى اگر از مشهورات عامه است ، چرا نبايد نشانه اى از تغيير ديدگاه عامه باشد ؟ شما مى گوييد : مگر مردم ما باور مى كنند كه رهبرشان رييس گروه مافياييان باشد ؟ يعنى مردم مشهورات خود را باور نمى كنند؟ اگر باور نمى كنند چرا در ميان آنها مشهور شده ؟ آيا با القاء رسانه هاى اپوزيسيون ؟ در اين صورت ، چرا القائات تلويزيون حكومتى خودمان را باور نمى كنند ؟ شم عمومى همچون علم كلى خدا ( به نزد ابن سينا) در علم كلى مثلاً ديكتاتور بودن يك نظام غالباً صايب است ، اما از جزئيات خبر ندارد و گاه دچار خطا مى شود . اين گوياى چيست ؟ من برخلاف بسيارى از دوستان ، مردم را كاملاً منفعل نمى يابم . البته مردم وجود ندارد. مردم يك كلى انتزاعى است كه عامى ، بيسواد ، روشنفكر ، كرد ، عرب ، لر ، شيعه ، سنى ، ارمنى ، دارا ، نادار ، و غيره و غيره مقومات يا به اصطلاح امروزى برسازندگان آن هستند . شما طورى سخن گفته ايد كه انگار تمامى مردم جان نثاران ” رهبر” اند ، و حوزه علميه قم همسطح تمامى مساحت ايرانى است و مردم نيز در قرون وسطى زندگى مى كنند ، از اينترنت و ماهواره كاملاً بى خبرند و تنها كورس دارد به آنها مى گويد رابطه فرمانبران حاكم دينى با حاكم از نوع رابطه اعضاى مافيا با پدرخوانده مافياست .
    همين پست جناب نوريزاد گوياى چيست ؟ تقِ كفِ نفسِ آيت اللهى چنان دررفته كه فحشى صريحاً ناموسى از زبانش و در واقع از انبوه فحش هاى كينه آلودِ انباشته و واپس نشسته در نهانخانه روانش در رفته و بعد از علنى شدن آن ، كارخانه فقه پويا!!را براى توليد يك مفهوم فقهى به راه انداخته است . فكر مى كنيد امروزه مردم اين ترهات را بجد مى گيرند ؟ كم ترين انتظار از شخصى صاحب مقام كه دهان آلوده به زشتگويى كرده ، يك معذرت خواهى مدرن است ، اما مگر يك آيت الله مى تواند مثل همان عوام _ مثلاً يك راننده زحمتكش تاكسى پس از فروكشِ خشم و ناسزاگويى كه در وضعيت كلى انسانى براى هركس ممكن است پيش آيد _ بگويد : ” معذرت مى خوام “؟ اين يك تفاوت عمده همان عوام است با آنان كه از فرهنگ دينى عامه پاسدارى مى كنند ؛ گاه با برهان ناطق ( تلمبار كتب ) و گاه با برهان قاطع ( يا همان كارد و خنجر ). اين نوشته نوريزاد به نظر من يكى از متفكرانه ترين نوشته هاى اوست .در اين نوشته متفكر و فعال سياسى به هم رسيده اند . نزاع گفتارى در تاريخ فرهنگ ما دوشادوش نزاع كشتارى پيش رفته است . ببينيد نوريزاد عزيز چه مى گويد . آن فحاشى آيت الله دقيقاً در آنجا كه محضر مردم نيست ، به سيخ و تازيانه و شكنجه افزار تبديل مى شود . اين در مورد آن راننده صدق نمى كند ، چون او خودش را انسان مى بيند ، نه هيولاى خدا و نه طاير ساحت قدس و عارف ربانى . شايد بگوييد همين فرد عامى نيز استعداد آن دارد كه اگر پا بدهد شريك شرِ فجيع گردد ، آن هم فى سبيل الله ، چون دينخويى او بر تفكر و اخلاق عملىِ انسانى غالب است . اين در كل درست است ، اما شما با درك و درايت و دانش خوبتان مى توانيد در چند پست ريشه هاى شرارت را تشريح كنيد تا معلوم شود ميل روانى شرارت آيا مقدم بر اعتقاد است و يا اعتقاد تنها محمل آن است ، مى توانيد در باره علل گرايش به شر به كورس مفلس كمك كنيد، چون فكر مى كنم اين علل ، تنها به دينخويى فروكاستنى نيستند ، بلكه حتى مى توانند اقتصادى باشند . من اگر در باره اقتصاد كم مى نويسم دليلش كم اطلاعى من است . به قول دوستمان كاوش اقتصاد مال خر نيست . بگذاريد در آخر بگويم كه همان مسيحيت بى شريعت ، همين كه نهاد دينى شد ، در باره جنس فرشته ، تكاليف مؤمنان ، تبديل آب به شراب ، چگونگى لقاح مطهر مريم ، معصوميت پاپ و مانند اينها كتاب ها نوشته شد . مى گويند ، ساعت ها در مدارس كليساى كاتوليك رمى در اين باره بحث مى كردند كه چند فرشته مى توانند روى سر سوزن برقصند . اين زبانزد حتى اگر راست نباشد ، چون هر طنزى در خود حقيقتى نهفته دارد درباره شدت جمود فكرى و خرافه پرورى . فقه كليسا فرمان و اراده پاپى بود كه معصوم فرض مى شد و معصوميت پاپ و آمرزش نامه فروشى از نخستين باورهايى بود كه لوتر حكم به ابطال آنها داد. كليسا با همان معصوميت پاپ چنان شريعت رعب آورى ساخت ، كه عملكردش حتى از عملكرد شريعت اسلامى شداد تر بود . دستگاه محنه را با انگيزيسيون بسنجيد . اما به همان دليل كه نهاد كليسا از حاكميت افتاد ، نهاد اسلامى هم مى تواند از حاكميت افتد . اين دليل ،در بنياد ، چيست ؟ ناهمسازىِ تلمذات تلمبار گشته در كتب دينى و مدرسى با وضعيت زندگى و هستى انسانى است ؛ يك ناهمسازى ماهوى و بنيادى در ميان است .
    ما اكنون مى بينيم كه آن تلمذات تلمبار شده در آن هزاران كتاب دقيقاً چه بلايى بر سر اين جناب جوادى آملى آورده ؟ حفر يك مغاك و دره ناپيمودنى ميان ذهن يك انسان با وضعيت انسانى خودش . اين فاصله براى آن راننده شريف يا رفتگر زحمتكش وجود ندارد . كوهى بر دوش عارف پيشه است به اندازه عمق و درازى آن مغاك .هويت اين حضرت نه برحسب وضعيت انسانى بل با صدها جلد كتاب حديث و حكمت و معقول و منقول يا همان كوه شكل گرفته است . براى معذرت خواهى بايد اين كوه از دوشش بر كف دستش افتد ، آن را جلوىِ چشمش با فاصله بنگرد و آن را بشناسد . اين گونه سنت شناسىِ مدرن ، وراى طاقت يك پاسدار سنت است . راننده تاكسى ، به عنوان نمودى از مردم عادى چنين كوهى بر دوش ندارد . او بناگزير در وضعيتى انسانى ، يا در همان رود سيال و خروشان هستى و زندگى است ، نه دايماً در پيله اى قرون وسطايى . اين دو وضعيت به سبب تعارض ذاتى ، با هم در كشمكش اند نه همسازى و مطابقت . هرچه از زمان مى گذرد غلبه وضعيت انسانى بر حيطه قرون وسطايى بيش تر مى گردد ، ورنه لازم نمى افتاد كه حكومت ايدئولوژيك براى حفظ سلطه خود بر مردم زندان هاى سياسى را پر سازد . زين گذشته ، خودِ حكومت نيز دوام بدون قهرش در گرو هرچه مدرن تر شدن است . على1 عزيز: اين ها به امكانات سياسى در رود جارى زندگى مربوطند، نه به تفكر محض . اين رود ساكن و راكد نيست . حتى صرفاً جارى در اذهان نيست. بخواهيم يا نخواهيم ، اين جريان نمى تواند به اميد روزى كه ريشه دينخويى از درون ها بركنده شود ، به حالت تعليق درآيد و ما نيز نمى توانيم آن را از دايره تفكر خود طرد كنيم .اين رود رود هستى و زندگى همگانى است و اين جريان كاملاً به دست قيل و قال مدرسه اى نيست كه در قرون وسطى و الهيات فرومانده و هرگز تفكر در هستى طبيعت و انسان را در معرض پرسش و انديشش ننهاده است. انديشه همچنانكه يونانيان مراد مى كردند ، بايد انديشه در باره هستى باشد و به نظر من ، فلسفه و علوم انسانى و حتى علوم تجربى مدرن از چنين انديشه اى برآمده اند و ما به سبب الهياتى شدن هستى شناسى ارسطو و افلاتون از بدو ورودش به جهان اسلام ، هر گز چنين انديشه اى نداشته ايم. از همين رو، از سپيده دم مدرنيته تا كنون ما با يك تأخرِ تاريخى جبران ناپذير در كشمكشيم . روشنگرى و نوزايى و رفورم دينى ، دست كم آن سان كه در لحظه تاريخى خود و در همسازى با وضعيت واقعى زمان خود ، روى داده اند ، براى ما برگشتنى نيستند . تعارضى نيز كه ميان زيست سنتى و مدرن وجود دارد ، برآمده از پسماندِ مدرنيتهِ جهان گستر است نه از تجديد تفكرى كه براى ما كمابيش ناممكن شده است . اين آن افقى است كه من در پيش رو مى بينم . اين دورنما آيا فرجامى رهايى بخش دارد ؟ نمى دانم . مى ترسم ادامه دهم ، چون اين تعارض از پسماند مدرنيته وارداتى است و ديگر نمى تواند آنچه را كه زاينده مدرنيته اصلى بود در اينجا باززايد . اين تعارضِ ناشى شده از تأخرِ تاريخى ، اين از اينجا راندگى و از آنجا ماندگى . با حكومت ايدئولوژيك و سركوبگر وخيم تر و بيمارگونه تر مى شود .
    از بن جان سپاسمندم كه باب اين گفتگو را گشودى و اميدوارم در بستن اين باب شتاب نكنيم

     
  9. علی اکبر ابراهیمی

    من حس می کنم که خیلی با هوش تر بوده ام نسبتا و حس ششمم خیلی قوی تر بوده است که سریع به اهمیت اجلاس ضد فساد پی برده ام.
    ما فعالین عرصه عمومی اگر فرصتی برای آرامش و ریلکسیشن بیابیم و اهداف غایی مان را باز نگری کنیم به اهمیت چنین موضوعاتی پی می بریم. به اینکه اگر اجلاس ضد فساد بطور منظم تداوم بیابد حرمت و کرامت بشر معاصر چقدر ارتقا می یابد.

     
  10. ایران دوست

    فرق بین گاو پرست با
    خدا پرست

    اخبار 20:30 چندی پیش
    فیش حقوقی معاون بیمه تامین اجتماعی رونشون داد:
    مبلغ دریافتی:
    278/566/520 ریال !!!
    (بیست وهفت میلیون و هشتصدوپنجاه وشش هزارو ششصدوپنجاه ودوتومان)
    نکته جالب توجه قسمت دریافت وام ایشون بود:
    مبلغ وام دریافتی:
    4/800/000/000ریال
    (چهارصدوهشتاد میلیون وام دریافتی )
    و قسمت جالبتر:
    مبلغ ماهانه قسط وام:
    5/700/000ریال
    (پانصدوهفتاد هزارتومان)
    یعنی بنده خدا…
    باید تقریبا 90سال دیگه وام رو پس بده!!

    و حالا ….

    زین العابدین عبدالکلام
    به مدت پنج سال رئیس جمهورکشور هندبود.
    او چند روز پیش(27ژوییه 2015) در سن هشتاد سه سالگی درگذشت و ملت هند را به عزا نشاند.
    تلویزیون ملی هند دارایی و ثروت او را چنین اعلام کرد:
    سه دست کت و شلوار
    شش عدد پیراهن
    یک عدد ساعت مچی
    دو هزار و پانصد جلد کتاب
    یک آپارتمان دولتی که مدت ها پیش
    به جامعه دانشمندان هند تحویل داده شد.
    موجودی بانکی صفر.
    تنها دارایی او دعای یک ونیم میلیارد جمعیت هندوستان که همراهش بود!

    این هندوی گاو پرست کجا؟!
    و معاونین خدا پرست ما کجا؟!

     
    • نام كامل ايشان ابوبكر زين العابدين عبدالكلام است كه نشان ميدهد او احتمالا” يك مسلمان سني مذهب بوده است .
      اما نكته اينجا است كه صداقت و شرافتمندي به دين انسانها بستگي ندارد كما اينكه شما با گاو پرست خواندن ايشان به
      گونه اي به اعتقاداتش توهين كرده ايد در حالي كه هندو ها گاو را نمي پرستند .

       
  11. امام جمعه موقت تهران خطاب به ظریف: مبادا گول ظاهرسازی‌های آمریکای خون‌آشام را بخورید.
    ترجمه: حاج مم تقی، تو گول ظاهرسازی‌ خوردنت ملسه، ۴۰ ساله ما خودمون تو رو میشناسیم و میدونیم چهگونه گولت بزنیم. این آمریکای خون‌آشام با گول زدن تو رقیب ما میشه. تو گول اونا رو نخور، به گول خوردن از ماها ادامه بده.

     
  12. آقای نوری زاد
    ببخشید من واقعا نمی توانم بفهمم که چرا شما دائم در منظر نگاهتان دختر و زن می بینید؟! چرا اغلب نوشته های شما بدون اشاره به دختر و زن و خوابیدن و تن فروختن آنها به سرانجام نمی رسد؟!
    شما حالتان خوب است؟ مطمئن هستید که نیازی به معالجه ندارید؟!

     
    • باحتمال زیاد نویسنده این مطلب یکی ازبرادران است که با ریش توپی و جای مهر روی پیشانی پشت عنوان بانو قایم شده والا باسانی نمیتوان باور کرد که یک زن , یک مادر, یک انسان عصبانی باشد از اینکه یکنفرانسانیت و شجاعت این را دارد که در باره فاجعه و فلاکتی که گریبانگیر هزاران زن بی پناه ایرانیست حرف بزند . گویا یاداوری مکرر این شرم توسط نوریزاد وجدان خفته این برادر را کمی قلقلک داده.

       
    • چون آقای نوریزاد و بیشتر افراد فکر می کنند این مشکل بزرگی برای جامعه ماست که زنان و دخترانش خود فروشی کنند ،ما نمی دانیم شاید تن فروشی برای شما مساله ای حساب نمی شود؟

       
  13. با سلام و درودهاي گرم و پرمهر
    ديدار نسرين ستوده با زنداني بهائي ، فريبا كمال آبادي ، و تحسين استقامت او
    نسرين ستوده، وكيل نام آشنا، در گفتگو با راديو ندا با اشاره به تضييق حقوق شهروندي هموطنان بهائي در جمهوري اسلامي ايران، با تحسين استقامت فريبا كمال آبادي در زندان و با ياد از ديگر هم بندي خود، مهوش ثابت، بعنوان انسان فرهيخته، گفت : ” اميدوارم هر چه زودتر شاهد آزادي ” ياران ايران ” باشيم ! ”
    http://radio-neda.blogspot.com/2016/05/blog-post_16.html

     
  14. در پی دیدار فائزه هاشمی با یکی از همبندان قبلی خود که بهائی می باشد و برای چند روزی به مرخصی آمده، چه قشقرقی بپا شده است. سیلی از حملات توهین آمیز که برخی از آنها هم با چاشنی تهدید همراه بوده، بسوی وی و حتی پدرش اکبر هاشمی رفسنجانی، از سوی برخی افراد مذهبی مسئول و غیر مسئول روانه شده است. دراین مورد لازم می دانم نکاتی را بیان نمایم. یکی از دلایلی که این افراد منتقد، در حمله به افراد بهائی می آورند این است که مثل اینکه آرامگاه یا زیارتگاه این افراد در اسرائیل است و نتیجه می گیرند که این افراد جاسوس اسرائیل می باشند. خب، اگر این دلیل پذیرفته شود، پس، می شود گفت چون بیت المقدس قبله اول ما مسلمین است و در اسرائیل واقع شده است پس همه ما مسلمانان هم جاسوس هستیم. از سوی دیگر، قبله دوم مسلمانان یعنی کعبه هم درعربستان قرار دارد و شما که هر روز به این حکومت بد وبیراه می گوئید و آنرا دشمن می پندارید، بنابراین مسلمانان همگی جاسوس عربستان می باشند. به نظر می رسد این دلیل چندان پایه محکمی ندارد. موضوع دیگر این است که از این افراد منتقد بایستی پرسیده شود که به چه دلیل شما شیعه هستید؟ آیا شیعه هستید بخاطر اینکه در خانواده ای بهائی متولد شده اید و با تحقیق و بررسی بهائیت وتمام مکاتب و مذاهب دیگر، به مذهب شیعه گرویده اید یا چون پدران ومادرانتان شیعه بوده اند، شما هم شیعه شده اید؟ اگر شق دوم درست است که اغلب ما هم همین گونه ایم بنابراین، به بهائیان هم باید حق داد که بر مذهب پدران و مادران خود باشند. موضوع دیگر، این است که افراد بهائی یک اقلیتی هستند که در این کشور سالهاست زندگی می کنند و ایران سرزمین اجدادی آنهاست. این افراد تا زمانیکه مانند بقیه افراد این سرزمین قوانین کشور را رعایت می نمایند منطقی است که از تمام حقوق مدنی و شهروندی برخوردار باشند. واز همه اینها که بگذریم، از این افراد منتقد می خواهم یک لحظه خودشان را بجای این افراد قرار دهند آیا اینگونه رفتار با افراد و گروهی اقلیت از سوی برخی که دارای قدرت هستند، رواست؟ رحم و شفقت انسانی شما کجا رفته که بی ملاحظه و بی پروا به همه افراد این گروه می تازید وآنها را جاسوس می شمارید؟ آیا اگر خودتان بعنوان یک اقلیتی در بین گروهی اکثریت آفریده شده بودید این رفتار را بر خودتان روا می دانستید؟ این جمله بهترین توصیه است به این دوستان منتقد که هرچه را برخود نمی پسندی بر دیگران هم مپسند.

     
  15. مازیار وطن‌پرست

    آیت‌الله ناصر مکارم شیرازی، از مراجع تقلید قم دیدار فائزه هاشمی با یکی از مدیران جامعه بهایی را به شدت محکوم کرده و گفته است این کار از نظر او “جرم شرعی و قابل تعقیب” است.

    همزمان صادق لاریجانی، رئیس قوه قضاییه ایران، این دیدار را “هنجارشکنی” خوانده و هشدار داده است که “اگر این هنجارشکنی به حد عناوین مجرمانه برسد برخورد قاطع خواهیم کرد”.

    نکته‌ی جالب توحهی که در فرمایش آقای صادق خان لاریجانی ریاست قوه‌ی عملا بی‌صاحب قضائیه به چشم منِ “حقوق مدان” می‌خورد و خوبست دوستان واقف به امور حقوقی در مورد آن نظر دهند عبارت “به حد عناوین مجرمانه رسیدن” است.

    تا جائیکه به مصداق “نخوردیم نون گندم اما دیدیم دست مردم” و در اقطار “غیر مسمان” نشین کره‌ی ارض رایج است، عنوان مجرمانه توضیح یک عمل کیفی است نه کمی.؛زیرا قاضی‌القضات ام‌القرای اسلام، برخورد قاطعانه را به رشد کمی “هنجار شکنی” موکول کرده‌است.

    درست مثل اینکه بگوییم تو یک نفر را کشته‌ای (هنجار شکنی کرده‌ای)، ولی اگر این هنجار شکنی به حد نصاب برسد (مثلا 25 نفر را بکشی) قاطعانه با تو برخورد خواهد شد. یا فرضا از یک نفر دزدی کرده‌ای اما اگر از حد نصاب برگذشت آنوقت برخورد قضایی می‌کنیم.

    از سوی دیگر تا جاییکه عقل ناقص من می‌رسد قوه‌ی قضائیه برای مجازات قانون شکنی (و طبق قوانین مجازات اسلامی که در بیش از ثلث قرن فرصت و توسط نمایندگانی که التزام عملی شان به اسلام و ولایت فقیه توسط نواب امام زمان تأیید شده‌است) می‌تواند دست به اقدام بزند. اما هنجار شکنی یعنی چه؟ هنجار مورد نظر ایشان چیست؟ اگر نام این هنجار، شرع است پس چرا تا کنون تبدیل به قانون نشده؟

    در بحث‌های همین سایت با اساتید حوزه دست کم فهمیده‌ایم فی‌المثل یک قلم “نجاست اهل کتاب” و “حرامزادگی اهل سنت” بسته به اقوال آیات عظام و حجج اسلام مختلف، احکام گوناگون دارد. فرضا افرادی در حد بنیانگزاران مذهب تشیع آن را منکر شده‌اند، اما عموم منبری‌ها بر آن متفق‌القولند و احتمالا بواسطه‌ی دموکراسی و غلبه‌ی اکثریت بر اقلیت، همواره حرف همین اکثریت خرده‌پای هوچی بر آن اقلیت رده‌بالاتر، حاکم و نافذ بوده‌است. چنانکه پس از گذشت چند نسل اعاظم قوم ترجیح داده‌اند با سلایق خلایق خمس پرداز (که ساخته و پرداخته‌ی همان اکثریت منبری است) اصطکاکی نداشته‌باشند.

    حالا با این حساب “هنجار” مورد نظر قاضی‌القضات را اگر شرع باشد چه کسی تعیین خواهد کرد؟ اگر “هنجار شکن” مقلد شخص دیگری باشد، تکلیف چیست؟

    و بالاخره از همه مهمتر اگر قرار باشد دستگاه قضا بجای قانون، هنجار (یا شرع) را اعمال کند و این شرع تنها به سلایق سیاسی یک فرد و اطرافیانش بسته باشد؛ و باز در راستای تحقق اقتصاد مقاومتی، بهتر نیست دستگاه‌های عریض و طویل قوه‌های مقننه و قضائیه را تعطیل -یا دست کم تعدیل- کنیم؟

     
  16. سلام سركارخانم فائضه مكرمه محترمه

    درجواب نوشتاربنده ازصحت شفيع قراردادن اولياي الهي دربارگاه خداوندوشرك نبودن آن ،بنده به آيه” وابتغوا اليه الوسيله” وهمچنين اشاره به آيه تطهير كه عصمت پيامبر -ص- واهلبيتش كه دختروداماد وحسنين-ع- را به اتفاق مفسران مي رساندوعصمت بقيه 9 امام را باروايات متواتر ومعتبر ثابت گشته است ،مي رساند ؛به عرض رساندم كه متوسل شدن به اين ذوات مقدس وشفيع قراردادنشان از هرگونه شائبه شرك منتفي است .

    شما درجواب من چنين نوشته ايد:
    “”اینکه پیامبر می گوید من هم بشری هستم همچون شما، یا اینکه خداوند گاهی حتی او را سرزنش می کند، پذیرش او و رسالتش را دست یافتنی تر از زمانی می کند که او را معصوم و متفاوت از بشر زمینی بدانیم. یا مصلح گرامی در پست قبل زحمت کشیدند و آیه ای از قرآن را مثال آوردند مبنی بر اینکه برای تقرب به خداوند باید «وسیله» ای جست، که این وسیله، از دید ایشان و مفسران، اولیاء خداوند و قرار دادن آنان به عنوان واسطۀ فیض الهی است برای بندگان «روسیاه» یا کسانی که برای استجابت دعایشان عجله دارند ، اما چه ایرادی دارد که من بگویم مگر روسیاهی و استنکاف از رجوع مستقیم به درگاه خدا، نشانۀ ناامیدی و منشأ آیۀ دیگری از قرآن نیست که نا امیدان را نکوهش می کند و همردۀ کافران قرار می دهد؟ و چه ایرادی دارد من بگویم مقصود این آیه از واژۀ «وسیله»، هر آن چیزی است که سرشتش از خوبی است، مثل هر عملی که عرف جامعه آن را نیک می داند، حتی کاشتن یک درخت، حتی محبت کردن، حتی نقد منصفانۀ حاکمان به نیت اصلاح جامعه. مگر نه اینکه همۀ انسانها زیانکارند جز آنانکه خدا را به خدایی بپذیرند و کار نیک انجام دهند؟””””پ

    درادامه عرايض قبلي ام اين آيات رادرموردشفاعت موردبررسي ومطالعه قراردهيد تابرسيم به اين فرمايشات جديدتان.
    بعلاوه آن آيات،آيات شفاعت درقرآن تصريح دارندكه شفاعت امري مجاز وازاشخاص مرضي خداوندپذيرفته شدني است يكي آيه شريفه 255 سوره بقره است:” من ذاالذي يشفع عنده الابإذنه…”به صراحت شفاعت اولياي الهي باإذن واجازه خداوندرا درموردمشفوع له صحه گذاشته است. وفي الجمله آيه شريفه85 سوره نساء “من يشفع شفاعة حسنة يكن له نصيب منها…”وشفيعان جزبراي افرادي كه موردرضايت خداهستند،شفاعت نمي كنند “ولايشفعون الالمن ارتضي…”28 /انبيا}.

    وامادركلام جديدتان عصمت انبيا وائمه هدي را كلا ضروري ندانسته ايد؛اين يك اشتباه كلامي وعقيدتي است كه مرتكب شده ايد؛زيرا اگرراهبري آن هم رهبري ازسوي خداوند به راه آشنا نباشدودررهبري امت مصون ازخطانباشد اي چه بسا امت وخودش رابسلامت بمنزل مقصودنتواندرهنمون شود؛واين خلاف غرض الهي ازهدايت بندگان است.
    اين مسأله مورداتفاق همه علما ي متكلمين از فريقين است كه انبيا بايدداراي عصمت باشند. بعلاوه سندي ازقرآن “آيه 35 سوره يونس است:” أفمن يهدي الي الحق أحق ان أن يتبع أمن لايهدي الا أن يهدي…”به ترجمه وتفسيرش خودتان مراجعه بفرمائيد وخلاصه اش چنين است : آيا كسي كه بسوي حق راهنمائي مي كند سزاوار تبعيت وپيروي است وياكسي راه را بلدنيست مگربه راهنمائي ديگران؟

    واما دليل عصمت اهل بيت پيامبر وخودش صريح آيه شريفه 33/سوره احزاب است كه صريحامي فرمايد:”انمايريدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت ويطهركم تطهيرا ”
    همه مفسران علماي شيعه وبرخي كثيرازعلماي اهل سنت ازجمله صاحب تفسير زمخشري گفته اند مقصودازآيه محمدوعلي وفاطمه وحسنين -ع- است كه اراده الهي براين استوارگشته كه اين پنج تن ازهررجس وآلودگي تني وعقيدتي وروحي طاهرو مبرا باشند وصفوه وبرگزيده اندودرراهبري امت مصون ازهرخطامي باشند.

    اما بله ازجنس مابشرند مي خورندومي آشامندومي خوابند وهمه خواص بشري را دارندواما چون رهبرالهي بسوي حق هستندومصطفي وبرگزيده، عقلا ونقلا بايدمصون ازخطا باشند وگرنه نقض غرض لازم آيد؛واين آيه ،تطهير ازخطاي روش ومنش ومصونيت ازخطاي فكري آنان را بالصراحه مي رساند كه همان عصمت آنان است.

    واما نااميدي ازرحمت خداوند ازصفات كافران است خودقرآن برآن تصريح دارد ولي شفيع قراردادن اولياي الهي منافات براميدورجاءواثق داشتن به رحمت حق نيست.
    واما اينكه “مقصوداز”وسيله “هرچيزي است كه سرشتش ازخوبي است.”پ
    خيلي خوب، مصداق اتمش ذوات مقدس اولياي الهي است.

    واما درموردامربمعروف ونهي ازمنكر ؛بخت ما چنان واژ گون شده است كه حاكمان ظالم خودشانراوعملشان را مصداق معروف ومخالفان ظلم وستم رامصداق منكرقلمدادمي كنند وبه فتنه گري متهم واعدام ويادربندوحبس وحصرمي كنند وكرده اند. وهنوز آمربه معروف حقيقي باصوت جلي نديده ايم وهمگان خفقان گرفته اند.اين كلام اميرمؤمنان است :كلمةحق عندامام جائر” كلام حق وياعدل درمقابل حاكم جائر،ازمصاديق بارز امربمعروف است.

    برخي با گوشه وكنايه وجسته وگريخته اشاراتي دارند اما صراحتا نديده ايم كه بگويند اي حاكم جائر وين ره كه تومي روي به تركستانست نه عدل علي-ع- است ونه عدل الهي است.

    من احتمال قوي مي دهم كه بازاگرفرجي براين ملت متصورباشدبازازناحيه همين علماي رباني است كه هنوزنمي دانم چرا ساكت هستند وگرنه ازاين سكولارهاي روشنفكرمآب دين ستيزآبي گرم نمي شود كه به دلخوشي قاطبه ملت منجرشود.

    واماايرادتان وديگر ايرادكنندگان به استادما درمورد دياثت ،به هيچوجه واردنيست زيرا اوعلنا وبدون استعاره وكنايه نفوذدادن اجنبي را به اندرون خانه ميهني به هرشكلي ودرهرزمينه اي كه باشد ؛هشدارداده اندوبي غيرتي تلقي كرده اند. وسخني واندرزي حكيمانه بوده است نه خارج ازادب ؛مگرالفاظ براي معاني وضع نشده اند مورداستعمالشان بايددرجاي خودباشد چه به مذاق برخي تلخ بيايد وياخوش.
    سخن درلفافه گفتن هميشه مجاز نيست بلكه صراحت رافع هرابهامي است.

    من بااينكه اكراه داشتم دراينجا چيزي بنويسم اما احترام شمارا لحاظ نموده وبه سخنانتان حاشيه اي وتوضيحي مرقوم داشتم شايدبراي خودشما ويابه ناظرمحترمي مفيدواقع شود چندساعتي بااين تايپ يك انگشتي ام صرف وقت نمودم اميداست كه درمقابل شبهاتتان توضيح ورفع ابهامي باشد.بااحترام فائقه.
    والسلام عليكن ورحمت الله وبركاته
    مصلح

     
  17. مازیار وطن‌پرست

    «یادم است وقتی منصور کوشان از سفر انجام نگرفته ارمنستان بازگشت و کمرش گرفته بود و به بستر افتاده بود، به خانه‌اش رفتیم. ماجرا را برایمان تعریف کرد. وقتی آمدیم بیرون، ظاهرا هنوز به کلمات روزنامه‌ها باور داشتم که با اطمینان به دوستانم گفتم: «مگر می‌شود؟ دچار توهم شده‌اند. اتوبوس نویسندگان را به دره بیندازند؟ مگر می‌شود؟» تا اینکه بعدا دیدیم بله می‌شود. حتی غیرقابل باور‌تر از این‌ها هم شدنی شده بود: جنازه شاعر در زباله‌دان و در بیابان پیدا می‌شد. هنوز از اینکه حرف منصور کوشان را در آن غروب تابستان باور نکردم شرمسارم، و بازگویی این داستان برای دیگران و از جمله خود منصور، چیزی از آن نکاسته است.»

    « بیست سوم یا چهارم تیرماه، با چه مصیبتی خودم را به کوی دانشگاه رساندم که سراغ دوستانم را بگیرم. خیلی از در‌ها شکسته و اغلب چراغ‌ها خاموش بود. سکوت و خلوت کوی دانشگاه بوی مرگ می‌داد، مرگ خیلی چیز‌ها. وقتی به پشت در اتاق چند تا از دوستانم رسیدم، صدای زمزمه‌شان می‌آمد. در که زدم، ساکت شدند. کسی در را باز نکرد تا اسمم را گفتم. ترسیده در را باز کردند و وقتی رفتم تو، سر بر شانه هم گذاشتیم تا بغضمان بترکد و ساکت، بدون آنکه صدایی بلند شود گریه کنیم. آن روز‌ها هم روزنامه‌نگار بودم، ولی هیچ روزنامه‌ای نشانی و خبری از این بغض‌های شبانه نداشت. طوری شد که کابوس شب‌ها به روز‌ها رسید. از جمع شاعران و نویسندگان به جمع روزنامه‌نگاران. هر روز همکاری و همکارانی اگر خوش شانس بودند، فقط بیکار می‌شدند. راه‌اندازی روزنامه‌ای را به من سپردند، همه کار کردم که درآید و خوب درآید از اجاره ساختمان گرفته تا تکمیل تیم تحریریه، چند ماه بعد، وقتی در صفحه ادبی‌‌ همان روزنامه خبر انتخابات کانون نویسندگان ایران منتشر شد و اسامی اعضای هیئت دبیران، مرا به دلیل عضویت در هیئت دبیران کانون نویسندگان دگراندیش خواندند و اخراج کردند. مجله دیگری که در آنجا کار می‌کردم هم توقیف شد. من البته جزو خوش شانس‌ها بودم، فقط بیکار شدم.

    و با این‌حال رندگی ادامه پیدا می‌کند:

    باد بایستد
    رود بر مسیر دریا نرود
    چیزهای بسیار پدیدار شود
    اما دیداری اتفاق نیفتد
    و روزنامه‌ای به روی دکه نیاید
    پاییز خود را به باغ دهد
    توفان خود را به درخت
    شاعر لال شود
    قلم شکسته، کاغذ مچاله شود
    اما شعر سروده می‌شود.»

    «روزنامه تعطیل» از جمشید برزگر بخشی از حیثیت از دست رفته شعر فارسی را به آن بازگردانده است.
    متن کامل: http://www.radiozamaneh.com/277553

     
  18. با سلام هر دم از این باغ بری میرسد ! برادر نوری زاد مواظب خودتان باشید و به دیدن بهاییان نروید که آیت الله مکارم بالاخره هم تخم دو زرده کردند و هم مانند آن آیت الله بوی بدی از دهانش خارج شد و ” دیدار با بهایی‌ها را ‘جرم شرعی و قابل تعقیب’ خواندند !

     
  19. مازیار وطن‌پرست

    تجاوزی که رابطه نامشروع شد

    بهمن کشاورز در مقاله ای در شرق به تصمیم یک قاضی درباره معلمی که با شاگرد نه ساله خود رابطه جنسی دانسته ایراد گرفته و نوشته از نظر مرجع رسیدگی چون عنصر عنف وجود نداشته؛ این رابطه با رضایت طرفین تحقق یافته. پس به آن عنوان رابطه نامشروع داده و ظاهرا معلم مذکور با قرار وثیقه آزاد شده است.

    حقوقدان به یاد آورده که قانون حمایت از کودکان و نوجوانان کلیه افراد زیر ١٨ سال را کودک اعلام و مشمول ضوابط حمایتی خاص کرده است. با توجه به اطلاق ضوابط این قانون، چگونه می‌توان قائل شد به اینکه کودک ٩‌ساله دارای اراده آزاد برای برقراری رابطه جنسی با فرد بالغ است؟ قانون راجع به رشد متعاملین، هر نوع معامله افراد زیر ١٨ سال را- اعم از پسر یا دختر- غیرنافذ می‌داند. به عبارت دیگر اگر فرد زیر ١٨ سال مثلا دوچرخه یا قلمش را به کسی بفروشد؛ می‌تواند استرداد مال کند. چگونه می‌توان گفت دختربچه ٩‌ساله، دارای قصد و رضا و اراده آزاد برای برقراری رابطه جنسی بوده است؟

    نویسنده مقاله شرق تاکید کرده: همین دختر اگر مثلا به سن ٤٠‌سالگی می‌رسید و هنوز باکره بود، برای ازدواج- یعنی ازدواج قانونی و مشروع- نیاز به اذن ولی داشت و اگر بدون این اذن شوهر می‌کرد، ازدواجش ابطال‌شدنی بود. علت این امر ظاهرا این است که از نظر قانون‌گذار، قصد و رضای چنین خانمی بدون ضمیمه‌شدن اذن پدر یا جد پدری به آن، اعتناکردنی نیست. حال آیا می‌توان پذیرفت دختر‌بچه ٩‌ساله بدون اذن ولی عملی را انجام داده و از نظر کیفری مأخوذ به آن است؟

    نتیجه گیری آخر مقاله این است که: حاصل اینکه برداشت‌های این‌چنینی نبود امنیت و مشکلات جبران‌ناپذیری را به‌ویژه در دبستان‌ها و دبیرستان‌های دخترانه ایجاد خواهد کرد و با توجه به اینکه کادر آموزشی کارآمد از خانم‌ها به اندازه کافی وجود ندارد و استفاده از نیروی آقایان آموزگار و دبیر، گزیر و گریزی نیست، مطمئنا وضع بسیار نامطلوبی ایجاد خواهد شد.

    http://www.bbc.com/persian/iran/2016/05/160510_u04_tehran_press_mb

     
    • مازیار وطن‌پرست

      وقتی می‌نویسم فقه در حقوق و قضا -همچنان که بقیه‌ی مناسبی که در اداره‌ی کشور برعهده دارد – دستش خالی است، دوستان معمم ما ناراحت می‌شوند.

      اتفاقا خوب است دوستان متشرع ما نظرشان را له یا علیه حکم قاضی پرونده‌ی فوق، بیان کنند.

       
  20. در راه الله

    – مردم غیور خراسان رضوی در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل و تقدیم 17 هزار شهید برای دفاع از کشور.
    – مازندران، دیار علویان و زادگاه سرداران و 10 هزار و 400 شهید گلگون کفن آن، باز هم به عطر شهیدان معطر شد.
    – گیلان دارای 8 هزار شهید، 22 هزار جانباز و  2 هزار و 600 آزاده است.
    – در طول دفاع مقدس بیش از 11هزار جانباز از قم تقدیم شد که از این تعداد بیش از 6000 جانباز زیر 25درصد و بیش از 4000 جانباز بالای 25درصد، 100جانباز مونث و 250 جانباز 70درصد هستند.

    از خوردن آدمی …… سیر نشد !

     
  21. باسمه تعالى

    حضرت آيت الله العظمى شكرالله مكارمى!
    پس از سلام و عرض تحيّات، در مساله اى لاينحل گرفتار گشته ام كه ان شاءالله لطف مى كنيد بنده ى حقير را راهنمايى مى فرماييد!

    فائزه هاشمى، صبيه ى آقاى اكبر هاشمى با يك خانم بهايى كه درزندان همبند او بوده روى يك مبل نشسته اند و حدود يك ساعتى با هم حرف زده اند و چاى نوشيده اند. از اين ملاقات منحوس، چند عكس برداشته شده و در اينترنت پخش گرديده است.

    تبليغات خبرنامه گويا

    advertisement@gooya.com

    رسانه هاى حزب اللهى و مسلمانان «جهان» از اين عكس ها و همنشينى كافرانه، دل نازك شان خون گشته و تا جايى كه توانسته اند به فائزه خانم و آقاجان شان هشدار داده اند و آن ها را به اين كار زشت و كراهت آور آگاه گردانيده اند و تقاضاى عفو اين دو فرد معلوم الحال از درگاه احديت و رهبر معظم انقلاب و حضرت مهدى (عج) خواستار شده اند.

    سوالى كه براى اين حقير ف.م.سخن پيش آمده، و ذهن او را قاطى پاطى نموده اين است كه برادران عزيز حزب اللهى شاغل در قوه ى قضاييه، خانم فائزه را حدود شش ماه، در بندى كه خانم بهايى حضور داشته زندانى فرموده اند و ايشان را زوركى در آن محل اسكان داده و در را هم پشت ايشان قفل نموده اند و به ايشان امر شده است كه همينجا مى تمرگى با اين ها -يعنى بهايى هاى ملعون- و با آن ها به مدت شش ماه مى خورى و مى خوابى و زندگى مى نمايى.

    سوال اين است آيا بهاييان در آن زمان يعنى در زندان، نجس نبوده اند كه برادران، ايشان را آن جا حبس نموده اند و فرموده اند قاطى اين ها بمان آن هم به مدت شش ماه؟! به عبارتى آيا ميله هاى زندان، نجس را مطهر مى گرداند؟

    ثانيا برادرانى كه اين گونه براى نجس نشدن فائزه با عرض معذرت با عرض معذرت روم به ديوار پستان به تنور مى چسبانند، آيا آن موقع هم براى شش ماه همنشينى اين بانوى مطهر با آن بانوى منجوس، پستان به تنور مى چسباندند و وا اسلاما و وا مطهرا و وا هاشميا و اين ها سر مى دادند يا چى؟!

    اگر شق دوم صحيح مى باشد، پس چرا ما در طول بازداشت دخت سابقا مكرمه و صبيه ى سابقا معظمه جناب هاشمى، اين جيغ و دادها را در رسانه هاى حكومت عزيزمان نمى شنيديم و جگر كسى از اين بابت خون نمى شد و يقه ى آيت الله هاشمى را نمى گرفتند كه بگو دخت من اشتباه كرده و غلط كرده و او را ناچار نمى فرمودند كه بگويد فائزه جان اشتباه بزرگى مرتكب شده كه حالا بايد يك جورى آن را ماستمالى نمايد؟

    با سپاس از آن مقام عظما به خاطر پاسخگويى به اين حقير. و من الله توفيق.
    ف.م.سخن

    *****

    حضرت آيت الله العظمى مكارمى در حاشيه اين استفتاء به خط خوش چنين مرقوم فرموده اند:

    بسمه تعالى

    دفتر، پاسخ اين شبهه افكن خبيث را بدهد. دهن به دهن شدن با اين در شان ما نیست

     
  22. مازیار وطن‌پرست

    نامه‌ی خانه‌ی موسیقی به قوه‌ی قضائیه از هر نظر جالب توجه است. “مطربان” به “علما” درس قانون می‌دهند! ای هرچه “علما” فدای یک تار موی گندیده‌ی “مطربان”:

    «به نظر می‌آید توالی این رفتارهای مشابه در دوره زمانی کوتاه، نشان از رشد جریانی خزنده در کشور است که تلاش می‌کند با ایجاد شبهه در اعمال نهادهای قانونی و ذی‌صلاحیت به آشفته‌کردن فضای عمومی کشور و ایجاد بدبینی عمومی نسبت به نظام جمهوری اسلامی ایران دامن زند. این رفتار غیرقانونی و ضدامنیتی،علاوه بر آنکه موجب خسارات مادی فراوان به پیکر نحیف جامعه موسیقی کشور شده است ، بلکه علی‌الاسف ضربه‌ای جبران‌ناپذیر به ساحت آبروی فرهنگی نظام و اعتماد عمومی مردم وارد کرده است.»

    منبع: http://www.kaleme.com/1395/02/23/klm-242897/

     
  23. بچّه جواذیه

    آدم سر در نمی آره چرا شاد شدن مردم انقدر برای بعضی ها سخته؟! آقا ما تا بحال هر موقع فحش رکیک میدادیم و یا میشنیدیم خیلی احساس بدی بهمون دست میدادولی بعد از فرمایشات جناب جوادی آملی مفسر شهیر قرآن که 37 سال است دارد قرآنی را که در 23 سال نازل شده تفسیر میکنه و هنوز به نصفش هم نرسیده ،مبنی بر ابعاد شرعی “دیاثت” تازه فهمیدم که اگر امیدی هم به بهشت و حوری قرار باشد داشته باشیم ارقبل همین چند تا فحش ناموسی رایج بین ما است. الان حال ملت خیلی خوبه ..بیا و ببین باچه عرفان و معنویتی فحش “دیاثتی” به هم میدن!اجرکم مقبول!

     
  24. “پس فاجعه ای هست که خود علما را هم مقهور می کند بی آنکه بدانند.”

    علی گرامی

    آن ها خوب می دانند! خوب می دانند ولی خود را به نفهمی می زنند. مدت ها است که مقهور شده اند. صدایش را در نمی آورند.

    اولین کسی که جلوی خمینی ایستاد تا آنجا که من می دانم بهشتی بود. اگر اشتباه می کنم دوستان اصلاح کنند. آنطور که شنیدم گفته بود چه کسی این (خلخالی) دیوانه را به جان مردم انداخته……… آری او بر سر خلخالی با خمینی درگیر شد ولی صدایش را خفه کردند. یک جای دیگر شنیدم به خمینی پرخاش کرده بود بخاطر لفاظی های وی علیه کشور های خارجی که باعث تیرگی روابط ایران با دنیا می شد. کمی دیر تر دفتر حزب جمهوری اسلامی هوا رفت و ترتیب کار بهشتی داده شد. جالب این است رفسنجانی هم قرار بود در آن جلسه شرکت کند ولی برخی دوستان او را از رفتن برحذر داشتند!

    قبلا هم نوشته بودم اواخر جنگ هنگامی که سپاه فهرست بلند و بالای خود را تقدیم خمینی کرد و گفت بدون این ادوات و آلات جنگی قادر به ادامه کار نیستیم بر خودی ها معلوم شد کار خمینی به آخر رسیده است. خالی بندی می کند و در تصور امداد های غیبی گرفتار است و واقعا باور کرده که ملایکه به یاری مجاهدان فی سبیل الله خواهند شتافت و جنگ به هر قیمتی باید ادامه یابد. یادمان نرفته خمینی می گفت جنگ جنگ تا پیروزی و سپاه می گفت دست خالی نمی شود…… جمله معروف جام زهر موید این ادعا است. تا لحظه آخر قبول نکرد جنگ پایان یابد و جام زهر یعنی مردم بدانید من را وادار کردند از ایمان خودم به امداد های غیبی دست بکشم…….

    رفسنجانی اینجا بود که پراگماتیک شد و فهمید یک من آش چند من روغن می برد.

    حالا خودت را بگذار جای خمینی و دار و دسته اش! بیایند به مردم چه بگویند؟ ما یک مشت آدم بی سوادی هستیم خودمان هم نمی دانیم اینجا چکاره ایم؟ به امثال صادق چه بگویند؟ آمدیم شاه را سرنگون کردیم هرچه آدم باسواد بود را از ارتشی و غیره اعدام کردیم و فراری دادیم به تمام دنیا فحاشی کردیم دنیا را بر ضد ایران بسیج کردیم مملکت را به قهقرا کشاندیم خودمان هم کشور داری بلد نیستیم؟

    سپاهی ها دور هم نشستند گفتند بیاییم لااقل ظاهر کار را حفظ کنیم شعار ها را ادامه دهیم که اگر صادق ها بفهمند پشت پرده چه خبر است پوست از تن ما می کنند! خط امام را اختراع کردند. یک حکومت استالینیستی راه انداختند و گفتند ما که از چکمه پوشان پاکستانی و ترک و روس کمتر نیستیم! سرکوب شدت گرفت. منتظری را کله پا کردند. بقیه آیت الله های دور و بر خمینی را قلع و قمع کردند یا خانه نشین کردند. تا سایه خمینی بر سر ما است می توان صادق را ساکت نگه داشت. بعد هم خدا کریم است یک فکری خواهیم کرد. مملکت را بین خودشان تقسیم کردند. جلوی هر امام جمعه ای یک تکه استخوان انداختند تا ساکت شود. آیت الله العظمی هایشان چنین استدلال کردند که اگر حکومت از دست برود مردم پوست ما را خواهند کند پس به هر قیمتی شده باید این حکومت بماند و به عوام الناس تلقین می کنیم که ما باید تا رسیدن امام زمان باشیم.
    دستگاه شست و شوی مغزی را تقویت کردند. هر چه ثروت ملی داشتیم را صرف تربیت ملا و مداح کردند.
    یک تفکر متحجری در تشیع است که می گوید هر گاه دو آیت الله نظراتشان در امور سیاسی متفاوت بود نباید در ملا عام با هم درگیر شوند. همین باعث شد امثال منتظری سکوت کنند. تنها کسی که از ابتدا علنی جلوی خمینی ایستاد آیت الله خویی بود که اعلام کرد این جنگ باطل است و هر کس در آن کشته شود خونش به هدر رفته و شهید نیست. با یک جمله که فلانی (خویی) انگشتر به شاه هدیه کرده از درجه اعتبار ساقطش کردند. فوری انگ و تهمت می زنند. دست عمروعاص و استالین را از پشت بسته اند. منتظری می شود ساده لوح…… منتظری می شود ساده لوح برای این که می گوید فقاهت برای حکومت کفایت نمی کند.

    حالا ما با یک نظام استالینیستی مافیایی سر و کار داریم که پوسته ای از فقاهت و شرع و احکام روی خود کشیده تا ملت را ساکت نگه دارد و برای خود مشروعیت ایجاد کند. آن هایی که دست اندر کارند می دانند که کار فقاهت و شرع و احادیث به سر رسیده ولی چاره ای ندارند باید ظاهر را حفظ کنند.

    اینجا من آخوند ها را به دو دسته تقسیم می کنم: یک دسته آن هایی هستند که کمی انصاف دارند و صداقت دارند و شبیه آنچه در مشروطه اتفاق افتاد مثل آخوند خراسانی از ادعاهای آنچنانی عقب نشینی کرده اند و حاضرند حکومت را به ملت واگذار کنند. این ها از درجه هوشی بالاتری برخوردارند و کمی جلوتر از بینی خود را هم می بینند و با این طرز حکومت آینده اسلام را در خطر می بینند.

    یک دسته هم امثال جنتی و علم الهدی و یزدی که الحق معلوم نیست به جای مغز چه چیز در جمجمه شان است که از ابتدا مو به مو دنباله رو احادیث و قصه های جعلی قرون سوم و چهارم بوده اند. فراموش کردم بگویم خمینی کمی در حال تحول بود و به نظر می رسید با انتخاب بازرگان و بنی صدر دنبال مصالحه با اهل علم و دانش است. وقتی گفت شطرنج حلال است و موسیقی حلال است و خاویار بسته به نظر کارشناسان است برخی وی را تکفیر کردند. خودش هم گفت پسرش از کوزه آب خورد کوزه را آب کشیدند نگاه به همین حالت بینابینی بود.

    اینجا بود که زنگ خطر برای جنتی به صدا در آمد یادت می آید گفت اگر این قانون معروف به بند جیم (لغو مالکیت زمین های بایر) تصویب شود کفن به تن خواهد کرد و به خیابان خواهد آمد…… جنتی و خامنه ای و یزدی و شرکا ریختند سر خمینی و او را برگرداندند به سوی خود. خمینی که مرتب دم از حمایت از کوخ نشینان می زد. خمینی که در برابر خامنه ای از موسوی حمایت می کرد. یادت است موسوی جلوی بازار ایستاده بود و سعی می کرد جلوی تورم را بگیرد و خامنه ای از دست وی عصبانی بود….. بلبشویی بود…… یکی بی سواد تر از دیگری…… موسوی بی سواد خامنه ای بی سواد تر از او…….

    خلاصه در نهایت دار و دسته جنتی برنده شد و کار به اینجا رسید که شاهدیم.

    در مجموع جمهوری اسلامی یک ببر کاغذی بیش نیست. از درون پوسیده و اخبار فساد های کلان که درصد کمی از آن بر ملا می شود حاکی از آن است که خودی ها متوجه پایان کار شده اند و هر کس سعی می کند تا دیر نشده بار خود را ببندد تا به سرنوشت هویدا دچار نشود. این ها می دانند تحولات برق آسایی در راه است. همه چیز زیر و رو خواهد شد. وقتی سوت پایان جمهوری اسلامی زده شود فرصت جمع و جور کردن اموال و فرار برای کسی باقی نخواهد ماند.

    جنبش هستاد و هشت می توانست آخر کار باشد. این ها جوان های بی تجربه ای بودند که چشم به موسوی و کروبی دوخته بودند و دیدیم که این دو چه خیانتی کردند و همه را به خانه ها فرستادند و به دوران طلایی امام سوگند وفاداری خوردند.

    جامعه از این حرف ها گذشته. مردم دلشان از حکومت اسلامی به هم خورده. حاکمان هم که به غیر از سرکوب کاری بلد نیستند. فشار اقتصادی دارد کار خود را می کند. حماقت سوریه و یمن هم تحولات را سرعت بیشتری خواهد داد.

    اینجا ما وارد مرحله حساسی می شویم. یک احساس درونی به همه ما می گوید که باید کمی دست نگه داشت. مردم نگران بعد هستند. بعد از این ها چه کسی سر کار خواهد آمد؟ چه بر سر ایران خواهد آمد؟ چه خطراتی متوجه ایران خواهد بود؟ داستان مادری است که حاضر است فرزندش به زن دیگری داده شود ولی صدمه نبیند…..

    خرد جمعی ما در پی یافتن پاسخ این سوال ها است. کسی یا گروهی یا حزبی منسجم لازم است بیاید دست مردم را بگیرد و نشان دهد از اعتبار کافی برخوردار است و می تواند ایران را از این مرحله حساس به سلامت عبور دهد. حرکت بدون یک مرکز هم آهنگ کننده امکان ندارد. هم آهنگ کننده ای قابل اعتماد.

     
    • مازیار وطن‌پرست

      ساسانم گرامی

      دست مریزاد، یکی از مؤجزترین و بهترین تحلیل‌هایی بود که از ماجرای انقلاب خواندم. اما نسبت به جنبش سبز اشتباه کرده‌ای. برداشت شخصی من به کنار، اصلا با جملات آخر خودت تضاد دارد. مردمی که به درستی در پاراگراف‌های ماقبل آخر توصیف کردی نمی‌توانستند در جنبش سبز به دنبال سرنگونی نظام باشند. جنبش سبز نه به دلیل خیانت رهبران، بلکه بخاطر پایان یافتن پتانسیل خودش بپایان رسید. ما اغلب فراموش می‌کنیم جمعیت 3 میلیونی در 25 خرداد برای اعتراض به تقلب به خیابان‌ها آمد اما هر چه سرکوب و به موازات آن شعارهای مردم رادیکالتر شد ریزش بیشتری صورت گرفت. چون هدف اولیه و اصلی جنبش هرگز سرنگونی نظام نبود. بالطبع وقتی هدف یک مجموعه از بدو تأسیس چیزی نباشد، عدول از آن هم بی‌معنا بوده و خیانت معنا نخواهد داشت.

       
    • اووووووووووووووووووووووووووووووووووه!!! چه میکنه این هپروت اکس!!!
      جناب ساسانم! این کشفیات رو خودت پیدا کردی یا کسی هم کمکت کرده؟!!!
      به مامانت بگو برات اسفند دود کنه!!! چشم نخوری ایشاالله!!!
      حالا نترس یه ذره بیا جلو تا درست تر ببینی این ببر کاغذی چه شکلیه!!!
      خرد جمعی تو عشقه که تو این سایت خودشو داره دائم نشون میده!!!

       
  25. آدم از این حکومت اسلامی چیا شیاد تر در تاریخ ندیده. مثلا حاج مصطفی عمامه زاده. ورداشته نامه نوشته از زندون در جواب روزنامه جوان در مورد اون اولی و این آخری. همچین نوشته که انگار دوران اون … (سه نقطه از مش قاسم) شده به قول اون یکی گمراه دوران طلایی (شاید منظورش از جنس طلای اون چوب مشهور بوده، الله و اعلم) بوده. حاج مصطفی، این روزها با ضبط و ثبت بودن همه گفتار و کردار همه و وجود اینترنت برای پخش لحظه ای گفتار و کردار در سر تا سر دنیا دیگه نمیشه اون شامورتی بازیهای سال ۵۷ رو در آورد. تو هم با این اراجیفی که بهم میبافی فقط آبروی نداشته خودت رو میبری. چه میشه کرد، یه عده ای تمام عمر گمراه میمونن (مثل میمون هم تقلید میکنن). این بیچاره هم یکی از اونا. ضعیفه شم پارسال پیرار سال نامه نوشته بود شکایت از ۳-۴ سال گذاشته. اون گمراه هم خیال میکنه بقیه اش دوران طلایی بوده. دلم واسه بچه هاشون میسوزه که حداقل یه نسل دیگه باید این ننگ رو با اسم و نسبشون به کول بکشن.

    ———————-

    دوست گرامی
    من با آقای مصطفی تاج زاده همبند بودم در زندان اوین. دو نفری در یک اتاق. او را فردی قوی و پایدار یافتم. فردی است بشدت اهل سیاست و اهل تشکیلات. شاید ترس دستگاههای امنیتی از انتقال وی به بند عمومی نیز ناشی از همین خصلت تأثیر گذاری اش روی دیگران است بلحاظ سیاسی. او تمامی این سالها را تنها و تنها زندانی ست. یک مدت کوتاهی – چهار ماه و نیم – با من بود و مدتی نیز با زندانیانی دیگر. مابقی همه در انفرادی بوده و هست. انتخابات شورای شهر را که از سالهای پس از انقلاب مسکوت مانده بود، وی برای نخستین بار به صحنه آورد. یعنی وقتی آقای عبدالله نوری – وزیر کشور وقت – به وی پیشنهاد معاونت سیاسی وزارت کشور را داد، وی به شرطی پذیرفت که انتخابات شورای شهر پایه ریزی و انجام شود. در باره ی باور اشخاص به این و به آن، بپذیریم که تا زمانی که این باورها فردی اند، و در صحنه ی اجتماع، منجر به مفسده و خرابی نشده اند، نشر پیدا کنند. این منصفانه تر و مدنی تر نیست؟

    با احترام

    .

     
    • جناب نوریزاد،
      ۱- زندونی حکومت اسلامی بودن دلیل نمیشه که از کسی انتقاد نشه. به خصوص وقتی که بعد این همه سال هنوز آش امام و امام بازی رو هم میزنه و سالهای وحشت رو دوران طلایی میخونه. به این میگن تحقیر یه ملت، شیره به سر یه ملت مالیدن، گنجشک رو رنگ کردن و قناری خوندن. قوی و پایدار هست ولی در گمراهی. هیتلر و موسیلینی و استالین و کاسترو و صدام و قذافی هم قوی و پایدار بودن. از توی اون انتخابات شورای شهر هم حاج مموت بیرون اومد. چرا؟ به خاطر اصرار بر اعمال اشتباه این حاجی و هم پالکیهاش، اصرار بر حکومت اسلامی.
      ۲- اینا مظهر کامل “در صحنه ی اجتماع، منجر به مفسده و خرابی شده اند” میباشند. از مفسده و خرابی حکومت اسلامی که این یکی هنوز سنگش رو به سینه میزنه دیگه بالاتر و بدتر؟ قرار بوده افغانستان ملا عمر بشیم؟ همچین نسل گمراه، خودخواه، خود شیفته و مفسد و … (سه نقطه از مش قاسم) در تاریخ این مملکت وجود نداشته. اونایی هم که کارهای اینارو در تاریخ این مملکت کردن همهشون لشگر بیگانه بودن.

       
    • فرزند ایران

      جناب نوری زاد گرامی،

      با تجدید احترام

      فرموده اید: “در باره ی باور اشخاص به این و به آن، بپذیریم که تا زمانی که این باورها فردی اند، و در صحنه ی اجتماع، منجر به مفسده و خرابی نشده اند، نشر پیدا کنند.”

      یک. من هم با شما موافقم که باورهای فردی تا وقتی که موجب خرابی و مفسده ای نباشند، قابل تعرض نیستند. اما آقای تاج زاده (یا هر شخص دیگری که همچون ایشان می اندیشد) دقبقا که به همان دلیل که خود اشاره کردید: یعنی تشکیلاتی بودن و عملیاتی فکر کردن، شدیدا مایل هستند که به این باورهای فردی در سطح جامعه هم جامه عمل بپوشانند و ارزش های فردی خود را به ارزش های مقبول جامعه تبدیل کنند. صد البته چنین اقدامی ماهیتا جرم نیست و در تمامی کشورهای آزاد هم به همین سبک و سیاق رفتار می شود. امــــــــا…مشکل از اینجا بر می خیزد که ایشان (یا هر شخص دیگری با همین باورهای شخصی) همچنان بر طبل مطالبی می کوبند و در باب فرضیه هایی می گویند که بی بنیادی و نادرستی آن ها در عمل، در دنیای پیشرفته (دست کم چند صد سال) و در ایران خودمان (بیش از سه دهه) ثابت شده است. تاریخ بشر به اندازه کافی طولانی و گوش شنوا هم به اندازه کافی زیاد بوده است که اگر در طول این چند هزار سال کسی حرف منطقی ای داشت، مخاطب هم پیدا کند. پنبه این مطالب که آقایان مرتبا تکرار در مکررات می کنند، مدت هاست که زده شده است ولی مشکل اینجاست که آقای تاج زاده و همفکرانشان همچنان سعی در “باوراندن” این باورهای شخصی “مخرب” به عموم جامعه دارند. اگر درباره مخرب بودن باورهای شخصی آقایان با من همداستان نیستید، لطفا به وضع و حال ایران خودمان بنگرید. این بی گفتگو محصول چنین تفکراتی است. کسی که بتواند یکی، فقط و فقط یک دولت یا حکومت دینی موفق در تاریخ بشر به ما نشان بدهد، حق دارد از این چنین باورهای یه اصطلاح شخصی دفاع کند. گفتار آقایان مثل این است که در زمان فعلی پاپ یا دستگاه کلیسا همچنان پیگیر کنترل دولت ها توسط دستگاه کلیسا باشند و از عموم کشورهای اروپایی و آمریکایی مسیحی بخواهند که قوانین را بر اساس مسیحیت تنظیم و قانونگذاران و مجریان قانون را از میان کشیشان انتخاب کنند. پرواضح است که چنین سخنانی چقدر کودکانه و مرتجعانه است.

      اما این که آقای تاج زاده (صرف نظر از باورهای شخصی یا عمومی خودشان) آدم مقاومی هستند و پای حرفشان می ایستند، مطلب جداگانه ای است. استواری ایشان جای تحسین دارد اما اما اما این مقاومت، ابدا باورهای ایشان را از آن چه هست موجه تر و پذیرفتنی تر نمی کند. لطفا مطالب نامرتبط را مخلوط نکنیم.

      دو. من در این نوشته مش قاسم ارجمند مطلبی ندیدم که آقای تاج زاده را از حرف زدن یا ابراز عقیده منع کرده باشد. مش قاسم به سخن آقای تاج زاده اعتراض دارد و طبیعی است که این حق برای هر دو طرف محفوظ است که عقایدشان را بیان و همینطور به نظر طرف مقابل اعتراض کنند. بنابراین من شخصا چیز غیر منصفانه و غیرمدنی (به تعبیر شما جناب نوری زاد) در آن ندیدم. شاید سوءتفاهمی شده باشد.

      با احترام

       
    • چرا درباره کسی که از ما خیلی شجاعتره و پای عقیده ش می ایسته و بدون ترس حرفاش رو میزنه اینجوری با بی انصافی حرف بزنیم..
      تاج زاده مردی بزرگ و شریف و شجاع و صادقه، ما خیلی از ایشون کمتریم و یک هزارم ایشون طاقت رنج کشیدن و ایستادگی نداریم. مش قاسم هم همینه و اوج شجاعتش نوشتن کامنت گمنامه، عجب ملتی هستیم

       
  26. ایران دوست

    این داستان نیست واقعیت دارد ، میتوانید تحقیق کنید :
    نزدیکی‌های ساعت ٩ صبح بود که تقریبا همه اعضای گمرک خرمشهر برای بازکردن و تفتیش چند صندوق چوبی بزرگ خوش ظاهر که از آمریکا آمده بود گرد یکدیگر جمع شدند.
    پیشخدمت‌ها با تیشه و تبر به کندن میخ و تخته‌های روی جعبه مشغول شدند و پس از آن که پوشال روی صندوق‌ها را پس زدند بوی خوشی برخاست که همه مطمئن شدند صندوق‌ها محتوی شکلات می‌باشند.
    طبق معمول در یک قوطی باز شد و یکی از کارمندان برای خود و رفقایش از آن شکلات‌ها مقداری برداشت.
    طعم و مزه شکلات‌ها نیش‌ها را باز کرد و دهن همه به جنبش افتاد و متعاقب آن چندین بسته دیگر مورد ناخنک حضرات از رئیس گرفته تا مامورین جزو اداره قرار گرفت و گذشته از آن هر یک از اعضا چندین بسته نیز برای اهل بیت خود کنار گذاشتند که موقع ظهر با خود ببرند!
    یک ساعت بعد صندوق‌ها میخکوب و برای تحویل شدن به صاحب جنس آماده بود و کارمندان نیز در پشت میزهای خود مشغول کار شدند ولی گاهگاهی صدای زنگ بلند میشد و کارمندان به پیشخدمت‌ها ارد آب خوردن میدادند.
    لحظه به لحظه مرض عطش در عمارت گمرک شدت یافت و به فاصله نیم ساعت بشکه حلبی بزرگ عمارت گمرک خالی و دوباره پر از آب شد ولی تشنگی کارمندان از بین نرفت!
    رئیس خواست به منزل جیم شود دید معاون اداره تقاضای دو ساعت مرخصی کرده و سایر اعضا نیز هر کدام به بهانه‌ای طلب مرخصی نموده و قصد خروج را دارند.
    ناچار در جای خود باقی ماند.
    صدای قار و قور شکم اعضای دله گمرک از هر طرف بلند بود و در عرض چند دقیقه هجوم عمومی به طرف مستراح شروع شد ولی بدبختانه یا خوشبختانه عمارت گمرک بیش از یک آبریزگاه گلی و یک آفتابه حلبی نداشت.
    لحظه به لحظه مراجعه کنندگان مستراح زیادتر شد و بعد از یک ربع هیچکس در اتاق‌ها دیده نمیشد.
    همه برای رفتن به مستراح از سروکول هم بالا می‌رفتند.
    فراش، اندیکاتور نویس، بازرس، هیچکدام طاقت یک دقیقه انتظار را نداشتند.
    هر کس هم که داخل جایی بود به این زودی‌ها کارش تمام نمیشد به همین جهت هر کس داخل میشد یک فصل فحش از بیرونی‌ها می‌شنید تا کارش تمام شود و بیرون بیاید.

    جناب رئیس به گمان این که آنجا هم تک و توش بر می‌دارد با طمطراق عازم شد ولی احدی ملاحظه او را نکرد.
    کم کم صدای او هم بلند شد که: منتظر خدمتتان می‌کنم، به بندرعباس انتقالتان می‌دهد، حمال‌ها، فلان فلان شده‌ها، چرا ملاحظه رئیس و مرئوسی را نمی‌کنید؟
    ولی هیچکدام از این حرف‌ها و تعارف‌ها اثری نداشت!
    در این گیرودار رئیس بیچاره دفعتا متوجه خود شد و دید که شلوار خود را مظفرانه کثیف کرده است! خواست به گوشه‌ای برود و شلوار خود را عوض کند که ناگهان اتومبیل شیک آخرین سیستمی جلوی عمارت گمرک ترمز کرد و یکی از بازرس‌های معروف گمرک جنوب که مامور سرکشی گمرک خرمشهر بود پیاده شد.
    اولین چیزی که نظر او را به خود جلب کرد این بود که در گزارش خود بنویسد:
    نبودن پاسبان جلوی عمارت …. از پله‌ها بالا رفت، هیچکدام از اعضا را ندید.
    از درون اتاق‌ها هم صدای نفس‌کشی شنیده نمیشد. بدبخت با عصبانیت به طرف اتاق رئیس رفت.
    رئیس بدبخت از مشاهده بازرس خود را باخت و رنگ از رویش پرید و از این که به علت اشکالات فنی! نمی‌توانست از جا بلند شده و تعارف بکند بی‌اندازه شرمگین شد با این حال با لکنت زبان خیر مقدمی گفت و اضافه نمود که به علت رماتیسم و درد پا قادر به تکان خوردن نیستم و بعد هم زنک زد تا فراش آمده و برای مهمان تازه وارد چای و شیرینی بیاورد ولی هیچکس در راه‌روهای عمارت وجود نداشت تا به زنگ رئیس پاسخ دهد!

    بازرس در حالی که از این قضیه در فکر فرو رفته بود چند دور با عصبانیت طول اطاق‌ها را طی نمود و در این اثنا یک مرتبه چشمش از پنجره به بیرون افتاد و از مشاهده هجوم اعضا و معاون گمرک به مستراح بی‌اختیار خنده‌اش گرفت.
    مخصوصا چندنفری که طاقت نیاورده و دولادولا در گوشه‌های حیات، پشت درخت‌‌های نخل مشغول! شده بودند، توجهش را بیشتر جلب کرده و بر تعجبش افزوده بود!
    بوی تعفن گیج کننده‌ای فضای گمرک را معطر ساخته بود!
    تمام این جریانات که باعث رسوایی کارمندان گمرک گردیده بود شاهکار یک جوان ارمنی بود که مرتبا از آمریکا شیرینی و شکلات وارد می‌کرد و چون هر دفعه بیش از نصف هر صندوق را آقایان محض تبرک! می‌چشیدند و طبق معمول هیچ مرجعی هم برای شکایت نداشت،
    حقه‌ای به کار زده و یک بار سفارش داده بود که برای او شکولاکس یعنی شکلات مسهل بفرستند و به طریقی که ملاحظه شد به بهترین وجهی انتقام خود را از شکم‌های دله کارمندان گمرک خرمشهر گرفت!

     
  27. ایران دوست

    يك پيشنهاد مهم:
    اكنون كه تعدادي از نمايندگان دوره نهم مجلس(حدودا” 219نفر) از فيض خدمت به مردم در مجلس محروم گشته اند و از محروم شدن از خدمت افسرده و نگرانند
    با راه انداختن كمپيني جهت اعزام اين عزيزان به جبهه دفاع از حرمين به جرگه مدافعان بپيوندند تا لذت خدمت به اسلام و مسلمين را مجددا اغاز كنند و عطش خدمتشان رفع شود.!!!!!!!؟؟؟؟
    اگر موافق هستید این پیشنهاد را تا انجا نشر دهید و به اشتراک بگذارید تا از ترس این شیفتگان خدمت لرزه به جام داعش این تشنگان قدرت در جهان بیفتد.

     
    • اسلام دوست

      بهترین پیشنهاد ی بود که تا حالاشنیده بودم .همه انها +رای نیاوردگان مجلس خبرگان +همه اعضا شورای نگهبان بویژه ایت…جنتی+رهبر گرانقدر قدم رنجه کنند و بروند به سوریه و عراق وفلسطین وبه دفاع از حرمین بپردازند .

       
  28. حسام‌الدین آشنا مشاور (رئیس مرکز بررسی‌های استراتژیک) حسنک: کشور به عوام‌فریبی ساختاری گرفتار است. ادامه میده: کشور به بهینه‌سازی نظام قضایی برای جرم‌زدایی، مقابله با فساد درون دستگاهی، اصلاح نظام بودجه و برنامه‌ریزی، اصلاح نظام بانکی عقب‌مانده، مقابله با پول‌شویی، اصلاح نظام قیمت‌گذاری برق و بنزین و نفت و گاز و آب و کاستن از بورکراسی متورم دولتی نیازمند است. و ادامه میده: افزایش پایه مالیاتی و لغو معافیت مالیاتی برخی از بزرگ‌ترین نهادهای اقتصادی به عنوان یکی دیگر از اصلی‌ترین و ضروری‌ترین اصلاحات در کشور. نظام بانکی کشور مشحون از رباست، محیط زیست تخریب شده، انبوهی از صندوق‌های مالی و اعتباری تحت نظارت بانک مرکزی نیست، نیروهای متخصص از کشور گریخته‌اند، آسیب‌های اجتماعی به حد خطرناکی رسیده، واردات بی‌رویه فراوان شده است و بیکاری سر به فلک می‌زند.
    مش قاسم: ۱- حاج آقا، ای حسام‌الدین، مگه خود تو در همه اینا که گفتی ۳۸ ساله شریک نبودی؟ ۲- خدا وکیلی، حرضت عباسی چه کسی باور میکنه که حکومت اسلامی بتونه یکی، فقط یکی-نه بیشتر، از این مشکلات رو حل کنه؟

     
  29. آیت الله //////: بهاییت یک فرقه استعمار ساخته ومنحرف است که همیشه با همین انحراف شناخته شده و ما همیشه از این فرقه تبری جسته و می جوییم.
    -خدا وکیلی من هیچوقت از یک ایرانی بهایی هیچ ظلمی، دروغی، شیادیی، عمل بد، هیچ چیز منفی ندیدم. ولی تا دلتون بخواد از حاجی آیت الله ///////هر ظلمی، دروغی، شیادیی، عمل بدی که فکرش رو بکنین دیدم و شنیدم. اگه فرقه ای استعمار ساخته ومنحرف وجود داشته باشه که همیشه با همین انحراف شناخته شده و ما همیشه باید از این فرقه تبری جسته و بجوییم همین فرقه آیت الله ///// میباشد.

     
  30. حاجی شکوری‌راد: نامزد طبیعی اصلاح‌طلبان برای ریاست مجلس عارف(ک) است.
    مش قاسم: ۱- حاجی عارفک میخواد کارای طبیعی بکنه واسه رییس مجلس یا کارهای غیر طبیعی واسه رئیسک یه مجلسک؟ ۲-نامزد غیر طبیعی شون کیه؟ از من میپرسین اینا همه شامورتی بازیه. این عارفک توی این ۴۰-۴۵ ساله تا میتونسته طلا مالی کرده بعد از این هم … (سه نقطه از مش قاسم) قدیم و راه قدیم.