سر تیتر خبرها
به حکم رهبری

به حکم رهبری

یک: می پرسم: نمایندگان مجلس کجا بودند آن زمانی که دولت احمدی نژاد در یک قلم چهارمیلیارد دلار از کیسه ی مردم برداشت و در اروپا و آمریکا سرمایه گزاری کرد و در نهایت به باد داد؟ و باز می پرسم: خداوکیلی چه ارقام دیگری را در پس پرده دست بدست کرده اید و می کنید و روح ما از آن بی خبر است؟ ظاهراً قرار بر این بسته اند که یک به یک از این قلمبه خواری ها پرده برداری کنند تا مبادا معده ی آدم وارگیِ ما به ارتعاش افتد. سریال دنباله دارِ بالا کشیدن ها همه اش که نباید کار فلان بانک باشد. یا کار افرادی مثل بابک زنجانی و آقا مجتبی خامنه ای و شخص سرداران سپاه و اطلاعاتی هایی که تا توانستند از قِبَلِ امیر منصور آریا خوردند و وقتی دیدند بوی گند قلمبه خواری خودشان بالا گرفته، خودشان وی را روی چارپایه بردند. یا کار اطلاعاتی ها و سردارانی که با امضای خاوری چه گنده خواری ها که نکردند و در وقت معین، خودشان زحمتِ خروجش را فراهم آوردند.

در باره ی همین دو میلیارد دلار می پرسم: دولت ها که خود بخود اجازه برداشتن از دارایی های کشور را ندارند، دارند؟ پس چگونه و با اجازه ی چه دستگاهی این دو میلیارد دلار از کشور خارج شده وقتی نمایندگان مجلسِ وقت از برخاستنِ این دو میلیارد دلار و فرودِ آن در آمریکا اظهار بی اطلاعی می کنند؟ چه این درست باشد که نمایندگان از آن بی خبر بوده اند چه نادرست، خروجِ این همه پول، مستقیماً پای شخص رهبر و حکم حکومتیِ وی را به میان می کشد. حتی می گویم: بی خبریِ رهبر نیز فاجعه ای است از جنس زلزله ی بم. چرا؟ چون این دلارهای ایرانی درست زمانی به آمریکا رفته اند که احمدی نژاد عربده های حقِ مسلمی و ورق پاره ای سر می داد و رهبر بر طبل آمریکا ستیزی و پرهیز از مذاکره می کوفت. و این خامخواری درست زمانی صورت پذیرفته که هم رهبر و هم دولتِ نزدیک به وی، چشم در چشم مردم دروغ می گفتند و فریب می دادند و فکر اینجایش را نمی کردند که داستان دو میلیارد دلار نمی تواند همینجوری پنهان بماند. حالا ما چشم به راه دیگر دلارها و دیگر قلمبه خواری ها و دیگر آدمکشی ها و دیگر سربه نیست کردن های حضراتیم. تا یک به یک خودی به ما نشان بدهند. با این که ریسمانِ ترسِ ما ایرانیان در بیت رهبری تاب می خورد اما در این قلمبه خواری دو میلیارد دلاری، شخص رهبر عجبا که خود را طلبکار می داند و حق بجانب! و با اخم به آمریکایی ها تشر می زند که چرا دروازه ی بانک های خود را به روی ما وا نمی کنید. آدم از این توپ و تشر رهبری اینجور عایدش می شود که دل مبارکِ حضرت ایشان به حال ورپریده ی مردمِ هاج و واج سوخته و با اقتصاد مقاومتی اش می خواهد گره از کارِ درهم پیچ مردم وا کند. اما نیک که می نگری می بینی نخیر اینان با واگشایی دروازه ی بانکهای آمریکایی، به انتقال قلمبه های خودشان بیشتر متمایل اند. داستان دو میلیارد دلارِ دود شده یک افسوس دیگری را نیز بر می کشد در حد و اندازه ی فاجعه. و آن: همینجوری شدنِ فهم و فکرِ مردمِ ایران است. که ظاهراً به مصونیت از آفتِ اینجور خبرها دچار شده اند. و این، فاجعه ای است بس بزرگ. که مردمی به روزی در افتند که دستِ دزدان را در جیب خود ببینند و هیچ حسی در آنان برانگیخته نشود. و این که: مردم ایران را جوری تربیت کرده اند که تنها بخود بیندیشند و هیچ احساس مالکیتی و مسئولیتی نسبت به اموال و منافع عمومی نداشته باشند. این فاجعه ی تربیتی، اگر برای مردمِ بی نوای ایران هیچ جز ضرر نداشته باشد، برای شخص رهبر و شخص سرداران سپاه و شخص آخوندهای مغز فندقیِ حضرت رهبری و شخصِ اطلاعاتی ها و اشخاصِ حوالیِ بیت رهبری جز منفت ندارد حتماً.

دو: یازده اردیبهشتی که گذشت، روز کارگر بود. و سخنان رهبر در این روز، به هر چه که شما بگویید شباهت و ربط داشت الا به کار و کارگر. در کشوری که شانه های کار و تولید و خلاقیت و سرمایه با زمین مماس است، رجز گفتن و شعار دادن برای کارگرانِ مبهوتی که در تمامی این سی و هفت سال یک بار هم – آری یک بارهم – فرصت اعتراض نیافته اند، مثل نهادن ساندویچ های پنبه ای بر سفره ی گرسنگان است. راستش را بخواهید اسم کارگر که به میان می آید، و روز نخستِ ماه می که فرا می رسد، هزاران کارگر در خیالِ من رژه می روند که اسم همه شان ستار بهشتی است. ستار بهشتی، کارگری که نه معتاد بود و نه قاچاقچی و نه مال مردم خور. اما چرا کشتندش؟ و قاتلش را وا رهاندند؟ این پرسش، به خطی می نگرد که از کوچه ی یک متری ستار و مادرش شروع می شود و از کنار دم و دستگاه بسیجیان و سرداران می گذرد و در بیت رهبری به سمتی دیگر می پیچد. اگر گفتید به کدام سمت و به کجا؟

سه: امروز دوازده اردیبهشت روز معلم است. دو روز پیش رفتم دیدن رسول بداقی که روز قبلش از زندانِ هفت ساله به خانه آمده بود. نیز پیش از این و در غیاب او دو سه بار به خانواده اش سر زدم و چند خطی در توصیف بلندای شعوریِ وی نوشتم با عنوان: رسول بداقی، شیری در قفس. برادران، با زندانی کردن وی، تلاش بسیاری بکار بستند تا این معلم زلالِ لرستانی را به زانو در آورند. و چون او را با اراده ای استوار و تسخیرناپذیر یافتند، به آزارش مصمم شدند. هفت سال زندان بدون یک روز مرخصی! و حال آنکه برادران می دانستند رسول بداقی همسری و سه دختر خردسال در خانه دارد. رسول بداقی معلمی است سرفراز که راست قامتی را در داخل زندان با شأن معلمی اش آمیخت. سالهای زندانش تنها و تنها به این خاطر بوده که خطایی جز پاکی و پاکدستی و خردمندی مرتکب نشده بود. آن روز او را بسیار شاداب و سرزنده یافتم. اصلاً نه انگار که هفت سال – بی یک روز مرخصی – در زندان بوده. کمی که نشستیم، آقای باغانی داخل شد. او نیز معلم است و در زندان با رسول بداقی همبند بوده. آقای باغانی باید روز شنبه خود را به کلانتری مرکزی شهر زابل معرفی می کرد. تبعید یک معلم آزایخواه، حکمی ناجوانمردانه و دلخراش است. دلخراشی اش به این می ماند که شاخه گلی را برای خوشایند یک بابایی، به کله ی الاغی بنشانند برای نشان دادنِ اقتدارشان.

چهار: هفته ی پیش رفتم خانه ی آرتین کوچولو. همان پسرک چهار ساله ای که هم مادرش وهم پدرش همزمان در زندان بودند. به چه جرمی؟ بجرم بهایی بودن، و بجرمِ درس دادنِ فیزیک و شیمی به پسران و دخترانِ بهاییِ بازداشته شده از تحصیل در دانشگاه. پدر آرتین کوچولو چند ماه پیش آزاد شده بود و مادرش همین یکی دو هفته ی گذشته. می گویم: ما مسلمانها به نماز که می ایستیم، یک قربة الی اللهی بر دل جاری می کنیم تا نمازمان مقبول درگاه خدا افتد. و می گویم: در این نظامِ همینجوری و البته به سبک بیت رهبری: اسلامی، چه خون ها که بر زمین نریختند همه: قربة الی الله. و چه عاطفه ها که نخراشیدند همه: قربة الی الله. و چه دودمانها که به باد ندادند همه: قربة الی الله. ای من فدای اسلام رهبری که در فحوای قُربِ الهی اش از همه جور زد و بندهای پولی و خونی و عاطفی هست الا ماشاءالله.

پنج: امروز رانندگی می کردم و رادیوی وطنیِ اتومبیل هم روشن بود. مسئول یکی از دستگاهها، مصاحبه ای داشت و در سخنان خود از آمار هولناکِ طلاق می گفت. وی با اشاره به میزان طلاق و با ارائه ی آماری از بانوان طلاق گرفته و بانوان بی سرپرست و بانوانِ سرپرست خانوار، رسماً به “فروپاشیِ نظام خانواده” در جمهوری اسلامی انگشت نهاد. بکار بردنِ این عبارت آنهم در سخنان یک مسئول، اشاره به فاجعه ای دارد که در زیر پوستِ جامعه ی ما جاری است. اگر این عبارتِ فروپاشیِ نظام خانواده را ورق بزنیم، و اگر از حداقل ها رو بگردانیم، به جامعه ای بر می خوریم که: خانواده ندارد. این سخن من نیست. این آمار است که از ایرانِ بدون خانوده سخن می گوید. حالا هی به حجاب بند کن و به دستگاههای همینجوریِ فرهنگی و اسلامی پول تزریق کن و پول مملکت را به هر کجا بفرست و موشک های شهابت را به رخ بکش و میخ اسلامت را بر فرق هر ناکجا بکوب!

شش: یکی از دوستانم که به یک بیماری ناشناخته مبتلاست، از من خواست نامه ای به رییس جمهور بنویسم در همین خصوص. از وی خواستم اطلاعاتی از بیماری اش برای من بنویسد. نوشت و فرستاد. و من این نامه را نوشتم:

جناب آقای رییس جمهور
با سلام،
تجسم کنید دلبندی در خانه دارید که به یک بیماری ناشناخته مبتلاست و شما با هر هزینه ای که متحمل می شوید راه بجایی نمی برید. این بیماری در پوست و اعصاب وی خانه کرده و رفته رفته ریخت ظاهری و حتی ستون فقراتش را ناجور و نامتوازن می کند. که ما هرگز برای عزیزان شما جز سلامت و بهروزی نمی خواهیم. اما ما مبتلایان به بیماری “نورو فیبرو ماتوز” حتی از ازدواج محرومیم. چرا که این بیماری به فرزندان احتمالی ما منتقل می شود. بخاطر آسیب هایی که این بیماری در شکل ظاهریِ افراد بجای می نهد، مبتلایان عمدتاً منزوی و گوشه گیر و دور از دیگران به سر می برند و حتی از رفتن به یک استخر عمومی پرهیز می کنند. بهمین دلیل هیچ آمار درستی از مبتلایان به این بیماری در دست نیست. درست مثل خودِ این بیماری که دانش پزشکی در باره اش سکوت کرده و چیز زیادی از آن و از مداوای آن نمی داند. ما خود تا کنون حدود یکصد و پنجاه نفر از مبتلایان به این بیماری را شناسایی کرده ایم که هر کدام در گوشه ای پراکنده و منزوی بوده اند. تقاضای ما از آنجناب این است که دستور فرمایند این بیماریِ ناشناخته، زیرمجموعه ای از بیماری های خاص تلقی شود تا مگر به مدد این مساعدت، بتوانیم از همفکری پزشکان و امکانات دارویی و درمانیِ مستمر بهره مند شویم.

با احترام و ادب
جمعی از مبتلایان به بیماری ناشناخته ی ” نورو فیبرو ماتوز” در ایران


فیس بوک: facebook.com/m.nourizad
اینستاگرام: mohammadnourizad
تلگرام: telegram.me/MohammadNoorizad
ایمیل: mnourizaad@gmail.com

محمد نوری زاد
دوازده اردیبهشت نود و پنج – تهران

Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

172 نظر

  1. برادران قاچاقچی میخوان به خودشون ترفیع درجه بدن بشن برادران کودتاچی!

     
  2. مزدك گرامى.
    با شما موافقم. نبايد از اين سايت برويم. بايد بمانيم. من كه تا پاسخ پرسشم را نگيرم از اينجا نمى روم.
    چه پرسشى؟
    اينكه چگونه است آقاى نوريزاد كه هم سنشان بيشتر است، هم گردنشان آسيب ديده، هم بدنشان درد مى كند هم استنت در رگهاى قلبشان دارند، مى توانند بدون آنكه لحظه اى آرام و قرار داشته باشند در سفر به دور و نزديك به ملاقات دور افتادگان، در بيمارستان به ملاقات بيماران و در خانه ها به ملاقات خانواده زندانيان و گمنامان و زخم خوردگان بروند و زخمهاى آنها را مرهم بگذارند (كه اين كارها خودش يك فشار روانى سنگين دارد)، تحصن هاى خطرناك و در حد ممكن كنشگرى مدنى داشته باشند، نقد هايى بر قدرت بنويسند كه برق از سر قدرت مداران بپراند، محتوايش زير ذره بين دوست و دشمن قرار بگيرد و همزمان سبك ادبى اش خواننده را انگشت به دهان كند، تابلوهاى نقاشى بكشند كه ديدنشان آدم را مبهوت كند، در لابلاى اين كارها اخبار ريز و درشت روز را رصد كنند، مصاحبه كنند، فيلم و تئاتر ببينند، كامنتهاى خوانندگان فيس بوكشان و ايميل هاى بيشمار را به دقت پاسخ دهند، كامنت هاى كوتاه يا طومار مانند سايتشان را مطالعه و در صورت لزوم با وسواس هاشورى كنند و براى برخى پاسخهاى كوتاه يا بلند هم بنويسند، در تلگرام و اينستاگرام فعال باشند و لابد يك دوجين كار ديگر كه ما از آنها بى خبريم انجام دهند،

    اما من كه جاييم درد نمى كند، قلبم هم استنت ندارد وقتى پس از فراغت از كارهاى معمول روزمره، نوشته هاى ايشان و كامنت ها را مى خوانم و چهار خط و نصفى اينجا مى نويسم، فردايش سرِ كار چشمهايم آلبالو گيلاس مى چيند و هى خميازه مى كشم؟

    يعنى چرا آخه؟؟؟؟؟؟؟

    ( پى نوشت براى دوستان معتقد به چشم زخم: چشمم شور نيست و در حين نوشتن هم براى سلامتى آقاى نوريزاد زدم به تخته)

    —————————

    آنیتای گرامی
    شاید پاسخش در این باشد که من در راهی که سابقا می رفتم، یک عقب مانده بودم و حال آنکه تصورم بر این بود که نخیر بسیار جلوترم و این مردم اند که قدر ولایت را نمی دانند و قدر اسلام و مسلمین و انقلاب و نظام را. اکنون باید آن عقب ماندگی ها را جبران کنم تا به مردم. گرچه منظورم از مردم، آن جایگاه بایسته ای است که آرزوها و خواسته های درست و منطقی ما در آنجا چشم براه ماست.
    همین
    سپاس

    .

     
    • عجب.
      پس خدايشان به فرياد رسد حوزويانِ توجيه گر و تئورى سازِ “جمهورى نماى” اسلامى را، كه اگر روزى نور حقيقت به جانشان بتابد، براى جبران مافات بايد شب تا صبح در خلاف جهت امروزشان يعنى در جهت راستى و درستى قلم بزنند و صبح تا شب بجاى پرورش نسل بعدى تئورى سازان دين حكومتى، چون ” زورو” از اين سو به آن سو پرواز كنند مگر بتوانند تعداد اندكى از خيل عظيم مظلومان و زخم خوردگان و آسيب ديدگان قدرتى كه حامى تئوريك آن بوده اند را حمايت، پرستارى و دلجويى كنند.

       
  3. ” تفاوت سر انگشتانِ دست ”

    دست‌ها همان دستند!

    برخی‌ آنها را تسبیح زنان و ذکر گویان تا بنا گوش در جیب جماعتی مسخ شده فرو کرده،

    برخی‌ با مهارت و خلاقیت، موجب لذّت و شادی دیگران گشته، زیبایی‌های روزمره

    زندگی را ارج می‌نهند !

    https://youtu.be/NZ5MJqB9myA

     
  4. «و اما قرآن كريم ساحت آن جناب را مبرا از پرستش بت مى‏ داند، هم چنان كه ساحت ساير انبياء را منزه مى ‏داند و بر هدايت و عصمتشان تصريح مى‏ كند»
    (پایان نقل قول)

    درود برآقا مرتضی گرامی

    طبق روایت و تآیید صریح هرسه کتب دینی تورات، انجیل و قران حضرت موسی قاتل بوده است. البته قران میگوید موسی بعد از اینکه این قبطی بدبخت را زیر مشت و لگد نفله میفرماید از خداوند طلب بخشش میکند و خدا هم همان لحظه اورا میبخشد. البته این قتل و تماس موسی با خداوند برای طلب بخشش قبل از بعثت ایشان صورت میگیرد و قران در مورد اینکه موسی چگونه میفهمد که خدا وی را بخشیده است مطلبی عنوان نمیکند.

    البته ناگفته نماند که داستان این پیامبردرمیان اساطیر طبقه بندی شده است و تا بحال نشانه ویا اثری مقبول مورخان دراثبات وجود چنین شخصی بدست بنی بشرنیافتاده است

    با احترام
    رسول

     
    • سلام به آقا رسول

      میگویم،خوب وقتی بتلقی شما “داستان این پیامبردرمیان اساطیر طبقه بندی شده است و تا بحال نشانه ویا اثری مقبول مورخان دراثبات وجود چنین شخصی بدست بنی بشرنیافتاده است”.
      چرا اینقدر زحمت کامنت نویسی بخودتان می دهید و به مطالب اینطور کتب تمسک می کنید؟!
      در باره ماجرای قتل خطایی قبطی مورد اشاره شما بحث زیاد است ،اینرا بفرصت دیگری موکول می کنم.
      ضمنا شما که اهل تجربه و لابراتوار هستید و به کتب آسمانی بدیده اسطوره نظر می کنید یک مطالعه ای در ماجرای تحقیقات پروفسور بوکای فرانسوی و کار گروه او روی بدن مومیایی شده رامسس دوم فرعون معاصر موسی علیه السلام بفرمایید،البته من ایمان به محتوای کتاب آسمانی پیامبرم را معلق بر اینگونه تحقیقات حسی تجربی نمی کنم ،اما شاید اینگونه تحقیقات لابراتواری برای حس گرایانه مثل شما نوعی تلنگر باشد.
      موفق باشید

       
    • عباس انعامی

      سلام جناب رسول.
      بله درست است درنقدتاریخ اینها اسطوره محسوب میشوند.کل متن تورات داستان اساطیر قوم یهودست.همانند شاهنامه خودمان.تابحال مدارک واسنادموثقی که دلالت بر واقعی بودن شخصیتهایی مانند ابراهیم وموسی و یونس و… باشد به دست نیامده.جالبتر اینکه موسی را به دوره رامسس منتسب میکنند اما درحالی که اطلاعات واسنادموثق از رامسس در دست است اما کوچکترین اثری از موسی نیست.درحالی که فردی بااین اوصاف اگر میبودکمتر از رامسس نبود.
      عزت زیاد

       
  5. مازیار وطن‌پرست

    “وجود یا عدم وجود خدا” بحثی علمی به زبان ساده در 5 قسمت: https://www.youtube.com/watch?v=JrekIjx2nq8

     
  6. 2- نگرش مریض القلب هایی که به اصل شریعت و دین و وحی اعتقادی ندارند ،و پیش از طرح اینگونه سوالات و استفهام ها ،با پیش فرض های خاص متکی بر اطلاعات ناقص ،یا متکی بر اهواء و خواهش های نفسانی ،که سبب کنار گذاشتن اصل شریعت شده است ،آنگاه طرح این سوالات بقصد ریشخند و تمسخر اصل دین یا آزار دادن مومنان به دین.
    ………………………………………………………………………………………………………

    سید لابد هرکه مرض قلبی دارد از جمله نوریزاد دشمن دین است و هر بی دینی مرض قلبی دارد!
    بفرمائید این اهوائ و خواهشهای نفسانی بی دینان همان اهوا و خواهشهای نفسانی سید و دیگر مؤمنان نیست که با کمک خرافات و دروغ و جعل و جهل تئوریزه شده؟مثلا حال کردن با دختر شیر خواره لابد کاری به هوای نفسانی ندارد چون یک مؤمن و معتقد به دین آنرا تجویز کرده!
    سید مرتضی از نظر من تمام روایات شما جز //////////////// هیچی نیست.امروزه انسانها با وجود اینهمه رسانه نمی توانند بطور حتم گفتاری را به کسی منسوب کنند بعد آخوند می خواهد دروغهای 1400 سال را بنام ////////////////////قالب کند!اصلا خود این /////////////////////////کیا بوده اند و سند و مدرک شما چیست؟قرآن 200 سال بعد از محمد به گمان مسلمین پیامبر نوشته شده.اصلا وجود خود خدا را تو ثابت کن تا الله اش بنامی و یا پیامبر برایش انتخاب کنی!سید بگو //////////////////////همین!

     
    • مقصود از تعبیر “في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضا” .(البقره/10) که در قرآن آمده است ،قلب صنوبری محل پمپاژ خون در اعضاء بدن نیست! منظور همان روح و نفس است که گاه بخاطر غلبه هواهای نفسانی و دنیا طلبی دچار امراض ویژه ای مثل نفاق و شرک و کبر و انکار و لج کردن برابر حق و حقیقت و چیزهایی از این قبیل می شود که او را وادار می کند که برای خودنمایی چیزهایی در فضای عمومی بنویسد که غالبا بخاطر قبح و دوری از عقلانیت ،باید هاشور زده شود.
      مراد از بیماری بیماری قلب اینهاست ،و این ربطی به بیماری قلبی نوریزاد نداشت ،تو چقدر فیلسوفی آقا مزدک!

       
      • کاملا درست است بیشتر بیماران روانی ،به بیماری خود آگاه نیستند به این حالت عدم اینسایت به بیماری می گویند.

         
  7. مازیار وطن‌پرست

    با بغض شادی: آتنا فرقدانی آزاد شد.

     
    • مازیار ارجمند،

      الان ساعت ۱۲ و ۱۲ دقیقه نیمه شب در این مکان بیروح هست، خوابم نمیبرد با خود گفتم سری به نوریزاد دات اینفو بزنم ببینم تازه چه خبر؟ تا اینکه نوشته شما را دیدم. عجب احساسی؟ انگارندا برایم زنده شده است!!

      ضمن عرض ادب وارادت، از شما برای ابلاغ این خبر نشاط آور کمال سپاس را بعرض عالی میرسانم. همواره خوش خبرباشید. بهمین جهت و برای چنین پیروزی به نوریزاد کم توقع و بسیار زحمتکش بهمراه گروه لگام برای پشتکاری و استقامتشان شادباش و تهنیت عرض میکنم. براستی این دخت میهن را هرگز تنها نگذاشتید و حالا ثمره رنج طاقت فرسای خودرا دریافت میکنید. از اعماق دل برای همه شما عزیزان الالخصوص بند دل میلیونها ایرانی میهن پرست آتنای نستوه احساس شادی و غرورمیکنم. جمعتان جمع!! ما را هم که درغربت هستیم از یاد نبرید. شادی و سربلندیتان افتخاریست سترگ و غرور آفرین.
      پایداری همه شما عزیزان آرزوی این ناچیز درغربت هست. زنده و پایدار باشید
      رسول

       
  8. سلام بر دوستان گرامی

    آتنا آزاد شد!

    http://www.kanoonjb.co/index.php/human-rights/news/item/2183-athena-farghadani-minute-meeting-with-his-mother-out-of-jail-film

    به امید آزادی کلیه دربندان عقیدتی و سیاسی با هر مرام و مسلک و عقیده ای.

     
  9. علی جیرفتی

    باسلام وعرض ارادت وبندگی به پیشگاه جناب نوریزاد بزرگوار

    بنظرکوچک این بنده ناچیز باید دست وپای مبارک حضرت شما را بوسیدو تبریک وتهنیت بیحد تفدیممحضرمبارکتان داشت وباید بگویم دستتان دردنکند وخانه آبادان وامید اینکه به تائیدات غیبی موید باشید که حداقل جناب سید مرتضای بزرگوار ؛وادارشد تا مطلبی قلبی را بیان کند وکامنت این بزرگوارحکایتهای پیداوپنهان دارد .یعنی اینکه ایشان ممکن است مطالبی درجهت سمپاتی باسیستم حکومتی به رشته تحریردرمی آوردند ولی درون ایشان مالامال از همدردی وهمراهی بامردم بوده است .بهرحال هم توفیق حضرتعالی وهم این سروروالا مقام را از خداوند مسئلت میدارم.

     
  10. تقدیم به سید مرتضی که با انگلیسی بما فخر می فروشد.

    قاصدان آزادی : ویدیوی کامل مچ گیری یک دانشجو از آخوندی که ادعا کرده تافل انگلیسی داره!

    https://www.youtube.com/watch?v=nk77nZyjdg8

     
  11. در سوریه جنگی بدست داعش که دست پرورده غرب و عربستان و قطر است جریان دارد. تعدادی از شیعیان افغانی و سایر ملیتها را به سوریه می فرستند اینها هم از ایران طلبکار میشوند (گویا سوریه خاک ایران است!) الان هم دنبال این هستند به خانواده ی کشته های آنها تابعیت ایرانی بدهند( والدین و فرزندان و همسران و…) با توجه به اینکه شیعیان اقلیت کم شماری در افغانستان هستند به این حربه آنها از سرزمین آبا و اجدادی خود بیرون می کنند و افغانستان را دو دستی تقدیم وهابیها می کنند!
    افغانستان یک اقلیت شیعه دارد. می خواهند به هر طریق این اقلیت شیعه را از افغانستان فراری بدهند تا کشور یکدست بشود در اختیار عربستان! با درگیر کردن آنها در سوریه و طلبکار کردنشان از ایران و تمدید اقامت آنها و در نهایت تحمیلشان به ایران
    تصور کنید خانواده کشته های ایرانی در مبارزه با داعش در عراق و سوریه تقاضای ترک تابعیت ایران و دریافت تابعیت عراقی و سوری کنند آیا مردم به این افراد با دیده تحقیر و سرزنش نگاه نمی کنند وطن پرستی کجا رفت؟

     
  12. در کانال های تلگرام و توییتر غو غاست جوان ها متن های کوتاه روشنگری برای همه می فرستند. هر روز حوزه جهل به عقب رانده میشود. بزودی شاهد نتیجه آن خواهیم بود این ازادی اینترنت را مدیون ستار گوهر عشقی هستیم. اخوند هم رفته اند دارند رپ میآموزند تا بعد از برگشتن اوضاع یک مهارت قابل قبول داشته باشند. جهل 2500 ساله را موفق شدیم در 50 سال پاک کنیم. ستار آرش کمانگیر ماست او که جان خود را بر تیر عاطفه و خرد خود نهاد و بر بالاترین قله شرف انسانی قرار گرفت و تیر خود را پرتاب کرد. و تیر او همجنان میرود هم چنان میرود و با خود هر روز مرز های خرد و شرف انسانی ما را گسترش میدهد. او در اخرین لحظات عمر خود قاتل خود را به سخره گرفت به او خندید میدانست کدام تیر را رها می سازد.
    گوهر ای گوهر شرف انسانی ما از چه نالانی تو که افتخار تاریخ مایی تو که در اغوش عشق خود آرش کمانگیر مارا پرورش دادی تو که مام شرف میهن مایی….

     
  13. رهبر کشور با همان درایتی که پرونده هسته ای را به سر انجام رساندند و با همان بصیرتی که سوریه و عراق را بنفع بقول خودشان دشمن بخاک و خون کشیده اینبار نگران فرهنگ کشور سراسیمه به آموزش زبان انگلیسی حمله کرد. بالاخره وقتی دیگر بحرانی نیست بسازی این زبان انگلیسی که هست. فرمایشات ایشان از بیخ وبن بی پایه و اساس هست و نه زبان اسپانیائی و فرانسوی میتوانند جایگزین انکلیسی شوند و نه به آن میزان دارای بار علمی هستند.
    از زمان جنگ جهانی دوم ،زبان انگلیسی بعنوان اصلی ترین زبان محاوره ای در ارتباطات جهانی و علمی چایگاه ویژه ای یافته هست. وچود امپراطوری انگلیس که از قرن 16 تا 20 بعنوان نیروی سیاسی و اقتصادی بزرگی بر بخش وسعی از جهان مسلط شد در این بین بسیار مهم هست.این امپراطوری که شاید بتوان از آن بعنوان بزرگترین امپراطوری در تاریخ بشر یاد کرد نقش بسیار مهمی را در تثبیت موقعیت بین المللی زبان انکلیسی ایفا نمود. با پیدایش آمریکا در جهان بعنوان قدرت برتر این موقعیت هر چه قویتر شد. امروز در جهان ما انگلیسی زبان اول 53 کشور با جمعیتی بالغ بر 400 میلیون نفر هست و برای 1.4 میلیارد نفر دیگر زبان رسمی دوم.
    کاربرد و موقعیت مهم زبان انگلیسی در کنفرانسها و مجامع علمی جهانی غیر قابل بحث هست. امروزه هر دانشمند و محققی که بخواهد در مجامع جهانی حضور یابد ،ناچار از ارائه مقالات خود بزبان انکلیسی هست. در میان کشورهای پیشرفته و صنعتی جهان نسبت انتشار مقالات و آثار علمی بزبان انکلیسی به زبان بومی نشانگر بی پشتوانه بودن حرفهای رهبر هست.
    برابر آمار موچود، در بین سالهای 2004 تا 2007 ، در هلند در مقابل هر یک مقاله علمی بزبان هلندی، 40 مقاله بزبان انگلیسی منتشر شده. در ایتالیا این نسبت 33 به 1 ، در آلمان 11 به 1،قرانسه 9 به 1،اسپانیا 8به 1و روسیه 7 به 1 میباشد.
    رهبر، ایرانیان را به آموزش زبانهائی می خواند که خود آنها تلاش میکنند با زبان انگلیسی همراه تر شوند. البته یک در خواست هم باقی هست و ان اینکه ایشان در یک برنامه تلویزیونی از نوه های گرامی خودشان یک تست انگلیسی و ایتالیائی و اسپانیائی بگیرند و به همه نشان بدهند که آنان بهیچوجه زبان انگلیسی خصوصی نمی خوانند بلکه سایر زبانها را یاد میگیرند و دیگر اینکه حال که انگلیس و انگلیسی انقدر اخ هست دستور بدهند آقایان روحانیون و حدّاد عادل دیگر به انگلیس نروند!
    این که جام زهر نیست! ..بفرمائید!

     
  14. سلام بر ناظران گرامی
    ایکاش نام رهبران ما در ردیف رهبران بزرگ دنیا قرار می گرفت و موجب تقویت روحیه ملی ایرانیان می شد.سازمان گزارشگران بدون مرز اقدام به تهیه فهرستی از ناقضان بزرگ آزادی بیان نموده است.در این فهرست نام رهبر ایران هم در کنار نامهایی از ترکیه،تایلند،چین،عربستان،روسیه و…به چشم می خورد.شخصا به بر خی از این کشورها سفر داشته ام و متاسفانه ایران را با وضعیتی بدتر از آنها یافته ام.بی دلیل نیست که ایران رتبه 169 را از این حیث داراست:
    http://ir.voanews.com/content/article/3313960.html?src=persagg-title
    پاینده و پیروز باشید

     
  15. شیر دختر ایران زمین ! آتنا فرق دانی آزاد شد . .تبریک .

     
  16. ایران دوست

    تقاضای ملت ایران از کارگردان سریال معمای شاه
    لطفا این معماها رو هم بسازید
    1 – معمای شهرام جزایری
    2 – معمای مهدی هاشمی
    3 – معمای تیم اختلاس 3 هزار میلیاردی
    4 – معمای انتخابات 88
    5 – معمای رد صلاحیت های 94
    6 – معمای زمین خواری های ورامین و شمال
    7 – معمای زندان کهریزک
    8 – معمای پول های بلوکه شده ای که پس از آزادی به ایران برنگشتن
    9 – معمای بابک زنجانی
    10 – معمای حمایت از حمله به سفارت انگلیس و محکوم کردن حمله به سفارت عربستان
    11 – معمای حادثه فرودگاه جده و حادثه منا
    12 – معمای تضعیف کردن ارتش بعد از انقلاب
    14 – معمای هفت تیر کشی محمود کریمی
    15 – معمای ازدواج های فامیلی سران مملکت
    16 – معمای حصر کروبی و موسوی
    17 – معمای رد صلاحیت سید حسن خمینی
    18 – معمای بودجه بسیج
    19 – معمای بودجه اختصاصی به فلسطین . لبنان . سوریه و عراق
    20-معمای چگونه معاون اول رییس جمهور یک کشور بیش از 990هزارمیلیارد سرمایه مردم رو بالا می کشد
    21-معمای چک اقای مرتضوی
    22-معمای دادن 40درصد دریا خزر ب روسیه
    23-معمای چگونه باارزش ترین پول خاورمیانه رو به بی ارزش ترین پول تبدیل کردیم
    24-معمای چگونه پاسپورت ایرانی که مجاز به ورود به 72کشور دنیا بود بعد از انقلاب در سال2013بی اعتبارترین پاسپورت جهان شد……
    25-معمای این همه جوان تحصیل کرده بیکار این همه جوان معتاد این همه مشکلات اقتصادی این همه اختلاص این همه دروغ این همه دزدی
    و کلی معمای دیگر
    .
    .لطفا پخش کنید
    تا این سریال ها رو هم پخش کنن و ما

    بجای دیدن سریالهای بی محتوا و

    مسخره قدری دل خوش . شاید

    قدری هم بخندیم . ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

     
  17. سلام
    خدا رحمت کند رضی مان را میگفت: اینقدر برای ان دنیا و بهشتش سرودست شکستن کسی را نشاید ، اگرچه این جهان را مادی و ان جهان را غیر مادی نام نهاده اند ولی دریغ از یه سر سوزن معنویت که بشه توی اون دنیای معنوی پیدا کنی ، خدابیامرز می گفت ما که توی اون جهان غیر مادی و متافیزیک هرچی دیدیم مادی بود و فیزیکی و تنها فرقش با این جهان مادی ، توی ابعاد ماده بود که اونجا ماده و مادیتشون دارای ابعاد خیلی بزرگتری بود ، گذشته از ماده ، مادینه های اونجا(حوریان) هم خیلی بزرگتر از مادینه های اینجا بودند ، قد (همونطور که توی احادیث و روایات بیان شده) همه بین هفتاد تا هفتصد گز(هر گز حدودا یکصد و سه سانتیمتر است) پاهای بلند درست عین لک لک. هر ایت الله با قدی حداکثر یک متر و هفتاد سانت حدود هفتصد هشتصد هزار از این لک لک ها ببخشید از این حوری ها دورو برش می لولیدند فقط اشکال کار در این بود که قد حضرت ایت الله البته اگر خیلی بلند قد بود به زور تا قوزک پای حوری میرسید و همین موضوع بهره برداری از حوری ها را عملا برای ایات عظام غیر ممکن کرده بود و بدجوری حالشون رو گرفته بود -البته تقصیر از خودشون بود چون اینها در زمان حیات دریافته بودند که قد بلند یکی از فاکتورها در زیبایی یک خانم است و چون اخوند جماعت ذاتا طماع است برای توصیف هرچه بیشتر زیبایی حوریان بهشتی در اخبار و احادیثشان مرتب بر قد این حوریان افزوده بودند تا جاییکه اعلم محدثان و فقها در این نکته اچتماع کرده بودند که قد حوریان بهشتی بین هفتاد تا هفتصد گز است و از بس این موضوع را در اخبار و احادیث تکرار کرده بودند ، ان فرشته ای که قبلا گفتیم یک روز در غیاب خدا ابزار و الات خلقت خداوند را می دزدد و با ان ابزار و الات اقدام به خلق حوری می کند نیز در هنگام خلقت بر اساس همین احادیث و اخبار، حوریان را با قدهایی بین هفتاد تا هفتصد گز ساخته بود و انها را جهت کامیابی مومنین در بهشت رها کرده بود و حالا این موضوع شده بود اسباب دردسر ایات عظام در وهله اول و سپس سایر مومنین ، زیرا این حوریان هفتاد تا هفتصد گزی موجوداتی بودند لک لک گونه ، فاقد هر نوع زیبایی زنانه و عملا بی مصرف که حتی دیدن جمالشان یا اندک التذاذ دهان به دهانی برای این مومنین مستلزم پرواز در ارتفاع هفتصد گزی بود که به جهت نبود وسایلی چون هواپیما و هلی کوپتر و بالن در ان جهان ، همین قدر التذاذ و بهره برداری از این حوریان نیز برای مومنین امکانپذیر نبود و هر روز در حسرت ان چه اه ها که از اعماق جانشان بر زبانشان جاری نمیشد.سخن به درازا کشید البته قصد بنده از این مقدمه ان بود که برای بیان تفاوت ماده در دنیای غیر مادی و معنوی با ماده در دنیای مادی و فیزیکی به شرح چند گونه درختی که در ان جهان کاشته میشود و نیز ابعاد حیرت اور این درختان-مستند به احادیث معتبر- بپردازم (یک نمونه از این درختان صدره المنتهی بود که قبلا شرح ان رفت و گفته شد که روی هر برگش یک میلیون فرشته دائما در حال تسبیح بودند و اگر زیر یک شاخه ان حرکت میکردی پانصد هزار سال وقت لازم بود تا به اخر ان برسی) که به جهت طولانی شدن مطلب انرا به وقت دیگری موکول میکنم. موفق باشید.

     
  18. با آن که من از کوپنم بیشتر نوشتم اما فکر کنم اقای نوریزاد از این دو آهنگ خوشتان بیاید.

    https://www.youtube.com/watch?v=Fgn8gZHJZzA

    Edith Piaf – La foule

    https://www.youtube.com/watch?v=EMi6ipiJ9zE

    Alla Notte – Adagio – Miriam Stockley

    شنیدن موسیقی به کم شدن- شدت درد کمک می کند.

     
  19. روایتی از تحریم ایران: از درشت گویی به شکر خوری
    به نقل از گویا، به قلم حسین باستانی

    به طور خلاصه می توان گفت که رهبر جمهوری اسلامی، در اول فروردین ۱۳۸۸ از آمریکایی‌ها به خاطر وضع تحریم‌ها “تشکر” کرد، در ۱۶ شهریور ۱۳۸۹ یقین داشت که مسئولین کشور آنها را “دور می‌زنند”، در ۶ شهریور ۱۳۹۰ اعلام کرد که ادامه یافتنشان “امکان‌پذیر نیست” و در ابتدای فروردین ۱۳۹۱ از کسانی تقدیر کرد که گفته بودند “الحمدلله که ما را تحریم کردند”. اما نهایتاً، در اول فروردین ۱۳۹۲ به تلخی یادآوری کرد: “آمریکایی‌ها اظهار خوشحالی کردند و گفتند که فلانی اعتراف کرد که تحریم‌ها اثر گذاشته. بله، تحریم‌ها بی‌اثر نبود؛ می‌خواهند خوشحالی کنند، بکنند.”

    از ضررت و زورت رسید به … (سه نقطه از مش قاسم) خوری. هنر بعدیش: تبدیل برادران قاچاقچی به برادران کودتاچی.

     
  20. سید مرتضی گرامی
    با سلام و درود..در مطلبی که راجع به جناب سلیمان از تفسیر المیزان آوردید ،مرحوم علامه حکایت و روایت تورات از نحوه تولد ایشان را که نوعی زنا زادگی بحساب می آید را مردود و مطلبی اهانت آمیز به ایشان دانسته. یعنی به روایت ایشان نفس زنازادگی باید موضوع بدی باشد و قطعا جنین شخصی نمیتواند اینگونه مورد عنایت باشد.
    بنظرم میرسد آن مرحوم دانسته و یا نادانسته یک باور عمومی و جمعی دوران خود را ملاک تفسیر قرآن قرار داده و در عین حال با تناقضاتی هم مواجه میشود. اولین سئوال این هست که زنا زادگی چرا بد هست؟ یعنی اگر بر فرض کسی با رابطه نادرست پدر و مادر خود بدنیا اماده باشد زنا زاده هست؟ آیا این لقب برای طفلی که هیچ گناهی نکرده شایسته هست؟ آیا خداوند هم در مورد بندگان خود جنین نظر و حکمتی را دارد؟
    اما تناقضی که عرض کردم این هست که بالاخره تکلیف روایت تورات چه میشود؟ این روایت دروغ هست یا نه؟ آیا صرف دعای جناب سلیمان بمعنای دروغ بودن آن هست؟ حال بر فرض بگوییم دروغ هست تکلیف اینکه قرآن این کتاب را تائید میکند چه میشود؟ قرآن بدون هیج ابهامی تصریح میکند که تمام مطالب آنرا قبول دارد و از مومنین هم میخواهد به پیامبران قبل و کتابهای آنها ایمان بیاورند.
    با سپاس

     
    • سلام به باصفای گرامی

      در اسلام و دیگر ادیان ابراهیمی ،خود عمل زنا عمل حرام و قبیح است ،و گرنه حاصل قهری یک زنا که از آن عرفا تعبیر به ولد زنا می شود ،بلحاظ کلامی گناهکار نیست ،زیرا هستی او باختیار او نبوده است.
      آنچه که مورد نظر مرحوم علامه قدس سره بوده است ،مساله “نسبت زنا دادن” تورات محرف به یک پیامبر (حضرت داود علیه السلام) است ،البته ساحت پیامبران بزرگ بلحاظ استعداد و قابلیت منزه از این است که والدین آنها اهل فسق و فجور بوده باشند.
      در مورد زنا زادگی ،عرض شد که خود ولیده زنا بلحاظ کلامی گناهی مرتکب نشده است ،اگرچه ممکن است بلحاظ عرفی مورد تعییر و شناعت عرفی باشد.
      در مورد تورات و انجیل ،بارها عرض شد که تایید اجمالی قرآن از تورات و انجیل و تصدیق به اینکه ایندو کتاب روزی بر موسی و عیسی علیهما السلام نازل شده است به این مفهوم نیست که ایندو کتاب دستخوش تحریف تاریخی واقع نشده باشند ،و در قرآن و روایات تعبیراتی هست که اشاره به تحریف فی الجمله ایندو کتاب دارد ،در عین حال از نظر ما نمی توان گفت که همه چیزهایی که در این دو کتاب هست ،تحریف شده و نادرست است ،اما اجمالا تحریف و اغلاط و تناقضاتی در عهدین وجود دارد و در مواردی که قرآن که کتاب متاخر وحیانی است اگر تصریح بخلاف آنها کرد ،قدر متیقن از تحریف آن کتب خواهد بود ،و یکی از موارد غلط و تحریف همین نسبت های ناروایی است که پیامبران بزرگ خدا در آن هست یا نسبت فحشایی که به حضرت مریم علیها سلام در آن هست،بنابر این بله این موارد قطعا دروغ هست و نمی توان بر آنها صحه گذاشت ، بله آن دعای سلیمان نیز قرینه ای بر کذب و تحریف تورات در این بخش است.
      قرآن در هیچ تعبیری نمی گوید تمام مطالب تورات و اناجیل فعلی مورد قبول است ،اگر چنین دریافتی از آیات قرآن دارید لطفا آن موارد را مشخص کرده و توضیح دهید.
      درخواست ایمان به کتب و انبیاء قبلی که یکی از اجزاء ایمان قرآنی است ،مقصود ایمان اجمالی به آن پیامبران بزرگوار و کتب نازل بر آنان است ،نه ایمان به تورات و اناجیل بازسازی شده فعلی که بدلایل گوناگون،دستخوش تحریف شدن آنها واضح است.
      موفق باشید

       
  21. در مورد مطالب خوبی که علی1 در باب بررسی ریشه های کلامی و روایی غلو گرائی در بین شیعه بیان کرد البته مطلب زیاد است و مناقشاتی در برخی بخش ها وجود دارد ،که عمدتا باز می گردد به عدم عنایت به ریشه های تاریخی شیعه که بازگشت به صدر اسلام و زمان خود رسول الله می کند ،نیز عدم عنایت کافی به مساله نص متواتر و تصریحات فراوان مقام نبوی در باب نقش عترت و اهلبیت در باب مرجعیت علمی و دینی در هدایت امت ،در این نوشته اشاره ای به حدیث متواتر ثقلین می شود لکن عنایت کافی بمحتوای آن که قرین قرار دادن عترت طاهرین پیامبر در عرض کتاب الله است نمی شود که بنیان بسیاری از تحلیل های تاریخی را متحول می کند ،همچنین تلاش می شود که مساله عصمت تابع یک تحول تاریخی متکی بر “نیازهای اجتماعی” جماعت شیعه قلمداد شود ،که مطلب ناصوابی است ،در باب عصمت البته بحث گسترده مرتبط با خود قرآن و پیامبر و برخی نصوص نیز مطرح است ،بنابر این آسان نیست که براحتی همه این امور را ارجاع به نیاز های اجتماعی یا فرقه ای مرتبط کرد.
    مشبهه و مجبره بودن گروهها و افراد نیز هم شاید خیلی ارتباط دقیقی با مساله غلو نداشته باشد و هم نمی توان ادعاهای مرحوم سید مرتضی اعلی الله مقامه را مسلم و بدون مناقشه پنداشت ،مساله تشبیه و جبر بیشتر صبغه کلامی مرتبط با اوصاف و افعال خدای متعال دارد تا غلو و گزافه گویی در باب انسان های خاص و اولیاء خدا.
    همینطور مسائل مربوط به غیبت ولی عصر سلام الله علیه دقیق طرح نشد که خود باب گسترده ایست.
    کتاب مدرسی نیز مورد نقدهای فراوانی قرار گرفته است حتی در مواردی که اطلاعات جسورانه ای از محتوای معارف شیعی داده است ،یعنی هم برخی گزارشهای آن مورد خدشه و نقد است و هم تحلیل های مطرح حول آن ،که این نقدها هنوز از سوی آگاهان و متخصصان در امر حدیث و کلام شیعه ادامه دارد.

    اما چیزی که اینجا خواستم در کلام علی1 مورد اشاره قرار دهم این فقره گفتار او بود که
    :
    “”حقیقتا هیچ کس تاکنون نتوانسته پاسخ قانع کننده ای بدهد که چرا نسل اول صحابه که معمولا شیعه آن را به عمر نسبت می دهد (گرچه عمر و پسرش مخالف کتابت بودند اما تحقیقات مختلف نشان می دهد که ربط به نگره خاص عمری نداشته و صحابه مختلف دیگر هم چنین نظری داشته و برخی هم معتقد به کتابت حدیث نبی بوده اند)، نگذاشتند حدیث نبوی نوشته نشود: آیا تا به سرنوشت یهود دچار نشوند در آمیختن اسناد تفسیری با متن اصلی تورات؟ یا کتابت کردن سخن و لو سخن مقدس، منفی تلقی می شد و کتابت قرآن استثنائی بود در یک دو صحیفه محدود و اساسا سنت عربی یک سنت شفاهی بود و هیچ شعر و ایام العربی هم کتابت نمی شد؟…””.
    (پایان)

    در این مورد به نکاتی اشاره می کنم ،البته همانطور که علی گفت بحث تاریخی تحلیلی در باب علل و انگیزه های خلفاء و برخی از صحابه در باب “منع کتابت و نشر احادیث”بحث گسترده ایست ،و وجوه گوناگونی در این مورد بین آگاهان شیعه و سنی مطرح شده است ،شاید حدود ده وجه یا بیشتر در این مورد مطرح شده است ،که ثبوتا ممکن است همه آنها یا برخی از آنها دلیل واقعی این پدیده در صدر اسلام پس از رحلت پیامبر گرامی اسلام بوده باشد ،غالبا هم نام خلیفه دوم بمیان می آید که البته اصرار و نقش وسیعی هم داشت
    اما چیزی که می توان گفت این است که موضوعی که در زمان خلفا آغاز شد، فراتر از منع کتابت حدیث بود. پس از پیامبر اسلام(ص)، خلفای سه‌گانه از نشر و ترویج احادیث رسول مکرٌم اسلام ممانعت به عمل آوردند. ممنوعیت حدیث از زمان ابوبکر خلیفه‌ی اول آغاز شد و در عصر عمر و عثمان با شدت بیشتری ادامه یافت. با آمدن ابوبکر وی اصحاب را به بهانه‌ی اختلافاتی که در برخی احادیث بین مسلمانان وجود داشت، از بیان احادیث برای مردم منع کرد، او گفت شما از پیامبر اکرم حدیث‌هایی نقل می‌کنید و گاهی در میان شما اختلاف پدید می‌آید. اگر وضع به همین منوال ادامه یابد، مسلمانان در آینده به اختلاف شدیدتری مبتلا خواهند شد؛ از این‌رو، از این به بعد از رسول اکرم حدیثی نقل نکنید و اگر کسی از شما پرسشی کرد، بگویید میان ما و شما همین قرآن کافی است، حلال آن را حلال و حرام آن را حرام بدانید.
    پس مساله منع کتابت یا نشر حدیث فقط مرتبط به خلیفه دوم نیست ،در طبقات ابن ‏سعد آمده است: در روزگار عمر بن خطاب، احادیث فزونی یافت و عمر از مردم خواست که احادیث را پیش او آوردند و چون آنها را آوردند دستور داد همه را بسوزانند،سپس گفت: مثناة کمثناة اهل الکتاب..
    تصادفا نکته مهمی که برخلاف ایده خلیفه اول و دوم مطرح است این است که اتفاقا جعل احادیث در بستر منع تدوین احادیث، قوّت یافت! لذا برخی از ناقلان اسرائیلیات و احادیث جعلی نظیر ابو هریره، کعب ‏الاحبار، وهب‏ بن منبه، ابن جریح و عبدالله بن سلام میدان یافتند که قصه‌هایی را در شأن آیات قرآن به عنوان روایت از پیامبر اکرم(ص) نقل کنند.از اینجا معلوم می شود که راه حل جلوگیری از نشر احادیث جعلی و کذب، سوزاندن و از بین بردن این احادیث نبوده است.
    نکته مهم دیگری که اینجا وجود دارد این است که اهل سنت تلاش زیادی انجام داده‌اند تا منع حدیث را به پیامبر گرامی اسلام(ص) نسبت دهند. به‌جای آن‌که به اشتباه خلیفه‌ی دوم در منع از کتابت حدیث اقرار کنند، این موضوع را به پیامبر نسبت داده‌اند!
    البته گرچه احادیث غیر معتبری در این مورد به پیامبر نسبت می دهند ،لکن در عین حال که بیشتر آنها روایات غیر معتبر یا قابل توضیح و توجیهند ،با روایات فراوان دیگری از پیامبر که تاکید بر کتابت حدیث کرده است و از روایات مشهوره اند مثل “قیدوا العلم بالکتابه” و نظائر آن متعارضند که این تعارض را باید جداگانه علاج کرد.
    روایات فراوانی موجود است که پیامبر توصیه و تأکید به نقل، نشر، حمل، ادا، سماع، روایت و تبلیغ حدیث نموده ‏اند که جای هیچگونه شک و تردید نیست. از جمله این حدیث شریف: «نَضَّرَ اللّه‏ُ امرَءًسَمِعَ مَقَالَتِی فَوَعَاهَا وَ اَدَّاهَا فَرُبَّ حَامِلِ فِقهٍ اِلَی مَن هُوَ اَفقَهُ مِنهُ وَ رُبَّ حَامِلِ فَقهٍ لَیسَ بِفَقِیه: خداوند خرم و شاداب گرداند کسی را که گفتار مرا بشنود و خوب ضبط کند و بفهمد و به دیگران برساند؛ چه بسا کسی که حامل سخنی عمیق است و آن را برای فقیه ‏تر از خود نقل می‏کند و چه بسا حامل سخنی عمیق که خود فقیه نیست.
    این روایات هم در جوامع شیعه هست و هم در جوامع حدیثی اهل سنت ،مانعین حدیث در صدر اسلام با این احادیث معروف و فراوان چه رویکردی داشته اند؟
    یکی دیگر از نقدهایی که به مانعین کتابت و نشر حدیث بعد از پیامبر وارد است (یعنی خلفاء) این است که هر چند که خلفا از نقل احادیث پیامبر اکرم(ص) جلوگیری می‌کردند، ولی خود در جایی که لازم می‌دیدند به نشر احادیثی هر چند مجعول اقدام می‌نمودند! که نمونه‌ای از آن‌را در جریان فدک می‌توان مشاهده نمود. هنگامی که برای تصرّف فدک حدیثی مجعول نقل کردند که :پیامبران از خود ارث نمی‌گذارند، اگر نقل حدیث از پیامبر روا نیست، خود چرا از آن‌حضرت، حدیث روایت می‌کنید؟!
    حال اینجا مقصود من بحث تفصیلی در ادله احتمالی منع حدیث و انگیزه های آن نیست ،علل احتمالی که مطرح شده است مثل : ترس از اختلاط قرآن با حدیث ،ترس از ترك قرآن و مشغول شدن به كتب دیگر!،اینکه اكثر اصحاب پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ قادر به كتابت نبودند،نهی پیامبر از نوشتن حدیث،یا جلوگیری از نشر احادیث غیر معتبر،پیشگیری از تشدید و گسترش اختلاف بین صحابه ،و موارد دیگر ،بنظر توجیهات غیر قابل قبولی بنظر می رسند خواه از سوی خود خلفاء ابراز شده باشند و در تاریخ ضبط شده باشد ،خواه توجیه گران عمل خلفاء بعد از آنان بجای اقرار به اشتباه آنها ،این توجیهات را ساخته باشند ،این توجیهات همه قابل مناقشه اند ،وقتی خود پیامبر آورنده شریعت مطابق حدیث متواتر بین فریقین یعنی حدیث ثقلین ،لااقل با قرین قرار دادن عترت آنها را مرجعیت علمی برای درک شریعت قرار می دهند ،چگونه کسانی احادیث را رفض می کنند و چگونه کسانی ،مرجعیت علمی اهلبیت را به تطورات تاریخی و نیازهای اجتماعی مرتبط می کنند؟
    خود قرآن کریم فرمود :مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ‏ فَخُذُوُه وَ مَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا.(الحشر/7)
    ما آتاکم الرسول چیست؟ آیا چیزی جز بیانات مقام نبوی است؟ ،و مانهاکم عنه چیست؟ آیا اوامر و نواهی مقام نبوی جز در بیانات و کلمات او بروز می یابد؟ پس می بینیم که آن عمل تاریخی (منع حدیث) این توجیهات مفهومی جز اجتهاد برابر نص ندارد.

    به هر حال علمای شیعه، اینگونه توجیهات یاد شده را مردود و بی ‏اساس دانسته و همه آنها را به عنوان عاملی برای سرپوش نهادن بر حقیقتی تلخ و ناگوار تلقی کرده‏ اند، مصلحتی که موجب تهدید، ضرب و شتم و تبعید و بازداشت جمعی از صحابه گردیده ‏است، صرفا یک فرمان سیاسی و حکومتی است که پس از رحلت رسول ‏اکرم از ناحیه خلفا بویژه خلیفه دوم، برای گل‏ آلودکردن جو آرام و فضای زلال سیاسی جامعه، کمرنگ نمودن و یا محو فضائل اهل بیت علیهم السلام و بخصوص امیرمؤمنان علی علیه‏ السلام و خارج ساختن آنان از صحنه سیاسی حکومت و خلافت بوده است.
    روشن است که محقق منصف و آزاداندیش با اندک تأمّلی در توجیهات ارائه شده از طرف طرفداران نظریه عدم نگارش حدیث، به این نتیجه دست خواهد یازید که آنچه برای خلافت اهمیت فوق‏ العاده داشته و از برمَلا شدن آن در هراس بودند، موضوعی است که با قرآن کریم (کتاب اللّه) ارتباط و پیوند مستقیم و تنگاتنگ دارد ، تا بدعت گذاران منع، بتوانند خود را مدافع حریم قرآن جلوه‏ دهند و باهداف سیاسی خویش برسند.
    در واقع در یک جمله می توان منع کتابت حدیث و نشر آن پس از رحلت پیامبر را اینگونه تحلیل کرد که اگر احادیث نبوی جمع و تدوین می‌شد، بی‌درنگ مورد رجوع و قرائت و تدریس جامعه‌ی اسلامی قرار می‌گرفت و این باعث می‌شد تا توده‌ی امت با فلسفه‌ سیاسی اسلام نیز آشنا شوند و این فلسفه با نظام‌های خلافت نمی‌ساخت! چون روایات فِرَق اسلامی، مملوّ از فضایل علی(ع) است و از جمله شامل فلسفه‌ی حکومت در اسلام است زیرا در بیشتر این روایات، ملاک‌های تقدم علی ‏بن ابیطالب(ع) بر سایر افراد امت، در استحقاق رهبری، بیان شده ‏است. پس این‌گونه روایات باعث می‌شد تا ملاک­های حکومت شرعی، دانسته‏ گردد و چشم و گوش مردم باز شود و برای حکومت­های نادرست، باز شدن چشم وگوش مردم مصیبتی بزرگ محسوب می‌شد.

     
  22. مزدک1
    8:25 ب.ظ / می 1, 2016
    اینهم خانه دایی یوسف تقدیم به کاوش ضد عموسام و طرفدار پرولتاریا یا همان مستضعفین خمینی و شریعتی و اسلامی!
    https://www.youtube.com/watch?v=8WblPB4Pr-g
    ————————————————————————————————————————–
    جناب مزدک آیا به زعم شما نوشتن در حمایت از فرودستان، ستمدیگان و محرومین دهکدهٔ جهانی‌ که مورد ظلم و ستم و استعمار و استثمار دول ملی‌ و قدرتهای جهانی‌ و در رأس آنها امپراطوری عمو سام واقع می‌شوند، براستی قابل نکوهش و طعنه است !!!!! یا قابل تقدیر و تایید؟ در ضمن در کدام یک از پست‌های من از ۲ واژهٔ پرولتاریا یا مستضعفین نام برده شده یا افرادی که نام بردید البته منهای عمو سام و کاوش؟

    آیا پرونده “مشعشع و درخشان” عمو سام قابل دفاع است یا محکوم؟؟ چامسکی بدون استثنا تمامی روئسای جمهور آمریکا را از بعد از جنگ دوم جهانی‌ تا به حال جنایت کار جنگی میخواند، سهم افراد نامبرده در کامنت شما در این “خوش نامی‌” چیست؟؟ این پرونده زاییدهٔ اوهام “کمونیسم” است یا ماهیت جهان خواره گی‌ مبتنی‌ بر منوتریسم و میلیتاریسم عمو سام آنهم تحت لوای شعار گسترش جهانی‌ “حقوق بشر و دموکراسی”؟؟

    تحلیل‌ها و گزاره‌های از جنس تضاد و تنازع طبقاتی، بیان و افشای مظالم حکومتیان، دیوان سالاران و سرداران و شریعت مداران و فرادستان بر فرودستان و اهالی رعیت که از لابلای سلسله نوشتهای کورس گرامی بر گرفته شده از منابع گوناگون تاریخ خصوصاً از دیوان حافظ ارائه شده، به مراتب بیشتر از نوشتهای اینجانب به زعم شما “کمونیستی”در این سایت است؛ اگر قرار است که تهمت “حمایت از ستمدیگان” بکسی بزنید باید اول به حافظ بعد به کورس گرامی‌ این تهمت و طعنه وارد شود نه کاوش؟ اتفاقا اگر نقد کوتاه اینجانب بر حافظ را در پاسخ و همدلی با ریشه‌ها بخوانید متوجه میشوید که اینجانب از دیدگاه یک تکنوکرات حافظ را نقد می‌کنم نه یک مورخ یا فیلسوف آنهم با جانبداری از مظلومان تاریخ (چه فرودستان و چه دیگر اندیشان) آنگونه که در ریشه‌ها به روشنی قابل رویت است و قدر دانی‌ .

    نکند ابراز شوق و تأییدات شما در مورد سلسله نوشتهای روشنگر و عبرت آمیز ریشها و تاریخ تاریک و ستمبار کشور ما صرفاً واکنشی خود‌فریبانه یا دیگر‌فریبانه است یا شما نیز همچون عمو سام در مقیاس خود تظاهر به حامی‌ “حقوق بشر” بودن می‌کنید و هر فرصتی شما را برای “مزدک قریشی” شدن به وجد میاورد؟؟
    لینکهای زیر بعید است که ذهن پریشان گوی شما را باز کند.

    http://www.nurizad.info/blog/29237#comment-210765 – مدح خدا‌شاهان یا نقد خدا‌شاهان؟ و یا خداشاه نقد؟

    https://www.youtube.com/results?search_query=us+prison+torture
    https://en.wikipedia.org/wiki/Timeline_of_United_States_military_operations

     
  23. مازیار وطن‌پرست

    آقای کبیری
    زحمت کشیدید و منت گذاشتید، بر من فرض است پاسخ دهم. تأخیر را بر من ببخشایید. فردا حتما انجام می‌دهم.
    گمان کنم به سیدمرتضای گرامی هم دست کم یک پاسخ (که مشمول مرور زمان نشده‌باشد!) بدهکار باشم!

    ضمنا خواندن متن زیر را به همه‌ی دوستداران تحلیل سیاسی روز توصیه می‌کنم:
    (بویژه آقای نوریزاد که نویسنده‌ی متن از دوستداران ایشان است)
    https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6305879377436122934&postID=6814771671640206658&page=1&token=1462301004711&isPopup=true&bpli=1#form

     
    • آقای وطنپرست گرامی،

      با سپاس از تعارف شما، به هیچوجه زحمتی متحمل نشدم. این وظیفۀ انسانی و تعهد اخلاقی نسبت به هم میهنانم است. در این راه دور و دراز همه با هم هستیم و درخت روشنگریهای ما بطور حتم در فردای ایران به بار خواهد نشست. با تشکر از نظر لطف و مرحمت شما.

       
  24. مازیار وطن‌پرست

    علی1 عزیز: منت گذاشتی و نوشته‌ات (در مورد کتاب مکتب در …) را روی چشم گذاشتم.

    کورس، علی1، مزدک، آرتین، باصفا، علوی، آتشسوار، آنیتا، بانوی ناشناس، ریحانه و ….* و البته آقای نوریزاد

    هشدار!
    این حجم نفرت از عرب و ترک و مسلمان و … که [واکنشی است به امت گرایان جمهوری اسلامی و سیاست‌های ایران ستیزانه‌شان، و] به جای خردورزی انسانگرا نشسته است از یکسو؛ رواج پان ترکیسم و پان کردیسم و پان عربیسم [ناشی از همان دلیل اولی] از سوی دیگر، فرزانگانی چون شما را که زخم و درد و انحراف را می‌شناسید، مکلف به روشنگری و آگاهی بخشی می‌کند.

    علی1 گرامی از شما به طور ویژه خواهش می‌کنم قلم توانایت را همچون آن کامنت آخرت به سمت توضیح و توشیح انسانیت بگردانی.
    ______________________________________________
    * صمیمانه از همه‌ی ناظرانی که نامشان را در فهرست بالا از قلم انداخته‌ام پوزش می‌خواهم. عجله داشتم.
    دوستان فاضلی چون سیدمرتضی و … را تعمدا ذکر نکردم چون بنا به اعتقاداتشان قطعا گزینه‌ی مؤثری برای انتقاد از شوونیسم نخواهند بود.

     
  25. از آخوندهای پرمردعا و نیمچه آخوندهای خود شیفته و مراجع محترم و ارجمند حوزه و کسانی که تازه به درجه شریف و مقدس اجتهاد رسیده اند؛ عاجزانه تمنا میکننم بخوانند و عمامه ها را بالاتر برند و بزرگتر برگیرند، فقط جان هر که دوست دارید هنگام خواندن این سطور، به ریش و حماقت این مردم دربند و مفلوک آهسته تر بخندید…! ما را همین جهالت ها که در دام شما در انداخته کفایت میکند…! طاقت قهقه های مستانه و فتانه ی شما عالیجنابان را نداریم…!

    در این قسمت میخوانیم که کاسه ی جمجمه چیست ؟ و شاه اسماعیل که قبله آمال و افتخار آخوندها/////////////////////////////////چگونه پس از آنکه هرات را بخاک و خون کشید، و بعد از آنکه دستور داد دست های شیبک خان را از لاشه اش جدا کردند، شکمش را با شمشیر دریدند، امعا و احشایش را بیرون آوردند، با حکمِ “ولاییِ” شاه اسماعیل، گوشتش را خام خام خوردند و سپس کاسه ی سر شیبک خان را به زرگران هرات سپرد تا از آن جام باده شراب بسازند و همان کاسه موسوم به کاسه جمجمه شد که از آن پس ندیم دائمی شاه اسماعیل بود و تا آخر عمرش در همه مجالس میگساریش باده در همان جام باده می نوشید.

    خواندمیر می نویسد؛ صوفیان برای خوردن گوشت گندیده و آغشته به خاک و خون شیبک خان هجوم آوردند، بعضی از آنها دست به شمشیر بردند، تا دیگران را کنار بزنند و خود به لاشه برسند و در نتیجه چند تن زخمی شدند و دوتن به هلاکت رسیدند که به حکم شاه اسماعیل آنها را شهید نامیدن – همچنانکه امروزه هم، هر که برای دفاع از حکم و نظام ولایی آقای خامنه ای در اقصی نقاط جهان کشته شود، شهید قلمداد می شود! و کسانی که نتوانستند خود را به لاشه برسانند، پاره گوشت کوچکی را به مبلغ گزافی می خریدند و با حرص و ولع سیری ناپذیر بدندان میکشیدند و میخوردند! چون ولی امرشان فتوا میداد با هر لقمه ای که میخورند دری از درهای بهشت برویشان گشوده می شود…!؟ باز هم تاکید میکنم؛ آخوندها و مراجع محترم عظام عمامه های مبارک شان را یزرگتر بردارند و بالاتر گذارند…! –کاوه
    ———————————————–
    ———————————————–

    نسخه ی اصلاح شده
    آخرین گفتار از قسمت پنجم
    تعداد صفحات: 6

    جدائی ماوراءالنهر از ایران [ در اثر بی کفایتی شاه اسماعیل ]

    زمانی که قزلباشان در ایران مشغول کشتار و تاراج و کشورگیری بودند سُغد و خوارزم و خراسان و گرگان در دست یکی از امرای ازبک به نام محمد خان بود که لقب شهبیک خان برخود نهاده بود، قزلباش‌ها چون نمی‌توانستند این لقب را درست تلفظ کنند او را شیبک خان نامیدند، شیبک خان در سال‌های 879 و 880 بر سمرقند و بخارا دست یافت و فرغانه را از بابر تیموری گرفت، و طی سلسله لشکرکشی‌های ناکام و کامیاب تا سال 887 بلخ و مرو و هرات و نیشاپور و گرگان را از فرزندان سلطان حسین بای‌قرا (متوفی 885 خ) گرفت، و دامنة متصرفاتش را به دامغان رساند، او که خود را شاه ایران می‌نامید فضلا و دانشمندان فراری از قزلباشان را زیر چتر حمایت گرفت، و برآن شد که به جنگ قزلباشان برخیزد و سلطة آنها را براندازد، اما از شگفتی‌های روزگار آن که درست هنگامی که او آمادة حرکت به درون ایران بود قائم سلطان – پادشاه مغول دشت قبچاق – به خوارزم لشکر کشید، و شیبک خان مجبور شد به دفع این خطر بشتابد، وقتی او در تلاش عقب‌راندن قائم سلطان از خوارزم بود، قبائیل شیعة هزاره که ترکیبی از بقایای مغول‌ها و بقایای عرب‌های فارسی‌زبان‌شدة خراسان بودند، در خراسان میانه سر به شورش برداشتند، و شیبک خان مجبور شد که بخشی از نیروهایش را برای سرکوب هزاره‌ها گسیل کند، او در سال 889 از قائم سلطان شکست یافته به مرو عقب نشست، و خوارزم به دست مغولان افتاد، در جنگ با هزاره نیز او تلقات سنگینی داد، این شگست‌ها روحیة سربازان او را درهم شکست، و از توانائی‌های نظامیش کاست.

    شاه اسماعیل که از شکست‌های شیبک خان اطلاع یافته بود، در زمستان آن سال با قزلباشانش به بهانة زیارت مرقد امام رضا به مشهد حرکت کرد، او دامغان و گرکان را گرفته منهدم کرد و از آنجا وارد مشهد شد، و پس از کشتاری که در مشهد کرد، یک گروه قزلباش را روانة مرو موضوع گرفت، و مأمورانی را به سمرقند و بخارا فرستاده، نیروی آن نواحی را به مدد فرا خواند، قزلباشان دژ مرو را در محاصره گرفتند، شیبک خان همه‌روزه سپاهیانش را از دژ بیرون می‌فرستاد تا محاصره را درهم شکند، ولی هربار اینها شکست یافته به دژ برمی‌گشتند، پیش از آن که نیروی امدادی از سمرقند و بخارا برای شکیب خان نامه نوشته به او پیشنهاد صلح داد، و متذکر شد که چون در آذربایجان حوادثی رخ داده است، تصمیم دارد به آذربایجان برگردد و جنگ با او را به وقت دیگری موکول کند، او سپس بدون آن که منتظر پاسخ شیبک خان شود به محاصرة مرو پایان داد، و به ظاهر آن شهر را به قصد آذربایجان ترک کرد، بنابر حیله‌ئی که سران قزلباش اندیشیده بودند، یک دسته از قزلباشان در نزدیکی مرو مستقر شدند، و دستور یافتند که هرگاه شیبک خان از قلعه بیرون شود و در صدد حمله به آنها برآید در برابرش پا به فرار نهند تا شیبک خان تعقیب‌شان کند، شاه اسماعیل و قزلباشانش مرو را رها کرده دور شدند، و در کنار دهی به نام محمودآباد اردو زدند، به قزلباشانی که قرار بود از برابر شیبک خان بگریزند، گفته شده بود که به طرف محمودآباد به راه افتند تا در آنجا شیبک خان در حین تعقیب‌شان به دام افتد.

    نقشة سران قزلباش کارگر افتاد، و شیبک خان به گمان آن که شاه اسماعیل از جنگ با او ترسیده و عقب نشسته است، روز بعد از حرکت اوردوی شاه اسماعیل از مرو بیرون آمد، و گروهی از قزلباشان را در نزدیکی مرو یافت، اینها تا او را دیدند پا به فرار نهادند، شیبک خان آنها را تعقیب کرد، ولی در محمودآباد خود را با شاه اسماعیل و قزلباشان مواجه دید، و راهی جز جنگیدن برای نماند، شاه اسماعیل عادتش آن بود که وقتی جنگ آغاز می‌شد دور از میدان نبرد، با دسته‌ئی از ندیمانش مشغول سرگرمی می‌شد، اینجا نیز وقتی شیبک خان و قزلباشان در برابر هم صف آراستند، شاه اسماعیل – به همان عادت – دورتر از عرصة نبرد مشغول شکار بلدرچین بود، شیبک خان با رشادت تمام قزلباشان را مورد حمله قرار داد، و در دور اول نبرد شمار بسیاری از آنها را به خاک هلاکت افکند، چون قزلباشان در آستانة شکست قرار گرفتند، سران قزلباش رفته شاه اسماعیل را از میدان بازی به میدان نبرد کشاندند، تا حضورش به قزلباشان روحیه باخته قوت قلب ببخشد، و آنها را مطمئن سازد که به امداد آسمانی به پیروزی خواهند رسید، در دور دوم نبرد در نیروی شیبک خان شکست افتاد، بخش اعظم افرادش کشته شدند یا فرار کردند، و شیبک خان با 500 تن عقب نشسته به دره‌ئی در کوهستان پناه بردند، قزلباشان در این تگناه بر سر شیبک خان ریختند و شیبک خان را با همراهانش به قتل آوردند، و سر وی را برای شاه اسماعیل بردند، شاه دستور داد جسد او را نیز یافته برایش بردند، او دست‌های شیبک خان را از لاشه جدا کرده کناری نهاد، سپس شکمش را با شمشیرش دریده امعا و احشایش را بیرون آورد، آنگاه به قزلباشان «حکم ولائی» داد تا گوشت لاشة شیبک خان را خام خام خوردند، مؤلف جهانگشای خاقان خوردن گوشت لاشة شیبک خان توسط قزلباشان را چنین می‌ستاید:

    [شاه اسماعیل] به لفظ گهربار فرمودند که هرکه سر مرا دوست دارد از گوشت دشمن من طعمه سازد…. به مجرد سماع این فرمان کوشش و ازدحام جهت اکل گوشت میتة (= خوردن گوشت مردار) شیبک خان به مرتبه‌ئی رسید که صوفیان (= قزلباشان) تیغ‌ها کشیده قصد یکدیگر نمودند، و آن گوشت متعفن با خاک و خون آغشته را به نحوی از یکدیگر ربودند که چرغان شکاری در حال گرسنگی آهو را بدان رغبت از یکدیگر ربایند([55]).

    امیر محمود خواندمیر می‌نویسد که صوفیان برای خوردن گوشت گندیده و آغشته به خاک و خون شیبک خان هجوم آوردند، بعضی از آنها دست به شمشیر بردند، تا دیگران را کنار بزنند و خود به لاشه برسند؛ و در نتیجه چند تن زخمی شدند، کسانی که نتوانستند خود را به لاشه برسانند، پاره گوشت کوچکی را به مبلغ گزافی از دیگران می‌خریدند و با علاقه می‌خوردند([56]).

    قزلباشان پس از این پیروزی به مرو حمله برده آن شهر را گرفته سه روز ابنیة تاریخی مرو را منهدم می‌ساختند، یا به آتش می‌کشیدند، و ساکنان شهر را کشتار می‌کردند، و جوانان را مورد تجاوز جنسی قرار می‌دادند، از سرهای کشتگان مرو چندین کله مناره برپا گردید، تا یادگار این فتح عظیم باشد که نصیب «شاه دین پناه» شده بود، شاه اسماعیل همچنین دستور داد کاسة جمجمة شیبک خان را پوست برکنده پاک کردند و در ظرفی نگاه داشتند، تا از آن جامی بسازند که او در آن باده بنوشد، شاه اسماعیل یک دست شیبک خان را برای «نصیرالدین محمد بابر» – که اخیراً کابل را برای خودش گرفته بود – فرستاد، و به او نوشت که شیبک خان دست تو را از سمرقند کوتاه کرد؛ اینک ما دست او را برای تو فرستادیم، و دست دیگرش را برای ارعاب «امیر رستم روزافزون» – فرمانروای شیعة زیدی‌مذهب مازندران – فرستاد، و به او نوشت که تو نخواستی به اطاعت ما درآئی، و دست به دامن شیبک خان شدی، «دست تو به دامن شیبک خان نرسید؛ اینک ما دست او را برای تو می‌فرستیم». پوست سر شیبک خان را نیز با کاه انباشتند، و شاه اسماعیل آن را برای «بایزید دوم عثمانی» فرستاد([57]). بقایای سر و استخوان‌های لاشه را در آتش سوزانده خاکسترش را زیر سم اسبان پراکندند.

    پس از مرو نوبت هرات رسید، هرات پس از ویرانی زمان چنگیزخان دوباره جان گرفته بود، و در دوران تیموری حاکم‌نشین خراسان شده بود، سلطان ابوسعید تیموری و سپس سلطان حسین بای‌قرا آن شهر را پایتخت قرار داده، شکوه و جلالی به آن بخشیده بودند، هرات در آن زمان یکی از مراکز مهم فرهنگی ایران و پرجمعیت‌ترین شهر خراسان بود، در این شهر مدارس پررونقی دائر بود که علمای نامداری چون مولانا تفتازانی در آنها تدریس می‌کردند، و دانش‌جویان بسیاری حتی از ماوراءالنهر و هندوستان و عثمانی در آنها به تحصیل اشتغال داشتند، اهمیت فرهنگی هرات در آن زمان از اینجا معلوم می‌شود که بدانیم بزرگانی چون استاد بهزاد در آن شهر تحصیل کرده بودند، و هم در آن شهر به تربیت هنرمندان و آفرینش هنری اشتغال داشتند، جامی – عارف نامدار ایران – نیز از همین شهر بود، و در همین شهر تحصیل کرده بود، و اندکی پیش از این رخدادها در این شهر درگذشته بود، به علاوه یکی از بزرگترین کتابخانه‌های ایران در هرات دائر بود که به همت امیر علی‌شیر نوائی – وزیر بای‌قرا – به شکوه رسیده بود، و ده‌ها هزار جلد کتاب در آن نگهداری می‌شد، هرچند که حاکمیت هرات در آن اواخر به دست ترک‌های شیعة زیدی‌مذهب افتاده بود، ولی در هرات نه مردم از مذهب شیعه پیروی می‌کردند، و نه یک عالم و سخنور و دانشمند شیعه وجود داشت؛ زیرا که مردم هرات در آن زمان عموماً سنی بودند، شاید خوانندة این کتاب تعجب کند که اولین و آخرین ایرانی که پیش از صفویه در مرثیة امام حسین و شهیدان کربلا شعر سرود، یک ملای شاعر سنی حنفی‌مذهب از مردم همین شهر به نام ملا حسین بود که مرثیه‌هایش را «روضه الشهدا» (یعنی بهشت شهیدان) نامید، «روضه خوانی» که با روی کارآمدن صفویه برای نخستین بار توسط تبرائیان و به تقلید از قزلباشان در ایران مرسوم شد، در آغازش خواندن مرثیه‌های همین کتاب «روضه» بود، عقیدة همة سنی‌های ایران در بارة اولاد پیامبر مثل ملا حسین بود؛ ولی قزلباش‌ها و شاه اسماعیل با افسانه‌هائی که شنیده بودند می‌پنداشتند که سنی‌ها دشمنان اهل بیت پیامبرند.

    یک گروه قزلباش زیر فرمان مردی به نام قلی جان از سردستگان تبرائی به هرات گسیل شدند، مردم هرات که جنایت‌های قزلباشان در مرو را شنیده بودند، راه چاره را در آن دیدند که داوطلبانه تسلیم قزلباشان شوند، شاید از تجاوز و کشتار برهند، قلی جان پس از آن که شهر را تحویل گرفت علما و اعیان را به مسجد جامع فرا خواند، او در مسجد به قاضی القضات هرات دستور داد که شیعه شود، و برفراز منبر رفته تبرا کند و به ابوبکر و عمر و عثمان لعنت بفرستد، و حکم کفر سنی‌ها را صادر کند، قاضی القضات بیچاره که نمی‌توانست چنین دستوری را اجابت کند، در همانجا در کنار منبر به دست قزلباشان به قتل رسید، (شکمش را دریدند و امعا و احشایش را به پای منبر ریختند)، دومین مردی که دستور یافت به فراز منبر رفته ابوبکر و عمره و عائشه را دشنام دهد و از مذهبش دست بکشد، حافظ زین الدین علی – مفتی اعظم هرات – بود، این فقیه نیز از اجرای فرمان قلی جان سرباز زد، قلی جان به دست خودش شکم وی را درید و امعا و احشایش را بیرون کشیده به میان مردم حاضر در مسجد افکند، و سپس سرش ر از تن جدا کرد، پس از آن قلی جان به قزلباشان دستور داد که همة حاضران در مسجد را از خُرد و درشت به قتل برسانند، جسدهای قاضی القضات و حافظ زین الدین را به همراه اجساد چندین تن دیگر از بزرگان و اعیان هرات در میدان شهر به آتش کشیدند([58]). روزهای آینده بقایای بزرگان شهر بازداشت و در بند کرده شدند، تا شاه اسماعیل خودش در بارة آنها تصمیم بگیرد.

    شاه اسماعیل در آذرماه 889 وارد هرات شد، و «حکم ولائی» برای کشتار و انهدام و تاراج صادر کرد، مولانا تفتازانی که بزرگترین فقیه جهان اسلام در زمان خودش به شمار می‌رفت، و برترین مرجع دینی سنی‌های خراسان و سیستان و ماوراءالنهر و هندوستان و عثمانی، و حتی مرجع دینی بایزید دوم و دولتمردان عثمانی بود، در آن وقت در بند قلی جان بود، شاه اسماعیل وی را به حضور خواست و به او حکم کرد که تبرا کند و دست از «مذهب باطل» بکشد، چون مولانا حاضر نبود، به فرمان مردی گردن نهد که به نظر او از اسلام بیگانه بود، شاه اسماعیل دستور داد وی را آرام آرام قطعه قطعه کردند، تا چندین ساعت در زیر شکنجه بماند و حتی مردم شهر تماشاگر شکنجه‌های جسد مولانا را نیز به آتش کشیدند، و خاکسترش را در کوچه‌ها پراکندند تا لگدکوب عوام گردد، کشتار مردم و انهدام مساجد و مدارس و بناهای تاریخی در هرات چندین روز ادامه داشت، و چنان شد که هرات به یک مخروبه تبدیل گردید، مقابر بزرگی که در هرات خفته بودند شکافته گردید و اجسادشان از گورها برآورده شده به آتش کشیده شد، لاشه‌های خواجه‌های بزرگ هرات را نیز از گورها برآورده پراکندند، جامی(عارف بزرگ تاریخ ایران) نیز از جمله بزرگانی بود که گنبدش منهدم گردید و جسدش از گور برآورده شد، و به جرم سنی‌بودن به او تازیانه زدند، و استخوان‌هایش را در بیابان پراکندند.

    شاه اسماعیل چهار ماه در هرات ماند، و اموالی که در خانه‌های زنده‌ماندگان هرات باقی مانده بود مصادره می‌شد، شاه اسماعیل شنیده بود که استاد بهزاد از شیعیان هرات است، از این رو وقتی او را دستگیر کردند وی را مورد بخشایش قرار داد و نزد خود نگاه داشت، کاسة سر شیبک خان را شاه اسماعیل به زرگران هراتی سپرد، و آنها دستور داد که از آن یک جام باده بسازند، این جام که موسوم به کاسه جمجمه شد از آن پس ندیم دائمی شاه اسماعیل بود، و او تا آخر عمرش در همة مجالس و محافل میگساریش باده در این جام می‌نوشید، و یاد پیروزیش بر شاه نیرومند سنی را همواره زنده نگاه می‌داشت.

    در اوائل سال 890 شاه اسماعیل از هرات بیرون شده شکارکنان و غارتگران تا میهنه و فاریاب و شرق خراسان پیش رفت، و در بلخ و دیگر شهرها قتل‌ها و تخریب‌ها تکرار گردید، او سپس هرات و مرو را به عنوان تیول بهحسین بیک لله بخشید، و بلخ و خراسان شرقی را به بیرام بیک قره‌مانی داد، او همچنین مردی به نام میر غیاث الدین از بقایای عرب‌های فارسی‌زبان خراسان را که سید و شیعه بود به ریاست دستگاه دینی خراسان منصوب کرد، و خراسان را به قصد ایران مرکزی ترک گفت، تا بقایای آبادی‌های ایران را که هنوز دستش به آن نرسیده بود به تاراج دهد و تخریب کند، و آثار فرهنگی و عناصر مادی تمدن ایرانی را منهدم سازد، از آنجا که نمونه‌های سیاهکاری قزلباشان در بسیاری از شهرها و آبادی‌های ایران را بیان کرده ام، نمی‌خواهم با بازگوئی موارد دیگری که در بازگشت شاه اسماعیل از هرات تکرار شد خواننده را خسته و دل‌آزرده کنم.

    به دنبال قتل شیبک خان ازبک، ظهیر الدین بابر تیموری که در کابل مستقر بود به سغد لشکر کشید و سمرقند را متصرف شد، بابر فرزند میرزا عمر شیخ از نوادگان تیمور بود، پدرش حاکمیت فرغانه را در دست داشت، و قلمروش سمرقند و بخارا دربر می‌گرفت، شیبک خان این سرزمین‌ها را در سال 880 از دست بابر گرفته بود، بابر پس از آن با سپاهش به کابل رفته آن شهر را گرفته در آنجا تشکیل حاکمیت داده بود، و در صدد بازگرفتن سغد (ماوراءالنهر) برآمده بود، ولی ناکام مانده بود، او سرانجام پس از کشته‌شدن شیبک خان به این هدف دست یافت، لیکن پیروزی بابر چندان دیری نپائید، عبیدالله خان برادرزادة شیبک خان خود را وارث عمویش اعلام داشت، و با برخورداری از حمایت امرای ازبک در بهار 891 به جنگ بابر شتافت، بابر چونکه با شاه اسماعیل دست دوستی داده بود در ترکان ماورءالنهر چندان مقبولیت نیافت؛ زیرا که شاه اسماعیل در خراسان چندان جنایت کرده بود که همة مردم خراسان از او نفرتی چندش‌آور داشتند؛ و بابر نیز به علت رابطه به شاه اسماعیل مورد نفرت واقع شد، او در جنگ با عبیدالله خان شکست یافته به حصار شادمان در نزدیکی بلخ پناه برد، و از آنجا دست به دامن حاکم قزلباش بلخ شد، حاکم بلخ مراتب را به شاه اسماعیل گزارش فرستاد، شاه اسماعیل که در آن هنگام در نواحی مرکزی ایران مشغول شکار و عشرت بود، یک لشکر قزلباش را به فرماندهی نائب السلطنه اش که اینک امیر نجم ثانی بود، (و او را پائین‌تر خواهیم شناخت) به یاری او گسیل کرد، و به حسین بیک لله و بیرام بیک قره‌مانی دستور فرستاد که به امیر نجم بپیوندند.

    قزلباشان در تیرماه 891 از جیحون گذشته قلعة خراز در نزدیکی بخارا را در محاصره گرفتند، بابر با سپاهش همراه قزلباشان بود، و امید داشت که ماوراءالنهر را قزلباشان برای وی بگیرند، بابر با حاکم قلعه مذاکره کرد و قلعه بدون مقاومتی تسلیم او شد، قزلباشان در اینجا نیز اعراف سیاسی و نظامی را زیرپا گذاشتند، و بدون توجه به نظر بابر حاکم را دستگیر کرده به جرم سنی‌بودن کشتند، و بر افرادش که در قلعه بودند تیغ گشوده همه را به قتل آوردند، آنها سپس قلعة قرشی در منطقة خراز را محاصره کردند و بعد از مدتی گشودند، امیر نجم دستور قتل عام مردم خراز را صادر کرد، بابر نزد او پا در میانی کرد که جمعیت خراز رعایای اویند، و او نمی‌تواند بر رعایای خودش تیغ بگشاند، بلکه وظیفه دارد که از آنها حمایت کند، ولی نجم قزلباش که تشنة خونریزی بود و نمی‌توانست هیچ انسان سنی را زنده ببیند، به تقاضای او توجهی نکرد، در خراز کسانی وجود داشتند که می‌گفتند از سادات عرب تبار و علوی هستند، چند تن از اینها به نزد میر غیاث الدین (صدر قزلباشان در خراسان) رفته گفتند: تو عرب هستی و ما نیز عربیم، تو از اولاد پیامبری و ما نیز از اولاد پیامبریم، ما و تو عموزادگان یکدیگریم، بر ایمان نزد امیر نجم شفاعت کن تا از خونمان درگذرد، وقتی غیاث الدین با امیر نجم در بارة این سیدها سخن گفت، امیر نجم پاسخ داد که مگر می‌شود که یک نفر شیعه نباشد، و از اولاد پیامبر باشد و ادعای سیادت کند؟ سنی‌ها همه‌شان دشمن اولاد پیامبرند، و اینها که می‌گویند سیدند دروغ می‌گویند، چون غیاث الدین اصرار ورزید که اینها را همه کس می‌شناسند، و می‌دانند که سادات اولاد پیامبرند و نزد مردم احترام دارند، امیر نجم به او گفت: ما سید سنی را سید نمی‌دانیم، در خراز حدود پانزده هزار تن قتل عام شدند، مساجد و مدارس ویران گردید، گروهی به مساجد پناه برده بودند، قزلباشان مسجدها را بر سر آنها به آتش کشیدند و همه را نابود کردند([59]).

    جنایت‌هائی که قزلباشان در خراز کردند بابر را از درخواست حمایت پشیمان کرد، و برآن داشت که از ادامة پیشروی‌های قزلباشان در ماوراءالنهر جلوگیری کند، چون امیر نجم قصد پیشروی به سوی غجدوان داشت، بابر به او گفت که زمستان در پیش است و نبرد در زمستان در این بیابان‌ها به صلاح نیست، بهتر است که فعلاً به همین اندازه که فتح کرده ایم بسنده نمائیم، امیر نجم به نصایح بابر توجهی نشان نداد، و به غجدوان رفته دژ غجدوان را در محاصره گرفت، غجدوان با تمام توانش در برابر قزلباشان پایداری ورزید و از عبیدالله خان استمداد کرد، عبیدالله خان به زودی به غجدوان رسید، در این میان بابر که از ددمنشی‌های قزلباشان به ستوه آمده بود سپاهش را برداشته امیر نجم را رها کرد و رفت، میر غیاث الدین نیز که اکنون متوجه شده بود که مذهب شاه اسماعیل و قزلباشان نه شیعه بلکه یک مذهب مخصوص است، و از کشتار سادات بی‌گناه قرشی نیز ناراضی و از همکاری با دستگاه قزلباشان پشیمان بود، قزلباشان را رها کرده به بابر پیوست، حسین بیک لله نیز در نخستین دور نبرد با عبیدالله خان از میدان گریخته به سوی هرات شتافت، به دنبال او گروهی از قزلباشان نیز راه فرار در پیش گرفتند، به این ترتیب در قزلباشان شکست افتاد؛ بایرام بیک کشته شد؛ و امیر نجم خود را به عبیدالله خان تسلیم کرد، و عبیدالله خان دستور داد سرش را بریدند.

    عبیدالله خان که خودش را شاه ایران می‌دانست، به شکرانة این پیروزی راهی مشهد و زیارت بارگاه امام رضا شد، و در جوار بارگاه امام رضا تاج شاهی را بر سر نهاد (آذرماه 891) او سپاهش را از مشهد به قصد تصرف هرات گسیل کرد، حسین بیک لله پیش از فرارسیدن سپاه عبیدالله از هرات گریخته راهی ایران مرکزی شد، و در یکی از شکارگاه‌های اطراف اصفهان به اردوی شاه اسماعیل پیوست، تا خبر شکست بزرگ قزلباشان را به او برساند، عبیدالله خان در میان سرور و شادی مردم هرات وارد آن شهر شد، مردم هرات تبرائی‌های قزلباش را مورد تعقیب قرار داده به قتل رساندند، به دنبال آن سراسر خراسان به تصرف عبیدالله خان درآمد.

    با سپری‌شدن زمستان شاه اسماعیل قزلباشانش را برای حرکت به خراسان آماده کرد، او ابتدا مراسم جشن بهار را برپا داشت، و چند روزی را به عیش و عشرت گذراند، و قزلباشانش از دختران و پسران اسیرشدة ایرانی کام دل ستاندند، و به شکرانة پیروزی‌ها و نعمت‌هائی که خدایشان به آنها داده بود باده‌ها نوشدند؛ آنگاه به قصد خراسان حرکت کردند، عبیدالله خان در این زمان در مشهد بود، زیرا مشهد را پایتخت خویش کرده بود تا سلطنتش را به امام رضا متبرک کند، از آنجا که بخش اعظم نیروهایش در هرات و مرو بودند، وقتی قزلباشان به مشهد رسیدند او مشهد را رها کرده به ماوراءالنهر برگشت، قزلباشان وارد مشهد شدند، و مردم مشهد را به خاطر آنکه از عبیدالله خان حمایت نشان داده بودند مورد انتقام قرار دادند، و هزاران تن از مردم شهر را از دم تیغ گذراندند، شاه اسماعیل سپس به سوی هرات به راه افتاد، و سپاه ازبک را در کنار هرات شکست داده به آن شهر دست یافت، او به انتقام خون تبرائیان که به دست مردم هرات کشته شده بودند دست به کشتار گشود، و بخش اعظم مردم شهر را که در دور قبلی از تیغ قزلباشان رهیده بودند قتل عام کرد، و هزاران خانه را که هنوز برپا بود در آتش سوزاند، و مزارع و باغستان‌های روستاهای اطراف هرات را به آتش کشید تا بقایای مردم در قحطی تلف شوند، پس از فتح و تخریب هرات مدتی را در نواحی مختلف خراسان به کشتار و تخریب ادامه داد، تا انتقام خون بایرام بیک و امیر نجم را از سنی‌هائی که از عبیدالله خان اطاعت نموده بودند گرفته باشد، پس از آن که از کشتارها و تاراج‌ها و تخریب‌ها فراغت یافت و کینه اش فروکش کرد، هرات و مرو را به زینل بیک شاملو و بلخ و میهنه و فاریاب را به دیو سلطان روملو بخشید، و خود با قزلباشانش به سوی ایران مرکزی باز گشت تا به عشرتش ادامه دهد.

    پس از این قضایا سراسر خوارزم و سُغد و فرغانه و بخشی از سرزمین پارت و گرگان در دست عبیدالله خان ماند، عبیدالله خان تا زنده بود خودش را شاه ایران می‌دانست، و از تلاش برای بیرون‌کشیدن بقیة ایران از دست قزلباشان دست نکشید، او در ترویج فرهنگ و زبان ایرانی کوشید، او در ادبیات فارسی تحصیلات عالی داشت و به فارسی شعر می‌سرود، و در شعرهایش علاقه به ایران و ایرانی را ابراز می‌داشت، او در یکی از غزل‌هایش تصریح می‌کند که کشوری که در دست او است به مثابة جمسی است که جانش یعنی ایران از آن جدا شده است، مطلع این غزل چنین آغاز می‌شود:

    خاطرم باز تمنای خراسان دارد
    تن بی‌جان‌شدة من هوس جان دارد

    شماری از ادبا و فقیهان ایرانی در دربار او بودند که ترویج‌گر فرهنگ ایرانی بودند، معروف‌ترین اینها فضل الله روزبهان خنجی بود که کتاب «مهمان‌نامة بخارا» را در همین زمان به رشتة تحریر درآورد، عبیدالله خان در همین زمان که پادشاه بود نزد فضل الله روزبهان شاگردی می‌کرد، و فقه اسلامی و ادبیات فارسی می‌آموخت.

    بعد از عبیدالله خان نفرتی که از تشیع صفوی در میان ترکان ماوراءالنهر ایجاد شد به احساس نفرت از دولت ایران تبدیل گردید، و ترکان ماوراءالنهر در طی دو نسل بعد زبان و ادب فارسی را نیز کنار نهاده پیوندهای تاریخی با ایران را برای همیشه از خاطر زدودند، از آن پس تنها رابطة اینها با ایران رابطة خصمانه و مبتنی بر نفرت از مذهب قزلباشان بود، به این ترتیب سغد و خوارزم که روزگاری زایشگاه و پرورشگاه دولمتردان سامانی و خانة رودکی و بوعلی سینا و فارابی و خوارزمی و دیگر ایران‌سازانِ تاریخ بود، به سبب جنون مذهبی شاه اسماعیل برای همیشه از دامن ایران بریده گردید، تا در آینده ضدیت با دولت صفوی به ضدیت با فرهنگ و زبان ایرانی تبدیل گردد، و ایرانیان منطقه مجبور شوند که پس از هزاران سال زیستن در بوم خودشان خویشتن را همرنگ ترکان نشان داده ترک‌زبان شوند.

    منابع:
    ([55])- جهانگشای خاقان: 380 – 381.

    ([56])- امیر محمود خواندمیر: 71.

    ([57])- جهانگشان خافان: 379 – 383. عالم ‌آرای عباسی: 38. امیر محمود خواندمیر: 72. حبیب السیر: 3 / 513. روضه الصفا: 28. لب التواریخ: 252. عالم‌ آرای صفوی: 332 – 333.

    ([58])- عالم آرای صفوی: 346. جهانگشای خاقان: 389. امیر محمود خواندمیر: 72 – 73.

    ([59])- عالم آرای صفوی: 371 – 372. جهانگشای خاقان: 430 – 432. امیر محمود خواندمیر: 77 – 78.

     
  26. برادران قاچاقچی مترصد صدور فرمان کودتا از رئیس کل قاچاقچیان.

     
    • مش قاسمک اگر خواستی به پسرت درس استدلال بدهی چه چیز غیر از مسخره کردن میدهی؟

       
    • جناب مش قاسم گرامی درود برشما وسایر یاران ارجمند

      به باور حقیر مدت مدیدی هست که کودتا عملاً انجام گرفته است فقط برادران منتظرند که رئیس قاچاقچیان در بالکن طبقه دوم کاخ ریاست جمهوری ظاهر شده و با ابلاغ آن بمردم به آن رسمیت ببخشد

      پایدار باشید
      رسول

       
  27. متجاوز حزب اللهی راست راست می گردد

    یک روزنامه محلی در زنجان ماجرای آزار جنسی یک دانش‌آموز دختر توسط معلم‌ اش را تیتر نخست کرده است. دختری ۹ ساله به نام ندا که پدر و مادرش حالا قصد ترک روستا را کرده‌اند تا جایی بروند که کسی آنها را نشناسد چرا که معلم به قید وثیقه آزاد شده و به روستا بازگشته است.

    به گزارش ایسنا، سردبیر روزنامه محلی «مردم نو» می گوید: گویا ماجرای این آزار و اذیت مدت‌ها بوده که از سوی معلم مدرسه 22 بهمن قره‌محمد به دخترک بی‌نوا وارد می‌شده است اما در اواسط اسفند بغض ترک‌خورده ندا، نیت شوم «نامعلم» را افشا می‌کند.

    ماجرا از سوی ندا ابتدا به مادر و سپس به دایی گفته می‌شود و پدر نیز در تهران باخبر می‌شود. دایی دخترک بلافاصله ماجرا را به رئیس پاسگاه منطقه اطلاع می‌دهد و سپس قاضی در جریان قرار می‌گیرد و ندا به پزشکی قانونی فرستاده می‌شود. پس از استعلام پزشکی قانونی گویا ماجرا تایید شده و دستور بازداشت «ی.ن» صادر می‌شود.

    دایی دخترک تمام ماجرا را شرح می‌دهد و در آخر می گوید: «ی.ن» به قید ضمانت آزاد شده و با گذاشتن کلاه‌گیس در روستای دیگری مجددا مشغول به‌کار شده است. او جلوی خانه ما رژه می‌رود و ما را مسخره می‌کند. دیگر خسته شده‌ایم. نمی‌دانیم چه بکنیم. هر کجا می‌رویم حرف این ماجراست، اما کسی پاسخگو نیست.
    تف به شرافتتان ای کسانیکه در راس این مملکت هستید مگر شما ناموس ندارید

     
  28. مهدی از تهران

    عرض ادب و احترام
    1- اکثر ما مردم ایران تنها مردمی در تاریخ بشریت هستیم که 38 سال پیش از لحاظ مسائل اجتماعی و رفتاری و اقتصادی و فکری خود را به 1400 سال پیش پرتاپ کردیم. بدین معنا که خود را از چاله استبداد چکمه بیرون آوردیم و به چاه ویل استبداد نعلین با شتاب فراوان و روز افزون پرتاپ کردیم. اگر اکثر ما ملت ایران به تاریخ قرون وسطی(حکومت کلیسیا) کمی توجه داشتیم یا حتی به حکومت شبه جزیره عربستان نظری میانداختیم، شاید پس از سرنگون کردن رژیم دیکتاتوری سلطنتی وضعیت بهتری برای خود رقم میزدیم. اگر 38 سال پیش نمیتوانستیم بفهمیم حکومت دینی مذهبی یعنی چه (البته عذر بد تر از گناه است برای یک مملکتی که ادعای داشتن فرهنگ والا میکند و مدام به داشتن فردوسی و سعدی و حافظ وکوروش و انقلاب مشروطه و امثالهم فخر فروشی میکند)، حالا که 38 سال با تمام وجود آن را لمس کردیم، دیگر چرا ساکت نشسته ایم و اقدامی برای اصلاح وضعیت موجود نمیکنیم. البته به نظر اینجانب مهمترین دلیلش نهادینه بودن جهل و خرافات مذهبی و دینی در فرهنگ ایران و تعصب کور بدان داشتن و فاقد حس وطن دوستی است.
    2- رژیم ولایت مطلقه فقیه با تکمیل کادر دو مجلسش (شورا و خبرگان ولایت مطلقه فقیه) تازگیها با تقویت کار فرهنگیش ( پخش پوستر آقای علی خامنه ای و فردی در روبروی او با چهره محو شده به معنای امام 12 شیعیان و اعزام دستار به سر به مدارس و از این دست کارها) و همچنین راه انداختن جار و جنجال زرگری سیاسی در حال برنامه ریزی برای انتصاب جانشین فردی پس از اقای علی خامنه ای است.

    3 – پیشنهاد میکنم وطن دوستان دارای خرد هر آنکه را که میشناسند (از نزدیکان خود شروع کنن) به مطالعه و خواندن قرآن و احادیث و روایات و کتب دیگر دینی و مذهبی به زبان پارسی تشویق نمایند. یکی از بهترین سلاح ها و ابزارها برای زدودن جهل و خرافات دینی و مذهبی از فرهنگ و اذهان خود دین و مذهب است. البته این کار را استبداد نعلین در طول این 38 سال با اعمال و رفتارش انجام داده و میدهد اما هم هزینه اش برای مملکت گران است ( مثال: وضعیت فلاکت بار اجتماعی و سیاسی ایران) و هم زمان طولانی خواهد برد زیرا دیکتاتور دارای زر و زور تزویر نمیتواند با پای خود از قدرت پائین بیاید.
    فرد وطن دوست با دین و مذهب و عقیده مردم نه بازی میکند و نه دکان برای خود باز میکند، بلکه با دور نگه داشتنش از سیاست (سکولاری) هم دین ومذهب و عقیده (که داشتنش برای هر انسانی لازم است) را از گزند دور نگه میدارد و هم به رفاه دنیوی انسان در پناه آزادی و دموکراسی و سکولاری می پردازد.
    به امید روزی که فرهنگ عقل و خرد جایگزین فرهنگ جهل و خرافات دینی و مذهبی در ایران ما بگردد
    مهدی از تهران

     
  29. سید مرتضی

    با سلام

    بحث های پراکنده ای از سوی دوستان در باره شخصیت حضرت سلیمان و واژه هایی در آیات سوره نمل که بیشترین حکایت از ماجرای دعوت و پیامبری ایشان در این سوره وارد شده است مطرح شد ،و در اثناء بحث ها پیشینه هایی تاریخی یا روایی که در برخی از تفاسیر مطرح شده است مورد ارزیابی هایی از سوی موافقان و مخالفان رسالت انبیاء و شرایع ،قرار گرفت ،بنظرم رسید در پایان همه این گرد و خاک ها و استنادهای ناقص یا هدفمند ،مجموعه گفتار تاریخی قرآنی روایی در باره این پیامبر والامقام که در تفسیر شریف المیزان آمده است را اینجا درج کنم ،با تشکر از جناب نوریزاد گرامی که زحمت درج انظار مختلف را بر خود هموار می کنند.
    ———————————————————————————————–
    گفتارى پيرامون داستان سليمان (ع)

    1- آنچه در قرآن از داستان او آمده در قرآن كريم از سرگذشت آن جناب جز مقدارى مختصر نيامده، چيزى كه هست دقت در همان مختصر، آدمى را به همه داستانهاى او و مظاهر شخصيت شريفش راهنمايى مى‏ كند:

    يكى اينكه: آن جناب فرزند و وارث داود (ع) بود، كه در اين باره فرمود:” وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ” و نيز فرموده:” وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ” .

    يكى ديگر اينكه خداى تعالى ملكى عظيم به او داد، جن و طير و باد را برايش مسخر كرد و زبان مرغان را به وى آموخت، كه ذكر اين چند نعمت در كلام مجيدش مكرر آمده است، در سوره بقره آيه 102، در سوره انبياء، آيه 81، در سوره نمل، آيه 16 تا 18، در سوره سبأ، آيه 12 تا 13 و در سوره ص، آيه 35 تا 39.

    قسمت سوم، آن است كه به مساله انداختن جسد، بر روى تخت وى اشاره مى‏ كند، كه در سوره ص، آيه 33 واقع است.

    قسمت چهارم، آيات مربوط به” عرض صافنات جياد” بر وى است، كه در آيات 31 تا 33 سوره ص، آمده است.

    قسمت پنجم، آياتى است كه به مساله داورى او در مساله افتادن گوسفند در زراعت پرداخته و اين آيات در سوره انبياء، آيه 78 تا 79 آمده است.

    قسمت ششم، اشاره به داستان مورچه است، كه در سوره مورد بحث، آيه 18 و 19 آمده.
    قسمت هفتم، آيات مربوط به داستان هدهد و ملكه سبأ است، كه در همين سوره، آيات 20 تا 44 آمده.

    قسمت هشتم، آيه مربوط به كيفيت درگذشت آن جناب است كه در سوره سبا آيه 14 واقع شده و ما شرحى كه مربوط به يك يك اين هشت قسمت است در ذيل آياتش در اين كتاب آورديم.

    2- آياتى كه آن جناب را مى‏ ستايد در قرآن كريم، در پانزده- شانزده- مورد نام آن جناب را آورده و ثناى بسيارى از او كرده، بنده ‏اش خوانده، اوابش ناميده و فرموده:” نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ” و به علم و حكمتش ستوده و فرموده:” فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ وَ كُلًّا آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً” و نيز فرموده:” وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْماً” و باز فرموده:” يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ” و او را از انبياء مهدى و راه يافته خوانده، فرموده:” وَ أَيُّوبَ وَ يُونُسَ وَ هارُونَ وَ سُلَيْمانَ” و نيز فرموده:” وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ” ».

    3- سليمان (ع) در عهد عتيق
    داستان آن جناب در كتاب ملوك اول آمده و بسيار در حشمت و جلالت امر او و وسعت ملكش و وفور ثروتش و بلوغ حكمتش سخن گفته، ليكن از داستانهايش كه در قرآن ذكر شده، جز همين مقدار نيامده كه: وقتى ملكه سبأ خبر سليمان را شنيد و شنيد كه معبدى در اورشليم ساخته و او مردى است كه حكمت داده شده، بار سفر بست و نزدش آمد و هدايايى بسيار آورد و با او ديدار كرد و مسائل بسيارى به عنوان امتحان از او پرسيد و جواب شنيد، آن گاه برگشت .
    ( تورات، اصحاح دهم از ملوك اول، ص 543.)

    عهد عتيق بعد از آن همه ثناء كه براى سليمان كرده، در آخر به وى اسائه ادب كرده و گفته كه: وى در آخر عمرش منحرف شد و از خداپرستى دست برداشته به بت‏ پرستى گراييد و براى بتها سجده كرد، بتهايى كه بعضى از زنانش داشتند و آنها را مى ‏پرستيدند.
    ( تورات، اصحاح يازدهم و دوازدهم از كتاب سموئيل دوم‏)

    و نيز مى‏ گويد: مادر سليمان، اول، زن اورياى حتى بود، پدر سليمان عاشقش شد و با او زنا كرد و در همان زنا فرزندى حامله شد ناگزير داود (از ترس رسوايى) نقشه كشيد تا هر چه زودتر اوريا را سر به نيست كند و همسرش را بگيرد و همين كار را كرد، بعد از كشته شدن اوريا در يكى از جنگها، همسرش را به اندرون خانه و نزد ساير زنان خود برد، در آنجا براى بار دوم حامله شد و سليمان را بياورد.

    و اما قرآن كريم ساحت آن جناب را مبرا از پرستش بت مى‏ داند، هم چنان كه ساحت ساير انبياء را منزه مى ‏داند و بر هدايت و عصمتشان تصريح مى‏ كند و در خصوص سليمان مى‏ فرمايد:” وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ” .
    نيز، ساحتش را از اينكه از زنا متولد شده باشد منزه داشته است و از او حكايت كرده كه در دعايش بعد از سخن مورچه گفت:” پروردگارا، مرا به شكر نعمتها كه بر من و بر پدر و مادر من ارزانى داشتى ملهم فرما” كه در تفسيرش گفتيم از اين دعا برمى‏ آيد كه مادر او از اهل صراط مستقيم بوده، يعنى از كسانى كه خداوند بر آنان انعام كرده، از نبيين و صديقين و شهداء و صالحين.

    4- رواياتى كه در اين داستان وارد شده

    اخبارى كه در قصص آن جناب و مخصوصا در داستان هدهد و دنباله آن آمده،بيشترش مطالب عجيب و غريبى دارد كه حتى نظائر آن در اساطير و افسانه‏ هاى خرافى كمتر ديده مى‏ شود، مطالبى كه عقل سليم نمى‏ تواند آن را بپذيرد و بلكه تاريخ قطعى هم آنها را تكذيب مى‏ كند و بيشتر آنها مبالغه‏ هايى است كه از امثال كعب و وهب نقل شده است .
    اين قصه ‏پردازان مبالغه را به جايى رسانده ‏اند كه گفته‏ اند: سليمان پادشاه همه روى زمين شد و هفتصد سال سلطنت كرد و تمامى موجودات زنده روى زمين از انس و جن و وحشى و طير، لشكريانش بودند. و او در پاى تخت خود سيصد هزار كرسى نصب مى‏ كرد، كه به هر كرسى يك پيغمبر مى‏ نشست، بلكه هزاران پيغمبر و صدها هزار نفر از امراى انس و جن روى آنها مى‏ نشستند و مى ‏رفتند. و مادر ملكه سبأ از جن بوده و لذا پاهاى ملكه مانند پاى خران، سم دار بوده و به همين جهت با جامه بلند خود، آن را از مردم مى‏ پوشاند، تا روزى كه دامن بالا زد تا وارد صرح شود، اين رازش فاش گرديد. و در شوكت اين ملكه مبالغه را به حدى رسانده‏ اند كه گفته ‏اند: در قلمرو كشور او چهار صد پادشاه سلطنت داشتند و هر پادشاهى را چهار صد هزار نظامى بوده و وى سيصد وزير داشته است، كه مملكتش را اداره مى ‏كردند و دوازده هزار سر لشكر داشته كه هر سرلشكرى دوازده هزار سرباز داشته، و همچنين از اين قبيل اخبار عجيب و غير قابل قبولى كه در توجيه آن هيچ راهى نداريم، مگر آنكه بگوييم از اخبار اسرائيليات است و بگذريم. و اگر از خوانندگان عزيز ما كسى بخواهد به آنها دست يابد، بايد به كتب جامع حديث چون الدر المنثور و عرائس و بحار و نيز به تفاسير مطول مراجعه نمايد.
    (ترجمه تفسیر المیزان ،ج 15 ،ص 523-526)

    ———————–

    سلام سیدمرتضای گرامی
    در داستان جناب سلیمان، ما به بانویی بر می خوریم که هوشمند و خردمند و مردمی و اهل مشورت و اهل درستی است. مهم این که وی ملکه یا رهبر کشور خویش است. این بانو، حتما دارای قابلیت هایی بوده که مردم کشورش وی را در آن جایگاه پذیرفته و سر به اطاعت وی فرود آورده اند. کشور وی به تعبیر قرآن و بنا به گفته ی وزرا و مشاوران این بانو، ثروتمند و قوی بنیه است. تنها اشکال این بانو و قوم وی خورشید پرست بودن شان است. می پرسم: این بانو و جامعه ای که تربیت کرده، از هزار جامعه ی ایمانی و موحد اما از هم دریده برتر نبوده آیا؟ این بانو خصلت های پسندیده ی دیگری نیز دارد. و آن: اهل مدارا بودن وی است. وقتی با قوم خود مشورت می کند، خود نظریه ای بس فهیمانه می دهد که: جنگ درست نیست. در جنگ، اوضاع کشور بهم می ریزد و جای آدمها و قابلیت ها عوض می شود. و خودش اینجور نظر می دهد که: بگذارید برای سلیمان هدیه ای بفرستیم و دل او را نرم کنیم. در نقطه ی مقابلِ وی، جناب سلیمان است که از هدایای ارسالی وی روی برتافته و حتی هدایای وی را به سخره می گیرد و با ارسال نامه ای عبوس و تند و بدون سلام و بدون دلیل – تنها به این خاطر که همچون سلیمان یکتا پرست نیست – وی را به جنگ و فروپاشی تهدید می کند. من شخصا اگر بجای جناب سلیمان بودم به دیگر جوامع درب و داغان آن حوالی سفیر می فرستادم و به آنها می گفتم: اگر ایمان ندارید لااقل آزاده باشید و بیایید مثل ملکه ی سبا و قومش انسان و اهل ادب و اهل خرد باشید. اینجوری بهتر نبود آیا؟
    با احترام

    .

     
    • سلیمان در تورات و یهودیت، پیامبر نیست، اون و پدرش داود، تنها پادشاه هستن و پیامبر نیستن و مرتکب اعمال ///// هم میشن. در اسلام اینها به عنوان پیامبر معرفی شدن.
      اینکه چرا سلیمان به خودش حق میده چنان نامه ای بنویسه برمیگرده به فرهنگ توراتی که یهودیان رو قوم برگزیده خدا و تنها قوم شایسته میدونه و بقیه ماجرا که باید تورات و کلا باورهای یهودیت رو مطالعه کنیم.

      قدرت انچنانی سلیمان هم افسانه ست، چون در اون دوران یعنی حدود ۳۰۰۰ سال قبل، اورشلیم قدرت چندانی نداشته و قدرت اصلی منطقه در بین النهرین در دست آسوری ها و بعد مادها بوده.

       
      • سید مرتضی

        مطالب فوق الذکر یکی از دلایل تحریف تورات است ،و حق با قرآن کتاب متاخر و معجزه پیامبر اسلام است که خود متواتر است.
        در مورد قدرت سلیمان ،قدرت خارق العاده سلیمان قدرت الهی و خدا دادی بوده است :مثل تسخیر جن و شیاطین و نطق با حیوانات و حرکت سریع و چیزهای دیگر.
        هیچ دلیلی وجود ندارد که نفی حکومت سلیمان در بیت المقدس یا اورشلیم کند، و بین آنجا تا بین النهرین فاصله قابل توجهی وجود دارد ،بنابر این بیان شما فقط یک “استبعاد تاریخی”است ،شما بلحاظ تاریخی چه دلیلی بر نفی حکومت سلیمان دارید؟ آیا مقصود شما این است که ساکنان زمین در آن زمان فقط اهالی بین النهرین بوده اند؟!

         
    • سید مرتضی

      سلام نوریزاد گرامی

      در اینکه ملکه سبا که در روایات از او به بلقیس تعبیر شده دارای اوصافی که برشمردید بوده است تردیدی نیست ،قومی در نعمت و دارای شوکت و قدرت نظامی ،و ملکه هم دارای مقبولیت مردمی ،چیزی که ایراد آنها بوده است همانا مساله آفتاب پرستی که نوعی از بت پرستی و شرک است ،البته بت پرستان و آفتاب پرستان نیز خورشید را رب النوع و موثر در امور خود می دانسته اند و برابر آن کرنش می کرده اند هرچند که قائل به خالق جهان باشند ،اما مبتلا به شرک در ربوبیت و عبادت بوده اند ،و این دقیقا همان نقطه ای است که کانون دعوت انبیاء است ،اینکه بشریت را از توهم و اشتباه خارج کرده او را به اصل توحید رهنمون شوند ،بنابر این حضرت سلیمان نیز که در عین حال که دارای حشمت و جلال خدادادی پادشاهی بوده است، یکی از انبیاء الهی بوده است برحسب وظیفه الهی عمومی پیامبران نمی توانسته است برابر بت پرستی و انحراف ساکت بوده باشد و اوصاف پیش گفته در ملکه سبا و شاخصه های سرزمینی او نمی توانسته است مانع از حرکت و تکلیف عام یک پیامبر بوده باشد ،زیرا بت پرستى چيزى نيست كه آئين‏ هاى الهى در برابر آن سكوت كند، و يا بت پرستان را به عنوان يك اقليت مذهبى تحمل نمايد، بلكه در صورت لزوم با توسل به زور بتكده ‏ها را ويران خواهد كرد و آئين شرك و بت پرستى را برمى‏ چينند ،از این بیان روشن می شود كه تهديد سليمان با اصل اساسى” لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ” تضادى ندارد زیرا كه بت پرستى دين نيست بلكه يك خرافه و انحراف است ،و در این موارد مساله ایفاء وظیفه الهی برای رهایی یک ملت و قوم از انحراف است ،و الناس علی دین ملوکهم ،یعنی بزرگترین مانع رساندن پیام انبیاء الهی همانا قدرت های حاکم بر مناطق و اقوام بوده است ،و لذا مخاطب رئیس قوم است برای رفع مانع رسیدن پیام.و شما در سوالتان در حقیقت با تمرکز روی مواهب طبیعی یا امور دنیائی و مادی ،از اهمیت انسانی توحید و عبودیت برابر خالق جهان که لازمه عقلی معرفت و شکر منعم است ،غفلت ورزیده اید.آری تنها اشکال این بانو و قوم اشکال بسیار بسیار بزرگی است ،زیرا در رسم عبودیت و رسالت انبیاء ، اساس آفرینش انسان ،رفاه و تنعم مادی و بهره مندی از مواهب طبیعی که همه مخلوق و مولود خالق جهان است نیست ،اساس خداشناسی و نفی بزرگترین آلودگیها یعنی شرک و توهم است.از این بیان پاسخ این پرسش معلوم شد که :
      “می پرسم: این بانو و جامعه ای که تربیت کرده، از هزار جامعه ی ایمانی و موحد اما از هم دریده برتر نبوده آیا؟”
      (پایان)
      البته که جامعه ای که دارای شوکت باشد و از مواهب طبیعی جهان طبیعت بهره گیرد ،جامعه ای ارزشمند است ،و در قیاس این جامعه با جامعه متدینی که آن بهره گیری ها را بهر دلیل در خود ندارد ،جامعه اول دارای ارزش است ،لکن در مکتب انسان ساز انبیاء
      جامعه مشرک و بت پرست دقیقا در همان نقطه ای که هدف خلقت بوده است مبتلا به پوکی و انحراف است.در یک کلام میزان برتری برخورداری از مواهب طبیعی و مادی نیست.
      فرمودید :
      “این بانو خصلت های پسندیده ی دیگری نیز دارد. و آن: اهل مدارا بودن وی است. وقتی با قوم خود مشورت می کند، خود نظریه ای بس فهیمانه می دهد که: جنگ درست نیست. در جنگ، اوضاع کشور بهم می ریزد و جای آدمها و قابلیت ها عوض می شود. و خودش اینجور نظر می دهد که: بگذارید برای سلیمان هدیه ای بفرستیم و دل او را نرم کنیم”.
      (پایان)
      چنانکه قبلا عرض شد در مورد آن خصال حمیده در آن بانو اختلافی وجود ندارد ،این قطع نظر از روایات ،از لفظ قرآن قابل استفاده است ،اما نکته ای که این میان مغفول مانده است این است که آن بانو اجمالا از شکوه و فر و جلال حکمرانی سلیمان آگاه بوده است ،و در مورد آن تسلیم بوده است ،این از فقراتی از خود این آیات ظاهر است :

      “فَلَمَّا جاءَتْ قيلَ أَ هكَذا عَرْشُكِ قالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ وَ أُوتينَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَ كُنَّا مُسْلِمينَ ”
      وقتی بلقیس برای آزمون صحت دعوی پیامبری سلیمان به بارگاه سلیمان آمد ،و عرش و تخت خویش را بمعجزه سلیمان آنجا حاضر دید ،چه گفت؟ گفت :”وَ أُوتينَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَ كُنَّا مُسْلِمينَ” یعنی اجمالا آگاه از این نشانه ها و قدرت ها در سلیمان بودیم و از این جهت تسلیم او بودیم،یعنی اذعان به قدرت های قاهره اعجاز نشان سلیمان داشت ،اما مشکل چه بود؟ در آیه بعد مشکل بیان شد:
      “وَ صَدَّها ما كانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنَّها كانَتْ مِنْ قَوْمٍ كافِرين‏” تنها مشکل این بود که آنچه که غیر از خدا می پرستید مانع از تسلیم به “خدا” بود ،پس او از قوم کافرین به خدای متعال بود ،یعنی قدرت و حشمت فوق العاده سلیمان را پذیرفته بود ،اما نیک درنیافته بود که قدرت و حشمت سلیمان “از خدا” بود نه از خود سلیمان ،از اینجا معلوم می شود که نه دعوت سلیمان به خود و جلال و جبروت خود بود ،و نه تهدید ضمنی او بر رفع مانعیت از رساندن پیام الهی به قوم آن بانو ،تهدیدی همچون تهدید پادشاهان ستمگر بود.
      بنابر این با اینکه مردان و مشاوران آن بانو در مقام مشورت ،صریحا اعلان آمادگی برای جنگ نمودند ،و از شوکت و قدرت خویش سخن گفتند ،بانو بخاطر همان صفات ،گفت ما نمیدانیم سلیمان پادشاه است یا نبی ،یعنی نبوت او برای ما ثابت نیست ،و می دانیم که منش پادشاهان این است که اگر بخوهند تسلط پیدا کنند شهر و دیار نابود می کنند :”قالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً وَ كَذلِكَ يَفْعَلُون‏”.
      بنابر این ترجیح داد که سلیمان را بیازماید ،و از واقعیت امر تفحص کند ،اینکه آیا واقعا سلیمان غیر از حکمرانی با جاه و جلال ،پیامبر نیز هست یا نه؟ “وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُون‏” عنایت کنید که این جمله ذیل دقیقا انگیزه ارسال هدایا را می رساند :ببینیم واکنش او به فرستادگان ما چیست؟ ‏بنابر این اقدام به آزمایشی کرد که دقیقا نقطه ضعف پادشاهان است :عشق به مال و اموال ،پس هدایایی نفیس برای سلیمان فرستاد تا او را بیازماید ،نه آنکه دل او را نرم کند.و همین دقیقا نکته واکنش سلیمان است به هدایا:
      “فَلَمَّا جاءَ سُلَيْمانَ قالَ أَ تُمِدُّونَنِ بِمالٍ فَما آتانِيَ اللَّهُ خَيْرٌ مِمَّا آتاكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُون‏”
      سلیمان ناراحت شد زیرا هدف او گرد آوری مال یا تسلط بر شهر و مملکت نبود ،فرمود شما می خواهید مرا امداد و یاری کنید به “مال” خیر آنچه که خدا بمن داده است بسیار برتر از چیزهایی است که شما آورده اید ،شما دلتان به این هدایا خوش است! اما هدف من اینها نبوده و نیست ،و همین واکنش به ملکه فهماند که اینجا مساله پادشاهی و طمع مال و جاه و نظایر آن مطرح نیست ،پس برخلاف نظر مشاوران خویش تصمیم گرفت حضورا سلیمان را ببیند و از آیات و نشانه های رسالت او آگاهی یابد.
      بعد هم آمد و نشانه هایی دیگر دید از قدرت احضار تخت خویش از یمن به مقر سلیمان و چیزهای دیگر ،ببینید که بیان قرآن چیست و چه نسبتی دارد با برداشت های دین ستیزانی که یک ماجرای دعوت الهی را چگونه به سطح رمان های عشق فروکاستند.
      ————–
      در انتها فرمودید :
      “من شخصا اگر بجای جناب سلیمان بودم به دیگر جوامع درب و داغان آن حوالی سفیر می فرستادم و به آنها می گفتم: اگر ایمان ندارید لااقل آزاده باشید و بیایید مثل ملکه ی سبا و قومش انسان و اهل ادب و اهل خرد باشید. اینجوری بهتر نبود آیا؟”
      (پایان)
      البته انبیاء الهی بسوی همه انسانها اعم از درب و داغان مادی و درب و داغان فکری و معنوی ،می روند و همه را دعوت به خرد و ادب می کنند ،لکن اساس همه چیز توحید و عبودیت الهی است ،و چنانچه قبلا اشاره شد ،جامعه ای که بمختصات مورد اشاره شما متصف باشد و در عین حال از جهت توحید مبتلا به توهم شرک باشند ،جامعه ای است پوک که هدف دعوت و رسالت انبیاء الهی است.
      شما در اثناء کلام اشاره ای به عبوس بودن لحن کلام و نامه حضرت سلیمان نمودید ،چنانکه اشاره شد نهاد این واکنش ها همان رسالت انبیاء برابر اعوجاج و انحراف بشر و تلاش قاطعانه برای رفع موانع دعوت مردم بوده است،نه اینکه نهاد آن فر و شکوه پادشاهی و دعوت بخود باشد ،ضمن اینکه بگزارش قرآن ، بر خلاف تلقی شما ،خود آن بانو نامه سلیمان را که بصورت نقل مضمونی و مختصر گزارش شده است نامه ای کریمانه نامید :”قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَريمٌ (29)
      إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ (30).
      صدق الله العلی العظیم.
      سپاس از توجه و تدقیق شما

      ——————-

      من هم از جناب شما بابت وقتی که صرف فرمودید و به پرسش من پاسخ دادید سپاس می گویم. داوری میان آنچه من پرسیده و توضیح داده ام، و پاسخ جنابعالی را به مخاطبان خوبمان وا می نهیم
      سپاس

      .

       
    • درود بر نوریزاد بس خردمند. از این پرسش خردمندانۀ شما که هم جنبۀ انتقادی و هم انسانی دارد، به نهایت خرسند شدم. ایام بکامتان باد!
      اما…. بازهم….

      دوستان محترم،

      این مرد در پست http://www.nurizad.info/blog/29949 درمورد مستندهائی که راجع به سلیمان پادشاه یهودیان ارائه نموده بوده، خطاب به این کوچکترین چنین گفت:

      « حال من صبر می کنم احتمال می دهم علی1 هم از این مطالب سبک و غلط و اشکالات کودکانه شما یکه خورده باشد ،اگر او بسنجه انصاف اغلاط شما را گوشزد کرد من چیزی نمی گویم ،اما اگر چیزی ننوشت ،یک یک اشکالات واهی و سست شما را چنان پاسخ خواهم داد که یا کلا سرافکنده از این سایت بروی و تبلیغات ضد دینی خود را جای دیگری متمرکز کنی ،یا لااقل از خیر این اظهار لحیه های رسوا در باب معارف دینی که هیچ تخصصی در آن ندارید و رنج و ریاضتی در فراگیری آنها نداشته ای ،گذشته فقط به آرزوها و مطلوب های سیاسی خویش بپردازی. »

      مسلماً توجه دارید که تهدید وترساندن یکی از انواع مغالطه های سیزده گانۀ ارسطو است ( رجوع فرمائید به اَرِغنون، مغالطۀ “ستیز” یا Ad Hominem و زیرمبحث ستیزه جوئی سببی: Circumstantial Ad Hominem ). درواقع ایشان با توسل به چنین تهدیدی، شخصیت خود را تا سطح حسین شریعتمداری یا بازجوهای وزارت اطلاعات حکومت اسلامی، تنزل داده اند.

      اما چون از جانب علی1 گرامی ناامید شدند، در صدد برآمدند آن پاسخی که مد نظرشان بود و براساس آن این کوچکترین بطور قطع ناک اوت میشد را رأساً و بشخصه به منصۀ ظهوربرسانند. در پست http://www.nurizad.info/blog/29952 وجود نحیف مرا مورد تهاجم قرارداده و به زعم خود تیر خلاصی را طی نوشته ای طبق معمول بسیار مطول وعده داده بودند، شلیک کردند. جوهر پاسخ پیش گفتۀ ایشان بر ایراد اینجانب مبنی براینکه “مشکل دیگر عدم همسایگی کشور سلیمان در اورشلیم و سرزمین ملکۀ سِبا در یمن میباشد که 3000 کیلومتر با هم فاصله داشتند و همسایه قلمداد کردن آن در قرآن و نیز پرواز یکی دو روزۀ یک پرنده همچون شانه بسر و طی بیش از 6000 کیلومتر رفت وبرگشت به سرزمین سِبا است،” چنین بود:

      « اولا این کسره کلمه سبا را بفتحه تبدیل کنید و دائم آنرا بغلط تکرار نکنید ،سبا بفتح سین درست است.
      ثانیا: این مشکل لاینحل نیز باز حاکی از فقدان مطالعه کافی شماست ،بروید روایات این ماجرا را در مجمع البیان و المیزان و تفاسیر دیگر عامه و خاصه ببینید که ماجرای خبر آوردن هدهد مربوط است به زمانی که سلیمان برای زیارت بیت الله کعبه به مکه و حوالی آن آمده بود نه زمانی که در اورشلیم بود ،و سبا منطقه ای از مناطق سرزمین یمن بوده است که مجاور مکه و حجاز بوده است ،بنابر این امکان رفت و آمد پرنده ای مثل هدهد وجود داشته است ،پس اشکال از اساس ساقط است.»

      پاسخ:
      اولاً- این نام ریشۀ عِبری (عِبری با کسرۀ عین. محض اطلاع عرض شد) دارد و عِبری از شاخۀ زبانهای آرامی است (Šəḇā שבא ). پس لطفاً شما “هجای زیر” تان ( اگر دستورزبان فارسی نمیدانید، کسره تان) را تصحیح فرمائید. در زمان حکمروائی ملکۀ سِبا، زبان مردم آن خطه عربی نبوده است که سِبا را با “زبرِ” (فتحۀ عربی که زبان مورد علاقۀ شما و همکارانتان است) عربی بنویسیم.

      ثانیاً- به منِ بیسواد بقول شما نشان دهید که این فقیه عالیقدر، شیخ طبرسی ایرانی صاحب مجمع البیانِ مورد اشارۀ شما که 500 سال پس ازمرگ پیغمبر اسلام میزیسته واین علامه طباطبائی فقیه عالیقدر شیعۀ ایرانی وصاحب المیزان که 1400 سال پس از وفات محمّد در قید حیات بوده، این روایت شما را که “سلیمان برای زیارت بیت الله کعبه به مکّه و حوالی آن آمده بود،” را با ذکر اسناد تاریخی و پیش زمینه ها ارائه دهید.

      ثالثاً- حضرت آقا میفرمایند «… سبا منطقه ای از مناطق سرزمین یمن بوده است که مجاور مکه و حجاز بوده است…»
      خب اگر اطلاعات جغرافی تان ناقص است، اجازه فرمائید به نظرتان برسانم که کشور سِبا جنب سّدِ مأرب قرارداشت و خرابه های قصر ملکه نیز هنوز به چشم میخورند. چنانچه روی نقشه ملاحظه فرمائید (امیدوارم قادر به خواندن نقشه باشید) فاصلۀ قصر ملکۀ سِبا تا مکّه به خط مستقیم برابرِ 1000 کیلومتراست. پس کشور سِبا آنطور که شما شرح داده اید، درمجاورت مکّه نبوده است و دیگر اینکه به فرض محال شما هُدهُد باز میبایستی طی یکی دو روز مسافتی برابر 2000 کیلومتر را پروازمیکرد. مگر اینکه هُدهُدِ مورد اشارۀ شما بجای بال مجهز به موتور جت بود!!

      آیا باز هم بی خجالت دراین سایت آفتابی میشوید؟!

       
      • کبیری عزیز استفاده کردم. آنچه فارغ از نگاه های باورمندانه یا ناباورمندانه می توان گفت-بخصوص با اطلاعاتی که رواج قصه گویی در مکه عهد نبی داریم بخصوص در اخبار مکه ازرقی و فاکهی و الاصنام و دیگر کتب و البته از ناگفته های این گزارشها که می توان استنباط کرد- قصص مشهور قرآن در زمانه جاری بوده اند و همه آنها را می شناختند و کسی از گفتن این قصه ها متعجب نمی شد. آنچه وجود داشت و در زمانه جاری بود، از سوی محمد امین به قالب فاخر و تفسیر ایمانی تری پیکر گرفت. پیکر دادن به قصص موجود کار نبی نو بود و اصل قصه ها قبلا از سوی فرهنگ عامه -فرهنگ پیامبری از بیت المقدس تا جزیره- با کم و کاست و دگرگونی و تحریف وارد شده بود. عزت مستدام

         
        • علی1گرامی ،توضیح دهید اگر منبع و ماخذ معارف غیبی و حکایات تاریخی قرآن قصص رایج در بین مکیان بوده است ،چگونه محمد امین که ناخوانا و نانویسا بود اینگونه معارف را به “قالب فاخر” می ریزد؟ یعنی توانائی واگویه اینهمه معارف و اینهمه فصاحت و بلاغت ،ناشی از امی بودن آورنده است؟
          دیگر اینکه در جامعه ای که نظم و نثر گفتارهای آن در تاریخ مشهود و منعکس است و با وجود آنهمه فصحاء و بلغاء چگونه است که یک عامی امی که بمکتب نرفت و خط ننوشت،مساله آموز صد مدرس شد و بقول شما توانست معارف رایج را در “قالب فاخر” تبیین کند؟ آیا این اقتضاء امی بودن است؟! شما که احتمالا از ضابط عقلی “فاقد شی معطی شی نیست” که منصرف نشده اید؟
          دیگر اینکه اگر منشا و منبع معارف تاریخی و قصص و حکایات انبیاء سلف در قالب فاخر ، بتلقی شما ،همین قصص رایج بین مکیان بوده است،چطور هست که اینهمه تفاوت بین محکیات قرآن و محکیات تورات و انجیل وجود دارد؟ همه اینها شواهد این نیست که آن پیامبر امی و بتعبیر شما محمد امین ،به منبع دیگری که غیب و علم حق و امدادهای غیبی بوده است متصل بوده است؟
          سوال دیگر اینکه شما مستند بازگویید که معارف و قصص قرآن که بتعبیر شما همان قصص رایج بین مکیان بوده است که محمد امین فقط آنها را در قالبی فاخرتر ارائه کرده است ،در کدامیک از اسناد تاریخی شعری و غیر شعری جاهلیت منعکس شده است؟ آیا عرب امی مشرک و بت پرستی که نه پیامبری دیده بود و نه کتاب داشت از کجا اینهمه معارف و قصص را یافته بود؟ آیا سخن ما در فضای عمومی آزاد باید فقط اظهار نظر آزاد و ابداء احتمال بی سند باشد؟

           
      • سید مرتضی

        در پاسخ به کامنت گذار کبیری

        اولا:چرا پاسخ ها گزینشی شد؟! بخش های دیگر پاسخ نداشت؟
        ——————-
        ثانیا:می پردازم به سه مطلبی که اینجا نوشته شد:

        1- در مورد لغت “سَبَأ” كه نام يكي از سوره هاي قرآنیست ،و اشاره آن به قوم و سرزمینی در یمن قدیم بوده است،مقصود این بود که در اشاره به یک بحث قرآنی ناظر به الفاظ قرآن (ماجرای سلیمان نبی و بلقیس) لازم است لفظ مورد نظر بهمان وجهی که در قرآن وارد شده است ادا شود ،و این ربطی به علاقمندی یا عدم علاقمندی بزبان عربی نداشت ،این البته یک بحث لفظی صرف است و خیلی مهم هم نبود که پاسخ دهنده بجای پاسخ به ایرادات اصلی به این نکته بپردازد ،اما در عین حال پاسخ دهنده بطور مجمل ادعا می کند که ریشه این لفظ عبری است زیرا که قومی که در سبا و یمن بوده اند زبانی عبرانی داشته اند ،این ادعا مستند بکدام ادله تاریخی است؟ تا جایی که بنده دیده ام ،آنان قومی عرب بوده اند در جنوب عربستان ،و زبان آنان نیز عربی بوده است ،همینکه ادعا کنیم لفظ سبا عبرانی است و در عبری لغت سبا را بکسره می خوانند کافیست؟! گفتم البته این بحث لفظی مهم نبود و مقصود من هم اشاره به تعبیر قرآن بود ،بنده ضمنا اطلاعی از زبان عبری ندارم ،اما ملاحظه کنید در این لغت نامه اینطور توضیح داده است :
        ” سبا
        سبا. [ س َ ] (اِخ ) نام شهر بلقیس بنت هدهاد در بلاد یمن و یمنع. (آنندراج ) (منتهی الارب ). نام شهری است که بلقیس پادشاه آن شهر بود. (برهان ). نام شهر بلقیس که در نکاح حضرت سلیمان علیه السلام آمده بود. و در ملک یمن است در اقلیم اول . (غیاث ). زمینی است به یمن و شهر آن «مأرب » و بین آن و صنعاءصدروزه راه بود. (معجم البلدان ). اسم مملکتی است دراشعیا 43:3 که در مزامیر 72:10 سبا خوانده شده است و در افریقا در شمالی ِ بلاد حبش واقع میباشد. یوسیفن گوید که سبا همان میروی میباشد که در نوبیا است لکن معلوم است که این اسم مقاطعه ٔ معتبر و باوسعتی در کنار دریای قلزم بوده است و در سایر جاها شبا مذکور است . یونانیان ساکنان شبا و سبا را سبئین میگفتند. امالفظ شبا و سبا در زبان عبرانی تفاوت کلی دارد. اما سبا یا سباء که در کتاب اول پادشاهان 10:10 و 4 و 11و 13 و دوم تواریخ ایام 9:1 و 3 و 9 و کتاب ایوب 6:19 در عبرانی شبا میباشد و با وجودی که سبا نوشته شده است قصد از بلاد دیگری است . رجوع به شبا شود. (قاموس کتاب مقدس ). شهرکی است با نعمت و مردم بسیار. (حدود العالم ) : با پیغمبر خدا من بر زمین سبا بودم و سبا در یمن است . (قصص الانبیاء ص 164). و چون عرب از زمین سبا بگریختند از سیل العرم … (مجمل التواریخ ص 174). پس بلقیس بود که از زمین سبا هدهد خبراز سلیمان آورد. (مجمل التواریخ و القصص ص 210).
        http://parsi.wiki/dehkhodaworddetail-adff96b891364df6b1636aa64dae29b7-fa.html
        ——————————————
        حالا به این ریفرنس ها هم توجه کنید:

        جغرافياى تاريخى سبأ
        سبا يا سبأ نام قوم و سرزمينى در جنوب غربى عربستان در دو هزاره اول قبل از ميلاد بود. اين قوم و دو قوم ديگر، معينيان و حميريان، نقش مهمى در تاريخ عربستان داشتند.
        سبئيان نخستين قوم در عربستان جنوبى بودند كه به آستانه تمدن گام نهادند؛ به طورى كه در دو سوره قرآن راجع به آنان سخن رفته و در قرآن سوره‏اى به نام سبأ، اختصاص يافته است.
        گرچه ساكنين عربستان جنوبى در طول تاريخ قبل از اسلام ممالكى مانند معين، سبأ، قتبان، اوسان، حضرموت و حمير پديد آورده‏اند، اما مشهورترين، نيرومندترين و طولانى‏ترين آنها، تمدن سبأ است.
        حكومت سبأ ابتدا به دست مكربها يا كاهنان در ميان سالهاى 1000 ق. م تا 450 ق. م و پايتخت آن صرواح بود آنگاه حكومت از مكربها به ملوك سبأ و پايتخت به مأرب‏ انتقال يافت و در اين دوران بناى سد عظيم و تاريخى مأرب‏ صورت گرفت.
        مملكت سبأ نزد همه اعراب معروف بود و روميان و يونانيان آن را مى‏شناختند.
        (باستان شناسی و جغرافیای تاریخی قصص قرآن،ص 316)
        ———————–
        سَبَأ/ سرزمين‏
        سبأ، سرزمينى در يمن‏ و نام شهر آن «مأرب‏» است.
        ناميده شدن آن به سبأ به علّت سكونت فرزندان «سبا بن يشجُب بن يعرُب بن قحطان» است‏
        (فرهنگ قرآن ،ج15 ص 511)
        —————————
        قاموس الأعلام- سبا: كانت أراضي و بلدة في الشرق من صنعاء يمن‏، و مركزها بلدة مأرب‏، و كانت بلقيس في عهد سليمان حاكمة عليها، و بانيها سبأ بن يشجب بن يعرب بن قحطان من أحفاد نوح، و سمّيت باسمه- انتهى ترجمته.
        (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم ،ج5 ص 11)
        ————————————————————–
        در مورد بخش دوم :
        اشاره من به مجموعه تفاسیر و تواریخی بود که در این زمینه مطرحند نه مشخصا دو تفسیر فوق ،من این مطلب را در تفاسیر گوناگونی دیده بودم و ارجاع کلی بود و آن اینکه ماجرای سلیمان و هدهد و ملکه سبا در یمن ،در ایام سفر سلیمان به مکه بوده است و بعد حرکت بسمت یمن ،این در تفاسیر و تواریخ زیاد آمده ،حالا من چند مورد را ارائه می کنم ،شما مراجعه کنید البته به لابراتوار نه ،به متن کتب تفسیر و تاریخ:
        در تفسیر نمونه از دائره المعارف فرید وجدی ریفرنس آورده است که :

        “”طى اين مسافت براى هدهد مساله غير ممكن نيست، چرا كه ما پرندگانى را سراغ داريم كه فاصله قطب شمال و قطب جنوب زمين را طى مى‏كنند در حالى كه فاصله يمن تا شام در برابر آن فاصله ناچيزى است.
        آمدن هدهد به اين سرزمين ممكن است به اين جهت بوده باشد كه طبق بعضى از تواريخ سليمان از سرزمين شام براى زيارت خانه خدا به سرزمين” مكه” آمده بود، تا آئين ابراهيم (حج) را بجا آورد، سپس در مسير خود متمايل به طرف جنوب شد به حدى كه فاصله زيادى تا سرزمين يمن نداشت و هدهد در هنگامى كه سليمان در استراحت به سر مى‏برد از فرصت استفاده كرد و به نزديكى قصر ملكه سبا آمد و اين صحنه عجيب توجه او را به خود جلب كرد «1».
        (1) براى توضيح بيشتر در مورد اين ماجرا به” دائرة المعارف فريد و جدى” جلد 10 صفحه 470 (ماده هدهد) مراجعه كنيد، هر چند روايت مشروح آن خالى از مبالغه ‏هايى نيست.
        (تفسیر نمونه ج15 ص 448)
        ————————————–
        قاضی بیضاوی در تفسیر خود می نویسد :

        “روي‏ أنه عليه الصلاة و السلام لما أتم بناء بيت المقدس تجهز للحج فوافى الحرم و أقام بها ما شاء، ثم توجه إلى اليمن فخرج من مكة صباحا فوافى صنعاء ظهيرة فأعجبته نزاهة أرضها فنزل بها ثم لم يجد الماء. و كان الهدهد رائده لأنه يحسن طلب الماء.
        فتفقده لذلك فلم يجده إذ حلق حين نزل سليمان فرأى هدهدا واقعا فانحط إليه فتواصفا و طار معه لينظر ما وصف له، ثم رجع بعد العصر و حكى ما حكى، و لعل في عجائب قدرة اللّه و ما خص به خاصة عباده أشياء أعظم من ذلك يستكبرها من يعرفها و يستنكرها من ينكرها.
        (انوار التنزیل و اسرار التاویل ،تفسیر قاضی بیضاوی ،ج 4 ص 158)
        فرصت ترجمه کامل نداشتم ،اجمالا عبارت می گوید سلیمان پس از احداث بناء بیت المقدس ،به مکه مشرف شد ،بعد به یمن سفر کرد ،بعد ماجرای هدهد را توضیح داده است….
        —————————
        شیخ ابوالفتوح رازی در تفسیر فارسی خود می نویسد :
        “”مدّتى به‏ مكّه‏ مقام كرد تا مناسكى كه آن جا بود بگزارد «5»، آنگه از مكّه بيرون آمد و روى به يمن نهاد در وقتى كه سهيل مى برآمد و به صنعا رفت از مكّه، وقت زوال آن جا بود، و آن يك ماهه راه است، زمينى ديد خوش، در او درخت و سبزى بسيار، آن جا فرود آمد و خواست كه تا نماز كند و طعامى خورد آب طلب كردند، نيافتند. طلب هدهد كرد تا او را راه نمايد بر جايى كه آب نزديكتر بود. او را نيافت، گفت: ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ.
        (روض الجنان و روح الجنان ،تفسیر شیخ ابوالفتوح رازی ،ج15 ص 28)
        ———————————–
        اینها دو سه نمونه از کتب تفسیر بود ،در بسیاری از کتب تفسیر شیعه و اهل سنت این تعبیرات هست که ماجرای سلیمان و بلقیس در نواحی نزدیک سبا در یمن بوده است.
        =====================================
        در مورد قسمت سوم ،آری سبا منطقه ای در یمن بوده است ،سد مأرب بر وزن مسجد نیز در همان جا بوده است! شما مگر سند داشتید که سد مارب وسط اروپا یا استرالیا بوده است که اینطور در ذیل نوشته تحدی کردید؟!
        نمی گویم خجالت بکشید ،اما حالا من چند ریفرنس در مورد منطقه سبا و سد مارب و قوم سبا ارائه می کنم ،تا مطلب مشخص شود و کمی مطالعات کامنت گذار کبیری را توسعه دهد:

        1-“ماجراى عجيب قوم سبا
        به طورى كه از قرآن و روايات اسلامى و همچنين تواريخ استفاده مى‏شود آنها جمعيتى بودند كه در جنوب جزيره عربستان مى‏زيستند، داراى حكومتى عالى و تمدنى درخشان بودند.
        خاك يمن‏ گسترده و حاصلخيز بود، اما على رغم اين آمادگى، چون رودخانه مهمى نداشت از آن بهره بردارى نمى‏شد، بارانهاى سيلابى در كوهستانها مى‏باريد، و آبهاى آن در دشتها به هدر مى‏رفت، مردم با هوش اين سرزمين به فكر استفاده از اين آبها افتادند، و سدهاى زيادى در نقاط حساس ساختند كه از همه مهمتر و پر آب تر سد” مارب‏” بود.
        مارب (بر وزن مغرب) شهرى بود كه در انتهاى يكى از اين دره‏ها قرار داشت، و سيلهاى عظيم كوه‏هاى” صراة” از كنار آن مى‏گذشت، در دهانه اين دره و دامنه دو كوه” بلق” سد عظيم و نيرومندى بنا كردند، و مجارى مختلف آب در آن ايجاد كرده بودند، به قدرى ذخيره آب پشت سد زياد شد كه با استفاده از آن توانستند باغهاى بسيار زيبا، و كشتزارهاى پر بركت در دو طرف مسير رودخانه‏اى كه به سد منتهى مى‏شد ايجاد كنند.
        تفسیر نمونه ،ج 18 ص 67
        ————————————-
        2- يك اعجاز تاريخى قرآن‏
        قرآن مجيد داستان” قوم سبا” را نقل کرده است و مدتها بود كه مورخان جهان از وجود چنين قوم و چنان تمدنى اظهار بى‏اطلاعى مى‏كردند.
        جالب اينكه مورخان قبل از اكتشافات جديد، نامى از سلسله ملوك سبا و تمدن عظيم آنها نمى‏بردند، و” سبا” را فقط شخص فرضى مى‏دانستند كه پدر مؤسس دولت” حمير” بود، در حالى كه در قرآن يك سوره به نام اين قوم است و به يكى از مظاهر تمدن آنها كه بناى سد تاريخى مارب‏ است اشاره مى‏كند، اما پس از كشف آثار تاريخى اين قوم در يمن‏ عقيده دانشمندان دگرگون شد.
        علت اينكه آثار تمدن سبا تا اين اواخر استخراج نشده بود، دو چيز بود:
        يكى صعوبت راه و گرماى شديد هوا، و ديگر بدبينى سكنه اين نواحى نسبت به بيگانگان، كه اروپائيان ناآگاه و بى خبر گاهى از آن تعبير به توحش مى‏كردند، تا اينكه عده معدودى از باستان‏شناسان بخاطر علاقه شديدى كه نسبت به كشف اسرار آثار سبا داشتند توانستند به قلب شهر” مارب” و نواحى آن وارد شوند، و از آثار و خطوط و نقوش فراوانى كه بر روى سنگها ثبت شده بود نمونه بردارى كنند، و از آن پس گروه‏هايى پشت سر هم در قرن 19 ميلادى به آنجا راه يافتند، و آثار گرانبهايى از آنجا با خود به اروپا بردند، و از مجموعه اين نقوش و خطوط و آثار ديگر كه به هزار نقش بالغ مى‏شد به جزئيات تمدن اين قوم و حتى تاريخ بناى سد مارب و خصوصيات ديگر پى بردند، و براى غربيان ثابت شد كه آنچه را قرآن در اين زمينه بيان كرده، يك افسانه نيست، بلكه يك واقعيت تاريخى است كه آنها از آن بيخبر بودند به طورى كه الان نقشه‏هايى را توانسته‏اند از اين سد عظيم و محل عبور آب و مجارى باغستانهاى سمت چپ و راست و ساير خصوصيات آن تنظيم كنند
        (فرهنگ قصص قرآن ماده سبا)
        ——————
        3-لغت مأرب‏
        ياقوت در معجم البلدان بترجمه مينويسد: مأرب‏ (بر وزن مجلس) بلاد مردم ازد (بر وزن وقت) است كه در يمن‏ ميباشد و سهيلى گفته كه: مأرب‏: اسم قصر آن مردم است و قولى هست كه مأرب لقب هر پادشاهى بوده كه بر كشور سبأ فرمانروائى ميكرده است مثل تبع كه لقب والى يمن‏ و شحر و حضرموت بوده‏.
        —————-
        4-كشفيات باستان شناسان در سبأ

        نخستين هيئت اعزامى علمى به عربستان، هيئتى دانماركى بود كه بين سالهاى 1761 و 1764 به قصد تحقيقات جغرافيايى و تحقيق در نوشته‏هاى كتاب مقدس به آن سرزمين رفت. هدف اصلى ديدار سرزمين سبأ بود. «1» اولين مكتشف نبوهى بود كه تا صنعا پيش رفت و در خرابه‏هاى صنعا چند كتيبه پيدا كرد. در سال 1810 الدان بورژوآز، از صنعا تا عدن به كاوش پرداخت و پنج كتيبه كشف كرد و با خود به اروپا برد. سپس ولستد انگليسى و لويى آرند «2»، اين تحقيقات را دنبال كردند.
        آرند در سال 1843 كتيبه‏هايى در حضرموت به دست آورد و پنجاه كتيبه به اروپا فرستاد.
        در سال 1870 كتيبه‏هاى حضرموت انتشار يافت و الواح برنجى شهر صنعا، از اسرار تاريخى سرزمين سبأ و حمير پرده‏بردارى كرد. «3» سپس آرند به مأرب رفت و سد و كتيبه‏هاى آن را مورد مطالعه قرار داد. «4» و 56 كتيبه از صنعا و خريبه و مأرب و سد مشهور و حرم بلقيس با خود سوغات برد. «5» بيست سال بعد آكادمى كتيبه‏ها و ادبيات فرانسه ژوزف هالوى را مأمور تكميل كارهاى آرند كرد. در سال 1869 ژوزف هالوى 686 كتيبه كشف كرد و علم سبأشناسى توسط وى رونق يافت.
        از سال 1889 ادوارد گلازر، باستان‏شناس اتريشى چهار بار به عربستان مسافرت كرد و در مأرب و جاهاى ديگر سرزمين سبأ به كاوش پرداخت و مجموعا 1032 كتيبه و 616 كتاب خطى كشف كرد و در سفر چهارم در سال 1892 دو كتيبه پيدا كرد كه از شكستن سد مأرب در سرزمين سبأ حكايت داشت.
        بيشتر اين كتيبه‏ها توسط فرهنگستان پاريس چاپ شده است و سنگ نبشته‏ها و كتب خطى كشف‏شده در موزه‏هاى بريتانيا و برلين نگاهدارى مى‏شود.
        از اواخر قرن 19 م، به تدريج به توسط كسانى مانند ماندزونى‏ «1» و هريس‏ «2» گزارشهايى درباره صنعا و شهرهاى ديگر سرزمين سبأ انتشار يافت. «3» در قرن 20 م، درّه‏هاى حاصلخيز سرزمين سبأ به وسيله چند نفر مورد كاوش قرار گرفت.
        در سال 1937 هيوسكات‏ «4» از كوهستانهاى يمن‏ ديدار كرد تا براى موزه تاريخ طبيعى انگلستان مجموعه‏اى فراهم آورد. در سال 52- 1950 بنياد امريكايى به كاوشهاى باستان‏شناسى در يمن و مأرب‏ و جاهاى ديگر و نيز حضرموت پرداخت‏
        كشفيات باستان شناسان در پايتخت سبأ
        در فاصله 120 كيلومترى شرق صنعا، پايتخت فعلى يمن، آثار باستانى و خرابه‏هاى شهر مأرب پايتخت كشور، و بقاياى ستونهاى قصر بلقيس ملكه سبأ را مى‏توان مشاهده كرد،اين خرابه‏ها، صفحات تاريخ قوم سبأ را در بر گرفته و طبقات خاك روى آن را پوشانده است.باستان شناسان از اين سرزمين آثار شگفت‏انگيزى كشف كرده و به غرب فرستاده‏اند كه اينك زينت‏بخش موزه‏هاى اروپا، مانند موزه ترمى‏ روم است‏
        (باستان شناسی و جغرافیای تاریخی قصص قرآن ،ص 321-324)

        ——————————————————————
        5- قاموس الأعلام- سبا: كانت أراضي و بلدة في الشرق من صنعاء يمن‏، و مركزها بلدة مأرب‏، و كانت بلقيس في عهد سليمان حاكمة عليها، و بانيها سبأ بن يشجب بن يعرب بن قحطان من أحفاد نوح، و سمّيت باسمه- انتهى ترجمته.
        (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم ،ج5 ص 11)
        ———————————-
        6-سَبَأ/ سرزمين‏
        سبأ، سرزمينى در يمن‏ و نام شهر آن «مأرب‏» است.
        ناميده شدن آن به سبأ به علّت سكونت فرزندان «سبا بن يشجُب بن يعرُب بن قحطان» است‏
        (فرهنگ قرآن ،ج15 ص 511)
        ———————————-
        7-جغرافياى تاريخى سبأ
        سبا يا سبأ نام قوم و سرزمينى در جنوب غربى عربستان در دو هزاره اول قبل از ميلاد بود. اين قوم و دو قوم ديگر، معينيان و حميريان، نقش مهمى در تاريخ عربستان داشتند.
        سبئيان نخستين قوم در عربستان جنوبى بودند كه به آستانه تمدن گام نهادند؛ به طورى كه در دو سوره قرآن راجع به آنان سخن رفته و در قرآن سوره‏اى به نام سبأ، اختصاص يافته است.
        گرچه ساكنين عربستان جنوبى در طول تاريخ قبل از اسلام ممالكى مانند معين، سبأ، قتبان، اوسان، حضرموت و حمير پديد آورده‏اند، اما مشهورترين، نيرومندترين و طولانى‏ترين آنها، تمدن سبأ است.
        حكومت سبأ ابتدا به دست مكربها يا كاهنان در ميان سالهاى 1000 ق. م تا 450 ق. م و پايتخت آن صرواح بود آنگاه حكومت از مكربها به ملوك سبأ و پايتخت به مأرب‏ انتقال يافت و در اين دوران بناى سد عظيم و تاريخى مأرب‏ صورت گرفت.
        مملكت سبأ نزد همه اعراب معروف بود و روميان و يونانيان آن را مى‏شناختند.
        (باستان شناسی و جغرافیای تاریخی قصص قرآن،ص 316)
        ——————————————————-
        8-بناى سدّ مأرب‏
        در جنوب غربى شهر مأرب در كشور يمن سلسله كوههايى است كه از كوه مشهور سرات منشعب مى‏شود و صدها ميل به طرف شمال شرقى امتداد دارد.
        بارانهاى بهارى از لابه‏لاى تخته سنگها و نهرها به راه مى‏افتند و در كانال بزرگ‏ كوهستانى به نام ميزاب شرقى، مى‏ريزد و سرانجام رودخانه اذنه را تشكيل مى‏دهد.
        اين رودخانه عظيم همچنان به پيش مى‏رود تا به نزديكى شهر مأرب به تنگه‏اى كوهستانى مى‏رسد كه در دو طرف آن تنگه، دو كوه معروف به بلق به فاصله 60 قدم از يكديگر قرار دارد.
        سرزمين يمن مانند ساير نقاط عربستان فاقد نهر است و در موسم باران سيلهاى فراوان به راه مى‏افتند و پس از خرابى بسيار، در ريگزارها فرومى‏روند و چون فصل باران تمام مى‏شود مردم دچار خشكى و بى‏آبى مى‏گردند.
        ازاين‏رو مردم سبأ به فكر ساختن سدى افتادند تا سيلابهاى كوهستان را در مخزنهاى بزرگ و محكم ذخيره كنند و از آن همه خسارت و ويرانى بازدارند. «1» مناسب‏ترين جا براى ساختن سد تنگه ميان دو كوه بلق بود كه رودخانه عظيم اذنه از ميان آن دو مى‏گذشت.
        قوم سبأ، سد بزرگ و تاريخى معروف به سد مأرب يا سد عرم را در اين تنگه بنا نهادند. در نتيجه فاصله بين تنگه كوهستان بلق و شهر مأرب را كه 300 ميل مربع مساحت داشت به بوستانهايى سرسبز و خرم در آوردند.
        بر اساس مشاهدات آرند و هالوى و گلازر خاورشناسان معروف، سد مأرب مشتمل بر دقايق فنى مهم و شاهكارهاى مهندسى بسيار است. باستان شناسان دو نقش كشف كرده‏اند كه در يكى نام يك پدر و پسر از پادشاهان سبأ را ذكر كرده كه در قرن هشتم قبل از ميلاد مى‏زيسته‏اند، و بناى سد مأرب به آن دو نسبت داده شده است: «2» و اين جريان نشان مى‏دهد كه سدّ طى مدتى به تدريج بنا شده و احتمالا نصوص اين دو نقش ناظر به تاريخ مرمّت سد باشد.
        بعضى از مورخين اسلامى مانند اصفهانى تاريخ انهدام سد را 400 سال قبل از اسلام و برخى مانند ياقوت آن را در حدود قرن ششم ميلادى، كمى قبل از ظهور اسلام و از نظر برخى مانند ابن خلدون در قرن پنجم ميلادى ذكر كرده‏اند
        (باستان شناسی و جغرافیای تاریخی قصص قرآن ،ص 331)
        ——————————————————-
        شب بخیر!

         
        • یک نکته را در کلام دوستمان فراموش کردم مورد اشاره قرار دهم ،دوستمان گفت :
          “”به فرض محال شما هُدهُد باز میبایستی طی یکی دو روز مسافتی برابر 2000 کیلومتر را پروازمیکرد. مگر اینکه هُدهُدِ مورد اشارۀ شما بجای بال مجهز به موتور جت بود!!””.
          (پایان)
          می گویم موتور جت لازم نیست ،چه کسی گفت هدهد یکی دو روزه مسافت بین مقر سلیمان در قسمتی از خاک یمن ،تا محل استقرار ملکه سبا را طی کرد؟! این در عبارت قرآن است یا در روایات تفسیری؟ بقول معروف می برد و می دوزد!

           
        • دوستان گرامی،

          پاسخهای بی اساس و بعضاً مضحک///// نشان از این واقعیت دارد که چرا این مملکت واین مردم پس از 37 سال به چنین روزگار زار ونزاری گرفتارشده اند. تازه این مرد که به کسوت روحانیت درآمده، مفتخر به شاگردی آیت الله منتظری است. مضافاً به اینکه این مرد مدعی کرسی استادی معرفت اسلامی در حوزه است. با درنظرگرفتن شاگردانی که که از محضر این استاد /////////////////// فارغ التحصیل شده ودرآینده مصدر ادارۀ امور این مملکت خواهند شد، دیگر آیندۀ روشنی برای این ملت وکشور ما متصور نیست.

          اما….جناب استاد معرفت اسلامی حوزۀ تربیت آخوند…. چرا بجای جواب خردمندانه به سوآلهای موردیِ من از پاسخگوئی طفره میروید؟!

          درقرآن ذکرنشده که سلیمان به زیارت کعبه رفته بود. اما در این مورد قبلاً شما ما را به مجمع البیان شیخ طبرسی و المیزان علامه طباطبائی، مجتهدین عالی مقام اسلامی وشیعه حواله قباله داده بودید. مدرک وسند تاریخی ارائه دهید وگرنه با توجه به //////////////////////شما از این منبعد شما را برای مباحثه قابل نخواهم دانست.

          آیا قصد دارید به ما این واقعیت را بقبولانید که معرفت اسلامی //////////////////////// پشت هم اندازی است؟!

           
          • سید مرتضی

            دوستان گرامی

            ملاحظه فرمودید چگونه شب علی کبیری بخیر شد؟!
            پایان یک مباحثه تاریخی جغرافیایی قرآنی ،شد طعنه های سیاسی و شخصیتی در فضایی برابر و آزاد!
            باز هم شب علی کبیری بخیر!

             
          • بازهم تکرار سوآل قبلی:

            “درقرآن ذکرنشده که سلیمان به زیارت کعبه رفته بود. اما در این مورد قبلاً شما ما را به مجمع البیان شیخ طبرسی و المیزان علامه طباطبائی، مجتهدین عالی مقام اسلامی وشیعه حواله قباله داده بودید. مدرک وسند تاریخی ارائه دهید.”

             
          • سید مرتضی

            پاسخ این سوال در بخش دوم نوشته داده شد ،و شواهدی از تفسیر قاضی بیضاوی و تفسیر شیخ ابوالفتوح رازی ،و تفسیر نمونه ارائه شد ،این مطلب در بسیاری از تفاسیر نقل شده است و من ایندو سه مورد را بعنوان نمونه ارائه کردم، البته در کتب تاریخ تفحص نکردم ،می شود بررسی کرد، حالا شما فرض کنید من ده بیست کتاب تاریخ و تفسیر را هم ضمیمه کنم ،علی کبیری در انتها چه خواهد گفت:اینها روایات اسلامیین متاخر است! و اینها در لابراتوار تجربه نشده است! و قس علیهذا

             
    • ستایش خورشید اولین ایده یولوژی ما در تاریخ بوده است. مهر ورزی یعنی بیخودی همه را دوست داشتن یعنی عشق ورزیدن به همه چیز از گیاه و حیوان و انسان. وقتی ما صاحب چنین فرهنگ غنی هستیم نباید از مرز های فرهنگی خود دفاع کنیم؟ نباید هر کس و ناکس را به مرز های فرهنگی خود راه دهیم. آیا این تعصب نژاد پرستانه است. آگر چند شاعر نزادپرست مثل فردوسی نداشتیم این عرب ها ما را مانند سوسمارهایشان میخوردند. اگر از کیان فرهنگ موسیقی شعر و ارزش هایمان دفاع میکردیم مورد حمله د.م اعراب نبودیم. رییس دو قوه ما عراقی نبود و در صدا و سیما و همه جا لبنانی حکومت نمیکرد.

       
    • آقای مرتضی، هرگاه نوشته های شما را می خوانم، اغلب می خوانم، یک حس تضاد وحشتناکی درونم جاری می شود ، بخشی از غم و اندوه و دیگری از شور و شادی.
      حیف از شما. انصافا شما انسان توانمندی هستید، تصمیم قطعا با خودتان بوده و هست، اما ای کاش از توانایی هایتان در این سر ماجرا استفاده می کردید. مثلا می شدید چیزی شبیه به امید کوکبی. من فقط نطرم را می نویسم، به نظر من شما هم در همان طیف فرار مغزها جای دارید با این تفاوت که آنها نماندند و رفتند و کاری نکردند. اما شما ماندید و کاری. را به عکس کردید. همین اندازه که اهل مطالعه هستبد والله به نسبت خیل عظیم هم فکرانتان ارجح هستید.
      ایام به کام

       
      • جناب آزاد
        کاری را انجام ندادن بهتر از انجام غلط همان کار است ثانیا شما آزاد مردان را با قلم به مزدان مقایسه نکنید

         
      • دقیقا. چقدر خوب نوشتید آزاد عزیز. سید مرتضا چند مرد است در یک مرد و الحق توانمند است و کوته بینانی که او را بخاطر این توانایی اش ستایش نمی کنند حسودند قطعا ولی همانجور که گفتید حیف! دستکم از نظر من و شما. چون ایشان هم در باره بزرگان همفکر ما محتملا می گوید حیف!

         
      • سید مرتضی

        آزاد گرامی

        من از حسن ظن و ابراز لطف شما تشکر می کنم ،اما عرض می کنم سخن شما سخنی تحمیلی است ،یعنی شما بر اساس باورهای خودتان ،کوشش و ایمان و باور دیگری را که با باور شما متفاوت است ،را حرکت معکوس و نادرست می دانید ،ببینید برای اینکه مطلب ملموس شما شود می گویم الان شما قطعا به مضمون این چند خط که نوشته اید باور دارید ،حال آیا بجاست که من بعنوان مخالف فکری شما بیایم بگویم جناب آزاد شما در این باور خود واقعا اشتباه می کنید ،و حرکتتان حرکت معکوس است و متوقع باشم شما بخاطر باور و گرایش من دست از باور و گرایش خود بردارید؟مسلما نه!
        شما نوشتید ایکاش من از توانمندی خود در “این سوی ماجرا” بهره می گرفتم،نمیدانم مقصود شما از این سوی ماجرا چیست؟ اما توانمندی من که حاصل سالها کار و تحصیل و مطالعه و دیدن اساتید و لطف خدا بوده است ،ناظر است به یک باور ،یک ایمان ،یک اعتقاد به مکتب و مذهبی که دستاورد پیامبرم خاتم انبیاء است ،آری من برهانا و یقینا به پیامبرم و پیامبری او ،و قرآنم و معجز بودن آن ،ایمان و باور دارم ،و شما ایمان و باور مرا فرو می کاهید به کار علمی یک فیزیکدان محترم ،من برای امید کوکبی و امثال او احترام قائلم و کوشش ها و مجاهدات علمی او و نظایر او را پاس میدارم ،اما امید کوکبی عالمی است در رشته و فنی خاص ،بنده هم طلبه و مومنی هستم در علوم و فرهنگ دینی که آنرا باور کرده ام ،من در برابر فن و علم آگاهی امید البته یک عامی هستم که به او رجوع می کنم و برای او احترام قائلم ،امید هم طبعا در برابر فن و تخصص من یک عامی است که در این علوم بمن مراجعه می کند ،شما نمی شود روی باوری خاص (مثلا عدم باور به دین ،رسالت ،قرآن و..) بمن بگویید چرا من استعدادم را ویژه علومی که به آنها باور دارم می کنم ،بتعبیر قرآن کریم :کل میسر لما خلق له ،هرکس در مسیری است که با آن سنخیت دارد ،مهم این است که کسی کسی را در باور های خود لوم و سرزنش نکند ،البته فضای گفتگو هم باز است ،اما در این جهان واسع و در جهان اندیشه ،هرکس راه خویش می رود ،عالم طبیعی و فیزیک با علم و تخصص خود بکشف قوانین طبیعت می پردازد ،عالم دینی نیز باجتهاد و جد و جهد و خوانش و فهم متن دین می پردازد ،عالم ریاضی نیز کار خود می کند ،اینجا عالم فیزیک نمی تواند به ریاضیدان تحمیل کند تو چرا به فیزیک نمی پردازی ،و بالعکس ،و یک غیر باورمند به خدا و دین نمی تواند به باورمند به خدا و دین صرفا بگوید تو چرا چنین باوری داری؟ این روش اندیشیدن و تفکر نیست ،این فقط طعن و تحمیل است ،انسانها نیز متفاوتند ،و هیچ دو انسانی در همه ویژگیها و خصوصیات با هم یکسان نیستند ،آری راه گفتگوی فهیمانه همیشه باز است ،و زمینه های بحث ها را هم باید تفکیک کرد ،اگر بحث من مثلا بحث فلسفی یا قرآنی است ،کسی نمی شود از نقطه نظر سیاسی بیاید بگوید تو چرا آن سر ماجرایی ،البته گفتگو در مبانی سیاسی نیز ممکن است اما در هر بحث باید تنها مرد آن بحث بود.
        باز هم از لطف شما تشکر می کنم. موفق باشید

         
  30. فکرش را بکنید مردم آلمان همه شان مثل نوریزاد و دوستانش ازاد هستند. میتوانند خلاقیت آفرینی کنند. ایا اگر ما مثل آلمانی ها آزاد بودیم به همان اندازه نمیوانستیم پیشرفت کنیم. کاش روحانیون ما میدانستد چه چیز را از ملت خود دریغ کرده اند. قدرت لایزال خلاقیت را. آن را که از آن حداست و بزرگترین هدیه خدا به انسا ن است. انرا که خدا بحشیده است چرا از مردم خود دریغ میدارند.

     
  31. خدمت جناب سید رضوی درمورد فوت ناگهانی اخوی گرام جناب سید رضی ملقب یه سد رضی فرضیه ای وجود دارد اینکه کار کار خودی بوده وارتحال نامبرده توسط اجنه خود سر و به فرمان صاحب سایت جناب نوریزاد صورت گرفته .ما می دانستیم که سد رضی میداند اما در یک برهه عنان از کف داده گول نوریزاد را خورد خود را لو داد و وارد عرصه جدی نویسی گردید
    که همین باعث به شهادت رسیدن جناب سید رضی گردید لذا از شما تقا ضا میشود وارد سیاست و این حرفها نشوید به اندازه کافی حرفهای جدی خوانده میشود و من به شما هشدار میدهم امکان جریانات زنجیره ای در مورد شما نیز ممکن است رخ بدهد مراقب باشید

     
    • رضی رحمه الله علیه علاوه بر اینکه انسان نوعدوستی بود دارای خصیه “غیر نوعدوستی” نیز بود و به همین جهت انشب وقتی متوجه رد یکدستگاه “جنجنبانک” (وسیله نقلیه اجنه) می شود که از مسیر بطرف دره منحرف شده درصدد کمک به این “غیر همنوعان” برامده و بقیه ماجرا را نیز که خودتان می دانید. اما اینرا نیز بگویم که مرحوم اخوی دارای استقلال رای و نظر بود و اینگونه نبود که کسی بتواند با تعریف و تمجید و یا با انتقاد وی را در مسیری قرار دهد و یا از مسیری خارج کند و چنانچه شما گاها در سبک نوشتاریش تغیراتی را مشاهده میکردید یقین بدانید که اینگونه اقتضا میکرده و ایشان ابدا تحت تاثیر نقد یا تمجید واقع نمی شد/روحش شاد./.

       
      • هوالگیرپاچ
        جناب سید رضوی درود بر شما

        ضمن ابراز بندگی و ارادت حضور شما بزرگوار و عرض تسلیت برای خروج نابهنگام و جانکاه برادرگرامیتان میبایست اتفاقی را که در شب رحلت سید رضی (قدقدسرسره) که برای این حقیرافتاد بعرض عالی برسانم
        بنده درناحیه ای ازاین شهر سحرآمیز زندگی میکنم که اهالی آن بوجود و گرد همآ یی اجنه، شیاطین و فرشتگان درخانه های متروکه باورمستحکم با ارائه شواهد انکار ناپذیر دارند و منزل مخروبه این حقیرنیز فاصله زیادی از یکی از این خانه های متجّنن ندارد

        در شبی که سید رضی (رضی الله عنه) به لقا الله پیوستند بنده توجه ام بسر و صدا و داد و فریاد و فغان زیادی از داخل این خانه متروکه بغلی جلب شد و بی اختیار به آن طرف رفتم و وقتی از طریق یکی از پنجره ها نظری بداخل افکندم انبوه عظیمی از جنیان، پری ها و شیاطین را مشاهده کردم که همه در سوگ رحلت سید رضی به فغان ، خود زنی، زنجیر زنی پناه آورده وعده اندکی نیز با شمشیرهای گداخته مشغول شکافتن و خون آلود کرد فرق سر خود بودند. هنگامی که اقدام به چرخاندن دستگیرهُ درکردم بی اختیارو طبق عادت عرض کردم «بسم الله»!! هنوز تکلم بنده تمام نشده بود که ناگهان دیدم اول تمامی شرکت کننده گان ناپدید شدند و در ضمن چراغها نیز که انگار پول قبض برقش پراخت نشده است خاموش شد و خانه بهمان حالت متروکه بازگشت.

        البته بنده درلابلای کتاب تازه از خاک گرفته بنام و نشرکنزالادیان فی المعارف البند طنبان خوانده بودم که جماعت از ما بهتران الالخصوص اجنه گرامی زیاد دل خوشی از این واژه «بسم الله» ندارند و در صورت شنیدن آن دراولین فرصت فلنگ را بهم متصل کرده و متواری میشوند

        در هر صورت شبی بود پرحادثه در سوگ سید رضی که امید است که بهنگام گذر از صراط یکی ازمعصومین طریق گذر از آن پل لرزان را بوی نشان دهد

        با آرزوی خوشی برای شما
        رسول

         
  32. ولی در کشور متمدن ایران میگویند. میازار موری که دانه کش است گه جان دارد و جان شیرین خوش است.

     
  33. مازیار وطن‌پرست

    موالی پیروز نهاوندی
    من آن اثر را برای دوست و هموطن عرب زبانمان عبدالله گذاشتم. ضمنا اگر به نهانخانه‌ی دلتان، آنجا که خود را با انسانیت خود تنها می‌یابید رجوع فرمایید متوجه خواهید شد که فرقی بین انسان‌ها نیست. سلیقه‌ی من در موسیقی، بسیار متنوع است. اصولا هرکس خود را از یک نوع خاص موسیقی و زیبایی‌های نهفته در آن محروم کند صرفا ذائقه‌ی خود را فقیرتر ساخته‌است.

    یعنی اگر من از علایق دیگر خود (مثلا آواز آسمانی آندره‌آ بوچلی، تصنیفی جادویی از ادیت پیاف یا اجرایی سترگ از فون کارایان) یک نمونه می‌گذاشتم شما نتیجه می‌گرفتی «مسلمان زاده‌ها چه سلیقه‌ی فاخری دارند؟» ضمنا اجرای دیگری از بولرو راول روی هارد دارم که محصول ذوق و سلیقه‌ی آندره ریو است.

    یک آدم خیلی متمدن، نازکدل، هنرمند، نقاش و بدور از هرگونه فساد شخصی را می‌شناسم که همچون شما نسبت به یک قوم خاص تنفر می‌ورزید. نام او آدلف هیتلر بود. پس امیدوارم درآینده با ادب باشی. چون من اینجا پی هر چه هستم حال و حوصله‌ی مجادله و سروکله زدن با آدم نژادپرست را ندارم.

    میهنی که می‌پرستمش تنها بخشی از زمین است؛ همان زمینی که با هر انسانی که به آن پناه آورده مهربان است. در وطن من نیز هچون زمین شمال و جنوب و شرق و غربش، موزائیکی از رنگها لهجه‌ها، فرهنگ‌ها و زبان‌های مختلفی است که همگی یک نژاد دارند: انسان! و در فطرتشان یک دین وجود دارد: انسانیت!

    باید از آقای نوریزاد خواهش کنیم کامنت‌های نژادپرستانه را منتشر نکند.

     
    • سلام مازیار گرامی
      بنده به عنوان یک نوازنده فلامینکو با حرف شما کاملا موافقم.در موسیقی فلامنکو که ریشه در فرهنگ بومی کولیهایی اسپانیایی دارد به راحتی ردپای موسیقی عرب مشهود است و تعدادی از قطعات این سبک نظیر گرانادیناس دقیقا از فرهنگ اعراب گرفته شده یا قطعاتی معروف نظیر زریاب(خالق ایرانی گیتار)و الحمرا ریشه عمیق شرقی دارند.در مورد عود هم لازم است اشاره کنم که در حین جنگهای صلیبی این ساز به عنوان یک توشه به غرب راهیافت و مدتهای مدید نقل محافل و ساز مورد علاقه ایشان بود.متاسفانه مانند بسیاری از چیرها موسیقی هم از شرق شروع شد ولی غرب آنرا به بلوغ رسانید.علی ایحال موسیقی کاملا سلیقه ایست و ممکن است یک قطعه را همگان نپسندند.
      موفق باشید

       
      • درود ارتین گرامی !موسیقی فلامینگو و سایر موسیقی کولیها چه در اسپانیا و چه در کشورهایی مثل رومانی و مجارستان …ریشه شرقی دارند. ولی نمی شود گفت عربی.کولیها گویا از هند به اروپا سفر کرده اند و بهمین دلیل هم آنچه شما می گوئید درست است چون زبان آنها هم از زبانهای شرقی است.مسلما در طی قرنها و گذشت از کشورهای مختلف از جمله خاور میانه موسیقی کولیها از زبانها و موسیقی ها و عادات و رسوم گوناگون تاثیر پذیرفته.مثلا موسیقی کولیها درایران یا در کشورهای دیگر با کولیهای دیگر تفاوت دارد.ولی وجه مشترک همه آنها شادی و سروریست که در این نوع موسیقی هست باوجود درد و غم و رنجی که معمولا بوسیله موسیقی کولیها بیان می شود که بیشتر بعلت محرومیتها و حقارتها و بی عدالتها و بی مهریهایی است که کولیان از جوامع مختلف دیده اند.

         
        • سلام بر مزدک نازنین
          در مورد همین قطعه(توکه)گرانادیناس عارضم که قطعه مذکور در مورد فراز و فرود گرانادا و کاخ الحمرا مربوط به مسلمانان است.در تعریف از این آهنگ و درک حس مرتبط با آن گفته شده که حتما باید منطقه فوق در اسپانیا و کاخ مذکور را دید که متاسفانه این توفیق تا کنون نصیب این نگارنده نشده ولی به هرحال قطعه ایست که سوز و گداز خاصی دارد و تاثیر اعراب در آن مشخص است بالاخص جاییکه با تکنیک تریوله نواخته می شود.سبک فلامنکو صرفا بیانگر احساسات کولیها از منطقه حضور خود یا حالات مختلف روحی بوده و بعضا جدی و حتی غمناک است.نمی توان حتی تصور هم کرد که اعراب با حضور بلند مدت خود در اندلس بر این سبک موسیقی بی تاثیر بوده اند.امروزه نوازندگان بزرگی نظیر دلوسیا،نونیز و توماتیتو با ترکیب این سبک با جز ضمن فاصله گرفتن از فلامنکو سنتی آنرا عامه پسندتر کرده و این سبک را بیش از پیش به جهانیان معرفی کرده اند.تکنیکهای منحصر به فرد این سبک نظیر راسگوادوی امروز در سایر سبکها نظیر پاپ هم استفاده می شود و با توجه به مشابهت با تکنیک مشابهی در نواختن سه تار و عود بعید نیست که از موسیقی عربی شرقی گرفته شده باشد.
          پاینده و سرفراز باشید

           
    • موالی بی ادب پیروز نهاوندی

      اقای وطنپرست
      اگر حالِ فهمیدن نداری این را ازادی میگویند خود دانی
      و در انجا که کوچکی مغز خود را با پرستش پرمیکنید ان هم ازادی است
      ولی انجائی از نوریزاد مسلمان (شاگرد سابق حسین بازجو ) تقاضای سانسور داری را فقط
      مسلمانی ات گویند
      خوش باش وبیشتر از این صندوق پرستشت را ازار نده
      تقصیرِ خودت نیست ۰عیب از کج اندیشی ات است ۰
      در ضمن محض اطلاع نه بوچلی نه پیاف ونه ریو به عنوان موسیقی دان مطرح بودهاند ونخواهند بود ۰
      هنوز هم نفهمیدی که راول به شوخی نوشته است وتو جدی از مشق شب به وجد امده ای
      نوریزاد و دارودسته اش بد تر از این سانسور که تقاضا کرده ای کرده اند و خواهند کرد ۰
      «ادم کشته اند»
      تو هنوز تفاوت اغاسی و بنان را نمیفهمی ۰همین
      این ان دینِ تو است که اجازه دیدن وسائل موسیقی را هم به تو نمیدهد چه رسد به فهم وتشخیص انرا
      از این منظر شبیهِ«دکطر احمقی نژاد» هستی

      ————-

      توهین نکنیم دوست گرام

      .

       
      • جناب موالی ….
        مازیار وطنپرست از نویسندگان فرهیخته و شریف این سایت است. وقتی به ایشان توهین می کنید ه وی را خفیف نمی نمایید، شأن انسانی خودتان را زیر سوال می برید. این تناقض را برای ما حل بفرمایید که چطور است نوریزاد را قبول ندارید ولی مدام سایت وی را چک می کتید؟

         
      • موالی بی ادب پیروز نهاوندی

        حضور نوریزاد مسلمان
        توهین نکردن شما مسلمانان با تعداداعدامیان وتکه پاره شده ها برابر است
        ادب شما مساوی است با چندین اعدام در روز

        جریان دو غورت ونیم را که میدانید

        سنگِ پای قزوین هم که در انحصارِ هممسلکانِ شماست در کنارِ اختلاص واحتکار….

        شارلی هبدو اما کسی را نکشت اما
        همپیاله های شما ولی…

         
  34. به تمام کسانیکه از این سایت یا می روند و یا تهدید به رفتن می کنند چه دوستان و چه مدعیان و …من اگر صد بار هم نوریزاد بیرونم کند باز راهی برای ورود به سایت پیدا می کنم. چون اولا دراین 38 سال پررویی را /////فراگرفتم و از درد بی درمان زود رنجی رها گشته ام.نمونه اش سید مرتضی و مصلح … دوما من بخاطر کسی به این سایت نیامده ام و بخاطر کسی هم نمی نویسم بلکه تنها بخاطر خودم و اعتقاداتم می نویسم.من از نوریزاد و یا هر کس دیگری در سایت هر انتقادی هم داشته باشم در هر موردی انرا می نویسم.ولی توقع از نوریزاد به اندازه توانش دارم نه بیشتر.من فکر می کنم امکانی به همت نوریزاد فراهم شده و باید به بهترین وجه از آن استفاده کرد همین!

     
  35. سخنان این مرد خانه خراب سوری را در میان ویرانه های خانه اش در مورد ایران بشنوید .
    من فکر می کنم نکند آه و نفرین این سوری ها که فرزندانشان و پدران و مادرانشان توسط سپاه ایران کشته می شوند، روزی دامن و کودکانم را هم بگیرد؟!
    http://rayanuk.com/20160503100238003/syrian-civil-war-aleppo-hit-by-another-day-of-bombing

     
    • علی جیرفتی

      بخدابرای این مردم بیچاره باید خون گریست:

      برادرعربم من بازبانیکه توصحبت کردی نفهمیدم چی گفتی ولی فریادت همان فریاد درگلو خفته من ومیلیونها ایرانی دیگراست که ازآدم کشیهای آدمکشان سخت نالانیم.

      خداوندا گرجه پول من ایرانی دراین راه بدون اجازه خرج میشود ولی باقلبی شکسته بع بانیان این ادم کشی نفرین میکنم وامیوارم زن وفرزند خودشان بهمین مصیبت عظما گرفتارآیند .شاید آنوقت متوجه شوند که یرشما چه میگذرد.
      این کوردلان بخاطریکنفراحمق قیصریه ای را به آتش کشیده اند .امیوارم ازآتش جهنم رهایی پیدا نکنند.برادرعزیز ؛مارا به شکلی وشما را به شکلی دیگردارند نابود میکنند .خداوندا نابودشان کن.که ظلم از حد گذشته است.

       
  36. مصیبت بزرگتر اینجاست که برای این عمل کوته فکرانه ی دفاع از قبری 1400 ساله کلاه مقدس و شرعی به نام مدافع حرم ساخته اند چه بیخردند انسانهایی که از هدیه ی گرانبهای خالق جان به خود برای دفاع از مشتی خاک که شاید 1400 سال پیش انسانی دیگر در ان خفته باشد میگذرند و ان را صرف اعتلای انسانی نمیکنند مرده پرستان زندگی را پیش پیش دفن کرده اند .

     
  37. سلام بر مزدک عزیز و گرامی
    استاد فرزانه و باریک بین جناب مزدک امیدوارم همیشه شاد و سربلند باشید.

     
  38. خدمت دوستان وبسایت نوریزاد و شخص نوریزاد- بنده افلاطون در یکی از کامنتهای قبلی به علت پار ه ای مشکلات -جسارت

    ادبی و گستاخی وقیحانه به آقای نوریزاد کرده بودم که اکنون اعلام میدارم از کرده خویش پشیمان هستم و از جناب نوریزاد

    و خانواده محترم ایشان تقاضای بخشش دارم—-

     
    • فقط کافی بود قبل از اینکه دهان مبارک را باز کنید، فقط کمی به اندازۀ یک دانه ارزن می اندیشیدی. در ضمن هر وقت خواستی به کسی بد و بیراه بگی، کافیه خودت رو بجای نفر مقابل قرار بدی و ببینی چه حسی داری وقتی یکی به تو اینگونه توهین کنه. آثار اهانت شما و توهینهای شما باقی می ماند اگر حتی نوری زاد شما را بخشیده باشد.
      خجالت بکش!

       
    • جناب افلاطون
      درود بر شما انسان شجاع و صادق/ همواره موفق و سربلند باشید.

       
  39. علامه!!مجلسی -حلیه المتقین -صفحه557:حضرت یعقوب علیه السلام به فرزند خود گفت: زنهار زنا مکن که مرغی که زنا میکند پرهایش میریزد.
    سوال از جناب مرتضی یا سایر متخصصین امور دینی: این حدیث بیانگر انست که که زنا در بین مرغان نیز رایج است و لازمه زنای مرغان انست که یک مرغ با مرغی که در علقه زوجیت مرغ دیگری است نزدیکی نماید ویا دو مرغ که رابطه محرمیت سببی ندارند و خطبه محرمیت بین انها جاری نشده با همدیگر نزدیکی نمایند اکنون با این وصف سوال اینست که صیغه عقد زوجیت مرغان ایا دقیقا مانند صیغه زوجیت ادمیان است یا خیر؟ و دیگر اینکه چون امور ازدواج ادمیان در انحصار روحانیان است ایا نزد مرغان نیز همینگونه میباشد و در بین مرغان نیز مرغ روحانی وجود دارد ؟ و در صورت منفی بودن پاسخ این سوال ایا اجرای صیغه زوجیت و طلاق بین مرغان توسط انسانهای روحانی انجام میشود ؟ و در صورت اخیر ایا این روحانیون به زبان مرغان صیغه را اجرا میکنند یا به زبان ادمیزاده (البته از نوع عربش)؟ و باز در صورت اخیرو اجرای صیغه به زبان عربی ایا مرغان با این زبان اشنایی دارند و متوجه صحبتهای عاقد میشوند یا خیر؟
    بحارالانوار: حضرت امام محمد باقر فرمودند:فاخته در اوازخوانی که میکند میگوید فقدتکفقدتکم یعنی نیست شوید ، پس شما هم او را بکشید.
    از حضرت امام جعفر صادق منقول است: باکی نیست به کشتن مورچه ولو انکه ازارت نرساند.
    اکنون سوال از جناب مرتضی در خصوص این دوحدیث: جناب مرتضی کیف حالک یا اخی مع الووجود الاحادیث جمیل ؟ انت لم ترانی الحدیث اجمل من هذاالاحادیث ، فیقولون لی کیف حالک یا امام المحدثین؟
    موفق باشید

     
    • سید مرتضی

      سید رضی (رضوی)

      عبارت حلیه المتقین که مجموعه ای از احادیث غیر مسند است این است:
      “درحديث ديگر منقول است كه حضرت يعقوب به فرزند خود گفت كه زنا مكن مرغى كه زنا مى كند پرهايش ميريزد”.
      مشخص نیست ماخذ این حدیث چیست ،و قائل آن کیست و سلسله روات آن چیست تا بتوان در باره اعتبار یا مضمون آن سخن گفت.
      بارها عرض شد که روایت بطور مطلق نمی تواند منبع دریافت ها از دین باشد ،و در طول تاریخ دسیسه ها و وضع و جعل در احادیث فراوان بوده است بانگیزه ها و اغراض گوناگون ،بنابر این در بررسی روایت باید یکی به اسناد آن و کتبی که روایت در آنها نقل شده ،و مهمتر از آن به مضمون آن و نسبت سنجی آن مضمون با سنجه قرآن و احادیث معتبر و حکم عقل عنایت کرد.
      بنابر این وقتی معیار مشخص باشد ،اینجا در طرح اینگونه روایات و سوالاتی پیرامون آن ممکن است دو گونه نگرش وجود داشته باشد:
      1- نگرش پژوهش و بررسی سندی و محتوایی روایات بانگیزه فراگیری و فهم حقیقت و تمییز احادیث ضعیف سندی یا دلالتی از روایت معتبر السند ،که اساس این نگرش بر پذیرش اصل حدیث و طریقیت آن به فهم متن دین است ،که این نگرش بلامانع است.

      2- نگرش مریض القلب هایی که به اصل شریعت و دین و وحی اعتقادی ندارند ،و پیش از طرح اینگونه سوالات و استفهام ها ،با پیش فرض های خاص متکی بر اطلاعات ناقص ،یا متکی بر اهواء و خواهش های نفسانی ،که سبب کنار گذاشتن اصل شریعت شده است ،آنگاه طرح این سوالات بقصد ریشخند و تمسخر اصل دین یا آزار دادن مومنان به دین.
      بنظر من سوالات شما مشمول نگرش دوم است ،زیرا اگر نگرش نگرش محققانه بقصد تفکیک احادیث غیر معتبر از احادیث معتبر باشد ،ترتیب منطقی سوال این است که بپرسند :بنظر شما این روایت معتبر است و می تواند منبع دریافت محتواهای دینی باشد یا خیر؟ آنگاه اگر روایت معتبر بود سوال از محتواهای آن شد ،و ما می بینیم این شاخصه در گفتار سید رضی وجود ندارد ،چون او هنوز اعتبار حدیث مشخص نشده ،می رود سراغ سوالات فرعی مبتنی بر پیش فرض های خاص ،و این رویکرد بخوبی حاکی از این است که سید رضی فی قلبه مرض ،و زادهم الله مرضا.

       
    • اما نکته اخلاقی “حدیث مرغ زناکار” انست که حضرت یعقوب به فرزندش توصیه میکند که مرتکب زنا نگردد زیرا در غیر اینصورت چون زنا سبب ریزش پر مرغان میشود احتمالا سبب ریختن موهای او میشود- جالب انست که حضرت یعقوب پسر خود را صرفا به این جهت از زنا منع میکند که ممکن است زنا سبب کچلی او شود – بعبارت دیگر نزد این پیامبر زنا از ان جهت مذموم است که ممکن است انسان را چون مرغان به کچلی مبتلا کند و اگر اینگونه نبود انگاه زنا ایرادی نیز نداشت- درست مانند انکه کسی بگوید زنا بد است زیرا ممکن است سبب ایجاد بیماربیهای مقاربتی شود و اگر این خطر را نداشت انگاه چیز خوبی بود.

       
  40. دیگه آقا از دشمن و موشک 10 متر خطا زن خارج شده . یاد زبان انگلیسی افتاده!! خوب عربر من ای رهبر نازنین چرا از زبون انگلیسی بدت میاد؟ وقتی 2 میلیارد دلار رو به خزانه داری آمریکا میدادی و پرسیدی با این غنی سازی حّله؟ اون هم یه چیزی گفت که شما که انگلیسی رو تو بهشت یاد گرفتی فکر کردی میگه “تنک یو”! در حالی که اون گفت:”قا.. یو” ! میدونم ناراحتیت چیه و کجا داره میسوزه!!

     
  41. مزدک1 گرامی…بنده در مورد گزاره شما که گفتید حکومت امام زمانی عرض کردم. خمینی مسلمان بود ولی چند در صد ایرانیان معتقدند حکومت امام زمانی هست؟ شما بفرمائید در حکومت ولایت فقیه روی چشم ما ست حرف شما! اگر مسلمان کار زشت کرده مسیحی و یهودی و سکولار هم کرده! شما هر گاه بخاطر استالین و صدام سکولاریسم را نقد کردی میتوانی اسلام را هم بخاطر آدمهای خلافکار مسلمان نقدکنی .

     
    • علویی گرامی استالین خود را مارکسیسم می دانست و بر طبق آنچه از مارکس فهمیده بود عمل میکرد.بله در عمل ایدیولوژی مارکسیسم به دیکتاتوری می رسد چون زمینه اش در تئوریهای مارکس و دیگران هست.بهمین جهت هم من اسلام را مقصر میدانم نه اشخاص را چون زمینه خشونت و دگراندیش کشی و تجاوز به حقوق دیگران و زن ستیزی …دراسلام بطور آشکار هست.شما هر چهار چوبی را که عمومیت بدهید و به دیگران زورآور کنید اگر 99 %مردم هم واقعا به آن معتقد باشند با حقوق بشر منافات دارد چون حقوق آن 1% را نادیده گرفته و به استبداد می انجامد.علوی ارجمند سکولاریسم هم یک سیستم است که اگر دمکراتیک نباشد و انسان و حقوق انسان محور نباشد می شود صدام حسین و استالین …سکولاریسم که مقدس نیست.دریک سیستم سکولار و دمکراتیک بر مبنای قوانین حقوق بشری دائما مبارزه برای گسترش و یا محدود کردن حقوق انسانها بین فراکسیونهای مختلف در جامعه بر ادامه دارد.مثلا گروهی فکر می کند باید مذهب در سیاست نقش داشته باشد و لی گروه دیگری معتقدند که اگر چنین شود پایه دمکراتیک و سکولار بودن سیستم حکومتی در جامعه ضربه می بیند.و یا هزاران مثال دیگر.چون بهمان نحو که جامعه پویاست حقوق انسانها هم گسترده شده و تضادهای بسیاری در جامعه ظهور کرده که باید در موردش بحث و گفتگو شده و قانون تصویب شود.ولی پایه اساسی یک حکومت سکولار دمکراتیک بودن و انسان و حقوق انسان محور بودن و آزادی و برابری انسانها در برابر قانون است نه ایدیولوژی و دین …

       
  42. سلام به نوریزاد ارجمند و عزیزم.

    من هم مثل شما و هزارانی دیگر رنج میکشم. فریادهای دردآلودتان را میشنوم. نوریزاد خوب چند نکته به نظرم رسید که خدمتتان عرض میکنم.

    ما در میان نیروهای نظامی از پلیس گرفته تا حتی سپاه بین لایه های پائینی همدردان مردم را کم نداریم که در فقر نسبی با وجدانی رنجور و کم چاره به سر میبرند. آیا به نظرتان نباید این قشر را در نوشتارتان بیشتر خظاب کنید که در مقابل دزدان مسلط جنبشی صنفی و مدنی بسازند و پیش روند.

    دوستدار و همدرد
    محمد

     
  43. خوبید جناب نوری زاد.مدت 4سال هست که به همه هشدار میدم که دریاچه ارومیه رو ول کنید،اون یه پریود زمانی داره.کارون برای همیشه از بین رفت.الان تازه صداش داره درمیاد.یه فیلم هست نمیدونم چجوری براتون بفرستم.جالبه.و اگر بخوان اطلاع رسانی کنین،من بطور مستقیم درگیر این پروژه بودم و میدونم چرا،چطور،چگونه و حتی بدست بی تدبیر چه کسایی که فقط بخاطر نماز خوندن سروقت و بیسوادی محض کاری،این بلا سر خوزستان اومده.بلاییکه آسیبش از جنگ 8ساله بسیار بیشتر و نابود کننده تره.اگر خواستین در موردش صحبت میکنیم.درخدمتم

     
  44. درود بر شما
    من به شدت ناسيوناليسم هستم به نظر من هر چه بر سر اعراب بياد حقشون هست بايد تاوان بدن خيلي بيشتر،از اين ها عراقي ها سوري ها فلسطيني هاي کثيف عربستان پست فطرت بايد بسوزند اونها دارن تاوان شرارت هاي خودشون رو ميدن عراق به ايران حمله کرد کدوم يکي از شما ها يا اونطرف ابي ها براي جوناي ما اينطور مظلوم نمايي کردين؟؟؟
    به نظرم علاوه بر اسرائل اعراب هم بايد از صحنه روزگار محو بشن
    کساني که رأي دروغين به عربي بودن خليج هميشگي پارس دادند
    بايد تاوان بدهند
    کساني که خون ايراني را نجس ميدانستند در دريا ريختند و خون برادران عربشان را ترجيح دادند
    کساني که به ناموس ايران تجاوز کردند بايد تاوان بدهند
    من ميبوسم دستي کسي را که زمين را از وجود اين نژاد کثيف پاک کند.
    مسايل داخلي کشور به بيگانگاني که فقط و فقط قصد تجزيه کردن ايران را دارند ارتباطي نداره.
    جان من فداي ميهنم اما اغيار اجازه دخالت در امور کشورم را ندارند.
    من شمارا دوست دارم در جريان مشقت هاي شما هستم ميدانم براي اباداني کشور تلاش مي کنيد همه ما نيک مي دانيم
    اما بياييم بجاي زشت جلوه دادن وجهه کشورمان نقاط قوتمان را تقويت کنيم و به اقتصاد کشور کمک کنيم مردم ما بيشتر مشکلات اقتصادي و معيشتي دارند به هر دليلي

     
    • سلام فتانه عزیز
      شما به گمانم منظورتان ناسیونالیست بود به هر حال فرقی ندارد.ناسیونالیست بودن در جهان امروز مطرود است.به شما پیشنهاد می کنم پیش از ناسیونالیستی ایرانی (سرزمینی با نژادهای عرب و کرد و ترک و فارس و …)باشید و پیش از ایرانی بودن انسان بودن را مدنظر قرار دهید.دنیا بدینصورت قابل درک تر است.به قول شاعر انسانم آرزوست.
      پاینده باشید

       
      • دور از وطن

        دقيقا براي رسيدن به دموكراسي واقعي بايد از اين نژاد پرستي ها گذشت وگرنه فرقي بين ما و هيتلر نازي وجود نخواهد داشت

         
    • اگر مدتی با همین اقوام منفور! و نژاد //// (که اصلا معنی نداره) زندگی کنین متوجه میشین که فرق زیادی با ما ندارن، این احساسات شدید و افراطی معمولا در نوجوانی بروز میکنه و کم کم که پا به سن بگذارین و تجربه هاتون زیاد بشه متوجه میشین که اصلا درست نیست.

       
    • خانم فتانه میهن دوستی با ناسیونالیسم کور و نژاد پرستانه فرق دارد.آنچه شما مطرح می کنید نژاد پرستی و برتری طلبی و ناسیونالیسم کوراست نه میهن دوستی.چون یک میهن دوست همزمان که مردم و کشورش را دوست دارد در رابطه با همسایگان و سایر مردم جهان هم احساس همدردی و مدارا می کند.شما خانم فتانه متاسفانه از آنور بام افتاده اید.ضدیت کور با عرب همان روی دیگر //// گری و فاشیسم و نژاد پرستی است.

       
    • آقای نوری زاد
      من عرب خوزستانی هستم و بر فرض اگر عرب عراقی و یا سعودی هم باشم انسانم و همه انسان ها از یک پدر و مادر .
      چه کسی جنگ ایران و عراق را راه انداخت آیا این خمینی نبود که این جنگ را راه انداخت .
      شما وقتی افراد به خامنه ای یا خمینی کوچکترین حرفی می زنند که حقیقت هم هست، حذف می کنید .این خانم نادان راحت به میلیون ها انسان توهین می کند و آنها را کثیف می نامد( که توصیف خودش است ) حدف نمی کنید . این است انصاف شما ؟؟!!
      https://youtu.be/T0T0XRaTZqk

       
      • شما ایرانی عربی زبان هستید مثل من که ایرانی ترک زبان هستم.

         
      • سلام دوست گرامی
        ما مدت مدیدی به دلیل شغل پدر تا زمان جنگ ساکن خرمشهر محله شیر و خورشید بودیم.از عربهای همسایه ما در محل مادر بنده جز خوبی هیچ نمی گوید و کوچکترین سخنی از نژاد و تفاوت آن نیست.حتی اینان در زمان قبل از جنگ که برخی پان عربیست ها تحرکاتی را بر علیه عجمها شروع کرده بودند مدتی میزبان ما بودند.شما از سخن فتانه خشمگین نشو و متقابلا توهین نکن.ببین نظرات مخالف در ذیل کامنت زیاد است. ما همگی هم میهن هستیم ولی افسوس که این سالیان از یکدیگر دور افتاده ایم.
        پاینده و پیروز باشید

         
      • موالی بی ادب پیروز نهاوندی

        اقای عزیز
        خمینی بهانهُ جنگ را داد و ادامه انرا موجب شد اما او جنگ را شروع نکرد
        ان جنگ را اعراب به سرکردگی صدام حسین شروع کردند ۰گویا از ترس رغیب

         
    • خدا وکیلی برادران یهودی ما تا بحال یک گربه ما را هم آزار داده اند؟ اسرایل ایا هرگز گفته است که بالای چشم ما ابروست. هرگز به یک ایرانی توگفته است. ما بیماری خود ازاری داریم دنبال یکنفر میگردیم که ما را ازار بدهد. هر کجای جهان آدم یک اسراییلی میبیند مثل این است که پسر خاله خود را دیده است.

       
    • فتانه عزیز باور نکن ولی من عاشق خاک و سنگ و کوه کشورم، دوست عربی دارم که عاشقش هستم از بس «انسان» هستش و هنوز دلم لک زده که یک ایرانی هموطن بیابم که به اندازه این نازنین، «انسان» باشه. یک انسان باشه یعنی کار و زندگیش نشود حرص زدن برای جمع و مال و مدرک و زمین.در آشکار و نهان نخواهد گوشت از تن دشمن و منتقد و مخالفش بکند، حسادت تارهای ناپیدای جانش را به سرطان رذیلت آلوده نکند؛ ناتوانی و ضعف او را چاپلوس و فریبکار و از پشت خنجر زن نکند. غرور و تکبرش دیگران را در چشمش به مورچگانی له شونده، تبدیل نکند. و از همه مهمتر دروغ و ناراستی او را به تاریکی و حمق نیالوده باشد. و در کل انسان را غایت بداند نه وسیله. چنین انسان عربی را من می شناسم که تا حد راضی کننده ای از بدیهایی که گفتم دوره(کار می کند، حرص نمی زند، چیزی از او بخواهید اگر بتواند دریغ نمی کند، از موفقیت تو خوشحال می شود و وقت رنجت به راستی غمگین می شود، مجیزت را نمی گوید و راست و صاف و در آرامش به تو یاداوری می کند که کجا چه خطای گنده ای کرده ای و با هر کوچک و بزرگی یک رفتار دارد که از سویدای جانش می جوشد نه از مناصب و موقعیت طرف مقابل) و من به او نگاه می کنم تا خودم را اصلاح کنم ولی نمی توانم و مثل خر پا در گل مانده ام!. بگذار دستکم بخاطر همین یک نفر ما مخالف نژادش نباشیم..

       
    • چطور اغیار اجازه دخالت در کشور تو را ندارند بعد کشور تو به راحتی در امور کشورهایی مثل سوریه و عراق و یمن و بحرین و….دخالت می کند . و آن کشورها را بهم می ریزد .انواع بیانیه ها را در مورد اعدام شیخ نمر سعودی صادر می کند و اعدام افراد در کشورهای عربی را محکوم می کند و سفارتخانه کشورها را آتش می زند ؛و سوریه را تبدیل به خرابه کرده و می کند و …. .
      در حالی که هیچ کشوری حق ندارد اعتراض کند که شما چرا اینقدر سنی ها و یا کردها را اعدام می کنید و چرا نخبه فیزیک را آلوده به سرطان کرده اید و چرا یک دختر نخبه نقاش را به 12 سال زندان محکوم می کنید و… و وای به حال روزی که یکی از این کشورها بخواهد در مورد نقض حقوق بشر در ایران حرف بزند .حالا بگو چه کسی کثیف است نژاد پرست !

       
  45. سلام دوستان

    داستان سد گتوند اینه که :
    جانمایی این سد که مطالعاتش قبل از انقلاب انجام شده در محدوده و نزدیکی شهرستان لالی بوده.بعد از انقلاب و بعد از جنگ،بدلیل اعمال نفوذ دزفولی ها که اکثر پستهای کلیدی استان خوزستان رو در اختیار داشتند،محل احداث این سد به گتوند تغییر پیدا کرد،بدون هیچ مطالعه و کار اصولی که بخوان عواقب کار رو در نظر بگیرن.سد شروع به ساخته شدن کرد که سال 89/90 فهمیدن در منطقه تنبک/عنبل یه کوه بزرگ از گچ و آهک دقیقا توی حوضه آبگیر سد قرار داره.شرکت کیانکار که ما بودیم و مجری ساخت جاده جدید مسجد سلیمان به لالی بود،مسئول ارائه طرح پیشنهادی و اجرای اون شد.دفتر فنی اون شرکت دست ما بود.طرح پیشنهادی ما ایجاد چند لایه شاتکریت مسلح در محدوده تماس با آب و تزریق به لایه های خاکی زیر شاتکریت بود.یادمه حدود 8میلیارد تومنی میشد.یک نفر از کارفرمای کل یعنی شرکت توسعه منابع و نیروی آب ایران،طرح مارو خط زد و تصویب کردن که ترانشه رسی ساخته بشه.هرچی بالا و پایین پریدیم،فایده نداشت چون حدود 6.5میلیارد تومن طرح ما بالاتر بود.توی فیلم میگه سه روز بعد از آبگیری خراب شد،غلطه.24ساعت نکشید تا ترک خورد و ریخت.
    اما چندتا موضوع جالب اینوسط هست که عرض میکنم:
    1_اون آقایی که طرح رو خط زد،5سال قبلش بعنوان مهندس صفر کیلومتر بیسواد دادنش بما که اهواز یه پل بزرگ میساختیم.کارش همیشه اینبود که از 11شروع میکرد به درآوردن جورابهاش واسه نماز و یه موکت وسط دفتر فنی پهن میکرد و بعد از تموم شدن وقت استراحت میگفت منکه نهار نخوردم.خلاصه،نسخشو پیچیدیم و کاری کردیم که بره.وقت رفتن بهش گفتیم،ناراحت نشو،تو با این اخلاقت خیلی زود جای مناسبتو پیدا میکنی.که کرد.
    2_بحث اینکه طرح ما رد شد بدلیل قیمت بالا،فقط یه دلیل داشت و اونم بیسوادی و عدم درک گندی که داشتن میزدن بود.به این دلیل که وقتی سد تغییر مکان پیدا کرد جاده مسجد سلیمان به لالی میرفت زیر آب که ساخت جاده جدید که 25 کیلومتر بود حدود 110میلیارد و ساخت پل هم حدود 50میلیارد بود که در نهایت به 200میلیارد فهرست 88میرسید.نکته قابل توجه اینکه اینهمه هزینه برای جاده ای شد که در 24 ساعت نهایتا 100تا ماشین تردد کنه و لالی هم بن بست هست.و از لالی به دزفول یک جاده هست که نهایتا با 5/6میلیارد تومن میشد تعریض و استانداردش کرد.من حتی به همون دوست عزیزی که طرح مارو رد کرد گفتم تردد بین قشم و بندرعباس بیشتره یا لالی و مسجد سلیمان؟حداقل 50 بار کمتره و فقط با چندتا لندی کرافت(شناورهای مخصوص حمل ماشین و انسان) داره انجام میشه،چرا اینهمه هزینه کردید؟چرا راه لالی به دزفول رو تعریض نکردید؟که جوابی نگرفتم.منتها تنها دلیلش اینکه مردم دزفول و مسئولین شهرشون بینهایت خودشون رو بالاتر از سایر اقوام و شهرهای استان میبینن و تا جاییکه بتونن از ورود عشایر به شهرشون جلوگیری میکنن.اگر جاده لالی به دزفول درست میشد یه جمعیت زیاد از عشایر و اقوام لر پاشون به دزفول باز میشد و اونا نمیخواستن همچین اتفاقی بیوفته.
    نتیجه:
    سد ساخته شد،ولی در محل اشتباه و اونقدر به کشاورزی استان ضربه میزنه که از خسارت 8سال جنگ بیشتر میشه.
    حدود 160میلیارد هزینه اضافی فقط بخاطر اینکه پای عشایر به دزفول باز نشه.با این مبلغ توی منطقه و همون شهر لالی بی امکانات و بن بست و شهرها و بخش های کوچکی مثل اندیکا،شیمبار و محل های باستانی و توریستی مثل آرپناه،پپده،غار تینا با قدمتهای چندهزارساله چقدر میشد امکانات تحصیلی،رفاهی،بهداشتی و گردشگری ساخت؟
    همه اینها بخاطر اینکه از دید خودشون برتری آدمها به صلاحیتهای اخلاقی مدنظر خودشونه نه قابلیتها و توانایی های تخصصی و علمی.یعنی یه مهندس بیسواد ولی نماز بوقت خون و آستین بلند پوش و اینچنینی هزار مرتبه از یک مهندس عمران باتجربه و کاربلد ولی نماز نخون و اهل می و حال ارجحتر و اصلحتره.
    این بود انشای من

     
  46. يكم ارديبهشت سال ٩٥ كل مبلغ جريمه (ردّ مال) موضوع حكم صادره سال٩٠ موكلم آقاى محمدعلى طاهرى به حساب دادگسترى واريز شد. آنگونه كه پيشتر بيان شده بود، هرچند حكم صادر ناعادلانه و خارج از ضوابط شرعى و قانونى بوده است، دليل واريز وجه، براى جلوگيرى از ادامه بازداشت موقت ايشان پس از حدود شش سال حبس كه اكثرا در انفرادى نيز بوده است، مى باشد زيرا بازپرس و قاضى محترم رسيدگى كننده، شفاها عمده دليل تمديد قرار را عدم پرداخت جريمه عنوان نمودند.
    اينجانب و همكارانم حسب وظيفه قانونى تقاضاى اعمال ماده١٣٤ ق. م. ا. را از دادگاه تجديدنظر تسليم نموده ايم و منتظر پذيرش آن از ناحيه دادگاه مى باشيم، ليكن براى جلوگيرى از ادامه غيرمنصفانه بازداشت موكلمان و تسريع در تبديل قرار بازداشت، وجه مذكور واريز شد تا رسيد آن به ضميمه لايحه اى به مرجع قضائى تقديم گردد.
    با آرزوي توفيق الهي
    دكتر سيد محمود عليزاده طباطبائى

     
  47. با سلام . آقای نوری زاد از روزی که جنابعالی کلمه ” پخمه و پخمگان ” را در نوشته هایتان بکار برده اید ، من هر وقت رهبری کلمه ” نخبه و نخبگان ” را به نوعی برای کسانی که اطراف او نشسته اند در سخنرانی اش بیان و اتلاق می کند ، من خواه ناخواه کلمه مترادف آن یعنی افرادِ ” پخمه و پخمگان ” برایم تداعی میشود که اطراف رهبری نشسته اند . چکار کنم که وقتی آن جمعِ ” پخمه و پخمگان ” در نزد رهبری هستند و اطراف رهبری را فرا گرفته اند ، این دو کلمه ” پخمه و پخمگان ” از ذهنم بدور شود ؟

     
  48. موالی بی ادب پیروز نهاوندی

    این شاهکارِ پارسی را هر ایرانی باید از بر باشد

    مثنوی هفتاد “من” مولوی :

    مَن اگر با مَن نباشم می شَوَم تنها ترین
    کیست با مَن گر شَوَم مَن باشد از مَن ماترین

    مَن نمی دانم کی ام مَن ، لیک یک مَن در مَن است
    آن که تکلیف مَنَش با مَن مَنِ مَن ، روشن است

    مَن اگر از مَن بپرسم ای مَن ای همزاد مَن !
    ای مَن غمگین مَن در لحظه های شاد مَن !

    هرچه از مَن یا مَنِ مَن ، در مَنِ مَن دیده ای
    مثل مَن وقتی که با مَن می شوی خندیده ای

    هیچ کس با مَن ، چنان مَن مردم آزاری نکرد
    این مَنِ مَن هم نشست و مثل مَن کاری نکرد

    ای مَنِ با مَن ، که بی مَن ، مَن تر از مَن می شوی
    هرچه هم مَن مَن کنی ، حاشا شوی چون مَن قوی

    مَن مَنِ مَن ، مَن مَنِ بی رنگ و بی تأثیر نیست
    هیچ کس با مَن مَنِ مَن ، مثل مَن درگیر نیست

    کیست این مَن ؟ این مَنِ با مَن زمَن بیگانه تر
    این مَنِ مَن مَن کنِ از مَن کمی دیوانه تر ؟

    زیر باران مَن از مَن پر شدن دشوار نیست
    ورنه مَن مَن کردن مَن ، از مَنِ مَن عار نیست

    راستی ! این قدر مَن را از کجا آورده ام ،
    بعد هر مَن بار دیگر مَن ، چرا آورده ام ؟

    در دهان مَن نمی دانم چه شد افتاد مَن
    مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد من

    با پوزش از نوریزاد مسلمان
    که فظولی میکنم

     
    • سپاس و درود : این مثنوی زیبا و پرمعنا از ناصر فیض، شاعر و نویسنده معاصر است که چون هفتاد بار در آن ضمیر من به کار رفته است عنوانش مثنوی هفتاد من است. نگاه کنید به سایت املت دسته دار

       
  49. چطور ميشود كه اينهمه نظردهنده زير پست آقاى نوريزاد طومار مينگارند و اما پست ايشان ٧ رأى دارد؟
    اگر اشتباه نكنم دوباره مردم عادى پشت صحنه فقط ناظرند و درگيرها و جوگيرها و مزدگيرها وسط شلوغ ميكنند.
    البته در دو سايت رصد سايتها ديدم كه nurizad.info بازديدكننده زياد دارد.
    الله أعلم

     
  50. رئیسک سازمانک بسیج مستضعفین گفت: این چیز کمی نیست که با این همه مدارا، نرمش توافق و قرارداد، امریکا به بهانه حادثه ای در 33 سال گذشته 2 میلیارد دلار از اموال ملت ایران را غارت کند.
    -خدا وکیلی چه ناکسانی بر ما حکومت میکنن. حاجی! تو هنوز میخواهی انتقام کارهای ۱۴۰۰ پیش رو بکشی، از یکی دیگه انتظار داری ۳۳ سال پیش رو فراموش کنه؟ تو و هم پالکیات بیش از ۱۲۰۰ میلیارد دلار رو توی این ۳۸ ساله غارت کردین. قربون زبون فارسی و مثلهای حکیمانه این زبون: میگن یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به بقیه. از طرف دیگه چیکار کنه این بیچاره، این حرفها رو نشنیده، زبون اولش رو یه جا دیگه یاد گرفته، کوچه خرابه های نجف.

     
  51. مهدی از تهران

    عرض ادب و احترام
    1- جناب علی خامنه ای در یکی دو هفته اخیر چندین سخن پراکنی (یکطرفه طبق عرف سیستم استبدادی) نمود که آخرینش در خصوص زبان انگلیسی افاضه کرد که ،قریب به مذمون “”زبان انگلیسی فقط زبان علم نیست ، زبانهای اسپانیولی و آلمانی ووووو زبانهای شرقی نیز زبان علم هستند””.
    واقعا این اقای حداد عادل راه نیافته به مجلس شورای ولایت مطلقه فقیه (پدر زن آقا مجتبی خامنه ای) چه درسهائی به به پدر داماد خود یاد میدهد.
    عقب نگه داشتن جامعه ایرانی و کشور ایران توسط استبداد نعلین با همکاری اکثر مردم ایران از هر لحاظ تا جهل و خرافات دینی ومذهبی نهادینه در فرهنگ باشد، ادامه خواهد داشت. پس از این سخن ، آن عده از ریزه خواران سفره ولایت مطلقه فقیه شروع خواهند کرد به تعریف و تمجید از اموزش زبانهای دیگر تا نه تنها در ادامه بر گرداندن ایران به 1400 سال پیش نقش موثری داشته باشند بلکه به اب و نانی هم از این راه برسند.
    2- مرحله دوم انتصابات مجلس شورای ولایت مطلقه فقیه هم به پایان رسید تا کادر راه یافتگان به ساختمان بهارستان برای حفظ استبداد نعلین و ترویج فرهنگش ، تکمیل گردد. اکثر ایرانیها به همراه آقای حسن فریدون (روحانی)هم خرسند از اینکه به ولایت مدارانی نه گفتند وبه ولایت مطلقه مدارانی دیگر اری گفتند.
    3- چند پیشنهاد:
    – تاریخ ادیان مختلف از جمله تاریخ دین و مذهب حاکم بر ایران و تاریخ بوجود آمدن دستار به سر بندان مطالعه گردد. این روزها کافی است یک فیلتر شکن داشته باشید و از طریق اینتر نت و ماشینهای جستجو مانند گوگل به حقایق پی ببرید.
    – قرآن و احادیث و روایات و کتب دیگر دینی و مذهبی را به زبان پارسی مطالعه کنید.
    – ترجمه فارسی جمله عربی که دستار به سری هنگام ازدواج میگوید را بخوانید.
    – هر زمان که تعصب دینی و مذهبی یقه تان را گرفت به عقل و خرد خود رجوع کنید.
    به امید روزی که فرهنگ عقل و خرد جایگزین فرهنگ جهل و خرافات دینی و مذهبی در ایران ما بگردد
    مهدی از تهران

     
  52. ” خُلف وعده ”

    مدتها پيش شعري را جهت انعكاس در اين سايت، براي نوري زاد عزيز إرسال داشتم. گويا كيفيت اين شعر، شديداً

    تحت تأثير حجم زياد ابگوشتي قرار گرفته بود كه ساعاتي پیش از سرودن ان، تناول شده بود. بهمين سبب، نوري زاد

    گرامي محترمانه خواست كه از ادامه اين عمل (سرودن شعر يا شِر) سر باز زده، به طنز پردازیِ خود ادامه دهم.

    تا كنون بخت ياري كرده به اين وعده عمل نمودم. ولي از انجايي كه ژنهاي ما ايراني جماعت، بگونه اي اسرار أميز

    به معجوني از شعر و مذهب آغشته است ( تعداد شعراي رسمي وغير رسمي ما تقريبا با تعداد اخوند ها و

    طلبه هاي ما يكيست) دچار وسوسه ژنتيكي گرديده، به دو علت، خلف وعده نمودم:

    اول اينكه نوري زاد گرامي دراین ساعات روز درمنزل نیست و متوجه موضوع نخواهد شد 🙂

    دوم اينكه اين شعر ربطي به ملیجک نداشته و منسوب به” نیما یوشیج” است :

    “فکر را پر بدهید”

    و نترسید که از سقف عقیده برود بالاتر

    “فکر باید بپرد”

    برسد تا سر کوه تردید

    و ببیند که میان افق باورها

    کفر و ایمان چه به هم نزدیکند ….

    “فکر اگر پربکشد”

    جای این توپ و تفنگ، این همه جنگ،

    سینه ها دشت محبت گردد،

    دستها مزرع گلهای قشنگ….

    “فکر اگر پر بکشد”

    هیچکس کافر و ننگ و نجس و مشرک نیست،

    همه پاکیم و رها …

     
    • مازیار وطن‌پرست

      ملیجک بسیار بسیار گرامی

      دیدم که با احتیاط شعر فوق را منسوب به نیما دانسته‌بودی. بسیار بعید می‌دانم و به ظن قوی از نیما نیست و خیلی بعدتر از نیما سروده شده (بیشتر شبیه کارهای متأخر فریدون مشیری است). سرچ کردم به نتیجه‌ای نرسیدم چون اغلب یا نام صاحب اثر را ننوشته‌بودند یا به غلط به نیما و سیمین بهبهانی و صائب تبریزی! 🙂 و … منسوب کرده‌بودند.

      ملت عجیبی هستیم ادعایمان کمتر از ناسا و MIT و هاروارد نیست، اما ساده‌ترین و پایه‌ای ترین کار علم که نسبت دادن درست یک متن یا نقل قول باشد را بلد نیستیم.

       
      • مازیار گرامی من هم در مورد این شعر شک کردم که از نیما باشد چون به سبک نیما نمیخورد نخست به نظرم امد از سپهری باشد ولی جستجو کردم نبود از مشیری هم نیست چون دیوان کامل او را دارم و همه دیوان را بررسی کردم

         
    • واقعا جای تعجب دارد که کامنتگذاران شعر شناس متوجه نشده اند که این شعر از سراینده طناز یعنی جناب ملیجک میباشد مثل اینکه نه به کیفیت شعر و نه به موضوع آن توجه نداشته اند

       
  53. درآمدی حدیث شناسانه بر غلوگرایی و استدلال گرایی در امامت شیعی
    کتاب مکتب در فرایند تکامل اهمیت خاصی در بازشناسی باورهای موروثی شیعی دارد. این اثر سالها پیش در قم دست به دست می شد ولی تازه سالهای بعد از عهد اصلاحات بود که این اثر روانه بازار شد و شهرت یافت با مقدمه ریاکارانه ای که مولف دانشمندش در باب مهدویت-شبیه قرائت احمدی نژاد- بر اثر نوشت مبنی بر اینکه امام زمان مواظب شیعه است و به مولف هم لطفها کرده است که تحقیقا ربطی به محتوای اثر نداشت و ندارد ولی امضایی بود برای گرفتن مجوز نشر. این اثر خط شکن برای نخستین بار نشان می دهد امامت شیعی در درون خود چه تحولاتی را گذرانده و این تحولات چه دگرگونی مفهومی را نصیب درک شیعه از امامت کرده است. سالهای اول که این اثر دست به دست می شد، درکی خارج از کتاب شهرت یافته بود که کتاب مدعی است که مفهوم عصمت و امامت در یک زمان متاخر شکل گرفته و فرایندی تاریخی را طی کرده اند. واقعیت این است چنین درکی به صراحت در کتاب نیست ولی هم از عنوان و هم از اطلاعات ناب و جسورانه ای که داده می شود-بخصوص دعوا و کشتن همدیگر هنگام ضبط اموال و بردنش برای امام و دعوا سر میراث امامت- به شکل کم رنگی اینگونه وانمود می شود که شیعه اثناعشریه در عین شکل گیری باورهای اصلی اش در یک زمان طولانی اما برحق است زیرا تنها مذهبی است که از میان این دعواها باقی مانده و تاریخ و استدلالهایی که ارائه می شده به تدریج حقانیت شیعه را ثابت کرده است! ولی در همین حال اگر فرد غربی کتاب را بخواند به احتمال در میابد که مولف در نظر دارد به او بگوید که مذهب شیعه مثل هر فرقه دیگری محصول تاریخ است و ماهیتی فراتاریخی ندارد. تکیه و تآکید مدرسی طباطبایی بر نقش ابن قبه متکلم عقلگرای ری است که مبحث امامت را از ذیل نقلهای حدیثی خارج کرد و مستدل کرد. نکته قطعی این است که مدرسی طباطبایی تمام همتش بر این است که نشان دهد غلوگرایی مورد نفرت ائمه و بزرگان شیعه بوده و غلوگرایی تا عمق دفاتر حدیثی شیعه نفوذ کرده و راه رهایی را بسته است گرچه نوعی عقلگرایی مانع نابودی شیعه شده . غلو گرایی از کجا می آید؟ شاید گفتن این مقدمات کمکی به درک کلی موضوع بکند:
    حقیقتا هیچ کس تاکنون نتوانسته پاسخ قانع کننده ای بدهد که چرا نسل اول صحابه که معمولا شیعه آن را به عمر نسبت می دهد (گرچه عمر و پسرش مخالف کتابت بودند اما تحقیقات مختلف نشان می دهد که ربط به نگره خاص عمری نداشته و صحابه مختلف دیگر هم چنین نظری داشته و برخی هم معتقد به کتابت حدیث نبی بوده اند)، نگذاشتند حدیث نبوی نوشته نشود: آیا تا به سرنوشت یهود دچار نشوند در آمیختن اسناد تفسیری با متن اصلی تورات؟ یا کتابت کردن سخن و لو سخن مقدس، منفی تلقی می شد و کتابت قرآن استثنائی بود در یک دو صحیفه محدود و اساسا سنت عربی یک سنت شفاهی بود و هیچ شعر و ایام العربی هم کتابت نمی شد؟
    ده¬های آغازین سده دوم که برخی دفاتر و جزوات حدیث نبوی روایت شد(با سردمداری ابن شهاب زهری 124ق) مسلمانان را با انبوهی از نقلیات حدیثی مواجه می کرد که معلوم نبود ریشه آن از کجا و از جانب کی می آید. این بود که حساسیت ضبط سند پیش آمد. برخی هم شدیدا مخالف بودند(نحله ابن سیرین و نحله حسن بصری این دو جریان را در باب اسناددهی سامان دادند و اندکی بعد به سود ابن سیرین که مدافع اسناددهی بود تمام شد و جریان نقل مستند حدیث غلبه یافت. در قرن بعدی یعنی آغاز قرن سوم مهمترین اتفاق نظام تدوین احادیث بود. مهمترین متنهای حدیثی اهل سنت(صحاح سته) در فاصله 250-360پدید آمدند و برخی متون مسند هم دراین حول و حوش واندکی قبلتر. در امر تدوین، دو نحله پدید آمد: یکی نحله ای که از تعالیم مدینی و یحیی معین و بزرگان کوفه و بصره و بغداد متأثر بود به سردمداری احمد بن حنبل که باور داشت حدیث را باید تدوین کرد ولی تبویب نکرد. به این معنا که هر متنی باید همانجور که از شیخ شنیده شده و او هم از شیخ پیشین تا صحابه شنیده، باید ضبط شود بر اساس نام صحابه. نحله دوم با محوریت تعالیم اسحاق بن راهویه در خراسان پا گرفت که مدافع تبویب موضوعی و ترتیب معنایی و محتوایی احادیث بود. تعالیم این نحله بود که به شکل گیری صحاح اهل سنت انجامید. بخاری و مسلم به عنوان پایه¬گذاران نظریه الصحاح نزد اهل سنت، هر کدام هم نزد استادان کوفه و بغداد وبصره، دانش آموخته بودند هم نزد استادان خراسان اما ذهن خراسانی آنها با اسحاق بن راهویه بود که باور داشت تنظیم موضوعی احادیث لازم است.
    شیعه معمولا حدیثی از پیامبر ندارد و همه احادیث منقول از امامان¬اند که علی الاصول برتر از دیگر صحابه و تابعان¬اند. این برتری از کجا می آید؟ شیعه در این دو قرن یعنی سالها 150 تا350 تماما روی نظریه نص کار کرد و نص را به عصمت پیوند دادو از امتیاز نص و عصمت، اعتبار احادیث امامان را بدون هیچ پرس و جویی استنتاج کردند. از آنجا که فرد معصوم منبع اقتدار و قدسیت محض تلقی می شد و هرچه از او نقل می شد با نظریه عصمت پوشانده می شد و این عصمت حتی توان مفهومی و قدرت روحی اش را بر سر راویان می کشید و آنها هم بسیار کمتر از فضای اهل سنت با این مشکل مواجه می شدند که آیا سماع حدیث طبق ظرایف و دقایقش رعایت شده یا نه. بگذریم که بحث غلوگرایی هم که از هم¬زمانه¬های مفهوم عصمت است، خود بار نقل حدیث را برای شیعه آسانتر کرد وغلوگرایان گزارش دادند از قول امامان که: نزلونا عن الربوبیه و قولوا فینا ما شئتم( ما را از ربوبیت پایین آورید و(بعد) هرچه خواهید در باره ما بگویید). نظریه عصمت به دنبال نیاز به « بیان» ائمه پیش آمد. نخستین متفکران شیعه روی مفهوم عصمت تکیه کردند و آن را معمولا با درک زبان قرآن پیوند دادند. استدلال می شد که ائمه معصوم از مقاصد خدا در آیات خبر دارند. زبان خدا چون با ابهام مواجه شده و بخش متشابهاتش نامفهوم بود نیاز به کسانی داشت که این نیاز را مرتفع کنند.(عبدالله اشعر از نخستین کسانی است که کتاب تفسیری کوچکی نوشته با نام ناسخ القرآن و منسوخه و در ان همین ایده متشابهات و اینکه تنها امام معنای آیات را می داند طرح شده و این آگاهی مطلق امام هم تکیه بر مفهوم عصمت دارد) کسانی که مسئولیت رفع ابهام از زبان خدا را داشتند می بایست به سطحی از «حجیت» ارتقا داده می شدند که عبارت بود از اینکه امام معصوم است و در دریافت و تبلیغ و عمل به شریعت و قانون و احکام الهی خطا نمی کند. این مفهوم عصمت پایه گذار تدریجی غلوگرایی شد
    غلوگرایی در شکلی حاد حتی مدعی می شد امام خداست و در شکل دیگر مدعی بود که رزق و روزی و آمد و شد خورشید و دگرگونی طبیعت با خواست امام است(تفویض) غلوگرایی آنچنان جامعه شیعه را در خود فرو برد و ده ها دفتر و متن حدیثی را رواج داد که حتی کمتر متن مهم حدیثی بود که با احادیث منقول از غلوگرایان آلوده نگردد. آقای مدرسی اطلاعات و تحلیلهای دقیقی داده است مبنی بر وجود غلو و احادیث غلوگرایانه در همه متون مهم شیعه.
    این وضعیت غلوگرایی برخلاف آنچه گفته می شود در قم هم رواجی ویژه داشته است. گرچه از عهد صدوق(381ق) مبارزه با این جریان اوج می گیرد. اما کسانی که در ری و قم و بودند معمولا به رواج متنهای حدیثی غلوگرایانه همت می گماشتند. تا جایی که فرد عقلگرای سختگیری چون سیدمرتضی علم الهدی(436ق) معتقد بود که قمیان همه مجبره و مشبهه اند و نیز به گفته او یونس بن عبدالرحمن از قمیان شناخته شده، اهل قیاس بوده که مردود نظر شیعه است. به نظر می رسد منظور سید از مجبره مشبه در مصادیقی همان غلوگرایی است. او تنها شیخ صدوق را استثنا می کند. بعد در قرن دوازدهم فردی با نام ابوالحسن فتونی عاملی اثری مختصر نوشت با عنوان تنزیه القمیین و در آن مثلا به رد دیدگاه سیدمرتضی علم الهدی پرداخت که به نظرم اصلا موفق نشده است. پاسخ فتونی به سید مرتضی دو حرف است یکی اینکه نخیر نشان می دهیم که این بزرگان قمی مخالف تشبیه بوده¬اند و دیگر اینکه برخلاف گفته سید مرتضی، یونس بن عبدالرحمن مخالف قیاس بوده است نه عامل به آن. در حرف اول عمدتا تکیه بر گفتار صدوق دارد و یا کلینی که کاملا از سخن سیدمرتضا مستنثاء هستند هم متصلا و هم منقطعا و در حرف دوم هم جای این پرسش هست که آیا این قیاس که طبق روایات نقل شده فتونی، یونس بن عبدالرحمن از آن مبراست همان است که مردود نظر سیدمرتضی است یا به معنای دیگری است؟ تازه این پرسش هم طرح کردنی است که آیا می توان به چیزی سید را رد کرد که به نظر او کلیتش از نظر او مخدوش است یعنی حدیث منقول قمیین! در هر حال جواب فتونی بسی ضعیف و ناکافی است. حرف او که سخن سید شهادت عدل واحد است هم ناشنیدنی است.
    باری حادثه غیبت، شیعه را از امام حاضر که منبع لایزال حدیث بود فارغ کرد و مجبور کرد به مراقبت از خودش که تا بحال تصور می کرد باید از سوی یک امام اداره شود و اکنون می بایست خودش مدبرانه راهش را ادامه می داد و غیبت عاملی مهم در ماندگاری شیعه شد زیرا خیال سیاست را راحت کرد که دیگر امامی نیست که وجوهات را مستقیم بگیرد و دفاتر وکالتش بیشترجهان اسلام آن زمان را پوشش دهد و بنیاد خلافت را تهدید کند. این بود که متکلمان شیعه سعی وافر در پرواندن مباحث نظری استدلالی امامت در ساختار و جوانب آن کردند(یعنی دیگر موضوع واقعیت و مصداق بیرونی امام به «مفهوم» امام تبدیل شد) و به نظر می رسد این مفهوم امامت با تکیه بر مجموعه های سترگ حدیثی شیعی که اینک منبع شریعت بود، به سمت تثبیت بیشتر و ساختمندی مفهومی گسترده تر رفت و دراین تعین یافت که امام «انسان بزرگی است که بیانگر و تفسیرگر شریعت است».(نظریه عصمت سده دوم و سوم پا گرفت و به دنبالش مجموعه های حدیثی شکل گرفت و بعد از حادثه غیبت، نظریه امامت مبتنی بر نص و عصمت به تکامل «مفهوم»ی خود رسید) در این زمانه که مقارن قرن چهارم و پنجم است، نحله های عرفانی از میراث امامت شیعی بسیار بهره می گیرند و تفکر برآمده از سنت حدیثی-کلامی شیعی در باب نص، عصمت و امامت(امامت اینک کاملا مفهومی شده واز مصداق بیرونی عینی فاصله گرفته بود)، به تدریج تبدیل می شود به ایده «انسان کامل».
    گسترش مجموعه¬های حدیثی شیعه از سده سوم، راهی به تقابل سنی و شیعه داشت که با مدون شدن مجموعه حدیثی الکافی که عقل‌گرایی را بر پایه معارف امامت سامان می‌داد، در برآمدن متکلمان عقل¬گرای شیعی نسل بعد اثرگذار بود. شیخ صدوق(381ق) با نگارش کتاب الاعتقادات، راه را بر نسل بعد بیرون از چارچوب حدیث باز کرد. از سویی دیگر، دانشورانی که با نام اصول¬گرایی شناخته می‌شدند، به نقد اخباریگری نسل قبل پرداخته، راه را برای نوعی استدلال پایه¬ای مبتنی بر عقل باز کردند. در آنچه به سنت کلامی شیعه ربط دارد، اصول‌گرایی عمدتا روشی برآمده از حدیث¬شناسی و عقل¬گرایی مبتنی بر شرع بود و ریشه در تعالیم عقلانی ائمه اطهار داشت. ویژگی کار اینان، در تمایز با حدیث¬گرایان و اخباریان در فاصله گرفتن از از اخبار آحاد و تلاش برای پی‌ریزی نظامی عقلانی در اخبار بود.
    از لحاظ موضوعی، گسترده¬ترین مباحث کلامی شیعی بعد از عصر غیبت پیرامون امامت بود. بعد از روشن شدن چارچوب عددی ائمه اطهار، برای متکلمان شیعی فرصت مستدل¬سازی و کلامی-سازی بیشتر فراهم شد و بسا بتوان مدعی شد كه در مبحث امامت دیگر نحله¬ها در حاشیه تفکرات شیعی، و در تناظر و تبادل و نقد امامت مورد نظر شیعه، طرح نظر کرده¬اند. نقش مهمترین متکلم شیعی ری، ابوجعفر محمد بن عبدالرحمن بن قبه رازی(اواخر سده سوم و اوايل سده چهارم)، در شکل دادن به مبانی این نظرورزی¬های کلامی قابل توجه است. پیش از ابن قبه، خط استدلالی شیعه معمولا نوعی عقل¬گرایی محتاطانه بود که در کار هشام بن حکم و نوبختيان و فضل بن شاذان دیده می‌شد و مراقبت می شد عقلانیت استدلالی برتر از سخن امام ننشیند. ابن قبه رازی که میراث¬بر داشته¬های دانشوران پیشین شیعه در مباحث عقلی بود، در دوران غیبت می‌توانست با دامنه استدلالی گسترده¬تری، از عقل بهره گیرد و مورد طعن عموم شیعه واقعه نشود. حتی تا چند سده بعدتر آثار او مورد استناد بزرگان کلامی معتزلی و اشعری(البته برای پاسخ دادن به امامیه) واقع می‌شد. اهمیت دیگر ابن قبه در گفتگوی نقادانه با دیگر فرق است. در قطعات باقی مانده از کتب او، نقد و رد ابوعلی جبایی معتزلی، نقد زیدیه، نقد اسماعیلیه و نقد دیگر فرق شیعه و مستدل‌سازی باورهای امامیه دیده می‌شود. او در نوشته‌های متعددش درباره امامت(کتاب الانصاف فی الامامة، المتشبث فی الامامة، الرد علی ابی علی الجبایی، کتاب التعریف، نقش کتاب الاشهاد، النقض علی ابی الحسن علی بن احمد بن بشار) پایه استدلال¬های شیعه درباره امامت را روشن کرد. ابن قبه رازی با استناد به حدیث متواتر ثقلین، پایه کلام نظری امامیه را بیرون از چارچوب درون‌مذهبی و بر اساس یک «حجت» تکیه داده بر مشترکات مذاهب اسلامی پیش برد. روش او، افزون بر متکلمان ری و نیز بر متکلمان بیرون از ری، همچون سیدمرتضی و دانشورانی که در مبحث امامت، دغدغه آوردن استدلال نو داشتند، اثرگذار بود(ر.ک: مکتب در فرایند تکامل، ص215-318. در اين اثر، بخشی از کتاب‌های باقی‌مانده از ابن قبه تصحیح انتقادی شده است)
    حتی می توان مدعی شد که قاضی عبدالجبار (415ق) از بزرگان کلام معتزله بهشمیه ری در تفصیل دادن به مباحث امامت، متأثر از فعالیت¬های استدلالی ابن قبه و دیگر متکلمان امامی سده سوم و چهارم بود. نسلی از شاگردان بلاواسطه و يا با واسطه قاضي عبدالجبار با محوريت قرار دادن تأليفات کلامی او همچنان در ری مستقر بودند و برخی راهی شهرهای ديگر و از جمله نيشابور و استراباد شدند.

    برای دوستی که از کتاب مدرسی یاد کرد و برای همه آنان که دانش می آموزند نه به قصد تلنبار کردن مدرک برای ارتقای شغلی.

     
  54. به نقل از ایران وایر http://iranwire.com/features/9004/
    در طول چهار سال گذشته که رهبر جمهوری اسلامی دغدغه هایش درباره سبک زندگی اسلامی را مطرح کرده، به جز تلاش نیروی انتظامی برای برخورد با دور دور کردن ماشین ها در شمال شهر، هیچکدام از نهادهای دیگر وابسته به رهبری یا دولت گزارشی از اجرایی شدن برنامه های مرتبط با سبک زندگی اسلامی ارایه نداده است. از این روست که علی خامنه ای اردیبهشت ۹۵ همان انتقادی که آذر۹۲ درباره زبان انگلیسی مطرح کرده بود را تکرار می کند، با این تفاوت که در این مدت توجه به یادگیری زبان انگلیسی گسترش یافته است، درست در خلاف جهت سبک زندگی ای که مدنظر او بوده است، ریشه نگرانی رهبر جمهوری اسلامی اینجاست،‌ خشم برآمده از استیصال.

     
  55. سیس علی امروز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت (دوم مه) در دیدار با جمعی از معلمان در تهران گفت: “زبان علم فقط انگلیسی نیست… زبان های دیگر مثل اسپانیولی، فرانسه، آلمانی و [زبان] کشورهای شرقی هم زبان علمند”.
    – ای خدا، کی میخوای اینا رو از غار اصحاب کهف در بیاری؟

     
  56. جناب نوریزاد،

    اگر نبود که در کشور ما سیستمی الهی حاکم باشد و مو را از ماست بیرون بکشد و اگر بجای این سیستم الهی ، نظامی سکولار و کافر از نوعی که در غرب حاکمند در کشور ما مستقر بود ، نه بخاطر 750 میلیارد دلار درآمد نفتی غیب شده ، نه بخاطر دومیلیارد دلار سرمایه گذاری شده در آمریکا بلکه فقط بخاطر یک جمله رهبر که در نماز جمعه سی خرداد 88 گفت فکر من به فکر آقای رئیس جمهور نزدیک تر است اکنون بعد از اینهمه فساد و جرائم محرز ، نه تنها رهبر از سمت خود عزل می شد بلکه خود او همه وابستگان به او دستگیر و به حبس های طولانی مدت محکوم می گردیدند. ولی افسوس که قوانین الهی حاکم بر کشور سد راه مبارزه با فساد است.

     
  57. با درود فراوان.

    فرمودید که؛ ستار بهشتی، کارگری که نه معتاد بود و نه قاچاقچی و نه مال مردم خور. اما چرا کشتندش؟. بزرگوار در دسته شغالان و کرکسان، اگر مرده خور نباشی عدمت به ز وجود است. این فاکتورهائی که شما لیست کردید در نظام وقاحت خود جرم است. ستار بهشتی صد سال دیگر مه آفرید نمی شد ، بابک زنجانی نمی شد ، شهرام جزایری نمی شد. ذررابطه با این آخری که توگوئی همه مدیران دولتی و غیر دولتی در صف نشسته بودند منتظر، که پس از ازادی ایشان در جلسات کارآموزی ایشان شرکت کنند و یاد بگیرند تا رانت را به چه شکل میشود خورد و بالا کشید. ماشاءلله تلوزیون میلی هم که در رابطه با شناساندن نبوغ ایشان کم نذاشت ، همینطور بعضی از جراید و خبرگذاری ها.
    بزرگوار، در سرزمینی که همه کورند هر کس یک چشم داشته باشد پادشاه است و ستار ما حداقل یک چشم داشت و نظام بودن هیچ پادشاهی را برنمیتابد.

     
  58. آنیتای عزیز اینک که معلم عزیز همه ی ما جناب کورس بزرگ از شما خواسته اند که ما را حتی برای مدتی کوتاه ترک نکنید
    کمترین وظیفه ی شاگردی حکم می کند که اجابت کنید من فکر می کنم عزیزی چون شما لازم نیست با هر نویسنده ی کامنت هم بحث شود. دوستان خود را منتظر نگذارید.

     
  59. آقا مازیار مهربان می بینم که به موسیقی ملل علاقه دارید سایتی را به شما معرفی می کنم که بنظر من بهترین سایت موسیقی عربی است البته بیشتر فایل صوتی دارد.

    لینک دانلودی که آورده خواهد شد همان گروهی است که شما به آقای نوریزاد و عبدالله شناساندید:

    http://www.dawr.me/l7n.php?cx=partner-pub-8446606647876391%3A8811161482&cof=FORID%3A11&ie=UTF-8&q=%D8%AC%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B1&siteurl=www.l7n.me%2Faudios%2F5a2e0&ref=&ss=

    در کادر جستجوی آن دنبال این موارد بگردید:
    کاظم الساهر —–قولی احبک —– شاعر نزار قبانی
    هشام عباس —— فینو
    نوال الزغبی——-مالوم

    هر سه ویدئو این خوانندگان در اینترنت هست می توانید در صورت تمایل پیدا کنید.

    داوریتان در مورد دوستدار برایم جالب بود .بنظر من تاریخ چند هزار ساله مردم جهان بیشتر دینخویی است حالا شمنیزم باشد یا هزار خدایی هندی یا یکتاگرایی سامی.
    ارگانیزم بشری از زمانی که صاحب ذهن کنونی و زبان شد شروع کرد به جستجوی سازنده جهان.نخست- خورشید که پرتوش کورکننده و حیات بخش بود مورد پرستشش قرار گرفت و سپس اجزای دیگر طبیعت.سپاس از شما و کوروس فرخ سرشت.

     
  60. در مورد آن بخش از نوشته فوق که اشاره به ریشه های ماجرای بتاراج رفتن 2 میلیارد از ثروت مردم ایران در کشور امریکا دارد ،ضمن تایید اصل مطلب ،عرض می کنم که من معمولا کمتر موفق به دیدن تلویزیون می شوم ،اما پریشب تصادفا بخاطر حضور یک میهمان بناچار نشسته بودیم و تلویزیون هم روشن بود ،دیدم در بخش گفتگوی خبری شبکه دوم ،مجری با جناب محمدجواد لاریجانی گفتگو می کرد در مورد همین ماجرای بالا کشیده شدن دو میلیارد از پول مردم ایران و دنباله های سیاسی و حقوقی این ماجرا و مطابق معمول سرکوفت های مجری و جناب لاریجانی به توافق نامه مفلوک برجام که حاصل کوشش های فنی و دقیق دیپلمات های دولت آقای روحانی بوده است ،اکنون به آن بخش سرکوفت های مجری و محمد جواد لاریجانی به توافقنامه مفلوک برجام کاری نداریم ،آنکه گویا سنت و سیره مستمره سیمای میلی جمهوری اسلامی شده است که همچون یک اپوزیسیون منتقد دائم علیه چیزی که اکنون مراحل قانونی تایید آن از همه سلسله مراتب بررسی در مجلس و تایید شورای نگهبان و شورای امنیت ملی و امضای رهبر گذشته است و بمنزله یک مصوبه قانونی است که مادام که طرف مقابل آنرا نقض نکرده است باید همه ارکان نظام از رهبر گرفته تا همه افراد و آحاد حکومت در پی حفظ و اجرای درست آن باشند ،این جهت اکنون مورد نظر من نیست ،جهتی که مورد نظر است نحوه برخورد جناب محمدجواد لاریجانی با قضیه دو میلیارد دلار تقریبا تاراج شده مردم ایران است که باعث و بانی کسی نبوده است جز رئیس دولت فخیمه گذشته که از تایید تام و تمام رهبر هم برخوردار بوده است ، اولا این جناب لاریجانی که معرف حضور همه هست در ماجرای نیک براون گیت،کسی که در ایام رقابت ریاست جمهوری ما بین جناب آقای سید محمد خاتمی و دیگر رقبا و از جمله آقای ناطق نوری ،برای اطمینان خاطر دادن به انگلیسیها که: خیالتان راحت جناب ناطق نوری مورد تایید اصولگرایان به این سمت انتخاب خواهد شد و شما برنامه های خود را بر این فرض استوار کنید …با یک دیپلمات انگلیسی بنام نیک براون در لندن ملاقات کرده بود که هیچگاه هم دیده نشد توضیحی در این مورد بدهد یا مورد توبیخی واقع شود از سوی اصولگرایان ،دیدم حالا همین جناب با یک منطق حق بجانب آمده بود به سیمای میلی و با غیرت و تعصب داشت دولت فعلی بیچاره منتخب مردم که هیچ دخالتی در ماجرای دو میلیارد مورد اشاره نداشته را مورد اشاره و فشار قرار می داد که :بله حالا این جهت خیلی مهم نیست! که در داخل الان برگردیم ببینیم کی در داخل مقصر در حدوث این ماجرا بوده است! آنچه که الان مهم است این است که ببینیم راه کار حقوقی و سیاسی الان چه باید باشد برای جلوگیری از این تاراج و سخنانی از این قبیل! من خطاب به آن میهمان که تصادفا جوانی از اصولگرایان بود اشاره ای به ماجرای نیک براون گیت لاریجانی مورد اشاره کردم و گفتم این آقا راکه با این سابقه درخشان از غیرت و تعصب نسبت به کشور خود ملاحظه می کنید خیلی راحت از علل و عوامل اصلی چنین تاراجی می گذرد و می گوید اینکه در داخل کی چه کرده و کی باعث بوده مهم نیست! والله بالله اگر دولت اصلاح طلب آقای خاتمی کوچکترین نقشی در این سرمایه گذاری و بقول وزیر اطلاعات گوشت جلوی گربه گذاشتن داشت ،چه کولاکی در همین مصاحبه درست نمی کرد علیه آقای خاتمی و مسولان وقت که بله اینها خائنند و چه و چه و باید محاکمه شوند ،که بیا و ببین ،اما خوب چون فاعل حدوث این تارج و زمینه ساز این ماجرا دولت عزیز کرده رئیس جمهور قبلی بوده است ،نه هیچ نیازی الان بپرداختن خیانت یا جهالت و کوتاهی آن دولت و هرکس از او حمایت بیدریغ کرده و نمایندگان مجلس قبل که باید ناظر چنین تاراجی می بودند ،نیست ،بر گذشته ها صلوات! فعلا بپردازیم به اینکه دولت بیچاره و مظلوم روحانی الان باید چه بکند! و بعد هم رفت سراغ موافقت نامه مفلوک برجام و طعن به دولت فعلی و تا آخر ماجرا … که البته معاون حقوقی رئیس جمهور خانم حمید زاده هم در یک تماس تلفنی برخی مطالب او و مجری را پاسخ گفت منتها مجری خیلی عجله برای کات کرد ارتباط تلفنی داشت!
    یک نکته دیگر هم که من به آن میهمان اصولگرا گفتم این بود که گفتم شما ملاحظه کن در همین سیستم قضائی ما ،قضات ما برخی افراد را تحت عنوان “ارتباط با دولت متخاصم”=امریکا ،محکوم کردند و می کنند ،از جمله همین جوان فیزیکدان تحصیل کرده امید کوکبی که یکی از اتهامات او “ارتباط با دولت متخاصم”=امریکا بوده است و سرانجام او را هم می بینیم ،گفتم چطور شد این عنوان حقوقی “ارتباط با دول متخاصم” جاهای دیگر کاربرد دارد ،به عملکرد دولت فخیمه عزیز کرده احمدی نژاد که می رسد هیچ کار آیی ندارد؟! چطور به او که می رسید می گویید :فعلا نباید به مسببان داخلی این تاراج پرداخت؟! چرا نباید پرداخت؟ مگر خرید دو میلیارد اوراق قرضه با سرمایه های این مردم و آنرا در قلب دولت متخاصم قرار دادن ،ارتباط با دولت متخاصم نیست؟! چرا احمدی نژاد و بانیان این تاراج در دولت قبل نباید از این نقطه نظر (خیانت یا جهالت و ارتباط با دولت متخاصم بقول خودتان) مورد نکوهش و تعقیب و مجازات واقع شوند؟ آیا خون امثال رئیس دولت سابق از خون امثال امید کوکبی رنگین تر است؟!
    حالا از این طریق به آقای محمد جواد لاریجانی و اخوی ایشان در ریاست قوه قضائیه و همفکران آنها عرض می کنم ،اینکه دولت فعلی باید از طریق راه کارهای سیاسی حقوقی بین المللی بدنبال استیفاء پول بتاراج رفته مردم باشد ،امر واضح و بینی است و دولت و وزارت خارجه و مسولان حقوقی و اقتصادی پیگیر آن بوده و هستند ،شما لازم نیست به این جهت بپردازید ،شما مطابق وظایف قانونی خویش به این جهت بپردازید که بانی این تاراج در دولت گذشته چه کسانی بودند ،و به این جهت بپردازید که شکایاتی که از طرف مجلس و شهروندان عادی جمهوری اسلامی از رئیس دولت سابق شده است بکجا رسید؟ شما آیا شهامت احضار و محاکمه رئیس دولت سابق در مورد آنهمه حیف و میل ها و بباد دادن 700 میلیارد دلار در آمدهای نفت و ،از جمله همین ماجرای تاراج دومیلیارد پول این مردم محروم را دارید؟ اگر چنین اراده و شهامتی در شماها هست چرا جناب رئیس دولت سابق ،راست راست آزاد می گردد و منتقدان او در حبس و حصرند ،سهل است نشسته اید و می بینید که این جناب با وقاحت خیز برای احراز دوباره پست ریاست جمهوری برداشته به سفرهای استانی پوپولیستی معهود خویش می پردازد؟ آن ترازوی میزان عدالت بالای سر قوه قضائیه اقتضای چنین تسامحی دارد؟!

     
    • با درود به نوری زاد عزیز و هم میهنان فرهیخته : نمردیم این جناب سید مرتضی گرامی برای اولین بار در این سایت شریف سیاسی شد و سیاست های ///// حقارت بار مسئولین اسبق و مسئول بزرگ اعظم …! را به زیر سوال برد و مهم تر ازآن زیر سوال بردن احکام قضات بی ریشه (دربین مردم ) و خود فروخته /////// و در ظاهر مسلمان را هم نقد فرمودند . حال ما نمیدانیم آفتاب از کدام طرف در قم طلوع کرده که جناب سید مرتضی به احکام ظالمانه در حق فرزندان این آب وخاک خوب توجه فرموده و دیگر طاقتشان طاق شد و حرف دل آنانی که حب وطن دارند و در فریادشان به جایی نمیرسد را بازگو کردند . سید جان ورودتان را به عالم تبریک میگویم و امید که چشم هایتان را که مطمئن هستم همیشه باز بوده ولی تجاهل العارفین میکردید را همیشه بگشایید .مبارک باشد.با احترام مهرداد.

       
    • علی جیرفتی

      باسلام به جناب سید مرتضای بزرگوار:

      سید بزرگواروبرادرارجمند؛اختلاف ما وشما دراین بوده وهست که ما ازابتدای انقلاب بهربیقانونی که برخورد کردیم اعتراض کردیم وفریاد زدیم وهزینه دادیم وتسلیم نشدیم ولی شمای عزیز حالا دارید یواش یواش متوجه میشوید که بنیاد همه این بدبختیها وحق کشیها از زمان آیت الشیطان شخص خمینی از خدا بیخبرگذاشته شدهودیگران دارند احکام دین را تعطیل میکنند تا این جرثومه های فساد چند صباحی بیشترحکومت کنند.خداوندا خمینی را از آتش دوزخ رها نکن.انتظارآنروز را میکشم که برجای قبرش یک بار بزرگ مشروب خوری بسازند وجوانها برقبرش به رفص وپایکوبی بپردازند.ولی مردم آزاری ازاین مرزوبوم رخت بربندد.باادب واحترام.کارگر

       
  61. با سلام . ملت فهیم ایران ، حکم حکومتی رهبری در اوایل تشکیل مجلس مردمی ششم را بخوبی دیدند که رهبری در برابر اصلاح تعدادی از موارد ” قانون مطبوعات ” با عصبانیت کامل و قلدر مأبانه وارد صحنه شدند و یک تنه جلوی تصویب آن قانون را که به هیچ کس هم آسیبی نمی رساند ، گرفتند تا دیکتاتوری خود را به ملت ایران بخوبی نشان داده باشند ، اما در عرض مجالس ( اصطبل واقعی ) 7 و 8 و 9 رهبری از ” حکم حکومتی ” استفاده نکردند و هر مزخرفاتی را که نوچه های رهبری به تصویب رساند ، ایشان یا نمی دانستند و یا خودشان را بخواب زده بودند . ضرب المثل وطنی خوبی داریم که میگوید : بعضی ها سوزن را از روی لباس در ماتحت دیگران می بینند و میخ طویله در در بی لباسی خودشان نمی بینند !

     
    • لایحه دیگری هم با حکم حکومتی در مجلس ششم بایکوت شد: لایحه جرم سیاسی . معروف شدند به لایحه های دو قولو، باید می گفتند دوقولوهای کورتاژ شده ای توسط قابله ای که با این کورتاژ دیکتاتوری خودش را کاملا صریح آفتابی کرد. در ضمن، سقراط هم معروف به قابله بود، چون با پرسش هایش نادانی طرف بحث را از شکم دانایی های آن طرف می زایاند.حالا حکم حکومتی می شود: قابلگی ضد سقراطی.

       
  62. ريشه ها ٣٨٦( قسمت ٣٨٥ ذيل پست قبلى)
    فرهنگ < فرهنگ دينى <عرفان <….

    زمين و آسمان حافظ
    ٢٨-فرضيه عارف بودن حافظ : قسمت ب:
    چندين قرن خرد سوزى : مدينه سازان افلاتونى
    يك مناظره شگفت انگيز :رازى از نگرِ ديگران .

    مى كوشم به زبانى ساده و با مثالى ملموس از جانب خود و شايد همسخن با دوستدار توضيحى دهم در باب تفكر ، به آن معناى بنيادين اش كه دست كم يك عامل مهم گشايش راه علم و تكنيك و بهره بردارى بهينه از امكانات اقليمى و سياسى و اقتصادى ، يا در يك كلام زندگى انسانى بهتر نيز بوده است
    در يك گردهم آيى خانوادگى در پاى سفره ، پس از مراسم شكرگزارى ، دخترى از پدرش مى پرسد :" خدا ما را براى چه آفريده ؟" و بدينسان جبين مُهرنشان پدر را پر آژنگ مى كند .پدر اگر پدرى متداول باشد ، يكه مى خورد ، دخترش را در مرز كفر گويى مى بيند . دندان غروچه كنان مى غرد كه زبانت را گاز بگير دختر ، كه خدا نعمت اش را از ما نگيرد. عجالتاً به ترس و لرز مادر كارى نداريم . چنين پدرى را نورماتيو ، هنجارين يا به زبان ساده عادى و متداول و روزمره و معيارنما مى ناميم . آدم روزمره بدون همگنان و همگان نمى تواند بود . اين همگنان يك "ما"ى فرهنگى ، اجتماعى ، دينى يا ملى مى سازند كه سرشتنماى آدم روزمره است و اين آدم روزمره ، به رغم همه دگرگونى هاى عصرى ، روحاً سرسپردهِ گذشته نياكانش مانده است ، دقيقاً از آن رو كه به اين گذشته فكر نكرده است . آدم روزمره مشغوليت هاى بسيار ، شاخه به شاخه ، نو به نو و پراكنده اى دارد كه مشغوليات مشترك همگانى اند ؛ اين مشغوليت ها تمامى ندارند ، كار ، عبادت ، زيارت ، سياحت ، مهمانى ، خريد آخرين مدل هاى موبايل و تلفن و تلويزيون و ديگر ابزار مدرن تكنيكى ، حساب دخل و خرج ، جشن ، عزا ، دور همى ها ، خواندن روزنامه ، بازگفتن اخبار راديو و تلويزيون، خرج دادن ، بحث درباره مسائل روز . شركت در آيين ها و و حرمت به اعتقادات همگانى و ديگر امور عمومى ذهن او را از بيرون پر مى كنند. و در هر حال ، هستى او ، سفت و سخت و ناگسستنى ، به آن "ما"ىِ كذايى وابسته و در آن "ما"ى كذايى منتشر و منحل است . اين "ما"ى كذايى كثرتى است از چيزهايى كه البته رشته پيوند و ساختار وحدت بخشى دارند كه فرهنگ ناميده مى شود ، اما آدم هنجارين، غرقه در كثراتى است كه امر نو در آنها همان بازتوليد امر كهنه است . او هرگز به رشته پيوستار و بافتار اين كثرات فكر نمى كند . چرا؟ چون لازمهِ تفكر عقلانى ،جدايى و فاصله گيرى از موضوع تفكر است ، هم از اين رو مى بينيم كه عارفان كه نمى توانند تجربه خود را براى خرد همگانى عقلانى كنند، از علم شهودى و بيواسطه دم مى زنند. اين علم ، درست يا نادرست ، انتقال پذير به آن عقلى كه به قول زكرياى رازى و دكارت همه به تساوى از آن برخوردارند ، نيست . اين "ما"ى كذايى ، و اين كثرت پايان ناپذير ، را اگر لحظه اى از پدر هنجارين گرفته شود ، چنان دلشوره اى در جانش فرومى ريزد كه انگار در مغاكى بى ژرفا سقوط كرده ، يا همچون روكانتن ، ضد قهرمان رمان تهوع سارتر ، دلاشوبى ناشناخته گرفته باشد . ملال او را ناراحت مى كند و چه بسا ميل شر و آزار برانگيزد. بسيارى از يكدگر آزارى ها ، ناشى از همين نوع ملال اند ، تا حد شكنجه ديگرى . ذهن انديشه ورز و خودانگيخته اى كه از پويش و جوشش تفكر و حتى خلاقيت هنرى سرشار است ، جايى براى لذت از آزار ديگرى ندارد . اين توضيح مختصر، اكنون شايد فهم اين نكته را آسان كرده باشد، كه رابطه پدر با آن "ما"ى كذايى از نوع رابطه خدايگان و بنده است . او بنده عادات است و اى بسا كه در پاى عادات سر فكند و جان فشاند ، اما در برابر پرسش و انديشش در باب عادات سر به تن پرسنده و انديشنده نخواهد .به قول نيچه :" خون بد ترين گواهِ حقيقت است". ( چنين گفت زرتشت ، ت. داريوش آشورى ، چ ١٠، ص ١٠٣). پدرى كه براى حقيقت مفت به چنگ آمده اش آماده جانفشانى است ، با همان شدت براى چون و چرا و شك در اين حقيقت هيچ آمادگى ندارد . او همواره آرزو داشته كه دخترش مثل خودش سرسپرده اين "ما" ى كذايى باشد ، اما اكنون دخترش دارد او را از "ما "جدا مى كند . طبعاً واكنش هاى پدرانِ روزمره در برابر دخترى كه مثل همه نيست ، ممكن است بر حسب موقعيت ، حال درونى ، خلق و خو ، و عوامل ديگر ، گونه گون باشد ، اما به قول معروف ، بفرما و بتمرگ و بنشين يك معنا دارند ، همه فرمان هستند ، و هر پدرِ هنجارينِ روزمره اى به شيوه توسرى ، يا فرياد و عربده ، يا اطوار به اصطلاح تلطيف شده و رحمانى به دخترش فرمان مى دهد كه به اعتقادات "ما" احترام بگذار . نه فقط به اعتقاداتِ صريحاً دينى بل همچنين به مفاخر ادبى ما ، به شاعران و عارفان ما ، به قدمائى كه معدن حكمت ها و الهامات و دانش ها بوده اند ، به ديوان لسان الغيب ، به مثنوى معنوى كه هست قرآنى به لفظ پهلوى ، به اندرز هاى سعدى كه استاد سخن است و به كل دارايى فرهنگى كه مستقيم و غير مستقيم ، پايبندى همه آنها را به دين تضمين كرده اند . لازم نيست كه پدر يا دختر حتى يك خط از آثار اين مفاخر كلاسيك را خوانده باشند . اينان معابد مقدس اند . چرا؟ چون همگنان مى گويند. " به چه آثارى كلاسيك مى گويند؟" پاسخ مارك تواين اين است :" آثارى كه بسيار ستوده مى شوند ، اما خوانده نمى شوند "، هر قدر در ژرفاى اين طنزگويه بگوييم ، كم گفته ايم . ستايش و حرمت گذارى به آنچه نمى شناسيمش ، رسم معبد پرستانه اى است كه يك سر آن تملق گفتن به خدا براى افزايش رزق و روزى است و سر ديگرش، چاپلوسى رذيلانه در بارگاهِ يك شاهخدا براى انعام و مقام . اين كه رستم الحكما در رستم التواريخ ( صص ٨٠-٧٩) يك صفحه و نيمِ ، پرتاپر، القاب براى شاه صفى رديف مى كند ، نه افسانه است نه جعل تاريخ . خاقان عليين آشيان ، قاآن فردوس مكان ، داراى كشور كشاى ملك آراى رعيت پرور ، محبوب القلوب شاه و گداى هفت كشور ، محسود سلاطين ربع مسكون و.پنجاه و اندى القاب ديگر ، القاب گزافه اى بوده اند كه تاريخ هاى رسمى تر از كاربرد آنها خبر مى دهند . رستم الحكما صرفاً با طنزى نهفته و وارونه گو همه القاب شاهانه را يكجا گرد كرده است . در اينجا ستودن آنچه نمى شناسيمش ، كارش به رفتارى بس ننگين تر و رذيلانه تر كشيده شده است: ستايش كسى كه مى شناسيمش . اين جمجاهِ فريدون دستگاه ، اين "رب النوع همه ملوك اولو الامرِ اعظم "، اين " مخزن الاسرار ربانيه " و اين مقام عظيم الشأن مى دانيم كه جز موجودى مفلوك و خونخوار و زنباره و ستمكار نيست . در قصه لباس پادشاه تنها يك كودك ، شبيه دختر در تمثيل ما ، فرياد زد :" شاه لخت است". همگنان و همگان و آن "ما"ى كذايى از هر سو ، به به و چه چه نثار جامه شاهانه كردند . آيا نمى دانستند كه شاه لخت است ؟ مى دانستند ، اما خود را به نفهمى مى زدند . اين ديگر جهل نيست ، رذيلت و بى شرمى و دروغ و تزوير است . اما رذيلت چون همگانى شود ، فضيلت مى گردد . جنون و جنايت چون جمعى شود ، مقدس مى گردد، كلاه مخملى هاىِ نفس كش طلب كه از قضا نام جاهل بر خود مى نهند ، مجال جولان مى يابند. الفاظ و رفتار آنها رايج مى گردد. وقتى صداى تفكر كه لازمه اش منِ فردى و مستقل و آزاده جان است ، خاموش شود ، همين "ما"ى ظاهراً معصوم و محترم ، در درونه تهى از فكرش كرم شرارت ها نهان دارد . شواهداين شرارت ها در تاريخ و همين امروز در پيرامون ما بسيارند. لازم نيست تقابل تفكر و شر را از هانا آرنت يادگرفته باشيم. اگر به تجربه هاى خود فكر نكرده باشيم ، از انديشه نگارى هاىِ آرنت و كاستورياديس نيز چيزى نخواهيم فهميد .روزمرگى و ابتذال شر پرورند ، بى آنكه چهره هيولايى ماوراء الطبيعى داشته باشند. به گزارش آدرنو ، در كمپ هاى آدمسوزى هيتلر ، هولناك ترين جنايات را به نوجوانان روستايى مغزشسته مى سپردند. هماره در هر زمان و مكانى اكثر هموندان فرهنگ ، اعم از فرهنگ دينى و غير دينى ، اهل تفكر نبوده اند ورنه فرهنگ ديگر فرهنگ نبود ، بل تفكر بود كه هماره از خلاف آمدِ عادت كام طلبيده ، بنيان هاى ابدى شدهِ فرهنگ را به لرزه افكنده و دست كم ، يك عامل پويش و جوشش درونى فرهنگ بوده است . تفكر همواره به نادران و مستثناهايى تعلق داشته است كه فراداده هاى فرهنگى را از درون در معرض پرسش و انديشش نهاده اند و از نگر دوستدار ، هم آنان فرهنگ ساخته اند ، درست برخلاف هگل و ماركس كه انسان ها را عوامل مشيتى هدفسو ، معقول ، تكاملى و سرانجام پيشرونده به سوى نيك فرجامى مى دانند ( دوستدار ، آرامش ، امتناع تفكر در فرهنگ دينى ، همان نشانى ، صص ١٠٢-١٠٠). در اين باره دوستدار با نيچه و بوركهارت همسخن است كه سود و زيان تاريخ را در گرو نقشى مى دانستند كه بزرگان يك قوم در متن در هم تافته اى از دين و دولت و فرهنگ ايفا كرده اند . از همين رو شايد دوستدار از پرخاش و طعنه و هجو نخبگان قديم و جديد فرهنگ ايرانى- اسلامى خسته نمى شود و توضيح او دقيقاً بر اين مبناست كه نادران و بزرگان فرهنگ ما حتى يك گام فراتر از جماعت بى شمارى كه هموندان فرهنگ اند، بر نداشته اند و به جاى انديشه انتقادى و پرسش در اين به اصطلاح گنجينه هاى فرهنگى ، با پرسيدن و دانستن بى قيد و شرط بيگانه مانده اند. عامه دست كم به ندانستن خود اقرار دارند ، ليك اين خواص كه اصلاً دستى به امورِ يكسره تاريك و مشكوك نسوده اند ،خود را همه چيز دان مى دانند ( بنگر به :دوستدار، درخشش هاى تيره ، بخش ٣ از مقاله شاهراه و بيراهه ها با عنوان : دينخويى ). مى توان گفت كه اين ناموران در نهايت همچون آن پدر سنتى از بيم از دست دادن دارايى فرهنگى كه هويت آنها را ساخته است ، در نهايت پاسدار فرهنگ شده اند ؛ يا در اطوار مدرن ، يا به همان صورتِ سرراستِ سنتى . براى متفكر چيزى به اسم پاسدارى از عقيده مفهومى ندارد .چرا كه وى در هر لحظه آمادگىِ از دست دادنِ تمامىِ سرمايهِ فكرى خود را دارد.تفكر پيشاپيش له و عليه هيچ چيز نيست. شواهدى كه در قسمت ٣٨٤ از رويكردهاى دو گروه متشرع و ماترياليست نسبت به رازى ، ذكر شد ، بر درستى نظر دوستدار گواهى مى دهد . اگر آيت الله مطهرى با متشرع نمودن رازى از فرهنگ دينى پاسدارى مى كند ، آنانكه حلاج را آتئيست ، حافظ را كفرگو و ملحد و مولوى را اهل ديالكتيك و ابن خلدون را پيرو نظريه تكامل و بالاخره رازى را ملحد و ماترياليست معرفى مى كنند ، به زعم دوستدار با حقه بازى بيش ترى هراس خود را از از دست شدگى فرهنگى زير نقاب مدرن مى پوشانند . البته به اقتضاى امانت دارى بايد بگويم كه " هراس از از دست شدگى" دريافت من است نه اصطلاح دوستدار ، منتها گمان نمى كنم كه اين تعبير با تز دوستدار ناهمساز باشد . به دريافتِ دوستدار ، اين گونه روشنفكران كه مثلاً در آثار گذشتگان دنبال دموكراسى و ماترياليسم و ديالكتيك مى گردند ، براى خرسند سازى همان " ما" يا به تعبير دوستدار براى " ارتشاء معنوى " چنين مى كنند. ماشاء الله آجودانى در كتاب "مشروطه ايرانى" نقد تجدد را بايسته تر از نقد سنت مى خواند ، از آن رو كه متجددان ما به جاى درك مفاهيم مدرنى چون قانونمندى حكومت ، سوسياليسم ، پارلمان ، جامعه مدنى و دموكراسى ، به آن سان كه در خاستگاه مدرنيته مفهوم و معقول شده اند ، در فرهنگ و سنت خودمان دنبال آنها گشته اند. ما خودمان دموكراسى و حكومت قانون و چه و چه داشته ايم !!! حال چگونه در مناسبات قدرت خداشاهى كه همه چيز از رأس هرم منشأ مى گيرد ، جامعه مدنى اصلاً رخ مى دهد ؟ بايد از آقاى خاتمى پرسيد كه جامعه مدنى را به جامعه مدينه تقليل مى دهند . كجا آزادى بيان رخ داده است ؟ در همان نزاع هاى گفتارى كه همدوش با نزاع هاى كشتارى بوده اند يا مناظره هايى كه گاه به مقاتله ها انجاميده اند! كجا انديشه اى بيرون از سيطره دين رخ داده است ؟ در گفتارهاى روزبه و بزرگمهر كه هر دو را در تنور انداخته اند ، منتها اولى در تنور پرسيخ و دومى در تنور پر ميخ ! اين مدعيان توجه نداشته اند كه مفاهيم مدرن با رخداد هايى همبسته بوده اند كه در هستى اجتماعى و ساختار فرهنگ مدرن رخ داده اند. به ديگر سخن، اتفاقاتى در سطح عمومى رخ داده و همزمان يا بعداً مفهوم و معقول شده اند ، نه انگاره هايى صرفاً ذهنى كه بر واقعيت زورآور شده باشند. اين اتفاقات هرگز در ساختار خداشاهى امكان وقوعى تاريخساز نداشته اند. حاصل آنكه ، نتيجه اين سنت ستايى رنگ ماليده ، از تجدد ماندگى و از سنت راندگى بود كه هنوز ادامه دارد .نخستين كسى كه پنداشت بلاد كفر ترقيات خود را از فرهنگ دينى ما گرفته اند،آيت الله نايينى بود ( بنگر به: تنبيه الامه و تنزيه المله : فصل دوم) و نخستين كسى كه به نادرستى اين پندار پى برد هم او بود. شايد نخستين كسى كه به نامربوطى مدرنيته و سنت ما پى برد همان آيت الله مازندرانى بود كه نوشت :" اى گاو مجسَم مشروطه مشروعه نمى شود " و بالاخره معروف ترين كسى كه از پندارهِ "آنچه خود داشت "دفاع مى كرد ، احسان نراقى ، از نوادگان ملا مهدى فاضل نراقى ، بود .
    پدر هر روزينه از اين شعبده بازى هاى متجددانه چيزى نمى داند . او نمودارى است از "ما"ى كاملاً متداول و سنتى ، و نه "ما"ى رنگ ماليده با اتيكت هايى چون غربزدگى ، آنچه خود داشت ، و بازگشت به خويش . اين پدر دوست ندارد دخترش سركش باشد ، او به زعم خودش خير دخترش را مى خواهد . او مى گويد : " واسهِ خودت مى گم دختر ". حتى اگر تنش به صابون خواص خورده باشد ، ژست متجددانه را براى بيرون از خانه نگه مى دارد . اگر در بيرون ، دخترى غريبه ،همين پرسش را از او بپرسد ، بعيد نيست كه ژستى مدرن و نقدنيوش گيرد ، اما نمى خواهد دختر خودش از مقدسات عمومى سر برتابد ، بى نماز و نامسلمان شود ، و خواستگارها او را نامطهر و قرتى ببينند . اين پدر كه از روح جوانى دختران غريبه دمى جرعه جوانى مى نوشد ، در خانه ، اما ، از صداى دختر خودش بيمناك مى شود كه مبادا پيش از شوهر كردن جوانان روشنفكرِ " قرتى " از راه بدرش كنند و دين و ايمانش را بزنند . اين دوگانگى رفتارى نامش تزوير و ريا ست كه چون ريشه هاى ريزومى از هر سو در خاك فرهنگ ما رشد كرده و در همه عناصر فرهنگ ، در زبان ، در ديندارى ، در روابظ بين افراد ، در رابطه با حاكمان ، در خانه و در بيرون از خانه ، رسوخ كرده است .پدرِ مثالينِ ما دوست دارد دخترش مصداق اين سخن سعدى باشد كه / زن خوب[ زيبارو] و فرمانبر و پارسا _ كند مرد درويش را پادشاه /. اين ها و خيلى اميدهاى ديگر ، خواست خير خواهانهِ پدر دينخو است بر وفق سنت و فرهنگ فراداده و موروثى كه ذهن پدر با آنها خو گرفته است : دختر بايد با چادر سفيد به خانه " بخت" وارد و با كفن سفيد خارج شود ، بايد وفادارى و اطاعت و سربراهى بياموزد و " مظلوم" و سر بزير باشد . شوهر بايد خداى دومش باشد و در زندگى در گفتار و كردارش رضاى خدا را ملاك گيرد تا خدا نيز او را در زمره منعمان قرار دهد ، نه در شمارِ مغضوبين. نه فقط در طومارى از اندرزهاى اديبان ما درباره سير تا پياز زندگى ، بل در ادبيات غرب نيز مى توان شواهدى از اين رفتار را مثال زد ؛ يك نمونه شاخص آن ،اندرزهاى پولونيوس به لايرتيس در تراژدى هملت است ، اما دوستدار در تفسيرى بديع از شاهنامه و به طور خاص نامه هايى كه به روايت فردوسى ،پيش از نبرد قادسيه ،ميان سعد وقاص و رستم فرخزاد رد و بدل مى شود ، نوشته سعد در باره اركانى چون توحيد ، پيامبرى و وعد و وعيدهاى آنجهانى را ،با تأكيد بر همبستگى درونى شان ، معرف نهاد اسلامى مى داند كه پس از اين نبرد فرهنگ ما را از ديگر فرهنگ ها متمايز مى كند. سعد از چه سخن مى گويد؟ :/ ز جنى سخن گفت و از آدمى _ ز گفتار پيغمبر هاشمى__ز توحيد و قرآن و وعد و عيد__ز تأييد و از رسم هاى جديد__ ز قطران و از آتش و زمهرير __ ز فردوس و از حور و از جوىِ شير/ . اين پاسخ ، به گفتهِ دوستدار ، بنا به پرسپكتيو يا نگرگاهِ دو سردار ايرانى و عرب در روايت فردوسى ، همان قدر نهاد اسلامى را در برهنگى محضش نشان مى دهد كه نامه رستم به سعد ايرانى بودن رستم را. دوستدار بى درنگ بر به قول خودش " اصلاح طلبان كنونى …و شامورتى بازى هرمنوتيكشان " براى مطلوب جلوه دادن اسلام به استناد دوگانه نوازش و تازيانهِ سعد پيشدستى مى كند و همين جا (امتناع، همان نشانى، ص ٣٩١) يكى ديگر از حاشيه هاى بسيارش را باز مى كند تا برساند كه وضعيت امروز ما ادامهِ همان فرهنگ ايرانى – اسلامى اى است كه فردوسى دوگانگى و تنافر آن را در نامه نگارى سعد و رستم و پيامد هاى آن را در نامه رستم به برادرش ، به گونه اى شگفت انگيز شناسانده است ، آن هم هزار سال پيش . اگر دست داد به اين تفسير دوستدار از شاهنامه بر مى گردم براى نقد جزئيات و كل آن . ( همان ، صص ٣٩١-٣٨٨). در اينجا به اين بسنده مى كنم كه دوستدار گرچه از همبستگى عناصر درونىِ نهادِ اسلامى مى گويد ، تأكيد او بيش تر بر كاركردِ دوگانه مؤمن و كافر و وعد و وعيد بهشت و دوزخ نه فقط در فرهنگ دينى بل در فرهنگ دينى اسلامى است كه در زمينهِ گونه اى خاص از رابطه با خدا قوام پيدا مى كند ؛ رابطه اى كه نه رابطه پدر و فرزندى ( مسيحيت) است و نه رابطه همكارى در نبرد عليه بدى ( زرتشتى) بل جدايى مطلق خدا و انسان به صورت حاكم و محكوم يا رب و عبد است. ( همان، ص ٣٨٢). شايد هم همان رابطه بى ارتباطى كه در همين ريشه ها به آن اشاره شد ، اما توصيف همسان از پديده بر نتيجه گيرى همسان دلالت نمى كند . دوستدار اين رابطه را همچون سه قفله شدن امكان پرسش و انديشش در فرهنگ اسلامى مى بيند. از همين رو ، به رسم امانت در بازگفت تز او بايد افزود كه همانندى اندرزهاى پولونيوس يا نمونه هاى ديگر غربى با اندرزهاى پدر در تمثيل ما از نگرِ تز دوستدار ممكن است ، ره زننده و گمراه كننده باشد . بالاى سفره اى كه مثال زديم ، از نگر دوستدار ترس از جهنم به حكم همان خداى اسلامى پرسه مى زند . دوستدار اما به جاى پرداختن به اين ترس تاريخى ديرينه از اتحاديه زاهد و محتسب كه در ديوان حافظ بيانى هنرمندانه همچون " شراب خانگى ترس محتسب خورده" يافته است ، جرآت يا نترسى در تفكر را كانون قرار مى دهد كه در زكرياى رازى عيان شده است .
    در تمثيل ما كه مصاديق ملموس و واقعى اش را هر كس مى تواند ، بيازمايد ، پدر و مادر متعارف و هر روزينه بيش از دختر از خدا و نيز از فرهنگ دينى مى ترسند ، اما دختر آن قدر با پدر تفاوت دارد كه نمى خواهد از چيزى كه نمى شناسدش ، بترسد. با توجه به اينكه تفكر به معناى فلسفى كلمه بيش از پاسخ ، به پرسش و خودسالارى پرسنده مربوط است ، در اينجا ، دست كم اختلاف نسلى ، باعث شده است كه دختر خودسالارانه تر از پدر فكر كند و گمان نمى كنم كه دوستدار منكرِ اين تغييرات تاريخى و تاريخمندِ بينا نسلى باشد ، اما ، درست يا نادرست ، وى با لحنى قاطع بر آن است كه هيچ يك از اين تغييرات در حدى كه بنيادى ترين مبانىِ ناپرسيده فرهنگ را پروبلماتيك ( بغرنج) كنند، نبوده ، بل زيورى ديگر بر دينخويى بوده اند . پدر مى گويد : " دين و عقيده من اين را قبول ندارد " و " دختر مى گويد :" من اين را قبول ندارم " . تأثيرات انكار ناپذير عصر مدرن و به طور كلى دور شدن زمانى از دورانى كه زور و چوبِ تر حق شمرده مى شد ، البته پدر هاى سنتى را هم كم كم وامى دارد تا در برابر فرزند پرسشگر و " فضول " _ همان صفتى كه ابن سينا به رازى داد _ به شيوه هاى اقناعىِ متمدنانه تر، مثلاً استدلال ، رو آورند . دنيا عوض شده است و پدر سنتى بايد دايماً خشمس را فروخورد تا مبادا احساسات و دريافت هاى اهانت آميزى كه ،خودسالارى فكرىِ دختر،در وى برانگيخته است ، لو برود . آخر همين واژه قرتى مجملى است كه دختر امروزى از آن حديث مفصل مى خواند . پدر استقلال و خود سالارى انديشه را حمل بر بى بند و بارى و لاقيدى دختر مى كنداما كيست كه كمى با تاريخ انديشه آشنا باشد يا دست كم، اندك شمِ روان شناختى داشته باشد و تفاوت پرسشگرى و مدافعه گرى را نداند ؟ كسى كه از عقيده اى _ خواه دينى و خواه الحادى _ دفاع مى كند ، و آنكه فارغ از رهنمود ها و غايات پيشين و پسين پرسش مى كند ، فرق اساسى دارند كه حتى در لحن بيان و نگاه و حالات چهرهِ آنها بروز مى كند . گاه چشم ها و سيماى انسان ها گويا تر از كلمات با ما حرف مى زنند . دختر ممكن است حتى پاسخى به استدلال پدر نداشته باشد ، ليك چشم ها و سيماى پدر اقناعش نمى كنند . تفكر ، بى حس و بى احساس ،نيست . حس و احساس دختر مى گويد : " چون از قديم گفته اند ، خدا شما را براى اين يا آن هدف آفريده است ، پدر نمى خواهد ، روى حرف بزرگ تر ها حرفى بزند. ". دختر اگر به درجه اى از خودسالارى فكرى رسيده باشد، احساس مى كند كه جواب پدر پاسخى نهايى نيست ، گرچه او در اين موقعيت اكنونى و اينجايى جوابى براى آن ندارد و به فرض كه داشته باشد ، جواب خودش هم نهايى نيست ، چرا كه انديشه خودسالار هرگز پاسخى را از بيرون و پيشاپيش حق مطلق نگرفته است. دوستدار به درستى مهم ترين ويژگى تفكر را آزاد بودن از رهنمود هاىِ بيرونىِ پيشينى و پسينى مى داند :,, "انديشيدن كوششى ست ذهنى ، و نه هرگز خالى از حس ، براى جست و جو و يافتن پرسشها و بغرنجها و به دست آوردن پاسخ هاى آنها با حد اكثر نيروى خويشساخته ، پاسخهايي كه جز در مواردى بسيار نادر هيچگاه آخرين و پايانى نخواهند بود . فقط تحليل و نشان دادن ريشه هاى عميق اين شالوده ها كه در تار و پود رفتار و گفتار ما عجينند و در پس ظاهرى مبدل يا تقلبى پنهان مى مانند ، مى توانند پايه اى استوار براى شناساندن خودمان به خودمان شوند"( همان ، ص ١٨)، در اين تعريف و كمابيش در تمامى نوشته هاى دوستدار اين ضمير "ما" كه گاه به حروف ايتاليك چاپ شده است ، نظر را جلب مى كند. در تمامى تاريخ فرهنگ ما تنها دوسه استثنا بر اين "ما"ى فرهنگى پديد آمده است كه يكى از آنها زكرياى رازى است .
    اما حالت ديگر آن است كه پدر مثل همان متجددانى رفتار كند كه آجودانى وصفشان كرده است . او با چند نقل قول از چند نام فرنگى انگاره قال الباقر و قال الصادق را اتو كشيده تر مى كند ، اما در نهايت هدف او پاسدارى از سرمايه نياكانى به شيوه همسان سازى مولوى با هگل است . ساختار و انگاره يكى است . سرسپردگى به رهنمودِ پيشينى، ضد خودسالارى و نيروى خويشساخته است . دوستدار تفكر را چنان تعريف كرده است كه بنا به تعريف او ، انبوه مقالات آلامدِ روشنفكرانه اى كه با يك نقل قول بى توجيه از يك ژيژك يا بديو يا نيچه آغاز مى گردند ، ضد تفكر و دينخو مى گردند. حتى در اين حالت ، پدر ممكن است ، به دختر آفرين گويد ، ليك در اينجا نيز پرسشگرى حدى دارد ؛ حدش رفتار خود پدر با اهالى خانه به ويژه جنس مؤنث است . او نمى تواند مردسالار نباشد گرچه در بيرون براى پامال شدن حقوق زنان اشك تمساح افشاند . او روشنفكر است، نماز نمى خواند ، به ملاها ناسزا مى گويد ، اما رفتارش ماهواً دينخو است و براى خودش مرامى دارد كه مرزش آزادى انديشه همسر و فرزندانش نيست بل در محدوده خانه ، تجاوز و تسخير انديشه هاى ديگر را هدف مى گيرد . هم از اين رو، گفتگو در چنين خانه اى رخ نمى دهد . همه با هم حرف مى زنند ، اما هر كس ساز خود را مى زند . همين اركستر ناهنجار را مى توان از خانه ها به شهر و از شهر به قوم و ملت گسترش داد. فرهنگ مستولىِ قوم حكم پدرى است كه به آحادش نه اجازه گفتگويى مرز شكن مى دهد ، نه اجازه اينكه اهل مذاهب و انديشه هاى مغاير در شرايط برابر همزيستى داشته باشند ، بلكه همه را يكدست با خودش همسان مى خواهد . به ديگر سخن تمامت خواه است. اساسى ترين پرسشى كه دوستدار براى من يا شايد خوانندگان ديگر _ و نه براى خودش _ پيش مى آورد، اين است :آيا اين تمامت خواهى مانعِ دگر انديشى است يا دگرانديشى را كه آغازگر انديشه است ، محال مى كند ؟
    تز دوستدار تنها در تعريف تفكر متوقف نمى ماند بل مدعىِ امتناع يا محال بودن تفكر در فرهنگ دينى يا دينخويانه است . امتناع مفهومى است كه در فلسفه كلاسيك متضادِ امكان است. و دوستدار نيز توضيح داده است كه مرادش از امتناع ، خوددارى و پرهيز نيست .( امتناع ،ص ١٥-١٣) ، اما اگر درست فهميده باشم در جاى ديگر امتناع را به مانعِ نه گفتن تعريف مى كند و فرهنگ دينى با معناى خاص دين را از نظر شدت سركوب ممتنع كننده _ و نه مانعِ _ تفكر مى خواند. چون مجال تنگ است به مصاحبه ايشان با فصلنامه " رهآورد" با عنوان " ممتنع بودن انديشيدن در فرهنگ دينى " ارجاع مى دهم كه در آن توضيح داده است كه مقصودش از فرهنگ دينى ، دين قومى و دين جهانى ( متجاوز) چيست . در آنجا مى خوانيم كه شاهان هخامنشى خودشان يزدانگزيده و دولت شان دينى بوده است ، اما در ساتراپ هاى بيست گانه شان هر قومى دين خودش را داشته است و در رسوم و آيين ها آزاد بوده اند، " اطلاق دينى به يك فرهنگ عملاً اصطلاحى است فنى براى مشخص ساختن هر فرهنگى كه عناصر حاكم اش مانع انديشيدن به معناى دگرانديشيدن مى شوند. نمونه هاى متأخر آن را در فرهنگ هاى كمونيستى ، فاشيستى يا ناسيونال سوسياليستى كه نام ها و شكل هاى گوناگون دارند مى شناسيم ". اين همان نكته اساسى است كه نقدش مجالى ديگر مى طلبد .
    در مثال پدر و دختر ، پدر در هر دو حالت مانع از رسيدن پرسش به بنياد پرسش ناپذير شده اى مى گردد كه پرسش را بنيادى و بى قيد و مرز مى كند .در هر دوى اين حالت ها بنيادهاى رويين فرهنگ از پرسش مى گريزند . اين مسئله بحثى صرفاً تئوريك نيست ، بل در متنِ زندگى جارى امكان وقوعى دارد . اگر پرسش مرزهايى را هدف گيرد كه براى پدر يا همان "ما"ى فرهنگى بايد دست ناخورده بمانند ، پرسشگرى بى قيد و شرط ، مسدود يا شايد به قول دوستدار ناممكن گردد.

    اكنون در مثال ما آنچه ناممكن ، يا ممنوع يا مسدود مى گردد پدر سومى است كه روح پرسندگى را ارج نهد يا به ديگر سخن ، ورجاوندى دختر خود را در مقام انسانى اش به رسميت شناخته باشد . اين دختر ، پرسشى كرده كه هنوز بنيادى ، متفكرانه و بى پيش و بى پس نشده است ، ورنه ، پرسشى نمى پرسيد با اين پيشفرض كه :" ممكن است خدا ما را آفريده باشد؛ آن هم از عدم ". اگر پدر با ارج گذارى بر ارجمندى انسانى كه پرسش مى كند ، به جاى سركوبِ سنتى يا متجددانه ، مى گفت :" تو از كجا مى دانى كه خدا ما را آفريده و اصلاً خدايى هست ؟" آن وقت لرزه بر اندام مادر مى افتاد كه چرا پدر فرزندش را از دين و ايمان – تربيت مبتنى بر اطاعت – دور مى كند . بچه گمراه مى شود . از آتش جهنم و زمهرير و قطران بترس " اما حقيقت آن است كه پدرِ فرضى ما پرسش را ژرف تر كرده است . انديشه را بى مرز كرده است . تفكر كرده است ، بى آنكه پاسخى به دختر داده باشد . او اگر بتواند در اين مسير ژرف كاوى پيش تر رود ، به چه پرسشى مى رسد ؟ به پرسش از خود موجودات ؛ موجوداتى كه پيشاپيش مخلوقات نشده اند و يكى از آنها نيز خالق نشده است .چنين پدرى خود را اخلاقاً مجاز نمى داند كه سرراست و با چوب تر ، يا با تزوير و ريا و خودفريبى و دگر فريبى ، ذهن پرساى كودك را به فرمانبردارى از يك پاسخ كه قبلاً فرهنگ فرمانش را داده است وادار كند و بدينسان جان كودك را تباه كند ؛ آن هم با قيافه اى كه دختر را شرمسارِ دلسوزىِ خود كند . حافظ ، اوج هنر ايرانى ، مى گويد :/ . وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم _ كه در طريقت ما كافرى است رنجيدن /. نيچه ،اوج انديشه غرب ، مى گويد:" بدترين گناه : شرمسار كردن ديگرى ". پدر سوم نه مى رنجد ، نه دختر را شرمسارِ موعظهِ پدرسالارانه اش مى كند .در اين صورت ، در نخستين گام ، خالقيت ، خالق ، مخلوقيت و خودِ خدا معضل و به قول دوستدار بغرنج مى گردند. دور نيست كه كودك همچون لايب نيتس بپرسد:
    Warum ist überhaupt Seiendes und nicht vielmehr
    Nichts?
    چرا اصلاً موجود هست و نه چنان است كه هيچ يا عدم [ به جاى هستى باشد؟]
    با سپاس بسيار از بردبارى شما
    •••••••••••••••••••••••••
    با سپاس از ناشناس ارجمند كه با انتقاد خود ذيل قسمت پيش بحثى گشودند با مشاركت خوب دوستان عزيز ديگر . درود ويژه بر آنيتاى گرانمايه كه اميدوارم ما را از نوشته هاى هوشمندانه خود بى بهره نكنند و با پوزش بسيار از نور ديده ، نوريزاد، كه اين درازنويسى ناگزير را تاب مى آورند .

     
    • افرين براستادعزيز لازم ديدم ازمطالب فاخرشما سپاسگزاري كنم وازدوستان ارجمند بخواهم اگرمطلبي دراين سايت ميگذارند اينگونه باشد, روشنگرومسولانه

       
    • من هم به سبك آقاى نوريزاد نوشتم. يك نفس بخوانيد:

      متفكرين مى گويند “جوجه در داخل تخم مرغ، زمانی می‌تواند چارچوب فكرى جديد (يا پارادایم جدید) يعنى نگاه به واقعیتِ دنیای بیرونی را تجربه کند، که با رشد تدریجی از درون، تخم‌مرغ را شکسته باشد و تخم مرغی که از بیرون بشکند، فقط برای نیمرو کردن مفید خواهد بود و به همین دلیل است که تغییر پارادایم، با توصیه و تجویز و مشاوره، شکل نمی‌گیرد و هر جامعه‌ای باید از درون به نقطه‌ای برسد که پوسته‌ی تنگ تفکرات قدیمی خود را بشکند و دنیای جدید را ببیند” و براى همين است همانگونه كه ناشناس در زير نوشته كورس گرامى در پست قبل به درستى گفت، در تاريخ ايران ناقدان اندیشه و فرهنگی دینی، خودشان کمترین رهاورد فلسفی و منطقی و ریاضی و در سایر علوم نداشته اند، زيرا حتى من ( آنيتا) كه دستى در تاريخ و فلسفه ندارم در عمر كوتاه خودم (كوتاه در مقايسه با تاريخ) ديده ام كه چگونه سعيد امامى ها، هر يك از ناقدين انديشه و فرهنگ دينى را كه توانايى تفكر خودسالار و توليد رهاورد داشته اند و در دسترس بوده اند را براى ترور دست چين مى كردند و به بالاترى ها براى صدور فتوا معرفى و سپس دستور ترور آنها را به بازوهاى عملياتى ابلاغ مى كردند و هم آنها را حذف مى كرده اند و هم بقيه متفكرين را ازچنين عاقبتى مى ترسانده اند و به اين شكل هر نطفهء داخل تخم مرغ را پيش از نضج گرفتن نابود مى كردند و مى توان نتيجه گرفت كه حتماً در تمام طول تاريخ وضعيت كمابيش همينطور بوده است و اين تخم مرغ بيچارهء فرهنگ ايرانى بارها و بارها قدرت زايايى خود را براى شكستن پوسته از داخل و تغيير درونزاى پارادايم به همين صورت از دست داده و هربار هم كه به ضرب تفكرهاى وارداتى شكسته شده، تنها به نيمرويى تبديل شده كه جهل فرهنگى را فربه تر ومقتدر تر كرده و شاهد آن هم مدرنيته فرهنگى وارداتى زمان شاه است كه نيمروى چرب و مقوى شد و به شكم ارتجاع دينى فرو رفت و هيولايى سر بر آورد كه قلع و قمع فرهنگى را سرعت بخشيد و اين قلع و قمع اكنون رويه اى آنچنان طبيعى و بديهى محسوب مى شود كه ناشناس گرامىِ پست قبل با خونسردى كورس گرامى را تهديد ضمنى مى كند كه بحث خود را به فضاى عمومى نكشاند چرا كه مومنين سنتى آماده اثبات نظريه آرامش دوستدار و اجراى فتاوى سربه نيست كردن هر منتقد فرهنگ دينى كه داراى توانايىِ بالقوهء زايندگى فرهنگى باشد، هستند و چشم ندارند ببينند بالاخره يك روزى اين تخم مرغ بجاى گنديدن يا نيمرو شدن جوجه شود و جيك جيك شادمانه سردهد”

      واى اين ديگر چه سبكى بود خودم يك نفس خواندم نفسم بُريد….

      نفسى تازه كنم و بگويم كه در ضمن كورس گرامى، به نظر من پدر دومى خيلى از پدر اولى بدتر است چون ظاهرش غلط انداز است.

       
      • هر کداممان می گردیم در روز و شب که در فوران زمهریر جهل و تاریکی و انحطاط، نقطه کوچک نوربخش و گرمابخش و شادی بخشی بیابیم؛ نقاطی پخشیده در چشم و نفس های مردمان رنگارنگ ایرانی. شاید باور نکنید اما حقیقت دارد که خواندن این متن آنیتا و دیگر متنهایش برای من در حکم یافتن آن نقطه کوچک نوری است که می توانم با دنبال کردنش از انبوهی تاریکی نترسم. بانو-برایت به احترام کلاه از سر بر می دارم-چقدر خوب می نویسی، تنهایمان نگذار که جهل و انحطاط و تاریکی به سوی انبوهی بیشتر می رود.

         
    • جناب کورس گرامی
      شما که قلمی به این زیبایی و دانشی بی اندازه وسیع و دیدی واقعگرایانه و درکی عمیق از موضوعات دارید چرا مطلبی در خصوص اجنه و یا پریان به رشته تحریر نمی اورید تا این دو قشر کمتر شناخته شده کمی جرات پیدا کنند پای خود را از احادیث و روایات مذهبی و رمالخانه های حکومتی و شخصی فراتر گذارند و دوستان ببینند انچه را تا کنون ندیده اند؟ با تشکر از شما استاد فرزانه و گرانقدر

       
  63. اخیرا گروه مقتدی صدر شده مجری سیاست های آمریکایی ها و عربستان در عراق. به این میگویند خنجر از پشت! وقتی که رهبر معظم، آدم فاسد و سو‌ء استفاده چی مانند مقتدی صدر را به بازی میگرفت در نظر نداشت که فردی که با گرفتن پول فتوا صادر میکند ممکن است چندی بعد با گرفتن پول بیشتر برای عربستان سعودی فتوا صادر کند.

     
  64. موالی بی ادب پیروز نهاوندی

    اقای نوریزاد مسلمان
    نگاهی به این چند خط بیندازید قبل از روبیدن اعتقادی ان
    شما هم شنیده اید شاید ۰
    مقتدا صدر طی کودتایی خمینی گونه دولت و مجلس عراق را برانداخت۰و بدینصورت پایان عراق وتجزیه عراق را به پایان رساند ۰ و حتما حکومت اسلامی امال ارزوی شما مسلمانها را تاسیس خواهد کرد۰بدین صورت سرزمین محبوب شیعیان وحسینِ مظلومتان را افتتاح میکند ۰
    به شما و هم مسلکان نازک دلتان تبریک میگویم ۰
    پیشنهادی دارم: شما وشیعیان که ادب و هنر را برای انسانیت اختراع کرده اید دست در دست هم راهیِ ان سرزمین موعود خود شوید ۰البته لچک به سرهایتان واین عصیانگرتان را فراموش نکنید۰
    تا اگر باز هم امامی در مریخ یا دگر اجرام اسمانی مشاهده کردید با هم از سرزمین دارا و یا به قولِ خودتان موالیان هر چه بیشتر دور باشید و به کعبهٌ امالِ خود نزدیکتر شوید۰
    من ایرانی بیدین از هم اکنون اعلام میکنم دیواری از مدل اسراییلی بین ایران و انیرانیان بکشم و لااقل برای ده هزار سال اینده هیچ کاری با ان سرزمین اجدادی شما نداشته باشم و دیگر شاهد بی ادبی های موالیان نباشید و در ضمن هر انچه همکاران دیروز وامروزتان نروبیده اند را هم بردارید و با خود ببرید۰ ما را بخیر و شما مسلمانان را به سلامت۰مالِ بد بیخ ریشِ صاحابش
    اکنون که دیگر در این سرزمین هیچ سنگی بر هیچ سنگی برقرار نیست ۰ایا فکر نمیکنید که ماموریت ویرانگرتان بعد از هزارو چهارصد سال به پایان رسیده است؟
    ایا شما که عربی و اعراب و دینشان را اینقدر دوست دارید در مملکت مقتدا صدر بیشتر در امان نخواهید بود؟روزی هفتاد بار کربلائی میشوید و سالی شست بار هم حاجی (بعلت نزدیکی وهمزبانی)
    من انموقع که شما امامتان را در ماه دیدید هفده سال بیشتر نداشتم و از یک سال پس از انکه همسلکان شما به خواهران ده ساله و دوازده ساله ام قبل از اعدام تجاوز کردند سرزمین مادری ام را رها کردم و وررو رفتم ۰ ولی حالا که بعد از سی وهفت سال دربدری در پنجاه پنج سالگی شاهد اغازازادی سرزمین موعود شما به دست رهبرانتان هستم بیمقدار خرسندم که شاید شما اسلامتان را بردارید و به سرزمین خود باز گردید۰
    این سرزمین را به نامسلمانش وا نهید و خوب وخوش با تمامی اموال ان که روبیدید وتمامی هم کیشانتان به سلامت بروید و اشتی اتان را درشام وبغداد جشن بگیرید۰
    روی ایرانی موالی حساب باز نکید ۰ایشان در قهری ابدی با شما جهان به سر خواهنداورد ۰
    دیگر چیزی ازان دیار نهیفم نمانده است ۰ خاکش را هم هممسلکان شما به شیوخ شما فروختند۰
    بگذارید که شاید در اعماق ان زمین پدر و مادرم را که ازان به بعد ندیده ام در اغوش گیرم و در خواب ابدی شوم و با ان دو نازنینم از جنت شما رهایی یابم ۰شما که در باغهای غصبی موالیان عزیزانتان را هر انچه میخواهید میبویید ومیبوسید این رخست را برسم موالیان جوانمرد برای منهم قائل باشید۰ با منِ موالی بی ادب نا مسلمانِ نجس قهری ابدی کنیدو به بیابانهای خود برگردید۰

    موالی بی ادب پیروز نهاوندی

     
    • دوست عزیز٬ اسلامی که شما تا به الان دیده ای اسلام واقعی نیست.دیدگاه شما نسبت به اسلام درست همانی است که رژیم اسلامی میخواهد.درضمن هرچه ما بیشتر به یکدیگر محبت و مودت داشته باشیم خون شیوخ عمال بیگانه را که هدفشان چیزی جز تفرقه و نفاق بین ما و جلوگیری از پیشرفت ایران و ایرانی نیست را بجوش میاوریم.
      بهتر است نسبت به عقاید یکدیگر احترام بگذاریم…چرا امروز انقدر خامنه ای و رژیمش منفور است؟زیرا نظری مخالف نظرشان را بر نمی تابند و می گویند یا با ما هستید یا با دشمن…

       
  65. مازیار وطن‌پرست

    متنی مهم و بلند که ناگزیرم تنها به معرفی آن بپردازم: «گفت‌وگوی کریستین مایر با یوزف فان اِس، اسلام‌شناس آلمانی» که قطعا مورد توجه دوست عزیزم علی1 و سایر علاقمندان به “تاریخ اسلام”، و مهمتر از آن “قرائت تاریخی از اسلام”، قرار خواهد گرفت.
    http://archive.radiozamaneh.com/reflections/2012/05/01/13848/

    امیدوارم دوستان از آن استفاده کنند. ضمنا در آغاز مطلب مترجم با معرفی کتاب استاد برجسته‌ی ایرانی با عنوان “مکتب در فرآیند تکامل” نوشته‌ی پروفسور حسین مدرسی طباطبایی (یک روحانی که مدارج تحصیل را در حوزه‌ی علمیه‌ی قم و دانشگاه آکسفورد گذرانده و اکنون استاد مادام‌العمر دانشگاه پرینستون، استاد دانشگاه آکسفورد و دانشگاه کلمبیا (نیویورک) و استاد مدعو و عضو شورای نظارت بر دانشگاه هاروارد است)، یک اثر مهم در بررسی تاریخی تشیع رو معرفی کرده. (کتاب اصلی به زبان انگلیسی بوده و سپس زیر نظر نویسنده به فارسی ترجمه شده‌است)
    کتابی که در کمال تعجب همگان در دوره‌ی احمدی‌نژاد از ارشاد مجوز دریافت کرده‌است. این کتاب با بازخوردها و واکنش‌های منفی طرفداران تلقی سنتی از تاریخ (و بالطبع حکومتیان) مواجه شده و برعکس دانشمندان و اهل معرفت از آن استقبال کرده‌اند. (لینک دانلود کتاب را می‌گذارم اما هرکس توانش می‌رسد کتاب را خریداری کند) http://tarix91.blogfa.com/post/62

     
    • جناب آقای وطنپرست. مقالۀ مربوطه را از نظرگذراندم. ایرادهای بسیار اساسی دارد. لطفاً نظری به نوشته های کوتاه اینجانب در مورد اسلام بیاندازید و نظرتان را در این سایت بیان کنید. به عقیدۀ من برای مطالعۀ انتقادی اسلام نه میتوان مانند فرد دانر ( Fred Donner ) و پاتریشیا کرون ( Patricia Crone ) و مایکل کوک ( Michael Cook )که بادر نظر گرفتن پیش فرضهائی در جهت اثبات نظریاتشان کوشش میکنند، پیروی کرد و نه اعتنائی صد در صد به روایتهای راویان اسلامی که 200 تا 300 سال پس از مرگ پیغمبر اسلام با ذکر جرئیات زندگی محمّد و یارانش و نیز دشمنانش به تاریخ نویسی دربارۀ اسلام پرداخته اند، داشت. حتی این همه استادان تاریخ اسلام در دانشگاههای غرب و شرق. شاید چنین عقیده ای از جانب فردی چون من بسیار خودپسندانه تلقی شود. اما باید به این موضوع اقرار کرد که پژوهشگران غربی به چند گروه تقسیم میشوند: گروهی که کتاب مینویسد تا نان استادی دانشگاهشان قطع نشود، یا گروهی که بودجه های پژوهشی آنها از سوی عربستان و کشورهای اسلامی تأمین میشود، یا گروهی که هم کتاب و مقاله مینویسند و هم از محل بودجۀ پژوهشهای میدانی ارتزاق میکنند و غیره… هیچیک از این گروهها نمیتوانند از خطوط قرمزی که برایشان تعیین شده است، تجاوز کنند چون پس از آن بودجۀ تخقیقاتیشان از سوی منابع مالی مربوطه قطع میشود. پس به منظور پژوهش در تاریخ اسلام و حتی بازنویسی آن چه باید کرد؟ به عقیدۀ اینجانب یا باید از لابلای مطالب گروههای پیش گفته واقعیات تاریخی مود نظر را با توجه به جوانب امر در آورد و یا به منابع و اسناد تاریخی نزدیک به وقایع تاریخی اسلام، کشفیات باستانشاسی، سکه های بجا مانده، و نیز وقایع ماقبل و مابعد دورانی که آنرا اسلامی میدانیم و جغرافیای شبه جزیرۀ عربستان و غیره… مراجعه کرد. بنابراین نمیتوان صد در صد به فرمایشات این استادان دانشگاه متکی بود. ممکنست سوآل کنید که پس به پژوهش چه پژوهشگری باید متکی بود؟ پاسخ آنست که باید پژوهشگر بطور نسبی مستقل بوده و مدعیاتش براساس مدارک و اسناد تاریخی درجۀ اول یا درجۀ دوم باشد. ضمناً کار پژوهشگر با کارِ وکیل مدافع در دعاوی حقوقی یا جنائی تفاوتی ندارد. همانطور که وکیل مدافع باید با ارائۀ مدارک محکم به دادگاه وقوع یا عدم وقوع واقعه ای را ثابت کند تا قاضی یا هیأت منصفه قادر باشند به رأی عادلانه به نشینند، مورخ نیز همچه وظیفه ای دارد. ولی همانطور که پنج انگشت یک دست مثل هم نیستند، وکلای مدافع و قضات و هیأتهای منصفه نیز مشابه هم نیستند. حتی اگر از یک قانون معین و قواعد حقوقی یک دست استفاده کرده باشند.

      اگر مایل باشید و امر بر خود پسندی نکنید، مقاله های پژوهشی کوتاهی در مورد اسلام تألیف نموده ام که به رایگان در وبلاگ سخن روز دردسترس همگان قراردارد. میتوانستم شخصاً این مقاله ها را به زبانهای خارجی برگردانده و به منظور کسب درآمد بصورت کتاب به عموم عرضه نمایم. ولی چنین نکردم چون نه به درآمد حاصله نیاز دارم و خیلی بیشتر از آن مایلم یافته های خود را به رایگان در اختیار هم میهنان در بندم قرار دهم تا رنج و مرارتی که از دولتی سرِ این انقلاب اسلامی نصیب هم میهنان دربند، هم میهنان آواره و حتی شخص من شده است، نصیب آیندگان نشده و هرچه بیشتر در آگاه ساختن نسل آینده کارساز باشد. برخلاف عده ای که در صدد تحریک احساسات مردم بوده و دست به تبلیغات ضد اسلامی زده اند، در پژوهشهای اینجانب از برانگیختن احساسات مردم خبری نیست. همواره کوشش برآن بوده تا با استناد به مدارک قابل قبول در آگاهی علاقمندان بکوشم. علت آنست که اگر مردم ما به طور عمقی متوجه مسائل شوند، احتمال به بازی گرفتن آنها و سوء استفاده از احساساتشان بسیار کم میشود.

      در مورداسلام مقاله های بسیاری را در سخن روز خواهید یافت و در فرصتهای آتی باز هم به تعداد آنها اضافه خواهد شد. با تشکر از توجه شما.

       
      • کبیری عزیز با نظرت در باره کرونه و کوک و دیگر مطالعه گران غربی معاصر در باب اسلام موافقم و با این نکته که محذوراتی آنها را به سمت نوعی مثلا «پزوهش سرد» سوق داده تا مسلمانان را راضی کنند در نتایج کارشان و این مطالعات حتی سر از انتشار در مجله علوم حدیث ری شهری در آورده است! دوستی دارم نقدی بر روایات معجزه نوشته ولی هیچ نشریه ای چاپش نمی کند ولی کارهای کوک و کرونه را حتی ری شهری چاپ می کنه چون از نقد فاصله داره. تنها کار مهم این غربیها را نسل قبلتر شکل داد و آن به مدد گلزیهر و شاخت بود و نظریه حلقه مشترک در باب روایات اسلامی که شاخت داد بسی اثرگذار است حتی هم اکنون و این مایکل کوک هم در این طرح مشارکت-از باب نقد این طرح- کرده و بهر حال بودجه های دریافتی شان واقعا مانع بیان کردن حقایقی شده که از روز روشنتره. در باره همین مایکل کوک که کتاب دو جلدی اش در باره امر به معروف ترجمه شده ، یک پژوهشگر اسلامی گفته آقای کوک مرجع تقلید امر به معروف و نهی از منکر است!.

         
        • علی عزیز،

          واقعاً این تاریخ نویسی و بخصوص نوشتن تاریخ اسلام با اتکاء به روایات اسلامی، وضع خنده آوری بوجود آورده است. بهانه شان هم اینست که بجز مورخین اسلامی مدرک دیگری در آن برهۀ تاریخی مورد نظر موجود نیست. چنین استدلالی وارد نیست. زیرا بسیار مدارک دیگر به زبانهای سُریانی و آرامی و یونانی و گرجی و عربی و عبری و عبریِ حبشی ( Ge’ez ) و غیره…وجود دارند که بر اساس هر یک ازآنها میتوان نه تنها تاریخ آن دوران ناشناختۀ اسلامی به زعم اینها را بازسازی کرد، بلکه میتوان به طرز زندگی آن مردم هم پی برد. موضوع دیگر آنست که مناطق مسکونی وغیر مسکونی شبه جزیرۀ عربستان در آن برهه باید درنظر گرفته شوند. چنین موضوعی از جانب مورخین مدرن اسلامی نه تنها درنظرگرفته نشده، بلکه این جمع به رونویسی و تکرار ادعاها و حرفهای مورخین اسلامی میپردازند که تازه خود آنها هم حداقل 200 تا 300 سال از آن وقایع دور بوده و براساس نوشته هایشان اخبار مربوط به وقایع و اشخاص را با نقل قالَ فقالَ… از چندین نسل ماقبل خود، حکایت میکنند. اما هنگامی که بطور انتقادی و برمبنای علمی به آن وقایع نظر میاندازیم، متوجه میشویم که ادعاهای آنها بقول معروف جذب و جفت نمیشوند.
          مشکل دیگر همین نوشته های قرآن فعلی است که در اختیار ماست. درچند فرصت به بررسی چند آیه پرداختم و منشاء آنها از جانب قدرت فوق طبیعی همچون الله را مورد تردید قراردادم (آیه های سورۀ الفیل و چند آیه از سورۀ إسراء، آیه هائی از بقره، آل عمران، ابراهیم و حج درمورد همین بحث کنونی پیغمبر قلمداد کردن سلیمان بت پرست و ملکۀ سِبا و هُدهُد سلیمان و غیره…).

          اما این فقط مورخین اسلامی نیستند که ادعاهای عجیب و غریب میکنند. عده ای از مخالفانشان هم دست کمی از اینها ندارند. مثلاً آقای کالیش که اگر اشتباه نکنم دردانشگاه مونستر آلمان مدتی کرسی اسلامشناسی را به عهده داشت و مسلمان هم شد، یک دفعه زد زیر همه چیز و ادعا کرد که اصلاً فردی بنام محمّد وجود خارجی نداشت که دین اسلام را برمبنای ادعاهای او به عنوان دین بپذیریم. از طرف دیگر آقای کریستف لوکزنبرگ از دانشگاه زارلند آلمان به یک نسخۀ قرآن به زبان آرامی-سُریانی دست یافت و ادعا کرد که قرآن اصلاً به زبان عربی نبوده و برمبنای معنای واژه های آن نوشته به تفسیر قرآن پرداخت. جوک دعدۀ انگور دادن در بهشت به جهادیها از همانجا سرچشمه میگیرد. متعاقباً آقای اولیگ از همان دانشگاه مقاله ای به زبان آلمانی در اینترنت منتشر کرده و او هم هم ادعا کرد که فردی چون محمّد وجود خارجی نداشته است. درتعقیب این نوشته ها، آقای بیت الله بی نیاز هم وارد میدان شد و مقالۀ جناب اولیگ را که در اینترنت بود، ترجمه کرده و بصورت کتاب روانۀ بازار نمود. مضافاً به اینکه به منظور بازارگرمی برای فروش کتابش شروع به مقاله نویسیهای متعدد در اخبار روز و ایران امروز کرد. او از این هم پیشتر رفته و ادعا کرد که زبان عربی از قرن پنجم میلادی پا به عرصۀ وجود گذاشته و الخ… چند بار طی کامنتهائی با ارائۀ چند سند تاریخی به او گوشزد کردم که انکار عدم وجود محمّد پیغمبر اسلام و ادعاهای مضحکی نظیر منشاء زبان عربی به قرن پنجم میلادی، کارِ درستی نیست. ولی گوشش بدهکار نبود و انقدر در ترویج ادعاهای واهی خودش پیش رفت که باز برمبنای یکی دیگر از نوشته های مخدوش اولیگ ادعا کرد که اصولاً اعراب به ایران حمله نکرده و دین اسلام دست پخت ایرانیان است. پس ناچار شدم در مقاله ای در سخن روز کلیۀ مدعیات ایشان را با ارائۀ اسنادی چند درمورد وجود محمّد و غیره… بدون اشاره به اسناد مورخین عرب و اسلامی مورد انتقاد تند قراردهم. این شد که ایشان درنهایت این قسمت کتابنویسی شان را موقتاً خاتمه دادند و دست از سرِ محمّد و اسلام و ازاین جور نوشته ها، برداشتند.
          منظور ازاین اشاره اینست که با آوردن ادعاهائی از قبیل منکر وجود محمّد شدن و اینکه اسلام اختراع ایرانیان بوده، نمیتوان با چنین دروغپردازیهائی واقعیت وجودی اسلام را انکار کرد. دروغپردازی چه از جانب ملایان و جه از جانب مخالفینشان باشد کاری بسیار نادرست است. به هر حال ما از این نوع مشکلات هم داریم. می بخشید اگر سخن به درازا کشید. با سپاس از صبر وحوصلۀ شما و خوانندگان گرامی این سایت.

           
  66. جناب نوریزاد، وقتی شما جمهوری اسلامی را قبول ندارید، چرا برای رئیس جمهورش نامه می نویسید؟ مثل این می ماند که کسی مخالف تفکرات نژادپرستانه باشد، اما از معاون هیتلر درخواست کمک کند برای نجات جان یک جهود!

    ———————

    دلسوز گرامی
    ما اینجا داریم زندگی می کنیم. به قوانینش پای بندیم. چه بخواهیم و نخواهیم، نمایندگان مجلس، رییس جمهور، رهبر، سرداران، اطلاعاتی ها، وزرا، قاضیان، استانداران و فرمانداران و مدیران، صاحبان امضایند . یعنی با امضایشان میلیارد میلیارد پول جابجا می شود. آدمها به زندان می روند. از زندان بیرون نیامده به زابل و هرکجا تبعید می شوند. زندگی شان روبیده می شود. سنگی بر سنگی نهاده می شود. بله ما اینجا زندگی می کنیم و برای کارهای ساختمانی به شهرداری و ادارات برق و آب و جاهای دیگر مراجعه می کنیم. بیماران برای مداوا به همراهی و بودجه نیازمندند. این نامه را به چه کسی می نوشتم مناسب تر بود؟ به اوباما؟ در عین حال که من فقط نگارنده ی این نامه بوده ام. دوست بیمارم این نامه را می گیرد و می برد و می رساند به اهلش. سهم من در این میان، جز همدلی و همراهی نبوده است.
    با احترام

    .

     
    • پس اگر به قوانین جمهوری اسلامی پایبند هستید، بنابر این به اصل ولایت فقیه و قصاص هم پایبند هستید! همان ولایت فقیهی که اجازه دارد نماینده منتخب مردمی که مانند شما متلزم به رعایت قوانین جمهوری اسلامی بوده است، را عزل کند! همان قصاصی که مانند هزار و چهار صد سال پیش حکم میکند، چشم در بیاورد، حد بزند یا رجم و سنگسار کند! همان قوانین هردمبیلی که دستان آفتاب دزد را قطع میکند، اما بابک زنجانی ها و مجتبی ها و خامنه ای ها دزدی های میلیاردی میکند بی آنکه طبق همان قوانین قصاص مورد پیگرد قرار بگیرند. بلاخره ما باید چکار بکنیم، با این بی قانونی ها مبارزه کنیم یا اینکه مدارا؟ چونکه داریم در ایران زندگی میکنیم مدارا میکنم علی رغم اینکه آنها را قبول نداریم؟ بنظر من این یک پارادوکس خنده دار و مضحکی است که برای خودمان هنوز تکلیفی مشخص نکرده ایم. به عقیده من تا درب بر همین پاشنه یک بام و دوهوا میچرخد، نامه نگاری به رئیس جمهور مملکتی که ملتزم به رعایت قوانین سنگسار و اعدام و رجم وحد هست آب در هاون کوبیدن است. از آن طرف برای زندانی های که به حکم کافر و محارب به خدا و بهایی بودن دلسوزی کردن و از آن طرف پایبند بودن به همان قوانینی که اجازه میدهد؛ همانها را به زندان بیفکند و یا اعدام کند دو تا نظریه متفاوتی است که بخواهند بزور آب و روغن را با هم یکی کنند! آیا چنین چیزی ممکن است؟

       
    • چه کسی گفته که اگر شما به صاحب قدرتی اعتراض داشته باشید و با او مخالف باشید، دیگر نباید با او مذاکره و گفتگو داشته باشید؟
      شما منتقد باشید و ضمن انتقاد، خواسته هایتان را از کوچک تا بزرگ مطرح کنید.

       
      • انتقاد از صاحبان قدرت در جمهوری اسلامی، مصداق همان ضرب المثلی است که میگوید، سر کچل و سشوار!!

         
  67. یک ویدئو دیدم که در آن از “لُرد برتراند آرتور ویلیام راسل”، فیلسوف و ریاضیدان انگلیسی، پرسشی شد با این مضمون که :
    جناب لرد راسل، اگر تصور کنید روزی پیام شما بدست آیندگان برسد، امروز پیام شما برای نوادگان ما در هزاران سال دیگر چیست؟ ( اگه تا آنموقع انسانی باقی مانده باشه )

    پاسخ این اندیشمند بزرگ :
    “مایلم به دو نکته اشاره کنم یک نکته فکری و دیگری اخلاقی است.
    پیام فکری این است که وقتی موضوعی را بررسی می کنید یا توجه شما به فلسفه ای جلب می شود تنها چیزی که باید از خودتان بپرسید این است که فکتها (واقعیت ها) در این فلسفه چه هستند و چه حقایقی در آنهاست هیچ وقت به خودتان اجازه ندهید که آنچه را که دوست دارید حقیقت داشته باشد.
    یا آنچه را که فکر می کنید حقیقت بودنش بیشتر مفید است شما را منحرف کند فقط و تنها به اینکه واقعیتها چه هستند نگاه کنید .
    اما مسئله اخلاقی که مایلم به آن اشاره کنم بسیار ساده است باید بگویم عشق ورزیدن خردمندانه است و تنفر ورزیدن ابلهانه. در این دنیایی که در آن ما هر روز بیشتر و بیشتر به یکدیگر نزدیک می شویم باید بیاموزیم که یکدیگر را تحمل کنیم باید بیاموزیم که با این واقعیت که دیگران ممکن است حرفهایی بزنند که به مزاج ما خوش نیاید کنار بیاییم ما تنها می توانیم در این صورت با هم زندگی کنیم. البته اگر قرار باشد با هم زندگی کنیم نه این که با هم بمیریم! آموختنِ این نوع بزرگ منشی و تحمل یکدیگر برای تداوم حیات بشر روی این کرۀ خاکی مطلقاً ضروری است.”

    خودمونیم، در این سایت که نمونۀ کوچکی از ایران ماست ببینید چه بلبشویی ست.
    آیا میتوانیم از امروز فقط و تنها به اینکه واقعیتها چه هستند نگاه کنیم و نه آنچه را که خود دوست میداریم حقیقت باشد ؟
    آیا میتوانیم از امروز عشق ورزیدن خردمندانه بجای تنفر ورزیدن ابلهانه را در دستور کار زندگی اجتماعی خود قرار دهیم ؟
    من که تلاش میکنم اینچنین باشم، شما را نمیدانم.

    البته امیدوار به زودی به این مرحله از رشد فکری برسم.

     
  68. زمانی آقای خمینی در مورد چگونگی عدالت در نظام اسلام داستانی از خایفه دوم، عمر را طرح کرد به این مضمون که از مردم حواسته بود در مقابل کجی به او تذکر بدهند و یک اعرابی هم گفته بود که اگر کج بروی با همین شمشیر کج راستت میکنم.
    به هر حال این حکایت به هر روایتی هم باشد نشان از پاسخگوئی حاکم در مقابل مردم و آزادی اظهار نظر مردم هست. این را آقای خمینی گفت و رای اعتماد مردم را گرفت.
    امروز ما از آقای خامنه ای که دوست و جانشین بدون شبهه امام زمان به ادعای خودش و دوستانش هست تقاضا داریم قدری از مردانگی عمر را بروز بدهند و به ما بگویند که جوابگوی وضع خراب و درب و داغانی که در حضور کارگران چند روز پیش شرح دادند و همچنین 2 میلیارد سوراخ شده کیست؟ چه کسی به راه کج رفته و ما به چه نحوی میتوانیم آنرا راست کنیم؟! دیگر از عمر که انشالله کمتر نیستید!

     
  69. مزدک1 عزیز
    در مورد مطلبی که در باره اذیت و آزار شرم آور خانم توریست تایلندی نوشتید ضمن تائید زشتی آن ، با اینکه شما آنرا به مملکت امام زمانی نسبت میدهید موافق نیستم.
    چرا ما باید نظام سیاسی و جامعه ای را که غرق در فساد سیاسی و اقتصادی و فرهنگی هست امام زمانی بدانیم؟ چه کسی به غیر از خود حاکمیت چنین تعریفی راقبول دارد؟
    دیگر اینکه دوست عزیز من، بسیاری از توریستها هم از خاطرات خوب و شیرین خود با این مردم گزارش داده اند و دلیل آن هم علاقه آنها به سفر به ایران هست. مگر در همین تایلند ایشان به توریستها حمله و اهانت نشده؟ اصلا کجای دنیا هست که این اتفاقات نیفتد؟ آیا در همان آلمان از این خبر ها نیست؟
    ما همگی از این نظام منحط دلمان خون هست ولی حرمت مردم خودمان را هم باید حفظ کنیم. من نمیگویم آنچه شده هست را نگوییم بلکه باید گفت تا زشتی اش را همه ببینند ولی لطفا پای دین و مدهب را که خودش قربانی اول این داستان هست بمیان نکشید
    با سپاس

     
    • جناب علوی یادم میآد وقتی بتی محمودی کتاب بدون دخترم هرگز را نوشت ایرانیان در نقاط مختلف بجای برخورد درست با نوشته هایش یا در بست آنها را قبول کردند و یا دربست به فحاشی و برخوردهای ابلهانه روی آوردند.جناب علوی گرامی اگر حکومتی سوسیالیستی در ایران بود و شب و روز از برابری حقوق زن دم می زد و چنین اتفاقی اتفاق می افتاد آیا ایدیولوژیی اورا به تمسخر نمی گرفتید؟چرا در کشوریکه ادعای حکومت امام زمانی می کند و از صبح تا شب برای امنیت زنان و کرامت انسانی بنام اسلام بر سر مردم می زند چنین نیاندیشیم؟جناب علوی همدینان مسلمان شما ملیونها انسان را از زندگی ساقط کرده اند و اصولا حقی برای مردم ایران قائل نیستند و چنین دید را براحتی با ارجاع به قرآن و سنت تیوریزه می کنند.ایا شما می توانی بگوئید که خمینی و خامنه ایی وسردمداران این حکومت مسلمان نیستند؟اینها مسلمانند و این سرنوشت تنها زن توریست تایلندی در ایران نیست.کافیست همین پرسش را از هر زن و دختر و در هر سن و سالی بنمائید تا عمق بی فرهنگی و /////////// و حقارت انرانیان را دریابید.چرا نباید ظلمی به این بزرگی را ولو به بهای بی آبرویی ایرانیان که هر روز بر زنان و دخترانان می رود برملا نکنیم ؟علوی عزیز پوشاندن و نادیده گرفتن جرم از خود جرم بدتراست.میدانی چرا در یک کشور متمدن چنین کاری بندرت انجام می شود؟چون تمام وسایل ارتباطی آزاد بدون استثناء وبدون در نظر گرفتن آبرو و حثیت کشور و مردم به نشر آن و تشویق مردم برای مبارزه با چنین پدیده زشتی می پردازند.ولی ما ایرانیان عین گربه که مدفوعش را پنهان می کند متخصص پنهان کردن کثافتکاریهامان هستیم.و اینهمه را از سر /////////////// داریم.

       
  70. مازیار وطن‌پرست

    تقدیم به عبدالله گرامی و آقای نوریزاد عزیز که می‌دانم شور جانش با شور نهفته در این موسیقی، عجین و همنوا می‌شود؛

    عود نوازی گروه سه نفره‌ی “جبران” متشکل از سه برادر فلسطینی با نام‌های سمیر، وسام و عدنان:
    https://www.youtube.com/watch?v=8A3ixzKDov4

    ——————-

    سپاس مازیار گرامی
    شنیدم. بسیار شنیدنی و دلنشین است. راستی چرا به ما دوتا تقدیم کردید؟ بقیه چی؟
    سپاس از شما
    سپاس

    .

     
    • موالی بی ادب پیروز نهاوندی

      با پوزش از نوریزاد مسلمان

      که فظولی میکنم

      اما این قطعه پر است ازخالی های فرهنگ عرب ومسلمان
      این در حد تمرین هم نمیتواند ارزشی داشته باشد

      جائی که راولِ فرانسوی بُلِغو اش را به عنوان شوخی مینوسد
      بچه مسلمانها چه بی مقدار به خلسه میشوند
      https://www.youtube.com/watch?v=7aXwTPQQ1_U

       
  71. مزدک 1 گرامی
    بسیار از یاداشتتان خوشحال شدم چون نهایتا ما را در نقطه گفتگو قرار داد. ما بالاخره باید با هم حرف بزنیم تا با هم بیشتر آشنا شویم. عرض اصلی بنده هم همین کار خوبی هست که شما کردید و این ناریخ را تفکیک نمودید و بسیار هم خوب و شیوا. من هم طبق امر شما در همین مکه توقف میکنم تا بعد. بنده هدفم جدا باوراندن اسلام بدیگران نیست ولی اگر سعی کنیم و به هم کمک کنیم تا بطور روشنتر دریابیم که با چه چیزی مخالفیم و یا موافق خیلی بهتر میشود.
    بخشی از مطالبی که شما نوشتید با توضیحاتی که عرض میکنم مورد مخالفت بنده نیست . ولی برای درک بهتر وضعیت هر شخصیت تاریخی باید او را در ظرف زمانی خودش بلحاظ فرهنگی و سیاسی و اجتماعی و اقتصادی قرار داد تا برای ما معنی پیدا کند. مثلا ما گاندی را باید در هندوستان آنروز بفهمیم و نه حتی هندوستان امروز. “پیامبر اسلام نیز از این قاعده مستثنی نیست. شما بدرستی روایتهائی را گفتید ولی درک بهتر آنها در شرایط آنروز قابل فهم هست.
    همین دعوت به خدای یکتا و روز قیامت سر منشا درگیریای مکّه هست. مخاطب پیامبر مشخصا بزرگان و قدرتمندان قریش بودند که نظام خاصی را در پناه قداست کعبه حاکم کرده بودند. آیا این نظام که با هر ارزیابی ظالمانه هست بدون قداست کعبه میتوانست شکل بگیرد؟ پاسخ ناریخی آن منفی هست. چرا کعبه قداست داشت؟ بدلیل اینکه همه قبول داشتند خانه خداست که ابراهیم بنا نهاده. شخصیت ابراهیم یک شخصیت توحیدی هست که به تصریح تورات و باور مردم بتها را شکسته بود. حرف محمد این بود که در این خانه که بنام ابراهیم قداست یافته باز هم همان چیزی که ابراهیم با آن مخالف بود رشد کرده و پایه نظام سیاسی جدید شده. این نظام سیاسی استنباط دینی جدیدی را هم به مردم باورانده هست. بتها نه بعنوان خدایان بلکه سمبل خدا در روی زمین تلقی میشدند. این خدایان واسطه منجر به نظام و روابط ظالمانه شده اند.
    قریش با شنیدن این دعوی با از دست رفتن سیطره خود مواجه شد. بر خلاف نظر شما بحث بر سر خدای من و یا خدای تو نبود. طرح توحید و بعد روز آخرت که یعنی باید در مقابل این رفتار خود روزی پاسخگو باشید چالش بسیار سهمگینی برای آنها بود. به همین جهت آنها در مقابل محمد که هیچ کس را نداشت بدترین خشونتها را در مکه اعمال کردند. شما اگر به گزارشات تاریخی هم نگاه کنید همین را میبنید.
    در حالیکه روی سخن محّمد بطور عمده با سران قریش هست که در رفتارهائی تجدید نظر کنند که انحراف از آئین ابراهیم بود و آنها بخشونت متوسل شدند، اقشار پائین دست جامعه با این پیام ارتباط پیدا کردند و اقبالی در این سطح شروع و رشد یافت.
    شکا اگر به آیات مکه هم نگاه کنید بسیار آرام و مسالمت امیز هستند. اینکه شما بدین خود باشید و من هم به اعتقاد خود و یا اینکه هیچ اجباری در دین نیست و راه درست آشکار هست بطور کامل دعوت به آرامش هست.
    براستی باید این سئوال را طرح کرد که در مکه ابزار محمد مگر چه بود؟ مگر لشگری و یا قدرتی داشت؟ او حتی بزحمت میتوانست از خودش مواظبت کند. اما یک چیز را نمیتوان نفی کرد و ان اینکه او به حرف خودش ایمان دشت. معمولا کسانی که به حرف خودشان ایمان نداشته باشند قادر به تاثیر گذاری اجتماعی نیستند و دیگر اینکه قریش بخشونتی زیاد متوسل شد.
    مسئله ای که هیچ کس نمی تواند آنرا انکار کند این هست که این ادعا و یا دعوت در تاریخ بشر نقش مهمی را ایفا کرده هست.
    با تشکر مجدد از شما

     
  72. مازیار وطن‌پرست

    بخشی از نامه‌ی اعتراضی 30 بانوی هنرپیشه به معاونت سیما:

    «… چگونه است که عده‌ای از بانوان بازیگر بی حاشیه موجه و اخلاقگرا با دستمزدهای انسانی و معقول تنها به دلیل باج ندادن به این عده سودجو و حفظ عفت و سلامت روحی و حفظ حدود و شان حرفه‌ای خود به بهانه‌های مختلف از طرف ایشان از کار باز می‌مانند!! چگونه است که اکثریت بانوان موجه این حرفه به دلیل تشکیل خانواده و ازدواج که توصیه و دستور اسلام است درتلویزیون و سینمای جمهوری اسلامی – ناخواسته از میدان به در می‌شوند!!! …»

    آدرس خبر و متن نامه: http://www.mojnews.ir/Home/SearchResult/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C-30-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7

     
  73. افلاطون عزیز اقای نوری زاد فرمودند تلفنی از شما ندارند. میتوانید از طریق ایمیل با من در ارتباط باشید. سایر دوستان هم میتوانند از این طریق با من ارتباط برقرار نمایند.kavehyazdani.44@gmail.com

     
  74. آقای نوریزاد نستوه بر شما درود.
    چندین و چند سال پیش کتابی خواندم که مضمونش عقوبت های اخروی غصب کنندگان خلافت علی و اولادش بود.عرصه پر عظمت و خوفناک عذابهای جاویدان درج شده در این کتاب که گویا “اسرار آل محمد” نام داشت چنان آرامش و آسایش را از من ربود که احتیاج به روانشناس پیدا کردم.همه چیز آیین ما خوفناک-وحشتناک باید باشد تا کارها درست شود.دراکولا باید بیاید و در این کتب جستجو کند و ایده برای آزار و اذیت قربانیانش بگیرد.جزئیات را نمی خواهم بنویسم که چه شکنجه روحی ای را تحمل کردم.بابا- صد رحمت به زمان دایناسورها.ای کاش در زمان آنها می زیستیم و خوراک آنها می شدیم و گیر عذاب قبر و سکرات موت و عذاب جاوید نمی افتادیم.
    وقتی که امام صادق می گوید: این مطلب را نگذارید شیعیان بشنوند ولی در دم آخر همه بخشیده می شوید.خوب آخوند جماعت که با این احادیث دمخور است برایش همه کاری مباح می شود زیرا نتیجه و سرانجام- قبولی است.مانند درس خواندن رزمندگان زمان جنگ و پس از آن، که همه مدارک را گرفتند و کار به آنجا کشید که دکتر احمدی نژاد شد رئیس جمهور.دکتر!
    دکتر و لیسانس و دیپلم آبرویی داشت عظمتی داشت.روحانیت آبرویی بالاخره داشت راشدی بود شریعت سنگلچی ای بود.
    ایران شد ایرانستان همان گونه که محمد رضا شاه گفت.
    آقای نوریزاد بگذارید اذیتتان نکنم.ببخشید با این سر دردی که دارید این نوشته ها مانند پتکی است که بر شما حواله شود.از شعوری که تمام هستی را – تمام کهکشان ها را – با دقت ریاضی مافوق تصور اداره می کند درخواست می کنم که به ما این امکان را دهد که از هوش و خلاقیت مستور در باطنمان بتوانیم استفاده کنیم و اینقدر وقت و ذهن و اعصابمان مصروف کارهای ابلهانه بالاترین مقامات بگیر تا پایینترین رده ها در این کشور- نشود.پرودگارا هنگام تقسیم عقل و زیبایی و خلاقیت- نخست اروپاییان و سپس شرق دور – همه نصیب را بردند و موقع ما که رسید، آب بستی و چیزک هایی آبکی و دوغی بهره مان شد.
    ما هم شدیم آدم.بلا نسبت آدم، بگو نسناس.چه چیز ما به بشر رفته که دل به آن خوش کنیم.این تاریخمان.این آیینمان.این حکومتمان.این مردممان.این طبیعتمان.این اخلاقمان.این اختلاسمان.این زیارتهایمان.این امام زاده هایمان.این شهرهایمان.این ترافیکمان.این آپارتمانهای همچون قارچمان.
    عجب صبری خدا دارد.

     
    • دوست عزیز کتاب معاد ایت الله دستغیب را بخوانید که در آن آمده است که با وساطت حضرت علی در روز قیامت به هر شیعه باغی در بهشت میدهند با ساختمانی از یاقوت و زمرد و زرناب و 24 میلیون و یکصد حوری و سفره ای با هفتاد نوع طعام که هر چه بخوری سیر نمیشوی ، بخور بخور و …

       
  75. کامنت گذار محترم با نام مستعار “جهت آگاهی”

    با اهداء ادب و احترام، با اغلب فرمایشات متین و مستدل شما گرامی، کاملا” و قاطعانه موافقم البته من بارها و سالهای پیش هم همین انتقاد ها را مکررا” به نوری زاد کرده ام و میکنم، هر چند دوستشان هم دارم و اکثر حرکتهای شجاعانه و روشنگرانه ی ایشان را می ستایم ولی از بیان حقایق هم ابایی ندارم هرچند نوری زادِ عزیز باشد…!

    در مورد کامنتگذار سید مرتضی هم، باید بعرض برسانم همانطور که بارها گفته ام ایشان با این کامنتهای قطاری، بنام مبارزه و جهاد فرهنگی از شخصِ آخوند بوشهری، رئیس حوزه ی //////شیعه گستری، برای هر کلمه و سطر آن، //////////////////////////////. و خودش کوچکترین اعتقادی به ////////////////////////////// که می بافد، ندارد…! و از نظر من دوستان عزیزی که برای مناظره و مباحثه، /////////////////////////نادانسته بساط کسب و کار ایشان را رونق می بخشند…!

    از نوری زاد عزیز تمنا میکنم همچنانکه اخیرا” شاهدش هستیم و مبادرت می کنند، به همین نهج ادامه دهند و اجازه ی میدان داری و فرصت طلبی /////////////////////را از افراد مذبور بگیردو و اجازه دهند این سایت، محل تبدل افکار و روشنگری و مبارزه با آفت های رژیم سراسر جهل و گمراهی باشد ////////////////////////فرصت طلب و ریاکار که نماز خدا و آیه قرآن را هم برای پول میخوانند و تلاوت میکنند و لاغیر…!

    باور بفرمایید منهم چند وقتی است کما بیش میل و اشتیاق وافر خود را برای حضور در این سایت از دست داده ام که در صورت تداوم وضعیت حاضر، رفع زحمت خواهم کرد.

    یا سپاس از تذکر بجا و منطقی شما گرامی. برقرار و بر دوام مانید.

     
    • ممنون آقای نوری زاد…!

      لابد در یک مجلس حضوری هم با این عزیز دردانه ی شما شرکت کنیم دست و پایمان را بسته و بر کام مان قفل میزنید!؟

      و برای درست بودن معادله، یک شمشیر آخته سامورایی هم که خود تیز کرده اید، بدست ایشان خواهید داد…!

      این نور چشمی شما، شب و روز دارند با ناز و غمز شما و با استظهار شما، به همه ی اهالی این سایت ناسزا و افترا می بندد! و شما یک کامنت انتقادی مرا که کوچکترین نشانی از توهین و ناسزا در آن نبود را، بر نمی تابید عزیز دل…؟!

      توصیه های افلاطون بکنار…! این انسان طلبی و عشق مداری شما را کجای دلم بزارم…؟!

      مگر شما از هزاران مسئول و غیر مسئول مملکتی سند مکتوب در دست دارید که آنچنان و با نام حقیقی شان بر آنها می تازید و دزد فاسد خطابشان میکنید؟!
      آنگاه ما حق نداریم به یکی از همین مسئولین که از ترس و خشم مردم و حتی هم سلکانش، پشت نام مجازی سید مرتضی قائم گشته، و همگان را بیسواد و ناآگاه و امی و نادان و کافر و بیدین و ابله و گوسفند و حمار و…حساب می کند، نمی توانیم کوچکترین اعتراض و انتقادی بکنیم…؟

      فعلا” میگویم؛ باشد…! که با “باشد” شما، فقط یک علامت سئوال تفاوت داشته باشد. باشد؟

       
    • جناب کاوه، به احترام همرزم سابق بودن

      با احترام به همه کاربران محترم این سایت، من به هیچ وجه بنا ندارم به هیچ یک از کاربران محترم این سایت در انتقاد و یا موافقت با کامنت خود، پاسخی عرض نمایم چون معتقدم هر کس نظر خود را در معرض دید دیگران می گذارد و این دیگران می خواهند بپذیرند و یا نپذیرند خود، مختارند در غیر اینصورت مجادله بی نتیجه بوجود خواهد آمد جز اعصاب خردکنی نتیجه ای ببار نخواهد آورد البته همانطور که جنابعالی فرمودید هستند کسانی که از این راه نان می خورند البته بنده نوعی هم با خواندن کامنتهای دیگران بدون مباحثه بی فایده، میتوانم نظراتم را در صورت منطقی بودن نظر دیگران، اصلاح نمایم و از نظر خود عدول نمایم به همین دلیل است که پاسخی به عرض دوستان نمی رسانم.

      همانطور که در کامنت پیشین عرض کردم من کاربر اخراجی بوسیله جناب نوریزاد از این سایت هستم در دو کامنت جدید در یک کامنت تحفه ای ناقابل که گوشه ای از دست نوشته ایرج میرزا باشد تقدیم این سه عزیز حذف شده کرده ام ( یعنی بانو آنیتا خانم و سید رضی قند عسل و آتشسوار گرامی) و یک کامنت نیز در سه بند، چرائی حذف را توضیح داده ام بد نیست بدانید این کامنت سه بندی نیز مورد شیطنت جناب نوریزاد واقع شد یعنی آنقدر در انتظار تایید نگه داشت و دهها کامنت دیگر را درج نمود تا هم زیر خروار ها کامنت دفن شود و هم دیگر خواننده ای نداشته باشد البته باز هم از لطف او ممنون هستم.

      از اینکه در مطلب پیشین با نام کاربری “مــن، منــم” و در دو کامنت اخیر با نام “جهت آگاهی” کامنت گذاشته ام مرا عفو نمائید دلیل آن این بوده است که در صورت شناسائی، جناب نوریزاد کامنت مرا درج نمی نماید و از طرف دیگر عذاب وجدان داشتم اگر با این سه کاربر حذف شده ابراز همدردی نمی کردم.

      با عرض پوزش و بدرود با همه کاربران محترم این سایت، باز هم بصورت مکرر عرض مینمایم عزیزان من، در این مملکت فلک زده که اسرار اتمی اش را بیگانگان دقیقا میدانند پاسخ یک سوال را نه بیگانگان و نه ملت ایران، هرگز نتوانسته اند بدانند! و آن سوال این است که تعداد آخوندهای فارغ التحصیل و در حال تحصیل، کلا چند نفر است!؟ هیچکس پاسخ این سوال را نمی داند این در حالی است که همه طلاب طبق لیست، ماهیانه جیره و مواجب می گیرند و فارغ التحصیلان آنها نیز طبق سرشماری عمومی دقیقا مشخص است ولی ملاها آمار خود را بصورت اسرار! نگهداشته اند ما با چنین تشکیلات هزار چهره ای مواجه هستیم تمام زیر مجموعه های محافظ اینها نیز متشکلند آنوقت ما با چنین تشکیلات هیولائی میخواهیم بدون جزب و سازماندهی مبارزه کنیم!؟ مبارزه بدون تشکیل حزب، آب در هاون کوبیدن است! کسانی که بدون وعده تشکیل حزب، تحت عنوان مبارزه شما را سرگرم می کنند شیادانی هستند که اهداف همان تشکیلات ملاها را پیگیری می کنند چرخ بازیگر(ملاها) از این بازیچه ها بسیار دارد! به فکر تشکیل حزب در فضای مجازی باشید شده با 10 نفر، این کار اساسی و سرنوشت ساز را پایه گذاری کنید تشکیل نطفه حزب همانند تشکیل نطفه انسان در رحم مادر است که روز اول یک سلول است و روزی که به انسان بالغ و عاقل برای حضور در اجتماع تبدیل میشود 75 میلیارد سلول! که اینکار بصورت مداوم با تقسیم سلولی انجام میشود حزب هم همینطور است شما استارت آنرا بزنید و با تبلیغات،هموطنان دیگر را مطلع کنید روز به روز شاخ و برگ آن افزون خواهد شد با یک نگاه اجمالی به عرصه اپوزیسیون و جامعه ایران، دقیقا مشخص است که جای چه تشکیلات با چه خواسته هایی خالی است که اکثریت ملت ایران را در بر بگیرد بصورت صد در صد دموکراتیک این حزب را پایه گذاری کنید منتظر جناب نوریزاد هم نباشید چون او قبلا خودش گفته است به هیچوجه بنای تشکیل حزب را ندارد! خود آستینها را بالا بزنید و یک وبلاگ اختصاصی برای حزب راه اندازی کنید و از طریق انتخابات دمکراتیک ارکان حزب را در فضای مجازی با نام مجازی تشکیل دهید جناب عقل میگوید اگر می خواهی سرنوشتت تغییر کند و مبارزه ات مثمر شود از تو حرکت، از من برکت. بدرود

       
      • درود یر شما من، منم عزیز و آشنای سابق، خواهشا” بمانید و مهلکه را خالی نکنید. ما راهِ خیلی درازی در پیش داریم همرزم سابقم…!
        شما می فرمایید؛ حذب…! من بارها از دوستان خواسته ام که پای پیش گذارند و کسانی که دستی در اینکار دارند، پای بمیدان نهند و اقلکن یک سایت جانشین راه اندازی کنند، که اگر زبانم لال، بلایی سر نوری زاد آمد، بتوانیم با هم در ارتباط باشیم…! ولی افسوس و درد که لام تا کام پاسخی نیامد…!
        [غیر از لبیکِ سید مصلح خودم که باز، اگر هم، نمیبارد، غرش دارد! سلامش نمیکنم چون جواب نمیدهد و بگناه میافتد و من دوست ندارم ایشان بخاطر من و بجهت معذوریت و ملاحظه ی پسر عموی خود شیفته اش، به گناه بیافتد!]

        حال شما میفرمایید حزب…!؟ که البته می تواند راهِ خوبی باشد از نظر من.

        این سایت فعلا” فقط شده محلی برای کسب درآمدِ برخی حضرات، برای کامنتهای قطاری و منحرف کردن افکار و بحث ها، که هم از ///////////////////
        چون هم بنام مبارزه و جهاد فرهنگی در جبهه ی نفوذی، //////////////////////و هم بحث های سیاسی و حرکت های مدنی را به بیراهه میکشانند و منحرف میکنند و خلق الله را در بیغوله ها و خارستان ها بر میافکنند!

        و از طرف دیگر هم، محلی شده برای عرضه ی مطاع مقالات و قطعات ادبیِ دو وجهی، که ادبای ارجمند بر رخ هم میکشند و ناز و نیاز می فروشند و غمز و تغزل میخرند…!

        «من منم» گرامی، همگی گویا بنوعی سوراخ دعا را گم کرده ایم و در بیراهه خار می خاییم…!
        آدرس ایمیلم را در همین پست قرار داده ام و بیصبرانه منتظر تماس شما هستم. با سپاس که حقیر را فراموش نکرده اید.

         
      • استاد گرانقدر “جهت اگاهی”
        بنده اصالتا از جانب خود و کالتا از جانب اخوی مرحومم ، از جنابعالی به این جهت که با یاد نمودن از وی (رضی) سبب سربلندی من و ایشان گردیدید بی نهایت سپاسگذاری کرده و بهترین ها را برایتان ارزو میکنم. سربلند باشید.

         
    • کاوه گرامی . این را بعد از دیدن دستکم بیست، سی تا پنجاه کامنت توهین آمیز از تو نسبت به سیدمرتضا می نویسم و مطمئنم توهینهایت از سر عصبانیت نیست و بسی عمیقتر است.
      کاوه گرامی باور کن بخش مهمی از کلماتت را غلط می نویسی. کلماتی را که کمی بیشتر از عهد دبیرستان، نیاز به مطالعه دارند ، معمولا اشتباه می نویسی. تو نباید به سیدمرتضا چنین توهینی بکنی چون این نوع توهین کردن حتی اگر همه گفته های تو صحیح باشد، نشانه کوته ذهنی است. بیشتر از هر چیزی به بشر عقل داده شده، کمی به لوازم این داده طبیعی بیندیش. چشم! منم می اندیشم به آنچه دارم و ندارم.

       
    • کاوه از اینکه بعضی اوقات به نوریزاد در خانه خودش متلک میگویی یا از اینکه به مرتضا تهمت مزدور بودنی میزنی حس بدی به مخاطب دست میدهد. . واقعا عجیبست که شما اینهمه اصرار داری که مرتضا برود , باور اینکه اینهمه رنج جنابعالی بخاطر طرز فکر و نوشته جات یک آخوند در این سایت باشد سخت است. نهایتش میتوانی مطالب او را نخوانی یا خیلی جدی با او بحث نمایی کاری که آنیتا و مزدک و مهرداد و علی و عرفانیان و ارتین و باصفا میکنند گاها وقتی بحث را بیفایده میینند دست میکشند ولی کاری که شما اینجا میکنی نفرت گستری و انتشار انرژی منفی است ولاغیر. هرچقدرهم مطالب مرتضا به زعم شما گمراه کننده باشد دلیل نمیشود اینقدر با شدت و حدت علیه وی سمپاشی نمایی. جنابعالی حتی احترام میزبان را نگه نمیداری چه وقتیکه با حذف جملاتی از کامنتهایت بر سر او فریاد میکشی چه وقتی به مهمانی که برای او عزیز است تهمت مزدور بودن میزنی.

       
  76. مانیفست کوتاه و شاعرانه یک سکولار اندر باب حکومت کردن بی شر و جنایت
    پیشانی نوشت: تنها با شعر و فلسفه و عشق می توان، نیروی بالفعل یک فرد یا گروه، را به راه بی شر متمایل کرد. آنکه عملا شاعر یا فیلسوف و یا عاشق نباشد، تنها جنایت خواهد کرد.
    ای بت من ای مه چین
    حالت جمعی تو پریشان کنی/ وای به حال دل شیدای من
    قسم به تارهای گیسوانت جانم در تب و تاب است. می خواهم سماعی از نامت را نوشان و جوشان در تنم بریزم و آرام گیرم. قسم به تارهای گیسوانت هیچ گاه قتل نخواهم کرد.هیچ گاه به تبعید نخواهم فرستاد و هیچگاه شبانه بر منازل هجوم نخواهم برد. چون به نیرویی مجهز شوم هیچ گاه دستم به نابودی هیچ بسیجی آغشته نخواهد شد. چون به نیرویی مجهز شوم هیچ روحانی را آزار نخواهم داد. قسم به تارهای گیسوانت، چون به نیرویی مجهز شوم، به هیچ نابکاری که به قتل دیگران-حتی ناشناخته ترین و فقیرترین و بی نامترین فرد این کشور- همت گمارد، میدان نخواهم داد. او را با قانونی که از فضای عمومی به بار آمده، به پای میز محاکمه خواهم کشاند. دیگران را ممکن است نپسندم و عقایدشان را در دل مسخره کنم ولی هیچگاه تبعیدشان نمی کنم به آنجا که دوست ندارند. دیگران را ممکن است کوته فکر ببینم ولی هیچگاه در عمل و گفتار تحقیرشان نمی کنم. ای آنکه جانم را در تب و تاب انداخته ای، راستی را که مایه آرامش درونی ام-با اینکه خدای مرسوم! را از دست داده ام- تویی و این نیروی اندک را به تب و تابِ یادی و نامی از یک خدای ناشناخته فرض می کنم و او را در دل-هرچند فرضی- سپاس می نهم و خود را به دست هوشمندان سرزمینم می سپارم و آنها را بر مصادر کارها می گمارم و می خواهم برترین و مناسب ترین و سازگارترین هر چیز را در اقتصاد، دانش، صنعت، دین، فرهنگ و آموزش بیابند. در عین حال هر هوشمندی که حتی هوشش را در راه منفعتش به کار برد، کار و جایگاه خواهم داد ولی به هوشمندی که طرحهای شیطانی در سر بپرورد و در ساختن وسایل نابودگر بشر-من اینگونه کشورم را به بشریت پیوند می دهم-، همت کند، با نیرویم جلوی همتش خواهم ایستاد ولی به تبعیدش نمی فرستم و او را از منافعش محروم نمی کنم. من مرید و مشتاق هوشمندان خواهم بود ولی به فقیران و کوته دستان جامعه هم مهر بی دریغ خواهم ورزید زیرا بیچارگی و ناتوانی ممتد خود را در آنها خواهم دید و چون رنجشان را ببینم، دلم ریش ریش خواهد شد و نیرویم را تجهیز می کنم تا امکاناتی که هوشمندان به کارآورده اند، به سطحی شرافتمندانه و منصفانه از رضایت مندی فقیران پاسخ دهد. «حد شرافت» تعیین خواهم کرد و اجازه نخواهم داد در کشورم کسی شرافتش را برای پول بفروشد. به هر دختری که محتاج پول باشد -اگر وضعش آنچنان نابسامان باشد که شرافتش در معرض خطر باشد- پول و امکانات نگهدارنده شرافت خواهم داد. ای آنکه سرمستم از بوی گیسوانت، کودکان را خواهم پرستید. آنکه کودکی را بکشد چه پدر و مادر یا غریبه باشد، در کشور من دیگر رنگ آزادی نخواهد دید و می بایست همه آزادیهایش محدود شود تا زنده است. آنکه دختری را در تاریکی شب به عنف، بی صفت کند، در حکومت من دیگر رنگ آزادی نخواهد دید. نه اینکه اینان را از دار آویزان کنم یا در زندان به آنها سخت بگیرم؛ تنها آزادی و همراهی با آزادگان را از آنها خواهم گرفت تا جنایتشان با داستان-گویی در دل¬ها نفوذ نکند و دیگران نگویند دیدید آنکه کودکی کشت و به دختری جوان تجاوز کرد، هم اکنون آزاد است! به گیسوانت قسم راه حقیقت را از مسیر شروری چون قتل و تبعید و محرومیت، هموار نخواهم کرد.آنچه از آنِ کشور است بی رضایت هموندان کشورم به دیگران نخواهم بخشید. آنچه هموندان جامعه ام نمی خواهند به زور بر آنها تحمیل نمی کنم.
    کاش تا من قدرت را به دست نگرفته ام آنکه قدرت در دست دارد به این مانیفست شاعرانه عمل کند و به آنانکه نمی پسندد و دگراندیش و دگرکنش می داند ستم نکند و اجازه زندگی کردن و خدمت کردن بدهد تا من توان کنونیم را صرف مخالفت با او نکنم و در اختیار او بگذارم و – حتی اگر لازم شد جانم را- مخلصانه برای پیش برد این اهداف در اختیارش بنهم.
    ای بت من ای مه چین….

     
  77. بچّه جوادیه

    شما در این که مقام رهبری با اولیا در تماسند شک نکنید. بلکه میخواهم بروم آنطرفتر که ای مردم آویزان و ای کارگری که نباید فریب بگانه را بخوری بدان و آگاه باش که این اولیا و انبیا هستند که از رهبر ما پیروی میکنند نه برعکس. من مثل منصور حلاج این راز را فاش میکنم. ببینیم کی میتونه چیزی بگی و خال بالاتر بیاره؟!
    امروز رهبر ما در یک کشف و شهود . در عالم غیب دید که کارخانه های شما همه فرسوده و زپرتی هستند! امروز رهبر ما در نماز شب دید که اینها که کارخانه های را میخرند زمینش را چند برابر میفروشند و تولید بی تولید! اینها 37 سال طول کشید که رهبر فهمید جنس خارجی تو این ممکلت میآید! 37 سال دیگر ایشان به شما ملت در پیت خواهد گفت که شنبده هست 2 میلیارد دلار رو مثل گوشت بردن نو دهن گربه گذاشتن و گربه هم بالا کشیده!! شما ببینید چقدر فضای فرهنگی ما الان لطیف شده!..دیگر از دشمن و اینها گذشته ایم..داستان ما حکایت گوشت و گربه هست!.. امروز آمریکا همان دشمن سابق و گربه فعلی میباشد و ما و ناموس ما “کوشت راسته پاک کرده”!! آه چه زیبا هست بقول خانم پروانه معصومی در این فضای “گوشت و گربه” که رهبر در آن نقس میکشد ما هم نفس میکشیم!! بکش بکش که داری خوب میکشی!! شما بکش ولی کش نده!..
    سیستم “گوشت و گربه” اینجوری کار میکنه: جند میلیارد پول نفتو میریزی خزانه، یک گربه داخلی میاد اونو ورمیداره میبره میندازه جلوی “مستر گربه دشمن”!..اونهم یه تیکه کوچولو میزاره برای گربه خودمونی و بقیه رو میبره! اونقت این گربه داخلی جیغ و داد میکنه که دشمن دلارها رو برد!!..گربه که به گربه بزنه شاه دزده!! گربه داخلی هم که جیغ بنفش بکشه آخر ولایته!
    گربه کرده است ظلم بر ماها
    ای شهنشه اولم به قربانا
    سالی یکدانه میگرفت از ما
    حال حرصش شده فراوانا
    این زمان پنج پنج میگیرد
    چون شده تائب و مسلمانا
    روحت شاد عبید که 1000 سال زودتر فهمیدی !!

     
  78. محمد مهدویفر

    نامه یازدهم محمد مهدوی فر به رهبری

    جناب آیت الله خامنه ای، رهبر معظم انقلاب، بعد از سلام و احترام
    چگونه است که من، بابت تمام نوشته هایم باید به نیروهای امنیتی جواب پس بدهم ولی شما بابت ۲۷ سال رهبری تمام عیار و بلامنازع خود، نباید به هیچ کس پاسخگو باشید؟

    جناب آقای خامنه ای، صبح که بچه های من از خواب بیدار می شوند، صرف نظر از اینکه من بیکار باشم یا به کاری مشغول باشم، تاجر باشم یا شاعر باشم، از من نان می خواهند. توی سفره من باید نان باشد. نگاه همه آنها برای همه احتیاجاتی که دارند، به دست پدرشان است، شما به عنوان پدر امت، به عنوان مقام اول مملکت، آیا نسبت به سفره خالی مردم مسئولیت ندارید؟
    آیا می توانید سفره خالی را به رئیس جمهور نسبت بدهید؟ معلوم است که نمی توانید.
    رئیس جمهور می آید و می رود، آنکه می ماند شما هستید. رئیس جمهور مقام بعد از شماست. شما هر مشکلی دارید خودتان با رئیس جمهور حل کنید ولی جواب سفره خالی مردم را شما باید بدهید.

    همه در مقامی که هستند، مسئول هستند ولی مسئولیت هیچ کس با مسئولیت شما قابل مقایسه نیست. دوست دارم یکبار در سخنرانی هایتان از دغدغه های واقعی مردم بگویید و روی آنها تأکید کنید. والله بالله دغدغه اصلی مردم استکبار جهانی و مبارزه با آمریکا و محو اسرائیل از صفحه روزگار نیست، شاید دغدغه اول شما باشد ولی دغدغه قاطبه مردم این نیست، دغدغه واقعی مردم نان و آب و رفاه و تحصیل و درمان و اشتغال و رفع گرفتاری هاست.
    دغدغه مردم پرداخت اقساط و اجاره خانه و قبض آب و برق و گاز و تلفن و این جور چیزهاست.

    والسلام
    محمد مهدوی فر
    تخریب چی و غواص دفاع مقدس
    یازدهم اردیبهشت نود و پنج

    لینک کانال
    @mo_mahdavifar

     
  79. حذف فیزیکی،حصرفیزیکی،زجر روحی
    وقتی کامنت های ارسالی به محمدنوریزادرا مطالعه میکنم میبینم عده ای قلیل درحق این بزرگمردتاریخ مملکتم خیلی بی انصافی میکنندوایشان بزرگوارانه توهینها وتهمتهای ناروا را منتشرمیکند.
    من برخلاف تعدادی ازدوستان بزرگوارم متاسفانه کمتر افتخار نوشتن در سایت این بزرگوار را دارم ولی پس از مطالعه تعدادی از نوشتارها با کسب اجازه از بزرگان قلم چندسطری رو مینویسم.
    در مملکت مامتاسفانه حصرو حذف یکی از ابزارسرکوب منتقدان بوده بویژه در دوران طلایی و نقره ای پس از انقلاب57.
    اما بعضی وقتها حذف هزینه سنگینی را بردوش حاکمان خودکامه میگذارد و آنها شگرد دیگری بکارمیبرند آزادی فیزیکی منتقدبه قصدکیش ومات کردن وی همزمان با فشارهای روحی و روانی.به این گونه که وی را آزاد میگذارندوفشارهای روحی روانی واجتماعی همزمان با فشارمضاعف مالی را ابزار حذف خود خواسته قرار دهند دوستان همه ما نیک میدانیم که اگر محمدنوریزادمجبور باشدازنظرمالی ریاضت شدیدی را تحمل نماید وجهه ایشان اجازه بیان این موضوع را نمیدهد.
    وناگفته پیداست که از این آزادی مشروط هم نهایت بهره برداری را در حوزه دیپلماسی و داخلی میبرند و وجود این منتقدان(همچون نویزاد.دکترملکی.دکترخزعلی) در این حوزه مایه مباهات حاکمان دال بروجودآزادی اندیشه و بیان در جامعه مبسوط میباشد.
    منتقدرا آزادمیگذارند ولی فشارهای آنچنانی را چنان مضاعف میکنند(همچون توقیف گذرنامه،محدودیت های اجتماعی ومالی)که در حوزه داخلی درس عبرتی بدهند که دیگرکسی از درون حکومت همچون هوسی نکند.
    دوستان عزیز.نوریزادبا این سن وسال و کوله باری از تجربه بدنبال چیست؟ پست و مقام یا زر وزور ویا……
    عزیزان نوریزاد میتوانست همانندسابق حداقل سکوت اختیار کند و همه اینها را داشته باشد.
    میتوانست قلمش را با کمی چرخش معکوس بسمتی هدایت کند که اگر تا دیروز همه اورا نورچشمی رهبر مینامیدند به جگرگوشه تبدیل شود همانند خیلی ها که نمیخواهم نامشان راببرم.
    خواهش میکنم قبل از اینکه قلمی را با تهمت وتوهین مسموم کنیم اندکی تامل وتعلل کنیم .
    نوریزادعزیزم به تمام مقدسات که برای من مقدسی به تمام کائنات قسم که در قلب من و ما و ملتی جای داری.
    نوریزاد اسطوره گذشت و مهربانی وقتی میبینم به دیدار گوهر عشقی میروی به دیدارنسرین ستوده میروی به عیادت امیدکوکبی میروی برای دلجویی از هموطنان بهایی و….و…… روزگارت را زندگیت را فدا میکنی به تو افتخار میکنم.
    من برای دیدار مادرم که میروم باید دو سه ماه برنامه ریزی کنم که از جبهه های اقتصادی زندگیم آسیب نبینم ولی تو شجاعانه قید همه اینها را زدی.
    ودر پایان درود برشرف همسر و فرزندان خلفت که این چنین با تو مدارا میکنند و در روزگار نامرد اقتصادی که همه محکوم به اقتصادریاضتی(مقاومتی) و تحمل بدترین شرایط هستند نجیبانه در کنارت هستند.
    باافتخاردربرابرت سرتعظیم فرود میاورم و بر دستان نازنینت که خاطره های تلخ نامهربانی های زندان را بیاد دارند بوسه میزنم.
    پروردگار مردم نازنین ومهربان وطنم را از فریبکاری و دروغ نجات بده.

     
    • شاهد گفته های جناب الوندی، گردانندگان صفحه فیس بوک سپیده دم هستند که انگار هیچ کار دیگری روی زمین ندارند الا اینکه ثابت کننده آقای نوری زاد مزدور است. جالب است که این صحفه سیصدهزار فالوور هم دارد. گاهی اینقدر روی این مسئله تمرکز می کنند که آدم فکر می کنند اصلا این صفحه برای همین منظور– مزدور نشان دادن آقای نوری زاد در درجه اول، و نسرین ستوده و جعفر پناهی در درجات بعد– تشکیل شده. اگر بدانم این صحفه بودجه ای هم دارد و گردانندانش برای نوشته هایشان پول هم دریافت می کنند، رسما برای انسانیت و میهن دوستی شان باید مراسم ختم هم برگزار کرد.

       
  80. درودبرشما.
    چندلحظه پیش نامه سی ویکم شمارو مطالعه کردم.
    به انسانیت سوگند که مرزها و خطوط قرمزهای شرف و انسانیت توسط عده ای اوباش شکسته شده است.
    نجیب ونانجیب.
    کلیدواژه های آشنا. نجابت یعنی چه؟
    به بازی گرفتن حریم مقدس خانواده در کجای این کره خاکی به امری معمول بدل گردیده.
    در بلاد کفر وقتی دو تروریست در عملیات انتحاری کشته میشوند رمز گشایش تلفن های همراه را دولت و پلیس از شرکت اپل مطالبه مینمایند و با پاسخ قاطعانه منفی آن شرکت مواجه میگردندوناچاردست بدامان چندکشورثالث.
    آنگاه در کشورجمهوری اسلامی ایران (الگوی آرمانگرایی و مدینه فاضله ساختگی برای جهان اسلام) با تلفن های شناسنامه دار و تحت حمایت برای یک منتقد بی آزار .آنهم نه خودش بلکه خانواده مظلوم و حریم خصوصی ایشان.
    مزاحمت هایی ایجادمیشودکه شنیدنش بسیاردردناک و متاثرکننده است چه رسد به تحمل این مزاحمتها.
    چه بگویم که بعضی وقتها سکوت بالاترین فریادهاست.

     
  81. حکومت جدید بنی عبّاس در آخرالزمان

    یکی از مهمترین و عجیبترین نشانه های نزدیک شدن زمان ظهور امام مهدی)علیه السلام( برپایی دوبارۀ حکومت بنی عبّاس، در آخرالزمان، در مشرق زمین است.بنی عبّاس خصوصیّات منحصر به فردی دارند که با توجّه به حکومت بنی عبّاس اولی می توان آنها را دریافت. عمده خصوصیّات آنها به این شرح است:1-بنی عباس در جنگ های سوریه )شام( دخالت می کند که این دخالت کشورهای عراق، لبنان و… را هم در بر می گیرد و در نهایت با جنگ قرقیسیا و ظهور سفیانی که همزمان با آشکار شدن ستاره دنباله دار است حکومتشان به پایان می رسد2 – آنها مدّعی دفاع از ولایت اهل بیت علیهم السلام وگرفتن حقّ آنها ونیز برپائی اسلام هستند)حکومت تشکیل می دهند(. 3- مردم در ابتدا طرفدار آنها هستند ولی کم کم از گرد آنها پراکنده می شوند. 4- در ظاهر خود را دوستان اهل بیت علیهم السلام معرّفی می کنند ودر باطن دشمن آنها هستند. 5- زندگی ومعیشت را برای خود سهل وآسان می گیرند )بیت المال را صرف عیش وراحتى خود می کنند( ومردم را در تنگنا قرار می دهند. 6 – به گونه ای خود را به اسلام مرتبط می دانند که هر کس عَلَم مخالفت باآنها را که بردارد گویی با اسلام مخالفت نموده است. 7 – در بین آنها اختلافات عمیق ودامنه داریاست که سرانجام هم منجر به شکست آنها می شود …

     
  82. بنی عباس اخرالزمان کیست؟ ظبق احادیث با نام دین حکومت میکنند و خودشان را خون اهل بیت میدانند و ادعای ولایت دارند و طرفدارانشان به انها نام امام میدهند. بنی عباس اخرالزمان رهبرانشان ادعای امامت امت را دارند و خودشان را نایبان اصلی امام میدانند و حکومتشان بر اساس این نظریه که فقها میتوانند ادعای امامت کنند و تاسیس شده است.همانند بنی عباس اول که هارون الرشید خودشرو ولی امر مسلمانان میدانست حکومت بنی عباس اخرالزمان نیز رهبرانشان خودشان را ولی امر مسلمین جهان میدانند و امامت مردم را بر عهده دارند. حکومت بنی عباس اخرالزمان طبق احادیث ۳ رهبر دارد که تا کنون ۲ رهبر شان را مردم دیده اند و طبق احادیث با مرگ رهبر دوم بر سر جانشینی او بین اعضای مهم حکومت اختلاف “کلمه” رخ میدهد. با این اختلاف حکومت بنی عباس ضعیف شده و سفیانی به حکومتشان طمع کرده و خروج میکند با خروج سفیانی ستاره دنباله داری طلوع میکند. سپس حکومت بنی عباس دچار فتنه و اغتشاش میشود و حکومتشان نابود شده و امام مهدی در مکه قیام میکنند. از روایات معلوم است که حکومت بنی عباس تا چندین ماه قبل از ظهور پایدار میماند.

     
    • دوست گرامی سلام
      روایاتی که در باب مهدویت و خروج سفیانی و ظهور خراسانی و…به هم بافته شده است تماما نشان از دانش اندک سازندگان آن پیرامون دنیای زمان خود دارد.این بیچارگان دنیا را محدود در شام و عراق و خراسان می دیده اند و اطلاعی از قاره های فعلی دنیا نداشته اند.اینان بر این باور بودند که پایان دنیا همان زمان عباسیان است و مهدی را هر بار در قامت کسی دیدند.زیاد خود را درگیر این داستان سراییها ننمایید.منجی خود ما هستیم که هنوز گویا قصد ظهور نداریم.
      موفق باشید

       
    • موالی /// پیروز نهاوندی

      عصیانگر مسلمان
      شفای عاجل برایتان ارزو دارم
      این رمل واسطرلاب را خودتان انداخته اید یا با کمک //// مرتضی

      روهیپنول داروی شماست ۰سه بار در روز

      موالی ///// پیروز نهاوندی

       
    • از ۵ قرن پیش و در دوران صفوی همواره این مطالب گفته شده و اولین بار شاه نعمت الله ولی با اشعارش مدعی شد که مهدی در سال ۹۱۳ هجری ظهور میکنه و … که داستان اینها در تاریخ موجوده، جنگ ایران و روس، جنگهای اول و دوم جهانی و خلاصه همه چیز رو به ظهور ربط دادن و حتی در این دوران مدعی شدن که احمدی نژاد شعیب ابن صالح و … هستند‌. اینها داستان پردازیه که در هر دوران بخشی از اون رو با بخشی از واقعیت تطبیق زورکی میدن تا مردم رو سرکار بذارن. حالا این حکومت عباسی، چرا همون حکومت صفوی یا قاجار نباشه؟ اونها هم همین طور بودن.

       
  83. جناب نوری زاد به شما درود می فرستم
    برای من سوال بود که چرا این مطلب خودتان را که در فیسبوک منتشر کردین چرا اینجا نذاشتین؟

    ——————

    غوغای غریبانه
    معمولاً موسیقی را می شنوند. اما این یکی را باید دید.
    هنوز که هنوز است آیت الله های ما در این که نشان دادن ادوات موسیقی از تلویزیون حلال است یا حرام به نتیجه نرسیده اند. راستش اگر هم یکی از ایت الله ها بخواهد از این گردونه ی عنکبوتی خروج کند و فتوای تازه ای صادر کند، از ترس دیگر آیت الله ها به سکوت ترجیح می بندد. تا حضرات آیت الله ها به این مهم و تار موی بانوان مشغول اند، سری بچرخانید و به سرانکشتان این هنرمند بنگرید که گویا کل کائنات را به تماشای شگفتی هنرش می خواند. اینجاست که باید در برابر هنر و هنرمند سر فرود آورد. بی خیال حلال و حرام آیت الله ها.
    محمد نوری زاد
    نهم اردیبهشت نود و پنج – تهران
    https://www.facebook.com/mifamusictv/videos/535017573268562/

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

85 queries in 2966 seconds.