سر تیتر خبرها
روز پنجم، روز پونه های تند

روز پنجم، روز پونه های تند

تماشای تابلوهای نقاشی، بهانه ای شده برای دوستانی که با هر نقد و موافقتی که با رفتار و گفتار و نوشته های من داشته اند و دارند، به نمایشگاه بیایند و رخ به رخ به گفتگو بپردازند. و من از این روی بسیار شادمانم. بهانه ی نمایشگاه با خود برکت های چند بچندی دارد که نخستینش گفتاگفتِ رویاروی است. دوستان و مخاطبان نوشته های من، بی هیچ مراعاتی، پتک سخنان خود را بر نرمینه ی نفهمی ها و فهم من می کوبند و مرا آبدیده تر می سازند. و عزیزانی نیز با اشک ها و خنده ها و شادمانی های خود مرا به راهی که در آنم حریص می کنند. از بانویی که اصرار داشت مثل او گیاهخواری و خوامخواری پیشه کنم برای سوزاندن چربی های بدنم تا سلامت بمانم برای روزهای پیش رو. و مردی که همسرش را آورده بود من نصیحتش کنم. که این بانو، سخت در انتشار اخبار آگاهی بخش و گفتگو با این و آن هیجان داشت و احتمالاً روزگار مرد را سیاه کرده بود. یا جوانی که از رشت آمده بود تنها به این خاطر که بگوید: آقای نوری زاد، به من بیاموز چگونه نترسیدن را. و بانویی که از آخوند و از اسلام و از هر چه قبله و مکه و نماز و روزه بی زار بود و من تا حدودی متقاعدش کردم که مسیر نفرتش را عوض کند و کاری به اندیشه ها و باور مردم نداشته باشد بل به نقد رفتاریِ باورمندان بها بدهد. و یا آقای مقیمی که از زندان رجایی شهر زنگ زد و از آرامش و اعتماد بنفسش گفت. و بانویی که می سوخت از آرامشی که ندارد. و دختری که از مرز بدنامی باز آمده بود و امید می جست. و پسر جوانی که خدا را گم کرده بود و از آسمان دل بریده بود. و یکی که ریشه ی نفرت ها و پلیدی ها و کجروی ها را در بی ادبی می دانست. و مردی که از فرط ادب، زیبا تر و خواستنی تر از گلهای صحرایی می نمود. به نمایشگاه بیایید. ضرر نمی کنید. پونه ها را مگر دوست ندارید؟

محمد نوری زاد
بیست و ششم خرداد نود و چهار – تهرانShare This Post

درباره محمد نوری زاد

15 نظر

  1. آقای نوری زاد وجدان مغذب جامعه ماست. او هر لحظه ممکن است عقل را بدست طوفان اجساسات دهد و بدلیل گذشته شیعیش ممکن است هر لحظه دو باره چاکر این امام و ان بت بشود و از این اکسترم به آن اکسترم بیافتد. بعید نیست بعد از دربار رضا شاه و محمد رضا شاه فردا از خیمه استالین و مایو تسه تونگ سردربیاورد. خیلی از کمونیست های دو اتشه ما مذهبی های سابق بودند. به این علت اقای نوریزاد باید فبل از هر چیز اصول تفکر منطقی را بیاموزد. اصول آزادی را بیاموزد. کتاب های گاندی را بخواند کتاب های ماندلا را و یا حد اقل نوشته های کورس را اخر اینها که یاسین نیست که به گوش خر بخوانند.

     
  2. خلقت و تکـــامل انســـان
    خلقت و تکـــامل انســــان
    «با توجه به این‌که در آیات متعددی در قرآن از خلقت انسان سخن به میان آمده است، درباره‌ی تکامل تدریجی انسان چه برداشت و استنباطی از آن آیات می‌توان کرد »
    توجه!
    الف : اختلاف نظر و برداشت های مختلف از آیات قرآن امری طبیعی است. وکسی که در امور اعتقادی رأی و نظری را ابراز می کند باید از قرآن دلیل داشته باشد یعنی نظرش استنباط شده از آیات قران باشد نه اینکه اندیشه و نظر خود را بر قرآن تحمیل نماید که این کار به فرموده ی حضرت محمد – ص- عقوبت اُخروی دارد.
    ب : برداشت ها و استنباط های مختلفی که از آیات قرآن می شود در حیطه ی معرفت بشری قرار می گیرند وهیچ مفسّر و صاحب نظری حق ندارد تفسیر و برداشت مورد قبول خود از قرآن را عین دین بداند.
    ج- برای کسب اطلاع بیشتر مطالعه‌ی کتاب « قرآن مجید، تکامل و خلقت انسان » اثر تحقیقی و ارزنده‌ی دکتر یدالله سحابی – رحمه الله علیه – به خواننده‌ی ارجمند پیشنهاد می‌شود.
    استاد نیسو واژی :
    سخن از تکامل تدریجی جانداران بدون عنایت به تکامل تدریجی کل هستی ناقص و معیوب خواهد بود. به عبارت دیگر شایسته است به تکامل تدریجی جانداران در دل روند تکامل جهان هستی نگاه کنیم تا بیشتر به عظمت آفرینش واقف گردیم.
    من هرگاه به خلقت تدریجی جانداران و ارتباط و پیوستگی آن‌ها می‌‌اندیشم بیشتر به شکوه و عظمت و زیباییِ طرحِ آفرینشِ خداوندِ بی‌نهایت دانا و توانا پی ‌می‌برم.
    به نام خداوند یکتا
    نگاهی گذرا به نظریه‌ی تکامل در قرون گذشته
    موضوع حیات و آفرینش جانداران خصوصاً انسان بر روی کره‌ی زمین از پیچیده‌ترین و عجیب‌ترین اسرار هستی است. از قدیم الایّام به طور کلّی دو نظریه‌ی فیکسیسم( ثبات انواع ) و ترانسفورمیسم ( تبدّل انواع ) وجود داشته است. فیکسیست‌ها بر این باور بودند که هر نوع از جانداران مستقل و‌ بدون ارتباط با سایر جانداران قبلی به وجود آمده‌اند امّا ترانسفورمیست‌ها به تکامل تدریجی جانداران و ارتباط و پیوستگی نسلی میان آن ها اعتقاد داشته‌اند .
    در دوره‌ی تمدّن یونان – قرن پنجم قبل از میلاد – دانشمندانی چون« آناگزیماندر » و «آمپدکلس » به تغییر تدریجی موجودات زنده معتقد بوده‌اند و برخی از صاحب نظران مسیحی نیز مانند «گریگوری نیسا» و «سِنت آگوستین» که در قرن چهارم و پنجم میلادی می‌زیسته‌اند به تکامل تدریجی تحت اراده‌ی الهی باور داشته‌اند و در نوشته‌های خود متذّکر شده‌اند که اقسام جدید موجودات زنده از تغییر تدریجی اقسام قبل به وجود آمده‌اند.
    وشک در میان دانشمندان اسلامی نیز در قرن چهارم هجری از سوی جمعیّت «إخوان الصَّفا» و در قرن پنجم «ابن مُسکوَیه» و «ابن سینا» و در قرن هشتم «ابن خَلدون» در تأیید تکامل تدریجی به طور مفصّل سخن گفته‌اند.
    در قرن 18و19 میلادی از سوی دانشمندان فرانسوی دو نظریه‌ی ترانسفورمیسم و فیکسیسم مورد بحث و مطالعه قرار گرفت و دانشمندانی چون بوفن (1707- 1788 ) ، لامارک (1744 – 1829) و سنتیلر (1772 – 1844) از دکترین تبدّل انواع، دفاع و پیروی می‌کردند. در اوایل قرن نوزدهم، چارلز داروین زیست شناس و طبیعی‌دان مشهور انگلیسی کتاب« منشأ انواع » را به رشته‌ی تحریر درآورد اوکه مدافع جدّی خلقت تدریجی جانداران بود مسافرت‌های زیادی برای تحقیق و مطالعه درباره‌ی ارتباط نسلی سلسله‌ی جانداران انجام داد. اگرچه قبل از او بوفن و لامارک و سنتیلر و قرن ها پیش از آن‌ها نیز از طرف برخی از علمای یونانی و اسلامی نظریه‌ی ارتباط نسلی جانداران إرایه شده بود امّا مطالب داروین بیشتر مورد توجّه قرار گرفت و در اذهان جای گرفت و شهرت پیدا کرد.
    با گذشت چند قرن بعد از تحقیقات مستمر از سوی دانشمندان زیست‌شناس و زمین‌شناس معلومات بیشماری در صدها کتاب علمی فراهم آمد و امروزه در حالی که نظریه‌ی فیکسیسم در محافل علمی بسیار از رونق افتاده است و در میان دانشمندان علوم طبیعی طرفدار بسیار کمی دارد، تلاش علمی دانشمندان بر پایه‌ی تئوری ترانسفورمیسم برای پی‌بردن به رازهای خلقت و کشف قوانین پیچیده‌ی حیات جانداران در سطح وسیعی هم‌چنان ادامه دارد و در تمام دانشگاه‌ها و مراکز علمی و مدارس دنیا نظریه‌ی تکامل تدریجی جانداران آموزش داده می‌شود.
    لازم به ذکر است، هیچ‌ یک از آرا و نظرات دانشمندان مدافع دکترین ترانسفورمیسم در باره‌ی رخ دادن تغییرات و تبدّلات در جانداران قطعی و مسلّم نیستند و هر یک ایراد و نواقصی دارند و البته همه‌ی دانشمندان فیزیولوژیست و شیمی‌دان به چنان معایب و نواقصی معترف بوده و هستند امّا کلیّت تئوری تکامل تدریجی جانداران همواره مورد قبول اکثر زیست شناسان معاصر است چنانکه از قول لامارک در صفحه‌ی 1300 از کتاب«بیولوژی حیوان اثر Aronet Grasse» می خوانیم :
    « امروزه، علمای طبیعی شکّی در مسأله‌ی تکامل تدریجی ندارند امّا بر روی تعیین کیفیت شفاف و قطعی تغییرات موجودات زنده توافق ندارند ».
    سوء استفاده‌ی ماتریالیست‌ها از تئوری تکامل
    پس از انتشار کتاب « منشأ انواع » اثر چار لز داروین، ماتریالیست‌ها از آن بی‌جهت و بدون دلیل، برای انکار صانع جهان هستی بهره برداری کردند. آن ها داستان خلقت آدم از تورات را در برابر تئوری ترانسفورمیسم قرار دادند و به جای آن که از تعارض میان آن دو سخن بگویند از سر مغالطه از بی‌اساس بودن دین و انکار وجود خدا دم زدند و همین امر موجب شد اولیای کلیسا بدون دقّت در تعبیرات نامتناسبی که از آن نظریه شده بود اصل تئوری « تکامل تدریجی » را گمراه کننده و کفرآمیز معرفی نمایند.
    ضدیّت و مخالفت‌های مزبور تدریجاً به ممالک اسلامی نیز سرایت کرد بعضی از محقّقان مسلمان هم بدون توجه به آموزه‌های عمیق آیات قرآن ناخواسته از داستان تحریف شده‌ی تورات درباره‌ی خلقت انسان جانبداری نمودند تا جایی که در مقابله با ماتریالیست‌ها حتّی داروین را که فردی خداشناس بود منکر خالق جهان معرفی کردند برای مثال؛ سیّد جمال الدّین افغانی در کتاب « ردّی بر مادّیون » به صراحت داروین را سر دسته‌ی مادّیون و منکرین خدا معرفی نمود و به نقد و ردّ آرای وی پرداخت امّا بعدها محقّقان اسلامی متوجّه مغالطه و فریب مارکسیست‌ها شدند و از همنوایی بیجا و بی‌دلیل با آن‌ها دوری کردند و بر امثال سیّدجمال الدّین خرده گرفتند و از ایمان داروین به خدا سخن به میان آوردند برای نمونه استاد عبّاس محمود عقّاد در کتاب « قرآن و مکتب تکامل » نوشت :
    «چارلز داروین می‌گفت : از ایمان به وجود خداوند در این جهان بزرگ احساس لذّت و آرامش می‌کنم.
    وی در نامه ای به پروفسور فرادیس نوشت : اگر معنای الحاد این است که کسی خدا را انکار کند من حتّی در شدیدترین شرایط روحی درباره‌ی وجود خدا ذرّه‌ای دچار تردید نشده‌ام . ودر سال 1873 در نامه‌ای به یک دانشجوی هلندی چنین نوشت : به نظر من محال بودن تصوّر اینکه این جهان بزرگ و شگفت‌آور و نیروی درکی که این همه واقعیّت را فرا گرفته معلول تصادف باشد، خود دلیل بزرگی برای اعتراف به وجود خداوند است.
    داروین نه تنها منکر خدا نبود، بلکه بسیار ناخشنود بود از این که دیگران تصوّر کنند او به آثار مادّیون علاقه دارد به ‌همین دلیل وقتی کارل مارکس خواست کتاب « سرمایه »ی خود را به داروین اهدا کند او با ارسال نامه‌ای که اکنون در موزه‌ی کتابخانه‌ی مارکس و انگلس در مسکو نگهداری می‌شود از قبول آن معذرت خواهی کرد و چنین نوشت :ازنامه‌ی دوستانه‌ی شما متشکرم و با سپاسگزاری از لطف شما ترجیح می‌دهم که این کتاب را برای من نفرستید زیرا اهدای آن به من متضمّن وانمود ساختن این مطلب خواهد بود که من به تمام مطالب شما که در سایر کتاب‌ها نوشته‌اید و از آن‌ها بی‌خبرم موافقت دارم و…».
    پاسخ محقّقان مسیحی و مسلمان به تبلیغات سوء مادّیون
    بعضی از متفکرین، مسأله‌ی تکامل را پایه‌ی عقاید فکری و معنوی خویش قرار دادند و مشهورترین آن ها در میان فلاسفه‌ی قرن بیستم « برگسون » فرانسوی و « وایتهد » انگلیسی می‌باشد و بسیاری از دانشمندان علوم طبیعی نیز « تکامل » را دلیل بر نظم گرفته و نظم و همآهنگی را نیز دلیل بر وجود آفریدگار دانسته‌اند چنان‌که ج، و،گلادستون می‌گفت :
    «ما دانشمندان مسیحی معتقدیم که تئوری داروین مخالف تدبیر خداوندی و آفرینش نظام مطلوب نمی‌باشد، بلکه به عکس اعتقاد به آن را تقویت کرده است ».
    استاد عقّاد مصری نیز در این مورد می‌گوید : « تئوری تکامل به هر معنایی که طرفدارانش درباره‌ی پیدایش انواع تصوّر کرده‌اند موضوعی مخالف با دین نیست و منجر به انکار آفریننده و باور به خالی بودن جهان از هدف و تدبیر نمی‌شود ».
    قرآن و دانش بشری
    دانشمندان علوم مختلف طی قرن‌ها تلاش علمی تحقیقات وسیع ودامنه‌داری را انجام داده‌اند و به رازهای زیادی پی برده‌اند و قوانینی را کشف نموده‌اند امّا هنوز به حل و کشف رازهای نامحدود و نا معلوم بیشماری دست نیافته‌اند و چون درباره‌ی موجودات زنده به کنکاش و تحقیقات درباره‌ی جزئیات و ریزترین مسائل آن می‌پردازند همواره ضمن کشف برخی از رازها، هم متوجه اشتباهات قبلی خود می‌شوند و هم به عیان می‌بینند که هر اندازه دامنه‌ی مطالعات علمی بشر گسترده‌تر و عمیق‌تر می‌شود رازها و اسرار عظیم خلقت پیچیده و پیچیده‌تر می‌نماید و لذا همواره بیش از پیش به عظمت پروردگار جهان پی می‌برند و همین امر موجب شده است فضایی بر اذهان بشر امروزی حاکم شود که باور به وجود خدا بسیار ساده گردد و اعتراف ماتریالیست‌های دو آتشه‌ی سابق به وجود خالق و فروکش کردن تبلیغات الحادی آن ها گواه این مدّعا است.
    ناگفته نماند روند رو به رشد دانش بشری به حلّ و فهم برخی آیات قرآنی کمک کرده است و امروزه می‌بینیم که نویسندگان و محققان اسلامی کتابهای زیادی درباره‌ی تناسب و هماهنگی آیاتی از قرآن با نتایج تحقیقات علمی بشر نوشته‌اند و هیچ انسان منصف و خردمندی نیست که بعد از مطالعه‌ی کتاب های مزبور به غیر بشری بودن قرآن پی نبرد.
    البّته لازم است دو مطلب اساسی را همواره مدّ نظر داشته باشیم:
    نخست اینکه اگر چه بشر در پرتو علوم مختلف به کشف قوانین و اسرار زیادی از حقایق عالم هستی نایل آمده است امّا چون دانش بشری پیوسته از « نقص نسبی » و « نقص مطلق » رنج می برد، یعنی دانشمندان به موازات پیشرفت دانش و علوم مختلف متوجّه بعضی اشتباهات گذشته می‌شوند و بسیاری از حقایق جهان هستی وجود دارد که از تیررس اسباب و امکانات علوم تجربی خارج است و لذا دانشمندان جز بیان « نمی دانیم و این مسائل به حوزه‌ی علمی ما مربوط نیست » پاسخی برای آن‌ها ندارند. بنابراین فهم آیات قرآن را منوط به تأیید علوم تجربی نمی‌دانیم امّا از نتایج ظاهراً قطعی علوم برای فهم برخی از آیات استفاده می‌کنیم مانند پی بردن به راز « بَلَی قادِرینَ عَلَی أن نُسَوِّیَ بَنَانَهُ » (آیه‌ی4 سوره‌ی قیامت) بعد از کشف علمی تفاوت اثر انگشت تک تک انسان ها.
    مطلب دیگر این است که قرآن کتاب فیزیک و شیمی و زیست‌شناسی و ستاره‌شناسی و… نیست بلکه کتاب هدایت انسان است و بهترین برنامه برای زندگی صحیح و تربیت انسان صالح می‌باشد. چنان که در سوره‌ی بقره آیه‌ی 2 می‌خوانیم : « ذَلِکَ الکِتابُ لا رَیبَ فِیهِ هُدًی لِلمُتَّقین» و نیز در سوره‌ی إسراء آیه‌ی 9 آمده است« إِنَّ هذا القُرءانَ یَهدِی لِلَّتِی هِیَ أقوَمُ»
    بنابراین به‌ هیچ وجه نباید به قرآن مانند کتابی از کتاب های علوم تجربی یا فلسفی نگاه کرد و نباید انتظار دریافت پاسخ سؤال‌های علمی را از آن داشت.
    دانشمندان اسلامی و تئوری « تکامل تدریجی جانداران »
    هم چنان که ذکر شد برخی از نویسندگان مسلمان تحت تأثیر القائات بی‌اساس مارکسیست‌ها مبنی بر تعارض میان تئوری ترانسفورمیسم و اعتقاد به آفریدگار قرارگرفته و بدون تأمل و تدبّر لازم در آیات مربوط به آفرینش انسان رجماً بالغیب به نفی نظریه‌ی تکامل پرداختند و بی‌خبر بودند که دانشمندان اسلامی قرن ها قبل از اینکه لامارک و داروین تئوری مزبور را مطرح نمایند به صراحت از تکامل تدریجی جانداران سخن گفته بودند، برای مثال :
    1- در قرن چهارم هجری گروهی از دانشمندان شیعی که جمعیّتی دینی و علمی به نام « إخوانُ الصَّفا » را تشکیل داده بودند در رساله‌ی دهم خود از تئوری مزبور سخن گفته‌اند و به شرح آن پرداخته‌اند .
    2- در قرن پنجم ابن‌مُسکوَیه در دو کتاب « تهذیب الاخلاق » و « الفوز الاصغر» نظریه‌ی تکامل تدریجی جانداران را به طور مفصّل بیان کرده است. از جمله می‌نویسد : « پس از تجمّع مواد اوّلیّه، گیاهان پست از ترکیبات غیر آلی، و گیاهان عالی از گیاهان پست بوجود آمده و آن‌ها به جانورانی نظیر مرجان‌ها تبدیل شده و در روند تکاملی، جانوران دیگر و در نهایت انسان‌ها به‌ وجود آمده‌ اند. » (زیست شناسی عمومی ص816)
    3-ابوریحان بیرونی نیز می‌‌گوید : « انسان همه‌ی مراحل تکامل خود را تا رسیدن به تکامل کنونی‌اش طی کرده است » (زیست شناسی عمومی ص816)
    4- ابن سینا که معاصر ابن‌مُسکوَیه بود نیز به شرح نظریه‌ی مزبور پرداخته است. او می‌گوید : « با تشکیل مرجان‌ها مراتب تشکیل جمادات پایان می‌پذیرد و بعد از آن مادّه استعداد بالقوه‌ی بالاتری از نفس کل را پیدا می‌کند که به آن نفس نباتی می‌گویند با تشکیل درخت نخل مراتب تشکیل گیاهان پایان می‌پذیرد و به ‌دنبال آن نفس حیوانی بر ترکیبات نازل می‌شود. حلزون دارای پایین‌ترین مراتب نفس حیوانی است و میمون که شباهتی به انسان دارد در بالاترین مراتب این نفس قرار دارد، این سلسله مراتب با کمال بیشتر به مرتبه‌ی انسان می‌رسد.»(زیست شناسی عمومی ص817)
    5- در اوایل قرن هشتم هجری، علّامه عبدالرَّحمن ابن‌خلدون فیلسوف و مورخ شهیر عرب نیز در « مقدمه »ی خود به موضوع تکامل پرداخته و آن را تأیید نموده است. چنان که می‌نویسد :
    «جهان خلقت از معدن‌ها آغاز شد. سپس به تدریج با وضعی بسیار مناسب گیاهان و سپس حیوانات به وجود آمدند آخرین مرحله‌ی معدن‌ها به گیاهان ساده‌ای از قبیل علف‌ها و آن چه بذری ندارند منتهی می‌گردد و آخرین مرحله‌ی نباتات مانند نخل و مو به حیوانات ساده‌ای از قبیل حلزون و صدف که جز حس لامسه ندارند متّصل می‌شود. معنای اتصال این است که موجوداتی که در آخرینِ مرحله‌ای واقع شده‌اند مستعدند که عنقریب یکی از افراد موجودات ساده‌ی مرحله‌ی بعدی بشوند. سپس جهان حیوان گسترش یافت و انواع متعددی پیدا کرد و در راه تکامل به انسان رسید. انسان دارای فکر و تدبیر است و بدین وسیله از میمون‌هایی که حس و درک دارند ولی از نعمت تدبیر و اندیشه محرومند، متمایز می‌گردد ».
    6- برخی از محقّقان بر این باورند که مولانا جلال الدّین رومی نیز به تکامل تدریجی معتقد بوده‌است وبه شعر زیر از وی استناد می‌کنند:
    از جمادی مُردم و نامی شـدم وز نــــما مـُردم ز حیـوان ســـرزدم
    مُردم از حیوانی و انسان شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم
    7- از دانشمندان و مفسرین معاصر که آیات قرآن را با تئوری تکامل در تعارض ندیده است می‌توان مرحوم آیت الله طالقانی را نام برد. وی در جلد اول پرتوی از قرآن ص112 چنین می‌نویسد :
    « درباره‌ی چگونگی پیدایش نوع آدم در زمین دو نظر است، یکی نظرهای فلسفی قدیم و ظواهر دینی که از این نظر انواع و اصول خلقت بدون سابقه پدید آمده، نظر استقرایی دیگر که از فروع فلسفه نشو و ارتقا و تکامل یافته است پیدایش انواع را از دانی تا عالی به هم پیوسته می‌شمارد و هر نوع پایین را با گذشت زمان و تأثیر محیط، منشأ نوع بالاتر می‌داند. ولی با بررسی های علمی و طبقات الارضی، فواصل میان انواع هنوز به دست نیامده و جزئیات این نظریه از جهت تجربه و کلیّات آن از جهت ادلّه‌ی فلسفی چنان‌که باید اثبات نشده است. این دو نظر درباره‌ی چگونگی پیدایش انواع در مقابل هم قرار گرفته که با فرض دیگری می‌توان میان این دو نظر را جمع نمود : که در فواصل تکامل تدریجی، جهش‌ها و تکامل‌های ناگهانی پیش آمده باشد ؛ بنابراین هم نظریه‌ی تکامل که قرائن بسیاری دارد درست می‌آید و هم از زحمت بیهوده‌ی حلقه‌های وسط، محققین راحت می شوند،…»
    8- مرحوم دکتر یدالله سحابی که از استادان بنام علوم طبیعی و زمین‌شناسی دانشگاه تهران بود در سال 1346 کتابی تحت عنوان « خلقت انسان » به رشته‌ی تحریر درآورد و به طور مفصّل درباره‌ی تکامل تدریجی جانداران سخن گفته است. نامبرده کتابش را به دو بخش تقسیم کرده است، دربخش نخست موضوع را از نگاه زیست شناسی بیان کرده است و در بخش دوم خلقت انسان را در پرتو آیات قرآن مورد بررسی قرار داده است.
    9- دانشمند شهیر و برجسته‌ی کُرد مرحوم احمد مفتی‌زاده نیز در سال 1356 ضمن تفسیر سوره‌ی بقره ( آیه‌ی 30 ) به تکامل تدریجی اشاره نموده است. مشارٌ الیه کلیّت نظریه‌ی تکامل را موافق با آیات قرآن دانسته و به اختصار آن را توضیح داده است.
    خلقت انسان از زبان علمای یهود
    در گذشته‌های دور بر اساس تعالیم توراتِ تحریف شده عموم مردم اعمّ از دانشمندان و مردم عوام درباره‌ی خلقت انسان گفته‌اند: خداوند مجسمه ای از گل ساخته و بعد از خشک شدن در آن دمیده و ناگهان آدم ابوالبشر خلق شده و سپس همسرش حوا را از دنده‌ی چپ سینه‌ی وی خارج ساخته است. اندیشه‌ی مزبور متأسفانه به کتب تفسیر ما مسلمانان نیز رخنه کرده است. برای مثال علاءالدین علی بن محمد بن ابراهیم بغدادی صاحب تفسیر الخازن از وهب بن منبه( 2)چنین نقل کرده است :
    « وقتی خداوند متعال خواست آدم را بیافریند به زمین وحی کرد که من جانشینی از مواد خاکی تو می‌آفرینم دسته‌ای از من اطاعت و گروهی نافرمانی می‌کنند. مطیعان را به بهشت و معصیت کاران را وارد جهنم.
    ———————————
    2- متن عربی روایت فوق حدود سه صفحه است که در این جا خلاصه‌ی آن را نقل کردیم. خواننده‌ی گرامی می‌تواند تفصیل آن را در جلد اول تفسیر الخازن از صفحه‌ی 40 به بعد مطالعه کند. لازم به ذکر است علاوه بر روایت مذکور روایاتی مشابه از اسرائیلیات در دیگر کتب تفسیر نیز وجود دارد.
    خواهم نمود. زمین از اینکه انسان‌هایی جهنمی از موادش آفریده شود ناراحت شد و به قدری گریست که چشمه هایی از آن جوشید. سپس خدا جبرئیل و میکائیل و عزرائیل را به نوبت روانه کرد تا مقداری از خاک زمین را برای خلقت انسان در اختیارش قرار دهند. زمین آن‌ها را قسم می‌دهد که چیزی از آن برندارند. جبرئیل و میکائیل دست خالی برمی‌گردند اما عزرائیل به قسم زمین اعتنا نمی‌کند و می‌گوید : من از خدا نافرمانی نمی‌‌کنم پس مقداری خاک از سرخ و سیاه و پاک و پلید و شور و تلخ و شیرین را برای خدا به آسمان برد و خدا فرمود مخلوقی می‌آفرینم تو را به خاطر کمیِ ترحمت مأمور قبض روح وی خواهم کرد. خدا آن خاک را نصف کرد. نیمه ای را در جهنم قرار داد و رهایش نمود و نیمه‌ی دیگر را در بهشت گذاشت. بعد از مدتی آن نیمه‌ی بهشتی را به شکل انسان درآورد و آن را نزد درِ بهشت پرت نمود. ملائک که چنان شکلی ندیده بودند تعجب کردند. شیطان هم مدتی به دور آن جسد می‌پلکد و می‌گوید: این چیست که آفریده شده است. به درون آن نگاه می‌کند می‌بیند توخالی است ( در روایتی دیگر آمده است هربار که از کنار آن می‌گذرد لگدی به آن می‌زند که مانند کوزه‌ی خالی صدایی از آن بر‌می‌خیزد ) سپس روزی به ملائک می‌گوید : ای بدبخت‌ها چه کار می‌کنید این موجود از شما برتر خواهد شد، آن‌ها پاسخ می‌دهند ما مطیع خدا هستیم و از او نافرمانی نمی‌کنیم. شیطان با خودش می‌گوید اگر این موجود از من برتر باشد از خدا نافرمانی می‌کنم و چنان‌ چه بر او برتری یابم آن را هلاک می‌نمایم. وقتی خدا خواست به آن جسدِ افتاده درکنار در بهشت روح ببخشد به آن امر کرد که وارد آن جسد شود اما روح گفت منفذی نمی‌بینم که از آن وارد شوم. خدا فرمود ناچاری هم وارد آن شوی و هم زمانی از آن خارج گردی سرانجام از فرق سرش وارد آن جسد شد و به تدریج از چشم و بینی و گوش و دهان و گلو عبور کرد تا به پاهایش رسید در این جا بود که بشر بر پا ایستاد در حالی که از گوشت و خون و استخوان و اعصاب و رگ‌ها برخوردار شد و خدا هر روز به آن می‌پرداخت و شکلش را زیباتر می‌ساخت و سایر اعضای درونی به آن می بخشید و. . .»3
    صرف نظر از اینکه اسرائیلیات مزبورآمیخته به خرافات و سخنان کفرآمیز است ولی چکیده‌ی آن درباره‌ی خلقت انسان چنین است : خدا به گلی شکل داده و در آن دمیده سپس بصورت انسان درآمده است. این نظریه با آیات متعددی از قرآن کریم – که بعداً به آن خواهیم پرداخت – به هیچ وجه هم‌خوانی ندارد.
    ناگفته نماند اگر در قرآن تنها آیه‌ی 71 سوره‌ی ص وجود داشت مبنی بر این که : خدا از گل بشری آفرید و از روح خود در آن دمید با هیچ سؤال و ابهامی روبرو نمی‌شدیم و می‌گفتیم هم چنان که خدا در قرآن از قول حضرت عیسی می‌فرماید : من از گل شکل پرنده می‌سازم و در آن می‌دمم به اذن پروردگار به پرنده تبدیل می شود ؛ انسان نیز چنین آفریده شده است. اما چون در قرآن آیات متعددی درباره‌ی خلقت انسان و برخی دیگر از جانداران وجود دارد و از آن ها مفاهیم و معانی زیادی استنباط می‌شود که با خلقت ناگهانی انسان از گل به شکل مجسمه و نیز بعد از تدبّردر آن آیات، سؤالات و ابهاماتی در اذهان ایجاد می‌شودکه با فرض پذیرش سخنان علمای یهود برگرفته از تورات تحریف شده لاینحل باقی می‌مانند. در حالی که با قبول کلیّت تئوری تکامل تدریجی انسان همه‌ی آن معانی و مفاهیم و سؤالات و ابهامات وضوح می‌یابند و حل خواهند شد. در این جاست که باید به فهم و درایت و قرآن‌شناسی اندیشمندانی که به عدم تعارض کلیت تئوری مزبور با آیات قرآن باور دارند آفرین گفت و بر بی‌تفاوتی کسانی که دم از تبلیغ اسلام می‌زنند و خود را مسؤول پاسخ گویی به سؤالات و ابهامات ظاهریِ مُستنبَط از آیات قرآن درباره‌ی آفرینش جانداران نمی‌دانند؛ تأسف خورد. 4
    قرآن و تکامل انسان
    چنان‌چه مجموع آیاتی را که در باره‌ی خلقت انسان نازل شده است به خوبی و با دقّت مطالعه کنیم متوجّه می‌شویم آن آیات هیچ تناسب و همآهنگی با آنچه در تورات آمده است ندارد زیرا از آیات مزبور خلقت تدریجی انسان و پیوند آن با موجودات دیگر استنباط می‌شود و لذا می‌گوییم کلیّت تئوری تکامل تدریجی با آیات قرآن تعارضی ندارد. بلکه از نظر قرآن مورد تأیید نیز می‌باشد .
    اینک به ذکر برخی آیات درباره‌ی مراحل آفرینش جانداران و انسان می‌پردازیم
    1- « وَ جَعلنا مِن المآءِ کُلَّ شَیءٍ حَیٍّ أفَلا یُؤمِنون » ( آیه‌ی 30 سوره‌ی انبیا )یعنی : « و هر زنده‌ای را از آب قرار دادیم پس آیا باور نمی‌کنید؟ »
    2- « وَ هُوَ الّذی خَلَقَ مِن المآءِ بشَراً » ( آیه‌ی 54 سوره‌ی فرقان ) یعنی : « اوکسی است که از آب بشری آفرید »
    طبق آیات فوق حیات در کره‌ی زمین از آب شروع شده است و دانشمندان به این حقیقت پی برده و براین باورند که موجودات زنده نخست در دریاها بوجود آمده‌اند و مراحل خلقت انسان نیز از این قاعده مستثنی نیست یعنی آفریده شدن نخستین انسان از آب جای تأمل و بیانگر این واقعیت است که خلقت انسان تدریجی و طی مراحل مختلفی بوده است.
    3- « وَاللهُ أنبتَکُم مِّن الأرضِ نباتاً »( آیه‌ی 17 سوره‌ی نوح ) یعنی:« خدا شما را گیاه‌وار از زمین رویانید » در این آیه تشبیه رویش انسان از زمین مانند رویش گیاه به این معناست که انسان ناگهان آفریده نشده بلکه گیاه وار مراحلی را طی نموده است. ( به قول مولوی- علیه الرحمه- از جمادی مُردم و نامی شدم …)
    4- « إنّا خَلَقناهُم مِّن طینٍ لَّازِبِ» ( آیه‌ی 11 سوره‌ی صافات ) یعنی : « ما آن‌ها را از گل چسبیده‌ای آفریدیم » کلمه‌ی « لازب » که در آیه‌ ذکر شده، به معنی چسبیده و پایدار است و گلی که به این صفات باشد جز گل رس نمی‌تواند باشد.
    رس از ذرّات بسیار ریز و سبک وزن، و غیر محلول در آب تشکیل می‌شود به همین جهت است که در آب‌های پر حرکت و پرموج پیوسته معلق می‌ماند و آن‌ها را گل آلود می‌کند. و هر وقت این آب‌ها آرام بگیرند رس‌ها ته نشین می‌شوند و لذا در آب‌های ساکنِ محدود از قبیل دریاچه‌ها و مرداب‌ها و خلیج‌ها‌، رسوب‌های رس بیشتر است. در آب‌های کم عمق و آرام، در صورتی که خیلی شور نباشند موجودات زنده‌ی فراوانی زندگی می‌کنند. بقایای جسمی این موجودات با رسوب‌های رس آمیخته شده و مرداب‌هایی را بوجود می‌آورند. لذا لجن زارهای اولیّه محل ظهور حیات و مدارج اولیّه از خلقت جانداران از جمله انسان بوده است که از رس‌های آمیخته با مواد زنده و سیاه بد بو شده بی تناسب نیست.
    5- « وَ لَقد خَلَقنا الإنسان من صَلصالٍ مِن حَماءٍ مَسنونٍ» ( آیه‌ی 26 سوره‌ی حجر) یعنی : « انسان را از گل خشک شده‌ای از گل سیاه (لجن) بدبو آفریدیم »
    کلمه‌ی « صلصال » به معنی « گل خشک شده‌ی نپخته » و کلمه‌ی « حماءٍ » به معنی :« گل سیاه بدبو » می‌باشد و کلمه‌ی « مسنون » بنا به گفته‌ی راغب اصفهانی در « المفردات » به معنی « متغیّر» است و چون به کلمه‌ی « حماءٍ » ضمیمه شده است پس « حماءٍ مسنونٍ » را « لجن سیاه بدبو و متغیّر » می‌توان معنی کرد. و با چنین توصیفی،گل مزبور نظیرلجن‌هایی است که معمولاً در مانداب‌ها و مرداب‌ها تشکیل می‌شود.
    وامّا دانشمندان زیست‌شناس و شیمی‌دان بنا به دلایل علمی فراوانی بالاتفاق محیط زندگی اولیه را مرداب‌های دیرین سطح زمین می‌دانند و معتقدند در آب‌های کم عمق و وسیع و مساعد اولیه پس از تحولات مقدماتی که برای پیدایش مادّه‌ی زنده صورت گرفت افراد بسیاری از موجودات زنده‌ی ساده، یک مرتبه و یا در زمان محدود پدید آمدند و در حقیقت یک کیفیّت عمومی موجب ظهور آن افراد متعدد از موجودات زنده و ادامه‌ی وضع تکاملی تدریجی آن‌ها گردید.
    6- « وَ لَقد خَلَقنا الإنسانَ من سُلالَه من طینٍ » ( آیه‌ی 12 سوره‌ی مؤمنون ) یعنی : « و انسان را از چکیده‌ای از گلی آفریدیم »
    کلمه‌ی « طین » که در این آیه و آیات دیگر راجع به خلقت انسان، ذکر شده بدون الف و لام است و دلالت بر آن دارد، گلی که خلقت انسان از آن شروع شده نسبت به گل‌های معمولی و شناخته شده تفاوت داشته و در آن تغییری نسبت به وضع اصلی پدید آمده است.
    در آیات دیگر قرآن که راجع به ابتدای خلقت انسان است فقط کلمه‌ی« طین » بکار رفته امّا در آیه‌ی مزبور ابتدای آفرینش از چکیده‌ای از گل« مِن سُلاله مِن طِینٍ » ذکر شده است.
    7- « وَ قَد خَلَقکُم أَطواراً »( آیه‌ی 14 سوره‌ی نوح ) یعنی : « خدا شما را در هیئت های مختلف آفرید » این آیه نیز مراحل مختلف آفرینش انسان را در هیئت‌ و شکل‌های گوناگون بیان می‌کند. لازم به ذکر است بیشتر مفسّران موضوع آیه‌ی مزبور را به مراحل جنینی انسان مربوط دانسته‌اند در صورتی که « طور» و « اطوار» در لغت به معنی « تغییر و تجاوز از هر حد » می‌باشد و این مفهوم با مراحل جنینی انسان که هر مرحله‌ی آن به تنهایی برای ادامه‌ی زندگی کامل و کافی نیست منطبق نمی‌باشد.
    8- خداوند متعال درآیه‌ی 59 سوره‌ی آل عمران می‌فرماید:
    « إنَّ مَثَل عیسی عِندَالله کَمثلِ ءَادَمَ خَلَقَهُ مِن تُرابٍ ثُّمَ قال لَهُ کُن فَیَکُونُ»یعنی : « مَثَل عیسی نزد خدا مانند مَثَل آدم است که او را از خاکی آفرید سپس به او گفت باش پس به وجود آمد ».
    در این آیه به دو حقیقت تصریح شده است :
    نخست اینکه : خلقت حضرت عیسی به خلقت آدم تشبیه شده است و این تشبیه به وضوح می‌رساند هم چنان که طبق آیات صریحِ قرآن آفرینش و تولد حضرت عیسی بدون ارتباط با انسان‌های قبل از خود نبوده است آدم نیز بدون ارتباط نسلی آفریده نشده است و إلّا تشبیه حضرت عیسی به آدم بیهوده و نامتناسب خواهد بود و این دور از شأن قرآن کریم است.
    دوم اینکه : خداوند متعال می‌فرماید خلقت عیسی در آفریده شدن از خاک مانند آدم است از اینجا نیز به وضوح متوجّه می‌شویم هم چنان که طبق آیاتی از قرآن کریم از جمله « هُو الذی خَلقکُم من تُرابٍ ثُمّ من نطفهٍ ثُمّ من علقهٍ ثُمّ یُخرِجُکُم طِفلاً…»(آیه‌ی 67 سوره‌ی غافر) یعنی : « او همان کسی است که شما را از خاکی آفرید سپس از نطفه‌ای آن‌گاه از علقه‌ای و بعد شما ر ا به صورت کودکی برمی‌آورد … »
    چون مواد اصلی تشکیل دهنده‌ی نطفه از مواد غذایی ( مواد خاکی )که انسان مصرف می‌کند فراهم می‌آید بنابراین نطفه‌ی آدم نیز مانند حضرت عیسی و نطفه‌ی سایر انسان‌ها از عناصری که در خاک هست بوجود آمده و سپس به علقه تبدیل گشته و به صورت طفلی از شکم مادر خارج شده است. البته از آیه‌ی مزبور فهمیده می‌شود که خلقت حضرت آدم نیز مانند حضرت عیسی خارق العاده بوده است.
    9- « وَ لَقد خلَقناکُم ثمَّ صَوَّرناکُم ثمَّ قُلنَا لِلمَلائِکهِ اسجُدوا لِأدمَ فَسَجَدوا إلّا إبلیسَ لَم یَکُن مِّنَ السَّجِدینَ»( آیه‌ی 11 سوره‌ی اعراف ) یعنی « شما را آفریدیم سپس به شما صورت بخشیدیم سپس به ملائک گفتیم برای آدم سجده برید پس سجده بردند جز ابلیس که از سجده گزاران نبود»
    با توجه به معنی خَلق ( ایجاد تشکیل چیزی از چیز دیگر که قبلاً وجود نداشته است ) و مقدم شدن جمله‌‌ی « و لَقد خَلَقناکُم » با حرف عطف « ثُمَّ » (که بر ترتیب زمانی و تأخّر دلالت دارد) بر « صَوَّرناکُم » ؛ شکل یافتن نوع انسان مدتی پس از خلقت اوّلیه‌ی او صورت گرفته است به علاوه از فعل « صوَّرنا : صورت بخشیدیم » فهمیده می‌شود که مراتب و مدارج گذشته با بشر شکل گرفته و به هیکل و صورت انسانی در‌آمده است و کنایه از آن است که پس از مرحله‌ی شکل گیری و وارستگی جسمی نوع انسان مدّتی گذشته تا آدم (ع) برگزیده شود.
    10 – خداوند متعال درباره‌ی آفرینش نخستین انسان می‌فرماید :
    « وَ إِذ قَالَ رَبُّکَ لِلمَلائکَهِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الاَرضِ خَلیفَهً قَالُوا أَتَجعَلُ فِیهَا مَن یُفسِدُ فِیهَا وَ یَسفِکُ الدِّمَاءَ…» (آیه‌ی30 سوره‌ی بقره) یعنی : « و آنگاه که پروردگارت به ملائکه گفت من قرار دهنده‌ی جانشینی در زمین هستم گفتند آیا در زمین کسی را قرار می‌دهی که تباهی و خونریزی کند…»
    « إِذ قَالَ رَبُّکَ لِلمَلائِکهِ اِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ فَإِذا سَوّیتُهُ وَ نَفَختُ فِیهِ مِن روحِی فَقَعوا لَهُ سَاجِدین»( آیات71و72 سوره‌ ی ص ) یعنی : « و آنگاه که پروردگارت به ملائک گفت من آفریننده‌ی بشری از گل هستم وقتی او را راست کردم و از روح خود در او دمیدم برایش سجده کنید ».
    از این آیات چند نکته و مطلب اساسی استنباط می شود :
    دو عبارت « إنّی جاعلٌ فی الارض خلیفهً» و « إنّی خالقٌ بشراً من طینٍ»
    به صورت اسمیّه ذکر شده‌اند که دلالت بر استمرار و دوام دارد و بیانگر لاینقطع بودن خلقت آدم با موجودات قبلی است به علاوه چون خلقت در قرآن به معنی تغییر شکل دادن نیز آمده است مانند آیه‌ی « انّی أَخلُقُ لکم من الطّین کهیئه الطَّیرِ » ( آیه‌ی 49 سوره‌ی آل عمران) و «إرَمَ ذاتِ العِمادِ الّتی لَم یُخلَق مِثلُهَا فی البِلادِ» ( آیات 7و8 سوره‌ی الفجر ) پس « خالق » در آیه‌ی مزبور با توجه به قرینه‌ی « جاعل » که به معنی قرار دهنده می‌باشد مفهوم ارتباط و اتصال آدم با موجودات قبل از خود را می‌رساند. هم چنین از آیه‌ی مزبور به وضوح فهمیده می‌شود قبل از انسان موجوداتی بوده‌اند که با آفرینش انسان نسل آن‌ها منقرض شده است. در آن موجود دو ویژگی « تباه کردن » و « خونریزی » بوده است که اشاره به گیاه خوار و گوشتخوار بودن آن دارد. توضیح اینکه دسته‌ای از جانداران گیاه خوارند که برای ادامه‌ی حیات و بقای نسل از گیاهان و نباتات استفاده می‌کنند و چون به کشت و توسعه و تولید دوباره نمی‌پردازند از عملکردشان به « یُفسِدُ = تباهی می‌کند »، تعبیر شده است و دسته‌ای دیگر گوشتخوارند و برای تغذیه حیوانات را شکار می‌کنند که خونریزی در شکار حیوانات کاملاً مشهود است. آن موجود که آخرین حلقه‌ی تکاملی حیوانات بوده هر دو ویژگی گیاه خواری و گوشتخواری را دارا بوده است و حد فاصل میان انسان و حیوانات ما قبل خود بوده است.
    در آیه‌ی 72 سوره‌ی (ص)، بر دو ویژگی آن خلیفه تأکید شده است :
    « فإذا سوّیته»یعنی : « اگر آن را راست قامت کردم » که به روشنی درک می‌شود آن موجود که در آیه‌ی30 سوره‌ی بقره از قول ملائک از آن یاد شده و دو ویژگی «یفسد و یسفک الدّماء»داشتند بر چهار دست و پا راه می‌رفتند در اینجا خدا می‌فرماید اگر آن را راست قامت کردم یعنی مخلوق تازه بر دو پا راه می رود و این مفاهیم با آیه‌ی « خَلَقکُم اطواراً»و آیه‌ی « و لقَد خَلَقناکم ثمَّ صَوَّرناکم»تناسب و هماهنگی دارد. لازم به ذکر است با توجه به اینکه بعد از « فإذا سوّیته»می‌فرماید « و نَفَختُ فیه مِن روحی » تسویه و برخوردار شدن از روح در رحم صورت گرفته است و بستر آفرینش انسان نخستین نیز خارج از« رحم » نبوده است.
    با توجه به حقیقت « و نَفَختُ فیه مِن روحی» ( وقتی از روح خود در او دمیدم ) متوجه می‌شویم انسان بر خلاف موجود قبلی‌اش از روح با تمام توانایی و ویژگیهایش برخوردار شده است یعنی موجود قبلی مورد اشاره‌ی ملائک موجودی تک بعدی با زندگی غریزی بوده و انسان موجودی دو بعدی شده است یعنی هم از بعد حیوانی و هم از بعد ممتاز انسانی بهره مند گشته است.
    خلاصه باور به کلیّت خلقت تدریجی و تکاملی انسان با آیات قرآن کریم تعارضی ندارد بلکه تأیید ارتباط نسلی آدم ( نخستین انسان ) با موجود قبلی خودش که ملائک به صراحت از آن یاد می‌کنند نیز استنباط می‌شود. یعنی با تدبّر در آیات مربوط به خلقت انسان متوجّه می‌شویم :
    اولاً:خلقت ناگهانی انسان با آیات قرآن سازگار نیست.
    ثانیاً : دربار‌ه‌ی خلقت انسان دو مفهوم کلّی قریب به هم از آیات قرآن استنباط می‌شود :
    الف – حضرت آدم نخستین انسان بوده و از موجود قبل از خودش که حیوان نبوده و انسان کاملی نیز نبوده است ( همان موجوداتی که ملائک تصور انسان بودن از آن‌ها را داشتند و به وجودشان معترض بودند ) بوجود آمده است.
    ب – نخستین انسان از موجودات قبل از خودش که نه حیوان بوده و نه انسانِ کامل آفریده شده است و حضرت آدم از میان آن انسان‌های نخستین بوجود آمده و برگزیده شده است. نظریه‌ی اخیر با توجه به آیه‌ی « لقَد خَلَقناکم ثمَّ صَوَّرناکم …»-که توضیح آن گذشت – در آیه‌ی « إنَّ اللهَ اصطَفَی آدمَ و نوحاً و آل ابراهیمَ و آل عمرانَ علی العالمینَ » ( آیه‌ی 33 سوره‌ی آل عمران ) و برگزیده شدن حضرت آدم مانند حضرت نوح و حضرت ابراهیم و… از میان قوم خود مورد تأیید مرحوم دکتر یدالله سحابی می‌باشد.
    در پایان یادآور می‌شویم : نظریه‌ی تکامل تدریجی که براساس شواهد و قرائن فسیل‌شناسی و ادلّه‌ی فیزیولوژی استوار است اگرچه به دلیل ناشناخته ماندن بسیاری از رازها و حقایق نامکشوفِ روند غیر شفاف آن همواره از سوی برخی از دانشمندان مورد نقد و بررسی قرار گرفته است، اما کلیّت آن مورد تأیید بسیاری از دانشمندان زیست‌شناس می‌باشد و نیز می‌دانیم که نظریه‌‌ی تکامل با آموزه‌های تورات تحریف شده متعارض است امّا کلیّت تئوری مزبور با گوشه‌هایی از معانی و مفاهیم عمیق و گسترده‌ی آیات قرآن کریم درباره‌ی خلقت انسان تناسب و هماهنگی دارد و در کتاب‌هایی که از سوی نویسندگان اسلامی در نقد تکامل تدریجی نوشته شده است به وضوح می‌بینیم همه‌ی آن‌ها به دلیل اینکه متوجه هماهنگی و تناسب مزبور شده‌اند در پایان تأکید نموده‌اند اگر روزی تئوری تکامل از طریق علمی اثبات شود در آن صورت نیز هیچ تعارضی با قرآن نخواهد داشت.
    به کوشش محمد شریفی
    مآخذ
    ————————-
    قرآن کریم
    تفسیر خازن ( علاءالدین علی بن محمد بن ابراهیم بغدادی )
    پرتوی از قرآن ( آیت الله طالقانی )
    تفسیر سوره‌ی بقره ( علامه مفتی زاده )
    قرآن مجید، تکامل و خلقت انسان ( دکتر یدالله سحابی )
    زیست شناسی عمومی
    قرآن و تکامل انسان ( استاد عقّاد )

     
  3. احضار یکی دیگر از اعضای مکتب قرآن در سنندج به اداره ی اطلاعات

    http://maktabquran.com/

    نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, خرداد ۲۴, ۱۳۹۴ و ساعت : ۱۹:۰۷

    در ادامه ی روال احضار و بازجویی افراد مکتب قرآن، این بار نیز کاکه ” مسلم ابراهیمی ” ( از اعضای مکتب قرآن در سنندج ) به اداره ی اطلاعات احضار، و مورد بازجویی قرار گرفت.

    طبق معمول سؤالات در مورد مکتب قرآن بود، کاکه مسلم نیز با تکرار مواضع همیشگی شورای مدیریّت مکتب قرآن ( بنا به توصیه کاکه احمد مفتی زاده: تزکیه خود و دعوت و هدایت دیگران بدون فعالیتهای سیاسی) به سؤالات آنان در زمینه فعالیتهای این حرکت دینی پاسخ داد.

    شورای مدیریت مکتب قرآن

    1393/04/24

     
  4. آقای نوری زاد آز آتنا نمی نویسی یکم عجیب است. این شیر دختر را می خواهند به زانو دربیاورند شما برایش بنویسید تا بداند هیچ نباید غم به دل راه دهد. دلهای بسیاری با او هستند.

     
  5. استاد گرامی بنظرم همه ماباید در منش و رفتارمون تجدید نظر کنیم…یعنی ظاهر وباطنمون یکی باشه…هر چی که بنظرمون درست میاد با صدای بلند فریاد بزنیم…من خودم انجامش میدم بنوبه خودم در محل کار دولتی ام…ضمنا بیشترین گلایه رواز سایت خودنویس وشخص آقای نیک آهنگ کوثر دارم…دلیل،پیچیدن ایشان به پر وپای خانواده هاشمی معلوم نیست…حداقل کمی معرفت داشته باش مومن…از ریشه نزن…آخه یارو رفیقت و هم پالکی ات بود…شرم نکردی وقتی دستت رفت رو شصتی ضبط صوت…من طرفدار اکبرشاه نیستم…ولی از بی معرفتی این آقا ناراحتم…نکنه شما هم بلی…منظورم برادر نیک آهنگ بود

     
  6. سلام و درود
    جناب سید مرتضی، دوست گرامی
    ابتدا عرض کنم که من در 3 نوبت به مطلب آخر شما پاسخ دادم ، ولی جناب نوری زاد یا آنها را ندیدند و یا عجیب تر اینکه ممکن است در هر سه مرحله، بدست ایشان نرسیده!
    بازهم از شما تشکر میکنم به سبب همراهی با من در تحلیل آیات 11 تا 24 سوره اعراف که روایت “قرآن” است از خلقت و هبوط آدم. بحث ما به پایان رسید. در ضمن، بنا به درخواست شما ، داستان پیدایش عالم هستی و همچنین خلقت آدم و سقوط (هبوط) وی را به روایت “تورات”، کتاب آسمانی یهودیان ، در اینجا می آورم:

    کتاب پیدایش ( از پنج گانۀ تورات ) کتاب آسمانی یهودیان

    داستان آفرينش
    1)
    در آغاز، هنگامیکه خدا آسمانها و زمین را آفرید، زمین، خالی و بی شکل بود و روح خدا روی توده های تاریکِ بخار حرکت می کرد.خدا فرمود ” روشنایی بشود” و روشنایی شد. خدا روشنایی را پسندید و آن را از تاریکی جدا ساخت.او روشنایی را “روز” و تاریکی را “شب” نامید.شب گذشت و صبح شد. این، روز اول بود.
    سپس خدا فرمود:”توده های بخار از هم جدا شوند تا آسمان در بالا و اقیانوسها در پایین تشکیل گردند.” خدا توده های بخار را از آبهای پایین جدا کرد و آسمان را بوجود آورد.شب گذشت و صبح شد.این، روز دوم بود.
    سپس خدا فرمود:”آبهای زیر آسمان در یکجا جمع شوند تا خشکی پدید آید. و چنین شد.خدا خشکی را ” زمین” و اجتماع آبها را “دریا” نامید و خدا این را پسندید. سپس خدا فرمود: “انواع نباتات و گیاهان دانه دار و درختان میوه دار در زمین برویند و هر یک، نوع خود را تولید کنند.”همینطور شد و خدا خشنود گردید.شب گذشت و صبح شد. این، روز سوم بود.
    سپس خدا فرمود:”در آسمان، اجسام درخشانی باشند تا زمین را روشن کنند و روز را از شب جدا نمایند و روزها،فصلها و سالها را پدید آورند.” و چنین شد. پس خدا دو روشنایی بزرگ ساخت تا بر زمین بتابند: روشنایی بزرگتر برای حکومت بر روز و روشنایی کوچکتر برای حکومت بر شب. او همچنین ستارگان را ساخت. خدا آنها را در آسمان قرار داد تا زمین را روشن سازند.، بر روز و شب حکومت کنند و روشنایی و تاریکی را از هم جدا نمایند. و خدا خشنود شد.شب گذشت و صبح شد.این، روز چهارم بود.
    سپس خدا فرمود:”آبها، از موجودات زنده پر شوند و پرندگان بر فراز آسمان به پرواز در آیند.” پس خدا حیوانات بزرگ دریایی و انواع جانوران آبزی و انواع پرندگان را آفرید.خدا از این نیز خشنود شد و آنها را برکت داده، فرمود:”موجودات دریایی بارور و زیاد شوند و آبها را پُر سازند و پرندگان نیز روی زمین زیاد شوند.” شب گذشت و صبح شد.این، روز پنجم بود.
    سپس خدا فرمود:” زمین، انواع جانوران و حیوانات اهلی و وحشی و خزندگان را به وجود آوَرَد.” و چنین شد.خدا انواع حیوانات اهلی و وحشی و تمام خزندگان را به وجود آورد، و از کار خود خشنود گردید.
    سرانجام خدا فرمود:” انسان را شبیه خود بسازیم،تا بر حیوانات زمین و ماهیان دریا و پرندگان آسمان فرمانروایی کند.” پس خدا انسان را شبیه خود آفرید. او انسان را زن و مرد خلق کرد و ایشان را برکت داده، فرمود:” بارور و زیاد شوید، زمین را پر سازید، بر آن تسلط یابید، و بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و همۀ حیوانات فرمانروایی کنید.تمام گیاهان دانه دار و میوه های درختان را برای خوراک به شما دادم، و همۀ علفهای سبز را به حیوانات و پرندگان و خزندگان بخشیدم.” آنگاه خدا به آنچه آفریده بود نظر کرد و کار آفرینش را از هر لحاظ عالی دید.شب گذشت و صبح شد.این، روز ششم بود.
    2)
    به این ترتیب آسمانها و زمین و هر چه در آنها بود، تکمیل گردید.با فرارسیدن روز هفتم، خدا کار آفرینش را تمام کرده، دست از کار کشید.خدا روز هفتم را برکت داده، آن را مقدس اعلام فرمود، زیرا روزی بود که خدا پس از پایان کار آفرینش،آرام گرفت.به این ترتیب آسمانها و زمین آفریده شد.

    آدم و حوا
    هنگامی که خداوند زمین را ساخت، هیچ بوته و گیاهی بر زمین نروییده بود، زیرا خداوند هنوز باران نبارانیده بود، و همچنین آدمی نبود که روی زمین کشت و زرع نماید؛ اما آب از زمین بیرون می آمد و تمام خشکی ها را سیراب می کرد. آنگاه خداوند از خاکِ زمین، آدم را سرشت. سپس در بینیِ آدم روح حیات دمیده، به او جان بخشید و آدم، موجود زنده ای شد.
    پس از آن، خداوند در سرزمین عدن، واقع در شرق، باغی بوجود آورد و آدمی را که آفریده بود در آن باغ گذاشت.خداوند انواع درختان زیبا در آن باغ رویانید تا میوه های خوش طعم دهند. او در وسط باغ،”درخت حیات” و همچنین”درخت شناخت نیک و بد” را قرار داد. از سرزمین عدن رودخانه ای بسوی باغ جاری شد تا آن را آبیاری کند. سپس این رودخانه به چهار رود کوچکتر تقسیم گردید. رود اول ” فیشون” است که از سرزمین حَویله می گذرد. در آنجا طلای خالص، مروارید و سنگ جَزع یافت می شود. رود دوم”جیحون” است که از سرزمین کوش عبور می کند. سومین رود، “دجله” است که بسوی شرق آشور جاری است و رود چهارم “فُرات” است. خداوند، آدم را در باغ عدن گذاشت تا در آن کار کند و از آن نگهداری نماید، و به او گفت:” از میوه های درختان باغ بخور، بجز میوۀ درخت شناخت نیک و بد، زیرا اگر از میوۀ آن بخوری، مطمئن باش خواهی مُرد.” خداوند فرمود:” شایسته نیست آدم تنها بماند. باید برای او یار مناسبی به وجود آورم.” آنگاه خداوند همۀ حیوانات و پرندگانی را که از خاک سرشته بود، نزد آدم آورد تا ببیند آدم چه نامهایی بر آنها خواهد گذاشت.بدین ترتیب تمام حیوانات و پرندگان نامگذاری شدند. پس آدم تمام حیوانات و پرندگان را نامگذاری کرد، امابرای او یار مناسبی یافت نشد. آنگاه خداوند آدم را به خواب عمیقی فرو برد و یکی از دنده هایش را برداشت و جای آن گوشت پُر کرد، و از آن دنده، زنی سرشت و او را پیش آدم آورد. آدم گفت:” این است استخوانی از استخوانهایم و گوشتی از گوشتم. نام او “نسا” باشد، چون از انسان گرفته شد.” به این سبب است که مرد از پدر و مادر خود جدا می شود و به همسر خود می پیوندد، و از آن پس، آن دو یکی می شوند. آدم و همسرش، هر چند برهنه بودند، ولی احساس خجالت نمی کردند.

    سقوط انسان
    3)
    مار از همۀ حیواناتی که خداوند به وجود آورد، زیرک تر بود. روزی مار نزد زن آمده، به او گفت:”آیا حقیقت دارد که خدا شما را از خوردن میوۀ تمام درختان باغ منع کرده است؟” زن جواب داد:” ما اجازه داریم از میوۀ همۀ درختان بخوریم، بجز میوۀ درختی که در وسط باغ است. خدا امر فرموده است که از میوۀ آن درخت نخوریم و حتی آن را لمس نکنیم و گر نه می میریم.” مار گفت:” مطمئن باش نخواهید مُرد، بلکه خدا خوب می داند زمانی که از میوۀ آن درخت بخورید، چشمان شما باز می شود و مانند خدا می شوید و می توانید خوب را از بد تشخیص دهید.” آن درخت در نظر زن، زیبا آمد و با خود اندیشید:” میوۀ این درختِ دلپذیر، می تواند خوش طعم باشد و به من دانایی ببخشد.” پس از میوۀ درخت چید و خورد و به شوهرش هم داد و او نیز خورد. آنگاه چشمان هر دو باز شد و از برهنگیِ خود آگاه شدند؛ پس با برگهای درخت انجیر پوششی برای خود درست کردند. عصر همانروز، آدم و زنش ، صدای خداوند را که در باغ راه می رفت شنیدند و خود را لابلای درختان پنهان کردند. خداوند آدم را ندا داد:” آدم ، چرا خود را پنهان می کنی؟ کجا هستی؟” آدم جواب داد:” صدای تو را در باغ شنیدم و ترسیدم، زیرا برهنه بودم؛ پس خود را پنهان کردم.” خداوند فرمود:” چه کسی به تو گفت که برهنه ای؟ آیا از میوۀ آن درختی خوردی که به تو گفته بودم از آن نخوری؟” آدم جواب داد:” این زن که یار من ساختی، از آن میوه به من داد و من هم خوردم.” آنگاه خداوند از زن پرسید:” این چه کاری بود که کردی؟” زن گفت:” مار مرا فریب داد!” پس خداوند به مار فرمود:” به سبب انجام این کار، از تمام حیوانات وحشی و اهلی زمین ملعون تر خواهی بود. تا زنده ای روی شکمت خواهی خزید و خاک خواهی خورد. بین تو و زن، و نیز بین نسل تو و نسل زن، خصومت میگذارم. نسل زن، سر تو را خواهد کوبید و تو پاشنۀ وی را خواهی زد (گزید).” آنگاه خداوند به زن فرمود:” دردِ زایمان تو را زیاد میکنم و تو با درد فرزند خواهی زایید. مشتاق شوهرت خواهی بود و او بر تو تسلط خواهد داشت.” سپس خداوند به آدم فرمود:” چون گفتۀ زنت را پذیرفتی و از میوۀ آن درختی خوردی که به تو گفته بودم از آن نخوری، زمین زیر لعنت قرار خواهد گرفت و تو تمام ایام عمرت با رنج و زحمت از آن کسب معاش خواهی کرد. از زمین خار و خاشاک برایت خواهد رویید و گیاهان صحرا را خواهی خورد. تا آخر عمر به عرق پیشانی ات نان خواهی خورد ( با سختی و مشقت زندگی خواهی کرد ) و سرانجام به همان خاکی باز خواهی گشت که از آن به وجود آمدی؛ زیرا تو از خاک سرشته شدی و به خاک هم برخواهی گشت.” آدم، زن خود را حَوّا ( یعنی “زندگی” ) نامید، چون او باید مادر همۀ زندگان شود. خداوند لباسهایی از پوست حیوان تهیه کرد و آدم و همسرش را پوشانید. سپس خداوند فرمود:” حال که آدم مانند ما شده است و خوب و بد را می شناسد، نباید گذاشت از میوۀ “درخت حیات” نیز بخورد و تا ابد زنده بماند.” پس خداوند او را از باغ عدن بیرون راند تا برود و در زمینی که از خاک آن سرشته شده بود، کار کند. بدین ترتیب او آدم را بیرون کرد و در سمت شرقیِ باغ عدن فرشتگانی قرار داد تا با شمشیر آتشینی که به هر طرف می چرخید، مسیر منتهی به ” درخت حیات ” را محافظت کنند.
    .
    .
    .
    و این بود داستان پیدایش هستی، آفرینش و سقوط (هبوط) آدم به دست خداوند به روایت “تورات”.
    جناب سید مرتضی، اگر کم و کاستی مشاهده کردید، ببخشید.
    – به همۀ دوستان و علاقمندان اینگونه بحث ها:
    با توجه به بحث های تحلیلی که من و جناب سید مرتضی داشتیم و با خواندن آن مطالب که در پست های قبلی موجود است و همچنین قرار دادن آن در کنار این مطلب، موارد مشابه و متضادی خواهید یافت که حاکی از تفاوتها و تشابهات، در روایت خلقت آدم و هبوطِ اوست که در ” تورات” و ” قرآن” آورده شده.
    من قضاوت را به عهدۀ شما می گذارم.
    پایدار باشید

     
  7. با درود برهمه عزیزان وجناب کدکنی.من هربار این شعر آقای کدکنی رامیشنوم ویامیخوانم .یاد عزیزانی که برای اعتلای فرهنگ این مرزو بوم دربندد می افتم بی اختیار اشگ میریزم. به کجا چنین شتابان// گون از نسیم پرسد// دل من گرفت زینجا// هوس سفر نداری// ز غبار این بیابان؟// همه آرزویم آما // چه کنم که بسته پایم// به کجا چنین شتابان؟// به هران کجا که باشد بجز این سرا سرایم// سفرت بخیر اما تود وستی خدارا// چو ازاین کویر وحشت به سلامتی گذشتی// به شکوفه ها به باران// برسان سلام مارا//

     
    • و همچنین شعر آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند….رفتند و شهر خفته ندانست کیستند استاد محمدرضا شفیعی کدکنی را گویا برای نوریزاد سروده اند

       
  8. داش مهرداد، اینو هم در آرشیو عصر امروز پیدا کردم، امید که بپسندی.

    بیاد بانوی سربدار ریحانه که:
    هزار آفرین به غیرت او
    نمیدانم در کدام کتاب سروده زیر را خواندم که دیدم سخن از زبان ما میگوید. ما دردمندان رنجدیده ای که هنوز گمان میکنیم این فاجعه ۳۵ ساله کابوسی است ، خود را دلداری میدهیم که با سپیده دمیدن از خواب برمیخیزیم و میگوئیم خدا را شکر حقیقت نداشت و تنها یک کابوس بود. این سروده که فراخوان به رستخیزی نو میتواند باشد و یا بیشتر از آن ، گویا از شآدروان توللی است که چند سال پس از انشای اشعاری ازین گونه ، به خیانت خائنان پی برد ولی از ترس مزدوران مسکو سکوت کرد.
    حلقه بر حلق و دست در زنجیر
    درخور قوم باستانی نیست
    آخر ای مردگان به هوش آیید
    این هلاک است زندگانی نیست
    زندگی خون سرخ می­خواهد
    فخر و اقبال رایگانی نیست
    این زبونی و بندگی که تراست
    کار تقدیر آسمانی نیست
    کوششی کن که این فلاکت و فقر
    بی­ثبات است و جاودانی نیست
    روز رزم است و انتقام امروز
    گاه افغان و نوحه خوانی نیست
    یأس و حرمان بروزگار شباب
    درخور موسم جوانی نیست
    چند برجان خویشتن ترسی
    قیمت جان، باین گرانی نیست
    خیز و این حلقه درشکن چون شیر
    ورنه در تنگنای حلقه بمیر

     
  9. داش محمد، باز رفتم سراغ آرشیو روزنامه عصر امروز چاپ لس آنجلس و این مقاله رو دیدم تقدیم حضور شما و همه میهنپرستای رضا شاه دوست. الهی نور بقبرش بباره و با شهدای کربلا محشور شه.

    مردی که خدا را آزمود
    رجال سیاسی عصر پهلوی اول در خاطرات خود رویداد هائی تاریخی راثبت کرده اند که بدون آگاهی از آنها هرگونه قضاوت نادرست و یکجانبه خواهد بود، ازآنجمله برخورد تاریخی شادروان رضا شاه با شیخ عبدالله حائری مازندرانی است. مرحوم شیخ عبدالله ابتدا آخوند بوده و پس از ملاقات با یکی از مشایخ صوفیه به فقر مشرف شده و بهمین علت مورد نفرت طلبه جماعت قرار گرفته و از جمله برادر بزرگترش که آخوندی متعصب بوده در منظر عام او را مورد ضرب و شتم قرار داده و از مدرسه اخراج میکند!!(این مقاله تحت عنوان «تو سلطان مقتدر این مملکت خواهی شد» در بیست و دوّمین سالنامة دنیا، سال ۱۳۴۵، صفحات ۲۲۰-۲۱۶ به چاپ رسیده است.
    آقای عبدالحسین اورنگ شیخ‌الملک از نمایندگان مجلس شورای ملّی در زمان سلطنت پهلوی در مقالة مفصلی خاطره‌ای از رضا شاه در مورد شیخ عبدالله حائری مازندرانی می‌نویسد که مختصر آن چنین است:
    به مدّت پنج سال همه روزه هنگام صرف نهار با شاه ملاقات داشتم .در یکی از این روز‌ها شاه بدون مقدمه از من سؤال کرد که استغناء چه معنی می‌دهد؟ و من پاسخ دادم.
    پس از پی بردن به معنی کلمة استغناء گفت: زمانی که سرباز ساده‌ای در سلطان آباد عراق (اراک) بودم و زندگی سختی داشتم، بدون سابقة قبلی بطور کاملاً اتفاقی با‌‌ همان لباس مندرس سربازی به منزل ملاّی عارف و دانشمندی رفتم. آنروز تا از درب وارد اتاق شدم و چشم ملاّ به من افتاد مرا بسوی خود خواند و در پهلوی خود جا داد. ( مورخین دیگر نوشته اند که آن روز روزی سرد و برفی بوده و رضا شاه از سرما به آنجا پناه برده چون آن خانه از بیرون به خانقاه شباهت داشته و محل اجتماع . بمجرد ورود شیخ عبدالله میگوید: پادشاهی وارد شد!)
    پس از احوالپرسی در چشمان من خیره شد و بدون مقدمه گفت: «تو سلطان مقتدر این مملکت خواهی شد». خیلی تعجّب کردم.تصوّر نمودم او شوخی می‌کند.ولی مجدداً این جمله را تکرار کرد.در جواب گفتم اصلاّ باور نمی‌کنم، از طرفی چگونه سرنوشت مرا چنین دانستید؟ عالم روشن دل گفت: هر چه می‌گویم با حقیقت توأم است و بار دیگر تکرار می‌کنم روزی تو سلطان مقتدر این مملکت خواهی شد.( باز مورخین نوشته اند که رضا شاه پس از ساعتی استراحت به شیخ عبدالله آهسته میگوید: آقا چون من سرباز فقیری هستم خواستید مرا تمسخر کنید؟ و شیخ عبدالله میگوید نه شوخی نمیکنم ، حقیقت را میگویم )
    من برای اینکه بدانم آیا شوخی می‌کند یا نه، از او سؤال کردم اگر واقعاً روزی چنین شود و من به سلطنت ایران برسم از من چه توقعی خواهید داشت؟ در جواب اظهار داشت: «هیچ نمی‌خواهم فقط شفقت و محبّت به خلق خدا را می‌خواهم».پس از شنیدن این کلام از جای برخاستم و محضر ش را ترک گفتم.آن روز درست سوّم حوت (اسفند) ۱۲۸۴ شمسی بود.درست ده سال بعد برای دوّمین بار او را در شهر ری ( شاه عبدالعظیم) ملاقات کردم.در آن هنگام زندگی من به کلّی تغییر کرده بود و سر و وضعم عوض شده بود.اوخود مقابل من قرار گرفت و سلام نمود و شروع به احوالپرسی کرد.اوّل او را نشناختم ولی به محض اینکه گفت «آنچه را که به شما در سلطان آباد گفتم وقتش نزدیک شده است» او را شناختم. پس از احوال پرسی به او گفتم واقعاً اگر روزی حرف شما درست درآید و به سلطنت برسم از من چه توقعی خواهید داشت؟ در جواب‌‌ همان جملة ده سال قبل را تکرار نمود و گفت: «هیچ نمی‌خواهم فقط شفقت و محبّت به خلق خدا را می‌خواهم”. دیگراو را ندیدم تا اینکه در آذر ۱۳۰۴ فردای روزی که از طرف مجلس مؤسسان به سلطنت رسیدم تصمیم گرفتم به ملاقاتش بروم ولی اسم او را فراموش کرده بودم.البته قیافه او در مدّ نظرم بود و می‌دانستم شیخ بود و جزو سادات نبود و بدین لحاظ عمّامه سفید بر سر داشت.می‌دانستم درویش بود و علاقه‌ای به مال دنیا نداشت.می‌دانستم بیست سال پیش در اراک اقامت داشت.این نشانی‌ها را به آجودان خود داده و به او دستور اکید دادم به هر ترتیبی که میسر باشد او را پیدا کند و مخصوصاّ تذکّر دادم باید طوری به جستجو و تفحص پرداخته شود که اسباب ناراحتی او و اهل بیتش فراهم نشود.جستجو یک هفته ادامه یافت و سر انجام آدرس منزلش بدست آمد.معلوم شد در تهران اقامت دارد. تقاضای وقت ملاقات نمودم.او ساعت هشت صبح جمعه را در محل حرم عبدالعظیم در نظر گرفت.تصمیم گرفتم بطور نا‌شناس و با لباس مبدّل به ملاقاتش بروم.خوش‌ترین ساعات زندگی من‌‌ همان ساعتی بود که به ملاقات این ملاّی صوفی رفته بودم.!!! وقتی مرا دید برخاست و تعارف نمود و من بغل دست او در‌‌ همان گوشة حرم نشستم.او به هیچ وجه از ملاقاتهای اوّل و دوّم من ذکری نکرد و صحبتی به میان نیاورد و حتّی سلطنت را به من تبریک نگفت.ولی من به او گفتم هر چه میل داشته باشید برای انجام آن حاضر و آماده می‌باشم و به همین جهت به ملاقات شما آمده‌ام.
    در جواب گفت: «هیچ نمی‌خواهم فقط شفقت و محبّت به خلق خدا را می‌خواهم».
    گفتم این نصیحت شما جای خود دارد ولی بشر در زندگی به مسائلی برخورد می‌کند که باید با دوستی یا وسیلة دیگری به حل این مسائل بپردازد و اگر هم خود شما کاری نداشته باشید و اهل توقع نباشید دربارة فرزندان و کسان و بستگان دور و نزدیک و حتّی دوستان و آشنایان خود می‌توانید از من تقاضا کنید تا من در همین حرم قول انجام آن را بدهم به دلیل اینکه این سلطنت را از شما دارم و بیست سال قبل که شما را در اراک ملاقات کردم در فکر همه چیز بودم جز سلطنت.در پاسخ اظهار داشت: من به مولایم وابسته‌ام و اهل توقع نیستم و
    خوشبختانه بستگان من هم به او بستگی دارند و بالطّبع توقّع نخواهند داشت و اگر غیر این باشند در عشق به او سستی و کاهلی کرده‌اند.گفتم: مگر حضرتعالی غنی هستید که این طور به صراحت چیزی نمی‌خواهید، اگر هم اهل مادیّات نمی‌باشید کارهایی که مربوط به معنویات باشد از من بخواهید، از من بخواهید تا بستگان شما را به هر شغل و منصبی که بخواهند منصوب نمایم.گفت: غنی نیستم ولی استغناء دارم.باز با او صحبت کرده و گفتم هر چه بخواهید و هر کاری داشته باشید آنی غفلت نمی‌کنم و لحظه‌ای تقاضاهای شما را بدون اقدام نمی‌گذارم و امیدوارم هر چه می‌خواهید بگوئید و بدانید انجام هر کاری ولو اینکه شاق باشد چون از طرف شما تقاضا می‌شود کاملاً عملی است و به فوریّت دستور انجام می‌دهم.
    باز گفت: استغنای طبع ما بیش از غنای شماست.هر چه به او اصرار می‌کردم چیزی از من بخواهد باز در جواب اشاره به استغنای خود می‌کرد.اصرار من ادمه داشت حتّی یک بار ناراحت شدم و بلند‌تر از حدّ معمول صحبت کردم و گفتم در درویشی ادب هم شرط است.در حالی که خونسردی خود را حفظ کرده بود جواب داد که عین ادب بود و باز اشاره به استغنای طبع خود می‌نمود. نمی‌دانستم معنی استغناء چیست و اینکه می‌گوید استغنای طبع دارم دربارة چه موضوعی و چه مسئله‌ای می‌باشد و آیا قادر به انجام هر کاری هست که احتیاج به من ندارد و یا مهم‌تر از پول و ثروت صاحب قدرت دیگری است که او را حتّی از پادشاه مملکت بی‌نیاز ساخته و به همین جهت جواب رد به درخواستهای پیاپی شاه می‌دهد.وقتی دیدم همچنان سختی نشان می‌دهد گفتم در این صورت اقلاً در تهران مرتباً یکدیگر را ملاقات کنیم، چون من شیفتة شما شده‌ام و به درک محضر شما علاقه دارم و می‌خواهم بهتر با شما حشر پیدا کنم، شاید از این حشر استفاده‌های زیادی برای امور مملکت بنمایم.!!
    وقتی به چهرة او نظر افکندم دیدم ناراحت می‌باشد و گفت: اگر از ملاقاتهای متوالی صرفنظر کنید‌‌ همان اجر من خواهد بود. او نسبت به من محبت بسیار کرد و هنگام رفتن مرا تا دم درب بدرقه کرد.پس از این ملاقات همچنان در فکر این کلمة استغناء بودم و حال بعد از چند سال از شما پرسیدم که معنی آن چیست.در این وقت رضا شاه لحظه‌ای سکوت نمود و رو به حاضرین کرد و گفت: این ملاّ یک مرد به تمام معنی درویش می‌باشد.او هم‌اکنون در قید حیات است.او حاج شیخ عبدالله حائری مازندرانی می‌باشد.
    او برخلاف سایر دراویشی که به تمام زشتی‌ها و بدیهای اخلاقی آلوده بوده و به هیچ وجه در فکر تزکیة نفس نمی‌باشند به تمام معنی زاهد و متّقی و پرهیزگار است.سایر دراویش مرتباً زمزمه می‌کنند و اوراد می‌خوانند و مولا را صدا می‌زنند تا اشخاص را فریب بدهند ولی شیخ عبدالله حائری در واقع نمونة یک درویش واقعی می‌باشد و بدون اینکه اسم مولا علی را به زبان آورد خود را بی‌نیاز قلمداد می‌کند و به مال دنیا به قدری بی‌اعتناء است که چندین بار کلمة استغناء را به زبان آورد…
    باز رضا شاه سکوت کرد و پس از چند لحظه مجدداً به سخن پرداخت و خاطرات کوتاهی از طرز رفتار و کردار و اعمال بعضی دیگر از دراویش حکایت نمود و به شدّت از آن‌ها انتقاد کرد و کشکول و تبرزین را بهانه برای دریافت پول و گول زدن مردم جلوه داد و نتیجه گرفت مانند این ملاّ که در طول زندگی خود فقط یک بار با چنین شخصی و صاحب چنین افکاری برخورد نمودم شاید در تمام ایران به اندازة انگشتان دست وجود نداشته باشد و البته همگی آن‌ها شناخته شده نمی‌باشند و گوشه گیر هستند و از تظاهر و خود نمائی احتراز می‌کنند و اهل جنجال نیستند و دنبال عبادت و دینداری خود بوده و مخفیانه و دور از چشم سایرین به دستگیری از بینوایان و رفع حاجت مستمندان می‌پردازند.
    پس از اتمام سخنان رضا شاه و ختم میهمانی موفّق شدم خدمت شیخ عبدالله حائری برسم و جریان را برای او تعریف کنم.او به دقّت مضمون بیانات شاه را شنید و تصدیق نمود.
    سؤال کردم بنا بر این آیا بجا و لازم نیست با شخص شاه ملاقات نمائید و تماس دائم داشته باشید و مسائل مبتلی به عموم را با ایشان در میان بگذارید؟ فرمودند امساک می‌کنیم.
    گفتم: امساک برای چه و به عقیدة من با حسن توجّه خاصّ شاه به شما و عقیده‌ای که به شخص شما پیدا کرده‌اند چرا آنچه که در خیر و صلاح ملک و ملّت باشد در ملاقاتهای خود با ایشان در میان نگذارید!!.جناب حائری در جواب اظهار داشت: تمام مصلحت ایشان و خودم و خلق خدا را سنجیدم و مصلحت در این است که مزاحم وقت و حال ایشان نشوم.
    من دیدم اصرار بیهوده است و به همین جهت از بحث بیشتر در این باره خودداری کردم.
    ولی رضا شاه همیشه و به مناسبتهای مختلف از این عالم بزرگ به نیکی یاد می‌کرد و اگر چه بین این دو ملاقات صورت نمی‌گرفت ولی رضا شاه همیشه با اطلاع از حال و احوال جناب حائری بود و از او بعنوان همولایتی یاد میکرد بدون اینکه حتّی یک بار پیغامی از طرف او برای شاه فرستاده شود، بلکه همچنان این عالم ربّانی از تظاهر پرهیز نموده با‌‌ همان استغناء خود به زندگی سادة خود ادامه می‌داد و عبادت به درگاه خدا را وظیفة حتمی خود می‌دانست و دستگیری از مستمندان را فراموش نمی‌کرد. ( پایان مندرجات مستند.)
    باید با صراحت بگویم محال است که رضا شاه از پیشگوئی این مرد خدا بی تاثیر مانده باشد اما در تمام لحظات زندگی اش آن کاری را کرده که نه در سوی روند شاه شدن بلکه خلاف آن جهت باشد. هنگامیکه او دلاورانه با کردان متجاسر به ریاست اسماعیل شکاک جنگید ( همان اسماعیل که روشنفکران کم سواد از او بنام اسماعیل آقای سمیتقو یاد میکنند و نمیدانند که سمیتقو لقب نیست بلکه منحوط دو واژه اسماعیل آقا به لهجه محلی است مانند نعمت الله که نمو گفته میشود!!) و خطر کرد، یا هنگامیکه به نبرد با خزعل رفت و هنگام رفتن گفت: میروم یا بساط این خودکامان تجزیه طلب را بر چینم یا در خرابه های شوش دفن شوم!! یا آنگاه که دلاورانه به راهزنان لرستان تاخت، آنها را تارو مارکرد و از مرگ نهراسید و چندین جنگ دلاورانه که کمتر کسی شهامتش را داشت همه و همه برای آن بود که او خلاف سرنوشت پیشگوئی شده حرکت کرده باشد. در حقیقت او با این حرکت ها خدا را آزمود،!!! حتی آن هنگام که در برابر آیرونساید ایستاد ! یا در رویاروئی با میرزا کوچک تعلل و یا شب کودتا در حرکت به تهران تامل ورزید! همه برای آن بود که اطمینان حاصل کند آفریننده، او را برا ی این سرنوشت آفریده است. نمیدانم آنانی که بنا به دستور انگل یس او را ” زندیق خروج کننده از قزوین” نامیده اند چه پاسخی دارند. ؟؟!!

     
  10. ” وعده های تو‌ خالی‌ ”

    در داستان‌ها آماده است :

    در زمستانی سرد, پادشاهی در محوطه کاخش قدم میزد که چشمش به یکی‌ از نگهبانان

    قصرش افتاد که در حال نگهبانی بود.

    پادشاه از نگهبان پرسید :

    در این هوا, سردت نیست ؟

    نگهبان پاسخ داد : عادت کرده ام !

    پادشاه گفت : دستور میدهم لباسی گرم برایت بیاورند !

    .

    .

    و

    وعدهٔ‌ خود را فراموش کرد !

    .

    صبح آن روز جنازه نگهبان را در حالیکه پیام زیر را بر روی دیوار نوشته بود یافتند :

    ” به سرما عادت داشتم, اما وعدهٔ‌ لباسِ گرمت, مرا از پای درآورد ”

    اگر هر یک از قربانیانِ “وعده های تو‌ خالی‌” این نظامِ اسلامی پیامی کوتاه بر دیوار

    مینوشتند, در شهر دیوارِ نانوشته ای باقی‌ نمی‌ماند 🙁

     
  11. امروز رفتم تشییع شهدای غواص، دسته گلهای دست بسته ای که این دفعه جمهوری اسلامی به آبشون داد. ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻣﺎ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﭼﻨﺪ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﯿﺸﻤﺎﺭ ﺷﻬﯿﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ ﺟﻮﻧﺸﻮﻥ ﺑﮕﺬﺭﻥ . ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺟﻬﺖ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﯾﻪ ﺭﻧﮓ ﺧﻮﺷﯽ ﺑﺒﯿﻨﻪ، ﯾﻪ ﺭﻭﯼ ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﺁﺳﺎﯾﺸﯽ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﯾﺎ ﺍﺯﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭ ﯾﻪ ﻧﮑﺒﺘﯽ ﯾﻪ ﻓﻼﮐﺘﯽ ﺧﻼﺻﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻪ، ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ 8 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ ﻻﺍﻗﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﮐﺜﺮ ﺷﻬﺪﺍ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ، ﺟﺎﻧﻔﺸﺎﻧﯽ ﺭﻧﮓ ﺩﯾﻦ ﮔﺮﻓﺖ . ﺍﻣﺎﻡ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪ ﺍﺳﻼﻡ ﻭ ﺧﺪﺍ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻣﻘﺪﺳﺎﺕ ﺭﻭ ﺁﻭﺭﺩ ﻭﺳﻂ ﺗﺎ ﯾﻪ ﺗﺨﻢ ﺩﻭ ﺯﺭﺩﻩ ﺍﯼ ﻣﺜﻞ ﻧﻈﺎﻡ ﻣﺎ ﺭﻭ ﻣﺴﺘﻘﺮ ﮐﻨﻪ . ﻃﻮﺭﯼ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﯿﺰﻩ ﺷﻬﺪﺍ ﺍﻭﻝ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﻮﺩ ﺑﻌﺪ ﭼﯿﺰﺍﯼ ﺩﯾﮕﻪ، ﺗﻮ ﺑﮕﻮ ﺍﻧﮕﯿﺰﻩ ﻋﺮﺍﻗﯽ ﻫﺎ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺍﻭﻝ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﻮﺩ ! ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺍﻭﻥ ﺩﯾﺎﻟﻮﮒ ﻣﻌﺮﻭﻑ ” ﻧﺠﺎﺕ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺭﺍﯾﻦ ” ﺍﮔﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺎ ﻣﺎﺳﺖ ﭘﺲ ﮐﯽ ﺑﺎ ﺍﻭﻧﺎﺳﺖ؟ ! ﮐﺴﯽ ﻣﺜﻞ ﻋﻤﻮﯼ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﺮﻩ ﺟﺒﻬﻪ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺷﻬﯿﺪ ﺑﺸﻪ ﻧﻪ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﻪ . ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﺭﺗﺶ ﯾﺎ ﺍﺯ ﺍﻗﻠﯿﺘﻬﺎ، ﺍﯾﻨﻬﺎ، ﺍﻧﮕﯿﺰﻩ ﺧﻮﺩ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻭ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺍﮐﺜﺮ ﺑﺴﯿﺠﯿﻬﺎ ﺍﻭﻧﺠﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺳﻦ ﻣﻦ ﻗﺪ ﻣﯿﺪﻩ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻦ ﺗﺎ ﺍﺳﻼﻡ ﺩﺭ ﺧﻄﺮ ﻧﺒﺎﺷﻪ ﯾﺎ ﻣﺜﻼً ﺍﻣﺎﻡ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺒﺎﺷﻪ ﯾﺎ ﻣﺜﻼً ﭘﺮﭼﻢ ﻻ ﺍﻟﻪ ﺍﻻ ﺍﻟﻠﻪ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﮔﯿﺘﯽ ﺑﻪ ﺍﻫﺘﺰﺍﺯ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺭﻥ ﯾﺎ ﺟﻨﮓ ﺟﻨﮓ ﺗﺎ ﺭﻓﻊ ﻓﺘﻨﻪ ﺍﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎ . ﺣﺎﻻ ﮐﻠﯽ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﺗﻠﺦ ﻭ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﻩ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ ﯾﺎﺩﻣﻪ، ﺗﺸﯿﯿﻊ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﻫﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ، ﺍﻋﺰﺍﻡ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺍﺯ ﻣﺤﻞ، ﺑﺪﺭﻗﻪ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﻫﺎ ﺍﺯ ﻣﯿﺪﻭﻥ شهر ﻭ … ﺑﮕﺬﺭﯾﻢ.
    ﺍﻣﺎ ﻭﺿﻌﯿﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﺴﺖ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﺁﺩﻡ ﻣﯽ ﮐﺸﻪ ﭼﻮﻥ ﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﯾﻌﻨﯽ ﻧﻈﺎﻡ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺍﺳﻼﻣﯽ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺷﻬﯿﺪ ﺩﺍﺩﯾﻢ ﻏﻠﻂ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﯾﺶ! ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻢ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻣﺎﻝ ﻣﺮﺩﻣﻪ، ﺍﮔﺮ ﺍﮐﺜﺮﯾﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺧﺪﺍ ﺣﺎﮐﻢ ﺑﺎﺷﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺐ ﺑﺎﺷﻪ، ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻧﺨﻮﺍﻥ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﻪ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﻪ آقاجان! ﻣﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﺮﺷﻮ ﮔﻔﺘﻢ، ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ . ﺍﮔﺮ ﺍﮐﺜﺮﯾﺖ ﻣﺮﺩﻡ، ﺯﻣﺎﻥ ﺟﻨﮓ، ﺍﺳﻼﻡ ﺭﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﻦ ﯾﺎ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺍﺳﻼﻣﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻦ ﺍﻻﻥ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ، ﭼﻮﻥ ﻣﺎﻫﯿﺖ ﻣﺎﺩﯼ ﻃﻠﺒﺎﻧﻪ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺩﯾﻨﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ۳۶ ﺳﺎﻝ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻣﺤﺮﺯ ﺷﺪﻩ، ﺍﻻﻥ ﭼﺮﺍ ﺁﺩﻡ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﻦ؟ ﭼﺮﺍ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﻪ ﺁﺩﻡ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﯼ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﻦ؟ چرا آری یا خیر برگزار نمی کنید؟ من نقل قول از خمینی میکنم، چه معنی داره پنجاه سال پیش پدران ما یک نظامی را پسندیده حالا هم ما همان را بپسندیم؟ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﺎﯾﺶ ﻫﺎﯼ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﯾﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﮕﯿﻦ ﺍﮐﺜﺮﯾﺖ ﺑﺎ ﻣﺎﺳﺖ! ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺸﺘﻪ ﻫﺎ توسط حکومت هم ﺩﻧﺒﺎﻟﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﺷﻬﺪﺍﯼ ﺟﻨﮓ ﻫﺴﺘﻦ، ﺷﻬﺪﺍﯼ ﻭﻃﻦ، ﺷﻬﯿﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﺳﺮﺑﻠﻨﺪﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ . ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﮐﺸﺘﻦ ﯾﺎ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﻣﻤﻠﮑﺘﻮ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﮐﻨﯿﻢ . ﭘﺲ ﻋﻘﻠﻮ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ﺩﺍﺩﻥ؟

     
  12. عجب صبری خدا دارد !
    اگر من جای او بودم .
    همان یک لحظه ی اول ،
    که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،
    جهان را با همه زیبایی و زشتی ،
    به روی یکدگر ، ویرانه می کردم .

    عجب صبری خدا دارد !
    اگر من جای او بودم .
    که در همسایه ی صد ها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم ،
    نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم ،
    بر لبِ ، پیمانه می کردم .

    عجب صبری خدا دارد !
    اگر من جای او بودم .
    که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین ،
    زمین و آسمان را
    واژگون ، مستانه می کردم .

    عجب صبری خدا دارد !
    اگر من جای او بودم .
    نه طاعت می پذیرفتم ،
    نه گوش از بهر این بیداد گر ها تیز کرده ،
    پاره پاره در کف زاهد نمایان ،
    سبحه ی ، صد دانه می کردم .

    عجب صبری خدا دارد !
    اگر من جای او بودم .
    برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،
    هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،
    آواره و دیوانه می کردم .

    عجب صبری خدا دارد !
    اگر من جای او بودم .
    بگرد شمع سوزان ِ دل عشاق سرگردان ،
    سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
    پروانه می کردم .

    عجب صبری خدا دارد !
    اگر من جای او بودم .
    به عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،
    تا که می دیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد ،
    گردش این چرخ را
    وارونه ، بی صبرانه می کردم .

    عجب صبری خدا دارد !
    اگر من جای او بودم .
    که می دیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه ی این علم ِ عالم سوز مردم کش ،
    به جز اندیشه ی عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،
    در این دنیای ، پر افسانه می کردم .

    عجب صبری خدا دارد !
    چرا من جای او باشم .
    همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ، تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد
    وگرنه من به جای او چو بودم ،
    یک نفس کی عادلانه سازشی ،
    با جاهل و فرزانه می کردم .
    عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !
    مهرداد
    3:10 ق.ظ / ژوئن 15, 2015
    با درود به نوریزاد عزیزو هم میهنان فرهیخته : به یاد و یار و دیار آنچنان بگریم زار که ازگیتی ره ورسم سفر بر اندازم . در اخبار سایت تابناک به خبر زیر برخوردکردم . چنان منقلب شدم که نتوانستم بخوابم واین مطلب را اگر به ساعت ارسال آن توجه کنید به حظور همه تقدیم میکنم!…………………………………………………………………………………… خرداد ۱۳۹۴
    کمک کنید به مادری نابینا با دو یتیم
    خانم ز.ب ۳۹ ساله دارای دو فرزند ۸ و۱۰ ساله است.
    مدت هشت سال است که به خاطر دیابت بارداری از هر دو چشم نابینا شده اند.
    از همان زمان نیز کلیه های ایشان از کار افتاده وهفته ای سه نوبت دیالیز می شوند.
    شوهر نامبرده و پدر بچه ها هم در سال ۸۶ بر اثر سکته قلبی فوت نموده است.
    در حال حاضر کلیه کارهای منزل اعم از تزریق انسولین روزانه، پخت غذا وهمه کارهای شخصی مادر توسط دختر ده ساله ایشان انجام می شود.
    به دلیل عوارض دیالیز بدن ایشان دچار انواع امراض از جمله مشکل ریوی وقلبی وپوکی استخوان شدید فشار خون پایین زخمهای عمیق بدن که بر اثر دیابت ایجاد شده که متاسفانه در آخرین مورد آن پزشک معالج مجبور به برداشتن گوشت کل کف پای راست به دلیل عفونت بیش از حد شده است.
    به همین دلیل ایشان فعلا به طور کامل زمین گیر شده اند.
    جهت اطلاع خیرین گوشه ای از هزینه های سرسام آور پزشکی این خانم که مشمول هزینه های بیمه ای نیز نمی گردنند به شرح ذیل اعلام می گردد:
    -پانسمان یک روز در میان زخم کف پا (ماه اول بعد از عمل به صورت هر روز) هر جلسه ۱۲۵ هزار تومان بابت خرید کامفیل وباند پر کننده وژل مخصوص ودستمزد
    – هزینه انتقال نامبرده به بیمارستان جهت دیالیز هفته ای سه بار وبرگشت به خانه به وسیله امبولانس خصوصی هر جلسه ۱۵۰ هزار تومان جمعا ۱۲ جلسه در ماه(به دلیل زمین گیر شدن کامل ایشان مجبور به استفاده از آمبولانس وبرانکارد می باشند)
    -هزینه کار درمانی وفیزیوتراپی در منزل جهت راه اندازی مجدد عضلات پا وبدن که به علت عوارض دیالیز وعمل از کار افتاده اند طبق دستور پزشک متخصص حداقل ۶۰ جلسه از قرار هر جلسه ۶۰ هزار تومان
    لازم به توضیح است که با توجه به وضعیت وخیم بدنی نامبرده مراحل درمانی ذکر شده باید حداقل به مدت سه یا چهار ماه ادامه یابد تا ایشان بتوانند به شرایط قبل از عمل برگردند.
    هر چند قبل از عمل نیزیه وسیله واکر وبسیار سخت حرکت می کردند.
    به همه موارد بالا هزینه کرایه منزل استیجاری ماهیانه ۳۰۰ هزار تومان و هزینه های جاری زندگی روز مره و دو فرزند یتیم این خانم را هم اضافه باید کرد.
    لازم به ذکر است که این خانم به همراه دو فرزند خود تحت حمایت یکی از نهاد های حمایتی می باشند که طی هماهنگی با مسئولین آن مرکزعلیرغم کمک های مستمر مادی و معنوی(اعزام مددکار وپیگیری مسائل اداری) به دلیل هزینه بسیار بالای درمانی ایشان وهمچنین حجم بسیار بالای سایر مددجویان استان قادر به تامین همه هزینه ای درمانی نامبرده نیستند لذا این مادرنابینا وزجر کشیده دست یاری واستمداد به سوی خیرین دراز کرده تا بتواند به تنها آرزویش که بزرگ شدن دو فرزندش است برسد.
    البته من ازسایت تابناک جهت اینکه سایت همت را به من شناسانید کمال تشکر و قدر دانی را دارم ولی بازروی توجه و بازخواست به روحانیونی که برای ارشاد ما جماعت به این سایت شریف می آورند که خدای نا خواسته گمراه نشویم و ازافشا گریها و ستم پیشگی رژیم دجالان که به تنگ آمدیم فریادمان به آسمان بلند نشود و اسلام عزیزرا زیر سوال نبریم ! بله جناب حوزویان خدا قبول کند آن خمس وزکات را خدا قبول کند رد مظالم را خدا قبول کند سهم امام را و دیگر وجوه شرعیه را و همچنین کمک های بی انتهای دولت های کاملا اسلامی را که به حوزه ها میکنند و خواهند کرد را که ازدوستان در خواست میکنم که رقم آن مبلغ آن را اعلام فرمایند ! در مملکت امام زمان !! زنی با دو طفل خرد سال و کوری و هزار بیماری صعب العلاج دست و پنجه نرم میکند و کودک خرد سالش به او تزریق آمپول روزانه میکند وطبخ غذا و دیگر کارهای روزانه او را به عهده گرفته !! شما در چه حال هستید !!! درحال بحث وجدل که زید چه گفت و امر چه کرد و کدام خانم با تار مویش اسلام را به خطر افکند !! من با تمام وجود فریاد میزنم ای مرگ بر اسلامی که این زن و این زن ها را ندیده بگیرد ! درصورتی که مطمئنم که اسلام دستور رائفت به انسانهای مسلم را داده و حتما این خانم هم یکی ازمشمولین هست ! پس کجاست آن خمس که برایش خرج شود ؟ کجاست آن رد مظالم که به داد این بینوا برسد ؟ این بیجاره که دیگر توان و نای مخالفت با حکام جور را ندارد در مملکت امام زمان زندگی میکند با رنج با تعب ! و مطمئن هستم که اگر دو طفل خرد سالش نبودند سالها پیش جان به جان آفرین تقدیم کرده بود . این زن با این بیماریهایی که دارد مطمائنا زیاد زندگی نخواهد کرد اطفالش ! سرنوشت آن ها چه خواهد شد ؟ متاسفانه اینگونه افراد در جمهوری جهل و جنون و خون در حال افزایش هستند . و آنوقت خط اول کمک های این مملک بلا زده شده سوریه . لبنان . یمن . عراق و هزار بیغوله دیگر میلیونها دلار موشک به اینجا و آنجا میفرستند که اسلام به خطر نیفتد ؟ اسلام در درون مرزها ی ایران به خطر افتاده و تشط رسوایی آخوند ها سالهاست که بر زمین افتاده منتهی گوشهایشان کر است و نمیشنود و برای محافظت خود از برادران بسیار رئوف ارزشی کمال استفاده را میبرند ! ولی تا کی ! تا کی خار را در چشم خود نمیبینند و مو را در چشمان دیگران ازفرسنگها راه مشاهده میکنند ؟
    رتبه دهی

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

86 queries in 2015 seconds.