سر تیتر خبرها
امامرود

امامرود

یک: حضرت آیت الله سید محمد حسینی شاهرودی – متولد نجف و مرجع شیعه و ساکن قم، از قم راه می افتد و می رود به کردستان و درهمانجا برای نمایندگی مجلس خبرگان اسم می نویسد. که یعنی بشود نماینده ی مردم کردستان در مجلس خبرگان رهبری. خب، استانی که به سُنی بودن معروف است چرا باید وی را که از اعماق قم و عراق و بیت رهبری برخاسته، به نمایندگیِ خود بر بگزیند؟ اما نه که استانهای اینجوری همیشه از یک فرایندِ همینجوری برخوردار بوده اند و خواستِ مردمشان نیز همینجوری خمیر می شده و به هیچ گرفته می شده و می شود، در این یک گزینه نیز ای بسا ناگهان بشود اسم این آیت الله را از صندوقِ همینجوری بیرون کشید و هیچ نیز نگرانِ فهم و خرد و اعتراض مردم نشد.

دو: چند سال پیش خودِ سپاه یک هیولایی را در کردستان و مناطق کرد نشین برساخت و برکشید به اسم “هیوا تاب”. که می زد و کولبرها و بچه های مردم را می کشت و می رفت پولش را هم می گرفت از سپاه. اسم هیوا تاب مترادف شده بود با غولِ هزار چشمی که ممکن بود از هرکجا سر در بیاورد و یکی را ببرد و دیگری را بکشد. ای وای از آنانی که سربه نیست رفتند و خبری از آنان نشد و پرپر زدن پدرها و مادرهایشان نیز بجایی نرسید. شگرد هیوا تاب این بود که رخت و لباس و دست و سرِ کسانی را که زده بود و کشته بود به رسمِ سند می برد و تحویل می داد و پول می گرفت. که یعنی اینها مثلا عضو فلان گروه معارض بوده اند و منِ هیوا تاب و دستیارانم لب مرز زده ایم و کشته ایمشان. سابقاً نیز برای خونخوار نشان دادنِ کردها و امنیتی کردن منطقه، هیوا تاب ها، سر و دست و بدن کشته ها را می بریدند تا کردستان مترادف شود با “سربریدن”. جوری که بلافاصله اسم کردستان با همین سربریدن پیوند خورد و وحشتی به جانِ خامخواران انداخت. خامخوارانی که همینجوری هر سخنی و خبری را خام خام می پذیرفتند و هیچ نه انگار که آنان را خردی و فهمی و درایتی باید باشد. در همین نوروزِ گذشته شاید کردستان استانی بود با کمترین مسافر و گردشگر. وحال آنکه هم مردم کردستان و هم مناظر بدیعِ آن از انسان ترین ها و دیدنی ترین هایند. نگاهی که مردمِ خود ما به کردستان دارند، غلیظ ترش را مردم دنیا به کل ایران دارند. که ای گردشگران به ایران نروید که در آنجا سنگ بر سنگ بند نیست و ای بسا بروید و خورده شوید و باز نگردید اصلاً.

سه: این روزها کردستانِ زخمی – که برادران سپاه به امنیتی و پرمخاطره بودنِ همیشگی اش دل بستگیِ مفرط دارند تا بزرگان مغز فندقی را از یک لولوی ترسناک به اسم کرد و کردستان بترسانند و تا می توانند پول ازشان واستانند – انگار مواجه شده با یک هیوا تاب حکومتی. چگونه؟ می گویمتان. انتخابات مجلس خبرگان انجام می شود و حضرت آیت الله سیدمحمد حسینی شاهرودی می شود نفر چهارم. این خبر از رسانه های کشوری و استانی نیز اعلام می شود. که یعنی: کردستانی که دو نماینده برای مجلس خبرگان می خواهد، از نعمت جناب شاهرودی بی نصیب ماند و تمام شد و رفت. به گمان شما آیا ماجرا به همین سادگی پایان پذیرفت؟ نخیر. پس چه؟ ناگهان خبری در می پیچد که کی گفته شاهرودی نفر چهارم شده؟ پس چه؟ رأی فلانجا که مردمش شیعه اند تازه رسیده. خب بعدش؟ بعدش این که جناب آیت الله با احتساب این آراء تازه از راه رسیده می شوند نفر دوم.

چهار: حالا شما در این میان پیدا کنید معنای الفاظی چون مردم و خواست مردم و رأی مردم و انصاف و حق و انسانیت و مسلمانی و فهم و شعور و این چیزها را که همه اش شوخی است انگار در این ملک. می گویم: داستان ولی فقیه از آنجا بالا گرفت که برای سرکیسه کردنِ مردم و برای این که برای بعضی ها کار و ضرورتی تراشیده شود تاریخی، مردم به دو طایفه ی بسیار بزرگ و بسیارکوچک قسمت می شوند. یک طایفه ی بزرگِ بزرگ بزرگ به اسم مجنون و کم عقل و هیچ نفهم و گوسفند و با اسم دیگرِ مردم، و چند تایی هم دانا و کاردان و چوپان با اسم دیگرِ ملا. این داستان از دوردست های اسلامی همینجور آمد و آمد تا به عصرِ نگونبختِ ما رسید و بیخ گلوی ما را گرفت که: نوبتِ ماست. می گویم: داستان کردستان نه به این است که جنتی ها دست به آراء مردم می برند و شاهرودی ها را زورچپان می کنند به مجلس و می نشانندشان بر سرِ مردم. بل به این است که: جماعتی از آخوندهای ما نان شان در امتداد چوپانیِ خودشان است و گوسفندیِ مردم. هرچه هم شما داد بزنید که آقایان ورق برگشته و فهم و شعور مردم بالا خزیده و اگر قضایا به دانش و دانایی مربوط است شما روحانیان اکنون در صفی از خردمندی ایستاده اید که جلوتر از شماها بسیارند. اما مگر روحانیان را گوش شنوایی هست؟ فوقش به مردم معترض و دانای کردستان بگویند: خاموش ای سربُرها، شما بدن تان گرم است و حالی تان نیست! یادم هست بلافاصله پس از انقلاب، انقلابیون هرچه اسم شاه داشت یا حذف می کردند یا با اسم امام می آمیختند. یک چند وقتی اسم شاهرود شده بود: امامرود!


سایت: nurizad.info
اینستاگرام: mohammadnourizad
تلگرام: telegram.me/MohammadNoorizad
ایمیل: mnourizaad@gmail.com

محمد نوری زاد
هجده فروردین نود و پنج – تهران
Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

63 نظر

  1. ای کاش اصلا حیاتی وجود نداشت
    من این نعمت بزرگ رو نخواستم
    28 سالم تمام شد و در آرزوی داشتن یک شغل، عطای زندگی رو به لقای اون بخشیدم
    اما متاسفانه بخاطر اندک ایمان باقی مانده در روح و جانم، جرات پایان دادن به زندگی تکراری و بیهوده ی خودم رو ندارم
    شاید هم نشان از ترس و عدم شهامت باشد که با نام ایمان بر آن نهادن سعی در فریب خود دارم
    باری… لطفاً برام دعا کنید
    با سپاس

     
  2. با سلام با تشکر از جناب ” آقای سید مرتضی ” در توضیحاتی که مرقوم فرموده اید و مرا به نشانی صحیفه مذکور ارجاع داده اید که حتماً آن را ملاحظه و مطالعه خواهم کرد . توضیح آنکه نامه /1/8 /1368 در بحبوحه و زمان نگارش آن به حضرت آیت الله منتظری منتشر نیافت و مقامات به نوعی قائل به انتشار آن نبودند .

     
    • خیر جناب مناهی ،باز اشتباه کردید ،نامه ای که انتشار نیافت بخاطر لحن تند آن و روی مصالحی و درخواست مسولان وقت ،نامه 1/6 بود ،و اما نامه 1/8 را من خوب بیاد دارم که از اول منتشر شد ،حالا مهم این است که هردو نامه هم در صحیفه چاپ شده است که مورد اعتراض شیخنا الاستاد واقع شد و در خاطراتشان هم گفتند که بنای دفتر امام و دفتر ایشان این بود که هردو نسخه آن امحاء شود ،و هم در عین حال هردو نامه در خاطرات ایشان آمده است.
      موفق باشید

       
  3. درود بر شما . امامرود همان شاهرود است . در زمان انقلاب آنقدر تبِ تغییر نام ها ، بالاخص آنهایی که پیشوند و یا پسوند ” شاه ” داشتند ، در کشور بالا گرفته بود که بلافاصله تغییر نام ها توسط خود مردم انجام می شد . کرمانشاه شد ، باختران . شاه آباد غرب شد ، اسلام آباد غرب . شاهپسند گرگان شد ، آزادشهر . شاه داماد شد ، ماه داماد . شاهراه شد ، بزرگراه و … تا جایی که مردم مانده بودند که به میوه شاتوت ، شاسی ماشین ، شاغلام ، شاقول بنایی و حتی در نانوایی ها مانده بودند که نام ” شاطر ” را هم عوض کنند و چه نام جدیدی بر آن بگذارند . خدا رخمت کند شاطر نانوایی محل ما را که بخاطر دوست داشتن انقلاب و به شوخی و مزاح میگفت حال که انقلاب شده ، نام مرا بجای شاطر ، قاطر صدا بزنید .

     
  4. با سلام . این چند روزه اول سال نو و حتی در روزهای قبل بحث عزل آیت العظمی منتظری اعلی المقامه بوده و افراد جناح حاکم همیشه یکطرفه به قاضی رفته و آن عالم بزرگوار را ساده لوح و فریب خورده بدست مخالفین نظام و … در صدا و سیمای تزویری و رسانه های تزویری خود معرفی کرده اند . آنان نا خواسته و نا دانسته ، شجاعت و حقیقتی را از عزم جدی امام برای عزل آیت الله منتظری و اینکه امام خمینی در امور مملکتی با هیچکس شوخی نداشته و عقدِ اخوت و برادری هم با کسی نبسته بوده است ، نوشته و سخن رانده اند . با توجه به تبلیغات یکطرفه فوق ، آیا رهبری با هاشمی رفسنجانی عقد اخوت و برادری بسته است که نمی تواند از مناصی که هاشمی رفسنجانی دارد ، عزل اش کند یا اینکه شجاعت حضرت امام خمینی را ندارد ؟ اما امام خمینی یک نامه ای به تاریخ 1368/1/6 به آیت الله العظمی منتظری نوشتند که در رسانه های آن زمان بصورت گسترده مطرح و آیت الله منتطری هم از قائم مقامی امام خمینی معزول گردیدند . بلافاصله دو روز بعد ، امام خمینی نامه ای دیگر برای معظم له در تاریخ 1368/1/8 نوشتند که متن آن نامه تا به امروز محرمانه و در صندوق اسرار حبس گردیده است و دو نفر از کسانی که از متن آن نامه با خبر هستند هم تاکنون به دیار باقی شتافته اند ( خود امام خمینی و سید احمد خمینی ) . می ماند چهارنفر دیگر که از محتوای متن آن نامه باخبرند و تاکنون هم زنده اند ( رهبری ، رفسنجانی ، کروبی و سید علی اکبر محتشمی ) ولی از اسرارِ مگوی آن نامه را تاکنون به هیچوجه به بیرون درزی نداده اند . حال سئوالی که مطرح است این است که1___ آیا این نامه دوم بی اهمیت و بی محل و یا بی وجه و بی خاصیت بوده است ؟ 2__ در نامه دوم حضرت امام خمینی به قائم مقام رهبری در دو روز پس از عزل ایشان ، چه چیزی از نگارش آن باقی مانده بوده که این چند نفر برای تشخیص محلحت نظام تاکنون حاضر به افشای آن نشده اند ؟ 3 __ اگر این چهار نفر باقیمانده هم به دیار باقی زودتر بشتابند ، همراه با خود ، آن نامه اسرار آمیز را هم به سرای باقی خواهند برد؟

     
    • مناهی گرامی، اشتباه می کنید ، هردو نامه مورخ 6 و 8 فروردین در کتاب صحیفه امام طبع جدید منتشر شده اند (صحیفه امام ،ج 21 ص 330 و 333) ،متن نامه مورخ 1/8 که شما آنرا محرمانه تلقی کردید از اینقرار است :
      —————————————-
      “نامه [به آقاى منتظرى (موافقت با استعفاى ايشان از قائم مقامى رهبرى)]
      زمان: 8 فروردين 1368/ 20 شعبان 1409
      مكان: تهران، جماران‏
      موضوع: موافقت با استعفاى آقاى منتظرى از قائم مقامى رهبرى‏
      مخاطب: منتظرى، حسينعلى‏

      بسم اللَّه الرحمن الرحيم‏
      جناب حجت الاسلام و المسلمين آقاى منتظرى- دامت افاضاته‏
      با سلام و آرزوى موفقيت براى شما، همان طور كه نوشته ‏ايد رهبرى نظام جمهورى اسلامى كار مشكل و مسئوليت سنگين و خطيرى است كه تحملى بيش از طاقت شما مى‏ خواهد. و به همين جهت، هم شما و هم من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بوديم، و در اين زمينه هر دو مثل هم فكر مى‏ كرديم. ولى خبرگان به اين نتيجه رسيده بودند؛ و من هم نمى ‏خواستم در محدوده قانونى آنها دخالت كنم. از اينكه عدم آمادگى خود را براى پست قائم مقامى رهبرى اعلام كرده ‏ايد پس از قبول، صميمانه از شما تشكر مى‏ نمايم.
      همه مى‏ دانند كه شما حاصل عمر من بوده‏ ايد؛ و من به شما شديداً علاقه‏ مندم. براى اينكه اشتباهات گذشته تكرار نگردد، به شما نصيحت مى ‏كنم كه بيت خود را از افراد ناصالح پاك نماييد؛ و از رفت و آمد مخالفين نظام، كه به اسم علاقه به اسلام و جمهورى اسلامى خود را جا مى ‏زنند، جداً جلوگيرى كنيد. من اين تذكر را در قضيه «مهدى هاشمى» هم به شما دادم. من صلاح شما و انقلاب را در اين مى ‏بينم كه شما فقيهى باشيد كه نظام و مردم از نظرات شما استفاده كنند. از پخش دروغهاى راديو بيگانه متأثر نباشيد. مردم ما شما را خوب مى‏ شناسند، و حيله‏ هاى دشمن را هم خوب درك كرده ‏اند كه با نسبتِ هر چيزى به مقامات ايران كينه خود را به اسلام نشان مى ‏دهند.
      طلاب عزيز، ائمه محترم جمعه و جماعات، روزنامه‏ ها، و راديو- تلويزيون، بايد براى مردم اين قضيه ساده را روشن كنند كه در اسلام مصلحت نظام از مسائلى است كه مقدم بر هر چيز است، و همه بايد تابع آن باشيم. جنابعالى ان شاء اللَّه با درس و بحث خود حوزه و نظام را گرمى مى‏ بخشيد. و السلام عليكم.
      8/ 1/ 68
      روح اللَّه الموسوي الخمينى‏

       
  5. آنچه رضا شاه پهلوی برای ایران انجام داد و هنوز متاسفانه خیلی ها نمی دانند !

    در خانواده روستايي و فقيري در كوهستان هاي مازندران به دنيا آمد. خدمت خود را به كشور از سربازي آغاز كرد. روزي كه” آمد، ايران در خاك نشسته بود. روزي كه رفت تنها مشتي خاك از ايران آباد را با خود برد.بخشي از خدمات او :

    دستور به سر گذاشتن کلاه پهلوی به جای دستار و عمامه به همه‌ی مردم در سال ۱۳۰۳خورشیدی (در پست نخست وزیری)تغییر پوشش رسمی مردانه از قبا به کت و شلوار

    کشف حجاب (تغییر لباس زنان از پیچه و روبند به لباس و کلاه فرنگی و باز کردن صورت)

    ایجاد دادگستری در بهمن۱۳۰۵

    تاسیس قشون متحدالشکل و ارتش در سال ۱۳۰۰

    تدوین اولین قانون مدنی ایران در سه جلد (جلد اول در اموال ۱۳۰۷، جلد دوم در اشخاص ۱۳۱۳ و ۱۳۱۴، جلد سوم در ادله اثبات ادعا)

    سامان بخشی به ثبت اسناد و املاک به صورت فعلی در سال ۱۳۱۱

    بنیانگذاری ثبت احوال و اجباری کردن برگزیدن نام خانوادگی و صدور شناسنامه در سال ۱۳۰۴

    لغو کاپیتولاسیون برای همة اتباع خارجی ، ۲۱ اردیبهشت ۱۳۰۷

    اسکان عشایربراندازی خانسالاری (ملوک الطوایفی)

    بنیانگذاری بانک سپه (نخستین بانک ایرانی) اول اردیبهشت۱۳۰۴

    ساخت راه‌آهن سراسری ایران (از خلیج فارس تا دریای خزر) آغاز ۲۳ مهرماه ۱۳۰۶، اتمام ۳ شهریور۱۳۱۷

    ساخت راه آهن قم‌یزد‌زرند آغاز سال ۱۳۱۷

    بنیانگذاری بانک ملی ایران در ۱۴ اردیبهشت ۱۳۰۶

    بنیانگذاری بیمه ایران در ۱۵ آبان ۱۳۱۴

    جاده‌سازی، پلسازی و تونل سازی در کشوربنیانگذاری بانک فلاحتی- بانک کشاورزی در سال ۱۳۱۲

    بنیانگذاری رادیو ایران (نخستین ایستگاه رادیویی ایرانی) در ۱۳۱۸، افتتاح در ۴ اردیبهشت ۱۳۱۹

    بنیانگذاری خبرگزاری پارس(نخستین خبرگزاری ایرانی) در سال ۱۳۱۳

    بنیانگذاری دانشگاه تهران (نخستین دانشگاه ایرانی در ایران) در سال ۱۳۱۴آغاز بهره برداری ۱۳۱۶

    تغییر تقویم رسمی ایران از تقویم هجری قمری به تقویم خورشیدی جلالی

    اعزام اولین دسته از دانشجویان ایرانی برای آموختن فنون جدید به فرانسه، آلمان و انگلستان (۶۰ تن در سال ۱۳۰۱) (در حالی که خودش تنها یک مسافرت خارج رفت و آنهم ترکیه)

    ساماندهی تعرفه گمرکی و واریز در آمدهای آن به حساب دولت در سال ۱۳۱۵

    تشکیل موزه ی خزانه جواهرات ایران و پشتوانه اسکناس در سال ۱۳۱۶

    سرکوب شیخ خزعل در خوزستان و بازگرداندن این خطه به دامن میهن آذر ۱۳۰۳ (بریتانیا از شیخ خزعل حمایت میکرد و رضاشاه را تهدید هم نموده بود)

    تأسیس فرهنگستان ایران (برای تقویت زبان و ادب فارسی) در ۲۹ اردیبهشت ۱۳۱۴

    تأسیس بانک رهنی برای گسترش خانه سازی در کشور در ۲۵ دیماه ۱۳۱۷

    تأسیس نیروی دریائی در سال ۱۳۱۱

    ، آموزش افسران ایرانی در ایتالیا در شرایطی که تا قبل از آن بریتانیا یگانه قدرت دریایی در جنوب ایران بودبنیانگذاری نیروی هوائی در سال ۱۳۰۳ (فرستادن اولین محصلین خلبانی به اروپا در سال ۱۳۰۲، فارغ التحصیلی اولین خلبان ایرانی احمد نخجوان در ۱۳۰۴ که در پنجم اسفند در اولین پرواز رسمی در فرودگاه قلعه مرغی به زمین نشست)

    تأسیس اولین کارخانه هواپیما سازی ایران ، شهباز در ۱۳۱۲

    ، پرواز اولین هواپیمای ساخت داخل در اول مرداد سال۱۳۱۷

    تأسیس کتابخانة ملی ایران در سال ۱۳۱۶

    برچیدن بلدیه ی شهری قاجاریه و تاسیس شهرداری در سال۱۳۰۹

    الغای امتیاز نشر اسکناس توسط بانکهای خارجی در سال ۱۳۰۹ و اختصاص آن به بانک ملی در سال ۱۳۱۰

    تاسیس دانش سراها و موسسات آموزشی در سال ۱۳۱۲

    تاسیس مدارس دخترانه و راهیابی بانوان به دانشسرای عالی در سال ۱۳۱۴

    تاسیس سازمان غلات و محصولات کشاورزی در سال ۱۳۱۵(آغاز بهره برداری از سیلوها در ۱۳۱۹)

    لغو امتیاز بی‌قید و شرط فرانسویها برای باستانشناسی در ایران در سال ۱۳۰۶

    تاسيس اداره باستانشناسي و بيرون آوردن بخش عمده پرسپوليس و پاسارگاد از زير خاك ۱۳۰۷

    پايه گذاري صنعت فولاد(اقدام به ساخت اولین کارخانه فولاد در سال ۱۳۰۹ که متأسفانه با آغاز جنگ جهانی دوم به اتمام نرسید )

    ايجاد صنايع دخانيات داخلي در سال ۱۳۱۶

    راه اندازی اولین كارخانة قند و شكردر ۱۳۰۹

    (اولین کارخانه در ۱۲۷۴ تأسیس گردیده بود اما بعد از ۳ سال با فشار کمپانی‌های خارجی بسته شد)

    تأسیس اولین كارخانة سيمان در ۱۳۱۲ در نزدیکی شهر ری با ظرفیت ۱۰۰ تن در روز

    تأسیس اولین کارخانة آردسازی در سال ۱۲۹۹

    تأسیس اولین کارخانة بافندگی نخ و ابریشم در سال ۱۳۰۴

    تاسيس موزه ملي ايران در سال ۱۳۱۶

    تأسیس انجمن ملی تربیت بدنی (خاستگاه سازمان تربیت بدنی کل کشور) در سال ۱۳۱۳

    تأسیس استادیوم امجدیه تهران (شهید شیرودی فعلی) در سال۱۳۱۳

    امکان استفادة همگانی از تلفن (در سال ۱۳۰۲ شمسی قراردادی برای احداث خطوط تلفنی زیرزمینی با شرکت زیمنس و هالسکه منعقد شد و سه سال بعد در آبان ماه ۱۳۰۵ شمسی تلفن خودکار جدید بر روی ۲۳۰۰ رشته کابل در مرکز اکباتان آماده بهره‌برداری شد. مر

     
    • اگر دوباره رضا شاه بیاید که خودش میداند چه بکند. مشکل فعلی ما اینست که یک ملت 80 میلیونی تنها چه بکند؟

       
      • ملت اگه واقعا ملته هر روز صبح بجای نماز ریائی بگه الهی نور بقبرت بباره رضا شاه. روحت شاد رضا شاه. جات بهشت رضا شاه.

         
    • نور به قبرش باره الحق که نابغه بود. هرچی که امروز میکشیم سزای بیحرمتی به اون بزرگمرده

       
  6. دوست عزیز جناب سید مرتضی
    با سلام مجدد..هدف نوشته بنده این بود که دخالت روحانیوین در ارتش صزفا در حد اقامه نماز و مسائل شرعی پرسنل نظامی نیست و بسیار فراتر از این حرفها هست. همین واحد عقیدتی-سیاسی در ارتش که کپی کشورهای کمونیستی هست و وظائف آن بقدر کافی گویا میباشد.
    در مورد محاکمه خائنین فرمودید. امیدوارم رای شما این نباشد که هرکس را که حاکمان شرع ارتش حکم اعدام و یا اذیت و ازار داده اند لاجرم خائن هم بوده اند. اگر خائن کسی هست که با بیگانه و یا دشمن همکاری دارد میشود در مورد آن صحبت کرد ولی اینکه هرکسی را به غیر از این موارد محکوم کنیم موضوعی دیگر هست.
    در مورد فرماندهی جنگ حق با شما هست و آقای خمینی فرمانده کل قوا بودند و الان هم رهبر فعلی که هر دو از روحانیون هستند. ولی در موار مشابه مثلا در امریکا اوباما یک کشیش را به جانشینی خودش انتخاب نمیکند که آقای خمینی اقای هاشمی را اانتخاب کردند.آنها مجمعی از تحصیلکرده ترین نظامیان خود را که در سلسله مراتب خاصی رشد کرده اند دارند نه چند روحانی حوزه علمیه را بعنوان مشاورین و یا نمایندگان تام الاختیار یا کسانی مثل برادران فعلی را بعنوان فرماندهان عالیرتبه. برای همین هم در آنجا اگر یک نظامی یک اظهار نظر بیجا بکند به سرعت عزل و در اینجا میتواند همه دنیا و خودیها را تهدید کند و نشان لیاقت بگیرد.
    در مورد جنگ با عراق حتما میدانید که تا دو هفته قبل از قبول آتش بس آقای خمینی سیاست ادامه چنگ را مجددا تاکید کردند که همه میدانستند وضع از چه قرار هست. به هر حال موضوع آنقدر تاسف بار هست که بحث آنهم روحیه خاصی میخواهد.
    در مورد جنگهای دوم ایران و روس هم از سئوال شما تعجب کردم. اگر وقتی شد بررسی فرمائید موضوع روشن میشود.
    با سپاس

     
    • سلام باصفای گرامی

      پاراگراف اول شما فقط تکرار مدعای سابق بود.

      پاراگراف دوم شما :خائن و خیانت در قوانین تعریف حقوقی دارد و تشخیص آن بعهده دادرس دادگاه است ، چنانکه قبلا بارها گفته ام در مورد پرونده های محکومین قضائی تنها وقتی می توان اظهار نظر جزمی کنیم که قبلا آنها را و روند دادرسی را مشاهده کرده باشیم ،در این جهت حدس و گمان های برخاسته از انگیزه ها و گرایش های سیاسی معیار حقوقی و قضائی نیستند،شما اگر اطلاعاتی جزئی در هر مورد دارید آنرا مطرح کنید و از کلی گوئی های ناشی از گرایشات سیاسی خودداری فرمایید.

      پاراگراف سوم:توضیح داده شد که کارشناسی تخصصی جنگ بعهده نظامیان بوده است و فرماندهی نیابتی جنگ پس از مشورت های تخصصی برآیند نظرات کارشناسی را تنفیذ می کند ،تناقضی که شما به آن دچار هستید ناشی از دید سکولار شماست ،برای اینکه شما بحکم قانون اساسی فرماندهی کل قوا برای آقای خمینی را می پذیرید ،اما تفویض اختیارات ایشان بطور مباشری با قید کارشناسی کارشناسان نظامی را با کشیش ها قیاس می کنید ،و این قیاس مع الفارق است ،بینش و تدبیر سیاسی مدیریتی جناب هاشمی قابل قیاس با کشیش های کلیسا نیست ،بله درست است اوباما اختیارات کارشناسی نظامی را به کشیش ها تفویض نمی کند ،اما پس از کارشناسی نظامی آنان تنفیذ حکم و تصمیم گیری بعهده اوست ،در واقع وزان آقای اوباما وزان آقای خمینی است منتها آقای خمینی بهر دلیلی اختیارات خود را تفویض می کند ،و تصمیم گیری های شورایی نظامی توسط نایب ایشان که مدیریت دارد تنفیذ می شود ،این پارادوکس است که شما اختیارات آقای خمینی را مطابق قانون بپذیرید که اختیار تفویض یکی از آنهاست ،بعد اختیار نایب ایشان را با کشیش ها مقایسه کنید ،این مثل این است که شما به خود آقای اوباما ایراد داشته باشید که او که یک نظامی نیست پس چطور فرمانده کل قواست!
      در مورد جنگ ایران و عراق ،من عرض کردم می توان همه چیز را نقد کرد و اشتباهات را در هر مقطع گفت ،اما اشتباه بمفهوم خیانت نیست ،و فرق هست بین اینکه جنگ نقد شود بقصد اصلاح ،یا جنگ نقد شود بقصد براندازی کلیت نظام و خائن قلمداد کردن رهبران.
      در مورد جنگ ایران و شوروی ،از شما متعجبم ،این ادعای شماست ،من بروم بررسی کنم؟! بقول معروف البینه علی المدعی.
      موفق باشید

       
  7. ريشه ها ٣٨٣ ( قسمت ٣٨٢ ذيل پست قبلى )
    فرهنگ < فرهنگ دينى <عرفان <….

    زمين و آسمان حافظ
    ٢٨-فرضيه عارف بودن حافظ : قسمت ب:
    چندين قرن خرد سوزى : مدينه سازان افلاتونى
    يك مناظره شگفت انگيز: شيوهِ يورش پاسداران فرهنگ بر آن كس كه بر فروبستگى فرهنگ خراشى انداخته است ، خود گوياترين گواهِ فروبستگىِ يك فرهنگ است . پشتوانه جُستن اين يورش از صفاتى چون ملحد ، فاسد ، مجوس ، منحرف و مانند اين ها اين گواهى را هنوز گوياتر مى كند ، چرا كه اين صفات در عامه كه بيش ترين هموندان فرهنگ اند ،احساس زبانى منفى و ناخوشايندى برمى انگيزند و به ديگر سخن انگ شمرده مى شوند. اين انگ ها زادهِ فرهنگ اند. بناچار بايد گفت كه فروبستگى فرهنگى چون هر پديدار اجتماعى اى علت يا علت هايى دارد كه الزاماً منحصر به اسلام يا مسيحيت نمى شوند، اما در هر حال ، يك آيين و سنتِ غالب دينى و شبه دينى ، در آن نقشمند است . قبلاً در همين ريشه ها به واژه renegado يا renegade اشاره شد كه در قرون وسطاى مسيحى به معناى مرتد و رافضى و در شوروى سابق به معناى خائن به كار مى رفت . در هر دو مورد اين واژه انگى مرگناك بود و نه صرفاً يك كلمه بى آزار. انگ هايى كه از فروبستگى فرهنگ نشان دارند بر يك جرم واقعى چون قتل و سرقت دلالت نمى كنند ، بل به كسى منتسب مى شوند كه برخلاف آيين غالب مى انديشد.بسيارى از رفتارهاى نومنكلاتور ها يا بالاسرانِ حزب كمونيست شوروى رفتارهايى شبه دينى بود. .هرحكومتى كه با زور سر نيزه و تبليغات و انحصار رسانه اى و شيوه هاى كنترل اذهان چيزى شبيه Index librorum prohibitorum ( فهرست نوشته هاى ممنوعه در دستگاه تفتيش افكار در كليساى قرون وسطى ) را وسيله فرهنگ سازى كند، كم يا بيش فرهنگ را به انجماد و فروبستگى سوق مى دهد، اما تاريخ گواهى مى دهد كه شيوه هاى فريب توده اى از طريق هاله افكنى به گرد برخى واژه ها ، از طريق منفورسازى و مقدس سازى واژه هاى خاص ، از طريق مقدس سازىِ شخصِ حاكم ، و از طريق بسيج جمعيت هاى افسون زده در آيين ها و مراسم تاريخى و ساختگى بيش از هرجا در قلمرو اقتدار همدستانه حكومت و شريعت در نظام خداشاهى بوده است كه تفكر را كه شرط امكانش آزادى درونى فرد است ،آماج هجوم غوغا و ابتذال قرار داده است . واژه هاى لامذهب ، نامسلمان ، خدانشناس ، گبر و كافر، بى دين ، بابى ، كافرستان و مانند اين ها ، جدا از معناى لفظى خود ، در ميان اهالى فرهنگ ما هاله اى دلازار دارند و هنوز هم اين هاله را كمابيش حفظ كرده اند . از نگر زبان شناسى ساختارگرا، حتى وقتى واژه ها بى توجه به معنا و مدلول اصلى خود به كار مى روند ، فرم و پوستهِ دال ها همچنان به حيات خود ادامه مى دهد، اما نه با معناى اصيل تك واژه ، بل با هاله اى كه از متن شبكه دال هاى زبان كسب مى كند. خدانشناسى و لامذهبى لفظاً بر عقيده هايى دلالت دارند كه در فرهنگ باز و جامعه دموكراتيك يك حق انسانى است كه با عنوان هاى آتئيست و اگنوستيسيست ، در كنار عقايد ديگر ، از جمله خداباورى و ديندارى، همزيستى كنند و با عقايد ديگر گفتگوى خردورزانه و محترمانه داشته باشند، اما جار زدنِ انگ هايى كه نفرت ناانديشيده و عادت وارِ عامه را در پى دارند ، نشان از خباثتى نهفته دارد به آهنگ بدنام سازى كسى در ميان عامه و چنگ زدن به ابزار خفقان عليه ديگرى . به آن مى ماند كه در گرماگرم نزاع گفتارى ديگرى را تهديد كنيم به چماق غوغا و هجوم مگسان بازار .
    آنان كه رازى را به الحاد و فساد و كفر متهم مى كردند ، در حقيقت ، خطابشان به عامه بود و هدفشان رماندن عامه از چيزى چون طاعون . فرايند خشونت پنهانى كه بدين سان در زبان و گفتار بر دگرگونه انديشى رازى تازيانه مى زند ، با نابودى آثار وى تكميل مى شود. زبان حال هر سانسورى اين است : " اى جماعت به او گوش نكنيد ، او مفسدى است كه بايد از او دورى كنيد ، چرا كه شما را هم چون خودش فاسد مى كند " . حكومت عقيدتى ، از اين تزوير نهفته گزيرى ندارد . چنين حكومتى ، انگ هاى فرهنگى كه سهل است ، انگ هاى تازه اى را نيز با تكرار و دمدمه در گوش ها در فرهنگ عمومى جا مى اندازد .براى مثال، مخالفت با ولايت فقيه ، بنا به اصل آزادى بيان و عقيده حقى است مسلم ، اما تكرار مكرر شعار " مرگ بر ضد ولايت فقيه '' اين مخالفت را كم كم به انگى هولناك تبديل مى كند ، درست به همان سان واژه renegado در شوروى سابق انگى بود بر آنكه حق را با حزب كمونيست نمى داند. هيتلر واژه جهود كثيف (schmmuzig Jüden) را از خود اختراع نكرده بود . سامى ستيزى در اروپا و آلمانى پيشينه داشت ، ليك هيتلر اين واژه را به عنوان انگى مرگ ارزان در اذهان فروكرد، هرچند يهودى عنوان يك نژاد بود و نه يك انديشه. در نازيسم انسان هاى يهودى به سببِ صرفِ بودن شان محكوم به مرگ بودند . تاريخ انگ سازى و انگ زنى گوياى فرايند پيچيده اى است از يك همدستى و همداستانى پنهان ميان سه اقتدار : اقتدار جماعت ، اقتدار حكومت و اقتدار فرهنگ .
    اين اتحاديه در فرهنگ استبداد بيش و پيش از هرچيز گلوى هر انديشه نو و ابداع و خلاقيتى را فشرده است . هر گونه حركتى را كه در ركود و جمود فرهنگ ، جنبشى پديد آورده است، در غياب فضاى عمومىِ پويا و دموكراتيك ، آماج هجوم انگ هاى مرگ ارزان ساخته و در همان گام هاى نخست جوانمرگ شان كرده است . تاريخ انگ زنى با تاريخ نخبه كشى پيوندى ناگسستنى دارد . بناگزير بايد بر اين نكته پاى فشرد كه فرهنگ و معرفت ، خود بخشى از شبكهِ همتافته اى است كه قدرت و سياست و اقتصاد سياسى را از آن جدا نمى توان كرد مگر به اقتضاى ضرورتى در نظر ورزى . هم از اين روى ، اميد به اصلاح حاكمان در يك ساختار استبدادى از طريق نصيحت الملوك نويسى و آموزش هاى اخلاقى اميدى واهى و ساده انديشانه است ، چرا كه استبداد خود فى نفسه تبه كننده اخلاق و ارجمندى انسان است. اين تباهى در فرهنگ استبداد چنان منتشر و همه گير مى شود كه خود كم كم رسم و آيين مى گردد.
    بارى ، هزار سال پيش رازى را ملحد خواندند، ازيرا كه الحاد صرفاً انديشه اى ميان انديشه ها نبود ، بل انگى هولناك بود . در فرهنگى كه برخى از انديشه ها ،فراتر يا فروتر از انديشه ، همچون انگ و طوق لعنت و گناهِ مرگ ارزان گردد ، آزادانديشى پيشاپيش شكسته بال گشته است . در اين شكسته بالى ، اشتياق آزادىِ جان لاجرم راه هايى براى بيان مى جويد كه بيش از تفكر و آفرينندگى ، شرحِ شكسته بالى و هجران و محروميت است. شكوه از هجر و نمايشِ جانِ شرحه شرحه از فراق و حالِ ملالت از تنهايى و تصوير دنيا همچون زندانى سراپا وحشت از مكرر ترين تم هاى ادبيات فارسى است و اين تصوير است كه در ديوان حافظ به هنرمندانه ترين صورت مصور مى گردد ؛ در صور خيالى به غايت زيبا و گيرا ، همچون " وحشت زندان سكندر" ، " دير خراب آباد " ، " عجوزه هزار داماد"، " كلبه احزان" ، " دشت مشوش" ، " ايام فتنه انگيز" ، " زمانه خونريز"، " كنج محنت آباد"، " دامگه حادثه " و " خونفشان عرصه رستخيز". اين تصاوير را مى توان به دست تفسيرهاى ذهنى و عرفانى سپرد ، ليك تا واقعيت و وضعيات واقعى در عصر حافظ با اين تصاوير همخوانى دارند و تا وقتى كه حتى برخى از اين تصاوير به مناسبت رخداد هايى چون قدرت گيرى امير مبارزالدين يا حمله تيمور و مانند اين ها آفريده شده اند ، به چه دليل بايد آنها را به تفسيرهاىِ صرفاً ذهنى بسپريم ؟ حافظ گويى در زندان تنگ و تاريكى كه روزنى براى رهايى ندارد ، آهنگ عشق و شادى و اميد سروده است .
    چو غنچه گرچه فروبستگى است كار جهان
    تو همچو باد بهارى گره گشا مى باش
    در عصر رازى هنوز جهان ايرانى از اميد ها و آرمان هاى بزرگ تهى نشده بود. رازى در طب روحانى ، نظامى اخلاقى طرح مى كند كه لذت در آن نقش مهمى دارد. برگردان اين اخلاق نفى همان خود آزارى است كه پس از رازى در جامه هاى زهد و رياضت و نمايش محروميت و غربت مضمونى مكرر در شعر فارسى مى گردد.ظاهراً زكرياى رازى ، ديوار زندانى را شكسته بود كه ديگر زنجيريان را ياراى نزديك شدن به آن نبود. در عصر حافظ اما رهايى از اين زندان ديگر خوابى و خيالى بيش نمى نمود. ممكن است اين دريافت ها شخصى بنمايند ، گرچه در حد مقدور به نشانه هاى تاريخى آنها اشاره كرده ام ، اما دست كم به دو چيز مى توانيم مطمئن باشيم :
    يك : نابود شدن اكثر كتاب هاى فلسفى و الهياتى زكرياى رازى . پاول كراوس آثار باقى مانده در اين زمينه را در مجموعه اى با عنوان " رسائل فلسفيه ابوبكر الرازى " گرد آورده است . اين آثار عبارت اند از : السيرة الفلسفيه ، طب الروحانى ، مقدمه فى امارت الاقبال و الدولة، و مقاله فيما بعد الطبيعه . در فصل ٢٠ ( العشرون) با عنوان فى الخوف من الموت از طب الروحانى در مى يابيم كه رازى درد و آزار را به حس مربوط و لذت و درد را تنها در زمان حيات مى داند. البته رازى سعادت و اقبال و دولت ( خوشبختى ) را غير از لذت مى داند . به بيانى ديگر ، لذت " بازگشت به طبيعت " است. بيرون رفتن از طبيعت چون ذره ذره و درازمدت است،همراه است با درداست.بازگشت به طبيعت از آن روكه يكباره است و يكباره درد و رنج را از ميان مى برد،احساسى برمى انگيزد كه در لغت لذت اش گوييم ( زكرياى رازى ، طب روحانى : رساله اى در روان شناسى اخلاق . ترجمه پرويز اذكايى ، مؤسسه فرهنگى اهل قلم ، ١٣٨١،مقدمه مترجم ، ص ج ). اما افراط در همين حالت طبيعى ، از جمله افراط در شهوت رانى و جاه طلبى باز غير طبيعى و بنابراين درد ناك و رنج آور مى گردد.( همان ،ص٢٨). رازى در اينجا درد و لذت را به حس و طبيعت برمى گرداند ، ليك رهنمود او آن است كه عقل بايد لذت را تا آنجايى تعديل كند كه نتيجه آن عذابِ بيش تر از لذت نباشد . ( همان،ص ص٣٣). اين نگره مخالفِ خودآزارى رياضت كشانه و زاهدانه پيروان اديان است ، بنا به اين نگره آزار به ديگرى و هرموجود زنده اى نابخردانه است مگر در حالتى كه از رنج شديدترى جلوگيرى كند . لذت از نگر رازى ، مبتدا به ساكن نيست ، بل چيزى جز راحت و خلاصى از درد نيست. . از رسائل و مقالات ديگر دريافت مى شود كه زكرياى رازى حدوث و در نتيجه خلقت از عدم را معقول نمى داند ، ليك اين به معناى الحاد نيست . "بارى " يا خدا در فلسفه او يكى از قدماى خمسه است كه با اعطاى عقل به نفس آشوبگاه آغازين جهان را بسامان مى كند . اين خدا ، خداى خالق اديان ابراهيمى نيست ، بل پژوهشگران تبارهاى گونه گونى براى آن شناخته اند ؛ از جمله خداى مانوى ، خداى سامان بخش ايران باستان ،و خداى برهمايى . اين خدا و قدماى خمسه از نگر رازى فقط با عقل درك مى شود و نياز به پيامبر ندارد.
    دو: چون آثار اصلى زكريا در فلسفه و الهيات از بين رفته اند، مضمون اين آثار را صرفاً از مضمون رديه هاى مخالفانش ، درمى يابيم و عمده اين رديه نويسان يا از فيلسوفان مشاء اند يا از اسماعيليه . رديه نويسى بر آثار رازى در غياب آثار اصلى و در درازناى چندين سده ، خود يك نمونه آشكار و مثال زدنى از روش ناجوانمردانه هجوم به انديشه دگرگونه در تاريخ فرهنگ ماست . براى درك تفاوت انديشه قدمايى و انديشه مدرن همسنجى شيوه هاى نقد و رديه نويسى قديم و جديد مى تواند بسيار رهگشا باشد .كثرت و شدت لحن رديه ها عليه رازى و همراه شدن آنها با انگ هاى فرهنگى ماننده اين است كه رديه نويس ، ناگفته و موذيانه ، اين انديشمند آزاده را بدست عوام متعصب مى سپارد. رازى ، ملحد بوده يا نبوده باشد، امثال ابوحاتم و حميد الدين كرمانى او را از آن رو ملحد مى خوانند كه اين واژه به گوش عوام متعصبى نفرت انگيز مى نمايد كه به عمر خود چه بسا يك ساعت نيز تفكر نكرده باشند. اگر ابوحاتم در زمان حيات زكريا به اين روش زير جلى يك متفكر را به چوب خشونت غوغائيان و مگسان بازار تهديد مى كند ، حميد الدين و ناصر خسرو و ساير اجله علما جسد اين آزاده مرد را به دندان هاى تيز هموندان فرهنگ حواله مى دهند. در اين رديه معروف از كتاب التعريف بطبقات الامم (چاپ بيروت، صص ٣٤-٣٣) از قاضى صاعد اندلسى توجه كنيد : ,, جماعتى از متأخران كتبى بر مذهب فيثاغورث و پيروان او نگاشته و در آنها فلاسفه طبيعيه قديم را تأييد كرده اند و از كسانى كه در اين باب تإليفى دارد ابوبكر محمد بن زكرياى رازى است كه از رأى ارسطاطاليس شديداً منحرف بود … و مى پنداشت كه او فلاسفه را تباه كرده … رازی در علم الهی تبحری نداشت غرض نهایی آن علم را نفهمیده بود از این رو، آرای او را در علوم عقلی پریشان و مضطرب است، چون از آرای سخیف پیروی می‌کرد و مذهب نادرست به خود بست و قومی را مذمت می‌کرد که نه غرض آنها را می‌فهمید و نه به راه آنها رفته بود. دلیل این امر هم آن بود که استاد او در فلسفه، بلخی بود و این شخصت چندان بضاعتی در فلسفه نداشته است،، اين نويسنده ، در سده پنجم ، در غرب عالم اسلام ، هنوز دست از سر كسى كه خودش هفت كفن پوسانده و كتاب هايش نابود شده اند ، برنمى دارد . تمامى گزاره هاى او فتواگونه و بى دليل است . واژه هاى پريشان ، مضطرب ، سخيف ، نادرست و منحرف از ارسطوىِ مقدس شده كه همان ارسطوى نو افلاتونى باشد ، صرفاً انگ هايى نامربوط با تحليل جانمايه كتاب هاى گمشده اند و دريغ از يك كلمه اعتراض به سوختن كتاب هاى يك انديشمند. به قول هاينريش هاينه : " آنجا كه كتاب ها را مى سوزانند ، سرانجام انسان ها را نيز خواهند سوخت ". سوزاندن در اينجا الزاماً آتش زدن نيست ، بل دلالت بر هرگونه حذف و نابودگرى دارد . بيش تر حكماء قديم ، نه به نابودى آثار معترض بودند نه به نابودى اشخاص .
    با سپاس بسيار از بردبارى شما

     
  8. عمو دلم برایت تنگ است.
    دلم می خواست دستانم را به دستانت می رساندم و کمی آرام می شدم. در گرمای دستان آشنا، این من نبودم که حسم را به تو می دادم-ای مرد- چون حسی در ذهنم نمانده و جانم از توانهای لازم عهد شباب و میان سالی تخلیه شده است و فضای جان کشورم را نیز آنچنان با ریا و فریب و دروغ و دزدی آراسته اند، که در این میان کور سوی امید شعله ایی که از تک خانه هایی به چشم می آید، نمی تواند آنچنان گرما بیافریند که ما نوتجربه گان را به طمع اجاقی اندازد که در ستون های ناپیدا زمانه کارگر افتد و در عهدی که آیندگان می سازند، کار ساز باشد. تنها طمع من نوآموز در شعله ای است –ای جسورمرد- که تو در اطرافت بپا کرده ای. کاش دستانم گرمایی می گرفت از آن شعله تا امیدم به آینده این سرزمین بلاخیز به آینده ای آزادتر، برابرتر، انسان تر بیشتر می شد.
    دلم می خواست بر دستانت بوسه زنم به سبب این همه آرامش و طمانینه که در جانت ذخیره کرده ای و به رغم زخم زبانها و تنهایی ها و کوته بینی ها همچنان به راهی که دستکم برای خودت روشن است-ای مرد آرام روشنگر- اصرار می ورزی
    دلم می خواست بخشی از جوانی ام (گرچه لهیده ام) را به تو هدیه می دادم تا امیدم به اجاق گرمابخش آینده از شمعی که بپا کرده ای به حقیقت می پیوست و دلم میخواست هیچ وقت از بیماری و نارسایی جسمت خبری به گوشم نرسد زیرا به امید این تن شریف است که جوانان نواندیش و ژرفانگر ما، جانهایشان را برای ساختن عهد نو سرپا نگه می دارند. این را البته آیندگان بر تو سپاس خواهند گفت و افتخارت خواهند داد و چه نامی از این نکوتر که جهانی نو و مردمانی شریف و انسان و آینده بین تو را –ای مرد آینده نگر- افتخار دهند و تو هم براستی که آیندگان را تو خوب همراهی می کنی. درودت می فرستم ای مرد مردمان آینده.
    دلم میخواست نزدیکت بودم-گرچه اکنون دورم و ناتوان و بی دست و پا در زیر تلنبار حوادث زندگی- و اگر مجاز بودم بر چشمانت بوسه زنم که دردشناس و دردمند و رنجورند ولی شکیبا و بگویمت ای چشمان شکیبا چه دیده ای در پیشانی ما که این چنین یک تنه بپا خاسته ای؟ دلم می خواست-ای مرد غمگسار- نگاهت کنم تا غمت را با نگاهم به جانم فرو کشم و اینگونه دل خوش باشم که با تو همراهی کرده ام.
    دلم می خواست-ای انسان- که بر حک شدن رد پای کارهایت و جسارتت و توانت و کلماتت در میان احساسهای مردمان روشنفکر و نواندیش و درست اندیش و درستکار و زخم خورده و شریف واقف بودی که چسان به این حک شدنهای دوست داشتنی می نازند و آرام می گیرند و چسان نامت-که به راستی چونان سپیده دمی است بر آسمان آماده شکفتن سزمین رنجورم- آنها را به هم رسانده و بر جانهایشان نغمه انسانیت و نستوهی نواخته و آنها به زمزمه کردن این نغمه جان آشنا بسی خشنودند به رغم ناتوانی شان از همراهی ات -ای نستوه مرد-.
    ای که نامت و جانت به ما جسارت ورزیدن و انسان بودن، آرام بودن، نکشتن، خشونت نکردن و رنج را با صدای نجیب به گوش رنج دیدگان رساندن آموختی ، به تو افتخار می کنیم و می دانیم و باور داریم که نامت می ماند در سویدان جانهای اکنونیان و در سیره و رفتار و منش آیندگان. چه بگویم تو را –ای نازنین –تا آرام گیرم؟. تنها می توانت گفت که سلامت بزی عمو که دوستت داریم.

     
    • علی1 گرامی

      ضمن عرض سلام و خوش آمد ،دوستانه بگویم ،و بهتر میدانید که تمجید و ستایش کردن حضوری و خطابی از انسانها هرچند واقعا و در نفس الامر هم مستحق ستایش باشند ،کار نامطلوب و خطرناکی هست ،و ستایش که گاه ممکن است رنگ چاپلوسی غیر منطقی هم بگیرد ،برای همه انسانها خطرناک است ،و می دانید در برخی روایات ما هست که اگر می خواهی کسی را بقتل برسانی و بکشی ،در حضور او از او تمجید و ستایش کن ،من و شما و جناب نوریزاد همه انسانهایی غیر معصوم و جایز الخطا هستیم ،بیایید بجای تمجید و ستایش های خطرناک که ممکن است در جان انسانها تاثیر کرده و آنها را بوادی غرور افکند ،آنان را نقد کنیم ،و بدون توهین و تحقیر ،افکار یا رویکردهای آنان را بسنجه دقیق عقل و شرع نقد کنیم ،بگمانم حضور مستمر شما و مطلب نوشتن در این سایت از مطالب گوناگون و مقولات متنوع فکری ،سیاسی ،اجتماعی ،فرهنگی که مایه شوراندن بحث ها و تحرکات فکری شود بسیار لازم تر و ضروری تر از عمو عمو کردن ها و ستایش های بی انجام و غیر مفید است.
      ببخشید

       
  9. تقدیم به کورس و مازیار و آنیتا
    +++تجربه تجاوز بدترین تجربه بشری است. اینکه چند زورمند شهوت¬پرست از تن یک ضعیف زیبا لذت می مَکَند، او را به قعر پستی فرو می برند. آن لحظه، آن فرودست، اگر دستش برسد حتی به قیمت جانش، حاضر است با هر سلاح و ابزاری تجاوزگران را زخمین و خونین کند اما چندی نمیگذرد- وقتی میشنود تجاوزگران دراتاق کناری از او یاد میکنند که چه لذتی به آنها دست داده است- به تدریج آرام میشود و براستی به فکر میرود که چه عیب دارد این پروژه را دنبال کند و در متمدن شدنشان بکوشد! ملتهای بسیاری بوده¬اند که چنین مسیری را طی کرده¬اند.
    +++ فیودور میخاییلوویچ داستایفسکی(1821-1881) می گفت اگر خدا نباشد اخلاق معنا ندارد(یا همه چیز مجاز است). برای مشخص کردن میزان ژرفایی یا ناژرفایی سخن او، راه ساده زیر را می توان پیش گرفت: تاکنون در حضور خدا، دستکم یک کودک معصوم به کام مرگ فرو رفته است؛ نیز در حضور مطلق خدا، دستکم یک دختر یا پسر زیبای رعنا در اوج شور جوانی به رنج آورترین بیماری دچار شده است یا کارگری در اوج سرما از برجی، به کف آسفالت شهر مدرن پرتاب شده است یا دستکم یک مورد وجود دارد که با سیل، زلزله ، طوفان و بیماری غافلگیرانه¬ای ، گروه و دهکده و جامعه¬ای نابود شده است . براستی که اگر اخلاق نباشد نمی توانیم اینها را معنا کنیم: اخلاق خدایی!
    +++چه بی خیالند سیاستمداران: سیاستمداران می توانند برای نابودی کسانی، صدها قاعده مرگ بسازند و در همان حال، در هر رسانه¬ای حاضر شوند و آرام و آسان در چشم مردمان بنگرند و هر تجاوزگر و نابودگر و ستمگری را محکوم کنند! شنیده بودیم که بزرگانی خود را جدی نمی گیرند؛اما سیاستمداران در واقعیت و به یک معنای ژرفتری چنین¬اند! این است که هر پیر سیاستی، امیدش به زندگی بیشتر از دیگران است!
    +++در میان مذهبیان هم مغرورترین و هم متواضع¬ترین کسان دیده میشود!چون از خدایی نام می برند که آماده است هم خوارش بدارند هم پرستشش کنند!
    +++ از میان انبوه مردمان، متفکران بیشترین تشنگان حقیقت¬اند. حقیقت همه آنها را بازی داده والا اگر یکباراز آن سیراب می شدند، خبرش را اعلام می کردند و از حقیقت فاصله می گرفتند! حقیقت بسی بازیگوش است. شاید تا متفکر بازیگوشی نیاموزد، همچنان تشنه بماند.
    +++هر کس را حتی اگر بیرحم¬ترین باشد، وقتی به بیرحمی و ستمگری یاد کنند، خشمگین می شود و چون مهرورز بخوانندش، خشنود می گردد و لبخند می زند. سرشت آدمی را با فریب ساخته¬اند از این رو به فریب لبخند می زند و آن را دوست دارد!
    +++ انسان موجود بینهایت فریبکاری می شود آنگاه که پایه¬های اخلاق را قطعی می سازد: آیا کسی هست که موافق بیرحمی، ستم و بی صداقتی باشد؟نه. ولی هیچ کدام هم باور نداریم که مرتکب این کارها می شویم.در همین حال، به این دلیل که همه گناهکاریم(یعنی اخلاق را زیرپا می گذاریم و برای جبران نابکاری ذاتی مان) داستان «همه ما برادریم» می سراییم به این امید-و بل با این فریب- که شاید کسی از گناهکاران، سر ازعرفان درآورد و به مقام خدایی رسید و آنگاه-در فریب پیچیده دیگری- نفرینی می سازیم شبیه این: مگر خدایی ما را نجات دهد!

     
  10. سلامی دوباره آقای نوری زاد.. حیف است این مطلب شما بی مدرک باشد
    این دو لینک اون حرف ابتدایی است که نشان دهنده انتخاب دو ماموستا عزیز هستند
    http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13941208001513
    http://www.ebckurd.com/ArticleView/24963

    و این لینک نتیجه بعد از عوض شدن آرا
    http://www.irna.ir/fa/News/81983439/

    منابع هم از ایرنا و فارس آودرم که حرفی نباشد..جالب است بعد از آنکه مثلا آرا یک حوزه دیگر می آید آرا افراد کاهش می یابد و آقای ماموستا انور رایش کمتر از آقای شاهرودی میشود

    اما بگذارید حقیقت این ماجراها را بگویم و اتفاقی از قبیل اتفاق اصفهان و به صورت سربسته مشهد

    حقیقت این است که شورای نگهبان در روزهای آخر و یا حتی بعد از انتخابات مدارکی به دست می آورد که به زعم خودشان کاندیدای مورد نظر را از صلاحیت می اندازد دلایلی مثل عدم التزام عملی به اسلام و یا ولایت فقیه لیکن چاره کار را در این می بیند که در موقع اعلام آرا نتایج را جوری اعلام کنند که انگار آن فرد رای نگرفته است لیکن در این مورد با سدی به نام وزارت کشور بر میخورد و شروع به چانه زنی میکنند و برای هم دلیل می آورند(برای همین بعضا شاید دیر اعلام شدن نتایج بودیم) در مورد کردستان شورای نگهبان پیروز شد و با این ترفند آن کاندیدا را خارج کرد اما در مورد مجلش شورای اسلامی نتوانست و شد آنچه که می بینید

    ———————-

    سپاس سلیم گرامی
    سپاس
    سپاس

    .

     
  11. بادرود بر نوریزاد
    ویروس //////////// گر نیک بنگریم اساس وزندگی اجتماعی وتشکیلات مردمی را نا بود کرده اند،نه سندیکایی ،نه کانون نویسندگان و وکلا،نه سندیکای دانشجویی و مستجرین وموجرین نه انجمن زنان،مردان وسالمندان مشتقل درین کشور وجود دارد واگر هم هست رونمایی بیش نیست و وابسته به بیت وحوزه هست و آخوند ها در تمام زندگی مردم بعنوان نماینده ولی فقیه چون ویروس برجان ومال این مردم افتادهاند و هر تعدی را مشروع وحلال میدانند در کارخانه،ارتش،سپاه،مدارس دانشگاه ،زندستان وقبرستان حضور دارند و برترند و جواب گو هم نیستند واین بیلان کار این نظام واین ولی فقیه مطلق است.
    روزی نوری زاد عضوی از این باندها بود و چون برون و بزندان رفت آگاهی یافت واز دره ظلم و وحشت وسرقت فرار وعبور کرد و این روز ها به رهبر آگاهی،هشدار واخطار میدهد که به انحراف رفته و رفته اید ولی رهبر بصیرت ندارد که خود را در نوریزاد که امروز برایش آینه شده تما شا کند بلی نوریزاد امروز اگر رهبر خود را در این اینه ببیند متوجه خواهد شد که نوریزاد امروز بهتر از دیروزست، ولی تصور نکنم که به عقل آید اینها روزی مردم را چون مسیحیان و کلیمی ها از جهنم ومار قاشیه و اژدهای آتش بدهان میترساندند وکمی مدرن و امروزی شده اند و این روزهامردم را از آمریکا میترساند.

     
  12. ۲۷ نکته درباره ۲۷ سال ریاست ناطق نوری بر فدراسیون بوکس
    http://www.radiofarda.com/content/f3-head-boxing-federation-nateghnouri/27657884.html

    احمد ناطق نوری با ۲۷ سال ریاست، رکورد طولانی‌ترین مدیریت بر یک فدراسیون ورزشی در قبل و بعد از انقلاب اسلامی را در اختیار دارد.

    مصطفی داودی در سال ۱۳۶۲ به سمت ریاست فدراسیون ناشنوایان منصوب شد و بیست و هفت سال رییس این فدراسیون بود. رکوردی که با آغاز سال ۹۵ توسط ناطق نوری در فدراسیون بوکس فرو ریخت. او برادر بزرگتر علی اکبر ناطق نوری است و خودش هفت دوره نماینده مجلس شورای اسلامی بوده.

    در این گزارش تحقیقی با بررسی رسانه‌های منتشر در ۲۷ سال گذشته، به گوشه‌هایی از دوران مدیریت طولانی‌اش بر فدراسیون بوکس جمهوری اسلامی ایران، همچنین بخش‌هایی از ادعاها و اظهارات بحث‌انگیز وی اشاره شده است.

    بدیهی است که نمی‌توان مدعی شد طی این مدت طولانی، تمام فعالیتهای او اشتباه بوده است. اما با توجه به اینکه ایشان به یاری دوستان پرتعداد رسانه‌ای، همواره تصویری کاملاً مثبت و موفق از خود ارائه داده، نیمه‌ای پنهان مانده از چهره و کارنامه رییس فدراسیون بوکس را مطالعه خواهید کرد.

    ۱- «در تظاهرات پانزده خرداد ۴۲ یک ارتشی با قنداق تفنگ من را زد. باید کشته می‌شدم اما چون بوکسور بودم، با مشت دماغش را شکستم. در حالی که تیر خورده و خون زیادی ازم می‌رفت فرار کردم به کوچه سیدنظام در خیابان خیام. رسیدم خانه، زنگ در را زدم و افتادم…»

    غیر از خرداد ۴۲ او بدون ارائه سند، سوابق سیاسی خود را تا دوران مصدق امتداد داده و می‌گوید: «۳۰ تیر در میدان بهارستان، مجروحان را با درشکه به بیمارستان می‌رساندم!» این در حالی است که آنموقع ۱۵ ساله بوده.

    ۲- پس از افزایش خاطرات بوکس ناطق نوری در رسانه‌ها، تعدادی از اعضای پیشین تیم ملی گفتند اینکه او دهه سی در پارکشهر زیر نظر پطرس نظربیگیان مربی تیم ملی تمرین می‌کرده، صحت ندارد و حتی یک نفر از پیشکسوتان آن دوره نیز حاضر به تأیید این موضوع نشده.

    ۳- خرداد ۸۱ علی دوریش عضو تیم ملی، سه هفته قبل از مراسم ازدواجش روی سکوهای سالن بوکس ورزشگاه شیرودی در اثر اتصال کابل‌های برق رها شده بر روی زمین، جانش را از دست داد.

    نامزدش بنفشه رضایی گفت علی تا موقعی که زنده بود، حقش را خوردند و آخرش هم باعث مرگش شدند. ناطق نوری به این دختر عزادار پاسخ داد: برو بهشت زهرا، جوانان زیادی می‌بینی که حتی بهتر از علی بودند. اتفاقی است که افتاده. جوان‌های دیگر هم می‌میرند!

    خبرگزاری ایسنا نوشت: «اگر فقط حرف‌های او را شنیده بودیم شک می‌کردیم. اما رییس فدراسیون بوکس با صراحت به ما گفت هیچ مرجعی مسئول نیست و اتفاقی است که افتاده!» فدراسیون بوکس حتی از برگزاری مراسم یادبود برای مرحوم درویش خودداری کرد.

    ۴- در المپیک ۱۹۹۲ بارسلون علی اصغر کاظمی بدون دستکش روی رینگ رفت. او در مقابل دیدگان بهت‌زده داور و تماشاگران، رقص پا کرده و با گرفتن گارد، از حریف پاکستانی می‌خواست مبارزه را آغاز کند! ویدئویی که تقریباً تمام شبکه‌های خبری دنیا پخش کردند.

    ناطق نوری درباره آن ماجرا می‌گوید: وقتی دیدم دستکش‌ها نرسیده، به کاظمی گفتم که به روی رینگ برو و اعلام آمادگی کن که او نیز همین کار را کرد!

    ۵- حدود سه دهه نمایندگی او در مجلس، دستاوردی برای ورزش ایران نداشت. زیرا به خاطر تداوم مدیریت خود در فدراسیون بوکس، هرگز به انتقاد از مدیران ورزش نپرداخت و هیچوقت به عنوان منتقد، پشت تریبون نرفت.

    آخرین نمونه، ماجرای انتخاب وزیر ورزش در دولت احمدی نژاد بود که او مانند همیشه، سکوت بر روی کرسی وکالت را به هرگونه اظهار نظر ترجیح داد.

    ۶- ناطق نوری در گفتگو با صدای جمهوری اسلامی ایران درباره جلوگیری از اعزام تیم ملی به مسابقات جهانی گفت: «زنگ تفریح می‌شدند. نمی‌توانستیم هزینه کنیم و آبروی ما و پرستیژ ما در دنیا برود. نمی‌توانیم هزینه کنیم که یک نفر بخواهد برود قطر بگردد که هیچ کوفتی هم نیست.»

    حاصل حدود سه دهه ریاستش بر فدراسیون بوکس، از پیش باخته دانستن تیم ملی و تفریحی دانستن مسابقات جهانی است. گرچه از نظر او حضور شخص خودش به عنوان همراه، در یک اردوی تمرینی به میزبانی ایتالیا مانعی نداشت و هزینه‌اش هم فراهم بود!

    ۷- بوکس ایران قبل از انقلاب و تا دهه ۶۰ پس از کشتی و وزنه برداری، سومین ورزش مدال‌آور کشور بود. امروز جایی در جمع ۲۰ ورزش مدال آور ندارد. مطابق آمار، حتی بیش از ده رشته ورزشی زنان، موفق‌تر از فدراسیون بوکس هستند.

    ۸- بازنشستگان دولتی و دو شغله‌ها اجازه حضور در انتخابات فدراسیون‌ها را ندارند و با همین قانون از حضور هادی ساعی در تکواندو، محمدرضا طالقانی در ورزش باستانی و رضازاده در وزنه برداری جلوگیری شد. وزارت ورزش اما پس از اعمال نفوذ ناطق نوری، این قانون را در قبال ورزش بوکس اعمال نکرد!

    ۹- بهترین بوکسور حال حاضر ایران احسان روزبهانی است. اما وقتی همین روزبهانی در مصاحبه‌ای خواستار توجه فدراسیون به قهرمانان شد، برایش احضاریه فرستادند تا پاسخگوی “اتهام نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی” باشد! ناطق نوری به ایسنا گفت غیر از روزبهانی، با مربی‌اش هم برخورد می‌کنیم.

    وقتی روزبهانی برای اخذ تنها سهمیه بوکس المپیک ایران راهی بلغارستان شد، ناطق نوری به سوییس رفت! روزبهانی با دست پر به ایران بازگشت اما به خاطر فشار جسمانی و آسیب شدید در مسابقات، یک هفته در بیمارستان بود. او به خبرنگاران گفت هیچکدام از مسئولین فدراسیون به عیادتش نرفتند.

    ۱۰- پس از درخواست پناهندگی دو بوکسور تیم ملی از انگلستان، ناطق نوری با تکذیب خبر به ایسنا گفت: «آنها وقتی دیدند که نمی‌توانند در انگلستان کار خاصی انجام دهند، سرافکنده به ایران بازگشتند.» اما واقعیت این بود که آنها هرگز بازنگشتند و سرافکندگی نه برای بوکسورها که برای فدراسیون باقی ماند.

    زمانی که دو قهرمان بوکس ایران در کمپ پناهندگان بودند، رییس فدراسیون به جای انجام وظایف قانونی خود راهی عراق شده و مشغول نصب ضریح بود. او همراه مسئولان اجرایی عملیات نصب ضریح عتبات عالیات، در نصب ششمین ضریح امام سوم شیعیان مشارکت کرد.

    ۱۱- عیسی گل‌محمدی از بهترین مربیان بوکس ایران از جمله منتقدان پرشمار فدراسیون است و می‌گوید: «نمی‌دانم بودجه فدراسیون بوکس را کجا هزینه می‌کنند؟ فدراسیون باید دلش به حال این جوان‌ها بسوزد و آینده آنها را نابود نکند.»

    ۱۲- ناطق نوری مدام اظهاراتش را تغییر می‌دهد. دو نمونه از مصاحبه‌های متناقض او با خبرگزاری ایسنا: ۱۳۹۱/۴/۳۱: در المپیک سیدنی همه منتظر انوشیروان نوریان بودیم که متوجه شدیم فریب خورده و دیگر باز نگشته که خیلی ناراحت شدم.

    ششم خرداد ۹۲: نوریان در المپیک سیدنی با هماهنگی من و فائقی در استرالیا ماند. خودم پاسپورتش را دادم. گفت که می‌خواهد در اینجا کار کند و اقامت داشته باشد.

    ۱۳- تیر ۹۲ به سایت صراط گفت: «منتظری اعلام کرد این چه ورزشی است؟ این زد و خوردها حرام است، بنابراین بوکس را تعطیل کردند.» در حالی که این اظهارات صادقانه نیست و صرفاً برای خوشامد حکومت و سایت مورد نظر، در خصوص آیت‌الله منتظری عنوان شده.

    بوکس در پی مصاحبه آیت‌الله خامنه‌ای با جواد متقی مسئول وقت ورزش صداوسیما تعطیل شد. در این مصاحبه که نوار آن در آرشیو صداوسیما موجود است، آقای خامنه‌ای با صراحت تاکید کرد که از بوکس خوشش نمی‌آید و این ورزش را نمی‌پسندد.

    ۱۴- منوچهر مقصودی نایب رییس فدراسیون می‌گفت: «میانگین سنی افراد حاضر در فدراسیون بالای ۷۰ سال است! یکی قلبش را عمل کرده و دیگری هر روز بیمار است. با این شرایط بوکس پیشرفت نمی‌کند. یک نفر بیاید شناسنامه مسئولان فدراسیون را بررسی کند، اگر کسی را زیر ۷۰ سال پیدا کرد به او جایزه می‌دهم!» البته سرانجام فقط خود مقصودی از فدراسیون رفت!

    ۱۵-سیزدهم اردیبهشت ۸۸ در پاسخ به انتقادات قهرمانان و پیشکسوتان، به روزنامه جام جم گفت: «این حرفها صرفاً بازی سیاسی است. من نوکر مردم هستم و در فدراسیون برای رضای خدا کار می‌کنم. اگر بازی‌های سیاسی اجازه دهد دوست دارم باز هم به بوکس خدمت کنم!»

    ۱۶- بابک مقیمی از تکنیکی‌ترین بوکسورهای تاریخ ایران که در المپیک آتلانتا هم خوش درخشید، به خاطر تصادف و ناتوانی در پرداخت دیه، ۳۴ ماه در زندان به سر برد. حتی پس از آزادی هم فدراسیون تمایلی به استفاده از تخصص مقیمی نشان نداد.

    ۱۷- در المپیک سیدنی از پنج نفری که ناطق نوری اعزام کرده بود، تست دوپینگ دو بوکسور ایران مثبت اعلام شد و نتوانستند مبارزه کنند. دو نفری که به خاطر مشکلات معیشتی و بی توجهی فدراسیون، ترجیح دادند در استرالیا بمانند و از این کشور تقاضای پناهندگی کنند.

    ۱۸- حضور در تورنمنت‌های تقلبی و غیر واقعی که بدون مبارزه، مدال می‌دهند! سایت تابناک نوزدهم تیر ۸۹ نوشت: «بوکسورهای ایران در جام روسیه بدون انجام مسابقه، مدال گرفتند!» فدراسیون هم بدون اشاره به عدم برگزاری مسابقه، فقط خبر دریافت مدال‌ها را منتشر کرد!

    ۱۹- آیا تمام مربیان بوکس خارجی که همه ساله به ایران می‌آیند، واقعاً مربی هستند؟ و آیا مبالغ قراردادشان به طور کامل به خودشان پرداخت می‌شود؟!

    خرداد ۹۴ ولادیمیر وینکوف سرمربی تیم ملی ایران گفت: نمی‌خواهم از همکاران اوکراینی بدگویی کنم اما آنهایی که به ایران آمده بودند، در فدراسیون اوکراین به کارهای اداری و دفتری مشغول بودند. نمی‌دانم چطور اینجا به عنوان مربی تیم ملی مشغول به کار شدند!

    ۲۰ – مصطفوی عضو تیم ملی گفت وقتی در صداوسیما به عنوان منتقد ناطق نوری صحبت کرده، در استودیو با اهانت کاظمی “همان بوکسور بدون دستکش در بارسلون” مواجه شده. او به فارس نیوز گفت از طرف ناطق نوری، خانواده من تهدید شده و خودم هم دیگر اجازه تمرین و تدریس ندارم.

    ۲۱- در سال ۸۲ رییس جمهور خاتمی، مبلغ یک صد میلیون تومان برای ساخت خانه بوکس در قیطریه به فدراسیون بوکس اهدا کرد. آیا برای خاتمی مهم است که چنین خانه‌ای احداث نشده، یا به طور کلی می‌خواسته کمکی به ناطق نوری کند؟

    ۲۲- مرحوم خسوس گیل مدیرعامل اسبق آتلتیکو مادرید به عنوان “نماد برکناری مربیان” مشهور است. در ورزش ایران رکورد در اختیار ناطق نوری است که تاکنون ده‌ها مربی خارجی و داخلی را به عنوان سرمربی تیم ملی منصوب کرده.

    ۲۳-خبرآنلاین پرسید چرا تیم ملی فقط مربی دارد و بدون سرمربی است؟ ناطق نوری پاسخ داد: لقب که بیاید د