سر تیتر خبرها
شاید تا مدتی ننوشتم

شاید تا مدتی ننوشتم

یک: از یکسال پیش تاکنون، بیماری از یکسوی و کهنسالی از دیگر سوی با من آمیخته اند. من در این یکسال با درد زیسته ام. صبح ها با درد چشم گشوده ام و روز را با درد سپری کرده ام و از درد بخود پیچیده ام و با همان درد نیز خسته بخواب رفته ام. دلیل طولانی شدن دردی که از مهره های گردنم به دست راستم می ریزد و در کتف و بازو و ساعدم خانه می کند، شاید به این بوده که من توجهی به حضور و رفت و آمد درد نداشته ام در این یک سالِ رفته. درد، کار خودش را می کرده و من نیز کار خودم را. تصمیم دارم اما در هماوردیِ با درد، اعلام شکست کنم. و به درد بگویم که تو پیروز شدی رفیق. خلاصه این که: من نتوانستم با درد به آشتی برسم. خیال دارم بیخِ درد را در آورم. حالا چه با جراحی و چه با معالجه و استراحتی که من بخود نمی بینمش هرگز. بله احتمالِ این که کارم به جراحی بکشد هست. پس تا چند وقتی که از این بحران بدر آیم، چیزی نمی نویسم. البته نوشته های شما را – کامنت ها را – خواهم خواند و از آنها مراقبت خواهم کرد. در تلگرام و اینستاگرام هم هستم. شاید ردّی و عکسی و نوشته ی کوتاهی بجای نهادم از خود در اینجاها.

دو: پیشنهاد می کنم دراین آمیختگیِ کسالت وکهنسالی – که اگر کسالت را مداوایی باشد، کهنسالی را نیست – درباره ی پیشنهاد ” آشتی ملیِ” من بنویسید. این که آیا ما را گزینشی دیگر در میان هست؟ من خود نیک می دانم که پیشنهاد آشتی از جانب آدمهای ضعیف موجب مضحکه است. آشتی را کسی پیش می کشد و سودش را می برد که از موقفی برتر برخوردار باشد. نه این که زیر پای قلدری افتاده باشد و به او بگوید: شمشیرت را از بیخ گلویم بردار و بیا تا همدیگر را ببخشاییم. اینها را من نیک می دانم. سخن من به آنسوی یک چنین وضیعتِ متداولی نظر دارد. به کجا؟ خواهم گفت:

سه: من وقتی خود را بجای آدمکش ها و دزدان نظام اسلامی می گذارم، مثلا شیخ علی فلاحیان، یا شیخ مصطفی پورمحمدی، یا سید ابراهیم رییسی و شیخ روح الله حسینیان و جماعتی از سرداران و اطلاعاتی ها و کارچاق کن های بیت رهبری و عده ای از آدمهای پس پرده، می بینم اینها با جنایت ها و آدمکشی هایی که در پرونده های خود دارند و انکار شدنی نیز نیست، چاره ای جز تداوم همین راهی که می روند ندارند. چرا؟ چون فردی مثل پورمحمدی و رییسی و فلاحیان و فلان سردار و فلان اطلاعاتی و فلان بسیجی و آقا مجتبای خامنه ای با خود می اندیشد اگر یک روز با کوتاهیِ او و کوتاهیِ همطریقانش، ورق برگردد، نخستین کسی که به سینه ی دیوار سپرده می شود خودِ او خواهد بود. پس چرا به حفظ همین موجودیتِ موجود حریص نشود؟ چرا بازهم نکشد و ندزدد و عربده نکشد و قمه بدست نگیرد و بجان معترضان نیفتد و هر صدایی را به اسم اسلام و حفظ نظام در گلو خفه نکند؟

چهار: شاید از نگاه جمعی از مردمِ سیلی خورده و سلاخی شده ی ما، ما را چاره ای جز در افتادن با نظام و نظامیان اسلامی نباشد. که ناگهان خشم های فرو خورده ی خود را برآوریم و در یک درگیریِ جانانه و خونین، به پیروزی دست بیابیم و از هر درخت و تیر برق، ملایی و سرداری و آدمکشی و نابکاری بیاویزیم و نفسی براحت بکشیم و برآتشِ خشم خود آب زنیم و بعد از آن برویم سروقت کار و زندگی و اصلاح و سرفرازی مثلاً. و در این لهیبِ آشوب، هیچ نیز سخنی از آشتی به میان نیاوریم که زخم های نشسته بر جانِ ما میانه ای با آشتی ندارد که ندارد. این تخیل، آنقدر خام و دم دستی است که مرا نیازی به واکاویِ آن نیست. چرا؟ خواهم گفت.

پنج: و یا اگر جماعتی از مردمِ ما مختصرکی به آشتی متمایل باشند، این آشتی آنجا دل نشین باشد که مخالفان و متنفران و منزجران و آسیب دیدگان و هدر شدگان، در یک خیزش بزرگ و ملی یا در جنگی مسلحانه و مقتدرانه به پیروزی برسند و تک به تک کسانی را که در این نظام سهمی و نقشی در تباهی ها و آدمکشی ها و دزدی ها و حق نابحق کردن ها داشته اند، بگیرند و به زندان بیندازند و یکی یکی شان را به محکمه ای منصفانه آورند و تکلیف شان را مشخص کنند و در همانجا به آنها بگویند: حالا ما این شماها را بخشودیم و شما چند نفر را نیز بخاطر عمق جنایات تان اعدام می کنیم. که این نیز البته آرزویی است دور که در ذهن هم با ما نمی آمیزد. چرا که نه ما را اسلحه ای و انسجامی و آموزشی هست و نه خیالی برای آدم کشتن. و حال آنکه دزدان و آدمکشانِ حاکم بر ما را همه ی اینها هست بوفور. در این گزینه، تصورِ ما به این است که در چند شهر و خانه و خیابان و پادگان، راه را بر آدمکشان می بندیم و در این راه کشته می شویم و می کشیمشان و نابکاران را از محل اختفایشان بیرون می کشیم و دستگیرشان می کنیم و جشن پیروزی می گیریم. این نگاه خام، آنجا به مختصری از درستی می انجامد که ما از ایران، ویرانه ای از هم دریده مجسم کنیم. که هر کجایش را جماعتی و قومی به دندان می کشد. ویرانه ای که حتی اگر پیروزی ای در آن شکل بگیرد، روح میلیون ها کشته و حسرت هزاران آواره و زخمی در آن پرسه خواهد زد.

شش: و شاید جمعی را اراده و طرح و برنامه ای در کار نباشد جز زنده نگهداشتنِ نفرت ها و خشم ها برای فرصتی و روزی مناسب. این جماعت می گویند: ما را نه سرِ جنگ هست و نه آشتی. ما سرشار از نفرت و خشمیم اما همینجوری به زندگی خود ادامه می دهیم تا مگر فردا چه رخ بدهد. ما زندگی مان را می کنیم و دزدان نیز. ما نانی به خانه می بریم و آنان نیز. ما کم آنها بسیار. در انتخابات ها شرکت می کنیم و رأی می دهیم و با شیوه های اصلاحی نرم نرم راه می گشاییم. و یا می گویند: ما سیلی می خوریم و خشمی بر نمی آوریم تا مگر مجامع بین المللی و قدرت های خارجی کاری بکنند و در داخل نیز تحرکی صورت بگیرد. اینجاست که ما بلافاصله خود را و خشم و نفرت خود را با یکی از آنها منطبق می کنیم و بدانان می پیوندیم و در براندازیِ این نظام دست بکار می شویم و سپس طرحی نو در می اندازیم.

هفت: فصل مشترکِ همه ی بهم تنیدگی ها، نفرتی است که بخش قابل توجهی از مردم، با سرانِ این نظام و اصل این نظام دارند. در این میان چاره ی کار ما چه می تواند باشد؟ این که نفرت های تلنبار خود را دست بدست کنیم و در کمین یک فرصت بمانیم تا با بهم پیوستنِ آن نفرت ها، دست به سوی اجانب ببریم و ازشان اسلحه بگیریم و هجوم ببریم به سمت کسانی که در این سالها خون ما را به شیشه کرده اند؟ و در این هجوم، ما از آخوندها و سرداران و دزدان و آدمکشان بکشیم و آنان نیز از ما؟ این راه – که اتفاقاً مشتریِ فراوانی نیز دارد – درست همان است که سوری ها بدان داخل شده اند. سوری های مخالف مگر از بشار اسد چه می خواستند؟ جز توجه بیشتر و روشی متعادل تر و منصفانه تر و انسانی تر؟ وبشار اسد چه کرد اما؟ به توصیه ی سرداران ایرانی و بیت رهبری، ناگهان بجان معترضان افتاد