سر تیتر خبرها
جاده ی یکطرفه!

جاده ی یکطرفه!

یک: من با حضور شبانه روزی ام در مقابل زندان اوین، به راهی یکسویه پای نهاده ام. راهی که جز پایداری از من نمی خواهد. انتهایش هرچه می خواهد باشد. شاید یک روز آدم عاقلی در سپاه پیدا شد و مرا صدا زد و گفت: بیا، این دو خواسته ی بدیهی و قانونی و دمِ دستی ات. و همان آدم عاقلِ سپاه بگوید: بگیر این ریز به ریزِ هشتاد قلم جنسی که سپاه چهار سال پیش از خانه ات برداشته و برده، و این هم گذرنامه ات. و سر آخر دستی بر شانه ام نهد و بگوید: برو بسلامت. و یا نه، سرداران سپاه همگی بر این شوند که وقعی به این ژولیده ی به سیم آخر زده ننهند تا مبادا سرانگشتانش به بلندای قامت موشک های یک و دو و سه ی شهاب شان خراش اندازد و قدم زدن های تمام نشدنی اش غباری بر قبه های روی شانه هایشان بنشاند. ایکاش همه ی ما برای حقِ واقعی و حتمیِ خود، به رسمِ “پایداری” وفادار می ماندیم. ظلم ها و زورگویی ها از آنجا سر بر می کشند که ما سر فرو می بریم به هر دلیل، و دم فرو می بندیم به هر دلیل.

دو: شنبه بود و آغازین روزِ هفته. با کوله ای که به پشت بسته بودم، مستقیم رفتم جلوی درِ بزرگ و اصلی زندان اوین. سربازی که آنجا بود در آمد که برو پایین. به وی گفتم: به بالاتری ها بگو که من فلانی هستم و قرار شده اینجا بمانم. گفت: با کی قرار گذاشتی؟ گفتم: با خودم. سربازِ دیگری که مرا می شناخت، سربازِ تازه کار را توجیه کرد و خود به داخل رفت تا بالاتری ها خبر کند. داستان حضور در آن نقطه، رسمیت پیدا کرد.

سه: طرفِ من، گرچه بظاهر سپاه است و این اوست که با بالا کشیدنِ اموال و ممنوع الخروج کردنم، یک رویه ی کاملاً حقوقی را به قُلّکِ گنجینه های امنیتیِ خود انداخته، اما حتماً طرفِ قانونی و پاسخگویِ حتمیِ خواسته های قانونیِ من و مسئول مستقیمِ هر پیشامدی که برای من رخ بدهد، دستگاه قضا و همین دادسرای داخل اوین است. از سال 88 به این سوی، دادسرای اوین سه چهار سرپرست داشته که دوتای آنها بخاطر اوضاعِ ناجور و مفسده های مالی شان از کار برکنار شده اند. این آخری که اسمش هست: امین ناصری، سابقاً قاضیِ شعبه ی شش همین دادسرا بوده که اکنون شده سرپرست. یک روز بروبچ اطلاعات زدند و سرو صورت مرا خونین کردند و در یک نمایش از پیش هماهنگ شده مرا آوردند پیش همین آقای امین ناصری که قاضیِ شعبه شش بود در آن زمان. تا مرا با آن ریخت و قیافه ی خونین دید، صورتش را تلخ کرد و گفت: اوه اوه، چی شده آقای نوری زاد؟ گفتم: کاری شده که شما خواسته اید. فروتنانه گفت: شما درست می گویید. گفتم: شما اگر از اطلاعات و سپاه نمی ترسیدید و قاضیِ مستقلی بودید من الآن اینطور نبودم. صادقانه گفت: شما هروقت قاضیِ مستقل دیدید، سلام مرا به وی برسانید! حالا همین جناب امین ناصری ترفیع گرفته و شده سرپرست دادسرای داخل اوین که امیدوارم سرنوشتِ قبلی های همین دادسرا نصیبش نشود.

چهار: یک عکاسِ تُپُل و خوش اخلاق را فرستاده بودند تا از حضور من عکس بگیرد. ظاهراً خوانده بودند که من نوشته بودم به سیم آخر می زنم آنهم جلوی اوین. کمی بعد یک جوان لاغر نیز دیده شد که کارش عکاسی بود. این دومی کاپشنی قرمز با نوارهای سیاه به تن داشت. حالا این از کجا آمده بود و آن از کجا، برایم مهم نبود. کاری به کار من نداشتند. عکاس تپل اما آمد جلو و دست داد و گفت: کاریِ جدید شروع کرده اید!؟ گفتم: تک نفره. پرسید: هروقت فرصت کردید به این سئوال من پاسخ بدهید که: چی شد که از آن طرف برگشتید به این طرف. چی شد که رفیق و همراه آوینی و خانواده ی شهدا و نظام ناگهان اینجور شد؟ گفتم: از کنار یک ساختمان نیمه کاره رد می شدم ناگهان یک بشکه از آن بالا افتاد روی سرم و من نیز ناگهان تغییر کردم و از آن طرف برگشتم به این طرف!

پنج: آقای نعمتی را دیدم که عصا زنان از شیب زندان بالا می آید. در اینجا هم زندانیان و مأموران و سربازان رفت و آمد دارند و هم کسانی که سروکارشان با دادسرای داخل اوین است. هم من هم نعمتی هم آقای دکتر ملکی و هم بسیاری دیگر از دوستان در همین دادسرا پرونده داریم. در اصل، من گرچه جلوی درِ اصلی زندان اوین می ایستم اما سروکار اصلی ام با دادسراست. هنوز با نعمتی خوش و بش نکرده بودم که دیدم اتومبیل پلیس از شیب بالا آمد و در کنار من توقف کرد. جناب سرهنگ یاسینی رییس کلانتریِ ولنجک بود. سلام و علیکی کردیم. پرسید: برنامه ات چیست؟ گفتم: می خواهم اینجا بمانم شب و روز. با جایی تماس گرفت و به سمت من برگشت و گفت: فعلاً برای برخورد با شما از بالا چیزی به من نگفته اند. هروقت چیزی ابلاغ کردند من طبق ضوابط عمل می کنیم. دست بر سینه نهادم و گفتم: ای من فدای آن ضوابطِ شما. و تأکید کردم: شما هرچه فرمان بدهید من عمل می کنم. به هرکجا که ببرید می آیم. بی هیچ مقاومتی. اما دوباره برمی گردم همینجا. درست مثل یک کِش. که اگر بکشید و ولش بکنید، برمی گردد سرجای اولش. سرهنگ گفت: فقط شاگردان طاهری نباشند. که اگر بیایم و ببینم عکس طاهری را بالا گرفته اند نرسیده ضرب و شتم را شروع می کنم. به وی اطمینان دادم که حرکت من کاملاً فردی اما از جنسِ سیم آخر است. دو عکاس از گفتگوی من و سرهنگ عکس می گرفتند با عکاس کلانتری که سربازی بود شدند سه نفر. نعمتی جلو آمد و به داستان پاکباختگی اش و وکیلی که نابودش کرده بود اشاره کرد و سر آخر پای شلوارش را بالا زد و محل جراحی را نشان سرهنگ داد. نعمتی چندی پیش عملِ قلبِ باز داشت. همانجا به جناب سرهنگ گفتم: من هرکاری که می کنم، یا هر حرفی که می زنم، تقریباً همانی است که در دل شماست. منتها شما و دیگران بنا به مصالحی ترجیح می دهید آن حرفها در درون تان باقی بمانند.

شش: آقای هاشم زینالی آمد. پیرمرد نفس نفس می زد. آمده بود دنبال گوشی اش که معلوم نبود در جیب کدام مأمور زنگ می خورد. خوش وبشی کرد و رفت داخل دادسرا. دو سه ماه پیش که وی را و بیست نفر دیگر را دستگیر کردند، گوشی هایشان را گرفته بودند.

هفت: یک لوله ی قطور پولیکا در محوطه ی گلکاریِ جلوی زندان افتاده بود و بد جوری مرا وسوسه می کرد. منتها کمی قطور بود و سنگین. دو دل بودم. که آیا بروم و برش دارم یا نه؟ اما رفتم و برش داشتم و تمیزش کردم. یک متر و نیم پارچه ی سفید داشتم در کوله ام. مادرم در آن برای من نان فرستاده بود. پارچه ی سفید را با نخی که همانجا پیدا کردم به لوله ی قطور بستم. من حالا صاحب یک پرچم بودم. لوله اش قطور است؟ عیبی ندارد. کمی سنگین است؟ چه باک؟

هشت: آقای زینالی از دادسرا بدر آمد و گفت: هیچ! و این هیچ، یعنی کاری پیش نرفت. خیال داشت برود کلانتری ولنجک. شاید ردّی از گوشی اش را در آنجا بیابد. مأموران کلانتری ولنجک با همکاری مأموران لباس شخصی دستگیرشان کرده بودند.

نه: عکاس تپل فرصتی پیدا کرد و آمد جلو و همان پرسشِ نخست خود را تکرار کرد. این که: چه شد که برگشتی؟ آمد و رفت زندانیانِ راه راه پوش و دستبند بدست و مأمورانِ پرونده زیربغل، فرصتِ پاسخگویی به من نمی داد. از آنسوی، لوله ی پرچمی که به دوش داشتم به لوله ی موشک پرانِ “استینگر” می مانست. به دوش که می گرفتمش، انگار جایی را نشانه رفته بودم و خیال داشتم همانجا را بترکانم. اما فی الواقع من کجا و نشانه گیری کجا؟ من جز دو خواسته ی شخصیِ خود مگر حرف دیگری داشتم؟ این دو تا را می دادند و ما می رفتیم پیِ کارمان.

ده: هرچه به نعمتی اصرار کردم که برود، نرفت و ماند. به وی گفتم: من اگر اینجایم به این خاطر است که زده ام به سیم آخر. گفت: من خیلی وقته که به سیم آخر زده ام. عکاسِ تپل آمد و گفت: نگفتی؟ حوصله ی سئوال های همینجوری را نداشتم. پس باید می رفتم به آن نقطه ی پایانی. گفتم: می خواهی بدانی من چرا تغییر کردم و برگشتم؟ گفت: بله، گفتم: بخاطر این که فکر نمی کردم آخوندها آدم بکشند و دزدی بکنند و به اسم خدا بر گرده ی مردم سوار شوند. و فکر نمی کردم دست مجتبی خامنه ای و سپاه و طائب خونی و آلوده به دزدی ها باشد. و البته این را نیز گفتم که من در عمق جهالت گیر افتاده بودم و فکر می کردم آخوندها مستقیماٌ از جانب خدا مأموریت دارند برای رستگاری بشر. و سرآغاز این رستگاری نیز ایران است و انقلاب اسلامی ایران. بنده ی خدا کلی خودش را آماده ی بحث کرده بود. دانست که من آنچه را که در پایان بنا بوده بگویم در همین آغاز سخن وا گفته ام.

یازده: خانم محتشمی پور و دخترش را دیدم که از درِ کوچک زندان اوین بیرون آمدند. بخود گفتم: حتماً روز ملاقات بوده و از ملاقات می آیند. آمدند جلو و مرا استینگر به دوش دیدند که پارچه ای سفید بر سرِ آن بسته شده بود و باد به بازی اش می گرفت. خانم محتشمی پور همسر آقای سید مصطفی تاج زاده است که آقای تاج زاده از سال 88 در زندان است و یکسره هم در انفرادی. من خود چهار ماه و نیم با آقای تاج زاده در یکجا زندانی بودیم. بارها اشاره کرده ام که سپاه و بیت رهبری عامل اصلیِ زندانی شدن تاج زاده اند و بشدت از حضور وی در جمعِ سایر زندانیان هراس دارند و بهمین خاطر است که او را تنهای تنها زندانی کرده اند در این سالهای طولانی. خانم محتشمی پور به استینگرِ روی دوشم نگاه کرد و با همان نگاه پرسید داستان چیست؟ گفتم: پارچه اش را داشتم و لوله اش را از داخل همین باغچه پیدا کردم. هر دو خندیدند. گفتم: من برای پس گرفتن اموالم و رفع ممنوع الخروجی ام ناگزیرم از به آب و آتش زدن. پرسید: مگر نگرفتید اموال تان را؟ گفتم: این بار با سپاه طرفم. خودش متوجه شد و گفت: اوه بله آنها اموالی بود که اطلاعات برده بود. در ادامه گفت: نظر آقای تاج زاده اما بر این است که آرام آرام پیش برویم. پارچه ی سفید پرچم را نشانش دادم و گفتم: از این آرامتر؟ مشفقانه گفت: کاش به بعد از انتخابات موکولش می کردید. گفتم: شاید این همزمانی به فال نیک افتاد. رو کردم به دختر آقای تاج زاده که جوان است و در این سالها هماره در کش و قوس و اضطراب و نگرانی های ناشی از زندانی شدنِ پدر. به وی گفتم: دخترم، می دانم که نبود پدر در خانه بسیار دشوار و فرساینده است. تا کنون صبر کرده ای این چند وقت را نیز صبوری پیشه کن و مدام نیز سرت بالا باشد. و گفتم: من سلام خیلی ها را که از تو دورند به تو می رسانم. و سر آخر با یک : دوستتان داریم، بدرقه شان کردم.

دوازده: جوانی آمد که فِرت و فِرت سیگار می کشید. اعصابش بهم ریخته بود. برادرش – محمدرضا احمدی – در زندان بود از یکسال و نیم پیش بی هیچ مرخصی. می گفت: این بی انصافی است که یک نفر را بخاطر حضورش در یک جلسه ی سرای قلم دستگیر و به سه سال زندان محکومش کنند. برادرش بیمار بود و طبق تشخیص پزشک زندان باید در خارج از زندان پیگیر مداوای خویش باشد. جوانِ فرت وفرتی، درونی زلال داشت. از کرج آمده بود. هرچه کردم که برود، گفت: من هستم در کنارتان. حتی عواقبِ این حضور را برایش واشکافتم، رام نشد. به وی و به نعمتی گفتم: این راهی است که من به تنهایی باید طی کنم. هردو اما گفتند: ما هستیم. وقبول نکردند که نکردند. با خنده گفتم: حالا به ما می گویند: ” به سیمِ آخر زدگان”! درِ دادسرا بسته شد اما رفت و آمد اتومبیل ها به داخل زندان ادامه داشت. دو جوان عکاس، نرم نرم از ما فاصله گرفتند و رفتند. باور کردند که من شب همانجا خواهم ماند و آنان برای ماندنِ شبانه حکمی نداشتند لابد.

سیزده: لوله ی استینگریِ پرچم سنگین بود و مرا از کت و کول می انداخت. کمی هم به طنز گراییده بود این نماد صلحی که من به دوش داشتم. یعنی راستش را بخواهید اینجوری می شد تفسیرش کرد که: گرچه پارچه ی پرچم سفید است و سفید بودنِ آن نشانه ای است از صلح طلبی، لوله ی قطور اما سخن دیگری دارد. خلاصه یک جوری بود این لوله ی قطور که همه ی حسّ صلح طلبیِ پرچم را می تاراند و همان موشک اندازِ استینگر را متبادر می کرد در اذهانِ خلایق. که یعنی این بابا که پرچم سفید به دوش گرفته، علاوه بر صلح طلبی، سخن دیگری نیز دارد که این سخنِ دیگر را باید از دهان لوله ی قطورش پرسید. آنقدر گشتم تا این که در فضای گلکاری جلوی زندان یک لوله ی نازک سفید پیدا کردم و عملیات انتقال پارچه ی پرچم از آن به این انجام شد با موفقیت. آخیش، چقدر سبک و معقول! اما شاید تنها اشکالش در دراز بودنش بود. کمی از اندازه خارج بود. شاید نیم متر. حالا باید در باغچه ی گلکاری بدنبال یک ارّه می گشتم لابد. بی خیال! دسته ی دراز پرچم، چندان هم عیب محسوب نمی شود. من خیلی این لوله ی نازک سفید را دوست داشتم. یعنی باعث و بانیِ این دوست داشتن، همان لوله ی استینگری بود خداییش. که اگر سنگینی و قطوری و هیبت نامعقول آن نبود، سبکی و نازکی و معقول بودنِ این رخ نمی نمود. حالا یک کمی اگر دراز است، باشد. ما گل را با خارش دوست داریم. بله، ما اینگونه ایم! حیف که عکاس های مأمور رفته بودند و نبودند تا از پرچم بدوشیِ من با این دسته ی دراز پرچم عکس بگیرند.

چهارده: صدای اذان مغرب در فضا پیچید و هوا رو به تاریکی رفت. اصرارِ من کارِ خودش را کرد. نعمتی و جوان فرت و فرتی پذیرفتند که بروند. نعمتی گفت: می رویم اما نه این که برویم و پشت سرمان را نگاه نکنیم، بل می رویم و با لباس گرم برگردیم. حریفشان نمی شدم. رفتند و من ماندم و قدم زدن در ده قدمی درِ اصلی و بزرگ زندان اوین. باران نم نم می بارید و نمی بارید. تا می آمدیم که جدی اش بگیریم، نمی بارید. و تا می آمدیم فراموشش کنیم، می بارید. عالمی داشتیم با هم دیشب با این نم نم باران.

پانزده: یکی از مأموران یا کارکنان زندان که جمال مبارکش به حزب اللهی های پیشانی پینه بسته شباهت داشت، با اتومبیل سمندش از داخل بدر آمد و با دیدن من گفت: باز که آمدی که؟ گفتم: بخاطر این که شماها سرتان را فرو برده اید داخل زندگی تان و کاری با زندگی مردم ندارید. گفت: مگه نگرفتی اموالت را؟ گفتم: از اطلاعات چرا اما از سپاه نه. سری تکان داد و بی اعتنا گاز داد و رفت. با صدایی که بشنود گفتم: بله، بروید و زندگی تان را بکنید.

شانزده: عروس و داماد جوانی با یک اتومبیل سفید و نو آمدند و جلویِ در، دور زدند و همانجا به انتظار ماندند. عروس جوان چادری بود و داماد جوان ریشی به صورت داشت. پنج شش دقیقه نگذشته بود که مردی شصت ساله با سر و رویی سپید و جای مهری بر پیشانی و قدی کوتاه آمد و درِعقب اتومبیل را باز کرد. عروس جوان تعارف کرد که بابا بیا جلو. مرد با لحنی که طعمِ شوخی اش هویدا بود به داماد جوان گفت: بفرستمت زندان؟ دمِ دسته ها! و به عروس جوان گفت: اذیتت که نمی کنه؟ عروس جوان به شوخی گفت: کم نه! و: رفتند. خوش باشند.

هفده: شاید آن مردِ لاغر و کشیده، رییس پلیس زندان بود که لباس شخصی به تن داشت. تا از درِ کوچک زندان به سمتِ سربازان دمِ در اصلی رفت، همه ی سربازان میخ شدند و به احترام در یک صف ایستادند و سرها را بالا بردند و پاها را جفت کردند و دست ها را به تن چسباندند و سلام نظامی کردند. رییس، پاسخ سلام شان را داد و با نگاهی به من، رفت سراغ یکی از سربازان و چیزی به وی گفت و از آن قدم زنان رفت به سمت یک اتومبیل پژو 405 که راننده اش یک سرباز بود. سوار شد و پژو چرخی زد و رفتند.

هجده: ساعت هشت شب به بعد، زمانِ آزاد شدن زندانیان است. خانواده ها یک به یک آمدند و پشت درِ کوچک زندان جمع شدند. با هم گفتگو کردند و میوه خوردند و تخمه شکستند و سیگار کشیدند و با تلفن های همراهشان صحبت کردند. عزیزانِ زندانی شان این الفت را در میانشان جاری کرده بود. دو زن بودند و یک پیرمرد و بقیه جوان.

نوزده: یکی آمد که کت و شلواری متمایل به آبی به تن داشت. تسبیحی دور انگشتانش تاب می داد. پنجاه ساله می نمود. ریشی توپی داشت با رگه های سفید. جای مهر؟ البته. با نگاهی به من، رفت و برگشت و گفت: تو به اموالت نمی رسی. گفتم: می رسم. گفت: نمی رسی. و گفت: بگو چرا؟ گفتم: چرا؟ گفت: بخاطر این که اموالِ بدرد بخورت دست بچه هاست و ازشان کار کشیده اند. مخصوصاً کامپیوتر اپلت. این ها را به تو پس نمی دهند. حالا بپرس چرا؟ پرسیدم: چرا؟ گفت: بخاطر این که کلی اطلاعات محرمانه و غیر محرمانه داخل اینهاست و اگر بدهند ممکن است ریکاوری بکنی دردسر درست بکنی. گفتم: این به نظر شما دزدی نیست؟ گفت: دزدی هست یا نیست که منتظر چیزی نباش. سپاه نم پس نمی دهد به تو. گفتم: سپاه به مردم که می رسد سینه سپر می کند و کلت کمرش را نشان می دهد، اما در بیرون مرزها همین سپاه می شود فرش زیر پای خیلی ها. و گفتم: یادتان هست قرار بود یک کشتی دارو بفرستند یمن و عربستان تهدید کرده بود که می زند و سپاه هم تهدید کرده بود که می زنم. آخرش چه شد. و گفتم: من اگر بجای رهبر بودم، خیلی از این سردارها را می فرستادم پیِ لوله کشی و آهنگری و دلالی گری هایی که پیش از جنگ مشغولش بودند. کاش قوه ی عاقله ای بر سرِ سپاه بود و بجای ترساندن مردم و دزدی از جیب مردم برای فرداهای خود، به این می پرداخت که: اساساً چرا باید کار مملکت به تنگناهای تهدید و می زنم و می کشم و فلان فلانت می کنم بکشد که بعدش معلوم شود چیزی در چنته نیست و همه اش بلوف بوده مثل سرلشگرهای صدام؟

بیست: ساعتی که گذشت، زندانیان یک به یک از درِ کوچک بیرون آمدند و در آغوش پدران و مادران و بستگان و دوستان جا گرفتند. خندیدند و گریه کردند و دست در دست هم از پله ها پایین رفتند. همه که رفتند، یکی ماند. زندانی اش آزاد نشده بود. جوانی قد بلند به سمت من آمد. بسته ای خرما برای من آورده بود. صورتش را بوسیدم و از وی خواستم که برود. دلش نمی آمد برود. اما رفت. چه طعمی داشت خرماهایش. هنوز دارمش البته.

بیست و یک: ساعت ده شب که شد، یک پلیس موتور سوار آمد و پرسید: موردت چیه؟ گفتم: سپاه. تلفنش زنگ خورد. اسمم را پرسید. گفتم. گفت: اسمش نوری زاد است. تلفن را خاموش کرد و باز پرسید: موردت چیه؟ گفتم: سپاه. پرسید: موردت چیه یعنی مشکلت چیه؟ گفتم: سپاه. تلفنش زنگ خورد. گاز داد و دور زد و رفت.

بیست و دو: ده و نیم شب بود که یک اتومبیل پلیس با چراغهای گردان وارد محوطه شد. دیدم یک سروان با ریشی سفید نرم نرم بالا می آید. به احترامش خود پایین رفتم. گفت: ول کن برو. گفتم: دلم می خواهد جناب سروان. اینقدر دلم هوای زندگی کردن دارد که نگو و نپرس. خیلی وقت است که مثل مردم زندگی نکرده ام. دلم بعضی وقتها برای اینجور زندگی تنگ می شود. جناب سروان گفت: موردت چیه؟ گفتم: سپاه. گفت: سپاه چی؟ گفتم: هم اموالم را برده و هم ممنوع الخروجم کرده. و شماها که هیچ، دستگاه قضایی که هیچ، مجلس که هیچ، بیت رهبری هم حریفش نمی شود. گفت: خب دست بالای دست بسیار است دیگه. گفتم: من حقم را می خواهم. مگر چه می خواهم؟ دوستانه گفت: به صلاح تو نیست که اینجا بمانی و بخوابی. گفتم: من هستم و شما به وظیفه ی قانونی خودتان عمل کنید. مرا مثل یک کش به هرسمت و تا هر کجا که بکشند، به محض رها کردنم برمی گردم اینجا.

بیست و سه: نعمتی و جوان فرت و فرتی برگشتند. نعمتی لباس گرم پوشیده بود اما جوان، نه. دو نفر از دوستان دیگرمان نیز خنده کنان با بساط شام و چای و شیرینی آمدند به سمت ما و همانجا بیخ دیوار زندان کمی بودند و به خواهش من رفتند.

بیست و چهار: من تا این لحظه جوری برنامه ریزی کرده بودم که مرا نیازی به دستشویی رفتن نباشد. اما چایی این دوستان و هر چه آب که از قبل در بدن داشتم، کار خودش را کرد و ما را از موضع و از سنگر حضورمان کوچاند. به پیشنهاد نعمتی رفتیم هتل آزادی که همان نزدیکی هاست. با این شرط که اگر رفتیم و برگشتیم، آقای نعمتی و جوان فرت و فرتی بروند خانه هایشان. با اکراه پذیرفتند و ما کولی وشان داخل هتل شدیم. چه شلوغ بود آنجا. هم عروسی بود و هم مهمانانی از هرکجا در لابیِ هتل در رفت و آمد بودند و با هم گفتگو می کردند. جناب شهرداد روحانی مستقیم از جشنواره ی موسیقی آمده بود هتل با جایزه ای که به او تقدیم کرده بودند. با هم عکس ها گرفتیم و صحبت ها کردیم و من بنا به خواست وی، عکسی از این ملاقات کوتاه منتشر نمی کنم. آخر من داغ داغ از پشت دیوار زندان اوین آمده بودم و شهرتِ عنصرِ فتنه بودنم نیز از مرزها بدر رفته و شهره ی آفاقم کرده بود.

بیست و پنج: دستشویی هتل خیلی با کلاس بود. دستگیره های طلایی درهای مستراح هایش کلی اشتها می گشود. از هتل خارج شدیم و برگشتیم پشت دیوار اوین. من رفتم داخل کیسه خواب و آن دو رفتند که بروند خانه. من در سکویِ پشت دیوار زندان و درست پنج قدمیِ درِ اصلی را برای خواب انتخاب کرده بودم. جایی که هم پناه باشد و هم در دید. من کلاً شاید چهار ساعت خوابیدم. ساعت شش صبح بود که دیدم نعمتی مرا تکان می دهد که: بلند شو بیا داخل ماشین از سرما مردی! با تعجب به وی گفتم: شما مگر نرفتید خانه؟ گفت: کجا برویم. مگر تنهایت می گذاشتیم؟ او را فرستادم که برود. با این بهانه که الآن صبح هوا روشن می شود و اینها می آیند که بروند داخل. و من پرچم به دوش باید اینجا قدم بزنم. نیمساعت بعد، من پرچم بدوش در آنجا قدم می زدم. کارمندان، مأموران، سربازان، بانوان، شکنجه گران، یکی یکی و چند بچند آمدند و با اتومبیل ها و با سرویس ها بداخل رفتند. و من، با پرچمی که دسته اش کمی دراز بود، بر قله ی اوین قدم می زدم.

بیست و شش: رییس پلیس هم آمد. با همان اتومبیل دیشبی و با همان سرباز راننده و با همان نگاهی که به من انداخت. یکی از سربازان خبرداد که رییس آمد. زنگ درِ اصلی را به صدا در آوردند. در که کنار رفت، سربازان را دیدم که در یک صف همه به احترام ایستاده اند. رییس به احترام شان پاسخ گفت و به داخل رفت.

بیست و هفت: نعمتی و جوان فرت و فرتی آمدند و به اصرار که: برو ساعت شد هشت هرکس که می خواست شما را ببیند دید! و من صحنه را ترک کردم. دم ورودی زندان اوین پلیس ها بودند. کفری بودند از این مزاحمتی که من برایشان فراهم آورده بودم.

بیست و هشت: احتمال می دهم روزها و شب های بعد، به این راحتی نخواهد بود. اتاق فکر سرداران و دادسرا و نیروی انتظامی به کار خواهد افتاد و نقشه ی نهایی بر میز نهاده می شود. که مثلاً این بابا را از اینجا دور کنید تا ما ریختش را نبینم. به همه ی پلیس ها گفته ام که من بی هیچ اعتراضی در خدمت شمایم. هرکجا که می خواهید ببرید و هرجور که می خواهید رفتار کنید. منتها من به محض رهایی به همینجا باز خواهم گشت. روح سرگردان زندان اوین یعنی همین دیگر! دوستان خوبم، این نیز بگویم که من تا در این وضعیت هستم، فرصتی برای اصلاح کامنت های شما ندارم. هر چه بنویسید منتشر می کنم. بزرگواری شما را فراموش نمی کنم اگر از ناسزا و از بکار بردن الفاظ زشت و ناگوار در نوشته هایتان پرهیز کنید.

سایت: nurizad.info
اینستاگرام: mohammadnourizad
تلگرام: telegram.me/MohammadNoorizad
ایمیل: mnourizaad@gmail.com

محمد نوری زاد
دوم اسفند نود و چهار – تهران

Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

109 نظر

  1. مازیار وطن‌پرست

    ناشناس گفت…

    چنانکه در می بایم، دستاوردهای ملموس و عینیِ مشارکت در دو انتخاباتی که با همۀ محدودیت ها و تضییقات در روزهای آتی برگزار می شود، از این قرار است:

    ۱- با رای دادن به فهرست اصلاح طلبان و اعتدالیون در انتخابات مجلس، احتمال تصاحب تعداد بیشتری از کرسی های بهارستان توسط اصلاح طلبان و نمایندگانی که با دولت « تدبیرو امید» بر سر مهر اند، بیشتر می شود.
    ۲- با رای دادن به فهرست اصلاح طلبان ، احتمال تصاحب تعداد کمتری از کرسی های بهارستان توسط اصول گرایان، خصوصا اصول گرایان افراطی بیشتر می شود.
    ۳- مجلسی که در آن اصول گرایان، اعم از اصول گرایان افراطی و میانه رو دست بالا را نداشته باشد، کمتر با دولت روحانی در می پیچد. در چنین فضایی، آقای روحانی بهتر می تواند برنامه های خویش را تا پایان دورۀ نخست ریاست جمهوری پی بگیرد و پیش ببرد.
    ۴- با رای دادن به فهرست آقای هاشمی رفسنجانی در انتخابات مجلس خبرگان، احتمال اینکه روحانیون تندرویی نظیر آقای محمد تقی مصباح یزدی وارد مجلس خبرگان نشوند، بالا می رود.
    ۵- شهروندان با شرکت در انتخابات، به تقویت «جامعۀ مدنی» در ایران مدد می رسانند و به رای العین در می یابند که می توان تغییراتی محسوس را ازطریق صندوق های رای رقم زد و محقق ساخت.

    تجربۀ زیسته در دو دهۀ اخیر به من آموخته، در وادی سیاست، در ساحت نظر با اندیشیدن و تامل کردن در ماهیت قدرت سیاسی و مقتضیات و مؤلفه ها و آسیب شناسی آن، بدانم چه می خواهم و چه نمی خواهم؛ به جستجوی آن برآیم. در عین حال، در ساحت عمل، مقدورات و ممکنات و امور شدنی را از آرمانها، ایده آلها و امور دور دست تفکیک کنم و انتظاراتم را حداقلی نمایم و از پی آن روان گردم.

    شخصا بسیار دوست دارم و می پسندم کسانی از تبار بازرگان و سحابی و طالقانی و موسوی و کروبی نمایندۀ مجلس شوند؛ اما چه می توان کرد که آنچه اکنون در عرصۀ سیاست جاری و ساری است، فرسنگ ها با آرمانهای من فاصله دارد. در عین حال، مایوس و ناامید نمی شوم و دست از طلب برنمی دارم و به کسانی که نسبتی با ایده های من دارند، هر چند بر آن منطبق نیستند، در همین فضای محدود و مضیق رای می دهم.

    صبوری کردن و انتظار معقول و حداقلی داشتن از مقتضیاتِ ساز و کار دموکراتیک است. در غیاب راهکارعملیاتی و رهگشای دیگری، در فضای سیاسی کنونی، به رغم بادهای ناموافق قوی ای که می وزد، می توان با مشارکت در انتخابات و رای دادن از خاموش شدنِ «شمع تغییرات تدریجی» جلوگیری کرد و به نهادینه شدن ساز و کار دموکراتیک مدد رساند. تصور می کنم، سید محمد خاتمی، رئیس جمهوری اسبقِ محبوب نیز با علم و عنایت به همۀ موانع موجود و با همین منطق مردم را به شرکت در انتخاباتِ پیش رو دعوت کرده است:

    زین روش بر اوج انور می روی

    ای برادر گر بر آذر می روی

    منبع: http://dalghakirani.blogspot.com/2016/02/blog-post_21.html?showComment=1456163841579#c7942826875238352244

     
  2. سلام آقای نوری زاد فکر نمی کنید که اسلامی ، دین ، ولایت و تشیعی که این شریعتمداری کیهان دارد ، در این کشور حداقل جنابعالی و بنده به آن کافر و آنهم از هر نوع اش هستیم ؟ هر چه فکر میکنم که این شریعتمداری کیهان چگونه جانوری است که به دروغ صانع ژاله را بسیجی و شبانه برای او کارت عضویت بسیج درست کرده است ! تازه این بدبخت این همه تهمت و دروغ و افترا و بهتان و مکر و حیله را برای دینِ من درآوردی اش و از روی دست مرجع تقلید و پیشوا و امام خودش یاد گرفته و به نوعی بزرگانش را شاگردی میکند .

     
  3. به قول زنده یاد صادق هدایت: “جایی که منجلاب گـُه است دم از اصلاح زدن خیانت است، اگر به یک تکه آن انتقاد بشود قسمتهای دیگرش تبرئه خواهند شد؛ تبرئه شدنی نیست، باید همه‌اش را دربست محکوم کرد و با یک تیپا توی خلا پرت کرد، چیز اصلاح شدنی نمی‌بینم.”

     
  4. انتخابات آزاد در جمهوری اسلامی!
    “وودی آلن” در یک فیلم تصمیم به سرقت بانک می گیره و هم زمان یک گروه دزد مسلح دیگر هم در همان بانک قصد سرقت مسلحانه دارند. برای روشن شدن اینکه نوبت کیست که سرقت را انجام دهد، برای اینکه اصول دمکراسی را باور دارند یک انتخابات می گذارند. در این انتخابات از کارمندان بانک و مردم می پرسند که خیلی دموکرات و بر پایه اصول دموکراسی رای بدهند که دوست دارند که کدامیک از گروه دزدان دست به سرقت از بانک بزند…
    ویئوی آن را در لینک زیر ببینید:
    https://www.balatarin.com/

     
  5. خدا پدرش رو بیامرزه:
    فرارو- یک استاد دانشگاه با اشاره به شعار مبارزه با فساد که در سال های اخیر توسط اصولگرایان مطرح شده گفت: «مبارزه با فساد در ایران تنها یک شعار پوپولیستی برای جذب آرای مردم در هنگام انتخابات است. نتیجه آن است که آنهایی که به واسطه این شعار رای می آورند این رای را بیش از آنکه زایشگر رسالت مبارزه با فساد برای خود بدانند در عمل به فرصتی برای انجام فساد برای خود تبدیل می سازند؛ چراکه معتقدند این فرصت به زودی پایان خواهد پذیرفت و اگر نمی توانند با فساد مبارزه کنند بهتر است که از این سفره فساد برای خود متاعی بردارند.»

     
  6. درود بر نوریزاد قهرنان . مرد شریف و شجاع و با وجدان . از اعماق قلبم موفقیت و سلامتی تان را از پیشگاه حضرت حق خواهانم جناب نوریزاد . حر زمان …
    ای کاش ملت آنقدر که در رای دادن به فریال پشتکار دارند کمر همت میبستند برای روفتن خاک روبه ها و گشودن بندها از دست و پای ایران . تاریخ قطعا از نوریزاد به مثابه یک اسطوره یاد خواهد کرد . زبانم عاجز و قلمم قاصر است از وصف شان شما و ارادتم به جنابتان. موفق و شادکام باشید عالی جناب تنها…

     
  7. با سلام و درودهاي گرم و پرمهر
    گفتگوي راديو ندا با يك جانباز كليه فروش ؛ از جنگ ويرانگر تا ” انتخابات ”
    فرياد دردمندانه و تكان دهنده يك جانباز كه ناچارا ً اقدام به فروش كليه خود و خانواده اش كرده است. وي در مورد نمايش انتخابات 7 اسفند نيز با بيان اينكه ملت ايران ملت هوشمندي است و هميشه حماسه آفرين، گفت : ” ملت خودشان ميدانند كه چه راهي بروند و چه كار بكنند كه حرفشان را هم به حاكميت بزنند و هم به دنيا! ” و تاكيد كرد ” بعد از انتخابات متوجه مي شويد كه ملت ايران چه حماسه عظيمي آفريدند.”

    http://radio-neda.blogspot.com/2016/02/blog-post_22.html

     
  8. به قول`فرهاد` تو هم با ما نبودی…

     
  9. مازیار وطن‌پرست

    انتقادات آقای نوریزاد ابتدا از واکنشش به اقدامات نامعقولانه‌ی احمدی‌نژاد آغاز شد، اما تحول اصلی او پس از اتفاقات سال 88 صورت گرفت. هیچ کس نمی‌تواند منکر اهمیت انتخابات در ایران باشد.

    بخش عمده‌ای از مردم ایران، چه خوشمان بیاید چه نه، در انتخابات شرکت خواهند کرد. بنابراین عدم شرکت در انتخابات هیچ تاثیری در پایین آمدن مشروعیت نظام نخواهد داشت. برعکس، اتفاقا کاسته شدن میزان مشارکت دال بر ثبات نظام است. در تمام کشورهای جهان هجوم مردم به صندوق‌های رای حاکی از وجود بحران، و بی‌توجهی و پایین آمدن درصد مشارکت، نمایانگر ثبات سیستم است.

    من از دوستان باسوادی مثل آقای آتشسوار، خواهشمندم به غیر از دلایلشان برای شرکت نکردن در انتخابات (که نه تنها برای من محترم است بلکه در بسیاری موارد با ایشان اشتراک نظر هم دارم؛ توصیه می‌کنم این متن http://dalghakirani.blogspot.de/2016/02/blog-post_21.html را بخوانند)، دست کم یک راه عملی و موثر دیگر برای ثبت و اعلان نفرت مردم از منویات رهبر و دوستان متحجر و ایدئولوژیکش ارائه بفرمایند.

     
  10. آیتالله بی بی سی ورداشته نظرخواهی کرده در مورد ولی وقیح بعدی: نظرخواهی: رهبر آینده ایران چه کسی خواهد بود؟ http://www.bbc.com/persian/iran/2016/02/160123_l57_ir94_khamenei_successor
    خدا وکیلی ببینین اینایی که نظر دادن انگار ما ملت ایران و چیزی که ما میخواهیم اصلا در فکرشون نیست. از نظر اینا ما محکومیم به رمه بودن. ای که نعلت بر همهتون!

     
    • خب زمان شاه هم بي بي سي همينطور تو بوق و كرناي تبليغات عليه شاه دميد و زمينه رو براي انقلاب ٥٧ اماده كرد

       
  11. فقط میتوانم بگویم گریه گرفت از این همه بزرگمردی و پایمردی تو مرد مردان! حسین زمان و آتش دوران!

     
  12. سلام به جناب نوریزاد و دیگر دوستان

    لینک مطلبی که در پی می آید را تقدیم می کنم به دوستان گرامی منصور ،و مازیار و برخی دیگر که با پرهیز از دگماتیسم و نیهیلیسم سیاسی در فضای سیاسی موجود ایران ، تلاشی خردمندانه در جهت استقرار عقلانیت جمعی و کنش سیاسی و بهره گیری از حداقل های دمکراسی یعنی کنش فعالانه در عرصه انتخابات در جهت نفی اقتدار گرایی دارند.
    البته این لینک را به …. و ….. و…..(چند نقطه از سید مرتضی است!) و برخی دیگر از متوهمان و یکجانبه گرایان تقدیم نمی کنم ،اما مطالعه دقیق آنرا (که گفتار یکی از اساتید دلسوز جامعه شناسی در ایران است) به آنان توصیه می کنم:
    ——————————————————————————
    جلایی‌پور : پویایی جامعه مدنی ایران تماشایی است

    کلمه: حمیدرضا جلایی پور که بعد از انتخابات ۱۳۹۲ از جمله حامیان جدی دولت روحانی در میان اصلاح طلبان محسوب می شود، معتقد است که نتیجه انتخابات مجلس دهم در صورت پیروزی فهرست اصلاح طلبان و اعتدال گرایان می تواند به برجام دو بینجامد و توسعه سیاسی و فرهنگی را در کنار شرایط اقتصادی پسابرجام قرار دهد.
    جلایی پور که عضو هیات علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است، معتقد به پویایی جامعه مدنی ایران به رغم اعمال محدودیت از سوی تندروهاست و می گوید اینکه کاندیداهای ردصلاحیت شده از کاندیداهای باقی مانده دفاع می کنند، نشانه بلوغ جامعه ایرانی است.
    در دو سال و نیم اخیر دولت روحانی هیچ نتیجه عملی در جهت پیگیری وعده خود برای رفع حصر به مردم نشان نداده است، اما جلایی پور معتقد است که موفقیت در انتخابات مجلس می تواند به رئیس جمهور برای تحقق این وعده خود کمک کند. هرچند این سوال همچنان باقی است که پیگیری رفع حصر از سوی اصلاح طلبان یک موضوع راهبردی است یا صرفا یک وعده انتخاباتی.

    متن کامل گفت و گوی کلمه با این عضو شورای مرکزی حزب اتحاد ملت درباره انتخابات پیش رو در پی می آید:
    http://www.iran-emrooz.net/index.php/news2/60232/

     
    • درود بر واقع گرای محض و همه جانبه نگر تمام اعصار جناب السید المرتضوی

      ما اگر نخواهیم با شما هم کلام شویم باید به که مراجعه کنیم؟

      شما در متن بالا به گروهی هر چند دارای عقیده ای متفاوت با خود توهین کرده اید و اینگونه لفظ آمده اید:
      “البته این لینک را به …. و ….. و…..(چند نقطه از سید مرتضی است!) و برخی دیگر از متوهمان و یکجانبه گرایان تقدیم نمی کنم ،اما مطالعه دقیق آنرا (که گفتار یکی از اساتید دلسوز جامعه شناسی در ایران است) به آنان توصیه می کنم:”/

      جناب آخوند شسته رُفته چطور است که با حمایت منصور و مازیار و دیگران که نام نبردی اینچنان در شوق و شعف فرو شدی و از ادب کلامی خارج!؟
      چگونه است که گروهی دیگر را که اعتقاد به تحریم انتخابات دارند را متوهم و یکجانبه نگر خواندی؟!

      به تو و امثال تو بگویم که بهترین حالت برای جایگزینی یک حکومت دموکراتیک و باب خواستۀ تمام مردم به جای حکومت فعلی آخوند پرور همانا تحریم انتخابات است و گرنه روزی فرا خواهد رسید که فقط با خونریزی این امر میسر میشود. اگر ولی فقیه متوهم و یکجانبه نگر و مرشد اعظم شما که تمام دنیا را دشمن فرض میکند و به سبب همین دشمن پروری ست که به حکومت خود ادامه میدهد، از خر شیطان پایین نیاید آن روز دیر نیست که ایران هم مانند عراق و سوریه و افغانستان شود.
      مهمترین نتیجۀ عدم شرکت در انتخابات، گرفتن مشروعیت کذایی این نظام ستمگر و ظالم است که اینهمه سال هیچ حقی را برای مردم قائل نشده. بهترین راه که در آن خونریزی هم نباشد فقط و فقط تحریم تمامی انتخابات از هر نوع آن است و سپس رفراندوم برای تغییر حکومت و قانون اساسی.
      در آخر لازم میدانم که بگویم متوهم حاکمان این نظام و ارباران تو هستند که البته روزی واقعیت را خواهند پذیرفت یا به شکل صلح آمیز و با تحریم انتخابات و همبستگی مردم و آشکارا و یا به شکل قهرآمیز و مسلحانه و مخفی.آنها باید بروند و این کار انجام میگیرد، فقط انتخاب نوع رفتن آنها با مردم است باید مردم ایران عافیت طلبی و ترس را کنار بگذارند.
      این روزها هم اربابان انگلیسی شما آخوندها در حرکتی هماهنگ با حاکمان دارند تنور شرکت در انتخابات را داغ تر میکنند به روش ” حملۀ معکوس”. امان از دست این روباه پیر!

      والسلام علی من التبع اهدی!

      بدرود

       
      • درود بر شما

        هم کلام شدن در اینجا اجباری نیست ،در این سایت هرکس می تواند نظرات خود را آزادانه بنویسد ،با دیگران هم کلام بشود یا نشود ،پاسخ سوال دیگران را بدهد یا ندهد ، اگر مقصود شما از کلمه “ما” شخص خودتان است ،برای اینکه با بنده هم کلام نشوید کافیست سکوت کنید و چیزی ننویسید ،چون من مطلبی خطاب بشما ننوشتم.
        و اگر مقصود از کلمه “ما” سخن گفتن از جانب همه دوستان کامنت گذار در اینجاست ،شما چنین حقی ندارید که از ناحیه یک جمع اظهار کنید که مایلند با من هم کلام بشوند یا نشوند ،اگر هم بخواهند هم کلام نشوند آنها هم کافیست در برابر مطالب ساکت باشند یا مطالب خود را بنویسند.
        در مورد توهین ،گمان نمی کنم تعبیراتی که شد (توهم -یک جانبه نگری در مقام تحلیل) تعبیراتی توهین آمیز باشند ،در این سایت کسانی که موافق تحریم انتخابات هستند و مخالف مشارکت فعال در آن هستند مطالب خود را می نویسند ،و در بسیاری از موارد توهین آمیز هم می نویسند و بزمین و زمان فحاشی می کنند ،من با استدلال کردن و بحث کردن بر تحریم انتخابات مخالف نیستم ،هرکس می تواند استدلال خود را عرضه کند و می بینید بحثهایی بین دوستان موافق با مشارکت در انتخابات با دیگر دوستان در جریان است ،و من ندیدم منصور یا مازیار در تبیین نظر خود بکسی توهین کنند ،مقصود من نیز از تعبیر توهم ،وهمانی بودن استدلال هاست ،متقابلا دوستان مخالف انتخابات نیز می توانند محتوای استدلال موافقان با انتخابات را متوهمانه بدانند و آنرا تبیین کنند ،این که تعبیر توهین آمیزی نیست ،همینطور تعبیر یک جانبه نگری در فهم و استدلال ،حالا من در اینجا در مقام بحث از خوبی یا بدی تحریم انتخابات نیستم ،من نظری دارم و یک رای ،دیگران نیز می توانند نظر و رای خود را اعمال کنند یا انتخابات را بیفائده دانسته آنرا تحریم کنند ،اما خود شما کلاهتان را قاضی کنید که تعبیرات شما در همین کامنت و کامنت های دیگر در نفی انتخابات که بهرحال طرفدارانی دارد توهین آمیز است یا تعبیر توهم آلود بودن و یکجانبه نگری در استدلال؟ توصیه من به شما این است که تلاش کنید اگر مخالف حرکت جمعی گروه کثیری از یک ملت هستید ،عصبانی نشوید و از کاربرد تعبیرات تند و تحقیر آمیز خود داری کنید زیرا اینگونه تعبیرات حاکی از عجز ،یاس و سرخوردگی انسان است ،شما فرض کنید کثیری از مردم ایران که در راه پیمائی های 22 بهمن برای تجلیل از اصل انقلابشان بخیابانها می آیند یا همین فردا بظن قوی با مشارکت بالا در انتخابات شرکت خواهند کرد ،همه گمراهند و شما هادی و مهدی ،شما تلاش کنید بدون عصبانیت و کاربرد الفاظ تند و توهین آمیز دیگران را از گمراهی نجات دهید به همین نحو که منصور و دیگران احتجاج می کنند،اینکه حق در این بحث ها با کیست داوری آن بعهده افکار عمومی است و این بحث ها می ماند ،چیزی که روشن است این است که عقیده قابل عرضه و استدلال هست اما قابل تحمیل نیست ،همانطور که تندی و غلظت و کاربرد الفاظ تند که من از آن به یکجانبه نگری تعبیر کردم نشانه حقانیت و قوت استدلال نیست ،می بینید که همینطور که شما بر رای خود جازم هستید و به آن اصرار دارید موافق انتخابات نیز همینطور جازم است و بر رای خود اصرار دارد ،حال مصر و جازم بودن بر یک نظر مجوز این است که ما با دیگران بتندی سخن گوییم و به الفاظ تحقیر آمیز فوق با آنان سخن گوییم؟ ،در انتها می گویم من اربابی جز خدای متعال ندارم ،کسی ارباب من نیست ،من به اصل این انقلاب و جمهوری اسلامی اعتقاد دارم و با انحرافات و کجروی ها از هرکس باشد مخالفم ،اشخاص هم می آیند و می روند ،برای اینکه