سر تیتر خبرها
شاید تا مدتی ننوشتم

شاید تا مدتی ننوشتم

یک: از یکسال پیش تاکنون، بیماری از یکسوی و کهنسالی از دیگر سوی با من آمیخته اند. من در این یکسال با درد زیسته ام. صبح ها با درد چشم گشوده ام و روز را با درد سپری کرده ام و از درد بخود پیچیده ام و با همان درد نیز خسته بخواب رفته ام. دلیل طولانی شدن دردی که از مهره های گردنم به دست راستم می ریزد و در کتف و بازو و ساعدم خانه می کند، شاید به این بوده که من توجهی به حضور و رفت و آمد درد نداشته ام در این یک سالِ رفته. درد، کار خودش را می کرده و من نیز کار خودم را. تصمیم دارم اما در هماوردیِ با درد، اعلام شکست کنم. و به درد بگویم که تو پیروز شدی رفیق. خلاصه این که: من نتوانستم با درد به آشتی برسم. خیال دارم بیخِ درد را در آورم. حالا چه با جراحی و چه با معالجه و استراحتی که من بخود نمی بینمش هرگز. بله احتمالِ این که کارم به جراحی بکشد هست. پس تا چند وقتی که از این بحران بدر آیم، چیزی نمی نویسم. البته نوشته های شما را – کامنت ها را – خواهم خواند و از آنها مراقبت خواهم کرد. در تلگرام و اینستاگرام هم هستم. شاید ردّی و عکسی و نوشته ی کوتاهی بجای نهادم از خود در اینجاها.

دو: پیشنهاد می کنم دراین آمیختگیِ کسالت وکهنسالی – که اگر کسالت را مداوایی باشد، کهنسالی را نیست – درباره ی پیشنهاد ” آشتی ملیِ” من بنویسید. این که آیا ما را گزینشی دیگر در میان هست؟ من خود نیک می دانم که پیشنهاد آشتی از جانب آدمهای ضعیف موجب مضحکه است. آشتی را کسی پیش می کشد و سودش را می برد که از موقفی برتر برخوردار باشد. نه این که زیر پای قلدری افتاده باشد و به او بگوید: شمشیرت را از بیخ گلویم بردار و بیا تا همدیگر را ببخشاییم. اینها را من نیک می دانم. سخن من به آنسوی یک چنین وضیعتِ متداولی نظر دارد. به کجا؟ خواهم گفت:

سه: من وقتی خود را بجای آدمکش ها و دزدان نظام اسلامی می گذارم، مثلا شیخ علی فلاحیان، یا شیخ مصطفی پورمحمدی، یا سید ابراهیم رییسی و شیخ روح الله حسینیان و جماعتی از سرداران و اطلاعاتی ها و کارچاق کن های بیت رهبری و عده ای از آدمهای پس پرده، می بینم اینها با جنایت ها و آدمکشی هایی که در پرونده های خود دارند و انکار شدنی نیز نیست، چاره ای جز تداوم همین راهی که می روند ندارند. چرا؟ چون فردی مثل پورمحمدی و رییسی و فلاحیان و فلان سردار و فلان اطلاعاتی و فلان بسیجی و آقا مجتبای خامنه ای با خود می اندیشد اگر یک روز با کوتاهیِ او و کوتاهیِ همطریقانش، ورق برگردد، نخستین کسی که به سینه ی دیوار سپرده می شود خودِ او خواهد بود. پس چرا به حفظ همین موجودیتِ موجود حریص نشود؟ چرا بازهم نکشد و ندزدد و عربده نکشد و قمه بدست نگیرد و بجان معترضان نیفتد و هر صدایی را به اسم اسلام و حفظ نظام در گلو خفه نکند؟

چهار: شاید از نگاه جمعی از مردمِ سیلی خورده و سلاخی شده ی ما، ما را چاره ای جز در افتادن با نظام و نظامیان اسلامی نباشد. که ناگهان خشم های فرو خورده ی خود را برآوریم و در یک درگیریِ جانانه و خونین، به پیروزی دست بیابیم و از هر درخت و تیر برق، ملایی و سرداری و آدمکشی و نابکاری بیاویزیم و نفسی براحت بکشیم و برآتشِ خشم خود آب زنیم و بعد از آن برویم سروقت کار و زندگی و اصلاح و سرفرازی مثلاً. و در این لهیبِ آشوب، هیچ نیز سخنی از آشتی به میان نیاوریم که زخم های نشسته بر جانِ ما میانه ای با آشتی ندارد که ندارد. این تخیل، آنقدر خام و دم دستی است که مرا نیازی به واکاویِ آن نیست. چرا؟ خواهم گفت.

پنج: و یا اگر جماعتی از مردمِ ما مختصرکی به آشتی متمایل باشند، این آشتی آنجا دل نشین باشد که مخالفان و متنفران و منزجران و آسیب دیدگان و هدر شدگان، در یک خیزش بزرگ و ملی یا در جنگی مسلحانه و مقتدرانه به پیروزی برسند و تک به تک کسانی را که در این نظام سهمی و نقشی در تباهی ها و آدمکشی ها و دزدی ها و حق نابحق کردن ها داشته اند، بگیرند و به زندان بیندازند و یکی یکی شان را به محکمه ای منصفانه آورند و تکلیف شان را مشخص کنند و در همانجا به آنها بگویند: حالا ما این شماها را بخشودیم و شما چند نفر را نیز بخاطر عمق جنایات تان اعدام می کنیم. که این نیز البته آرزویی است دور که در ذهن هم با ما نمی آمیزد. چرا که نه ما را اسلحه ای و انسجامی و آموزشی هست و نه خیالی برای آدم کشتن. و حال آنکه دزدان و آدمکشانِ حاکم بر ما را همه ی اینها هست بوفور. در این گزینه، تصورِ ما به این است که در چند شهر و خانه و خیابان و پادگان، راه را بر آدمکشان می بندیم و در این راه کشته می شویم و می کشیمشان و نابکاران را از محل اختفایشان بیرون می کشیم و دستگیرشان می کنیم و جشن پیروزی می گیریم. این نگاه خام، آنجا به مختصری از درستی می انجامد که ما از ایران، ویرانه ای از هم دریده مجسم کنیم. که هر کجایش را جماعتی و قومی به دندان می کشد. ویرانه ای که حتی اگر پیروزی ای در آن شکل بگیرد، روح میلیون ها کشته و حسرت هزاران آواره و زخمی در آن پرسه خواهد زد.

شش: و شاید جمعی را اراده و طرح و برنامه ای در کار نباشد جز زنده نگهداشتنِ نفرت ها و خشم ها برای فرصتی و روزی مناسب. این جماعت می گویند: ما را نه سرِ جنگ هست و نه آشتی. ما سرشار از نفرت و خشمیم اما همینجوری به زندگی خود ادامه می دهیم تا مگر فردا چه رخ بدهد. ما زندگی مان را می کنیم و دزدان نیز. ما نانی به خانه می بریم و آنان نیز. ما کم آنها بسیار. در انتخابات ها شرکت می کنیم و رأی می دهیم و با شیوه های اصلاحی نرم نرم راه می گشاییم. و یا می گویند: ما سیلی می خوریم و خشمی بر نمی آوریم تا مگر مجامع بین المللی و قدرت های خارجی کاری بکنند و در داخل نیز تحرکی صورت بگیرد. اینجاست که ما بلافاصله خود را و خشم و نفرت خود را با یکی از آنها منطبق می کنیم و بدانان می پیوندیم و در براندازیِ این نظام دست بکار می شویم و سپس طرحی نو در می اندازیم.

هفت: فصل مشترکِ همه ی بهم تنیدگی ها، نفرتی است که بخش قابل توجهی از مردم، با سرانِ این نظام و اصل این نظام دارند. در این میان چاره ی کار ما چه می تواند باشد؟ این که نفرت های تلنبار خود را دست بدست کنیم و در کمین یک فرصت بمانیم تا با بهم پیوستنِ آن نفرت ها، دست به سوی اجانب ببریم و ازشان اسلحه بگیریم و هجوم ببریم به سمت کسانی که در این سالها خون ما را به شیشه کرده اند؟ و در این هجوم، ما از آخوندها و سرداران و دزدان و آدمکشان بکشیم و آنان نیز از ما؟ این راه – که اتفاقاً مشتریِ فراوانی نیز دارد – درست همان است که سوری ها بدان داخل شده اند. سوری های مخالف مگر از بشار اسد چه می خواستند؟ جز توجه بیشتر و روشی متعادل تر و منصفانه تر و انسانی تر؟ وبشار اسد چه کرد اما؟ به توصیه ی سرداران ایرانی و بیت رهبری، ناگهان بجان معترضان افتاد و از دم دروشان کرد. مسئله در سوریه آیا حل شد؟ و موج نفرت ها پایان پذیرفت؟ و همان آرامش نیم بندِ گذشته باز آمد؟ نه هرگز. چرا؟ چون شستن خون با خون، وضو در خونی دیگر را در پی دارد. با توجه به پتانسیلی که در اقوام ایرانی برای تجزیه و جدایی طلبی تبلیغ می شود، ورود به چنین جنگی داخلی، ما را به همان جایی خواهد برد که زیرکترها برایمان ریل گذاری اش کرده اند. کجا؟ ویرانی کشور. درست مثل سوریه ی زیبای دیروز و موریانه خورده ی امروز.

هشت: می گویم: آدمکش ها و دزدانِ حاکم بر ما، اکنون به ورطه ی پیری پای نهاده اند. که اگرسابقاً جوان و شنگول و دست به کلت و قمه بودند، اکنون قیل و قال نوه ها و نتیجه ها و چرب و شیرین دنیا به جانشان نشسته و جسم و جانی برای تکان خوردن های آنچنانی و اسلامی ندارند. اینها بیشترین کاری که می توانند بکنند، امضاء کردنِ پای برگه ی کشتار و بالا کشیدن های بیشتر است. وگرنه دوران هیاهوی سابقشان سرآمده. گرچه من منکرِ این نیستم که جماعتی از دزدان و رانت خواران و آدمکش های جوان، توسط همین نابکارانِ از نفس افتاده، می توانند پای به عرصه ی جولان نهند و کار دلخواه همانان را سامان دهند. بله، این هست و کاری اش هم نمی شود کرد. نقشه ای که سرداران فرتوت سپاه برای فردای بعد از آقای خامنه ای در سر دارند، از همین مسیر می گذرد.

نه: جمعی از مردم آسیب دیده و متنفر ما، بر این باورند که سران و سرداران نظام اسلامی، چاره ای ندارند جز پیمودنِ هر آن راهی که اسراییل و روس بر سرِ راهشان آراسته اند. حتی اگر این راه، به ویرانی و انهدامِ کلیِ کشور بینجامد. و معتقدند: این ترقه ها و موشک ها را هم خود روسها برای همین روزها به اینان سپرده اند و صد مطابق پولش را گرفته اند تا با پول ایرانیان کل ایران متلاشی شود. مثل سوریه که نه از سوریه یک فشنگ به سمت اسراییل شلیک شد و نه از اسراییل یک فشنگ به سمت سوریه. اما سوریه درست جلوی چشم مردم دنیا و به همت خود مردم سوریه ویران شد. و همانی شد که اسراییل می خواست.

ده: می گویم: دزدان و آدمکشانِ پای به سن نهاده، همیشه با یک دلشورگی در گیرند. این که: آیا ما کشته ایم و می کشیم یا نه؟ ما دزدیده ایم و می دزدیم یا نه؟ خب بله، هم کشته ایم و می کشیم و هم دزدیده ایم ومی دزدیم. و باز از خود می پرسند: مردم آیا این کشتن ها و دزدیدن های ما را دیده اند و می بینند یا نه؟ و بخود پاسخ می دهند: خیلی اش را ندیده اند و نمی بینند و کمترش را چرا می بینند. خب حتی اگر دزدی ها و آدمکشی های ما را نمی بینند، خروجیِ سراسر خسارتش را که در جوارِ خود و در متن زندگی خود می بینند. مگر می شود مردم از دزدی های رایج در امپراتوری آستانقدس رضوی و ستاد فرمان امام و بنیاد مستضعفان خبر نداشته باشند؟ و از تسلط آخوندها و سرداران کم خرد و گاه پوک مغزِ بیت رهبری بر هست و نیستِ مردم؟ مردم مگر از فضاحت هسته ای که با مدیریت شخصِ خود ما سامان گرفت و سرانجام از طبقاتِ زیرینِ حقارت سر در آورد، بی خبرند؟ مردم مگر از برکشیدن موجودِ نامتعادلی که افکارش به خود ما نزدیکتر بود و گندی تاریخی بر سر کشور نشاند خبر ندارند؟ مردم مگر از دستهای پنهان پس پرده و پخمگی ها و آسیب ها و تبعیض ها و خسارت های جاریِ ما در یمن و بحرین و سوریه و عربستان و منطقه و پولهای رفته به باد و جنازه های برگشته چیزی نمی دانند؟ بله که می دانند و خبر دارند. پس اگر خبر دارند، این ها نفرت بر نفرت می نشانند. و ما را امکان زندگی در حوالیِ نفرت نیست. ما تا کی می توانیم بسترِ زندگیِ خود را بر نفرت مردم پهن کنیم؟ کدام دزد و آدمکش روزگارش به خوشی سرآمده که ما دیگری اش باشیم؟ ما نیز یک روز از پای خواهیم فتاد و با فضاحت نابود خواهیم شد. اینجور دزدان و آدمکشان همیشه کور سویی به یک آرامش پایانی دارند. خودشان بجایی رسیده اند که یک حس درونی مدام به آنان تلنگر می زند که یک فکری به حالِ این رنجِ غلتیدن در بستر نفرت مردم بکن. این رنج، در هزار توی ضمیرشان زنده است و آزارشان می دهد. مشتاقِ یک خروجِ توأم با امنیت اند از متنِ نفرت مردم. منتها همین که از جانب مردم متنفر احساس خطر بکنند، بدونِ تعلل به همان قیافه ی نخستِ آدمکشیِ خود باز می روند. این فصل مشترکِ همه ی نابکاران و آدمکشان و دزدانِ مسلط است.

یازده: واقعیت این است که ما چند پاره و ضعیفیم. نه اسلحه ای داریم و نه پولی و نه خیالی برای جنگیدن. و هم این که کشورمان را دوست داریم و از بدل شدنش به ریختِ سوریه ی امروز پرهیز داریم. ما را چه چاره که به همان آدمکشان و قلدران بگوییم: بقای شما در این است که در این کشور رفراندومی صورت پذیرد و تکلیف ها از نو روشن شود. این فضای بسته را وا کنید تا کم کم ورق برگردد. که اگر ورق برگردد ما را با شما کاری نخواهد بود. راستش را بخواهید ما که نمی دانیم قدرت های بزرگ چه طرح ها در سر و چه بازی ها برای در هم کوفتن و روفتنِ ما در آستین دارند. و نیز ما از زد و بندهای پس پرده ی سرداران و بیت رهبری و روسیه و اسراییل و آمریکا خبر نداریم. اما از یک چیز مطمئنیم. و آن این که: آخوند و سردار را چه به سانتریفیوژ؟ و می دانیم اینان به راحتی بازی می خورند و خمیرگونه به هر شکلی که قدرت های پس پرده بخواهند، در می آیند.


دوازده:
پیشنهاد آشتی ملی و تکرار آن از طرف ما حتماً به این معنا نیست که به محض اعلام آن، جنب و جوشی در بیت رهبری و سپاه و هرکجای این نظام اسلامی پا بگیرد و آنها ناز بکنند و ما نازشان بکشیم. نخیر، این راه، طولانی است. و به مراقبت ها و نقدها و ایستادگی و نشر آگاهی نیازمند است. ما در این مسیر از همه ی فرصت های مدنی سود می بریم تا به طرف مان بفهمانیم: ما هستیم و می فهمیم. شاید سرخطِ این پیشنهاد این باشد که ما بگوییم: آهای ای سرانِ نظام اسلامی، ما که می دانیم شماها چه اعجوبه هایی هستید، اما همین ما، آمادگیِ این را داریم که با شما – برای آینده ی ایران و فرزندانمان – به تفاهم برسیم. و این، نشدنی نیست هرگز! ممکن است سران نظام از این پیشنهاد بخندند. و با خود بگویند: ما را چه نیاز به این آشتی؟ ما هر که را اراده بکنیم می کشیم و هر چه را که بخواهیم بر می داریم. می گویم: در تک تک ما قدرتی است که در گردنکشان نیست. و آن: ماندنِ ما است و فرو افتادنِ آنان. این را ما اگر نمی دانیم، گردنکشان نیک می دانند. از این پتانسیلِ قویِ درونی غافل نشویم. ما هستیم و آنان می روند. ما صندلی ها را وارونه می نشانیم.

سایت: nurizad.info
اینستاگرام: mohammadnourizad
تلگرام: telegram.me/MohammadNoorizad
ایمیل: mnourizaad@gmail.com


محمد نوری زاد

بیست و هفت فروردین نود و پنج – تهران

Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

156 نظر

  1. سلام استاد نوری زاد عزیز:همین اول خداوند راقسم به تمام اولیا مطهرش
    که تو را اول برای ملت ایران وبعد برای خانواده ات نگاهدار باشد من خیلی تصاویر ویدیوهای شما را ندیدم چون اصلاماهواره ندارم ولی در محلی یکی از مصاحبه های شما را دیدم و واقعا معنای انسانیت به معنای واقعی را درک کردم درمورد بیماری یا همان امروز شدید گردن من نیز چون شما به همین درد مبتلا بودم تمام اطبا می‌گفتند باید حتما عمل نمایم. وگرنه حتما فلج خواهم شد ولی با مقداری ملاحظات درد خیلی کم شد جسارتا استاد به مدت ۲ ت۳ هفته اصلا از بالش استفاده نفرمایید شبها گردنبند طبی ملایم از گردن باز نشود تا مدتی استفاده از رایانه محدود تر شود انشأالله بزودی تمام دردهایشان رفع گردد خداوند یارو نگاهبانان باشد

     
  2. راهنمای تشکیل حزب

    دوستان مرتب سخن از ضرورت کار حزبی و سازمان یافته می رانند. انتقاد به نوری زاد که چرا چنین نمی کند.
    تصور شما از تشکیل حزب چیست؟ ملات تشکیل دهنده حزب چیست؟ سنگ اول بنای حزب کدام است؟
    خیلی ساده:
    قدم اول نوشتن تقاضا نامه رسمی به وزارت کشور است. معرفی هیت رییسه نظام نامه و مرام نامه اهداف وسایل دست یابی به اهداف منابع مالی انسانی و معرفی مکانی به عنوان دفتر مرکزی حزب و تشکیل جلسات. بعد هم چند ماهی منتظر مجوز نشستن و بعد از اخذ مجوز شروع به تبلیغات حزبی و عضو گیری.

    لطفا نخندید و عصبانی هم نشوید و تعجب هم نکنید.
    این که گفتم مربوط به کشور های متمدن بود.

    و اما در ایران ملا زده ما معلوم است که کار حزبی و تشکیلاتی زیر زمینی است. فکر هم نکنید تنها ملتی هستید که برای رهایی از استبداد خطر می کند. تمام ملت های دنیا از جمله کشور های دمکراتیک و متمدن در ابتدای کار با مشقت و زحمت و تحمل خسارات جانی و مالی سنگین توانستند بر نظام های استبدادی غلبه کنند. خلاصه این که آزادی و استقلال مفت و مجانی نیست. مثل هر کالای دیگری بهایی دارد که باید پرداخته شود.
    غیر ممکن است؟ نمی دانم بسته به شما دارد.
    در کوچه و محله خود شورای محل ندارید؟ همین می تواند سنگ بنای اول کار باشد. شورای محل به همان حل امور محله اکتفا کند ولی در محله به دنبال یار گیری برای شورای زیر زمینی باشد. شورای محله ندارید؟ بقالی که دارید. قصابی نمی دانم هر جایی که مردم جمع می شوند برای خرید و تامین نیاز های روز مره …….

    آهان! کلید واژه را متوجه شدید؟ نیاز های روز مره!

    یا بهتر بگویم “نیاز”.

    تشکیل دسته و گروه و حزب مادامی که نیازی در کار نباشد خواب و خیالی بیش نیست.

    مردم تا نیاز تشکیل حزب را احساس نکنند بلدرچین از مزرعه مهاجرت نخواهد کرد……

    می ترسید؟ با نفوذی ها و جاسوسان چه کنیم؟

    شما می توانید حزب غیر فعال تشکیل دهید. طوری که حزب شما در ظاهر هیچ هدف سیاسی دنبال نمی کند. به غیر از یکی دو نفر بقیه از ماجرا آگاه نیستند. دور هم جمع می شوید برای صرف چای و شیرینی و خوش و بش. ولی مهم این است که دور هم هستید. یکدیگر را می شناسید. در بزنگاه تاریخ می توانید هماهنگ عمل کنید. این طوری که باشد عوامل نفوذی و جاسوسان گیج می شوند. نمی دانند چه گزارش کنند. مثلا این ها هر هفته با هم چای می خورند و می گویند و می خندند…… این که جرم نیست. اگر از این کار ها همه گیر شود نظام که نمی تواند همه را دستگیر کند. تازه به چه جرمی؟
    من آن روزی را می بینم که نظام از درون فرو خواهد پاشید. چیزی شبیه به شوروی. بحران اقتصادی و سیاسی دیر یا زود نظام را از درون فرو خواهد پاشید. اینجا است که جمع های چای و شیرینی خور می توانند سریع خلا قدرت را پر کنند و با تبدیل شدن به شورا های تصمیم گیرنده هسته های تشکیلات حزبی را به وجود آورند.

    فکر می کنم ما ایرانی ها با تجارب چهل سال گذشته به آن درجه از بلوغ سیاسی رسیده باشیم که خودمان را بازیچه دست جوجه کمونیست ها و جوجه ملا ها و تجزیه طلب ها و دیگر انواع فریب کاران سیاسی نکنیم. هدف یکی است. ایران واحد. برابری حقوق تمامی ایرانیان. آزادی. تشکیل مجلس موسسان. ابطال قانون اساسی آخوندی. یک سال فرصت برای تصویب قانون اساسی تازه. عجله کار شیطان است. پیش به سوی ایرانی آزاد و آباد. دوستی با ملل جهان. عدم مداخله در امور داخلی دیگران. منافع ملی. شما نمی دانید دنیا برای چنین ایرانی لحظه شماری می کند. سیل سرمایه و فن آوری است که روانه ایران خواهد شد. ایران با ثروت بی منتهی خود در کوتاه مدت به ملل متمدن جهان خواهد پیوست و رقیب اروپا و آمریکا و ژاپن خواهد شد. البته با زحمت و کار و کوشش شبانه روزی. حکومت عقلا. وطن پرستان.

    این ها که می گویم شعار نیست. منابع طبیعی که ما داریم ژاپن ندارد. آلمان ندارد. دریای آزاد. آرزوی روسیه داشتن دریای آزاد است. آن ها ندارند ولی ما داریم….. همه چیز داریم فقط عقل نداریم…… امید وارم از طعنه و کنایه هایم ناراحت نشوید. تلنگری است برای عاقل شدن و عاقلانه عمل کردن.

     
  3. این روز ها صحبت هائی بین دوستان در ارتباط با “معجزه” در این وبسایت دیده می شود که به نظرم رسید مطالبی را در این زمینه باشتراک بگذارم.

    البته در زمانه ای هستیم که همه به مدد اینترنت و گوگل و دسترسی آسان به اطلاعات کم و بیش از هر نکته ای آگاهی دارند و چماق های بسیاری مثل “علم” ، “انیشتین” ، “استیون هاوکینگ” و غیره برای داغ کردن بازار انکار ها و تائید ها قابل دسترسی هستند. ولی آیا تنها داشتن اطلاعات کافی است تا ما به مطلبی احاطه کامل پیدا کنیم؟ اطلاعات و داده ها تنها خوراک تولید علم هستند و این اطلاعات باید به روش علمی پروسس شوند تا تبدیل به علم گردند. در دنیای فیزیک ، دانشمندان هیچگاه نمی گویند که معجزه ای اتفاق نیافتاده بلکه می گویند چیزی مشاهده نشده. مثلا اگر گفته می شود پیامبر ماه را به دو نیم تقسیم کرد یک فیزیکدان بلافاصله نمی گوید که دروغ است بلکه به دنبال شواهد می گردد تا ببیند ایا بغیر از یک راوی راویان دیگری در نقاط دیگر جهان هم آنرا دیده اند یا خیر. وقتی راویان دیگری در تاریخ پیدا نمی شوند تا این واقعه را تائید کنند پس از کنار آن می گذرند.
    و اما اینکه آیا خرق عادت یا معجزه یا کرامت ممکن هست یا خیر باید بگویم ممکن هست. در زیر کمی به شرح و بسط این ادعا می پردازم.
    همانگونه که قبلا در بحث ناقصی که ادامه ندادم در ارتباط با شهود پیامبر گفته بودم ما دو نوع شناخت داریم شناخت ذهنی که ابزار آن قیاس است و شناخت قلبی که از مشاهده مستقیم و بدون واسطه و قضاوت به دنیا حاصل می شود.
    دنیا یک سیال است. حتی جامداتی که در اطرافتان می بینید سیال هستند. درک این موضوع خیلی مشکل است چرا که ما عادت نداریم دنیا را این گونه ببینیم. ولی اینکه عادت نداریم دلیل نمی شود که واقعیتی به نام دنیای سیال وجود نداشته باشد. در این دنیای سیال هرچیزی را می توان جابجا کرد.
    فعلا به جمله آخری در بالا به عنوان داستانی تخیلی مانند داستان های ژول ورن عنایت کنید تا زمانی که فیزیک به آن پایه برسد تا بتواند خیلی از اموری که ما بدلیل قالب های خشک فکریمان انکار می کنیم ثابت کند. اجالتا این را بدانید که بسیاری از قوانین فیزیک مدرن و کوانتم بدون غیر ممکنی به نام ریشه دوم منهای یک که به آن عدد خیالی یا تصوری گفته می شود و با حرف i نمایش داده می شود نمی توانند اثبات گردند. هیچکس نمی داند رادیکال منهای یک چیست و هیچ دلیل عقلی و عینی برای آن نیست ولی اگر نباشد نیمی از فیزیک بر باد می رود.
    بحثهائی که در اینجا میبینم بیشتر از آنکه بحث بر سر دانسته ها باشد بحث و جدال و انکار بر سر چیز هائی است که نمی دانیم. این خوب نیست که ما هرچیزی را همینجوری انکار کنیم. ضمن اینکه شما اگر می دانستید که قدرت ذهن انسان چه ها می کند هیچگاه به این سادگی قضاوت نمی کردید. داستان علاءالدین و غول چراغ جادو را همه خوانده اید آیا این تنها یک افسانه است؟ چراق جادو ذهن شماست. آنرا از افکار و خیالات پراکنده پاک کنید تا کنترل آن به دست خوتان بیافتد آنگاه خواهید دید که غول چراغ جادو چگونه از آن سر بر خواهد آورد و هرچه را که بخواهید در کوتاه ترین زمان ممکن برایتان فراهم خواهد کرد. امید وارم دوستان متوجه نکته شده باشند و کامنت نگذارند که آقا این حرفها دیگر چیست غول کدام است این خرافات چیست. دوستان گرامی ، غول و چراغ جادو فقط سمبل هائی هستند برای بیان آنکه هر چه را که بخواهید می توانید از ذهنتان بگیرید.
    البته برخی از حساسیت ها از این جهت است که عده ای با گستراندن این گونه مطالب که خیلی هایش هم افسانه سرائی است و اصلا اتفاق نیافتاده اند و تنها بدلیل سادگی مردم و راویان یک اتفاق ساده یک کلاغ چهل کلاغ شده است ، سعی در اثبات حقانیت خود و عقیده خود را دارند که این غلط است. بقول خواجه عبدالله:

    اگر بر آب روی خسی باشی وگر به هوا پری مگسی باشی دلی بدست آر تا کسی باشی

    بنا براین به نظر من تاکید بر اینکه معجزه یا کرامتی اتفاق افتاده یا خیر و سعی در اثبات آن ها کاری عاقلانه نیست. از آن طرف هم عاقلانه این است که هرچیزی که می شنویم و برایمان قابل قبول نیست را حد اقل در حد افسانه های علمی ژول ورن بپذیریم شاید روزی اثبات شود یا نشود باری بر دوش کسی نیستند .
    اما واقعیت ذهن و قدرت های نهفته در تصویر سازی و عینیت یافتن هر آنچه که در ذهن به تصویر در می آید ، خود بزرگترین معجزاتی هستند که همه ما داریم و همه ما در طول زندگی از آن استفاده می کنیم ولی به قول حافظ اکثر ما آنچه خود داریم ز بیگانه تمنا می کنیم.

    موفق باشید

     
  4. جناب «من، منم» گرامی!

    با درود؛ من شما را “آشنای سابق” خطاب می‌کنم و پیشنهاد می کنم در کامنت‌های بعدی با همین نام( آشنای سابق) مرقوم بفرمایید.
    پس… آشنا و همرزم سابق و عزیزم، مواردی که مطرح کردید، بنده ضمن تایید همه آن‌ها، به جز یک مورد، که در انتهای سخنم خواهم گفت، موضوعاتی هستند که کم و بیش، خوانندگان این سایت، به درستی و صحت آن، اذعان دارند. درد همه ما درد وطن است و جلوگیری از تکه‌تکه شدن آن و رهایی از یوغ استبداد جهل و خرافه پرستی. و در نهایت خروج دین و مذهب از همه ی شئونات اجتماعی و سیاسی و خزیدن آن به کنج فلب ها و زوایای درونی انسان ها.

    ۱. برای قوت و تاکید کلام شما، از صاحبان قلم و اندیشه تقاضا می‌کنم قبل از هر چیز پای به میدان گذارند و یک سایت جانشین راه‌اندازی کنند که اگر زبانم لال این سایت تعطیل شد، این راه استمرار یابد. در چند پست پیشین نیز، همین درخواست را مطرح کردم که متاسفانه مسکوت گذاشته‌شد و تنها آقا مصلح خودم آن را تایید کردند. بازهم تکرار میکنم نوری زاد تا آنجا که من میدانم هیچ امان نامه ای از حاکمیت ندارد…! متاسفانه و گویا؛ این سایت محلی شده برای عرضه متاعِ فضلا و اندیشه ورزان…!
    و از بازخورد نظرات برخی کامنت‌ها(نگاه کنید به امتیاز کامنتگذار صادق)، چنین بر می‌آید که اخیرا کسانی به این سایت وارد شده‌اند که قصد به تعطیلی کشاندن آن را تحت هر شرایطی دارند. حتی حذف فیزیکی صاحب آن به هر صورتی که سهل‌الوصول و کم هزینه باشد…!

    ۲. در مورد تدقیق و واکاوی تاریخ صفویه و شکل‌گیری تشیع حاضر منهم، تقریبا اغلب منابع موجود را از نظر گذرانده‌ام. کار سترگ و بی نظیری که دکتر خنجی انجام داده‌اند، خوشبختانه با استناد به همان منابع و آثار موجود، صورت گرفته‌است. یعنی با مطالعه اثر ایشان به نام «غزلباشان صفوی»، و تنها با حجم 150 صفحه ای، انگار خواننده، ده ها و بلکه صد ها اثر ارزشمند تاریخیِ قطور و طاقت فرسا را خوانده‌ است. کاری که ما ایرانیان از آن بیزاریم متاسفانه. حتی یک بار من، در ملاقاتی که با استاد گران‌مایه کورس نازنین داشتم، از ایشان خواهش کردم به این موضوع هم گوشه چشمی داشته‌باشند. هر چند در «ریشه‌ها» مختصرا عنایتی به آدم‌خواران صفوی داشته‌اند. منتها زاویه دید افراد متفاوت است. من هم مثل شما مهم ترین موضوعی که می‌بایست امروز نویسندگان و اندیشمندان ما، بدان بپردازند، را روشن نمودن و عریان کردن گوشه‌های پنهان و تاریکِ تشیع عصر حاضر می‌دانم و معتقدم هم‌چنان که بارها و بارها در همین سایت فریاد زده‌ام؛

    ” مادام که بیرق‌های سبز و سیاه در این سرزمین در اهتزاز و برافراشته‌اند، خروج از وضع اسف‌ناک و میهن سوز و خانمان براندازِ موجود [البته بدون تنش و انقلاب] سرابی بیش نخواهد بود…؟”

    ۳. در مورد “بخشی از پروژه بودن آقای نوری‌زاد” هم، باید به عرض برسانم امکان دارد نوری‌زاد ناخواسته و ناخودآگاه تا حدی در این میانه نقش “سوپاپ اطمینان” را ایفا کرده باشد [البته دقیقا همین عبارت را حضورا نیز به عرضشان رسانده‌ام] ولی به شما سرور ارجمند اطمینان می‌دهم به هیچ وجه من‌الوجوه این گونه نیست. ایشان هم فردی هستند، همانند من و شما. منتها با سوز و گداز بیشتر، و آشنایی و قدرتِ دید بالاتر. ایشان هم ممکن است در برخی تصمیم‌گیری‌ها و کنش‌های اجتماعی و مدنی راه غلطی اتخاذ کنند البته از نظر من و شما؛ ولی همان‌طور که عرض کردم دیدگاه‌ها و چشم‌انداز های افراد نسبت به رویداد‌های پیرامونشان کاملا متفاوت و گونه‌گون است. روز‌هایی که این مرد بزرگ و شجاع همراه بانو گوهر عشقی دست به اعتراض می‌زد، من با خود می‌اندیشیدم؛
    چرا باید این مرد شجاع و تیزبین از این بانوی داغ‌دیده و جگرسوخته به عنوان “سپر بلا” استفاده کند و به قول امروزی‌ها، “استفاده ابزاری و معرکه‌گیری” نماید؟!
    ولی خوب شاید این طرز تلقی و تصور غلط من بوده که امیدواردم و حتما هم همین‌طور بوده، ولی در کل به شما آشنای گرامی عرض می‌کنم این‌گونه نیست.
    به نظر شما ایشان چه کاری می بایست انجام بدهند که این شائبه از مخیله من و شما و دیگر عزیزان خارج شود…؟!

    به آخرین مصاحبه ایشان با صدای آمریکا نظری بیافکنید؛ دیگر چه چیزی از آقای خامنه‌ای و اعوان و انصارش و حاکمیت مانده، که این نوری‌زاد [و به تعبیر من عقابِ شهسوار و رند سیاست بازِ تیز بینِ عشق و شوریدگی]، که از اوج قله های مه آلود، بدان دست نیازیده! بیرون نکشیده! و آن را عریان نکرده و به آن نتاخته‌ است….؟!

    در خاتمه از همدلی و همراهی شما آشنای نازنین و همرزم نستوهم خاضعانه و صمیمانه سپاسگزارم. مهرتان همواره پایدار.

     
    • کاوه ارجمند سلامی از اعماق دل

      نوریزاد اولین و تنها شخصی بود که ویدیؤ اعترافات سردار محمد علی (عزیز) جعفری فرمانده قدر قدرت سپاه پاسداران را که مهندسی و خط قرمزهای انتخابات سال ۸۸ را در آن توضیح میدهد پخش کرد و اکثر پایگاه های خبری خارج از کشور باستناد آن ویدیؤ مزبور را باز پخش کردند

      بنظر این کمترین نوریزاد دِین خود را به جامعه ایران پرداخت کرده است

      تندرست و پایدار باشید
      رسول

       
  5. سلام با صفاى گرامى.

    چقدر زيبا گفتيد.
    و به راستى كه دنيا همينگونه كه هست پر از شگفتيهاى خيره كنندهء است.
    از شكفتن پى در پى خورشيد، تا برگى كه با رنگ دل انگيز سبز از دل يك شاخهء خشك سر بر مى آورد و آن شاخه را محكم بغل مى كند، اما كم كم رنگ زرد و نارنجى مسحور كننده به خود مى گيرد، شاخه را رها مى كند و در آسمان شناور مى شود، چكيدن قطره هاى الماس گونه باران و جشن رنگين كمانِ پس از آن، همگى به غايت شگفت انگيزند.
    اما چرا از ديدن اينهمه شگفتى مبهوت نمى شويم؟
    زيرا شوربختانه به اين شگفتى ها عادت كرده ايم.
    تفاوت انسانهاى معمولى با دانشمندان و فيلسوفان اينست كه آنسان معمولى، بعد از دوران كودكى ديگر از رويداد هاى هر روزه شگفت زده نمى شود اما فيلسوفان و دانشمندان بجاى آنكه به دنيا و شگفتى هاى آن عادت كنند، موشكافانه به آنها خيره مى شوند.

    خدا باوران اين شگفتى ها را “معجزات” خداوند متعال مى دانند، پرسش اينجاست كه پس چرا متوليان دين به آنچه معجزات اصطلاحى مى نامند چون شكافتن دريا، مار كردن عصا، زنده كردن مرده و سخن گفتن سوسمار نياز دارند؟
    زيرا اولاً مى خواهند مردمى را كه به “معجزات” طبيعى عادت كرده و ديگر از آنها شگفت زده نمى شوند را باز به شگفت آورند و ديگر اينكه ” معجزات” طبيعى در جهت اثبات خدا به كار مى آيند اما براى اثبات رسالت هر مدعى پيامبرى، به معجزات ويژه اى نياز دارند كه اتصال او به خدا را براى مردم ثابت كنند.

    اما به گمان من باورعميق به اين معجزاتِ اصطلاحى، مخرب مغز، فكر و خشت كجى است كه بناى انديشه تا ثريا بر آن كج خواهد رفت زيرا اول اينكه اين شگفتى هاى خيالى، انديشه باورمندان را از موشكافى شگفتى هاى واقعى جهان منحرف مى كند و بدتر از آن اينكه اين شگفتى هاى خيالى، برخلاف شگفتى هاى واقعى، قوانين طبيعى و قانون عليت را نقض كرده و مغزباورمند خود را آماده پذيرش هر نابخردى خواهند كرد.

    در كامنت خوانندگانِ بسيارى از سايت هاى خبرى وطنى، در زير خبرهايى از فجايع اجتماعى ، بسيار مى خوانيم “خدايا تحمل تا كى، پس كى منجى ات را مى فرستى؟”

    وقتى باور به معجزات اصطلاحى در عمق جان و انديشه نشسته باشد، به جاى انديشيدن به ريشه هر كژى و فلاكت و چاره جويى براى رفع آن، مى توان به اميد معجزه اى نشست كه فارغ از همه دلائل رخداد آن فلاكت، قانون عليت را در هم بپيچد و فلاكت را ريشه كن كند.

    و آخر و مهمتر اين كه بايد ديد مروجان معجزات اصطلاحى چه كسانى هستند تا فهميد باور به اين اين معجزات براى حفظ معاش و سيطرهء چه كسانى ارزش حياتى دارد.

     
  6. بازهم تقدیم به جناب مزدک،تابلویی دیگر از واقعیت های انسانی در غرب!

    ———————————————————–
    یورش پلیس برلین به بزرگ‌ترین روسپی‌خانه شهر

    دویچه وله – در حمله صدها مامور دولتی به روسپی‌خانه‌ای در برلین ۶ نفر دستگیر شدند. گردانندگان این عشرتکده که با آل کاپون مقایسه می‌شوند، متهم به تبه‌کاری، تجارت انسان و نپرداختن میلیون‌ها یورو مالیات و عوارض هستند.

    دادستانی برلین و پلیس این شهر از مدت‌ها پیش “آرتمیس”، بزرگ‌ترین روسپی‌خانه پایتخت آلمان را زیر نظر داشته و حتی از پیش، حکم دستگیری ۶ تن از گردانندگان این مرکز فحشا را آماده کرده بودند.

    شامگاه جهارشنبه (۱۳ آوریل / ۲۵ فروردین) حدود ۹۰۰ مامور پلیس و دادستانی برلین و گمرک این شهر هم‌زمان به “آرتمیس” و ۱۶ آپارتمان و دفتر کار گردانندگان این “باشگاه” و همکاران آنها یورش بردند.

    به گزارش سخنگوی پلیس برلین، ماموران در جریان این بازرسی‌ها مشخصات فردی ۲۱۲ نفر را ثبت کرده‌اند. اکثر این افراد مشتریان “آرتمیس” بوده‌اند. علاوه بر این دست‌کم ۶ نفر به اتهام فعالیت در جرایم سازمان‌یافته دستگیر شده‌اند.

    به گفته سخنگوی پلیس، هدف این عملیات یافتن شواهد و جمع آوری مدارکی بوده است که می‌توانند در اثبات انجام فعالیت‌های خلاف قانون، از جمله اعمال خشونت بدنی و تجارت انسان موثر باشند.

    بردگی مدرن

    “آرتمیس” در سال ۲۰۰۵ به عنوان “باشگاه لختی‌ها و مرکز سونا” در ساختمانی سه‌طبقه به مساحت ۳ هزار متر مربع آغاز به کار کرد. گردانندگان اصلی این “باشگاه” دو برادر ترک‌تبار هستند.

    بر اساس گزارش‌‌ دادستانی برلین زنان تن‌فروش در “آرتمییس” به نوعی در اسارت به‌سر می‌برند و استثمار می‌شوند. یکی از این زنان به پلیس پناه برده و از اذیت و آزاری که بر او و زنان همکارش رفته گزارش داده است.

    دادستان کل برلین اعمال و رفتار گردانندگان این مرکز فحشا را با آنچه که آل کاپون انجام می‌داد، مقایسه کرده است.
    آل کاپون یکی از خشن‌ترین گانگسترهای ایالات‌متحده و برجسته‌ترین نماد قانون‌شکنی در دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ به‌شمار می‌رود.

    فرار از پرداخت مالیات

    در آلمان اگر یک زن تن‌فروش درآمدش را شخصا دریافت نکند بلکه پاانداز یا صاحب روسپی‌خانه آن را دریافت کند و به زن تن‌فروش “مزد” بدهد، از نظر قانونی آن زن “کارگر” و صاحب روسپی‌خانه “کارفرما” به‌شمار می‌رود. در این صورت کارفرما موظف به پرداخت بیمه و مالیات “کارگر” خود است.

    به گفته مقامات قضایی برلین، گردانندگان “آرتمیس” به این شکل عمل کرده‌اند و کارفرما محسوب می‌شوند، اما در ۱۰ سال گذشته در مجموع از پرداخت حدود ۲۳ میلیون یورو مالیات و عوارض دیگر خودداری کرده‌اند.

    http://news.gooya.com/politics/archives/2016/04/210952.php
    ……………………………………………………………………………………
    من عمدا کل کامنت سید مرتضی را اینجا گذاشتم تا میزان آگاهی ایشان را نشان دهم.

    1.فاحشه خانه و فاحشه گری در المان و سایر کشورهای ازاد. در کشورهای اروپایی و ازاد موضوع فاحشه گری از مشکلات اجتماعیست مثل سایر کشورها و با امدن پناهنده گان و هجوم بسیاری از کشورهای میراث شرق سابق این مشکل زیادتر هم شده.ولی سیستمهای ازاد بجای اینکه مثل گربه(اسلامیان و حکومت اسلامی که ////////////// …پنهان می کند تا بخیال خود آنرا نبینند و قیافه حق بجانب می گیرند) موضوع را بعنوان آسیبهای اجتماعی مورد پژوهش و بررسی علمی قرار می دهند.در بعضی از این کشورها هر چند فاحشه گی ممنوع است ولی برای اینکه زنان فاحشه را از تعرض خریداران و سازماندهندگان(اکثرا خارجیها ) فاحشه گی محافظت کنند تنها به جریمه خریداران سکس می پردازند و با سازماندهی و سوءاستفاده از زنان توسط گروهای مافیایی و …جلوگیری می کنند.ولی در بعضی از کشورها به تشکیل فاحشه خانه پرداخته که دائما مورد بررسی قرار می گیرند تا ایادی مافیایی و …نتوانند از زنانیکه بکار می پردازند سوءاستفاده کنند.ولی در همین گزارش هم می بینیم که برادر مسلمان اینجا ترک و یا لبنانی …است که دراین یورش پلیس متهم به خرید و فروش انسانها و برده سکس کردنشان روی اورده.نمونه این طرز تفکر را هم که در کشور خودمان می بینیم و سازمان دهندگان بردگان جنسی بنام صیغه خود همین صنف سید ///////// است.بنابراین بایک بررسی ساده می توان به این نتیجه رسید که شوق و شادی جناب سید از این یورش پلیس آلمان نه تنها باعث بالا امد دید ضد انسانی مسلمین به زن در همه زمینهاست بلکه نحوی برخورد با اسیبهای اجتماعی از دیدگاه این صنف و اسلام است.درایران بجای برخورد درست و علمی با پدیده فاحشه گی در جامعه با بکار گیری قوانین شرعی و زن ستیزیکه زن را ابزار جنسی می داند این پدیده را در کل جامعه پراکندند و در عرض بیش از سه دهه سن فحشا را به 12/13 رساندن و آنهم شرعی و بودیلها(جاکشها و خرید و فروش کننده گان بردگان جنسی///////// هستند که هم برای سوءاستفاده خود از خردسالان بر طبق سنت /////////////و هم برای دریافت وجهی ایران را به فاحشه خانه ایی بزرگ تبدیل کرده اند تا برادران فلسطینی لبنانی و عراقی و سوری ..شان در بهشت آخوند ساخته با باکره گان ایرانی تمرین با حوری را بیازمایند.
    2.جناب سید گویا این موضوع به این ساده را درک نکرده که در بعضی از جوامع چون فحشا آزاد است فاحشه گی کار محسوب می شود.طبق قانون کار در کشورهای مترقی وظیفه کار فرماست که به کارگران خود نه تنها مزد پرداخته بلکه بیمه و بازنشستگی و…نیز بپردازد.همین فاحشه گان دارای اتحادیه و غیره نیز هستند مثل هر صنف دیگری.چیزی که کارگران ایرانی نه تنها از آن محرومند بلکه رهبران اتحادیه اشان در بند است.ولی آخوندها که /////////////// هرگز کار مثبتی برای کشور نکرده اند از تمام امکانات بیمه و بازنشستگی و تمام امکانات رفاهی خود و خانواده شان برخوردارند.
    همین سید که اینچنین خبری را برای ثابت کردن فاسد بودن سیستمهای سکولار و آزاد دراین سایت گذاشته هیچگاه به روی مبارک نیاورده که ملیونها کودکی که مسلمین مورد تجاوز جنسی در کشورهای اسلام زده قرار داده اند و بنام سنت ///////////////// به نابودی کشانده اند.ملیونها زنی که برطبق آینهای قوم وقبیله ایی /////////// 1400 سال پیش درآتش جهل و تعصب در سراسر دنیای اسلام زده می سوزند بنظر ایشان طبق قوانین اسلام است و حلال!مشکل مسلمین اینست که برای سرپوش گذاشتن بر چنین کثافتکاریها و جنایات و انسان ستیزی بجای تن در دادن به پزوهشهای علمی و جامعه شناسانه به مشتی خرافات روی می اورند و از واژهای پر طمطرق و بی محتوا روی می اورند.و سرنوشت ملیونها زن ایرانی دردست این //////////////به تباهی کشیده شده و می شود.

     
    • خب با وجود نظارت شديدي كه سيستم مالياتي كشور المان بر تمام اركان اقتصادي اين كشور داره ميشه گفت يكي از دلايل مهم و عمده اين يورش دستگيري صاحبان اون محل بدليل فرار مالياتي و باصطلاح كار سياه و پول سياه بوده و Zollamt نقش مهمي در اين يورش داشته

       
      • جناب دور از وطن با کمی دقت در گزارش خبری علت ان سؤاستفاده از زنان بوده به این جمله توجه کنید.
        …………بر اساس گزارش‌‌ دادستانی برلین زنان تن‌فروش در “آرتمییس” به نوعی در اسارت به‌سر می‌برند و استثمار می‌شوند. یکی از این زنان به پلیس پناه برده و از اذیت و آزاری که بر او و زنان همکارش رفته گزارش داده است.

        دادستان کل برلین اعمال و رفتار گردانندگان این مرکز فحشا را با آنچه که آل کاپون انجام می‌داد، مقایسه کرده است.
        آل کاپون یکی از خشن‌ترین گانگسترهای ایالات‌متحده و برجسته‌ترین نماد قانون‌شکنی در دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ به‌شمار می‌رود.
        …………………………………………………………………….
        تازه اگر بخاطر فرار از مالیات هم بوده باشد باز یورش پلیس موجه است چون کاری خلاف قانون انجام شده.

         
    • عالیجناب مزدک 1:””این موضوع به این ساده را درک نکرده که در بعضی از جوامع چون فحشا آزاد است فاحشه گی کار محسوب می شود””.
      (پایان)

      بله دقیقا هدف من از نقل این اخبار، توجه به همین واقعیت است که محتوای مکاتب مدعی انسان و انسانیت ،و جوامع لیبرال متکی بر این همین پایه های نادرست (آزادی فحشاء بادعای مالکیت بر جسم خود ،و هرزگی ها تحت عناوینی مثل گرل فریند و بوی فریند! و آزادی پوشش و آزادی حتی برهنگی ببهانه مالکیت بدن خود) که حقیقت انسانی انسان را بادعاهای آزادی و حقوق و حقوق بشر بکجا رسانده و چگونه با تمسک به مفاهیم مقدسی مثل آزادی انسان (لابد از بندگی خدا و التزام به شریعت) سبب سقوط انسان به سراشیبی انحطاط اخلاق و بردگی های نوین پوشیده در زرورق های زیبا می شوند ،دقیقا مقصود من اذعان به همین بحرانها و سوء استفاده ها از زن تحت عنوان آزادی و تساوی حقوق بود و اینکه : مکاتبی که با زن معامله کالا و برده جنسی می کنند و بنیاد خانواده و اجتماعات انسان را متزلزل می کنند کدام مکاتب هستنداین موضوع به این ساده را درک نکرده که در بعضی از جوامع چون فحشا آزاد است فاحشه گی کار محسوب می شود

       
  7. با سلام . بعد از تقلب و افتضاح انتخابات 1384 و اینکه شورای نگهبانِ حضرت آقا ، بعد از رفسنجانی ، نام ملیجک حضرت آقا را که نظرش به رهبری نزدیک بود را ، در همان موقع که شیخِ اسیر و محصور در آن زمان چند دقیقه خوابش برد ، به دور دوم انتخابات فرستاد و بعد از آنهم رفسنجانی دوست 50 ساله حضرت آقا را کیش و مات کردند و این کودک را که زیپِ شلوارش را باید یکی بالا میکشید به صندلی ریاست جمهوری چسباندند . در روز تحویل ریاست جمهوری به این کودک نابالغ ، سید محمد خاتمی رئیس جمهوری که در 8 سال صدارت اش ، برادران ارزشی ! هر روز 9 عدد بحران برای او و کشور درست کرده بودند ، شعری را برای حضرت آقا و دیگر مخالفین خود و بحران سازان که معنی شعر را به قولی مهران مدیری شبهای برره هرگز ” نَوَفَهمند ” خواند و بعد هم ” وسلامی ” گفت و خداحافظی کردند و رفتند !. شعری را که دشمنان آقای خاتمی هرگز ” نَوَفَهمیدند ، شاید جهت ” آشتی ملی ” و شاید هم ” با دوستان مروت ، با دشمنان مدارا ، بدین جملات بود : هر که ما را یاد کرد / ایزد مر او را یار باد / هر که ما را خوار کرد / از عمر برخوردار باد / هر که اندر راه ما خاری فِکند از دشمنی / هر گلی کز باغ وصل اش بشکفد ، بی خار باد // انشاءالله دشمنان آقای خاتمی عمری دراز به اندازه عمر نوح داشته باشند .

     
  8. سلام بر کاربر گرامی جناب “من، منم”
    در مورد بنده اشتباه فرموده اید. من اطلاعاتی نیستم. بنده با اسم میم. را. می نویسم که مخفف اسم مجازی ام است. اگر کامنت های بنده را خوانده باشی دیده ای که با سید مرتضی وارد بحثی در انتقاد به پرخاش گری های اخیر وی شده ام. اما این دلیل نمی شود که در مقابل توهین ها و قضاوت های عجولانه شما و دیگران بر علیه ایشان سکوت کنم. این رسم زشت افترا زنی به همدیگر بدجور بخشی از اخلاق همه ما ایرانی ها شده و لااقل در این سایت شریف باید جلویش گرفته شود. من به کپی پیست کردن ها و بی حررمتی هایی که در این سایت علیه افراد می شود اعتراض می کنم همانطور که در خیابان به کسی که شاخه درختی را بشکند یا گلی را از ریشه در بیاورد اعتراض می کنم. این سایت با همه ی اصولی که نوریزاد عزیز برای اداره اش تدارک دیده متعلق به همه ی ماست و همه ما باید در حفظ آن بکوشیم و از نادرستی های اخلاقی و بصری حفظش کنیم.

    اگر موضع بنده را در باره ی روحانیت می خواهی بدانی باید بگوبم مخالف سرسخت هر گونه مداخله روحانیون در امور اداره ی کشور هستم چه اینکه مادامیکه فرد دیگری در اداره ی امور مملکت اصلح باشد، حقوقی که روحانیون از مناصب دولت دریافت می کنند حلال نمی دانم. این، موضعم در قبال دریافت پول بابت برگزاری نماز را نیز روشن می کند که اعتقاد دارم کسی که در ازای اقامه ی نماز برای عده ای پول دریافت کند نادرست است. در عین حال بنده منتقد سرسخت باطل دانستن یا تمسخر هر عقیده و مرامی در هر گوشه دنیا هستم حتی اگر آن آیین در کل جهان فقط صد طرفدار پرو پاقرص داشته باشد. نه مزدک حق دارد به عقاید شیعه توهین کند نه مرتضی حق دارد بهائیت را باطل بداند. من در این سایت کامنت های عرفانیان را خیلی می پسندم، به ذکاوت و سواد آنیتا به عنوان بانویی که علیرغم همه ی تبعیض ها در جامعه ی ایرانی چنین پیشرو و سخنور است غبطه می خورم، از مذهب و آیین عاری از خرافه ی باصفا درس می آموزم، از نکته های تیزبینانه ی یاران پند می گیرم، از لینک های مفید مازیار وطن پرست استفاده می کنم، به علی 1 را که مثل رعد و برقی، دیر دیر، می آید و یک نکته ی مفید و زیبا در دایره می اندازد و می رود تا نوبت دیگر، آفرین می گویم، از رقیق القلبی مصلح لذت می برم، برای وقت و پشتکاری که سید مرتضی صرف می کند احترام قائلم، و آرزو می کنم مزدک روزی طوری بنویسد که بشود لایه های فحشش را کنار زد و به نوشته هایش نزدیک شد. اما در مورد جناب نوریزاد، من عمیقا به ایشان ارادت دارم، گاهی نگرانش می شوم، همیشه از صمیم قلب برایش آرزوی موفقیت می کنم. آنچه از نوریزاد برایم قابل تحسین است، شجاعت اقرار به خطایش است. یعنی دقیقا چیزی که مخالفان به عنوان نقطه ضعف بر سرش میکویند. برخلاف شما، بنده پیشنهاد اخیر جناب نوریزاد را نقطه ی عطفی درکارنامه ایشان، بعد از حوادث 88 می دانم. گاهی این اواخر می خواستم خصوصی به حضورش بگویم که بزرگمرد، کمی آهسته تر، کمی با تامل بیشتر، کمی… تا اینکه پیشنهاد آشتی ملی وی مرا مصمم کرد که خیر، نوریزاد ما همان است. مثل همه ی ما خطا می کند، اما خودش را تصحیح می کند، و همینجا درودی دوباری بر این مرد بزرگ می فرستم.

    دوست عزیز، فارغ از اینکه اسم شما چیست و چرا اینقدر عصبی هستی، می پرسم آیا گدازش شما از مادر ستار بهشتی که می گوید قاتل فزرندش را حتما بر چوبه ی دار می بخشد بیشتر است؟ یا آیا گذازش شما از مادری که با نواختن سیلی ای بر صورت قاتل پسرش بر بالای دار بخشید بیشتر است؟ این طغیان خشم شما از بابت یک کامنت من که دوستان را دعوت به پرهیز از کپی پیست کردن نمودم نشات گرفته؟ پس با دزدان و قاتلان اگر روزی به دست شما بیفتند چه خواهید کرد؟ از آن آزادی ای که مد نظر شماست بوی خشونت و خون و ویرانی استشمام می شود. آخوندها باید به حوزه ها برگرندند اما تا به حال هیچکسی راه حل بدون خشونت برای این کار ارائه نداده. دوست عزیز، این نفرت سی ساله از جای جای کامنت شما فوران می کند و قبل از هر کسی خودت را آازار می دهد. من اطلاعاتی نیستم، همانطور که یقینا مرتضی نیست. اصلا شما فرض کن که مرتضی همینگونه است که شما می فرمایید. خوب که چه؟ این همه دستگاه های تبلیغاتی شبانه روز مشغول حقنه کردن معنویات بر دل های مردمی هستند که نه نان دارند نه شغل. یعنی شما فکر می کنید حضور یک روحانی بتواند تفکرات اهالی یک سایت را وارونه کند؟ اینکه مرتضی کامنت های طولانی می نویسید به این برمی گردد که وی یک محقق دینی است و بسیاری از سوالات و شبهه هایی که در این سایت مطرح می شود را قبلا تحقیق و قلمی نموده و به عنوان منبع در آرشیو خود دارد. تهمتی که شما به وی می زنید بهتان سنگینی است/ فرض کن که همین فردا آخونده از از این کشور رفته و امور را به شما تقدیم کردند. شما که در محیط یک سایت حضور یک روحانی غیرحکومتی را تحمل نمی کنی چطور قرار است جامعه ای نو بنا بگذاری که بخش بزرگی از آن را شیعه ها تشکیل می دهند؟ می خواهی همه را در زباله دان بریزی؟ می خواهی همه را از دم تیغ بگذرانی؟ اینکه جنابعالی بخاطر پیشنهاد اخیر نوریزاد از وی دست شستی، تقصیر نوریزاد نیست. قاعده درستش این است که عده زیادی از elite های سرشناس جامعه نقد کنند و راه حل ارائه نمایند. اینکه از داخل ایران، بار نقد حاکمان بر دوش یکی باشد، نه منصفانه که بی رحمانه است. اینکه از داخل ایران، فقط نوریزاد بگوید و بنویسد و به جای همه فکر کند و راه حل ارائه کند و راه حلش را عملی کند و قدم به میدان بگذارد و احیانا بابت عملش آسیب ببیند بی انصافی است. آلمانها مثلی دارند که می گوید کسی که زیادکار می کند بیشتر هم اشتباه می کند. . از جناابعالی و بقیه می پرسم کدامییک از فعالان حقوق بشری بجز معدودی آنهم گزینشی، راه حلی برای خروج کشور از بحران ارائه نموده اند؟ اما وقتی خطایی از نوریزاد سر بزند، همه مدعی هستند. خود شما که رویای تشکیل حزب دارید چه اقدام عملی برای تحقق آن برداشته ای که حالا نوریزاد را صرفا به خاطر اینکه حرف از آشتی می زند، بخشی از یک پروژه می دانی؟ دوست عزیز، با این پتانسیل خشونتی که در شما و همفکران شما علیه ملاهای حکومتی تلنبار شده آینده ی بهتری برای ایران رقم نخواهد خورد. شاید این ضرب المثل کمی لوث شده باشد اما حکایت آن مادری که بخواطر فرزندش از خودش می گذرد را که شنیده ای؟ خشونت را با خشونت جواب دادن، به تسکین مقطعی خشم ساله شما خواهد انجامید اما جواب اعدام و خشونت را با ترور و فحاشی و خشونت و اتهام زنی دادن، ایران را بدتر از سوریه هم که نکند، از اینی که هست بهتر نخواهد نمود.. نهایتا ما را به دوره پاک سازی های خونین 58 پرتاب و تبعید خواهد کرد. از بدبینی و سفید و سیاه دیدن دوری کن دوست من، حوزویان همه بد نیستند، به قول عرفانیان عزیز، شاید از آن “بشکه” هایی که روزی به سر نوریزاد افتاد، به سر خیلی از حوزویان هم بیفتد. مقاله ی اخیر سرکار خانم مهرانگیز کار را در باره “در حوزه علمیه قم چه خبر است” بخوان. سایت ایران وایر منتشرش کرده.

     
  9. با سلام خدمت جناب سید مرتضی
    اقا سید اعتراض فرمودید: کی گفته و از کجا اوردی که پیامبر در شب معراج سرعتی فوق سرعت نور داشته اند.
    سید گرامی من با روایاتی که صدها بار در طول عمرم خوانده و در منابر و بلند گوهای انحصاری شنیده بودم و یک نمونه هم خدمتتان ارایه دادم و اخرین داده علم فیزیک به شما ثابت کردم سرعت مرکب پیامبر بسیار فراتر نور بوده .
    فرمودید روایت جعلی است.
    بسیار خوب شما روایت خودتان را لطفا ساده و بدون بازی با کلمات از معراج(از مکه به مسجد الاقصا و اسمان هفتم ) بیان بفرمایید تا من با روایت شما ثابت کنم که سرعت فوق سرعت نور بوده .
    البته اگر ربطی به سن من نداره.
    موفق باشید

     
    • سلام امید گرامی

      من از سن شما سوال کردم چون مشاهده کردم دو بار سن مرا مورد پرسش قرار داده و آنرا پایه چند پرسش قرار داده اید ،خواستم بدانم سن شما چند سال است که با پایه قرار دادن سن من گویا اتکاء بر این می کنید که از من مسن تر و با تجربه ترید.
      در مورد مساله معراج ،در فرصتی این بحث مطرح خواهد شد الان می بینید که در این سایت بنده باید به چندین نحوه تفکر و مطالب گوناگون مباحثه و مجادله کنم ،و می دانید سخن محققانه و متعهدانه و پرهیز از گزافه گویی و بی مبنا سخن گفتن مستلزم صرف وقت و مطالعات وسیع و پردازش و تنظیم مطالب دارد و خدای من شاهد لحظات زندگی من است که همه اینها برای من خارج از چهارچوبه های شغلی و اعاشه معاش ،جز با رنج کوتاه کردن استراحت و کنار گذاشتن بسیاری از مباحات و تفریحات میسر نبوده و نیست ،کسی باور کند یا نکند بگذریم از خردشدن اعصاب و بناچار تحمل درشتی ها و تهمت ها و توهین برخی انسان های کم انصاف دور از تقوا که گویی مطلبی جز درشتی و پرداختن به نقد شخصیت در قاموس آنها معنایی ندارد،مقصودم این است که گشودن چند جبهه بحث های متنوع با چندین نفر برای یک فرد ممکن نیست ،پس در مواردی من تلاش می کنم با برخی کوتاه گفتگو کنم یا با پرسش آنان را بتفکر و مطالعه و اظهار نظر دقیق وادار کنم ،از جمله این بحث با شما که مطالبی در خصوص معراج در ذهن انباشته کرده اید بعنوان فکت دینی و بر اساس آن با تکیه بر تحقیقات علم تلاش می کنید با پیش فرض هایی دین و شریعت را مورد تهمت و نسبت ناصواب قرار دهید.
      شما می گویید :”با روایاتی که صدها بار در طول عمرم خوانده و در منابر و بلند گوهای انحصاری شنیده بودم و یک نمونه هم خدمتتان ارایه دادم”
      من دقیقا می خواهم روی همین روایاتی که صدها بار در طول عمر خوانده یا شنیده اید تامل کنیم ،الان بحث من و شما نه سرعت نور است و نه عدم امکان طبیعی پیشی گرفتن از سرعت نور ،و نه میزان و معیار سال نوری و ابعاد محیر العقول بین اجرام سماوی ،ما می خواهیم باتفاق با هم بیندیشیم که برآیند آنچه که در قرآن کریم و روایات معتبر در باب معراج هست چیست؟ و مفهوم معجزه چیست ،و اینها چگونه تعارضی با آن داده های علمی که در ذهن شماست دارند؟ آن روایت اولی که شما ارائه دادید چنانکه عرض شد که اصلا معلوم نیست آن عبارت از کیست و از چه جایی آمده و به کجا مرتبط است ،از نظر من که آشنای با معارف دینی در کتاب و سنت هستم روایتی جعلی و بی معنا و ساختگی است ،من می گویم این شما بودید که مدعی شدید که معراج رسول اسلام با قواعد علم تعارض دارد ،و می گویید دهها و صدها روایت دینی در حقیقت معراج در ذهن دارید ،پس بمقتضای البینه علی المدعی ،این شما هستید که باید توضیح دهید گزارش مجموعه دین (قرآن و سنت) از مساله معراج چه بوده است که از نظر شما با مبانی علوم تجربی و فیزیک ناسازگار است ،آیا شما بعنوان یک انسان عاقل متفکر باید اساس استنتاج خود را آن جمله بی سر و ته غیر معلوم الاسناد قرار داده بر ادعای خود پافشاری کنید و در انتها از من بخواهید من گزارش دینی معراج را بیان کنم؟ جای سوال است اگر شما احاطه دقیق بر محتوای معراج از دید کتاب و سنت ندارید چگونه است چیزی که نزد شما مجهول است موضوع حکم به تنافی آن با اصول علوم تجربی قرار می گیرد؟

       
    • والله خسته شدیم از بس کامنت های کتاب وار سید مرتضی و مزدک و غیره این سایت را به انحصار خود درآورده اند با جدال های شخصی و کسل کننده شان. جناب نوریزاد عزیز: یک فکری برای این موضوع بفرمایید. کامنت های خلاصه و معطوف به موضوعی که شما به آن پرداخته اید بیشتر هواخواه و خواننده دارد تا مباحث عرفانی و حدیث و روایتی بی ارزش این دوستان.

      ——————-

      کاش!

      .

       
  10. درود بر استاد گرامی
    امیدوارم تندرستی کامل را هر چه زودتر بدست بیاورید و هر چه زودتر از درد رهایی پیدا کنید.
    من متوجه نشدم که چرا شما زمان چند ساعته در روز خواهید داشت که پیام‌ها را بخوانید و ویرایش کنید ولی دیگر نخواهید نوشت. فکر کنم در حد یک جمله و یا یک پاراگراف هم میتواند مفید باشد و ما از وجود شما با خبر میشویم و نوشته های دوستان هم در یک پست تلمبار نمیشود و پیگیری آنان راحت‌تر میباشد.
    پیشنهاد من که خیلی پیشتر به شما گفته بودم این هست که کارهای کم‌هزینه و پر سود روی بیاورید. این گروه لگام باید بیشتر فراگیر شود و بسیاری از مردم از آن بی خبر هستند و اعضای این شورا شناخته شده نیستند. باید از این فضای مجازی بهترین بهره رو برد و به ویژه تلگرام میتواند خیلی کمک کننده باشد. باید این لغو اعدام رو به یک خواست ملی تبدیل کرد و گام بسیار ارزشمندی هست و به نظر من اگر این کار به بار بنشیند از همه کارهای شما با ارزش تر هست. سال گذشته نزدیک ۱۰۰۰ نفر اعدام شدند و من جایی از گرو لگام خواندم که ۱۴ نفر از این اعدام شدگان زندانیان عقیدتی بوده اند و نه نامی ارايه شده بود و من خودم هیچ یک از این ۱۴ نفر را نمیشناسم با اینکه هر روز به سایت شما سر میزنم. به نظرم باید روشنگرانه تر کار کرد در این مورد.
    پیشنهاد دیگر نامه‌نویسی به مخالفان این حکومت از جمله محمد خاتمی، حسن خمینی، هاشمی رفسنجانی، زیباکلام، کروبی و موسوی و … میباشد. به نظرم بهتر هست بصورت گروهی و با دیگر دوستان همچون دکتر ملکی و نسیرن ستوده و دیگر دوستانی که خودتان بهتر میدانید به دیدار این افراد بروید و همین مطالبی که سال‌هاست بیان میکنید رو با آنها در میان بگذارید و بعد آشتی ملی رو مطرح کنید. کینه از روحانیون در این سال‌ها فزونی گرفته و افراد بالا نیز از این ماجرا به خوبی آگاهی دارند و شاید از ترس فردای نامعلوم به افشاگری و گام برداشتن بسوی آشتی ملی بیمناک هستند. در این جمع میشود از مادران شهدای ۸۸ هم دعوت کرد که به دیدار این افراد بروند و برای ایرانی آبادتر خواهند آمد. پخش همچنین خبری در سطح ایران و جهان به نظر من از کینه توزی ها به مقدار قابل توجه‌ای خواهد کاست و پیامدهای بسیار نیکی خواهید داشت در آینده ای نه چندان دور.

    با آرزوی تندرستی شما

     
  11. سلام بر شاهزاده مصلح.
    شاهزاده مصلح آنقدر خوشحال مى شوم كه شما مرا گوله خنده و سيد مرتضى مرا مغرور بنامد زيرا خنده و غرور دو چيزى است كه شما حوزويان از مردم ايران گرفته ايد و اگر من اين دو را دارم نشانه اينست كه دست كم در باره عده اى از ايرانيان تيرتان به سنگ خورده.

     
  12. علی اکبر ابراهیمی

    درد عشقی کشیده‌ام که مـپرس
    زهر هجری چشیده‌ام که مـپرس
    گشـتـه‌ام در جـهان و آخر کار
    دلـبری برگزیده‌ام کـه مـپرس
    آن چـنان در هوای خاک درش
    می‌رود آب دیده‌ام کـه مـپرس
    مـن به گوش خود از دهانش دوش
    سخـنانی شـنیده‌ام که مپرس
    سوی من لب چه می‌گزی که مگوی
    لـب لـعـلی گزیده‌ام که مپرس
    بی تو در کـلـبـه گدایی خویش
    رنـج‌هایی کـشیده‌ام که مپرس
    همـچو حافـظ غریب در ره عشق
    بـه مـقامی رسیده‌ام که مپرس.

     
  13. آقاى دكتر سروش؛ لطفا دست از سر مولانا و ذاكران محترم برداريد! ف.م.سخن

    وجود اين كه مولانا و شعرش را عاشقانه دوست دارم و او و اشعارش را افتخارى براى فرهنگ سرزمين ام مى دانم، اما اگر كسى بخواهد با استناد به عقايد و كلام او، كثافت و لجن را به من زيبا نشان دهد، به آن سخن و گوينده ى سخن لعنت مى فرستم!
    …………………………………………………………..
    اما بزرگان اهل انديشه و تفكر را چه پيش آمده است كه هنوز نسخه ى درمان دردهاى بشر را از مولانا مى طلبند و ميان اسلام عارفان و اسلام تهى مغزان تفاوت قائل مى شوند و «ذاكران محترم و مخلص مصائب اهل بيت رسول» را چيزى سواى «مداحان شعبان جعفرى صفت» مى پندارند؟ آيا قصد آن ها هم افزودن بر جنون و تباهى ماست؟ يا واقعا راه خوشبختى مردم امروز را در دفتر شعرى قطور مى جويند و آرامش روح و روان را در مداحى ذاكران مخلص اهل بيت كه حكمشان از طبالان جداست مى يابند؟

    درخواست من بسيار ساده است كه تاكنون حتى يك نفر از عالمان روشن و ناروشن آن را بر آورده نكرده است: در تاريخ ١٤٠٠ ساله ى اسلام يك نمونه و فقط يك نمونه حكومت اسلامى نشان دهيد كه بتوانيد به آن، حكومت خوب و بى عيب بگوييد! يك حكومت اسلامى نشان دهيد كه علم كُش و خلاقيت كُش و هنر كُش نباشد و به درستى راه صلاح و فلاح را نشان داده باشد!

    عيب نيست كه من، به انديشه و آرمان احمقانه اى دل ببندم كه تا به حال وجود نداشته است چرا كه بد و خوبى از آن نديده ام و تا زمانى كه اين انديشه و آرمان صورت تحقق نيابد بد و خوب آن را هم نخواهم ديد. اما احمقانه نيست اگر ما ١٤٠٠ سال تاريخ را ورق بزنيم و از صدر اسلام تا كنون را زير ذره بين تحقيق قرار دهيم و جز نابسامانى و درد و رنج و كشتار و مصيبت كه همه و همه از اين ريشه تلخ و تيره روييده است نبينيم و باز خواهان پاكيزه كردن اين تاريخ سراسر آلودگى و ضد پيشرفت باشيم؟
    ………………………….
    http://news.gooya.com/politics/archives/2016/04/211056.php

     
  14. درود٬ همانطوریکه در نظام مقدس خامنه ای اصلاح طلب بی معنی/////// است
    آشتی ملی هم بی معنی ست.
    با جنایت کارا ن ودروغگویان آشتی بی معنی است.
    این جنایت کاران به رهبری خامنه ای از کشتن وتجاوز و////// مردم کم ندارند.
    من فدای کلمه نفوذ ٬باید نفوذ کرد وفساد را از ریشه خشکاند نه غیر.
    عباس
    عباسی که ستم ها وزندان از صلواتی هام…….دیده

     
  15. آقای نوری زاد عزیز
    جریان آزار دست فروشان ، بزرگترین آزار به انسان درمانده برای تلاش زندگی است ، من اغلب سیزی و میوه هایم را از تعدادی زن دست فروش می خرم ، برف و سرما و بوران مانع آنها نمی شوند ، دستان قرمزو خشک از سرما که دو سیب هم اضافه هدیه می دهند ، چیزی به غرور من می افزایند.
    می دانید چرا هیچگاه کشورهای مسلمان چون مسیحی نمی شوند ؟ بزرگترین شعار عیسی برای مردم زحمتکش بوده و آن که کار کردن چون عبادت است ، تا آن زمان ،کار مختص بردگان و فقیران و بی ارزش بود او انقلابی بزرگی بود که کار را عار نمی دانست ، بطوری که بعدها صومعه ها خود کفا و خود کاشت و برداشت می کردند و تا کنون نیز اغلب راهبها کار بدنی میکنند هر چند نتیجه اش را کلیسا می برد.
    شاید باید گفت : دوران حکومت اسلامی موازی است با گدا پروریدن

     
  16. تنت به ناز طبیبان نیاز مباد!

     
  17. اخبار: دانشجویان با پرداخت 60 هزار تومان مبلغ 100 هزار تومان بن کتاب دریافت خواهند کرد!
    -به این میگن کنترل نامحسوس. برادران درسشون رو خیلی خوب از همه حکومتهای دیکتاتوری از قبیل کوبا، شوروی سابق، آلمان شرقی سابق، چین، لیبی سابق و غیره یاد گرفتن.

     
  18. کار کار رژیم ///////////// خامنه ای است که نخبه فیزیک و تنها دکتر فیزیک لیزر در ایران را به سرطان مبتلا کردند .همه اطلاع رسانی کنند که رژیم فکر نکند می تواند به سهولت سر کسی را زیر آب کند و کسی نفهمد . خودشان این جوان نابغه را آلوده به سرطان کردند . ننگ بر ///////////////بر شما سرداران کثیف سپاه ننگ بر ما که همه می ترسیم و سکوت کرده ایم

     
  19. در رابطه با مصادیق معجزات و بحثهائی که مطرح شده نظری هر چند کوتاه عرض میکنم شاید بدردی بخورد:
    1. اولین سئوال این هست که آیا اساسا چنین حکایتهائی منشا قرآنی دارند یا نه؟ اگر ندارند دیگر ارزش بحث هم ندارند. اگر هم باشد باید روش فهمیدن و نگاه به آنرا دانست. هر واقعه ای به این معنا نیست که قطعا اتفاق هم افتاده. وقتی قرآن تصریح میکند که برای فهم پیام از امثال و حکایات استفاده میکند باید در این مورد فکر کرد.
    2. در مورد معجزاتی که گفته میشود دو سئوال مطرح هست. اول اینکه آیا احتمال وقوع دارند یا نه؟ مثل همین موضوع مورد بحث که آیا سوسماری میتواند به عربی با پیامبر صحبت کرده باشد؟ مومنین می توانند بگویند که بعله کاملا ممکن هست. مگر شما در قدرت خدا می توانید شک کنید؟ خدا اگر بخواهد میشود. پس به این لحاظ ممکن هست.
    3. اما سئوال بعدی این هست که آیا این امر قطعا محقق شده یا نه؟ خوب در اینصورت اطلاعات ما تا این زمان وقوع آنرا غیر ممکن میداند. این بمعنای نفی قدرت خداوند نیست بلکه سئوال از امکان وقوع هست. اگر چنین مدرک قطعی دال بر وقوع آن نیست لذا بازهم ارزش بحث ندارد.
    4. آیا اعتقاد به این حوادث ربطی به میزان اعقتاد و ایمان کسی دارد؟ پاسخ این سئوال هم منفی هست.
    5. مشکل معجزه در بین آدمیان این هست که کسی که مدعی آن میشود تقاضای اینرا دارد که به استناد این کار بقیه حرفهایش را هم مردم قبول کنند! ما در بهترین حالت میتوانیم به توانائی آن فرد در کارهای محیر القول اقرار کنیم و در عین حال برای بقیه ادعاهایش که از ما تقاضای قبول آنها را دارد دلیل بخواهیم. کسی که با ارواح ادعای صحبت دارد در بهترین حالت یک مودم هست نه یک مصلح و یا متفکر و یا پیامبر!
    6. آیا اعمال خارق العاده برای کسی مزیت الهی ایجاد میکند؟ یعنی اگر امروز کسی بیاید با یک ضربه 10 پل بتنی را بشکند باید او را انسانی فرهیخته و دانشمند دانست و اگر گفت من جراح قلب هم هستم از او پذیرفت و بگذاریم سینه مان را بشکافت؟.هر کسی با عقل متوسط هم میگوید خیر.! برو مدرکش را بخواه..ببین او جراح هست یا رزمی کار مهمل گو!
    7. واقعیت این هست که با این بحثهای بی سرانجام فکر ما از یک سئوال بزرگتر منحرف میشود و آن اینکه آیا معجزه ممکن هست یا نه؟ پاسخ این سئوال قطعا مثبت هست. شما برای “عشق” و تاثیر حیرت انگیز آن، برای یک لبخند و یا برای یک کار نیک که ناگهان دنیای کسی و یا جامعه ای را بدون هیچ پروسه طولانی تغییر میدهد چه توضیحی میتوانید بدهید؟ برای خلق یک انسان در درون مادر چه میشود گفت؟ برای تغییرات شگرفی که یک تولد بدنبال دارد و یا اثری که یک شعر و یا داستان و یا یک گل در زندگی ما میگذارد چه بگوییم؟ واقعیت این هست که ما در محاصره معچزات دائمی هستیم ولی با پرداختن به قصه های تخیلی از این معجزات غافل میشویم. اگر روز بی معجزه دیدید بدانید که در آنروز هیچ ندیده اید.

     
    • سلام بر باصفای گرامی
      کلیات صحبت شما از نظر این نگارنده قریب به صحیح است.فقط یک نکته در گفتار شما وجود دارد که گمان دارم خود نیز به اصلاح ان مبادرت نمایید.شما فرمودید:”هر واقعه ای به این معنا نیست که قطعا اتفاق هم افتاده.”واقعه اتفاقیست که قطعا اتفاق افتاده می بایست اصلاح فرمایید هر روایتی به این معنا نیست که قطعا اتفاق افتاده.مثلا در ارتباط با مساله غدیر اکثر حتی علمای شیعه از لفظ حدیث غدیر نه واقعه غدیر یاد می کنند زیرا محل اختلاف بسیاریست.
      موفق و موید باشید

       
      • باصفاي گرامي سلام عليكم

        ادعاي مامذهبيون همين است كه معجزاتي كه قرآن براي هرپيامبري خبرداده است امكان وقوعي اش را في الجمله وبالجمله قبول كرده ايم ومي كنيم چون به اعتقادما مخبرصادق ازآنهاخبرداده است ومعجزات انبيا هم به اذن واراده اوبوده است كه به انجام هركاري توانا وقادراست ؛وهم اكنون كلام آن مخبرصادق معجزه بين وآشكاراست بنام قرآن.

        وهمچنين حرف زدن سوسمار وياسنگريزه نيز؛ما بسبب تواتراخباردراين موارداعتقادداريم چون اگريك معجزه هم پذيرفته شدكه قرآن خبرداده است قبولي وامكان معجزه ديگر بنا بربيان اخبارمتواترازائمه اهلبيت-ع- چه اشگالي دارد؟

        واما به آرتين گرامي هم عرض سلام دارم ؛مقصودازحديث غدير همان جمله پيامبر-ص-“…. من كنت مولاه فهذاعلي مولاه….”كه جملات پيش وپسي هم دارد؛درواقعه غديراتفاق افتاده است وعلي -ع- را جانشين خودش معرفي كرده است.
        اگراختلافي به نظرشماهست موردخلاف را بيان بفرمائيد تابراي ما هم روشن گردد
        وبنده وآقاسيدمرتضاي عزيزم درخدمتتان هستيم.

        هرچنداين بحث درميان علماي شيعه باعلماي اهل سنت زيادمباحثه شده است ومرحوم أميني يك دوره كتاب 11جلدي دراين باره وبنام الغدير نوشته اند وترجمه هم شده است ومباحثه ومناظره مرحوم سلطان الوعظين باعلماي اهل سنت درپيشا ور پاكستان انجام شده ودريك جلدبنام “شبهاي پيشاور”چاپ گرديده است ؛مراجعه به آن هم مفيداست برايتان.والسلام عليكم ورحمة الله وبركاته
        مصلح

         
        • سلام بر مصلح گرامی
          بحث بر سر تفاوت واقعه و روایت بود و اینجا بنده قصد بحث در ارتباط با صحت یا سقم غدیر را ندارم.شما هم به عنوان صرفا یک مثال نظر بنده را در نظر بگیرید.شاید می شد مثال دیگری زد.
          سپاس

           
    • باصفای گرامی

      با سلام،ابتدا عرض کنم که ما در بحث های عالی فقه ،تعبیری داریم بنام “اِبداء احتمال” ،کلمه ابداء بکسر همزه بمفهوم “اظهار” است ، و ابداء احتمال بمعنای اظهار احتمال است قطع نظر از نفی و اثبات و اقامه دلیل بر آن ،معمولا اساتید در مسیر بحث فقهی یا اصولی که بیان می کنند و بطور مستدل در پی اثبات مدعایی هستند که از نظر آنان موافق با تحقیق و درست است ،احتمالات دیگر را بصورت طرح صورت مساله ذکر می کنند و شاگردان به تامل در آن وا می دارند یا وعده بحث تحقیقی در آن می دهند.
      معمولا آنچه که در طرز نوشته های شما مشاهده می شود همین مساله ابداء احتمال است ،و می دانید که در مسائلی که طرح می شود ،ابداء احتمال ،کفایت از اثبات یک مطلب نمی کند ،مگر اینکه هر مدعا مورد استدلال های متمرکز قرار گیرد.
      الان این نوشته شما در خصوص معجزات انبیاء ،یکی از مصادیق ابداء احتمال است ،من نمی گویم ابداء احتمال ممنوع یا مذموم است ،عرض من این است که در بنیان های عقیدتی اگر سیره مستمره کسی فقط ابداء احتمالات بدون ارائه دلیل معتبر عقلی یا نقلی باشد ،این معنایی جز شبهه افکنی و عدم توجه به ادله متقابل و استدلال هاست ،در واقع هیچ مساله نظری نیست که محل طرح احتمالات کم یا زیاد نباشد ،اما می دانید که روش درست عقلائی، عنایت به دلایل و تلاش برای فهم سستی یا استحکام آنهاست ،نه صرف طرح احتمالات و گذر کردن.
      ———————————-
      اکنون می پردازم به بررسی احتمالات غیر مدللی که اینجا در خصوص معجزات انبیاء بنحو کلی ،و برخی از مصادیق معجزات بنحو خاص مطرح کردید:
      فرمودید :
      “اولین سئوال این هست که آیا اساسا چنین حکایتهائی منشا قرآنی دارند یا نه؟ اگر ندارند دیگر ارزش بحث هم ندارند. اگر هم باشد باید روش فهمیدن و نگاه به آنرا دانست. هر واقعه ای به این معنا نیست که قطعا اتفاق هم افتاده. وقتی قرآن تصریح میکند که برای فهم پیام از امثال و حکایات استفاده میکند باید در این مورد فکر کرد”.
      (پایان)
      پاسخ این سوال این است که بله منشا قرآنی برای معجزات در قرآن وجود دارد ،و اساسا غیر از معجز بودن خود قرآن ،قرآن در بسیاری از آیات بطور صریح و کلی اصل لزوم اعجاز را مورد تایید قرار داده است ،و در مواردی هم بذکر مصادیق آن پرداخته است،پس منشا قرآنی برای معجزات انبیاء بلاشک وجود دارد . اینکه فلان معجزه خاص ، مثلا فرض کنید تسبیح سنگریزه در دست پیامبر ،یا حرکت درخت بسوی ایشان ،بطور خاص در قرآن وجود دارد ،ممکن است در قرآن وجود نداشته باشد ،در عین حال با وجود تصدیق کلی امکان معجزه ،و تصریح بصدور برخی معجزات از انبیاء گذشته ،در صورت نقل متواتر یک معجزه ،امکان وقوع و تحقق آن در گذشته وجود دارد.بنابر این سخن که :” اگر ندارند (یعنی معجزه ای در قرآن نیامده باشد) دیگر ارزش بحث هم ندارند”.
      سخن ناصوابی است زیرا مبتنی بر پیش فرض خاصی است و آن اینکه منبع تلقی ما از احکام و معارف و موضوعات مرتبط با دین ،فقط قرآن است و بس ،و این پیش فرض از نظر ما نادرست است که باید در آن گفتگو کرد.
      ——————-
      “اگر هم باشد باید روش فهمیدن و نگاه به آنرا دانست. هر واقعه ای به این معنا نیست که قطعا اتفاق هم افتاده”.
      (پایان)
      این سخن هم نیز هم نادرست است و هم بنوعی دچار تناقض درونی است ،در واقع مطلع این عبارت همان روش همیشگی شما در کلی گویی مبهم ،و ابداء احتمالاتی است که باید مشخصا مطرح شود ،یعنی شما ملزم هستید اگر لازم می دانید چیزی را که در قرآن هست باید روش فهم آن و نگاه به آن را دانست ،آن روش فهم و نگاه را بطور مشخص تبیین کنید.
      البته دنباله عبارت شما که محتملا سهو در تفهیم معنای مراد است دچار تناقض درونی است ،زیرا شما ابتدا می گویید :هر واقعه ای،که این تعبیر معمولا در موارد تحقق یک فکت بکار می رود ،بعد در عین حال احتمال عدم وقوع چیزی که واقع شده می دهید ،که این تنافض است ،حال مته بخشخاش نمی گذارم ،ممکن است مراد شما این بوده که اگر ادعای معجزه ای خارج از نقل قرآن (یعنی نقل تاریخ و روایت) شد ،ممکن است اصلا آن معجزه واقع نشده باشد ،در اینصورت تعبیر متناقض نیست ،اما باید بحث کرد که چرا لزوما فقط باید معجزاتی که قرآن حکایت کرده است باید پذیرفت و به آن اکتفاء کرد؟ یا چرا اگر نقل مستفیض یا متواتر لفظی یا معنایی در مورد معجزه تحقق داشت ،نباید آنرا پذیرفت؟ که اینها باز بحث های پایه ای است.
      ———
      “”وقتی قرآن تصریح میکند که برای فهم پیام از امثال و حکایات استفاده میکند باید در این مورد فکر کرد””
      (پایان)
      اینکه قرآن در مواردی در مقام تبیین معارف الهی اعم از اخلاقیات یا احکام یا عقاید ،دست به تشبیه و تمثیل زده است ،بنحو موجبه جزئیه ،سخن درستی است ،لکن در مواردی که قرآن اقدام به کاربرد چنین روشی فرموده است ،قرائنی در تعبیرات آن هست ،مثل ضربنا الامثال ،کذالک الامثال ،یا تلک الامثال ،و نظائر اینها ،که آن موارد را از موارد بیان حقیقی و استعمالات حقیقی تفکیک می کند ،بنابر این نمی توان فکر کرد یا توهم کرد که بیان موارد مصادیق معجزات در قرآن چیزی از باب تشبیه معقول به محسوس ،یا تمثیل و حکایت ،یا بقول امروزیها تعبیرات سمبلیک است ،زیرا این نحوه ابداء احتمال ،صرفنظر از نقض هایی که بر آن وجود دارد ،نوعی آب بستن زیر معجزات و طرق اثبات حقانیت ادعای انبیاء است.
      ———————————————————-
      فرموده اید :
      “”در مورد معجزاتی که گفته میشود دو سئوال مطرح هست. اول اینکه آیا احتمال وقوع دارند یا نه؟ مثل همین موضوع مورد بحث که آیا سوسماری میتواند به عربی با پیامبر صحبت کرده باشد؟ مومنین می توانند بگویند که بعله کاملا ممکن هست. مگر شما در قدرت خدا می توانید شک کنید؟ خدا اگر بخواهد میشود. پس به این لحاظ ممکن هست””.
      (پایان)

      پاسخ این سوال این است که مومنان نمی گویند “بعله” ممکن است ،مومنان می گویند “بله” ممکن است ،زیرا فعل مورد اشاره در ماهیت خرق عادت و خارق العاده بودن هیچ تفاوتی با شکافته شدن دریا ،سخن گفتن حیوانات و پرندگان و مورچه و هدهد با حضرت سلیمان،خارج شدن شتر زنده از دل کوه توسط صالح پیامبر ،زنده شدن مرده و شفا یافتن کور مادر توسط حضرت عیسی مسیح ،و دیگر موارد ،ندارد ،زیرا در همه این موارد همه این افعال غیر از وقوع و تحقق خارجی که بگزارش قرآن کریم داشته است ،هیچ برهان عقلی یا دلیل علمی بر “استحاله ذاتیه” آنها وجود ندارد مگر استبعاد تحقق اینها ،و اینکه ما شناخت دقیقی از کم و کیف علت یا علل وقوع آنها نداریم ،بنابر این بله وقتی امکان شی ثابت است و دلیلی بر استحاله تحقق آن عقلا و علما وجود ندارد ،پس اینگونه معجزات “ممکن” است ،و ببرهان نیز می دانیم که خدای آفریدگار جهان قادر است و بر هر شی ممکن قادر است ،و بتعبیر دقیقتر: قدرت قاهره او تعلق به امر ممکن می گیرد نه امر محال ذاتی.بنابر پاسخ سوال ذیل این عبارت این است که شک در تحقق امر ممکنی (هرچند علت خاصه آن معلوم ما نباشد) که بدست یک پیامبر و باراده باری تعالی واقع می شود ،یا قرآن از آن گزارش می کند ،شک در قدرت نامتناهی آفریدگار است.
      ———————————
      فرموده اید :
      “اما سئوال بعدی این هست که آیا این امر قطعا محقق شده یا نه؟ خوب در اینصورت اطلاعات ما تا این زمان وقوع آنرا غیر ممکن میداند. این بمعنای نفی قدرت خداوند نیست بلکه سئوال از امکان وقوع هست. اگر چنین مدرک قطعی دال بر وقوع آن نیست لذا بازهم ارزش بحث ندارد”.
      (پایان)
      این سوال منطقا سوال درستی است،سوال از اینکه :معجزه جاری شدن آب از بین انگشتان پیامبر ،معجزه تسبیح سنگریزه در کف پیامبر ،معجزه حرکت درخت بسوی پیامبر ،معجزه دوپاره کردن ماه توسط پیامبر ،معجزه سخن گفتن حیوانات با پیامبر ،و معجزه معراج جسمانی یا روحانی پیامبر به آسمان و…آیا تحقق یافته است ،سوال بجایی است ،در این موارد شما پذیرفته اید که مواردی که مورد تصریح قرآن بوده است قابل پذیرش است (احتمالا چون قرآن را متواتر و معجزه می دانید) ،و اما سوال و تردید شما ناظر به مواردی است که محتوای معجزه مستند به نقل های خبری است ،اینجا البته یک مبنا ممکن است لزوم کنار گذاشتن همه روایات و تک منبعی بودن در تلقی معارف وحی باشد ،که مطلب قابل بحثی است ،اما در فرض اعتبار روایات معتبر ،سخن در این است که کسی نگفت اینگونه امور صرفا به خبر واحد ظن آور قابل اثبات است ،آنچه که متکلمان فرق اسلامی به آن قائلند این است که :تواتر لفظی و تواتر معنوی (معنایی) منشا حصول علم و قبول محتوای خبر است ،و سخن این است که اینگونه معجزات فعلیه (مقابل معجزه قولیه یعنی قرآن) مستند به اخبار متواتر بین فریقین است.
      شما ظاهرا در عین حال که در انتهای این فقره امکان سخن گفتن حیوانات با پیامبر باراده خدا را نفی نمی کنید و تعلق قدرت بیکران الهی به آن را ممکن می دانید،می گویید :””خوب در اینصورت اطلاعات ما تا این زمان وقوع آنرا غیر ممکن میداند””.
      حال سوال من از شما این است که کدام اطلاعات شما تا این زمان وقوع اینطور معجزات را غیر ممکن می داند و چرا؟ و مدرک قطعی از نظر شما دارای چه شاخصه هایی است؟
      ———————————————————
      فرمودید:
      “آیا اعتقاد به این حوادث ربطی به میزان اعقتاد و ایمان کسی دارد؟ پاسخ این سئوال هم منفی هست”
      (پایان)
      این گزاره شما صد در صد نادرست است ،برای اینکه انکار کلی قدرت الهی در تعلق به امور ممکنه ،و انکار کلی معجزات انبیاء و تمثیلی دانستن آنها ،نه تنها نشانه ضعف ایمان است بلکه اگر کلی باشد و با توجه ،نشانه فقدان ایمان است ،زیرا اعتقاد به وجود آفریدگار ،و عموم و شمول قدرت او بر هر امر ممکن و اعتقاد به رسالت انبیاء و اعتقاد به معجزه انبیاء از ضروریات ایمان است ،جناب باصفا ،شما اگر بعنوان فرد معتقد به خدا و رسالت انبیاء و ادیان و شرایع و از جمله شریعت رسول اکرم ،چیزهایی مثل اوصاف ثبوتی خدا از قبیل قدرت لایزال و بیکران او و معجزات انبیاء را از عیار ایمان و شدتو ضعف آن استثناء کنید ،بفرمایید از ایمان به مبدا و معاد و رسالت انبیاء و معارف آنها چه چیزی را باقی می گذارید؟
      —————————
      فرمودید :
      “”مشکل معجزه در بین آدمیان این هست که کسی که مدعی آن میشود تقاضای اینرا دارد که به استناد این کار بقیه حرفهایش را هم مردم قبول کنند! ما در بهترین حالت میتوانیم به توانائی آن فرد در کارهای محیر القول اقرار کنیم و در عین حال برای بقیه ادعاهایش که از ما تقاضای قبول آنها را دارد دلیل بخواهیم. کسی که با ارواح ادعای صحبت دارد در بهترین حالت یک مودم هست نه یک مصلح و یا متفکر و یا پیامبر!””
      (پایان)
      عجب فرمایشی! اصلا فلسفه معجزات انبیاء و تمایز آنها از سحر و جادو و شعبده و کارهای خارق العاده مرتاضان ،همین پذیرش همه حرفهای انبیاء است! من درست مقصود شما از این عبارت را نفهمیدم ،شما تعبیر به “مشکل معجزه” کردید،مقصودتان این است که چون پیامبران برای اثبات صدق مدعای خود در رسالت از سوی خدای سبحان نیازمند معجزات و خوارق عادت هستند ،و هدف آنان پذیرش محتوای وحی از سوی خدای متعال است ،این مطلب برای آدمیان مشکل ساز است؟! مقصودتان از مشکل چیست؟ مقصود این است که ممکن است شیادان و ساحران و جادوگران و احضار کنندگان ارواح چنین درخواستی داشته باشند؟ یا مقصودتان اصلا نفی معجزه و عدم لزوم پذیرش محتوای سخن انبیاء است؟ اگر شق اول باشد ،بفرمایید تا وجوه تمایز معجزات انبیاء از سحر ساحران و جادوی جادگران تبیین شود ،بله درست است ،ما نیز معتقدیم که بصرف داشتن یک کار خارق العاده نمی توان از کسی تبعیت کرد. اما اگر خدای نکرده شق دوم است،باید عرض کنم شما ایمان نبوت عامه و نبوت خاصه و قرآن کریم و لزوم تبعیت از انبیاء ندارید ،امیدوارم توضیح دهید و من سخن مشتبه شما را حمل بر صحت و شق اول می کنم.
      در هر حال فاعل امور خرق عادتی مثل احضار ارواح یا سحر و کهانت و شعبده و جادو و نظایر اینها ادعای پیامبری ندارد و ما او را پیامبر نمی دانیم.
      ——————————————————
      فرمودید :
      “آیا اعمال خارق العاده برای کسی مزیت الهی ایجاد میکند؟ یعنی اگر امروز کسی بیاید با یک ضربه 10 پل بتنی را بشکند باید او را انسانی فرهیخته و دانشمند دانست و اگر گفت من جراح قلب هم هستم از او پذیرفت و بگذاریم سینه مان را بشکافت؟.هر کسی با عقل متوسط هم میگوید خیر.! برو مدرکش را بخواه..ببین او جراح هست یا رزمی کار مهمل گو!”.
      (پایان)
      جناب باصفا ،لطفا با این سوالات و آن علائم تعجب ،مغالطه و ابداء احتمال و شبهه افکنی نکنید ،من ابتدا عرض کردم ،در همه گفتار ها یا باید مستدل بر یک امر پافشاری و اقامه برهان کرد ،یا مستدل چیزی را نفی و سلب کرد ، یا در صورت عدم اطلاع کافی از موضوعی باید از آن پرسش کرد،پس صرف ایجاد ابهام و ابداء احتمال ،آنهم بدون اقامه دلیل ،امر مطلوب و عقلایی نیست.
      اینجا بحث ما از معجزه است نه هر امر خارق العاده ،و اراده الهی و اراده انبیاء از اظهار ابتدایی معجزه یا پاسخ به درخواست منکران وحی ؛اثبات مزیت خاص نیست ،آنچه که مطلوب است اثبات صدق ادعای فرستادگی ،و پذیرش انسانها و بدنبال آن ایفاء وظیفه هدایت انسانها بسوی سعادت های دنیوی و اخروی و رستگاری است ،و انبیاء آنچنان معرفت داشتند و آنچنان فانی در توحید و مشیت و اراده الهی بودند که شانی برای خود قائل نبودند ،آنها خود را بهیچ می گرفتند ،بنابر این فلسفه لزوم و تحقق معجزات انبیاء ،چیزی جز رستگاری انسانها و هدایت آنان به بندگی خدا نبوده است نه ایجاد پرستیژ و شان و منزلت و برتری های وهمی و اینگونه توهمات اهل دنیا.بنابر این مثالهایی که در ادامه آورده اید مثالهایی مغالطی و دور از شان و فلسفه معجزات انبیاء و اهداف هدایتی آنان است،پس شان و هدف جراح قلب و قهرمان جدای از شان و هدف انبیاء است ،چنانکه شان خوارق عادتی از سنخ معجزه ،غیر از شان خوارق عادت تعلیمی و ارتیاضی است،اینها را لطفا با هم خلط نکنید.
      ———————–
      در انتها فرمودید :
      “”واقعیت این هست که با این بحثهای بی سرانجام فکر ما از یک سئوال بزرگتر منحرف میشود و آن اینکه آیا معجزه ممکن هست یا نه؟ پاسخ این سئوال قطعا مثبت هست. شما برای “عشق” و تاثیر حیرت انگیز آن، برای یک لبخند و یا برای یک کار نیک که ناگهان دنیای کسی و یا جامعه ای را بدون هیچ پروسه طولانی تغییر میدهد چه توضیحی میتوانید بدهید؟ برای خلق یک انسان در درون مادر چه میشود گفت؟ برای تغییرات شگرفی که یک تولد بدنبال دارد و یا اثری که یک شعر و یا داستان و یا یک گل در زندگی ما میگذارد چه بگوییم؟ واقعیت این هست که ما در محاصره معچزات دائمی هستیم ولی با پرداختن به قصه های تخیلی از این معجزات غافل میشویم. اگر روز بی معجزه دیدید بدانید که در آنروز هیچ ندیده اید””.
      (پایان)

      باصفای گرامی این بحث ها بی انجام نیست اگر دقیق باشد و بدون پیش فرض ها ،شما در این بخش صدر و ذیل کلامتان دچار تناقض است ،برای اینکه تنها خواسته اید زیبا و شاعرانه سخن برانید ،از سویی می فرمایید :معجزه ممکن است و پاسخ به سوال از امکان معجزات را مثبت می دانید ،از سویی در انتهای گفتارتان ،بصراحت معجزات انبیاء الهی که بتصریح قرآن محقق الوقوع بوده است و یکی از محکمترین راههای عقلی اثبات صدق انبیاء و لزوم نبوت های عامه و خاصه است را به “قصه های تخیلی” تعبیر می کنید ،و در عین حال در یک جعل و تاسیس اصطلاح کلامی ،عشق ورزیدن و لبخند و کار نیک و تاثیر شعر وگل در روح انسان را “معجزه” می نامید! جناب باصفای گرامی ،قصه های تخیلی این سخنان شاعرانه است ،البته کسی منکر ارزش هایی این چنینی نیست ،بل بحث در تعریف معجزه برای صدق دعوای انبیاء است ،بحث ما الان در معجزه اصطلاحی بعنوان یکی از اصطلاحات علم کلام و راهی برای احراز صدق و کذب ادعای کسانی است که دعوی نبوت داشتند ،نه بحث از زیبائی و تاثیر عشق و لبخند و کار نیک و شعر و هنر ،لطفا با توسع در تعبیر از محل نزاع خارج نشویم.
      صادقانه و دوستانه بگویم ابتدا که این نوشته را خواندم باور آن برایم دشوار بود که این مطالب را باصفای دقیق النظر نوشته است ،البته این نیز شاید در زمره معجزات باشد!
      دنباله بحث از کامنت قبلی را بجهت کمی فرصت در اثناء هفته به دو روز پایانی هفته واگذار می کنم.
      شاد و موفق باشید

       
  20. با سلام . در مذهب شیعی ما روایت داریم که از هر سه نفر قاضی ، دونفرشان جهنمی هستند ! حال یک نفر به نمایندگی از ملت ایران به اینجانب پاسخ دهد که آیا ” آشتی ملی ” با افرادی مثل ” جنازه گانی ” مانند غازی صلواتی که بر اساس احتمال حدود 33% جهنمی می باشد ، امکان پذیر می باشد ؟ این غازی آقای امید کوکبی دانشمند و فیزیکدان جوان و نخبه کشورمان را به مدت 10 سال زندانی کرده است . این زندانی سیاسی محبوس در زندان اوین در 5/5 سال گذشته به مرخصی نیامده و هم اکنون بر اثر بی توجهی مسئولین قضایی امید کوکبی به سرطان کلیه مبتلا شده است .

     
    • آقای نوری زاد عزیز
      بانو گوهر عشقی امیدوارم بهبود یافته باشند ؟ این بانو نه تنها به عنوان مادر بلکه انسانی وارسته یگانه هستند.
      چرا اغلب زندانیان به سرطان کلیوی و بیماری قلبی دچار می شوند ؟

       
  21. اینهم جواب سید مرتضی به اشتی ملی جناب نوریزاد!جناب نوریزاد من در پست قبلی نوشتم که شما آخوند را باید بهتر از ما بشناسید.در کشورهایی که آشتی ملی تا بحال توانسته به ثمر برسد حاکمیت هر چند فاشیست و افکاری قلدرمابانه داشته و بویی از انسانیت نبرده بودند ولی در سطح بین المللی خود را تا حدودی ملزم به قوانین بین المللی لاقل در ظاهر می دیدند و گه گاهی برای بسیاری از مخالفانشان احترامی قائل بوده اند.مثلا در افریقای جنوبی یا هند …و مبارزان مردمی با انسانهایی تحصیلکرده و دوراندیش سرو کار داشتند.ولی در ایران ما با مشتی بمعنی واقعی اراذل و اوباش روبرو هستیم که هیچ بویی از انسانیت نبرده اند.در نظر این افراد نه تنها دیگران حقی ندارند بلکه زنده بودن دگراندیشان هم جایز نیست.جواب حاکمیت به شما و مردمیکه به آشتی ملی با وجود این درندگان در قدرت می اندیشند بنوعی مثل همین جواب سید به سید رضی است.

    سید رضی
    12:13 ق.ظ / آوریل 16, 2016
    بزرگوار بنده غلط کردم. حال راضی شدید؟

    سید مرتضی
    9:34 ق.ظ / آوریل 16, 2016
    بله ،آن سایت ها هم غلط کردند.

     
  22. جناب نوریزاد عزیز
    با آرزوی سلامتی جسمی و روحی برای شما ، خواهش میکنم به کامنت گذارانی از قبیل کاوه و …..تذکر دهید روده درازی هایی که تنها اظهار فضل است و کپی کردن مقالات دیگران ، آنهم بدون اشاره به منبع اثر ، خودداری کنند . موضوعاتی بدون هیچ تناسب و یا ارتباط با موارد مطرح شده در سایت ، آنهم برای تقلید از بزذگوارانی چون کورس و آنیتا و سیدمرتضی و انعامی وعرفانیان و ……
    نه هرکه آینه سازد قلندری داند!!!!!

     
  23. خدا لعنت کند مسببش را .حالا شما هی بگویید لعنت نکنید آیا اینها مستحق لعنت نیستند
    http://www.kaleme.com/1395/01/28/klm-241188/

     
  24. گفتگوی کیهان لندن با افسر تیپ ۶۵ نوهد ارتش
    قهرمان‌سازی سپاه، تلفات ایران در سوریه را بالا برده است

    گزارش ، گفتگو ، ۲۴ فروردین ۱۳۹۵ / 12 آوریل 2016

    برزو فارسی – کمتر از سه هفته پس از اعزام نیروهای نوهد ارتش جمهوری اسلامی به سوریه یکشنبه شب آمار نخستین تلفات از کلاه‌سبزهای نیروی‌های ویژه که توسط تک‌تیراندازها در مناطق جنگی هدف قرارگرفتند مخابره شد.

    ستوان دوم محسن قطاسلو و سرگرد ذوالفقار‌نسب گرفتار کمین می‌شوند و مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرند.

    تازه‌ترین خبرها حاکی از کشته شدن دو ارتشی دیگر است: سرگرد مرتضی زرهرن و ستوان دوم مجتبی یداللهی از تیپ ۳۸۸ ایرانشهر، که به این ترتیب شمار کشته شدگان به چهار ارتشی می‌رسد.

    انتقال نیرو به سوریه هر قدر در سپاه پاسداران با استقبال روبرو شد در ارتش اما مخالفان بسیاری دارد زیرا برخلاف سپاه که بدنه آن را حامیان رهبر جمهوری اسلامی تشکیل داده‌اند، در ارتش وضعیت متفاوت است و کم نیستند افسرانی که در رده‌های مختلف منتقد و یا مخالف حکومت هستند.

    زمزمه اعزام نیروهای ارتش به سوریه از زمستان سال ۱۳۹۱ آغاز شد، اما تنها به صورت شایعه‌ای در میان پرسنل دهان به دهان می‌گشت. تا اینکه به فاصله حدود سه ماه در اردیبهشت سال ۱۳۹۲ احمدرضا پوردستان فرمانده نیروی زمینی ارتش در جریان یک بازدید از دستاوردهای نظامی این نیرو با تاکید بر اینکه ارتش سوریه، ارتشی مقتدر و آماده است و نیاز به کمک ارتش سایر کشورها ندارد اعلام کرد که در صورت نیاز، می‌توانیم در «بخش آموزش» به آنها کمک کنیم.

    این سخنان همزمان با دورانی بود که سپاه به طور گسترده در رده‌های مختلف به سوریه نیرو اعزام می‌کرد، اما مدعی بود که نظامیان اعزامی تنها ماموریت مستشاری و آموزشی به عهده دارند. به تدریج افزایش تعداد تلفات سپاه و «درجه نظامی» نیروهای کشته شده نشان داد که بسیاری از آنها جوانانی بوده‌اند که با رده‌های پایین خدمت می‌کردند و نه تنها سابقه تدریس علوم و فنون نظامی را نداشتند بلکه خودشان با طی کردن دوره‌های آموزشی سه ماهه به سوریه اعزام می‌شدند.

    در میان تمام کشورهای خارجی که به سوریه نیروی نظامی اعزام کردند، هیچ کشوری به اندازه ایران تلفات نداد. تلفاتی که به گفته بسیاری از کارشناسان نظامی ناشی از عدم آموزش و ضعف‌های عمیق این نیروها در جنگ‌های شهری بود، دلیل آن هم مشخص است، سابقه نظامی بسیاری از آنان که در سوریه کشته شدند یا به حضورشان در سرکوب تظاهرات سال‌ ۸۸ پس از انتخابات ریاست جمهوری در ایران باز می‌گشت و یا به عنوان محافظ مقامات و مقامات عالی‌رتبه سیاسی بودند. همچنان که عبدالله باقری نیارکی از کشته‌شدگان سپاه در سوریه محافظ محمود احمدی‌نژاد بود که داوطلبانه به ماموریت اعزام شد و در حلب کشته شد.

    ضعف‌های نظامی عمیق بین نیروهای اعزامی به سوریه باعث شد آمار تلفات ایران در سوریه به شدت افزایش پیدا کند. به ویژه پس از آنکه برای بسیجیان داوطلب هم مجوز اعزام صادر شد. جوانانی که سابقه نظامی‌گری آنان به بسیج مساجد و محلاتشان بازمی‎گشت و در اردوهای اطراف تهران در حد شلیک یک خشاب از کلاشنیکف به پیت‌های حلبی آموزش رزمی دیده بودند.

    گرچه خبر اعزام گروهی از تکاوران تیپ ۶۵ نیروی زمینی به سوریه هفته گذشته مطرح شد، اما از پاییز ۱۳۹۴ دوره‌های تکمیلی و تمرینی «جنگ شهری» برای ارتقای آمادگی و رده‌بندی سطح نظامی آنها آغاز شد که بخشی از آن در منطقه «دارنگون» شیراز زیر نظر اساتید تیپ ۶۵ بود. همزمان گروهی از تفنگداران نیروی دریایی ارتش جهت اعزام به سوریه آماده شدند.

    تا پیش از این تنها چند ماموریت توسط اسکادران‌های نیروی هوایی ارتش از گردان‌های اف ۱۴ و میگ ۲۹ برای پشتیبانی از بمب‌افکن‌های روسی به سوریه انجام گرفته بود. تا اینکه هفته گذشته علی آراسته معاون هماهنگ کننده نیروی زمینی ارتش در گفتگو با خبرگزاری تسنیم وابسته به سپاه به طور رسمی حدود یک هفته پس از اعزام نیروهای ارتش به سوریه از این ماموریت پرده برداشت.

    کیهان لندن درباره اعزام تکاوران تیپ ۶۵ نزاجا به سوریه با یکی از افسران این نیرو گفتگو کرده است. به دلایل امنیتی از درج هرگونه نام و اطلاعات مستقیم در این باره معذوریم.

    -خبر اعزام نیروهای ارتش به سوریه برای مردم عجیب بود، اما خود شما از شش ماه قبل آمادگی آن را داشتید! بیشتر توضیح بفرمایید که نوهد چیست و چرا تصمیم گرفته شد تا به سوریه اعزام شود؟
    -در ابتدا اشاره کنم آنچه در سایت‌ها به عنوان کماندوها، تکاوران و کلاه‌سبزهای ارتش عنوان می‌شود همان «نیروهای ویژه هوابرد» تیپ ۶۵ مستقر در شیراز و تهران هستند که از گذشته نام اختصاری «نوهد» به آن داده شد. این نیروها به صورت ویژه دوره‌های مختلف نظامی از سقوط آزاد و چتربازی گرفته تا زندگی در شرایط سخت و جنگ‌های چریکی و جنگ‌های شهری را طی کردند و برای شرایط خاص تعلیم دیدند.

    به طور مشخص اعزام نیروهای نوهد به سوریه به علت پایین بودن کارایی نیروهای سپاه و تلفات بالای آنها بود و اینکه این اواخر خیلی از آنان اسیر شدند. به هر حال شاید گفتن این مسئله خوشایند نباشند چون آنها هم خواسته و ناخواسته از طرف سپاه به سوریه اعزام شدند و ایرانی هستند، اما ما به شوخی بین خودمان می‌گوییم خیلی از آنها برای گرفتن عکس سِلفی رفتند و برنگشتند. این اواخر هم اگر توجه کنید می‌بینید عکس‌های جوانانی که با لباس‌های شیک و اسلحه‌های بزرگ و کوچک در سوریه عکس می‌گیرند و روی صفحات فیس بوک و اینستاگرامشان قرار می‌دهند چقدر زیاد شده است. وقتی یک نظامی به نوع اسلحه گرفتن آنها توجه کند حتماً متوجه می‌شود که آموزش‌های اولیه هم ندارند.

    -یعنی اعزام نیروهای سپاه به سوریه را اشتباه می‌دانید؟
    -من از بُعد سیاسی به ماجرا نگاه نمی‌کنم که آیا حضور ایران در سوریه سیاستی درست یا غلط است. به عنوان یک نظامی از روی شواهد می‌گویم سطح نیروهای سپاه که در گروه‌های اول به سوریه اعزام شدند بسیار بالاتر از اینهاست که الان در حال جنگ هستند. اینها که در مناطق عملیاتی هستند حتی طرز صحیح گرفتن اسلحه را هم نمی‌دانند، حتی اصول اولیه استتار، مانورهای اولیه آتش و حرکت، شکل صحیح گام برداشتن رو به جلو و بسیاری مسائل دیگر را نمی‌دانند. من نمی‌گویم مسائل مالی، اما معتقدم شور و شوق جوانی آنها را به سوریه کشانده است.

    -علت را در چه می‌بنید؟
    -قهرمان سازی! مگر نه اینکه در جنگ ایران و عراق نیروهای بسیج و سپاه هرجا به علت بی‌برنامگی با ضعف و شکست روبرو می‌شدند سراغ ارتش می‌آمدند؟ عملیات رمضان، فاجعه سپاه در تاریخ نظامی ایران بود. آقایان پاسدار از سپر انسانی در مقابل لشکر زرهی و توپخانه عراق استفاده می‌کردند. پریدن روی میدان مین برای بازکردن معبر شاید برای تبلیغات کارایی داشته باشد ولی برای یک نظامی آموزش دیده یک حماقت است. کربلای چهار که آقای محسن رضایی میداندارش بود فاجعه جنگ ما با عراق بود. مگر می‌شود عملیاتی را که از یک هفته قبل لو رفته بود با همان طرح قبلی سر همان ساعت انجام داد؟ نتیجه شد همان ماجرای غواصان دست بسته. در واقع یک ننگ و اشتباه نظامی در گذشته، امروز کاربرد تبلیغاتی پیدا می‌کند و ارزش می‌شود! مارشال «عبدالحلیم ابوغزاله» وزیر دفاع پیشین مصر در کتاب «جنگ عراق و ایران» از کربلای ۴ به عنوان بدترین عملیات این جنگ از نظر سازماندهی و طراحی مانور نام برده است.

    -برای نیروهای ارتشی که به سوریه اعزام شدند اجباری درکار نبود؟ اساس انتخاب آنها چه بود؟
    -هیچ گزینشی وجود ندارد، با توجه به رسته و نیازی که در آن منطقه وجود دارد نفر را اعزام می‌کنند، اگر در آن رسته یا تخصص نیروهای داوطلب دیگر بودند حق تقدم با آنهاست، اما اگر داوطلب نبود حتماً باید به ماموریت بروند. منتهی چون برای هر تخصص چندین نیرو وجود دارد ناخودآگاه شکل داوطلب به خود می‌گیرد.

    -در مورد مسائل مالی آیا رقمی در نظر گرفته شده؟
    -خیر، در این مورد هر چه هست شایعه است، حتی خود افراد هم نمی‌دانند، چون سابقه اعزام نیرو به خارج از کشور هم نبوده، نمی‌شود حدس زد حق ماموریت سوریه چقدر است. اما گفته می‌شود به اندازه حقوق سپاه در ماموریت است.

    -یعنی بدون هیچ امتیازی افراد اعزام می‌شوند؟
    -دقیقاً مشخص نیست فقط به افسرانی که هنوز دوره عالی نرفتند گفته شده اگر به سوریه بروند ممکن است دیگر لازم به حضور در این دوره نباشد [کلیه افسران ارتش برای دریافت درجه سرگردی باید در اواخر دوره سروانی به مدت یک تا یک سال و نیم دوره‌های خاص ویژه افسران عالی را طی کنند].

    -آیا واقعا دوره عالی تا این حد سخت است که ارزش اعزام به سوریه با این ریسک بالا را دارد؟
    -دوره عالی سخت نیست، اینکه یک افسر بخواهد زن و بچه خود را یک سال تنها بگذارد سخت است. اگر امکاناتی بود که منازل بهتری برای آنان گرفته شود و یا آنقدری حقوق‌ها کفاف می‌داد که خیال نفر از معاش خانواده راحت بود هرگز کسی ریسک سوریه رفتن را نمی‌کرد.

    -در واقع ادامه همان اعتراض‌ها برای تفاوت حقوق ارتش و سپاه…
    -حقوق بخشی از ماجراست. امروز آنچه برای ارتشی‌ها روشن شده عدم اطمینان به آنهاست. یعنی ترجیح می‌دهند اگر بودجه‌ای هم باشد برای سپاه خرج کنند. نمونه آن تاسیس هوانیروز برای سپاه است. وقتی یگان هوانیروز ما نیاز به بودجه دارد چرا باید یگانی موازی آن تاسیس کرد؟ هزینه‌های خرید هلی‌کوپتر از روسیه، آموزش نیرو، تجهیزات و نگهداری، سازمان‌دهی همه اینها پول و سرمایه می‌خواهد، اما می‌بینیم خرج هوانیروز ارتش نمی‌شود، اما هوانیروز سپاه ایجاد می‌شود.

    -مشخص هست نیروهای ارتش چند روز در آنجا هستند؟
    -از یک هفته تا یک ماه، اولین یگان هم به ایران بازگشته، و تا چند روز آینده تعدادی دیگر اعزام می‌شوند.

    -شنیده شده قبل از عید هم دو سرهنگ ارتشی اعزام شدند، این حقیقت دارد؟
    -بله، آنها برای امکان‌سنجی به سوریه رفتند که متاسفانه یکی از آنها هم بازنگشت و جان سپرد.

    -فکر می‌کنید اعزام نیروهای نوهد بتواند شرایط سوریه را تغییر دهد؟
    -ببینید، گزارش‌هایی که از آن مناطق به صورت میدانی شنیدیم نشان می‌دهد اوضاع خوبی نیست. یعنی در نهایت ارتش هم با همین میزان تلفات حالا کمی کمتر مجبور به ترک آن مخاصمه می‌شود چون این جنگ یک جنگ داخلی است، تفکیک دوست و دشمن ممکن نیست. کشورهایی مثل آمریکا و روسیه هم مثل ایران حضور زمینی ندارند و بر همین اساس تلفاتشان هم کمتر است.

    -آیا گزارش شده اوضاع جبهه‌های درگیر هم وضعیت قرمزی دارند؟
    -بله، متاسفانه، برخی مناطق دست سپاه بوده که خالی شده، دشمن هم بر اساس آرایش آنها عملیات خود را طراحی کرده، اینکه یگانی از ارتش به محلی برود که از ابتدا نبود و با استقرار نیروهای خودی و غیرخودی آشنا نیست گمان نکنم راه به جایی برد.

     
    • خامنه اي و سپاه دسب به يكي كردن تا ارتش كشور بالكل از بين ببرند.
      البته ارتشي ها اون زمان كه مصالحه كردن و خميني راه دادن به كشور بايد خواب چنين روزهايي مي ديدن

       
      • داش محمد خودمونیم راسی راسی با مقاله آشتی ملی توفان بپا کردی.الحق که مهاتما گاندی هسی. هوشی مینه باس بیاد پابوست

         
  25. استاد ارجمند مازیار گرامی

    شه از داد و بخشش بود نیکبخت
    کزو بخشش و داد نیکوست سخت

    ابتدا و بی هیچ توجیه و توضیحی، از لحن تند و ادبیات ناخوشایندم در کامنت قبلی عذرخواهی می کنم و امیدواری قطعی دارم که اغماض و بزرگواری آن عزیز، بیش از آن است که این شاگرد بی بضاعت را نبخشاید که از قدیم گفته اند: از کهتران خطا و از بزرگان عطا.
    و میافزایم از اسائه ی ادب ناشی از عصبیت که از مشاهده ی – کامنت – حاشیه اییِ کامنت گذار دیگری و باشتباه، ناشی شده بود، مجدانه و صمیمانه پوزش می طلبم.
    بعدا” بعد از خواندن مجدد کامنت حضرتعالی، خود فهمیدم که منطوق کلام آن عزیز، حقیر نبوده ام، همچنانکه عمده ی منظور من از کف و سوت زدن های نوری زاد، مطلقا” جنابعالی نبودید. حتما” در پست پیشین دیدید که آقای نوری زاد ذیلِ کامنت یکی از دوستان، که مشحون از سفسطه و مغلطه بود، را چگونه توشیح فرموده بودند…!
    صد البته از خود نوری زاد هم بخاطر حذف دیگر کامنت هایم سپاسگزارم واقعا” نمی دانم با چه زبانی از ایشان تشکر کنم، که راضی نشدند بیش از این خجالت زده و شرمنده گردم.

    در مورد بند دوم ایراد شما بعرض می رسانم: به گمان من[که شاید هم درست نباشد]، همچنانکه از قدیم گفته اند، هر نَفَس تاثیری خاص بر شنونده دارد و من با استعانت از همین واقعیت سعی می کنم با نقل قول و تذکار تاریخ فاجعه بار ایران مان در سالهایی نه چندان دور و تطبیق آن با حال و واقعیت های تلخ و جانگداز فعلی و حاکم بر فرهنگ جامعه، از طرفی، هم، [برخی] کاربران محترم سایت را به مطالعه ی تاریخ سرزمینمان ترغیب کنم – که البته اغلب مخاطبین گرانسنگ این سایت جملگی اهل فضل و دانش و مطالعه اند و مقصودم آن عده ی انگشت شماری است که بدلایلی فرصت یا رغبت مراجعه و تورق آثار نویسندگان و پژوهشگرانِ گمنام یا کم آوازه ی معاصر را ندارند – و از طرفی، ایجاد انگیزه و تمایل برای تدقیق، کنجکاوی و کنکاش دیگر دوستانِ مخالف است که تعمدانه یا بسهو، مایل نیستند بدلایل عدیده ، گذشته ی خود را و فرآیند تشکل آن را مورد مداقه و امعان نظر قرار دهند و به بیانی دیگر و روشنتر نمی خواهند کسی با گذشته های آنها کاری داشته باشد و آنها را کند و کاو و در معرض دید قرار دهد هر چند آن فرد، خودشان و یا از خودشان باشد…!؟
    ببخشید اگر سخن بدرازا کشید. همواره برقرار و بر دوام باشید.

    و تو نوری زاد عزیز…
    آفتاب بخششی و سایه ٔ بخشایشی
    زآفتاب و سایه پرسیدم همین آمد جواب

    امیدوارم که همواره سالم و پایدار مانی.

     
  26. حاج حسن قاضی زاده هاشمی، وزوزیرک بهداشت: چهلمين روز رحلت آیت‌الله واعظ طبسی فرا رسید.خاطرات فراوانی از آیت‌الله دارم. یکی از آنها مرا به سال ۱۳۵۹ و روزهاي بي تكرار جهاد سازندگی می برد.
    -چه ادا و اطواری. روزهاي بي تكرار جهاد سازندگی؟ سال ۱۳۵۹؟ اینا در خواب و رویا بسر میبرن. سال ۵۹ سالی بود که اسلامیچیان تیشه به ریشه هر آنچه در این مملکت تا آن زمان ساخته شده بود میزدن و آینده این مملکت رو نبود میکردن. کدوم جهاد سازندگی؟ حاجی جهاد شماها سازندگی نبود، ناسازندگی بود، بازگشت به ۱۴۰۰ سال پیش بود. هیچ نسلی در تاریخ این مملکت به بدی و خرابکاری این نسل نبوده. ای که نعلت بر همتون.

     
  27. +++این مضمون از ابوحامد غزالی(سپس خیام و کسان دیگر حرفش را تکرار کرده اند) است که: حقیقت مشتاقان بسیار داشته و از میان خیل مشتاقان حقیقت اینان بیشتر از همه در پی¬اش دویده¬اند: فیلسوفان، شاعران، متکلمان و عارفان. خود غزالی نبوغش را هزینه راه عارفان کرد و گرچه فلسفه و کلام هم در مشت او بود، اما در درگاه عارفان سر فرود آورد و به حقیقت/یقین دست یافت. ما امروزیان در مواجهه با این مضمون غزالی¬وار که حقیقت کجاست و در خانه و لانه کیست، چه موضعی داریم؟ یک پاسخ دو شاخه¬ای: اگر می خواهید مقهور نبوغ و سترگی هوش غزالی و دیگر نوابغ گذشته و آینده بشوید، در نزدیکترین خانه ای که می یابید سکنا گزینید(به رغم جستجوهای فریبکارانه غزالی و مشتاقان شهودهای درونی، عرفان از همان نخستین روزهای تولد فرهنگ نو، در چمنزارِ پایین دستِ خانه روییده بود). در چنین احوالی، صاحب خانه خود رسوم زمانه و مهمانی بلد است و ازشما پذیرایی خواهد کرد. بست¬نشینی در مکان¬های مقدس را برای همین برپا کرده اند. اما اگر می خواهید از آسایش و آرامش و حس شخصیت و دارندگی، اندکی بچشید، روی پای خود -در هر جا که هستید- محکم بایستید و منتظر ویرانگری و غرش¬های دهشتناک سیل و طوفان بمانید. سپس اندکی درنگ کنید، پشت گوش خود را بخوارانید و چشم¬ها را لوچ کنید- انگار دوردست را تیز می نگرید ولی عملا بی اعتناید به هرچه در تاریکی به شما نزدیک می شود- و یاران را با خطابه¬ای بازیگوشانه دلداری دهید که: چی؟حقیقت؟ دوستان چرا می خواهید تا ابد سرگردان و سفره-نشین این و آن باشید؟ بگذارید همینجا بایستیم و سیل را انتظار کشیم. اگر دستمان رسید تکیه¬گاهی زیرپای خود بنا می کنیم و در چشمان رعدآسای سیل و طوفان خیره می شویم. بگذارید به استتار نرویم و خود را بیازماییم. کافی است روی پنجه¬های پاهای خود بایستید و در خود فرو رویید چونان تکیه¬گاهی ممتاز و نیروبخش. تنها نقطه امید ما اینجاست نه حیران شدن و پنهان شدن و بر دامن این و آن تکیه و توسل زدن. ناگهان خواهید دید که سیل غرشگر و طوفان رعدآسا در برابر چشمان پر ایمان شما، به پراکندگی رو خواهد آورد و هر بندش به جویباری و هر رعدش در گره گاه کوهی و هر انبوهی¬اش در گستره جنگلی فرو خواهد رفت و از ترسِ پنجه¬های پر غرورتان خاموش خواهد شد. آنگاه شمایید که خود را در جای خود بنا کرده¬اید و فیروزمند و استوار شده¬اید و این آغاز هر انسانیت و آغاز هر شخصیتی است. یاران اینک به پاس این پیروزی، در فرمی دیگر،چشم¬ها را خیره کنید و بایستید با شادی درونی بسیار و دست به کار شخم زدن لایه¬های ناپیدای درون شوید.

    +++ هرچه میان¬مایه¬تر باشی، جایگاهی مقبول¬تر خواهی یافت. این وضع فعلی عنصر ایرانی است: همه چیزپذیر، همه جا حاضر، همه صدایی بشنو، برآورنده هر عادت، ندارنده هیچ ویژگی مثبت یا منفی منفرد. نابغگان ایرانی-مثبت یا منفی- در زیر سایه سنگین این میان¬مایگی صُلب و پایدار، به آسانی خاضع می شوند و هر نابغه¬ای چون میان¬مایه شود، عزیز می گردد و پذیرفته می شود. نابغگی برای من بیشتر در این ویژگی تعین می یابد که آنچه او می بیند، کمابیش دیگران هم می بینند ولی آنچه او می گوید کمابیش دیگران نمی گویند. فاصله درون بینای عنصر ایرانی با زبان ناگویای او از اینجا به شکافی عظیم می رسد که او هیچ دغدغه¬ای برای پل زدن میان این شکاف ندارد. تا ایرانی نباشی نمی فهمی چقدر میان¬مایگی آرامش خیال می آورد. تنها گروهی که توانسته¬اند نبوغ خود را به ظهور رسانند و از میان¬مایگی فاصله گیرند، معتادان¬ خطرناکند: آنها چون کار خود را شروع می کنند می دانند به چه سرنوشت دهشتناک و تاریکی می رسند ولی جسارتی مهار نشدنی آنها را به سوی این آینده می کشاند. آنها تنها کسانی¬اند که از هیچ فرد خاصی متنفر نیستند اما از کلیت جامعه بیزارند و خود را نابود می سازند بقصد اینکه خود را بسازند! آنها هیچوقت حد نگه نداشتند و لو که در سرما و بویناکی کنار یک جدول و زیر یک گذر در میان لاشه¬های گندیده سرکنند. این ترجیح نزد آنها هست که چون اجتماع فاسد است پس من خودم را می سازم تا به فساد آن دچار نشوم و این اوج نابغگی و دلیری منحرف شده آنهاست. البته نابغه دلیر هیچ وقت به این فکر نمی کند که خود را چگونه نجات دهد!

    +++ حکایت نیچه در میان ما. هیچ متفکر و دانشمند سرشناسی به قدر نیچه، در توبیخ و تحقیر و تخفیف زن سخن نگفته و هیچ کس به قدر او درباره سلحشوری، نیروخواهی، اراده، جنگجویی، اشرافیت و ستیهندگی که ظاهرا صفاتی مردانه تلقی می شوند، نظریه طرح نکرده است. شگفتی این است که در میان ما بیشترین استناد و اتکا به سخنان او از سوی زنان است و مردان هنگام مواجه با نیچه مثل کسانی که با دشمنی جادوگر روبرو شده باشند، خود را از دسترس او دور نگه داشته و به شدت موضع منفی می گیرند. تفسیر من این است: نیچه گرچه در سخن، انبوهی سنگریزه و شلاق بر زنان بارانده ولی در نظریه معطوف به عمل بر شکوفایی استعداد و دامنه توان و گستردگی نیروی زنان افزوده و به همین میزان از توان پیشین مردان، در واقعیت بیرونی-مردان همه واقعیت و پهنه زیست را مردانه می دانستند- کاسته است. مردان بدون نیچه همه کاره بودند و اکنون با وجود او، می آموزند که باید بپذیرند نیروخواهی یک امکان درونی انسانی است که به جنسیت هیچ پیوندی ندارد. نیچه اگر در سخن زنان را شلاق می زند در نظریه سیستماتیک فلسفی¬اش، راه شلاق نخوردن را به آنها هم می آموزد و این عامل پیوند زنان با او و رنجش مردان از اوست.

    +++وقتی اشتباهات لپی تایپی من را می خوانید، می توانید به یاد فروید لبخندی بزنید حاکی از اینکه نویسنده درگیر چه نهانگاه شلوغی است! هم می توانید بگذارید به حساب شتاب در پیوند دادن نیم¬واژگانم به واژگان همسایگان و امیدواری به بودن او که چون هنوز همسایه هست، باری آرامش هست و هم می توانید بگویید:کوتاه بیا زیرا برای آدمی همواره درجاتی از سر به هوایی مجاز است!

     
  28. مازیار وطن‌پرست

    از متن: «چرا باید جوانان مومن انگشت در چشم تعصب کنند و تعبد و تقلید را فرو گذارند و سوالات سخت بپرسند وحکومتیان را به کلفت افکنند؟ بهتر نیست پای منبرِ مداحان حکومتی بنشینند و شعری زمزمه کنند و چنگ و ناخنی بر سر و سینه زنند و اشکی بریزند و صفای دلی حاصل کنند و به امامان توسل جویند و گناهان خود را بخشوده انگارند و دشنامی به فتنه گران دهند و وجدان مشّوش و معذّب را آرامشی بخشند و رشته ارادت و اطاعت خود به رهبری را محکم ترکنند و از تجاوز‌ها و تبعیض‌ها نپرسند و همه چیز را حمل به صحت کنند و ماجراهای سیاسی و قضایی را کش ندهند و دماغ را چنان به تنبلی عادت دهند که سستی و سخافت سخنان امامان جمعه را در نیابند و لای هیچ کتابی جز کتب نوحه و زیارات و رساله عملیه را باز نکنند و از جراید فقط رسالت و کیهان بخوانند تا رسالت کیهانی خود را به جای آرند؟ بر چنین مریدانی حکومت کردن البته بسی آسان‌تر است تا بر دلیران و نقادان و حق طلبان.»

    از مقاله “پای مداحان در نعلین روحانیان” نوشته‌ی عبدالکریم سروش؛ نشانی متن کامل: http://zeitoons.com/6376

     
  29. درود جناب نوری زاد عزیز
    از شماتشکر می کنم بخاطر صحبت های صریح و شجاعانه و کارشناسانه شما در مصاحبه با صدای آمریکا
    شما حرف می زدید و من بهت زده بودم
    راستش کمی هم گریه کردم
    به ما بگویید از کجا نور می گیرید؟

    https://www.youtube.com/watch?v=PbOpWvwdMH8&feature=youtu.be

     
  30. ادامه
    وقتی ما میپذیریم که یک تکه سنگ در محدوه قانون علیت سخن معنا دار و با مفهوم میگوید یعنی پذیرفته ایم که ان تکه سنگ:
    1-دارای حیات است
    2- برای تداوم حیات تغذیه میکند
    3-قوه تعقل و تفکر دارد
    4- اموزش پذیر است
    5-دارای حافظه است
    6-معانی کلماتی را که ادا میکند درک کرده و میفهمد
    7-….
    در صورت وجود این شرایط میتوان سخن گفتن سنگ را داخل در محدوده قانون علیت دانست- حال ایا شما شخصا میتوانید بپذیرید که یک تکه سنگ همه شروط فوق الذکر را دارا باشد؟

     
  31. جناب حاج سید مرتضی عزه زیدو تداوم علی الکفر و … این چیزها که جناب مصلح عز جماله میفرمایند
    ایا تکلم حجر الاسود و سخن گفتن درخت هم داخل در قانون علیت است و هنوز علم بشر نحوه به سخن در اوردن سنگ را کشف نکرده؟
    البته توجه فرمایید که لازمه تکلم جملات و عبارات با مفهوم ، وجود عقل و قوه تفکر و تعقل در متکلم و نیز در حیات بودن انست که با این اوصاف یک تکه سنگ سخنگو برای سخن گفتن الزاما باید دارای عقل و قوه تفکر و تعقل باشد و همچنین باید قوه یادگیری داشته باشد و نیز محتاج یک حافظه برای نگهداری اموخته هایش باشد علاوه بر ان این سنگ سخنگو باید زنده و در قید حیات باشد که ان نیز شرایط خاص خود همچون تغذیه و رشد و .. را دارد و بنابراین عاقل بودن و زنده بودن و قوه تفکر داشتن و دارای حافظه بودن و نیز اموزش پذیر بودن و تغذیه یک سنگ برای امکان تداوم حیات و….همگی داخل در قانون علیت است؟ یا ممکن است کمی هم خارج از قانون علیت باشد؟

     
    • سید رضی گرامی

      آری تسبیح سنگریزه ،به اعجاز یک پیامبر ،پدیده و معلولی است تحت قانون علیت عمومی در جهان طبیعت ،و بشر عادی محیط به همه علل و عوامل تاثیر در پدیده های طبیعی نیست ،و لوازمی که باز شمردید ،لوازم لاینفک چنین پدیده ای نیست.ضمن اینکه مطابق برخی تحلیل ها و تحقیقات فلسفی مرحوم ملاصدرا ،ببرهان یا بضرب من البرهان ،همه مراتب وجود دارای مرتبه یا مراتبی از شعور و درک هستند ،بقدر حظ و بهره آنان از هستی .
      از این بگذریم ،سید رضی ،بالاخره توضیح ندادی که روایت مرسله مورد اشاره در النوادر و دعوات راوندی ،چگونه به کتاب کافی باب فضل القرآن نسبت داده شد ،اینهم پدیده و معلولی بود که بقانون علیت عمومی نیازمند علت است ،ممکن است شما که این اسناد را دادی و بعد فقط گفتی غلط کردم ،توضیح دهی که علت این غلط و آن اسناد چه بود؟

       
      • آقای نوریزاد با سلام و درود بر شما انسان شجاع
        همه ببینند منطق یک ملای حوزه را …. اقای نوریزاد تحویل بگیرید
        شما اینهمه بقول آقای کاوه این سید مرتضی را نوازش میکنید و نی نی به لایلایش میگذارید، اینهم جواب و منطق یک دانشعند اسلامی …. واقعا آدم /////////////////// گرفت سید مرتضی منطق شما این است ؟؟؟ همه اینها را در حوزه یاد گرفتتید استاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

         
      • یه این میگویند: جیییییییییییییییغِ بنفش !

        اللله وکیلی رو میخواهد! عرضه ی این منطق و این ادبیات…!

        درود بر نوری زاد که بهترین راه را برای /////کردن این آقایان بر گزیده است…!

        انتشار مطالب ///// تحصیلکرده های حوزه، بی هیچ کم و کاست و چنگک های نوری زادیه…!

        درود بر شرفت نوری زاد شیر مادر حلالت… خودت که هیچی…دست و پای مادری را میبوسم که شیرت داده… شیر مادرت حلال

         
      • .سلام بر سید بزرگوار
        ظاهرا از ان عبارت غلط کردن خیلی متحضض شده اید ولی متاسفانه باید عرض کنم ان کامنت متعلق به بنده نبود و شخصی دیگر با منظوری که من نمیدانم ولی ممکن است شما بدانید انرا با نام بنده ارسال کرده بود و اصولا بنده هیچگاه غلط نمیکنم .
        اما بگذریم …حالا شما به سخن صدرا معتقدید و بینی و بین االلهی واقعا فکر میکنید مثلا یک لنگه دمپایی یا یک کیسه زباله یا جدولهای کنار خیابون دارای سطحی از شعور هستند تا اندازه ای که قادر به سخن گفتن و اظهار نظر و ادای شهادت مثلا در خصوص امامت امامی و…باشند و فقط هنوز علم بشر بحدی نرسیده که این قابلیت را در انها فعال کند؟و ایا واقعا به گمان شما روزی خواهد رسید که علم تا اندازه ای پیشرفت کرده باشد که روش متکلم کردن جمودات را که امامان قبلا انجام داده اند ،بشر کشف کند و یک اب نبات چوبی قبل از اینکه شما انرا بخورید با شما صحبت خواهد کرد و از احساسات و ارزوهایش برای شما سخن خواهد گفت؟
        من تصور میکردم جنابعالی-طبق روال همیشگی تان – اینگونه به سوال من پاسخ بدهید:
        ببین سید رضی دروغگو باز ناسیدی کردی و ادب رو کنار گذاشتی ؟ مگه قرار نشد دیگه دروغ نگی؟ ولی در پاسخ به سوالت که سرتاسر تکرار نافهمی و لودگی شماست و ارزش پاسخگویی ندارد باید گفت که سخن گفتن یک شئی هیچ ملازمه ای با وجود قوه تعقل و ادراک و تفکر و یادگیری و حافظه و غیره در ان شئی ندارد و برای اینکه یک شئی سخن بگوید الزاما نیاز به این نیست که ان شئی این قوا را داشته باشد با یک مثال عینی موضوع را برایتان روشن میکنم: شما ببینید یک رادیو هم سخن میگوید در حالیکه رادیو هم یک شئی هست و نه قوه تعقل و تفکر و یادگیری دارد و نه حافظه دارد و نه دارای حیات است و نه محتاج تغذیه. اگر ان شروطی که بیان کردید لازمه تکلم بود پس یک رادیو هم نباید میتوانست حرف بزند چون هیچیک از ان شروط را ندارد. و لذا همانگونه که یک شئی بیجان مانند رادیو تکلم میکند یک تکه سنگ هم قادر به تکلم است منتها بشر تا الان علم ودانش متکلم کردن رادیو را یافته است ولی هنوز علم به تکلم اوردن یک تکه سنگ را حاصل نکرده و چه بسا در سالهای اتی انرا نیز کشف کند..

         
        • سلام سید رضی

          اینکه گفته شده است که خرق عادت و معجزه در یک عصر ممکن است بعد بدلیل پیشرفت علم به علل و اسباب آن دیگر در زمان متاخر معجزه نباشد ،مطلبی کلی و عمومی نیست ،ممکن است در مواردی علم پی ببرد و ممکن است پی نبرد ،مثلا شما فرض کن عیسی مسیح کور مادر زاد را باعجاز شفا داده است با اینکه علم طب در آن زمان از چنین عملی عاجز بوده است ،بعد در اعصار متاخر علم طب پیشرفت کند و بشود کور مادر زاد شفا یابد ،همینطور ممکن است سر بعضی از معجزات را علم هیچگاه در نیابد ،پس کسی از متکلمان نگفت که معجزه آنست که خرق عادت در زمان خود باشد و حتما و همیشه در اعصار بعد معلوم بشر باشد (دقت کنید).
          شما گفتید قائل جمله :غلط کردم ،شما نبودید ،بسیار خوب می پذیرم ،اما بالاخره اسناد روایتی که در کافی کلینی نیست ،چه وجهی دارد؟ اشتباه و غلط است یا تقلید و کپی برداری از اینجا و آنجا یا اختلاف نسخه های کافی؟ اگر فرض اول است حتما باید اقرار به غلط کرد ،اگر فرض دوم است خوب است ماخذ روشن باشد ،و اگر فرض سوم است زحمتی بکش متن عربی روایت در کافی و باب و صفحه و شماره حدیث را ارائه کن ،البته مراعات سیادت ات را نمودم و شق چهارم یعنی جعل و دروغ بافی را جزء احتمالات قرار ندادم.

           
      • …آری تسبیح سنگریزه ،به اعجاز یک پیامبر ،پدیده و معلولی است تحت قانون علیت عمومی در جهان طبیعت ،و بشر عادی محیط به همه علل و عوامل تاثیر در پدیده های طبیعی نیست ،و لوازمی که باز شمردید ،لوازم لاینفک چنین پدیده ای نیست…
        ————————————————————–

        عجب!! گویا ایشان با انسانهای 1000 یا2000 سال پیش طرف هستند که رواست توشه ای از جهالت آنان برگیرند و سخنانی چنین پوک و پریشان را تحویل دهند!
        1-مگر ساختار سنگ ظرفیت شعور و فهم دارد که یک ستایش کننده و تسبیح گو باشد و تازه بعد باید یک بشر به همه عوامل و علل متاثر طبیعی واقف باشد که آن را درک کند!! آبا این حرف مهمل و سفسطه نیست! فرستادن عقلانیت به امری موهوم در آینده! آن هم در مورد ساختار سنگ!؟
        2-شما چگونه و با چه دلیل منطقی و ظرفیت علمی میگوید بشر در مورد سنگ هنوز محیط بر مدعای شما نشده؟ مگر شما بر دانش زمین شناسی و کانی شناسی آگاهی که از نقصان آن میگویی؟
        براستی که بزرگترین دشمن انسان نادانی اوست.

         
  32. سلام بر ناظران گرامی
    ایران در اجلاس پایانی نشست سران اسلامی در استانبول بدلیل وجود سه مورد موارد ضد ایرانی(بخوانید حکومتی)و یک مورد ضد حزب الله لبنان شرکت نکرد.واقعا در بعد سیاست خارجی به کجا رسیده ایم که عربستان برای ما شاخ و شانه می کشد!در دیپلماسی مذهبی جایگاه منافع ملی کجاست؟
    http://www.dw.com/fa-ir/غیبت-روحانی-در-نشست-پایانی-سازمان-همکاری-اسلامی/a-19191921
    پاینده وپیروز باشید

     
  33. سلام / بسیاری از حکومت ها و نظام ها حتماً نمی بایست بوسیله مردم ، کودتای نظامی ، انقلاب مخملین ، اعتصاب برای یک بطری شیر و قاشق به قابلمه زدن بوجود بیآید ، بلکه نظام هایی هستند که آنقدر سیستم اشان پوک و پوسیده و فاسد شده اند که از درون همان حکومت و شاید بدستورِ عالی ترین مقام آن نظام فاسد و جهت رهایی از فلاکت و انزجار بیشتر ، شخص یا اشخاصی پیدا میشوند که بدست آنها تغییراتی اساسی و سریع ، قوانینِ همان حکومت را تغییر و به قولی معروف ” رفورم ” انجام دهند . نمونه اش کشورهای ” بلوک شرق ” که سردمدارشان شوروی بود ، نزدیک 70 سال دیکتاتوری محض داشتند و مردم مخالف کمونیسم جماهیر شوروی را در طول 70 سال کشتن مردم ، خفقان ، شکنجه ، اردوگاههای اجباری کار ، زندانهای سیبری ، از تیر چراغ برق آویزان کردن ، انواع اقسام قتل های زنجیره ای ( شعبان بی مخی ) ، ترس و وحشت در خانه ها ، ترسانیدن شوهر از زن و بالعکس . پس از آن همه کشتار مردم بیچاره و خسارت و بدبختی که با عدد و رقم قابل توصیف نیست ، از درون همان نظامِ پوسیده و فاسد ، شخصی به نام ” میخائیل گورباچف ” را به قدرت میرسانند تا نظام 70 ساله دیکتاتوری محض را تقلیل داده و با اعلام دو کلمه ” گلاسنوست ” و ” پروستریکا ” به مردم ، هدیه ای هم به مردم داده باشد تا ضمن فروپاشی کمونیسم در شوروی و آزاد شدن کلیه جمهوری ها از یوغ شوروی ، دیگر نه انقلابی شده باشد و نه خون و خونریزی و از دماغ کسی هم خون آمده باشد و نه از فردای فروپاشی ، مردم انتقام و کینه 70 ساله خود را نسبت به حکام دیکتاتور و مستبد قبلی بروز داده باشند .

     
  34. سلام جناب نوری زاد گرامی، پيش و بيش از هر چيز براي شما بزرگوار سلامتی و تندرستی آرزو می كنم.
    به نظر بنده عصاره و چكيده تمام گفته و نوشته ها در اين جمله پرمضمون شماست كه : ” در تک تک ما قدرتی است که در گردنکشان نیست. و آن: ماندنِ ما است و فرو افتادنِ آنان. این را ما اگر نمی دانیم، گردنکشان نیک می دانند. از این پتانسیلِ قویِ درونی غافل نشویم. ما هستیم و آنان می روند. ما صندلی ها را وارونه می نشانیم.”
    آري، ما بسياريم و مي توانيم. اگر نه امروز ولي فردا حتما ً ! فقط بايد يكی شويم.

     
  35. با سلام و درودهاي گرم و پرمهر
    سخنان و فريادي كه بايد شنيد
    1 – وضعيت وخيم حسين رونقي ملكي از زبان مادر دلنگران جان فرزند
    2 – صداي فرودستان جامعه ؛ پاي صحبت يكي از زنان خرمشهري

    http://radio-neda.blogspot.com/2016/04/blog-post_14.html
    http://radio-neda.blogspot.com/2016/04/blog-post_13.html

     
  36. این مقال مرثیه‌ای است برای جامعه‌ای که انقلاب خود را برای عدل و آزادی و بنام حسین و علی آغاز کرد و سپس کارش به اسلام فقاهتی رسید که جز زجر و زندان و تندخویی و ترشرویی در آن نبود و اسلام فقیهانه جا را بر اسلام عارفانه و حکیمانه تنگ کرد و اینک سرانجامی شوم‌تر یافته است و اسلام مداحانه تومار فقیهان را هم در نوردیده و مداحان بدل به هادیان ومتفکران قوم شده‌اند. زهی شومی، زهی محرومی….
    گویا کبر سّن و کثرت اشتغال و وزیدن بادهای مخالف و نرفتن امور بر مراد و بر آمدن مخالفان و جفای صندوق های رای و حمله بیماری‌ها و نارسایی اعصاب و بی‌وفایی اصحاب و خوارخواندن برجام و خوردن زهر جام، ذهن و زبان رهبری را آسیب رسانده و صلابت و سلامتش را جّدا ستانده است. در طلیعه سال نو، واژه‌هایی چون نانجیب در خطاب به شیران محصور بیشه شجاعت و «خائن» در نسبت با هاشمی و سفارش‌هایی چون روانه کردن جوانان به بازار مداحان حکومتی به طلب معرفت، سخت ناخوش و ناصواب می‌نماید و جز دل جاهلان را نمی‌رباید.
    به تازگی فرمان ظفرنشان رهبر جمهوری اسلامی شرف صدور یافته است که «مداحان» به تقویت بنیه فکری جوانان بپردازند ودشمن را در جنگ روانی شکست دهند و نگذارند که «باور به اسلام و باور به کار امدی نظام اسلامی» را ازمردم بستانند. (۱۱ فروردین ۱۳۹۵در جمع مداحان)

    بطّالانی چون ازغدی و پناهیان و انصاریان و رشاد و… بس نبودند که حالا طبّالانی چون ارضی و کریمی و حدادیان و… هم از راه رسیده‌اند تا به توصیه رهبری قدر ببینند و بر صدر بنشینند و دین و هنر و فرهنگ را به سخره بگیرند

    هیچگاه باور نداشته‌ام که «هر چه آن خسرو کند شیرین کند». اما این بار باور دارم که از آن فرمان خسروانه، خسرانی عظیم برخواهد خاست و خیانتی خطیر به فرهنگ و فضیلت خواهد رفت و انحطاطی ستبر و سهمگین قلب دیانت و روحانیت را نشانه خواهد گرفت.
    مّداحان شعبان جعفری صفت (نه ذاکران محترم و مخلص مصائب اهل بیت رسول) که هیچگاه در جامعه دینی و در چشم مومنان حرمتی و منزلتی نداشتند، و در میانشان نانجیبان و فرومایگان کم نبودند و در نادانی و ناپاکی انگشت نما بودند وداستان‌های کژ رفتاری‌های اخلاقیشان بر سر زبان‌ها بود ودر هیچ حال و هیچ جا هیچ کس حتی مسائل شرعی ساده را از آنان نمی‌پرسید، گویی ناگهان به «حکم فلکِ گردان یا حکم فلک گردان» صحنه گردان معرفت و آموزگار فضیلت و رقیب روحانیت شده‌اند و رسالتی نوین یافته‌اند تابه جای عالمان راستین دست نجات از آستین هدایت بدر آورند و جوانان سرگشته‌ای را که غرقه دریای جهالت و بطالت و ضلالت شده‌اند به ساحل ثبات و سفینه سعادت برسانند و ایمانشان را از چنگال راهزنان برهانند!
    زهی بخت و دولت، زهی جاه و مکنت!

    شنیده و خوانده بودیم که:

    ذات نایافته از هستی بخش
    کی تواند که شود هستی بخش
    خشک ابری که بود ز آب تهی
    ناید از وی صفت آب دهی

    اما نمی‌دانستیم که معجزه ولایت، ابر بی‌باران را هم پر آب، و ذات بی‌هستی را هستی بخش خواهد کرد، و طایفه‌ای بی‌علم و بی‌تقوا را که در مغازه مغز تهیشان جز چند بسته گاز آشک آور چیزی ندارند، ناگهان به معراج معرفت خواهد برد و از پستان‌های خشک و خسته‌شان، خروار‌ها شیر خردورزی خواهد دوشید.
    نمی‌دانم بخت مداحان باز شده یا بخت از ملت ما برگشته است که این هیچکسان، کسی شده‌اند و دستگیری جوانان را بدست گرفته‌اند. هرچه هست «خواب گربه موش را گستاخ کرد».
    وای بر روحانیت خاموش. وای بر دانشگاه خاموش. وای بر فرهنگستان خاموش.
    بطّالانی چون ازغدی و پناهیان و انصاریان و رشاد و… بس نبودند که حالا طبّالانی چون ارضی و کریمی و حدادیان و… هم از راه رسیده‌اند تا به توصیه رهبری قدر ببینند و بر صدر بنشینند و دین و هنر و فرهنگ را به سخره بگیرند و به ارشاد خلایق بپردازند و جواب شبهات غربیان را بدهند و غبار ناباوری را از جان جوانان بیفشانند!
    کجاست مولانا و کجاست فریادهای جگرشکافش بر سر این «زّراقان گیج بی‌وقوف»:

    لاف کیشی کاسه لیسی طبل خوار
    بانگ طبلش رفته اطراف دیار
    سبطی‌اند این قوم گوساله پرست
    بر چنین گاوی همی مالند دست

    آیا پسندیده‌تر نیست که رهبری از این پس کمتر سخن بگویند و ازین خطاهای عظیم که بر زبانشان رفته و کارنامه ولایت را سیاه کرده در پیشگاه ملت پوزش بطلبند یا توضیحی در خور دهند تارفع شبهه شود و بصیرت و نجابت رهبری مطعون و مخدوش نگردد؟

    شاید طایفه‌ای گستاختر از این مداحان سیاسی نیافته‌اند که حاضرند به امر و اشاره حکومتیان و چون عَمله َسفله استبداد دینی، با روحانیان اصیل و مراجع موقّر در آویزند و بستیزند و بی‌آبرویی و ناسزاگویی کنند

    بر نگارنده بدرستی معلوم نیست که اقبال رهبری به جامعه مداحان برای چیست؟ همه می‌دانند که نقش این قوم هیچگاه تغذیه عقل نبوده بل همواره تحریک عواطف بوده است. در مجالس عزا و شادی آیینی، وقتی خطیب روحانی بر منبری می‌رفت و با صدای نرم و ملایم قصه‌های معقول و منقول و یاجوج و ماجوج می‌گفت و ذهن مستمعان را بخواب می‌برد، آنگاه نوبت مداحان می‌رسید تا با صدای بلند چشم خواب آلودگان را پر آب و دامنشان را پر ثواب کنند.
    حالا چه شده است که از این زیرنشینان عَلَمِ روحانیت که هنری جز آتش زدن به جگر شیعیان ندارند، خواسته‌اند تا جا را بر خواجگان خود تنگ کنند و پای تملک در نعلین سیادت آنان فرو برند؟ چرا؟
    شاید طایفه‌ای گستاختر از این مداحان سیاسی نیافته‌اند که حاضرند به امر و اشاره حکومتیان و چون عَمله َسفله استبداد دینی، با روحانیان اصیل و مراجع موقّر در آویزند و بستیزند و بی‌آبرویی و ناسزاگویی کنند و آنان را با دشنام و دروغ و افترا از میدان بدرکنند و پاداش‌های کلان بستانند (ذاکران مخلص اهل بیت حکمی دیگر دارند)

    یکی کرده بی‌آبرویی بسی
    چه غم دارد از آبروی کسی

    شاید در جمهوری اسلامی، افسوسمندانه، دوران دین ورزی عارفانه وحکیمانه پاک بسر آمده و قرار است جای خود را به دین ورزی مداحانه بدهد که در آن نه از فکر نشانی هست و نه اخلاق. چرا باید جوانان مومن انگشت در چشم تعصب کنند و تعبد و تقلید را فرو گذارند و سوالات سخت بپرسند وحکومتیان را به کلفت افکنند؟ بهتر نیست پای منبر مداحان حکومتی بنشینند و شعری زمزمه کنند و چنگ و ناخنی بر سر و سینه زنند و اشکی بریزند و صفای دلی حاصل کنند و به امامان توسل جویند و گناهان خود را بخشوده انگارند و دشنامی به فتنه گران دهند و وجدان مشّوش و معذّب را آرامشی بخشند و رشته ارادت و اطاعت خود به رهبری را محکم ترکنند و از تجاوز‌ها و تبعیض‌ها نپرسند و همه چیز را حمل به صحت کنند و ماجراهای سیاسی و قضایی را کش ندهند و دماغ را چنان به تنبلی عادت دهند که سستی و سخافت سخنان امامان جمعه را در نیابند و لای هیچ کتابی جز کتب نوحه و زیارات و رساله عملیه را باز نکنند و از جراید فقط رسالت و کیهان بخوانند تا رسالت کیهانی خود را به جای آرند؟ بر چنین مریدانی حکومت کردن البته بسی آسان‌تر است تا بر دلیران و نقادان و حق طلبان. چه کسی گفته است حکومت دینی­ فقهی میسر و موفق نیست؟ حکومت دینی بر جامعه‌ای بسته و برعامیان و مقلدان البته موفق است. و مداحان گولِ گول پرور، بهترین صدا و سیمای این چنین حکومت‌اند.
    این شعبان‌های جعفری و مداح‌های رهبری از موفق‌ترین تولیدات جمهوری اسلامی‌اند که سال هاست به دقت از میان جوانان گلچین می‌شوند و پس از تربیت و تمشیت به عرصه رقابت با خطیبان و عالمان گسیل می‌شوند و با مغزی تهی و دهانی پر به خدمت استبداد در می‌ایند و زیر نام شهیدان و قدیسان خرافه می‌پراکنند و یاوه می‌سرایند و مدح قدرت و بسط جهالت می‌کنند و سقف معیشت بر ستون خرافات می‌زنند و دست در دست نیروهای ولایی و خودسر، خونریزی و خانمانان سوزی می‌کنند. جنبش سبز را همینان سرخ کردند واینک هم عَلمِ «فتنه ستیزی» بر دوش دارند و ترویج خشونت و تبلیغ قساوت می‌کنند و فاسد‌ترین حاملان جهل مقدس و مرکّب‌اند.

    جنبش سبز را همینان سرخ کردند واینک هم عَلمِ «فتنه ستیزی» بر دوش دارند و ترویج خشونت و تبلیغ قساوت می‌کنند و فاسد‌ترین حاملان جهل مقدس و مرکّب‌اند.

    فرستادن جوانان به درِ خانه این مزّوران مزدور مدلولی جز تحقیر معرفت و تمسخر فضیلت نخواهد داشت. برای فرهنگ این کشورآینده‌ای تاریک‌تر ازین متصّور نیست که این اولاد بیداد و استبداد از اینکه هستند پروار‌تر شوند و چون ابری سیاه، آفتاب دیانت و معنویت را در خسوف برند. اگر مصلحت استبداد درتحمیل و تقویت اینان است، مصلحت علم و آزادی ومعنویت و روحانیت درکوبیدن و روبیدن آنان است. استبداد را درین خیانت فرهنگی ناکام بگذاریم و رو به عالمان راستین آریم!
    اگر سیاست ما عین دیانت ما ودیانت ما عین سیاست ماست اینک این دیانت ماست تا سیاستمان چه شود و چه باشد.

    ***

    براستی انتظار همه چیز را می‌کشیدیم جز این قهقهرای فرهنگی و قانقاریای اخلاقی را. جای آنست که خون موج زند دردل لعل… آیا باز هم می‌توان به خود دلداری داد که «رو شکر کن مبادا که از بد بتر شود»؟

    عبدالکریم سروش
    فروردین ۱۳۹۵

    ———————

    امیر گرامی
    قرار شد کپی پیست نکنیم
    باشد؟
    سپاس

    .

     
    • جناب نوری زاد ، چشم به دیده منت . ولی شما دلتان می آید این نوشته را چند بار نخونید و به نظر همه حالا حتی با کپی پیست نرسانید ؟ من که عواقب دعوای شما را به جان میخرم .

       
  37. فصل سوم:
    [سئوال اساسی: آیا شاه اسماعیل به یک موجودِ دارای جنون مذهبی و پرخاشگری و حیات ستیز مبدل شده بود؟!
    اگر پاسخ مثبت است، چرا و چگونه؟

    و آیا میتوان این جنون مذهبی و پرخاشگری و حیات ستیزی در شاه اسماعیل را، به رهبران مذهبی حکومت و مراجع و تئوریسین های حوزه های علمیه، در عصر کنونی، تعمیم داد؟!]

    کودکی و نوجوانی شاه اسماعیل

    اسماعیل فرزند حیدر در سال 866 خ در اردبیل به دنیا آمد، مادرش مارتا دختر اوزون حسن و کاترینای ترابزونی بود، مادر بزرگش کاترینا با این شرط با اوزون حسن ازدواج کرده بود که دین خودش را نگاه دارد و تا آخر عمرش از آزادی کامل دینی برخوردار باشد، او وقتی به عنوان همسر اوزون حسن وارد شهر آمُد شد، یک کشیش و چند موعظه‌گر و ندیم و چاکر و کُلف مسیحی را همراه آورد، او در شهر آمُد یک کلیسا بنا کرد تا روزهای یکشنبه در آن نماز بگزارد و به موعظة کشیش گوش فرا دهد.

    پس از آن که اوزون حسن بر بخش اعظم ایران دست یافته شاه ایران شد و تبریز را پایتخت قرار داد، کاترینا در تبریز برای خودش کلیسای باشکوهی ساخت و کشیشان و مبلغان مسیحی را به تبریز برد، کاترینا زنی متعصب و زیرک بود، او وقتی پسری به دنیا آورد یک اسم با مسمی برایش برگزید و او را مقصود نامید، او امیدوار بود که این پسر روزی پادشاه ایران شود، او روزهای یکشنبه که به کلیسا می‌رفت و دخترش مارتا را نیز با خودش می‌برد، تا او را با تعالیم دین آبائی اش آشنا سازد.

    مارتا – مادر اسماعیل – کودک بود که عثمانی‌های کشور پدر بزرگ مادریش (ترابزون) را تصرف کردند و خانوادة مادریش را قتل عام نمودند، پس از چند سال برادران پدریش خلیل و یعقوب برادر پدر و مادریش مقصود را خفه کرده از بین بردند، سپس سلطان یعقوب شوهرش حیدر را به قتل رساند و سرش را جلو سگان تبریز افکند، و او و فرزندانش را به شیراز تبعید کرد، بعد از آن نیز پسر بزرگش علی به هنگام فرار از برایر مأموران رستم بیک بایندری کشته شد، و او با دو فرزند دیگرش متواری شدند و در لاهیجان پنهان گشتند، طبیعی بود که این رخداد‌های تلخ بر این زن اثر بگذارد و روحیه‌ئی کینه‌جو و انتقام‌طلب نسبت به همة کسانی که با خاندانش این چنین دشمنی ورزیده بودند را در او پرورش دهد، هردو دولت عثمانی و ایران دشمنان آشتی‌ناپذیر خانوادة او به شمار می‌رفتند، و همة قزلباشان تاتار – که مریدان شوهرش بودند – دوستان طبیعی او و خاندانش محسوب می‌شدند، او با چنین روحیه‌ئی اسماعیل را در دامنش پرورد.

    اسماعیل هفت‌ساله را هفت تن تاتار از سران و فرماندهان برجستة قزلباش که خلیفه‌های شیخ حیدر بودند به لاهیجان بردند و در منزل کارکیا میرزا علی مخفی کردند، کارکیا از بقایای حاکمان شیعة زیدی‌مذهب طبرستان بود که خاندانش از دیرباز در لاهیجان قدرت را در دست داشتند، میرزا علی کارکیا اسماعیل را از آن نظر در خانة خویش پنهان کرد که نوادة شیخ صفی الدین و شیخ زاهد بود و مأموران رستم بیک بایندر در تعقیبش بودند، او خودش نیز از رستم بیک دل خوشی نداشت، علاوه برآن او شیعه بود، و قزلباشان نیز خودشان را و اسماعیل را شیعه می‌نامیدند، هرچند که بین مذهب کارکیا با مذهب قزلباشان هیچگونه همسانی وجود نداشت، ولی تقیة شدیدی که خلیفه‌های شیخ حیدر نشان می‌دادند مانع از آن می‌شد که غیر خودی‌ها از دین آنها اطلاعی به دست آورند.

    اسماعیل را مریدانش از همان کودکی لقب «شاه» داده بودند، شاه در فرهنگ صوفیه به معنای شیخ طریقت بود، آنها پس از شیخ بدرالدین به هرکدام از شیوخ خودشان «شاه» و «سلطان» لقب داده بودند، از این القاب مفهوم سیاسی در مد نظر نبود، بعدها نیز آنها برای همة شیوخ طریقت اعم از زنده و مرده لقب «شاه» به کار بردند، چنانکه وقتی شیخ نعمت الله ماهانی اهل کرمان در اثر تبیلغ یکی از نوادگانش (که کارگزار قزلباشان شد) از ایرانی‌بودن و سنی‌بودن خارج کرده شد، و شیعة لبنانی گردید، صفت‌ شاه به اول اسمش افزوده گشت، و از آن پس وی را «شاه نعمت الله ولی» خواندند، آنها برای امام رضا نیز همین لقب را به کار بردند و او را «شاه غریبان» خواندند، به نام امام علی نیز این صفت اضافه شد و او را «شاه ولایت» لقب دادند.

    هفت تنی که «شاه اسماعیل» را به لاهیجان بردند عبارت بودند از: 1) حسین بیک لله شاملو پدر روحی و مربی خاص اسماعیل؛ 2) خادم بیک، خلیفه‌ئی خاص شیخ جنید و شیخ حیدر؛ 3) قره‌پیری قاجار فرمانده مجاهدان قزلباش؛ 4) رستم بیک قره‌مانلو؛ 5) بایرام بیک قره‌مانلو؛ 6) ابدال علی بیک دده، مربی خاص شیخ حیدر، 7) الیاس بیک ایغوت اوغلی. عموم اینها از تاتارهای درون آناتولی بودند، و قبیله یا خانواده‌شان هیچگاه در درون یا نزدیکی مرزهای ایران نزیسته بودند، و طبیعی بود که نسبت به فرهنگ و زبان ایرانی کاملاً ناآشنا باشند، اینها – به خصیصة نژادی‌شان – حالت یک دسته را داشتند که تنها تلقی‌شان از ایران آن بود که کشور ثروتمندی است، و باید راهی برای تاراج‌کردن آن پیدا شود.

    کارکیا یک قسمت از سرای خویش را در اختیار این دسته نهاد و آنان با اسماعیل در آن قسمت اقامت گرفتند، اینها پس از اقامت در لاهیجان به طور مرتب با خلیفه‌هایشان در آناتولی در ارتباط بودند، و برای رهبری اسماعیل که او را از همان کودکیش شاه اسماعیل لقب داده بودند فعالیت و تبلیغ می‌کردند، و از همان زمان در تدارک زمینه‌سازی برای کسب قدرت به منظور کینه‌کشی از دشمنان خانوادة اسماعیل برآمدند، اینها اسماعیل را از نظر عقیدتی و سیاسی و حتی نظامی برای رهبری قیام آینده‌شان پرورش داده آماده ساختند، برای آن که اسماعیل سواد بیاموزد، یک ملای مکتبی به نام ملا شمس را کرایه کردند تا در منزل کارکیا به او آموزش دهد، اسکندر بیک در بارة کودکی شاه اسماعیل در لاهیجان چنین می‌نویسد:

    در آن وقت سن شریف آن حضرت زیاده از هفت سال نبوده، اما در فهم و فراست آیتی و در عقل و جوهر دانش علامتی بود، در مبادی حال آئین جهان‌داری از ناصیة همایونش ظاهر و فر ایزدی از جبشنش مباهر، ملا زمان موکب عالی که آن نونهال چمن‌آرای خلافت را به زلال حسن اعتقاد پرورش می‌دادند، به الهام غیبی به سمت والای شاهی موسوم ساخته با وجود صِغَرِ سن به عقیدة راست و ارادة شامل مرشد کامل و پادشاه می‌خواندند – عالم آرای عباسی: 25.

    اسماعیل در آن عالم کودکیش شاه ولایت دل‌های قزلباشان تاتار آناتولی بود، خلیفه‌هایش از او یک خدای مطاع ساخته بودند و وی را همچون بت می‌پرستیدند، حقیقت آن بود که اسماعیل جای بت قبیله‌ئی این تاتارهای بیابانگرد را گرفته بود و به تمام معنی خدا شده بود، قزلباشانی که از آناتولی به طور مخفیانه برای زیارت مرشدشان وارد ایران می‌شدند، نذر و نیازهایشان را به او نثار می‌کردند، سر بر قدمش می‌سائیدند، در پیشگاهش سجده می‌کردند، و از او برکت می‌گرفتند، اسماعیل کم‌سن و سال نیز در اثر این رفتار مریدانش باورش شده بود که یک ذات قدسی و آسمانی و خداگونه و مافوق بشری است، او تحت تأثیر سخنان مادرش و تحت تلقین شبانه روزی خلیفه‌های تاتارش باور کرده بود که پدر و جدش ذات‌های مقدسی بوده اند که به دست دشمنان سنی‌مذهب‌شان که تقدس آنها را باور نمی‌کرده و دین و ایمانی نداشته اند به قتل رسیده اند، داستان ستم‌هائی که به دست حکومت‌گران سنی بر خانواده‌ اش رفته بود را مادرش مارتا شب‌ها با آب و تاب برایش تعریف می‌کرد، اکنون در لاهیجان داستان کربلا و مظلومیت امامان شیعه و ستمگری‌های سنی‌ها را خلیفه‌هایش برایش تعریف می‌کردند، و او آنها را با داستان قتل پدر و جدش مقایسه می‌کرد تا یک خط طویل تاریخی را در ذهن کودکانة خویش مجسم کند که عموم سنی‌ها در آن در برابر شخصیت‌های برجسته‌ئی چون امام علی و امام حسین و شیخ جنید و شیخ حیدر قرار می‌گرفتند و با آنها در جنگ بودند، بدین ترتیب از سنی در ذهن او یک موجود خطرناک و ضد بشر تصویر می‌شد.

    شنیدن مکرر چنین داستان‌ها و تلقین‌هائی از اسماعیل یک موجود دارای جنون مذهبی و پرخاشگر و حیات‌ستیز ساخته بود، او در کودکیش در منزل کارکیا چشم دید هیچ موجود زنده‌ئی نداشت، و – چنانکه ستایشگرانش در بارة علاقة او به کشتار و نابودسازی موجودات زنده نوشته اند – در خانة کارکیا «همه وقت شاه اسماعیل تیر و کمان به دست می‌گردید، و از مرغ و غاز و اردک خانگی به تیر میزد» – پارسا دوست: 247 به نقل از جواهر الاخبار بوداق قزوینی.
    شاه اسماعیل در همان دوران کودکیش میل شدیدی به خون‌ریزی داشت، و قزلباشان این میل را در او تقویت می‌کردند، و کین شدید به سنی‌ها را در او به بدترین وجهی پرورش می‌دادند، هرگاه یک قزلباش در برابر او می‌نشست به یاد شیخ حیدر به گریه می‌افتاد، و قربان صدقة اسماعیل می‌رفت و به سنی‌هائی که پدرش و جدش را کشته بودند لعنت و نفرین می‌فرستاد، و آرزو می‌کرد که خدا به آنها فرصت بدهد تا انتقام خون ایشان را از سنی‌ها بگیرند، این رفتار همواره احساس اسماعیل را برای انتقام‌جوئی تحریک می‌کرد و حس درندگی را در او برمی‌انگیخت، داستان‌هائی که شب‌ها مادرش برایش باز می‌گفت، و تلقین‌های ضد سنی که در او ایجاد می‌کرد مزید بر کینة او نسبت به سنی می‌شد، و آرزوی او را برای سنی‌کُشی افزون می‌ساخت.

    زمانی که اسماعیل در چنین شرایط نامساعد و کین‌انگیزی در درون یک خانه به دور از جامعه پرورش می‌یافت، مدعیان سلطنت در خاندان بایندری درگیر جنگ‌های خانگی بودند و کشور را به سوی اضمحلال و تباهی سوق می‌دادند، احمد بیک بایندر که در جنگ قدرت شکست یافته به عثمانی گریخته بود، در سال 876 پس از همآهنگی با هوادارانش در ایران و به همراه یک نیروی مسلح از جنگاوران آق‌قویونلو به سوی آذربایجان حرکت کرد، در نبردی که در تابستان آن سال در کنار رود ارس میان او و رستم بیک درگرفت، برخی از سران سپاه رستم بیک با سربازانشان به احمد بیک پیوستند، و در نتیجه رستم بیک شکست یافته دستگیر و کشته شد، پس از آن تبریز به دست احمد بیک افتاد و او خود را شاه خواند، ایبه سلطان یکی از امرای سپاه رستم بیک بود که در جنگ رستم بیک و احمد بیک به احمد بیک پیوسته بود، چونکه احمد بیک به وعده‌هائی که به ایبه سلطان داده بود عمل نکرد، ایبه سلطان از او ناراضی شده با افرادش به پارس رفت، و به قاسم بیک پُرناک پیوست، و در قیام پرناک بر ضد احمد بیک همکاری کرد، در جنگی که در نزدیکی اسپهان میان احمد بیک و اینها درگرفت، احمد بیک شکست یافته کشته شد، آنها سپس از مراد بیک که در شروان می‌زیست دعوت کردند که به تبریز رفته سلطنت را به دست گیرد، اما همین که مراد بیک به تبریز نزدیک شد ایبه سلطان وی را طی دسیسه‌ئی بازداشت کرده به زندان افکند، در این اثناء محمدی بیک سر به شورش برداشته بر پارس و اسپهان و ری دست یافت، و آذربایجان را گرفته خود را شاه خواند، الوند بیک نیز دیاربکر را گرفت و خودش را شاه نامید، و از آنجا به آذربایجان لشکر کشیده محمدی بیک را در جنگ شکست و فراری داد و خود به سلطنت نشست، محمدی بیک پس از این شکست روانة اسپهان گردید، ولی ایبه سلطان خواهان اسپهان برای خودش بود و مانع دست‌یابی او به اسپهان شد، جنگ میان این دو تن به شکست و کشته‌شدن ایبه سلطان انجامید، چون ایبه سلطان کشته گردید، مراد بیک که تا آن زمان در زندان او بود، رهائی یافت و با دسته‌ئی از هوادارانش شیراز را گرفت و خود را شاه خواند، (زمستان 878 خ). او سپس شیراز را به قاسم بیک پرناک سپرد و خود به اسپهان لشکر کشیده محمدی بیک را شکست داده کشت و به قصد تصرف تبریز حرکت کرد، در اوائل سال 879 الوند بیک در میان سلطانیه و ابهر با مراد بیک روبرو شد، ولی جنگ‌های داخلی دراز مدت بخش اعظم سران بایندری را درو کرده بود، و خطر آن می‌رفت که ادامة این جنگ‌ها به نابودی بقایای آنها منجر شود، پیش از آن که جنگی دربگیرد کسانی پا در میانی کردند، و میان دو رقیب مذاکره آغاز شد، به دنبال این مذاکرات قرار بر این رفت که مغان و اران و آذربایجان و دیاربکر (آذربایجان تاریخی) در دست الوند بیک باشد که پایتختش تبریز بود، بقیة قلمرو و بایندری‌ها از جمله عراق – که در آن زمان بغداد نامیده می‌شد – نیز قلمرو و مراد بیک شناخته شد که شیراز را پایتخت قرار داده بود، هرکدام از این دو تن لقب شاه ایران را بر خود داشتند، قرار شد که رود قزل اوزون مرز میان دو دولت باشد – حبیب السیر: 446.

    انتقام از شروانشاه
    در میان جنگ‌های رقیبان قدرت بایندری سران قزلباش در لاهیجان دست به کار تهیة مقدمات حرکت‌شان شدند، ابراهیم – برادر بزرگتر اسماعیل – در این زمان به طور اسرارآمیزی سر به نیست کرده شد، و هیچگاه معلوم نشد که بر سر او چه آمد، قزلباش‌ها به بهانة زیارت مرقد شیخ صفی مارتا و اسماعیل را با کسب اجازه از کارکیا به اردبیل بردند (شهر یورماه 878 خ). اسماعیل در این هنگام به سن دوازده‌سالگی رسیده بود(تولد اسماعیل در مردادماه 866 خ بود، و در این هنگام درست 12 سال و یک ماه سن داشت.) و پنج سال از اقامتش در لاهیجان می‌گذشت، هدف قزلباشان از طرح مسئلة زیارت بقعة اردبیل خروج از حیطة سلطة کارکیا بود، آنها مارتا را به اردبیل فرستادند تا در زاویة شیخ صفی معتکف گردد؛ و خود با اسماعیل به ناحیة خلخال رفتند، و نزدیک به سه ماه در روستاهای قزلباش به آناتولی فرستادند، گروه‌های قزلباش از آناتولی به طرق گوناگون به آذربایجان وارد می‌شدند و به اردوی اسماعیل می‌پیوستند، پس از سه ماه که حدود دو هزار قزلباش در پیرامون اسماعیل گرد آمدند، اسماعیل را چند تن از خلیفه‌هایش به بهانة زیارت مرقد نیایش به اردبیل بردند، او و خلیفه‌هایش چند روز در اردبیل ماندند، ولی حاکم اردبیل به آنها اخطار کرد که شهر را ترک کنند، قزلباشان به بهانة صید ماهی و فروش آن مشغول شدند، در میان قبایل تاتار بیابان‌های آناتولی «آوازه درافتاد که شیخ اوغلی شاه اسماعیل عزم خروج و جهانگیری دارد، چهار هزار تن از مریدان سلسلة صفویه از حدود شام و دیاربکر و سیواس به عسکر نصرت مماس پیوستند». در بهار سال 879 قزلباشان از راه موغان عازم قره‌باغ شدند، و سرانجام در کنار دریاچة گوگچه واقع در شمال نخجوانان رحل اقامت افکندند، در این ناحیه شمار قزلباشان تاتار که عموماً از آناتولی وارد شده بودند به هزاران تن بالغ شد و نیروی مهمی تشکیل دادند، اینها برای گذران معیشت‌شان روستاهای نواحی ایروان و نخجوان و هزار چشمه را مورد تعدی قرار داده دست به چپاول و غارت گشودند.

    اردوی قزلباش در تابستان سال 879 وارد منطقة ارزنجان شد که نزدیکترین نقطه‌ئی ایران به خاک آناتولی بود، در ارزنجان بازهم گروه‌های تاتار به این اردو پیوستند، و شمارشان به هفت هزار تن رسید، از وقتی که اسماعیل را از لاهیجان خارج ساختند تا وقتی که در ارزنجان اردو زدند، خلیفه‌های اسماعیل پیوسته در آناتولی فعالانه مشغول جذب تاتارها بودند؛ و تاتارها به امید این که به زودی حرکت جهادی تاراجگرانة بزرگی در پیش خواهد بود و غنایم بسیاری نصیب‌شان خواهد شد به اردوی اسماعیل می‌پیوستند.

    قزلباشان اردوی هفت هزار نفری شاه اسماعیل عموماً افراد 9 قبیلة تاتار آناتولی بودند که تا پیش از آن در بیرون از مرزهای سنتی ایران زیسته بودند، آنها پیشترها وارد ایران نشده بودند، و با زبان و فرهنگ و مذهب مردم ایران به کلی بیگانه بودند، این قبایل به قرار زیر بودند:

    1) شاملو از تاتارهای ناحیة واقع در زاویة شمال شرق مدیترانه و شمال غرب شام.

    2) تکه‌لو از قبایل تاتار تکه در ناحیة جنوبی آناتولی.

    3) قاجار از تاتارهای شمال و شرق آناتولی.

    4) روملو تاتارهائی که امیر تیمور به خواجه علی هدیه کرده بود.

    5) قره‌مان از تاتارهای ناحیة کیلیکیه در جنوب آناتولی و اطراف قونیه.

    6) ورساق از تاتارهای جنوب کیلیکیه در شمال دریای مدیترانه.

    7) ذوالقدر از تاتارهای غرب بخش علیای فرات بین سوریه و ترکیه کنونی.

    8) استاجلوه از تاتارهای شرق آناتولی.

    9) بیات از شرق آناتولی.

    علاوه بر اینها دسته جائی از بقایای مغولان منتقل در نواحی طالش و سواد کوه نیز در اردوی قزلباش بودند که نسبت به تاتارها اندک بودند، و نام قبیله‌ئی بر خود نداشتند، و به زودی «صوفیان تالشی» نامیده تا از دیگر قزلباش‌ها متمایز باشند.

    هفت سران قزلباش که خلیفه‌های طراز اول شاه اسماعیل بودند و «اهل اختصاص» نامیده می‌شدند، در پائیز سال 879 در ارزنجان یک جلسة مشورتی با حضور شاه اسماعیل تشکیل دادند تا در بارة حرکت‌شان تصمیم بگیرند، موضوعی که در این جلسه مطرح بود آن که یا برای جهاد به گرجستان حمله کنند، یا به ایروان (هردوی این مناطق مسیحی‌نشین بودند) پیشنهاد بعضی هم حمله به آبادی‌های آذربایجان (آبادی‌های سنی‌نشین) بود، یعنی: سران قزلباش هنوز به فکر نهضت سیاسی نیفتاده بودند، بلکه همان نیت‌های غارتگری همیشگی را در سر داشتند، چون نتوانستند بر سر حمله به یک منطقة مشخص به توافق برسند، قرار بر این رفت که هرچه در آن شب از آسمان به اسماعیل (ولی اعظم) وحی و الهام برسد از فردا به مورد اجرا نهاده شود.

    اسماعیل که سال‌ها بود آرزوی انتقام‌گیری از کشندگان پدر و جدش را در سر داشت، آن شب در خواب دید که به شروان حمله کنند و از شروانشاه قصاص بگیرند، این رؤیا نزد سران قزلباش به مثابة وحی آسمانی تلقی شد، قزلباشان بی‌درنگ از ارزنجان به طرف گرجستان به راه افتادند تا با زیرپا گذاشتن آن سرزمین از اران بگذرند و وارد خاک شروان شوند، آنها بعضی از آبادی‌های سر راه‌شان در گرجستان را تاراج کردند، سپس به راهشان ادامه دادند تا به روستای شوره‌گل رسیده دژ روستا را در محاصره گرفته به تصرف درآوردند، و باز به راه‌شان ادامه دادند تا به محل تلاقی دورود ارس و کُر رسیدند، سپس سوار بر اسبان‌شان از رود کر عبور کرده به سوی شماخی پیش رفتند، مردم شماخی که از تاراج‌ها و تجاوزات قزلباشان خبر یافته بودند، پیش از رسیدن آنها شهر را رها کرده به درون کوهستان گریختند، قزلباشان وارد شماخی شده دست به کشتار گشودند، شهر را ویران ساختند.

    شروانشاه در نزدیکی گلستان به مقابلة قزلباشان شتافت، قزلباشان با رشادت‌های بی‌مانندی و بعد از دادن تلفات بسیار زیاد بر شروانشاه پیروز شده او را کشتند، جسدش را به آتش کشیدند و خاکسترش را زیر سم اسبان ریختند، با کشته‌شدن شروانشاه دیگر در شمال آذربایجان مقاومتی در برابر قزلباشان وجود نداشت، آنها شهرهای شروان را به قصاص خون جنید و حیدر به آتش کشیدند، تصرف قلعة باکو که خزانة شروانشاه در آن نگاهداری می‌شد اموال انبوهی را نصیب قزلباشان ساخت، و آن را در میان خودشان تقسیم کردند، و باکو را ویران ساختند، هرکدام از افراد خانوادة شروانشاه که به دست‌شان افتاد زنده به آتشش کشیدند، آنها حتی گورهای خاندان شروانشاه را شکافتند، و اجساد مردگان را برآورده و سوزاندند، (پائیز 879 خ).

     
  38. دوران طلايى، زخم، آبسه ، آشتى ملى و ساير قضايا

    هنگامى كه آقاى نوريزاد گفتند ازاين پس چيزى بجز آنچه به آشتى ملى بيانجامد نخواهند نوشت، كنجكاو بودم در حالى كه نظام بى توجه به نظر مردم چون هميشه در حال سركوب و تخريب و غارت و خوردن است، چه كسى بايد با چه كسى آشتى كند و آقاى نوريزاد مى خواهند از اين پس چگونه بنويسند.
    ننوشتن آقاى نوريزاد، بجز آلام جسمى ايشان كه با تمام قلبم اميد بهبودى آن را دارم، شايد مى تواند از اين روى باشد كه در افق نزديك و دور، يافتن سوژه اى در راستاى آشتى ملى بسيار دشوار است.

    تجربه جهانى نشان داده است كه سرنوشت رژيم هاى تماميت خواه و اقتدار گرا يا فروپاشى است يا استحاله از داخل. فروپاشى يا انقلاب مستلزم خسارت و آشوب است و راه كم خسارت تر، كم هزينه تر و مطلوب، استحاله تدريجى نظام از نظام فرد محور به سمت يك نظام مردم محور است.
    پيشتر گفتم كه چرا اصلاح طلبان حكومتى حتى اگر باز به دايرهء قدرت راه يابند، نمى توانند اصلاحاتى كه به بهبود اساسى شرايط مردم بيانجامد انجام دهند زيرا چنين اصلاحاتى جز با درگيرى با مافياهاى قدرت و ثروت در نظام ميسر نيست و اصلاح طلبان يا خود در اين مافياها به نوعى ذينفع هستند و يا بخاطر گذشتهء غير قابل دفاعى كه دارند گروگان نظام هستند، و در صورتى كه بخواهند پا از گليم خود فراتر بگذارند، با افشاى گوشه اى از گذشته شان روبرو مى شوند كه ناچارشان مى كند زبان در كام كشند.

    و شاهد از غيب رسيد:

    پس از نامه مهدى كروبى از حصر كه رهبر را به چالش كشيد و خواستار تشكيل دادگاه علنى براى اتهاماتش شد روزنامه جوان متعلق به سپاه در مطلبی به قلم محمدرضا کائینی نوشت:
    “حصر ارزش، حصر ضد ارزش! آقاي کروبي! شما به همان دليل يا مصلحتي در حصر هستيد و محاکمه هم نمي‌شويد که در «دوران طلايي امام» آيات شريعتمداري، قمي، روحاني و… الخ محاکمه نشدند و در حصر ماندند… نامه‌پراکني‌هاي شما هم به همان دليل ديده و مسموع نخواهد شد، که نامه‌هاي آنها نشد… به‌راستي شما و آقاي موسوي در آن دوره درباره پديده «حصر» چگونه مي‌انديشيديد؟ اگر شما يادتان نيست، من به خوبي به ياد دارم که کتک‌کاري خود با طرفداران آقاي شريعتمداري در مراسم ترحيم مرحوم اثني‌عشري را با افتخار تعريف مي‌کرديد و از بابت همان دعوا، به آلاف و الوف رسيديد! من يادم هست که در سخنراني پيش از خطبه‌هاي نماز جمعه تهران، بازرگان و دوستانش را به باد ناسزا گرفتيد که چرا خبرنگاران رسانه‌ها را براي مصاحبه به منزل آقاي شريعتمداري مي‌بردند؟ مگر مردم مسخره شما هستند که يک روز حصر را ارزش و روز ديگر ضدارزش مي‌خوانيد؟ مگر شما علاقه‌مند به بازگشت به دوران طلايي امام راحل نيستيد؟ مگر به دريافت دهها سمت از ايشان افتخار نمي‌کنيد؟ امروز نظام جمهوري اسلامي شما را به همان دوران بازگردانده و تنها چشمه کوچکي از نحوه مواجهه با شوريدگان بر نظام در آن دوران را، به شما نشان داده است… باز خدا پدر اين «سيد» را بيامرزد که نجيبانه تنها شما را «نانجيب» مي‌خواند، اگر در آن دوران طلايي بوديد، با چند کلمه فرمان همه‌تان را آويزان مي‌کردند.”

    اين محمد رضا كائينى، هركه هست، حرف حساب زده و در ضمن، شگرد موثر نظام در مهار كردن اصلاح طلبان را نيز نشان داده است: افشاگرى قطره چكانى.
    همه چيز به يكباره افشا نمى شود چون اين اطلاعات، ارزش جواهر دارد و نبايد در مصرفشان اسراف كرد. “به اندازهء لازم كافيست.”
    مهدى كروبى را نبايد سر به نيست كرد چون در بزنگاههاى خاصى بدرد بخور است و به داد نظام مى رسد؛ مثلاً كجا؟ آنجا كه از داخل حصرخانگى، مردم را به شركت در انتخابات تشويق مى كند. اما اگر جسور شود و حد خود را نشناسد، گوشه اى از اسرار مگوى گذشته اش از پرده برون ريخته مى شود.
    اصلاح طلبِ در حصر كه سهل است، اصلاح طلبِ با گلوله اى در كنار مخچه اش هم نداى اعتراضش جز خاموشى سرنوشتى ندارد. اگر اصلاح طلبانِ هزينه داده ، بخاطر هزينه اى كه داده اند، خود را محق مى دانند كه ولو به قيمت افشاى بخشى از گذشته شان گهگاه نداى اعتراضكى سردهند، تكليف اصلاح طلبان هزينه نداده مانند خاتمى اما از اين هم روشن تر است: مومى در دست نظام با فرمانبردارى محض.

    از هر پزشكى بپرسيد زخمى دردناك را كه در زير آن آبسهء چركى هست چگونه مى توان معالجه كرد، پاسخ خواهيد گرفت: ” اگر آبسه شكافته و چرك خارج نشود، زخم و درد ناشى از آن با هيچ دارو، شستشو، ضدعفونى، پانسمان و مسكّنى هرگز التيام نمى يابد”.
    زخم ايران ما محكوم است به درد و جراحت هميشگى مگر آنكه آبسهء گذشتهء عفنِ تمامِ پايوران نظام از اصلاح طلب و اقتدار گرا شكافته شود و محتويات آن بر دايره قضاوت وجدان عمومى ريخته شود آن زمان است كه بخشيدن يا نبخشيدن و آشتى كردن يا نكردن معنا مى يابد.
    هيچ آشتى ملى، هيچ اصلاح، هيچ بهبود و حتى هيج تسكينى بدون شكافتن اين آبسه ممكن نيست و اصلاح طلبان چاره اى ندارند جز اينكه از خود شروع كنند.
    چون اصلاح طلبان در درون نظام قرار دارند، بهترين گزينه براى سامان دادن حركت اجتماعى براى رفتن به سوى شرايطى هستند كه آشتى ملى را ممكن و معنى دار كند. اما هر حركت مردمى حول محور اصلاح طلبان، هرچند با فداكارى و جانفشانى بخشى از مردم همراه باشد، عقيم مى ماند مگر اصلاح طلبان، با شجاعت اعتراف و پوزش خواهى از گذشته شان، خود را شايستهء اعتماد و بخشش گروه بزرگى از مردم كنند و راه را بر افشاگريهاى اقتدارگرايان ببندند.
    حميد رضا جلايى پور در سرمستى ناشى از پيروزى اصلاح طلبان پس از دوم خرداد ٧٦ كه نقد قدرت و افشاگرى قدرت مدارانِ دهه هفتادتوسط امثال اكبر گنجى، برگ برندهء اصلاح طلبان بود، در برابر خواستهء مردم براى نقد قدرت در دهه شصت، اين خواسته را “اولترا اصلاح طلبى” ناميد.
    اصلاح طلبان حكومتى، تنها نقد قدرت آن دورهء زمانى كه خود از حلقهء قدرت به بيرون پرتاب شده بودند را برمى تابيدند اما از نقد دهه شصت كه خود در اوج قدرت بودند، بشدت رويگردان بوده و آنرا بيجا و زياده خواهى مى دانستند. اين اكراه ناشى از گذشته تاريك آنان در دهه شصت بود و دليل عقيم شدن اصلاحات نيز چيزى نبود جز “اولترا اصلاح طلبى” خواندن نقد خود و پرهيز از خوداصلاحى كه در نهايت آنان را منكوب اقتدارگرايان كرد.

    مهدى كروبى حتى اگر از حصر هم بدر آيد، همواره گروگان نظام است مگراينكه خود با اعتراف به گذشته و تقاضاى بخشش از مردم، حربهء لو دادن گذشته اش را از نظام بگيرد.
    اگرچه پايدارى كروبى بر رد نتايج رسواى انتخابات ٨٨ بسيار با ارزش است اما او براى اينكه حقيقتاً شايستهء عنوان شيخ شجاع شود بايد سهم خود را در ايجاد اين آبسهء عفونى دردناك بپذيرد و با حقيقت گويى و بخشش خواستن از مردم، به سهم خود در شكافتن آبسه بكوشد و در حد خود به التيام آلام و جراحات اين ملت دردمند يارى برساند. مهدى پسر احمد بايدبداند شجاعت حقيقى اين است.

    تنها در اينصورت مى توان اميد داشت كه به تدريج با تقويت جبهه اصلاح طلبان شجاعى كه شايستگى اقبال و اعتماد مردم را بدست آورند، نافرمانى هاى مدنى مردم سازماندهى شود و حركت مردمى ، قدرت لازم براى امتياز گرفتن از اقتدارگرايان را ايجاد كرده، و آشتى را معنى دار كند و سپس كفه را به سمت خواسته هاى بنيادى تر مردم چون رفراندم سنگين كند.

    به گمان من توپ آشتى ملى در زمين اصلاح طلبان حكومتى است و أن هم اين است: عرضه كالايى نادر به مردم يعنى صداقت.

     
  39. …من انچه شرط بلاغست باتومیگویم-تو خواه ازسخنم پندگیر،خواه ملال.
    محل قابل وانگه نصیحت قائل-چوگوش هوش نباشد،چه سودحسن مقال…
    همانچیزی که درانتظارش بودیم را چندباره نوشتی سیدمرتضی .کم سواد دانستن دیگران-مهم نبودن نظردیگران-حق وحقیقت مطلق کلام خود-طلب کاربودن از دیگران-و…
    من باهمین کم سوادیم حداقل 200دانش اموز را الفبای خواندن ونوشتن اموختم.وبعدازان حدودهزارنفر را شمه ای از علم تربیت بدنی وعلوم ورزشی و علم تاریخ.شماجناب سیدمرتضی ازسلاله اعراب حالا چه بدوی وعاربه و مستعربه ، یا هرچی ،شما چه چیزی به فرزندان این سرزمین اموختید؟جز خرافه؟جزاینکه مردم را گریاندید؟جز اینکه هر////////////// را بنام دین ومذهب به خورد این جماعت عوام دادید؟قبلا هم نوشتم وسوال کردم جوابی ندادید.دستاوردشما وصنف شما چه بوده؟ازاین دستاورد بنویسیدتا ما وشما ودیگران بدانیم و انکه باید لب ببندد،ببندد.وانکه دربیفشاند،بیفشاند.که اگاه نمودن مردم و زدودن خرافه وپیرایه های دروغین اراسته به مذاهب ،همان درفشانی و وگفتن ونوشتن لاطائلات وخرافاتی همچون تکلم سوسماروبهشت موعود و کلمات هم سنخ این خزعبلات مصداق لب فرو بستن.
    ازانجا مباحثه با شما امری عبث وبیهوده ست که مباحثه منتقدان ادیان با مدعیان ان ،تابحال طرفی نبسته وبه مدد تجارب قبلی ،نتیجه ای نخواهد داشت.برهمین منوال ست که اینگونه مباحثات که همیشه به مجادلات تبدیل و از ان خشونت و وحشت بدست امده ملل متمدن که با تلاش وکوشش افراد خردمند وبه تبع ان حاکمیت عقل ومنطق بوده این سنخ امور در جوامع مذکور از اولویت خارج وحداکثر بدل به رشته ای ازعلوم انسانی درهمان حدوحدودتاثیرگذاری ان در حوزه های فردی شده ست.که هیچ جایی در عرصه های عمومی ازجمله حکومت و حتی جزو مبانی قانون و امورقضایی هم مطلقا محسوب نمی شود.
    شما هم البته اشکالی ندارد.هرچیزی دوست دارید بنویسیدو حتی میتوانیدتصورکنید به اصطلاح علی اباد هم شهری ست برای خود.اما دیگران را هالو فرض نکنید.خصوصا دراین سایت که افراد متشخص و فرهیخته(به استنادنوشته ها)کم نیستند.وشما تصورنکنید در فلان منبر و برای عوام صحبت میکنید.که اگر اینگونه متصورید سخت در اشتباهید.بنویسیدازتشیع و اسلام و نمیدونم هزاران متون کلامی و روایات فراوان حسن وضعیف ومعتبرونامعتبران .بنویسیداما کمی هم ازعقل ومنطق مدد بجویید.اندکی انصاف اگر دارید ملاحضه خرد وخردمندان را نیز بکنید. از کلینی وخمینی و آداشتان سیدمرتضی و حلی و ملی و غیره بنویسید اما اینان را در ردیف دانشمندان قرار دادن نه از ارزش عالمان واقعی میکاهد نه بر وزن این مدعیان میافزاید.بل بر بلاهت و سفاهت نویسنده صحت میگذارد.نوشتن جملاتی از سنخ تکلم سوسمار وزن واعتبار نداشته اتان را نیز بر باد میدهد(هرچند داده).ازاینها که بگذریم سخن دوست خوشتر باید.شما همان شمه ای از دستاورد خود بنویسید کفایت میکند.وبرای شمانیز بهتر ست چون خردمندی شخص خصوصا دراین سایت که همدیگر را نمی شناسیم اغلب از کامنتها مشخص میشود.ونابخردی اونیز.
    عزت خردمندان مستدام.

     
    • درود انعامی عزیز، در حین خواندن مطلب پر نغزتان یاد جمله ای از پائولوکوئیلو افتادم:

      “وقتت را با توضیح دادن هدر نده، مردم فقط چیزی را می شنوند که می خواهند بشنوند…!”

      و جمله ای قابل تامل از راسل، نقل به مضمون:

      “انسان ها نادان متولد می شوند، نه احمق.
      توسط تربیت نادرست احمق می شوند!”

      برقرار و بر دوام باشید استاد ارجمند.

       
    • چشم قارداش! منتظر اجازه حضرت مستطاب عالی بودم ،بسفارشات انسان متشخص و فرهیخته و غیر هالوئی مثل شما عمل خواهم کرد و خواهم نوشت ،خصوصا اگر فرهیخته غیر هالوی سواد آموز به دویست کودک دبستانی ،بجای زبان درازی کودکانه نسبت به بزرگان علم همچون کلینی و مفید و حلی و دیگران ، چیزی غیر از تکرار مکررات نامستند همیشگی بنویسد و در کاربرد لغت مشترک علم سفسطه کودکانه نکند .
      ضمنا غیر هالوی فرهیخته متشخص سواد آموز الفبا به دویست کودک دبستانی و املاء همیشه بیست بدانند که “ملاحظه” املاء صحیح است نه “ملاحضه”،طفلکی آن دویست کودک دبستانی ،بقول جناب خان آخی!
      عزت مستدام

       
      • از دو حال خارج نیست یا این آغ سید مرتضی //////////////////// از عصبانیت دارد منفجر میشود و نفهمیده و نسنجیده دارد /////// میگوید….
        ضمنا /////// هم اینطور حرف میزنند….

         
      • نه دیگه این دفعه قرار بود از خودت مایه بزاری نه دیگران.کلینی ملینی گیرم اعلم علما.خودشما تابحال چکارکرده اید.یا هم صنف های شما؟اگر یک روز نه یک سال شما وهم صنف هایتان بخواهند اعتصاب بکنند چه اتفاقی می افتد؟درحالی که صنف های مختلف هرکدام کارکرد مثبت خود را داشته ودرصورت نبودانان مشکلاتی پیش خواهدامد.
        این گوی واین میدان.

         
        • اگر آنان اعتصاب کرده بودند و دادگاه و محکمه ای تشکیل نمی شد ،شما این چاره را نداشتی که برای اثبات اسلام و مسلمان بودن به اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله توسل جسته تا بمیراث پدر متدین مرحوم بار یابید و آنرا توشه سفر بمیلان و رم قرار دهید! ،و آنگاه که خر از پول (ببخشید پل!) گذشت در کامنت فوق ضمن انکار بهشت اخروی که ضرورت اسلام و مسلمانی و ادیان است بگویی:””لاطائلات وخرافاتی همچون ……..وبهشت موعود””!
          آقای دیکته بیست ضمنا آرام و با اعصاب راحت انگشت مبارک روی صفحه کلید فشار بده :مایه بزاری! نه جانم ،مایه گذاشتن با “ذال” است نه با “ز”!
          خدا نگهدار ،آینه فراموش نشود!

           
          • بالاخره به اصل مطلب میپردازی یانه؟ازخودت مایه بزار.
            (صحبتهای عامیانه وقتی نوشته میشوند همین جوریندعزیزمن.اگه مینوشتیم مایه بگذاریدحق باشماست.اما برای راحت صحبت کردن و راحت نوشتن کلمات اسان نوشته میشود.واز شکل اصلی خود خارج.برخی اوقات به اصل کلمهاضاف و یا حتی کم هم میشود.مثلا استعمال رضا درترکی بخاظر سهولت گفتاز (ایرضاست ) یا (کلمه خیو کوتاه شده خیاو )و…
            حالا اینها هم بکنار املای ماضعیف و شما از اکابر زمان.بفرمایید از عملکرد خودوهم صنف هاتان بنویسیدتا رسوا ومفتضح شودهرکه باید شود.
            شما نخواهید نوشت.چون چیزی درچنته ندارید.حداقل شما کاری نکرده باشید هم صنفهای شما کمترین جنایتی که کردند این بوده که مستقیم یا غیرمستقیم باعث مرگ هزاران نفرچه گناهکارچه بی گناه شده اند.بقیه گندکاریها و رواج خرافه و جهل پیشکش.
            درباره ارثی که به من رسیده .به اصطلاح سیدجان اب را بریز اونجایی که میسوزه.ودیگر درکارهای شخصی دیگران دخالت نکن.وقتی پدرت مرد اونوقت خودتان میتوانیددر ان باره صحبت کنید البته اگر از خود چیزی داشت.

             
  40. سیاست خارجی امام زمانی از نوع ولایتی یعنی به اطریش که باهات مثل آدم رفتار میکنند و در اروپا تو را جا میندازد بدستور رهبر با بصیرت نری و بجاش با یال و کوپال و یه طیاره آدم و دیپلمات بری به کنفرانس اسلامی پیش برادرانی که میخوای سر بتنشون نباشه و بعد از سخنرانی مذهبی و بین المللی و خالیبندی در سطح تیم ملی همه برگردند و بهت فحش ناموسی دیپلماتیک بدند و از فرط خجالت برای برگشت ثانبه شماری کنی!
    جالب اینکه هم رهبر به بصیرت رئیس جمهور میخنده هم اردوغان و ملک سلمان!
    اگه یه جو شعور دیدی آویزون کن به دیوار مهربونی بجاش یه بیژامه وردار!!

     
  41. آقای نوری زاد برایتان سه آرزو دارم، سلامتی، ماندن در راه حق، و ماندن در دل های مردم
    در این فرصتی که برایتان فراهم شد می شود به پروراندن پیشنهاد آشتی ملی فکر کرد. درخواست برگزاری انتخابات آزاد خیلی دور از انتظار است که حاکمیت از اسب غرور پیاده شود دستکم برای برهه ی کوتاه مدت. اما راه هایی که تا رسیدن به آن می شود به آنها دست یافت مثلا پیشنهاد دادن آزادی نسبی به مطبوعات است. جامعه ای که مطبوعات نسبتا آزادتری داشته باشد کمتر دچار فساد لااقل به لحاظ اقتصادی و سیاسی می شود. پیشنهاد گشوده شدن نسبی روزنه مطبوعات بخصوص در این برهه ی یک ساله تا انتخابات، یک نفع دو سویه دارد، مردم خواست های خود را در مطبوعات منعکس شده می بینند و از سوی دیگر فضای انتخابات آنطور که لااقل بخشی از حاکمیت می خواهد پرشور می شود و نوعی آشتی بین مردم و حاکمان پدید می آید. اینکه می گویم نفع دوسویه را ممکن است عده ای نپسندند اما ما در عالم واقع زندگی می کنیم و قطعا نفع دو سویه بهتر از نفع یک سویه و مصادره ی همه ی امتیازها توسط حاکمان است. ضمن اینکه مطبوعات آزاد چشم و پوش جامعه هستند و دیگر به راحتی نمی شود از کش داده شدن اختلاس ها جلوگیری کرد و شاهد حیف و میل ثروت های جامعه شد. وگرنه اینکه تصور کنیم همین فردا حاکمان در حرکتی آشتی جویانه بخواهند رفراندوم برگزار کننند محال است. من شرکت در انتخابات اخیر را که همه ی امکانات در ید قدرت تمامیت خواهان بود و هیچ کاندیدای مطلوبی که موضع شفافی در مسائلی که مد نظر من است نیافتم نادرست می دانستم و از شرکت در آن خودداری کردم اما در صورتی که کاندیدایی که حداقل شرایط من را برای شرکت در انتخابات داشته باشد معرفی شده و مطبوعات را در انعکاس همه ی دیدگاه ها آزاد ببینم حتما در انتخابات بعدی شرکت خواهم کرد. باید راه های عملی رسیدن به آن روز را پیشنهاد نموده و عزیزانی چون شما آنها را بپرورند و پخته کنند. گوشه ای نشستن و فحاشی کردن و نفرین کردن و از خدا و قدرت های خارجی طلب کمک نمودن ایران را از سرنوشت شومی که در انتظارش است نجات نخواهد داد. انتقام حق است، اما به قول شما به فرض که از اینکه همه ی مجرمان را از دیوارها آویختیم چه چیزی عاید فرزندانمان خواهد شد؟

    اما در باره ی خودتان، به عقیده ی من کیفیت نقاشی های شما نسبت به وقتی به شکل آماتور شروع به کار کردید بسیار بالا رفته. کارهای هنری خود را دنبال کنید و تنوع ببخشید. مثل نوشتن فیلم نامه که در آن تبحر دارید، یا داستان نوشتن برای کودکان و بزرگسالان، با تم های اجتماعی و منقوش به نقاشی های خودتان، یا حتی شعر سرودن که همگی به بهبود اوضاع جسمی و تا حدی خستگی روحی شما کمک می کند.
    تندرست و بهروز باشید.

     
  42. جناب نوری زاد! بی وطنان امتی! همانند داعش و القاعده و طالبان مشغول سربازگیری اند. شنیدم در بحبوحه انقلاب 88 به خامنه ای گفته اند مشکلات موجود، مردم را به خیابان کشانده! آقا! فرموده بودند که خیر ملت هار شده اند و خوشی زیر دلشان زده. احمدی نژاد هم ماموریت یافت تا طبقه متوسط(موتور محرکه جامعه) را له کند که کرد. الغرض دیروز جمعه جوانی را دیدم که دیپلم کشاورزی داشت و از روستایی از شهرستاهای نسبتا آباد لرستان برای آزمون طلبگی به مرکز استان آمده بود، حتی ظاهرش هم به طلبه ها نمی خورد! از او پرسیدم آب و زمین، دیپلم کشاورزی و… گفت می خواهم میانبر بزنم به شغل و زن و موقعیت و بی خیال خدمت سربازی بشم، گفتم چرا دنبال تخصصی مثل کشاورزی نرفتی که اگر این حکومت دوامی نداشت لااقل بتوانی از آن بهره بگیری! به تمسخر گفت می خواهم در خدمت مردم باشم! گفتم اگر ناگزیر به انتخاب بین ملت و حاکمان باشی؟ گفت عاشق خون و تفنگم میام تو خیابان و خون می ریزم! نفرت و مزدوری را در چهره اش خواندم، یاد استشهادیون افتادم که اکنون در دنیا رسم است، البته آمریکا مزدور می گیرد در قبال ماموریت مشخص و امتیازات مادی، طالبان عده ای را با وعده بهشت می فریبد و برخی را به آب و نان، داعش هم بنحو دیگر…! اما حاکمان داعشی شیعه خودمان دیگر فرصت شستشوی مغزی و جاذبه ای برای جوانان ایران و افغانی و سوری و لبنانی و…ندارند، از طرفی پول کافی هم ندارند، لذا عرصه زندگی را چنان بر مردم تنگ نموده که امتیاز شهادت(مزدوری) درمیان سپاهی و بسیجی و ارتشی عامه جوانان عاصی از زندگی را به مناقصه گذارده اند! تاریخ 1400 ساله تکرار شده وعده نهرهای عسل و شیر و حوری در زیر سایه درختان و البته با دستمزدی نقد هرچند اندک در این دنیا!

     
  43. آقای نوریزاد خواهش می کنم از دوستان سایت تان بخواهید از کپی پیست کردن جوک های اینستاگرامی و کتاب و تحقیق دیگران در بخش نظرات خودداری کنند. پست قبلی شما که انباشته از این مطالب است تقریبا بالا نمی آید و بخش امتیازدهی آن به خاطم حجم بالای مطالب از کار افتاده است. از اینحا به دوست گرامی ام هم متذکر می شوم که تقدم و تاخر ورود به این سایت و با دیدار با نوریزاد در مقابل اطلاعات و اوین برای کسی حقی ویژه ایجاد نمی کند که بتواند مطالب کپی شده در سایت درج کند. بنده یا هیچ کس دیگر نمی توانیم و نباید برای کسی درباره ی اینکه چه بنویسد تعیین تکلیف کنیم اما وقتی مطلبی تراوش فکری خود شما نباشد و اصرار داشته باشید با کپی کردن آن، فضای زیادی را در اختیار بگیرید می توانیم اعتراض کنیم. ضمن اینکه درخواست کپی نکردن مطالب از اینجا و آنجا درخواست خود جناب نوریزاد هم بوده است.

    ضمنا آقای محترم شما در کامنت اخیر حرف های زشتی به حوزویان این سایت مسبت داده اید که با توجه به شناختی که بنده از جناب نوریزاد دارم می دانم رخصت ویرایش پیدا ننموده اند. علاوه بر حرف های زشتی که زیر لفافه قلمی فرموده اید به آنها تهمت مزدبگیری هم زده اید. تهمت زدن کار راحتی است دوست عزیز. اگر خاطر شریف تان باشد شما مدتی به کپی کردن مطالب از سایت ها زندیق و iran000 مشغول بودید و یکبار که یکی از نوشته های خیلی زشت این سایت ها را کپی کردید و جناب نوریزاد به تندی اعتراض فرمودند به ایشان به تمسخر گفتید چرا حالا “ندای بنفش” سر می دهی! اگر تهمت زدن اینجا باب شود، بنده هم می توانم به شما تهمت بزنم که قصد دارید درب این سایت شریف را با انتشار مطالب اینچنینی تخته کنید. تهمت مزدبگیری به مخالفان رویه ای است که جمهوری اسلامی بر علیه مخالفانش پیش گرفته و جنابعالی علیرغم مدعاهایتان همان منوال را پیش گرفته اید.

     
    • جناب به اصطلاح ناشناس!

      شما همان سایبری اطلاعاتی نیستی که قبلا با نام کاربری”رند خرابات” در این سایت گرای کاربران را به نوریزاد می دادی!؟ نوریزاد هم فورا طبق گرای شما در صدد پاسخ به آن کاربر بر می آمد! یادت هست یکبار در یک پست قدیمی دور از چشم همه کاربران این سایت وقتی ملا مرتضی در بحث مابین من و او در مورد ریشه سید بودن، کم آورد و فرار را برقرار ترجیح داد تو بلافاصله وارد بحث شدی و گرای مرا به نوریزاد دادی و نوریزاد هم بدون استثنا پاسخهای مرا سانسور کرد و مرا نیز از این سایت طبق گرای شما، اخراج کرد! و ملا مرتضی در غیاب من پیروزمندانه به همان پست برگشت و سه نفری مرا له کردید!؟ وقتی من در یک کامنت سه خطی این وضعیت را خواستم در پست بعدی در زیر کامنت سرکار خانم آنیتا به اطلاع دیگر کاربران برسانم نوریزاد، جوانمردانه! این کامنت سه سطری مرا نیز سانسور کرد! اینها را گفتم که بدانی می شناسمت.

      اما در مورد کامنت فوق، با مطالعه کامنت فوق مشخص میشود که درد شما کپی کردن نیست! چرا که اگر این بود به کپی کردن ملا مرتضی از تفسیر المیزان هم اعتراض می کردی این کامنتهای طولانی که او مینویسد همه کپی شده از مشتی کتابهای جعلی و بدون رفرنس است که قرنها بعد توسط ملاهای متعصب به مثابه شهادت ///////////////! نوشته شده است و هدف او هم ترویج خرافات است تا از این دکان خرافات بتواند همچنان منتفع باشد گفته ای که جناب کاوه به او تهمت مواجب گیری زده است! جناب به اصطلاح ناشناس، یک مورد سراغ داری که آخوندی در مسجدها نماز بخواند و برای نماز به اصطلاح واجبش! پول نگیرد!؟ آخوندی که حاضر نیست نمازش را مجانی بخواند آنوقت همانند آن گربه! برای رضای خدا موش می گیرد!؟ این حربه های تقیه مآبانه دیگر کهنه شده است بر اثر 38 سال حکومت آخوندها، حالا وقتی آخوند”ف” می گوید ما “فرحزادش” را می فهمیم!

      جناب کاوه، عزیز، من هم مثل شما مجروح جنگی هستم من هم مثل شما فریب آخوندها را خورده بودم من از سال 63 راهم را از آخوندها جدا کرده ام و در حد توانم آنها را رسوا می کنم تا دین خود را به این آب و خاک بر اثر اشتباهی که کرده بودم، جبران نمایم من اکثر کتابهای زنده یاد امیر حسین خنجی را خوانده ام و به همه کاربران محترم این سایت نیز توصیه می کنم کتابهای او را دانلود کرده و بخوانید این فرزند ایران، زحمت کشیده و در این مملکت سراپا از خرافات که فی الفور انسان را مهدورالدم می کنند این آثار را از خود به یادگار گذاشته است قدردانی ما از یک چنین نیک مردانی، خواندن آثار آنهاست جناب کاوه، اولین کامنتی که از کتاب این نیک مرد گذاشتی اولین نفر جناب نوریزاد بود که با سفسطه کار شما را تخطئه کرد بعد یک کاربر دیگر که به اصطلاح خودش نحوه خلاصه نویسی را میخواست آموزش بدهد بعدیک کاربر دیگر و حالا این سایبری اطلاعاتی”رند خرابات” قبلی و ناشناس شهامت مندانه! فعلی هم به شما ایراد می گیرد و هم همزمان از ملای این سایت حمایت می کند اینها همه یک چیز را نشان میدهد و آن این است که جناب کاوه دقیقا به هدف زده ای! رسوا کردن تشیع صفوی و آخوندهای پیرو آن، تنها یک راه دارد و آن هم آگاهی مردم ایران است از تاریخ این سرزمین مصیبت زده، مردم تا ندانند این حاجی بکتاش ولی و شاه اسماعیل لواط کار! همانند //////////////! و این شیخ علی کرکی اولین آخوند وارداتی از جنوب لبنان به ایران چه نقشی در مذهب دروغین فعلی آنها دارند این مملکت راه به جایی نخواهد برد به همین دلیل است که به مثابه آب درون لانه مورچگان! اینگونه ولوله در بین اینها افتاده است تا شما را از ادامه این سلسله کامنتها منصرف کنند توصیه می کنم حال که در بین مردم ایران سرانه مطالعه بینهایت پائین است تنها راه همان است که شما می کنی عین مطالب کتاب را بدون هیچگونه خلاصه کردن به رسم امانت در مقابل چشم مردم بگیریم و بگوئیم بخوان هموطن، از خواندن ضرر نمی کنی هر ضرری به تو میرسد از نخواندن است. هان، ای دل عبرت بین، از دیده به در کن هان، ایوان مدائن را، آئینه عبرت بین.

      در خاتمه تذکر یک نکته لازم است. در این کامنت در چند جا به جناب نوریزاد تعریض شده است دلیل آن این است که بنده بر خلاف شما کاربران محترم این سایت، جناب نوریزاد را یک پروژه میدانم و از این سایت هم بوسیله جناب نوریزاد بر اثر آزادیهای نوریزادیه! اخراج شده ام آزادیهای نوریزادیه دقیقا برخلاف چنگک های نوریزادیه است که آن آخوند بارها بالا و پائین پریده است و هلهله کنان می رقصد و به نوریزاد دست مریزاد میگوید میخواهم به شما عزیزان بگویم به این زاویه ای که من طرح جدید صلح نوریزاد را می بینم نیز یک گوشه چشمی بیاندازید بزرگترهای نوریزاد و طراحان این پروژه متوجه شده اند این پروژه نمیتواند به اهداف از پیش تعیین شده اش برسد دلیل آنهم نه ناتوانی نوریزاد، که او هنرمندانه در صدد اجرای اهداف آنهاست بلکه کاربران این سایت است که با کامنتهای متنوعشان بدون توجه به مطالب نوریزاد، ریشه ملاها را زیر شلاق نقد گرفته اند و نوریزاد هم اگر بیش از این با چنگکهای نوریزادیه و شگردهای بایکوتی خاص خودش بخواهد مانع شود خودش رسوا میشود حالیه وضعیت این سایت بدینصورت است گردانندگان پروژه، برای متنفر شدگان از اسلام و آخوند، با رندی،حوزه علمیه را به این سایت آورده اند برای ارشاد گمراه شدگان! و هر چه این ملا بر بالای منبر خرافات را نعره میزند مستمعین ////////////// رای منفی /////////////// می افکنند و عجب ///// است این ملا که از رو هم نمی رود از بس به جیفه اعطایی بزرگترها علاقه دارد! از طرف دیگر کاربران فرهیخته این سایت از استاد بزرگوار جناب کورس گرفته تا بینهایت کاربران زاده وطن که آمده اند و رفته اند و خیل عظیمی از آنها هم همچنان قلم میزنند چنان صحنه ای را فراهم کرده اند که توصیفش از عهده کسی چون من بر نمی آید درود بر پدران و مادران فرزندان ایران که حاصل تجربیات نسلها و قرنها زندگی خود را در قالب یک جمله کوتاه بنام ضرب المثل برای ما به یادگار گذاشته اند و ما را راحت کرده اند بجای توضیح در مورد یک مطلب که شاید یک کتاب شود بکار بردن همان ضرب المثل گویاتر از یک کتاب است و آن ضرب المثل که توصیف وضع فعلی این سایت است و گردانندگان این پروژه را آچمز کرده است این است. ” از قضا سرکنگبین صفرا فزود! ” و گردانندگان این پروژه این ضرب المثل را نیز تا عمق جان نیوشیده اند! ” این ره که تو می روی به ترکستان است ” یعنی با ادامه این وضعیتی که این سایت پیدا کرده است و گسترش آن در سطح جامعه، گور آخوند کنده شده است! حالا با این وضعیت پروژه گردانندگان آغا چه باید بکنند؟ تنها راه نجات از این چاهی که در آن افتاده اند همین پیشنهاد نوریزاد است! که از بالا دستورش صادر شده است که فتیله را پائین بکش! که اگر ادامه یابد هوا بدجوری سرد میشود! یکی نیست به این نوریزاد بگوید که شما یک مرتبه پرچم صلحت را بالا برده بودی و اتفاقا با همین پرچم جلوی بیت رهبری هم رفته بودی آیا آن دفعه پرچم صلحت نمایشی بود و حالا میخواهی پرچم صلح واقعی را بلند کنی!؟ مطمئن باش جناب نوریزاد، اینکه می گویند بار کج به منزل نمی رسد یک حقیقت است اگر صلح هم میخواهی بکنی چرا به مردم آدرس عوضی میدهی!؟ این مردم فرهیخته را از سوریه ای شدن می ترسانی و به آنها تهمت میزنی تا هنرمندانه! دستور را اجابت کنی؟ این مردم در سال 88 با ریخته شدن خون جوانانشان و مجروح شدن مادام العمر عزیزانشان و محروم شدن از برگزاری مراسم یادبودشان با دل خون در خانه های خود نشستند و عرصه را برای مشتی رجاله و اوباش آخوند خالی کردند تا وطنشان سوریه نشود و فرهیخته بودن خود را اینچنین ثابت کردند آنوقت شما به این مردم تجربه پس داده، تهمت سوریه ای شدن می زنی!؟ واقعیت این است که با نجات ایران از شر آخوند، نه تنها ایران سوریه نخواهد شد که سوریه نیز نجات پیدا خواهد کرد شما خود خوب اینرا میدانی و عمدا به مردم برای رسیدن به اهدافت تهمت میزنی و حقیقت را وارونه نشان میدهی جناب نوریزاد این مردم اگر میخواستند خونریزی راه بیاندازند در عاشورای 88 با نیروهای سرکوبگر ویژه که اسیر شده بودند با مهربانی برخورد نمی کردند این مردم به دنبال خشونت نیستند بلکه بدنبال تغییر وضعیت فعلی میباشند آنهم بصورت مدنی و راه رسیدن به این هدف هم تنها یک راه است و آنهم متشکل شدن مردم از طریق تنها راه ممکن یعنی فضای مجازی در قالب حزب و پس از جا افتادن حزب حضور مدنی در عرصه برای عقب راندن آخوند و تغییر وضعیت خود و این را هم بارها کاربران مختلف در قالب کامنت مطرح کرده اند و اولین نفر که سینه سپر کرد و مخالفت کرد شما بودی جناب نوریزاد! فعالیت مدنی بدون تشکیل حزب، جناب نوریزاد میدانی یعنی چه!؟ یعنی ” آفتابه لگن هفت دست ولی شام و ناهار هیچی ” وقتی برای شام و ناهار یعنی تغییر وضعیت، برنامه ای نداشته باشیم و فقط آفتابه لگن هفت دست باشیم یعنی بی محابا انتقاد کنیم، آی دزد، آی دزد کنیم میدانی چه میشود جناب نوریزاد!؟ میشود تخلیه انرژی منفی جامعه! برای جلوگیری از انفجار جامعه!

      با عرض معذرت از کاربران محترم این سایت، با توجه به اینکه من مدتها است به دلیل اخراج نوریزاد، در این سایت کامنت نمی گذارم پیش خود گفتم به بزرگواری شما فرهیختگان، من هم نظر خود را از زاویه ای دیگر با شما در میان بگذارم شاید نافع باشد هدف همگی ما بهبود وضعیت ایران عزیزمان از فلاکت آخوند است تا آخوند هست سیه روزی ایران هم هست بدون هیچ شکی. در ضمن، تا این دریچه ارتباطی گشوده است و اینطور که بویش استشمام میشود تصمیم گرفته اند ببندند پرچم صلح نوریزاد مقدمه تعطیلی این سایت است تا آنروز نیامده است عزیزان من، ای هموطنان گلم، به فکر تشکیل حزب در فضای مجازی باشید اگر میخواهیم بصورت مدنی و بدون خونریزی آخوندها را از قدرت کنار بزنیم تنها یک راه دارد آنهم این است که حزب تشکیل بدهیم بدون حزب سرنوشت ما تغییر نخواهد کرد. بدرود

       
      • …. یعنی بی محابا انتقاد کنیم، آی دزد، آی دزد کنیم میدانی چه میشود جناب نوریزاد!؟ میشود تخلیه انرژی منفی جامعه! برای جلوگیری از انفجار جامعه.

         
      • دوست بزرگوار من سلام
        نوریزاد مسول این سایت است و درج یا عدم درج مطالب حقیست که او دارد.از این نگارنده شاید نزدیک به هفت هشت مورد کامنت را درج نکرده که مورد اعتراض بنده واقع شد ولی اعتراض بنده نه به عدم درج مطلب که به دلیل عدم بیان علت مبنی بر حذف 5 کامنت ساده در یک پست بود و بنا را بر این قرار داده بودم که اگر ایشان آخرین کامنت را هم حذف نمود عطای این سایت را به لقایش ببخشم همین و بس.با خواندن این پست اخیر خود از ایشان خجل شدم که چگونه با این بیماری اینهمه از او انتظار داریم که برای ما چه ها که نکند و بعد از آن از طرف خود به او حق می دهم اگر تمام مطالب من را تمام و کمال حذف کند.او با این سن و سال و بیماری باید مطالب بلند و کوتاه این سایت را دانه به دانه مطالعه کند در حالیکه برخی از ما بر خواندن یک مطلب بلند در این سایت ایستادگی نداریم.علی ایحال بزرگوار اگر یک درصد بر خلاف گفته شما این بنده خدا قسمتی از یک پروژه نباشد آنوقت اگر به خاطر نوشته بنده و شما مورد بازخواست قرار گرفت آیا حاضریم در دادگاه حاضر شده و بر له او شهادت دهیم؟!حق دو طرفه است و باید به ایشان هم در درج مطالب حق داد و اگر خوشایند ما نبود و گمان داشتیم این سایت لیاقت نوشتار و هم اندیشی ما را ندارد صاحبش را از این نعمت محروم کنیم و او را به خدای بزرگ بسپاریم.
        پاینده و سرفراز و شادکام باشید

         
      • جناب نوریزاد را یک پروژه میدانم و از این سایت هم بوسیله جناب نوریزاد بر اثر آزادیهای نوریزادیه! اخراج شده ام آزادیهای نوریزادیه دقیقا برخلاف چنگک های نوریزادیه است که آن آخوند بارها بالا و پائین پریده است و هلهله کنان می رقصد و به نوریزاد دست مریزاد ………………
        ………………………………………………………………………………………
        جناب ناشناس بنظرم شما قبلا هم با نام دیگری پیشنهاد حزب دادید و می خواستید از طریق سایت نوریزاد انرا عملی کنید و از منهم دعوت کردید.ولی با واکنش منفی کاربران سایت مواجه شدید.نه اینکه پیشنهاد حزب بد است ولی نحوه تشکیل آن بود.من تعجبم از شما با این دید دائی جان ناپلئونی نسبت به دیگران در اینجا نوریزاد چگونه انتظار داشتید و دارید که دیگران به شما که حتی از گذاشتن نامی ثابت برخود ابا دارید اعتماد کنند.نوریزاد هرچه هست دراینمدت بخوبی از عهده امتحانش برآمده و بدون هیچ توقعی و چشم داشتی بزرگترین و بهترین راه مبارزه با درندگان حاکم را سازمان داده.و دراینراه هم اسیب بسیار دیده.حالا شما و افرادی مثل شما بفرمائید دراینمدت جز دامن زدن به شک و تردید نسبت به نوریزاد و حرکتش چه کار مثبتی برای جنبش مردمی انجام داده اید.لابد خواهی گفت که می ترسم!خب آیا این خودخواهی و دروغ و فریب نیست که انسانی بخاطر ترس خود دیگرانی را که با جان و هستی خود در میدان مبارزه روبروی دشمن ایستاده اند بدنام کند؟تازه مگر نوریزاد دراین سالها ادعایی کرده و یا جلو حرکت دیگران را گرفته است؟نوریزاد تا آنجا که من از نوشته ها و گفتار و رفتارش دریافته ام انسانی شریف و ایران و انساندوستی است که از گذشته خود که عمله جعل و خرافات بوده رها گشته و برای مردم و کشورش به مبارزه ایی مدنی و مسالمت آمیز روی اورده.از تمام نوشته های نوریزاد چنین برمی اید که ایشان نه درپی بکار گیری خشونت است و نه خواهان پست و مقامی است.نوریزاد مثل هر انسان دیگری در طول این جندین سال ترقی نموده و صادقانه انچه را که فکر میکرده به نقد کشیده و انچه را که درست می داند پذیرفته است.مسلما نه تمام نوشته های نوریزاد می تواند همه را متقاعد کند و نه نوریزاد چنین ادعایی را دارد.
        شما که تا این اندازه به وجود حزب معتقدید که از نظر هم من و هم نوریزاد(بارها این موضوع را نوشته) و هم دیگران کاری اساسی است چرا علنا دست بکار نمی شوید تا دیگران نیز با شما همراه شوند؟

         
      • جناب من منم
        چرا بیراهه میرویم؟ نوریزاد کجا ادعای کنشگری سیاسی و یا راهبری جنبشی را قبول و یا تقبل کرده است؟
        چرا این همه مسؤلیت را بردوش ایشان خروار میکنید؟ تا آنجایی که بنده دستگیرم شده است، محمد ما ادعایی جز یک فعال «مدنی» بودن و گسترش خرد در جامعه خرافات زده نداشته و ندارد.
        یعنی چه که از بالا گفته اند «فتیله را پایین بکش؟» این چه تهمتی است که بذات این وبلاگ میزنید؟

        کاربران دائمی این بلاگ چه خطری برای پایداری کدام حکومتی چه درایران وچه درسایر نقاط دنیا را موجب شده اند و یا قادرند سبب شوند؟
        قدری ملاحظه هم فکرنا مطلوبی نیست. هرگز قرار نبود که از این پایگاه ما حکومتی را سرنگون کنیم و طرحی نو دراندازیم که حالا شما تا این حد مأیوس شده اید.

        با بخش وسیعی از کامنت سرکارموافق هستم ولی قسمتی را که بشخص محمد نوریزد اختصاص داده اید را کمال بی انصافی و خارج ازعدالت میدانم. نوریزاد بجهت پرورش و گسترش انساندوستی بارها بدیدن رنجکشیده های جامعه رفته و از آنان دلجویی کرده است وبدلیل زحمات قابل تحسین ایشان افراد زیادی مانند بانو گوهرعشقی به وسعت جهانی نامی شده اند و انسانهای زیادی برای احیای حقوق آنان دراقصی نقاط گیتی قلم میزنند. نوریزاد اگر دست بتشکیل یک حزب سیاسی بزند تمامی آن رشته ها پنبه خواهند شد و همان روز اول نعره های «دیدی گفتم» معاندین بفلک خواهد رسید

        تندرست، پایدار وعادل باشید
        رسول

         
    • سلام اقای نوریزاد من پیشنهاد میکنم که کسانیکه نوشته ای در سایت های دیگر به نظرشان اموزنده امد فقط لینک انرا بنویسند که اکر کسی خواست خودش مراجعه کند

       
      • مازیار وطن‌پرست

        امیر عزیز

        من این موضوع را بارها نوشته‌ام و از آقای نوریزاد هم خواهش کرده‌ام دست از رودربایسی برداشته و پس از یکبار تذکر، مطلب کپی شده را حذف کند.

        نقل چند سطر یا یک پاراگراف یا یک فراز از نوشته می‌تواند خوانندگان را به نوع موضوع لینک راهنمایی و راغب کند. اما زیاده از آن واقعا نمی‌توانم درک کنم که چه خاصیتی دارد؟ آنکه اهل خواندن باشد به لینک مراجعه و متن را خواهد خواند و آنکه حوصله‌ی متن بلند را نداشته‌باشد یقینا کامنت بلند را نخواهد خواند. به ویژه آنکه فاصله‌ی سطور در کامنت‌های این وبلاگ با اندازه‌ی حروف (فونت) متناسب نیست. طوری که من برای خواندن “ریشه‌ها” اغلب ناگزیرم آن را به فرمت Word انتقال دهم.

        واقعا متوجه نمی‌شوم ذکر این نکته‌ی کوچک چرا باید دوستان را تا آن حد برنجاند که سابقا یکی از دوستان مرا دیکتاتور خطاب کرد و دوست عزیز دیگری طور دیگر ناراحتی‌اش را بروز داد.

         
  44. باسلام.پیشنهاد میکنم ترتیب انتشار کامنتها را مثل اکـثر سایتهای مشابه از بالا به پایین قرار دهید برعکس ترتییب فعلی.برای خواننده کامنتها راحت تر است.ممنون

     
  45. با سلام؛
    خدا رحمت کند آیت .. طالقانی را, در اولین سالگرد پس از انقلاب که در ۱۴ اسفند بر سر مزار دکتر مصدق برگزار شد ایشان سخنرانی مبسوطی داشتند و ذکری از پوست خربزه وآیت ..کاشانی نقل کردند, این را نوشتم که بگویم مدتی است نظرات مندرج در پایین مقالات شما را بیشتر خواندم بهترین راه تشویق شما هم دادن هندوانه به همراه پوست خربزه است چه حکایت غریبی دارند این ولایتی ها ! بهتر از این نمیشود یک معتر ض راساکت کرد!؟
    کار نیکو کردن از پر کردن است.

     
  46. جناب نورزاد عزیز با بهترین درود‌ها و آرزوها برای حفظ سلامیتان تا چشمهٔ پویایی و بارش نیکیها در شما دشت‌های تشنهٔ آگاهی‌ را با آب دانایی‌ و خرد آبیاری کند و استمرار آن در گرو سلامتی شماست. راه همین است که می‌‌نمایی و جز این خطرها و کینه‌ها و دسیسه‌ها در کمین تا ایران و ایرانی از همین نقشه جغرافیا نیز محروم شود آنگاه که خشم و کین‌های فروخفته انبان شده از این نابکاران در جستجوی کوره سوی امیدی از مسیر قدّاره بندان و فرصت طلبان و آشفته خواهان و هرج و مرج گرایان و تجزیه طلبان با گدایی و منت کشی‌ از اسلحه و پول بیگانگان، چاره کار حذف این انسان ستیزان بی‌ همه چیزرا بی‌ خبر از همه چیز دیوانه وار از دورنمای فریب سراب دنبال کنند. جناب نوریزاد لازم نیست شما را خبر دار کنم که اندیشه و راهی‌ که می‌‌نمایی همین الان الان نیز جویندگان و خرد ورزان و مال اندیشان پویندگان بسیاری دارد و در زیر جلد جامعه ریشه گرفته و روز به روز تنومندتر میشود و یک بیداری عمومی در حال شکل گرفتن است اما نه‌ برای عصیان و شورشی کور و خرد گریز و از سر کینه توزی و انتقام کشی پایان ناپذیر، که برای تنفس و زندگی‌ فردا و فردا‌هایی‌ که حتی تن‌ و جان زن و فرزندان همی‌ قدّاره بندان غارتگر و عدم کش نیز روز و روزگاری بهتر و انسانی‌ را تجربه کنند و بار شرمسای را به پای جبران برای بزرگی‌ها و نجابت‌هایی‌ که در آن سهیم می‌‌شوند، خرج کنند.جز این هر راهی‌ به خطا است و فرجام شومی را برای ما رقم خواهد زد. پاینده و فراگیر باد آشتی ملی‌. دریغ است ایران که ویران شود.

     
  47. سلام بر شاهزاده سيد مصلح

    با خواندن نوشته شما در بارهء “كلككاظم”، ببخشيد، “كلكاظم”، و معجزهء آن دو سيد جليل القدر، بخصوص اينكه شما هم كه از شخصيت علمى بالايى برخورداريد و قبلاً در دانشگاه كرسى استادى معارف داشته ايد نيز اين معجزه را تأييد فرموديد، آنقدر تحت تأثير قرار گرفتم كه مدهوش افتادم و چون بهوش آمدم ديدم معجزه اى رخ داده و بر قلم من كه دستى درتاريخ ندارم، يك نوشته تاريخى جارى شده كه چون آنرا نتيجهء اعجاز شما مى دانم، آن را به محضر شما سيد جليل القدر پيشكش مى كنم:

    در چين قديم به مدت حدود هزار سال رسم بود پاهاى دختران كوچك را مى بستند و با بزرگ تر شدن كودك، نوارهارا محكمتر مى كردند تا پاى او متناسب با ساير اندامهايش رشد نكند. اين دختران پس از بزرگ شدن دارى پاهاى بسيار كوچك دفورمه و مثلثى شكل بودند كه در نظر عموم مردم، زيبا و شكيل شناخته مى شد. اگر خانواده اى اين كار را نمى كرد و دختر صاحب پاهاى طبيعى بود، از نظر اجتماعى ناهنجار تلقى مى شد و چنين دخترى تنها لايق مشاغلى چون كلفتى دانسته مى شد. زنانى كه با پاهاى بسته بزرگ مى شدند، راه رفتنى چون پرنده ها داشتند يعنى بجاى راه رفتن طبيعى و متعادل، مى جهيدند و پس ازهر جهش به دشوارى تعادل خود را بدست آورده و جهش بعدى را انجام مى داد. اين راه رفتن، زيبا تلقى مى شد و راه رفتن طبيعى، زشت و ناهنجار.
    اكنون اين جنايت ديگر در حق دختران انجام نمى شود و مى توان در اينترنت به عكسهاى غم انگيز اين پاهاى مثلثى شكل كوچك و صاحبانشان بعنوان يك عبرت تاريخى نگاه كرد.

    اما ما در جامعه خود با پديده ديگرى روبرو هستيم و آن مغزها و انديشه هاى دفرمه است. كودكى كه مغزش محكم در نوارهاى از پيش آمادهء باور هاى كهن پيچيده مى شود. با رشد كودك، اين نوار ها را محكمتر و محكمتر مى كنند تا هنگامى كه كودك بزرگ شد، مغزو انديشه اى دفرمه و كوچك مانده داشته باشد.انديشه اى كه ديگر توان بازگشت به حالت طبيعى را ندارد. در خود وامانده و بسته و له شده است. يا توان حركت و پيش بردن ندارد و يا حركتش ناجور و نامتعادل است. بدتر اينكه، اين مغزهاى دفرمه، طبيعى و مقبول دانسته مى شوند و مغزى كه متناسب با بدن رشد كرده و بزرگ شده است، ناهنجار.
    بستن مغز براى جلوگيرى از رشد آن در جامعه ما قرنها ادامه داشته است و هركه از اين كار حذر كرده است، به جرم ناهمرنگى با جماعت، منزوى و يا نفله شده است.
    اين است راز نخبه كشى در جوامع عقب مانده.
    دراين جوامع مغزها هر چه كوچكتر باشند، خود محورتر، نقد نشدنى تر و به دليلِ نقد نشدن، خود حق پندارتر، خشن تر و منتقد كُش تر، و به اقتضاى قرون متمادى تنازع بقا در شرايط دشوار، محيل تر و زبان باز ترند. از ديد آنها دارندگان مغزهاى طبيعى زشت، “ناهنجار” و مستوجب تحقير، انزوا و نابودى اند.
    در برخى دوره هاى زمانى، صاحبان مغزهاى طبيعى تلاش كرده اند ملاك هاى خوبى و طبيعى بودن را درجامعه تغيير دهند اما همواره در اقليت بوده اند. امروز با حيله گرى، صاحبان كوچكترين مغزهاى دفرمه، به رأس هرم قدرت رسيده اند و از طرفى، فرهنگ سازى از طريق آموزش و پرورش، دانشگاه، و رسانه هاى رسمى را در اختيار گروه خود گرفته اند و از طرف ديگر در مدارسى با تمام قوا و با تزريق بودجه هاى هنگفت، متخصصين نوارپيچى مغز تربيت مى كنند و آنها براى تداوم نسل اندرنسل نوارپيچ كردن مغز آحاد جامعه، كودكان و پدران و مادران امروز، فردا و فردا ها، به دور و نزديك جامعه گسيل مى كنند.

    و مغزهاى طبيعى و ” ناهنجار” اما در رنج، انزوا، خاموشى و پچ پچ هاى حسرتبارند.

    در چين، براى منسوخ كردن رسمِ بستن پاى دختران، روشنگرى به تنهايى مؤثر نيفتاد و نهايتاً اين اجبار حكومت بود كه عاقبت پس از هزارسال در قرن بيستم اين رسم را برچيد.

    در جامعه ما اما برچيدن اين رسم بسى دشوار تر است زيرا حكومت هرگز آن را منسوخ نخواهد كرد و تنها مى توان به روشنگرى اميد بست.

    آيا آرزوى محالى است كه جامعه ما نيز روزى به اين مغزها و صاحبانشان به عنوان يك عبرت تاريخى نگاه كند؟

     
    • احسنت بسیار عالی،چه مقایسه خردمندانه ای ،بسیار عالی،تشکر از آنیتا

       
    • سلام گوله خنده

      آنيتاي گرامي اگرخودرا انديشمند مي دانيد واهل بحث ونظر اين نوشتارشما پاسخ من نبود اگرخرق عادت رامساوي بانقض عليت مي دانيد داستان حفظ قرآن كربلاي كاظم در50سال پيش ازنوع يك خرق عادت بود ،براي جواب دادن صحيح چرامدهوش شديدودفرمه گرفتيدوطفره رفتيد؟

      اگرانكارمي كنيد اصل داستان را مي توانيدپرسجوكنيد وبه صداقت گفتارمن پي ببريد واگردرقافيه اين شعرتان كه خرق عادت مساوي بانقض قانون عليت است؛ گيركرده ايد صادقانه اعتراف كنيد چرابكوچه علي چپ مي زنيد.؟

      ودرثاني گفتيم كه همين حالا خودقرآن مي گويد من معجزه باقيه پيامبر اسلام هستم اگرمي توانيد يك سوره وياچندآيه همانندآن رابياوريد.؟

      ازپاسخ منطقي فراركردن نوعي عجزوناتواني درمقابل طرف گفتگواست پس ضمنا عجز خودرا پذيرفته ايد واعجازهاي الهي را نيز بايدپذيراباشيد.والسلام
      مصلح

       
    • آنیتای عزیز به نکته بسیار خوبی اشاره کردید ولی این شاهزاده ی شما اهل این حرفها نیست. حالا میفهمم چرا جناب کاوه با تیز بینی اینهمه از این آقا دلجویی و تعریف و تمجید میکرد. بارها در لفافه ایشان را آدمی ساده و بی شیله و پیله خوانده بود و واقعا” هم چنین است البته در گفتارش صادق است و طرز فکرش اینگونه است به سراسر کامنتهایش نگاه کنید سادگی و صداقت میبارد این کجا و رند /////////// مثل آقاسید مرتضی کجا ؟
      این آقا 10 بار هم این مطلب وزین شما را بخواند شاید متوجه منظور شما نشود. به اقاسید مرتضی نگاه نکنید که ////// را هم درس میدهد البته منهم فکر میکنم ایشان خودش به گفته هایش ایمان ندارد و بخاطر ////// دوست دیگرمان (من منم ) هم خوب اشاره کردند اینها نماز واجب را و حتی یک سوره و آیه را مفت و مجانی نمیخوانند چه برسد اینهمه صغری کبری بچیند وقت بگذارد و از قران و حدیث اینهمه ///// کپی پست کند؟ حتما برای تک تک کامنتها از حوزه و 10 جای دیگر حق و حقوق و پاداش می گیرد حتی جرات نمیکند با نام واقعی اش مطلب بنویسد چون اگر بکند رسوا میشود و از طرفی هم میترسد تقی به توقی بخورد مردم از چراغ برق آویزانش کنند.

       
      • جناب ضیا درود بر شما

        نمیدانم چه مدت هست که از وبسایت جناب نوریزاد دیدن میکنید، بهر حال لازم دیدم باطلاع سرکار برسانم که جناب مصلح کشاورز هستند

        با احترام
        رسول

         
  48. درود بر جناب نوری زاد و دیگر عزیزان؛

    نوری زاد عزیز، قرار نشد حرف از بی وفایی بزنید و ما را تنها بگذارید. من اگر چه در این چند ساله آنچنانکه باید و شاید آداب دوستی را بجا نیاورده ام ولی هر چه باشد شما را دوست خود میدانم، و به این دوستی افتخار میکنم. به عقیدۀ من شما عاشقید و هر فعلی که از شما سر میزند و هر سخنی که میگویید تنها و تنها نمایش عشق شماست. عاشقی که دشمن عادت است چرا که میداند عادت کردن، آن تازگی و ضرباهنگ چشمه ساران را ندارد. شما عاشق انسانیت و عاشق وطن هستید و هر آنچه میگویید و یا انجام میدهید همه و همه به یک نقطه ختم میشود….عاشقی.
    من به شما حسودی میکنم، زیرا بارها تلاش کردم ولی نتوانستم از میزان کینه و بغض خودم نسبت به حاکمان مستبد و ظالم که لباس روحانیت نیز به تن دارند را بکاهم. دور نیست زمانی که حتی در خواب هم نمیتوانستم تصور کنم که یک روحانی بخواهد حقی از کسی را ضایع کند. هنوز خاطرم هست آن روایتی را که بارها میخواندمش که مربوط میشد به اینکه یک روحانی بسیار جلیل القدر به اعمال و کردار خود طوری امیدوار شده بود که تصور میکرد صد در صد جایگاهش در بهشت است و دائم برای خداوند منطق میآورد و لُغز میخواند که خدایا مرا با عدالت خود و بدون هیچ رحمت و گذشتی مورد پرسش و پاسخ قرار بده و اینگونه بود که به خود قوت قلب میداد. تا اینکه شبی در خواب درهای معرفت به رویش باز شد و فیلمی را از خودش تماشا کرد …در این رؤیا و یا بهتر بگویم کابوس شبانه، او خود را دید که روزی برای درآوردن غذا از لای دندانهایش چند تکه از کاه خشک شدۀ خوشۀ گندم را از مزرعه ای یا از روی گاری شخصی که عبور میکرد برداشت (الان خاطرم نیست). البته بدون اجازه از مالک آنها…و اینگونه بود که با این کابوس دریافت که اگر خداوندش بخواهد بر او به عدالت حکم کند فقط به خاطر همین چند تکه کاه بی ارزش او را روانۀ جهنم خواهد کرد چرا که رضایت مالک کاه ها را جلب نکرده…به یقین اگر این روحانی از آن مالک زمین یا صاحب گاری اجازه میگرفت، او اجازه میداد. مگر کاه چه ارزشی دارد؟ ولی موضوع مهم زمان و مکان درخواست است. باید همان موقع و قبل از انجام آن کار اجازه میگرفت و نه امروز که کار تمام شده. در ضمن آن روحانی هرگز تصور نمیکرد که برای برداشتن کاه بی ارزش باید اجازه بگیرد؟
    ولی در این سی و اندی سال ببینید این قوم ظالم (روحانیون) چه بر سر مردم ایران آورده اند. آنها وقیحانه اینهمه جنایت و خیانت و معصیت را به گونه ای انجام داده اند انگار که کاهی را از جایی برای پاک کردن دندان برداشته اند، اصلاً باور ندارند که کاری خلاف انجام داده اند و حقی را ضایع کرده اند… در سخنرانی ها و جلسات از احادیث قدسی ( معتبرترین احادیث که منسوب به خداست که از جانب جبرائیل به محمد گفته شده و بر انجام آنها تأکید شده ) میگویند و آنها را تحلیل میکنند و جلسات تفسیر میگذارند که بیا و ببین. تن هر شنونده ای را به لرزه می اندازند از عدالت خدا و روز حساب و کتاب، ولی نه در خلوت که وقیحانه و علنی، چند قدم آنطرف تر از منبر، آن کار دیگر میکنند!
    مگر نه اینست که خدای محمد هر جرمی را میبخشد مگر حق الناس را. پس باید گفت وای بحال روحانیان حاکم که میلیونها حق بر گردن آنهاست. خداوندی که حق مردم را نمیبخشد چرا ما مردم باید حق خود را ببخشیم. مگر حق خواستنی نیست. فقط زمانی که قدرت گرفتن حقت را داشتی میتوانی ببخشی.
    قصد من از بیان این مطالب این بود که:
    جناب نوری زاد عزیز، مگر من و شما نمایندۀ تمام مردمی هستیم که این حاکمان بر آنها ظلم کرده و حقشان را خورده اند؟
    اگر صحبت از آشتی ملی میکنید باید بدانید که همانطور که در پست قبلی بدان اشاره کرده به این آسانی ها نیست. شما شاید در این چند سال دگرگونی بهترین شاهد باشید بر این ظلم ها، پس چرا اینگونه آسان و راحت آشتی ملی را تجویز میکنید آنهم در چنین شرایطی که مردم از ترس جرأت ندارند به ظلم ها اعتراض کنند. آشتی ملی توأم با غرور ملی ست و آن زمانی اتفاق میافتد که مردم به حد کافی قدرت و نیرو داشته باشند تا در مقابل حاکمان ظالم بایستند و از موضع قدرت آنها را ببخشند و در موضوعات کلان درخواست آشتی ملی دهند و البته شکایت افراد را هم پی گیری کنند تا حقی ضایع نشود. اینکه شما اینگونه راحت آشتی ملی را تجویز میکنید، در عمل هیچگاه اتفاق نخواهد افتاد مگر تا آنزمان که مردم ایران از موضع قدرت ببخشند و نه امروز که در ضعیف ترین و بدترین حالت بسر میبرند. بخشش کار بزرگان است و نه مظلومان و به آخر خط رسیدگان. کسی که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشته باشد و دائم تحقیر شود جز به انتقام نمی اندیشد، و لحظه شماری میکند. چرا که بخشش امروز، تنها توجیهی ست بر ناتوانی بزدلی و ترس و زبونی او. البته اگر این پیشنهاد شما به فرض محال شدنی میشد، چه ها که نمیشد. ولی از جماعت روحانی بسیار بعید است که بدون خونریزی قدرت را به کناری گذارد هر چند موقت باشد و برای جلب رضایت مردم و افراد مورد ظلم واقع شده کوشش کنند.
    جناب نوری زاد، طرف حساب مردم، جماعتی اکثراً روحانی هستند که باز همانطور که در پست قبلی بدانها اشاره کردم، آنها هیچگاه خود را مقصر و در مقام گناهکار نمیدانند. بلکه تصور آنها مجاهدت در راه خداست. باید برای آشتی ملی، آنها ابتدا به خطاهای خود اقرار کنند و از مردم خاضعانه طلب بخشش کنند تا قدم اول در آشتی ملی برداشته شود.
    امروز “علی خامنه ای” به شکل علنی رو در روی مردم میایستد و گستاخانه در سخنانش انواع توهینها و تحقیرها را بر مردم روا میدارد…آیا در رفتار و گفتار این ظالم، چیزی از صلح طلبی یا درخواست بخشش از مردم یافت میشود…او به مرحلۀ بسیار خطرناک از روان پریشی رسیده که فرجام تمامی دیکتاتورهاست…او تمامی منتقدین خود را دشمن، خائن و یا در کمترین حالت بیشعور، نفهم یا ساده لوح میداند.
    من به هیچ عنوان نه حاکمان و نه مردم را در وضعیتی نمیبینم که نتیجه اش ختم به آشتی ملی شود.
    شاید خوش بینانه ترین نتیجه ای که میتوانم برای آیندۀ ایران تصور کنم همان باشد که امروز در “مصر” اتفاق افتاده. البته مصریها یکسال بعد از انقلاب خود به این نتیجه رسیدند ولی ایرانی ها پس از نزدیک به چهل سال، آنهم شاید! به این نتیجه برسند.
    جناب نوری زاد، در پایان برای شما چون همیشه آرزوی تندرستی دارم و امیدوارم همچنان سایۀ شما بالای سر بچه های این سایت باشه. شما محل امنی ایجاد کردید برای دادخواست، شکایات، گلایه ها، درد و دلها و نظرات ما، اگر شما نباشید ما به کجا پناه ببریم. نبود شما به یقین به ما خسارت خواهد زد. از شما میخواهم که برای روشن نگاه داشتن چراغ این سایت هر از گاهی یک پست کوچک بگذارید. در حد یک عکس، یک جمله و یا یک کلمه…همین. خوب بقیه اش را شما میدانید که چه میشود؛ فقط سخت ترین مرحله میماند که همان خواندن مطالب ارسالی ست و گنجاندن آن در اینجا؛ میتوانید کسی را موقتاً به عنوان نمایندۀ خود برای کنترل و قرار دادن مطالب ارسالی به سایت منصوب کنید تا زمانی که خودتان دوباره سُکّان را در دست بگیرید.

    بدرود

     
    • دذود بر شما :نوری زاد عاشق و پاکدل و شجاع و آنشسوار با وجدان و غیور: من هم با پیشنهاد آخر شما موافقم. اگر شده هر دو سه روزی یکی دو خط از نوریزاد ببینیم ، او را کنار خود حس می کنیم . نوریزاد : فقط با زبان الکن می توانم بگویم : دوستت دارم . ما را تنها نگذار. حتی اگر شده با یک نقطه ، با یک عکس، تا حضور گرمی بخشت را احساس کنیم

       
  49. اندر رنج و ظلمی که بر هموطنان بهایی مان میرودhttp://www.bahai95.com/index2.php?name=%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B4+%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D8%AA

     
  50. سلام جناب رسول گرامي

    من نمي توانم عقايد برگرفته خودازقرآن،كه كلام مخبرصادق است وسنت رسول-ص- واخباراهلبيت -ع-را كه ريشه دروحي الهي دارندوباعقل هم موافقت دارد باآثارباستاني كشف نشده وياكشف شده منطبق نمايم.

    ومعجزه باقيه بزرگ پيامبر اسلام فعلا اين قرآن است كه به اعلا صوتش مي گويد من كلام خداوند عالميان هستم اگرشك داريد چندسوره همانندمرابياوريد.
    وتاهنوزشكاكان ومعاندان او نتوانسته اند چندسوره وياچندآيه همانندآن را بياورند. پس اعجاز بودنش ثابت بوده ومي شود.

    وبااين مقدمه خبرهاي اعجازيش نيز ثابت ومحقق درزمان خودشان بوده است.
    شما چه باوربكنيد ويانكنيد اختيارباشماهست وانسان هم ذاتا مختارآفريده شده است چه آفريدگارش را بشناسد ويانشناسد .

    وكل حزب بمالديهم فرحون”واين جمله هم فرمايش خداونداست :
    كه هرحزب وگروهي برآن چه كه دست يافته اند خوشحال هستند. واما واقعيت انديشه هاي مختلف درروزحشر مبرهن خواهدگشت كه كداميك باواقعيت حقه مطابق خواهدشد. چه به روزحشرباورداشته باشيد ويانداشته باشيد. واماحقيقت بيش ازيكي نيست ،وحده لااله الاهو. معبودي جزاونيست. هواپرستي غيرازحق پرستي است. والله هوالهادي.
    مصلح

     
    • و اما حقیقت بیش از یکی نیست ‘ (مصلح )
      اگر کسی این جمله تکراری را بخواند و دیوانه شود و سر به بیابان زند ” حرجی بر او نیست ”
      از دوست گرامیمان خواهشمندم تعارف را کنار بگذار و ادامه این جمله را هم بنویس
      حقیقت بیش از یکی نیست و آن نزد من است
      اصلاً شما فرض کن حقیقت یکیست ‘
      این جمله به چه درد میخورد ” مگر حقیقت نزد توست ” نزد من است ‘ نزد مخالف توست ‘
      جواب مصلح : نه نزد توست و نه نزد من ” بلکه نزد پیامبر اسلام است
      و از آنجا که من شاگرد مکتب آن بزرگوارم ‘ پس به من نزدیکتر است
      در نهایت نزد توست جناب مصلح ” حال کن
      خدا همه ما را شفا دهد

       
  51. مازیار وطن‌پرست

    آقای کاوه گرامی

    دست بر قضا -چون کامنت بلند شما را نخوانده‌بودم- موقع نوشتن آن یادداشت، به طور ویژه کامنت‌های دیگری مد نظرم بود. اما حالا که مطرح کردید پاسخ می‌دهم شاید دیگران نیز همین اشکالات شما را بر سخن من وارد بدانند.

    من کاری به معممین نویسنده در این وبلاگ ندارم که به هر حال علی‌رغم احترامی که بین ما رد و بدل می‌شود موضع و منظر من نسبت به عقایدشان روشن است، اما تجربه نشان داده‌است چه آب بیاورند و چه کوزه بشکنند همواره همان تعداد امتیاز منفی را خواهند داشت و این بیشتر بخاطر بیزاری خوانندگان از ایدئولوژی‌ای است که آن‌ها خود را ملزم به دفاع از آن می‌دانند. کما اینکه گاه نوشته‌های نسبتا خوبشان با کامنت‌های حاوی بدترین توهین ایشان به بعضی از مخاطبین خویش، در کسب امتیاز منفی تفاوتی ندارد!

    من به هیچ عنوان نمرات منفی یا مثبت یا آرای خوانندگان به نوشته‌ها را مبنای خوب و بد بودن محتوای آن‌ها نمی‌دانم، بلکه آن را نشان موفقیت نویسنده‌ی آن در برقراری ارتباط با مخاطب گسترده فرض می‌کنم. مصداق آن هم امتیازهای کامنت‌های جناب کورس است که معمولا دور و بر 20 است. حال آنکه یک نوشته‌ی یک خطی و سبک من که از روی احساس و شور و هیجان نوشته‌شد 30 رای “عالی” دشت کرده است؛ امتیازی که حتی نوشته‌های بهتر خودم هرگز کسب نکرده‌بودند.

    اما گلایه‌ی شما چند تناقض داشت که آن‌ها را ذکر می‌کنم:
    « من و شما در حدی نیستیم و ماذون هم نیستیم برای صاحبش و کاربرانش حد و حدود تعیین کنیم…!»

    «من هم هیچ خورده پرده و رودربایستی با صاحبش ندارم و هر موقع هم بنظرم آمده تندترین انتقادهایم را متوجه صاحبش کرده ام، چه حضوری و چه از طریق درج و ارسال کامنت! و از خود ایشان [آقای نوریزاد] هم تمنا و توقع دارم بجای کف و سوت زدن ها و هورا کشیدن ها و نی نی به لالا گذاشتن های عجولانه و سطحی، هر موقع حضور من برایشان غیر مفید و غیرقابل تحمل گردید، دیگر کامنتی از من منتشر نکنند…»

    آقای کاوه
    شما می‌فرمایید «هر موقع هم بنظرم آمده تندترین انتقادهایم را متوجه صاحبش کرده ام، …» خوب من هم همینکار را کرده‌ام. از وضع مدیریت وبلاگی که هرروز ساعتها وقتم را می‌گذارم انتقاد کرده‌ام. چرا فکر می‌کنید « من و شما در حدی نیستیم و ماذون هم نیستیم برای صاحبش و کاربرانش حد و حدود تعیین کنیم…!» می‌بینید که شما انتقاد می‌کنید و من هم انتقاد کرده‌ام پس هم درحد ماست و هم اذن و اجازه لازم ندارد.

    نصف بیشتر کامنت‌های این وبلاگ گله و شکایت [گاه در حد توهین] از مردم است. الآن یادم نیست کی بود نام شناسه‌اش را در هنگام انتخابات “ما گوسفند نیستیم” گذاشته‌بود و آشکارا به حدود 50 میلیون هموطنش و نیز بعضی نویسندگان موافق شرکت در انتخابات در همین وبلاگ گوسفند خطاب می‌کرد. آن وقت ما اجازه نداریم از نویسندگان کامنت انتقاد کنیم؟ چرا؟ ونگهی چه تعیین تکلیفی؟ مگر من گفته‌ام چه بنویسند و چه ننویسند؟ آداب نوشتن را یادآوری کردن، تکلیف تعیین کردن است؟ مگر یادآوری غلط املایی کسی را “تعیین تکلیف” می‌دانیم؟ درآنصورت پاسخ سؤال قبلی نیز مثبت خواهد بود.

    آقای نوریزاد بخاطر طبع نرم و نازکش بجای آنکه کامنت‌های اقتباسی را حذف کند (و این ربطی به عدم تحمل “حضور” کسی ندارد) به قول شما به «کف و سوت زدن ها و هورا کشیدن ها و لی‌لی به لالا گذاشتن های عجولانه و سطحی» برای نوشته‌ی من پرداخته‌است. اتفاقا من هم همان پیشنهاد شما را داشتم: در بالای وبلاگ یک اخطار بنویسد و سپس کامنت‌های اقتباسی را حذف کند.

    پس تفاوت نوشته و خواسته‌های من با شما در چیست؟ شما به درستی انتقاد کردن را روا می‌دانید و من هم انتقاد کرده‌ام. شما می‌گویید اگر خوشش نیامد حذف کند و من هم همین را گفتم.

    می‌ماند دو چیز:
    1- یا شما نگرانید آقای نوریزاد [خدا نکرده] آنچنان سست عنصر و دهن بین باشد که از یک حرف من خط و ربطی خلاف میل خود بگیرد؛ که شخصا بعید می‌دانم هیچ کس در مورد آقای نوریزاد چنین فکری بکند.
    2- یا اینکه به هر دلیلی فکر می‌کنید اگر بجای کپی کامل یک مقاله، خلاصه‌ای از آن را معرفی کرده و سپس نشانی آن در وب را بگذارید، کسی به آن توجهی نمی‌کند و کاریست بیهوده و برخطا؛ که من دلیل این تصور شما را متوجه نمی‌شوم. اگر کسی حوصله‌ی باز کردن یک نشانی را نداشته‌باشد قطعا حوصله‌ی خواندن کامنت مطول را هم نخواهد داشت.

    آقای کاوه
    برقرار باشید و مطمئن ازینکه احترام شما نزد من واجب و باقی است. بویژه که با آنهمه عصبانیت (که واقعا موردی نداشت) و از تمام سطور شما آشکار است، کوشیده‌اید احترام مخاطب کوچکتان را حفظ کنید. باور بفرمایید اگر عصبانیت شما برطرف شود متوجه خواهید شد بین ما -دست کم در این مورد- اختلاف آنچنانی وجود ندارد. نیت همه‌ی ما تسهیل در اطلاع رسانی و آگاهی بخشی است. با احترام – مازیار

     
  52. جل الخالق!!! یه سایت با مراجعه کننده نهایتاً دویست سیصد نفره به اقرار خودش، چه قمپزهایی از سوریه نشدن ایران تا اسلحه کشیدن به روی حکومت و نیروی انتظامی و سپاه که درنمی کنه!!!
    تریتا پارسی دبیر نایاک میاد توی سی ان ان با صراحت و تعجب میگه نظر سنجی اخیر رادیو فارسی آمریکا نشون داده که بالای هشتاد درصد ایرانی ها به توانایی های کنونی کشورشون افتخار می کنند و از حکومت طرفداری می کنند، اونوقت این چند ده نفر توی این سایت، فریاد هل من مبارز می زنند و تو پستوهاشون رودروری حکومت دارند می جنگند!!!
    من واقعا به این نتیجه رسیده ام که بیشتر این کامنت نویس ها اول یه قرص اکس می زنند بعد هی تو عالم هپروت قمپز می ریزند! بابا آمریکا داره با آخرین برگ های تو دستش بازی می کنه و فشار میاره و خودش هم میخواد از این بلاتکلیفی با ایران خارج بشه اما تو تصمیمات رهبر عزیز و مقتدرمون مونده، اونوقت این علاف ها اینجا تو اکس پارتی این سایت مزه از دهن در میکنن!!
    آهای نوری زاد سردرگم که تو خودت موندی، خواهشاً سئوال پوچت رو به یه سئوال بدرد بخور تبدیل کن! می تونی بپرسی که تحت چه شرایطی حکومت و جماعت ده ها میلیونی وفادار به رهبر این نوری زاد رو با حال خراب و اراجیف گویی های چند ساله اش می بخشند؟!! یعنی هنوز نفهمیدی که تو سیره علوی امکان نداره آدم از حق برگشته رو ببخشند؟!!
    چرا! یک راه چاره برات مونده! آخرین نامه ات رو به رهبر بنویسی و بگی اِل بودم و بِل بودم و خل شدم و چل شدم و اکس زدم و یه چیزایی پروندم، حالا بیا به حق اجداد طاهرینت از این نوری زاد در به در شده بگذر!!!
    نوری زاد، حالا برو یه مدت استراحت کن تا آبها از آسیاب بیفته و من و بچه ها ببینیم چه کاری میشه برات بکنیم.
    راستی! مزدک و چزدک و رضی و قضی و قاطی و پاتی رو با خودت نیاری ها!! اگه راهی برای ببخش تو باشه فقط و فقط به شرف شهید سید مرتضی سید شهیدان اهل قلمه!!! فعلا برو استراحت کن!!!

     
    • جناب صادق
      یاد نظر سازی آی پز افتادم که برادران ارزشی هورا می کشیدند و بعدا معلوم شد یک موسسه یک نفره بدون وجه قانونیه!تریتا پارسی لابیگر حکومت ایران هم قدری کم لطفی فرمودند.در واقع بیش از 95% مردم از حکومت ایران دفاع می کنند و به آن مفتخر هستند.اون 5% هم تو نظر سنجی شرکت نکردن وگرنه موافق این حکومت بودن و اصولا حکومت چون می دونه همه با اون موافقن نیازی به رفراندوم نمی بینه و اصلا بحث ترس و این چیزا نیست.در مورد نظرسازی ایشان هم به قدر کافی بحث شده و نیازی به توضیح بیشتر نمی باشد که اگر بود شما اینگونه هورا نمی کشیدید.صدام هم می گفت 99.9% مردم موافق منن و رهبر کره شمالی هم می گه 100% موافق داره.این خاصیت حکومتهای دیکتاتوریه که وقتی بیدار می شن که خیلی دیر شده.واقعا با این قلب واقعیتها برای شما گمراهان جز آرزوی بیداری از خواب غفلت کاری نمی توان کرد.خداوند شما را به راه راست هدایت کند.

       
    • خدا این برادر گمنام را شفا بدهد

       
    • جناب صادق، با درود

      این سخنان شما مرا بیاد عکسهای تاریخی رهبر فرزانه تان “سید علی” انداخت که اوایل جنگ تلاش داشت فیگورهای “فیدل کاسترویی” بگیره با آن ریش //////////// بلند و پیپ و سیگار بدست (البته سیگار برگ پیدا نکرد بکشه). به احتمال قوی به دلیل تبع شاعرانه ای که دارند به یقین اهل دود ////////////// نیز میباشند تا به رسم بسیاری از ماوراء اندیشان در توهمات خود به گوهر افشانی و راز و نیاز با معبود بپردازند. البته شما طرفداران سید علی که سینه چاک میکنید و از شجاعت خود قصه ها میگویید بسیار بدبخت هستید چرا که نه همانند مولایتان سید علی نقداً که مجازاً از توهمات ما تأخر مواهب الهی لذت میبرید؛ شما با توهم هم آغوشی با حوریان بهشتی ست که اینچنین شجاعانه از او و //////////////حمایت میکنید. هر چند من به بلوغ فکری و آزادی اندیشه و//////////// شما شک دارم ولی یک پرسش پا منبری از شما دارم تا اندازۀ شعورتان را بسنجم:
      جناب صادق شما آیا این حدیث قدسی را خوانده اید که خداوند محمد در دو مورد بخشش ندارد 1- کفر ورزیدن به خداوند 2- آزار دیگر انسانها؛ خوب اگر خوانده اید یا پای منابر شنیده اید، بفرمایید که مولایتان سید علی تا بحال هیچ انسانی را نیازرده؟ و یا حقی را ضایع نکرده؟
      جناب صادق پامنبری، شما از تعداد کم مراجعین و یا طرفداران جناب نوری زاد گفتید و آنرا مسخره کردید. من هم به رسم شما بچه بسیجیها سری میزنم به صحرای کربلا…مگر تعداد نفرات همراه امام حسین چند نفر بودند؟ یعنی امام حسین هم پرت وپلا میگفت و نابجا بر ضد حکومت اسلام ناب محمدی از نوع یزیدی اش قیام کرده بود؟ مگر دیگر افرادی که در تاریخ بر ضد حکومتهای ظالم وقت خود اقدام کردند، در ابتدا تعدادشان کم نبود؟
      شعور و درک شما از خوب و بد اعمال و قیاس افراد به تعداد نفرات حمایت کننده محدود میشود که جای تعجب و تأسف دارد! راستی چرا سری به صحرای کربلا نمیزنید؟!
      شما دنبال همان //////////////////از نوع اسلامی و به سبک “عباسیان”. بدون شک. البته با تناقضات دیگر همچون گرایشات چپی و فیدل کاسترویی. راستی شعار ” ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند ” فراموش نشود. البته بهتر است این را هم بگویید که ” ما اهل کوفه هستیم، آب بر حسین بستیم ” .
      تا همینجا کفایت میکند، چرا که از نظر من شما بچه بسیجی های جنگ ندیده و//////////////// با آن چفیه ها و لباسهای اتو کشیده و عطر زده و موهای روغن زده که به ////////////” بیشتر شبیه هستید تا رزمنده، گمراهانی بیش نیستید.

      بدرود

      ——————–

      آتش سوار گرامی
      توهین نکنیم. توهین، وزن سخن و وزن توهین کننده را فرو می کاهد
      بجای توهین، نقد کنیم
      منصفانه
      و: با مدارا
      سپاس

      .

       
      • جناب صادق، یه بار با خودت صادق باش و از خودت بپرس این ولی فقیه و آقات مگه همون نیست که شب حجت الاسلام بود ، صبح شد آیت الله. اینو که نمی تونی انکار کنی. پس بخون با من این سرود آینده را:
        خون می چکد از ریش تو، ای //////////////////////////
        تریتا هم بهتره حقوقش رو بگیره. اگه جیگرش داشتین که یه رفراندوم می ذاشتین تا معلوم شه واقعا چند چنذین.به جمهوری اسلامی گفتن شاهدت کیه، گفت : تریتا فارسی و نامور حقیقی و نایاک بر وزن ساواک و واواک.

         
    • با درود به بزرگ مرد عزیزنوریزاد گرامی این آق صادق متاسفانه باعث شد که جوابی در حد فهم خودش به او بدهم پیشاپیش از همه فرهیخته گان پوزش میطلبم :::
      آق صادق فک کنم ساندیسات خیلی با مزه بودن و فک میکنی که تا ابد الدهر ساندیس خوری مجانی ادامه داره که نشئه نشئه هستی و فک میکنی همه مثل هم پالکی های تو توی هپروت هستن و اکس ومکس میزنن ! و قوقولی قوقو میخونن؟ نه جونم اون ممه رو لولو برد دیگه آخر خطه میگی نه دو سه سال صبر کن خودت روزگار دستت میاد اونوخت خواهیم دید سوراخ موش چقدر قیمت پیدا میکنه . استفهم ؟ و به قول آقا سید مرتضی دویو آندراستند ؟

      ——————

      مهرداد گرامی، پاسخگویی همراه با کنایه و توهین نه برازنده ی ماست.
      سپاس

      .

       
    • جناب مثلا صادق
      نتایج نظرسازی تریتا پارسی هم مثل نتایج نزدیک به نظر رهبر و همین نظرسازی مثبتیست که برای خود آراستی!!!!تمامی کاربران این سایت از موافق و مخالف به خوبی می دانند که این تعداد آرا مثبتی که به خود آویختی از جنس همان ۶۳%احمدی نژاد در سال ۸۸ است.برای خود نوشابه باز کردن هم عالمی دارد نه جناب ناصادق یا همان پرسشگر سابق!!

       
    • شما حتما از بيت رهبري منافعت ون تامين ميشه

       
    • آرا بچه‌های بسیج:

      چون سیمای میلی‌ بکلی مردود و منفور مردم شده صادق‌ها را جمع آوری کرده اند و راه افتاده اند که به هر جا وسیله ارتباط جمعی مطلوب و با نفوذ و مخاطب داری هست، هجوم میدانی‌ پیدا کنند. تعداد امتیازات بچه‌های پایگاهی به صادق موید رویه‌ای است که در سایت‌های زیادی به همین نحو مشغول گماشگی خود هستند.

       
    • جناب صادق بزرگوار سلام عرض میکنم

      با اجازه شما هم میهن ارجمند، شما چند کامنت که بنده همه آنان را با دقت و توجه خوانده ام در ۲ پست آخر جناب نوریزاد مرقوم فرموده اید که بنده خواستم نکته ای نسبتاً حائض اهمیت را با شما انسان شریف در رابطه با کامنت های شما درمیان بگذارم

      نمیدانم توجه فرموده اید که برادران ذوب شده در ولایت االخصوص آنانی که تمایل شدید به نوشیدن ساندیس برای رفع تشنگی دائمی خود دارند بهنگام گفتگو وبحث با دگراندیشان و آنانی که از نظرتفکرهمراستا با آنان فرض نمیشوند بلافاصله اقدام به ذکرخیر همشیره، والده، شمردن تعداد پدران، ابراز شک شدید درعفاف مادران و جد و آباد طرف مقابل میکنند و هماره آنان را برای برخورد حضوری و احیاناّ وارد آوردن مشت و مال و مهرورزی انقلابی و بنیادگرانه دعوت میکنند
      بنده متوجه شدم که جنابعالی بهنگام نوشتن کامنت هایتان این قاعده را مراعات نفرموده و پیام خودرا با رعایت ادب (نسبی) واستفاده از کلماتی هنجار بنمایش گذاشته اید. فقط خواستم تشکر صادقانه این حقیر را بخاطر این تفاوت امیدوارکننده شما بعرضتان برسانم

      موفق باشید
      رسول

       
  53. مصلح آبادی اراکی

    با درود . آقای نوری زاد جنابعالی تمامی زوایای یک ” آشتی ملی ” در کشور را بخوبی نمایان نموده و تقریباً تمامی شقوق آن را تحلیل و به درستی بررسی کرده اید . اما می ماند آنکه به قول معروف ” سیب کرم خورده ” خودش در زمان مشخص از درخت خواهد افتاد یا همان ” موریانه ” ای که در زمان تعیین شده در محرابِ نماز ، عصای چوبین حضرت سلیمان پیامبر را خورده و حضرت سلیمان پیامبر را از روی صندلی ساخته شده از ” طلا” سرنگون کرد . یا روایتی است که بعد از انقلاب ، بعضی از ساواکی های شکنجه گر و ظالم و خونخوار و حیوان صفت که خون مردم را در شیشه کرده بودند ، می گفتند که مردم ایران فکر نکنند که آنها بودند که با راهپیمایی و داشتن امام خمینی و … حکومت شاهنشاهی را سرنگون کردند ، این ما بودیم که از بس به مردم ایران جنایت و ظلم کرده بودیم ، دیگر از ظلم کردن و شکنجه کردن مردم بی گناه خسته شده بودیم و ما بودیم که ” دعا کردیم تا رژیم شاهنشاهی ” سرنگون شد . آقای نوری زاد ما هم می توانیم باز هم صبر کنیم و باز هم کمی بیشتر منتظر بمانیم تا نظام اسلامی بیشتر ظلم و جور و جنایت کند تا همان ظلم پیشگان و ستمگران و ظالمان هر چه بیشتر در گناه و شقاوت آلوده تر شوند و یا خودشان به جان هم بیافتند و یا از ظلم و جور ستم خسته شوند و خودشان مانند آن ساواکی ها ” دعا کنند ” تا اینکه این بساطِ جهل و بدبختی و به قول خودتان ” جامعه ی هردمبیل ” از هم پاشیده و گسسته شود .

     
  54. سلام بر نوریزاد گرامی
    شما از ندای درونی جماعتی از دزدان و غارتگران حاکم بر ما می گویید که آنها را قلقلک می دهد که به سوی دریچه ای ماورای نفرت مردمان خیز بر دارند و باز به دلایلی ناچار از بازگشت می گردند.بزرگوارم بنا بر ادله زیر هرچند در تاریخ کلیت گفتار شما صحیح است اما بر این جماعت صدق نمی کند:
    ۱-این مقدس نمایان بیگانگانی هستند که ایران را به عاریت گرفته اند و به همین دلیل راهی به قلوب ایرانیان نمی جویند.مگر فراموش کرده اید که همینان سوریه را برتر از خوزستان عزیز می دانند؟!
    ۲-این جملات اصولا حقی برای مردمان قائل نیستند تا در پی کسب رضایت آنان باشند.مصباح یزدی که رهبر ایران عدم وجودش را خسران عظمی نام نهاده به روشنی این مطلب را بیان کرده است.آیا ولایت فقیه معنایی جز این دارد؟!
    ۳-در نظام اسلامی برای هر کاری چاره ایست.وقتی سه روز روزه ماه رجب بنابر روایتی از موسی بن جعفر بهشت را واجب می کند و رفتن به سوی نماز جمعه بنابر روایتی دیگر از جعفر ابن محمد آتش جهنم را دور می کند و پای پیاده رفتن به کربلا مثلا گناهان را می بخشد و چشمی که بر حسین بگرید در قیامت گریان نشود و…چه حاجت به کسب رضایت مردم بی نوا و آسیب دیدگان؟!الی ماشاءالله هم کسانی هستند که با هزار راوی و شجره و…درستی این احادیث را اثبات کرده به خورد خلق الله داده و آرامش قلبی به همان دزدان بدهند.شما فکر کردید امثال مرتضوی با آن پلشتی بی دلیل پیاده به کربلا می رود یا صفوف نماز جمعه مملو از همین دزدان و غارتگران است؟!نخیر!بر این جماعت مذهبی امر مشتبه شده که هر جنایتی بکنند با چند عمل بی ربط حرجی بر آنان نخواهد بود.اینان خدا را هم به سخره گرفته اند.این سخن شما هم مانند پیشنهاد رهبری خاتمی و آشتی ملی شوربختانه ره به ناکجا دارد تا زمانیکه این جماعت خود حق پندار طلبکار فاسد مذهبی بر گرده ملت ما سوارند.
    پاینده و پیروز باشید

     
  55. با سلام
    چندی قبل ، بنده جهت سخنرانی به یک کنفرانس محرمانه در یکی از کشورهای خیلی اوروپایی دعوت شده بودم ، موضوع کنفرانس “اثار ژئوپولوتکنیکالیسم جهانی بر استفاده تسلیحاتی از اجنه” بود ، بنده ضمن سخنرانی بر اثار مخرب و نتایج منفی که استفاده تسلیحاتی از اجنه بر زندگی انسانها و حتی محیط زیست برجا میگذارد اشارات مفصلی داشتم که با استقبال بالای مدعوین مواجه شد و بعد از کنفرانس یکی از جنشناسان معروف امریکایی که مشاور رامسفلد وزیردفاع اسبق ایالات متحده بوداز بنده خواست که باهم صحبتی داشته باشم ، من پذیرفتم ، ایشان در صحبتهایش گفت جناب پرفسوررضی شما که اینهمه بر منع استفاده ابزاری از اجنه تاکیید دارید چرا در کشورتان حقوق اجنه رعایت نمیشود و انگونه که من شنیده ام حتی در کشور شما و در تمام شهرها و محله ها اشخاصی بطور رسمی و حرفه ای به شغل جن گیری اشتغال دارند و درامدهای انچنانی نیز از این حرفه تحصیل میکنند ، در مراکز علمی و حوزه های علمیه هنوز هم دروسی در خصوص نحوه دفع جن تدریس میشود که بر روشهای منسوخ شده ای همچون ریختن ابجوش روی اجنه تاکید میورزد ، حتی سال گذشته بنده یک کتاب با جلد اعلا و نفیس که یک انتشاراتی وابسطه به حوزه قم انرا منتشر کرده بود ملاحضه کردم که عناوین فصول ان تماما مربوط به نحوه ارتباط با اجنه بود مانند اینکه : چگونه به اجنه نامه بنویسیم یا چگونه با اجنه مراوده نماییم و جالب اینکه قیمت این کتاب قطور با جلد اعلا و صفحات نفیس فقط نهصد تومان درج شده بود در حالیکه یک کتاب در زمینه مثلا شیمی با تعداد صفحات کمتر از نصف ان کتاب و جلد و اوراقی بی کیفیت دارای قیمتی دهها برابر قیمت ان کتاب بود؟ من پاسخ دادم بله من خودم شخصا ان کتاب را دقیقا با مشخصاتی که شما دادید ، دیده ام ولی اینها جزئی از یک طرح بزرگ برای فرهنگ سازی در خصوص نحوه روابط با اجنه میباشد که از نظر بنده بعنوان یک عالم دینی و هم یک جنشناس اقدامی است درخور تحسین که کمترین اثر مثبت ایندست اقدامات به رسمیت شناختن وجود اجنه در جامعه ، با تکرار و تلقین و تزریق تدریجی موضوع به اذهان جوانان و سایر مردم است که در پس ان لزوم وجود مشاغلی چون جنگیری و غیره توجیه میشود.در ادامه من نیز برای اینکه کم نیاورم گفتم شما در اقدامی مغایر با تمامی کنوانسیون های بین المللی از اجنه در جنگ عراق استفاده تسلیحاتی کردید و حتی بنده میدانم که جای بن لادن و صدام را با بهره گیری ابزاری از اجنه پیدا کردید.فکر میکنید وی با گفتن این موضوع چه پاسخی به بنده داد؟ در جواب من با خونسردی تمام گفت: پرفوسور رضی تو خیلی باهوشی ها!! من اینقدر از این جمله ان امریکایی خصوصا “ها”ی اخرش که گفت …با هوشی “ها” کیف کردم که خدا میداند ، برگشتم که از وی خواهش کنم دوباره این جمله را تکرار کند ولی دیدم اثری از وی نیست و تازه متوجه شدم که او خودش از اجنه بوده ، به خودم گفتم سدرضی دیدی با این همه علم جنشناسی و ادعا که داری از یک جن رودست خوردی.در ان لحظه بی اختیار به یاد سخن معروف جنشناس مشهور و فقید المانی افتادم که می گوید: یک جنشناس هر قدر هم جنشناس باشد باز هم جنشناس نیست.

     
    • فتبارک الله احسن الخالقین.سیدرضی مدظلله عالی و غالی.من مریدشماهستم جیییگر.
      عاقلان را یک اشارت کافی ست.نوشته های شما پرمغزوپرمعنی ست.عزتتان مستدام

       
    • اقای سدرضی درود و دست مریزاد
      این نوشته شما بی اغراق یکی از زیباترینهاست فقط ایکاش خوانندگان به وسعت معنایی این نوشته و هنر بکاررفته در ان دست پیدا کنند زیرا تا کسی نتواند به نوع هنر خلاقانه ای که شما در این نوشته بکارگرفتید اشراف پیدا کند نمیتواند زیبایی ها و هنرنمایی های بکاررفته در ان را تشخیص دهد. دست مریزاد که فقط در وصف این نوشته اخیرتان میشود گفت حد همین است سخندانی و زیبایی را

       
    • من پاسخ دادم بله من خودم شخصا ان کتاب را دقیقا با مشخصاتی که شما دادید ، دیده ام ولی اینها جزئی از یک طرح بزرگ برای فرهنگ سازی در خصوص نحوه روابط با اجنه میباشد که از نظر بنده بعنوان یک عالم دینی و هم یک جنشناس اقدامی است درخور تحسین که کمترین اثر مثبت ایندست اقدامات به رسمیت شناختن وجود اجنه در جامعه ، با تکرار و تلقین و تزریق تدریجی موضوع به اذهان جوانان و سایر مردم است که در پس ان لزوم وجود مشاغلی چون جنگیری و غیره توجیه میشود.
      از این زیباتر و موجز تر یافت نشود که نشود. مرحبا سید

       
      • سد رضی شیر مادرت حلال، درود بر تو. میبخشی که شاعر نیستم از خودم بسرایم
        نوجوان که بودم عاشق شعر و ادبیات بودم ولی وقتی مشاهده کردم الله تبارک و تعالی در قرآن فرموده ” همه ی شعرا در دره ها سرگردانند” سعی نکردم شاعری پیشه کنم

        اینهم یک شعر توپ و جانانه که ثواب یک دیوان غزل دارد:
        [میبخشی که شاعر نیستم از خودم بسرایم
        نوجوان که بودم عاشق شعر و ادبیات بودم ولی وقتی مشاهده کردم الله تبارک و تعالی در قرآن فرموده ” همه ی شعرا در دره ها سرگردانند”، ترسیدم دنبال شاعری بروم( شماره آیه اش یادم نیست ولی در سوره شعرا میباشد که خودت استادی)

        ندانمت چه بگویم تو هر دو چشم منی
        که بی وجود شریفت جهان نمی بینم

        هر چه گفتی کرده شد[سد رضی] دیگر چه ماند…!

         
        • از خوانندگان ارجمند بواسطه تکرار برخی کلمات و جملات پوزش می طلبم. خود کامنت بنظرم گویاست و نیاز به تصحیح ندارد. در هر حال ببخشید.

           
  56. جناب نوریزاد گرامی…کار خوبی میکنید که فعالیت خود را به این نحو کمتر میکنید. وضعیت جسمانی شما نیاز به مراقبت دارد و استراحت.
    در مورد آشتی ملی بنظر میرسد که باید طرحی ارائه شود که مورد تائید اکثر مردم هم باشد و یا بنحوی مردم با این طرح ارتباط برقرار کنند. بعبارت دیگر یافتن نکات مشترک بین همه. ایرانیان اعم از مسئولین و مردم.
    بنده توصیه میکنم که شما در این فرصت استراحت با دوستان دیگری که صاحبنظر هستند مشورت مداوم داشته باشید تا به یک برنامه مثلا 10 ماده ای برسید. در این راه دوستان سایت هم میتوانند نظرات خود را بدهند و در سایتهای دیگر هم میشود از مردم نظر گرفت.
    اگر برنامه ای نباشد هیچکس نمیداند راجع به چه چیزی دارد صحبت میکند و شاید وضعیت بدتر هم بشود.
    امیدوارم موفق و سلامت باشید

     
  57. ريشه ها ٣٨٤( فسمت قبلى ذيل پست :امامرود: ٧ آوريل ٢٠١٦)
    فرهنگ < فرهنگ دينى <عرفان <….

    زمين و آسمان حافظ
    ٢٨-فرضيه عارف بودن حافظ : قسمت ب:
    چندين قرن خرد سوزى : مدينه سازان افلاتونى
    يك مناظره شگفت انگيز :رازى از نگرِ ديگران .
    در نبودِ روايت اصلى ، يا در اينجا آثار فلسفى والهياتى اصلى رازى ، به ويژه العلم الالهى و نيز دو كتابى كه ابوريحان ذيل عنوان كفريات نامشان را برده است ، ناگزيريم از اماره ها و قرينه هاىِ مضمون در رديه ها و ستايش ها و گزارش هاى ديگران كمك بجوييم تا به درونمايه حقيقى انديشه فلسفى رازى نزديك شويم . زين گذشته، همسنجى نقل قول ها در آثار دشمنانِ رازى ، با مضمون هاى اندك رسايل فلسفىِ بجا مانده از وى كه پاول كراوس گردآورى كرده است ، راهى است براى اصلاح و جبران بى اعتمادى ما نسبت به رديه نويسانى كه شايد يكسويه پاره كرده و دوخته باشند و شايد هم كم يا بيش ،در نقل قول از طرف غايب ، عهد امانت ادا كرده باشند . همين جا بايد افزود كه پيگيرى ماجراى رازى در اين تأملات ربطى به حق و ناحق فلسفه او ندارد ، بل در حقيقت ذكر رخدادى است امروزين و سپرى ناشده . ماجراى رازى حكايتِ دشنام پراكنى و انگ زنى و آزادى بى لگام انتقاد از دگرگونه انديشى است كه پيشاپيش دهانش را بسته اند . اين ماجرا از خوش بينانه ترين نگاه ، حكايت گفتگويى است بس نابرابر كه يك طرف آن با برخوردارى از هفتاد بلند گو آزادانه هرچه خواست عليه طرفِ ديگر مى بافد ، ليك طرف ديگر ، دهان باز ناكرده، هفتاد دهان دوز بر دهانش مى زنند . امروزه فقط نوع بلندگوها و دهان دوزها دگرگون شده است . آزادى بيان و عمل ، تنها ويژهِ مداحان حاكم است ، اما تو كه به ايدئولوژى حاكم و عقايد عامه اعتراض دارى آزادى كه انديشه ات را بيان كنى اما قبلاً بايد دهانت را ببندى، تو مى توانى بدوى ، اما با پاهاى بسته در غل و زنجير. مى توانى بزنى ، اما با دست هاى بسته. يكى از شاهان مخالفان خود را به كاخ فرامى خواند تا حرفشان را آزادانه بزنند، اما تا مخالف درمى آمد كه لب باز كند ، شاه مى گفت :" يك دقيقه صبر كن لطفاً!" و سپس به دژخيم و آدمخوارانش علامت مى داد تا مخالف را طاق باز نقش زمين كنند ، طناب پيچش كنند ، دهانش را ببندند وبالشتى بزرگ روى دهانش بگذارند. اين بخش از مراسمِ آزادى بيان كه تمام مى شد ، شاه ماتحتش را بر بالش مى نهاد ، قليانى برايش مى آوردند و قبله عالم در حالى كه قربانىِ در حال خفه شدن ، دست و پا مى زد، قليان كشان مى گفت :" تو آزادى عزيزم ، هرچه مى خواهد دل تنگت بگو ". اين تمثيل را از شازده احتجاب زنده ياد هوشنگ گلشيرى الهام گرفته ام .
    ماجراى رازى تنها يك نمونه است از وابستگى آزادىِ بيانِ انديشه به قدرت بالش هاى خفه كننده اى كه مصداقشان مى تواند انحصار رسانه ، زور و ارعاب ، ثروت هاى كارناكرده و دزدى شده ، اقتدار تعصبات و معبد هاى عامه ، و نياز و فقر و جهل و آز و ترس باشد. پيش از ورود به دو رساله بازمانده از رازى ، همين جا گذرانه اشاره كنم كه رازى دريافته بود كه تفكر به كژراهه مى افتد اگر متفكر پيشاپيش خرد را بر هوا و تمايلاتش چيره نساخته باشد و اين كمابيش توجه همان ايستارى است كه ما موضع سوبژكتيو اش مى ناميم .
    ماجراى رازى ، نه اينكه امروز هم در كار باشد ، بل امروز تشديد يافته است ؛ چرا ؟ چون ابزار سركوب مدرن بسيار تكنيكى تر و پيچيده تر شده است. تفكر ، به آن مفهوم كه هانا آرنت در كتاب حيات ذهن تفصيلش داده است ، به هيچ وجه ، محصور در ذهن نمى ماند . بدون تفكر ، در سامانه هاى پيچيده اى كه امروزه ذهنيات ما را مهار و جهت دهى مى كنند ، هيچ جنبش آگاهانه و رهايى بخشى در هيچ موردى ممكن نمى گردد، گرچه نه تفكر به تنهايى رهايى بخش است و نه فرهنگ . تفكر آغازگر آگاهى از همان دگر سالارانى است كه در طول قرون و اعصار در قالب بتواره هاى گونه گون رنگ عوض كرده اند . تفكر وجدان انسانىِ خودبنيادى است كه همبسته با خواستِ رهايى از هر دگرسالار زمينى و آسمانى اى است كه اذهان را تسخير مى كنند و نقش لعبت بازانى دارند كه سر نخ كردارها و گفتار هاىِ انسان لعبت گشته را به دست دارند و او را نادانسته به عضويت فرقه اى در مى آورند كه همه چيز در آن مجاز است ، بدان شرط كه پدرسالار امر كند و نه خرد خودبنياد . زكرياى رازى ، با اتكا به خرد و تجربه مستقل ، به ساز بتواره هاى زمانه اش نرقصيد . مقصد و روال ريشه ها خوانش تفصيلى متون نيست ، مگر از نگر نقشمندى و خاستگاه فرهنگى شان . ليك جدل قدما عليه رازى و ستايش بسيارى از امروزيان از وى ، اين پرسش را جدى مى كند كه چه ويژگى هايى در انديشه رازى اين جدل قديم و جديد را بر انگيخته است . به قول هگل ، سرشتنماىِ انديشه مدرن نوعى يكدندگى و لجاجت است از اين قرار: تا تفكر حقانيت چيزى را توجيه نكرده است ، انسان مدرن آن چيز را به حيطه اعتقادات خود راه نمى دهد( پيشگفتار " بنيادهاى فلسفه حق). شايد ما نيز داريم در انديشيدن مدرن مى شويم ، بى آنكه از حكم هگل پيروى كرده باشيم . با لجبازى و پى گيرى خودخواسته ، مى خواهيم دريابيم كه چيست اين انديشه شهر آشوب در فلسفه رازى كه در قديم او را آماج آن همه نفرين گردانده و در روزگار ما نفرين ها را به آفرين دگر كرده است . اين جدل هاست كه ما را برمى انگيزد تا خود از نو به دريافت درونمايه فلسفه زكرياى رازى پاپيش بگذاريم و در اين باره و در باره هر چيزى ، ناانديشيده لگام خردِ خود بنياد خود را به ديگرى نسپاريم ، فرقى نمى كند كه اين ديگرى متشرع باشد يا بيخدا، ماترياليست باشد يا ايدئاليست . كژفهمى است اگر خرد خود بنياد را همان خرد در خود فروبسته انگاريم . خرد خودبنياد ،نسبت به فراورده ذهن هاى ديگر، همچون مونادى بى روزن ناشنوا نيست . نه چنان است كه خودبنيادى و خودسالارى خرد يا به تعبير زكرياى رازى امام بودن خرد، كرگوشى به صداى ديگرى باشد . اما شنيدن و دريافتن نظر هاى ديگران با پذيرش بيفكرانه ، بنده وار و مريدانه تفاوت دارد . از اين نگرگاه ،به چند مورد از ستايش هاى امروزيان از زكرياى رازى گوش مى سپاريم تا آنها را با خرد خويش محك زنيم :
    آنچه اكنون از دو كتاب جنجال برانگيز رازى با عنوان هاى فى النبوات ( در باب نبوت ها) يا نقض الاديان و حيل المتنبئين ( نيرنگ هاى پيامبر نما ها ) يا مخاريق الانبيا ( ترفندهاى پيامبران )مانده است، چيزى جز همين عنوان ها نيست . درونمايه اين دو كتاب دسترس ناپذير است و چون هر ساحت دسترس ناپذير و ناشناخته اى ميدان جولانِ گمانه هاىِ دلبخواه و احاله به محال . فهرست خيره كنندهِ يافته هاى علمى رازى ، به ويژه در شيمى و پزشكى ، به آسانى از اينترنت دست يافتنى است . ترجمه آثار طبى پرشمار زكرياى رازى و قرن ها تدريس الحاوى در دانشگاه هاى معتبر جهان اكنون رازى را شخصيتى علمى و جهانى و پرافتخار و نامدار گردانده است كه نمى توان او را چون شخصى گمنام با يك تركهِ تكفير از تاريخ فرهنگ بيرون انداخت . در اين طور مواقع ، هر فرقه اى بهتر مى داند كه به جاى درافتادن با غول ، غول را از آنِ خود سازد. دو كتابى كه در واقع بومى خالى را مانَنْد ، اين از آنِ خود سازى را آسان تر كرده اند . هم از اين رو، ملحد ، ماترياليست و متشرع بر اين بوم خالى نقش خويش را زده اند .
    مرتضى مطهرى احتمال مى دهد كه چون متنبئين به معناى مدعيان دروغين نبوت است ، پس رازى با اصل نبوت در ستيز نبوده است و برعكس ، سخت پای بند توحید، معاد و بقای روح بوده است . ايشان مى پرسد : چگونه ممکن است كسى همه اصول مبدأ و معاد و روح و نفس را پذیرفته باشد اما منکر نبوت و شرع باشد. بنابراین بعید نیست رازی تا حدودی تفکر شیعی داشته و همه متفکرانی که این گونه طرز تفکر داشته‌اند از طرف دشمنان شیعه امامیه به کفر و زندقه متهم می‌شدند. گذشته از این‌ها استدلالی که از قول رازی در انکار نبوت‌ها نقل شده است ، به قدری سست و ضعیف است که از متفکری مانند رازی بسیار بعید است. ايشان مى افزايد كه: مباحثات رازى با ابوحاتم اسماعيلى در منزل يكى از بزرگان رى در حضور اكابر و بزرگان شهر و على رؤس الاشهاد محال است كه در زمينه ابطال نبوات باشد و رازى صريحاً و علناً همه نبوات را تكذيب كند و همه، مذهب را باطل بداند و در نهايت احترام هم زيست نمايد " مطهرى سپس از ابن ابى اُصَيٰبِعه نقل مى كند كه عنوان مخاريق الانبياء را دشمنان رازى نظير علي بن رضوان مصرى به اين كتاب داده اند نه خود رازى .به علاوه رازى سخت پايبند به توحيد و معاد و اصالت و بقاء روح است . بنا به دريافت ايشان : رازي هرچند نبوغ و تخصص خارق العاده اي در طب داشته ، اما در انديشه فلسفي ناتوان بوده است و ابن سينا در اينکه او را “متکلف فضول” خوانده است، ذي حق مي باشد. او داراي انحرافاتى بوده است، اما نه در حد انکار نبوت و شرايع و دشمنان او چنين چهره اي براي او ترسيم نموده اند.( نقل مضمونى از : مطهرى، مرتضى ،خدمات متقابل اسلام و ايران . انتشارات صدرا، چ١٢، تهران،١٣٦٦، ص ٥٣٥/ همچنين بنگر به همين كتاب . چ٨، در سايت نسيم. .www.nasimemotahar.com،صص ٤٦٣-٤٦٢).
    على مير فطروس بر آن است كه رازى همچون روزبه ( ابن مقفع) و ابن ابى العوجاء زنديق بوده است . على مير فطروس از ابى العوجاء به عنوان ملحدى قهرمان كه به طور آشتى ناپذيرى باور به خدايان و خرافه ها را لگد كوب كرده است ، ياد مى كند .( مير فطروس، على . حلاج . انتشارات كار ، ١٣٤٩ ، صص ١٠٢-١٠١). وى رازى را نيز چهره اى ماترياليست و ناقض دين و وحى و نبوت معرفى مى كند و در بخشى از نظراتش به عناوين دو كتاب " نقض الاديان" و " مخاريق الانبيا" اشاره مى كند كه اصل كتاب ها مفقود و به باور ميرفطروس به تكفير روحانيون جمع آورى و سوزانده شده اند . اين گمانهِ ميرفطروس با ارجاعات ديگرى به كتاب هاى " تاريخ علوم عقلى در تمدن اسلامى " از ذبيح الله صفا و " معارف اسلامى در جهان اسلامى " از سيد حسين نصر محكم كارى شده است ( همان ، صص ١٠٥-١٠٢).
    پرداختن مضمون هايى با اين اطمينان و قطعيت از عنوان هاى تو خالى اعتماد را نشايند. افزون بر اين ، در فهرست ابوريحان دو عنوان نقض الاديان و مخاريق الانبياء نيامده است ، و احتمالاً اين عنوان هاىِ ثانوى را دوستان يا دشمنان رازى ساخته اند . محتمل تر آن است كه درونمايه اين دو كتاب بر وفق دين و حكمت غالب نبوده و از همين رو ، نابودشان كرده اند. البته ، بنا به آنچه در پى خواهد آمد ، اين احتمال به قطعيت نزديك خواهد شد. افزون بر اين ، ابوريحان اين دو كتاب را بدون دشمن خويى ذيل مقوله كفريات آورده است . پژوهشگرانى چون مهدى محقق و پرويز اذكائى ابوريحان را ،در نگره فلسفه طبيعى ، نزديك ترين دانشمند ايرانى به زكرياى رازى دانسته اند . ( بنگر به : اذكايى ، پرويز ، ابوريحان بيرونى . طرح نو ، چ٤، تهران ، ١٣٨٩ ، فصل ٩: صص ١٩٠-١١٥) و از همين رو ، بعيد است كه ابوريحان از سر دشمنى بر اين دو كتاب عنوان كفريات نهاده باشد. . رازى همان سان كه اشاره شد ، البته ملحد نبوده است و حتى به دوام نفس باور داشته است ، ليك اگر دو نگره اتميسم و قدماء خمسه را از وى بدانيم و طب روحانى را به دقت بازخوانيم ، پيدا و هويدا مى گردد كه نه خداى او خداى قرآن و تشيع است و نه اين خدا مى تواند خالق يگانه و بى شريكى باشد كه چيزها را از ناچيز آفريده است . از همين رو نگره رازى با توحيد نيز سازگار نيست . نكته ديگر اين كه ، با توجه به نقل قول هاى ابوحاتم و حميدالدين كرمانى از مناظره شگفت انگيز، به هيچ وجه محال نيست كه رازى همچون روزبه ، در مناظره هم نبوت و هم امامت و هم مذاهب را نقض كرده باشد . افزون بر اين ، با توجه به آن همه دشنام ها و حملات و رديه ها عليه زكرياى رازى چگونه مى توان با اطمينان گفت كه زكريا پس از اين مناظره با احترام ، آن هم " در كمال احترام " زيسته است . نسبت " متكلف فضول " و دشنام هاى ديگرى كه قبلاً نقل شدند، پيداست كه نمى توانند نشانى از احترام داشته باشند ، تا چه رسد به " كمال احترام ". زين گذشته اذعان به اينكه در فرهنگ دينى بيان عقايد دگرگونه ، از جمله عقايد الحادى ، گوينده را از همزيستى محترمانه بى بهره مى كند ، خود دليلى است بر شرايط نابرابر و ناعادلانه گفتگو براى همه انديشه ها و غلبه اقتدار جماعت و كلان روايت غالب در حدى كه بيان هر انديشه مخالفى را ،به اتهام انحراف از حق ، با خشونت گفتارى و رفتارى مواجه مى كرده است . جناب مطهرى ، به شيوه اى سلبى همان حرفى را كه ما مى زنيم تأييد كرده اند . جناب مير فطروس و ديگر چپ گرايان نيز از سوى ديگر بام افتاده اند. در نگره رازى ، خردِ همه فراگيرنده با فرقه گرايى ناهمساز است .
    مرتضى راوندى كه گرايش چپ دارد ، در تاريخ اجتماعى ايران گزارش چكيده و در عين حال جامعى از آراء فلسفى و اخلاقى و اجتماعى و دينى رازى آورده است كه بر منابعى چون تاريخ علوم عقلى در تمدن اسلامى از ذبيح الله صفا و فيلسوف رى از مهدى محقق و " مقام رازى در فلسفه " از عباس اقبال و رسايل فلسفيه رازى بهره برده است ( راوندى ، مرتضى ، تاريخ اجتماعى ايران . جلد١٠، صص ١٤٤-١٣٣). . بنا به اين گزارش : رازى داراى عقايد مادى و از اصحاب هيولى است و مبدأ جهان را پنج گوهر ازلى مى داند: عقل فعال ، روح ، ماده ، مكان و زمان . آراى فلسفى او را به مانويت متهم كرده اند.[ البته اگر مانويت اتهامى باشد] ، اما او همچون سلف خود حكيم ايرانشهرى از طبيعيون است و افكارى كاملاً مادى دارد و ماده را قديم و برساخته از اجزاء لايتجزى [ اتم ] مى داند. وى ابداع و آفرينش از عدم را نامعقول مى داند ( همان، صص١٣٤-١٣٣). وى اديان و مذاهب را علت اساسى جنگ ها و مخالف انديشه هاى فلسفى مى خواند . رازى بر آن است كه مردم به دليل عادت و تنبلى از پيشوايان مذهبى اطاعت مى كنند. معجزات خدعه و افسانه اند. " كتاب هايى كه به نام كتاب مقدس آسمانى معروفند ، كتبى خالى از ارزش و اعتبار اند و آثار كسانى از قدما ، مانند افلاتون ، ارسطو و اقليدس و بقراط ، خدمت مهم تر و مفيد ترى به بشر كرده است . .. رازى مى گفت : هر فرقه اى تنها از پيشواى خود پيروى و ديگران را تكذيب مى كند… هانرى كربن ، دانشمند فرانسوى ، درباره رازى مى نويسد : رازى انبيا را فرستاده خدا نمى دانست و معتقد بود كه بيدار كردن مردم وظيفه فيلسوفان است … اين وظيفهِ نبوت جز آنكه نتايج شومى به بار آورد ، چه حاصلى دارد؟ و جز جنگ هاى خونين و باورهاى پوچ چه ثمرى به بار مى آورد؟ … وانگهى ، آيا فيلسوفان بين خود مرتكب خبط و خطايى نشده اند ؟ رازى در پاسخ به اين پرسش ها مى گويد: اين گفته نه به دروغ مربوط است نه به خطا. هر يك از فلاسفه كوششها كرده اند و بر اثر آن به جاده صواب راه يافته اند. لسينگ(Lessing) بعدها گفت :كه تفحص و جستجوى حقيقت ، گرانبها تر از حقيقت است "( همان، صص ١٣٧-١٣٦). ظاهراً نقل نظر راوندى ،بايد ما را از نقل نظر هانرى كربن معاف كند ، اما از كجا معلوم كه راوندى سخن كربن را درست نقل كرده باشد . ارجاع راوندى به تاريخ فلسفه اسلامى (هانرى كربن ، ترجمه اسدالله مبشرى ، از ص ١٧٨ به بعد..) است . رجوع به ترجمه معتبر ترى از همين كتاب بدست سيد جواد طباطبايى ( صص ٢٠١-١٩٩) مضمون نقل قول راوندى را كمابيش تأييد مى كند. افزون بر اين ، شرحِ كربن درباره فلسفه رازى ابعاد ديگرى نيز دارد . نكته جالب در اين شرح ، اشاره به اختلاف رازى با اسماعيليان بر سرِ نگرش به طبيعت و كيمياست . رازى تبيين هاى باطنى و رمزى پديدارهاى طبيعت در كيمياى جابر ابن حيان را رد مى كند(همان،ص ١٩٥). ژرفاى اين اعتقاد بى اعتقادى رازى به نبوت است . " رازى در باره نيرنگ هاى شيطانى پيامبران ، با شدتى وصف ناپذير سخن گفته است"( همان، ص ١٩٩). به راوندى برگرديم .
    راوندى سپس اختلاف اسماعيليه و زكرياى رازى را پى جويى مى كند . چكيده و ژرفمايه اين اختلاف تقابل خرد خودبسنده است با اطاعت از امام . اما يافته ديگر راوندى چالش ناصر خسرو با طباعيان است . اينان كه بودند و چه مى گفتند ؟ اينان طبيعت را كل همه چيز مى دانستند و به نظر راوندى ماترياليست هايى بودند كه فضاى خشكه مقدسى به آنها اجازه نوشتن آثارشان نمى داده و از همين رو ناصر خسرو ، در زادالمسافرين ، تنها دو نام را ذكر مى كند : يكى رازى و ديگرى ايرانشهرى ." متأسفانه در محيط مذهبى و پر سالوس و رياى عصر ناصر خسرو ، قشريون و متعصبين به اهل علم و استدلال اجازه نمى دادند كه آثار و افكار خود را بنويسند و در معرض افكار عمومى قرار بدهند و اگر مردان قهرمان و شجاعى جهان بينى علمى خود را مى گفتند و مى نوشتند ، جان و مالشان در خطر بود . به همين مناسبت ، ما از آثار و افكار ماترياليست هاى قرون وسطى كه ناصر خسرو از آنها سخن مى گويد ، اطلاع كافى نداريم "( راوندى،همان نشانى، ص ١٨٧). راوندى رازى را شورمندانه ستايش مى كند:" رازى يكى از خلاق ترين متفكران قرون وسطى و يكى از برجسته ترين ماترياليست هاى خاور زمين است و جا دارد كه ملت ما به داشتن چنين داهى بزرگوارى ببالد . رازى دفاع از علم و ماترياليسم را در عصرى خشن و جاهل با خريد خطراتى مهيب و قبول اهانت هاى فجيع انجام داد و كسانى مانند ابونصر فارابى ، ابن سينا ، ابن هيثم ، ابن حزم ، شهيد بلخى ، ناصر خسرو ، امام فخر رازى و غيره يا كتب و رسالاتى در رد عقايد رازى تأليف كرده اند يا او را مورد اعتراضات دشنام آميز شديد قرار داده اند . پژوهندگان تاريخ تفكر فلسفى در ايران موظفند ، توجه فراوانى به ارثيه علمى و فلسفى رازى معطوف دارند ".( همان، ص ١٨٨).
    در آغاز سيرة الفلسفيه رازى به صراحت ، سقراط را امام ما ( امامنا سقراط المأثور) معرفى مى كند( رسائل فلسفيه ، همان نشانى ، ص ٢). اگر ملحد به معناى بيخدا باشد ، پس پر پيداست كه رازى بيخدا نبوده است ، گرچه خداى او بيش تر مانوى است تا شيعى . اين خداى نيكو و رحيم و دادگر به انسان ها خرد داده است تا با آن زندگى خود را بسامان كنند ، امور اخلاقى را از تباهى ها تميز دهند و از همه مهم تر ، خدا را خود بجويند بدون هيچ هدايتى از بيرون . فصل آغازين طب روحانى از ستايشِ خرد آغاز مى گردد ؛ ستايشى شكوهمند و بى قيد و شرط كه نمونه اش در تمامى تاريخ فرهنگ ما كم نظير و شايد بى همتا باشد و مى سزد كه بخشى از آن را در حد اين تنگجاى بازنگاريم گرچه سخن به درازا مى كشد.
    ,, .. پروردگار که نامش بزرگ باد، هرآينه خرد را به ما ارزاني داشت که به يارى اش بتوانيم از بهره هايى آنى و آتى که دستيافت و رسيدن به آنها در گوهر ما نهاده شده است ،برخوردار گرديم. و خرد بزرگترين موهبت خدا به نزد ماست و هيچ چيزي نيست که ،در سودرساني و بهره بخشي، به از آن باشد . با خرد بر چارپايان ناگويا برتري يافته ايم ، … با خرد بدانچه ما را برتر مي سازد و زندگاني ها را شيرين و گوارا مي کند، دست مي يابيم و به آرزوها و آرمان هاى خود مي رسيم. با خرد ساخت كشتى ها و كاربرد آنها ها را شناخته ايم تا به سرزمين هاى دوردستى برسيم كه درياها آنها را از ما جدا و دور كرده اند . با خرد ما به پزشكى ، با آن همه سودمندى هايش براى بدن ، و به همه صنايع سودبخش ديگر دست يافته ايم . با خرد به امور غامض و چيزهايي که از ما نهان و پوشيده بوده اند، پي برده ايم. با خرد است كه به شكل زمين و سپهر و بزرگى خورشيد و ماه و ديگر اختران و فاصله ها و حركت هاى آنها شناخت پيدا كرده ايم ، با خرد است كه به شناخت بارى عز و جل نائل آمده ايم و اين از تمام آنچه براي حصولش کوشيده ايم والاتر است و از آنچه بدان رسيده ايم سودبخش تر. خرد آنى است كه اگر نبود حالت ما ، حالت بهايم و اطفال و ديوانگان بود ؛ خرد آن چيزى است كه با آن كنش هاى عقلى خود را پيش از آنكه بر حواس ظاهر شوند ، تصور مى كنيم ، آن سان كه آنها را دقيقا همان گونه مى بينيم كه گويى حس شان كرده بوديم . سپس اين تصاوير را چنان در كنش هاى حسى مان بازمى نماييم كه دقيقاً با آنچه در خيال ترسيم كرده بوديم مطابق مى افتند . چون خرد را چنين ارج و پايه و مايه و شکوهي است، پس سزاست که آن را مقام و مرتبه اى كه دارد را پست تر نكنيم ، از پايگاهش فرودش نياوريم و او را که فرمانرواست فرمانبر نگردانيم ، بر لگام دار خود لگام نزنيم و هرگز مباد كه راهبر را به پيروى واداريم .. بل همانا بايد در همه امور به او روى آوريم و آن ارج نهيم و هماره بر آن اعتماد و اتكا كنيم ، امور خود را به فرمان او هدايت كنيم و از آنها دست كشيم ، به محض آنكه او فرمان به دست كشيدن مى دهد. هرگز مباد آن دم كه هوي را بر خرد چيره گردانيم ، چرا كه هوي آفت و مايه تيرگي خرد است. هوى خرد را از راه و مقصد اش به كژراهه مى اندازد و انسان خردمند را از يافتن رهنمود درست و رستگارى نهايى همه امورش بازمى دارد . هم از اين رو ، بايد بر هوي سخت گيريم ، خوار و رامش كنيم و وادارش سازيم که از امر و نهي خرد فرمان برد. پس اگر چنين کنيم ، پاكى و روشنايىِ خرد به تمامى بر ما آشكاره مى شود و ما را به آنچه [ با رهنمود خرد] خواستارش گشته ايم مى رساند. بهروزى ما از بهره خردى است که خدا به ما بخشيده و بدان بر ما منت گذاشته است. ” ( برگردان از رسايل الفلسفيه ، طبع پاول كراوس، همان نشانى ، ص ٩).
    كاملاً پيدا و هويداست كه رازى در اينجا عقل را موهبت بارى مى داند و بارى يكى از قدماى خمسه رازى است كه از خود عقل اهورايى را به نفس اهريمنى مى دهد تا از آشوب جهان كه ناشى از تمايل نفس به هيولا _ بخوانيد جسمانيت _ است ، جلو گيرد. نفس ، هيولى ( ماده اوليه و شكل ناگرفته چيزها )، بارى هر سه قديم و ازلى فرض مى شوند . مرتضى راوندى و هر كس كه مى گويد سلب خلقت از خدا در نگره رازى چيزى از خدا باقى نمى گذارد ، از يك سو به خطا مى روند . رازى خلقت از عدم را رد مى كند و نه خلقت به طور كلى را . اما از سوى ديگر ، نتيجه گيرى ايشان بيراه نيست ، منتها نه به دليل سلب خلقت ، بل به دليل كنار نهادن عقل فعال و عقول عشره كه مشائيون و اسماعيليه آنها را ميانجى عقل انسانى و خدا مى دانستند . رازى اين ميانجى ها را نامعقول مى داند . به بيانى ساده تر ، در جهان بينى فلسفى او ، ماده و جسمانيت و نفس ( هوى ) همچون اهريمن از ازل بوده اند. اين ها انسان را به سقوط ( دورى از عقل و پيروى از از ميل _ به اصطلاح امروزين از ناخودآگاهى ، از ميل و به تعبير كانت از شر راديكال _ ) مى كشانند . خدا براى رهايى انسان از سقوط و سير دوباره او از جهان پر فتنه و شر به سوى اصل خدايى اش به او عقل داده است .در اين نظام فلسفى_ الهياتى ، اين عقل همين عقل انسانى است كه خدا و امام انسان است . از اين نظر ، خدا تا بازيافت دوباره اش به وسيله همين عقل كنار مى رود . پيامبر رازى همين عقل است كه به تساوى به همگان داده شده است. متن بالا آشكارا و بدون هرگونه ابهامى هوى را در تضاد با خرد مى نهد. و در جاى دگر از همين متن ، رازى دين را امر ناعقلانى و هوايى مى خواند . بنا به يك پژوهش هوا در طب روحانى همان آز و passion يا نفس در ادبيات مزدايى است و عقل يا خرد همان مزدا در برابر اهريمن است. در اين پژوهش مضامين طب روحانى با متون پهلوى مانوى – زروانى – زرتشتى سنجيده شده است و سرانجام به همان نتيجه اى مى رسد كه حميد الدين كرمانى در الاقوال الذهبيه بدست آورده است . بنا به اين نتيجه ، قدماى خمسهِ زكرياى رازى همان پنجگان هاى مانوى است. ( اذكايى ، همان نشانى ، صص ١٣٥-١٣٤). عبد الرحمان بدوى در تاريخ فلسفه در اسلام مى گويد:" سرسخت ترين قائلان به اصالت عقل ( راسيوناليست ها) حتى نمى تواند تا اين حد و با اين صراحت مقام عقل را بالا برد . رازى ديگر جايى براى وحى و الهام و علم شهودى و بى واسطه باقى نگذاشته است … رازى به طور كلى ، مخالف نبوت و وحى و هر نوع تفكر غير عقلى است "( نقل شده در : سپيتمان ، پرويز، حكمت رازى .طرح نو ، تهران ، ١٣٨٤ ص ٦٠٩) عجالتاً توضيح بيش تر در اين باره را به بعد مى سپاريم و فارغ از هر تفسيرى ، به فصل ١٦ طب روحانى رجوع مى كنيم با عنوان " الولع و العبث و المذهب " . اين عنوان ،مذهب را در رديف آفاتى چون ولع و كارهاى عبث و بيهوده مى گذارد و رازى در ذيل اين عنوان سرانجام دين را امر هوايى و ناعقلانى مى خواند . " و اما در باب مذهب ، نياز چندانى به شرح و بيان نيست در اين باره كه مذهب عارضه اى هوايى است ، نه خردمندانه " ( فاما المذهب ، فانه مما يحتاج فيه الى كلام يبين به انّه عرص هوايى لاعقلى ) . اگر دوست داشته باشيم كه مذهب را به چيزى جز شريعت تعبير كنيم ، رازى بى درنگ ما را نوميد مى كند ، چرا كه مثال او از قضا امور شرعى چون طهارت و نجاست و نظافت است . او مى افزايد كه حواس بر اين امور گواهى مى دهد ، نه قياس . نه فقط طهارت و نجاست كه همه امورى كه از اين دست اند ، با حواس معلوم مى شوند نه با وهم . " اگر حواس از دريافت كثافت در چيزى عاجز شد ، آن را طاهر مى ناميم " ( ترجمه از رسائل فلسفيه ، همان نشانى ، صص ٤٧-٤٦) . در فصل عشرون ( بيستم ) از همين كتاب با عنوان " فى الخوف من الموت "( در باب هراس از مرگ ) چنين مى خوانيم" ..تفاوت باور هوايى و عقلانى آن است كه اولى ، نه با حجتى بين و عذرى واضح ، بل از سر نوعى تمايل به آن انديشه ، از سر حس همسازى و محبت نفسانى به آن باور ، انتخاب شده ، ترجيح داده شده ،پيروى شده و فراچنگ گرفته شده است ، در حالى كه دومى بر اساس حجتى بين و عذرى واضح ، انتخاب شده است ، حتى اگر نفس نسبت به آن ميل سركشى و روگردانى داشته باشد "( همان ، ص ٤٦). رازى ، در مقام پزشكى نوع دوست وظيفه خود مى داند كه درد هاى جسمانى و رنج هاى روانى انسان ها را كاهش دهد . وى چندان اهميت نمى دهد كه فرد به زندگى پس از مرگ باورمند باشد يا نباشد ، بلكه براى هر دو حالت راه هايى براى رهايى از خوف مرگ پيش مى نهد. او مى گويد اگر كسى همه نيرو و قابليت عقلانى خود را به كار برده و هنوز به خدا باورمند نشده باشد ، به خاطر جويندگى اش خدا او را مشمول بخشش و رحمت مى كند .( همان ).
    در زيستجهان ستيزه ، مشكل بتوان به بى نظرى و ساختار بينى پژوهش هاى ثانوى اعتماد كرد، گرچه دو كتاب " فيلسوف رى " از مهدى محقق و " حكيم رازى " از پرويز اذكايى ( سپيتمان ) از معتبر ترين پژوهش ها در اين باره اند . سپيتمان در پژوهش سترگ خود از همه محققان پيشين ، از عباس اقبال ، از مهدى محقق ، از پاول كراوس ، و مانند آنها بهره برده است و بنا به اين بهره ها از قول رازى مى گويد حتى عشق انبياء از هواجس نفسانى است و بيش از آنكه مطلوب خردمندان باشد ، دلخواستهِ خودنمايان و ابلهان و جاهلان است ( سپيتمان ، حكيم رازى ، همان نشانى ، ص٧٧٤). . وقتى از نگر رازى ، مذهب امرى هوايى معرفى مى شود ، تمامى نابخردى ها و رذايل ذيل مذهب قرار مى گيرند ، چرا كه هوى از نظر رازى عامل تيرگى و تباهى خرد است . رازى حتى مانويت را نيز دربست نمى پذيرد ، بل رياضت كشى و خودآزارى مانويان را نابخردانه مى داند . از نگر رازى ، مذهب و تكليف واحد و عادت همبسته يكدگرند . اگر دو عنوان بدون متنى كه ابوريحان در مقوله كفريات از آنها نام برده است ، در حكم ديكته اى نانوشته باشند ، طب روحانى بى هيچ اما و اگرى سخنانِ شخصِ رازى است . باور به قدماى خمسه نيز كه در همه رديه ها تكرار شده است ، نمى تواند ساختهِ رديه نويسان باشد .اين ها را كه كنار هم بچينيم ، كمابيش همان نظراتى بدست مى آيد كه ابو حاتم و حميدالدين و ديگران در باب نيرنگ بازى پيامبران و زيانمندى دين به رازى نسبت مى دهند. هوا مظهر تمامى بدى ها مى شود و خرد مظهر تمامى خوبى ها . و دين امرى است مربوط به هوا نه خرد .
    اين دريافت كه مبناى آن نخست طب روحانى و سپس باور به قدماى خمسه است ، نه با تشيع و باور به امام معصوم سازگار است ، نه با ماترياليسم و بيخدايى به معناى درست شان .راوندى ، خود از زاد المسافرين ناصر خسرو نقل مى كند كه " بارى سبحانه و تعالى " يكى از قدماى خمسه رازى است ،با اين همه. سرانجام رازى را ملحد مى خواند . چرا؟ چون " قِدَمِ هيولى در زمان و مكان عملاً براى مبدأ الهى وظيفه و عملى باقى نمى گذارد ، زيرا سلب وظيفه خلقت براى خالق ، در حكم نفىِ آن است " سپس به نقل از زاد المسافرينِ ناصر خسرو ، رازى را اتميستى معرفى مى كند كه جهان را متشكل از اجزاء تقسيم ناپذير و ازلى و ابدى اى مى داند كه گونه گونى چيزها ناشى از فشردگى يا گشاده شدن آنهاست ( راوندى ،همان نشانى ، صص ١٨٩-١٨٨). اين دريافت آشكارا نقش خداى مانوى رازى را در تدبير خير در مقابل شر ناديده مى گيرد . افزون بر اين ، خالق بودن خداى رازى نيز محل همان اختلافى است كه درباره قدم ذات و حدوث صفات اجسام از يك سو و حدوث ذات و صفات اجسام از سوى ديگر وجود داشته و مهدى محقق در فيلسوف رى ( انجمن آثار ملى ، ١٣٤٩ ، صص ١١٣و ٢٦٨ و ٣٢٨-٣٢٤) از زبان فخر رازى تشريحش كرده است . مى دانيم كه مرتضى مطهرى متشرع و مرتضى راوندى ماترياليست است و تا به اينجا هر دو ، رازى را همسو با مرام خود بازسازى مى كنند. احسان طبرى نيز در مقاله" زكرياى رازى فيلسوف بزرگ ماترياليست ايران" طباعيان و دهريان و اصحاب هيولى را همان ماترياليست ها مى داند و انتقاد ناصرخسرو از حكيم ايرانشهرى و شاگردش زكرياى رازى را نشان از حضور يك جريان قوى ماترياليستى در روزگار ناصر خسرو مى داند . امتياز دريافت طبرى در اين يافته است كه رازى برونشدى جُسته است براى ex nihilo (خلقت از عدم ) . رازى ابداع و خلق از عدم را در بوته پرسش نهاده است . مقاله طبرى مقاله اى عالمانه است و راوندى نيز هرچه باشد، عمرش را در راه نوشتن نخستين تاريخ اجتماعى ايران يا تاريخ مردم ايران وقف كرد و مرتضى مطهرى نيز عمرش را در راه آموزش حكمت اسلامى و دفاع از تشيع وقف كرد. اين همه ، مى بينيم كه ميرفطروس ، راوندى و طبرى كه هر سه گرايش چپ دارند ، زكرياى رازى را ملحد و ماترياليست معرفى مى كنند و مرتضى مطهرى ، برعكس ، رازى را متشرع و شيعه مى نمايد . اين از آنِ خود سازىِ از هر طرف كه باشد ، جاى درنگ دارد.
    روايت هاى بالا روايت هايى هستند كه راويان آنها در برابر رخداد تاريخى ايستارى آزادانه ندارند . رخداد به سده دهم ميلادى تعلق دارد. پيش از آنكه درباره آن داورى كنيم ، بايد آن را از همه جهات ديده باشيم . پيشفرض هاى ايدئولوژيك لاجرم به سانسورى ناخواسته منجر مى شوند . ايدئولوگ بخشى از حقيقت رخداد را ناديده مى گيرد و بخشى ديگر را برجسته مى كند تا شتابزده و بى شكيب پيشفرض هاى خود را ، به بهاى سانسور بخشى از رخداد ، اثبات كند . ايستار متكلمانه و مدافعه گرانه با ضد خود مى ستيزد. تقابلى كه مصاديقش در بالا آمد ، در زيستجهان ستيزه رخ داده است . تفكر بايد خود را از اين ساختار بيرون كشد و از چشم پرنده ، از بالا و از بيرونِ ساختار، به رخداد بنگرد . طنز ماجرا اينجاست كه هر دو سو ، بيش تر به خوانشِ آنچه غايب است رو آورده و درباب آثارى كه از بين رفته اند و نقل قول هاى ديگران گمانه زده اند . حال آنكه طب روحانى كه از زكرياى رازى باقى مانده است ، هم با صراحت بر خداباورى رازى گواهى مى دهد و هم با بى پردگى مذهب را ناعقلانى و عارضه هوايى نشان مى دهد . اين مشكل در پژوهش هاى ما تنها با رهايش از ايدئولوژى گشوده مى گردد و شرط امكان اين رهايش تنها با ساختاربينى ممكن مى گردد . ساختاربينى زورآور كردن كلى هاى خيالبافته يا از آسمان افتاده بر پارسازه هاىِ درون ساختارى نيست . ساختار كلى تنها وقتى معتبر است كه از پيوستار جزئيات درون ساختارى برآمده باشد ، نه از كتاب مقدس يا مقدس گشته يك ايدئولوژى . كلى هاى ايدئولوژيك از بيرون ساختار بر ساختار زور آور مى شوند ، از همين رو براى انطباق پروكروستى خود ناچارند ، برخى از پارسازه ها را حذف كنند . مطلب را پيچيده نكنم . در اينجا ، ماترياليست ها خداباورى رازى را حذف كرده اند و متشرعان دين ستيزى او را . بدينسان ، اثرى كه از رازى بازمانده است ، دريافت هاى هر دو سو _ متشرع و ملحد _ را نقش بر آب مى كند، به شرطى كه سانسورش نكنيم .
    در بررسى رويكرد هاى ديگران نسبت به زكرياى رازى ، به دليل هايى روشن ، چشم پوشى از نگرهِ آرامش دوستدار به هيچ وجه روا نيست . اين بررسى را به قسمت بعد موكول مى كنيم .
    با سپاس بسيار از بردبارى دوستان

     
  58. جناب نوریزاد شرایط مملکت بسیار شکننده است مردم بسیار ناراضی هستن و من مرتبا در طول روز حرف هایی از مردم کوچه و بازار می شنوم که در اواخر سال 56 میشنیدم نارضایتی اینچنینی قطعا با تلاطمی اجتماعی به سیلی ویران گر بدل خواهد شد امیدوارم بزرگان و عقلای این مرز و بوم اجازه ندهند در هنگامه بحران به هیچ بدل شویم. یادمان باشد انقلاب تونس و دیگر اعراب از خودسوزی جوانکی بیچاره در اثر فقر و نداری آغاز شد. دریغ است ایران که ویران شود…!

     
  59. قابل توجه جناب مازیار وطن پرست
    کاری به “ناشناس” و شناس های دیگر که هنوز جوهر خودکارشان در این سایت خشک نشده، پسر خاله شده اند و به دیگران امر و نهی می کنند، ندارم .

    با کسب اجازه از نوری زاد گرامی،
    آقایانی که دست به قلم می برند و از جانب صاحب سایت، اظهار نظر میکنند، سرشان بکار خودشان باشد.
    من تقریبا” از بدو راه اندازی این سایت در اینجا کامنت می گذارم – کاری بحضورم در کنار نوریزاد از مقابل وزارت اطلاعات گرفته تا مقابل زندان اوین ندارم – و در این سالها یک بار و تنها یک بار اتفاق نیفتاده که تنها یکی از کامنت های حقیر با میانگین منفی نظرات کاربران گرامی سایت مواجه شود.که اگر فقط یک بار چنین میشد مطمئن باشید عطای آنرا(روشنگری و انسان طلبی صاحبش را)، به لقایش(به تقیه و تشیع خاص صاحبش) می بخشیدم و می رفتم و پشت سرم را هم نگاه نمی کردم.
    همانند برخی ///ملاهای اسلام پژوه این سایت [که برای هر کلمه ی آن، و بعناوین کذایی، “همچون مبارزه و جهاد فرهنگی” اجرت و پاداش می گیرند]، ///// نیستم که علیرغم باز خورد منفی کاربران، باز هم بنویسم و بنویسم و بنویسم…!
    بار ها اتفاق افتاده است[همچنانکه در پست پیشین آنیتا و انعامی و سید رضی همینکار را کردند]، که من با سواد اندکم و برخی دوستان با علم سرشارشان این آقایان را آنچنان شستشو و مشت مال داده ایم و ///////////!
    و اربابان این قبیل تفکرات چه تحقیرها و خفت هایی که بخاطر کسب پول، متحمل نمی شوند…! وا همچنان می نویسند . می نویسند و مینویسند…! باور بفرمایید سنگ پای قروین که چه عرض کنم؟! سنگ های کره ی ماه، که گوگورین روسی و آرمسترانگ آمریکایی زحمت کشیدند و به زمینیان بارمغان آوردند، حتما” تا الان از عوضِ آقایان از خجالت، آب شده اند…!

    جناب مازیار من چند کلاسی در مدرسه و چند واحدی در دانشگاه زیر نظر اساتیدی همچون شما یاد گرفته ام که اگر در جمعی یا محفلی وارد شدم سلامی کردم و جوابی نگرفتم، دیگر به آن جمع پا نگذارم…
    من در حوزه ی جهلیه و خرافه سازی، علومِ غریبه ی جهل و خرافه و تعصب نخوانده ام که از نوجوانی و در بدوِ ورود بدان، آبرویم را بریزند و درس وقاحت و مثلا” سفسطه و مغلطه و جعل حدیث و کلام و تفسیر یادم بدهند و بگویند اگر در محفلی از درب، هم، به بیرون پرتِ تان کردند از پنجره و پشت بام وارد شوید…!

    پاسخ گرامیان آنیتا، سید رضی و انعامی را در پست پیشین بنگرید تا صحت عرابضم را تصدیق کنید و نیز به پست “حاج اقا از پشت بچه مردم بیایید پایین” را ملاحظه بفرمایید تا به عمق کلام پاراگراف قبلی همین مرقومه پی ببرید من هزاران نمونه از همان اعمال وقیهانه و رذیلانه از آخوندها را سراغ دارم که رعایت ادب و متانت این سایت اجازه ی نقل آنها را بمن نمی دهد…! ولی میتوانم با توسل به نقل تاریخ نه چندان دور – که دوران صفویه می باشد – آنها را واکاوی و در معرض دید و قضاوت خوانندگان قرار دهم.
    مازیار ارجمند اگر حضرتعالی کامنت اخیر مرا در پست اخیر با عنوان پیش درآمدی بر قسمت سوم ملاحظه می فرمودید البته که پاسخ مبسوط شما در آنجا از زبان خود محقق(دکتر خنجی) داده شده بود.

    مخلص کلام، و با عرض پوزش، سرمان بکار خودمان باشد و از طرف کسی و برای کسی، خط و نشان یا حد و مرز تعیین نکنیم شما هر موقع سایتی راه اندازی فرمودید و دست و قلمِ مرا مشاهده فرمودید بیدرنگ قطع کنید. ولی اگر چنین شد آدرس آنرا بگذارید تا کمافی السابق افتخار تلمذ در محضرتان را داشته باشم. من از قلم و اندیشه ی زیبای شما، بی اغراق، بهره ها برده ام ولی این را هم بر نمیتابم با همان قلم از جانب نوری زاد برای سایرین خط و مشی معین کنید…! این سایت صاحب دارد و صواب و ضرار آن را خود مدیریت می کند و من و شما در حدی نیستیم و ماذون هم نیستیم برای صاحبش و کاربرانش حد و حدود تعیین کنیم…!
    و من هم هیچ خورده پرده و رودربایستی با صاحبش ندارم و هر موقع هم بنظرم آمده تندترین انتقادهایم را متوجه صاحبش کرده ام، چه حضوری و چه از طریق درج و ارسال کامنت! و از خود ایشان هم تمنا و توقع دارم بجای کف و سوت زدن ها و هورا کشیدن ها و نی نی به لالا گذاشتن های عجولانه و سطحی، هر موقع حضور من برایشان غیر مفید و غیرقابل تحمل گردید، دیگر کامنتی از من منتشر نکنند…به همین راحتی

    من برای درج و ارسال هر کامنت در این سایت روزانه ساعتها وقت می گذارم و هیچ منتی هم بر صاحبش نیست چون بمیل و خواسته ی خود اینکار را میکنم و افتخار میکنم تا به امروز، توانسته ام نوری زاد و سایتش را به هزاران نفر معرفی و بشناسانم، در هر جمعی از پارک و پیاده رو و محل کار گرفته تا تاکسی و اتوبوس و مترو و هر جا که با بنی یشری برخورد کرده ام…. چون احساس میکنم نوری زاد برای پیش بردن اهداف و برنامه هایش بیش از هر چیز به معرفی و شناسانده شدن نیاز دارد.

    شایان ذکر است اگر نوری زاد حتی همه ی کامنت های حقیر را خذف بکند و منتشر نکند، اینکار ذره ای از ارادت و دوستداری این کمترین به شخص ایشان نمی کاهد. برای قوت و تاکید ارادتم بایشان، مشاعره ی سعدی و بهار را حسن ختام عرایضم قرار می دهم:

    سعدی:

    گلی‌ خوش‌بوی‌ در حمام‌ روزی
    رسید از دست‌ محبوبی‌ به‌ دستم‌

    بدو گفتم‌ که‌ مشکی‌ یا عبیری
    ‌كه‌ از بوی‌ دل‌آویز تو مستم‌

    بگفتا من‌ گِلی‌ ناچیز بودم
    ‌ولیكن‌ مدتی‌ با گُل‌ نشستم‌

    کمال‌ هم‌نشین‌ در من‌ اثر کرد
    وگرنه‌ من‌ همان‌ خاکم‌ که‌ هستم …

    بهار:

    شبی در محفلی با آه و سوزی
    شنیدستم ز مرد پاره دوزی

    چنین می گفت با پیر عجوزی
    گلی خوشبوی در حمام روزی

    رسید از دست مخدومی به دستم

    گرفتم آن گل و کردم خمیری
    خمیری نرم و نیکو چون حریری

    معطر بود و خوب و دلپذیری
    بدو گفتم که مشکی یا عبیری

    که از بوی دل آویز تو مستم

    همه گلهای عالم آزمودم
    ندیدم چون تو و عبرت نمودم

    چو گل بشنید این گفت و شنودم
    بگفتا من گلی ناچیز بودم

    و لیکن مدتی با گل نشستم

    گل اندر زیر پا گسترده پر کرد
    مرا با همنشینی مفتخر کرد

    چو عمرم مدتی با گل گذر کرد
    کمال همنشین در من اثر کرد

    و گرنه من همان خاکم که هستم

    با سپاس سالم و برفرار و بر دوام مانید. بامید رهایی ایران و ایرانی از شر خانمانسوز جهالت و آخوندیسم.

     
  60. سلام بر”گوله خنده”سركارخانم آنيتا

    شما درمقابل استدلال جناب آقاسيدمرتضي -سلمه الله- چنين گفته ايد:

    “خرق عادات همان خرق قانون عليت است واين محال است امكان تحققش.”
    اين عصاره گفتارشما ونقل بمضمون ازجانب من است.

    خوب اگراين عادات را همان قانون عليت بدانيم ونبايدخلافش محقق شود ؛نحوه يادگيري وخواندن ونوشتن وتفهيم وتفاهم ماانسانها نيزچنين است بمدرسه مي رويم وخواندن ونوشتن رامي آموزيم وقرائت وحفظ يك متن نيز ازروي متن بايد باشد وقرائت را يادگرفته باشد.
    بااين مقدمه ميروم سراصل مدعا ؛درسالهاي 1320-1345درزمان آقاي بروجردي شخصي بنام كربلاي كاظم ساروقي بود اهل فراهان اراك ازروستاي ساروق كه مردي كشاورز واهل تقوا وازبيخ بي سواد ومكتب ومدرسه نرفته بودوخواندن ونوشتن هم بلدنبوده است درهمسايگي اش خانمي باچنديتيم درحال گرسنگي به خانه اومراجعه كرده بودند براي درخواست يك مقدارآردوياگندم كه ببردنان درست كندوبا يتيمانش بخورند كل كاظم گندم دروكرده وكوبيده واما ازكاه جدانكرده بودند وقتي خواسته اين خانم راشنيدند رفتند خرمن جا براي جداكردن گندم وآوردن براي ايشان ؛اما ازقضا بادهم نمي آمد كه زودترجداكندوبياوردولي به سختي مقداري گندم جداكردند ومي آوردندكه دركنارروستاي ساروق مقبره دوامام زاده بودكه من خودم ديده ام درآنجا خواستند هم خستگي دركنندوهم دعايي بدهد . دراين موقع بود كه مي بيند دوسيدجليل القدرواردآنجا شدند وبه كلكاظم گفتند كربلاي كاظم اين نوشته هاي كنگره صحن كه سوره وآياتي ازقرآن بود بخوان ؛اومي گويد آقا من سوادندارم وخواندن بلدنيستم سيد مي گويد من مي گويم بخوان اوشروع مي كند بخواندن وازاين خواندش هم تعجب مي كند ومي پرسدآقا شما كي هستيد ديگراورا نمي بيند ودرآنجا مدهوش مي افتد كسانش كه سراغش مي گرفتند درآنجا مي يابند واورابيدارمي كنند اووقتي بيدارمي شود مي بيند همه قرآن را حافظ است .
    ويك كلمه غيرقرآن را نمي تواند بخواندحتي درصفحه اي كه آيه وياجمله اي ازقرآن بوده است جملات قرآن را مي ديده ومي خوانده است اماغيرقرآن را نمي تواسته است بخواند .
    واين مسأله درحوزه علميه ودردانشگاه تهران نزدعلما ودانشمندان به انحاءمختلف امتحانها ثابت گشته است ومي گفته است كلمات قرآن بين نوشته ها ازنورخاصي برخورداراست براي من ، وكتابي درهمان وقت درشرح احوالش نوشته شده است وازاساتيدمن اورا ديده بودند والآن هم قبرش درقبرستان نوقم مدفون است ويك پسرش نيزمعلم بود.
    آيا بنظرشما اين مسأله خرق عادت نيست؟
    اگرخرق عادت خرق عليت هم هست پس چگونه اين امكان خواندن قرآن وحفظ آن برايش محقق شده است؟
    بااينكه عرض كردم وجودشما وهمه ما وهمه هستي اعجازي است كه ديگران ازآفريدن همانندشان عاجزهستند.
    مصلح

     
    • گلوله نمک جناب سدرضی هستن با آن طنازی هایی که در خصوص رعد و برق ارایه فرمودند. از دوستان و همفکران شما هستن ایشون. بیشتر از حضورشون مستفیض شوید.

       
    • سلام برنوري زادگرامي وناظران محترم

      براي اطلاع ازداستان كربلاي كاظم ساروقي حافظ قرآن ،علاقه مندان مي توانند به كتاب “داستانهاي شگفت” نوشته مرحوم شهيدمهراب دستغيب مراجعه كنند كه مفصلا درآنجا داستان اورا به نوشته تحريردرآورده است.
      بازهم شفاي عاجل جناب نوري زادرا ازدرگاه خدوندمنان وشفابخش همه مريضان خواستارم دراين وقت شب كه ساعت 1/39 دقيقه است.

       
    • معجزه بهتر از این هست که با مشتی ////// در 1400 سال پیش تاکنون تمدنی /////// را بنام اسلام به خورد عوام داده اند!

       
    • دربرنامه تلوزیون من وتو فردی امریکایی رو نشون میداد که حافظه ای خارق العاده داشت.بطوریکه مثلا بهش میکفتند 15سال قبل هوادر اون روز چطوربوده؟سریعا میگفت اون روز روز دوشنبه هوا ابری و بارندگی بود.
      یا فردی دیگر معادلات ریاضی عجیبی حل میکرد که حتی پیامبرهم دران حد نمیتونه واکنش نشون بده.مثلا سوال میشد156485ضربدر758623سریعا وقبل از ماشین حساب جواب صحیح را میگفت.ودهها نمونه قدرت خارق العاده دیگر.اما همه اینها دلایل مخصوص بخود داشت.ومعجزه نبود.برخی جهش ژنتیکی و برخی بخاطر ضربه به سر و دلایل متعدد علمی .قابل توجه جناب مصلح( مددلح العالی جیگر).اون کل کاظم هم شیاداگرنبودیکی بوددر ردیف هزاران نفرمثل این افراد.

       
    • دوسيدجليل القدرواردآنجا شدند وبه كلكاظم گفتند كربلاي كاظم اين نوشته هاي كنگره صحن كه سوره وآياتي ازقرآن بود بخوان ؛اومي گويد آقا من سوادندارم وخواندن بلدنيستم سيد مي گويد من مي گويم بخوان اوشروع مي كند بخواندن وازاين خواندش هم تعجب مي كند ومي پرسدآقا شما كي هستيد ديگراورا نمي بيند ودرآنجا مدهوش مي افتد كسانش كه سراغش مي گرفتند درآنجا مي يابند واورابيدارمي كنند اووقتي بيدارمي شود مي بيند همه قرآن را حافظ اس…………..شیخ مصلح.
      …………………………………………………………………………
      بازم جناب مصلح /////////////////!

       
  61. راستش به هیچ کار شما نمیتونم خرده بگیرم، اگر من هم سرد و گرم روزگار چشیده بودم، زندان و شکنجه و مصیبت کشیده بودم، زندگیم به این شکل زیر و رو شده بود، از همه حرف بعضا نامربوط و اتهام شنیده بودم، حتی از دوستان رنجیده بودم، اونهم تو کشوری که نتیجه یک بازی فوتبال به مراتب صدها برابر هر حادثه ای جذابیت داره حتی حوادثی که شاید برای نسل ها از اون متاثر بشن، خسته میشدم و در این خشکسالی امید و برهوت آرزوها مینشستم گوشه ای و با خودم خلوت میکردم.
    علیرغم این، من همچنان اینجا رو میبینم و نوشته های کاربران رو میخونم، تا ببینیم که در آینده چی پیش میاد.

     
  62. جناب نوریزاد درود کار خوبی می کنید .بهتر این بود مدتی همه فعالیتهایت را کم کردید و به ارامش روی میآوردید.شما تا همینجا هم فرسنگها بیش از انچه باید کاری میکردید بعنوان یکنفر انجام داده اید.در حق خود و خانواده ات بیش از این ظلم نکنید.تنها گاه گاهی خبری بده تا بفهمیم که تندرستی و زنده!ارزوی ما تندرستی ارامش شماست.

     
  63. تقدیم به تو ای مرد نستوه که با گزارش بیماریت بر تنهایی مان افزودی.
    +++ حدیث نفس خداباور مدرن: دنیای مدرن را نمی توانم نبینم و نخواهم اما در حیرتم از بی اعتنایی خواستاران دنیای بس متنوع مدرن به آنچه منبع نهایی نیروی ذاتی ماست. حیرتم را به امری شگفتی¬آور تبدیل می کنم و از آن امکانی خدامحورانه و مدرن بر می سازم و بر تنوع دنیای مدرن می افزایم با باور به ذاتی هستی¬خواه، آماده، کنشگر، مراقبت¬گر، همراه و همزبان انسان. از این ویژگی¬های او( باور به او همبسته کنش مسئولانه من است) نخی بر می کشم و تا بنیادهای دنیای مدرن می رسانم و از آنجا انسان مدرن را از وجودیافتگی خدایی کاملا «متفاوت» آگاه می کنم و به این طریق در هستی دادن به دنیای مدرن «مسئولیت¬محورانه» مشارکت می کنم و هم این دنیای بس¬گانه و مطلوبم را از ته کشیدن و کاهش یافتن مدام و پایان یافتن دلهره-آورش به سهم خودم و به سهم امکانی که سعی در محقق کردنش می کنم، نجات می دهم. این می تواند مانیفست «من یک خداباور مدرنم» باشد.
    +++حدیث نفس خداناوران: چگونه با خدا مراوده کنم؟ اگر او را از اساس نادیده بگیرم، چشم-انداز خداناوریم تهی از معنا می شود(مفاهیم در تقابل هم شکل می یابند). تنها اگر او را بپایم و به تعین¬یابی¬اش در نیروهای زمینی بیندیشم، بر عمق خداناوریم افزوده ام. پس از چشم¬انداز خداناورانه بسی مجدانه به خدا می اندیشم که چگونه در زمین و در همسایگی من، جایش را شر مطلق پر می کند. می اندیشم که چگونه به رغم نهان بودگی ، او را زبان و کلام می دهند، به کنش اثرگذارانه و حتی ویرانگرانه وا می دارند و چگونه در تلاطمات زندگی بی آنکه تقصیر متوجه او شود، حضورش را مداوم می کنند یا او چگونه بنیاد شرور است اما از شر مبراست؟. با آگاهی از روش مواجه با این پرسش-ها می توانم از چسبیدگی تاریخی او به زمین منسلخش کنم بی آنکه محو شود. این چنین است که امید خداناور در تقابلی دوستانه با خدا، آماده نضج گرفتن و بر آمدن و میوه دادن می شود.
    +++گاهی که در کمین جانم نشسته¬ام-در حالاتی که فرصت شک کردن به او داشته ام –دیده ام به آرامی و با درکی مهرآگین و پروامند، مرا به بیماریی مبتلا میکند و بر رسوخ بیماری در تمام رگ و پی ام اصرار دارد و به نظاره¬ی به بار نشستن بیماری می نشیند سپس تا برآمدن میوه دیررسش، بر این ابتلا سخت می گرید!. چندی بعد آرام می گیرد ودر یک آشکارگری شگفت، برملا میکند که این بیماری را بهر درمان «من» اجیر کرده است! از همینجاست که در کمین این ناسازگاری رفتاری جان نشسته ام. از اول که به کار فسادانگیزش پی بردم با آن کنار آمدم زیرا به تجربه دیده شده که بشر خود را با طیب خاطر به فساد می کشاند. بارها در گوشم صدایی-از طرف همان اجیر شده جان- می خواند که من درمانگرم ای بینوا!. در کمینش نشستم و اینک می پایم که زهرهای آماده را در کیسه می کند و هر روز به خانه¬ام می آورد و انتظار دارد بی هیچ ناگواری، بنوشم و سلامتی¬ام را بازیابم! نتیجه: جان وقتی اسرار خود را فاش می کند که ما به فنا رسیده باشیم. اگر کمین کنیم تنها به تناقضهای ظاهری رفتار او واقف خواهیم شد و این مبنای داوری خوبی در باره بزرگی و حقارت او نیست زیرا او آینده را می پاید؛ آینده¬ای که از این کمینگری¬ها هم پنهان است. جان هم امکان کمین می دهد وهم خود ورای کمینگاه ایستاده است و این بسی رنج¬آور است.

     
    • مازیار وطن‌پرست

      علی1 عزیز
      ابتدا از سنگینی متنت جازدم و خواستم به لحنی سرخوشانه در عالم دوستی زیرش بنویسم “این تنها متنی بود که از علی نخواندم!” اما وسوسه (و چرا وسایس شیرینند؟) گریبانم را گرفت و از پایین به بالا و سپس همه را دوباره خواندم و سپاسگزارم از لذتی که بجانم ریختی!

      اتفاقا که نه، عمدا به نظرت امتیاز ندادم تا دوستان را توجه دهم که چگونه پرمغزترین و نغزترین کامنت می‌تواند عاری از هر “رتبه‌دهی” چه “بسیار بد” یا چه “عالی” باشد! و مگر نه آنکه “نادیدن” چیزی بسیار تلخ‌تر از “بددیدن” آن می‌نماید:
      «جفای دوست به غایت رسید و می‌ترسم / که انتهای جفا ابتدای بیزاریست!»

      پاراگراف آخرت بازیگوشانه “جان” را در هر دو معنای خاکی و افلاکی می‌نشاند و ابهامی لطیف به متن می‌بخشد. اما این ابهام در نوشته‌ای تا این حد ریزبین و نکته سنج، که خرد خواننده را هدف می‌گیرد، آیا از دقت آن نمی‌کاهد؟

      بخش دوم نوشته‌ات داستایوسکی را به یادم آورد که الحاد کامل را آخرین پله‌ی نردبانی می‌داند که به ایمان کامل ختم می‌شود. اما من همچنان دوست‌تر می‌دارم همزبان با نیمای نام‌آور زمزمه کنم:
      «حافظا! این چه کید و دروغیست!
      کز زبان می و جام و ساقی‌ست؟
      نالی ار تا ابد باورم نیست
      که بر آن عشق ورزی که باقیست
      من بر آن عاشقم که رونده‌ست!»

       
  64. سلام دکتر
    دو سه سال است که تو چندتا کامنت بهتون گفتم “حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی…”
    ما مردم خیلی بی ارزش تر از این هستیم که کسی مثل شما بخواد خودشوبزحمت بندازه،دقیقا ما تو ریلی میرویم که انهایی که بارها گفته اید جلوی پای ما گذاشته اند،ما مردم نفرین شده ایم،مثل همان قومی که میگویند سنگ شده ما هم دقیقا سنگ شده ایم ،سنگ شدن به سفت شدن عضلات نرم بدن نیست،ما دیگر حس نداریم،شعور نداریم،آگاهی نداریم،نابودی سرنوشت محتوم ماست،همین کار درست است دکتر که بری بزندگی خودت بررسی وگرنه این اصل رو نمی تونی نقض کنی که “نرود میخ آهنی در سنگ…”
    بنظر من اگر میخواهی کار سازنده ای انجام دهی کسان محدودی که ارزشش رو دارن رو به نجات دادن خود تشویق کن چون نابودی سرنوشت محتوم ادمهای نادان است
    لیاقت مردمی که به تفکر کوچک خود برای مثلا حذف نشدن یارانه شان میرن رای میدن(آخرش هم یارانه شان حذف میشود) همین است پس زور بیخودی نزن
    کمی که دقیق به ما مردم نگاه کنی مثالهای مشابه مثال فوق در ابلهی ما فراوان است که من دیگر از خودمان نا امید شده ام پس برو و اگه میخوایی کاری کنی برا افراد محدودی که میفهمند انجام بده وگرنه این خراب شده سرنوشتی جز نابودی ندارد.هر چند همین الان هم نابود است و بدلیل سنگ شدن و بی حسی نمیفهمیم این نابودی را،فقط همین ماجرای ستار بهشتی و نوع عکس العمل ما نسبت به این فاجعه برای اثبات حرفهای من کافی است.

     
  65. سلام جناب نوري زاد

    طرح آشتي ملي ات وتحليل همه جانبه اش عالي بود اماخيلي زمانبر است وچاره اي هم غيرازاين نيست كه با مفرهايي قانوني بايداعتراض ها بركجروي هاادامه يابد تاحاكمان نيز ناچار به آشتي ملي روي آورند.
    ازخداوندرحمان وشفادهنده شفاي عاجل شمارا خواستارم والسلام
    مصلح

     
  66. مهدی از تهران

    عرض ادب و احترام
    1 – فردی بنام آقای علم الهدا که چند صباحی است از واگن انباری قطار استبداد نعلین توسط آقای علی خامنه ای بیرون آورده شده، یکی دیگر به 14 معصوم شناخته شده شیعیان اضافه کرد و آن پانزدهمین معصوم به زعم این فرد کسی نیست جز آقای علی خامنه ائی. خوب نتیجه سخن گفتن آقای علی خامنه ای (یا علی گوئی) هنگام تولد، اعلام معصومیت این بنده خدا ر ا در پی داشت و یقینن در اینده نه چندان دور قداستهای دیگر هم در راه خواهد بد.
    در ایران ما مروجین دین و مذهب (با دستار و بدون دستار)مردم را به قبور اما امان شیعه و امام زادگان مربوطه جهت گرفتن حاجت از هر نوع حواله میدهند .با اعلام معصومیت اقای علی خامنه ای و اینکه ایشان صاحب معجزه (داستان یا علی گوئی) میباشد، توصیه میکم حضرات حاکمیت منبعد برا ی گرفتن حاجت فزیکی و روحی بروند سراغ معصوم زنده پانزدهم و صاحب اعجاز .
    در یکی از کانالهای تلویزیون اقای علی خامنه ای، فرد مروج دین و مذهب بی دستاری گفت، در سرای اخرت زبان عربی رایج است. فرد مورد بحث دنیا و شهوات دنیوی را تا بدین حد ارزش میدهد که سر پائین می اندازد و بااین گفته خالق توانا را عنصری زمینی معرفی میکند.
    به نظر اینجانب کار این قبیل مروجین دین ومذهب (با دستار و بدون دستار)، نه تنها زیر سئوال بردن اصل دین ومذهب است بلکه میخهائی است که به تابوت جهل و خرافات دینی و مذهبی کوفته میگردد.
    2- امروز فیلمی در سایتهای مجازی منتشرشد که نشان میدهد جسدچند نظامی ایرانی ظاهرا درسوریه توسط چند عرب الله اکبر گو لگد زده میشود. جالب است حتما نظامی کشته شده ایرانی اله اکبر گویان توسط اله اکبر گوی عربی کشته شده است. مرا یاد حمله رمضان در چنگ ایران و عراق می اندازد که جسد هم وطنان ایرانی زیر چکمه های تازیهای عراقی به علت ندام کاری فرماند هان ایرانی در حمله رمضان لگد زده میشدند. راستی این الله چیست یا کیست که پس از فوت اقای محمد پسر عبدالله ، مسمانان بنام اویکدیگر را به خاک و خون و قل و زنجیر میکشند.
    3- جماعت به اصطلاح اسلامی (گرد همآئی تازیان) در کشور جعلی ترکیه بیانه ائی صادر کردند که استبداد نعلین ازهم نوع های خو د انتظار نداشت. خوب مسلم است که دیکتاتورها با هم سازگاری نداشته باشند.
    4 – جناب نوری زاد عزیز شما هم از دست امت خسته شدید و بدنتان به طبیبان نیاز پیدا کرد. جناب نوری زادبیش از 1400 سال است که تن ایرا نیان به طبیب عقل و خرد نیاز درد تا بیماری مزمن جهل و خرافات دینی را که در اعماق فرهنگ ما ایرانیها نفوذ کرده شفا دهد.
    5 – جناب نوری زاد معلوم است که دیکتاتور و نگهبانانش الزام دارند با استفاده از هر وسیله ای تا به آخر بیاستند. آنها به این باورند که کنار رفتنشان یا کنار گذاشتنشان عاقبت شومی را برایشان در پی خواهد داشت. استبداد نعلین نمیتواند درک کند که انسان دارای عقل و خرد آنکار که دیکتاتور میکند راهش نیست ولی مستبد به مصداق کافر همه را به کیش خویش پندارد، باور دارد.
    تا عقل و خرد در فرهنگ ما ایرانیها نهادینه نگردد و جایگزین جهل و خرافات دینی و مذهبی نگردد، امت در اکثریت و اخوند با دستار و بدون دستار حاکم بر سر زمین ایران خواهد بود
    مهدی از تهران

     
  67. آقای نوری زاد عزیز
    شما هوای مسموم اوضاع موجودرا حس می کنید ، چون قدرت قهر را دیده اید آشتی طلب می کنید ، ولی ایران سوریه و عربستان نخواهد شد .
    بهترین فکر را کرده اید که سلامتی را بازیابید.
    با آرزوی بهبودی شما

     
  68. مازیار وطن‌پرست

    تاریخ را که می‌نویسد؟ و چطور فهمیده می‌شود؟ امروزه گمان می‌کنیم چون عصر مدرن است تاریخ گذشته به درستی آشکار شده و ما نسبت به همه‌چیز گذشته و تاریخ آگاهیم. آنگاه بر مبنای این آگاهی تاریخی حکم‌های خشن و دشنام و نفرت صادر می‌کنیم. از عرب و مغول و اسکندر و تاتار و غز، تا سنی و شیعه و بهایی و … شیطان رجیم درست می‌کنیم و از آنسوی نیز به نام ترک و کرد، بر علیه یکدیگر و “فارس‌ها” افسانه می‌سازند و دانسته و ندانسته از هیچ، نفرت می‌سازیم و خود را می‌آکنیم و در جهان می‌پراکنیم. انگار ما از خواندن تاریخ هیچ نیتی جز تولید بهانه‌های جدید نفرت نداریم.

    نخست آنکه تاریخ همواره توسط مورخ و خوانندگان تاریخ بازسازی می‌شود. حتی مطالب برآمده از مدارک مستند تاریخی نیز به نحوه‌ی ضبط و نیز به تاویل مورخ و خوانندگانش بستگی دارند. در اینجا صرفا به یک نمونه معاصر اشاره می‌کنم:

    مقاومت یکماهه در خرمشهر در برابر حمله‌ی عراق چگونه و توسط چه کسانی انجام شد؟ این گوشه‌ای از تاریخ معاصر ماست که چلوی چشم ما اتفاق افتاده. چقدر در مورد آن آگاهی داریم؟
    این‌ها خاطرات دو نظامی حاضر در خرمشهر است، در مورد ریز نفرات مدافع خرمشهر و نحوه‌ی مقاومت و تعداد دقیق کشته‌شده‌های دسته‌های مختلف:

    http://alivafi.blogspot.com.tr/2016/04/blog-post_12.html
    https://www.facebook.com/330248190479200/videos/420385391465479/

    بازهم درباره‌ی تاریخ خواهم نوشت.

     
  69. مازیار وطن‌پرست

    آقای نوریزاد گرامی
    این نوشته‌ات مرا شرمنده‌کرد. چون زمانی که بر علیه شرکت در انتخابات می‌نوشتی با خود گفتم: “نوریزاد تنها مرد محبت و دل‌هاست و نه سیاست و برنامه‌ها”. حالا با این نوشته‌ات می‌بینم مرد خرد و برنامه و سیاست نیز هستی.
    در صفحه‌ی پیش لینک یک گفت و گوی مربوط به بررسی مشکلات پیش‌پای یک آشتبی ملی را برای شما گذاشتم. مربوط می‌شود به قسمتی از برنامه‌ی پرگار با موضوع “گذشته‌ی جدا شدگان از حکومت” بسیار به این متن نزدیک است و به کارتان خواهدآمد.

    وبلاگ دلقک ایرانی پس از مدتی تعطیلی، اخیرا گشوده‌شد و اسباب خوشحالی اما چه کوتاه: بلافاصله دیدم شما دارید به مرخصی می‌روید. امیدوارم هرچه زودتر بهبود کامل حاصل شود.

    تلاش می‌کنیم چراغ اینجا را -نه روشنتر- که دست کم خاموش نکنیم!

     
  70. سلام خدمت همه عزیزان و دوستداران ایران ‘ و آرزوی تندرستی برای مردی که مرا همیشه به یاد کوه می اندازد ‘ مردی که در دل همین فرهنگ افراط و تفریط پرورش یافته ‘ من تردیدی ندارم که هزاران نوریزاد منتظر بشکه‌ای هستند که به زودی بر سرشان فرود خواهد آمد ‘ امیدوارم ما آن روز بزرگ را تجربه کنیم و من به هیچ وجه آن را بعید نمیدانم ‘ تاریخ پر حادثه ی ما ایرانیان از ما” مردم افراطی و عجولی ساخته ‘ ما به عکس آنچه در این سی و هشت سال اتفاق افتاده شدیدا متمایلیم ‘؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ ملاک اکثر انسانها برای ارزیابی یک دین و یا عقیده معمولاً نتایج عملی آن است ‘به قول فردوسی دو صد گفته چو نیم کردار نیست ‘ اکثریت مطلق انسانها نه محققند و نه دانشمند ‘ آنها بر اساس فطرتشان به دنبال جلب منفعت و دفع ضرر اند ‘ کمال آنها در تشخیص منفعت و جذب آن ‘ ‘و شناخت ضرر و دفع آن میباشد .
    فرق انسان و حیوان را هم شاید بتوان از یک زاویه اینگونه هم تفسیر کرد که انسان با شعوری که دارد میتواند به امید منفعتی بزرگتر از منافع کوتاه مدت خود صرفه نظر کند ” ‘ او میتواند برای منافع بلند مدت خود برنامه‌ریزی کند ” اصولاً انسانها از منافعشان نمیگذرند’ مگر به امید منفعتی بزرگتر . ” از آنجا که هویت هر انسان گرانبهاترین گوهر اوست ‘ میتوان آن را بزرگترین سرمایه او به حساب آورد ‘ پس حفظ هوییت یعنی حفظ منافع ‘ از آن طرف هویت امری سیال و در حال تعغیر است و غیر از این هم نمیتواند باشد ‘ چرا که در غیر این صورت تکاملی در میان نیست ‘ حرف پیامبر اسلام هم به قومش همین بود ‘ او به آنها میگفت ‘ ای مردم ‘ دست از این هوییت کج دار و مریض بردارید و این چنین که هستید نباشید ‘ این سخن او برای قومش که هویتشان را از پدران بت پرست و سنت دوران جاهلی به ارث برده بودند سخن سنگینی بود ” او با این حرف منافع آنها را به خطر انداخته بود ‘ ولی به آنها قول منفعتی بزرگتر را میداد ‘ به بیانی به آنها میگفت از این منتان بگذرید تا من شما را به منی بزرگتر هدایت کنم ‘ منه ما همان هوییت ماست ‘ بزرگی و کوچکی هویت ما به گزاره‌های درست و غلطی که در باورهایمان داریم وابسته است ” وقتی در موردی حق با ماست و یا ما خیال میکنیم که حق با ماست هوییت ما بزرگ میشود و این بزرگی در ما تولید خوشی و قدرت میکند ”’ بیخود نیست که انسانها همیشه در جدال حق و باطلند و هر کس زور میزند تا حقانیت گفتار خودش را به اثبات برساند ” پس وقتی دو نفر بر سر گزاره‌ای بحث و جدال میکنند ‘ در اصل این جدال بر سر منافع است ” چرا که اگر ثابت شود که حق با من است ‘ هویت من بزرگ میشود و در من احساس خوشی تولید میکند ” پس بحث و جدال میان انسانها ‘ قبل اینکه به حق و باطل آن مربوط باشد ‘ به منافع آنها مربوط است ” و از آنجا که اکثریت مطلق انسانها باورها و عقاید خود را نه از راه تحقیق بلکه کاملاً تصادفی و بی اختیار به دست آورده‌اند ‘میتوان ادعا کرد که جنگ و جدال آنها هیچ ارتباطی با حق و باطل ندارد و موضوع فقط و فقط حفظ منافع است ‘ درست مثل اینکه دو نفر بر سر پول و امری مادی با هم جدال کنند ”’ در اصل بحث میان مرتضی و مزدک و کوروس و کاوه و مازیار و آنیتا و عرفانیان در درجه اول بحث منافع است هر کدام از آنها که احساس کند( چه به حق و چه به ناحق) حق با اوست ‘ احساس خوشی و قدرت میکند ” البته این به این معنا نیست که هیچکدام از آنها هیچ گزاره بر حقی در اضهارات شان ندارند ‘ بلکه به این معناست که علم محدود و عقل ناقصشان برای داشتن یقین کفایت نمیکند ‘ و همه آنها متهم به غرض ورزی و حفظ منافعند ” حتی کسی که حاضر است از جانش در راه عقیده‌ای بگذرد ” در اصل کسب منفعت میکند ‘ جواب این سوال که او چه منفعتی بعد از مردنش خواهد‌ داشت این است که موضوع حال و احوال او قبل از مردن است ‘ شاید زندگی این گونه افراد کوتاه باشد ‘ ولی کیفیت احوال آنها قبل از شهادت کیفیت خارق‌العاده است که آنها را به این کار تشویق میکند ” این گونه افراد تحملشان نسبت به ترس بسیار پایین است ‘ یعنی زندگی با ترس و تشویش را تحمل نمیکنند ‘ حاضرند کوتاه زندگی کنند ‘ ولی بدون ترس ‘ زندگی بدون ترس مخدر اعتیاد آوریست ‘ برای کسی که طعم چنین حال و روزی را تجربه کرده باشد ‘ زندگی عادی و انسانی که پر از ترس و عدم اطمینان است ‘ جهنمی بیش نیست ‘ البته نباید فراموش کنیم که ترس ‘ با اینکه احساس ناگواریست ” ولی
    دارای عملکرد( فونکسیون) مهمی هم هست ‘ ” علت بسیاری از حوادث ناگوار برای کودکان دقیقاً همین است ‘ آنها نمیدانند که باید از بلندی بترسند ” این ندانستن آنها که احساس بسیار گوارایی هم هست میتواند به قیمت جانشان تمام شود ”’ کودکانی را که به بلندی نزدیک میشوند و باکی از سقوط ندارند را نمیتوان شجاع نامید ‘ ملتی را به ورطه فقر و جنگ در انداختن شجاعت نیست ‘ اینکه ملتی قیمت قهرمان بودن رهبر و حزب او را با اعتیاد و فحشا و جنون بپردازد شجاعت نیست ‘ هر گاه تناسبی بین امکانات و خواسته های ما برقرار نباشد باید به خودمان شک کنیم و قدرت نفس جاه طلبان را دست کم نگیریم
    ”’ هزاران نفر به داعش پیوستند و با فداکاری و جانبازی جنگیدند ‘ اکثریت مطلق آنها از طبقه ضعیف و مستضعف و بیسواد بودند ” داستان یکی از آنها که از آلمان به داعش پیوسته بود را من دیده‌ام ”جوان هجده ساله ای از خانواده‌ای ترک که پدرش از همان دوران کودکی او ”به ترکیه بازگشته بود و او با مادرش زندگی میکرد
    حال و روز خوشی نداشت ‘ مدرسه را به زودی ترک گفت و مدتی به خیابان گردی مشغول بود ‘ نیاز مالی او را به شغلی در یک سوپر مارکت مجبور کرد و مشغول کار شد ‘ حیران بود و از خود سوال میکرد ‘ آیا من برای این آفریده شده‌ام تا قفسه‌های سوپر مارکتی را مرتب کنم ‘ به زودی به دام هواداران داعش افتاد ‘ او در میان آنها خود را قوی احساس میکرد ‘ خلاصه چندی بعد در عراق به داعش پیوست و چند هفته بعد هم شهید شد ‘ نکته مهم در این داستان فیلمی است که او قبل از مرگش به جهانیان عرضه کرده ” او در این مستند اوباما را مخاطب قرار داده و او را تهدید به نابودی میکند و فریاد میزند ( خدا با ماست )
    زندگی او کوتاه بود ‘ ولی در هشت ماه آخر زندگیش قهرمان بود ‘ برای خود کسی شده بود ‘هوییت جدیدی یافته بود ‘ و بهای آن جانش بود که برای اثبات هویت جدیدش باید آن را در کف دست میگذاشت و به خدا اهدا میکرد ” البته خدا که چه عرض کنم ‘ منظور کسانیست که این نان شیرین را در دامان او گذاشته‌ بودند یعنی کسانی که این هویت را به او بخشیده بودند ”او قهرمان شده بود ناگهان از یک شاگرد بقال به بالاترین مراتب انسانیت صعود کرده بود ‘ دگر مخاطبش مردمان عادی نبودند بلکه ریس جمهور آمریکا بود .
    در دنیای امروز برای کسی شدن و توسعه ی هویت فردی دگر نمیتوان پرچم سیاهی با نام محمد ‌الله رسول دست و پا کرد و به هر قیمت گنده شد ” اگر هم بشود ‘ باید با اجازه صاحبان قدرت و تکنیک و ثروت باشد
    کاری که علم تجربی در اروپا کرد همین بود که با تکنیک و اختراعات مکانیکی چنان بر دهان این چلقوزان پر مدعا ” که به صرف داشتن حنجره ای گشاد و چهره‌ای عبوس گنده شده بودند’ کوبید که دگر نای بلند شدن نداشتند ‘ اینجا باید دوباره به داستان سرخپوستان آمریکا اشاره کنم ‘ زمانی که سفیدپوستان به آمریکا مهاجرت کردند و با سرخپوستان درگیر شدند ‘ به زودی برتری سفیدپوستان به علت داشتن ابزار جنگی مدرن بر آنها معلوم شد ” خلاصه بعد از تار و مار شدن هزاران نفر از آنها بلآخره برتری حریف را پذیرفتند و به صلحی ناعادلانه رضایت دادند سفید پوستان مسیحی هم هیولا نبودند و بلآخره به واگذاری قسمتی از زمینهای مرغوب در شمال به سرخپوستان رضایت دادند ‘ ولی به زودی سفیدپوستانی که به تازگی به آمریکا مهاجرت کرده بودند و این واگذاری را به رسمیت نمیشناختند ‘ تحریکات خود را آغاز کردند ” آنها برای به دست آوردن بهانه باید سرخپوستان را به حمله به سفیدپوستان تشویق میکردند ” آنها نقشه شومی برای سرخپوستان تدارک دیدند ‘ سرخپوستان هم مثل کودکان بی تجربه‌ای که طلا را با آب نبات عوض میکنند به دام آنها افتادند ‘ سفیدپوستان تازه وارد ” متعصبین و حزب‌الله هی های سرخپوستان را نشان کردند و به وسیله رابطین خود به آنها تعداد محدودی اسلحه فروختند ‘ این بخت برگشتگان مغرور و متعصب بی تجربه بدون بر آورد و محاسبه جنگی را آغاز کردند که از همان ابتدا بازنده اش معلوم بود ”
    کشور ما دقیقاً به چنین مصیبتی گرفتار شده است ‘ قدرت نظامی کشور ما با تمام موشکها و دمبک و دستکهایش در مقایسه با ارتشهای مدرن دنیا حکم تیر و کمان را دارد و سران کشور ما به همان تله‌ای گرفتار آمده‌اند که سرخپوستان در آمریکا ”
    خط حزب‌الله در ایران همان خیابان یک طرفه ایست که قدرتهای بزرگ برای آنها ترسیم کرده‌اند ” آنها باید افکار عمومی غربیان را برای دخالت قدرتهای بزرگ آماده کنند روانشناسی این جماعت به قدری کودکانه و قابل پیش بینیست ‘ که آنها نیازی به دخالت مستقیم در امور ما ندارند آنها آخوندهای ما را بهتر از مردممان میشناسند ‘
    فرض کنیم خدایی نکرده ‘ بشکه‌ای از طبقه پنجم ساختمانی سقوط کند و بر فرق سر دوست عزیزمان مرتضی فرود آید و او ناگهان متوجه شود که نود درصد باورها و عقاید و تفسیرهای شیعیان از دین اسلام انحراف است ‘ از لحظه‌ای که او این باور جدیدش را با اطرافیان و شاگردانش در میان بگذارد دودمانش بر باد است ‘ اول شغلش را که منبع درآمدش نیز میباشد از دست میدهد ‘ عیالش احتمالاً بر او حرام میشود ‘ دوستان و آشنایانش را از دست میدهد ‘ امنیت جانی نخواهد داشت ‘ و مثل کدیور و بسیاری مجبور به ترک وطن خواهد بود ”
    فقط یکی از این ضایعاتی که نام بردم کافیست تا روح مرتضی بدون اینکه خودش بفهمد درهای رحمت افکار نو و تازه را بر خود ببندد و به مرتضی ما اجازه تکان خوردن هم ندهد ” این عاقبت تمام سیستمهای بسته‌ایست که اعضای آن جرات تجدید نظر در افکار و عقاید خود را ندارند ” غربی ها این درسها را فوت آبند
    در غرب هیچکس در صورت تغییر عقاید و باورهایش اینچنین متضرر نخواهد بود که در کشورهای مسلمان ” اگر بنده و یا بیشتر دوستانی که در این سایت قلم میزنند روزی تغییر مذهب دهند و یا به وسیله دوستمان مرتضی به راه راست هدایت شوند در زندگی روزمره شان تغییری حاصل نمیشود نه عیال خود را از دست میدهند نه شغلشان را ‘ نه مجبور به ترک مکانند و نه جانشان در خطر است ” من نمیگویم برای ما قید و بندی نیست ” ولی تردیدی ندارم که ما هزار بار از دوستمان مرتضی آزادتریم. …………

    آیا واقعاً این شعار ” مکتبی که شهادت دارد اسارت ندارد ” خنده دار نیست ”””’ هزار و چهارصد سال است که پیروان این مکتب اسیر ناخلفان اند و آخوندی نیامده علت آن را جستجو کند ؟؟؟؟؟؟؟ چهار صد سال است که مسلمانان در خواب غفلت به سر میبرند و ناگهان عده‌ای گنده گوی بی هویت برای ارضای عقده‌های خود میخواهند راه هزار ساله را یک شبه بپیمایند و ملتی را فدای هوسهای خود کنند ؛؛؛؛؛؛ تمام هویت های جمعی در جهان مخلوطی از غرض و مرض و زیبایی و زشتی و جهل و علم اند ‘ما هویت سالم و بی غرض نداریم ‘ سلامت آن را میتوان در مظاهر بیرونی آن شناخت ‘ مظاهر بیرونی آن عبارتند از زندگی مسالمت آمیز آدمیان در یک جامعه آزاد ” یعنی دقیقاً آنچه مسلمانان ندارند
    ما تخصص نداریم ” ولی میتوانیم تشخیص دهیم که آیا غذایی که آقایان پخته اند شور است و یا بی نمک ”’ حال اگر ما مردم عوام ‘ چشم باز کنیم و در مقایسه با ملتهای دیگر در عمل ببینیم که آنها فرسنگها فرسنگ ” چه از لحاظ امکانات مادی و فشار زندگی و چه از لحاظ قدرت نظامی و علمی بر ما تسلط مطلق یافته‌اند و مسلمانان چنان خار و ذلیل شده‌اند که جز شعار دادن و سرکوب هموطنان خود کاری از دستشان ساخته نیست و به گرد پای آنان نمیرسند ” چه فکری باید بکنیم ؟؟؟
    اگر ما ببینیم که حکومت صد در صد آخوندی ایران به نام اسلام در این چهل سال حکومت مطلقه ‘ ملیونها انسان را به مرز جنون کشانده‌ ‘ ملیونها نفر را فراری داده‌ ملیونها ایرانی را از ترس بی کاری و ناتوانی در امرار معاش و شرمندگی از روی زن و فرزند ‘ میان زمین و آسمان معلق نگه داشته‌ ” ملیاردها ملیارد ثروت این دیار را به باد فنا داده‌ ” ملیونها دختر و پسر ایرانی را از ترس فقر و آینده‌ای نامعلوم عزب و بلاتکلیف نگاه داشته‌ ” و تمام موسسات و ادارات دولتی را به رشوه و اختلاس آلوده کرده ”” چه فکری باید بکنیم ؟؟؟؟؟؟

    دوست گرامی ما مرتضی بارها گفته است ” ما کلیت نظام را قبول داریم ‘ ایشان بهتر است به ما بگوید از کجا به بعد این نظام را قبول ندارد ” و آن چه اتفاقیست که در صورت وقوع آن نظرش عوض میشود
    واقعا عجیب است ” این مرتضی ما برای هر حکایتی سندی رو میکند ‘ سندی که به خیال خودش مو لای درزش نمیرود ‘ ولی از خودش نمیپرسد که چرا او و تمام عمامه بر سران نمیتوانند با این همه سند عمامه بر سران اهل سنت را قانع کنند که از عقاید باطل خود دست بردارند ؟؟؟ آنها که مثل ما عوام نیستند ” آنها هم متخصص اند و حوزه‌ای خود را دارند ‘ عالم اند و اسلام شناس ‘ پس چرا علمشان به آنها کمکی در یافتن حقیقت نکرده و نمیکند و آنان همچنان بر باطل خود اصرار میورزند آن هم نه اقلیتی از آنان بلکه اکثریت مطلقشان ‘ و این قصه همه ادیان و عقاید و باورها ست ” حتی در میان حوزویان شیعه و آیت‌الله های مطرح در قم و نجف هم قصه بر همین قرار است ‘ به طور مثال جناب میلانی و نصیری و بسیاری از معلمان حوزه ”فلسفه و عرفان را انحراف کفرآمیزی در عالم تشیع میدانند و ابن عربی ‘ مولانا و بزرگان این رشته را به کفر متهم میکنند ” بنده بارها این مسله را مطرح کرده‌ام و دوست ما مرتضی بسیار سطحی و کوتاه از آن عبور کرده و به این جمله بسنده کرده که ” بله” اختلافاتی هست ولی بسیار جزئیست ”
    آنقدر جزئی که چنانچه قدرت به حریف واگذار گردد ‘ گردن تمام کسانی که اهل فلسفه و عرفان هستند را خواهند زد ”

    این جماعت با این سابقه و اختلافات وحشتناک که همصنفان خود را لایق مرگ میدانند به زبانی به ما مردم عادی میگویند که میتوان عالم بود و تا خرخره در کفر و عقاید باطل فرو شد ‘
    مگر میتوان منکر نقش روحانیت در هدایت مسلمانان بود ” اینطور که پیداست از ملا و مفتی گرفته تا آیت‌الله ‘ هیچکدام درس و مشق خود را خوب نخوانده اند ‘!!!! هزار و چهار صد سال طول کشید تا سر و کله نابغه ای پیدا شود و ولایت فقیه را از دل قرآن و احادیث و روایات بیرون بکشد و به مسلمانان عرضه کند ‘ ولی اینطور که پیداست ‘ ما مردم ایران لیاقت ولایت شما دانشمندان و نوابغ فقیه را نداریم ‘ جالب اینجاست که این ولایت آن هم از نوع مطلق آن تا چندی پیش برای فرد صغیر و مجنون مطرح بوده ‘ اصلا تو بگو ما مردم ایران صغیریم ‘ یتیمیم ”مجنونیم ” شما ملا جماعت هم حکم خدا را در جیب دارید ‘ آیا نباید پاسخگو باشید ” اگر شما حکم پدر برای ملت را دارید ‘ حالا که فرزندانتان به صد بلا مبتلا شده‌اند ” آیا نباید از خود سوال کنید که کجای کار می لنگد ”آیا حاضرید گردن بگیرید ”
    یا باز از در توجیه به داستان نوح و فرزند ناخلفش استناد میکنید
    در میان ملاها کسی حاضر نیست مسولیت این فلاکت تاریخی را بپذیرد
    ‘ البته آنها میتوانند تمام تقصیرها را بر گردن دشمنان بیندازند و آمریکا و اسرائیل را مسبب این وضعیت بدانند ‘
    ولی کسی که کمی تاریخ بداند و نگاهی به وضعیت حاضر مسلمانان بیندازد به وضوح چیز دیگری میبیند ‘ اختلافات مسلمانان موضوع امروز و دیروز نیست ‘ هزار و چهار صد سال است که بر سر هم میکوبند ‘ آخر چطور امکان دارد عده‌ای خود را صاحب بزرگترین مکتب انسان ساز دنیا بدانند و اینچنین از برکات آن محروم باشند
    البته من متخصص نیستم و اجازه اظهار نظر ندارم ” ولی این را میفهمم که این آقایان که خودشان در جایگاه متهم شماره یک قرار دارند نمیتوانند قاضی این دادگاه تاریخی باشند ” شما کجا دیده اید که قضاوت را به متهم بسپارند ”
    آخر چگونه میتوان رکورد دار اعتیاد و فرار و اعدام و شکنجه و فقر بود و همزمان خود را عقل کل دانست ””
    البته جواب این سوال زیاد مشکل نیست و شاید بنده بتوانم آن را در یک کلمه خلاصه کنم
    غرور ‘ غرور ‘ غرور ‘ غرور ‘ غرور ‘ و باز هم غرور
    این جماعت از این مکتب فقط غرورش را خوب یاد گرفته ” آن هم غرور بیجا و ارزانی که تنها شرطش جاهل بودن است ‘ تشنه قدرت بودن است ‘ عقده‌ای بودن است ‘ اول جامعه را به خودی و ناخودی تقسیم میکنند ‘سپس خودی ها را بدون در نظر گرفتن تخصص به استخدام در می آورند و به آنها چک سفید میدهند ” روزی که رسوا شوند میگویند ما به بزرگان قوم و عالمان دینی اقتدا کردیم و هیچ تقصیری نداریم ‘ اگر یقیه عالمان دینی را بگیری میگویند ما به ولی فقیه اقتدا کردیم ‘ ما هم تقصیری نداریم ‘ و اگر یقیه ولی فقیه را بگیری میگوید من به پیامبر اسلام اقتدا کردم ” این سیستم سلسله مراتب همان سیستم ارتش است و آنها میخواند کشوری را با این سیستم بگردانند .
    قاعده داستان همان قاعده چاله میدان است ”
    اسلام شده نردبان ” برای مفت خوران بهترین وسیله چاپیدن ” برای قدرت طلبان بهترین وسیله فرمانروایی ‘ برای دنیا پرستان بهترین وسیله کامجویی ‘ فقط جای مومنان خالیست ‘ جای مومنانی که کشته شدن را به ظلم کردن ترجیح میدهند و علی را در سیاستهایش شکست خوده نمیپندارند و بر خدا توکل میکنند ”’ ” برای دوست گرامی ما مرتضی این آمار و ارقام سند نیست سیاه نماایست ”
    ‘ اگر علمای شیعه منحرف شده باشند از کجا میتوانند به انحراف خود پی ببرند ” آیا میتوان انتظار داشت که آنها خود متوجه این انحراف شوند
    این تصور که خود آنها متوجه انحرافشان شوند مثل این می ماند که جرثقیلی بتواند دم خود را بلند کند ”
    آیا آنها میتوانند از این جلد و هویت خود خارج شوند و خود را از بیرون مشاهده کنند ؟؟؟
    دوست ما مرتضی به نوشته آقای نوریزاد و تفسیر او از یک عکس خشک و خالی اعتراض داشت ‘ آقای نوریزاد ابتدا اشاره واضحی به جناب شاهرودی و دخالت بیشرمانه ملاهای مغرور خود بزرگبین دارد و بارها به این مسئله اشاره کرده و حتی از آنها با شرح جزئیات نام برده ” ولی دوست گرامی ما مرتضی کاری به این حرفها ندارد ‘ او همانطور که از او بر میآید همانند یک جنگجوی متکلم که فقط و فقط در اندیشه کوبیدن خصم و پیدا کردن نقاط ضعف حریف است موردی را به میان کشیده که بر هر کودکی آشکار است ”
    آقا مرتضی ما حق دارد ” مگر میتوان آخوندی را به صرف بودن در عکسی که با جماعتی گرفته به دخالت متهم کرد ”

    این ‘حق داشتن’ مرا به یاد حکایت آن ساعتی می اندازد که خراب است ‘ ولی دو بار در بیست و چهار ساعت وقت درست را نشان میدهد .
    پس چرا این دوست روحانی ما موضعی در مقابل حرف آن آخوند ملعونی که گفته بود هر کس ولایت فقیه را قبول ندارد زنش بر او حرام است ‘ و یا آن دگری ( پناهیان ) که گفته بود مخالف ولی فقیه مخالف خداست ‘ نمیگیرد ‘اینها نمونه کوچکی از آن چیزیست که در میان هواداران جناب خامنه‌ای در جریان است و تاکنون هیچ موضع رسمی از طرف حکومت در مقابله با این جماعت گرفته نشده ‘ آنوقت مرتضی ما نگران توهین هایست که به مقلدان مکارم شیرازی صورت گرفته ” آقا مرتضی ما بارها مزدک را به توهین متهم کرده و کار او را قبیح و ناپسند دانسته ‘ ولی او فرق توهین کردن و فرمان قتل ملیاردها انسان را صادر کردن و حرام دانستن زنانشان و حرامزاده خواندن فرزندانشان را نمیگوید ”
    احتمالاً او بلایی را که بر سر آیت‌الله منتظری آوردند را فراموش نکرده و بخود میگوید ‘ وقتی با یاران انقلاب و عالمی چون منتظری چنین کنند ‘ وای به حال منه مسکین .
    به هر حال ‘ آقا مرتضی عزیز ‘ ما راضی به چنین مصیبتی نیستیم
    منظور از بیان این گفتار روشن کردن موانع تفاهم میان آدمیان است ” و اینکه چرا انسان به عقاید و باورهای خود تا آخر عمر پایبندند و با همان عقیده‌ای که به دنیا آمده‌اند از دنیا میروند
    نتیجه‌ای که از این گفتار میخواهم بگیرم این است که هر چقدر منافع ما در این بحث و جدالها بیشتر در خطر باشد امکان پذیرفتن حرف حق برایمان دشوارتر است ”
    خدا همه ما را شفا دهد

     
  71. جناب سید مرتضی در پست به رسم ادب سوالتی را خدمتتان ارایه دادم ولی در جواب بنده نوشتید:
    امید گرامی من متولد 1339 هستم ،شما چند سالتونه؟
    این جواب شما چه ربطی به سوالات من داشت مجددا سوالاتم را مطرح و تقاضای جواب صریح و روشن دارم
    ……………………………………….
    نمیدانم چند سال دارید ؟ایا قبل از انقلاب را به یاد دارید ؟اگر ندارید از بزرگتر ها سوال کنید .
    -انزمان اکثریت مردم احترام ویژه ای برای روحانیون قائل بودند و انهارا افرادی امین و درستکاری دانستنه و امام جماعت هر مسجد را معتمد محل میدانستند.
    -شاهد بودید که ملیونها نفر در سراسر ایران با اغوش باز چه استقبال با شکوهی از خمینی کردند.
    -شاهد بودید در اولین انتخابات ۹۹٪ ملت رای اری دادند
    ولی خمینی به مردم دروع گفت :۱-روحانیون در سیاست دخالت نمیکنند ۲-روحانی رئیس جمهور نمیشود ۳ -وعده ازادی بیان و احزاب ۴-وعده های اقتصادی و معیشتی .ایا این وعده ها را داد یا نداد؟
    انصافا به کدامیک از وعده هایش عمل کرد؟
    ایا اختلاسها و سوٍٍء مدیریتهای دوران احمدی نژاد را قبول دارید یا نه اگر بوده با حمایت چه کسی بوده که علاوه بر اینکه محاکمه نشد پست مجمع تشخیص مصلحت نظام هم به ایشان اهدا شد
    ایا دزدی های محمد یزدی وپسرش را قبول دارید؟
    با کدامین عدالت هیچ بازخواستی از ایشان نشده؟
    ایا غیر از این است که تمامی این فجایع با همدستی و حمایت رهبر انجام میشود؟ و الا رهبر بی کفات باید معترض میشد نه دستور کشش ندهید صادر کند
    اقا سید مرتضی به این دو نمونه بسنده میکنم و قبول کنید در ۳۷ سال اخیر این مملکت با تفکر اخوندی اداره شده و حاصل ان :
    فقر، بیکاری، فحشا و فلاکت و اوارگی و خفقان مطلق بوده.
    پس به ما حق بدهید از اخوندها به خاطر صدماتیکه دیده ایم متنفر باشیم چون هر کدام به قدرت رسیدند تو زرد در امدند.
    اقا سید مرتضی اگر خواستید جواب بدهید لطفا بدون بازی با کلمات و واضح و صریح باشد که من کم سواد هم متوجه بشم.با سپاس

     
  72. جناب نوریزاد عزیز،

    تغییر مسیری این چنینی که در حقیقت شما را در یک موضع بسیار مترقی و مدنی قرار داده بسیار در خور تقدیر است. در حالیکه طرفداران پرو پا قرص شما تندروانه بدنبال زدن گرفتن انتقام و … بوده اند شما به ناگهان چنین تصمیمی گرفته اید. این نشانه شخصیت پاک و صادق دانای شماست و تصمیمی بسیار شجاعانه است. اگرچه بسیاری نخواهند پسندید ولی واقعیت این است که تند روی و انتقام جوئی نتیجه ای نخواهد داشت. این روزها مذاکرات صلح سوریه در ژنو در حال انجام است. چقدر مضحک است در این دنیای متمدن ، این دو گروه مذاکره کننده در دو اتاق مجزا نشسته اند و دمیستورای بی نوا مثل یویو از این اتاق به آن اتاق در حرکت است تا بتواند توافقی بدست آورد. یعنی آنقدر حس دشمنی و کینه ورزی بین دو گروه هموطن بالاست که حتی نمی توانند پای میز مذاکره با هم گلاویز نشوند. یعنی حتی منافع ملی هم مانع از حس انتقام جوئی و کینه ورزی نمی شود.
    در تظاهرات سال 88 روز عاشورا از دروازه دولت وارد خیابان انقلاب شدم. حضور معنا دار جمعیت که با متانتی وصف ناپذیر بطرف میدان انقلاب در حرکت بود هیچ دلیل و انگیزه ای برای پاسدارانی که دو پشته در میدان فردوسی جمع شده بودند برای سرکوب نمی داد. تنها عکس العملی که از یک پاسدار دیدم این بود که خیلی محترمانه از یکی از مردمی که ماسک بر صورت داشت خواست که ماسکش را بردارد همین. این جمعیت که اتفاقا یک بازیگر سینما هم در بینمان بود در سکوت و بهمان آرامی در پیاده رو حرکت می کرد و رفته رفته آنقدر جمعیت زید شده بود که هیچ کسی نمی توانست انکار کند که این یک تظاهرات است. زیر پل کالج آقای رفت داخل خیابان و مردم را دعوت کرد که بیائید داخل خیابان و شعار بدهیم. به او گفتم دوست عزیز چه لزومی به این کار است. این راهپیمائی سکوت از هر نوع اعتراضی موثر تر و انعکاس بیشتری دارد ولی متاسفانه دیر شده بود و مردم احساسی هم بدون لحظه ای تفکر به او پیوستند . عوامل اطلاعات و سپاه در بین جمعیت شروع به شعار های تند کردند و مردم هم ادامه دادند. این بهترین بهانه را بدست نیروهای سرکوبگر داد تا موضوع عاشورا و امام حسین و آن داستانها که میدانید را قاطی کنند و نه دی را بوجود آورند و بعد هم که موضوع حصر . اگر ما با احساسی عمل کردن و تحت تاثیر تحریکات اطلاعاتی ها شعار های تند نمی دادیم قطعا نتایج بهتری می گرفتیم و بتدریج ریزش اطرافیان رهبری و تند رو ها بیشتر کار خودش را می کرد.
    این موضع آشتی ملی شما نیاز به واکاوی بیشتر و تبیین قدم های عملی دارد و نباید در حد یک شعار مبهم باقی بماند به همین دلیل انتظار می رود که خود شما آنرا نظرات مختلف را در اینجا مدیریت کنید و همانطور که نوشتید مدتی موضوع بحثها بماند تا بتوان به درکی عمیق تر از آن دست یافت.

    برایتان آرزوی سلامتی و کامروائی دارم.

     
    • سلام بر منصور گرامی
      این متاسفانه یکی از شگردهای پلید سیستم اطلاعاتی بود که با حضور در بین مردم انها را تشویق به خشونت می کرد تا بهانه ای به دست سرکوبگران داده باشد و همانگونه که گفتید بدلیل اینکه اکثر تظاهرکنندگان جوان بودند متاسفانه در بند احساسات افتاده و به این دام می افتادند.بنده که در ان جریانها بودم(البته در عاشورا حضور نداشتم) بسیار تلاش می کردم که این قلیان احساسات تبدیل به رادیکالیسم نگردد ولی بعضا این اتفاق نمی افتاد.ما از خشونت و خشونت گرایی که شگرد برتری حکومتهای ایدئولوگ و در کل دیکتاتوریست می بایست در حداکثر ممکن دوری کنیم.پیشنهاد آشتی ملی نوریزاد خواست قلبی بسیاریست که من می شناسم و خود از آنان هستم اما این امر نیاز به نشانه هایی دارد که آن را در این حکومت شوربختانه نمی توان یافت.
      پاینده و پیروز باشید

       
    • جناب منصور درود بر شما

      استدعا دارم خود و سایر انسانهای شریفی را که در آن تجمع حضور داشتند سرزنش نفرمایید چونکه هراقدامی از شما ها سر میزد و یا حتی کوچکترین عکس العملی از گروه شما دیده نمیشد بازهم نتیجه همانی میبود که مشاهده کردیم. گروه سرکوبگر وقتی پایگاه های خودرا ترک میکردند هدفی جز گوشمالی و تنبیه شدید راهپیمایان نداشتند و رهبرهم که قبلا خون آنانی که بخیابان ها آمده و تجمع کنند مباح اعلام کرده بود و بطورحتم برای اینکه شما را به عکس العمل وا دارند چند نقشه مختلف را در نظر گرفته بوده اند. بعنوان مثال اگر شما بشعار دادن های آنان پاسخ نمیدادید کافی بود یکی ازآن لباس شخصی های خودی تکه سنگی را بطرف نیروهای سرکوبگر پرتاب کند ویا شیشه اتوموبیلی متعلق به ن. انتظمی را بشکند و آنان بلافاصله بطرف شما هجوم آورند.
      اگر خاطر مبارکتان باشد سردار حسین همدانی باعتراف صریح خود ۵۰۰۰ نفر از اراذل اوباش را شب قبل بهمین منظور درسالن سینماها تجمع داده بود و جناب قالیباف هم کلی بر روی تاکتیک «گازانبری» خود کارو تمرین کرده بود و امکان نداشت اینان نقشه های خودرا بمرحله اجرا نگذارند.

      با احترام
      رسول

       
      • سلام بر رسول عزیز
        در همان بحبوحه سال 88 من به برخی دوستان می گفتم که حکومت اراذل و اوباشی که پیش از انتخابات مثلا جمع آوری کرد به نیت مبارزه با اینان و حفظ امنیت شهروندان نبود بلکه از انها به قصد نیروهای سرکوبگر استفاده می نماید.مثلا در عکسهای موجود که طرف قمه به دست با آن مهارت ایستاده این نشان می دهد که به قول معروف اون بابا این کارست.برخی در آن زمان بر بنده ایراد می گرفتند که دیگر خیلی بدبین شده ای.تا اینکه سردار بی خرد که بر سبیل بی خردی خود بر هلاکت رفت اعتراف کرد(البته با افتخار)که کاربرد این اراذل چه بوده است هر چند بدون انها هم این حکومت به قدر کافی اراذل و اوباش دارد.هنوز که هنوز است هر وقت دیدید طرح مثلا جمع آوری اراذل و اوباش اجرا می شود بدانید در حال جذب نیرو هستند.
        موفق باشید

         
  73. ترحم برپلنگ تیز دندان
    ستم باشد به خیل گوسفندان

     
  74. تصحیح جمله : کاسه ماست؛ کاسه دوغ نوشته شده است.

     
  75. بقلم عماد بهاور

    شش سال پیش، در 22 اسفند 88، پس از مراجعه به دادگاه انقلاب برای چهارمین بار بازداشت شدم و دوران حبس پنج ساله ام آغاز شد.
    چه در روزهای انفرادی بند 209 و چه در خلال حوادث بند 350، سعی می کردم تا با مسببان آن مشکلات و سختی ها مواجهه شخصی نداشته باشم؛ یعنی خشم و نفرتی نسبت به عاملان آن جریان در درون خود انباشته نکنم … آن ها در چارچوب یک سیستم عمل می کردند و ممکن بود بدون آن سیستم همه افرادی عادی باشند مثل بقیه آدم ها … تلاش می کردم درباره آن ها قضاوتی داشته باشم شبیه به قضاوت آرنت درباره آیشمن، آن بزرگترین جنایتکار جنگی …
    در همان روزهای اول، نامه ای به همسرم نوشتم که محتوای آن شاید در ذهن برخی احساسی و غیرواقعی به نظر می آمد یا حتی شبیه به یک ژست تبلیغاتی در زمانه استیصال و درماندگی …
    نوشته بودم :
    «دشمنت را دوست بدار!» آن کس که تو را به حبس می کشد، دوست بدار! آن کس که تو را شکنجه می کند، دوست بدار! آن کس که تو را از کار بی کار و تو را از ادامه تحصیل منع کرده است، دوست بدار! ظالم را و عادل را، دیکتاتور را و آزادی خواه را، مذهبی را و ملحد را، صادق را و کاذب را، همه را دوست بدار! و این گونه اعترافی جز «ابراز عشق» در محضر بازجویان و قضات عزیز در چنته نخواهم داشت… عشق برای زندانی، عشق برای زندانبان… عشق برای آن کس که شکنجه می شود، عشق برای آن کس که شکنجه می کند… عشق برای متهم، عشق برای قاضی… عشق برای آن کس که تو را به اسارت می برد… عشق برای همگان …

    زمان نوشتن آن نامه شاید تصور نمی کردم که قرار است پنج سال در زندان بمانم، اما حال که همه آن روزها به پایان رسیده، باز هم هیچ احساسی نسبت به بازجوها و قضاتی که مسبب خسران و عسرت شدند ندارم؛ نه خشمی، نه نفرتی، نه حس انتقامی، نه حتی اندکی آزردگی … آن ها درون یک سیستم بسته عمل می کنند و مقید به الزامات آن هستند؛ آیا فکر می کنند که از روی اختیار به چنین اعمالی دست می زنند؟! هرگز اینگونه نیست؛ آن ها به همان اندازه مقید و محدودند که ما در زندان بودیم. در چنین سیستمی هیچ کس آزاد و مختار نیست. زندانی با زندانبانش هیچ تفاوتی ندارد.
    اینگونه پس از چند سال وقتی اسماعیلی را هفتم اسفندماه در صف رای دیدم، هیچ کینه ای از دروغ ها و انکارهایش در ماجرای حمله به بند 350 در 28 فروردین 1393 در درون خود احساس نکردم. جلو رفتم و پس از معرفی گفتم: آقای اسماعیلی، در 28 فروردین من ده دقیقه کتک خوردم. اما، امیدوارم همه آن مشکلات و بحران ها تمام شود و در کشور یک وفاق ملی ایجاد شود. خوشحالم که با شما در یک صف رای می دهم …
    ما در آن انتخابات «بردیم» … برد ما نه به خاطر آرای بیشتری بود که کسب کردیم بلکه به خاطر «نجابتمان» بود که با آن همه بلا که بر سرمان آمد، قهر نکردیم و مانند آن بزرگان کینه های سی ساله در دل نیاندوختیم …https://www.facebook.com/emad.bahavar?fref=ts

     
  76. برادر گرامی نوری زاد
    با درود و سپاس
    آنچه که شما در مورد آشتی ملی و پرهیز از دشمنی فرمودید گفتاری شایسته و پسندیده است که همه باید در جهت آن قدم برداریم، ولی پرسش اساسی این است که با دار و دسته کسانی مانند شریعتمداریها که در مقابل مردم قرار دارند و جز به دشمنی و نابودی طرف مقابل فکر نمی کنند چه باید کرد و چگونه آنها را از خر شیطان پیاده کرد.

    —————————

    درود اقبال گرامی
    رسیدن به مرتبه و خردی که مردمی را به آشتی ترغیب کند، همیشه با موانعی از هر دوسوی روبرو بوده است. این موانع، با رگهای از گردن بیرون زده هیچ نرمش و انعطافی را بر نمی تابند و جز به خشونت رآی نمی دهند. تعداد اینان کم است اما. اینان در معرکه ی اراده ی جمعی مردم خاموشی خواهند گرفت.
    با احترام

    .

     
  77. اشتی ملی
    ایا کسی پیشنهاد بهتری برای فرو کردن میخ اهنین در سنگ دارد ؟ انهم سنگ خارا
    جناب نورزاد کسانی که تفکرات و دین و خدای خود را برترین مطلق میدانند و در طول تاریخ ذره ای انعطاف از خود نشان نداده اند و سر تا پایشانرا غرور و تعصب خشک و حرص قدرت و مال دنیا فرا گرفته و در حال حاضر هم به همه انچه را که لیاقتش را نداشته اند رسیده اند نه به پیشنهاد شما که به پیشنهاد خدا هم توجه نخواهند کرد چون فعلا بر خر مراد سوارند و چهار نعل میتازونند.
    اگر اشتی به معنای گذشت و پایین اوردن سطح توقعات میباشد کدام خیر از این قوم والضالین ///////////////////// به مردم رسیده که توقع گذشتی هم باشد. از چی کذشت کنیم؟
    گذشت ما فقط میتواند :
    -زندانی سیاسی داریم اضافه هم شد عیبی ندارد
    -ملیونها بیکار و زندگی زیر خط فقر و معتاد و فحشا و عدم امکانات تحصیلی و بهداشتی فدای سرتان هنوز تا هشتاد ملیون خیلی راهه
    -اختلاس کردید نوش جانتان گوارای وجودتان
    -جوانهای مردم کشتید حقشان بوده بوده سرتان سلامت باشه
    ایا به بزرگواری خودتان گذشت میکنید با ما اشتی کنید.
    …………………….
    جناب نوریزاد اگر هدف شما اگاهی رسانی و بیدار کردن مردم از خواب غفلت و بیرون امدن از منجلاب جهل و خرافات و اشنایی با حقوق اولیه شان و رسوا کردن حاکمان بی لیاقت میباشد که هست بسیار زیبا و مفید و تاثیر گذار عمل کرده اید مهم تاثیر مثبت نوشته شماست است کجایش مهم نیست ان جامعه ۹۹٪ اول انقلاب در حال بیدار شدن از خوب گران میباشد و میبند که تهران و بعضی شهرها تبدیل به کوفه شد و بزودی تمام ایران تبدیل به کوفه اخوندها خواهد شد و این پیشرفت حاصل تلاش نوریزادها میباشد.
    …………………….
    اشتی ملی در سطح مقامات نظام تعریف خاص و هدف خودشانرا منهای مردم دنبال میکنند و دردی از مردم دوا نخواهد کرد.
    چرا اشتی ملی را به گونه ای دیگر و جای دیگر تعریف نکنیم ؟
    اشتی ملی به معنی پائین اوردن غرور و منیتهای کاذب تمام اپوزسیونها ،منتقدین و معترضین نظام و یکپارچه شدن ان که بخش عظیمی از جامعه ما را تشکیل داده اند و هدف مشترکی را دنبال میکنند در اینصورت استکه هیچ نیازی به انقلاب و مبارزات خشونت امیز نیست فقط با اعتراضات مدنی مثل نحوه شرکت کردن یا نکردن در انتخابات مشارکت در تحصنها همایت و همراهی از اعتصابات و……………. قطعا نظام را وادار به شنیدن صدای مردم خواهد کرد فقط کافیست بقول اقای نوریزاد از این شلختگی بیرون بیرون بیاییم.
    علیرضا بهشتی: نظاره‌گری و مطالبه‌گری کافی نیست؛ باید در جنبش‌ها مشارکت فعال داشت.
    با استدعای عاجزانه از تمامی تاثیر گذاران در خصوص همبستگی و اتحاد مخالفین و اسیب دیدگان از این وضعیت.
    موفق باشید

     
  78. جناب نوریزاد! 1 ـ چند ماه پیش پیشنهاد داده بودید که با تیم تان بروید آشغالهای خیابانها بروبید، پیش خودتان گفته بودید از این مدنی تر مبارزه نداریم، سیستم مافیایی که حتی آشغال جمع کردن را بر نتابد، ظرفیت هیچگونه بخششی را ندارد. ضمنا بجای اینکه از همگان دعوت کنید به این مبارزه مدنی بپوندند، به آنها پیشا پیش از خطرات آمدنشان گوشزد کردید و عملا از آنها خواستید که در این تجمع اعتراضی مدنی شرکت نکنند. هر چند که مبارزه مدنی با گروه خونی مافیای آخوندی هیچ سنخیتی ندارد، اما همین را هم دریغ کردید.
    2 ـ شما در پستهایی که میگذارید مکررا از سوریه ویران می نویسید و ترس پنهانتان که مبادا ایران هم مانند سوریه شود، غافل ازا ینکه آخوندهای جنایتکار نه تنها سوریه را به خاک و خون کشیده اند، خودتان شاهد هستید که عراق و یمن و پاکستان و افعانستان از گزند آخوندهای خونخوار در امان نماند ه اند. اگر چه آخوندها به همکاری غرب و شرق دست به هر جنایتی میزند، تا مردم به خیابانها نریزند و تا از حق و حقوق شهروندی خودشان دفاع نکنند، وضع به همین منوال میماند و آشتی ملی فقط کشکی است که باید در کاسه اتلاف وقت سابیده شود، بی آنکه حتی کشکی هم حاصل شود.
    3 ـ پیشنها میکنم که بجای نا امید کردن مردم، به آنها امیدواری بدهید تا برای گرفتن حقوقشان از هر ابزاری استفاده کنند. چون حق چیزی نیست که از کسی آنرا گدایی کرد، بلکه باید آنرا گرفت ولو بزور. جناب نوریزاد شما بجای فراخوان دادن به مردم برای حتی آشتی ملی به خیابانها بریزند و حقوقشان را طلب کنند، آنها را در حقیقت به پاسیو شدن تشویق میکنید به دلیل اینکه خامنه ای و مجتبی و سپاه پاسداران میگشند و نابود میکنند. میشود ریخت در خیابانها فقط درخواست کرد که زندانی های سیاسی را آزاد کنند. سیستم مافیایی که حتی از تجمع کسانیکه برای در خواست حقوق صنفی اشان وحشت دارد و آنها را تار و مار میکند و به زندان میاندازد، آیا معنی آشتی ملی را می فهمد؟ نخیر جناب نوریزاد، این دست شما و دل شما نیست که بخواهید مانع حرکت قهر آمیز مردم شوید، خود حکومت مردم را پشت سد اعتراضها نگه داشته است، هر آینه این سد خواهد شکست و سیل مردم وقتی سرازیر شد، دیگر کسی جلودارش نخواهد بود. حتی آشتی ملی!!

    ——————–

    دلسوز گرامی
    شما در همین نوشته ی کوتاه، به آشفتگی در سخن روی برده اید و باز از شکستن سدها و سیل مردم گفته اید. من مگر کیستم که راه بر مردم کج کنم؟ من پیشنهادی را در کنار پیشنهاد شما نشانده ام. یکی من یکی شما و دیگران نیز با پیشنهادهای خود. در پیشنهاد شما جز نفرت چیزی نیست. من اما همین نفرت را نهادینه کرده ام. که می شود از آن بعنوان پتانسیلی برای بهینه سازی اینده سود برد. کینه ها را باید مهار کرد و به مجرایی درست انداخت. وگرنه ما با شکستن سدها و جاری کردن سیل ها می رسیم بجایی که در سال 57 رسیدیم. بعدش باید از خود بپرسیم: حالا چه باید بکنیم؟ در پیشنهاد آشتی من بهره بردن از همه ی مفرهای مدنی هست. نه این که ما بنشینیم و بر سرمان بزنند و ما هی سخن از آشتی بگوییم. این پخمگی را شما آیا از نوشته ی من برداشت کرده اید؟
    با احترام

     
    • جناب نوریزاد! در پست تان قبلی اشاره کرده بودم که طرح پیشنهادی شما برای آشتی ملی، حکایت آن بابایی را دارد که قصد داشت با یک کاسه دوغ و آب دریا دوغ دست و پا کند! کسی با خود طرح مشکلی ندارد، اما آیا داده های جامعه و سیستم مافیایی به این درخواست رویایی پاسخ میدهد؟ به نظر من هرگزـ، یک در میلیون هم چنین نتیجه ای نخواهد شد. من هم از چنین رویای شیرینی که آنها بی آنکه خون از دماغ حتی یک شهروند هم جاری شود، لقای قدرت را به قبای زورگویی شان ببخشند و بروند به دنبال مساجد خودشان! طرح پیشنهادی شما که بیشتر شبیه به رویا در خواب شیرین می ماند، سالهای سال طول خواهد کشید تا تعبیر شود! بدانید در آن صورت ایران به محتضری میماند ـ که رگهایش را زده است تا قطره قطره خونش خارج شود تا آخر سر جان به جان آفرین تسلیم کند. در ضمن این من نیستم چنین میخواهم، خود سیستم دارد چنین جبری را به مردم تحمیل میکند. قدم اول برای آشتی ملی از جانب حکومت ساده ترین راه حل ممکن این است، آزادی تمام زندانی های سیاسی با هر عقیده و مرام، آیا به نظر شما این درخواست چیزی کمتر از آشتی ملی شما دارد؟

       
    • سلام جناب نوریزاد گرامی

      از محتوای نوشته اخیر و قبلی شما اینطور دریافت می شود که شما دچار خستگی و ملالت جسمانی شده اید و نیازمند مداوا و استراحت ،من بنظرم می رسد با توجه به نیاز شما به استراحت و معالجه ،شما اصلا به همین مجادله ناتمام آشتی ملی با نوع این کامنت گذارانی که به چیزی جز سرنگونی نظام جمهوری اسلامی بهر طریق اعم از قیام مسلحانه و دخالت خارجی و بلبشو و جنگ داخلی ،رضایت نمی دهند ،ادامه ندهید ،توصیه من بشما این نیست که ننویسید یا سایت تان را تعطیل کنید ،توصیه دوستانه من بشما این است که هر از چندگاهی بطور آزاد و ریلکس در هر مقوله اجتماعی که بنظرتان می رسد مفید است نقد مشفقانه بنویسید و حتی از کاربرد الفاظ تند و تحریک آمیز خود داری کنید ،کامنت گذاران هم هرچه خواستند از هر مقوله ای اعم از مطالب شما و مطالب دیگر بگویند و شما با مدیریت تان آنرا منعکس کنید ،دوست من شما چه نیازی دارید به اینکه اینان را اقناع کنید به پیشنهاد هایتان یا مجادله با آنان ،بنظرم با وضعیتی که دارید هیچ راحت و استراحتی بهتر از این نیست که از مجادله و اقناع دیگرانی که شما چه بگویید و چه نگویید ،چه احتجاج کنید یا نکنید آنان اهداف خود را دنبال می کنند و در پی این هستند که مدار سایت شما را در اختیار گرفته از شما سوء استفاده کنند و بزمین و زمان و دین و آیین پرخاشگری یا توهین کنند ،خودداری کنید ،و مطالب دلخواه خود را بنویسید هرکس بپسندد یا نپسندد ،آنان نیز انظار خود را در قالب کامنت بنویسند و در سایت شما منعکس شود ،بنابر این دوستانه و مشفقانه بگویم شما اصلا هیچ مقوله ثابتی مثل آشتی ملی و غیر آشتی ملی را مدار و محور قرار ندهید ،هرچه دوست دارید بنویسید ،به هیچیک از ما کامنت گذاران ارتباطی ندارد که شما به چه می اندیشید و چه چیزی را اولویت تفکر و قصد خود می کنید.
      با احترام

       

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

95 queries in 3958 seconds.