سر تیتر خبرها
روزهای سوم و چهارم نمایشگاه

روزهای سوم و چهارم نمایشگاه

روز سوم، بانویی که آب می شد از شرم

یک: خانم معصومه دهقان، همسر فداکار و همراه و سختی کشیده ی آقای عبدالفتاح سلطانی پیش از همه به نمایشگاه آمد. بهمراه بانویی افغانستانی. و گفت: زمان زیادی نیست که با این بانو آشنا شده ام. امروز از من خواست که با هم به نمایشگاه بیاییم. این بانوی افغانستانی یک دلِ بزرگ داشت بقدر کهکشانی بی مشتری. سی و سه سال است که در ایران زندگی می کند. شوهرش ایرانی است. پدر و پدر بزرگش از درسخوانده ها و دانشگاه رفته ها و البته زندان رفته ها بوده اند در افغانستان. همه ی عمر فهیمانه ی این بانو صرفِ فعالیت های حقوق بشری شده است. بارها نماینده ی افغانستان در همین امور بوده است. بقول خودش بارها پیاده رفته بود تا همان پول کرایه ی اتومبیل و اتوبوس را به مستمندی بدهد. گمانِ نخست من این بود که وی تنها به مهاجران افغانستانی مدد می رساند. بعدش معلوم شد که نخیر. بانوی کهکشانیِ ما از سوزِ کودکان و بانوان و دختران و مردمِ سرگردانِ ایرانی و غیرایرانی می سوزد. این بانو یک آسمان نیک دلی و نیک اندیشی بود. با یک دنیا سخنِ شنیدنی. فوران می کرد از وی نیکی ها.

دو: چه دوستان خوبی به دیدن تابلوها آمدند. مثلا؟ دو نفر از دوستان سابق من در جهاد سازندگی. و یکی از همکاران من در مخابرات، آنگاه که من در سالهای پیش از انقلاب تکنسین مخابرات بودم یک سال و نیمی. دکتر مهدی خزعلی. که گفت: دارم آماده می شوم برای ثبت نام در انتخابات مجلس. و گفت: البته برای رد صلاحیت شدن. چرا که می خواهم این رد صلاحیت یکجایی ثبت شود برای آینده. خانم ندا مستقیمی و دختر تپلش آمدند. و جوانی از بابل. و عزیزانی که روز شنبه را به روزی به یاد ماندنی بدل کردند. تا روز یکشنبه – امروز – روزیِ من چه باشد در دیدار دوستانی دیگر.

سه: روز بیست و نهم آذر روزی به یادماندنی است برای من. یک این که مرا در همین روز به زندان اوین بردند در سال 88. و تا توانستند در سلول های بازجویی مرا فحش دادند و زدند و تهدید کردند و مثلاً ترساندند. برای چه؟ برای این که توبه نامه ای بنویسم و پوزشخواهی ای بکنم و عبرتی شوم برای دیگرانی که از گردونه ی نظام بیرون می زنند. و دیگر این که در همان بیست و نهم آذر 88، در راه اوین بودم که پیامکی دریافت کردم کوتاه: آیت الله منتظری سبز رفت.

چهار: دیروز یکی از آسیب دیدگان این سالها، آمد و با شرمی عمیق سخن از تنگدستیِ خود و خانواده اش گفت. من می دیدم که او همینطور که تلاش می کند از تهی دستی اش بگوید، آب می شود. بویژه این که او و شوهرش زندگی مرفهی داشته اند و همه ی دارو ندارش را کارکشته های دستگاه قضا بالا کشیده اند یکجا. به وی گفتم: بانوی خوب، شرم بر من که شما را اینگونه آشفته می بینم. و گفتم: مثل شما فراوان اند. نظام اسلامی، مردِ یک خانواده را به زندان می برد و او را از همه ی حقوقش محروم می کند بی آنکه نگران خانواده ی وی باشد. و گفتم: من این تابلوها را بهمین منظور بفروش می رسانم. تا مختصری کمک باشد برای کسانی که نیازشان عمیق و همه جانبه است. من در حیرتم چگونه مدعیانِ اسلام ناب سر بر بستر بی خیالی می نهند و آرام می خسبند در حالی که زندگی ها روفته اند و دودمانها به باد داده اند و سفره ها تهی ساخته اند و آبروها برده اند و همزمان خود را در عمق آغوش خدا می بینند و در متن بهشت؟! خود فریبی که می گویند یعنی این. که یکی دزد و قاتل و ناجوانمرد و بی چاک و دهن و قالتاق و زاقارت باشد و سر بر شانه ی خود خدا بنهد و به اطرافیانش فحر بفروشد که: تماشایم کنید!

نشانی نمایشگاه: خیابان کارگر شمالی – بالاتر از خیابان نصرت – کوچه ی عبدی نژاد – پلاک 18 – سرای قلم
زمان نمایشگاه: از امروز تا جمعه ای که در راه است. چه ساعتی؟ پنج تا هشت عصر.
telegram.me/MohammadNoorizad
https://www.facebook.com/m.nourizad
www.nurizad.info
محمد نوری زاد
بیست و نهم آذر نود و چهار – تهران


روز چهارم، مال بد بیخ ریش صاحبش!

یک: دختری آمد و نفس زنان گفت: یک خبر خوب. چه؟ حکم اعدام آقای محمد علی طاهری لغو شد. دکتر ملکی هم زنگ زد و پرسید: خبر را شنیده ای؟ گفتم: بله، گفت: این را حتماً بنویس که لغو اعدام طاهری، مرهون ایستادگیِ خودش، تلاش شاگردانش، خواستِ مصرانه ی لگام، و همت اعتراض کنندگان در شنبه های اوین و دوشنبه های دنا است.

دو: دو رزمنده ی سالهای جنگ، به نمایشگاه آمدند. یکی تنها آمده بود و دیگری با خانواده. گفتگوهای این دو شنیدنی بود. هر دو مثل ورشکسته ها و مال باخته ها و فریب خورده ها به هشت سال جنگ نگاه می کردند. پینگ پنگی صحبت می کردند پیشِ من. من هم لابد داورشان بودم. از این چهره به آن چهره. این می گفت: مغزمان پوک بود انگار. آن می گفت: الاغ بودیم همگی. چرا الاغ؟ تا توانستند بارمان کردند و سوارمان شدند. این می گفت: هیچ فکری پشت جنگ نبود. آن می گفت: جنگ یک تخصص است. آخوند کجا و جنگ کجا؟ این می گفت: جان و مال مردم هیچ ارزشی برای آخوندها نداشت. آن می گفت: آخوندها بر طبل جنگ زدند تا بتوانند رقبای خودشان را بکشند و زندانی کنند و از گردونه بیرون بیندازند. این می گفت: ما را بگو که وقت و بی وقت کربلا را می آوردیم و وصلش می کردیم به جنگ و آخوندها را می نشاندیم جای امام حسین. آن می گفت: اشک می ریختیم مثل چی؟ انگار کربلا ناقص مانده بود و ما باید کاملش می کردیم.

این گفت: آقا یک سئوال. چی؟ مگر پارتی بازی حرام و گناه نیست؟ خب معلوم است که پارتی بازی کار نادرستی ست، برای چی این را می پرسی؟ پارتی بازی برای پیغمبر چه، برای پسر پیغمبر چه، برای امامها چه؟ خب وقتی پارتی بازی کاری نادرست است برای همه نادرست است. پیغمبر و غیر پیغمبر ندارد. یعنی پسر و دختر امام علی اجازه دارند تافته ی جدا بافته از مردم باشند و قوانین اجتماعی را به صرف این که بچه های امام اند، دور بزنند؟ نه که نمی توانند. کمترین خطای اینها باعث می شود از مقامشان تنزل کنند. حالا یک سئوال: اگر یک مقدار غذا داشته باشیم، این یک مقدار غذا را اول باید بدهیم به بچه های امام حسین یا بدهیم به بچه های مردم یا به تساوی تقسیم کنیم؟ خب به تساوی باید تقسیم بکنیم. یک سئوال دیگر: اگر در یک جنگ، بچه های ما کشته شدند و بچه های امام حسین هم کشته شدند، برای کدام یک بیشتر باید گریه بکنیم؟ خب برای هر دو. یعنی فرقی بین بچه های کشته شده ی ما و بچه های کشته شده ی امام حسین نیست؟ قاعدتاً نباید باشد. آفرین، رسیدی آنجا که من می خواستم. در طول تاریخ این همه مردم ایران و جهان در جنگ های ناجوانمردانه مثل حمله ی مغول ها و حمله ی اعراب کشته شده اند، در همین انقلاب این همه آدم را زدند و کشتند. در کهریزک و در خیابانها بچه های مردم را زدند و کشتند. چرا نباید برای اینها گریه بکنیم و بر سر و سینه بزنیم و علم و کتل بیرون بیاوریم؟ بحث داشت به جاهای باریک می کشید. مثل داورها که سوت می کشند، تابلوها را نشان این و آن دادم و گفتم: در تابلوهای من یک چیز کم است. اگر گفتید چه؟ بحث داغشان که سرعت گرفته بود، فرو کشید. به تابلوها نگاه کردند. در پاسخ به پرسشِ من هر چه گفتند، گفتم: نه. پرسیدند: پس چه؟ گفتم: هنر! غش غش خندیدند. بخود گفتم: سانسور یعنی این!

سه: یک خانواده ی دامغانی آمدند با بسته ای پسته. زن و مرد، دو پسر دوقلو داشتند بسیار پر جنب و جوش. مرد، جوانی اش را در جبهه ها گذرانده بود و سخت شاکی بود از اوضاع این روزها. بانویی از کرمان آمده بود. آقای احمدی راغب، دوست همراه ما در شنبه های اوین و دوشنبه های دنا، که به تازگی از زندان اوین آزاد شده، با همسر و دو پسرش آمدند. محسن شجاع هم با یکی از دوستانش آمد. محسن جزو آخرین نفرهایی است که از زندان آزاد شدند.

چهار: مردی آمد و گفت: روز افتتاحیه از من در میان جمعیت عکس گرفته اید و منتشر کرده اید. و گفت: عکس مرا حذف کنید لطفاً. آخر چرا؟ من خیلی می ترسم. از چه؟ از این که اخراجم کنند از کار. گفتم: حذف می کنم اما به من بگویید کی و کجا قرار است سرتان را بالا بگیرید و تصمیم بگیرید که دیگر نترسید؟ گفت: من زن و بچه دارم آقای نوری زاد. گفتم: سلام مرا به آنها برسانید.

پنج: یکی از دوستان و نویسندگان سایت نوری زاد آمد و در کنجی ایستاد شاید یک ساعت. پیشش رفتم و از حضورش تشکر کردم. بخود پیچید و گفت: رنج می برم از این که اینجا را اینقدر خلوت می بینم. به وی گفتم: علتش این است که ما قلیلیم دوست گرامی. و همین جمعیت قلیل، سخت ترسانده شده اند. روز قبلش به یکی گفته بودم: سپاه و اطلاعات خدا وکیلی در ترساندن مردم موفق بوده اند در این سالهای اسلامی. به دوست نویسنده ام گفتم: مردمِ ترسانده شده، یک واقعیت انکار ناپذیر جامعه ی امروز مایند. و خاطره ای از یکی از خریداران تابلوهایم برایش تعریف کردم. این که: یک مرد شصت ساله تابلویی از من خرید و پولش را پرداخت. من دیدم پا بپا می شود و از رفتن باز مانده است. پرسیدم: داستان از چه قرار است؟ گفت: دارم به این فکر می کنم اگر آمدند و یقه ام را گرفتند که این چیست که خریده ای چه خاکی بسر کنم؟ گفتم: به همانها بگویید که این یک تابلوست از عشق. گفت: اگر پرسیدند چرا همه را ول کرده ای و عدل رفته ای از نوری زاد خرید کرده ای چه جوابشان را بدهم؟ گفتم: به آنان بگو: اگر ناراحتید الآن می روم پسش می دهم و پولم را پس می گیرم. مال بد بیخ ریش صاحبش.

نشانی نمایشگاه: خیابان کارگر شمالی – بالاتر از خیابان نصرت – کوچه ی عبدی نژاد – پلاک 18 – سرای قلم
زمان نمایشگاه: از امروز تا جمعه ای که در راه است. چه ساعتی؟ پنج تا هشت عصر.

telegram.me/MohammadNoorizad
https://www.facebook.com/m.nourizad
www.nurizad.info

محمد نوری زاد
سی ام آذر نود و چهار – تهران

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

41 نظر

  1. درود نوری زاد عزیز و گرانمایه … سپاس سپاس و باز هم سپاس. بقول شاعر دانا:

    اشکم، ولی بپای عزیزان چکیده ام
    خارم، ولی بسایه ی گل آرمیده ام

    بازهم سپاس

     
  2. حاج حسنک رئیسک جمهورک: هیچ امری در این کشور بر مبنای جنسیت نیست، بلکه بر مبنای شایستگی است.
    مش قاسم: اگه در این کشور همه چیز بر مبنای شایستگی بود تو و همپالکیات رئیسک جمهورک و غیره میشدین؟ ///////////

     
  3. نقطه شک. سوال از مرتضی

    بر حاشیه کتاب چون نقطه شک بیکار نیم اگر چه در کار نیم -یک سوال از آقای مرتضی – در آموزه های دینی طبق روایت معروفی شخصی به دیدار پیامبر آمد و چون پیامبر هیچ تفاوتی با دیگران از لحاظ لباس نداشت نفهمید کدام یک پیامبر هستند . سوال اینکه پس چرا لباس روحانیون با بقیه مردم متفاوت است؟و بعد از محکومیت خلع لباس شده و تازه می شوند مثل بقیه؟!

     
    • پاسخ این سوال در پست های قبل ارائه شد ،ظاهرا سوال کننده محترم یا تعمد در تکرار سوال دارد یا فقط به پست های جدید مراجعه می کند.

       
  4. ريشه ها ٣٦١. (قسمت قبلى ذيل پست اسلام واقعى و چيزى به اسم زباله )
    فرهنگ < فرهنگ دينى <عرفان <….

    زمين و آسمان حافظ
    ٢٨-فرضيه عارف بودن حافظ : قسمت ب:
    چندين قرن خرد سوزى : يك حاشيه.
    پيشگفتار :اخلاق و حكومت وقتى ريشه دار تر است كه از مرجع زورمند بيرونى حكم نشود بل از همبستگى و هم انديشى خود مردم برجوشد. مقصود از ريشه دارتر سازگارتر با شيوه هستى انسان است . قسمت پيش به اينجا رسيد كه چگونه تلاش هاى حكما و عارفان براى اصلاح حاكم دينى-سياسى ناكام ماند و از آرزو و انتظار فراتر نرفت . در قسمت بعدى تأملات خود را در باره تعارض حل ناشدنى دموكراسى و حكومت دينى خواهم نگاشت. اما پيوند اين دو بخش نيازمند پاساژى موجه است كه من پيشاپيش روشن كرده باشم كه خاستگاه اخلاق و در نتيجه پوليتيكا و بنياد خير و شر در نوع هستى انسان است . حقانيت دموكراسى – نه فقط در سياست كه در اقتصاد نيز- در آن است كه دموكراسى انسانى ترين و اخلاقى ترين شيوه حكومت است به رغم همه دخالت هاى غيردموكراتيك كه تاكنون دموكراسى راستين و مشاركت بى خدشه مردم را دشوار ساخته اند. از همين رو ، اين بخش نه فقط طولانى است بل شايد دشوار بنمايد گرچه در حد ممكن كوشيده ام تا مطلب تا را پيچيده نكنم
    ………………
    تا در اين جهان هستيم خواه ناخواه درگير با مناسبات قدرت و در وضعيت انسانى هستيم . در زندگى زمينى در حالت طبيعى اين انگيزه ها ، ميل ها ، رانه ها و خواست هاى زندگى در جهان است كه رفتارها و كنش هاى انسانى را تعيين مى كنند . وضعيت انسانى همين است. ما پيوسته دلنگران آينده ايم ، پيوسته بايد ميان اين يا آن امكان انتخاب كنيم . بى درنگ بايد افزود كه در عينِ اين حال واقعيات عينى و بيرونى از جمله فرهنگ و مناسبات قدرت كه بسته به ميزان پويش دموكراتيك كم يا بيش به حفظ وضعيت موجود مى گرايند همچون موانعى بر سر راهِ ما در آنجا حضور دارند . وضعيت موجود ( status quo) همواره براى عارف و عامى و عالم در برابرِ خواستِ ''وضعيت تغييركرده ''(status mut) نقش آوردگاهى را داشته است پر از حجاب ها و مانع ها. عارف با رفع حجاب ها در سلوك درونى و شخصى در اشتياقِ مشاهدهِ مطلوبى است كه جدا از اين جهان زمانمند و اجتماعى و تاريخى ماست و تنها براى شخص خودش آزمودنى است . غيرعارف با رفع موانع به سوى تغيير همين جهان زمانمند و اجتماعى و تاريخى اميد مى بندد. از نگاه تماشاگر بيرونى چنين مى نمايد كه اين دو راه به گونه اى شگفت انگيز با هم تناظر دارند پس اين تماشاگر شايد بر اين گمان رود كه عرفان برانگيخته از خواستِ انقلاب است كه چون در برون و براى اجتماع شكست خورده يا ناممكن گشته است ، عارف آن را به درون و براى شخصِ خودش واپس نشانده است . نبرد برونى بدينسان درونى شده است . سهم اختيار و آزادى عارف و عالم براى رسيدن به وضعيت مطلوب موانع ذهنى و عينى را به چالش طلبيدن است ، اما به قول سعدى : گفت آن گليم خويش بدر مى برد ز موج __ وين جهد مى كند كه بگيرد غريق را . . مقصود من به هيچ وجه تعيين صدق يا ارزشداورىِ حقيقت عرفانى نيست . مقصود آن است كه هستى انسان ها در همان كاربرد سهم آزادى و اختيار آنهاست براى تغيير status quo كه در اصل لاتينى به معناى وضعيت فى نفسه است و اين درباره عارفان نيز صدق مى كند. انسانيت از انسان زدوده مى شود آنگاه كه انسان همچون مهره اى صرفاً تابع و فرمانبردار كاركرد يك ماشين عظيم تكنيكى يا ديوانسالارانه يا نظام پولى يا سيستم قدرت يا هژمونى ايدئولوژيك مى گردد . انسانيت برخلاف مدلول رايج آن الزاماً در كردار نيك نيست . اختيار در معرض نيك و بد است و حافظ در سده هشتم به اين معنا كه گناه نيز به تعبير بهاء الدين خرمشاهى'' بصيرت بخش '' انسانيت است پى برده بود. تا آنجا كه ما با واقعيات عينى و برونى در همين جهان روياروييم و تا آنجا كه با ديگران و ميان ديگران زندگى مى كنيم ، اين واقعيات و اين ديگران همچون قفسى سهم آزادى ما را احاطه و درگير مى كنند. انسانيت ما نه صرفاً ذهنى است و نه صرفاً عينى بل گسيل كردن آزادى ماست به سوى وضعيت موجودى كه انسان ستيزها مى كوشند آن را فى نفسه ، بى نياز از تغيير و ابدى بنمايند . ما روح مجرد و گوهرينى نيستيم تا نياز به غذا ، پوشاك ، سرپناه و سلامت بدن نداشته باشيم . اين نيازها در همبستگى مولدان پوشاك و نان و مسكن برآورده مى شوند كه چون شبكه برق تنها هنگامِ قطع و فقدان آنهاست كه از نبودشان به بودشان توجه پيدا مى كنيم . انديشمندان جهان در پاسخ به اين پرسش كه آيا اجتماعى بودن انسان ذاتى است يا ثانوى و عرضى ، انديشه نگارى ها و مباحثاتى سرسام آور داشته اند اما پاسخ اين پرسش هر كدام از اين دو شق باشد ، تأثيرى در اين واقعيت ملموس ندارد كه انسان حتى اگر ذاتاً اجتماعى نباشد ، در طول تاريخ اجتماعى شده است . پس به جاى اين گزاره كه انسان مدنى يا اجتماعى است عجالتاً مى توان گفت : انسان به گونه اى برگشت ناپذير اجتماعى شده و هرچه از زمان گذشته ، سازمان و ساختار اجتماعى او نه فقط پيچيده تر بل همچنين ناگزيرتر و بى درروتر شده است. زيست مدرن محاط است در شبكه در هم تافته و سامان بخشى از مناسبات ديوان سالارانه و تكنيكى و بانك ها و رسانه ها و احزاب سياسى و شبكه الكتريسيته و مخابرات و كارخانه هاى توليد اسلحه و كالاهاى اساسى و شركت هاى خدماتى و بازار سهام و داد و ستد منابع انرژى و مراكز انباشت پول هاى كارنكرده و نظام عمومى آموزشى و بسيارى از پارسازه هاى ديگر. اين نظم چون هر نظمى آهنگِ وحدت بخشيدن به كثرت پارسازه هاى ساختار زندگى مدرن دارد. ويژگى جهان گسترى اين نظم كثرت هاى فرهنگى و حتى زبانى را در خود ادغام مى كند. جريان هايى كه اولاً اين جهان مدرن را سراپا منفى و شيطانى مى بينند و ثانياً براى براندازى آن شاخ و شانه مى كشند بى ترديد تاريك انديشان توهم زده اى هستند كه چونان مازاد و حاشيه همين نظم با تمامى ابزار ويرانگر مدرن به جنگ مدرنيته مى روند . شيوه اصلى اين جنگِ عبث و خيالبافته همان تروريسم است . اما در همه زمان ها نظم هاى موجود در برابر سهم انسانيت انسان يا همان آزادى انسان نقش قدرت داشته اند . هستى انسان كه گسيل كردن سهم اختيار او به سوى چالش با سويه هاى آزادى ستيزِ قدرت نظم حاكم است در عصر ما به صورت دموكراسى و فضاى عمومى و آزاد گفتگو و فكر و نتايج آن در علوم انسانى ظاهر شده است ، به ديگر سخن گسيل سهم اختيار به سوى اعمال زورِ وضعيت موجود در گسيل دموكراسى و لوازم آن به سوى همان شبكه در هم تافته پديدار گشته است . عمق رسوايى نظام هاى عقيدتى و مدرن ستيز كه داعيه معنويتى تازه را در بوق مى دمند در اين دروغ و ريا آشكار مى شود كه به زورافزارهاى مدرن از جمله بمب و موشك و رسانه وابزار شنود و كنترل و مغزشويى ،دست افشان و پاكوبان ، خوشامد مى گويند، اما با روزنه هاى رهايى بخش آن از جمله دموكراسى و علوم انسانى و نهاد هاى مدنى و سياسى غير دولتى و فضاى عمومى آزاد و بى هراس مى ستيزند. به سخنى ساده تر، مدرنيته براى آنان خوشايند است اما فقط بمب و موشك و ابزار شنود و شكنجه و مهارش . مدرنيته بد است اما فقط فلسفه و علوم انسانى و دموكراسى و راه هاى آزادى اش . مدرنيته خوب است اما فقط ابزار ويرانگرش . مدرنيته بد است اما فقط مجال جولان آفرينندگى و آزاد انديشى اش .
    اين است كه معنويتى كه براى آنها مى ماند سنت تهى شده از پرسشگرى و انديشه ورزى اى است كه فقط با چماق و ترور و سركوب مى توانند از آن دفاع كنند. پوزشخواهانه تكرار مى كنم كه انسان به اين فرض نادرست كه از نگرِ هستى شناختى نيز اجتماعى نباشد ، نه فقط در طول تاريخ فرهنگ و زبان اجتماعى شده است بل دامنهِ اجتماعى كه درگير آن است گام به گام گسترده تر شده است تا بدانجا كه در عصر مدرن ما در اجتماع جهانى زندگى مى كنيم و نه در اجتماع كمون اوليه و خانواده و قبيله و قوم . يك شاهد بارزش همين اينترنت است . معنا و احساس زبانىِ واژه هاىِ مكان ، زمان ، دورى ، نزديكى ، سفر ، پيام رسانى و بسيارى از واژه هاى زندگى قديم در همه جا به طورِ برگشت ناپذيرى دگرگون شده اند. بازگشت به گذشته هاى دور حتى اگر دلمان بخواهد خيال محال است . سهم اختيار ما در چالش با عناصر آزادى ستيزِ نهفته در جامعه ملى و جهانى در همين عصر مدرن است كه انسانيت ما را بالفعل مى كند . اين انسانيت اما همان ويژگى هستى ماست . هستى اى كه پيش از ورود به قلمروهايى چون جامعه شناسى ، مردم شناسى ، علم عمران ( به تعبير ابن خلدون ) در بنياد خود گشوده بر جهان و ديگران است و در همين گشودگى است كه وجدان و اخلاق _ و نه الزاماً مصاديق نسبى اعمال وجدانى و اخلاقى _ بنياد دارد . اين ادعايى است كه بدون توضيح كافى مرا در نظر مقلد مفتى و در نظر جوينده بدهكار مى كند . پس با پوزش از دراز گويى توضيح مى دهم :
    رابينسون كروزوئه تصادفاً ناچار مى شود در جزيره اى پرت افتاده به تنهايى زندگى خود را حفظ كند ؛ وى كم كم براى خود سرپناهى مى سازد و يك تنه راه هايى براى تأمين نياز هاى اساسى خود را پيدا مى كند . اين يك داستان است ، ليك در واقعيت هم بوده اند كسانى چون هنرى ديويد ثورو (Henry David Thoreau) كه با عزم و اراده خود ، دست كم مدتى ، در يك جنگل تك و تنها به نوعى زندگى خود كفا روى آورده اند. همين كه اين هر دو ، در عين تنهايى ، با اشياء و جانوران يا كتاب ، رفيق و همسخنى براى خود ساخته اند، از نگرِ تجربى نياز به ديگرى را اثبات مى كند. پس امثال هنرى ديويد ثورو چرا از اجتماع مى گريزند ؟ دست كم هنرى ديويد ثورو خودش در اين باره توضيح داده است . زندگى صنعتى دهه هاى آغازين سده ١٩ دارد چهره طبيعت و شيوه زيست و سازمان اجتماعى – سياسى را دگرگون مى كند.هستى او و هيچ انسانى نمى تواند بدون ديگرى، بدون غير ، باشد . بودنِ انسان بودن با…است . هنرى ديويد ثورو مى خواهد اين سه نقطه را بدلخواه خود پر كند ، ديگرانى كه وى در سازمان نوين زندگى مى يابد بر وفق ميل او نيستند . او از لوكوموتيو و بولدوزر و چرخ دنده هاى ماشين هاى غول آساىِ صنعتى نفرت دارد . چرا ؟ چون آزادى او را نفى مى كنند. او ضدِ اجتماعى نيست، بل با اجتماع صنعتى شده ضديت دارد و چون به هيچ وجه نمى تواند زمانه را عوض كند ، مى كوشد تا خود را فرداً عوض كند. چه بسا قطع تعلق عارفان از اهل دنيا نيز نخست برانگيخته از احساس اسارت آنها در سازمان اجتماعى و سياسىِ خفقان آلود زمانشان بوده باشد. آنچه بعداً در درون خود يافته اند ماجراى ديگرى است . اين جناب هنرى ديويد ثورو يك روز به شهر مى آيد و مأمور ماليات يقه اش را مى گيرد. نافرمانى مى كند ، به زندان مى افتد و سپس مقاله اى بسيار تأثير گذار مى نويسد با عنوان '' نافرمانى مدنى ''(civil disobedience) با آغازى بدين مضمون : بهترين حكومت آنى است كه كم ترين حاكميت را داشته باشد و اين حاكميت به جايى رسد كه اصلاً حكومت نكند. بدين سان وى از پيشگامان انارشيسم ( بى حكومتى ) در آمريكا مى شود . اكنون فرض كنيد اين انارشيست و واضع اصطلاح نافرمانى مدنى بر آن مى شد تا به نبرد رويارو با دگرگشتِ تاريخى اى برخيزد كه بار درخت علم و صنعتى است برآمده از مشاركت سهم هاى انسانى در طول قرن ها . اين نبرد از چه نوعى مى توانست بود ؟ اگر وى به نفرتش از تكنولوژى وفادار مى بود بايد در برابر توپ با چوب درخت مى جنگيد يا اگر كشيش بود با توكل به مسيحا يك تنه و با دست خالى با سر در شكم غول صنعت مى رفت . به ديگر سخن يك تروريست مدرن ستيز مى شد . ليك هنرى ديويد ثورو از آنجا كه شخصاً ميلِ شرارت نداشت ، – و اين به اخلاق شخصى او برمى گشت – همچون عارفان به جاى رويارويى روگردانى را برگزيد و گفته اند كه گاندى نيز از وى تأثير پذيرفت . وى درآستانه گشودگى مجبور به انتخاب شده است . او يك گزينه را كه درست مى دانسته است برگزيده است . آيا وجدان مى توانست در حالتى پديد آيد كه آزادى و انتخابى در كار نيست ؟ اگر هنرى ديويد ثورو ، برعكس ، رويارويى را برمى گزيد لاجرم تروريستى مى شد چون پروفسور تئودور جان كزينسكى (Theodore John Kaczynski) نابغه رياضى ، دشمن تكنولوژى و از هواداران هنرى ديويد ثورو كه با ابزار مدرنى چون بمب از سال ١٩٧٨ تا ١٩٩٥ دست به ترورهاى زنجيره اى زد. كزينسكى نويسنده '' بردگى تكنولوژيك '' – به ارتباط عنوان كتاب با آزادى توجه كنيد- پس از دستگيرى ادعاى وكلا و روانشناسان را در باره بيمارى روانى اش قاطع و محكم رد كرد . خواننده مى تواند شرح زندگى و دفاعيات اين تروريست را مطالعه كند و سپس آن را با دريافت هايى كه از پى مى آيند بسنجد. هنرى ديويد ثورو و كزينسكى هر دو سهم اختيار خود را به چالش با غول صنعت گسيل كردند. از آغاز تاريخ بشرى كنش هاى انسانى در چالش با موانع عينى واقعى از منظر و در محضر ديگران گاهى ويرانگر و گاهى سازنده ، گاهى سودمند و گاهى زيانبار، گاه اخلاقى و گاه غيراخلاقى نموده است . انسان شناسانِ فرگشتى، فرگشت گرايان زيستى و ژنتيك ، روانكاوان ، فيلسوفان ، و انديشمندان و پژوهشگران برخى از علوم ديگر در دويست سيصد سال گذشته درباب چگونگى پيدايش اخلاق نيك و بد و تبار آن به مراتب بيش از تمامى حكماىِ تاريخ پيشا مدرن پرسش و پژوهش كرده اند . قدما الواحى براى شر ها و خيرها داشتند كه غالباً آنها را مطلق و ذاتى مى گرفتند و نه نسبى و قراردادى . چه مى شود كه دگر دوستى ، فداكارى ، سخاوت بى عوض ، راست گويى ، رحم بر ناتوان ها و نيازمندان وعدالت بهتر و اخلاقى تر از خودخواهى ، خست ، دروغ ، ضعيف كشى و بيدادگرى شمرده مى شوند ؟ آيا انسان فطرتى دارد گراينده به آنچه خيرش مى نامند و رمنده از آنچه شرش مى خوانند ؟ نيچه بى پروا و به گونه اى تكان دهنده مى گويد ترس و فرمانبردارى برده وار از اين الواح ارزش ها در طى هزاره ها آنها را به پيشداورى هاى جزمى تبديل كرده است . اين فيلسوف جسور در دو كتاب فراسوى نيك و بد و تبارشناسى اخلاق پيشداورى هاى جزمى اخلاق تاكنونى را برمى آشوبد تا '' چه بساهاى خطرناكى'' (gefährliche Vielleichts) را در ميان آورد از اين دست كه :چه بسا آنچه شرش ناميده اند برتر از خير نباشد . هركس كه از اين پرسش برمى آشوبد بهتر است به نويسنده دجال ( der Antichrist ) پاسخى مجاب كننده دهد. نيچه متفكرى است سرسخت كه همه هستى را در خواستِ قدرت مى يابد و از همين رو ، جوياى اخلاقى است كه سبب ساز رياكارى ، بزدلى و فرمانبردارى بيفكرانه از واعظان مرگ و تباهى نباشد . براى چنين پاسخى بايد در اين تنگجاى دست و پايى بزنيم . چون نيك بنگريم امروزه در سياست در همه جا رد بى اخلاقى و خواست قدرت را مى توانيم پى گيريم . رانش و انگيزش عمل انسان هاى اوليه در اصل صيانت نفس خود و قبيله و نوع بوده است . ثمرات تلخ خودخواهى انسانها در طول تاريخ چندان زياد است كه به راستى ذاتى بودن وجدان و اخلاق را پرسش انگيز مى كند. بسيارى از دانشمندان براى نسبى بودن نيك و بد شواهد محرز دارند . آنچه در جايى يا زمانى خير شمرده مى شده در جا و زمان ديگر شر به حساب آمده است . در مثال بالا كزينسكى جنايات خود را به هيچ وجه غيراخلاقى نمى داند، اما از اين نسبيت كه بگذريم بنياد و سرچشمه اخلاق و وجدان در هستى شناسى انسان است و اين مصاديق نسبىِ خير و شر است كه در طول تاريخ تمدن همه شمول تر و معقول تر شده اند ؛ معقول به عقل عملى اى كه كانت با يافت و تحليل آن همچون مرجع اصيل حكم اخلاقى انقلابى پديد مى آورد كه انديشمندان اخلاقى همواره به آن برمى گردند .كانت بنياد اين حكم را آزادى مى نامد. اين آزادى اما ويژه هستى انسان است . انسان تنها موجودى است كه راه آينده اش را مى تواند خود برگزيند. در آستانه اين گشودگى است كه وجدان پديد آمده است . آنچه كه كانت حكم منجز عقل عملى اش مى نامد ، چيزى نيست جز حكم محضر همگانى كه خويشتنِ خودِ هركس __ نه اخلاقاً بل از نگر هستى اش __ همبسته آن است . پيش تر با بهره گيرى از روانكاوى ژاك لكان به اين نتيجه دست يافتيم كه هويت همبسته با غيريت است . انسان همين كه صداى يك ديگرى را مى شنود درمى يابد كه هستى اش در زبان قوام مى گيرد و بنياد و آغازگاه زبان گفتن نيست ، بل شنيدن است . شنيدنِ صداى ديگرى يعنى : حضور در محضر غير ، حضور در ميان ديگران و گشودگى بر جهان كه درگيرى مدام با آن وجود انسان را قوام مى بخشد . كانت برخلاف برخى از تفسيرها نقش ديگرى را در اخلاقى بودن انسان ناديده ننهاده است منتها وى در بنياد متافيزيك اخلاق نقش پيشينى فتواىِ خرد را چنان برجسته مى كند كه خود نيز دراواخرعمرش در كتاب ''دين در محدوده فقط عقل '' ( Religion within the limits of Reason Alone) در مى يابد كه ميل شرارت نيز در انسان ريشه اى است ، شرارت فقط تابع ميل شخصى است بى توجه به ديگران . توجه كنيد. ريشه هستى شناختىِ اخلاق و وجدان در گشودگى بر انتخاب عمل در محضر ديگران است . كانت به طرزى ديگر اين نگره را در اين ماكسيم ها (اصول حكمتىِ) چكيده كرده است : چنان رفتار كن كه آيين رفتارت بتواند قانونى همگانى گردد./ انسان غايت است نه وسيله ، پس هرگز ديگرى را به چشم آلت منگر /. بر كانت ايراد گرفته اند كه چرا هيچ مصداقى از اين قوانين همگانى نياورده است . اما من اين را گوياى عمق نظر كانت مى دانم و تمركز او به بنياد هستى شناختى اخلاق كه همه انسان ها را در هر مكان و زمانى در بر مى گيرد. تنها در قلمرو هستى شناختى است كه حق داريم از انسان سخن گوييم يا از ضمير '' ما'' يى كه شامل همه مى شود ورنه در غير اين صورت چيزى به اسم انسان اصلاً وجود خارجى ندارد. آنچه در خارج وجود دارد اين يا آن شخصِ جزيى و تكينه است با ويژگى هاى خاص خودش كه او را زهره يا مريم يا حسن يا حسين يا x و y مى ناميم . هر انسانى از آنجا كه وجودش گشوده بر انتخاب است بنياد اخلاق است اما قوانين اخلاقى و مصاديق خير و شر به راستى نسبى بوده اند ، منتها به مرور زمان قوانين قبيله ها به قوانين قوم ها تبديل شده و بسيارى از اين قوانين جهانى شده و اساسى ترين مواد آن در اعلاميه جهانى حقوق بشر مكتوب گشته است .نيچه اين همگانى شدن را خلاف آزادى مى يابد. وى كه بيش تر با بلاغت كانت را مى كوبد ، دو نكته را ناديده مى گيرد: نخست آنكه آنچه اخلاق را بنيان مى نهد ديگرى است نه تصميم فيلسوفانى چند. انسان ها ابتدا دست به قتل زده اند و چندى بعد دريافته اند كه قتل شر و بدى است . عكسش صادق نيست . قتل مكن ، دزدى مكن ، زور مگو … اين حكم ها از سرچشمه همان نسبيت قبيله اى برآمده اند كه در اثر پخته شدن فرهنگ ها كم كم جهانى شده اند. كانت به بنياد آزادى نمى پردازد ، اما آزادى و خود آيينى – يا خودسالارى – را سرچشمه التزام به فتواى خرد عملى در باب اخلاقى زيستن مى داند نه در باب مصاديقى كه همگان بايد به عنوان بد ها و خوب هاى و آيين اخلاقى تعيين كنند. هسته آغازين دموكراسى نيز در مشاركتى است كه انسان ها در قانونمند سازى و قراردادهاى اخلاقى اجرا كرده اند و از همان آغاز اشخاص قوى تر در اين مشاركت دخالت كرده اند ؛ پدر خانواده ، رئيس قبيله ، جادوگرانى كه با داعيه دانش بيش تر قدرت مى رانده اند و اخلاف آنها در لباس كشيش و واعظ و مانند اين ها مى بايست در مرحله ثانوى در اين مشاركت دخالت كرده و كم كم آن را غصب كرده باشند . به چه دليل ؟ به اين دليل كه انسان از نگر هستى اش بر انتخاب گشوده بوده است و فرمانبردارى در سرشت هستى او نبوده است . بنا به اين هستى است كه نخستين قتل پدركشى بوده است، اما شايد نه آن گونه كه فرويد در توتم و تابو آن را به ميل جنسى و زنا با محارم مربوط مى كند. نگره فرويد اين است : پدر در مقام قدرت پسران خود را به سوى قبايل ديگر مى راند تا مبادا به محارمى كه متعلق به اوست تجاوز كنند . برادران همدستانه پدر را مى كشند و زان پس احساس گناه و قانون اخلاقى پديد مى آيد. نخستين قانون منع زنا با محارم است و سپس احترام به توتم مقدس. اديان برعكس نخستين قتل را ناشى از رقابت براى جلب رضايت قدرت الهى مى دانند. گمانه اى كه همساز با گشودگى هستى انسان و اختيار اوست همان نگره خواجگى و بندگى هگل است . بنا به اين اختيار مى توان سه مرحله را حدس زد : نخست هر انسانى مى خواهد تنها خود سرور و قدرت مسلط باشد ، سپس زندگى اجتماعى انسان ها را ناچار مى كند كه قوانينى بدوى و نانوشته براى مهار آشوب دايم وضع كنند. شكار بدون تقسيم كار موفقيت آميز نمى توانست باشد . بر همين منوال ساير امور . اجتماعى بودن نيازمند مشاركت بوده است . در مرحله سوم قوى تر ها و نيز حيله گر تر ها مى كوشند با غصب امتيازاتى قانونگذارى را از آن خود سازند . اين رويه تا به امروز به اطوار مختلف ادامه يافته است . غايت دموكراسى مشاركت سهم هاى آزادى همه در اداره اقتصاد و سياست ( شهر گردانى ) است . اما زورمندان و به ويژه صاحبان ثروت در فرايند مشاركت دخالت مى كنند . آدرنو اين دخالت را تا دخالت جادوگران اوليه تبار شناسى مى كند . در ديالكتيك روشنگرى وى نقش مغزشويى توده اىِ كارتل هاى رسانه اى را از سنخ همان دخالت و مهار گردانى جادوگران و كشيشان و مانا و توتم مى شناساند. اين نظر ، خواه معقول باشد و خواه گزافه ، آنچه مسلم است ميلى است هستى شناختى كه انسان را گراينده به آزادى و رمنده از اسارت مى كند حتى وقتى كه تمامى ساختار و نظام سياسى – اقتصادى – فرهنگى قفسى بزرگ و به تعبير ماكس وبر قفسى آهنين باشد. وضعيت انسانى سهمى از آزادى در احاطه انبوه جبرهاست . كافكا در پنج كلمه با استعاره اى بى نظير و درخشان بهتر از تمامى حكماى قرون وسطى اين وضعيت را مجسم كرده است :'' قفسى به جستجوى پرنده اى رفت '' Ein Käfig ging einen Vogel suchen''.
    به كانت برگرديم . همين آدرنو فرمانبردارى آزادانه از قانون اخلاقى عقل عملى را طبق معمول فاشيستى مى خواند. اين اشتباهى است ناشى از فقدان درك هستى شناسانه انسان . برعكس ، هيدگر مدتى نازى مى شود و اين رسوايى جنجال برانگيز بر مقام فلسفى او نيز سايه مى افكند . نيم قرن است كه درباره اين خطا يا گناه او انواع و اقسام نظرات را نوشته اند . گمان نكنم نظر من در اين گوشه به جايى بربخورد . او هستى انسان را كه در هستى و زمان به گونه اى درخشان و نبوغ آميز توصيف مى كند در آثار ديگرش تابع و فرمانبردار هستى برتر و مفارقى قرار مى دهد . كانت به هستى انسان وفادار مى ماند . مفهوم خودآيينى را در اخلاق اجتماعى مى كند و عامداً مصاديقى تعيين نمى كند تا برخلاف نظر نيچه خود نقش مفتى و كشيش را ايفا نكند .چه بسا بسيارى از مصاديق اخلاقى مدرن در انجيل و كتب مقدس نيز آمده باشند و بعدها در اعلاميه حقوق بشر نيز به گونه اى انسانى شده وارد مى شوند ، ليك كانت مى گويد اخلاق نبايد از بيرون ، از خدا و از كتاب مقدس زورآور شود. بنياد اخلاق در التزام آزادانه و خود سالارانه به تكليف (Verbindlichkeit /obligation ) خرد عملى است . در فلسفه ورزى نيچه به نحوى خطرناك مرز اخلاق و تفكر نظرى برداشته مى شود. تفكر مى تواند هر چيزى حتى دين و اخلاق تاكنونى را به پرسش كشد و به تعبير خودِ نيچه به بهاى نهايت تنهايى و نابهنگامى آزاده جان باشد ، ليك خيرها و شرهاىِ اخلاقى را ديگران تعيين مى كنند و همان ديگران به مرور زمان آنها را تغيير مى دهند يا نمى دهند . اخلاق پاى جهان و ديگرانى را به ميان مى كشد كه هستى انسان در گشودگى بر آنها معنايى انسانى دارد. نفرت ، عشق ، تجاوز ، شفقت و بيرحمى بدون ديگرى موضوعيتى ندارند. خود را در محضر حضور غير يافتن براى موجودى كه مى تواند بيرحم يا دلرحم باشد خاستگاه وجدان و اخلاق است اما مصاديق خير و شر تاريخمند و نسبى بوده اند ، چنانكه قساوت و بيرحمى براى مغولان فضيلتى شمرده مى شد كه در محضر ديگرانى به نام ايرانيان از شدت آن كاسته شد . همهنگام و دوشادوش با خشونت هاى خونبار فرادستان مغول شاعران عارف و غير عارف ايرانى از صداى سخن عشق خوش تر نمى ديدند و حافظ در اوج اين خشونت ها بود كه انسان ها را به عشق و مدارا و كم آزارى فرامى خواند. ما در اينجا كشمكش دو اخلاق كاملاً متضاد را مى بينيم : اخلاق فرهنگ دون و اخلاق فرهنگ والا . حتى اگر همچون نيچه اين دو نوع اخلاق را به اخلاق سروران و بردگان ( اخلاق گله ) تعبير كنيم ، در پيشروند زمان آنى كه سرور شده و نيچه خود نيز به سرورى اش گواهى داده است حافظ است نه آنان كه به كله منارها افتخار مى كردند. در زمانه ما به سبب كاربرد جنگ افزارهايى كه انبوه و از دور مى كُشند ، جنگ ها ويرانگر تر شده اند ، ليك كشتارهاى انبوه و جنگ افروزى و تجاوز از چشم شهروندان متمدن ًاخلاقى شمرده نمى شوند و هنرمندان ، شاعران و فعالان مدنى جنگ و ويرانگرى را بى پرده و بى هراس به عنوان توحش محكوم مى كنند . نوربرت الياس در كتاب فرايند متمدن شدن (The Civilizing Process) با استناد به آمارها و شواهد بسيارى از رفتارهاى روزمره – رانندگى ، آداب معاشرت و غذا خوردن ، بازى ها و مسابقات ورزشى ، ميزان شرم در رفتارهاى ضداجتماعى – روشن مى كند كه هرچه انسان ها متمدن تر شده اند رفتارهاى خود را بيش تر اهلى كرده اند . اين فيلسوف و جامعه شناس بزرگ مى رساند كه از سوى ديگر خودْ تنظيمى (self-regulation ) و انضباطى كه انسان متمدن بر تن خود وارد مى كند چون به تمامى رفتار ها تسرى پيدا مى كند گونه اى خشونت بر خود را دامن مى زند . به نگَرِ الياس در قديم مردم راحت با هم دعوا مى كردند و امروزه خشم خود را فرو مى خورند . در قديم سر سفره سوپ را راحت هورت مى كشيدند ، امروزه كسى كه چنين مى كند خودش را شرمسار و ديگران را بيزار مى كند . الياس نتيجه مى گيرد كه دولت در شكل مدرنش كنترل كننده روح و جسم است ، ليك به گونه اى كه نمود محسوس ندارد . اين مهارنامحسوس خودسالارى و خودانگيختگى را از انسان ها مى گيرد . الياس نه همچون نيچه اخلاق مدرن را اخلاق بردگى مى داند و نه همچون پوپر جهان متمدن را بهترين جهان ممكن مى شمرد . او سخنى از اخلاق نمى گويد ، ليك از تحقيق ريزنگرانه اش مى توان دريافت كه سنجه هاى اخلاقى و غير اخلاقى را تنها از ده فرمان موسى نمى توان برگرفت وجز در مورد جرايم بزرگ و قانونى شده اى چون قتل و ترور و دزدى در جهان متمدن شده نيك ها و بدها آن قدر در ريز و درشت رفتارها گسترش يافته اند كه انتخاب خودسالارانه انسان ها را پيشاپيش انتخاب كرده اند. بنابراين انگار دگر بار به تعبير نيچه ''سايه هاى خدا '' از بيرون و از بالا تميز وجدانى را تحت فرمان گرفته اند . از هر طرف كه رويم دگربار به كانت برمى گرديم :
    خودسالارى اى كه در فلسفه اخلاق كانت پايه اخلاق است به ما اجازه نمى دهد تا آن را به بى بند و بارى و لااباليگرى تعبير كنيم . چون اين خودسالارى در نهايت هم فردى است هم اجتماعى ، اين خودسالارى يا به بيانى دقيق تر خود آيينى در عمق مراقبتى است از آن سهم آزادى و اختيارى كه به هستى انسان بسته است .
    انتقادى كه به اخلاق كانت وارد است مرزِ فارقى است كه ميان ميل و خرد مى كشد ؛ مرزى كه ترسيم آن تنها در نظر ممكن است . كزينسكى عملى غيراخلاقى و شرورانه مرتكب شده است زيرا عمل او تجاوز به آيين اخلاقى همگانى است . هنرى ديويد ثورو اما عملى غير اخلاقى مرتكب نشده است ، چون در صدد نيست تا آنچه را در نظرش خير است با زور بر عموم تحميل كند . با اين همه هيچ يك از اين دو شرايط امكان انسان بودن را از دست نداده اند . كزينسكى امكانى از امكانات آينده ، و گزينه اى از گزينه هاى ممكن را در ساحت گشودگى هستى اش برگزيده است . او نمونه خوبى است براى شفاف سازى مفهوم گشودگى .كزينسكى را با سباع نمى توان سنجيد و اساساً اصطلاحاتى چون سبعانه ، گرگ صفت ، جانور خو ، روبه مزاج ، و مانند اين ها مَجاز هايى ادبى اند كه واقعى پنداشتن آنها نشان از باور به افسانه ها و اسطوره ها دارد.هستى انسانى در گشودگى بى انتهاى او بر جهان ، بر امكانات آينده و بر انتخاب اين امكانات است . در فيه مافيه مولوى مى رساند كه فرشته خير محض است اما منتى بر او نيست ، چه از راه مجاهده خير محض نشده بل اين در طبع اوست و نمى تواند جز اين باشد . همين حكم در باره شهوت محض ( سباع)، شر محض ( ديو و اهريمن و شيطان ) صدق مى كند.مردم كبوتر را معصوم مى خوانند ، اما گرگ را شرور مى پندارند در حالى كه كبوتر همان قدر معصوم است كه گرگ . گفتن ندارد كه من در كاربرد درست واژه معصوميت يا جزئيات نگرهِ مولانا بحث نمى كنم . تا به اينجا شاكله و انگاره انديشه او درست است . انسان اگر همچون گرگ بدنى را گاز بگيرد شرور است . اگر چون كبوتر بى آزار باشد نيك سرشت است . چرا ؟ چون هستى او گشوده بر عالمى است كه مى تواند در آن توانش هاى خير و شرش را با انتخاب خودش بالفعل سازد. گشودگى انسان را در معرض آينده اى قرار مى دهد كه مى تواند بهتر يا بدتر از اكنون باشد . گشودگى هستى انسان را به هستى با…و هستى به سوىِ… مى گرداند . بودنِ ما بودن با ديگران است هرچند همچون رابينسون و هنرى از جامعه جدا و ظاهراً تنهاى تنها شويم . گشودگى به معناى ديگر يعنى ديو و فرشته و گرگ و كبوتر از ديدگاه بيرونى انگار هستىِ خود را بى نياز از تغيير ، تمام و كامل ، بى كمداشت و بى شكاف ، و فروبسته و مختومه مى يابند. هستى انسان ، برعكس، به قول مولوى شكاف و تراشى است ، حفره اى است پر ناشدنى و كمداشت و فقدانى است ، و بالاخره امرى است ناتمام كه انسان مدام در تب و تاب و دلنگران است براى تمام كردن آن . حاكمى كه خود را تمام كنندهِ اين ناتمامى مى داند بالقوه قاتل هستى انسان است و بالفعل نيز لاجرم و بدون شك نافرمان هاى بسيارى را مى كشد ، اما به دليل هستى شناختى ، انسان حق دارد از هر فرمانى كه از خودِ اجتماعى اش ناشى نشده است نافرمانى كند .در اين گشودگى و فقدان است كه ديگرى ، خير ، شر ، اختيار ، وجدان بد ، وجدان خوب ، زبان و فهم پديدار مى گردد .اگر گشودگى نبود جهان طبيعى و طبيعت بكر آغازين دست ناخورده مانده بود ، ليكن چيزى در هستى انسان باعث شد تا در يك لحظه بزرگ و بسيار تعيين كننده موجودى كه انسان يا x يا y مى ناميمش از فروبستگى در طبيعت به گشودگى ، از كورى و به خودبيگانگى به بينايى و آگاهى ، از اسارت به آزادى و از طبيعت به فرهنگ و تمدن تراگذرد. اسمش را بگذاريد ترافرازندگى ، يا گشودگى يا تبديل دست به دست افزار بر حسب تصادف ، يا نفخه روح الهى در گل آدم در عهد الست، يا هبوط آدمِ فرمانبردار بهشتى در زمين . اين يك رويدادى است كه هر روزه در ما جارى است . آزادى ، آگاهى از حضور ديگرى و دست يازى به امكاناتى چون ترور و شرارت يا صلح و دوستى و همبستگى از آنجا كه جبر طبيعى از پيش داده شده نيستند غوغايى نهفته در اندرون هركس را به صدا در مى آورند كه هان ، اى بشر در اين يا آن كردارت سهم دارى ، هرچند سيستمى كه تحت اداره ديكتاتور هاى مجهز به ابزار مدرن يا خرپول هاى عالم است قفس ِ آزادى ات را هر روز تنگ تر از بيش كنند .اين است وضعيت انسانى ما كه براى بهتر كردنش چيزى نداريم جز مشاركت و همبستگى سهم هاى آزادى مان .
    از سوى ديگر پيچيده تر شدن ديوانسالارى و فرمان هاى تكنيكى و نظام پولى و مجهز شدن ديكتاتور ها با ابزار مدرن همچون قفسى بزرگ سهم اختيار انسانى را احاطه كرده اند .اين است وضعيت ناگزير انسانى كه بايد براى بهتر كردنش چاره جويى كرد چرا كه نه برگشتنى است و نه برانداختنى .سپردن قانون به قوى نقض غرض اخلاق است . دين و عرفان نيز حتى اگر در قلمرو عمومى و عليه جباران نقشى رهايى بخش داشته اند ، به محض نشستن بر اريكه حكومت اين نقش را نقش بر آب كرده اند .
    با سپاس بسيار از بردبارى شما

     
  5. این سپاه در زمان جنگ، نادانی‌هایی کرد مثل عملیاتی که فاو را با گذر از شط‌العرب و اروند رود گرفتند که هزاران کشته به جا گذاشت. یعنی دستگاه نادان و بی در و پیکری که گاهی تصمیمات و کارهای اشتباه‌شان به قیمت خون هزاران جوان کشور تمام شده است. ۲۶۵ هزار کشته جنگ دستکم ۲۳۰ هزار آن متعلق به شش سال و نیم بعد از فتح خرمشهر است، که سپاه فعال مایشاء‌ بود و بسیاری عملیات غلط را طراحی کرد و کاری کرد که به قیمت خون جوانان تمام شد. فکر می‌کنم همین نادانی الان نه تنها بدتر شده بلکه به فساد و پول و حرص و قدرت هم آغشته است.

     
  6. noorzad bozorgvar KHODA NAGAHDAR TOU….

     
  7. به مازیار عزیز و سایر دوستان علاقه مند توصیه میشود برای شناخت ریشه و مشرب اصلی‌ نظام سرمایداری مالی‌ (Finance Capitalism) متکی‌ به بسط اعتبارات (Credit/Monetary Expansion) ، رشد پایه پولی‌ – یا به عبارت دقیق تولید بدهی در نظام پولی‌-مالی‌-بانکی جهانی‌ – که مبتنی‌ بر ارز کاغذیست (Fiat Currency) و تاریخچهٔ آن به پست اخیر کاوش رجوع کنید.

    10:48 ب.ظ / دسامبر 17, 2015
    http://www.nurizad.info/blog/29700
    [نقش استاندارد طلا نه فقط در قیمت گذاری نفت و بازار جهانی‌ آن بلکه در کّل ارکان اقتصاد جهانی‌ اهمیّت بنیادین دارد. حضور بازیگران جدید در بازار جهانی نفت با ارز چالش کنندهٔ دلار اگر چه با ایجاد رقابت و حذف انحصار دلار ایالات متحده برای مصرف کننده نهایی کالا‌های انرژی‌ ظاهرا مفید مینماید، اما همچنان خود به معنای پذیرش قواعد بازی در نظام اقتصادی پول کاغذی (Fiat Currency) هست. و چون این خود توسط بانک‌های مرکزی همهٔ کشورهای جهان مورد دستبرد قرار میگیرد مصرف کنندگان یا در واقع زحمتکشان دستمزد و حقوق بگیر جهان همگی ظلم مضاعف پول غالب جهانی‌ و سپس پول ملی‌ خود را در ساختار اقتصادی مبتنی‌ بر کاپیتالیسم پولی‌ (Finance Capitalism) یعنی‌ “اقتصاد تورم مستدام پولی‌” تجربه می‌کنند .]

    این پدیده موجب ایجاد بحرانهای مالی‌-اقتصادی و به تبعه آن بحرانهای نظامی و جنگهای حاصل از آن در طی‌ ۶ دهه بعد از پایان جنگ دوم جهانی‌ بوده است. بدهی فعلی‌ بیش از ۱۷ تریلیون دلاری دولت ایالات متحده خود بر جسته‌ترین حاصل این بحران مالی‌ است که عمد‌تاً نه بر دوش مالیات دهندگان و شهروندان ایالات متحده حس – آنگونه که با فریب القا میشود- که بار سنگئ این بدهی بر روی دوش تک تک اهالی شهروندان جهان است.

    قبلا نیز با نام [علی‌] در پست ذیل تحلیل این سیستم در ساختار حکومتی کشورمان نیز مورد برسی‌ اجمالی‌ قرار گرفته.
    “علم” اقتصاد مال خر نیست، تحلیلی مختصر بر ساختار تاریخی‌ – سیاسی – اقتصادی کشور – بیماری هلندی و نسخهٔ ‌ایرانی سرمایه‌داری پولی‌-مالی‌ ( فینانس کپیتالیسم)
    http://www.nurizad.info/blog/29017
    [البته بسیار لازم است بدانید که این درسی ا ست که بانک فدرال آمریکا و بانک مرکزی انگلیس از طریق بانک‌های جهانی‌ مطبوع خود به سایر بانکهای مرکزی کشورهای دیگر یاد داده، منتها حضور ارزی این دو کشور در بازارهای پولی‌ جهان بسیار گستردست خصوصاً دلار آمریکا با ارقامی حقیقتاً نجومی ( تخمین موجودی دلار در جهان: ۶۱۵ تریلیون دلار یعنی‌ ۶۱۵ میلیون- میلیون دلار، یعنی‌ رقمی‌ معادل ۷۷ برابر تولید ناخالص ملی‌ آمریکا که کمی‌ بیش از ۱۸ تریلیون دلار در سال است). بانک فدرال شیطان بزرگ با چاپ پول بدون پشتوانهٔ تولید یا طلا میتواند با بدهی ۱۸ تریلیون دلاری، کسری بودجه ۵۰۰ بیلیون دلاری و بودجه نظامی ۶۵۰ بیلیون دلاری (بیش از مجموع بودجه نظامی ۱۰ کشور بعدی ) قلدرانه فخر فروشی کند. علت آن است که مجموع این مبالغ فقط معادل ۳% میزان تخمینی (پائین) موجودی کّل دلار به اشکال گوناگون (ارز، اعتبارات، مشتقات و اوراق بهادار) در بازارهای جهان است. با توجه به نرخ بهره‌ صفر% دلار – تحمیل شده از طرف بانک فدرال- آمریکا در واقع با اجتناب از پرداخت بهره‌ معقول ۳% به دارندگان دلار در سطح جهان، مبالاق بدهی ملی‌، کسری بودجه و بودجه نظامی خود را از جیب شهروندان جهان تامین می‌کند چون که قیمت تمامی‌ کالاها از گندم و برنج و گوشت گرفته تا نفت و طلا توسط کازینو (بازار بورس) نیو یورک و لندن تعیین میگردد. در واقع شهروندان کرهٔ زمین مورد ظلم مضاعف اول قلدر جهان آمریکا و بانک فدرال و نظام بانکی‌ جهانی‌ آمریکا و سپس بانک مرکزی دولت مطبوع خود هستند. “علم” اقتصاد مال خر نیست، اما اگر ملتی به پیچیدگیهای آن واقف و به مهار آن اشراف نداشته یا پیدا نکند باید به شیطان بزرگ و شیاطین کوچک همچو خر همه عمر سواری‌ جانکاه بدهد.]

     
  8. یکی از دلایل اصلی مخالفت روحانیون حاکم بر ایران با علوم انسانی که بصورت نوعی خشم نیز نشان دادهد میشود ماهیت اصلی این علوم هست که بدون هیچ رحمی سئوال کننده از همه چیز هستند. در حوزه های علمیه حداقل به سبکی که الان هست هیچ حکمی و نظری که فرای نظر معصوم و یا اجماع علما باشد پذیرفته نیست و عمدتا فعالیت تحقیقی هم در این مورد هست که یک کلامی آیا توسط معصوم گفته شده یا نه؟ وبعد از معلوم شدن موضوع بحث خاتمه می یابد. حال آیا این حرف اصلا برد می خورد یا نه و یا اینکه کاربری دارد و یا ندارد موضوع گفتگو نیست.
    علوم انسانی برایش فرق نمی کند که گوینده یک نظر یا حرف کیست و میتوانداز خود خدا گرفته تا نظر هر معصوم و پیامبری میتواند آنرا به چالش بکشد. این روش برای کسانی که توجیه نظرات انها صرفا با اثبات قول معصوم هست تناقض دارد. برای همین نبودنش بهتر هست.
    اما سئوالی که برای روحانیون باید همچنان معتبر باشد این هست که آیا اصل سئوال هم به این نحو از بین میرود؟ قطعا کسانی که این طرح را میدهند که علوم انسانی حذف شود امیدوار به این هستند که اصل سئوال هم از بین برود. تجربه خلاف اینرا میگوید. همین ترس از سئوال کردن یعنی روحانیونی که شالوده حکومت هم بنا کرده اند حرفی برای گفتن ندارند و بسیاری از سئوالات را نمی دانند که چه جوابی بدهند. برای همین هم از همه چیز میترسند و از حجاب تا علوم انسانی منطقه ترسشان هست.

     
  9. مازیار وطن‌پرست

    یک پاراگراف از مقدمهٔ مترجم (مهدی خلجی) بر کتاب “انسان‌ها در عصر ظلمت” نوشتهٔ “هانا آرنت”:

    در عصر مدرن، مفهومِ شرّ با کاربرد الاهیاتی پیشامدرن آن تفاوتی بنیادین یافت. در روزگار جدید، شرّ بیشتر در پیوند با رفتار اخلاقی
    انسان طرح شد تا امری که مقتضای حکمت، عنایت، عدالت و قضای الاهی است. به زبان سوزان نایمن، فیلسوف آمریکایی، اندیشوران
    قدیم، در برابر حادثه‌ای مانند زلزله‌ی لیسبن 6 میپرسیدند چگونه خدایی قادر مطلق و عادل میتواند چنین نظامی طبیعی بیافریند که در
    آن بیگناهان رنج ببرند؟ ولی در عصر جدید، پرسش فیلسوفان پس از وقوع شرّ نامتصوّری مانند هولوکاست این بود: چگونه انسانها
    میتوانند این چنین سنگدلانه و در چنان ابعادِ هولناکی، بر هنجارهای عقلانیت و معقولیت، 7 هر دو، پا نهند؟ این پرسش، نشانهی
    تحول نگرش انسان مدرن به شرّ از واقعیتی طبیعی به صفتی اخلاقی است.

     
  10. مازیار وطن‌پرست

    قابل توجه دوستان گرامی کورس، علی1، آنیتا و سایر علاقمندان مباحث نظری:

    مقدمهٔ مترجم (مهدی خلجی) بر کتاب “انسان‌ها در عصر ظلمت” نوشتهٔ “هانا آرنت” که بزودی به طور کامل بر سایت آموزشکدهٔ توانا جهت استفادهٔ همگان ارائه خواهد شد:

    http://mehdikhalaji.com/wp-content/uploads/Men-in-Dark-Times-Translators-introduction.pdf

     
  11. با سلام خدمت آقای نوریزاد عزیز و تمام کاربران گرامی

    ملیاردها انسان بیکار در سراسر جهان دست بر آسمان برده‌اند و خدا خدا میکنند که تفسیر آیات قرآن چنان باشد که دوست ما مرتضی و مرتضی ها عرضه میکنند ” و نه آن باشد که آخوند پناهیان و امثال او از قرآن استخراج کرده‌اند ‘ و مخالف ولی فقیه را مخالف خدا و قتل او را واجب دانسته‌اند ”ملیونها انسان دیگر که با اسلام آشنایی دارند دست بر آسمان برده‌اند و خدا خدا میکنند که مرتضی و مرتضی ها تقیه نکرده‌ باشند و حرف امروزشان با حرفی که بعد از به قدرت رسیدن خواهند زد یکی باشد ” این وضعت همان اوضاع خر اندر عقرب است که دوست ما مرتضی در کمال حیرت جویای معنای این جمله شده بود .
    خر اندر عقرب یعنی آخوندی فرمان قتل ملیاردها انسان را بر اساس فهم خود از دین ‘ صادر کند و هنوز راست راست بگردد و احدی در میان روحانیان جرات اضهار نظر نداشته باشد ‘ او ننه قمری نیست که بتوان حرفش را نادیده گرفت ” او فامیل خامنه‌ای ست ” و برای خود دنبک و دستکی دارد ” با اینکه صاحب فتوا نیست فتوا میدهد ” البته به پشتوانه آیت‌الله هایی که همین گونه می اندیشند ” اینطور که پیداست در فقه شیعه کسی که دارای اجتهاد است میتواند مستقلا ً ” از آیات قتال در قرآن چنین استنباط کند که خدا جان هر آنکه اسلام نمی آورد را مباح دانسته و مالش و جان و ناموسش را بر مسلمانان حلال کرده ” اگر چنین باشد ” تعجبی نخواهد بود که تمام دنیا دست به دست هم دهند و نابودی شیعه را در برنامه خود داشته باشند ”
    مگر مردمان دنیا مغز خر خورده‌اند و مونگول تشریف دارند که دست روی دست بگذارند و نظارگر باشند تا شاید روزی روزگاری مجتهد جامعل شرایطی قدرت را در کشوری اسلامی به دست بگیرد و جان و مال و ناموس تمام غیر مسلمانان را حلال بداند ”’ مگر داعش و طالبان و بکو حرام و پناهیان و فلاحیان و ده ها آخوند دیگر که در پناه خامنه‌ای خدمت میکنند در حرف و عمل ثابت نکرده‌اند که اگر روزی قدرتش را داشته باشند جان و مال و ناموس غیر خودی ها را بر خود حلال میدانند ” و به این آیه قرآن استناد میکنند که ‘ نزد خدا غیر از اسلام هیچ دینی پذیرفته نیست ” و این دارو دسته ماست که معین میکند اسلام چیست
    مگر میتوان پذیرفت که عده‌ای پرچمی دست و پا کنند و فلسفه‌ای ببافند و به نام خدا هر غلطی خواستند انجام دهند ” مردم دنیا هم نظاره گر باشند ‘ همه که نمیتوانند بروند علامه شوند و اسلام واقعی را درک کنند ‘و به باطل بودن این گروهها پی ببرند ‘ بگذریم از اینکه ما چیزی به نام اسلام واقعی نداریم ”’ بسیاری از مردم دنیا از خود سوال میکنند که چگونه است که این جماعت ها در میان مسلمین دست بالا را دارند ”یکی دوتا هم نیستند ‘ آیا مسلمانان تعهدی نسبت به دین خود و کسانی که به نام این دین جنایت میکنند ندارند ‘ آیا همین دلیل کافی نیست که آقایان دین در عرصه عمومی را امری شخصی بدانند و از خیر فواید احتمالی آن بگذرند ‘ اگر یک ایرانی مرتکب جنایتی شود” به نام ایران و ایرانی آسیبی نمیرسد ‘ آیا واقعا میتوان انتظار داشت که مردمان دنیا حساب این دین را از بدفهمان و کج اندیشان این دیانت جدا کنند ”” آیا خود مسلمانان در مقابل ادیان و یا مکاتب دیگر چنین میکنند ” یا با کمال بی شرمی در تریبونهای رسمی و تلویزیون یهودیان را جهود میخوانند ‘ هر مورد خلافی که در اروپا واقع شود را به غربیان نسبت میدهند ‘ ”واقعا چقدر این تصور وحشتناک است که پیروان دگر ادیان هم چنین وضعیت خر اندر عقربی داشتند ‘ و آنها هم همچون مسلمانان به صدها گروه و دسته تقسیم میشدند و مکتب خود را تنها راه نجات بشریت میدانستند و حاضر بودند خون هر مخالفی را بریزند و به خود بمبی ببندند و عده‌ای را به دیار ابد بفرستند و صوابی ببرند ” خر اندر عقرب یعنی کسانی همچون نصیری و آیت‌الله میلانی عرفان و فلسفه را گمراهی مطلق بنامند و علناً در بحثهای خود هم اعلان کنند که باید این کفریات را از بیخ و بن بر کند و تمام کتابهای آنها را آتش زد ” امثال میلانی ها کم نیستند و منتظر فرصتند ”بیخود نیست که نماینده ولی فقیه میگوید ”’ اگر رهبر معظم انقلاب نباشد ‘ اینها به استخوانهای همکیشان خود هم رحم نخواهند کرد .
    بنده بیشتر مباحث میان جناب غرویان استاد فلسفه اسلامی و جناب نصیری و میلانی را دیده‌ام ‘ میلانی در این مباحث عین کودک خردسالی که به وجد آمده ‘ چنان با توهین و هیجان صحبت میکند ‘ که اگر کسی نداند گمان میبرد که طرف حساب او کودکان خردسالی هستند که فقط از سر جهالت و نادانی به یافتهای خود اصرار میورزند ”’ او میداند که آنچه فلاسفه و عرفای (مثلاً ) اسلامی به آن اعتقاد دارند برای مقلدین بی سواد کفر محسوب میشود و با ظاهر آیات قرآن همخوانی ندارد ” و او به خوبی از این حربه بر علیه آنان استفاده میکند ‘ آخر و عاقبت مکتب حق مطلق فقط با من است و بقیه باطل مطلق اند بلآخره به جایی میرسد که یکی دگری را باید حذف کند ” از جایی به بعد مصلحت هم نمیتواند به داد آنها برسد ” سالهاست اروپاییان قاعده این بازی را میشناسند و به محض اینکه در کشورهای نفت خیز منافعشان را در خطر میبینند ” از عده‌ای روانی در آن کشورها حمایت میکنند
    ” وضعیت امروز ما شباهت زیادی به وضعیت سرخپوستان آمریکا دارد
    بلآخره بعد از سالها جنگی نابرابر میان سرخپوستان و سفیدپوستان قرار بر این شد که قسمت کوچکی از خاک آمریکا که بسیار حاصلخیز و ثروتمند بود را هم به سرخپوستان واگذار کنند ” ولی عده‌ای طمعکار که به تازگی به آمریکا مهاجرت کرده بودند ” رضایت به این هم ندادند و برای تصاحب باقیمانده زمینهای مرغوب نقشه‌ای را تدارک دیدند ” آنها توانستند با معاملات پا یا پایی که با سرخپوستان داشتند حزب‌الله هی های آنها را شناسایی کنند و به آنها تعدادی اسلحه گرم بفروشند و مقدمات جنگی نابرابر را ” که آغاز کننده آن ‘ این بار تعدادی سرخپوست متعصب و مغرور که حاضر به گذشت از یک وجب خاک خود نبودند را فراهم کنند ” این سرخپوستان حزب‌الله هی متعصب با همین چند اسلحه گرم توانستند عده زیادی از همنوعان خود را دوباره به وجد آورند و برای جنگی دوباره با سفید پوستان متقاعد کنند و این دقیقاً همان چیزی بود که نقشه کشان میخواستند ” هر چه عاقلان قوم سرخپوستان قسم و آیه آوردند که با این تعداد اسلحه نمیتوان از پس سفیدپوستان بر آمد به کت این جاهلان متعصب فرو نرفت و آنها حملات خود به سفیدپوستان را آغاز کردند ” برای ترساندن سفید پوستان چند خانواده را سلاخی کردند و پوست سر آنها را بر سر نیزه کرده و آن را در گذرگاهها آویزان نمودند ‘ بلآخره چند هفته بعد جنگی میان آنها در گرفت ” این بار نقشه کشان توانستند تمام سفید پوستان را نسبت به موضع خود ‘که سرخپوستان را وحشی و اصلاح ناپذیر میدانستند ‘ قانع کنند و قتل عامی به راه بیندازند که سرخپوست مخالفی باقی نماند ”
    این وضعیتیست که فعلاً مسلمانان در آن به سر میبرند ”’ یک مشت آدم متوهم ‘ عده‌ای روانی را به دور خود گرد آورده‌اند و دودمان ملتی را به باد داده‌اند ” ترس از روبرو شدن با واقعیتهای این دنیای خاکی آنها را بر این داشته که به توهمات خود پناه ببرند
    آقای نوریزاد بارها به آقای خامنه‌ای و پسرش تهمت دزدی زده ” در صورتی که او و تمام اطرافیانش ریالی از خزانه دولت به نفع خود مصادره نکرده‌اند ‘ آنها در اصل قماربازند و برای یقین خود از کیسه ملت ایران مایه میگذارند ”اگر حضرت ابراهیم فرزند خود را در راه یقین خود به مسلخ برد و به قربانی کردن گوسفندی رضایت داد و ختم به خیر شد ” اینان با نام حکیم و طبیب و عالم و عارف و فقیه و به وعده سعادت دنیوی و اخروی شکم ملتی را دریده اند و اکنون مثل خر ” اندر گل مانده‌اند ” اینطور که پیداست ما هیچ چاره‌ای جز تودهنی خوردن نداریم مثل ملت آلمان بعد از جنگ جهانی دوم
    ‘ سیستم آخوندی سیستمیست که در آن همه قربانی اند از رهبرش گرفته تا بسیجی ساده و راه راه ‘ در اصل همه آنها قربانی سیستمی شده‌اند که صدها سال است از رده خارج شده ” ‘ ﻣﺤﺎﻝ اﺳﺖ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﺑﺎ اﻳﻦ ﺷﻴﻮﻩ ﺑﺘﻮاﻧﻨﺪ ﻗﺪﻣﻲ ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﺑﺮﺩاﺭﻧﺪ ‘
    ‘ ﺁﻗﺎﻳﺎﻥ ﻓﻘﻬﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﺎﻟﻤﺎﻧﺸﺎﻥ ‘ﺩاﻧﺸﻤﻨﺪاﻧﺸﺎﻥ ‘ ﻧﻮاﺑﻐﺸﺎﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩاﻧﺪ ‘ ﻋﻘﻠﺸﺎﻥ ﺭا ﺭﻭﻱ ﻫﻢ ﺭﻳﺨﺘﻪاﻧﺪ ‘ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺣﺪﻳﺚ و ﺭﻭاﻳﺖ ﺑﻮﺩﻩ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪاﻧﺪ ‘ اﺯ ﺧﺪا و ﺭﺳﻮﻟﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ اﻋﻤﻪ اﻃﻬﺎﺭ و ﻗﻤﺮ ﺑﻨﻲ ﻫﺎﺷﻢ و ﺻﺪ و ﺑﻴﺴﺖ و ﭼﻬﺎﺭ ﻫﺰاﺭ ﭘﻴﻐﻤﺒﺮ ﻣﺎﻳﻪ ﮔﺬاﺷﺘﻪاﻧﺪ ﺗﺎ اﻳﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﻧﺎﻗﺺاﻟﺨﻠﻘﻪ ﻛﺞ و ﻣﺎ ﻭﺝ ﺑﺪ ﺗﺮﻛﻴﺐ ﺑﻲﺧﺎﺻﻴﺘﻲ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺟﻤﻬﻮﺭﻱ اﺳﻼﻣﻲ ﺭا ﭘﺪﻳﺪ ﺑﻴﺎﻭﺭﻧﺪ ﻛﻪ اﺯ ﺭﻫﺒﺮﺵ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﺭﻋﻴﺘﺶ اﺯ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪﺵ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﻓﻘﻴﺮﺵ اﺯ ﻋﺎﻟﻤﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﺟﺎﻫﻠﺶ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺭﻧﺞ و ﻋﺬاﺑﻨﺪ ” ﻭاﻗﻌﺎ ﻛﻪ ﺑﻨﺎﺯﻡ ﺑﻪ اﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻫﻨﺮ و ﺗﺨﺼﺺ و ﺧﻼﻗﻴﻴﺖ و ﻣﻬﺎﺭﺕ

     
    • با پوزش ‘ در این کامنت خطایی صورت گرفت

       
    • به نظرم اون دسته ایت الله هایی که مطلقا گمان می کنند که بر حقند و هرچه که از غرب امده و محصول متفکرین غربی هست باطل مطلق است و محکوم به نیستی ، هیچ تفاوتی باون کشیش امریکایی ندارند که چندسال پیش قران سوزوند

       
  12. یلدا مبارک
    به امید روزی که شب یلدا جشنی جهانی شود و از همه ی دنیا سفر کنند به ایران و مردم از شب تا صبح شاد باشند و عشق بورزند و خلاصه بهانه ای باشد برای دوست داشتن و محبت و دور هم بودن…

     
  13. دیروز اسپانیا انتخابات داشت.مقایسه کنید با انتخصابات درایران!

    برگزاری انتخابات سراسری و نحوه گزینش دولت در اسپانیا، رسول پدرام
    ………………………………………………………………………………………………………………..
    در جریان برگزاری یکی از انتخابات سراسری اسپانیا، دانشجویانی چند پرسش را پیرامون نحوه برگزاری انتخابات، تعیین صلاحیت کاندیدا ها و گزینش دولت جدید به عمل آوردند که با توجه به مطرح بودن همان پرسش ها در سطح جامعه امروزی ایران، آن پرسش ها را همراه با پاسخ های داده شده، در این جا منتشر می کنم.

    برای شرکت در انتخابات اسپانیا، چه شرطی لازم است؟

    تنها شرط شرکت در انتخابات اسپانیا (اعم از سراسری و محلی) و برای انتخاب کردن و یا انتخاب شدن، فقط داشتن هیجده سال تمام و دارا بودن تابعیت اسپانیایی کافی است.

    صلاحیت کاندیدا ها را چه کسی تعیین می کند؟

    ——————–

    ادامه را از اینجا مطالعه کنید

    http://news.gooya.com/politics/archives/2015/12/206232.php#more

     
  14. مازیار وطن‌پرست

    قابل توجه سید مرتضی و مصلح گرامی:

    آیت‌الله جوادی آملی: اگر گوینده شبهه غرض بدی هم داشته باشد، باز شبهه مقدس است، وی با بیان این‌که شبهات و تضارب آرا را نباید سبب تضعیف علم دانست، گفت: شبهات همگی مقدس هستند چون سبب پیشرفت علم می‌شوند بنابراین اساتید باید از شبهات استقبال کنند هرچند گوینده آنها معاند باشد و نیت بدی داشته باشد.

    حالا یه وقت نپرسید چطور شده فلانی (مازیار) حرف آقای جوادی آملی رو سند قرار داده؟ خوب معلومه برای ایراد شبهه مقدس! 🙂

     
    • جناب مازيار سلام

      پس براي شما معلوم گشت كه شبهه وايراد وسؤال منطقي كردن مقدس است ،وتقدسش ازاين جهت است كه سؤل كننده مي خواهد مسأله مجهولي برايش روشن شودودرآن مورد عالم باشد ؛پس علم مقدس است ومتعلق علم هم مقدس است چه امورديني باشد وچه اموراعتقادي وديگرموارد وازاين مواردسؤال ازوجود خداونداست كه آفريدگارهستي است ؛پس وجودخداوندهم مقدس است وهمچنين سؤال ازپيامبران واحكام ابلاغي آنان ووووو …. همه مقدس هستند .

      پس اين آقا كه دوست وهم مرام شما هست چگونه مي گويد :ما هيچ چيز مقدسي نداريم؟

      معلوم مي شودايشان حرف بي ربط وچرت وغلطي مي گويد.

      لطفا پاسخش را خودتان بدهيد.
      متشكرم بااحترام
      مصلح

       
      • سلام
        دوست گرامی ‘ وقتی همه چیز مقدس باشد ‘ جای زیادی برای تقدس نمیماند ‘ اینجا سوال اصلی این است که مقدس یعنی چه ‘ و شما از امر مقدس چه میفهمی ‘ بوی گند هم مقدس است ‘ چرا که بدون آن شناخت بوی خوش غیر ممکن است ‘ این هم که انسان ذاتاً به بوی خوش تمایل دارد از ارزش بوی گند به عنوان تنها راه شناخت ‘کم نمیکند .
        خوبی و زیبایی فقط و فقط در مقایسه با زشتی و بدی معنا دارد ‘ پس زیبایی وجود خود را مدیون زشتیست ‘ هر دو هم مخلوق خدایند
        این زشت است که جماعتی چند کلمه ی قلمبه و سلمبه به هم ببافد و خود را در راس بنشاند و برای ارضاء نفس قدرت طلب انسانی دیگران را تسلیم به امر خود بخواهد ‘ اینگونه شکسته نفسی ها هم که من حرفی جز حرف خدا ندارم هم پشیزی ارزش ندارد ‘ این ادعا به قدری مدعی دارد که گوینده اگر شرمی در وجودش باشد به همان جمله معروف رضایت میدهد که من فقط میدانم که چیزی نمیدانم ‘ و وقتی کسی به این درجه از شعور رسید دگر جرأت دخالت در سرنوشت دیگران ” بدون رضایت آنها را ‘ به خود نمیدهد ‘ و به دمکراسی و حقوق بشر به عنوان حقی کهکشانی رضایت میدهد و این منم منم بازی ها را به کناری مینهد و بر خدا توکل میکند و باقی داستان را به او میسپارد .

         
  15. خانم سارا ممکنست ماسکهای مخصوص را کمی بیشتر توضیح دهید؟طریقه استفاده از آنها و در کجای بیمار ماسک را می گذارید؟کمی جزیی تر بشکافید متشکرم….”………

    آره سید مرتضی این اشتباه از من بوده و من بخاطر انچه دراینمورد بتو گفتم ازتو و خوانندگان سایت معذرت می خواهم.در موارد دیگر حق با تو نیست و بهمین جهت معذرت من تنها بخاطر همین اشتباه لپی است نه چیز دیگر مثلا بی ربط بودن خود سؤال که تو نوشته ایی و بارها تکرار کرده ایی حرف درستی نیست.

     
    • مزدک گرامی

      اینرا “نان قرض دادن” تلقی نکن ،فقط میگویم :اندکی در چشم من بزرگ شدی ،نه بخاطر این نکته که ایراد مرا پذیرفتی ،بل از آن جهت که سخن خویش تصحیح کردی،همه حرف من در خصوص همین تعبیر بود که :”در کجای بیمار ماسک را می گذارید؟” بدیهیست که من نه پزشک هستم و نه در مقولات پزشکی ابراز نظر می کنم ،پس مقصود من از این ایراد عبارتی نکوهش کردن “اصل پرسش” نبود ،نکته تعبیر به “بیربط بودن”سوال نیز این بود که قرائن کلامی حاکی از این بود که ماسک بکار رفته در عبارت آن خانم همان ماسک های متداول روی صورت بود که لینک های تکمیلی تصویری متعاقب آن ،تایید کننده این مطلب بود ،بنابر این غرض من تحقیر یا توهین نبود ،غرض این بود که عبارت سوال درست اداء شود .
      در مورد مسائل دیگر نیز خیالت راحت باشد ،اگر کسی در مورد و موضوع بحثی به کسی حق دهد ،شنونده باید عاقل باشد و آنرا از حریم محل نزاع به امور دیگر تعمیم ندهد،طبیعی است که هرکسی از انظار خویش دفاع می کند و به آن معتقد است و آنرا حق می پندارد ،این در مورد نظرات من و تو نیز صادق است ،لکن “حقانیت” یک مرام،یک ایدئولوژی،یک روش ،یک تئوری و….تنها و تنها در عرصه تجربه یا در عرصه برهان (بسته به ماهیت بحث) باثبات می رسد نه در قول و گفتار و اصرار،در هرحال بار دیگر می گویم در این مورد که سخن خود را تصحیح کردی و از درشتی هایی که کردی عذرخواهی کردی در چشمم بزرگ شدی ، آن درشتی ها و تندی ها را نادیده می گیرم و می گویمت: مزدک! آفرین.

       
      • آقا مرتضی شما هم بابت نسبتی که به سارا از فرانکفورت دادی و اون رو بصورت ضمنی دروغگو خواندی حاضری عذرخواهی کنی؟!امیدوارم که شما فراموش نکرده باشی که چه ها گفتی در وصف اینکه این خانم کیه و احتمالا به کجا وصله و چی.اگر لطف فرموده و چنین کنید در نظر مخاطبان سایت اندکی مقبول تر می نمایید.امیدوارم این را حمل به نان قرض دادن نفرمایید.

         
  16. وقتی از آمدن و تماشای چند تابلوی نقاشی که موضوع آن لطیف ترین مفاهیم انسانی است هراس داریم باید ما را بفکرکردن بیاندازد. که ما دچار چگونه سرنوشتی شده ایم. این ترس در همه جا وجود دارد. دانشگاه های ما میترسند حقایق علمی را بیان کنند. همان وضغی که در قرون وسطا بوده است. نهاد های مفام رهبری در دانشگاه ها بسیجی ها حفاظت در دانشگاه مامورند که جهالت را بر علم غالب کنند. راه حل های ما در ورای ترسهایمان قرار دارد. راه حل های ما در حرف هایی است که زده نمیشود.
    معلمین ما در مدارس با ترس کلاس های خود را اداره میکنند. منجنیق عذاب برای دلبندان گردیده اند. برای پسیجی نان بخور ئنمیر خود را برده حکومت کرده اند و دانش آموزان را به نفع حکومت به بردگی فکری کرفته اند. آنها را با علم ها و کتل ها شرطی میکنند. تا در آینده بردگان حکومت روحانیان گردند. هفته ای نیست که خبر خودکشی نوجوانی را از اطراف و اکنام کشور نشنویم.
    ما یک بار برای همیشه به دیکتارتور ها باید نشان دهیم تا هرکس و ناکسی نمیتواند هویت ما را تعیین کند. صف دیکتاتور ها ظالمین طولانی است. یکی برود یکی دیگر میاید. ما نباید ظلم پذیر باشیم و دانش اموزان دانشجویان ما نباید هویت های تخمیلی را بپذیرند. بجای خود ازاری به مفاومت در نقابل مغلمین زورگو بپردازند.. اگر فرار است جان خود را بگیرند با فاتلین خود درگیرشوند از خود با چنگ و دندان دفاع کنند. اگر انها را از مدرسه اخراج کردند مهم نیست شرافت خود را برگیرند و بروند به دنبال کار شزفتمندانه.
    جوانان ما باید بیاموزند مرید هیچکس نگردند. هویت خود را بیابند. شهامت خود را برای یادگیری پسیژی از دست ندهند.

     
  17. حكيم
    10:32 ب.ظ / دسامبر 20, 2015
    جناب نوري زاد سلام بر شما

    برادر جان ما تا كى بايد شاهد بى حرمتى افرادى مانند مزدک باشیم

    ببینید آقاى نورى زاد اين فرد به قدرى بى سواد است كه در حيطه زبان فارسى مانند كودكان دبستانى است آنوقت مفسّر زبان عربى نيز شده است در نوشته هاى اخير به فردى ضد دين و بى سوادتر از خودش استناد كرده و آبروى خود و آن فرد
    معلوم الحال را بيشتر برده است

    معناى نكاح چیست؟
    در قرآن اين كلمه ومشتقات آن بكار رفته و معناى آن را كودكان دوره ابتدايي مى دانند يعنى ازدواج
    مثل اين آيه كه حضرت شعيب عليه السلام خطاب به حضرت موسى مى فرمايد
    { قال إني أريد أن أُنكحك إحدى ابنتيَّ هاتين
    ترجمه فولادوند
    [شعيب‏] گفت: «من مى‏خواهم يكى از اين دو دختر خود را [كه مشاهده مى‏كنى‏] به نكاح تو در آورم، به اين [شرط] كه هشت سال براى من كار كنى، و اگر ده سال را تمام گردانى اختيار با تو است، و نمى‏خواهم بر تو سخت گيرم، و مرا ان شاء اللَّه از درستكاران خواهى يافت.»
    ترجمه مشكينى
    (شعيب) گفت: من مى‏خواهم يكى از اين دو دختر خود را به همسرى تو درآورم در برابر اين (مهر) كه هشت سال (براى اداره امور خانه يا چرانيدن دام‏ها) اجير من باشى، و اگر ده سال را تمام كردى اختيار با توست و من نمى‏خواهم كه بر تو سخت گيرم به خواست خداوند مرا از صالحان خواهى يافت
    &&&………………………………………………….

    جناب حکیم این نشد!شما معنی نکاح و انکحته را باید بیابید نه بروی دنبال اینکه فلان آخوند ////////// چه معنی و تفسیر کرده.هموطن برو تو فرهنگ لغط فارسی معنی اش را بیاب و اینجا بنویس.

     
  18. من در حیرتم چگونه مدعیانِ اسلام ناب سر بر بستر بی خیالی می نهند و آرام می خسبند در حالی که زندگی ها روفته اند و دودمانها به باد داده اند و سفره ها تهی ساخته اند و آبروها برده اند و همزمان خود را در عمق آغوش خدا می بینند و در متن بهشت؟! خود فریبی که می گویند یعنی این. که یکی دزد و قاتل و ناجوانمرد و بی چاک و دهن و قالتاق و زاقارت باشد و سر بر شانه ی خود خدا بنهد و به اطرافیانش فحر بفروشد که: تماشایم کنید!………….

    دوست ارجمند این خونخواران و جنایت پیشه گان بخاطر همین جنایتهاست که بی خیال و آرام سر بر بالش می نهند.چون آنچنان به قتل و کشتار و جنایت و خیانت و خباثت و ویرانی در این 38 سال دست زده اند که رمقی برای مردم نگذاشته اند.اینها با همین جنایتها و خباثتها و رذالتها و سلاخی ها ترس را بر جامعه مسلط کرده اند تا بتوانند آرام و بی خیال بخسبند.درست مثل تاریخ سراسر خونبار ///////////////////

     
  19. از این سومی بگویم که مردی فاضل و پرمایه و فهمیده و از همه مهمتر عاشق است و هیچ اعتنایی به تهی دستی اش ندارد. کسی را که سر در آغوش ادب دارد، تهی دستی از شیدایی اش نمی کاهد. جنس عاشقی بجوری است که داشتنِ مال و نداشتن مال سهمی در ملاتش ندارد. برخلاف آنانی که می گویند: گرسنگی نکشیده ای تا عاشقی از یادت برود، می گویم: گرسنگان، عاشق ترند. و شما این گرسنگی را به هر کجای علم و ادب و پاکیزگی و انصاف و نیکخویی و پایداری بگسترانیدش. وه که چه وادی شوق انگیزی: گرسنه ی ادب. گرسنه ی خرد. گرسنه ی لبخند. گرسنه ی انصاف. گرسنه ی ایرانی بودن و وطن دوستی و نوعدوستی…..

    راستی اگر جنایت پیشه گان حاکم نخبه گان این آب و خاک را یا سلاخی می کنند و یا به فقر و فلاکت می کشانند وظیفه ما چیست؟ایا تنها نظار گر بودن و الفقرو فخری خواندن کمک به حاکم خونریز برای به مصلخ کشیدن انسان و انسانیت نیست؟آیا این درست که بنشینم و نظاره کنیم تا انسانیت ما و آنچه بما هویت می بخشد چنین ناجوانمردانه و رذیلانه تباه شود؟راستی از خود پرسیده ایم که صاحب ریشه ها دراین سایت چگونه و با چه وسیله ایی و در کجا و با چه توانی با خون دل برای آگاهی بخشیدن بما می نویسد؟آیا ایشان جایی برای خوابیدن و نانی برای خوردن و لباسی برای پوشیدن و مهمتر از همه وسیله ایی برای ارتباط با ما دارد؟راستی چرا ما خود این چنین بی اعتنا به نوابغ و نخبه گان و روشنفکران خود هستیم و همگام با خونخواران دد منش حاکم در به مسلخ کشیدن و گرسنگی دادن این عزیزان شریک می شویم؟

    دوستان کورس یکی از نوابغ سرزمین بلا زده ماست که ///////////////////////////// ما مدت 3 سال است که از دریای معرفت این انسان شریف و رنجدیده و رانده شده و از ابتدایی ترین حقوق انسانی محروم گشته /////////////// لذت می بریم و بهرمند شده ایم.///////////////////// من بخصوص از دوستانمان جناب عرفانیان و آنیتا و مازیار و سایر عزیزانی که ارزش نوشته های این مرد بزرگ را می دانند که پا پیش نهند تا با یاری همدیگر از این مرد بزرگ بنحوی که شایسه اوست تقدیر کنیم.دوستان هر کدام از ما شبکیه ایی از دوستان و آشنایان و…داریم با همیاری گرفتن از همدیگر می توانیم و باید دغدغه مادی این مرد بزرگ را که همان ابتدایی ترین حق هر انسانی است برطرف کنیم.من حاضرم هماهنگی این کار را با کمال میل بعهده بگیرم و مسلما طرف اعتماد ما خود کورس که امید وارم از این پیشنهاد من ناراحت نشوند چون این حداقل خدمتی است که من می توانم برای ارامش وجدان خودم انجام دهم و جناب نوریزاد هستند که امید وارم در این راه ما را با راهنماییهایش یاری دهد.من ایمیلم را برای این کار اینجا می نویسم و هر کس که می خواهد می تواند با آن تماس گرفته و پیشنهادی دارد مطرح کند.mazdach@myway.com

     
    • درود بر شرفت مزدک. با تمام وجود هم قدردان این پیشنهاد شمایم و هم با آغوش باز از آن استقبال می‌کنم و هم خواهش می‌‌کنم قرص و محکم دنبال این پیشنهاد را بگیر.

       
    • ببخشید من ایمیلم را اشتباه نوشته ام….
      mazdack@myway.com

       
    • مزدك ارجمند
      من اگر براى آنچه به عنوان ريشه ها در اين سايت شريف مى نويسم ، چشمداشت كم ترين عوض مادى ، حتى يك ريال ، از كسى با هر عنوانى داشته باشم ديگر نمى توانم بنويسم يا اگر بنويسم آنى نخواهد شد كه تاكنون بوده است ؛ نوشتن آزادانه و بدون خودسانسورى و سانسور را مديون دلاورمردى هستم كه همه زندگى اش را بر كف دستش نهاده است . مزدك عزيز : پيشنهاد شما گوياى شرف و همدردى انسانى شماست . اما من آن را قاطعاً رد مى كنم و خواهش مى كنم دنبالش را نگيريد. وضع من هم بد نيست . مدتى پيش در خيابان در دل شهر دختربچه اى ديدم كه ظاهراً در حال جان دادن بود. ظاهراً يكى از همين كودكانى بود كه در زباله ها دنبال چيزهايى مى گردند كه به دردشان بخورد . لباسش كهنه و مندرس و تا حدى پسرانه بود . هوا سرد بود . بيش تر رهگذران شتابان و سر به گريبان به سوى مقصدى مى رفتند ؛ شايد به سوى سرپناه و خانه گرم خود و شايد به جايى ديگر. ترافيك سنگين و خيابان پرتا پر از ماشين هايى بود كه به سختى حركت مى كردند . چند نفرى دور دختر بچه جمع شده بودند . مى لرزيد و سرفه هاى دردناكى مى كرد و گاه خلطى خونالود بالا مى آورد كه ديدنش خيلى دلخراش بود. دختربچه داشت مى مرد . يكى مى ترسيد دستش بزند و ايدز بگيرد ، يكى ديگر مى گفت معتاد است ، سومى مى گفت وظيفه پليس است ، من وسيله نداشتم . كارى از من ساخته نبود جز چند لحظه حرف زدن . گفتم : به هر دليلى اين بچه دارد مى ميرد . به ياد شعر نيما افتادم و گفتم : كسى جلو چشم ما دارد غرق مى شود ؛ حالا به هر علتى . نياز به كمك دارد . سرت را درد نياورم . بالاخره نيمايوشيج تأثير خودش را گذاشت . يك نفر حاضر شد او را با احتياط سوار ماشين كند تا شايد به يك بيمارستانى برساندش. نمى دانم هر روز چقدر از اين اتفاقات مى افتد . شايد هم يك مورد استثنايى بود، اما استثنايى بودن از درد اين فاجعه انسانى نمى كاهد . افزون بر اين استثنا هم نيست چون من بارها از اين كودكان را ديده ام كه در آشغال ها مى گردند . در اين آشغال ها تيغ هست ، سرنگ هست ، خرده شيشه هست ، مواد فاسد و آلوده است . شايد اگر خود مردم مواد بازيافتى زباله هاى خود را در پاكتى جداگانه بگذارند، قدرى در كاهش اين فاجعه ها سهم بگذارند ، هرچند زباله گردها فقط دنبال مواد بازيافتى نيستند. حتى ديده ام كسانى را كه به دنبال پسىمانده هاى مواد غذايى هستند . در ماه هايى كه غذاى نذرى زياد است اين قبيل افراد كم تر مى شوند. اكثر مردم آنها را محكوم مى كنند چون معتاد اند . ديگر فكر نمى كنند كه وقتى شمار آنها بسيار مى شود ما با يك معضل اجتماعى درگيريم كه با محكوم كردن اين افراد سيه روز صورت مسئله پاك نمى شود.
      مزدك عزيز : اگر پولى داريم بايد صرف كمك به كاستن از درد اين بينوايان گردد . كار ناقابل من كم ترين وظيفه اى است كه مى توانم در همراهى با مبارزانى چون نوريزاد و يارانش انجام دهم به جبران شرمسارى مدام .
      پرتوان و استوار باشى

       
  20. ایشبی ﺧﺮﻭﺷﭽﻒ (ﺭﻫﺒﺮ شوروی پس ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺎﻟﯿﻦ) چهره اش ﺭﺍ برای ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ نشه، ﮔﺮﻳﻢ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻳﺪﻥ فیلمی ﺩﺭ ﻳﻚ ﺳﻴﻨﻤﺎ ﺭﻓﺖ.
    ﭘﺲ ﺍﺯ ﻧﻤﺎﻳﺶ ﻓﻴﻠﻢ، ﻳﻚ ﻓﻴﻠﻢ خبری ﺑﻪ ﻧﻤﺎﻳﺶ ﺩﺭﺁﻣﺪ. نگاره ی ﺧﺮﻭﺷﭽﻒ ﺑﺮ ﭘﺮﺩﻩ دیده ﺷﺪ.
    ﻫﻤﻪ ﺑﻪ جز ﺧﻮﺩ ﺧﺮﻭﺷﭽﻒ ﺍﺯ ﺟﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪن ﻭ برای گرامیداشت ﺍﻭ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻧﺪ!
    ﺧﺮﻭﺷﭽﻒ اشک ﺩﺭ ﭼﺸﻢ و دل گرم ﺍﺯ مهربانی ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ، ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﺮﺩی ﺷﺎﻧﻪﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﻜون ﺩﺍﺩ ﻭ ﺯﻳﺮ لبی ﮔﻔﺖ: ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ ﻣﺮدک نادان! ﻫﻤﻪ ﻣﺎ مانند خودتیم!
    ولی ﭼﺮﺍ میﺧﻮﺍی ﺳﺮﺗﻮ ﺑﻪ ﺑﺎﺩ ﺑﺪی… ا میدانید چرا مردم رای می دهند چون…

     
  21. سریال پر از دروغ و لجن پراکنی “معمای شاه” نتوانسته روی مردم تاثیر بگذاره و امروز این کامنت را در اعتراض روی وبسایت صدا و سیمای جمهوری اسلامی گذاشته بودند که بلافاصله پاک شده…

    سریالی مزخرفی که ۹۰ میلیارد تومن از جیب مردم بدبخت ایران خرجش شده…
    ——————————-
    ای ﮐﺎﺵ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﯾﮏ ﻗﻠﺪﺭ ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩ!! ديكتاتور!! ترياكی!! ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺑﺴﺎﺯﻩ، ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺩﻭﺳﯽ، ﺣﺎﻓﻆ، ﺳﻌﺪﯼ ﻭ ﺧﯿﺎﻡ ﻭ ﺳﺎﯾﺮ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺁﺭﺍﻣﮕﺎﻩ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺟﺪﯾﺪ ﻭ ﺩﺭ شاﻧﺸﻮﻥ ﺑﺴﺎﺯﻩ…
    ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﺟﺎﺩﻩ ﻭ ﺭﺍﻩﺁﻫﻦ ﺑﺴﺎﺯﻩ….
    ای ﮐﺎﺵ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﯾﮏ ﺟﻮﺍﻥ ﺧﻮﺷﮕﺬﺭﺍﻥ!! ﻭ ﺑﯽﻋﺮﺿﻪ!! ﭘﯿﺪﺍ میشد ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻭ ﻣﺪﺭﻧﺘﺮﯾﻦ ﻭﺭﺯﺷﮕﺎﻩ ﺟﻬﺎن رو ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﺑﺴﺎﺯﻩ، ﺯﺑﺪﻩ ﺗﺮﯾﻦ و ﺷﺠﺎﻉ ﺗﺮﯾﻦ ﻭ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﺗﺮﯾﻦ ﺍﻓﺴﺮﺍﻥ ﻭ ﺧﻠﺒﺎﻧﺎﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻭ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﮐﻨﻪ…
    اونقدر بی عرضه!! باشه که برامون پیشرفته ترین هواپیمای زمان خود، F-14، بخره!! اونقدر لا ابالی باشه که پنجمین ارتش دنیا رو برامون درست کنه، سفر به اروپا رو برامون بدون ویزا بکنه، درآمد سرانه مون رو در منطقه اول بکنه….
    ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﻋﯿﺎﺷﯽ! ﻭ ﻭﻟﺨﺮﺟﯽ! ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩﻫﺎﯾﯽ ﻣﺜﻞ: ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺣﺴﺎﺑﯽ، ﺩﮐﺘﺮ ﻣﻌﯿﻦ، ایرج افشار، غلامحسین مصاحب، داریوش آشوری،
    ﻭ هزاران ﭼﻬﺮﻩ ﺷﺎﺧﺺ بین المللی ﺩﯾﮕﻪ در زمانش ﮐﺸﻒ ﻭ ﺷﮑﻮﻓﺎ ﺑﺸﻪ…
    اونقدر خفقان ایجاد کنه که روزنامه ها علیه خودش تیتر بزنند!!
    اونقده دیکتاتور باشه که نه تنها قاتلای خودش رو ببخشه، که به اونها مقام بالای دولتی بده!!
    اونقدر فرهنگ مردم را به لجن بکشد که همه دوست داشته باشند فردین بشند!!
    اونقدر به ادب فارسی بی توجهی کنه که امثال فروغ و سهراب و اخوان و شاملو و محمود دولت آبادی تحویل تاریخ بده!!
    ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺑﯽ ﻋﺮﺿﻪ!! ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺎﺕ ﺭﯾﺎﺳﺖ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﮐﻨﻪ، عقاب اوپیک بشه و قیمت نفتمون رو هی ببره بالا!!
    ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ضد ﺩﯾﻦ ﻭ ﺭﻭﺣﺎﻧﯿﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺍﻣﺜﺎﻝ ﺁﯾﺖ ﺍﻟﻠﻪ ﻣﻄﻬﺮﯼ ﺁﺯﺍﺩﺍﻧﻪ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻫﺎ ﺗﺪﺭﯾﺲ ﻭ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﮐﻨﻦ!!
    ﻣﻦ ﺍﺯ این سریال شما ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﻗﻠﺪﺭﻫﺎ، ﺑﯽﺳﻮﺍﺩﻫﺎ، ﻋﯿﺎﺵ ﻫﺎ ﻭ ﺑﯽ ﻋﺮﺿﻪ ﻫﺎ ﺑﻬﺘﺮ مملکت رو میسازن!!!

     
  22. اعترافات امیرعباس هویدا
    .
    هویدا قرار بود از سیستم بگوید…. به قول ابراهیم خان یزدی الدوله دوست باوفای مصدق السطنه، از سیستمی که 13 سال صدر اعظم دوران طلائیش بود بد بگوید… او میخواست برملا کند تمام آن دورانیکه چشم دنیا به اقتدار ایران بود… او میخواست بگوید چگونه شد که از شیره کش خانه و چپق کشی ها به “دروازه تمدن بزرگ” رسیده بودیم… او قرار بود بگوید ملتی که کنار خیابان قاپ میانداخت، در کوچه ها لیسپس لیس بازی میکرد و شپش از سر و رویش بالا می رفت، چگونه شد که به آنجا رسید که بدون ویزا به 72 کشور دنیا سفر میکرد!!
    .
    هویدا قرار بود بگوید چگونه ریال ایران جزء 7 پول برتر دنیا شد… هویدا قرار بود بر ملا کند که چه شد که بعد از 57 سال سلطنت پهلوی، دنیا به مردم ایران تعظیم میکرد….
    کسی نمیداند کسانی که دیروز با بورسیه بنیاد پهلوی در بهترین دانشگاهای اروپایی و آمریکایی دانشجو بودند و عضو کنفدراسیون دانشجویان ناراضی ایران، و امروز بعد از انقلاب از زیر قرآن به دیار غربت پناه برده اند، از صدقه سر سیستمی بود که هویدا میخواست برملائش کند…
    .
    هویدا میخواست بگوید…. او آماده اعتراف بود… اتفاقا از تمام دنیا به مهندس مهدی بازرگان تلفن شده بود که هویدا نباید اعدام شود اما نمیدانم چگونه گلوله یک آخوند از غیب، هادی غفاری، هویدا را برای گفتن حقیقت به سکوت کشاند!!
    .
    دیروز که در خبر ها شنیدم که دولت ترکیه به تمام کارخانه ها و مراکز اقتصادی کشور مطبوعش دستور داده که اگر کارگر ایرانی برای حمالی استخدام کنید 30000 لیره ترک جریمه خواهید شد و به زندان خواهید رفت، بی اختیار دلم گرفت…. به یاد روزهائی افتادم که من ایرانی، دانشجو بودم و هر تابستان میتوانستم از اروپا یک ماشین بخرم، سوارش بشوم و بدون گمرک و هیچ هزینه ای به همان سیستم کشور هویدا بازگردم….
    به هر کشوری که میرفتم، من ایرانی ویزا سر خود بودم!! چون پاسپورت ایرانی داشتم و وقتی به ترکیه میرسیدم کشور مخروبه ای بود که پسر بچه هایش بر بلندی به ماشین من سنگ میزدند!! پلیس اش برای گرفتن یک پاکت سیگار به من التماس میکرد!! و دختران زیبای ترک در استانبول به من میگفتن “افندی افندی” تا ترغیب شوم از مغازه آنان سوغاتی بخرم و به کشورم بازگردم…. در تمام مسیر راهم که 2000 کیلومتر از خاک کشور ترکیه بود، همش نگران بودم از کشوری که مردمش هنوز با گاری و درشکه تردد میکنند، چگونه مرسدس بنز 230 را که از کمپانی “دنزل” در وین اتریش خریده بودم به سلامت عبور دهم و پس از رسیدن به ایران نزد کدام صافکار ونقاش اتومبیلم بروم که سنگهای کوبیده بر ماشینم را صاف و رنگ کند!!! ترکیه ده کوره ای بود که گذر از آن تمام دشواری راهم بود….
    .
    از آن روز تا به امروز که 40 سال گذشته، چقدر حقیر شده ام…. کاش هویدا زنده بود و از آن سیستم میگفت…. میگفت که چگونه اینگونه شد و ما به اینجا رسیدیم…. روحش شاد، حیف که نگفت …..
    .

     
  23. با درود به عزیز دل نوریزاد گرامی و هم میهنان فرهیخته مقایسه ای میکنم بین یک لبنانی و ایرانی قظاوت با شما !
    سمیر قنطار که بود؟

    سمیر قنطار، شبه‌نظامی سرشناس لبنانی که امروز در سوریه کشته شد، مصداق کامل این جمله معروف است که “تروریست” برای یکی، “جنگجوی آزادی” است برای دیگری.

    او در اسرائیل یکی از “منفورترین تروریست‌ها” بود، اما نیروهای مقاومت منطقه او را به خاطر چند دهه حبس در اسرائیل “سردار اسرا” می‌خواندند.

    سمیر قنطار، زاده لبنان در خانواده‌ای دروزی بود. کمی بعد از تولدش در تابستان ۱۹۶۲ میلادی، پدر و مادرش از هم جدا شدند. مادرش را در کودکی از دست داد و پدرش که برای کار به عربستان می‌رفت، او را به همسر دومش سپرد.

    در ۱۴ سالگی و هم‌‎زمان با اوج گرفتن جنگ‌ داخلی در لبنان مدرسه را رها کرد و به سازمان آزادیبخش فلسطین پیوست.

    یک سال بعد قرار شد در اولین ماموریتش شرکت کند که ربودن یک اتوبوس اسرائیلی بود. اما در مسیر ورود مخفیانه به اسرائیل گرفتار نیروهای امنیتی اردن شد و ۱۵ سال بیشتر نداشت که پایش به زندان باز شد.

    کمتر از یک سال زندانی اردن بود و بعد از آزادی از ورود به این کشور منع شد.

    بعد از رها شدن از زندان تا مدتی خانواده‌اش از او بی‌خبر بودند تا این که چهار ماه بعد نام سمیر قنطار همه جا بر سر زبان‌ها افتاد.

    اواسط بهار سال ۱۹۷۹ اسرائیل اعلام کرد که او را به اتهام قتل و آدم‌ربایی دستگیر کرده است. جزییات پرونده‌اش در آن زمان اسرائیل را تکان داد و دادگاه او را به پنج بار حبس ابد محکوم کرد.
    درنهاریا چه گذشت؟

    سمیر قنطار حدود سه دهه در اسرائیل زندانی بود

    نیمه شب شنبه ۲۱ آوریل سال ۱۹۷۹، سمیر قنطار ۱۶ ساله با همراهی چند نوجوان دیگر سوار بر قایق و دور از چشم گارد ساحلی خود را به شهر نهاریای اسرا%Bل در ده کیلومتری مرز لبنان رساندند.

    گروه تحت رهبری او که گفته می‌شود یکی از اهدافشان کشتن یک پلیس اسرائیلی بوده، بعد از ورود به نهاریا زنگ یک خانه مسکونی را می‌زنند و شروع به صحبت به عربی می‌کنند. ساکنان خانه از ترس با پلیس تماس می‌گیرند و اولین پلیسی که در محل حاضر می‌شود هدف رگبار این گروه مسلح قرار می‌گیرد و کشته می‌شود.

    گروه قنطار بعد از کشتن پلیس با هدف “ربودن چند نفر” وارد یک خانه در همان نزدیکی می‌شوند. آنها دنی هاران، پدر خانواده و دختر چهار ساله‌اش را گروگان می‌گیرند با خود به سوی ساحل می‌برند.

    بنا بر روایت اسرائیل از وقایع آن شب، سمیر قنطار، دنی هاران را در مقابل دخترش می‌کشد و بعد از آن با ضربه قنداق تفنگ به سر دختر، او را به قتل می‌رساند. هر چند سمیر قنطار بعدا در دادگاه کشتن دختر را انکار می‌کند.

    همراهان سمیر قنطار در درگیری با پلیس اسرائیل در ساحل کشته می‌شوند، اما پلیس خود او را دستگیر می‌کند.

    هم‌زمان با ربودن دنی هاران و دخترش، مادر خانواده همراه دختر دیگر در گوشه‌ای از خانه مخفی می‌شوند. آن طور که در دادگاه مطرح شده، مادر از ترس جیغ کشیدن دختر دو ساله، جلوی دهان او را می‌گیرد که این کار باعث خفگی و مرگ دختر کوچک می‌شود.

    بعد از محاکمه قنطار در اسرائیل، دادگاه او را در سال ۱۹۸۰ به اتهام قتل سه نفر مجرم شناخت و به پنج بار حبس ابد و ۴۷ سال زندان محکوم کرد.
    ازدواج، تحصیل و آزادی
    قنطار بعد از آزادی مثل یک “قهرمان ملی” در لبنان مورد استقبال قرار گرفت

    سمیر قنطار حدود سه دهه در زندان اسرائیل بود. در این مدت با یک زن فعال عرب اسرائیلی ازدواج کرد و توانست زبان عبری بیاموزد. از طریق آموزش از راه دور در دانشگاه تل‌آویو ثبت نام کرد و در سپتامبر سال ۱۹۹۸ در رشته ادبیات و علوم اجتماعی مدرک لیسانس دریافت کرد.

    در سال ۲۰۰۴ در جریان مبادله زندانی‌های حزب‌الله تا مرز آزادی پیش رفت، اما اسرائیل با آزادی او در آن زمان موافقت نکرد.

    چها رسال بعد در روز ۱۶ ژوئیه سال ۲۰۰۸، دو سال بعد از جنگ ۳۳ روزه اسرائیل و حزب‌الله لبنان، سمیر قنطار به همراه چهار عضو حزب‌الله با دو جنازه سربازان اسرائیل معاوضه شد.

    آزادی او بعد از ۲۸ سال حبس، جنجال و انتقاد زیادی در اسرائیل برانگیخت، اما در فرودگاه بیروت همچون یک “قهرمان ملی” با استقبال رئیس جمهور و نخست وزیر و رئیس مجلس وقت لبنان روبرو شد.
    سفر به ایران؛ دیدار با رئیس جمهور، هدیه از رهبر
    سمیر قنطار در سفرهای خود به ایران بارها با مقام‌های ارشد دیدار کرد

    سمیر قنطار چهار ماه بعد از آزادی به سوریه رفت تا از دست بشار اسد، رئیس جمهور، مدال ملی این کشور را بگیرد و بعد از آن با جامعه دروزی‌ها در بلندی‌های جولان دیدار کند.

    مدتی بعد از سفر به سوریه، قنطار در بهمن ماه ۱۳۸۷ خورشیدی به ایران سفر کرد و با مقام‌های ارشد حکومت همچون محمود احمدی‌نژاد، رئیس جمهور وقت و اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام دیدار کرد.

    سمیر قنطار بعد از ان هم بارها برای شرکت در کنفرانس‌های مختلف به ایران سفر کرد و در جریان یکی از این سفرها با آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر ایران دیدار کرد. به گفته قنطار، او در این دیدار انگشتر و چفیه آیت‌الله خامنه‌ای را هدیه گرفته است.

    از زمان آغاز جنگ داخلی در سوریه، نام سمیر قنطار به عنوان یکی از شبه‌نظامیان فعال در بلندی‌های جولان در سوریه مطرح بود که همراه و هماهنگ با جنبش حزب‌الله فعالیت می‌کرد.

    چند ماه پیش وزارت امور خارجه آمریکا او را به عنوان “تروریست بین‌المللی” در فهرست سیاه خود قرار داد.

    در اطلاعیه وزارت خارجه آمریکا با اشاره به سوابق قبلی آقای قنطار و محکومیت او در اسرائیل، گفته شده که او از زمان آزادی به عنوان یکی از “محبوب‌ترین و آشکارترین سخنگوهای حزب‌الله” فعالیت کرده است.

    در این اطلاعیه آقای قنطار متهم شده است که با حمایت ایران و سوریه “نقشی عملیاتی در شکل دادن به تاسیسات زیربنایی گروه تروریستی حزب‌الله در بلندی‌های جولان” داشته است.

    ساعاتی بعد از مرگ او در حمله‌ای راکتی که حزب‌الله آن را به جنگنده‌های اسرائیلی نسبت می‌دهد، وزارت خارجه ایران او را “نماد مقاومت در برابر اشغال و تجاوز رژیم صهیونیستی” توصیف کرد و کشته شدن او را به عنوان اقدامی “تروریستی و تجاوزکارانه” از سوی اسرائیل محکوم کرد
    و

    جوان تیز هوش و نخبه کشور « مسعود جعفر آبادی »همچنان در بازداشت و منتظر اعدام

    « مسعود جعفر آبادی » جوان تیز هوش ٢۶ ساله ای که بعلت هک کردن سایت خامنه ای و وزارت اطلاعات و دیگر وزارتخانه ها بصورت همزمان متهم سپاه پاسداران, وزارت اطلاعات و حفاظت قوه قضائیه است که بیشتر از ۶ سال است در زندان های مختلف تحت عنوان اقدام علیه امنیت از طریق نقوذ غیرمجاز تخریب و جاسوسی رایانه ای بسر میبرد. وی بعلت بلاتکلیف بودن پرونده اش تا زمان صدور حکمش از پاسخگویی به نماینده دادستان طفره رفت.

    مسعود جعفر آبادی در سن ١۴ سالگی موفق به اخذ دیپلم از مدرسه ی تیزهوشان تهران و در سن ١٨ سالگی لیسانس خود را در رشته معماری در دانشگاه امیر کبیر تهران در سال ١٣٨٧ اخذ نمود و دانشجوی ترم دوم کارشناسی ارشد در همین دانشگاه بود که در سن ١٩ سالگی دستگیر شد و طی شش سال گذشته همچنان بلاتکلیف است

     
    • او یک تروریست بوده و با مقام های ارشد تروریستی در ایران ملاقات داشته تروریست هایی که دارن مملکت بلا زده ایران مثلا اداره میکنند.

       
  24. اللهم صل علی محمد اند هیز فامیلی
    ( ترجمه صلوات توسط شهید دکتر علی شریعتی)

     
  25. معاونک رئیسک جمهورک: ما فکر نمیکردیم نفت زیر ۶۰ دلار برسد.
    مش قاسم: شماها و فکر؟ حاجی به خودت فشار نیار فتق … (سه نقطه از مش قاسم) میگیری.

     
  26. قرآن ترجمان شهود
    قسمت دوازدهم ،
    سؤالی که ممکن است پیش آید این است که تفاوت مشاهده یک عارف با مشاهده مثلا یک زیست شناس در چیست؟
    یک زیست شناس وقتی که به گیاهی می نگرد بلافاصله اطلاعاتی را در ذهن خود ردیف می نماید.
    این گیاه از چه خانواده ای است.
    متعلق به کدام رده است.
    در چه فصلی از سال می روید.
    در چه آب و هوائی رشد می کند.
    چگونگی تولید مثل آن.
    گلهای آن نارنجی است.
    چگونگی مراقبت از آن.
    آفتهای آن.
    وووووو
    در واقع یک زیست شناس برای نگاه کردن به یک گیاه ابتدا به تصاویری که از قبل در مورد آن دارد نگاه میکند. اگر تصویری نیابد یا تصاویر ناقص باشند به کتابها و منابع مراجعه میکند که تصویری از آن در ذهن خود ایجاد نماید. بعد در تصویر به جستجوی مجهولات می گردد تا دریابد چه ابهاماتی در آن هست و سپس آنقدر جستجو و تجربه را ادامه می دهد تا بتواند تصویر ذهن خود را کامل نماید. آنگاه این تصویر کامل شده را بر روی کاغذ آورده یا در کامپیوتر تایپ می کند و بعنوان یک مقاله علمی ثبت می نماید.
    عارف این تجربه را چگونه به انجام می رساند؟
    عارف در برخورد با آنچه که زیست شناس دید بر خلاف زیست شناس به تصاویر ذهنی مراجعه نمی کند بلکه “خود” گیاه را می بیند. او تنها گیاه را می بیند. او با “خود” گیاه سر و کار دارد. چیستی گیاه برای یک عارف یعنی همانی که خود گیاه نشان میدهد. عارف رنگها را می بیند ولی نه رنگ نارنجی را. رنگی که از “خود” گیاه بیرون می آید. اگر عارف گفت این رنگ نارنجی است باور نکنید او دروغ می گوید در واقع او “راست” نمی گوید چرا که قادر نیست رنگ آن گل را برای شما توصیف کند فقط میتواند بگوید که تا کنون زیبا تر از این چیزی در عالم ندیده است. هر موجودی در این عالم با زبان خودش با شما حرف می زند بشرطی که شما ابتدا بتوانید “خود” او را ببینید.
    منظور از این مثال صرفا نشان دادن تفاوت دو نگاه است نه تخطئه کردن دانش زیست شناسی. لطفا به این نکته دقت کنید. عارف ممکن است یک زیست شناس باشد پس برای تسلط بر دانش زیست شناسی از روش علمی استفاده می کند نه روش عرفانی. در واقع قرار نیست عرفان به جای علوم دیگر بنشیند.

    مثالی میزنم. اگر شما سالیان دراز با دوستانی معاشر باشید که هر یک به دنبال خواسته خود از شما هستند و هیچ یک به “خود” شما کاری ندارند آیا شما حاضرید “خود” خود را با آنها در میان گذاشته و برای آنها از خودتان بگوئید؟ آیا به شما بر نمیخورد که کسی شما را نبینید و فقط در شما بدنبال خودش بگردد؟ این کاری است که ما با طبیعت می کنیم. طبیعت ، خود شناسنامه خودش است بشرطی که ما بتوانیم آنرا ببینیم. “خود” آنرا ببینیم نه آنچه که مارا راضی میکند. این روش عارف است که “خود” هر چیزی را ببینید . دروازه مکاشفات اینجاست. دیدن “خود” هرچیزی و این امکان پذیر نیست مگر آنکه در هنگام دیدن ، همه قضاوتها، دانش، احساسات و باید نباید ها و خاطراتتان را به کناری بگذارید.

    بله دوست عزیز درست است که این گونه مطالب با وجود “پیشرفتهای” “علمی” در عصر انفجار “تکنولوژی ” ووو خیلی احمقانه به نظر می آید. من خودم خیلی بهتر از بسیاری از شما علم را می شناسم و با آن زندگی میکنم ولی به این پرسش پاسخ دهید لطفا:
    همه شما در اطرافتان درخت و کوه و سنگ و … می بینید. چند بار تا کنون حتی زمانی که به کوه یا طبیعت رفته اید به درختان نگاه کرده اید؟ چند بار تا کنون یک درخت را، فقط “خود” یک درخت را بدون توجه به سایه اش، میوه اش ، اسمش و هر چیز دیگری فقط “خود” آن درخت را دیده اید. یک بار امتحان کنید. فقط “خود” آنرا ببینید حتی اسمش را که “درخت” هست را هم به کناری بگذارید و به او نگاه کنید. هیچ زیانی متوجه شما نخواهد بود. این نه توهم است و نه خواسته ای غیر عملی. تنها سعی نمائید که وفتی در طبیعت هستید به یک درخت، یک سنگ ، دریا یا کوه خیره شوید. همه دانش و قضاوت ها و خاطرات خود را از آنچه که می بینید به کناری بگذارید و دقایقی مراقب باشید تا ذهنتان ره زنی نکند. هدف این است که با گوشه ای از تجربه عرفانی آشنا شوید. اگر موفق نشدید بدانید که ذهنتان گولتان زده است و امکان ندارد که به تجربه ای حیرت انگیز نرسید.

    نگران نباشید از دنیای پیشرفته و فوق مدرن و از علم و دانش و همه آن صحبت های فوق زیبا عقب نمی افتید.

    (ادامه دارد)
    موفق باشید

     
  27. سید مرتضی
    10:36 ب.ظ / دسامبر 17, 2015
    البته کامنت های اخیر شما هم مشحون از ادب و فضل و فرهیختگی است! من در برابر اینهمه ادب و انسانیت و علائم تعجب و هاشورهای نوریزادیه پاسخی برای شما انسان فرهیخته و مودب ندارم ،راستی جناب کاوه ،موجودی انبار کپی پیست ها به انتها رسید که به طعن و طنز نویسی روی آورده ای؟!
    ——————————————————–
    ——————————————————-
    و اما نامه ای مودبانه برای آقا سید مرتضای گرامی و گل و بلبل و گلاب

    بخش اول
    جواب قسمتِ اول از کامنت سید مرتضی در باب دعوت به ادب و فرهیختگی!

    حضرت ایت الله دامت برکات و عزه و غیره

    نظر حقیر را بخواهید، هاشورهایی که جناب نوریزاد، بکار می برند، فقط و فقط برای کاستن از میزان احساسِ شرمندگی برخی بزرگواران میباشد – ترکها میگویند دیوانه خجالت نمیکشد، ولی رفیقش از خجالت آب میشود – والا شما تصور می فرمایید زیر آن هاشورها فحش و ناسزا نهفته است ! نه خیر آقا سید مرتضی! نوری زاد عزیز، چون آدمِ مغضوب (مأخوذ) به حیائی هستند، با این هاشور زدن ها تلاش میکنند، آن پرده ای را که من سعی میکنم از شما بکنار بزنم و مناظر جمال(!) و کمال(!) شما را برملا سازم، [نوریزاد میخواهد مجددا”] ستار العیوبِ حضرتعالی باشد تا وجه نازیبای شرمساری را بر چهره ی مقدس مآب و نورانی شما مشاهده نکند و ایضا” خاطرِ عاطرِ عالیجناب را مکدر نبیند!!! و الا آرامش خاطر داشته باشید در زیر هاشورهای موصوف، بی ادبی و فحاشی نیست. و به بیان روشنتر هرچه من از سخافت و بی نزاکتی ////////// نسبت به دیگران، برآشفته میشوم و سعی میکنم با بکار بردن بعضی اصطلاحاتِ مشابه، شما، به خودتان بیایید، و دست از این ادبیات چاله میدانی و رجز خوانی و هل من مبارز طلبی و گفتارِ جلف و مبتذل بردارید، نوری زاد عزیز با لطافت طبع بلندی که دارند تلاش می نمایند آنرا تلطیف و تصفیه کنند برای جناب شما!!Only for your eyes, dear excellency Morteza

    آقا سید مرتضی اگر کسی مثلِ منِ نوعی هم، از جنسِ ادبیات شما استفاده بکنم، بر من(کاوه ی ناشناس) حرجی نیست ولی حضرتعالی در این سایت نماینده گروهی هستید که به هر حال رهبری و باصطلاح چوپانیِ توده بزرگی از مردم مفلوک و ناآگاه را در ید و فبضه خود گرفته اید[گفتم توده بزرگ و نه همه]، بر شما شایسته نیست از چنان ادبیات و اصطلاحات چندش آور و مخدوش و حال بهمزن و تهوع آور، استفاده کنید!!!
    [مطمئنم شما با این ادبیات روح لطیف و ساده و بی آلایش سید مصلح جلیل القدر را هم آزرده میکنید، هرچند میبینم ایشان اینهمه از شما دلجویی میکنند]

    جناب سید مرتضی
    شما اگر اندکی از اریکه آیت اللهی و کرسی دانشمندی یی که برای خود متصور هستید و نیز از آسمان تفرعن و نخوتی که برای خود پرداخته اید اندکی نزول اجلال بفرمایید، مطمئن باشید هیچکس بخود اجازه نمیدهد نسبت بشما اسائه ی ادبی بکند! و شما و دیگر هم اندیشان شما فقط با این سلوک میتوانید برای خود احترام و منزلتی در بین مخالفین تان کسب کنید و لاغیر!

    حضرتعالی هر موقع به آن درجه از تواضع و وارستگی رسیدید که از بالا به پایین نگاه نکنید و از عرشِ کبر و اوجِ غرورِ به فرشِ تواضع و حضیضِ احترام فرو شوید و به آراستگی نفس و زیور کلام نائل آیید و به دیگر انسانها، چه با سواد و چه بی سواد، چه مخالف و چه موافق، گوسفندوار ننگرید و آنان را حمار حساب نکنید، شک نکنید که دیگران نیز به شما بدیده احترام خواهند نگریست. کبر و غرور ندیدی با فرعون چه کرد سید جان!

    آلفرد نورث وایتهد فیلسوف و متفکر معاصر آمریکایی در رساله عظیمش بنام سرگذشت اندیشه ها که دکتر گواهی آنرا ترجمه کرده و زنده یاد علامه جعفری، با آن علم بی مثالش، آنرا هم شرح و هم توشیح فرموده. فصلی از کتاب را به باب ” غرور ” اختصاص داده و تاکید کرده، نقل به مضمون: “غرور، بلندترین قله ای است که در پسِ آن عمیق ترین پرتگاه نهفته است و آدمی[انسانِ مغرور] هر لحظه در حالِ سقوط به آن دره و پرتگاه هولناک میباشد.”

    آخر سید عزیز شما بچه حقی و مجوزی بخود اجازه میدهید در بحثی که تخصص و دانشش را ندارید، وارد شوید و به پزشک متخصصی که از پزشک متخصص دیگری[براست یا دروغ] سئوالی را مطرح کرده، با طعن و کنایه، خرده بگیرید و جایگاه و شان تخصص و علمی اش را زیر سئوال ببرید؟ آنهم فقط و فقط برای طعنه زدن و به سخره گرفتن دیگران و عالم الدهر نشان دادنِ خودتان و مخذول نمودنِ طرف مناظره تان، در صورتیکه محل و موضوعِ مباحث شما با ایشان، کاملا” متمایز و متباین است؟ که پزشک موصوف هم آنگونه با آوردن کامنت های رد و بدل شده ی فی مابین و استناد به آنها، آنچنان شما را مشتمالی دهد، و فتیله پیچ و ناک داون که چه عرض کنم، شستشو دهد و بر بندِ تنبانِ استادت آویزان کند! آنهم چه شستنی! نه با آب کر شرعی، با آب نمک از نوع سولفریک اسید که آثار سوزشش به این زودی ها قابلِ رفع نباشد! نه با استدلالات سفسطی و نه حتی احتجاجات آبدوغ خیاری! حالا هی برو در “المنجد” دنبال لغات بگرد و در “فنونِ بلاغت و سخنوری” و “منطق مظفر” و یا در “مغالطه(سوفسطیقا)” ی ارسطو، طیران نما و هی تورق کن و تورق کن !!! در غلطیدنِ طشت فضاحتِ دروغزنی و افترا بندی تان بدجور صدا داد سید جان! خرابکاری کردی سید! بدجور.

    جناب علامه دامت افاضات و برکات و غیره! امروزه و از قرن ها پیشتر، موضوعات و مباحث فلسفی و علوم و دانش تجربی راهشان را از هم منفک نموده اند، امروزه دیگر، علوم و دانش بشری بقدری وسعت یافته که احاطه و اشراف در یک موضوعِ خاص هم، از عهده ی یک نفر و حتی گروه بر نمی آید ! ما امروزه در عصر انفجار اطلاعات قرار گرفته ایم و دیگر گذشت عصری که در آن، یک فیلسوف به همه ی علوم نظری و تجربی مشرف و محیط بود!!!
    [و تازه به سید مصلحِ عزیزِ من هم گلایه میکنید که من چرا به بحث شما با دیگران ورود میکنم! تناقضگویی را میبینید سید مصلح عزیزم ! من اینهمه بخاطر ادب و بزرگ منشی شما کوتاه میایم ولی این پسر عموی شما دست بردار نیست]

    جناب آقا سید اشرف مستطاب ….. و غیره!
    حضرتعالی تصور مینمایید با استعمالِ بعضی عبارات و اصطلاحات خارجکی می توانید چنین وانمود کنید که بع له! من به همه ی علوم جدیده و قدیمه و مغرب زمینی هم تسلط دارم و فقط یک آخوندِ ولایتمدار ِ مواجب بگیر نیستم و این است و جز این نیست ![اصلا” ببینید سید مصلح ارجمند تا بحال، یکبار از این ادبیات موهن و غریبه استفاده کرده اند؟]

    اگر علم و دانش شما در حد و اندازه بزرگانی همچون کورس ارجمند بود چه میکردید آسد مرتضی؟! فکر کنم با توجه به قدرت و جایگاهی هم که داشتید( آخوندی و ولایتمداری) یک شمشیر دو دم بدست میگرفتید و همه مخالفان را از دم تیغ میگذراندید! نه!؟ ایکاش من میتوانستم آری میتوانستم شما را از نزدیک با بزرگی مثل ایشان مواجهه بکنم و شما ببینید صرفنظر از مزجات بضاعت و استطاعت علمی، به چه میزان از فهم و تواضع و فروتنیِ یک انسانِ آگاه و اندیشمند و وارسته، برخوردار استید!؟

    شما و بزرگان شما که بزعم خود، خود را عقل کل میدانید، آیا توانسته اید در طول قرون و سالیان متمادی و در خودِ حوزه ها، مسائل و مباحثِ بنیادی و اصولی خود را با اهل تسنن حل و فصل نمایید و اقلکن به یک نقطه ی جامع، مانع و واحد برسید؟!
    به نکات افتراق و انفکاکِ بیشمار اختلافی که در داخل فرقه تشیع هست، و عالیجنابان با رندیِ مزورانه و محیلانه، آن را مسکوت گذاشته اید، اشاره ای نمی کنم و از آن در میگذرم! که اگر به آنها بپردازم، مثنوی هفتاد من کاغذ شود!
    [برای آگاهی ناظرین و مخاطبین محترم سایت، آنان را دعوت میکنم به مطالعه و تدقیق در کتاب ” فرهنگ فرق شیعه ” تالیف دکتر جواد مشکور که در آن اگر اشتباه نکنم به بیش از هزار و اندی فرقه شیعی اشاره شده و توضیح داده شده، هرکدام از این فرقه ها، ساز و حرف خود را میزنند و هیچکدام هم، همدیگر را قبول ندارند! فقط خود را مسلمان و هدایت یافته و بهشتی میدانند و سایرین را کافر، مشرک،دروغزن و جهنمی ! نکته قابل توجه و تامل برانگیز اینکه، همین کتاب توسط آستان قدس رضوی منتشر گردیده و نه توسطِ آمریکای جنایتکار و حهانخوار و صهیونیستها!؟ واقعا” در اثنای مطالعه این کتاب، آدم نمی داند به حال مسلمانان و اهل تشیع بخندد یا گریه کند؟]

    جناب سید مرتضی ! بزرگِ بزرگِ شماها، زنده یاد، غزالی بود، همو که در حین بحث و مناظره، آنهم با یک عالمِ مسیحی، وقتی مسیحی می بیند غزالی بزرگانی مثل ابن سینا و فارابی و ارسطو را کلاش و دروغزن خطاب میکند، از وی سئوال میکند:” آیا شما میتوانید “حقیقت” را به من بشناسانید و تعریف مانع و جامعی از آن ارائه کنید؟” ایشان(غزالی)، بدون اینکه پاسخی به طرف مسیحی اش بدهد،فی المجلس، درس و فحص و مدرسه و بزرگترین مسند علمی جهان آنروزِ اسلام(نظامیه) را رها میکند و برای یافتن حقیقت، سر به بیابانها میگذارد. در حالی که اگر ایشان هم میخواست مثل عالیجنابان آبدوغ خیاری مجادله کند براحتی میتوانست طرفش را مجاب کند، بهر حال او یک فیلسوف قدر بود و میتوانست اینکار را بکند ولی تاریخ گواهی میدهد این مرد بزرگ دروغ مصلحتی هم تا آنروز نگفته بود و لذا با خود می اندیشد: غرالی آیا براستی تو به حقیقت دست یافته ای؟” و اینگونه بود که راهی بیابانها میگردد برای یافتن حقیقت و شما بهتر میدانید آیا موفق شد یا نه؟!

    با پوزش از اطاله گفتار
    ادامه در بخش دوم

     
  28. چه زیباست چهره های انسان های آزاد شده از ترس

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

88 queries in 2047 seconds.