سر تیتر خبرها
از جلو نظام!

از جلو نظام!

زهرا، بیست و هفت سال بیشتر ندارد. تیزهوش و شاد و چالاک است. بسیاری از تیزهوشان و فارغ التحصیلان و پزشکانی که می توانسته اند به کشورهای دیگر بروند، رفته اند، اما وی با همه ی امتیازات و فرصت هایی که برای کوچیدن و دل کندن از کشور دارد، مانده است تا برای وطنِ دزدیده شده و لهیده شده و غارت شده و سیلی خورده اش مگر کاری بکند. چهارشنبه است و وی – دکتر زهرا بنی یعقوبِ بیست و هفت ساله – با نامزدش در یکی از پارکهای همدان نشسته است. قلچماقانِ ستاد امربمعروف و نهی از منکر که دوزِ اسلامشان بالازده و جوش آورده، می آیند و وی را بازداشت می کنند. و چون فردا و پس فردا همه جا تعطیل است، زهرا را به بازداشتگاه خود می برند. شنبه که سر می رسد، پدرش را فرا می خوانند و جنازه ی کبود شده و خراش خورده و شکنجه شده ی زهرا را تحویلش می دهند. با پارچه ای به گردن، که مثلاً خودش خودش را کشته. پدر از ده نفر شکایت می کند. بازپرس پرونده بعد از یک گردشِ کاریِ سراسر طنز، پرونده را مختومه اعلام می کند. این ماجرا در سال هشتاد و شش رخ داده اما هنوز که هنوز است، پرپر زدن های پدر و مادرِ زهرا راه بجایی نبرده است. پدر، دست بدامان یکی از بهترین وکلای تهران – جناب عبدالفتاح سلطانی – می شود. آقای سلطانی می پذیرد که این جنایت آشکار را پیگیری کند. دستگاه قضا که می بیند با عبدالفتاح سلطانی نمی شود شوخی کرد، صلاح را در این می بیند که برای سرپوش نهادن بر این قتل آشکار و رهانیدن بسیجیان قاتل، این وکیل نام آور را به زندان بیندازد. به چه بهانه ای؟ مگر بهانه اش مهم است؟ فرض کنید به جرم پف کردن به ابرهای بالای سر! در این نظام هردمبیل، از هر جور مفسده و قتل و غارت و ظلمی که شما اسم ببرید هزار هزار نمونه اش هست که به اسم اسلام و برای حفظ نظام بر سرِ همه ی مفسده ها و دزدی ها و قتل ها مهر و موم نشانده اند همینجوری! مگر جلال الدین فارسی نبود که با تفنگ شکاری اش زد و یکی را کشت و چون رفیق حمام و گلستان جناب رهبری بود، از گل بالاترش نگفتند. پیشنهاد می کنم: حالا که جشن برجام در دولت و مجلس و سپاه و بیت رهبری بپاست، بد نمی شود اگر آخوندها و آیت الله هایی که برای عرض تبریک به اینجور جاها می روند، در یک هماهنگیِ اسلامی، عمامه هایشان را یکی یک وجب بالاتر بگذارند! زمانِ این جابجاییِ عمامه ها را نیز منِ نوری زاد مشخص می کنم. کِی؟ درست وقتی که یکی از سردارانِ حفظِ نظامی نعره می زند: ازجلو نظام! جناب عبدالفتاح سلطانی بعد از چهار سال و اندی زندان، یک هفته به مرخصی آمده. دارم می روم دیدنش. گویا موری به تماشای دماوند می رود!


سایت: nurizad.info
اینستاگرام: mohammadnourizad
تلگرام: telegram.me/MohammadNoorizad
ایمیل: mnourizaad@gmail.com

محمد نوری زاد
بیست و نهم دیماه نود و چهار – تهران
Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

99 نظر

  1. پدر عزیز بعضی وقت ها باید عدالت را خودت اجرا کنی دنبال حقت نباش که بهت بدند.

     
  2. با درود به هموطن عزیز اقای نوری زاد
    هر وقت مصاحبه های شما را مخصوصا در برنامه صفحه اخر می بینم، مخصوصا در این اخری که تحریم انتصابات را رهنمود کردید باور کنید به شما می بالم و یقین پیدا کرده ام که شما در کنار ما هستی وبرای سر بلندی ایران و ایرانی هرگز کوتاه نمی ایید. اقای نوری زاد من عادت کرده ام که از کسی بت نسازم اما مگر می شود ندا و سهراب و ستار و هزاران ازاده را دید و از انان برای خود بت نساخت!؟ مگر می شود ازاد مردی را دید که میتوانست در جبهه دیکتاتور بماند و از تمام مواهب ان استفاده و سود ببرد باشد اما نگاه چشمان مادرانی همچون سهراب و ندا و ستار و هزاران مادر دیگر را با تمام ان شکوه ساختگی دیکتاتور عوض نکرد و در جبهه حق و مردم ایستاد و به مردمش گفت که من شرمنده ام و با چشمان گریان بسوی مردم امد و طلب امرزش کرد را افرین نگفت و ارزوی او بودن را نداشت. اقای نوری زاد در وطن ما هنوز هستند ازاد مردانی که قیمتی بر انان نیست ما روزی وطن را دوباره ازاد خواهیم ساخت اینبار نه از دست دشمن خارجی بلکه از دست اهریمنان داخلی. فقط خواستم از شما تشکر کنم با همین زبان ساده و خودمانی. میدانم شما هم به این نتیجه رسیده اید که تحریم انتخابات یعنی= احترام به فهم و شعور خودم=احترام به مادران داغ دیده = حق من انتخاب خوب و بهترین است نه بین جنایتکار و جنایتکارترین= مشروعیت ندادن به دیکتاتور=نه به قاچاقچیان سپاه

    اقای نوری زاد رژیم اخوندی سر تا پا حیله کار ایمان ندارد که هنوز در این وطن اهورایی و ازاده هنوز هستند مردان وزنانی که زندگی یکروزه شیرانه را به صد سال زندگی دریوزگی ارج می نهند. پاینده ایران و ایرانی وطن پرست

     
  3. اين اولين بار بود كه در اين قسمت و حتي صفحه اقاي نوري زاد نوشته اي داشتم ، و مطلب مذكور جديد بود و شما اعلام كرديد كه قبلا هم چنين بوده ، قويا رد ميكنم و باور خودم رو به ازاد بودن صفحه اتان از دست دادم ،

     
  4. سلام اقای نوری زاد بسیار شگفت زده و متعجم چرا مطالبی که اخیرا فرستاده م و گرد اوری انان بی نهایت از شور و عشق به همراهی و همزبانی و بیش از همه حمایت از دیگر هموطنان هست٬ منعکس نمی شوند. امکان دارد که شما از میان نظر دهندگان کسی را هر بار حذف کنید ؟ در مقابل کسانی که در این بخش ها تقریبا رساله عربی می نویسند .من بسیار مایلم پاسخی باشد. در این بخش هم سانسور میشود؟حتی اگر مطالب بسیار عادلانه و منطقی بیا شده باشند ؟ متشکرم.

     
  5. زکریای رازی:

    همه ی آتهایی که از آغاز تاریخ، مدعی پیامبری شده اند در بدترین حالت، ////// بوده اند و در بهترین حالت، ت/////// نداشتند.
    _________
    _________

    اصالت تفکر این اندیشمند ایرانی در این است که هشت قرن پیش از اروپا – ی فرانسوا ولتر و هگل – مخالفت قاطع خود را با تعالیم مذهب و ادیان ابراز داشته است.

     
  6. آقای خامنه ای
    انگار راستی راستی باورتون شده که خودتون برای تصمیم گرقتن به جای 80 میلیون ایرانی صلاحیت دارین؟ راستی شما به چه دلیل باید رهبر ما باشین؟راستی کی و چطور ما شما رو به رهبری انتخاب کردیم ؟ هر دروغگویی وقتی دروغ میگه یه علامتی داره. مثلا احمدی نژاد تیک می زنه. رفسنجونی نوک زبونشو پشت یکی از لپ هاش می چرخونه . این رفسنجونی در یک چنین حالتی شما رو یک شبه فقیه کرد. بیخود نیس که خیلی از مردم لقب شما را ///// گذاشتند. شما با اون ///// شدی مثلا ولی فقیه و بعد هم لقب دروغین دیکری به اسم رهبر مسلمین جهان . ببخشید ها. به نظر من پایه رهبری شما بر روی هیچ وجه عقلانی و قانونی نبوده از اولش. حالا هم فقط با پول و زور دارید حکومت می کنید. ملت شما رو اصلا قبول نداره . میگید نه ؟ یه رفراندوم تحت نظر ناظران سازمان ملل برگزار کنین تا معلوم بشه اصلا خودتون بعد از هدر دادن هست و نیست ملت واسه اون حق مسلم لعنتی که یادش بخیر باد اصلا از نظر ملت صلاحیت دارین و بعدا صلاحیت هزارون نفر رو تایید کنید.جون من نباشه ، جون شما نباشه ، جون آقا مجتبی یه بار از پیله خود برحق بینی یرای امتحان هم که شده بیایید بیرون و بعد دوباره برگردید تو .حق راه پیمایی که نداریم.هیچ حزب مستقل و مخالفی هم که حق ابراز وجود نداره. بهایی و یهوذی و زرتشتی و کمونیست و سوسیالیست و لیبرال و ملی گرا هم که حق حزب و انجمن و تجمع ندارند، نهاد صنفی و مدنی هم که عامل نفوذ دشمنه، روزنامه ها هم که حق ندارن مستقل و آزاد باشند، افغان ها دست کم بیست کانال تلوزیونی خصوصی داخل کشورشون دارند. شما که تمام نلوزیون و رادیو را هم ملک طلق خودت و آقازاده کردی و حق الناس هم میگی همش واس ماس. اگه ده نفر هم یه جا جمع بشن تا اعتراضی کنند،چماقدارات لت و پارشون می کنن. در و دیوار های شهر ها و جاده ها که عکس های قد و نیم قد خودتون زدین. شادی و جشن و کنسرت و بزن بکوب هم که گناهه. گریه و ماتم و شیون هم که ثوابه. حالا یه سوراخ تنگ و کنترل شده به نام صندوق رای واسه مردم مونده . ببین چه بامبول بازی ای در آوردی؟
    آقی خامنه ای این دموقراضه و دموقرضی هم نیست تا چه برسه به دموکراسی.

     
  7. در این نوشتارسه نکته را خدمت شما عرض می کنم. نکته اول اینکه در برخی اوقات، ما بدون اینکه نواقص خود را درنظر بگیریم، پیشرفتهای نه چندان قابل توجه خودمان را به رخ دیگران می کشیم. مخصوصا این امر بیشتر نسبت به عرب زبانها رخ می دهد. این امر از نظر اخلاقی درست نیست. از سوی دیگر، کشورهای عرب زبان هم اکنون از ایران در خیلی از زمینه ها جلوتر هستند. از جمله اینکه الان سفر به دبی یکی از آمال ایرانیها شده است. خیلی از کشورهای عربی از نظر آزادیهای اجتماعی و وضعیت اقتصادی از ایران بهتر هستند. بطور نمونه، کشور تونس الان دارای حکومت دموکراسی است که از نظر خیلی از جنبه های اجتماعی و سیاسی از ما جلوتر است.
    نکته دوم اینکه با وجودیکه مردم ایران در طی یک صد سال اخیر درپی آزادی و عدالت بوده اند اما هم اکنون متاسفانه اگر بدرستی بررسی کنیم درمی یابیم که ایران از نظر معیارهای مختلفی مانند آزادی بیان، اینترنت، رسانه ها، آزادیهای زنان، آزادیهای اجتماعی و سیاسی از چهار کشور همسایه خود یعنی ترکیه، عراق، پاکستان و افغانستان عقب تر است. از مسئولان باید پرسید چرا چنین است؟ چرا ایران این همه از قافله رشد و توسعه جا مانده است؟
    نکته سوم به افراد اهل رسانه، روشنفکران و افرادی که به سرنوشت کشور ایران حساس هستند و توانایی بررسی مسائل مختلف جهانی را دارند، بر می گردد. به این دوستان متذکر می گردد که کشورهای غربی و توسعه یا فته خودشان هم دارای رسانه های آزاد وهم اندیشمندان کافی هستند بنحوی که مسائل کوچک روزانه خودشان را ارایه و مورد بررسی و تحقیق قرار می دهند. آیا بهتر نیست بخش بیشتری از تلاش خودتان را به بررسی و ارایه راه حل برای این همه گرفتاری و مشکلات کشور خودتان یعنی ایران اختصاص دهید؟

     
  8. سلام برناظران گرامي

    آتشسوار ////////////////// ،من بنام مسيح هستم ودراينجا چيزي ننوشته ام جزجواب فحاشي تو به جناب نواب صفوي؛ وهزارچهره بودن //////فحاشي همچون توراروشن ساختم.
    تواز/////////////////////////////////
    من نه ارسطوهستم ونه اورا مي شناسم ونه مصلح هستم كه اورا ازنوشتارش دراينجا مي شناسم .جناب مصلح سلام خدابراوباد شأنش اجل ازاينست كه باتوي //////////////////طرف گفتگوباشد مگربيادنداريدكه اوبه توگفت اگراز دائره ادب خارج شويد ديگربه توجواب نمي دهم. تابحال هم نداده است.
    اگرتوطرفدار اخلاق انساني هستيد چرا به جناب نواب صفوي عالم مجاهد فحاشي كرده بوديد؟وكله خر خطاب نموده بوديد؟
    من هم همان فحش هاي خودت را بخودت برگردانده بودم كه //////////خودت هستي وآبا واجدادت؛////////////////////.اما ناقولا نوري زاد كله خري تورا هاشورنكشيده بود اماهمان الفاظ مراهاشور كشيده بود.اينهم ازامانتداري نوري زاداست.
    حال هم مي گويم //////////////////////عين مجسم خودتان است هر //////كه ازدستت برمي آيد خيلي نامردي كه كوتاهي كنيد.
    جدتورزماراي الدنگ را جناب نواب صفوي به درك فرستادحال ما از///////////////////////همچون تو//////////////بترسيم؟
    بهتراست زبان تهديد وفحاشي ات را جاي ديگر ببري ويامثل آدم حرف بزنيد وگرنه سكه يك پول بي ارزش مي كنم كه هيچ چارواداري هم رغبت معامله باتورانداشته باشد.
    ديگرچنين هارت وپورت هاي ////////را دراينجانبينم وگرنه برايت گران تمام مي شود.

     
  9. نامه سرگشاده
    به معدود اصلاح طلبانی که صلاحیت ایشان توسط شورای نگهبان تایید شده است

    آقایان و خانم های اصلاح طلب نامزد نمایندگی در مجلس جمهوری اسلامی ایران

    شما به چه انگیزه ای در این انتخابات شرکت می کنید؟
    تشریف می برید مجلس برای چه؟
    شما که از هم اکنون معلوم است در اقلیت مطلق قرار خواهید داشت و در مصوبات مجلس هیچ گونه تاثیری نخواهید داشت
    برای چه به مجلس می روید؟

    اگر می روید برای استفاده از حقوق و مزایا و مقام و شهرت و اسم و رسم و نفوذ و استفاده های شخصی که نوش جانتان این همه دزد و خاین در مملکت داریم شما هم جزوشان بخورید و به ریش ملت بخندید.

    اگر مدعی هستید می روید دردی از درد های مردم را درمان کنید که رای کافی برای اعتراض هم ندارید چه رسد رای برای تصویب قوانین و اصلاح آن. چنین ادعایی بسیار مسخره و تهوع آور است. باور کنید اگر پای سرنوشت ملتی در میان نبود بسیار خنده دار بود ولی من با وجود عادت به مزاح اینجا به هیچ وجه خنده ام نمی گیرد.

    بنا بر این اگر قصد دزدی و سرقت اموال ملت زبان بسته و بخت برگشته ایران را ندارید لطف کنید از شرکت در انتخابات انصراف دهید و در یک فراخوان سراسری از مردم نیز بخواهید در انتخابات شرکت نکنند و تحت هیچ عنوان به پای صندوق های رای نروند.

    به عقیده من شرکت در چنین انتخاباتی خیانتی آشکار به حقوق ملت ایران و باعث شرمساری و سر افکندگی ملی است. چنین نمونه ای از وقاحت و خباثت اگر در طول تاریخ چند هزار ساله ایران زمین از حاکمی سراغ دارید خواهش می کنم اطلاع دهید.

    بترسید از روزی که آیندگان ما در باره اعمال و کردار ما قضاوت کنند و فرزندان و نوه و نتیجه های ما شرمسار که چنین اجداد بد صفتی داشته اند.

    قریب چهل سال است ما را و خودتان را با وعده های تو خالی اصلاح طلبی فریب داده اید.
    بس است آقایان و خانم ها شما را به مقدساتتان قسم می دهم بس کنید. کارد به استخوان رسیده شرم کنید و در پی راه چاره اساسی باشید.

     
  10. مازیار وطن‌پرست

    http://www.baharnews.ir/news/99152/

    آدرس بالا نشانی یک سایت فیلتر نشده است که عین یکی از کامنت‌های جناب ایران دوست را می‌شود بدون فیلتر شکن در آن خواند. اینکه آقای ایراندوست عزیز از انتشار مطالب فیلتر نشده در یک وبلاگ فیلتر شده چه انگیزه‌ای دارند به بنده مربوط نمی‌شود اما امیدوارم ایشان زحمات خود را کمی بهتر مدیریت فرمایند.

     
    • دوست گرامی اقای مازیار وطن پرست با درود شوربختانه این مطلب را برای من فرستاده بودند و عین آن را کپی ، پست کردم و نمدانستم در این سایت وجود دارد پوزش مرا پذیرا باش و راهنمایی کنید چگونه میتوانم ان را مدیریت کنم که اصل مطلب از کجا آمده. پیشاپیش از شما قدردانی میکنم.

       
  11. سلام
    من دوران سربازی در پلیس امنیت و بیشتر پلیس امنیت اخلاقی به سر بردم.بازداشتگاه بانوان همدان در مقر ما بود و از هر یگان ناجا(آگاهی.مواد مخدر.کلانتری ها و …)اگر قرار بود خانمی بازداشت باشد باید تحویل بازداشتگاه بانوان یگان ما میشد جهت نگه داری تا هنگام مراجعه به مرجع قضایی.
    در همدان سپاه هم قسمتی دارد به عنوان امربه معروف و موازی با ناجا و یگان ما اقدام به گشت ارشاد و دستگیری دختران و پسران و همشهریان می نمود و خودش هم بازداشتگاه داشت.
    اما بنا به روالی که بنده مشاهده نموده بودم متهم مرد را در آنجا نگه داری میکردند و متهم خانم را طبق دستور قضایی به یگان ما برای نگه داری تحویل می دادند.

    روز مورد نظر که یادم نیست چه روزی بود و چندشنبه؟ سواری پیکان سفید امربه معروف سپاه (که با آژیر و چراغ گردان در شهر گشت زنی میکرد گویا به دنبال تروریست خطرناکی میگردد)خانم بنی یعقوب را به مقر ما آورده و جهت نگه داری به افسرنگهبان پلیس امنیت اخلاقی معرفی نمودند.از قسمت بانوان بانویی جوان که مسوول شیفت بازداشتگاه بود آمد و برای نگهداری درخواست کپی دستور قضایی از مامور سپاه نمود…مامور سپاه که با روحیه آن ها آشنایی دارید کپی نداشت و از ارائه اصل دستور نیز خودداری نمود و به خانم جوان پلیس گفت شما جوان هستی و مقرراتی ! ما سی ساله کارمون همینه!
    به هر حال خانم پلیس مقاومت کرد و گفت بدون دادن کپی از دستورقضایی مجاز به تحویل و بازداشت متهمه نیستم چون اگر شب مسوول مافوق بنده سرکشی نموده و بگوید حکم بازداشت متهمین و نداشته باشم توبیخ و مشکل ایجاد میشود.
    مامورسپاه هم که مرد پابه سن گذاشته ای بود و اگر دچار اشتباه نشده باشم حاج عباس نامیده میشد پس از جدل و عصبانیت متهمه را از یگان خارج نموده و سوار بر خودرو بردند.

    گذشت…
    روزی (نمیدانم چندروز پس از این ماجرا که به دلیل اینکه کار هر روز ما بود و شلوغ بود اهمیت نمیدادم و در ذهنم نمیماند و برایم عادی شده بود) پرونده به دادسرا برده بودم و ظهر کارم تمام شده بود در مسیر برگشت به یگان از آن جایی که علاقه مند به پیگیری اخبار و مسائل سیاسی اجتماعی هستم جلوی دکه روزنامه فروشی ایستادم و مشغول خواندن تیتر روزنامه ها بودم که مطلبی توجهم را جلب کرد و آن تیتر کوچکی در روزنامه اعتماد یااعتمادملی بود که نوشته بود مرگ دختر همدانی در بازداشتگاه امربه معروف همدان!
    نویسنده هم آقای عطاا… مهاجرانی بود که ناراحتی خود را ابراز کرده بود.

    راغب شدم که روزنامه را بخرم و بخوانم.وقتی به یگان رفتم به افسر نگهبان نشان دادم.افسر نگهبان گفت فلانی این همون دختریه که چند روز پیش آورده بودن و برگرداندند!بله همان بود نامش به یاد افسر نگهبان مانده بود و ماجرای جدال خانم پلیس و مامورسپاه…

    بله ماموران خودسر و غیر پاسخگوی سپاه خانم بنی یعقوب را خودسرانه و بدون کسب تکلیف از مقام قضایی(قاضی کشیک) و بر خلاف روال که باید در مقر ناجا بازداشت می نمودند و صبح برای تحویل گرفتن می آمدند
    متهم را به ساختمان منحوس امر به معروف سپاه در بلوار جانبازان همدان برده و زندانی نموده بودند.و شد آن چه که شد!

    به دنبال رسوایی پس از آن و رسانه ای شدن ماجرا و شکایت خانواده بنی یعقوب در میان پرسنل یگان ما شنیدم که از سپاه آمده اند برای اینکه خانم پلیس جوان را به عنوان مقصر ماجرا ببرند و وی را به علت امتناع از بازداشت خانم بنی یعقوب بازداشت کنند.گستاخی و خودسری و خود را صاحب مملکت و بالاتر از همه دیدن را در میان سپاهیان ولایت می بینید!
    و باقی اخبار را هم که خود میدانید و پیگیری های خانم شیرین عبادی و آقای سلطانی و …
    هیچ گاه فراموش نمی کنم
    گاهی خواسته ام کاری کنم اما چه کاری چه اعتراضی از دست من جوان بر می آید.
    دختر دانشجوی دکترای شهرم رو از پارک یا خیابان می برند و فردا جنازه اش را تحویل خانواده می دهند.!
    گردی و غباری بر دامان ولایت آقایان هم نمی نشیند!

    ببخشید طولانی شد غرض شرح آنچه بود که به یاد مانده بود و ادای دین به خون این دختر معصوم.اگر فیلم نامه نویس یا نویسنده خوبی بودم شرح این ماجرا و سایر ماجراهایی که در طول دوران سربازی مشاهده نمودم و خون دل خوردم بسیار نوشتنی و خواندنی می بود هر چند دیگران کم ننوشته اند و کم نخوانده ایم.

    در پناه حق

     
    • نمی دونم بگم خدا رو شکر
      خدا رو شکر که من جای تو نبودم
      که من پدر این دختر نبودم
      یا این که از نزدیک با ماجرا آشنا نبودم
      چرا؟
      چون اسلحه دست می گرفتم و به صغیر و کبیر هیچ کدوم این کثافت ها رحم نمی کردم
      اگر کسی از نزدیک با چنین ماجرایی برخورد کنه و دچار جنون آنی نشه از دایره انسانیت خارجه.

       
  12. مازیار وطن‌پرست

    متن زیر نمونه‌ی یکی از صد‌ها نوشته‌ی ژرف بانوی دلسوز و فرهیخته‌ای است با نام خانم دکتر نیکا نیکزاد در صفحه‌ی فیس‌بوکش:

    گورستان متروک
    …………………………………………………………………….
    [….] براستی ایران زمین و باشندگان آن چقدر با [یک] گورستان متروک فاصله دارند؟
    ما یک بار ، زمانی که به الیگارشی یک فرهنگ پیشامدرن وادادیم، خود را میرانده ایم! بر خلاف جهت حرکت جهان ، دنده عقب گرفته ایم و فجایع بسیاری را از سر گذرانده ایم. از غارت اموال در غالب مصادره های قانونی تا اعدام های فله ای و پاکسازی هر دگراندیشی!

    بسیار جوانان مخلص ما که بی رحمانه در زندانها سلاخی شده اند. بسیار فداکاران و ایثارگران ما که در جریان ادامه ی بی مورد یک جنگ ناخواسته، از بین رفته اند. مغزهای بی شماری مهاجرت کرده اند. نخبگان فراوانی که بجای میهن، کشورهای بیگانه از استعداد و هوششان بهره می گیرند. بسیار اقلیت های مذهبی که مورد بی مهری بوده اند. باورهای عده ای که به کل انکار شده و مورد اذیت و آزار بوده اند.
    این فرهنگ پیشامدرن، قادر به مدیریت و بهره وری از نهادهای مدرن مدنی نبوده و نیست. لذا می بینیم که بسیاری از نهادهای مدنی ما در شرف فروپاشی است. جوانانمان بی ذوق و بی انگیزه، فقر همه گیر، سقوط شدید اخلاقی، گسترش فحشا و مواد مخدر، و بسیار فجایع دیگر محصول این مرگ خودخواسته است! نگوئید خودخواسته نیست. 98 در صد رای مردمی پشتوانه ی این الیگارشی است و در طی حدود چهاردهه ، هیچ برخورد و مقاومت جدی علیه این فجایع صورت نگرفته است. پس خودخواسته ایم و تسلیم شده!

    اما مرگ دومی نیزدر پیش چشمان ما در حال تکوین است. خیلی خلاصه ، گام به گام چسب هائی که ما را در کنار یکدیگر نگاه می داشت، در حال از بین رفتن هستند. نتیجه ی این مرگ تدریجی ، چیزی نیست به جز مرگ واژه ی « ملّت »!!

    اگر این روال ادامه یابد ، ریز ریزافراد از بدنه ی ملت ایران جدا شده و در پایان جز نیستی و فنا چیزی باقی نمی ماند. دیر یا زود، ما دیگر نخواهیم توانست در قالب یک ملت ادامه دهیم. بنابراین درین برهه ی حساس ، هر آنچه قوام ملی ما را تهدید کند و یا آشتی ملی را به تاخیر انداخته یا ناممکن کند، تنها مرگ دوم را تسریع کرده است.

    قوام ملی ما در گرو آرمانهای مشترک، امید به آینده، هویت میهنی، ماهیت دینی، آداب و رسوم مشترک، درک مشترک باشندگان از یکدیگر، محبت فی مابین و افتخار تاریخی ماست. متاسفانه چهار دهه، زندگی زیر بیرق یک فرهنگ واپسگرا همه را مخدوش کرده است. نخست ، تلاش شد هویت شیعی از هویت ایرانی سبقت بگیرد. متاسفانه نتیجه ی این تلاش، تخریب و ضعف هر دو بود. تلاش شد تاریخ گذشته ی ما بی اعتبار و تاریخ دینی جایگزین شود. نتیجه آن که افتخارات تاریخی کمرنگ و بی اعتبار گشت و دومی نیز حاصل نشد. سالها با آداب و رسوم ما مقابله شده است . محبت بین باشندگان بشدت کاهش یافته است. رای و نظر تمام باشندگان در امور مملکت جاری نیست و تنها اقلیتی باریک قدرت و ثروت را به انحصار کشیده اند!

    درین شرائط هر شخص یا گروهی به تکاپو می افتد که خود را از بدنه ای که این گونه باعث و بانی رنج و ناآسودگی است برهاند. یکی در قالب فرقه ای فضا را دو قطبی می کند. دیگری قالب قومی، سومی قالب جنسیتی !
    علائم زیادی موید آن است که قالب ملی ما لطمات اساسی خورده است.

    در سطح عامه ، بخشی از معضلاتی که به شکل ارتباط مخدوش پزشک با بیمارش، معلم با دانش آموزش، رانندگان خودروها با یکدیگر دیده می شود، معلول بی مهری نسبت به یکدیگر و ثانویه به ضعیف شدن چسب های بین آحاد یک ملت است! عبور از قانونهائی که حافظ منافع جمعی اند، مثال بارز دیگری ازین معضل است! حتی همین اختلاسها و غارت ثروتهای ملی بیانگر آن است که دزدان و اختلاس گران خود را در مجموعه ی این مردم و ملت تعریف نکرده اند. چه اگر از ما بودند، عرق و احترام فی ما بین باید مهار مناسب برای ممانعت از چنین تبهکاری هائی را پدید می آورد!
    همه ی اینها نوک پرچم سونامی وحشتناکی است که باعث چندپارگی یک ملت خواهد شد. اگر در کنار همه ی این مصیبتها، چسب آخر را که همان ثروت منابع و درآمدهای ناشی از سوختهای فسیلی است ، از دست دهیم ، نتیجه براحتی قابل حدس است!
    فجایع ناشی از این فروپاشی ملی، بر کسی پوشیده نیست.

    تنها راه ممانعت از ریزش بدنه ی ملی ما، آشتی ملی است. نظام سیاسی ما باید دست از انحصار بردارد و تمام آحاد ملت را به یک چشم نگاه کند. همه بر اساس استعدادهایشان قادر به رشد و شکوفائی باشند. همه در آرامش و بی مزاحمت بتوانند به آئین و رسوم خود برسند. دین، جنسیت، باورها و اعتقادات و هیچ نوع تفاوت دیگری نباید مبنای تقسیم شهروندان به درجه ی یک و دو باشد. تمام تبعیض ها باید برداشته شود. تقسیم ثروت عادلانه باشد.رای و نظر باشندگان در امور مملکت جاری شود و منافع مردم در اولویت نسبت به منویات خودخواهانه ی گردانندگان امور قرار بگیرد.

    هر کنشی که دهن کجی به خواسته های جمعی باشد و آشتی ملی را به تاخیر بیندازد، درین برهه خطرناک و خائنانه است!
    متاسفانه یک عده که پارچه و قیچی را در دست گرفته اند، کاملا از سر نادانی و بی خردی ، بجای دقت به خطری که ایران و باشندگان آن را تهدید می کند، با تکیه بر منافع گروهی، دچار این کنش های قطبی کننده اند. بی توجه به آن که ممکن است ، این گونه حذف ها و از صافی گذراندن ها، منافع کوتاه مدت شما را تامین کند، اما ممکن است بفرمائید که وقتی ملت را چند شقه می کنید واکثریتی را نادیده میگیرید و عملا تیشه به ریشه ی یکپارچگی یک ملت می زنید، در پایان چه چیزی برای حکمرانی می ماند که شما حاکم و قدرت مطلق آن باشید؟
    عقل و منطق می گوید که باید کشوری، ملتی و ثروتی باشد که بتوان حکمرانی کرد. وقتی از سر بی خردی همه را نابود کرده اید، بر چه می خواهید فرمانروائی کنید؟ بر یک گورستان متروک؟

     
  13. مازیار وطن‌پرست

    اکبر گنجی:

    این منطق غیر رقابتی کردن بازار سیاست، ۳۷ سال تداوم قدرت را به بار آورده است. اما مسأله اصلی این است که همه دیکتاتور‌ها در زمانی که باید صدای مخالفان را بشنوند، نمی‌شنوند. آنان وقتی صدای مخالفان را می‌شنوند که کار از کار گذشته و خودشان و کشور باید هزینه‌های بسیار سنگینی بابت این ناشنوایی و غیر رقابتی کردن بازار سیاست و فرهنگ و اجتماع بپردازند.

    آزادی و دموکراسی و حقوق بشر، هزینه‌ها را کاهش می‌دهند. جمهوری اسلامی برای اسلام و مسلمان‌ها هم هزینه‌های سنگینی داشت و دارد. اگر واقعاً به فکر اسلام- نه ایران و ایرانیان- هستند، برای برداشتن این هزینه‌های سنگین از سر اسلام، قدرت را‌‌ رها سازند و اجازه دهند که مردم به روش‌های دموکراتیک و آزادانه نظام سیاسی مطلوب خود را بیافرینند.

    http://www.radiofarda.com/content/f3-khamenei-truth-heavycosts/27501468.html

     
  14. شعــــــــــری که بخاطرش نام سیمــــــــــین بهبهانی از لیست شعرای معاصر خط خورد …

    شدم گمراه و سرگردان، میان این همه ادیان

    میان این تعصب ها، میان جنگ مذهب ها!

    یکی افکار زرتشتی، یکی افکار بودایی

    یکی پیغمبرش مانی، یکی دینش مسلمانی

    یکی در فکر تورات است، یکی هم هست نصرانی!

    هزاران دین و مذهب هست، در این دنیای انسانی …

    خدا یکی… ولی… اما… هزاران فکر روحانی …

    رها کردیم خالق را … گرفتاران ادیانیم!

    تعصب چیست در مذهب؟! مگر نه این که انسانیم!

    اگر روح خدا در ماست … خدا گر مفرد و تنهاست …

    ستیز پس برای چیست؟! برای خود پرستی هاست …

    من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسم

    از آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسم

    از آن جشنی که اعضای تنم دارند خوشحالم

    ولی از اختلاف مغز و دل، با ریش می ترسم

    هراسم جنگ بین شعله و کبریت و هیزم نیست

    من از سوزاندن اندیشه در آتیش می ترسم

    تنم آزاد، اما اعتقادم سست بنیاد است

    من از شلاق افکار تهی بر خویش می ترسم

    کلام آخر این شعر یک جمله و دیگر هیچ

    که هم از نیش و میش و ریش و هم از خویش می ترسم

     
  15. نوشته هادی بیات در صفحه فیس بوک؛ نقل از یاسر میردامادی:

    دلایل واقعی رد صلاحیت بسیاری از صلاحیت داران اعلام شد:

    عدم التزام به استبداد دینی، عدم التزام به دستبوسی، عدم التزام به بالا رفتن از دیوار سفارت، عدم التزام به گاز گرفتن، عدم التزام به خفه شدن هنگام لزوم، عدم التزام به چرخیدن در مجلس و دری وری گفتن، عدم التزام به ذوب و حل کامل، عدم التزام به فحش دادن، عدم التزام به رنگ عوض کردن به دستور، عدم التزام به دروغ، عدم التزام به ریا، عدم التزام به فساد، عدم التزام به کور شدن و کر شدن به فرموده…

     
  16. با درودی دگرجناب une francaise
    همانطور که خدمتتان عرض کردم وکیل کسی نیستم و نمی دانم چرا افراد از اسم مستعار استفاده میکنند حتی به شما که معتقد هستید اسم برای شناخته شدن است نه برای پنهان کردن ولی با مستعار حضور دارید باز هم اعتراضی نیست .
    اما در خصوص مطالب اگر دوستدار وطن و هموطنان هستید مطلبی ورای مطالب این مجموعه دارید ارسال کنید تا استفاده کنیم . ممنون

     
    • اخه هموطن عزیز کسیکه خودش با اسم مستعار میاید نمی تواند از دیگران سوال کند که چرا با اسم مستعار امدید. خود صاحب وب سایت چنین درخواستی ندارد بعد شما مثل اخوندها نظر میدهی و احکام صادر میکنی. مثل خمینی که از اعدام و دیکتاتوری شاه انتقاد می کرد و بعد خودش از شب انقلاب از بالای پشت بام شروع به اعدام کرد و خودش را خدای ایران کرد که هیچ کس حق نداشت در باره او نظر دهد یا حرفی بزند. شما گر طبیبی سر خودت مداوا کن

       
  17. قانون ویزا در آمریکا: اتفاق جدیدی نیفتاده است، مجتبی واحدی

    حقیقت آنست که از مدت ها قبل تصمیمات دولت اوباما و منطق این دولت در چشم بستن بر بسیاری از واقعیات ایران برای من قابل درک نبوده است . البته مانند اغلب هموطنانم ، خوشحالم که بعضی توافقات میان نظام ولایت فقیه و هم پیمانان جدید آنها در امریکا ،بخشی از دغدغه ذهنی ایرانیان به خاطر پرونده هسته ای را برطرف کرده است. اما نمی توانم تعجب خود از برخی اظهارات و اقدامات در پایتخت امریکا از جمله اظهار اعتماد افراطی اوباما و تیمش به فتوای شرعی خامنه ای را مخفی نمایم . اگر چند ماه قبل این سخن را می گفتم آماج حملات فراوان قرار می گرفتم اما اکنون با نگرانی کمتر ،می توانم توجیه ناپذیری برخی زد و بند های دو دشمن دیروز را مورد اشاره قرار دهم. در عین حال بر خلاف بسیاری از تحلیل گران ، از اقدام جدید آقای اوباما در تایید و ابلاغ فوری قانون محدودیت ساز اخیر دچار تعجب نشدم. این اقدام در هماهنگی کامل با تمام اقداماتی است که از سه سال پیش به صورت محرمانه آغاز و با روی کار آمدن روحانی در ایران به صورت علنی ادامه پیدا کرد. نتیجه همه این اقدامات ،تقویت موضع نظام جمهوری اسلامی و رفع خطر از آن بوده است بدون آنکه میزان انتفاع ملت ایران از آن اقدامات مورد توجه قرار گیرد. حتی بالاتر از آن ،می توانم ادعا کنم قیمت بسیاری از توافقات نهان و آشکار ،چشم بستن بر تضییع حقوق اساسی ایرانیان و نقض گسترده حقوق بشر توسط نظام جمهوری اسلامی بوده است . با این فرض ،قانون جدید در تطابق کامل با آن روند است. این قانون بدون آنکه امکان سفر مقامات رسمی جمهوری اسلامی به امریکا را با محدودیتی مواجه کند شهروندان عادی ایرانی که دارای تابعیت دوگانه هستند را با محدودیت هایی مواجه می سازد یا حداقل دغدغه هایی را به آنان تحمیل می کند. در عین حال همین محدودسازی شهروندان ایرانی ، منافع تبلیغاتی فراوان برای تندروترین جناح از حکومت ایران به ارمغان آورده است. می پرسید چگونه ؟ تردید ندارم رجز خوانی های ضد امریکایی خامنه ای در ماههای اخیر ،روابط پشت پرده دو حکومت را دچار آسیب جدی نمی کند. خامنه ای به هدف خود از مذاکرات هسته ای که رفع تحریم های بانکی و نفتی بود رسید. او اکنون نیز اقدامی که موجب تحریم مجدد نفتی و محرومیت وی از دلارهای نفتی شود انجام نخواهد داد اما از هر اتفاقی که جناح ملایم تر حکومت را در برابر تندروها و اراذل و اوباش حکومتی تضعیف نماید استقبال می کند. اقدام جدید کنگره و همراهی بی سابقه اوباما با آن ،خامنه ای را برای رسیدن به این هدف کمک می کند. در واقع تصمیم عجیب امریکایی ها توجیه کافی در اختیار تندروها می گذارد تا گروههای ایرانی که خواهان تعامل مثبت با قدرت های جهانی و حل و فصل مشکلات اقتصادی هستند را تحت فشار قرار دهند و دست بالای خویش در اقتصاد مافیایی ایران را حفظ کنند. ازسوی دیگر بازتاب تصمیم جدید قانون گذاران امریکایی و تایید اوباما ،بسیاری از شهروندان عادی ایرانی را در کنار تندروها و رهبر آنان قرار خواهند گرفت. کافی است به غوغایی که این روزها در شبکه های اجتماعی و رسانه های مجازی برپاست توجه کنیم. بسیاری از کسانی که قاعدتا به طیف منتقد و حتی اپوزیسیون تعلق دارند با صراحت از “صحت شعار های خامنه ای در اعلام غیر قابل اعتماد بودن امریکا ” سخن می گویند. دلیل اصلی این گروه در توجیه ادعای خود، مصوبه اخیر کنگره ودولت امریکاست و محدود سازی مسافرتی کسانی که به ایران تردد دارند. بسیاری از افراد در ایران هنوز به عمق فریب کاری خامنه ای پی نبرده اند. اقدام جدید دولت و کنگره امریکا ، این گروه از ایرانیان را قانع خواهد کرد که مقاومت بیست و شش ساله خامنه ای در برابر بهبود روابط با امریکا ،بیش از آنکه از خودخواهی و لجبازی او نشات گرفته باشد ناشی از شناخت دقیق او از خصلت های امریکاییان است. در حالی که اتفاقات ماههای اخیر این حقیقت را برای اغلب ایرانیان آشکار کرده بود که دوری و نزدیکی نظام ولایت فقیه با امریکا هیچ ارتباطی با منافع ملت ایران ندارد بلکه تنها عامل تنظیم این روابط ،منافع شخصی و حکومتی سید علی خامنه ای است. تا زمانی که تحریم های بین المللی و تحریم های اختصاصی امریکا ، دامنگیر مردم ایران بود خامنه ای از آن تحریم ها استقبال می کرد و آنگاه که فشار تحریم ها ،منابع مالی رهبر را محدود کرد او به فکر ایجاد تغییراتی در نحوه مواجهه با امریکا افتاد.

    اما بعد از مصوبه اخیر ،چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ پاسخ را می توان در نامه جان کری به محمد جواد ظریف یافت. او به ظریف وعده داده که مصوبه اخیر به منافع اقتصادی ایران ، لطمه ای وارد نخواهد کرد. استقبال خامنه ای از تحریم هایی که با فشار بر مردم ، افزایش درآمد اقتصادی برای مافیای قاچاق وابسته به رهبر را به دنبال دارد وعقب نشینی او در برابر تحریم های نفتی و بانکی ، به امریکایی ها آموخته که “منافع اقتصادی “که موجب نگرانی سران نظام می شود کدام است. پس جان کری با زبانی که دو طرف آن را می فهمند به وزیر خارجه خامنه ای اطمینان می دهد که این بار نیز قربانی تصمیم امریکایی ها ،مردم ایران هستند نه نظام جمهوری اسلامی. در مورد محدودیت های ویزایی نیز همانند تمام سال های گذشته ، مقامات و وابستگان نظام ،هیچ دغدغه ای نخواهند داشت و فشار ها بر شهروندان عادی تحمیل خواهد شد.

    پس با آسودگی می گویم اتفاق جدیدی نیفتاده و مصوبه اخیر یکی دیگر از اقداماتی است که زیان آن متوجه مردم ایران ،منفعت آن برای خامنه ای و نظام ولایت فقیه و بدنامی آن برای تصمیم سازان و تصمیم گیران امریکایی است.

     
  18. لطفا” گوسفند نباشید !

    فرزند آیت الله خمینی
    فرزند آیت الله مطهری
    فرزند آیت الله بهشتی
    فرزند آیت الله خزعلی
    فرزند آیت الله منتظری
    فرزند آیت الله طالقانی
    فرزند آیت الله رفسنجانی
    حتی صلاحیت ندارند وارد مجلس شوند….
    عجیبه بزرگان نظام نتونستند فرزندان خودرا صالح تربیت کنند اونوقت میخواستند یک ملت رو تربیت کنند و به بهشت ببرند…!!!

    لطفا” گوسفند نباشید

     
  19. با درود . برادر نوری زاد شما هم این مطلب را قبول دارید که در این 37 سال انقلاب از کجا به کجا رسیدیم ؟ از امت ” شهید پرور ” به ملتی ” شنگول پرور ” و ” مَشنگ سالار ” رسیدیم . جنتی پیر فرتوت برای ما جوانان ، بجای ” نامزد ” انتخاباتی ” ، افراد ” نامرد ” انتخاباتی و یا ” مَشنگ ” و ” شنگول ” هایی را انتخاب میکند و ما باید دوباره این ” نامردان ” مورد وثوق جنتی و رهبری را انتخاباب نماییم .

     
  20. ” مصاحبه با ملیجک”

    خ = خبرنگار م = ملیجک

    خ : آقای ملیجک ، شما تقریبا یک سال پیش فعالیت تون رو در این سایت آغاز کردید این روند رو چگونه می‌بینید؟
    م : اولا اینکه چرا گفتی‌ “آقای” ملیجک؟ با این کارِ ت نیمی از ماهیت منو افشا کردی ، نکنه تو هم مامور رژیمی؟

    خ :ای بابا ، شما دیگه از چی‌ نگران هستید ؟ اینجا ، دفترِ کارتون در زیرزمین ساختمان مرکزی “موساد” ،

    که امن ترین جای دنیاست! ؟
    م : خوب دِ همینه دیگه آدم ساده! تو‌ چه خبر داري؟ این آخوندها تا فیها خالدون اسرائیلی ها نفوذ کردن،
    حتی رئیس موساد هم آدم اینهاست !

    خ : آخه ملیجک چرا پرت و پلا میگی ؟ این حرفها چی‌ چیه؟!
    م : من خودم با چشِ خودم دیدم !

    خ : یعنی‌ چه؟ میشه لطفا بیشتر توضیح بدی؟ من که کاملا گیج شدم !
    م : هفته پیش بطور اتفاقی‌ با رئیس موساد، توی توالت اداره کنارهم ایستاده بودیم با چشای خودم دیدم،
    ختنه کرده بود !!

    خ : عزیز من، این حرفها کدومه؟ یهودیها هم ختنه میکنند. اصلا، سنت ختنه و خیلی‌ دیگه از سنت‌های دین اسلام از
    یهودیت وارد اسلام شده. اینکه دلیل نشد !
    م : نه‌ تو‌ نمیری ! اونی که من دیدم، کارِ دلاک های خودمونه !!

    خ : خوب حالا شما از فعالیتتون تو‌ این سایت راضی‌ هستید؟
    م : راستش رو بخوای نه‌! وقتی‌ که من کارم رو شروع کردم به اسرائیلیها قول دادم شیش ماهه کارِ رژیمو
    می‌سازم ولی‌ متاسفانه اینطور نشد !

    خ : بنظر شما دلیل این عدم موفقیت چیه ؟
    م : والا ما ایرانیها موجودات غریبی هستیم. وقتی‌ شیکممون سیره، خیالاتی میشیم و سنگ و کلوخِ ماه رو
    با ریش و عمامه عوضی‌ میگیریم! حالا این که هیچ، از میونِ همه طناب هایموجود، پوسیده ترین و
    کهنه ترینشو انتخاب می‌کنیم و باهاش میریم تو‌ چاهی که نمیدونیم توش چه خبره !!
    به تهِ چاه که رسیدیم تازه دوزاری مون میفته که ای دل‌ غافل، چه کلاهی سرمون رفته !!
    حالا بیا و یه دستی‌ دراز کن تا این جماعت رو از تو‌ این چاه بکشی بیرون. حاضرند تهِ همون چاه
    تو‌ ملاج هم بزنن ولی‌ نمیخوان دست کسی‌ روبگیرن ! آخوندا هم هر از گاهی می‌رن سرِ چاه،
    چندتا سنگ و بطری خالی‌ حوالشون می‌کنن اونا هم آروم میشن !

    خ : منظورت تلاش‌های آقای نوری زاد برای تلنگر زدن به بی‌ تفاوتی‌ مردمه؟

    م : آقای نوری زاد با اینکه خیلی‌ دلش واسه این مملکت و این جماعت میسوزه ولی هنوز اونا رو
    خوب نشناخته! ایشون با یاران شون برای اعتراض به دزدی و زندانی شدن فعالین سیاسی و مدنی
    رفتن جلوی ساختمان لاستیک دنا و زندان اوین تجمع اعتراضی برپا کردند.
    تو این حکومت، اگه یه روزی دزدی و اختلاس نشه، مخالفان سیاسی و دگر اندیشان زندانی نشند،
    سرمایه‌های ملی‌، خرجِ جنگ و کشتار نشه، اونوقتکه توجه مردم جلب میشه و فکر می‌کنن داره
    اتفاقی میفته، میریزن تو خیابون !!

    خ : خوب، شما پیشنهاد بهتری دارید ؟
    م : ما ایرانیها به دو چیز علاقه زیادی داریم، که هر دوتا با حرف “میم” شروع میشن!
    یکی‌ “میوه” است، یکی‌ هم “معجزه” !!

    خ : خوب، که چی‌ ؟!
    م : آقای نوری زاد باید یه جای خوش آب و هوایی رو پیدا کنه، با یه درخت میوه، مثلا درخت گلابی، یا انجیر
    یا درخت دیگه ای، ولی‌ درخت سیب نباشه ! یه فرشی هم پهن کنه زیر اون درخت و بشینه روش!
    حالا فقط باید ترتیب یه معجزه‌ای رو داد و، وصلش کرد به آقای نوری زاد. معجزه هم که قربونش برم،
    از در و دیوار این مملکت میباره. تجربه نشون داده که این نسخه خوب عمل میکنه. تازه میتونن خودشون
    دولت تعیین کنند و تو دهن این دولت هم بزنن !

    خ : شما فضای کلی‌ این سایت رو چگونه می‌بینید ؟

    م : از فضای سایت پرسیدی، منو یادِ ماجرأیی انداختی. یه بابائی رفته بود امتحان رانندگی‌ ،
    وقتی‌ برگشت خونه، باباش پرسید، امتحان چطور گذشت، قبول شدی؟
    گفت، نه! قبول نشدم، ولی‌ فضا خیلی معنوی بود! به چپ می‌‌پیچیدم، افسر رانندگی و
    دوستم که پشت نشسته بود، داد می‌زدند: یا اب الفضل! به راست می‌‌پیچیدم، جیغ می‌کشیدند
    یا قمر بنی هاشم! ترمز میزدم، می‌گفتند : یا حسین
    حالا فضای سایت آقای نوری زاد هم خیلی‌ معنوی شده. واردش که میشی‌، انگاری درِ حجره‌ای رو
    تو حوزه علمیه باز کردی! ////
    بعدش هم بارونی از آیه و سوره و روایت و احادیث اسلامی و احکام شرعی، توسط نمایندگانِ مجاز
    حوزه علمیه میباره سرت. خلاصه، فضا خیلی‌ معنویه! اگه همینطوری ادامه پیدا کنه و آقای نوریزاد اجازه
    بدن، تا یه مدت دیگه این برادران، تو این سایت، مهر و تسبیح و جانماز هم میفروشند!

    خ : با توجه به وضعیت جسمانی رهبر، جانشینی را چگونه می‌بینید ؟

    م : اول مجبورند مجلس خفته گان رو از خواب بیدار کنند. بعد از اینکه آبِ خنکی به سر و
    ریششون زدند و از خوابِ بی‌ غیرتی و بی‌ عملی‌ بلند شدند موظفند واسه تمام حقوق های مفتی که
    این سالهای طولانی به جیب زدند یه جانشین تعیین کنند که خود این پروسه میتونه سالها طول بکشه.
    تو‌ این فاصله هم، آقا زاده مجتبی دیگه آب پز شده و ردای رهبری رو بر تن‌ کرده و
    سالیانی دراز همچون والده “دشمن، دشمن” خواهد کرد. اونوقت پس از فرتوته شدن و
    از پای افتادن ايشون، نوبت رهبری میرسه به آیت الله جنتی !

    خ : در خاتمه چه پیامی برای هموطنانتان دارید ؟
    م : سختیِ زندگی فقط همون صد سالِ اولشه، بعدا تدریجا بهتر میشه! فقط یه کمی‌ صبر میخواد.
    این آخوند‌ها رو نیگا کنید، نزدیک هزار سال رو نيمكت ذخيره نشسته بودند تا نوبت شون شد،
    حالا هم که داور، مدت‌هاست سوت پایان رو زده، ول کنِ معامله نیستند و از تو‌ زمین بیرون نمیان .
    اگه هم به مشکلی‌ برخوردید و راهتون تا امامزاده دور بود، صندوق صدقه رو
    دریابید. البته معجزه شون در حدِ امامزاده نیست ولی‌ کارهای روزمره تون رو راه میندازه !
    خوشبختانه مسولين حكومتي مثل همیشه برای حل مشکلات مردم وارد عمل شدند و با راه اندازي
    امام زاده هاي سيار، این کمبود رو تا حد زیادی برطرف کردند كه من از توي همين زير زمين،
    ازشون تشكر ميكنم!

    خ : آقاي مليجك، اوووو ببخشيد! مليجك، خيلي ممنون از اينكه وقتتون رو در اختيار ما قرار داديد.

    در ضمن، ممکنه لطفا دستشویی رو نشونم بدید؟

    م : ها ا ا، چی‌ شده؟ تو هم میخای بری دستشویی با چشای خودت ببینی‌؟
    زحمت نکش، رئیس اینجا نیست. واسه هماهنگی‌ انتخابات رفته ایران! 🙂

     
    • جدی :آقا یا خانم ملیجک (اینش در دوره زمونه فمینیسم خیلی مهم نیست،حالا دور و زمونه ای است که خانوما هم یک پا که نه دو پا مردن!)انصافا مطلب قشنگی نوشتی و در این وانفسای جنگ نظارت استصوابی کوران انتخابات کلی از طنز زیبایت خندیدم،بقول هنرمند طناز شهر ما :نه (بکسر) باریک الله! نه باریک الله!

      شوخی:حاجی نوریزاد! یه چیزی به این ملیجک خانم یا آقا ملیجک بگو! بگو این دو تا و نصفی آخوند که اینجا کامنت میذارن و بقول ملیجک رگبار آیه و حدیث نثار اهالی سایت میکنن ،والله بالله غیر مجازند نه مجاز و فقط نماینده فکر خودشونن ،حاجی نوریزاد بگو ملیجک حواسشو جمع کنه دم دست من نیادا ،وگرنه مجبورش می کنم مهر و تسبیح بفروشه ها! گفته باشم!

       
  21. با درود . آقای نوری زاد تعداد کمی از روحانیون هستند که تقیّه نمی کنند و شجاع هستند و نان را به نرخ روز هم نمی خورند و بلکه به خاطر طرز فکرشان چوب نظام را هم میخورند و به آنها توهین هم می شود . این یکی را داشته باشید که آیت‌الله دستغیب در قسمتی از نامه‌ی خود به شورای نگهبان با شرحی از روند انحراف از آرمان‌های امام و انقلاب و حذف نقش مردم در حکومت تا سال ۸۸ نوشته است که ۶ سال پیش، پس از آنکه شورای نگهبان در حمایت از احمدی‌نژاد سنگ تمام گذاشته بود ، مردم چهره دوست داشتنیِ زمان امام یعنی نخست وزیر زمان امام امّت را مشاهده کردند و به صندوق ها هجوم آوردند و رأی‌ها حکایت از رأی بسیار بالای میرحسین موسوی نسبت به احمدی‌نژاد می‌کرد. اما کم کم تعرفه ها ناپدید شد، افراد نماینده میرحسین در صندوق ها بازداشت شدند و صدای بی موقع از پیروزی شخص مورد تأیید آقایان ظاهر شد و بالاخره چهار سال دیگر و بدتر از چهار سال قبل مردم گرفتار شدند، صندوق پول ذخیره خالی، مردم فقیر، رعب و وحشت همه جا را فرا گرفت.

     
    • آخوند از مفت خوری سفسطه گری دست ور نمیدارن. همه این فاجعه به دست اون امام آغاز شد، حالا این آخوند وسط دعوا نرخ معلوم میکنه. انحراف از آرمان‌های امام و انقلاب؟ خدا روزیتو یه جا دیگه حواله کنه.

       
  22. سلام

    این واقعه هنوز دردناک است.
    آیا این پدر درد دیده کل این نظام را از ذهن و دل خویش و برای همیشه کنده و به دور انداخته است (امیدوارم چنین باشد) یا یاد قبر و قیامت و ولایت توان چنین کاری را از وی گرفته است؟ پدری که سالهای سال در خدمت “سپاه پاسداران انقلاب اسلامی” بوده (من قضاوتی در مورد کار ایشان ندارم چون اطلاعی از آن ندارم) و بسیار بهتر از ما انسانهای معمولی این سیستم را میشناسد. چرا هیچ خبری در اکسیون های اعتراضی و در کنار پدر و مادر سعید زینالی و سایر خانواده ها که بر پا میشود از این خانواده داغدیده نیست؟ آیا میترسند “ضد انقلاب” سوء استفاده کند یا فشار بر این خانواده یا وعده های سر خرمن “رسیدگی قضائی در دستگاه عدالت گستری صادق لاری جانی” با آنها چنین کرده؟
    به امید روزی در همین نزدیکیها که همه مجرمان و تبهکاران با انصاف و عدالت محاکمه شده و به جزای متناسب با رفتارهای خود برسند

     
  23. فدایت شوم

    انس و جّن مانده اند حیران از این همه زرنگی قبله عالم

    راپورت می‌رسد ۴ جاسوس را به ۷ دست کٔج خلاف کار با ینگه دنیا معاوضه کردیم چیزی که سر ترازو نداده ایم هیچ ۳ آدم هم اضافه گرفتیم.

    قربانت گردم چقدر زرنگی آخر زرنگی هم حدی دارد!

    درویشی زیر طاق کاروانسرا سنگی‌ کنایه زد که دول ممالک سرو صاحب دار ینگه دنیا و فرنگ طبیب و حکیم و دانشمند و محصل معاوضه میکنند ما جاسوس میدهیم دزد تحویل میگیریم.

    اینطرف راپورت رسیده است که حاجی حمید آقا بقایی از صدارت دولت سابق که به اتهام واهی دست کجی به حبس بود به عطوفت قبله عالم و عدلیه از محبس آزاد شده است.

    یکی‌ از بزازان پاچنار که نخواست نامش فاش شود نیشتر به قلبمان زد که:هر آینه بانوی معظم خانم نرگس محمدی حفظ اله عنه به جرم دست کجی یا جاسوسی به حبس بودند تا کنون به همین عطوفت از محبس خلاص شده بودند

    قربانت گردم شما مکدر نشوید رعیت قدر عطوفت قبله عالم را نمی‌داند

    خاک پای همایونی

    تلقرافچی

     
  24. اسکندر پس از حمله به ایران مستأصل بود.
    از مشاوران خود پرسید که چگونه بر مردمی که از مردم من بیشتر می فهمند حکومت کنم؟
    یکی از مشاوران می گوید: کتاب هایشان را بسوزان…
    خردمندانشان را بکش …
    اما او مشاور جوان و باهوشی داشت که پاسخ داد
    نیازی به چنین کاری نیست
    از میان مردم آنها را که نمی فهمند به کارهای بزرگ بگمار و
    آنهایی که می فهمند به کارهای پست
    نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود
    فهمیده ها یا به سرزمین های دیگر کوچ می کنند یا خسته و سرخورده
    عمر خود را تا لحظه مرگ در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد.
    چقدر تکرار تاریخ سخت است…

     
  25. عجب حرفی زده این نیچه!

    از زمانی ڪه بشر توانسٺ وقایع را ثبٺ و ضبط ڪند،

    دیگر

    نه عصا مارشد
    نه دریا شڪافٺ
    نه ڪودکی بی پدر متولد شد
    نه مرده ایی زنده شد
    نه انسانی در دل ماه رفٺ
    نه انسانی با حیوان سخن گفٺ
    نه انسانی سوار بر قالیچه پرواز ڪرد
    نه آٺشی گلستان شد
    نه پیامبری ظهور کرد !!!!!

    برای خداوند فرقی ندارد که تو برایش نماز بخوانی یا نه !
    برایش روزه بگیری یا نه !
    فرقی ندارد چقدر برای عزیزانش ضجه زده باشی !

    اما اینها برای من و تو فرق می کند .
    و این فرق زمانی شروع شد که من و تو بر سر خدایمان جدل کردیم ،من گفتم من با ایمان ترم تو گفتی من!
    و فراموش کردیم که خدای هر دویمان یکی ست
    فقط راه اتصالمان به او فرق دارد.

    به راه های اتصالی یکدیگر به خدا دست نزنیم !
    اجازه بدهیم هر کس به گونه ی خودش به خدایش وصل شود
    نه به شیوه ما!
    خداوند عارف عاشق می خواهد نه مشتری بهشت ..

     
  26. چند سال دیگه ادرس دادن تو تهران :

    نرسیده به شیخ نمر
    می پیچی تو بشار اسد ،
    سمت چپت چاوز رو رد می کنی،
    حسن نصر الله رو هم رد می کنی
    می رسی به الحوثی ،
    الحوثی رو تا اخر می ری
    سمت چپت تابلو خیابون زکزاکی رو می بینی!!!
    ميپيچي تو كوچه عماد مقنيه
    همونجا پلاك احمد حاتمی

     
  27. نبود یک نقطه چقدر تحول ایجاد میکنه

    چند مدت پیش حالم خیلی بد بود و دچار افسردگی شدیدی شدم. همه می گفتن برو پیش روانشناس و خودتو درمان کن. ولی هر جا رفتم وضع بدتر شد و روز به روز افسرده تر و نا امید تر می شدم.
    به توصیه یکی از آشنایان ، به دیدن یکی از علما رفتیم و ایشون در جواب بنده روی کاغذ نوشتن : فقط ترکیه !!!
    باورم نمی شد برام ترکیه رو تجویز کرده باشه ولی با ناامیدی و یاس زیاد، بار و بندیل سفر رو بستم و راهی ترکیه و استانبول و آنتالیا شدم . جاتون خالی خیلی خوش گذشت. اصلا از این رو به اون رو شدم. افسردگی که رفت تازه انگار ده سال جوون تر و شاداب تر شده بودم. بعد چند روز انگار اصلا خودم نبودم. چقدر اونجا توی دلم برای این عالم بزرگوار دعا و ثنا فرستادم.
    بعد از برگشت از سفر تصمیم گرفتم برم خدمت این عالم بزرگوار، بعد از سلام و احوالپرسی گفت ماشاالله خیلی روحیه ات عوض شده. می بینم که خیلی سرحال شدی.
    گفتم : بله ، از لطف شماست و نسخه خوب شما . عالم بزرگ رو به حاضرین کرد و گفت : درسته. احسنت. تزکیه در دین ما خیلی سفارش شده ، مصداق روشنش همین جوون که با تزکیه نفس و خویشتن داری از پوچی و افسردگی نجات پیدا کرده.
    با شنیدن اسم تزکیه اول جا خوردم ولی بعدش خودم رو جمع و جور کردم تا کسی متوجه نشه که چه گافی دادم. خدا رو شکر کمبود یه نقطه ، اثر خوبی توی زندگی من داشته و واقعا حالم رو دگرگون کرده.
    دستش درد نکنه.
    به شما هم سفارش می کنم اگر افسرده هستید فقط ترکیه، ببخشید تزکیه

     
  28. “زنگ زدم شورای نگهبان، یارو گوشی رو برداشت گفت: رد صلاحیت، بفرمایید…”

    “سلطنت‌طلبا حالا بعد از تسخیر سفارت و اسیدپاشی، دست به ردصلاحیت گسترده هم زدن که مردم رو از نظام مقدس ناامید کنن :(”

    “قربونش برم شورای نگهبان یک جوری رد صلاحیت کرده که دیگه انتخابات لازم نیست. تعداد تأیید شده ها مساوی تعداد نماینده های مجلسه.”

    “میگن اوناییم که حتی کاندید نشده بودنو محض احتیاط رد صلاحیت کردن :)))”
    “در کنار رد صلاحیت یک عدم احراز صلاحیت هم داریم که میگه والا هر چی گشتم هیچ مدرکی نبود رد صلاحیت ات کنم ولی با این وجود با عکست حال نکردم”

    “شورای نگهبان اعلام کرد اگه تعداد کاندیداهای مجلس از تعداد کرسی‌هاش کمتر شد وزارت کشور مجازه از کاندیداهای مجلس خبرگان قرض بگیره.”

    “الان به من زنگ زدن گفتن شما رد صلاحیت شدی. گفتم آخه من که ثبت‌نام نکردم. گفتن حرف نباشه همینی که ما می‌گیم.”

     
  29. یک روز یه روستایی سوار تراکتور هم محلی اش میشه و میرن سمت شهر. وسط راه صاحب تراکتور واسه خنده میگه: اگر از اون تپاله گاو یک لقمه بخوری تراکتورم را میدم مال تو!
    طرف قبول می کنه و میره پایین یک گاز درست ازش میزنه و صاحاب تراکتور میشه.
    عصر موقع برگشتن دهاتیه به فکر میفته که همه دهاتیها اگر بفهمند که اون چطوری صاحب تراکتور شده آبروش میره و اون یکی هم مثل سگ پشیمون بوده چطور سر یک شوخی تراکتورش را از دست داده…
    یهو دهاتی برمیگرده میگه: اگه یک گاز از اون تپاله گاو بخوری تراکتور را بهت پس میدم و اون هم امون نمیده و میره می خوره…
    نزدیک روستا که می رسند دهاتیه میگه: می دونی به چی فکر می کنم، صبح من صاحب تراکتور بودم و الان هم صاحب تراکتورم، فقط نمی دونم این گه خوردنمون چی بود؟!

    از “عزیز نسین” نویسنده بزرگ ترک
    

    یه وقت فکر نکنید ربطی به راه اندازی و تعطیل کردن برنامه هسته ای و این همه هزینه تحریم تو این سالها داشته باشه!!

     
  30. کمی بخندیم ….!! ( منتشر کنید )
    قرار است انتخاباتی برای مجلس برگزار شود. قرار هم هست همه شرکت کنند حتی آنانی که نظام و رهبری را قبول ندارند !! خیر است به امید خدا…. منم حتما میرم رای میدم ، شمام برید رای بدید…
    اما بعد
    قبلا برایم سوال بود که اولا مجلس قرار است چه چیز را تغییر دهد که باید همه بروند رای بدهند ؟ بعد برایم سوال دیگری مطرح شد که چرا کسی که رهبر و نظام را قبول ندارد باید برود رای بدهد و کسی را انتخاب کند که اولین شرط تایید صلاحیتش التزام عقیدتی و عملی به نظام و ولایت مطلقه فقیه است؟؟؟
    اینها همچنان برایم سوال بود تا اینکه اخبار رد صلاحیت کاندیداها توسط کمیته های منصوب شورای نگهبان ( آقای جنتی ) منتشر شد. تقریبا تمام اصلاح طلبان رد صلاحیت و تمام اصولگراهایی که کوچکترین انتقادی به سیستم داشتند نیز رد شدند.تا اینجای کار خب مسئله ای کاملا عادی است و روال همه انتخابها همین بوده.
    اما اخبار را که بیشتر خواندم یک سوال جدید در ذهنم شکل گرفت که حیران مانده ام !!! لذا مطرح میکنم شاید دوستان بسیجی و با بصیرت محبتی کرده ما بی بصیرتان را از این حیرانی خارج کنند !!!
    مسائل عجیبی رخ داده مثلا در یک مورد یک شخص اطلاح طلب که در این مملکت همین قاضی است را ، به خاطر عدم پایبندی به اسلام رد صلاحیت کرده اند که سالهاست امام جماعت مساجد ایران است و اتفاقا امروز هم دها نفر پشت سرش نماز خوانده اند !! البته اینها زیاد عجیب نیست اگر به این نکته توجه کنید : 50 نفر از نمایندگان فعلی مجلس شورای اسلامی هم رد صلاحیت شدند ، و خنده دار اینجاست که این نمایندگان رد صلاحیت شده تا 6 ماه آینده همچنان نماینده مجلس هستند و حق دارند برای کشور قانون وضع کنند و وزیر و رئیس جمهور استیضاح کنند !!
    یعنی از دید آقای جنتی 50 نفر از نمایندگان مجلس امروز برای انتخابات بعدی مجلس صلاحیت ندارند اما فردا برای شرکت در جلسات و کار در مجلس صلاحیت دارند و بعد دوباره 6 ماه بعد صلاحیتشان تمام میشود ! یه چیزی توی مایه های شارژ شگفت انگیز ایرانسل یا عمر شگفت انگیز فلانی….
    یکم گیج کننده بود ، قبول دارم

     
  31. قضیه حکومت ما:
    مردانگی
    جواني با دوچرخه اش با پيرزنی برخورد کرد و به جاي اينکه از او عذرخواهي کند و کمکش کند تا از جايش بلندشود، شروع به خنديدن و مسخره کردن او نمود.
    سپس راهش را کشيد و رفت! پيرزن صدايش زد و گفت: چيزي از تو افتاده است.
    جوان به سرعت برگشت وشروع به جستجونمود؛ پيرزن به او گفت: زياد نگرد؛
    مروت و مردانگي ات به زمين افتاد و هرگز آن را نخواهي يافت.

    “زندگي اگر خالي از ادب و احساس و احترام و اخلاق باشد، هيچ ارزشي ندارد”
    زندگي حکايت قديمي کوهستان است!
    صدا می کنی و می شنوی؛
    پس به نيکي صدا کن، تا به نيکي به تو پاسخ دهند.

     
  32. دوستی می گفت : در روستای ما شخصی بود به اسم مشتی رحمت که یازده پسر داشت !
    هر وقت برای کاری نیرو کم داشتند می گفتند برید سراغ مشتی رحمت که یازده پسر داره اونا خوب کار می کنند !
    اما هر وقت عروسی بود می گفتند به مشتی رحمت نگید بیادها ! اون یازده پسر داره همشون هم بخور!
    خلاصه واسه ی حمالی می رفتند سراغ اون و موقع عروسی صداش نمی کردند !!!
    ▪️ حکایت فرهنگیان و آموزش و پرورش همینه !!!
    مسؤولان فقط زمانی یاد معلمان هستند که نیاز به رای دارند ! در مواقع راهپیمایی که در بوق و کرنا می کنند این ‌قشر فرهیخته ، فلان روز با مشتهای گره کرده شرکت خواهند کرد و الی آخر ! اما وقتی بحث حقوق و مزایا مطرح می شه همین آقایان چشم و گوششان را می بندند و اگر هم حرفی بزنند می گویند معلمان زیادند وهمگی بخور…
    همون حکایت مشتی رحمت…!!!

     
  33. اين متن واقعي رابخوانيد و انتشار دهيد ،بسيار زيباست ؛

    معلم جانباز و بسيار معتقد به نظام جمهوري اسلامي به دانش آموزان گفت:
    نزديک انتخابات است انشايي درمورد انتخابات بنويسيد،هر کس چيزي نوشت وخواند تا نوبت به دانش آموز، بنام (ع.ک) رسيد،(ع.ک)شروع کرد به خواندن انشايش،

    بنام خدا…
    قلم را در دست ميگيرم و چنين مينويسم؛

    براي چه راي ميدهيم !؟

    براي اينکه ازراي هاي ما نردباني بسازند براي بالا رفتن و اختلاس کردن،؟؟

    ازبيت المال خرج کاغذهاي تبليغاتشان کنند وکتاب ودفتر من گران شود؟؟

    به بهانه هاي مختلف دست زن وبچه رابگيرند وبه سفرهاي خارجي بروند؟؟؟

    به بهانه بورس تحصيلي وازجيب بيت المال بچه هايشان را به اروپا وآمريکا بفرستند و آنها ديگر برنگردند؟؟

    آقازاده هاشان سوار بهترين ماشينهاشوند؟؟

    به فکرآلودگي و شلوغي شهرم نباشند و باواردات بنزين غيراستاندارد سرطان را براي من به ارمغان آورند؟؟؟

    باشعار اصلاحات، فکر و انديشه افراطي را پياده کنند؟؟

    بيکاري مردان را رها کنند و به موي بيرون آمده زنان گيردهند؟؟

    صاحب خانه و ماشين و ويلا شوند،؟؟
    باحقوق ماهيانه ١٠مليون تومان و حق سفره هاي مليوني در ماه، تا ندانند چرا ناموس ايراني براي فرار از فقر به تن فروشي روي آورده است؟؟

    يا با ترساندن ما از تسلط استکبار جهاني و داعش وغيره خودشان برجان و مال و ناموس ما مسلط شوند!!؟؟

    يا با راي من،امثال مرا به کهريزکها ببرند تا خانوادهايشان ديگر ايشان را نبينند؟؟؟

    معلم عزيزم ؛
    مي خواهم براي باراول پاي صندوق راي بروم…

    تا وقتي درسم تمام شد دست فروش شوم…

    يا مثل پدرم، وقتي باز نشسته شدم،مسافرکش شوم
    يا وقتي بزرگتر شدم ازبي پولي و بيکاري نتوانم ازدواج کنم…

    يا مثل پدرم که نميتواند خواهر کوچکم را به دکتر ببرد شوم!
    يا يا يا…

    معلم که اشک در چشمانش جمع شده بود از جايش بلند شد و رو به دانش آموزان کرده يک جمله گفت ؛

    فريب خورديم!

    وکلاس راترک کرد.

     
  34. من انسانم . . .
    پیامبر ندارم .. امّا عقل دارم . . .
    امام ندارم ، اماشعور دارم . . .
    روحانی برای توست ! چون من نیازی به تقلید ندارم . . .
    فرهنگ من فرهنگ عرب نیست…
    کتابم کتاب عرب نیست… عاشورا ندارم . . . منجی درون چاه ندارم . . . تنها فکر من خداست ! امّا خدایم نه در بیابان ؛ نه درون مکعّب محصور است و نه در قصّه ها و نه غرق در خرافات است . . .
    خدای من قتل و کشتن و خونریزی ، حتّی در راه خودش دوست ندارد !
    جهاد برایش معنا ندارد ! در دنیایش همه اش صلح است و آرامش و محبت !
    اینها اعتقادات من است !
    چون خدایم خدای حقیقت است …
    من منم ؛ چیزی که تو نیستی !! من انسانم ؛ کسی که افکارش در مغز کوچک تو نمی گنجد
    دوست!
    به نام انسانیت

     
  35. هر كسى كه فرزند داشته باشدبا تمام وجود گريه اين مرد فرزند از دست داده اين مرد ملا زده را كاملا درك ميكند اين مصيبتى است قسمت هيج كس نباشد حتى اخوند از خداوند متعال خواهان صبر وشكيبايى براى اين مرد و همه كسانى كه به اين شكل جگر گوشه هايشان را از دست داده اندخواستارم.

     
  36. زنده نگاهداشتن نام وخاطرۀ کشته شدگان به ناحق همچون دکترزهرابنی یعقوب در این حکومت دیکتاتوری کاری بس نیکواست و این امتیازی برای نوریزاد و سایر دوستانیست که دراین راه کوشا هستند. به هرحال، وظیفه داریم نام این انسانهای سلاخی شده را دردفتر خاطرات ایام ثبت کرده ویاد آنها را گرامی بداریم تا نسلهای آینده بدانند وآگاه باشند که پایه های تخت ولایت فقیه برچه خونهائی قرارداشته است.

    به مناسبت تقارن این نوشته با نزدیکی انتخابات دو مجلس شورای اسلامی وخبرگان رهبری دراین حکومت دیکتاتوری خونریز باهدف غارت و چپاول هستی ملت وکشور، وظیفۀ خوددانستم تا اندکی به این مهم که هرازچندی با برپائی خیمه شب بازیهای دستاربندان حاکم دوباره و سه باره و چهارباره و…تکرارمیشود، بپردازم. باشد تا راهی برای نجات از این بازی سیاسی کثیف که جز توهین به شعور مردم نیست، بیابیم. بنابراین بحث با هموطن گرامی جناب منصوردر پست http://www.nurizad.info/blog/29753 را دراینجا ادامه میدهم.

    قبل از ادامۀ بحث لازم میدانم اشاره ای به سخنان رهبر معظم که بازچندباره به شعورو فهم مردم اهانتی آشکار کرده است، بپردازم. اگر بخاطرداشته باشید، چندروز پیش رهبرهمۀ آحاد مردم اعم از موافقان ومخالفان حکومت را به [شرکت] در انتخابات آتی مجالس شورای اسلامی و خبرگان رهبری، دعوت کرده بودند. ولی امروزفرمودند که منظورشان از شرکت درانتخابات این بوده که موافقان ومخالفان نظام میتوانند [رأی] بدهند. اما فقط موافقان حق ورود به مجالس نامبرده رادارند. حتماً متوجه تفاوت بین [شرکت] کردن و [رأی] دادن شده اید. نظر ایشان اینست که مخالفان نظام ولایت فقیه میتوانند به موافقان نظام رأی بدهند!! به این میگویند از دوطرف دهان سخن گفتن. “یابیابایزید بیعت کن/یابروکندوان زراعت کن.” متوجه حقوق بشر اسلامی باشیم که درآن چگونه حکومت ولایت فقیه میخواهد باکشاندن هرچه بیشترمردم پای صندوقهای رأی برای خود مشروعیت ومقبولیت جهانی کسب کند. آیا به چنین انتخاباتی جزدادن عنوان خیمه شب بازی، عنوان دیگری هم شایسته است؟! اما ادامۀ بحث با هم میهنمان جناب منصور.

    اگر بدرستی منظور جناب منصورخان را متوجه شده باشم، نظربه اینکه ایشان توسل به راه حل انتخاب اصلاح طلبان ورساندن آنان به حاکمیت را به عنوان تاکتیک ولو حرکت میلیمتری درجهت رسیدن به دمکراسی وآزادیهای مصرح درحقوق بشرلازم دانسته بودند، از ایشان سوآلی به شرح زیر بعمل آوردم:

    « لطفاً توضیح دهید که آقایان موسوی وکروبی و هاشمی و روحانی و خاتمی از 37 سال پیش تا سال 88 دارای چه مقامهائی در حکومت بوده اند؟»

    ایشان پاسخ مرقوم فرمودند که:

    «آقای موسوی 8 سال نخست وزیر بود، هاشمی 8 سال رئیس جمهور و هشت سال رئیس مجلس بود و کروبی هم چهار سال رئیس مجلس بود. روحانی در دور اول مجلس نماینده بود و چند سالی هم دبیر شوراعی عالی امنیت بود و خاتمی هم 8 سال رئیس جمهور بود.»

    اما ایشان فقط به پاره ای از مسئولیتهای محوله به افراد بالا که جزء رهبران اصلاح طلبان بشمارمیآیند، درنظام ولایت فقیه کرده اند. محض مزید اطلاعشان باید به مسئولیتهای بیشتروبااهمیت تر آقایان نیز اشاره کنم.
    – آقای موسوی به مدت 8 سال نخست وزیر و به مدت 24 سال از 1366 تا 1390 عضو ارشد مجمع تشخیص مصلت نظام بوده است جمعاً 32 سال). لابد با اطلاعید که برای تعیین برنامه هائی در جهت مصلحت نظام، بایستی مجمع نامبرده از جزئیات هر چیزی آگاه باشد. پس جناب موسوی را نمیتوان به عنوان فردی ناآگاه بشمارآورد.

    – آقای هاشمی به مدت 8 سال رئیس جمهور، هشت سال رئیس مجلس شورای اسلامی و ازسال 1368 تاکنون (26 سال) درریاست مجمع تشخیص مصلت نظام به عنوان بالاترین صاحب منصب حکومت حضور داشته واز ابتدای تشکیل مجلس خبرگان یکی از اعضای آن بوده است (جمعاً 37 سال).

    – آقای روحانی برای 5 دوره به مدت 20 سال نمایندۀ مجلس شورای اسلامی، ریاست شورای سرپرستی صدا وسیما از 1359 تا 1362، پایه گذار شورای امنیت ملی، از 1368 تا 1384 دبیرشورای امنیت ملی و به مدت 13 سال مشاورسه رئیس جمهوری در حوزۀ امنیت بوده است. از سال 1392 تا کنون به عنوان رئیس جمهور( 37 سال در مشاغل دولتی و امنیتی). این شخص از ابتداء ناظر کلیۀ فعالیتهای هسته ای و حتی کوشش برای بمب سازی حکومت بوده است. کوچکترین عکس العملی برای باز کردن فضای سیاسی بخرج نداده ودر دوران ریاست جمهوری وی وزارت اطلاعات و پاسداران با دستهای بازتری به بگیرو به بند روشنگران و آزادیخواهان پرداخته و وزارت ارشاد وی نمونۀ بارزی بر تشدید سانسوربر مطبوعات میباشد. کلید این شخص برای بازکردن درهائی از بن بست ایجادشده در حکومت احمدی نژاد و برای نجات نظام ولایت فقیه از سقوط میباشد.

    – آقای کروبی درسال 1358 نمایندۀ دور اول مجلس شورای اسلامی و رئیس بنیاد شهید، نائب رئیس همین مجلس دردوردوم وسوم، 4 سال ریاست همین مجلس دردور ششم…(حداقل 16 سال در مشاغل مهم کشوری). در دور انتخابات ریاست جمهوری نهم بود که به علت ترجیح خامنه ای به احمدی نژاد، وی و موسوی به یاد حقوق مردم افتاده و شروع به دفاع از آن کردند. ولی مادامی که حقوق مردم پایمال میشد براساس مرگ خوبه اما برای همسایه، آقایان اعتراضی نداشتند. تا موقعی که حقوق این دو مورد تعرض قرارگرفت. در آن هنگام بود که دوزاری آقایان افتاد و به یاد حقوق مردم که سالیان متمادی نظاره گران خاموش آن بودند، افتادند!!

    – آقای خاتمی درسال 1358 نمایندۀ مجلس شورای اسلامی، درسال 1360 سرپرست کیهان، ازسال 1361 به مدت 16 سال وزیرفرهنگ وارشاد اسلامی را دردوران نخست وزیری موسوی و نیز در دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی، به عهده داشته است. او همچنین درسال 1370 مشاور رئیس جمهوروقت وسپس عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی بود. ازسال 1376 تا 1384 رئیس جمهور بود (جمعاً 37 سال در مشاغل مهم کشوری پس از انقلاب اسلامی، به اضافۀ 2 سال قبل از انقلاب اسلامی در سمت رئیس مسجد مسلمانان هامبورگ). آیا هرگز صدائی دراعتراض به نابکاریهای نظام ولایت فقیه به گوش کسی رسیده است؟!

    بامروری دراطلاعات مختصر بالا متوجه میشویم که این رهبران اصلاح طلبان برای مدتهای طولانی مصدر امور مهم مملکتی بوده اند. معنای چنین واقعیتی آنست که این جمع در چنان سمتهائی از فساد فراگیر، دزدیها، ارتشاء، پایمال کردن حقوق مردم وبگیر وبه بند و شکنجۀ آزادیخواهان و مدافعان آزادی مطبوعات وغیره… به خوبی آگاهی داشته اند. حال ازگریه کردن واشکهای تمساح آقای خاتمی درمقابل اعتراض دانشجویان ونیزاقرار وی به رئیس جمهور تدارکاتچی بودن وهمچنین دو دوزه بازی این شخص در انتخابات گذشته مبنی بر تشویق اصلاح طلبان به رأی ندادن ولی مشارکت محرمانه در رأی دادن شخص وی از حوزۀ دماوند، میگذرم.

    چگونه است که این جمع رهبران اصلاح طلبان که از سیر تا پیاز بدکاریها و نابکاریهای این نظام و حتی برای سالیان متمادی شاهد مشارکت در بمب اتم سازی احمقانۀ حکومت در خفا با صرف میلیاردها که هنوز مبلغ آن از مردم مخفی نگاهداشته شده و هزینه های پی درپی جنگهای نیابتی و دشمن ساز و تخصیص میلیاردها دلار برای زنده نگاهداشتن حزب الله و رژیم اسد و شیعیان بحرین وغیره…با اطلاع بوده اند و هیچگاه اعتراضی یا نقی وناله ای از این جمع و حتی سایر اصلاح طلبان بگوش مردم نخورده است؟ پس این جمع اصلاح طلبان همواره ناظر وشریک سایرافراد درحکومت بوده و عمداً سکوت اختیارکرده اند. در صورتی که ملاک مردمی بودن ایستادگی واعتراض به هرگونه حرکت ضد ملی و ضد مردمی از ابتدای مشارکت درفعالیتهای سیاسی است ونه آنکه بعدازسکوت طولانی 37 ساله، اکنون به عنوان اصلاح طلبان بخواهند چیزی را اصلاح کنند. چه چیزی را اینها میخواهند اصلاح کنند؟! هنگامی که در عرض 37 سال گذشته حقوق مردم بطور مرتب پایمال میشد، این جمع اصلاح طلبان و رهبرانشان کجا بودند؟! کجابودند این رهبران همه چیز دان اصلاح طلبان هنگامی که شاهد بودند 700 میلیارد دلار از ذخیرۀ ارزی کشور در حکومت احمدی نژاد به تاراج میرود؟!

    زنهارگول خدعۀ اصلاح طلبان را نخوریم که این جز یک بازی سیاسی به منظورفریب مردم نیست. مادۀ 28 قانون انتخابات، وجود شورای نگهبان و وجود بازیگران سیاسی شناخته شده درعرصۀ انتخابات پیش رو مؤید آنست که انتخابات باید تحریم شود تا ارکان مشروعیت ومقبولیت نظام مبتنی برولایت فقیه به لرزه درآمده و در انظار عموم مردم و جهانیان خوار وخفیف و بی اعتبار شود. وظیفۀ روشنگران آگاهی دادن به مردم نسبت به خدعه های دستاربندان حاکم است. مردم باید بدانند.

     
    • جناب کبیری،

      روزی دوستی که در بازار تهران حجره داشت بدلیل کلاه برداری های یکی از دوستانش از او ورشکست شد. این دوست از آن دوست چکهای زیادی در دست داشت. به او گفتم چرا چکها را برگشت نمی زنی. گفت بی عقلی کردم دادم حالا باید عاقلانه پس بگیرم.
      روزی که انقلاب کردیم ( تفاوت نمی کند ما یا پدران ما) مملکت را بطرز احمقانه ای به آقای خمینی دادیم و او نیز کل کشور را بقول معروف هاپولی کرد به نفع صنف روحانیت. ما ماندیم و جماعتی که بعدها اعتراف کردند سوار بر خر شده اند و حالا حالا ها قصد پیاده شدن ندارند. پریروز هم که دیدید رهبر فرزانه فرمودند آنها که مرا قبول ندارند بیایند رای بدهند ولی این به معنای آن نیست که به مجلس بروند. پس این تا اینجای کار که قطعا من و شما هم عقیده ایم.
      از ابتدای انقلاب گروه ها و احزاب زیادی آمدند و رفتند و همگی را هم دیدید که هریک چگونه تو زرد از آب در آمدند. مجاهدین خلق که معرف حضور هستند، حزب توده که نیاز به شرح ندارد، فدائی ها هم از همه نوعشان را امروز می بینید در اروپا بطور پراکنده بدنبال هویتی برای خود می گردند، پیکار و راه کارگر و رنجبران و … هم که مفقود الاثر شدند. حزب کمونیست کارگری هم در حال حاضر در ابرها سیر می کند. روز نامه نگاران و سیاسیونی هم که بعد از وقایع 88 مهاجرت کردند نیز دیدید که جرس را تعطیل کردند و اخیرا هم روز آنلاین را تعطیل نمودند. آقای مجتبی واحدی خشکشوئیشان را در آمریکا زدند و مشغول زندگی روز مره شان هستند. جبهه ملی که دوسه نفری هستند و گاهی اطلاعیه ای از خودشان در می کنند نهضت آزادی هم یا از دنیا رفته اند یا از کار افتاده اند و….
      آن اولی حاکمیتمان بود و این دومی اپوزیسیون.
      و حالا اوضاع منطقه:
      عراق را که با داعش و اوضاع داخلیش مستحضر هستید، افغانستان هم که بازهم با داعش نوظهور و طالبان در خدمتشان هستیم. در جنوب به یمن تبعیضات مقام عظما استانهای سنی نشین جنوب سالهاست که از زکات اعراب عربستان و حاشیه خلیج فارس ارتزاق میکنند و پایشان روی پوست خربزه است. بلوچستان هم با وجود قاچاقچیان بین المللی و نیز تند رو های مورد حمایت پاکستان و عربستان که جای تردید ندارد، از آنطرف لشکریان عظما درگیر سوریه و لبنان هستند. در شمال ، آذربایجان و در شمال غرب ترکیه ، هر لحظه آماده تشنج و آشوب به منظور تجزیه کشور هستند. خوزستان که با توجه به اختلاف دیرینه عرب و عجم و دامن زدن عربستان و کشور های عربی و بهانه به دست دادن های نظام عظما، مشخص نیست تا کی بشود حفظش کرد. کردستان ایران هم باز به مدد سیاست های عظما پایش روی پوست خربزه است. از آنطرف هم که میدانید اسرائیل بدنبال نقشه خاورمیانه جدید است.
      این موقعیت کشور ماست از نظر حاکمیت مطلق العنان سیری ناپذیر، منطقه نا امن و اوضاع آشفته آن و اپوزیسیون.

      چه باید کرد؟
      چه چیزی در این میان مهم است که حفظ شود؟
      بر چه خواسته هائی باید پای فشرد؟
      برای رسیدن به خواسته هایمان چقدر و از چه چیزی باید هزینه کنیم؟
      چگونه باید به خواسته هایمان برسیم؟
      آیا باید جمهوری اسلامی را سرنگون کنیم؟ ای کاش می شد، چگونه؟ چه چیزی در دست داریم؟
      آیا باید از قدرت های خارجی کمک بخواهیم؟
      ….
      ….
      ….

      هم من و هم شما نمی خواهیم سر به تن جمهوری اسلامی باشد. ولی چگونه؟ این احساس ماست ولی آیا با این احساس می شود کاری از پیش برد؟ در انتخابات شرکت نکنیم. قبول. چه بکنیم؟ مگر از این انتخابات ها از ابتدای انقلاب تا کنون کم بوده؟ اگر دو میلیون شرکت کرده اند و اگر سی میلیون چنان تبلیغ کرده اند که گوئی 100 میلیون شرکت کرده اند. چه تفاوتی حاصل شده؟ مگر برای آمریکائی که بزرگترین دموکراسی جهان است و هیچگاه 50 درصد واجدین شرایط شرکت نمی کنند مهم است که در ایران یا سوریه و کویت چگونه انتخابات برگزار می شود؟ می گویند اگر خاتمی در سال 76 نمی آمد حکومت سر نگون می شد. از این آبکی تر تحلیلی در عمرم ندیده ام. این تحلیل خاله خانباجی هائی است که از اول انقلاب منتظر بودند کسی بیاید درستش کند.
      هاشمی در دور اول ریاست جمهوری اش با آن نحوه رای گیری ها که درست و غلطش بماند، 14 میلیون رای آورد و در دور دوم 10 میلیون . او تمایل نداشت که آنچه را که کاشته خامنه ای درو کند به همین دلیل خاتمی را علم کرد. مردم بغیر از اندکی خاتمی را نمی شناختند ولی بدلیل لج بازی با خامنه ای به خاتمی رای دادند آن هم 20 میلیون. کسی عاشق خاتمی نبود ولی از قضا دیدند که اوضاع بهتر شد. مطبوعات آنقدر آزادی پیدا کردند که عملا مصاحبه با بریژینسکی را منتشر نمودند و انقلاب را هم به گردن آمریکا انداختند. کتبی که تا آن زمان حتی نمی شد فکر انتشارشان را هم کرد منتشر شدند. در دوران خاتمی بدهی های معوقه کشور به صفر رسید علیرغم اینکه فشارهای اقتصادی در اثر کاهش قیمت نفت از یک طرف و بحران هائی که جناح مقابل هر روز برایش پیش می آورد از طرف دیگر کمرش را خم کرده بود ولی باز هم به کارش ادامه داد. انتخابات 84 را خاتمی اداره می کرد و اگر اصلاح طلبان تند روی نمی کردند و آراء هاشمی را نمی شکستند 8 سال دوران تاریک احمدی نژاد پیش نمی آمد و کشور بتدریج می توانست این حالت گذار از یک رژیم تند رو مذهبی را بصورتی نرم به یک رژیم میانه رو مذهبی طی کند. ولی متاسفانه زیرک نبودیم و همان تند روی همیشگی از همان جنسی که کشور را بدست خمینی سپرد باز هم یقه مان را گرفت. ما هنوز هم عبرت نگرفته ایم. هنوز هم تند روئیم. به نظر من ما از نظر درک دموکراسی هنوز در دوران کودکی بسر می بریم. دوران کودکی دورانی کاملا احساسی و پر شور است و کودک آنچه را که می خواهد فقط می خواهد و به چند و چونش کاری ندارد.

      این اصلا مهم نیست که روحانی و خاتمی و هاشمی چه کاره بوده اند مهم این است که پتانسیلی سیاسی دارند و عقلانیت ایجاب می کند از این پتانسیل استفاده نمائیم. برای ایجاد تغییر تنها مطالبات مهم نیستند. برای رسیدن به مطالبات نیاز به قدرت هست و قدرت یا بواسطه رهبری یک حزب قدرت مند سیاسی بدست می آید یا بوسیله شخصیت های سیاسی. ما باید امروز به این بلوغ برسیم که حتی افرادی مانند علی لاریجانی را هم به سمت خودمان بکشانیم نه با باز کردن پرونده های 40 سال پیش آنها را بترسانیم که اگر اینها به قدرت برسند می خواهند با ما تسویه حساب کنند. و این یک واقعیت است. در داخل همین نظام افراد موثر بسیاری وجود دارند که دلشان با مردم است ولی قین دارند به محض اینکه به مردم کمک کنند و ورق برگردد چنان دماری از روزگارشان در می آید که تصور به سوی مردم را از سرشان بدر می کند. حال انتخاب با ماست یا باید به آن بلوغ سیاسی برسیم که و از پتانسیل های موجود استفاده کنیم یا با این خیال پردازی های کودکانه بنشینیم و منتظر بمانیم تا یک طوری بشود.

      با پوزش از طولانی شدن کامنت

       
      • منصور گرامی آن تعبیر خاله خان باجی و دوران کودکی دموکراسی در حق برخی را خوب آمدید ،اما با گزاره “به همین دلیل خاتمی را علم کرد”
        موافق نیستم ،شاهد و بینه روشنی بر این مطلب وجود ندارد که خاتمی را هاشمی علم کرد ،خصوصا در آن دوران که هاشمی به اردوگاه جناح اقتدارگرای اصولگرا بسیار نزدیکتر بود تا به جناح اصلاح طلبان و چپ ها ،البته مشورت کاندیداها در هر دوره با صاحبنظران سیاسی متداول بوده است و ممکن است خاتمی از مشورت هاشمی بهره گرفته باشد ،اما استقلال نظر خاتمی از هاشمی در آن مقطع مطلبی عینی تر بوده است،شما در مورد این ادعا شواهد یا اسنادی دارید یا صرفا تحلیل و حدس سیاسی بود؟

         
        • جناب مرتضی،

          من سال تا سال 76 از جمله کسانی بودم که به انتخابات در جمهوری اسلامی اعتقادی نداشتم چرا که انتخابات را فرمایشی و درون حاکمیتی می دیدم. من درست یک روز به رای گیری 76 مانده تصمیم گرفتم در انتخابات شرکت کنم , و آن هم به این دلیل که در چند سفر به شهرستان ها و نیز در تهران که با مردم صحبت می کردم می دیدم کسی خاتمی را نمی شناسد و تنها جو گیر شده اند و در حقیقت تنها یک انگیزه وجود داشت و آنهم اینکه انتخاب رهبر یعنی ناطق نشود. این اولین بار بود از ابتدای انقلاب که مردم به چیزی حساب می شدند. این بحث یک بحث تحلیلی است و با شواهدی که از آن زمان برای شما بیاورم قطعا قانع خواهید شد. هاشمی در دور اول ریاست جمهوری اش با این دلیل که بعد از جنگ امور اجرائی کشور را در دست می گرفت با مشکلات بسیاری از جمله خرابی های بعد از جنگ، خزانه خالی، سپاهیان طلبکار از جنگ برگشته سرخورده از :”چه فکر می کردیم و چه شد”، مشکلات ناشی از کم آبی و برق که اگر یادتان باشد تا قبل از هاشمی در تهران و شهرستان ها در اوج مصرف قطعی برق داشتیم. هاشمی آمد با هزاران مشکل و هزاران ایده پیش رو. او در ابتدا تعداد زیادی مدیران و شرکت های با سابقه در همه زمینه ها را جمع کرد که البته در آنزمان او نمی توانست با مدیران غیر ریشو و بقول معروف غیر خودی کار کند لذا لایه اول مدیران مثل محلوجی ، کلاه دوز ، زنگنه، روغنی زنجانی ، غرضی و بسیاری دیگر را در پست های وزارت منصوب کرد و لایه های بعدی همه از شرکت های مشاور باسابقه و بتدریج نو ظهور استفاده نمود. کوتاه سخن آنکه در طی هشت سال فعالیت بسیار پر بار که متاسفانه توسط مشاوران سود جو اتلاف سرمایه های زیادی هم صورت گرفت مثل کارخانه های بنجلی که از کشور های اروپای شرقی و چین و … بصورت کلید در دست(TURN KEY) خریداری شد و بعدها و شاید تاکنون هم زیان ده هستند مثل پتروشیمی تبریز، آلومینای جاجرم، آلومینیوم المهدی و بسیاری دیگر از صنایع ولی این ها هیچکدام را نمی توان به پای ضعف مدیریت هاشمی گذاشت چه که هاشمی انصافا قوی عمل کرد. بعد از 8 سال ریاست جمهوری او کشور از لحاظ اقتصادی در زمینه های نفت و گاز و پتروشیمی، منابع نیروگاهی چه از طریق سد سازی و چه از طریق ساخت نیروگاههای گازی و سیکل ترکیبی ، توسعه صنایع مخابراتی ، سر و سامان دادن به صادرات کشاورزی وووو بهیچ عنوان قابل مقایسه با هیچ دوره ای قبل از آن نبود و شاید بتوان گفت از نظر توسعه زیر بنا های اقتصادی از دوران باثبات 36 ساله شاه هم جلو تر رفت. در انتهای دوره 8 ساله ریاست جمهوری هاشمی ، تکنوکرات های دور و بر او تصمیم گرفتند برای حفاظت از پیشرفت های بدست آمده و اینکه معلوم نبود بعد از هاشمی ، چگونه با حرکت آغاز شده برخورد نماید هسته اولیه حزب کارگزاران را بنا نهادند. لازم بذکر است که حاکمیت بیمار آقای خامنه ای نیز که هر جنبنده ای را دشمن می دید نیز بیکار ننشسته بود و برای گرفتن سهم خود از پیش رفتهائی که حالا دیگر فقط پیشرفت شناخته نمی شدند بلکه از طرف اعوان و انصار بیت بعنوان تجمل پرستی هاشمی و عدول از سیاست های ساده زیستی رهبران عنوان می گردید، مشغول برنامه ریزی برای تصاحب ریاست جمهوری دور بعدی شدند. بطوری که ناطق از دو سه سال مانده به پایان ریاست جمهوری هاشمی سفر های خارجی خود را آغاز کرد و در رادیو و تلویزیون چنان ناطق برجسته گردید که برای مردم شکی نماند که ناطق را تیز می کنند برای دور بعدی ریاست جمهوری. بنابراین در ذهن مردم بتدریج جبهه ای بر علیه ناطق بعنوان انتخاب خامنه ای شکل می گرفت. هاشمی در سال آخر دوران ریاست جمهوری خود هرچه پروژه تمام شده و نا تمام داشت افتتاح کرد و سنگ یادبودی هم جلوی هر پروژه کاشت که اگر نفر بعدی آمد آنرا به پای خود تمام نکند. البته همه پروژه ها و هزینه هائی که شد با لفت و لیس های فراوانی از طرف مدیران ارشد ، شرکت های مهندسی مشاور و دلال های عریض و طویل و البته شبکه ای مافیائی شامل واسطه های اطلاعاتی در دوران فلاحی، نمایندگان مجلس و امثال شهرام جزایری برای تصویب قوانین در مواقع لزوم، مجمع تشخیص، بیت رهبری ، قوه قضائیه، بخشی از سپاه . روش کار هم بدین منوال بود که مشاورزان با استفاده از واسطه هائی در خارج از کشور شرکتهای مهم را شناسائی کرده و مذاکره می نمودند بعد یک پروژه در سازمان برنامه و بودجه تعریف می شد سپس مناقصه ای صوری برای برای تعیین مشاور داخلی برگزار می گردید و مشاور نیز یک مناقصه بین المللی باز هم صوری برگزار می کرد و شرکتی مثل مثلا توتال با 2 میلیارد دلار برنده اعلام می شد. از این دو میلیارد 500 میلیون آن به حساب واسطه اطلاعاتی که در یک مورد بنده می شناختم که از تیر خلاص زن ها ی اوین بود و حتی دیپلم متوسطه هم نداشت ، ریخته میشد و سپس بین نیازمندانی که در بالا نام بردم تقسیم می گردید. میلیارد ها دلار این گونه بین گروههای بالا تقسیم می شد. در این میان رهبری و اعوان انصار دیدند که مگر خودشان چلاقند که دیگران بخورند. ناطق را از دو سه سال مانده علم کردند. آنقدر واضح بود که حاکمیت در حال آماده کردن رئیس مجلس ،ناطق نوری ، برای ریاست جمهوری است که به نقل کوچه و بازار تبدیل گشت. از این طرف هاشمی هم میدید که با از دست دادن دولت هم همه پروژه ها بر باد می روند و هم اینکه دسیسه ها و پرونده رو کردن های حریف آغاز می گردد و همه چیز خراب می شود. اینجا بود که همان هسته اولیه کارگزاران ،در واقع تیم هاشمی، کسی را مطرح کردند که کمترین مقاومت را در بین مردم ایجاد کند ضمن اینکه سابقه حضور او در وزارت ارشاد نقطه قوتی بود برای تحصیل کرده ها که می توانست وزن خاتمی را افزایش دهد. مجری انتخابات ، دولت هاشمی بود پس می توانست با اطمینان انتخابات را مدیریت نماید و با ایجاد فضائی باز مردم را تشویق به مشارکت نماید. البته سعی کردم خیلی خلاصه بنویسم ولی با پوزش طولانی شد.

           
          • منصور گرامی

            بحثی در مورد تلاش هاشمی در دوران سازندگی و رشد اقتصادی پس از جنگ و تقویت زیر ساختها ندارم ،نیازی به این تطویل از این جهت نبود ،بحثی هم در اینکه ناطق برگزیده نهاد رهبری و سپاه بود هم ندارم ،اینهم عیان بود ،همه بحث در این است که هاشمی ان دوران را شما در تقابل با اصولگرایان و رهبری تصور می کنید و این درست نیست ،هاشمی متعلق به اردوگاه اصولگرایان بود ،بوجود آمدن کارگزاران و تکنو کرات ها هم ربطی به انتخاب خاتمی نداشت ،تفاوت هاشمی با اصولگرایان تنها در همین فن گرایی و میل بسازندگی بود ،ضمنا بنیاد تبلیغات خاتمی بر توسعه اقتصادی استوار نبود هرچند کارنامه اقتصادی او در پایان دوره خدمت اش از اصولگرایان بهتر هم بود ،شعار خاتمی توسعه سیاسی بود و صادق هم بود در این جهت منتها نهادهای انتصابی مانع درست کردند برای او اما در حوزه اقتصاد با اینکه شعارش را نداده بود اما موفق و پاکدست بود بدون تزویر و پوپولیسمی که در دولت بعد از او پیش آمد ،خاتمی واقعا انسان پاک و پاک دستی بود و هست ،می خواهم بگویم بنیان کار او بر اقتصاد و توسعه اقتصادی استوار نبود تا تصور کنیم هاشمی برای تکمیل کار خود او را آورد ،البته هاشمی با او دوست بود و هست ،و من عنصر مشورت را نفی نکردم اما اینها غیر از باند بازی و کار سازمانی برای روی کار آوردن کسی است ،من همان تحلیل شما را درست می دانم که عده ای از مردم بجهت مخالفت بر حمایت دیگران از ناطق ،به خاتمی رای دادند ضمن اینکه از شخصیت جذاب و بی شیله پیلگی و صداقت یزدی او و جاذبه سیادت او نیز نباید غفلت کرد ،پس سید هم جاذبه داشت و برنامه خوبی هم داشت و آنرا خوب تبیین کرد و مهر او بدل مردم افتاد ،این است که من این تحلیل کلی را که :خاتمی را هاشمی روی کار آورد ،هم عینی نمی دانم و هم بنوعی توهین به نگرش و گزینش مردم میدانم ،نظر شما در عین حال محترم است.

             
          • آقا مرتضی،

            اشتباه نکنید منظور من این نبود که خاتمی آلت دست هاشمی بود. فکر میکنم چنین برداشتی کر ده اید. ریاست جمهوری برای هاشمی اتفاقا یک نتیجه خیلی خوب برای مردم داشت و انهم فاصله گرفتن او از جریانات تند رو و محافظه کار بود ولی از آنجا که هاشکی سیاستمداری کارکشته است بسیار زیرکانه عمل نموده با آنکه هنوز عضو جامعه روحانیت و نیز اصول گرایان است.

             
      • جناب منصورخان،

        استدلال شما بر پایۀ هیچ یک از روشهای منطقی شناخته شدۀ استدلال متکی نیست. به دو مورد اشاره میکنم:

        1- میفرمائید: «روزی دوستی که در بازار تهران حجره داشت بدلیل کلاه برداری های یکی از دوستانش از او ورشکست شد. این دوست از آن دوست چکهای زیادی در دست داشت. به او گفتم چرا چکها را برگشت نمی زنی. گفت بی عقلی کردم دادم حالا باید عاقلانه پس بگیرم.»

        درمثال بالا اشاره به امید پس گرفتن پول دوستتان ازدوست کلاهبردارش کرده اید. اگر آن شخص کلاهبردار است لطفاً به دوست بازاریتان یادآوری کنید که یک کلاهبردار باهدف پس دادن پول کلاهبرداری نمیکند! پس دوست بازاری شما در منتهای خوش خیالی، خانۀ امیدش را برروی آب میخواهد بنا کند. اگر پشت گوشش رادید، رنگ پولهایش را هم خواهد دید.

        2- با استناد به شواهد غیرقابل انکار به شما نشان دادم که رهبران اصلاح طلبان مورد وثوق شما در 37 ساله گذشته سوابق قابل قبولی نداشته اند. درمقابل شما پاسخ میدهید که «این اصلا مهم نیست که روحانی و خاتمی و هاشمی چه کاره بوده اند مهم این است که پتانسیلی سیاسی دارند و عقلانیت ایجاب می کند از این پتانسیل استفاده نمائیم.»

        این چگونه استدلالی است که ما سوابق سیاسی سیاه و مسأله دار گذشتۀ این عده را درنظر نمیگیریم و به امید “انشاءالله که گربه است” آیندۀ خودمان را به اینها گره میزنیم! اعتبار سیاسی نمیتواند خلق الساعه ایجاد شود. اعتبار سیاسی درطی زمان ساخته میشود. این جمع مورد اشارۀ شما بی اعتبار و جمعی سیاهکار و مسأله دارهستند. چندبار باطناب پوسیدۀ اینها میخواهیم به چاه ویل ولایت فقیه سرنگون شویم؟

         
        • جناب کبیری،

          امروز بشر روی هوش مصنوعی کار می کند. آیا این بدان معنی است که بشر می خواهد چیزی بسازد که هوش آن بیشتر هوش خودش است؟ آیا به نظر شما چنین چیزی ممکن است که انسان موجودی با هوش تر از خود بسازد؟ خیر این امکان نیست. شما نمی توانید وقتی سه قطعه زمین دارید برای وراثتان 5 قطعه زمین به ارث بگذارید. هوش مصنوعی معنایش این است که انسان بدلائل بی شمار نمی تواند از همه هوش خود در کوتاه ترین زمان ممکن استفاده کند و الگوریتم های پیچیده را در کوتاه ترین زمان آنالیز و نتیجه گیری نماید. بنا براین هوش مصنوعی به انسان کمک خواهد کرد که به جای انتخاب بین سیاه و سفید ، میانه هائی هم وجود دارند که می شود در شرایط عدم دسترسی به حالتی ایده آل به آنها دست یافت. اتفاقا دوست تاجر من از هوش بسیار خوبی برخوردار بود. پیشنهاد شما در ارتباط با اینکه یک کلاه بردار ، کلاه بردار است و امیدی به پس گرفتن پول نیست را هر کسی از جمله خود من مثل شما در اولین برخورد با این مساله به دوستم گفتم ولی او بسیار با هوش بود و استدلالش این بود که اگر از 3 میلیاردی که او از من دزدیده بتوانم 200 میلیون آنرا در کوتاه زمانی زنده کنم باز هم من برنده ام چرا که حد اقلی را باز پس گرفته ام. و این اتفاق افتاد.
          دوست من دنیای امروز دنیای هوش مداران است خود شما قطعا بهتر از من می دانید. همه میدانند هاشمی و روحانی و … که هستند این کشف تازه ای نیست ولی راه باید گشود با خردمندی . این کاری است که ایرانیان در طول تاریخ کرده اند و آن این است که هر کسی که به ایران حمله کرد و ایران را فتح نمود از ترک و عرب، وزیر خود را از ایرانیان انتخاب کرد. حال تصور کنید آن ایرانی هوشمندی که پست وزارت را قبول کرد مثل من و شما فکر می کرد که اینها دستشان به خون مردم من آغشته است و قهر می کرد و در خانه می نشست و غر میزد الآن ما همین یک تکه سرزمین را هم نداشتیم.

           
  37. علی کبیری
    6:16 ق.ظ / ژانویه 18, 2016
    جناب منصور،
    درسوآل 1- ب از شما پرسیده بودم که «ب- لطفاً توضیح دهید که آقایان موسوی وکروبی و هاشمی و روحانی و خاتمی از 37 سال پیش تا سال 88 دارای چه مقامهائی در حکومت بوده اند؟»
    شما پاسخ داده اید: «گر شما برای تحقق خواسته های مدنی تان بدنبال آدم خوب و سالم می گردید باید بگویم نگردید نیست گشته ایم نبود…من هیچ عقد اخوتی با هیچ یک از کسانی که نام بردید ندارم ولی معتقدم هر یک از کسانی که نام بردید ظرفیتی سیاسی برای ایجاد تغییرات بر اساس منافع ملی و تمامیت ارضی کشور دارند که از همه آنها باید استفاده کرد.»
    ملاحظه میکنید که شما از پاسخ به سوآل من خودداری کرده اید. بجای پاسخ به سوآل، اقدام به تحلیل آن کرده اید. بازهم همان سوآل بالا راتکرار میکنم.
    در نوشتۀ پیشتر ضمن انتقاد تلویحی به عقیدۀ من مبنی بر عدم دنباله روی از مردم درهمۀ موارد، چنین اظهار داشته اید: «تحلیل های ما اگر واقع بینانه نباشند ما را به هیچ جا نمی رسانند. به نظر شما چرا اصلاح طلبان می توانند مردم را به حرکت در آورند؟ چون مردم خنگند؟ نمی فهمند؟ یا برای جمهوری اسلامی می میرند؟ آیا مردمی که پشت سر اصلاح طلبان راه می افتند نمی فهمند که موسوی و کروبی و هاشمی کیستند؟ آیا این فقط من و شمائیم که به این کشف نائل آمده ایم؟»
    براساس ادعای بالا شما خواست مردم را مقبول دانسته اید. چنین تحلیل سیاسی را “تحلیل پوپولیستی” مینامند. چرا؟ چون صاحبان قدرت میتوانند عقائد وآرای مردم را با بکارگرفتن ابزارهای مختلف، بسازند. متقابلاً مثال سال 57 را دربرابر شما گذاشتم. درآن سال مردم بدون مطالعه تحت تأثیر تبلیغات آقای خمینی و آخوندها به حکومت اسلامی رأی مثبت دادند. آیا مردم با آن تصمیم گیری دچاراشتباه نشدند؟ منظور من اینست که یک روشنگرو فعال سیاسی نباید ونمیبایستی همیشه تسلیم رأی مردم بشود. جمع مردم همیشه راه را درست انتخاب نمیکنند. وظیفۀ یک روشنگرنشان دادن راه درست ازنادرست به مردم است. مجدداً مثال دیگری براساس مدعای رئیس بهزیستی مقابل شما گذاشتم که با زدن به صحرای کربلا و اتهام روانی زدن به هردوی ما، از پاسخ منطقی گریز زدید. موضوع مورد بحث برسرِاین نیست که من آدم روانی هستم یا نیستم. واقعیت آنست که احتمال وقوع یک امر اجتماعی چیز بعیدی نیست ودیگراینکه احتمال صد درصد دخالت حکومت در انتخابات نیز منتفی نمیباشد. باتوجه به تقلبهای انتخاباتی دردوره های قبل، احتمال اینکه حکومت آن 34% روانی را به 34 درصدی که رأی خودرا میفروشند افزوده و افراد دست چین شدۀ خود را وارد مجلس کند، چقدراست؟ چه باید کرد؟ من مبارزۀ منفی راپیشنهاد میکنم حتی اگر دراقلیت مطلق باشم. عدم شرکت درانتخابات فرمایشی حکومتی نامردمی که با قانونی کردن تقلب در انتخابات میخواهد کسب مقبولیت کند، مگر اینکه به آزادی و دمکراسی وحقوق مردم ارزش واحترام قائل شود ونه اینکه حکومت مردم را گلۀ گوسفند بشمارآورده و فقط باهدف خیمه شب بازی به رأی مردم متوسل شود. با تشکر.

    منصور
    2:43 ب.ظ / ژانویه 18, 2016
    جناب کبیری،
    1-آقای موسوی 8 سال نخست وزیر بود، هاشمی 8 سال رئیس جمهور و هشت سال رئیس مجلس بود و کروبی هم چهار سال رئیس مجلس بود روحانی در دور اول مجلس نماینده بود و چند سالی هم دبیر شوراعی عالی امنیت بود و خاتمی هم 8 سال رئیس جمهور بود امیدوارم اکنون کمی به منطق نزدیک شده باشم.
    2- می گوئید خواست مردم را مقبول دانسته ام و این یک تحلیل پوپولیستی است. دوست گرامی این صحبت شما را آقای مصباح یزدی هم می کند.او انتخابات را قبول ندارد چرا که مردم نمی فهمند و صلاحیت تشخیص ندارند. آیا شما تصور کرده اید کسانی که در فرانسه و آمریکا رای می دهند همگی از فلاسفه و جامعه شناسان و تحلیل گران سیاسی هستند؟ در همه جای دنیا احزاب و افراد برنامه های خود را ارائه می کنند و در نهایت هم در اغلب موارد کسی که پول بیشتری خرج می کند و رسانه های بیشتری اورا پوشش میدهند انتخاب می شود.
    بر اساس این فرمایش شما می بایست انتخابات را تعطیل کرد چرا که اکثریت مردم نادانند. انتخابات دوست من یک میثاق عمومی با یک حزب یا یک فرد است. اگر مردم نادان هم هستند و یا صلاحیت ندارند مطمئن باشید نخبگانشان هم در همان حد خودشان هستند و بنده و جنابعالی هم از دستمان کاری بر نمی آید. ولی این صحبت های شما با عرض تاسف اصلا درست نیست و مردم بسیار دانا تر از آنی هستند که شما تشخیص داده اید. فکر میکنم که شما سالیان زیادی در کشور نبوده اید.
    3- اینکه 34 درصد از مردم طبق آمار بهزیستی مشکل روانی دارند پس احتمالا حکومت رای آنها را با رای دیگران جمع می کند و به پای خود می نویسد را واقعا نمی فهمم. مگر آن 34 درصد کارت و شناسنامه ای جدا دارند یا تحت حمایت سازمانی هستند که بدون آنکه خود بدانند آرائشان برای کسی نوشته می شود؟ آیا رئیس بهزیستی گفته که آن 34 درصد الآن بستری هستند؟ اگر این چنین باشد گنجایش بیمارستان های روانی کشور باید توان مراقبت از بیش از 25 میلیون نفر را داشته باشند. آیا این کمی غیر ممکن نیست؟


    • سید مرتضی
    • 4:32 ب.ظ / ژانویه 17, 2016
    • جناب منصور بسیار متین و منطقی پاسخ دادید،بهمین جهت کسانی که پوزیشن منطقی بودن می گیرند چون پاسخی برابر حرف حساب نداشتند ره افسانه و طفره زدند!

    حرف بی منطق و اجمالی من:

    وقتی بحث خوب کبیری و منصور را خواندم، بهره بردم و داشتم ادله منصور را می پذیرفتم و ذهنم به سمت او نشانه می رفت و در دل می گفتم کاش کبیری عزیز هم بی پیش فرض در دلایل منصور نظر کند تا رسیدم به این سخن سیدمرتضی که حرف منصور را«بسیار متین و منطقی» و حرف کبیری را«افسانه و طفره» دانستند(چرا؟ چرا نمی خواهد وقتی بخواهی عوامانه از منطق حرف بزنی استدلال جایی ندارد) با تمام وجودم از کبیری عزیز شرمنده شدم که چرا در دل خواسته ام به حرف منطقی منصور گرایش یابد. شرمندگی از اینجاست که وقتی فردی در سطح آیت الله نقش های عوامانه و سینه درانه به خود می گیرد، باید حق داد به کسانی که حتی اگر در زندگیشان منطقی و مستدل اند، اینجا حرفشان را(بقول او) با افسانه و بی منطقی طرح کنند زیرا اینجا منطق نقشی مزورانه بازی می کند! واقعیت این است که چون منطق(استدلال منصور) و بی منطقی(دفاع عوامانه سیدمرتضی از منصور) در هم بیامیزند از بی منطق ترین مدعیات هم می توانند بهره کشی کنند پس گرچه توصیه نمی کنم کبیری عزیز را به بی منطقی ولی از او سخت شرم دارم که در سرزمین من و او منطق و بی منطقی راحت برای هم آغوش می گشایند.! و در این میان حتی عبور از خط عابر پیاده را هم برای پیادگان مجاز نمی دانند!(از کجا برویم وقتی هم منطق و هم بی منطقی را به غرق گاه خود درآورده اید؟) کسی در صورتی می تواند این سخن من را بی منطقی بداند که نخست«منطق داری» سخن سیدمرتضی را ثابت کند و اگر نکند-که نمی تواند- حتما موافق خواهد بود که حرف منطقی منصور به این دلیل که با بی منطقی(دفاعیه ناشیانه سیدمرتضی از او) پشتیبانی شده است، بر حرف کبیری که علی الظاهر منطقش لنگ می زند(چون فرد بی منطقی از او دفاع ناشیانه نکرده است) برتری ندارد و بل طبق این تحلیل حق با کبیری عزیز است.

     
    • ضمن سلام و خوش آمد به علی1 سرشار از منطق و دوز بالای منطق! که پس مدتها غیبت طولانی و اینهمه مطالب از اینهمه کامنت گذار سایت حاجی نوریزاد فقط _من وراء حجاب_ کمین نوشته های سید مرتضی می کشد و در ظهوری ناگهانی و سهمگین! با تهاجمی سهمگین در صدد انتقام از گذشته های دور و نزدیک گفتگو با سید مرتضاست ؟!
      اما فقط جهت تنویر بیشتر منور الفکرهای پس پرده، توضیحا عرض می کنم آن جمله کوتاه (و منطقی خواندن پاسخ منصور) خطاب به دوستمان منصور ناظر به واکنش او به نسبت دور از ادب آعلی کبیری مبنی بر روانی خواندن شرکت کنندگان در انتخابات و تعیین 34 درصد برای شرکت کنندگان و تطبیق آن بر 34 درصدی که بر اساس یک تحقیق آماری “روانی” و دارای اختلال ذهنی خوانده شده بودند بود(لطفا شما که از پس پرده غیبت کامنت ها را رصد و کپی پیست می کنید مراجعه ای دوباره به آن قسمت بحث کنید) ،من در آن بخش از گفتگو ضمن آنکه جداگانه پاسخی به بی ادبی عاجزانه سمی منطقی شما فول آو منطق! در توهین به مردمی که بهر درصد آزادانه در انتخابات شرکت می کنند دادم ،با توجه به پاسخ بی منطق آعلی کبیری به دوستمان منصور (در این فقره) و تایید پاسخ منصور به او در همین فقره ،پاسخ منصور را منطقی و پاسخ همنام علی1 را تهی از منطق دانستم ،برای اینکه همه میدانند که “بی ادبی” بقول مجری محترم برنامه نود “کلا” قابل توجیه و تطبیق با منطق نیست.
      فتحصل که :منطقی خواندن سخن منصور و غیر منطقی خواندن (طفره) سخن مخاطب او ناظر به این بخش از گفتگو و پاسخ کبیری بود ،بدیهی است که اصل گفتگو در خصوص خوبی مطلق شرکت در انتخابات یا بدی مطلق شرکت در انتخابات یا قول به تفصیل و مشارکت مشروط و نظایر آن،بحث هایی نظری و قابل نفی و اثبات است و من در بخش های دیگر آن گفتگو علیرغم موافقت با منصور در نتیجه بحث و مخالفت با آعلی ،ممکن است با بخشی از استدلال های منصور موافق باشم یا موافق نباشم چنانکه ممکن است با بخشی از استدلال های آعلی کبیری موافق باشم و با بخشی مخالف باشم ،و در آن بخش ها من هرگز آعلی کبیری را بفقدان منطق متهم نکردم .
      حال می گویم :جناب علی1 فول آو منطق! شما که در آغاز ورود به این سایت بارها اذعان به فقدان فهم دقیق در مقولات سیاسی و عدم تمهر در آن کرده بودید ،اکنون چه دوپینگی صورت گرفته است که از پس پرده غیب ،با پزیشن فول آو منطق!اقدام به داوری در مقولات سیاسی کرده اید و عادلانه! کسانی را به منطقی بودن و کسانی را بغیر منطقی و عوام بودن نسبت می دهید؟!
      بیاد دارم وقتی همین دوستمان منصور در وصف نحوه حضور و گفتمان جناب علی1 گفته بود روش شما این است که هرچند وقت یکبار با انفجار دینامیت یا نارنجکی اعلام حضور می کنید! حالا به منصور گرامی عرض می کنم :آقا منصور بیا ترکش های انفجار را جمع کن که علی1 دوباره نارنجکی منفجر کرد و خواست بگوید :من هم هستم!

       
    • سلام به دوستان عزیز این سایت ‘
      به گمانم سوال اصلی در تمام مناقشات انتخاباتی این است که خط قرمز مردم ما و همه کسانی که میخواهند رای بدهند کجاست ‘ از کجا به بعد مرتضی و مصلح هم رای نخواهند داد ‘ آن چه کاریست که اگر این حاکمان آن کنند موافقان انتخابات هم قید انتخابات را خواهند زد
      آیا مرزی وجود ندارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

       
  38. حضرت آیت الله العظمی نوری زاد دامت برکاة و دامت افاضاة، سلام علیکم ، ضمن آرزوی سلامتی بر شما انسانِ بصیر ، آزاده ، حکیم ، فرزانه ، بشیر و نذیر . اول انقلاب خواننده ای سرودی و یا ترانه را مکرر در صدا و سیما میخواند : الملک یبغی مع الکفر ولا یبغی مع الظلم ( حکومت با کفر می ماند ولی با ظلم نمی ماند ) . حال این نظام روزی ” زهرا کاظمی ” را در زندان اوین می کشند و بعد دستگاه ظلم گستری در گزارشی میخوانند که : ممکن است که میله به سرش خورده و یا سرش به میله خورده !! چند سال بعد دکتر ” زهرا بنی یعقوب ” را در زندان همدان میکشند و بعد دوباره گزارش میکنند که : خودش ، خودش را با ملحفه حلق آویز کرده است !! کشتن سعید زینالی ، شِلِر ، روح الامینی و … در زندانها و جا های دیگر . حضرت آیت الله ، این ظلم ها ، آخرش چی ؟ یعنی پیامبر اکرم نعوذاً بالله همینجوری فرمودند : الملک یبغی مع الکفر ولا یبغی مع الظلم . الحقر ___ مبشّر

     
  39. قرآن ترجمان شهود
    قسمت هفدهم،
    بعثت پیامبر
    ادعای مناقشه برانگیز انتخاب پیامبری توسط خود پیامبر می بایست به سؤالات بسیاری پاسخ گوید. از آن جمله آیات متعددی در قرآن که صراحتا می گوید که خدا پیامبر را انتخاب کرد. و نیز این که چرا چنین ادعائی توسط عرفاء بزرگ گذشته مطرح نشده است؟ یا اینکه آیا اگر بپذیریم که این انتخاب خود پیامبر بوده است پس چگونه می توان قبول کرد که او آخرین پیامبر است؟
    در این جا بهتر است که کمی به عقب باز گردیم وبه مروری بر تعریف عارف از خدا بپردازیم. همانگونه که در قسمت های قبلی توضیح داده شد مراحل سیر عارف از خود کاذب که عبارت از همه احساس مالکیت ها، نیاز ها، عادات و باید نباید ها بر اساس اعتباریات است، آغاز می گردد. عارف برای رسیدن به درکی درست از حقیقت باید همه آنچه که دور خود چیده است و در اصطلاح “من” های کاذب هستند را همچون لباسی کهنه از تن بدر کند. آنجا که سالک به این درجه می رسد با “خود” حقیقی اش مواجه می شود . این “خود” حقیقی بسان معدنی است که هر آنچه را که بخواهید از آن می توانید استخراج کنید. و این به انتخاب عارف بستگی دارد. او می تواند به موجودی قدرت طلب ، خود خواه و شهوت پرست تبدیل شود و به در خدمت گرفتن دیگران و تسلط بر آنها برای امور نفسانی بپردازد و یا اینکه تشنگی کشف حقیقت اورا به سوی مکاشفات بیشتر بکشاند تا به حقیقت این “خود” حقیقی دست یابد. آنجا که عارف از این “خود” حقیقی عبور می نماید مشاهده می کند که حقیقتی در این عالم هست که همه این “خود” های دیگر مانند امواج دریا که از دریا بر می آیند از آن بظهور می پیوندند. این “خود” های کوچک نا پایدار که فنا پذیر هستند همه خواص آن “خود” کلی را دارند. این همان چیزی است که می گویند” خلق الله آدم علی صورته” یعنی خدا انسان را بصورت خودش (شبیه خودش) آفرید. عارف باید بر این حقیقت ژرف نامی بنهد تا بتواند در باره آن با دیگران گفت گو نماید. بسته به اینکه عارف از چه مشرب و از چه سرزمینی باشد ، او نامی را انتخاب می نماید که با فرهنگ و زبان سرزمین خودش آشنا باشد. خدا، الله ، اهورامزدا ، یهوه ، ایندرا، تین و … نامهائی هستند که در فرهنگ های گوناگون برای این حقیقت مشاهده شده گداشته شده است. آنچه که عارف می بیند و البته همه عارفان فارغ از هر نوع دین و مشربی مشاهده می نمایند این است که یک حقیقت در این عالم وجود دارد و همه آنچه که از این حقیقت سر بر می آورد نا پایدار و فانی است. این حقیقت برای خود اخلاق، سنت و قوانینی دارد. این اخلاق و قوانین و سنت ها همان هائی هستند که در طبیعت جاری است وما نمود های بیرونی آنرا در کائنات می بینیم. در قرآن نام الله بر مجموعه این نمود ها گذارده شده است. نسبت موجودات به آن حقیقت کل درست مانند نسبت امواج دریا به دریا است. امواج می آیند و می روند و این دریاست که همیشه می ماند. البته این مثالی بسبار ناقص است چرا که شنونده خواهد پرسید بجز دریا آسمان هم وجود دارد پس آن چیست. ولی برای بیان این مشاهده چاره ای نیست جز این که به مثال ناقص دریا اکتفا نمائیم.
    حقیقت این حقیقت مشاهده شده پتهان است. در واقع در سوره توحید که شناسنامه خدا تعریف شده آنجا که می گوید: قل هو الله ، این “هو” اشاره به ذاتی پنهان دارد و الله جلوه های اوست که پیداست و آن عبارت است از همه آنچه که می بینیم، می شنویم، می بوئیم، تصور می کنیم وووو همه آنچه که هست و خواهد بود جلوه های آن حقیقت پنهان است که نام الله بر این “همه” گذاشته شده است. این همه با هم الله است. یعنی چه؟ یعنی اینکه هیچ کسی نمی تواند حتی به اندازه اپسیلونی از این عالم را حذف کند. حذف هر جزئی از این کل به معنای تلاش برای ناقص کردن آن الله است و این عملی است باطل چرا که آن جز حذف نشدنی نیست ولی کسی که همت بر حذف آن جزء می گمارد در مسیری عدمی قدم می گذارد. چون الله با همه اینها معنی میدهد. بنابراین عارفی که به این مرحله رسیده است می بیند که اگر بخواهد چیزی را هرچند اندک از این کل حذف نماید به معنای حذف کل حقیقت است. اینجا معنای ظلم پدید می آید. در حقیقت ظالم کسی است که بر خلاف سنت آن حقیقت کلی عمل کند و بخواهد حتی بقدر ارزنی از این عالم را نفی و انکار کند، آنرا حذف نماید ، به ناحق بکشد یا آنرا در جائی قرار دهد که جایگاه آن نیست. اعمال انسانها از دو حالت خارج نیست یا در جهت سنت، اخلاق و فوانین آن کل حقیقی است و یا در خلاف جهت آن است. کل حقیقی را از اینجا به بعد “حق” می نامم.
    سنتها و اخلاق “حق” در جهت تولید، باروری، خلق و ایجاد است و هر عملی در خلاف جهت آن جهتی عدمی دارد. یعنی آنکسی که در جهت حذف ، و نابودی و فساد حرکت می کند عمل او بدان معناست که در جهت حرکت به سمت نیست شدن است و چون نیستی در این عالم وجود ندارد بناباین او تنها نیستی را در تصور خود خلق کرده و برای خود اظطراب، تشویش و نا ارامی را به ارمغان می آورد.در اینجا عمل خوب و عمل بد و بهشت و دوزخ معنا پیدا میکند . در حقیقت کسی که در جهت عدم قدم بر می دارد برای خود اضطراب و تشویش و عذاب می آفریند وکسی که در جهت خلق ، سازندگی و زندگی قدم بر می دارد در جهت اخلاق و سنت های حق خواهد بود.
    …. ان الباطل کان ذهوقا. این آیه به آن معنا اشاره دارد که آنچه در جهت خلاف سنت و اخلاق جاری حق است اصلا وجود ندارد و آنچه که وجود ندارد باطل است و نیروهای جاری در طبیعت در جهتی حرکت می کنند که با هر باطلی تنافر دارد. چون باطل از جنس عدم است و عدم در وجود راهی ندارد.
    در اینجا سؤالی پیش می آید و آن این است که اگر همه چیز خداست پس اختیار انسان چه توجیهی دارد؟ اگر همه چیز اوست پس همه چیز بر اساس اراده اوست و انسان هیچ کاره است.
    این موضوعی قابل تامل است ولی اشکال اینجاست که مسأله حقیقت اشتباه فهمیده شده است.صرفنظر از این که منشاء پیدایش انسان کجاست ، او موجودی مختار به انتخاب است. عارف کی و در کجا می بیند که عالم یک حقیقت بیش نیست؟ جائی که همه “من” های دیگر را زائل کرده و بعد به حق میرسد. و خود را در این حقیقت و جریان آن که جریانی اصیل و درست است رها می نماید تا آن حقیقت از مجرای او به جریان بیافتد و اخلاق او اخلاق آن حقیقت می گردد. از این پس او هرچه را که می بیند، هرچه را که می شنود و هر چه را که اراده می نماید از او می بیند و باصطلاح در او فانی می گردد. حتی اینکه وقتی او کتابی به نام قرآن را می آورد آنرا کلام خدا می نامد ولی در حقیقت این کلام کلام خدا نیست شهود پیامبر است از حقیقت که به کلام آمده چرا که خدا کلام ندارد. کلام ساخته بشر است. در عالم معنا هیچ کلامی نیست و معنا خود به خود درک می شود بدون هیچ واسطه ای. پیامبر وقتی می گوید این خواست خداست به این دلیل است که او به جریانی که منشاء آن حق است متصل است بهمین دلیل اراده او در آن جریان حل شده و تسلیم آن جریان است ولی مسیر این جریان به کجا میرود بسته به استعداد پیامبر و استعداد اجتماعی است که پیامبر در آن زندگی می کند. هر چقدر این استعداد رشد کرده و تغییر نماید تعالیم هم بر همان اساس تغییر می کنند.
    بنابراین عمل پیامبر برمبنای جریانی است که در آن افتاده ولی تقلید از این عمل ، جاهلانه ترین رفتاری است که می تواند بعد از پیامبر صورت گیرد چرا که آن اتصال دیگر وجود ندارد. پس هر نوع تقلیدی از آن عمل به واپسگرائی و جمود می انجامد.
    متاسفانه مفاهیمی مانند توکل، و مشیت الهی بعد از پیامبر بر زبان جهال جاری شدو انسانها را به خمودی و انفعال کشاند. “ان شاءالله” برای پیامبر معنائی دیگر دارد. او با این کلمه نشان می دهد که چشم بر در دارد که جریان حقیقت اورا به کجا هدایت می نماید و در واقع نوعی تفکر متعالی است که در کوتاه ترین زمان ممکن به جواب و به عمل منتهی می شود ولی “ان شاءالله” در زبان عوام پشت گوش انداختن امور و انداختن تقصیر شکست ها و ناکامی ها بر گردن خداست. جهل های از این دست بسیارند که در قسمت های بعد به آنها خواهیم پرداخت.

     
    • ذن وبودا هم از همین مقوله است؟اگر بلی
      در اینصورت نیاز به مذهب نیست؟

       
      • ذن و بودیسم هم روش های خود را برای تخلیه ذهن و شکستن قالب ها دارند. عارفان مسلمان هم روش خود را برای تخلیه ذهن و رسیدن به شهود دارند که همگی با استفاده از ذکر نام های خداست بجز یک گروه که تمرکز بر اشیاء را پیشنهاد می کند. شما باید ببینید به دنبال چه هستید. اگر صرفا منظورتان تخلیه ذهن باشد صرفنظر از اینکه چه دین و آئینی دارید می توانید از هریک از آن روشها استفاده نمائید.

         
    • سلام جناب منصور گرامي

      اين ره كه تورفته اي به تركستانست /// ني به وحدت وجودحق وعرفانست
      اين وحدت وجودي متحد بااشياء ،يعني همه چيز خداونداست وهمه چيز باحقيقت حق يكي ومتحد است وبه تعبير ديگر بنابرتعريف شما خداوند باهمه اشياءاتحاد حلولي دارد.
      واين نه تنها شرك بلكه كفرمطلق است كه برخي منكران خداوندمي گويند اين عناصرطبيعت آفريدگار هستي خودشان هست. وعرفان شما هم بدينجامنتهي گشته است.
      وخودتان هم به اين ايرادمتوجه شده ايد واشكال بزرگش را بنحوسؤالي طرح كرده ايد.
      به اين نحو:
      “در اینجا سؤالی پیش می آید و آن این است که اگر همه چیز خداست پس اختیار انسان چه توجیهی دارد؟ اگر همه چیز اوست پس همه چیز بر اساس اراده اوست و انسان هیچ کاره است.””پايان

      منصورجان هيچوقت وهرگز”همه چيزنمي تواند خداباشد”.
      خواسته ايد جواب دهيد به چاله اي ديگرافتاده ايدوگفته ايد:
      “ولی اشکال اینجاست که مسأله حقیقت اشتباه فهمیده شده است.””پا

      حقيقت را شما اشتباه فهميده ايدكه او “حق جل وعلي “رامتحدحلولي باهمه چيز توهم كرده ايد.
      بااينكه مولي الموحدين چنين تعريف كرده است:” داخل في الاشياء لابالممازجه وخارج عنها لابالمفارقة = خداوند بااشياء هست امانه بنحومخلوط وممزوج باآنها ونه بنحوحلولي ،وخارج ازاشياءاست نه به نحوجدائي ازآنها.

      ودرخطبه اول دربند8درجمله اي چنين تعريف كرده اند:” مع كل شيئ لابمقارنة، وغيركل شيئ لابمزايلة،= باهرچيزي هست نه بطوري كه همسرِآن باشد،يعني هرچيزي به اوقائم وبرپاست؛وغيرازهرچيزي است نه بطوري كه ازآن كناره گيرد، زيراكه اونگهدارنده هرچيزاست.
      پس كنه ذات وحقيقت حق راصاحبان همت بلندنمي تواننددرك وفهم كنند،وفهم بلندپروازان زيرك انديشه ها به كنه ذات اونرسند؛خداوندي كه صفتش رانهايتي نيست ،تامحدودومعين گردد؛وخلائق را بقدرت وتوانائي خودبيافريد.{ترجمه جملاتي ازخطبه توحيدي اول نهج البلاغه}.
      البته همه چيز براساس اراده خداوندخلق شده وتدبير وتربيت مي شوند وانسان هم موجودنيمه مختاراست دركارهاي فردي واجتماعي اش چون همه امكانات دراختياراونيست وتوان بدست آوردنش را هم نداردوازاين رونيمه مختاراست.

      اينكه گفته ايد:”عارف کی و در کجا می بیند که عالم یک حقیقت بیش نیست؟ “پا

      عارف هروقت باتمام جان وروح وفكرش دريافت كه اين هستي را يك حقيقت آفريده وتدبير وربوبيت مي كندوهمه عالم جلوه اي ازذات باريتعالي هست وداراي همه كمالات متصوراست وبلكه فوق تصوراوست وبه زيبائيها وكمالات اوعشق ورزيد،خداونداورا به انواع اسباب هدايت مي كند ونورهدايت دردلش روشن مي شود وعشق به اودردلش شعله ورمي شود.

      حال بستگي به اندازه فهم اوهم دارد يكي همانندچوپان به او عشق مي ورزد ومي خواهداورابيابدوچارق وچارقتش رابدوزد ،ويكي هم همانند موسي عمران بااو درمناجاتش بدون واسطه هيچ چيز بااوتكلم وگفتگومي كند؛وتكلم خداوند خلق صوت وايجادكلامي است كه پيامبرش مي فهمد؛چنانكه قرآن به زبان عربي برپيامبر اسلام نازل شده است برخلاف نظرشما ودكترسروش كه مي گوئيد قرآن كلام پيامبراست،بدون دليل وبرهان ؛واما دليل ماخودآيات قرآنست.

      بله عشق عارف به زيبائي هاوكمالات حقيقت حق باتصفيه رذائل دروني وبروني وتزكيه وتزئين نفسش واطاعت كامل ازخواسته او وباطي مقامات تابمرحله فناء ونفي همه انانيت ها ازخويش ؛او بمرحله فناي درحق واصل شده ووجهي ازوجه الله است.
      وسفرچهارگانه راشروع مي كندتابكجا برسد. وازاولياءالله مي شود ولازمه اين مقام پيامبرشدن نيست وقطب وامام شدن هم نيست بلكه اوفقط دوست خداونداست ،وخداوندهم اورا دوست دارد وعاشق اوست.

      اينكه گفته ايد:
      “بنابراین عمل پیامبر برمبنای جریانی است که در آن افتاده ولی تقلید از این عمل ، جاهلانه ترین رفتاری است که می تواند بعد از پیامبر صورت گیرد چرا که آن اتصال دیگر وجود ندارد. پس هر نوع تقلیدی از آن عمل به واپسگرائی و جمود می انجامد.”پايان
      اولا پيامبر-ص- منتحب وبرگزيده خداوند است طبق آن لياقت وشايستگي كه براين رسالت داشته اند”الله اعلم حيث يجعل رسالته”=خداوندآگاه تراست كه رسالتش رادرچه شخصي قراردهد.” ومجاهدات نفساني كه ازخود داشته انددرتزكيه نفس خويش.
      واما تقليدازاو،يعني ملتزم اعتقادي وعملي شدن به پيام هاي اوهرگزجاهلا نه ترين عمل نيست بلكه بعكس آگاهانه ترين عمل است.
      طبق آيه 108 سوره يوسف:” قل هذه سبيلي ادعوا الي الله علي بصيرة أنا ومن اتبعني…ت= اي رسول مابه امت بگو طريقه من همين است، من وپيروانم باآگاهي وبينائي وبصيرت كامل همه خلق رابسوي خدادعوت مي كنم.

      پس پيروي ازپيامبر واوصيائ گرامش ازروي آگاهي وبصيرت است نه تقليدكوركورانه.

      واتصال اوهم هرگز قطع نشده است بلكه بظاهراو بملأ اعلي پيوسته است واماآخرين وصي او زنده وحاضر وازنظرها غائب است روزي به اراده خداوند ظهور خواهد كرد ودنيارا پرازعدل ودادخواهدنمود.وعلوم وفيوضات الهي اول به پيامبر مي رسد وبه ترتيب به آخرين وصي او-ص-كه الآن زنده وازنظرماهاغائب است؛طبق اخبارصحيح ومتواتر ؛والآن اوهادي اين امت اسلامي هست ؛”انما أنت منذرولكل قوم هاد” رعد/7= تواي پيامبربيم وهشدار دهنده اي وبراي هرقومي هدايتگري ازسوي ماهست.وامام دوازدهم شيعيان هدايتگرامت پيامبر است درزمان فعلي.

      اما واژه توكل كه درچندجاي كتاب خداآمده است جمعا باديگرمشتقاتش 64 مورد است ازجمله :”ومن يتوكل علي الله فهوحسبه “=كسي كه دركارهايش برخداتوكل نمايد،اوكفايتش مي كند. توكل به اين معنانيست كه بنده كارهارا بخداواگذاركند وخودش بخوابد ودست روي دست بگذارد ؛بلكه واگذاركردن بخدا باپي گيري جدي خودش به كارش ،اميدواربه نتيجه آن هم باشد. زيرا هيچ كاري بدون سبب كارگرش به نتيجه نمي رسد. توكل يعني خودراآلت فعل دانستن ،ونتيجه خوب راازخداوند اميدداشتن زيرا كه اومسبب الاسباب است.اگراونخواهدموانعي پيش مي آيدكه من ازعهده رفع آن موانع نيستم.بقول آن عارف حقيقي متوكل:
      “اگرتيغ عالم بجنبدزجا /// نبردرگي تانخواهدخدا.”
      وتوكل يكي ازمقامات سالكان الي الله است.

      پس مشيت وخواست واراده الهي هم روشن شدكه هربرگي ازدرخت مي افتد از اراده الهي خارج نيست به دليل سنن وقوانيني كه درطبيعت موجودات ازجمله انسان قرارداده است .وهمه عزت وذلت ها ي هرقومي به دست باقدرت اوست بشرطي كه خودشان هم خواستار عزت باشندوازاو كمك واستعانت جويندوبه طرف عزت حركت كنند.
      به اميدمعرفت بيشترشما به حضرت حق .بدرود
      والسلام علي من اتبع الهدي
      مصلح
      مصلح

       
      • جناب مصلح،

        1-باز هم متوجه نشدید. من چیزی میگویم و شما چیزی دیگر برداشت می کنید. حلول کجا بوده؟ در این بحث حلول جائی ندارد. اتحاد کجای صحبت من است. حلول و اتحاد مربوط به دو جنس متفاوتند.
        اینجا اجنای متفاوت وجود ندارد. به نظر من شما نیاز دارید بیشتر موضوع وحدت وجود را مطالعه کنید. برای اینکار شما را به آیات قرآن ارجاع نمی دهم لطفا تفسیر سوره حمد آقای خمینی را بخوانید. فکر میکنم آقای خمینی برای شما مرجعی غیر قابل انکار باشد.
        2-در موارد دیگر هم قصد ندارم چیزی را به شما ثابت کنم چون بحث من عقلی است و بحث شما نقلی و بهیچ وجه این دو روش با هم جمع پذیر نیستند.

         
        • سلام منصورگرامي

          اگربه گفته شما :”همه چيزخدااست”،يعني همه چيز عين خداونداست. پس اين همه چيزها نامشان خداوندهستند.پس خودخداچيست؟ زيرا اينها كه چيز واشياءهستند اعم ازجمادونبات وحيوان وانسان وكراة ومنظومه هاي فضائي ؛اينها چيزهائي هستند كه شما نامشان را خدا گذاشته ايد. پس خودخدا چيست؟
          ما مي گوئيم ذات خداوندوجودي است كه همه چيزرا واشياءوهستي بي كران راآفريده است وعالم ومحيط برآنها وبااراده وقدرت وعلم بي منتهايش اين آفريده هايش را تدبير اموروباربوبيت رحمانيه اش تربيت مي كند. پس اين خداغيراز همه چيزاست واما ازهيچ چيزهم جدانيست بلكه باهمه هست وغيرازهمه چيزاست.
          وازشما بخودتان نزديكترازرگ گردنتان است. ونحن اقرب اليه من حبل الوريد.16/ق.
          وبدانيدكه خداوندميان شخص وقلب اوحائل مي شود.24/انفال.
          نحوه نزديكي خداوند به اشياءوازجمله به انسان بهمين نحواست كه دردوآيه پيشين خودش بيان فرموده است.
          اما عزيزمن ،خداوند همه چيزنيست .
          هرگفتارنقلي مخالف عقل نيست بلكه برخي ازگفتارها مساوي بابرهان عقل است ؛ازجمله اين گفتار ها گفتارخودخداونددرقرآن است.
          وتعددآلهه را خداونددركلامش منتفي وخلاف برهان عقل بيان كرده اند؛حال شما همه چيزرا خدامي پنداريد ؟باكدام معياروبرهان عقلي؟

          من شمارا بمطالعه كتاب شرح فصوص حسين خوارزمي كه فارسي سليس است دعوت مي كنم تقريبا بنحوي ترجمه شرح فصوص داود قيصري است. واينان ازاهلبيت عصمت كه بگذريم ازسران عارفان عرفان نظري هستند.

          اگرشما باروش برهان عقلي به شناختن خداوند قدم برداشته ايد. ماهيچگونه ازروش عقلي درگفتارشما نمي بينيم

           
        • سلام منصورگرامي

          اگربه گفته شما :”همه چيزخدااست”،يعني همه چيز عين خداونداست. پس اين همه چيزها نامشان خداوندهستند.پس خودخداچيست؟ زيرا اينها كه چيز واشياءهستند اعم ازجمادونبات وحيوان وانسان وكراة ومنظومه هاي فضائي ؛اينها چيزهائي هستند كه شما نامشان را خدا گذاشته ايد. پس خودخدا چيست؟
          ما مي گوئيم ذات خداوندوجودي است كه همه چيزرا واشياءوهستي بي كران راآفريده است وعالم ومحيط برآنها وبااراده وقدرت وعلم بي منتهايش اين آفريده هايش را تدبير اموروباربوبيت رحمانيه اش تربيت مي كند. پس اين خداغيراز همه چيزاست واما ازهيچ چيزهم جدانيست بلكه باهمه هست وغيرازهمه چيزاست.
          وازشما بخودتان نزديكترازرگ گردنتان است. ونحن اقرب اليه من حبل الوريد.16/ق.
          وبدانيدكه خداوندميان شخص وقلب اوحائل مي شود.24/انفال.
          نحوه نزديكي خداوند به اشياءوازجمله به انسان بهمين نحواست كه دردوآيه پيشين خودش بيان فرموده است.
          اما عزيزمن ،خداوند همه چيزنيست .
          هرگفتارنقلي مخالف عقل نيست بلكه برخي ازگفتارها مساوي بابرهان عقل است ؛ازجمله اين گفتار ها گفتارخودخداونددرقرآن است.
          وتعددآلهه را خداونددركلامش منتفي وخلاف برهان عقل بيان كرده اند؛حال شما همه چيزرا خدامي پنداريد ؟باكدام معياروبرهان عقلي؟

          من شمارا بمطالعه كتاب شرح فصوص حسين خوارزمي كه فارسي سليس است دعوت مي كنم تقريبا بنحوي ترجمه شرح فصوص داود قيصري است. واينان ازاهلبيت عصمت كه بگذريم ازسران عارفان عرفان نظري هستند.

          اگرشما باروش برهان عقلي به شناختن خداوند قدم برداشته ايد. ماهيچگونه ازروش عقلي درگفتارشما نمي بينيم.بدرود
          مصلح

           
      • سلام به همه عزیزان این سایت
        توکل یعنی خود را آلت فعل دانستن و نتیجه خوب را از خدا خواستن ‘
        حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را
        نتیجه خوب یعنی چه
        برای که
        تعداد گاو و گوسفندان و بزغاله هایی که خود را آلت فعل خدا میدانستند و در این هزار و چهارصد سال فاجعه آفریده‌اند به قدری زیاد است که نیازی به استدلال نیست .
        این سخنان شما سخنان کسیست که یا تاریخ نمیداند و یا چنان مست است که لیلی را با مجنون اشتباه گرفته است
        چه گردن ها که به نام خدا و دقیقاً با همین اصطلاح که ما بازوان خدا هستیم ” زده نشده ‘ چه ثروت هایی که به نام خدا خورده نشده
        مشکل اینجاست که او نمیداند عامل کدام خداست ‘ خدایی که خود یافته ‘ و خیال میکند خداست ‘ واقعاً ما تا کی مثل بچه‌های که معتاد پستانکند میخواهیم به این فلسفه های پشمکی آویزان شویم و برای یک لقمه هویت و قدرت دیگران را زیر پاهایمان له کنیم .
        شما خیال میکنی جناب خامنه‌ای و جنتی خود را عامل و وسیله نمیدانند ‘ از کجا به بعد شما مطمئنید که فعل خدا همان است که شما میکنید ‘ شما فراموش میکنید منافع این داستان را به میان آورید و اعتراف کنید که احمقترین و خوار ترین افراد هم به نام خدا برای خود کسی میشوند و قدرت و هویتی کسب میکنند ‘
        شما خیال میکنید داعش و بوکو حرام و طالبان به نام عمه بنده گردن میزنند ‘ شما تا کی میخواهید این مسلمات تاریخی را منکر شوی و به نام خدا شهوت قدرت طلبی خود را ارضا کنی ‘
        کسی که برای پول آدم میکشد ‘شرف دارد به کسی که به نام خدا و برای ارضای عقده‌های خود آدم میکشد ‘ چنین کسی نام خدا را به لجن میکشد و مردمان را از ایمان به او باز میدارد
        آیا ‘ اینکه مسلمانان هزار و چهارصد سال است مثل آب خوردن همدیگر را تکفیر میکنند و خون یکدیگر را میریزند نشان از ایمان و اعتقاداتشان دارد و یا از تکبر و غرور و خودپسندیست ‘
        خجالت بکشید ای بی انصافها
        خدا همه ما را شفا دهد

         
        • ازجناب عرفانيان وجناب ناشناس

          صميمانه تشكرمي كنم كه خودرا فهيم جلوه داده اندوببه بقيه حرف درموردتوكل توجه نكرده ويانخواسته اندبكنند.
          خداوندبشما هم شفادهد
          مصلح

           
      • جناب مصلح
        آنکس که نداند و نداند که نداند ،در جهل مرکب ابد الدهر بماند.خیر پیش

         
  40. ای خدا کدوم دله که ا دیدن این پدر گریون نلرزه الا دل آل ابی سفیان و بنی امیه این دوران. خدا نبخشدشون. به جوونمردی قسم هر بار که عکس این بدر داغدیده رو میبینم بغض گلومو میگیره و تا گریه نکنم آروم نمیشم

     
    • جناب رهگذر درود بر شما

      باورکنید ازلحظه ای که عکس این پدر و صورت مملو از درد و رنج این پدر را دیدم توهمین فکرافتادم که چه دردی میکشه این هموطن. آخه خودم یک دختر۲۷ ساله دارم و از تجسم اینکه این پیام آوران مرگ وکابوس همین بلا را برسرمن میاوردند چگونه میتوانستم تحمل کنم؟

      چه چیزی، چه عاملی باعث شده است که این موجودات تا این حد با زنده و شاداب بودن مخالف باشند وزندگی را فقط درچهاردیواری گورببینند؟

      رسول

       
      • نمیدونم چه گناه نابخشودنی مرتکب شدیم که خدا این بلا را سرمون بارید. شاید جزای بی وفائی ما به پهلویهاس که خیر مارو خواسنو ما بهشون بدگمون بودیمو بهشون بد کردیم.

         
  41. رد صلاحیت های گسترده در وافع پذیرش نظام است به این نکته که در میان مردم هیچ جایگاهی ندارد. رد صلاحیت شده ها به نظام میگویند نه. ایا این نوعی همه پرسی نیست که خود نظام هم قبول دارد. بعد از این افتضاح بزرگ مقام معظم دیگر با چه رویی میخواهد در برابر مردم ظاهر شود. اگر من بودم سرگیجه میگرفتم و میرفتم در گوشه ای از خجالت می مردم.
    اگر ما 2500 سال حکومت استبدادی داشته ایم. چند ین فرن تحت سلطه عرب و ترک و مغو ل و غیره بوده ایم. اگر 400 سال بخواب مذهبی فرو رفته ایم. اما در کمتر از 40 سال جامعه ما پیشزفت زیاد داشته است. نوه رهبر انقلاب دیروز شده است ضد انقلاب امروز.پسر نظریه پرداز انقلاب شده است ناخودی و کل ملت ما برای نظام شده است بیخودی. ملت هر روز هویت خود را بیشتر بدست میاوردو صفوف خود را محکم تر میکند. هر روز از هرم انچه که انقلاب مینامند ریخته میشود . این راه یک طرفه به کجا میرود. انفلاب بی رهبر. صدای رهبران زندانی و در حصر ما رساتر شنیده میشود. مظلومیت در مقابل ظلم پیروزی کلمه بر شمشیر. هر روز عاطفه و خرد بیشتر پیش میرود و جهالت بیشتر به عمق سنگر های خود فرو میرود. ما همه جا هستیم ما ملتیم در لباس دلقک و حاجی فیروز ما یک موریانه نفوذی هست مشغول خوردن عمارت های ساخته شده جهالت در طی قرون است.

     
  42. درود فراوان به آقای محمد(کاوه) نوری زاد
    وبه یاران وفادار شما

    هموطنان شریف وگرامی

    امروز مورخ ۱۳۹۴/۱۰/۳۰ در وب سایت رسمی دفتر جمهوری اسلامی گزارش فرمایشات نغز و بیدار کننده (البته اگر هنوز در خواب عمیق مسخ فکری نیستید) رهبر عالیرتبه، مقام معظم مسلمین جهان سید علی خامنه ای پیرامون انتخابات آزاد را شنیده و یا خوانده اید ؟

    ایشان در جواب منتقدان رد صلاحیت های اخیر فرمودنند : ” بنده گفتم کسانی که نظام را قبول ندارند رآی بدهند، نه اینکه کسی که نظام را قبول ندارد بفرستند مجلس “. ایشان پیش از این حتی از «کسانی که نظام را قبول ندارند» خواسته بود تا «برای حفظ اعتبار کشور» در انتخابات آتی شرکت کنند .معنی آن اینست که ایشان فقط به رأی مردم ناراضی هم احتیاج دارد که مهر تأئیدی داشته باشد برای افکار واذهان مردم سایر ممالک . ایشان به رأی شهروندی حقی قائل نیست.
    رهبر مسلمین جهان با کلمات قصار ادامه دادنند : “در هیچ جای دنیا در مراکز تصمیم‌گیری کسی که اصل نظام را قبول ندارد راه نمی‌دهند.» ایشان از کجای دنیا خبر دارد ؟ فقط از ممالک استبدادی همانند جمهوری استبداد دینی ایران که دگر اندیشان را به سلاخی می کشند.
    واقعأ به تمام معنی این رژیم فاسد ، منحط و جنایتکار آخوندی پوشالی وبی سواد هستند.

    ایشان با دستورات و تصمیم گیری های غلط و اشتباه در ابعاد و زمینه های مختلف جانی ، سیاسی ، افتصادی ، فرهنگی و روانی خسارت های هنگفتی وجبران ناپذیری را به مردم شریف ایران وارد نموده است. ایشان بایستی در پیشگاه مردم خوش باور مردم ایران تقاضای عفو و بخشودگی بکند /////////.
    آین ملا ها چقدر پر رو و وقیح و بی حیا هستند و از رو نمی روند.

    با آرزوی تندرستی و موفقیت وتشکر از امکان و درج در وب سایتتان

     
  43. مازیار وطن‌پرست

    از فیس‌بوک حمید سلیمی:

    فکر می کنم تغییر تنها از مسیر دمکراتیک ممکن خواهد بود . از عمر انقلابها یک قرن گذشته ، الّا این که مردمی در خاورمیانه بخواهند انقلابهای هیجانی بکنند و اوضاع کشورشان را وخیم تر . مثل مای 57، یا مصر و لیبی اخیر . نتیجه مداخله خارجی را هم که داریم در کشورهای اطراف به وضوح می بینیم . چاره ای جز نبرد اصلاحی وجود ندارد ، با همین قوانین احمقانه دست و پا گیر عقب افتاده .
    انتخابات نبرد بین بد و بدتر است ؟ نه من اینطوری فکر نمی کنم . سال 90 طرز فکرمان همین بود ، و رای ندادیم . نتیجه اش شد مجلسی که بدترین و احمقانه ترین قوانین را تصویب کرد ، چشم بر فساد مالی گسترده دولت احمدی نژاد بست و درنهایت همه ما را به خاک سیاه نشاند . من فکر نمی کنم مثلا دکتر محمدرضا عارف و رسایی شبیه هم باشند . نه . عاقل تر ها که بیایند ، از هر جناحی ، امر مبارکیست . هیچ اتفاقی که نیفتد ، لااقل از شنیدن موضع گیری نماینده ها دیوانه نمیشویم .
    سگ زرد و شغال ؟ نه . در عالم سیاست ، سگ و شغال برادر نیستند . دو حیوان متفاوتند . سگ در نهایت درنده خو نیست ، شغال اما ذاتا در پی پلشتی و ویرانگری است .
    رد صلاحیتها ؟ صبر می کنم . اگر بهبود اوضاع ممکن شد ، فبها . اگر نشد ، به لیستی رای خواهم داد که سیدمحمد خاتمی از آن حمایت کند . تنها سیاستمداری که به رسمیت میشناسم ، غیر از شیر محصور . و یادمان باشد ، رد صلاحیتها برای همین است که به این نتیجه برسیم رای ندهیم . دارند ما را منصرف می کنند . بازی نخوریم . و یادم هست در انتخابات قبلی مجلس خاتمی رای داد و ما همه برآشفتیم که واخیانتا ، و بعد معلوم شد که تصمیم او درست تر بوده ، مشارکت مدنی .
    رای ندهیم که نظام را به رسمیت نشناسیم ؟ نظام نیازی ندارد ما به رسمیت بشناسیمش . پیش تر تئوریسین های خطرناک گفته اند که نظام مشروعیتش را از رای ما نمی گیرد ! اما ، ما نیاز داریم در سرنوشت خودمان دخالت کنیم . نیاز داریم مجلس را پاکسازی کنیم از کوچک هایی که می خواهند بزرگی کنند . و یادمان باشد به هر جبری که در کشور مانده ایم ، معنایش به رسمیت شناختن حاکمیت است .
    و شک نکنید من هم مثل شما و بیشتر از اغلب شما زخم خورده ام از وضع کشور . از خیلی چیزهای این کشور گله دارم . در واقعه 78 کتک خورده ام ، در واقعه 88 کتک خورده ام ، بهترین رفیقانم یا در بند و حبسند یا کوچ کرده اند ، ممنوع الکاری و کنترل شدن تلفن و تهدید به ناپدیدشدن را کشیده ام و …. حالا هم که در بدترین شرایط اقتصادی دوران سی و پنج ساله زندگی خودم هستم به برکت تصمیمات احمقانه بخشی از حکومت . اما ، رای می دهم . سعی می کنم تلاش برای تغییر دموکراتیک را ادامه بدهم . ناامید نمی شوم . یک بار در انتخابات آخر مجلس تصمیم گرفتم رای ندهم و نتیجه اش بسیار بدتر از چیزی بود که فکر می کردم . امیدی هم ندارم به بهبود ناگهانی اوضاع ، اما فکر میکنم انتخابات مهمی در پیش است ، و برگرداندن مجلس به مردم اتفاق مبارکی خواهد بود .
    پی نوشت : هم ما که از رای دادن حرف می زنیم و هم آنها که از رای ندادن ، همه یک دغدغه مشترک داریم : ایرانِ آبادِ آزاد . وقت بحث کردن با هم ، این را یادمان نرود که دغدغه مشترکی داریم . همین …
    ‫#‏انتخابات94‬
    ‫#‏حمیدسلیمی‬
    insta:hamid.salimi.59

     
  44. به گزارش ایسنا، آیت الله نوری همدانی تاکید کرد: در ماجرای برجام همان گونه که رهبر معظم انقلاب تاکید فرمودند، باید مسؤولان هوشیار و آگاه باشند.
    وی اضافه کرد: در روزهای اخیر اتفاقاتی افتاد و آمریکایی‎ها نشان دادند که به بهانه‎های مختلف به دنبال عهد شکنی و نقض پیمان هستند.
    این مرجع تقلید افزود: آمریکایی ها احتمالا طی روزها و هفته های آینده مباحث دیگری همچون حقوق بشر را مطرح خواهند کرد؛ به همین دلیل مسؤولان ما باید بیش از گذشته هوشیار باشند و دقت کنند تا خدایی ناکرده حقوق ملت تضییع نشود.
    شما ببینید ایشان چقدر مقلد دارد،سیاست ایشان عین دیانتشان است،نگران هستند اگر حقوق بشر رعایت شود حقوق ملت تضییع می شود،این هیچ معنی نمی دهد مگر اینکه منظورشان از بشر ایرانیها وملت هم دارو دسته خودشان اعم از سید و وطن فروش ،حالا جمله ایشان دارای معنی شد.دوستان تلاش کنند لغتنامه جدید آخوندی را تکمیل کنند. با تشکر

     
  45. خصیصه‌های روانی ایرانیان و راهنمای مذاکره با ایشان (دستورالعمل سفارت آمریکا در تهران – ۱۳۵۸)، ترجمه مهران شقاقی
    متنی که می‌خوانید ترجمهٔ گزارش محرمانه سفارت آمریکا در تهران به تاریخ ۲۲ مرداد ۱۳۵۸ است. این گزارش (کد سند: 79TEHRAN8980) چندسال پیش در سایت ویکی‌لیکس منتشر شده و مربوط به زمانی است که در ایران دولت موقت عهده‌دار امور بود

    ۲. مقدمه: مذاکرات اخیر که سفارت آمریکا به‌تازگی در اینجا درگیر آن شده است،‌ از امنیت ساختمان سفارت گرفته تا امور ویزا و پرونده شرکت «جنرال تلفن و الکترونیکس» و پرونده شری، بار دیگر اهمیت بعضی جنبه‌های کار در محیط‌های ایرانی را برجسته کرده است. در برخی از موارد مشکلاتی که با آن مواجهیم از اثرات انقلاب ایران است، ولی به اعتقاد ما خصیصه‌های فرهنگی و روانی رایج اساس این مشکلات اند و نسبتا پایدار باقی خواهند ماند. بنابراین پیشنهاد می کنیم که تحلیل زیر مورد استفاده کارمندان دولت آمریکا و نمایندگان بخش خصوصی که ملزم به مراوده با این کشور هستند، قرار گیرد . پایان مقدمه.

    ۳. شاید خصیصه غالب روانی ایرانیان خودمحوری مفرط آنان باشد. ریشه این خودمحوری را می‌توان در تاریخ طولانی بی‌ثباتی و ناامنی ایران یافت که افراد را وادار به چنین به فکر خود بودن کرده است. نتیجه عملی این دل‌مشغولی تقریباً کامل یک ایرانی به خودش این می‌شود که مجال اندکی برای درک نقطه نظراتی غیر از خود دارد. ایرانی مثلاً این موضوع را درک نمی‌کند که وقتی اعلام کرده تصمیم دارد برای زندگی به کالیفرنیا برود، قوانین مهاجرت آمریکا می‌تواند مانع صدور روادید گردشگری او بشود. به همین نحو بانک مرکزی ایران تناقضی در این نمی‌بیند که برای پرداخت نکردن جریمه دیرکرد بهره وام‌های خودش به ماده قانونی “حالت فوق‌العاده” متوسل بشود، در حالی ‌که دولتی که خود این بانک هم بخشی از آن است، در مورد شرکت های خارجی که در جریان انقلاب ایران مجبور به توقف کار شدند، توسل به همین حالت ماده را موجه و قابل قبول نمی‌داند.

    ۴. جنبه دیگر این ویژگی روانی، و ریشه دار در همان خودمحوری تاریخی ایرانیان، نگرانی عمیق ایشان از ماهیت زیست‌جهانشان است. تجربه تاریخی ایرانیان این بوده که هیچ چیز دائمی نیست و نیز اینکه دشمن در کمین است. در چنین محیطی فرد باید مترصد فرصتی باشد که خودش را از دست بدخواهان حفظ بکند وگرنه کارش زار خواهد بود. در نتیجه او خود را محق می‌داند تا از هر وسیله‌ای برای بهره‌بردن از فرصت‌ها استفاده ‌بکند. این رویکرد زمینه چیزی است که “ذهنیت بازاری” خوانده می‌شود و میان ایرانیان بسیار شایع است. ذهنیتی که منافع درازمدت را به نفع مزایای آنی قربانی می‌کند و توجیه‌گر توسل به شیوه‌های غیراخلاقی می‌شود. یک نمونه آن رویهٔ به نظر کوته‌بینانه و خسته‌کننده‌ دولت موقت ایران در مذاکراتش با شرکت «جنرال تلفن و الکترونیکس».

    ۵. ملازم این محدودیت‌های روانی، خصیصه دیگر ایرانیان عدم درک عمومی از رابطه علت و معلولی است. شاید تاکید اسلام بر قدرت مطلق خداوند تا حدود زیادی مسبب این پدیده باشد. با کمال تعجب حتی ایرانیانی که به شیوه غربی تحصیل کرده‌اند و یحتمل تجربه طولانی زندگی در خارج از ایران را هم داشته‌اند، اغلب در درک روابط بین رویدادها دچار مشکل اند. مثلا ا{براهیم} یزدی، که نمی‌خواهد بپذیرد رفتار ایرانیان در نوع نگاه آمریکایی‌ها به این کشور تاثیر می‌گذارد و متعاقب آن نیز سیاست آمریکا در قبال ایران به نحوی از این رفتارها تاثیر می‌پذیرد. همین خصیصه روانی مسئولیت ناپذیری ایرانیان در قبال اعمالشان را توضیح می‌دهد. همیشه دستی از غیب در کار است.

    ۶. این عادت بد ایرانیان که گفتن حرفی را معادل انجام آن می‌گیرند قضایا را باز پیچیده‌تر می‌کند. باز هم، یزدی از شنیدن این که پاسداران محافظی که کنار سفارت بوده‌اند در آنجا می‌مانند تعجب می کند و می گوید: “اما کمیته مرکز به من گفت که آنها قبل دوشنبه می‌روند”. یا یک مقام وزارت خارجه ایران اعلام می‌کند پرونده شری «۹۰ درصد پیشرفت داشته» اما وقتی یک کارمند سفارت پیگیری می‌کند معلوم می‌شود که مورد هیچ پیشرفتی نداشته است. {بین ایرانیان}‌ هیچ درکی از پیگیری حرف‌هایشان و این که قول و قرارها باید توام با عمل و نتیجه باشند وجود ندارد.

    ۶. و بالاخره، درک ایرانیان از مفاهیم قدرت و تعهد. هر کس در مقابل بالادستی‌اش فروتنی نشان می‌دهد ولی معمولا کسی به وعده‌اش پایبند نیست. ایرانیان شیفته “پارتی بازی” برای انجام کارها اند -این که فرد با قدرتی پیدا کنند که کارشان را راه بیندازد. کمک به دیگران معمولا با اکراه و صرفا در مواردی انجام می‌شود که قابل جبران فوری باشد. {برای راه‌افتادن کارتان}‌ کمک پارسال و یا هفته پیش‌تان به کارتان نمی‌آید، مهم این است که الآن چه چیزی می‌توانید تقدیم کنید.

    ۷. در آن چه ذکر شد درس‌های زیادی هست برای کسانی که قرار است با ایرانیان مذاکره کنند:

    — — نخست، هرگز فرض نکنید که طرف مذاکره موضع مد نظر شما را می‌شناسد، چه برسد که آن را تصدیق و تایید بکند. دل‌مشغولی ایرانیان به خودشان مانع این درک متقابل است. مذاکره کننده برای فهماندن موضع خود به طرف ایرانی باید تلاش بسیار بکند.

    — — دوم، از ایرانی انتظار نداشته باشید که به سهولت منافع و مزایای یک رابطه طولانی مبتنی بر اعتماد را درک کند. پیش‌فرض اساسی او از طرف مقابلش دشمن انگاری است و در مراوداتش با وی به دنبال به حداکثر رساندن منافع آنی خود خواهد بود. او از این کار ابایی ندارد که در این راه چنان پافشاری کند که طرف معامله چندان بیزار بشود که تصور هر معامله‌ٔ دیگری با او را کلاً از سرش بیرون کند.

    — — سوم، ارتباط اجزای درهم پیوسته یک موضوع را باید برای او با زحمت و تلاش و به کرات توضیح داد. مذاکره‌کنندگان ایرانی ارتباط بین موضوع‌ها را نه به راحتی درک می‌کنند و نه به راحتی می‌پذیرند.

    — — چهارم، در ابتدای مذاکره به عنوان شرط ادامه مذاکره باید پیشرفت عملی کار را تعیین کرد. بیانیه‌ها و صورت‌جلسات تقریبا هیچ ارزشِ عملی {برای ایرانیان} ندارند.

    — — پنجم، ابراز حسن نیت به امید جلب آن، عمل بیهوده‌ای است. هدف مهم در تمام مراحل باید فهماندن این نکته به مذاکره‌کننده ایرانی آن طرف میز باشد که تعهداتِ پیشنهادی دوطرفه اند. به او باید کمک کرد تا بداند که «بده بستان» از هر دو سو است.

    — — و در پایان، هر لحظه برای شنیدن تهدید به پایان مذاکرات آماده باشید تا وسط کار غافلگیر نشوید. با توجه به محدودیت‌های فرهنگی و روانی طرف ایرانی، او برای مبادرت به صرف مذاکرهٔ (از دیدگاه غربی‌ها) منطقی نیز سرسختی نشان می‌دهد.

     
  46. شما سیمرغ هستید یه دماوند میروید!

     
  47. ريشه ها ٣٦٩ ( بسمت ٣٦٨ ذيل پست : فرومرده در قهقراى ولايى :١٤ ژانويه ٢٠١٦ )
    فرهنگ < فرهنگ دينى <عرفان <….

    زمين و آسمان حافظ
    ٢٨-فرضيه عارف بودن حافظ : قسمت ب:
    فروبستگى و سانسور فرهنگى :
    چو غنچه گرچه فروبستگى است كارجهان
    تو همچو باد بهارى گره گشا مى باش
    در اين بيت جهانى كه حافظ فراديده دارد ، هرآينه همين جهان است نه جهان ديگر . خرمشاهى گفته است '' حافظ حافظه ماست ''. اين گزاره اما كلى و فتواگونه است و ما بنا نيست آن را به اعتبار دهان گوينده بپذيريم .اما در پى شم و حدس اوليه در صدق اين گزاره به صرافت طبع به تورق اوراق اين حافظه كشانده شدم . حافظه ، ياد و اياتكار و يادگار ما چيزى نيست جز تاريخ وقايع سياسى و آثار فرهنگى آنچنانكه مدتى است ريشه ها به كاويدن و درانديشيدن آنها مى پردازد. چارچوب جولان حكمت ها ، فروبستگى ديالوگ يا دو گويى ، هراس از جداسانى انديشه از روايت دينى غالب ، وازنش پوليتيكاى ارسطو و دموكراسى و نيز مباحث راجع به تئاتر و هنرهاى تصويرى و تجسمى در نهضت ترجمه ، فلسفه سياسىِ منحصر به حاكميت يك تن بر همه و بنابراين رابطه خواجگى و بندگى در مناسبات قدرت و همانندسازى بندگى شاه و خدا ، نفوذ نوافلاتونيسم و روح عرفانى حتى در حكمت هاى برهانى ، مشترك بودن همه حكما ، اعم از مشاء و غير مشاء در قول به يك بنياد يا ذات الهى ثابت و تغير ناپذير و همساز با اوصاف خداى دينى ، مسدود شدن ديالوگ راديكال و امكان شرايط برابر گفتگو براى منكران چارچوب كلى ذات مدارانه ، غلبه نقل بر عقل و گرمى بازار حديث سازان دگرگونه انديش و گريز آنها از پذيرش مستقلانه عقايد خويش ، فقدان همبستگى اجتماعى و گسترش ترس و زبونى و ريا در روابط اجتماعى ، تقدير گرايى ، وابستگى به خواب و خرافه و افسانه و بخت و قسمت ازلى ، كسوف خرد خودسالار و علم تجربى ، نقش زور عريان حاكمان و وصلت آنها با شارعان در مهار و كنترل توده ها با تهديد پليس زمينى و آسمانى ، غايب بودن مردم در تاريخ نگارى ها ، پيوند آسمان و خفقان ، سانسور و خودسانسورى نهان ، هرم قدرتى كه قاعده آن محل و مرتبه نازل عوامى است كه فرادستان آنها را به خوارمايه ترين صفات متصف مى كنند و فاصله عظيم نقاط بى شمار اين بندگانِ چاكر و خامل ذكر ( بى نام و نشان ) با طبقات فرادست _ شاه ، خليفه و حاكم ، وزير ، اميران ، فقهاء ، قضات ، باشى ها ، دهقانان ( زمين داران )، دبيران و مانند اين ها – چرخه هميشگى شكنجه و غارت و كشتار به دست و به امر حاكمانى كه خود را موهبت الهى مى خوانند ، عادى نمودن استبداد شرقى به نزد خاص و عام و در بهترين حالت واكنش هايى چون نظريه پردازى هاى سياسى براى تبديل شاه يا خليفه به يك فيلسوف يا انسان كامل و يا نوشتن نصيحت الملوك با آهنگ ترساندن حاكم از احكم الحاكمين و فراخوانش وى به مراعت عدل در حق رعيت ، و غفلت از امكانات و توانش هاى جماعت در ايفاى نقش در سياست ، اين ها كلياتى هستند كه به مصاديق تاريخى آنها پرداختيم .
    اين اوديسه نفسگير ما را ظاهراً از حافظ دور كرده است ، ليك دقيقاً همين فراز و فرودهاى تاريخى است كه ديوان حافظ در سده هشتم آنها را در تركيبات بلورين استعارى متبلور كرده است ، تمامى بزرگى حافظ از آن است كه روى ديگر همين تاريخ را كه عينيت جان تاريخمند ايرانى است نمادينه و ايدئاليزه كرده است . اين است كه نگرْسوىِ حافظ در بسيارى از غزل هايش اينجهانى است ؛ جهنم و بهشت اخروى ، جهان فانى و باقى ، و روز رستخيز را حافظ به زاهد و شيخ و امام شهر مى سپرد و خود مقامى بالاتر از عشق نمى شناسد ./جهان فانى و باقى فداى شاهد و ساقى __ كه سلطانىّ ِ عالم را طفيل عشق مى بينم /. عشق پيشِ شاعر شيراز همان حديث آرزومندى است كه برگردان تمامى ديوان اوست . اين عشق تنها از آدميزاده اى بر مى آيد كه در اين دنيا هبوط كرده است . نزد حافظ فرشته و حيوان و آدم بهشتى از عشق بى خبرند ./ فرشته عشق نداند كه چيست اى ساقى – بخواه جام و گلابى به خاك آدم ريز /. يا / رندى آموز و كرم كن كه نه چندان هنر است – حَيَوانى كه ننوشد مى و آدم نشود /. بنابراين حافظ همه سر همين جهان درونى است . از اين نگر حافظ يك شاه نمون ( پارادايم ) از سير خرد و انديشه ايرانى از برون به درون ، از عين به ذهن ،از جهان واقعى به جهان اثيرى ، از جمعيت به تنهايى و از جلوت به خلوت است. چون قبلاً پيشروند اين درون گرايى را بعد از شعر سبك خراسانى بررسى شد، اينجا ديگر تكرار مكرر نمى كنم جز اينكه فردوسى با بازگشت به آيين ايران باستان به اوج برون گرايى مى رسد و حافظ با نظر به تاريخ پيش و پس از فردوسى به اوج درون گرايى . من تاكنون حوادث و حكمت ها و هنرها در بخشى از اين دوره تلخ تاريخى – از فردوسى تا حافظ – را به قدر طاقت فهم خود درنگريسته ام . گويى بابك و يعقوب ليث در سياست و رستم و كيخسرو در عالم هنر كه در جهان برون گردن فرازى مى كردند با گذشت زمان كم كم سر به گريبان گشتند،سر به تو و گريزان از جهان شدند ، از قيام بر شاه برون پس پس به شاه معنوى درون خزيدند ، و سرانجام حكومت و جماعتِ اينجهانى را به حال خود نهادند تا آزادى و بندگى و شاه معنوى را در درون جويند. اين عرفان انزوا طلب نيز چندى نپاييد كه با گسترش و كثرت نهاد خانقاه بسيارى از شاهان عالم معنا با شاهان دنيا وصلت كردند . حافظ كه '' به نيم جو '' نخرد '' طاق خانقاه و رباط''، مدرسه و خانقاه را ترك مى كند./ عيب حافظ گو مكن واعظ كه رفت از خانقاه _ پاىِ آزادى چه بندى گر به جايى رفت رفت |||| زخانقاه به ميخانه مى رود حافظ _ مگر ز مستى زهد ريا بهوش آيد /. حافظ خود را از اين صوفيان ''حقه باز و دام گستر '' و زاهدان و شيخان كه بى اعتنا به رنج و راحت انسان ها بهشت را در ملكيت خود مى خواهند جدا و رها مى كند؛ نه از سر خداستيزى بل به دليل باورى ژرف به بيواسطگى خدا. / تو خانقاه و خرابات در ميانه مبين _ خدا گواه كه هر جا كه هست با اويم /.اين '' هر جا'' همه جاست ، خواه در اين جهان ، خواه در مسيحيت ، خواه در اسلام و خواه در آيين پير مغان ، خواه در ميخانه و خواه در مهرابه وخرابات مغان ، خواه در متن جامعه ودر اوضاع همين دنيا. از همين روست كه خدابينى حافظ نه فقط او را بى اعتنا به تاريخ و روز و حال مردمان نمى كند، بل حتى به بى اعتنائى خدا نيز ايوب وار اعتراض مى كند : / تعالى الله چه استغناست اينجا؟/. چهار صد سال بعد از فردوسى حافظ مى گويد : / شاه تركان فارغ است از حال ما كو رستمى /. او ديگر چشم آسايش ندارد از سپهر تيز رو.پس با سينه اى مالامال از درد و به جان آمده از تنهايى در اين پريشان عالم جز در جام مى و صحبت پير مغانى كه به زير زمين رفته است آرامشى نمى يابد . گناه هنرمند نيست كه در جهان پيرامونش ديگر نشانى از بيرق هاى رنگارنگ مردم و پهلوانان و مهان در روز وداع كيخسرو نمى بيند . هنر تاريخ نمادينه شده و معنا يافته است . حافظ در سده هشتم و فردوسى در سده چهارم هر دو به يكسان آينهِ بازنماىِ جان ايرانى مى گردند . درك اين نكته آنگاه آسان مى شود كه به جان دريابيم كه جان هر قومى تاريخ دارد . جان جمعى تاريخمند است و هنرمند حتى اگر خود نداند جانش آينه جان تاريخمند قومش گشته است . زمانه حافظ زمانه اى ، '' صعب روزى ، بُلعَجَب كارى ، پريشان عالمى '' است كه هنوز بوى اجساد قربانيان ايلغار مغول از مشام ها نرفته است كه برخى از ايلخانان و تيمور لنگ ياد اين توحش را دگربار زنده مى كنند. عصر حافظ عصر اوج نا امنى و بى ثباتى ، عصر صوفيان خونريز و دجال فعل ، عصر فروپاشى روح ايرانى ، جنگ سفلگان بر سر قدرت ، زوال اخلاق و دلاورى ، عصر نوكيسه ها و ريزه خواران عالم نما و رياكار و دين فروش ، و عصر از نفس افتادگى حكمت هاى برهان گرا و حتى عرفان شادمانه مولاناست . تن ايران از تازيانه جباران شرحه شرحه شده است ، قوت دانايان همه از خون جگر است ، اوباش و جاهلان و نابخردان صدر نشين اند . اين عصر چنين شناسانده مى شود:/ اسب تازى شده مجروح به زير پالان __ طوق زرين همه بر گردن خر مى بينم /. در محله دروازه كازرون كه محل زندگى حافظ نيز بود همگاه با يورش مبارزالدين و درگيرى او با هواداران شاه شجاع پيش چشم شاعر دردمند ايران به نواميس تجاوز شد ، خانه ها ويران گشتند ، مردان و كودكان از دم تيغ بى دريغ گذشتند و زمين دشتِ خونى تهى از سكنه شد، بنا به روايت صاحب شيراز نامه تا يكسال و نيم ديگر يك نفر در آن محله نبود و جان بدربردگان چادر بسر به محله موردستان گريخته بودند . ايران خلخالى ها به خود ديده است . در اين هنگام حافظ به گمان قوى سى و چند ساله بود ، از قيل و قال مدرسه ملول گشته بود .اهل اين مدارس از دير باز كارشان بحث هاى كلامى بر سر حدوث و قدم عالم ، عقول عالم غيب ، رابطه اسماء و صفات بارى با ذات و مانند اين ها بود . دلگرفتگى شاعر ميانسال از اين قيل و قال در اين روزگار خونبار شايد ندايى بود به اين غرق شدگان در حرافى هاى بى پايان كه هان اى بى خبران : آن بيرون دارند آدم مى كشند . هان اى برادران آيا نمى بينيد كه پشت ديوار مدرسه تان سيلاب خون جارى است . حافظ همان گاه چنين سرود :/ سينه مالامال درد است اى دريغا مرهمى _ دل ز تنهايى به جان آمد خدايا محرمى _ خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندى بريم _ كز نسيمش بوى جوى موليان آيد همى …/. او از سى سالگى ديگر نمى توانست همچون اهل مدرسه هاى قرون وسطايى وجدان خود را با علم و فضل الهياتى باد بزند ، به رغم گريزش به باغ براى تازه كردن آيين دين زردشتى ، به رغم تنهايى اش كه از غم آن فرياد سر مى دهد ، به رغم پناه بردنش به گوشه چمنى و به رغم مردم گريزى ناگزيرش ، مى بينيم كه بسيارى از غزل هاى او به رخدادهاى سياسى زمانه اش ، به خونريزى جباران ، به تازيانه محتسبى كه شيخ شده و فسق خود از ياد ببرده ، به گردشگاه هاى دلگشاى شيراز و به حال و روز مردمانش ، به نماز گربه عابد و رياكارى زاهدان و حقه بازى صوفيان و به قول خودش به انقلاب زمانه و تند باد حوادث اشارت دارند. جهان فروبسته حافظ همين جهان پيرامون او و همان زمانه اى است كه همچو چشم صراحى خونريز است . مثنوى بلند آهوى وحشى گوياى حال و روز شاعرى است كه خود را همخويش و آشنا با آهوى وحشى اى مى يابد كه در دشت مشوش ، بى چراگاهى خوش و ايمن از پيش و از پس در راهش كمين نهاده اند . او آرزومند وفا و همدلى و يارى است اما تنها مى تواند لب سرچشمه اى نالان و اشكريزان تنها با خود گفتگو كند./ لب سرچشمه اى و طرف جويى _ نم اشكى و با خود گفتگويى /. اين آهوى بى دفاع كه از هر سو بلا بر او مى بارد همهنگام وصف حال مردم ايران نيز هست . اين شاعر همان قدر كه به عشق فرامى خواند ، از جدايى و هجران نيز شكوه مى كند. روان شناسى اجتماعى جدايى و بى اعتمادى را يك ويژگى برجسته زيستجهان استبداد مى شناسد . حافظ به گونه اى خودپيدا سرزمين خفقان دورى ها و مهجورى ها ، محنتكدهِ فاصله ها و ديوارهاى بلند و رابطه هاى بى ارتباطى را در استعاره هاى نبوغ انگيخته مصور مى سازد . گويا در اين هواى ابرى و مه آلود شدت عشق از حدت هجر است . اين شاعر بى همتا دراشتياق مدارا و صلح و دوستى و عشق است ، اما جهان واقعى به سخنانش دهن كجى مى كند. / مده پاىِ گل و جام مى از دست _ ولى غافل مباش از دهر بدمست /.
    در اين وادى به بانگ سيل بشنو
    كه صد من خون مظلومان به يك جو
    پر جبريل را اينجا بسوزند
    بدان تا كودكان آتش فروزند
    سخن گفتن كه را ياراست اينجا
    تعالى الله چه استغناست اينجا
    برو حافظ در اين معرض مزن دم
    سخن كوتاه كن والله اعلم
    پس پر پيداست كه فروبستگى كار جهان چيزى جز خفقان وجودى در وضعيت اينجايى و اكنونىِ شاعر نمى تواند بود. حديث آرزومندى حافظ گره گشايى از اين فروبستگى و به اصطلاح امروزى سانسور و خودسانسورى است كه راهى اجتماعى براى آن نمى يابد مگر فراغتى و كتابى و گوشه چمنى. حتى آنگاه كه مى گويد '' مرا به كار جهان هرگز التفات نبود'' بى درنگ از خوش آراستگى جهان با خيال رخ دلدار سخن مى گويد : رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست . از اين '' فتنه كه در سر'' اوست ، سر نه به دنيا فرو مى آورد نه به عقبا . او خود را '' اهل دل '' مى داند ، از آتشى ناميرا در درونش مى گويدو از خيالى كه دلش مى پزد . / نخفته ام ز خيالى كه مى پزد دل من /. آنچه بدون هيچ تفسير برون متنى با قطعيت مى توان گفت درونى بودن ، گاهى خيالى بودن ، و گاهى شهودى بودنِ جهانى سرشار از عشق است كه شاعر در همين جهان در درون خويش مى يابد يا مى آفريند.
    دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
    فراغتی و کتابی و گوشه چمنی
    من این مقام به دنیا و آخرت ندهم
    اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی
    هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد
    فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی
    بیا که رونق این کارخانه کم نشود
    به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی
    ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن
    در این چمن که گلی بوده است یا سمنی
    ببین در آینهِ جامْ نقش بندیِ غیب
    كه كس بيادندارد ولى چنين فتنى( كه كس بياد ندارد چنين عجب زمنى ) به روز حادثه غم با شراب بايد گفت
    كه اعتماد به كس نيست در چنين زمنى
    از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
    عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی
    به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
    چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
    مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ
    کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی
    برخى از پژوهشگران ( از جمله دكتر جلاليان ) زمان سرايش اين غزل را سال ٧٩٠ هجرى ( دو سال تا پنج سال پيش از مرگ يا قتل حافظ ) و همگاه با يورش تيمور به شيراز و گريز شاه زين العابدين از شيراز دانسته اند. در تاريخ مرگ يا قتل حافظ اختلاف نظرات ميان ٧٩١ و ٧٩٢ و ٧٩٤ و ٧٩٥ در نوسان است. قراين و اشارات نهفته در غزل بالا آن قدر مى رسانند كه غزل بالا در اواخر عمر حافظ و همهنگام يا بعد از حمله دوم تيمور به شيراز سروده شده است . روزگارى كه امير مبارز الدين ،معروف به محتسب ، چنگ و دف و رباب را حرام كرده و بانگ نوشانوش و نغمه هاى موسيقى را خاموش گردانده و ترس و نهان روشى را بر شيراز حاكم كرده بود ، حافظ غزلخوان گاه به آن ترك سمرقندى (تيمور) اميد مى بست. دكتر غنى در كتاب پرمايه تاريخ عصر حافظ در تأييد اين سخن كه مراد حافظ از ترك سمرقندى تيمور است ، پيشاهنگ حافظ پژوهان بعدى است . سرايش غزلى با مطلع '' سينه مالامال درد است….'' بنا به نظر دكتر جلاليان قبل از سال ٧٨١ هجرى و قتل عام سمرقند به فرمان تيمور است . اين غزل به دوره ميانسالى حافظ تعلق دارد . تيمور هنوز در نظر حافظ آن اهريمن نيم تن و '' دجال فعل و ملحد شكل''نشده است ، او به هر شهرى وارد مى شود عالمان و صوفيان را در امان مى دارد . او به محض ورود به خراسان به ديدار زين الدين ابوبكر تايبادى رفته و وى را اكرام كرده است .تيمور در حمله نخستش به شيراز نيز بنا به عادت شخصى اش عده اى از علما و صوفيان از جمله مير سيد شريف جرجانى ، استاد حافظ ، را با عز و احترام با خود به شهر محبوبش سمرقند برده است . دكتر غنى تفصيل ماجرا را با استناد به منابعى چون مجمل فصيحى نوشته است . اين تايبادى همان كسى است كه وقتى ، شيخ زين الدين على كلاه ، شارع وابسته به شاه شجاع حافظ را به استناد مصرع '' آه اگر از پس امروز بود فردايى ''متهم به شك در معاد و تكفير و مهدور الدم مى كند به حافظ پيشنهاد مى كند تا با افزودن بيتى كفر را به نقل كفر تبديل كند و بدينسان سبب ساز نجات حافظ مى شود ، حافظ در اين هنگام بايد ميانسال بوده باشد. حافظ اما با صنعت ايهام با يك تير چند نشان مى زند: نسيمى كه بوى جوى موليان با خود مى آورد ياد آور رودكى ، سامانيان و روزگار خوش و با ثباتى است كه با قلم توانمند فردوسى رستم همچون رهايى بخش ايران تصوير مى شود ليك اكنون '' سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چِگِل _ شاه تركان فارغ است از حال ما كو رستمى '' مى دانيم كه شمع چگل اشارتى است به منيژه كه بيژن از دورى او -به سبب زندانى شدن در چاه به فرمان افراسياب – مى سوزد ، اما ديگر كو رستمى كه نقش رهايى بخش را ايفا كند؟ ديگر '' چشم آسايش '' از برون ( سپهر تيز رو ) نتوان بست ، پس '' ساقيا جامى به من ده تا برآسايم دمى ''. حافظ گويى همان دوره تاريخى از فردوسى تا زمان خودش را ، نه در گزارش وقايع جزيى و جدا جدا ، بل در بلورى از معنا چكيده و متبلور مى كند. موليان ، سمرقند و بخارا با هواى فرحبخش و امنيتى كه سامانيان هنرپرور به آن بخشيده بودند ، در سده پر خون و خشونتِ هشتم نقش بهشت گم شده و از دست رفته ايرانى پيدا مى كند كه اميدى به بازگشت عصر طلايى اش نيست مگر عالم و آدمى از نو ساخته شود . بدينسان است كه مى گوييم همه آنچه در تاريخ ايران ، در حافظه جمعى و تاريخى ايرانى و در ناخودآگاهى تاريخى ايرانى گذشته است در هنر شاعرى حافظ پژواك مى اندازد. همه آنچه در پاراگراف آغازين برشمرديم همان چيزى است كه در غزل اواخر عمر حافظ – غزل بالا – چكيده شده است . حافظه ما – ما ايرانيان – تاريخ چكيده ماست . سال ها مى گذرد كه به چشم حافظ ٦٦ ساله يا ٦٨ ساله، همان ترك سمرقندى كه سال ها پيش آرزو داشت مردم شيراز را از قهر شريعتمدارانه مبارزالدين رهايى بخشد ، سرانجام اصفهان را با جوى خون و بوى اجساد و كله مناره ها پشت سر نهاد و چندى بعد همچون بلاى آسمانى بر شيراز نازل شد . او نيز جز پيك شوم آواى مرگ و ماتم و ويرانگرى نبود. غزل بالا گوياى برباد رفتن اميد واهى عهدشباب حافظ در سن پختگى است ؛ اميد به رهايى ايران از شب يلداىِ ظلمت حكام و تزوير و رياى دين فروشان قدرت پناه. اكنون اين مرد،با ردايى بلند بر دوش و چشمان گود افتاده و قامت خميده اش كنار جويبارى دور از شهر ايستاده است و به دور دست ها مى نگرد . هر چيزى براى هنرمند مى تواند نمادينه شود، در شعر پارسى نماد ها يى چون پروانه و گل و بلبل هر دم از نو تكرار شده اند شايد از آن رو كه مدلول هاى آنها مكرر بوده اند . گذر عمر و گذرانى بودن جهان از مدلول هاى مكرر ديگر بوده است كه زندگى فروبسته و محروم از عشق و شادى و آزادى را به ياد مرگ يارستنى تر( تحمل پذيرتر ) مى كند . انسان ها آنجا كه زندگى در چنگال زور و بيداد و خشونت و درد و ترس بى-چاره مى شود ، مرگ را چون چاره اى مى نگرند و گورستان را چون آرام گاه . خوگرفتگان به بندگى كه همبستگى براى رهايى از جباران حتى از ذهنشان نمى گذرد و هيچ تصورى از شور بى پايان هستى آزادانه ندارند دل خوش مى دارند به اينكه مرگى هم هست كه هرچه باشد به زندگى جانفرسا پايان مى دهد. ادبيات پارسى پس از فردوسى آكنده است از شواهدى دال براين مرگ گرايى تسلى بخش . مرگ البته حقيقتى است محتوم كه فردوسى نيز در رويارويى با راز آن – از جمله در ابيات فخيم و تأمل انگيز آغازين داستان رستم و سهراب – تقدير گرا مى شود ،ليك كنش پهلوانان فردوسى در زندگى گاه تا حد درآويزى با چرخ بلند اراده مند و آزادانه مى گردد. در حالت طبيعى شور زندگى در زندگى آزاد و شادمانه و گيتيانه همواره مرگ انديشى را پس مى زند. در اين وضعيت كه توانش هاى انسانى سركوب نمى شوند انسان ها زندگى را به قول فردينان سلين چون '' مرگ قسطى'' نمى بينند، زندگى براى آنها خودكشى تدريجى نمى گردد بل چنان مى زيَند كه گويى مرگى در كار نيست. اپيكور در باره مرگ مى گفت :'' تا ما هستيم او نيست ، وقتى او هست ، ما نيستيم '' خيام و گاه حافظ نيز غنيمت شمردن دم را راهى براى گريز از ياد مرگ و نيستى يافته اند. زندگى در زير فشار جانكاه استبداد هاى خونبار ، زندگى اى كه در آن رابطه انسانى در زير فشار تكلف و ريا و پنهانكارى در حقيقت رابطهِ بى ارتباطى است ، دوستى و عشق و همدلى را به آرزويى محبوس در درون تبديل مى كند . انسانى كه واقعيت هستى اش زندانى بى مفر گشته است ، در عالم خيال آسمانى ، بحرى بى كرانه ، فضايى براى پرواز مى آفريند ، دقيقاً در قطب مقابلِ واقعيت جهنمى اش . حافظ اما نمى تواند همواره در اين جهان ديگر سير كند؛ درست برخلاف مولانا . رقت قلب و همدردى انسانى كه در اوست نمى گذارد تا در برابر رنج انسان هاى پيرامونش كر و كور گردد . غزل بالا شاهدى بر اين احساس انسانى است . جويبار زيرپاى پيرمرد دلسوخته گذر عمر را به ياد مى آورد و گذرانى بودن جهان را./بنشين بر لب جوى و گذر عمر _ كاين اشارت ز جهان گذران ما را بس _ قصر فردوس به پاداش عمل مى بخشند _ ما كه رنديم و گدا دير مغان ما را بس /. اما او به دورتر مى نگرد. نه مى تواند همچون خيام با ماهرخى و پياله اى حالى خوش باشد و نه مى تواند همچون صوفيان و اهل مدرسه ميان واقعيت و عالم اعلاى خود ديوار كشد . در عمر ٦٨ ساله وى در شيراز ١٦ حاكم عوض مى شوند . جابجايى قدرت حتى اگر از طريق غارت و خونريزى و وحشت انگيزى و سيخ كشيدن پسر بر چشم پدر نبوده باشد – كه در مواردى بوده است – خبر از بى ثباتى و تحميل ترس و عذاب بر مردم دارد .نگرسوىِ پيرمرد از دمِ در حال ماندهِ فراتر مى رود و گذشته و حتى آينده را مى بيند . تاريخ و فلسفه تاريخ را نقش بندى غيب مى نامد و مى كوشد تا در آينه جام ببيند كه چنين فتنى يا فتنه هايى چرا در زمان او رخ داده است . / كه كس بياد ندارد ولى چنين فتنى /. اين مصرع را كه از ديوان اديب برومند گرفته ام در برخى نسخه ها به صورتى ديگر نوشته اند . ديوان اديب برومند بر اساس نسخه اى خطى متعلق به سنه ٨٧٤ هجرى قمرى يعنى در حدود ٨٣ سال پس از مرگ حافظ است . با يادآورى گذشته ها يا همان يادگار و اياتكار و تاريخ است كه روزگار كنونى روزگارى عجب يا روزگار غريبى مى نمايد. افق پيش روى شاعر دلخسته همه سر خون است و وحشت ، كران تا به كران لشكر ظلم است ، جيغ دلخراش مادران عزيز از كف داده است ، ناله هاى نوميدانه زحمتكشان غارت شده است ، چشمان تهى از عاطفهِ زهد پيشگان و رحل افكندگان در چارديوارى هاى مدرسه هاى پرقيل و قال از علم و فضل است ، آشوب و قتل عام و كله منار و چشم هاى از كاسه درآمده و شمشير شحنه ها و چوب تكفير مفتيان است ، بدن هاى شرحه شرحه در آوردگاه شروران و آزمندان قدرت است ، تجاوز و غارتگرى و شعله هاى آتش است ، دروغ و ريا و سفله پرورى آزمندان مال مردم است در جامه ها و لباده هاى متظاهر به زهد و تقوى . از افق امروزين ، شايد عجب بنمايد كه اين شاعر ايران اين دوست كه مى كوشد از ژرفاهاى تيره و تار جهان تنگ و جانفشار و فروبسته اش اميد بيرون كشد ، به تنها چيزى كه اميد نتواند بست خودِ مردمى هستند كه قربانيان اصلى جباران يكه تازند . هم از اين روى ، شاعر سالخورده و دنيا ديده شايد در واقعيت و شايد هم در خيال و ساحت آرزو تنها راه رهايى را همان مقام خلوت دو يار در گوشه چمنى مى يابد هرچند جماعت هايى براى پند و اندرز و منع او در پى اش افتند يا بنا به معنايى ديگر پشت سر از او غيبت و بدگويى كنند . خطاب به اين جماعت هاست كه مى گويد نه به فسق من اين كارخانه هستى خللى مى پذيرد و نه به زهد ريايى تو .
    او ،دلگير و ملول از اهل مدرسه و شريعت پناهان ، مدرسه اى ديگر براى خود ساخته است . از مدرسه بحث و جدل و شرح كشاف به مدرسه خيام روى آورده است تا شيوه گريزش از اين جهان پربلاى بى درمان را دگر كند ، اما ناگهان از بيت چهارم به بعد مقامى كه به دنيا و آخرت ندهد از هم مى پاشد ؛ نه از سوى آخرت ، نه از عالم ملكوت ، و نه از آسمان بل هرآينه از سوى همان زمينى كه از جاى پرجمعيت آن به گوشه خلوت آن كوچ كرده است . پيرمرد نمى تواند به گل و ياسمن و بوى نسترن دل خوش دارد، حسى انسانى و دنيوى درونش را به جوش مى آورد ، اوضاع زمانه و روز و حال مردمان فجيع تر از آن است كه باده كهن و گوشه چمن بتوانند مايه فراموشى گردند ؛ تيمور چون باد سموم شكوفه هاى هستى را از هم مى پاشد و صوفيان در ركابش به نام حق آدم مى كشند ، عرصه زندگى و نگين شيراز زير سم اهريمنان لگد كوب مى شود و اين نه ماجرايى است كه در تاريخ ايران تازگى داشته باشد . عجب است كه با اين زجه ها و كشته ها هنوز نسترن بوى خوش مى دهد .آشوب ذهن شاعر با آرامش طبيعت ناهمساز و همستيز مى گردد ، نسترن ها هم چون اهل مدرسه بيرحم مى شوند. انگار نه انگار كه دارند كرور كرور آدم مى كشند ، انگار نه انگار كه اصلاً در اين جهان اند . در دشوارترين و تنگ ترين اوضاع شاعر مى كوشد از قعر سياهى نور اميد بيرون كشد ، اما در وضعيتى كه مردم خود به قدرت خود باور ندارند ، تقصير شاعر چيست كه تسلايى جز صبورى و اميد به اينكه حق خودش كارى بكند ندارد . بيت آخر اما اين اميد را نيز سست مى كند. شاعر در جاى ديگر گفته است :/ وضع دوران بنگر، ساغر عشرت برگير _ كه به هر حال همين است بهينِ اوضاع/. او وضعيت موجود را با ناخرسندى و اكراهى پنهان وضعيت مطلوب (بهينِ اوضاع ) مى گيرد و ورا از اين '' وجدان ناخشنود'' گزيرى نيست . ساغر گرفتن او در اثر ديدن وضع ناگوار دوران است ، ليك او چه كند وقتى مردم در تمامى تاريخ مناسبات خواجگى و بندگى را پذيرفته اند، به خفقان و استبداد تن داده اند و حتى حكماى آنها در هنگام گشودگى بر فرهنگ يونانى از پذيرش دموكراسى و هنر يونانى فروبسته ماندند ؟ آيا امروز پس از ششصد سال اين معضل تاريخى رفع شده است ؟ آيا حافظ خود راهى براى رهايى از اين فروبستگى اجتماعى و سياسى مى شناخت ؟ اگر مى شناخت آرزوى حكيم و برهمنى كه فروبستگى هستى اجتماعى را بگشايد نمى كرد . راه آزادى و رهايى در فرهنگ ما يا درون گرايى فردى در عرفان بوده است يا نصيحت الملوك و مشروط كردن حاكم به اوصافى چون حكمت و معصوميت و عدالت كه هرگز از كتاب ها و جمجمه ها فراتر نرفته است . دوهزار و پانصد سال در ديانت و سياست نام ديگر مردم بندگان بوده است . بندگان مادام كه خود خروج از بندگى را نياز حياتى خود ندانند ، بندگان خواهند ماند و مادام كه چنين است تنها فرمى از حكومت كه بر آنها حاكم مى شود حكومت و وِلايت مطلقه يك فرد خواهد بود كه اسمش ممكن است شاه يا خليفه يا سلطان يا امام يا فيلسوفشاه يا فقيه شاه يا انسان كامل يا رييس مدينه يا قطب زمان يا خدايگان يا چيز ديگرى باشد . آن قدر هست كه حافظ و برخى از عارفان فروبستگى و عسرت و سانسور را در اين زيستجهان استبدادى دريافته و راهى به گشودگى و آزادى جسته اند . از همين روست كه مى گوييم بيت زير حسب حال تاريخ ، سرنمون حافظه جمعى ما و زبان حال ناخودآگاه تاريخى ماست .
    چو غنچه گرچه فروبستگى است كارجهان
    تو همچو باد بهارى گره گشا مى باش
    با سپاس از بربارى شما و با پوزش از دراز نفسى

     
    • با پوزش يك اشتباه را درست مى كنم :
      درگيرى امير مبارزالدين در دروازه كازرون با طرفداران شاه شيخ ابواسحاق بود نه طرفداران شاه شجاع . از اين اشتباه كه در يك لحظه حواس پرتى رخ داده است از همه دوستان ارجمند پوزش مى خواهم

       
      • با درود بر کورس گرامی

        من اخیرا ۲ کتاب “فرهنگ است یا نیرنگ” و “حافظ چه میگوید” نوشتهٔ احمد کسروی را خواندم و بسیار متعجب از خشم و نفرت او نسبت به تاریخ و فرهنگ شعر و مفاخر کهن ایران و آنچه او بد آموزه‌های منحرف کننده بی‌ فایده مضر و بولهوس گرایانه، می‌خواند. فراز‌های زیر را از “حافظ چه میگوید” عیناً نقل می‌کنم؛

        [نیز باید بیگمان بود که یکی‌ از کتابهای سرا پا زیان “دیوان حافظ” است که چند رشته بد آموزیهای زهر- آلود از خراباتی گری – جبری گری – صوفی گری و ماننند اینها در بر میدارد.

        این دیوان با آن شعرهای شیوایش، و با آن بد اموزیهای فریبنده ش، خونها را از جوش میندازد، سهشها را بیکاره میگرداند، نومیدی و بی‌ پروایی بزندگانی و خوشگذرانی‌ و بی‌دردی را می‌پروراند، یک کلمه باید گفت “غیرت و آزرم را میکشد”.

        این است که تا می‌توان باید به نابودی این دیوان کوشید، و ما از خوانندگان این دفتر خواهش می‌کنیم که این داوریها را که در بارهٔ حافظ رفته و ایراد هاییکه به گفتهای او گرفته شده هشیارانه بخوانند و نیک بیندیشند و با فهم و خرد خود داوری کنند که اگر راست یافتند و ایرادی پیدا نکردند، در این کوششها که ما برای بر انداختن این گونه کتاب‌ها می‌کنیم همدستی نشان دهند، این کتاب را نیز خوانده به دیگران بدهند،]

        حال که در پست اخیر نقش حافظ را بمانند آینه ی مکدر شده ی تاریخ روح ایران و ‌ایرانی و دیوانش را که میراثی به جأ مانده از این تاریخ تاریک و خونبار برای صیقل و ا‌مید بخشیدن جهت گشایش فروبستگی‌های حیات و نه فقط در عصر ما که از جهاتی چندان با آن عصر تاریک جهالت و ستم تمایز ندارد، تفسیری مستقیم و صریح تر از ساختار طبقاتی و مناسبت اجتماعی آن عصر کردید، بجاست که نظرات یا نقد شما را نیز بر نقد و نظرات احمد کسروی – به گمان من بسیار متناقض با بینشی ضدّ مذهب، اما نقد متعصبانه و مذهبی از حافظ- در مورد فرهنگ حافظ نیز خوانندگان ریشه‌ها را بهره‌مند سازید، خصوصاً این که چگونه علی‌‌رغم این که کسروی حضوری در تاریخ انقلاب مشروطه بر علیه نظام پوسیدهٔ فئودالی داشت و در ثبت تاریخ این رویداد مهم آستانه عصر جدید ما به قول شما و بسیاری مورخین موثق‌ترین گزارش این رویداد را برای تاریخ ما بجا گذاشته، و علی‌‌رغم زبان‌شناس و مورخ بودن، از مختصات زمانی‌ و مکانی تاریخ حافظ و نقش او در تشریح، توصیف و تبیین هنرمندانهٔ حافظ از این تاریخ غمبار تا این حد غافل است که حکم نابودی دیوانش را میدهد؟؟ آیا او “خلخالی” فرهنگی حافظ و خیام و سعدی نیست؟ قطعاً شاملو و سایه وزیر ارشاد احمدی‌ نژاد را به وزارت فرهنگ کسروی ترجیح می‌دادند.
        اگرچه حافظ خود قبلا پاسخ چنین نظراتی را نسبت به خود داده.

        در نظر بازی ما بیخبران حیرانند //// من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
        با سپاس

         
        • جناب كاوش سلام

          كسروي درموقع نوشتن تاريخ مشروطه عقل وهوشش سرجاي خودش بوده است.وامادرموقع نوشتاري كه شما معرفي كرديد وديگرنوشتار انحرافي اش، ازمسيرعقلانيت وانسانيت رخت بربسته بوده است وسببش را من نمي دانم امادقيقا مصداق مفسدفي الارضي بوده است كه امنيت اعتقادي جامعه را برهم زده بودو هنوزهم اثرش باقي است كه سزاوارمحاكمه واعدام بوده است ؛دست فدائيان اسلام دردنكند جزاهم الله خيرالجزاء.
          اين آقاي كورس اول حافظ را خداناباور معرفي كردندوخدايش را خداي فرهنگي عاميانه پنداشته بودندحالا ازآن برگشته اندوجوري ديگرونغمه اي ديگرسازكرده اند.

          —————–

          سلام مصلح گرامی
          کسروی مگر جز نوشته هایش چه داشت؟ آیا جلوی مردم را می گرفت که به مسجد نروند و عزاداری نکنند؟ یک نوشته را با نوشته باید پاسخ داد. وگرنه ما را با داعش چه تفاوت؟
          با احترام

          .

           
  48. سلام بر ناظران گرامی
    آقای نوریزاد چرا بر سر اصل مطلب نمی روید؟!چرا نمی فرمایید که ولی فقیه حکومت اسلامی رهبر مسلمین دو جهان اسوه تقوی آگاه به کل علوم دنیوی و اخروی مدبر شجاع شاعر ادیب و…یه چند انگشتی عمامه مبارک را بالاتر دهند؟ناسلامتی ایشان در توصیه به دیگران ید طولانی دارند.همین اخیرا بود که فرمودند خون آن شهید مظلوم(شیخ نمر)دامن ظالمان را خواهد گرفت.من مانده ام که اگر این حرف درست باشد پس خون چندین هزار مظلومی که تاکنون بدست اینان به عدم سپرده شده اند چرا دامنگیر حضرات نیست؟سوال بسیار است و دل اندوهگین.به امید روزیکه هر کسی با هر مسلک و مرامی آزادانه در سرزمین خود زندگی کند.
    یا حق

     
  49. درود بر نوریزاد گرامی و دلیر و ایراند و انساندوست!تازه دوست گرامی این باباش هم گویا از بزرگان و فدائیان خود رهبر بوده!

     
  50. حسنک ریسک جمهورک: وقت آن رسیده اعراب صفحه جدیدی در روابط خود با ایران باز کنند!
    مش قاسم: کی وقت اون میرسه که حکومت اسلامی صفحه جدیدی در روابط خود با ما باز کنه؟ تو بجای اینکه واسه این و اون نخسه بپیچی اول برو درد خودتو دوا کن. چراغی که به خونه حلاله به مچت حرومه حاجی!

     
  51. درورد بر بزرگواران

    چرا افراد ولایتمدار، دلواپس و بنیادگرا با شنیدن اینکه انسانهایی مثل بنده که شعار «مرگ بر دیکتاور» میدهند خشمگن شده و شروع به لگد پرانی، مشتزنی، زنجیر کشی و استفاده از سلاحهای سرد و گرم که رژیم بدون هیچگونه بازخواست، نظارت و تعقیب دراختیارآنان قرار داده است برعلیه ایرانیان بی پناه اقدام کرده و در ضمن مشوش و هیجانزده میشوند؟

    مگر فراموش کرده اید که این شعارجهان شمول «مرگ بر دیکتاتور» بود که شما را برروی کار آورد. علاوه براینکه با شنیدن آن نباید پرحاشیده و مشوش شوید بلکه درهمکاری با ما نیز به کاروان اکثریت پیوسته وازاعماق سینه های خود با فریادی بلند داد بزنید… مرگ بر دیکتاتور

    رسول

     
  52. کیهان: برجام پرهزینه بود اما شعور مردم را بالا برد.
    مش قاسم: ما شعورمآن ما بالا بود. شعور تو و ///// بالا رفت؟

     
  53. سید علی رهبر//: در برابر آنچه در این معامله به دست آمده، هزینه‌های سنگینی پرداخت شده است.
    -خدا پدرت رو … (سه نقطه از مش قاسم). در این معامله هیچ!!!!! به دست این ملت آمده. بنابرین معلومه هر هزینه‌های که شده سنگین بوده برای هیچ!!!!!!! اگه مردی بیا بگو ببینم چه قدر خرج شد تا به اینجا رسیدیم؟ خرج مالی، اعتباری، اجتماعی؟……… فقط پولها رو ریختی به جیب پاکستانی ها، کره شمالی، و دلالان این ور اونور دنیا. اینهمه خرج واسه ما آب نشد ولی واسه خیلیها نون شد با این رهبری تو. مردم آب نوشیدنی ندارن، یا اگه دارن آلوده است تو رفتی آب سنگین درست کردی؟ واسه چی؟ تو اول برو آب آشامیدنی مردم رو راه بنداز. آب سنگین رو میخوای باهاش چه بکنی؟

     
  54. آقاى نوريزاد گرامى. درود بر شما كه از دكتر زهرا بنى يعقوب ياد كرديد.

    آيا هواداران نظام كه مقايسه داعش با اين نظام را نابجا مى دانند هر گز ديده اند داعش سنى مذهب، بلاهايى كه اين نظام شيعى بر سر مسلمانان شيعه آورده بر سر هم كيشان سنى مذهب خود آورده باشد؟
    آيا داعش درِ سينما را بر روى هم كيشان خود قفل كرد و ٤٠٠ مسلمان بيگناه را زنده در آتش كباب كرد؟ آيا دختر مسلمانِ هم مذهب خود و مقيد به حجاب اسلامى را به جرم منكرى كه مرتكب نشده بود دستگير كرد و جنازه اش را تحويل داد؟

    بله به نظر من هم مقايسه نابجايى است. داعش دست كم تكليفش با خودش و ديگران روشن است. تابع دستورات اسلام است و دستور اسلامى “اشداء على الكفار” را براى غير همكيشان خود جارى مى كند و در بين همكيشانش ” رحماء بينهم” حاكم است. اما نظام شيعى ما، ايرانيان مسلمان شيعه را مى سوزاند و مى كشد، اعضاى مافياى خودى را از مجازات هر جنايتى معاف مى كند و براى كفار تنها رجز مى خواند اما به وقت خطر در مقابلشان زانو مى زند.
    نظام ما ادعاى اسلامش گوش فلك را كر كرده اما مسلمانى اش شتر گاو پلنگى است: ” اشداء على الملّت الايران و رحماء بين “مافيا” ئهم و النرمش القهرمانانه! على الكفار”

     
  55. با سلام و درودهاي گرم و پرمهر
    حمله ماموران شهرداري به دستفروشان در گرگان و كشته شدن يك مامور
    گفت و گوي راديو ندا با يكي از شهروندان گرگان پيرامون ماجراي حمله ماموران شهرداري به دستفروشان و كشته شدن يك مامور. اين شهروند كه خود مغازه دار است با بيان اينكه دستفروشان حق شهروندي دارند و با تاكيد بر حمايت از آنها، گفت : ” اگر دولت از دستفروشان حمايت نمي كند از طرفي هم سنگ لاي چرخ نگذارد ! ”

    http://radio-neda.blogspot.com/2016/01/blog-post_19.html

     
  56. با درود به جناب نوری زاد و دیگر عزیزان؛

    * به بهانۀ رواج یک پدیده و مُعضل اخلاقی جدید بنام ” چند رویی ” در جامعۀ ایران و همچنین سایت جناب نوری زاد

    به برکت برقراری حکومت اسلامی شیعیان اثنی عشری در ایران و همچنین به برکت وجود مقام عظمای ولایت مطلق فقیه، امروز در ایران بسیاری از ضد ارزشها تبدیل به ارزش شده. یکی از انواع ضد ارزشها که در تمام نقاط دنیا با هر دین و نژاد و رنگ و زبانی، ضد ارزش محسوب میشود و البته از نوع بدترین آن، “چند رویی” ست.
    به باور من ارزش گذاری، سرایت و رواج اخلاق و رفتارهای مثبت اجتماعی، بدون شک بستگی تام و تمام به رفتار حاکمان دارد، هر اندازه که حاکمان و دولت مردان در مرام و رفتار خویش پای بند به چارچوبهای اخلاقی باشند و آنها را رعایت کنند به همان اندازه نیز در بین مردم تأثیر گذار خواهد بود.
    دروغ و دروغگویی، ریاکاری، تزویر، دغل بازی، فریبکاری، عهد شکنی، ترس و بزدلی، نبود عزت نفس و … همه و همه خروجی های “چند رویی” ست. یک فرد چند رو به هیچیک از اصلی ترین و مهمترین ارزشهای انسانی اخلاقی پایبند نیست و اصولاً خود را آزاد و رها از هر بند و وابستگی اخلاقی میداند و هرآن و هر زمان که بخواهد میتواند تغییر جهت بدهد. عدم ثبات شخصیتی و در حقیقت بی شخصیتی یکی از مهمترین اثرات و نتایج “چند رویی” می باشد.
    بسیاری از افراد جناح حاکم در ایران که شاخص آنها ولی فقیه و رهبر است گرفتار بیماری اخلاقی “چند رویی” هستند و هر روز و بسته به شرایط همانند آفتاب پرست تغییر رنگ میدهند، گفتار و کردار آنها فاقد انسجام و هماهنگی ست و ثبات شخصیتی ندارند. یک روز مدافع بی قید و شرط اصولگرایان تند رو، روز دیگر دم از اصلاح طلبی میزنند و یک روز هم بر مدار اعتدال گرایی. از آنجا که اغلب دولت مردان و حاکمان روحانی و آخوند هستند و لباس رسمی آنها لباس پیامبر اسلام، لذا بسیاری از مردم هم خواسته و ناخواسته، از روی اعتقاد یا از روی عناد، رفتار آنها را الگوی زندگی و روابط روزمرۀ خود قرار داده و به همین شکل در تمام جامعه پدیدۀ “چند رویی” جاری و ساری می گردد.
    “چند رویی” و چند رنگی مرحلۀ آخر و پست ترین مقام از مقامات اخلاقی مرتبط به “رو” یا رفتار اشخاص است، نقطۀ مقابل آن “یک رویی” و یا یکرنگی ست.

    افراد اجتماع را میتوان در این مقوله به چند گروه تقسیم کرد:

    “نیم رو” : شخصی که حجب و حیای او آنقدر زیاد است که نه تنها حق خودش را نمیتواند بگیرد بلکه در بسیاری از مواقع با کمال میل از حق خود هم میگذرد. این شخص در گروه افراد کمرو قرار دارد.

    “دو رو” : شخصی که در ظاهر و باطن متفاوت است و گفتار و رفتارش باهم همخوانی ندارد، در جمع یک جور و در خفا به گونه ای دیگر است، رودر رو یک جور و در پشت سر به گونه ای دیگر.

    “چند رو” : شخصی که برای پیشبرد مصالح شخصی هر لحظه تغییر رویه میدهد و بی ثبات ترین و غیر قابل اعتمادترین شخصیت را دارد که توضیحات آن در بالا آمد.

    افراد “دو رو” و “چند رو” ممکن است کمرو باشند و یا پُررو . کمرویان ترسو و بزدل و پُر رویان وقیح و بی شرم هستند که هر دوی آنها به یک اندازه برای جامعه خطرناک.

    “یک رو” : شخصی که هم در ظاهر و هم در باطن یک چهره و یک رنگ است و رفتاری با ثبات دارد. تفاوتی نمیکند در منزل باشد، در محل کار یا در کوچه و بازار، در خفا یا آشکار، در هر جا و در هر زمانی عزت نفس خود را حفظ میکند و به آنچه هست افتخار میکند. او فردی ست ساده و بی غل وغش که بیشترین احترام را برای شخصیت انسانی خود قائل است. او فردی ست شجاع و جوانمرد که نه به خود و نه به دیگری هرگز خیانت نمیکند. افراد یکرو و یکرنگ غالباً پررو هم هستند ولی از نوع مثبت آن، ممکن است افرادی هم کمرو در این گروه باشند بدلیل حیا و حجب ذاتی ای که دارند.
    تمام این افراد که بدانها اشاره شد دارای شخصیتی حقیقی و قابل رؤیت هستند ولی متأسفانه در فضای مجازی نیز شاهد رشد روز افزون “دو رویی” و “چند رویی” هستیم. از ورود به جزئیات و چرایی این رفتارهای ناهنجار در محیط مجازی صرف نظر میکنم که پرداختن به آن حکایت مثنوی هفتاد من کاغذ است.

    – سخن پایانی اینکه در این سایت هم افرادی هستند که به گروه دو رویان و چند رویان پیوسته اند. برخی تحت نامهای مجازی متفاوت مطالب متفاوتی را در این سایت قرار میدهند و برخی، هم با نام مجازی ثابت و هم با عنوان ناشناس. افرادی هستند که میتوانم در اینجا نام آنها را بیاورم ولی بدلایل مختلف صلاح نمیبینم چون بعضی از این افراد نیت خیری دارند ولی یکی از این افراد چون شمشیر را از رو بسته و مستقیم به من حمله کرده را رسوا میکنم.
    او کسی نیست جز فردی با نام مجازی “مصلح” که به نامهای ” ارسطو” و “مسیح” نیز مطلب میدهد. در پست “خروج از نفهمی خرج دارد” ایشان با نام “مسیح” در سخنانی بیشرمانه و وقیحانه به من و خانوادۀ من توهین کردند و به من افترا زدند. جناب “مصلح ارسطو مسیح” شما را دعوت به یک رویی میکنم و اینکه دست از فحاشی بردارید. اگر دست از چند رویی برداشتید شما را میبخشم ولی اگر به این رفتار خود ادامه دادید هرگز شما را نمیبخشم و در کامنتهای بعدی با توجه به اخطاری که به شما داده بودم شما را بیش از پیش مفتضح خواهم کرد.
    جناب “مصلح ارسطو مسیح”حیا کن و جوانمردی پیشه کن! و دست از فحاشی بردار. هر زمان و هر کجا هم خواستی رخ به رخ میشوم با تو، چرا که تو را یک //// و ترسو میدانم که در نه در فضای مجازی جسارت و مرام و انسانیت دارد و نه در فضای حقیقی. برای فحاشی به من، نامت را تغییر نده که من از همان ابتدای آشنایی با نوشته های تو، پی به مرام ////// ات برده بودم.

    با پوزش از دیگر عزیزان و جناب نوری زاد

    بدرود

     
  57. درود بر استاد گرامی

    پیشنهاد میکنم فایل صوتی دکتر رنانی را در آدرس اینترنتی در پایان متن گوش دهید. نکات بسیار آموزنده ای درش هست و نمیدونم آیا دوستان پیشتر این پیام رو اینجا گذاشته بودند یا نه.

    “پیامدهای انتخابات اسفند ۹۴ برای اقتصاد ایران

    (سخنرانی رنانی در نشست جامعه پزشکی اصفهان – ۱۱ دی ماه ۱۳۹۴)

    من سه ماه است که نگران پیامدهای انتخابات اسفند ۹۴ برای اقتصاد ایران هستم. معتقدم این انتخابات ممکن است به باتلاق جدیدی برای اقتصاد ایران، برای دولت یازدهم و برای نظام سیاسی تبدیل شود و البته نهایتا خسارت همه این‌ها را ملت ایران خواهد پرداخت. بر این اساس در سه ماه گذشته با حدود سی نفر از فعالان سیاسی، اجتماعی و صاحب‌نظران دو جناح سیاسی کشور ــ با هدف یافتن راهی برای ایجاد نوعی همگرایی و همکاری بین جناح‌های سیاسی کشور و توقف رقابت‌های مخرب و رساندن این پیام به مقامات ارشد، که کشور برای برون رفت از بحران‌های خطیری که در پیش دارد نیازمند همگرایی و آشتی ملی است ــ گفت‌و‌گو کرده‌ام (با ده نفر مستقل و دانشگاهی، ده نفر اصولگرا و ده نفر اصلاح طلب). اما متاسفانه این ‌گفت‌وگوها بی‌نتیجه بوده است،‌ یعنی دریافتم که همه این‌ها گرچه نگرانند و با تحلیل من موافق، اما هیچ کس حاضر نیست برای ایجاد حرکتی نو پا پیش بگذارد چرا که برخی قدرت ندارند، برخی جرأت ندارند و برخی امید. و این بسیار نگران کننده است. به همین علت تصمیم گرفتم بحث را عمومی کنم. بنابراین یک ماهی است که چندین سخنرانی در این باره در مجامع مختلف کشور داشته‌ام و به زودی نیز نوشته‌ای در این باره منتشر خواهم کرد.

    در همین راستا اخیرا سخنرانی‌ای با عنوان «پیامدهای انتخابات اسفند ۹۴ برای اقتصاد ایران» در نشست جامعه پزشکی اصفهان (۱۱ دی ماه ۹۴) داشته‌ام که فایل صوتی آن توسط دوستان آماده انتشار شده است و برای تایید و اجازه انتشار برای من ارسال شده است که در این جا در اختیار علاقه‌مندان قرار می‌دهم و مسئولیت انتشار آن با من است.

    به گمانم لازم است این بحث وارد گفت‌وگوی روزانه ما شود و با کاندیداها و مقامات موثر در انتخابات در میان بگذاریم و این انتظار عمومی را ایجاد کنیم که این انتخابات از سوی هیچ کس ــ نه برگزار کنندگان، نه کاندیدها و نه جناح‌های سیاسی ــ نباید به سوی سیاسی بازی، ابهام، بی‌اعتمادی، تنش، دو قطبی شدن و ایجاد بی‌ثباتی برود.

    لطفا پس از شنیدن بحث من اگر با این تحلیل موافق بودید و شما هم نگران شدید، در انتشار آن و رسیدن این هشدارها به گوش همه کسانی که نقشی در انتخابات دارند بکوشید. شاید، کسی از خویش برون آید و کاری بکند.”

    http://renani.ir/index.php/speechs/speeches/518-renani-lecture-63

    با سپاس از همه

     
  58. سلام

    طبرزدی صحبت از انتخابات موازی کرده است
    ایا شدنی است؟
    باید لیستی از تمام زندانیان عقیدتی تهیه کرد وایشان را نامزد انتخابات اعلام کرد
    شاید دولت سایه از دلِ زندان دراید

     
  59. جناب کاوش گرامی
    به فرض تمامی ایرادات شما به دنیای سرمایه داری وارد و دمکراسی و حقوق بشر آمریکا هم دروغ
    و مسبب فقر و فلاکت ما ایرانی ها هم سرمایه داری و امپریالیسم جهانی

    تحلیل ماتریالیسم تاریخی برای خروج از این وضع چیست؟
    چه راه حل های عملی برای نجات بشریت پیشنهاد می کنید؟

     
    • با سلام خدمت ساسانم گرامی،

      در پاسخ به پرسش شما باید گفت که من خود را در چنین جایگاه عقلانی یا بهتر فقدان آن نمی‌بینم که جسارت به ارائه‌ی “راه حلهای عملی‌ برای نجات بشریت پیشنهاد کنم”.

      برای رفع ابهام تاکید می‌کنم که نقد من بر نظام سرمایه داری مالی‌، دمکراسی لیبرال و پرچمدار آن در عصر ما یعنی‌ امپراطوری ایالات متحده از دیدگاه مارکسیستی یا کمونیستی نیست. نقدهای من بر نظام کاپیتالیستی مالی‌ غالب جهانی‌ متکی‌ بر تولید و بسط بدهی به نام اعتبارات، چاپ پول بدون پشتونه تولید یا طلا و نزول خواریست. این ساختار از طریق مجتمع صنعتی‌ بانکی‌ غرب با هدایت و مدیریت بانک فدرال (RF)، وال ستریت (WS)، بانک مرکزی انگلیس، بانک مرکزی اروپا، بانک جهانی‌، صندوق بین المللی پول (IMF) و سایر بازیگران لیگ برتر بانکی‌ جهانی‌ به پیروی از تز‌‌های در‌خدمت‌خود ساخته و پرداختهٔ شارلاتان‌های مکتب اقتصادی شیکاگو عمل کرده که بابت این خوش خدمتیها به نظام بانکی‌ جهانی‌ نیز نایل به دریافت جایزهٔ نوبل شده، و همزمان شریک غارتگران مردم جهانند همچون آقایان میلتون فریدمن و گرین اسپان و سایر پیشقراولان و پیروان ملی‌ این دستگاه فریبنده که تولید کنندهٔ فقر و مسکنت برای اکثریت مردم جهان و ثروتهای نجومی برای اقیلییتی بسیار کوچک شده است.

      اخیرا سازمان خیریه بین المللی آکسفم آماری انتشار داده که طبق آن ۶۲ نفر از جمعیت جهان ثروتی معادل ۸ تریلیون دلار را داراست، یعنی‌ ثروتی بیش از دارائی‌های نیمی از جمعیت جهان. اینجا بحث بر سر نحوه “تقسیم نامنصفانهٔ ثروت” در میا‌‌ن نیست؛ اینجا بحث بر سر مکانیسم تبهکارانهٔ انتقال ثروت از طریق چاپ پول گاغذی و الکترونیکی بدون پشتوانهٔ بانک‌های مرکزی و تولید بدهی بدون وثیقه معتبر و همطراز وام درون نظام بانکی و عرضهٔ تسهیلات و “اعتبارات” به بنگا‌های تجاری صنعتی‌ در ساختار کپیتالیسم رفاقتی نه رقابتی‌ ایست. بطور خلاصه عرض کنم که به عنوان یک شهروند جهانی‌ که خود نیز از این نظام تبهکار متضرر میگردد مانند بسیاری نظام کاپیتایسم پولی‌ را، تولید و فروش انحصاری و انتزأعی پول/بدهی/ اعتبارات را و کنترل دزدانهٔ نرخ بهره را که سبب انتقال ثمرهٔ کار زحمتکشان همهٔ جهان به حلقوم رانت خاران جهانی‌ قرن ۲۱است نقد و افشا می‌کنم.
      نقد من بر این نظام از دیدگاه اقتصاد دانان مکتب اتریش است که مبّلغ و مروج اقتصاد سرمایداری تولید – محور متکی‌ بر استاندارد طلاست؛ معهذا نظام بانکی‌ خود دارای مایب و مضاراتی دیگر است و میبینیم که پولهای ارزی‌رمزی الکترونیکی (Crypto-Currency) مثل Bitcoin به عنوان رقیب پا به عرصهٔ وجود حیات اقتصادی گذاشته و سلطهٔ نظام بانکی مرسوم جهانی‌ را تهدید می‌کند.
      گفتنیها در این زمینه بسیار است که بمرور در پست‌های دیگر بیان می‌کنم.
      در ضمن توصیه می‌کنم اگر مایل بودید و قابل دونستید برای شناخت بهتر از دیدگاه من به پوستهای ذیل نگاهی بیاندازید.
      http://www.nurizad.info/blog/29017/ با سلام درود به “آنان که با قلم تباهی دهر را به چشم جهانیان پدیدار می‌کنند” /
      http://www.nurizad.info/blog/29201 / “علم” اقتصاد مال خر نیست،
      http://www.nurizad.info/blog/29240 / پاسخ به نقد “مازیار وطنپرست” گرامی
      ttp://www.nurizad.info/blog/29700 / تجارت نفت از زمان جنگ جهانی‌ دوم تا امروز…. و آیندهٔ آن
      با سپاس

       
  60. سید علی: مراقبت شود که طرف مقابل تعهدات خود در برجام را انجام دهد.
    -یه کلمه هم از ////// بشنفین!

     
  61. اینا یه مشت وحشی رو آزاد گذاشتن که هر جور دلشان میخواد با ما ملت ایران رفتار کنن، نمونش همین بانوی بیگناه. ولکن:
    اخبار: عراقچی برای شرکت در یک جلسه فوق‌العاده عازم عربستان سعودی شد.
    -آغازی دیگر بر … (سه نقطه از مش قاسم) خوردنی بیشتر. اینآ خیال میکنن هر کار دلشان میخواد با ما میتونن بکنن، ولی حال که کفگیر به ته دیگ خورده در مقابل دولتهای دیگه موش شدن. گردن کلفتیهای اینا فقط در مقابل زن و بچه مردمه.

     
  62. درود بر شما و اقای سلطانی دلاور درود بر تمام مردان و زنان ستمدیده و رنج کشیده ایرانی اندگی صبر اندگی صبر ….. عجب صبری خدا دارد…..

     
  63. مازیار وطن‌پرست

    آقای محمد مهدوی‌فر شاعر و غواص دوران جنگ، به جرم گفتن شعری با مضمون انتقادی و به نام الفبا به 18 ماه زندان محکوم شد. حتما این دوستمان را که با نام خودش دراینجا کامنت می‌گذارد را به یادمی‌آورید.

    این هم دو بیت از شعر بلند الفبا:
    ح چون حجاب زن، از کودکی تا گور / یا با زبان خوش یا با زبان زور
    ک مثل کهریزک، یک جای وحشتناک / چندین جوان پاک، رفته به زیر خاک

    منبع: صفحهٔ فیس‌بوک یکی از دوستان به نقل از کارگاه آموزشی شهروندیار. با اینهمه امیدوارم خبر تکذیب شود.

     
    • با درود به جناب مازیار

      بله ، متأسفانه خبر صحت دارد، با توجه به مطلب درج شده در صفحۀ فیس بوک جناب مهدوی فر :

      ” محمد مهدوی فر ؛ به یکسال و نیم حبس در دادگاه یک و نیم دقیقه ای محکوم شد به خاطر سرودن شعر «الفبا»
      شاکی: واحد اطلاعات سپاه کاشان
      متهم: محمد مهدوی فر (تخریب چی و غواص دفاع مقدس)
      رأی دادگاه:
      در خصوص اتهام آقای محمد مهدوی فر فرزند مصطفی مبنی بر نشر اکاذیب، دادگاه با بررسی اوراق پرونده اعم از گزارش واصله، متن اشعار مرقوم شده توسط متهم، اقراریه مقرون به واقع متهم، کیفرخواست صادره از ناحیه دادسرا، بزه انتسابی علیه نامبرده محرز و مسلم می باشد. لذا به استناد ماده ۶۹۸ از قانون تعزیرات نامبرده را به تحمل یکسال و نیم حبس تعزیری محکوم می نماید. رأی صادره حضوری و ظرف بیست روز از تاریخ ابلاغ قابل اعتراض در مرجع محترم تجدید نظر استان اصفهان می باشد.
      رئیس شعبه صد و پنج دادگاه کیفری دو کاشان
      ماشاءالله امیدالله

      https://www.facebook.com/mahdavifar.mohammad

      – فقط کافیست نام و نام خانوادگی رئیس شعبه را ببینید تا در صحت این خبر شک نکنید.
      مام وطن، ایران عزیز، تا امروز داغدار فرزندانی ست که در راه آبادانی و سربلندی اش جانفشانی کردند. تفاوتی ندارد که در کدام دسته، حزب یا گروه بودند، مهم این است که تمام آنها در راه وطن از جان مایه گذاشتند و فداکاری کردند. با توجه به وضعیت موجود در کشور و نقش برآب شدن خواست ها و آرمان های این عزیزانِ وطن، بهتر است در بند باشند تا بظاهر آزاد، چرا که اگر در بند باشند و دست و پایشان بسته باشد، کمتر خود خوری میکنند و افسوس میخورند و احساس گناه کمتری میکنند، حداقل در زندان زجر کمتری را تحمل میکنند. اینگونه انسانها در متن جامعه هر چقدر بیشتر در جریان بی عدالتی ها و ظلم حاکمان قرار بگیرند بیشتر عذاب میکشند چون به واقع خود را بنی آدم میدانند و فرزند مشروع ایران زمین.

      درود بر تمامی ایرانیان آزاد اندیش و شرافتمند چه آنان که دیگر در بین ما نیستند، چه آنان که کوچ اجباری کرده اند، چه آنان که در بند هستند و چه آنان که در میان ما مانده اند و شمع وجودشان ذره ذره میسوزد و هنوز منتظرند تا روزی زمانش برسد و اگر اکنون حرکتی نمیکنند تنها بدللیل آنست که از خسارتهای جانبی و کشتار مردم بی گناه می ترسند.

      با توجه به عملکرد حاکمان نظام، آنها دارند گور خود را با دستان خود میکنند.

      با امید به نابودی حکومت جور و ستم آخوندی و پایان سلطۀ شیعیان افراطی و مکتب آخوندیست

      بدرود

       

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

85 queries in 1809 seconds.