سر تیتر خبرها
بلوغ دختران و پسران

بلوغ دختران و پسران

یک: بانویی که در سیزده سالگی شوهرش داده بودند و اکنون چهل ساله می نمود، خودش را به من رساند و گفت: کاش بساطِ ازدواج های زود هنگام برچیده می شد. و بیست مورد از تلخی ها و ” ای کاش ” هایش را ردیف کرد تا برسد به این که بگوید: از این که هیچ اراده ای با او نبوده در آن وصلتِ شوم، سخت متنفر و عقده ای و بدبین و ناشکیباست و اکنون به پوچی رسیده است بدجوری. و سرآخر پرسید: این بلوغِ اسلامی چرا باید بر سرِ مردمِ این عصر سایه بیندازد و هستِ شان بروبد و روان شان بخراشد و سرنوشت شان دگرگون و ویران کند؟

این بانو، یکجورهایی از مقام آیت اللهیِ ما کسب تکلیف می نمود در خصوص سن بلوغ. که گفتمش: در قاموس آیت اللهی ما سن بلوغ برای دختران و پسران، سنِ بلوغ اجتماعی است. یعنی همین حداقل سنی که برای رأی دادن معین کرده اند. یا همین حداقل سنی که راهنمایی و رانندگی برای داشتن گواهینامه و گذرنامه ی مستقل تکلیف کرده است. یا مثلاً ادارات سجلی و ثبت احوالی برای معاملاتِ خرد و کلان قانون کرده اند. یا ادارات دولتی و حتی خصوصی برای استخدام و مقررات کار و کارگری در نظر گرفته اند. و گفتم: در هیچیک از اینها، جنسیت افراد موردِ اعتنا نیست. بل که همان هجده ساله بودنِ دختران و پسران ملاک است.

گرچه پرسشِ آن بانو به حوزه های خانوادگی مربوط بود، من اما پای از گلیمِ کفایت بدر بردم و فتوای مسلّمی صادر فرمودم از باب آزمون. آزمونی که من یک سوی باشم و تمامی آیت الله های شیعه و غیر شیعه در سوی دیگر. و آن این که: به فتوای منِ آیت الله محمد نوری زاد، دین و اعتقاد و باورهای مذهبی و با خدا بودن و بی خدا بودن نیز باید به بعد از هجده سالگی موکول شود. یعنی: پدران و مادران حق ندارند کودکِ ناگزیر خود را به تشیع و تسنن و مسیحیت و کلیمیت و زرتشتی بودن و کمونیست بودن ترغیب کنند و نرم نرم زلفِ باورِ کودکان خود را به مذهبی که خود در آنند، گره بزنند. در نظام آیت اللهی ما، کودکان و نوجوانان تا مرز هجده سالگی، یک تماشاگر و یک ناظرند و بس. بعد از هجده سالگی است که آنان خود به انتخاب خود، یا به باور پدران و مادران خود رو می کنند، یا از آن رو بر می گردانند. این را منِ نوری زاد نمی گویم، بل آیت الله عقل می گوید و خدای عقل. آیه اش را هم اغلب از حفظیم.

دو: حضور در افتتاحیه ی نمایشگاه را از دست ندهید. اصرار من برای آمدن شما به نمایشگاه در طول این یک هفته، نه از این روی است که تابلویی ببینید و تابلویی بخرید. بل به این فکر کنید که پیرمردی بساطی آراسته و اکسیژن پایداری اش از تماشای چهره های گل شما تأمین می شود. اگر نیایید، من به نفس تنگی دچار می شوم ها!؟ گفته باشم!

روز شروع نمایشگاه: همین پنجشنبه ای که در راه است، از ساعت چهار تا هشت عصر
روز پایان نمایشگاه: یک هفته بعد، جمعه همین ساعت
نشانی: خیابان کارگر شمالی – بالاتر از خیابان نصرت – کوچه عبدی نژاد – پلاک 18 – طبقه دوم (سرای قلم)

محمد نوری زاد
هفدهم خرداد نود و چهار – تهران

Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

64 نظر

  1. جناب عبدا له من باز سوالم را مطرح میکنم جناب نوح چگونه این همه انواع حیوانات را در ان کشتی جا داد همچنین چگونه از پنج قاره جهان توانست با ان مسافت دور این حیوانات را جمع کند دوستمان جوابی به بنده داده بودند که کلآ اشتباه بود و آنهم اینکه در آنزمان قاره ها به هم وصل بودند ولی طبق همان نوشته شما اگر قبول کنیم که کشتی نوح ۱۸۰۰۰۰ سال پیش ساخته شده باشد باز هم ان زمان قاره ها به هم وصل نبودند که هیچ حتی اگر ده برابر ان زمان را هم در نظر بگیریم یعنی یک میلیون و هشتصد هزار سال پیش باز هم قاره ها از هم جدا نبودند چون جدا شدن قاره ها بر میگردد به صدها میلیون سال قبل از اینهم بگذریم که بشر در دوره صدو هشتاد هزار سال پیش یعنی دوره نئاندرتال ها تازه داشت از میمون بودن بشکل انسان در می آمد که میشود گفت نیمه میمون بودند در ضمن اگر اطلاعی از تعداد گونه های جانوری داشته باشید متوجه خواهید شد اصلآ اینکار شدنی نیست مگر اینکه طبق معمول حواله کنید به سمت خدا و بگویید که دستور خدا بود و این کار شدنیست و هیچ جای سوال نیست

     
    • سلام به باوره من سبل زمان حضرت نوح منحصر به یک منتقه بود نه تمام زمین چون با خواندن داستان پیامبران متوجه می شویم که عزاب مختصه همان قومی بوده که پیامبر در میانشان بوده است

       
  2. ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

     
  3. بخش چهل و نه
    دونگری یا دو پرستی؟(تعریف دین در دوآیین)
    اگر داستانی در بین قومی پایدار می ماند به دلیلِ راست و دروغ بودنش نیست. علت این پایداری تاثیری است که آن داستان بر شنوندگان گذاشته و مشابهتی است که آن داستان با زندگی مردم پیدا کرده است.
    اسطوره ها بی دلیل خلق نشده اند و بی دلیل ماندگار نمی شوند . خلقِ آنها نوعی کاربرد داشته و ماندگاریشان نوع دیگری کارآیی دارد.
    به این داستان توجه کنید و مشابهت آن را با عملکرد حکام امروز ببینید.
    « ….خضر کودکی را می گیرد و می کـُشد و در مقابلِ اعتراض موسی می گوید که: « …چون پدر و مادر کودک، مومن هستند و احتمال دارد کودک کافر و یاغی گردد او را کشتم…- قرآن سوره کهف-».
    این داستان شما را یاد قاضی مرتضوی نمی اندازد که روزنامه ها را بصورت فله ای تعطیل کرد تا مبادا آنها در آینده مرتکب جرمی شوند؟
    داستانِ به مسلخ بردن اسماعیل توسط ابراهیم برای قربانی شدن در راه خدا، شما را یاد چه کسانی و چه زمانی می اندازد؟
    این داستان شما را به یاد آیت الله گیلانی و قربانی کردنِ فرزندانش در مسلخ انقلاب، یا آن مادری که در آغاز انقلاب فرزند مخالفش را تحویل حکومت داد نمی اندازد ؟
    داستان ها و اساطیر اگر کاربرد نداشته باشند زود از حافظه ها پاک خواهند شد. داستان های بسیار خلق می شوند و شنونده یا خواننده، تعداد زیادی از آن ها را می شنود و می خواند اما، تنها چند داستان را برمی گزیند و به یاد می سپارد تا برای دیگران بگوید. علت این گزینش چیست؟
    برای چه از سد ها داستانی که خوانده یا شنیده ایم بیش از چند داستان را به خاطر نداریم؟ چون از یاد رفتگان کارآیی نداشته اند.
    داستان های برگزیده، به نوعی در زندگی ما اثرگذار بوده اند. اگر آنها انتخاب و بازگو می شوند چون ،یا پندی و اندرزی در آن نهفته است. یا خوف و هراسی ایجاد می کنند. یا مهر و محبتی برمی انگیزند.
    اساطیر نیز به همین دلیل خلق می شوند، می مانند، بال و پر می گیرند، یا می میرند.
    شما در داستان ابراهیم اوج از خود گذشتگی را می بینید. ابراهیم عزیزترین کس خود را در راه خدا به قربانگاه می برد. این درسی است به کسانی که می خواهند به راستی مومن باشند و خدا شناس.
    دراین داستان می بینیم که خدا پرست واقعی باید، هرگاه لازم شد فرزندش را نیز قربانی عقیده و مرام خویش نماید، و در راه خدا از هیچ چیزی دریغ نکند.
    اما کدام خدا؟
    خدایی که شرحش را از رئیس مذهب شنیده است. خدایی که دیده نمی شود و در عالم غیب به سر می برد. خدایی که از طریق پیامبر با بندگانش سخن می گوید.
    چگونه از خواسته های این خدا می شود آگاه شد؟
    از طریق پیامبران و الوالامرها.
    این یعنی چه؟
    این یعنی حرف اربابان قدرت را به اسم خدا شنیدن و فرامین حکامِ زمینی را به اسمِ خدای آسمان اجرا کردن.
    شاهد و گواه؟
    ابوبکر بغدادی که به اسم خدا می کُشد و از پیروانش می خواهد تا اگر لازم شد نزدیک ترین کسان خود را در راه خواسته های او قربانی کنند. همان خواسته هایی که به اسم خواسته های خدا به خلق خدا، غالب شده است.
    نمونه ای دیگر؟
    حضرت امام که به اسم خدا صدها هزار انسان را کشت و معلول کرد.
    نمونه ای دیگر؟
    جنگ های طولانی مدت در اسلام و مسیحیت و دیگر ادیان، بر سرخواسته های خدا. خدای مسیحیان دستور حمله به اورشلیم را می دهد تا به تصرف مسیحیت درآید. خدای یهودیان نیزآن را می خواهد. خدای مسلمین نیز فرمان گرفتنِ آن را صادر می کند.
    باید ابراهیم قهرمان گردد و از او تعریف بسیار شود که دیگران یاد بگیرند ظاهرا در راه خدا، و باطنا برای حفظ حاکم، همه چیزشان را فدا کنند؛ و در صورت نیاز، حتا فرزندانشان را به مسلخ ببرند.
    چنان که دیدیم و می بینیم.
    بزرگ کردن اسطوره ها و در اطراف آنها پروپاگاند کردن و دَم به دَم برایشان صلوات فرستادن و تکریم و ستایششان نمودن، یکی از بهترین و کم خرج ترین راه های رسیدن به هدف است.
    یکی از راه هایی که می شود غیرممکن را ممکن کرد استفاده از قصص و داستان ها و اساطیراست. شما اگر توانستید به مردم بباورانید که پیامبر به معراج رفته و ماه را نصف کرده، می توانید به آنها بگویید که عکس خمینی در ماه است و هرگاه عکس خمینی را در ماه بردید، او را کاریزما کرده اید. کاریزمایی که سخنانش نیاز به تجزیه و تحلیل ندارد. کاریزمایی که عقل را کـُند و احساسات را تـُند می کند.
    پیش زمینه ی شفا دادن و گره گشایی امامان، و در نتیجه درآمد نجومیِ حرمین شریفین، تعاریفی است که از معجزات پیامبران شده است. تعریف هایی که سبب شده اند شنونده چنان گیج و گول گردد که شقه شدن ماه را باورکند.
    اگر مردم در معجزات انبیا شک کنند امکان ندارد معجزات اولیا را باورنمایند و اگر چنین شود چه ثروت عظیمی را علمای اعلام و حججِ اسلام از دست خواهند داد؟
    اگر بعضی فریادشان به عرش می رسد که چرا فلانی به خدا توهین کرده، برای این نیست که به خدا اعتقادی راسخ دارد. برای این است که نام و نانشان به آن تقدس و عظمت وابسته است.
    این ها اگر به خدا معتقد بودند و او را حاضر و ناظر می دیدند، و روزی رسان و نگهدارنده ی جان می دانستند، بی ترس از گزمه های حکومتی براین همه ستم می شوریدند و دَمی ساکت نمی نشستند.
    به عقیده ی نگارنده ساختار فرهنگیِ اسلام به گونه ایست که به جای شور و نشاط علمی، رکود و سکون می آورد. با توجه به این که مومنِ مسلمان ایمان دارد که یک هزارم خدایش نمی داند، دلیلی نمی بیند که در باره ی احکام و اصول و فروع دین چون و چرا کند و آنها را زیر سوال ببرد. مگر در داستان خضر و موسی ، توصیه نشده که نباید پرسید و نباید اعتراض کرد؟
    وقتی پیامبر از اسرار الهی بی خبراست و حق چون و چرا ندارد ، مردم عامی باید حساب کارخودشان را بکنند.
    اگر مومن باور کندکه خدا، دانای کل است و پیامبر سخن او را می گوید، نیازی به پرس و جو و چون و چرا کردن ندارد. بنده ی خوب، خوب می داند که اگر خدا گفته زن نصف مرد است چیزی می دانسته که بنده نمی فهمد. مسلمانِ مومن ، می داند که اگر خدا فرمان داده دست چپ و پای راست کسی قطع شود، دستوری غیراخلاقی نداده است؛ و این بنده است که نمی فهمد علت این دستور چیست.
    تعریف واژه ی دین، به شکلِ اسلامی اش، سبب می شود تا انسانِ آزاد ، بنده ای بی اراده شود و فرامین ِ منسوب به آسمان را بی چون و چرا اجرا کند و اگر سخنی باور نکردنی شنید، باور کند و بفهمد که نمی فهمد.
    اگر کسی بخواهد دینداری مسلمان باشد و این دینداری را در حد اعلا انجام دهد، باید تن و جانش مطیع و فرمانبردار باشند و چون و چرا ننماید. به هرسو که گفتند عبادت کند . هر وقت فرمان دادند گرسنه بماند. هروقت دستور رسید بجنگد و هرچه گفتند را باور کند و به آن ایمان بیاورد؛ اگر چه شکافتنِ ماه و کوه و دریا باشد.
    تعریف دین در کیش زرتشتی شبیه به اسلام نیست. چنان که کتب زرتشتی می گویند: دین از واژه ی دَئنَه در اوستا آمده و به معنای « وجدان آگاه » است. یعنی نیرویی که خوب را از بد تشخیص می دهد.
    اگر مبنا را بر این تعریف بگذاریم وکسی را دین دار بدانیم که به پرورش نیروی فهم و قدرتِ تشخیص همت گمارده است در آن صورت مومن زرتشتی کسی است که هیچ حرفی که مخالفِ عقل باشد را باور نمی کند حتا اگر زرتشت گفته باشد.
    بنا برتعریفِ دئنایی از دین، مومن زرتشتی اگر کیش و آیین خود را در کودکی، که دوران ناتوانی در تشخیصِ خوب از بد است انتخاب کند کاری خلاف دَئنَه انجام داده است. براین مبنا، مومن زرتشتی وقتی حق دارد دین زرتشت را بهترین بداند که در حد توان، ادیان دیگر را مطالعه کرده؛ و انتخاب دین زرتشتی را با چشمی باز و از روی آگاهی و در مقایسه با آیین های دیگر، انجام داده باشد.
    همانطور که گفته شد در زرتشتی، دئنه یا دین، به قدرتِ تشخیص می گویند. اگر زرتشتی به این تعریف دینی پای بند باشد برایش کسانی تقدس و عظمت دارند که خدمات بیشتری به بشریت کرده اند. یعنی اگر گاندی بیشتر از زرتشت به بشریت خدمت کرده، گاندی مقدس تر از زرتشت باید باشد و بیشتر از زرتشت باید مورد احترام قرار گیرد.
    « ….چگونه ای مزدا می توانم دین ( دئِنا) ( نیروی تمیز، وجدان، دراکه) را بیفزایم و آن را به کمال رسانم تا برای وصول به بهترین سرزمین راستی و استقرار در آن کامیاب شوم. گاتاها.»
    آیا زرتشیان به این همه تاکید بر راستی و دانایی و فهمیدن پایبندند؟ یا آن ها نیز چون آخوندهای ما، بجای عمل به سه اصلِ پندار و گفتار و کردار نیک، تنها به تبلیغ در باره آن ها پرداخته اند؟
    با احترام.
    دانشجو

    —————————-

    سلام دانشجوی گرامی
    از این که برای فهم ما و فهمیدن ما این همه زحمت می کشید، از شما تشکر می کنم. باشد که از آنچه که می نگارید، بار بر گیریم.
    سپاس

    .

     
  4. با درود ، ایا کتابی را سراغ دارید درباره اینکه امامانمان بری ما ایرانیان چه کردند را نوشته باشد تا بتوانم ان را مطالعه کرد .خواهش میکنم راهنمائی کنید.

     
  5. با درود ایا کسانی که اینگونه فتوا میدهند ایا اجازه میدهندکه دختر یا نوه شان هم در سن کم ازدواج کنند؟

     
  6. http://tik.ir/fa/news/89268/شلیک-اشتباهی-2-گلوله-توپ-جنگی-در-اصفهانتصاویر ديگه احتياج به دشمن نداريم تا يك دوست مثل سپاه داريم

     
  7. عکس زیر غلامعلی حداد عادل مشاور عالی خامنه ای با کراوات در نشست انجمن سلطنتی پیش از انقلاب
    و چه زیبا گفته در باره این شخص : از همان روزی که بدنبال دکتر نصر ریس دفتر فرح میرفتی همه میدانستند که مقام و منصبی را طلب آرزو میکنی و اگر آن تخت و تاج ویران و وارونه نمی شد ای بسا که اکنون در زمره مقربان سلطان بودی و پهلوی پهلوی می نشستی .
    http://sahamnews.org/2015/05/282976/

     
  8. با سلام

    ويديو يي در باره ي كشتي حضرت نوح عليه السلام

    افرادي كه در اين ويديو صحبت مي كنند همگی معروف و مشهور هستند

    نفر اول فوزي اوزدمير رئيس اداره ميراث تاريخي كشور تركيه است

    نفر دوم دكتر زغلول النجار از كشور مصر است

    نفر سوم هم باز جناب فوزي اوزدمير است كه راجع به محل استقرار كشتي نوح در كوه جودي صحبت

    مي كند

    نفر چهارم هم شيخ محمد العريفي است
    *************8
    دكتر زغلول النجار عنوان مي كند كه بررسيهاي انجام شده توسط كربن 14 روي كشتي عمر آن را تا حدود

    180000 سال (يكصدو هشتاد هزار سال ) حساب كرده اند

    https://www.youtube.com/watch?v=XFU37MMbjko

     
  9. پیشنهادی دیگر: هر فردی بعد از هجده سالگی باید بتواند نه تنها باوردینی خود بلکه نام خودرا نیز انتخاب کند. نامی که پدر و مادر در نوزادی بر فرزند خود میگذارند و اکثرأ بویی از باورهایشان دارد باید همچون پلاک موقت بشمار برود که نوجوان با پا گذاشتن به بزرگسالی در صورتی که از آن نام ناراضی باشد بتواند رسمأ و تنها یکبار آنرا تغییر دهد. همه ما افرادی را میشناسیم که از نام شناسنامه ای خود بیزارند و با نامی دیگرـ هرچند غیر رسمی – روزگار میگذرانند.

     
  10. این مقاله رو در آرشیو روزنامه عصر امروز چاپ لس آنجلس دیدم نویسنده خطاب به اون نامردی نوشته که بدست ریحانه جباری در هنگام دفاع از شرافت خود از پای در اود و بدرک رفت

    ای دوزخی

    سربندی ای دوزخی ، میبینی با اتکا بر پای راست، پای چپ را بر خاک گورت نهاده ام و باتو سخن میگویم. بیاد بیاور که خواندی ” مستحب است بر معابر عفن ابتدا به پای چپ شود”!! بارها شنیدی و خواندی که پیامبر گفته بود ، هر گور دروازه ای است که فرد از آن به بهشت و یا دوزخ وارد خواهد شد. بارها خواندی و شنیدی اما حتی یک بار باور نکردی و اینک آشکارا مشاهده میکنی و آرزو میکنی مگر از غل و زنجیر عذاب وارهی و بار دیگر به عالم خاکی برگردی تا بنده ای نیکوکار و درستکردار شوی . اگر همه خویشان و هممسلکانت باور نکنند اما توکه اینک در عالم برزخی باور داری و شگفتزده هستی که به آنچه میگویم ایمان دارم و تو از دالان مخوف دوزخت، ایمان مرا به گفته ام چون روشنائی چراغی در تاریکی میبینی. من نیز گناهکارم اما مرتکب اعمالی چون جنایات تو نشده ام و بر خلاف تو هرچه را که خوانده یا شنیده ام باور کرده و به آن ایمان آورده ام. جنایات تو بیانگر این حقیقت اند که تو حتی یک روز در تمام زندگیت فارغ از ریا و دوروئی نزیستی وگرنه ترس ازخشم خدا مانع از کردار ناشایست میشد !! آنهنگام که بلوغ تو فرارسید خبری از فقاهت و آخوندزدگی ایران نبود . تو هر کجای این ویرانسرا که بودی در آتش هوس میسوختی؟ محال است که توفان هورمونهای جنسی ترا به هر بیغوله نکشانده باشند تا پس از غلت زدن در کثافات هرزگی اندکی آرامش بتو دست دهد و بتوانی آسوده در بستر بخواب روی.!!! اگر جز این بود تو همه توانت را در آموزش متمرکز میکردی تا با اتکا به درجه ممتاز تحصیلی به دانشگاه وارد شوی و نه با سو استفاده از مزایای ویژه وابستگی به دستگاه اطلاعاتی و امنیتی حکومت!! تو نه در دبستان و نه دبیرستان از رتبه آموزشی بالائی برخوردار بودی! تو موذیانه از طریق همرنگ شدن با خدام حکومتی و ریاکاری توانستی به هر آنچه میخواستی برسی و از جمله به دانشگاه بروی. در آنجا نیز از فراگیری ناتوان بودی و به همین سبب پس از اتمام تحصیل کذائی که بدون حمایت واواک میسر نبود و به اخراج می انجامید، توان اشتغال به طبابت در خود نمیدیدی!! تو خواب میدیدی که با سو استفاده از شغل طبابت پیوسته به لمس و حظ بصر از دختران و زنان بیمار مشغولی و پرستاران را بیاد روزگارانی که نرس خطاب میشدند و برایت مظهر دلربائی بودند ، در خلوتخانه محل کار به آغوش کشیده ای. خواب تخصص میدیدی، آنهم تخصصی مانند زنان و زایمان که ترا در خیل زنان گرگ کند ولی میسوختی از اینکه توان فراگیری دروسش را در خود نمیدیدی. تو میتوانستی با سو استفاده از حمایت واواک رئیس بیمارستان هم بشوی اما از آنجا که استعداد مدیریت در تو نبود به کسب و مال اندوزی پرداختی تا با پول آنچه را میخواهی بخری. تو بسیاری چیزها خریدی اما در خریدن شرف و نجابت انسانهای پاکدامن ناکام ماندی.! تو خود اندک مایه شرافتت را سالها پیش به بهائی ناچیز فروختی و برایت مشکل هم نبود زیرا نه ایمان داشتی نه وجدان. ایمان از آن خدا دانان است و وجدان فطرت جوانمردان. تو از هردو تهی بودی و همه را به کیش خود پنداشتی. کیش دوروئی، ریاکاری، فریبکاری و بیوجدانی. تو حتی یکبار آنچه را که بر منابر گفتند باور نکردی ولی وانمود کردی که ایمان داری. تباکی هایت را بیاد میآوری؟؟ همان گریه های دروغین که در پای منابر به نمایش در می آوردی و در خلوت خانگی ات بدان میخندیدی؟؟ تا جوان بودی روزی برتو نگذشت که پیگیر فسق نباشی. دزد چشمت سایه بسایه دختران و زنان و پسران خوشسیما گام تعقیب برمیداشت. اگر بکام دل نمیرسیدی جنون میگرفتی و بزمین و زمان ناسزا میگفتی. ازدواج عطش ترا فروننشاند بلکه یکنواختی تاهل ترا نا اهل تر کرد. تا پایت به برون مرز باز نشد مهرویان اروپائی ، آسیائی و افریقائی را بر پرده دید میزدی و بیادشان با موطلائی ها و چشم ترکمنی های تنفروش وطن خر شهوتت را میراندی و چون راه به برونمرز یافتی پولی را که از ملت بدبخت و توسری خورده ایران چاپیده بودی به دامن روسپیان دیار از شما بهتران ریختی تا آتش شهوتت کمتر شراره زند. افراط در هوسرانی نه تنها کله ات را از مو خالی که جمجمه ات را نیز از مغز تهی کرد. کاملا در اختیار ابلیس قرار گرفتی و دست بکاری زدی که از انسانی به سن تو بعید است مگر آنکه یک بیمار جنسی همتای تو باشد. تو آنقدر احمق بودی که نمیدانستی رفتار مشکوکت ممکن است احتمال خطر تجاوز را به ذهن دختری پایبند شرف دیکته کند و آن طفل معصوم با خیال کودکانه اش وسیله ای را برای خود فراهم کند تا اگر در معرض تهاجم یک تبهکار قرار گرفت با استفاده از آن وسیله او را تهدید و مجبور به عقب نشینی کند؟؟! ای احمق او بجای دخترت بود، چه چیز ترا کور کرد که تصویر دخترت را در وجود او ندیدی؟!آخر او چه بدی بتو و یا کسانت کرده بود.؟ منبع عقده های تو چه بود که این طفل بیکس و یاور را هدف گرفتی و بدام انداختی؟؟ ای شقی ، ساده لوحان جامعه ات با خواندن سرگذشت شیخ رجب که رسیدن به مقام معنوی اش را نتیجه یک خودداری !! آری تنها یک پرهیز، در خلوت دختری آنهم در سنین جوانی دانسته ، علیرغم فساد دولت جا به اسلام دلبسته اند و از بسیاری لذات حتی مشروع چشم پوشیده اند!! و توپس از آنهمه هوسرانی آنقدر سربراه نشدی که حد اقل یکبار در زندگی ات انسانیت بخرج دهی تا مگر این شرم ترا از سقوط به دوزخ مانع شود؟؟!! اما کو باور و کو ایمان؟! یک عمر شنیدی و در خفا بدان خندیدی، خواندی و باور نکردی و سر انجام این شد که میبینی. این دوزخ عالم برزخ توست ، وای از روز حساب. ! ای تهی مغز تو چه فرهیخته ای بودی که تا سپید شدن مویت درک نکردی که مرگ تولدی است رو به ابدیت؟؟!! و اکنون که پی برده ای دیگر دیر است. اکنون با عذاب ابدی بساز! در پرونده سیاه زندگیت یک برگ کار نیک دیده نمیشود. دستی بیاری نیازمندی دراز نکردی. از کنار هزاران هزار دردمند و مستمند بیتفاوت گذشتی و ای بسا به وضع اسفبار کارتنخواب ها خندیدی. در هماغوشی با تنفروشان بینوا همه گونه هرزه گوئی کردی اما یکبار نپرسیدی چه کمکی میتوانی به آنها بکنی!! با این همه گناه امید شفاعت به که داری؟ اگر مشمول شفاعت شفیعی واقع شوی وجهه آفرینندگی آفریدگار وعدل دستگاه آفرینش زیر سوال میرود! تو تنها یک فرصت داشتی و آن نیز بسبب حماقت و خودخواهی بازماندگانت از دست رفت آنگاه که بجای عفو به قصاص بای فشرد. شگفت آنکه حاکمان دولت جا نیز از ادراک بیبهره بودند، که اگر یکی از این من یظهر الله های قرن بیست و یکم مست قدرت ، به هوشیاری پا بیش مینهاد و این دختر شرافتمند را از طناب دار نجات میداد ، هم تو اجر اخروی داشتی هم حکام دولت جا پاداش دنیوی . پاداششان فرونشستن خشم مردم بجان آمده از ستم بود. با این جنایتی که تو مرتکب شدی و با این حماقتی که بازماندگانت و سران حکومت و ملایان فرعونسیرت از خود نشان دادند یک پایه دیگر از سریر فراعنه شکسته شد و فرو ریختن کاخ ستمگران را تسریع بخشید. خدا کشتی آنجا که خواهد برد :::: وگر ناخدا جامه بر تن درد. ! رسم است که بر گور مسلمان آیات قرآن میخوانند تا اجری به متوفی رسد. من نیز برایت میخوانم، پس بشنو: هذه جهنم التی کنتم توعدون. اصلوها الیوم بما کنتم تکفرون. الیوم نختم علی افواههم و تکلمنا ایدیهم و تشهد ارجلهم بما کانو یکسبون. فذوقواالعذاب !

     
  11. سلام برنوری زادودوستان بزرگوار
    چون درحوزه تخصص حقیروارد شدید عرض میکنم:
    1_ بلوغ جنسی دردختروپسرکاملامتفاوت است,هم از نظرکمی هم کیفی وهم ازنظر زمانی
    2_ متاسفانه اکثرمردم بویژه آخوندجماعت که بسیاری ازمردم عوام چشم به دهان آنها دوخته اند,بلوغ دردختران وپسران راصرفا بلوغ جنسی وتوانایی باروری درآنها تعبیر میکنند واز سایرجنبه های بلوغ به شدت غافل میگردند.
    3_ بلوغ جسمی وجنسی به تنهایی بیانگر توانایی افراد درتشکیل خانواده نیست,نوجوانان وجوانان باید علاوه بربلوغ جسمی وجنسی درسایر جنبه های زندگی ازجمله بلوغ عاطفی , روانی ,اجتماعی و درچند دهه اخیر (به تعبیر من)بلوغ اقتصادی به صورت نسبی دست یابند .درغیر این صورت تشکیل خانواده با دلیل صرف بلوغ جنسی وحتی سن بالای 18 سال جز احتمال تباهی خانواده وآسیب های اجتماعی وروانی ثمر دیگری نخواهد داشت.بلوغ اقتصادی بویژه برای پسران دردوره کنونی نمود بیشتری دارد
    4_ درباره بلوغ جنسی,اجتماعی ,روانی و……اکثرمردم اطلاعات نسبی دارند ولی درمورد بلوغ اقتصادی باید عرض کنم که چنانچه یک فرد بویژه جنس مذکر باداشتن یک شغل (رسمی یاغیررسمی)وبا کسب درآمد ازآن طریق بتواند باهزینه متوسط یک خانواده حداقل دونفره را بگرداند ودچارمشکل مالی نشود , چنین فردی بصورت نسبی دارای بلوغ اقتصادی است.البته تعبیر بلوغ اقتصادی که بنده عرض کردم صرفا به منظور ازدواج وتشکیل خانواده مصداق دارد وجنبه های دیگر اجتماعی ,اقتصادی و….به هیچ عنوان مد نظر نیست.
    5_ بااین توضیح سن 18 سال با تعبیری که جناب نوری زادبیان فرموده اندبه هیچ عنوان درجوامع کنونی نه تنها به لحاظ رشد اقتصادی مناسب برای تشکیل خانواده نیست,بلکه بنا به تجربه ازنظرسایرجنبه های رشد نیزچندان مطلوب به نظر نمی رسد.
    6_ باتوجه به تجربه 20ساله حقیر درامرمشاوره خانواده حداقل یکی از دلایل چند گانه طلاق که متاسفانه درچند سال اخیربه شدت سیر صعودی داشته (درتهران به 40 درصدنزدیک شده), سن پایین ازدواج دردختران وپسران است.چرا که درسنین پایین (پایین تر از20 سال) غلیان عواطف واحساسات برعقل ومنطق میچربدودربیشتر موارد تصمیم گیریهای نوجوانان ازروی احساسات ومنافع هیجانی زودگذر استوار است.
    7_ شخصا اعتقاد دارم وبرای دانشجویانی که ازحقیر سوال میکنند که بهترین سن ازدواج برای دختران وپسران چه سنی هست؟عنوان میکنم بهترین سنین ازدواج برای دختران 20تا25 سالگی وبرای پسران 25 تا30 سالگی است.برای اینکه درچنین سنینی دختران وپسران بطورمتوسط میتوانند بااحتمال بیشتری به انواع رشدکه دربالا اشاره شد دست یابند.برای این ایده دلایل متقنی وجود دارد که توضیح آن دراین مقال نمیگنجد.
    8_ درچند سال پیش دریک سمیناربین المللی مقاله ای ارایه کردم وآسیب های ازدواج درسنین پایین را با توجه به پژوهش های مختلف در ایران ودرجهان دردختران وپسران برشمردم که مورد استقبال قرارگرفت واین ایده درآنجا طرح گردید,البته مخالفینی هم داشت ولی اکثریت روی آن صحه میگذاشتند,درآخرین روز وآخرین سخنران آخوندی به نام رحیمیان دعوت شدکه البته حرفی برای گفتن نداشت وکل حرفهای او قال این وقال آن بود.درانتهای مطلبش نمی دانم در کجای بهارالانوارحدیثی را یافت وعنوان کرد که :(نقل به مضمون )
    شماباتکیه برفرمایش فلان میگویید که اگر کسی به موقع ازدواج نکند نصف عمرش برفناست ولی من باتمسک برحدیثی که ازامام صادق وجود دارد میگویم اگر کسی درسنین نوجوانی ازدواج نکند(13 و14 و15 به تعبیر خودش)کل عمرش برفناست .این راگفت ازتریبون پایین آمد ورفت وحسرت یک سوال واقامه دلیل برای حرفش را بردل حاظران گذاشت.
    9_ درارتباط با مطلب اجتماعی شما که فرمودید چون سن گواهینامه رانندگی ,حساب بانکی , معاملات و……..بالای 18 سال است پس پذیرش دین ومذهب هم 18 سال باشد اصولا دینمداران بویژه اسلامی های خودمان میگوینداصول دین باید تحقیقی باشد نه تعبدی .اولا که معمولا بالای 18 سالگیست که انسان تا حدودی میتواندتحقیق کند وخوب را از بد وبه قولی سره را از ناسره تشخیص دهدوتحقیقا خارج ازاین محدوده تمایل به دین ومذهب جنبه احساسی دارد.دوما تاجایی که من تجربه کرده اه موضوع تحقیقی بودن اصول دین صرفا درحد حرف است وجنبه تبلیغی دارد یا آنها نظرش این است که تحقیق کن ولی به حرف ما برس اگرغیراز ما فکر کنی ازدین خارج مرتد وخونت مباح میگردد ,درواقع جنبه تحقیقی دین ازنظر آنها هم تعبدی وتقلیدی هست.ثانیا به نظرمیرسدفروع دین دردین اسلام ازاصول دین مهمتراست ,چراکه فروع دین کاملا تعبدی ,تقلیدی , وانکار ناپذیر است ومسلمان باید بدون تفکر واستفاده از عقل هرچه که علما ومجتهدین دررساله های عملیه گفتند باید اجراشود.بااین تفصیل به نظر میرسدجا انداختن این مطلب برای جامعه ای مثل ماامکان پذیرنباشد چراکه دراین صورت دکان خیلی ها تخته میشود.
    با پوزش از طولانی شدن-شاد باشید

    ——————-

    سلام دوست گرامی
    آن هجده سالی که من بر آن تأکید کرده ام، تنها به مرزی مربوط است که پذیرش یک باور و یک اعتقاد و یک دین در آن محدوده منطقی به نظر می رسد. و نه ازدواج لزوماً. سپاس از شما بخاطر نگارش این متن خوب.
    سپاس

    .

     
    • دوست گرامی نسیم شمال

      سلام و درود

      مطلب خوبی نوشتید ،فقط یک ایراد و یک سوال از شما که گفتید کارشناس روان شناسی هستید دارم:

      1-ایراد این است که “بلوغ” از نظر عرفی منصرف به رسیدن به نقطه ای است که در آن آثار و تمایلات جنسی نسبت به جنس مخالف در فرد ظاهر شود،حال از این تعبیر کنیم به “بلوغ جنسی” ،در اسلام این سن و لوازم خاص آن موضوع برای احکام خاصیست ،فرض کنید بلوغ فکری را هم بعنوان یک مفهوم تعریف شده دقیق در این بحث ها دخالت دهیم ،ایراد من به تعبیرات دیگریست که شما بکار بردید ،مثل بلوغ اقتصادی،ما یکوقت می خواهیم “جعل اصطلاح” کنیم و اصطلاح سازی کنیم ،یکوقت می خواهیم در حوزه تخصصی مثل روان شناسی ابراز نظر کنیم ،و شما گفتید انگیزه ورود شما به این بحث این بوده است که دیگران به حوزه تخصصی شما ورود کرده اند ،بحث من این است که تعبیر “بلوغ اقتصادی” همم خروج از حیطه بحث های روان شناختیست ،و هم خروج از بحث های عرفی ،در مورد بحث های روان شناختی که مطلب روشن است که “بلوغ اقتصادی” که تعبیر دیگری از “تمول” و “قدرت اقتصادی بر دخل و خرج” است مقولی ایست که ارتباطی با موضوع علم روان شناسی ندارد.
      از جنبه عرفی هم بحث ما در قابلیت های فردی شخص در حوزه نکاح است ،که عمدتا باز می گردد به “بلوغ جنسی و قابلیت زناشوئی” و “عاقل بودن و سفیه نبودن”.
      این روشی که شما در این نوشته بکار بردی ،حاصل آن این است که ما همه فاکتورهای دخیل در مساله نکاح (مثل پول داشتن و قابلیت نفقه دادن و مسائل دیگر را که از شرائط و احکام و لوازم نکاح است ) را به بلوغ مضاف به آنها تعبیر کنیم :بلوغ نفقه دادن- بلوغ خوش اخلاقی با همسر- بلوغ در معاشرت-بلوغ در نگهداری فرزند و دهها امر از امور لازمه نکاح ،و می دانید که اینها خروج از اصطلاح عرفی و شرعی و خروج از موضوع علم روان شناسیست که می گویید رشته تحصیلی شماست.

      2- یک سوال هم از شما بعنوان کارشناس روان شناس دارم و آن اینکه اگر ممکن است ،تعبیر “بلوغ فکری” را که گفته می شود تنها از سن 18 سالگی حاصل می شود دقیقا تعریف کنید و شاخصه ها و علائم آنرا از نقطه نظر علم روان شناسی توضیح دهید.

      متشکرم

       
  12. یکی پاراگراف زیرو برا علی خامنه ای بخونه اگه شده در گوشی

    فاسد شدن علما با غلبه به مال و مقام بر آنان است. آفت علما، دلبستگى به ریاست است.»و « آخرین چیزى که از سر صدیقان خارج مى شود، دلبستگى به ریاست است.» و « هر که در طلب ریاست برآید هلاک شود.» و بالاخره پاسخ پیامبر (ص) به این پرسش که امارت چیست؟که‌فرمود امارت، آغازِ آن سرزنش شنودن است و در مرحله دوم پشیمانى و در مرحله سوم عذاب روز قیامت.»

     
  13. فرمانده انتظامی تهران بزرگ از دستگیری 108 سارق در عملیات شبانه پلیس داد.
    متاسفانه حاج آقا فرمانده از دستگیری هیچکدام از سارقان دولتی و سپاهی در طول روزها و سالها هیچ خبری نداد.

     
  14. بچّه جوادیه

    آقا گوشت نخور..می میری؟..این حرف جنتی است که از نظر او تمام تحریم آمریکا مربوط به گوشت راسته گوسفندی است و مشکل مردم ایران و پاشنه آشیل آنها هم گوشت و کباب خوردن!!..خدمت جناب جنتی متخصص تسویه کاندیدا عرض می کنیم که اگر مشکل مملکت با نخوردن گوشت توسط ما حل شود در خدمتیم! ..ولی مشکل این نیست ای عریر دل رهبر!..مشکل این است که شما خوردن مال و حق ملت را ترک کنی جیگر!..ما همین حالا هم تو ترکیم!!

     
  15. مير
    2:46 ق.ظ / ژوئن 9, 2015
    جناب نوري زاد سلام

    بلوغ دختران وپسران هراقليمي بستگي به آب وهواي آن منطقه دارد.مناطق حاره بلوغشان زودرس است ومناطق سردسير بلوغشان ديررس است . واين مسأله را پژوهشگران روانشناس معترف هستند وادعاي آيةالهي هم ندارند. ودراسلام هم بلوغ دختر وقتي فرامي رسد كه عادت ماهيانه را ببينند. وپسران هم علاوه بررشد جسماني احساس ميل به جنس مخالف دراوپيدا وشدت گيرد. بااين حساب پسران ودختران مناطق سرد سير شايد درهيجده سالگي هم به بلوغ نرسند وتمايلي به جنس مخالف نداشته باشند .پس سن انسان ملاك ومعياربلوغ نيست جناب نوري زاد دامت بركاته. شما آية الله هستيد اما نه به آن معناي اصطلاحي…………
    ……….
    این مزخرفاتی است که هیچ پایه علمی ندارد.جنین از هفته 22 نوزاد نامیده می شود و دارای حقوق یک انسان است.یعنی از هفته 22 اگر سقط جنینی صورت گیرد باید مستدل و با اجازه دادگاه باشد.چون از این زمان به بعد نوزاد انسان کامل ولی بسیار کوچک است.موقع زایمان بچه یک انسان کامل از نظر بدنی است ولی دراندازه کوچک(لابد امام خمینی و سایر علمای مسلمان از این موضوع هم خبر داشته اند که //// با بچه شیرخواره را مجاز می دانند؟!).ولی سن بلوغ جنسی بین 8 تا 15 سالگی است و این در حتی یک دهکده بین افراد هم بهمان ترتیب است که در سراسر جهان .چون چنین آماری میانگینی است که شامل تمام افراد در یک اجتماع می شود.این بدین معنی است که افرادی هستند که می توانند حتی در کمتر یا بیشتر از این مدت به بلوغ جنسی و جسمی برسند.مسلما چنین بلوغی تنها بلوغ و رشد بدنی است و بدین معنی نیست چنین انسانی هایی آماده گی کامل برای زندگی پر تلاطم دارند.بهمین جهت در دنیای امروز سن بلوغ فکری و کسب مسؤلیت را 18 سالگی تعیین کرده اند.ولی با وجود این می بینیم که بیشترین اشتباهات مثل تصادفات رانندگی اعتیاد و…در سنین بین 15 تا 25 سالگی اتفاق می افتد و این بخوبی می رساند که درحقیقت سن بلوغ فکری بیش از 18 سال است.بنابراین اراجیفی که مشتی آخوند///////دارند نه علمی است و نه قابل قبول اکثریت انسانهاست.اینها ترشحات مغزی مشتی ////مریض و روانپریش است که خود بنیان گذار مشتی خرافات انسان ستیزند.والا حتی درایین زردشتی هم سن بستن کمربند که هما ن سن تکلیف است 15 سال است در صورتیکه دراسلام این سن 7 سال است.دوستان ما بامشتی//// سرو کارداریم که زندگی را جز به شکم و زیر شکم نمی دانند ولی همین زندگی را برای بهشتی موهوم به جهنمی برای ساکنانش تبدیل می کنند.///////// سنتی گذاشته و پیروانش هر روز //////// بنام مقدسات بمردم تحمیل کرده اند.////////////////////

     
    • “”جنین از هفته 22 نوزاد نامیده می شود و دارای حقوق یک انسان است.یعنی از هفته 22 اگر سقط جنینی صورت گیرد باید مستدل و با اجازه دادگاه باشد.چون از این زمان به بعد نوزاد انسان کامل ولی بسیار کوچک است.موقع زایمان بچه یک انسان کامل از نظر بدنی است ولی دراندازه کوچک””.
      (پایان نقل قول)

      این کامنت گذار عجب کشفیات علمی محیر العقولی کرده است ،دقت کنید:

      “”جنین از از هفته 22 نوزاد نامیده می شود”!
      جنین از نظر لغت و عرف یعنی موجود زنده ای که در رحم مادرست ،و “نوزاد” از نظر لغت و عرف مفهومش روشن است :یعنی نو زاییده شده ،یعنی بچه ای که از رحم مادر خارج شده و بدنیا آمده است!
      ———————–
      “”دارای حقوق یک انسان است””.
      مگر کسی (چه از نقطه نظر ادیان و چه از نقطه نظر غیر ادیان) گفت جنین یا نوزاد انسان “دارای حقوق حیوان” است؟!
      چون این کامنت گذار معمولا نسبت به دین و خدا و پیامبر آلرژی دارد (این از چنگک های انتهای کامنت پیداست) این توضیح عرض میشود که در فقه اسلامی هم سقط جنین حرام است به حرمت تکلیفی (یعنی دارای حرمت تکلیفی و عقاب اخرویست) و هم دارای عواقب کیفری دنیویست ،یعنی مستلزم پرداخت دیه و کفاره است. ،و علاوه بر آن این جنین حتی در رحم مادر موضوع احکامیست مثل اینکه بقانون توارث ارث می برد ،و منشا احکام دیگری در شریعت است،پس معلوم شد که این تعبیر “دارای حقوق ک انسان است” مفهومی جز چماق تبلیغات و آن فحش هایی که در انتهای کامنت خواسته است بدهد ندارد.
      ——————————–
      “”یعنی از هفته 22 اگر سقط جنینی صورت گیرد باید مستدل و با اجازه دادگاه باشد.چون از این زمان به بعد نوزاد انسان کامل ولی بسیار کوچک است””.
      (پایان)
      عرض شد که سقط جنین در اسلام نیز حرام است و توابع تکلیفی و وضعی هم دارد ،مگر اینکه توصیه یا ضرورت پزشکی باشد و بقاء او تا مرحله تولد سبب خطر جانی یا ضرر غیر قابل تحمل عرفی برای مادر باشد و این عمل البته با گواهی پزشکی صورت می گیرد ،حالا این مطالب محیر العقول را چرا کامنت گذار اینجا گذاشته بعد به متدینان فحاشی کرده است ،باید خودش توضیح دهد.
      —————————-
      “”موقع زایمان بچه یک انسان کامل از نظر بدنی است ولی دراندازه کوچک””!
      (پایان)

      عجب نبوغ و علمیتی! واقعا باید تحسین کرد! بچه انسان وقتی بدنیا می آید یک انسان است (یعنی گیاه و حیوان نیست؟!) فقط اندازه آن کوچک است!
      مگر کسی گفته است بچه ای که از انسان متولد می شود حیوان یا گیاهست؟!
      یا بچه انسان اندازه آن بزرگ است؟!
      —————————————-
      “”لابد امام خمینی و سایر علمای مسلمان از این موضوع هم خبر داشته اند که لاس زدن با بچه شیرخواره را مجاز می دانند؟!””.
      (پایان)
      واقعا این کامنت گذار خسته نشد از بس این مطلب پیش پا افتاده را تکرار کرد؟!
      این نشان میدهد که چون مطلب مهمی در نقد دین ندارد دائم اشاره به یک سوال و جواب راز یک فقیه می کند که اشاره به لوازم یک حکم کرده است.
      قبلا مکرر عرض شد که نکاح دختر باکره موکول به اذن او و اذن پدر اوست ،این حتی در سنین بالای بلوغ هم وجود دارد ،پس کسی نمی تواند یک دختر باکره را بزور بنکاح دیگری در آورد ،در مورد نکاح ولی دختر یا پسر پیش از بلوغ نیز اولا بحث بحث جواز است نه وجوب این عمل ،ثانیا محور اساسی این است که ولی طفل مکلف است شرعا که صلاح و مصلحت و غبطه مولی علیه خود(چه پسر و چه دختر) را در نظر بگیرد ،عمل زناشوئی هم بحکم شرع موکول بر بلوغ و توانائی جسمی دختر است ،حال اگر فرضا ولی طفل(اعم از دختر یا پسر) مصلحت طفل را در نکاح مراعات نکرده باشد ،آن عقد عقدی فضولیست ،یعنی معلق بر اجازه پسر یا دختر است پس ازبلوغ ،اگر پس از بلوغ رضایت داد که صحیح است ،و اگر رضایت ندارد می تواند عقد را “فسخ” کند.
      اینجا در یک فرض نادر (فرض کنید یک مرد بالغ یا مسن) سوال شده است که اگر طفل شیرخوار را بصلاحدید ولی او بعقد نکاح یک فرد بالغ یا بزرگسال درآوردند (که معمولا غرض از اینگونه نکاح ها هم عرفا استمتاع از یک دختر شیرخواره نیست و باغراض دیگری مثل تحکیم دوستی یا خویشی یا حلیت های مربوط به محرمیت و مساله پوشش صورت می گیرد) آیا برای مردی که شرعا آن دختر شیرخواره را بعقد نکاح خود درآورده است و حقیقتا عنوان “همسر” او با لوازم فقهی منطبق است ،جایز است که مثلا از روی شهوت او را ببوسد ،یا فرض کنید طرز دیگری اطفاء شهوت کند؟
      آن فقیه در پاسخ به این فرض نادر الوقوع عرفی ،احکام و لوازم شرعی “عنوان همسری” را بیان کرده است ،یعنی گفته است از آنجا که شرعا آن فرد آن دختر شیرخوار را بعقد همسری خود در آورده است ،لوازم حلیت که بر یک عقد نکاح مترتب است تحقق دارد ،این بیان یک فرض و سوال فرضیست ،و پاسخ در محدوده جواز و حلیت است ،این چه ارتباطی با این تبلیغاتی که شما می کنید دارد؟ در برخی تعبیرات هم این کامنت گذار تعبیر به “تجاوز” کرده بود ،تجاوز یعنی یعنی کسی خارج از چهارچوب شرع و عقد نکاح از زنی یا مردی استمتاع جنسی کند ،در حالیکه این یک سوال فرضیست که کسی پرسیده است در فرض نکاح شرعی با یک کودک ،آیا لوازم شرعی حلیت هم بار است یا خیر؟ فقیه در فرض سوال گفته است لوازم شرعی حلالیت بار است ،این چکار دارد به اینکه آن فقیه توصیه کرده باشد که یک شوهر نره خر برود نسبت به یک شیرخواره عمل تفخیذ را بفعلیت در آورد؟! مگر آن فقیه گفت این عمل واجب و بایسته است؟ یا مگر حکم به حسن عرفی یا عقلی آن کرد؟ این پاسخ هو و جنجال طولانی که این کامنت گذار و اضراب او در این سایت مکرر ذکر کرده اند ،و اینجا در حالیکه بحث از بلوغ شرعی و جنسی مطرح است آمده است دوباره آنرا حربه قرار داده است .
      ———————————————
      “”ولی سن بلوغ جنسی بین 8 تا 15 سالگی است و این در حتی یک دهکده بین افراد هم بهمان ترتیب است که در سراسر جهان .چون چنین آماری میانگینی است که شامل تمام افراد در یک اجتماع می شود.این بدین معنی است که افرادی هستند که می توانند حتی در کمتر یا بیشتر از این مدت به بلوغ جنسی و جسمی برسند “”.
      (پایان)
      اسلام هم سن بلوغ جنسی برای دختر را 9 سال ،و روی برخی اقوال دیگر که برداشت از روایات دیگریست آنرا 13 سال قرار داده است و سن بلوغ جنسی پسر را هم 15 سال قرار داده است که امر غالب وجدانیست و بتعبیر کامنت گذار میانگین بین همه افراد و مناطق . مگر کسی اینرا منکر شده است؟
      ———————————
      “”مسلما چنین بلوغی تنها بلوغ و رشد بدنی است و بدین معنی نیست چنین انسانی هایی آماده گی کامل برای زندگی پر تلاطم دارند.بهمین جهت در دنیای امروز سن بلوغ فکری و کسب مسؤلیت را 18 سالگی تعیین کرده اند””.
      (پایان)

      باز اینجا کامنت گذار خلط بین “وجوب” و “جواز” کرده است،در اسلام گفته شده است که دختر پس از بلوغ جنسی و جسمی و قابلیت زناشوئی “جائز” است (یعنی می تواند مبادرت به نکاح کند نه اینکه “باید” مبادرت بنکاح کند) از آنطرف ولی دختر باکره را هم که سرد و گرم روزگار را چشیده است مکلف کرده است که صلاح و مصلحت دختر را بررسی کند بعد اذن دهد ،اذن خود دختر هم شرعا لازم است ،و بدون اذن دختر بالغ ،ولی او حق ندارد او را تزویج کند ،خوب حال اگر ولی دختر صلاح دید و خود دختر هم راضی بود ،حرف شما این است که دختر نکاح نکند ،چون جوامع غربی این را خواسته اند؟! مگر کسی گفت نکاح دختر 9 سال ببالا “واجب” است که شما اینها را می گویید؟ بحث بحث جواز است و شواهدی هم که برای بلوغ فکری ذکر می شود مثل شرط سنی رانندگی یا انتخابات و موارد دیگر هم همه خلط مبحث و قابل بحث است.
      پس نظر اسلام جواز است برای پیشگیری از هرزگی جنسی و گناه و خلاف ،حال حرف شما چیست؟ حرف شما این است که دختر بالغه (باذعان خودتان از 8سال) که همراه با امواج جاذبه قوی جنسیست ؛نتواند ازدواج کند؟ یعنی شما روا می دارید که بانواع خطا و گناه بیفتد چون غربیان تشخیص داده اند سن 18 سال سن کیفری یا رشد فکریست؟ البته از کسانی که بصورت تقلیدی لیبرالیسم غرب را قبله گاه خود قرار داده اند بعید نیست که به هرزگی جنسی و “بوی فریند” و “گرل فریند” و لاس زدن های دیگر و آبستنی های حاصل از روابط خارج از چهارچوبه نکاح راضی شوند و در عین حال بیان لوازم شرعی یک مساله فرضی نادر الوقوع را به “لاس زدن” تعبیر کنند ،باید گفت قربون برم خدا را ،یک بام و دو هوا را!
      این نکته را هم اضافه کنم که چنانکه عرض شد بحث در “جواز نکاح” بعد از بلوغ جنسی دختر و پسر است (9 یا 13 سال دختر و 15 سال پسر) نه وجوب ،پس ولی دختر و خود دختر هیچ الزامی در نکاح فوری پس از بلوغ ندارند ،علاوه اینکه حاکم شرع می تواند در این مورد کارشناسی موضوعی داشته باشد ،و مثلا در فرض احراز اینکه نکاح تا سن خاصی بصورت موردی یا در همه موارد سبب آسیب یا عسر یا حرج و ضرر باشد ،آنرا موکول به بررسی دادگاه کند بعنوان ثانوی.
      ————————————
      “”بهمین جهت در دنیای امروز سن بلوغ فکری و کسب مسؤلیت را 18 سالگی تعیین کرده اند.ولی با وجود این می بینیم که بیشترین اشتباهات مثل تصادفات رانندگی اعتیاد و…در سنین بین 15 تا 25 سالگی اتفاق می افتد و این بخوبی می رساند که درحقیقت سن بلوغ فکری بیش از 18 سال است””.
      (پایان)

      این خلط مبحثی است که برای برخی دوستان دیگر هم اتفاق افتاده است ،فرض کنید کارشناسی روان شناسانه و علوم دیگر منتج به این باشد که سن بلوغ فکری از 18 سال ببعد است(حال البته بلوغ فکری را هم باید تعریف کرد نه فقط این تعبیر را بکار برد) بلوغ فکری چکار دارد به اشتباهات خاص در زمینه رانندگی و اعتیاد و غیر اینها؟ مگر انسانهایی در سنین بسیار بالاتر از 18 سال به ورطه اعتیاد نمی افتند؟! مگر فهم عواقب اعتیاد از نظر فردی و اجتماعی مربوط به سن بالای 18 سال است؟ اینها چه استدلال ضعیفیست که می کنید؟ خطای رانندگی که لازمه سهو و غفلت انسانیست چکار دارد به سن و سال و بلوغ فکری؟اینهمه تصادفات در دنیا واقع می شود از سوی افراد و رانندگان کارکشته و در سنین بالا،رانندگی چکار دارد به مقوله فکر و بلوغ فکری؟! ای بسا یک پسر بچه یا دختر بچه زیر 18 سال فن رانندگی را بیاموزند و بسیار با خبرگی بیشتری از بزرگسالان رانندگی کنند این چه کار دارد به مفهوم مجمل “بلوغ فکر”؟ خطای رانندگی هم لازمه طبیعت انسان است و این ارتباطی با سن و سال و درک فکری ندارد.

      از این بیان معلوم شد که این سخن کامنت گذار که :

      “”و این بخوبی می رساند که درحقیقت سن بلوغ فکری بیش از 18 سال است””.
      چیزی از قبیل ارتباط دادن ماست و دروازه بود! که البته ناشی از بلوغ فکری خاص کامنت گذار است مثل سایر موارد و مثل فحاشی های دیگر که همه ناشی از بلوغ فکری اوست که لازم است یک بالغ فکری ناظر،تولیدات بلوغ فکری او را زیر چنگک ها بپوشاند!
      ————————————–
      “”والا حتی درایین زردشتی هم سن بستن کمربند که هما ن سن تکلیف است 15 سال است در صورتیکه دراسلام این سن 7 سال است””.
      (پایان)

      مقصود از کمربند زرتشتی را نمیدانم چیست ،اما دروغ و بهتان کامنت گذار و بی توجهی او به اینکه سن بلوغ پسر در اسلام نیز 15 و سن بلوغ دختر 9 یا 13 سال است ،و این دروغ که 7 سال را به اسلام نسبت داده است حاکی از این است که کامنت گذار هنگام نوشتن این کامنت حال و روز خوشی نداشته است ! یا احتمالا در اوقاتی بوده است که اوقات زوال بلوغ فکریست! بگذریم از فحش های بیرون از چنگک ها و فحش های پنهان در ذیل چنگک ها که کاملا از بلوغ فکری کامنت گذار حکایت می کند!

       
  16. مردم فلک زده خوشحال هستند که دو تا معاون احمدی نژاد بازداشت شدند و اولی هم معلوم نیست از مرخصی برگشته زندان یا نه. ما کور باشیم خوشحالی مردم نخواهیم ببینیم ولی این بازداشت ها فقط پوست اندازی مارهای شانه ضحاک است . در حال تجدید قواست. پوست اندازی که تمام شد مجدد شروع میکند.

     
  17. کاوه چون به بارگاه ضحاک در آمد فریاد بر آورد : این چه آتشیست که از بیداد چون تویی بر سر مردمان بریزد ؟ چرا می باید فرزندان ما خوراک ماران تو شوند ؟ چرا یگانه فرزند مرا رها نمی کنی ؟ چرا تنها بازمانده از هفده فرزند من نیز باید فدای چون تو اژدهائی شود ؟
    ضحاک از این سخنان بی پروا به شگفت آمد و بیمناک شد ، تدبیری اندیشید و چهره مهربان به خود گرفت و از کاوه دلجوئی کرد و فرمان داد تا آخرین فرزند او را از بند رها کردند و آوردند و به پدر سپردند ؛ آنگاه ضحاک به کاوه گفت « اکنون که بخشندگی ما را دیدی و دادگری ما را آزمودی تو نیز باید این نامه را که سران و بزرگان در داد گری و نیک اندیشی من نوشته اند گواهی کنی »

    کاوه چون نامه را خواند خونش به جوش آمد ، رو به بزرگان و پیرانی که نامه را گواهی کرده بودند نمود و فریاد بر آورد که « ای مردان بد دل و بی همت ، شما همه جرأت خود را از ترس این دیو ستمگر باخته و گفتار او را پذیرفته اید و دوزخ را به جان خود خریده اید ؛ من هرگز چنین دروغی را گواهی نخواهم کرد و ستمگر را دادگر نخواهم خواند » ؛ سپس آشفته به پا خاست و نامه را پاره کرد و به دور انداخت و پر خاش کنان با آخرین فرزند خود از بارگاه بیرون رفت ؛ پس پیشبند چرمی خود را بر سر نیزه کرد و بر سر بازار رفت و خروش بر آورد که « ای مردمان ، ضحاک مار دوش ستمگری نا پاک است ؛ بیایید تا دست این دیو پلید را از جان خود کوتاه کنیم و فریدون والانژاد را به شاهی برگزینیم و کین فرزندان و کشتگان خود را بخواهیم ؛ تاکی بر ما ستم کنند و ما دم نزنیم ؟ »

    سخنان پر شور کاوه در دلها نشست ، مردم همراه وی شدند و گروهی بزرگ فراهم شد ؛ کاوه آهنگر با پیشبند چرمی بر سر نیزه از پیش می رفت و گروه داد خواهان و کین جویان در پی او روان شدند تا بدرگاه فریدون رسیدند ؛ فریدون درفش چرمین را به فال نیک گرفت ، نخست فرمان داد تا چرم پاره کاوه را با پرنیان و زر و گوهر آراستند و آنرا « درفش کاویانی » خواندند ؛ آنگاه کلاه کیانی به سر گذاشت و کمر بر میان بست و لباس رزم پوشید ؛ پس نزد مادر خود فرانک آمد که « ای مادر، روز کین خواهی فرا رسیده ، من به کار زار میروم تا به یاری یزدان پاک کاخ ستم ضحاک را ویران کنم » ؛ فرانک فرزند را به یزدان سپرد و روانه پیکار ساخت ؛

    فریدون چون آماده نبرد شد گفت : « روز سرفرازی ما وپستی ضحاک ماردوش فرا رسیده ، در جهان سر انجام نیکی پیروز خواهد شد ، تاج و تخت کیانی از آن ماست و به ما باز خواهد گشت ، من اکنون به نبرد ضحاک میروم » ، پس آهنگران و پولاد گران آزموده را گفت تا گرزی گاوسر برایش بسازند ؛ چون گرز گاو سر آماده شد فریدون آنرا به دست گرفت و بر اسبی کوه پیکر برنشست و به سرداری سپاهی از ایرانیان که هردم به آن افزوده میشد روی به سوی ضحاک نهاد ؛ فریدون با دلی پر کین و رزمجو در پیش سیاه می تاخت تا شامگاه شد ، آنگاه سپاه بنه افگند و فریدون فرود آمد ؛ در تیرگی شب جوانی خوب روی پری وار نزد او خرامید و با او سخن گفت و راه گشودن طلسم های ضحاک و باز کردن بند ها را به وی آموخت ؛ فریدون شادمان شد و دانست که آن فرستاده ایزدی است و بخت با آنان یار است ؛

    فریدون چون به یاری مردمان ضحاک را شکست داد و در بند کرد ، نخست دختران جمشید و دیگر زنهای گرفتار را آزاد کرد و آنگاه بزرگان و آزادگان را گرد کرد و گفت : « ضحاک ستم پیشه سالها جور کرد و مردم این دیار را به خاک و خون کشید و از آئین یزدان و رسم داد ونیکی یاد نکرد؛
    یزدان پاک مرا بر انگیخت که روی زمین را از آفت ستم او پاک کنم ، خدا را سپاس که پیروز شدیم و بر ستمگر چیره شدیم ، از من جز نیکی و راستی و آئین یزدان پرستی نخواهید دید ، اکنون همگان کردگار را سپاس گوئید و اسباب جنگ را کنار بگذارید و آسوده باشید » .

     
  18. سخنان آخوند خراسانی پیرامون تشکیل حکومت اسلامی در گفتگو با میرزای نائینی

    بخش آخر:

    در مقام مرجع اعلاى شیعه قرار داشت و هر سال بیش از صدهزار تومان (به پولِ یک قرن و نیم پیش) وجوه شرعیه براى او مى آوردند، در زندگى« به اقلّ مایقنع به» اکتفا مى کرد و از دنیا که رفت، مجموع دارایى او هفده تومان بود که نزدیک به همین مبلغ هم قرض داشت و بازماندگانش قادر نبودند حتى در حدود معمول و مرسوم هم براى او مراسم یادبود برگزار کنند و این کار را دیگران برعهده گرفتند.

    با این که در اواخر عمر شیخ، کسانى از ثروتمندان، اموال بسیارى خدمت او فرستادند و گفتند این اموال، از خمس نیست که شما در هزینه کردن آن احتیاط کنید. بلکه از حلال ترین اموال خود ماست و به رسم هدیه خدمت شما مى فرستیم تا در این سن پیرى بر خود سخت نگیرید و راحت‌تر زندگى کنید. ولى شیخ نپذیرفت و فرمود من همیشه دعایم این بوده که« اللهم احینى مسکیناً و امتنى مسکیناً و احشرنى فى زمرة المساکین» (خدایا مرا در زندگى فقیر دار و فقیر بمیران و با فقیران محشور فرما) و همیشه حدیث نبوى« الفقر فخرى و به افتخر» (فقر فخر من است و به آن افتخار مى کنم) و نیز این حدیث شریف دیگر را که« من احبنا اهل البیت فلیعد للفقر جلباباً» (هر که ما اهل بیت را دوست دارد، روپوشى از فقر براى خود آماده کند) در مدّ نظر داشته ام و یک عمر سعى کرده ام که اسمم در طومار فقرا باشد. آن وقت حیف است که در این آخر عمر، بیایم و اسمم را از طومار فقرا محو کنم و خود را از مقامات مختص آن‌ها محروم دارم.

    با این‌گونه عملکردها بود که این مرد بزرگ توانست به آن مرتبه عالى علمى برسد و چنان سفره اى از فضیلت و علم پهن کند که همه علما بر آن سفره بنشینند و ریزه خوارِ خوان او باشند. با این مجاهدت‌هاست که خدا راهِ شناختِ حقایق را بر انسان هموار مى کند و ابواب هدایت و معرفت را بر او مى گشاید، چنان که فرمود:« والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا» (و آنان‌که در راه ما مجاهدت کردند، آنان‌را به راه‌هاى خود هدایت مى کنیم). چنین سیره اى است که هر که داشته باشد، مصداق فقیهى مى شود که به فرموده امام علیه السلام:« صائناً لنفسه حافظاً لدینه مخالفاً على هواه مطیعاً لامر مولاه. خود را ضبط و نگهدارى کند، دین خود را محافظت نماید و حافظ دین باشد، با هواى نفس خود مخالف باشد، فرمان خدا را اطاعت کند. »

    به این ترتیب، آلوده شدن به مشاغل دنیوى و خصوصاً امر حکومت، در نقطه کاملا مقابل و مخالف این سیره است. شیخ ما (شیخ انصارى) حاکمیت علماى دین را برنمى تافت، ایشان علاوه بر اِشکالات لاینحلى که به لحاظ نظرى در ادله آن مى دید، به این جهت که مى دانست مشاغل حکومتى، خواه ناخواه دلبستگى‌هایى به دنبال دارد که تبعات آن، هم براى تقوى و عدالتِ فقیه خطر دارد و هم براى فقاهت و اجتهاد فقیه، لذا مخالف حکومت فقها بود.

    *مشاغل حکومتی، خواه ناخواه دلبستگی به دنبال دارد، که تبعات آن برایتقوی و عدالت فقها خطر دارد و به فقاهت و اجتهاد آنها ضربه وارد میکند.

    از کتاب« دیدگاه‌های آخوند خراسانی وشاگردانش»، نوشته آقای اکبر ثبوت، فصل اول، صفحه 18 به بعد.

     
  19. سخنان آخوند خراسانی پیرامون تشکیل حکومت اسلامی در گفتگو با میرزای نائینی

    ادامه:

    بلى اگر این هرج و مرجى که به عنوان اجراى احکام شرعیه و حدود الهیه وجود دارد پایان پذیرد، دیگر نه در یزد و اصفهان بابى کشى خواهیم داشت و نه در کرمان و کرمانشاهصوفى کشى و نه در همدان شیخى کشى و نه در یزد اسماعیلى کشى و نه در کاظمین اخبارى کشى و…

    تکلیف همه را قوانینى که با شرع مخالف نباشد، معین مى کند و هر کس هم برخلاف قانون رفتار کرد، برطبق قانون و با شیوه و محکمه اى که قانون معین مى کند محاکمه و مجازات مى شود. این شیوه‌هایى که ما در برخورد با گروه‌هاى مختلف داریم، تنها نتیجه اش هرج و مرج و دشمن تراشى در داخل مملکت، و به دنبال آن، ساختن پایگاه براى دشمنان خارجى در میان خودمان به وسیله کسانى است که اگر ما با آن ها رفتار انسانى داشتیم، حداقل عامل و آلت دست دشمن قهارِ خارجىِ ما نمى شدند.

    از باب مثال به این ماجرا توجه کنید که در حوالى سال 1230 و شاید قبل از آن، انگلیسى‌ها طى گفتگوهایى با رئیس طایفه اسماعیلیه در ایران« شاه خلیل الله» کوشیدند او را به سوى خود جلب کنند و از همکارى و شاید سرسپردگى او و پیروان او در برابر خود، براى ایجاد اغتشاش در ایران و محکم کردن جاى پاى استعمار، حداکثر استفاده را ببرند. اما شاه خلیل الله روى خوشى به آن‌ها نشان نداد و اصرارهاى آن‌ها بى فایده بود. انگلیسى‌ها اقدامات خود را براى نیل به هدف یاد شده، از طرق دیگرى دنبال کردند تا بالاخره از خوش طالعى آنان! میان چند تن از مردم یزد با اسماعیلیان نزاعى درگرفت و به دنبال آن، مردم عامى به سرکردگى شیخ حسن یزدى، به خانه شاه خلیل‌الله حمله کردند و او را با چند تن از پیروانش قطعه قطعه کردند و حکومت هم کارى جدى براى تعقیب مقصران و قاتلان به عمل نیاورد. خوب! آیا زمینه اى مساعدتر از این براى مجبور شدنِ پیشواىِ بعدىِ اسماعیلیان (آقاخان اول) به قبول وابستگى به انگلیسى‌ها مى توان یافت؟! و چنین شد که آقاخان و کسان او، در برابر حکومت ایران سر به شورش برداشتند و پس از زد و خوردهایى با عُمّال حکومت، وى به افغانستان و از آنجا به سند رفت و براى همیشه در هندوستان مقیم شد و از آن پس، غالب اوقات، برنامه‌ها و اقدامات او در جهت اهداف سیاست انگلستان بود!

    هم‌چنین شما لابد از ماجراى میرزا عبدالحسین تفتى خبر دارید. این مرد در دوره جوانى یک روحانى و اهل محراب و منبر بود و به دلیل توانایى‌هایى که داشت، بابى‌ها درصدد برآمدند او را به طرف خود جلب کنند. ولى او زندگى خویش را مى کرد و دلیلى براى پیوستن به بابى‌ها نداشت. بابى‌ها براى این‌که ناگزیر شود به آن‌ها پناه ببرد، یک ملاى رقیب او را تطمیع کردند تا همه جا هو بیندازد که میرزا عبدالحسین بابى است. غوغاگرانِ دیگرى هم که همه جا بوده و هستند و همیشه آمادگىِ کامل براى تأیید این گونه نسبت‌ها و تهمت‌ها را داشته اند و دارند، دنبال حرف آن ملا را گرفتند. میرزاى بیچاره هر چه قسم خورد و دلیل و برهان آورد که من بابى نیستم، فایده نداشت. یک وقت به خود آمد و دید که از هستى ساقط شده و هیچ راهى براى ادامه حیات ندارد. این جا بود که مجدداً بابى‌ها به سراغ او آمدند و پیشنهاد کردند به آن‌ها ملحق شود تا همه جور امکانات براى یک زندگى مرفه را در اختیار او بگذارند. او هم چاره اى جز قبول خواسته آنان ندید و با این مقدمات و زمینه چینى‌ها، یک روحانى فاضل و اهل قلم و خطابه ما، تبدیل شد به بزرگترین مبلغ بابى گرى.

    از سال‌ها پیش نیز کسانى خیلى مصرّند که حکم تکفیر ملاسلطانعلى گنابادى را بگیرند و به اسم مبارزه با بدعت و ضلالت صوفیّه، قتل عام تازه اى راه بیندازند و با ایجاد فشار براى پیروان یک فرقه دیگر، آن‌ها را مجبور کنند براى دفاع از خود، به زیر عَلَم بیگانه پناه ببرند و مجامعشان را به پایگاه‌هاى جدیدى براى اجانب تبدیل کنند.

    *باید خیلی زود تر از اینها بساط حکومت مطلقه و استبداد را برمیچیدیم تا استبداد نتواند در هیچ لباسی خود را تحمیل کند.

    15- در دنیا هزاران هزار نفر به انواع و اقسام بیمارى‌ها دچار مى شوند و مى میرند و هیچ کس هم به دلیل این که بیمارى اش علاج نشده، به شما و مذهب شما ایراد نمى گیرد. چون شما ادعا نکرده اید که دین شما مسؤلِ شفا دادنِ بیمارى‌هاست و علماى دینِ شما چنین وظیفه اى را برعهده دارند.

    حال اگر به تصور آن‌که عظمت دین و علمایتان را بیشتر نشان دهید چنین ادّعایى بکنید، بار بسیار سنگینى بر دوش دینتان و خودتان مى گذارید و مسؤلیت همه بیمارى‌هاى بى شمار مداوا نشده به گردن خودتان و دینتان مى افتد. در مورد سیاست نیز قضیه از این قرار است. کسى از ما نخواسته است که براى به سامان درآوردن همه امور دنیوى مردم بهترین طرح را ارائه دهیم و خودمان هم مجرى طرح بشویم و همه مشکلات اجتماعى و اقتصادى و سیاسى آن‌ها را حل کنیم. توقعى که از ما هست فقط در این حد است که در برابر بدبختى‌هاى خلق خدا و ظلم و فساد و اجحافى که قربانى آن هستند بى تفاوت نباشیم.

    و به عنوان یک مسلمان و یک انسان، براى تسکین آلام آن‌ها و کاستن از مشکلات و نابسامانى‌هایشان با آن‌ها هم صدا شویم، و بکوشیم تا به دست آن‌ها شرایطى فراهم شود که تصمیم گیرى‌ها با الهام از عقل جمعى باشد، و در محدوده اى که شریعت اجازه قانون گذارى و برنامه ریزى مى دهد، خواسته و سلیقه جامعه رعایت شود.

    چون حدیث رسول (ص) به روایت شیخ شهید «آنچه را مسلمانان نیکو بدانند در نزد خداوند نیکوست.»

    اگر هم به صورت مطلق نتواند ملاک باشد، حداقل در این محدوده باید معیار عمل باشد. و به لحاظ عقلى نیز این مسلم است که عقل جمع، به هر حال بیشتر و بهتر از عقل یک فرد مى رسد و قدرت و امکانات و اختیارات مملکت، عوض آن‌که در دست یک نفرو با عقل و تدبیر و درایت یک فرد باشد، بهتر است در دست منتخبان مردم که مظهر عقل و تدبیر اکثریت جامعه هستند قرار گیرد و مردم بیشترین نقش و سهم را در اداره امور خود داشته باشند تا از نیروى عقلى و جسمى آن‌ها، بیشترین بهره بردارى براى حل مشکلات و اداره امور و دفع مفاسد بشود و فساد به پایین ترین سطح ممکن تنزل پیدا کند. و اگر مشکلى حل نشده و فسادى دفع نشده بماند، مسؤلیت آن، میان هزاران و بلکه هزاران هزار نفر پخش شود و فرد و طبقه و گروهى خاص مسؤل همه نابسامانى‌ها و مفاسدِ موجود نباشد.

    ولى اگر ما مدعى شویم که آیین ما بهترین طرح را براى به سامان آوردن کلیه امور دنیوى مردم آورده و این طرح نیز در اختیار ماست و ما آن را اجرا مى کنیم و خود مسؤل اجراى آن هستیم؛ آن‌وقت دیگر همه مشکلات به گردن ما و مسؤلیت همه تباهى‌هاى واقعى و فرضى و خیالى با ماست.

    پس اگر ما کارى کنیم که امور مردم به دست خودشان اداره شود، در برابر آن‌ها معذور هستیم و مى توانیم بگوییم که هر مشکلى حل نشده و هر فسادى به جا مانده گردن خودتان است، و یاالله حرکت! ولى اگر ما کارها را خودمان به دست بگیریم، زبان مردم و دشمنان ماست که به طرف ما و آیین ما دراز مى شود و همه اش باید پاسخ گو باشیم که چرا مشکلات حل نشد و مفاسد بر جاى ماند؟ و مشکلات و مفاسد هم یکى دو تا و هزارتا و صدهزارتا نیست که بتوان امید داشت تمام شود.

    *اگر از دوش دین بار سنگین توقعات و ادعا ها را برداریم و اداره جامعه را به دست خود مردم و عقلای جامعه بسپاریم فساد به پائیین ترین سطح میرسد. و لااقل کسی کاستی ها را از دین نیمبیند و مردم خودشان را مسئول میدانند.

    16- این عقیده که اگر یکى از علما در رأس حکومت قرار گیرد، اوضاع دنیا اصلاح خواهد شد، همان نظریه افلاطون است، که مى گفت: حاکم باید حکیم و حکیم باید حاکم باشد. تامدینه فاضله تأسیس شود و جامعه اى باکمال مطلوب داشته باشیم.

    از نظر ما، همان طور که اصل تأسیس مدینه فاضله، جز در زمان بسط ید معصوم(ع)، امرى ناممکن است. اصلاح اوضاع جامعه نیز صرفاً با قبول سرپرستى حکما و علما شدنى نیست، و اگر شدنى بود، امام صادق(ع) پیشنهاد سرپرستى حکومت را که به آن‌حضرت شد رد نمى کرد. مى دانید که وقتى ابومسلم از امام صادق(ع) تقاضا کرد، سرپرستى امت اسلامى را بپذیرند و اجازه فرمایند به رهبرى ایشان حکومت اسلامى تشکیل شود، حضرت فرمود:«تو از مردان من – دولتمردان من – نیستى و زمان زمان من نیست»

    چرا؟ مگر سرپرستى امت و اجراى قوانین شریعت که صلاح و فلاح خلق در گرو آن است، وظیفه امام نبود؟ اگر بود که مسلماً هم بود، پس چرا امام حاضر نشد، در رأس حکومت قرار گیرد؟ آیا جز به این دلیل که، مى دانست براى تشکیل حکومت صالح، کافى نیست که سرپرستى صالح در رأس تشکیلات حکومت باشد، بلکه صالح بودن تشکیلات، اگر ضرورت آن بیشتر از صالح بودن سرپرست نباشد کمتر نیست. درحالى که اصلاح تشکیلات، امرى نبود که صرفاً با قرار گرفتن امام(ع) در رأس حکومت و یا در مدت زمانى محدود انجام پذیرد، و نیازمند مقتضیات و مقدمات و امکاناتى بود که آن‌موقع وجود نداشت.

    اگر امام معصوم(ع) بدون وجود آن مقتضیات و مقدمات و لوازم، اقدام به تشکیل حکومت مى کرد، آن حکومت به زودى سقوط مى کرد و پس از آن، امام و پیروان او در شرایطى بسیار بدتر از سابق قرار مى گرفتند و ضربه‌هایى هولناک تر از گذشته به اسلام وارد مى شد.

    بنابراین امام ترجیح داد که به جاى تکیه زدن بر مسند حکومت، از طریق تعلیم و ارشاد بندگان خدا، تا آن‌جا که ممکن است، در جهت بالا بردن سطح معرفت عامه که نتیجه اش بهبود وضع تشکیلات و نظم اجتماعى موجود باشد، گام‌هاى بلندى بردارد. ماجراى ما هم از این قرار است، و “نظام حاکم بر جامعه ما، انعکاسى از شرایط موجود در جامعه ماست”، زیرا به فرموده حضرت رسالت (ص): «همان گونه که هستید بر شما حکومت می کنند» و به گفته امیرمؤمنان (ع):«برپایى و استقرار حکومت صالحان جز با استقامت توده‌ها ممکن نیست.» و آن‌گاه من چنین استقامتى در توده‌ها سراغ ندارم. لذا ما به پیروى از معصومین علیهم السلام مى گوییم:« پیش از رسیدن موعد هر کاری عجله نکنید که پشیمانی ببار میآورد»

    *حکومت، انعکاسی از شرایط جامعه است. راه اصلاح حکومت، اصلاح حاکم نیست، بلکه اصلاح مردم جامعه است. (رد نظریه حاکم حکیم افلاطون).

    17- ما در طول تاریخمان، غالباً در عالَم سیاست، با دو شیوه عملکرد نادرست، به موازات یکدیگر، مواجه بوده ایم. یکى افراطى و دیگرى تفریطى « نادان را نبینى مگر آن‌که کار را از حد خود فراتر بَرَد یا به آنجا که باید نرساند» در میان عامه نیز هر یک از این دو، مدتى شیوه غالب و رایج و متّبَع بوده است؛ و چون ناکارآمدى و نادرستى و زیان بار بودن آن آشکار مى شد، جاى خود را به دیگرى مى داد. که آن هم مدتى رواج مى یافت و ضررهاى جبران ناپذیرى به اسلام و امت اسلام مى زد، و باز جاى خود را به همان شیوه قبلى مى داد.

    این جا عوض کردن‌ها همچنان ادامه مى یافت و هیچ کدام هم چیزى جز خسارت به بار نمى آورد. یکى از این دو گونه عملکرد، مبتنى بر چشم پوشى از هر گونه مبارزه با مظالمو خوددارى از هر حرکت جدى در جهت اصلاح مفاسد بوده است؛ و دیگرى مبارزه براى هدف‌هایى غیرواقع بینانه و تحقق نیافتنى، و با استفاده از وسیله اى ناکارآمد و سلاح‌هاى از کار افتاده و شیوه‌هایى غیرمنطقى.

    [از باب نمونه توجه فرمایید که صد سال پیش، ما باید براى تحدید ظلم‌ها و تقلیل مفاسدى که صدر تا ذیل جامعه مان را پر کرده بود به مبارزه برمى خاستیم و شرایط حاکم بر اجتماع خود را با کوشش و مجاهده بهبود مى بخشیدیم و قدم‌هایى در جهت اصلاح و پیشرفت امت برمى داشتیم، ولى چنین نکردیم! و به جاى اقدامات جدى در راه این اهداف، به تزار قدرتمند روسیه اعلان جنگ دادیم و با این که یک بار شکستى سخت خوردیم، باز عبرت نگرفتیم و براى بار دوم همان اشتباه را تکرار کردیم! با این که مواردى پیش آمد که روس‌ها، به دلیل گرفتارى هایشان در نواحى دیگر، حاضر بودند امتیازات خوبى به ما بدهند تا ما ختم جنگ را اعلام کنیم، ولى ما نپذیرفتیم و گذاشتیم تا روس‌ها از گرفتارى‌هاى دیگرشان فارغ شوند و آن‌گاه یک دل و یک جهت رو به ما بیاورند و با تمام قوا با ما مصاف دهند و چنان شکست بزرگى را به ما تحمیل کنند! بیست ایالت پهناور از ایالات مملکت ما را به متصرفات خود ضمیمه کنند و بار آن همه غرامت و خسارت سنگین را بر گردن ما بگذارند و قضاوت کنسولى را بر ما تحمیل کنند و دیگر مصائب آن جنگ که خدا مى داند کى از شر آن‌ها خلاص خواهیم شد. علاوه بر این که در پى آن شکست فاحش، علماى ما مثل آقا سید محمد (معروف به سید مجاهد) و مرحوم نراقى و ملامحمدتقى برغانى هدف اعتراضاتِ سخت واقع شدند و بعضاً مورد اهانت قرار گرفتند. به هرحال اشتباه ما در این بود که به جاى اقدام براى اصلاحِ اوضاعِ شدیداً فاسدِ داخلى، تصمیم گرفتیم با رهبرى و مدیریت یکى از فاسدترین و ناتوان ترین حکومت‌هاى دنیا، با یکى از دو قدرت بسیار عظیم جهان بجنگیم و براى ترغیب مردم به جنگ هم، از زبان فقه آل محمد (ص) و از زبان تمام معصومان(ع) و از زبان قرآن کریم، وعده قطعىِ پیروزى به همه دادیم و پس از شکست، سیل اعتراض‌هاى دوست و دشمن به سوى ما سرازیر شد که پس چرا به جاى تحقق آن وعده‌هاى قطعى – آن هم از لسان خدا و پیامبر و ائمه( ع )- ما دچار چنین شکست خفت بارى با تبعات نکبت بار آن شدیم؟ من نمى دانم که آیا در آن ماجرا، علماى ما گول سیاستمداران ابله را خوردند و به درخواست آن‌ها اعلان جهاد دادند؟! و آیا هدف سیاستمداران این بود که سر علما و متدینین را به جنگ با دشمن خارجى گرم کنند تا در صدد مبارزه با مفاسد موجود در تشکیلات حکومت برنیایند؟! چنان‌که در بسیارى از موارد نیز عاملان حکومت‌ها، مستقیماً یا از طریق واسطه‌هاى مختلف، به نام دین ما را به جنگ و دعوا با فرقه‌ها و افراد گوناگون وامى داشتند، تا اولا، فرصت نکنیم به مفاسد موجود در تشکیلات حکومت بیندیشیم و با آن مبارزه کنیم. ثانیا،ً با کارهاى بى رویه اى که معمولا در این جنگ و نزاع‌ها و بعضاً به دست ایادى خود حکومت انجام مى شود، ما در معرض اتهام قرار گیریم و حیثیتمان لکه دار شود. شاید هم حکومت‌ها مى خواستند با گرفتن حکم جهاد از علما، مسؤلیت شکستى بسیار سهمگین و آن همه تبعات خانمان سوز آن را به گردن علما بیندازند! یا قدرت‌هاى خارجى با سوءاستفاده از سادگى ما، در شرایطى که آمادگى براى جنگ نداشتیم، ما را با لطائف الحیل به میدان جنگ کشاندند تا پس از شکست، هم آبروى ما را ببرند و هم به خواسته‌هاى خود برسند که تضعیفِ هر چه بیشترِ مملکت و سلطه کامل بر بسیارى از بخش‌هاى آن پس از جدا شدن از ایران بود. به هرحال هر چه بود ما در این ماجرا لطمه‌هاى شدیدى خوردیم و نیرو و آبروى خود را در تلاش براى جنگى به هدر دادیم که به جاى آن، باید در جهت اصلاح مفاسد داخلى حرکت مى کردیم. بعد هم که جنگ با آن وضعیت اسف بار تمام شد، همه تقصیرها را به گردن ما انداختند و بدهکار هم شدیم. حتى شصت سال پس از آن ماجرا، وقتى مرحوم میرزا (میرزاى شیرازى) در باب اعطاى امتیازات به خارجى‌ها، به ناصرالدین شاه اعتراض کرد، شاه با مغلطه کارى، اعتراض او را از قبیل دخالت علما در جنگ‌هاى ایران و روس قلمداد کرد و تبعات اسف بار آن جنگ‌ها را یادآورى نمود و مدعى شد که از آن هنگام تا امروز، هرچه دولت ایران مى کشد از نتیجه همان دخالت علماست که آمدند و فتحعلى شاه را با دولت روس به جنگ واداشتند. در طول پنجاه- شصت سال پس از آن جنگ‌ها هم غالباً واکنش ما آن بود که خود را از صحنه فعالیت‌هاى اجتماعى، یکسره کنار بکشیم و کارى به تشکیلات فاسد حکومت نداشته باشیم! آن‌گاه مردمى که از فساد و تباهى به جان آمده بودند و کارد به استخوانشان رسیده بود، به محض آن‌که از گوشه اى صداى مخالفت با شرایط موجود به گوششان خورد، دور آن صدا جمع شدند! به خیال آن‌که على محمد شیرازى، اگر امام زمان هم نباشد، ولى شاید بتوان از طریق او و زیر عَلَم او، تحولى در اوضاع به وجود آورد و دامنه فساد را کوتاه کرد! بلى با این تصور به دنبال او افتادند. – و آن همه فتنه‌ها و لطمه‌ها به دین و مملکت ما خورد و نیازى به یادآورى آن‌ها نیست- حالا آقایان محترم! ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، با اوج گرفتن فساد و انحطاط در مملکت، حرکت و جنبشى براى مقابله با آن درگرفته، و چون بیشتر فسادها ناشى از حکومت مطلقه است، این جنبش نیز لبه تیز حملات خود را متوجه آن کرده است. در این شرایط ما دو راه داریم، یا وارد صحنه شویم و رهبرى مبارزه با حکومت مطلقه و وظیفه تقلیل مظالم و تحدید مفاسد را خود برعهده گیریم تا مردم احساس کنند که از طریق دین و با نفوذ علماى دینى، مى توانند به خواسته‌هاى معقول خود در مقابله با حکومت مطلقه و مبارزه با مفاسد برسند. در این صورت، مقابله و مبارزه مزبور، رنگ ضدیت با دین و علماى دین نخواهد گرفت، و بلکه ما مى توانیم آن را در جهتى هدایت کنیم که حتى الامکان، حریم دین و احکام الهى و پیشوایان مذهب محفوظ بماند و اهداف آن در برقرارى عدالت تأمین شود .راه دیگر آن است که در برابر نهضتى که براى مبارزه با حکومت مطلقه پا گرفته است بى طرفى اختیار کنیم یا در صف مخالفان قرار گیریم، که در هر یک از دو وجه اخیر، اولا مخالفان استبداد و نظام سیاسى موجود، دین و سنت و پیشوایان آن را هم به موازات حکومت مطلقه مورد تعرض قرار مى دهند. عامه مردم هم که در صحنه مبارزه با ظلم و فساد، دین و پیشوایان دینى، کمکى به آنان نکرده و بى طرف یا در موضع مخالف بوده، دلبستگى به دین و پیشوایان دینى، در آنان تضعیف مى شود، که این امر تضعیف جایگاه دین را به دنبال دارد. بنابراین ما صرف نظر از وظیفه اى که مستقیماً و رأساً براى مبارزه با ظلم و فساد داریم، ملزم هستیم که به خاطر حفظ جایگاه دین، جاى خود را در سنگر مبارزه با ظلم و فساد، که مهم ترین منشأ آن، حکومت مطلقه و مستبده است، حفظ کنیم.]

    از منظر دیگر، درحال حاضر ما به این مشکل دچاریم که از طرفى بسیارى کسان را داریم که با هر حرکتى مخالفند و دست روى دست گذاشته اند و فقط دعاى فرج مى خوانند و اصلاح تمام مفاسد را به عهده آقا امام زمان(عج) گذاشته اند! و با سکوت و کناره گیرى خود و با واداشتن دیگران به اتخاذ چنین روش‌هایى، عملا به رواج فساد کمک مى کنند!

    از طرف دیگر کسانى را داریم که براى هدف‌هایى دست نیافتنى و با شیوه هایى نادرست و اسلحه اى ناکارآمد، اعلام جهاد و مبارزه مى کنند و نتیجه کارشان هم در مرحله اول، ضربه‌هایى هولناک به امت اسلامى و خسارت‌هایى عظیمی است که بر مسلمانان تحمیل مى کنند! در مرحله دوم وقتى معلوم شد که آن هدف‌ها دست نیافتنى و آن شیوه‌ها ناکارآمد است و راه آنان جز مهلکه به جایى منتهى نمى شود و جز ضرر حاصلى ندارد، آن‌گاه است که در میانِ عامه، بدبینى شدیدى نسبت به هر که سخن از مبارزه گوید، و نسبت به هرگونه مبارزه، پدید مى آید و این شیوه مبارزه، جاى خود را به شیوه گروه اول که نفى مبارزه به صورت مطلق بود مى دهد و مشاهده این شیوه و نتایج فلاکت بار و هلاکت بار آن، بهترین وسیله توجیه شیوه اول و خالى شدن صحنه مبارزه مى شود!

    برپایى حکومت حقه و شرعى، و تأسیس مدینه فاضله و ریشه کن کردن همه ظلم‌ها و فسادها در عصر غیبت، از همان هدف‌هاى دست نیافتنى است که اگر مبارزه را به خاطر آن‌ها دنبال کنیم، نه فقط به آن‌ها نمى رسیم، بلکه سرانجام کار، کسانى که براى این هدف‌ها به دنبال ما پا به میدان مبارزه گذاشته بودند، وقتى دیدند این مبارزه حاصلى جز خسارت‌هاى مهلک نداشته، یا کاملا از مبارزه نومید و دلسرد مى شوند و یک سره آن را رها مى کنند، یا بدتر از این، نسبت به حق و شرع بدبین مى شوند و سر از وادى بى اعتقادى و ضدیت با شرع و حق و دین درمى آورند. پس آنچه را دست نیافتنى است رها کنیم و این دستورالعمل عقلایى را نصب العین خود قرار دهیم.

    ما اگر باتوجه به مقدورات و امکاناتمان، که بسیار محدود است، اعلام کنیم که هدف ما از مبارزه، اصلاح پاره اى از مفاسد و حل پاره اى از مشکلات است و نه اصلاح تمامى مفاسدِ دنیا و حل تمامى مشکلات عالَم، این هدف قابل تحقق است.

    مردمى هم که خواهان مبارزه با مفاسد و حل مشکلات هستند، وقتى ببینند پاره اى از مفاسد اصلاح و پاره اى از مشکلات حل شد، دلگرم مى شوند و براى مرحله بعدى و مبارزه با مفاسد دیگر و حل مشکلات دیگر در پى ما مى آیند. ولى اگر هدف را تشکیل حکومت حقه در مملکتمان و در کلّ دنیا اعلام کنیم، و خود را در مقام پیشوایى براى چنین هدفى قرار دهیم؛

    اولا: عقلایى که شرایط حاکم بر مملکتمان و بر تمام دنیا را مى شناسند، به دنبال ما نخواهند آمد. زیرا مى دانند که خواسته‌هاى ما عقلایى و عملى نیست، و با شنیدن حرف‌هاى ما به یاد کلام امام صادق(ع) مى افتند که:« اگر مى خواهى با یک بار نشست و برخاست، بهفمى کسى عاقل است یا نه، در لابه لاى گفتوگوهایت با او، امورى را که محال و ناشدنى است، ممکن جلوه ده. اگر به انکار برخاست عا‌قل است و اگر آن را تصدیق کرد احمق است.»

    ثانیاً: کسانى که به منطق اهل بیت (ع) ایمان دارند، نمى توانند ادعاى ما را بپذیرند و با ما مخالفت مى کنند. این‌ها به ما مى گویند وقتى امام صادق(ع) صریحاً مى فرماید:« فرج و گشایش در کار اهل بیت(ع) (تشکیل حکومت حقه) نخواهد بود مگر وقتى هیچ گروهى از مردم نمانده باشد که حکومت را در دست نگرفته باشد؛ تا کسى نتواند بگوید که اگر ما به حکومت مى رسیدیم، عدالت پیشه مى کردیم.» در برابر این پیش بینى قطعى و نظایر متعدد آن، شما چه کاره اید که ادعا کنید مى توانید یک حکومت حقه بر سر کار بیاورید و براساس این ادعا دست به اقداماتى بزنید؟!

    آیا این ادعا، و اقدامات دنبال آن، جز تکذیب کلام نورانى معصوم(ع) معنایى دارد؟ و آیا جز این است که وقتى چنین ادعایى کردید و بعد هم براى اثبات آن وارد عمل شدید و نتیجه اى نگرفتید، مچ خودتان را باز مى کنید و صدق گفتار امام(ع) بر همه آشکار خواهد شد که بفهمند شما هم از جمله کسانى هستید که به گفته امام(ع)، باید به حکومت برسند و تناقض ادعا و رفتارشان در باب تشکیل حکومت حقه واضح شود؟!

    بارى بیاییم و به جاى افراط و تفریط، میانه روى در پیش گیریم. سنگ را کوچک تر برداریم که بتوانیم به هدف بزنیم و بدانیم که در عصر غیبت، دمیدنِ روحِ حقانیت و اسلامیت در کالبد حکومت، امرى از قبیل استرداد جوانى به پیر سالخورده و فرتوت است.

    *تشکیل حکومت حقه، هدفی، دست نیافتنی و نا معقول است. و در نهایت موجب یاس از اصلاح امور میشود، لذا باید اصلاح پاره ای از امور را هدف قرار داد.

    – مهم ترین عامل دوام و بقاى تشیع و مابه الامتیاز این مکتب از بقیه فِرَق اسلامى “اجتهاد” است. البته نه مطلق اجتهاد بلکه اجتهاد مطلق.
    چرا که فقهاى پیروِ هر یک از چهار مذهب اهل سنت هم اجتهاد مى کنند. منتهى اجتهاد هر یک از آن‌ها در محدوده چارچوبى است که پیشواى آن فرقه معین کرده است نه به صورت مطلق. مثلا اجتهاد و شیوه تفقه حنفیان، در محدوده اجتهاد و شیوه تفقه ابوحنیفه است، نه آزادانه. و همین وضعیت را شافعیان و مالکیان و غیره دارند.

    اما در مذهب تشیع، هر فقیهى هرقدر هم عظیم و عالِم باشد، شیوه تفقه او براى فقیهان دیگر لازم الاتباع نیست و به همین جهت است که از عصر غیبت و بلکه پیش از آن، تا روزگار حاضر، در میان علماى شیعه شیوه هاى مختلف و حتى متضادى براى تفقه و تفکر رواج داشته است.

    چنان که شیوه شیخ صدوق با شیوه سَلَف او ابن جنید مخالف بود. و شیوه شیخ مفید با شیخ صدوق، و شیوه شریف مرتضى با شیوه شیخ مفید، و شیوه شیخ طوسى با شیوه شریف مرتضى، و شیوه ابن ادریس با شیوه شیخ طوسى، و شیوه محقق و علامه با شیوه ابن ادریس و….

    اکنون جاى این سؤال هست که چرا در میان اهل سنت، برخلاف شیعیان، تفکر و تفقه و اجتهاد به شیوه آزادانه وجود ندارد؟ و چرا بین آن ها، باب اجتهاد به معنى واقعى مسدود شده است؟ پاسخ این است که وقتى حکومت‌ها متصدىِ سرپرستىِ مذهب اهل سنت شدند، براى آن که از اجتهاد و تفکر به شیوه آزادترس داشتند، و آن را با مصالح و منافع حکومتىِ خود مغایر مى شمردند، دایره اجتهاد را تنگ کردند و تفقه به شیوه آزاد را ممنوع اعلام و همه را ملزم کردند که اجتهاد و تفقه شان در محدوده تفقه و اجتهاد یکى از چهار امامشان باشد! حتى گاهى پا را از این فراتر نهاده و مدعى شدند که تفقه و اجتهاد، فقط در محدوده یکى از چهار مذهب مزبور مجاز است! حتى هرکس به تفقه و اجتهاد در محدوده یکى از سه مذهب دیگر مى پرداخت مورد آزار قرار مى گرفت.

    اگر ما بخواهیم فجایعى را که میان آنان به استناد ادعاى حکومت ها و علماى وابسته به آن‌ها، درمورد اجراى احکام و ترویج نظریات یک فقیه و یک پیشواى دینىِ معین و براى ممانعت از اجتهاد آزاد به عمل آمده است شماره کنیم مثنوى هفتاد من کاغذ خواهد شد.

    به هرحال تمامى مصیبت هایی که در نواحى و مقاطع مختلف تاریخ بر سر علماى سنّى آمد و باب اجتهاد رادر میان آنان مسدود کرد، ناشى از این بود که در یک مقطع یا ناحیه، پیروان یکى از فقها قدرت و حکومت را به دست مى گرفتند و براى حفظ حکومت خود یا ترویج آن‌چه حق مى پنداشتند، فقیهان دیگر را از تفقه و اظهارنظر و اجتهاد آزاد منع می کردند.

    حالا ما هم اگر حکومت را به دست پیروان یک فقیه بدهیم همان آش و همان کاسه است؛ و حکومتى که بر سر کار خواهد آمد، به نام حفظ مصالح دین و حکومت، جلوى اظهارنظر و تفقه و اجتهاد به شیوه شیعه را که تفقه و اجتهاد آزاد است خواهد گرفت و تفقه و اجتهاد را فقط در محدوده اى که خودصلاح بداند مجاز خواهد شمرد این امر ضربه بزرگى به فقه و به اصل مکتب ما خواهد زد.

    شما تصور کنید که اگر مثلا حکام دوره شیخ صدوق یا شیخ طوسى، همه علماى شیعه را مجبور مى کردند که فقط در همان محدوده اى که شیخ صدوق یا شیخ طوسى تفقه کرده اند، تفکر و اظهارنظر و تفقه نمایند و اجازه تخطى از آن به کسى ندهند چه فاجعه اى روى مى داد؟

    البته بسیارى از ما نیز بدون آن‌که اختیارات وسیعِ حکومتى را داشته باشیم، هرجا پیش آمده است، به اندازه اى که قدرت و امکانات داشته ایم، جلوى تفقه و اظهارنظرهاى آزادِ حریفان و هم سلکان خود را گرفته ایم و در بسیارى از موارد کوشیده ایم هر کس در هر مرتبه اى از علم و تقوا باشد، اگر سخنى برخلاف نظریات و حتى منافع ما بگوید دهانش را ببندیم! در راه این هدف بارها تا مرز تکفیر و تفسیق حریفان هم رفته ایم و با این کارها و شیوه ها، لطمه‌هاى شدیدى به لحاظ علمى و حیثیتى، به مذهب و فقه خود زده ایم.

    براى جلوگیرى از تکرار آن حوادث اسف بار، باید تدابیرى بیندیشیم تا همین اندازه قدرت و امکانات که فعلا در اختیار ما هست، عاملى براى ایجاد موانع و تضییقات در راه تفقه و اجتهاد و تفکر آزاد نشود. معقول نیست که به جاى اتخاذ تدابیرى در این جهت، درصدد باشیم دامنه قدرت و اختیارات خود را گسترش دهیم و به ده‌ها برابر آن چه فعلا هست برسانیم تا شمار آن‌گونه وقایعِ ناروا افزایش یابد، و تبعات سوء آن، هرچه بیشتر گریبان ما و مکتب ما را بگیرد و آن‌چه را مى سازیم به دست خود ویران کنیم.

    *اگر روحانیت و دین، حکومت را بدست بگیرد، بنام حفظ مصالح دین و حکومت جلوی اجتهاد آزاد را می گیرد درحالی که مهمترین عامل حیات شیعه اجتهاد آزاد اوست.

    19. در حال حاضر شرایط به گونه اى است که براى عامه مردم، دسترسى به من، از دسترسى به هر کس دیگرى آسان تر است. هر کس نامه اى براى من بنویسد و بتواند آن را تا نجف بفرستد نامه به دست من مى رسد. هرکس هم در نجف باشد، هر لحظه اراده کند مى تواند خودش را به من برساند.

    اگر من در خانه ام باشم مى تواند درِ خانه را بزند و بیاید داخل خانه، و اگر در مدرسه یا مسجد یا حرم هم باشم که دسترسى به من بسیار آسان تر است. نه در و دربندانى هست و نه دورباش و کورباشى، نه محافظى و نه اجازه قبلى و وقت گرفتن، خلاصه هرکس در هر شرایطى مى تواند با من تماس بگیرد و اگر مطلبى یا مشکلى دارد مطرح کند. البته این‌که من بتوانم مشکل کسى را حل کنم یا نه، بستگى دارد به توفیق الهى و امکانات موجود.

    ولى به هرحال همین‌که همه احساس مى کنند مى توانند با کسى که به تصور آن‌ها نایب پیامبر (ص) و جانشین امام زمان(ع) است بنشینند و سخن بگویند و مشکلات و مطالبشان را مطرح کنند، صِرفِ همین قدر ارتباط هم براى آن‌ها بسیار مهم است. و براى ما نیز از این جهت اهمیت دارد که با این مراوداتِ نزدیک، در جریان امور و مسائل و مشکلات مردم قرار مى گیریم و به وسیله آن ها از حوادث واقعه مطلع مى شویم و نسبت به موضوعات آگاهى پیدا مى کنیم و همین امر در نظریات ما و تصمیماتى که مى گیریم و اقداماتى که مى کنیم، خیلى تأثیر مثبت دارد.

    حالا اگر من جاى حاکم عرفى را بگیرم، آن‌وقت دیگر دسترسى به من و دیدار و سخن گفتن با من، از دسترسى به هرکس دیگر و دیدار و سخن گفتن با هرکس دیگر دشوارتر خواهد بود. آن‌گاه دیگر، حتى با تزار روسیه و پادشاه انگلستان، راحت تر از من مى توان ملاقات کرد و حرف زد. و با هزار و یک دلیلِ معقول و نامعقول، عامه مردم از این که بتوانند کاملا با ملاّ و مرجع خودشان رابطه مستمر و مستقیم داشته باشند محروم مى شوند و ارتباط ما با آ ن ها،اولا: بسیار محدود و کم خواهد شد. ثانیاً: واسطه‌ها پا به میان مى گذارند و کار را خراب مى کنند.

    به این ترتیب، آن رابطه نزدیک و عاطفى و صمیمانه اى که میان ما و عامه مردم هست، و موجب قوت ایمان مردم و آگاهى دقیق ما از اوضاع و احوال آن‌ها و مشکلات امت اسلامى و نیز موجب اطلاع ما از موضوعات است، ضعیف و ضعیف تر مى شود، و ما هم به همان مشکلاتى دچار مى شویم که حکامِ دیگر دچار آنند.

    گذشته از آن که ما به عنوان مسلمان و بالاتر از آن به عنوان پیشواى دینى وظایفى داریم که اگر در آن شرایط قرار گیریم، انجام آن وظایف براى ما بسیار دشوار و شاید غیرممکن است. عنایت فرمایید: ما براى همه، از قول پیامبر(ص) روایت مى کنیم که:« سیدالقوم خادمهم» (سرور قوم، خدمتگزار ایشان است). و روایت مى کنیم که: «محبوب ترین بندگان خدا به نزد خدا کسى است که براى بندگان او سودش بیشتر باشد» و روایت مى کنیم که «خیر الناس انفعهم للناس»(بهترین مردم کسى است که سود بیشترى به مردم برساند) و روایت مى کنیم که: «خیر الناس من انتفع به الناس» (بهترین مردم کسى است که مردم از او فایده برند) و روایت مى کنیم: «خلق خدا ریزه خوارِ خوانِ خدایند، پس محبوب ترین مخلوقات به نزد خدا کسى است که به ریزه خوارانِ خوانِ خدا فایده برساند» و روایت مى کنیم که:« سُئل رسول الله(ص) من احب الناس الى الله؟ قال انفع الناس للناس» (از پیامبر پرسیدند محبوب ترین مردم به نزد خدا کیست؟ فرمود کسى که از همه مردم، فایده اش براى مردم بیشتر باشد) و روایت مى کنیم که: امام صادق(ع) در تفسیر عبارت قرآنىِ « و جعلنى مبارکاً» که عیسى(ع) درمورد خود به کار برد فرمود:« اى نفاعاً »(یعنى مرا کسى قرار داد که فایده و سود بسیارى به مردم مى رساند) و روایت مى کنیم که امیرمؤمنان (ع) فرمود:«سرور و بزرگ کسى است که سختى‌هاى مردم را بر خود هموار کند و کمک‌هاى خود به آنان ارزانى دار» و فرمود:« با تحمل کردن سختى‌هاى مردم است که سرورى و بزرگى به دست مى آید»

    از تک تک این نصوص مى توان دریافت که بزرگ‌ترین امر براى ما پیشوایان قوم، خدمت به خلق خداست.

    آن‌گاه با تکیه زدن بر مسند حکومت، شرایط ما را چنان دگرگون مى نماید که دیگر قادر به انجام خدماتى هم که قبلا مى کردیم نخواهیم بود. زیرا حکومت، ما را از مردم جدا مى کند و با جدا شدن از مردم، نمى توانیم از دردها و مشکلات آنان مطلع شویم. و به فرضِ مطلع شدن نیز چون سطح زندگى ما با سطح زندگى عامه مردم فاصله گرفته و از آن دور شده است، نمى توانیم دردها و مشکلات آنان را با گوشت و پوست خود لمس کنیم و مرهمى بر زخم آنان بگذاریم!

    پس از همه این‌ها، درحال حاضر که مردم از دست حکومت به جان مى آیند، به ما پناه مى آورند، اگر حکومت در دست ما باشد چه کنند، و کجا بروند، و به که پناه ببرند؟!

    *اگر در جایگاه حاکم بنشینیم، دسترسی مردم به ما مشکل می شود، و پای واسطه ها به میان می آید. و موجب می شود درد مردم را خوب نفهمیم و لذا نتوانیم درمان کنیم. و برای مردم بی فایده خواهیم شد.

    20- مى دانیم که رسول خدا(ص) از آغاز اعلام پیامبرى خود، همیشه بر خلافت امیرمؤمنان(ع) تأکید داشت. و نظر او بر این بود که رهبرى و حکومت جامعه اسلامى، پس از دوران رسالت از آن على(ع) باشد. این نظر براى حفظ مصالح امت اسلامى و به دلیل شایستگى‌هاى على(ع) بود.

    باتوجه به این مقدمات، پیامبر(ص) از یک طرف در خلال بیست و سه سال پیامبرى خویش، بارها به خلافت على(ع) تصریح فرمود، و از طرف دیگر در آخرین روزهاى عمر خود تصمیم گرفت که از دو طریق، مسیر خلافت امیرمؤمنان(ع) را هموار کند، یکى با فرستادن سران مهاجرین و انصار به بیرون از مدینه تحت فرماندهى اسامه، تا وقتى پیامبر(ص) از دنیا مى رود، کسى از سران قوم در مدینه، مرکز اسلام، نباشد که در برابر على(ع) به ادعاى خلافت قیام کند. دیگرى با تنظیم وصیت نامه‌اى که به موجب آن، حکومت مسلمانان پس از پیامبر(ص) با على(ع) باشد.

    اما سران قوم که حکومت را براى خود مى خواستند و حاضر نبودند به خلافت على(ع) تن دهند، از پیوستن به سپاه اسامه خوددارى کردند و مانع تنظیم وصیت نامه رسول(ص) شدند، آن هم با برخوردى نامناسب که در همه کتاب‌هاى معتبر عامه نیز منعکس شده است. در این حال، برخورد پیامبر(ص) چگونه باید مى بود؟ آیا باید کسانى را که از نوشتن وصیت نامه، با همه اهمیتى که پیامبر(ص) براى آن ذکر کرد، جلوگیرى کردند و مانع خلیفه شدن على(ع) بودند سرکوب کند و به هر قیمتى هست، نظر خود را اِعمال کند؟

    نه، پیامبر(ص) چنین نکرد. چرا نکرد؟ زیرا اگر پیامبر(ص) مى خواست مخالفان خلافت على(ع) را سرکوب کند: اولا، این رفتار در مردم انعکاس بدى داشت و همه مى گفتند که پیامبر (ص) براى نشر دعوت و پیشبرد مقاصد خود، از کسانى کمک گرفت و بعد که قدرت پیدا کرد و به پیروزى رسید، براى خلیفه شدنِ پسرعمو و دادماش، اصحاب و یاران خود را سرکوب کرد و از میان برداشت. شیوع چنین قضاوتى میان مردم، به حیثیت اسلام و پیامبر(ص) و امیرمؤمنان(ع) لطمه شدیدى وارد مى کرد.

    و این همان محذورى بود که پیامبر(ص) بارها اعلام کرده بود و همیشه از آن پرهیز داشت و در موارد مختلف، وقتى پیشنهاد مى شد که با بعضى از اصحاب خود، شدت عمل به خرج دهد مى فرمود:« لایتحدث الناس ان محمداً یقتل اصحابه» (مردم نباید بگویند که محمد دست به کشتن یاران خویش زده است).

    ثانیا، از طرف دیگر، اگر پیامبر(ص) در این شرایط دستور مى داد که مخالفان خلافت على(ع) سرکوب شوند، این کار به سادگى انجام نمى گرفت، چون نه شمار ایشان کم بود و نه قدرت آن‌ها را مى شد دست کم گرفت و به راحتى نیز از میدان درنمى رفتند و دست از خواسته خود نمى کشیدند.

    سرکوب آنان به وقوع جنگ داخلى منجر مى شد و آن‌هم در جامعه اسلامى که تازه تشکیل شده بود و از داخل و خارج، خطرهاى عظیم و فراوانى آن را تهدید مى کرد و دشمنان زیادى مترصدِ ضربه زدن به آن بودند؛ جنگ داخلى بهترین فرصت را به دشمنان مى داد تا تمام تلاش‌هایى را که براى جا انداختنِ این دین شده بود بر باد دهند و براى همیشه فاتحه اسلام را بخوانند.

    ثالثا اگر دو معضلِ یاد شده نیز پیش نمى آمد و سرکوب مخالفان خلافت على(ع) با همه دشوارى‌هایش تحقق مى یافت و تأثیر تبلیغاتى سوئى هم علیه پیامبر(ص) و اسلام نداشت، مشکل لاینحل دیگرى بر سر راه بود و آن این که در خلال سرکوب، شمار زیادى از کسانى که قدرت مدیریت و اداره جامعه را داشتند از دور خارج مى شدند و با افراد باقى مانده، حتى اگر امیرمؤمنان(ع) به خلافت مى‌رسید، امکانات عادى را براى اداره حکومت در اختیار نداشت و حکومت نیز با امکانات عادى باید اداره مى شد نه با معجزه و قدرت ماوراء طبیعى.

    باتوجه به جهات مزبور بود که پیامبر (ص) سرکوب مخالفان خلافت على(ع) را برخلاف مصالح عالیه اسلام شمرد و خطرها و انحرافاتى را که با وقوع انحراف در نظام رهبرى مسلمانان روى مى داد و خود پیشگویى فرموده بود، کوچک تر و قابل تحمل تر از مشکلاتى شمرد که با سرکوب مخالفان خلافت على(ع) براى اسلام و جامعه اسلامى به وجود مى آمد. بنابراین از برخورد خشن با ایشان چشم پوشید تا ضمن عدم اقدام به عملى مغایر با خُلق و خوى کریمانه محمدى(ص)، ایشان نیز عوض این‌که پس از مواجهه با سرکوب، به سوى دشمنى با اصل اسلام سوق داده شوند و با هدف ریشه کن کردن این آیین پاک، پا به میدان جنگِ رودرو بگذارند، حکومت اسلامى را از آن خود بدانند و به خاطر منافع خود و حکومت خود، براى ترویج اسلام، هرچند نه اسلام خالص، دامن همت به کمر بزنند و کوشش و تلاش کنند، و على(ع) و مکتب او هم در جاى خود بماند و با عمل و گفتار خود و در حد امکانات موجود، مرجعى باشد براى بیان و ارائه اسلام اصیل.

    حالا ماجراى ما هم با سیاستمداران از این قبیل است.

    اگر ما بخواهیم حکومت را در دست گیریم، لازمه آن سرکوب سیاستمدارانى است که با شعار حکومت ملى و رهایى از استبداد، در مبارزه با استبداد، در کنار ما بودند و تلاش کردند، و سرکوب آنان، بدون شک انعکاس بدى در مردم دارد و گفته خواهد شد که بله! پیشوایان دینى، در طول مبارزه با حکومت استبدادى، استفاده‌هاشان را از کمک‌ها و هم فکرى‌هاى سیاست‌مداران و رجال ملى کردند و بعد که به قدرت رسیدند، براى این که همه قدرت و امکانات را در اختیار خود بگیرند و شکل دیگرى از حکومت مطلقه را بر سر کار بیاورند و استبداد را در قالبى جدید بازگردانند، اقدام به سرکوب سیاست‌مداران و رجال ملى کردند، یعنى کارى نظیر آنچه خلیفه سفاح با ابوسلمه و برادرش منصور با ابومسلم کرد، و همان کارى که رسول(ص) به شدت از آن احتراز مى فرمود و بسیار حساسیت داشت که مبادا مردم بگویند محمد(ص) دست به سرکوب یاران خود زده است.

    با چشم پوشى از محذور فوق، معضله دیگر هم وجود دارد، که سیاستمدارانِرقیب ما نیز قدرتشان کم نیست و اقدام ما به سرکوب ایشان منجر به وقوعجنگ داخلى خواهد شد. جنگى بسیار سخت و در میدانى خیلى وسیع، آن هم در کشورى که از داخل و خارج، خطرهاى عظیم و فراوانى آن را تهدید مى کند و دشمنان زیادى مترصّدِ ضربه زدن به آن هستند. و جنگ داخلى بهترین فرصت را به آنان مى دهد تا براى همیشه فاتحه ایران و اسلام را بخوانند و همه رشته هاى ما را پنبه کنند.

    به این ترتیب معلوم نیست که در این صحنه، ما پیروز شویم یا سیاست‌مداران رقیب ما، یا هر دو از بین مى رویم و میدان به دست بیگانگان و دشمنان اسلام و ایران مى افتد. اگر هم فرض کنیم که در سرکوب رقیبانمان پیروز مى شویم، اولا، این پیروزى همراه با کشتارها و خون ریزى‌هایى خواهد بود که براى دستیابى به آن پیروزى، معلوم نیست چنان کشتارهایى مجاز باشد.ثانیاً، گیرم که ما در این جنگ، طرف خود را هم شکست دادیم اما بعد چه؟ با کدام افراد ورزیده و مدیر و مدبر مى خواهیم مملکت را اداره کنیم؟

    به هرحال دستور قرآن کریم است که« لقد کان لکم فى رسول الله اسوة حسنه.» همان ملاحظاتى را که رسول خدا(ص) در برخورد با مخالفان حکومت على(ع) داشت، ما هم لازم است در برخورد با رجال، سیاست داشته باشیم و از توجه به عواقب امور غفلت ننماییم و فقط به این لحظه و امروز فکر نکنیم و جاهلانه راهى در پیش نگیریم که به تصور خودمان، خدمت به اسلام و امت اسلامى باشد، و درحقیقت به ورودِ ضربه هایى هولناک بر آیین پاک محمدى بیانجامد و در مهلکه اى بیافتیم که به ما بگویند آن‌چه نباید بگویند.

    *اگر بخواهیم حکومت را بدست بگیریم، باید با رقبای خود که سالها از کمک آنها در مبارزه با استبداد بهره بردیم، مبارزه کنیم. که در این صورت حکومت مطلقه و استبداد در لباسی جدید باز میگردد. ضمن اینکه رقبای ما، ضعیف نیستند و معلوم نیست بر آنها پیروز شویم و اگر هم شدیم، آنقدر تلفات میدهیم که دیگر با افراد باقی مانده، نمیتوانیم حکومت را اداره کنیم. و چه بسا مبارزه با رقبا آنقدر طول بکشد، که به دشمن بیگانه فرصت ضربه زدن بدهد.

    21- ما مدعى هستیم در راهى قدم مى زنیم که راه علم و دین و راه اولیاى خدا و راه اهل حق و حقیقت و راه سلف صالح است. راه سیدبن طاووس و مقدس اردبیلى و وحید بهبهانى و سید بحرالعلوم و صاحب جواهر و شیخ اعظم انصارى است.

    همان شیخ انصارى که وقتى نماینده سیاسى انگلستان او را دید، پنداشت که عیسى مسیح را زیارت کرده است. حالا در این راه، بلاشک مهم‌ترین شرط پیشرفت، و آن‌چه تمامى این بزرگواران و نظایر ایشان را به جایى رسانید، تقوى و زهد و وروع و دورى از آلودگى‌ها و احتراز کامل از تمام محرمات و حتى شبهات است.

    قال الله تعالى:« یا ایها الذین آمنوا ان تتقوا الله یجعل لکم فرقاناً» (اى مؤمنان! اگر تقوى پیشه کنید، خدا به شما فرقان یعنى وسیله تمیز حق از باطل و درست از نادرست عنایت مى فرماید). و ‌قال:« واتقوا الله و یعلمکم الله والله بکل شىء علیم» (تقوى پیشه کنید تا خداوند به شما دانش بیاموزد و خدا از همه چیز آگاه است). این است که بزرگان ما در بسیارى از موارد، حتى از مباحاتى که احتمال داده مى شد (ولو احتمالى ضعیف) که مقدمه وابستگى به خواسته‌هاى دنیوى باشد برحذر بودند.

    شیخ اعظم (شیخ مرتضى انصارى) اعلى الله مقامه در ایام طلبگى، با محصلى هم حجره بود. یک روز مختصر پولى به آن محصل داد تا برود و براى خودش و او نان بخرد. او رفت و وقتى برگشت، شیخ ملاحظه کرد که علاوه بر نان، مقداری حلوا هم خریده است. پرسید پول حلوا را از کجا آوردى؟ گفت قرض کردم. شیخ از خوردن حلوا امتناع وبه نان خالى قناعت کرد. زیرا مى دانست که دلبستگى به غذاى بهتر، یا لباس بهتر، یا خانه بهتر، یا امکانات رفاهى بیشتر، اگر به قدرى در انسان شدید باشد که به خاطر آن زیر بار قرض برود، کم کم جاى علاقه به علم و تحقیق را غصب مى کند. در نتیجه همّ و غمّ و ذکر و فکر طلبه که باید یکسره متوجه درس و بحث و فحص باشد، مصروف تهیه خوراکِ چرب‌تر و شیرین‌تر و لباس زیباتر و گران بهاتر مى شود و این امر جلوى پیشرفتِ علمىِ او را مى گیرد. بارى پس از آنکه شیخ به مدارج عالیه علمى و روحانى نایل گردید، روزى همان محصل به محضر او رسید و سؤال کرد چه شد که تو این قدر ترقى کردى و من از تو عقب ماندم؟ شیخ فرمود: چون من با نان خالى ساختم و تو نساختى.

    البته زهد و ورع شیخ، مختصِ دوران طلبگى او نبود و بعدها نیز که به مرتبه خاتم المجتهدین رسید، زهد و ورع او چند برابر شد. و با این‌که در مقام مرجع اعلاى شیعه قرار داشت و هر سال بیش از صدهزار تومان (به پولِ یک قرن و نیم پیش) وجوه شرعیه براى او مى آوردند، در زندگى« به اقلّ مایقنع به» اکتفا مى کرد و از دنیا که رفت، مجموع دارایى او هفده تومان بود که نزدیک به همین مبلغ هم قرض داشت و بازماندگانش قادر نبودند حتى در حدود معمول و مرسوم هم براى او مراسم یادبود برگزار کنند و این کار را دیگران برعهده گرفتند.

    با این که در اواخر عمر شیخ، کسانى از ثروتمندان، اموال بسیارى خدمت او فرستادند و گفتند این اموال، از خمس نیست که شما در هزینه کردن آن احتیاط کنید. بلکه از حلال ترین اموال خود ماست و به رسم هدیه خدمت شما مى فرستیم تا در این سن پیرى بر خود سخت نگیرید و راحت‌تر زندگى کنید. ولى شیخ نپذیرفت و فرمود من همیشه دعایم این بوده که« اللهم احینى مسکیناً و امتنى مسکیناً و احشرنى فى زمرة المساکین» (خدایا مرا در زندگى فقیر دار و فقیر بمیران و با فقیران محشور فرما) و همیشه حدیث نبوى« الفقر فخرى و به افتخر» (فقر فخر من است و به آن افتخار مى کنم) و نیز این حدیث شریف دیگر را که« من احبنا اهل البیت فلیعد للفقر جلباباً» (هر که ما اهل بیت را دوست دارد، روپوشى از فقر براى خود آماده کند) در مدّ نظر داشته ام و یک عمر سعى کرده ام که اسمم در طومار فقرا باشد. آن وقت حیف است که در این آخر عمر، بیایم و اسمم را از طومار فقرا محو کنم و خود را از مقامات مختص آن‌ها محروم دارم.

    با این‌گونه عملکردها بود که این مرد بزرگ توانست به آن مرتبه عالى علمى برسد و چنان سفره اى از فضیلت و علم پهن کند که همه علما بر آن سفره بنشینند و ریزه خوارِ خوان او باشند. با این مجاهدت‌هاست که خدا راهِ شناختِ حقایق را بر انسان هموار مى کند و ابواب هدایت و معرفت را بر او مى گشاید، چنان که فرمود:« والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا» (و آنان‌که در راه ما مجاهدت کردند، آنان‌را به راه‌هاى خود هدایت مى کنیم). چنین سیره اى است که هر

     
  20. حضرت شیخ الشیوخ ، فقیه عالیقدر مطلقه ، عالم بزرگ تشیع ایران و جهان و عالم بزرگ اسلام و جهان ، آیت الله العظمی امام نوری زاد دامت افاضاة و دامت برکاة و دامت تحیاة – السلام علیکم ، آن بانویی را که در سیزده سالگی شوهرش داده بودند و گفته بوده که از آن ازدواج خاطره خوبی نداشته و اینکه فرمودید : از شما هم یکجورهایی از مقام آیت اللهیِ ما کسب تکلیف می نمود و در خصوص سن بلوغ که به او گفته اید : سنِ بلوغ دختر و پسر ، سنِ بلوغ اجتماعی است . حضرت آیت الله نظر به اینکه بلوغ انواع و اقسام دارد ، اینجانب از پاسخ شما خوب قانع نشدم . حضرت آیت الله امام نوری زاد ، حال مسئلة _ استفتاء و فتوای خود را بیشتر در مورد ” بالغ ” بودن افراد بیان فرمایید ( حضرت شیخ اجل محمد مصلح الدین سعدی شیرازی ، در نو جوانی خود ، مدتها بدنبال آن بوده تا بداند افراد ” بالغ ” چه کسانی هستند و خیلی دیر وقت جواب آن را یافته بود ) .

     
  21. با سلام و احترام
    در خبرها آمده بود که حضرت خاتمی یک شورای عالی تشکیل داده که در ارتباط با انتخابات آتی اقدام خواهد کرد. از آنجا که نوشته شده در ترکیب این شورا یکی از روحانیون /////////شیعه موسوی خویینی ها حضور دارد مناسب دیدم یکی از نامه هایی که سالها قبل جناب دکتر محمد ملکی منتشر کرده اند را در زیر بیاورم.
    نامه افشاگرانه دکتر محمد ملکی در رابطه با محمد موسوی خوئینی‌ها

    گفـت: آن يار كزو گشت سرِ دار بلنـد جرمش آن بود كه اسرار هويدا مي‌كرد

    قصد نداشتم از خاطرات و اطلاعاتم در مورد افرادی كه در اين 27 سال ستونهای اصلی نظام بوده‌اند ـ جز به ضرورت ـ سخنی بگويم، چه بايد اين مهم به عهده مردمِ ايران باشد تا با ملاحظه اعمال و رفتار اين جماعت و مقايسه آنچه پيش و پس از انقلاب ادعا مي‌كردند و مي‌كنند پی به صداقت يا خباثت آنها برده بر همگان روشن گردد اينها در كسوت روحانيت و خود را رابط خدا و خلق دانستن با بندگان خدا چه‌ها كردند و مي‌كنند و چگونه از خدا و پيامبر و كتاب و امامان برای حفظ قدرتِ خود «ابزار» مي‌سازند و همين آگاهی موجب گردد مردم راهِ آينده خود را با شناخت بيشتر برگزينند. اما موضع‌گيري‌های اخير آقای سيد محمد موسوی خوئيني‌ها و حملات شديد او به دانشجويان و برخورد تند و خشمگينانه ايشان با دگرانديشان و شكنجه‌ديده‌ها و زندان‌رفته‌ها و به فراموشی سپردن خانواده اعدام‌شدگان دهه 60 به‌ويژه قتل‌عام سالِ 67 و اتهام طرفداری دانشجويان از شاه و بوش و دفاعشان از اعمالِ گذشته رژيم و حمله مغرضانه به مخالفين و منتقدين نظام ولايی و عدم آشنايی كامل دانشجويان و نسل جوان با گذشته آقای خوئيني‌ها و ديگر قدرت‌به‌دستان بر آنم داشت تا برخلاف رويه‌ای كه تاكنون در پيش گرفته بودم برای دفاع از دانشجويان كه بيشتر مورد خطاب ايشان هستند، در اين نوشته فعلاً قسمتِ كوچكی از حقايقی را كه به فعاليتهای سياسی اين روحاني، به‌خصوص پس از پيروزی انقلاب مربوط مي‌شود بازگو نمايم تا اخطاری باشد برای ديگر سردمداران نظام ولايي.

    بي‌مناسبت نيست ابتدا گوشه‌هايی از پاسخ دانشجويان را به فرمايشات جناب خوئيني‌ها ذكر نمايم، آنها غمگينانه مي‌نويسند:

    ابتدا نوبت آيت‌الله موسوی خوئيني‌ها بود كه به‌نامِ دين به دگرانديشان بتازد و تيغ حملاتِ خويش را متوجه انجمنهای اسلامی نمايد. البته ناراحتی ايشان از انجمنهای اسلامی بيش از همه به دليل بي‌توجهی اعضای اين تشكل به اوامر ايشان است.

    به‌راستی اگر انجمنها همچنان در دستِ‌ ايشان و حزب مطبوعشان بودند اينچنين دادِ وااسلاما سر مي‌دادند؟ يكی از دلايل واضح‌ اين مدعی نيز حمايت ايشان از طيف سنتی انجمن اسلامی دانشجويان دانشگاه تهران است كه در جمع آنان اين هجمه را انجام داده‌اند. اين طيف كه به‌دليل رفتار غيراخلاقی و غيرتشكيلاتی خويش مدتهاست مورد انتقاد دانشجويان دانشگاه تهران قرار دارند، به اين دليل مورد لطف ايشان مي‌باشند كه هر از چندگاهی ديداری با ايشان مي‌نمايند و تمامی ناراحتی وی نيز اين است كه چرا ساير انجمنها چنين رفتاری نمي‌نمايند. بي‌شك اگر ساير انجمنها نيز مانند طيف سنتی دانشگاه تهرانِ فرمانبردار احزابی مانند مجمع روحانيون مبارز مي‌بودند نه‌تنها مورد انتقاد قرار نمي‌گرفتند بلكه حمايت نيز مي‌شدند.

    بيانيه شورای تهران، دفتر تحكيم وحدت، دوشنبه 5 دي‌ماه 1384

    اما آنچه پس از چندسال سكوت و اخيراً بازگشت به ميدان سياست و پذيرش دبيركلی مجمع روحانيون مبارز بعد از استعفای پرمعنی جناب كروبی به دليل دخالتهای گسترده در انتخابات و نقش آقازاده جناب آقای خامنه‌ای (به گفته آقای كروبي)، آقای سيد محمد خوئيني‌ها را واداشت تا در جمع عده‌ای از دانشجويان به‌مناسبت 16 آذر اتهاماتی به دانشجويان و دگرانديشان وارد كند، ريشه در اعمال گذشته ايشان و كم‌رنگ كردن آنها دارد. قسمتی از فرمايشات آقای خوئيني‌ها را به نقل از روزنامه شرق بخوانيد:

    اما سئوال اين است اگر حكومت كسی را اذيت كرد آيا دليل مي‌شود بگويد حكومتِ بوش را بر جمهوری اسلامی ترجيح مي‌دهد؟ گاهی طوری در مورد مظالم صحبت مي‌شود كه گويی روی پهلوی را سفيد كرده است، اين كم‌لطفی است و بلكه بي‌انصافی محض است، در مباحث روشنفكری دينی نبايد به سمتی برويم كه همه‌چيز را نابود كنيم. اگر من با شخصی مخالفم نبايد آن را به مخالفت با دين تعميم بدهم اگر يك روز هم زندان رفتيم يا كتك خورديم حواسمان باشد همه‌چيز را زير سئوال نبريم. اگر شبهه در ولايت‌فقيه مي‌كنيم نبايد به اين خاطر باشد كه چون سهم ما را نداده‌اند…

    اما اينكه فردی در همين مملكت فعاليت داشته بعد از چند سال بگويد جمهوری اسلامی نه، برای من سئوال است كه آيا واقعاً تحقيق كرده است؟ آيا زمانِ پهلوی را ديده و مقايسه كرده است؟ يا اينكه چون اذيت شده يا توقع بيش از حد داشته يا واقعاً به او ظلم شده است و يا به دوستان ستم شده است اين‌طور عمل مي‌كند…

    در دانشگاه‌ها هم كه روشنفكرترينِ محيط دانشگاهی است انجمنی موفق خواهد بود كه به عقايد ريشه‌دار مردم نزديك باشد. انجمن اسلامی حزب سياسی محض نيست. انجمن اسلامی تشكيل شده تا پايگاهی برای اسلام‌خواهان باشد. ترديد بر اين مسئله بي‌معنی است. كسی كه بخواهد هويتِ اسلامی آن را تغيير دهد معنی ندارد اسمش انجمن اسلامی باشد. مي‌تواند يك كلوپ باشد كه هركس با هر عقيده‌ای آنجا باشد. انجمن اسلامی در درجه اول بايد اسلامی باشد.

    روزنامه شرق، دوشنبه 14 آذر 1384، ص 6

    قبل از اينكه به پاسخ فرمايشات آقای خوئيني‌ها بپردازم لازم مي‌دانم برای آگاهی بيشتر نسل جوان و دانشجو به سوابق آشنايي‌ام با اقای خوئيني‌ها به‌طور بسيار فشرده اشاره كنم تا معلوم شود كه ايشان كه بود و چه شد.

    پايگاه فعاليتهای ملی و مذهبی من بيشتر مسجد همت تجريش بود. اين مسجد تقريباً در منطقه شميران به‌ويژه تجريش همان نقش را داشت كه مسجد هدايت در تهران ـ كسانی چون پدر طالقاني، سيد علی خامنه‌اي، شيخ علي‌اكبر رفسنجاني، يحيی نوري، معاديخواه و … در اين مسجد برنامه‌هايی اجرا مي‌كردند. وقتی شنيدم طلبه نسبتاً جوانی برای امامت مسجد جوزستان (خيابان نياوران) كه تازه بنا شده بود به آنجا آمده و خوش‌فكر است به‌خصوص در تفسير قرآن حرفهايی برای گفتن دارد به آنجا رفتم و با آقای محمد موسوی خوئيني‌ها آشنا شدم. رابطه ما روزبه‌روز نزديكتر مي‌شد و در ماه‌های رمضان كه ايشان تفسير سوره حمد و سپس تفسير سوره بقره را آغاز كردند متوجه شديم در تفسير آيات بيشتر از تفسير آيت‌الله طالقانی بهره مي‌گيرند. تعداد زيادی از جوانان شميران و حتی تهران در جلسات تفسير ايشان حضور مي‌يافتند. جمعی از بچه‌های محل به‌خصوص جوانهای جمارانی تفسير را ضبط و تكثير مي‌كردند كه اكثريت قريب به‌اتفاق آنها در وقايع دهه 60 اعدام شدند. رابطه من و آقای خوئيني‌ها بسيار نزديك و خانوادگی بود. وقتی ايشان در سالِ 55 يا 56 به‌اتهام دادن پول به چند جوان قزوينی برای خريد اسلحه برای مبارزه مسلحانه با رژيم شاه در منزل اجاره‌ای كوچكی در خيابان نياوران نزديك سه‌راه مژده دستگير شد من و همسرم با تمام و جود در خدمت خانواده ايشان بوديم. بچه‌های آقای خوئيني‌ها هيچكدام به سن مدرسه نرسيده بودند. اولين كار من و همسرم و دوستان اين بود كه خانه نسبتاً مناسبی برای آنها تهيه كنيم. ابتدا خانه‌ای موقتی در جماران اجاره كرديم و سپس با تلاش بسيار موفق شديم خانه‌ای در ده جماران بن‌بست گلها ته كوچه درب روبه‌رو به مبلغ يك ميليون تومان خريداری نماييم. در اين زمان من اجاره‌نشين بودم. قصد ما اين بود كه خانه به‌نام همسر و فرزندانِ «آقا» باشد ولی ايشان از زندان پيام فرستادند و با اين كار مخالفت كردند. خانه به‌نام ايشان خريداری شد. ساختمان خانه كلنگی بود و بايد از نو ساخته مي‌شد. آقای موسوی خوئيني‌ها درحالي‌كه محكوم به 15 سال زندان شده بودند پس از حدودِ 10 ماه از زندان آزاد شدند. ديگر اوج انقلاب بود. چند جلسه‌ای با اصرار دوستان در مسجد جوزستان تفسير گفتند اما رويه و برداشت ايشان نسبت به قبل از دستگيری 180 درجه تغيير كرده بود. ديگر از آن برداشتهای گذشته از قرآن هيچ خبری نبود. به‌عنوان مثال قبل از زندان وقتی سوره بقره را تفسير مي‌كرد و به آيه 50 كه در مورد عبور اصحاب موسی از دريا است سخن مي‌گويد: «فرقنا بكم البحر» معتقد به معجزه شكافتن دريا نبود و مي‌گفت اين عبور معجزه خود مردم بود با چه وسيله‌ای نمي‌دانم قايق، شنا كردن و … ولی در هر حال وقتی خداوند كلمه «بكم» را به‌كار مي‌برد چنين است در غير اين صورت كلمه «لكم» را به‌كار مي‌گرفت و آنها هم كه مي‌گويند معنی بكم و لكم يكی است اين حرف بي‌معناست چون خداوند كلمات را در جای خود به‌كار مي‌برد و اينچنين برداشتهای آقای موسوی خوئيني‌ها تقريباً با برداشت همه مفسرين متفاوت بود و مي‌توانست به بسياری از پرسشهای جوانان در مورد اينچنين معجزات پاسخگو باشد و آنها را جذب نمايد. اما پس از بازگشت از زندان افكار و انديشه‌های ايشان به‌كلی متفاوت شد و در تفاسير و ديگر بحثها از برداشتی بسيار سنتی استفاده مي‌كرد. برخوردش با جوانها طوری شد كه كم‌كم جوانها از مسجد زده شدند و هركس پی كاری گرفت و رفت. چه چيزی در زندان برايش روشن شده بود ، الله اعلم. انقلاب ديگر نزديك مي‌شد و من درگير كارهای دانشگاه بودم ـ هفته همبستگی و تحصن 25 روزه (29 آذر تا 23 دي) ـ و بالاخره راهپيمايي‌ها و غيره. در اين زمان رابطه ما بسيار محدود بود وقتی آقای خمينی به پاريس وارد شد ناگهان شنيديم آقای خوئينی سر از پاريس درآورده و تا روز آخر آنجا بود و با آقای خمينی و ديگران به ايران بازگشت. بايد يادآور شوم آقای خوئيني‌ها با احمدآقا خمينی از زمان طلبگی روابط بسيار نزديكی داشت و مي‌توان حدس زد از بسياری وقايع زير پرده پاريس هنگامِ اقامتِ آقای خمينی با اطلاع و در تصميم‌گيري‌ها و برنامه‌ريزي‌ها برای آينده مؤثر بوده است. پس از ورود آقای خمينی جناب موسوی خوئيني‌ها كمتر در محافل و مجالس ظاهر مي‌شد در حقيقت او و سيد احمد خمينی دولتِ در سايه بودند تا اينكه ماجرای تسخير سفارت آمريكا پيش آمد. بهتر است ماجرا را از زبان خود او بشنويم:

    در آن زمان بنده به نمايندگی «امام» در صداوسيما بودم. سه نفر از برادرانِ دانشجو آقايان «ميردامادي»، «بي‌طرف»، و «اصغرزاده» طبق قرار قبلی به محل كار بنده در جام‌جم آمدند. ابتدا پس از گفت‌وگوی كوتاهی از اوضاع جاری كشور و از عملكرد «دولتِ وقت» و بازتاب منفی آن در جامعه، خصوصاً در ميان نيروهای انقلابی مبنی بر اينكه سمت و جهت دولت به‌سوی آمريكاست برادران طرح خود را در ميان گذاشتند و در بيانِ طرح، اضافه كردند كه طبق اطلاعاتِ به‌دست آمده يكی از عناصر مهم «سيا» در پوشش يك ديپلمات آمريكايی وارد ايران شده و گويا به‌دنبال اهدافِ خاصی در مقابله با انقلاب وارد شده.

    ابتدا نظر بنده را جويا شدند كه من هم موافق بودم و تأييد كردم و سپس پرسيدند كه به‌نظر شما «حضرتِ امام» با چنين اقدامی موافق خواهند بود يا نه؟ بنده در ضمن تحليل كوتاهی چنين نتيجه گرفتم كه ايشان موافق خواهند بود.

    در اينجا از من خواستند كه بروم قم و طرح برادران را با «حضرت امام (ره)» در ميان بگذارم و به‌اطلاع ايشان برسانم و نظر ايشان را بخواهم تا درصورتي‌كه موافق باشند اقدام شود. بنده با طرح قضيه خدمتِ امام مخالفت كردم و دلايل خودم را برای اين مخالفت توضيح دادم كه برادران نيز قانع شدند و قرار شد كه پس از تصرف «لانه» بلافاصله به‌اطلاع ايشان برسانيم و چنانچه مخالفت كردند، سريعاً محل را ترك كنيم و نيز ساعت شروع كار در همان جلسه مشخص شد.

    روزنامه ابرار، دوشنبه 9/8/1379، به نقل از مجله «حصور يادمان»، 13 آبان 1370 ـ خاطرات

    آقای موسوی خوئيني‌ها در خاطرات خود در همين زمينه مي‌گويند:

    بنده با چند نفر از برادران از جمله آقايان «ميردامادي» و «اصغرزاده» و گويا آقای «سيف‌الهي» خدمتِ «حضرت امام» در قم رسيديم كه پس از گفت‌وگو… ]امام[ دستور فرمودند كه دانشجويان موضع‌گيری كنند و نكاتی را نيز متذكر شدند و در «بيانيه» دانشجويان ذكر شود… آن بيانيه تهيه شده و به صداوسيما هم ارسال گرديد ليكن «قطب‌زاده» قبل از پخش آن، سريعاً دولت مستعفی را مطلع ساخت و به هر ترتيبی بود، مانع از پخش آن «بيانيه» شد و تا آنجا كه به ياد دارم، بيانيه بسيار خوبی هم بود كه متأسفانه اصل آن بيانيه هم گم شد و تا آنجا كه به ياد دارم بعداً هم آن را پيدا نكردند]!!![

    روزنامه ابرار، خاطرات محمد خوئيني‌ها، دوشنبه 9/8/79

    البته در مورد جناب سيد محمد موسوی خوئيني‌ها حرف و سخن بسيار است كه علاقه‌مندان به‌ويژه دانشجويان مي‌توانند به كتاب «شنود اشباح» که اتفاقا توسط طرفداران نظام ولايی تهيه شده است (تحقيق و تأليف رضا گلپور چمركوهی از صفحه 182 تا 247) مراجعه كنند.

    لازم است در همين‌جا به اين نكته اشاره كنم كه آقای سيد محمد موسوی خوئيني‌ها به‌طور قطع در عواقب و پيامدهای حمله به سفارت آمريكا و آنچه پس از اين عمل بر سرِ ملت ما آمد مسئوليت بزرگی دارد. سئوال اين است كه حمله عراق به ايران و جنگ هشت‌ساله، ميلياردها ضرر و زيان مادی جنگ، كشته شدن صدها هزار ايراني، معلول شدن هزاران جوان، فقر و فساد و فحشا و اعتياد ناشی از جنگ، چپاول بيت‌المال و جنايات دهه شصت (در زمان دادستان كل بودن ايشان) و وقايعی ديگر كه امروز ملت ما را به چنين وضعی دچار كرده و … چه ارتباطی مي‌تواند با اشغال سفارت آمريكا به سركردگی آقای خوئيني‌ها داشته باشد؟ اگر امروز آقای خوئيني‌ها از بي‌اعتقادی جوانها به دين و سرخوردگی آنها از حكومتِ دينی و از سكولار شدن دانشجويان مي‌نالند، چه‌كسانی مقصرند؟ آيا منش و روش و تزوير و زورگويی و زراندوزی همپالكي‌های ايشان موجب اين وضع نشده است؟ آيا آنچه طی 27 سال آقايان حكومتگران از جمله جناب ايشان با دروغ و فريب تحويل مردم دادند باعث دوری جستن دانشجويان از نظام ولايی نشده است؟ و تازه اين روزها بحث حوزوی اين است كه آقای خمينی با جمهوريت يعنی دخالت مردم در امور موافق بوده يا خير و همگان به اين نتيجه رسيده‌اند كه جمهوريت و ولايت‌فقيه دو چيز متضاد است و اين جماعت از انتخابات و مجلس و از اين قبيل بازيها قصدی جز فريب مردم و تثبيت پايه‌های حكومت خود نداشته‌اند. آيا اينها همه موجب بدبينی و يأس جوانان و دانشجويان نسبت به حكومت دينی نشده است؟

    آقای خوئيني‌ها مي‌گويد:

    گاهی طوری در مورد نظام صحبت مي‌شود كه گويی روی پهلوی را سفيد كرده است. اين كم‌لطفی و بلكه بي‌انصافی محض است… اگر يك‌روز زندان رفتيم يا كتك خورديم حواسمان باشد همه‌چيز را زير سئوال نبريم. اگر شبهه در ولايت‌فقيه مي‌كنيم نبايد به اين خاطر باشد كه چون سهم ما را نداده‌اند اما اينكه فردی در همين مملكت فعاليت داشته بعد از چند سال بگويد جمهوری اسلامی نه، برای من سئوال است، كه آيا واقعاً تحقيق كرده است؟ يا اينكه چون اذيت شده يا توقع بيش از حد داشته يا واقعاً به او ظلم شده و يا به دوستان ستم شده است اين‌طور عمل مي‌كند؟

    آقای خوئيني‌ها من از شما استدعا دارم اين مطالب را با بحث‌هايی كه در تفسير سوره بقره در مورد فرعون و فرعونيان و رفتار آنها با موسی قبل از انقلاب و به‌قدرت رسيدن مي‌گفتيد و در نوار ضبط شده و اگر نداريد من برايتان مي‌آورم مقايسه كنيد تا ببينيد قدرت چگونه شماها را مسخ كرده و چشمهايتان را نابينا و گوشهايتان را ناشنوا و وجدانهايتان را منجمد نموده است. شما از سالِ 60 دادستان كل كشور بوديد و اگر ادعا كنيد آنچه در زندانهای جمهوری اسلامی مي‌گذشت را نمي‌دانستيد وای بر شما. راستی شما نمي‌دانستيد در زندانها چه مي‌گذرد و هر روز چند صد نفر بي‌محاكمه يا در دادگاه‌های چنددقيقه‌ای محكوم به مرگ مي‌شدند و به جوخه اعدام سپرده مي‌شدند؟ نمي‌دانستيد به دختران تجاوز و سپس آنها را اعدام مي‌كنند؟ نمي‌دانستيد به‌قول آيت‌الله منتظری افراد زير نظر شما با شكنجه و اعمالِ ضدانسانی خود روی ساواك شاه را سفيد كرده‌اند؟ نمي‌دانستيد در سال 67 هزاران زندانی كه دوره اسارت را مي‌گذرانيدند با يك فرمان قتل‌عام شدند. نمي‌دانستيد… برای به‌خاطر آوردنِ آنچه كرديد، يك‌بار كتاب خاطرات آيت‌الله منتظری را بخوانيد تا فكر نكنيد مردم شما را نمي‌شناسند و چند سال سكوت شما همه‌چيز را از خاطره‌ها زدوده است و شما مي‌توانيد با اين حرفها جنايات گذشته را كم‌رنگ و اين‌طور جلوه دهيد كه بحث بر سر يك روز زندان رفتن يا كتك خوردن است، حواسمان باشد فقط آن چند دوست و همفكر اصلاحاتی شما به زندان نرفتند، تظاهر نكنيد. آنچه را در زمان دادستانی شما اتفاق افتاد مردم از خاطر نبرده‌اند.

    آقای خوئيني‌ها از ياد نبريد تاريخ را:

    «خوئيني‌ها» كه پس از كناره‌گيری تدريجی از قدرت، بخشی از فعاليتهای خود را به مركز تحقيقات استراتژيك وابسته به رياست جمهوری منتقل كرده بود و در آنجا با حضور افرادی چون «بهزاد نبوي» و «سعيد حجاريان» پايگاهی برای تحول در جنبش چپ اسلامی ايجاد كرده بود در آغاز دهه هفتاد از اين سمت نيز كناره گرفت.

    از نشريه «همشهری ماه»، آذر 1380، به نقل از ص 213 كتاب شنود اشباح

    و در راستای به‌اصطلاح تحول در جنبش چپ اسلامی بود كه آقای خوئيني‌ها روزنامه سلام را عَلَم كرد (بهمن 1369) و با ژست روشنفكری مسلمان برای حفظ نظام استراتژی نوين را آغاز نمود و دوستانش از جمله عباس عبدی توانستند در آن شرايط كه هاشمی رفسنجانی مي‌خواست كارهايی انجام دهد كه با مرگ آقای خمينی و رهبری خامنه‌ای دنيا و جامعه و به‌ويژه جوانان ايرانی بپندارند تحولی ايجاد شده و به اين ترتيب به عمر نظام ولايی بيافزايند و آن را تثبيت كنند سلام و چند نشريه ديگر اجازه انتشار يافتند تا ضمن پاسداری از قانون اساسی و نظام ولايی با نوشته‌های نقدآلود و چند مقاله انتقادی (بدون شكستن خط قرمزها) كم‌كم مردم دهه 60 و جناياتی كه در آن دهه اتفاق افتاده بود را به فراموشی بسپارند. عاملان كشتارهای دهه 60 حالا در كسوتی ديگر ظاهر شده بودند و در نشريات خود بدونِ آنكه به مسائل ريشه‌ای بپردازند تلاش مي‌نمودند تغييراتی را كه در قانون اساسی در سال 1368 به‌وجود آورده بودند از جمله تبديل ولايت‌فقيه به ولايت مطلقه، حذف اعلم بودن در انتخاب ولي‌فقيه، حذف شورای قضايی و افزودن به اختيارات ولي‌فقيه و به‌وجود آوردن مجمع تشخيص مصلحت نظام و نظارت استصوابی و مسائلی از اين قبيل را با نقاديهای آبكی از نظام اينگونه وانمود كنند كه تحولاتی به‌نفع مردم در حال شكل‌گيری است. اما انتخابات دوره دوم رياست جمهوری هاشمی رفسنجانی و رأی پايين او نشان داد اين ترفندها چندان مؤثر واقع نشده و بايد برای حفظ نظام استراتژی جديدی را مطرح كرد. خوئيني‌ها و همكارانش از جمله سعيد حجاريان مسئله‌ اصلاحات و انتخاب يك روحانی كمتر شناخته‌شده به‌نام خاتمی را مطرح كردند و به كمك بي‌دريغ دانشجويان بيگناه يا كم‌اطلاع توانستند با رأی نسبتاً بالايی او را به مسند رياست جمهوری برسانند (1376). اما هدف يك چيز بود حفظ نظام به‌هر شكل و ترتيب. دانشجويانی كه مشتاق آزادی و عدالت بودند فريب ظاهرسازي‌ها و روشنفكرنمايي‌های كسانی مثل سيد محمد موسوی خوئيني‌ها و عباس عبدی و روزنامه‌هايی مانند «سلام» را خورده بودند و مظلومانه پس از توقيف روزنامه سلام به‌علت افشای سندی در مورد سعيد امامي، در اعتراض به اين عمل كه دانشجويان خلاف اصولِ دموكراسی و آزادی بيان كه از اهدافِ آقايان اصلاح‌گرها بود مي‌دانستند، ساده‌دلانه و در كمال خلوص در كوی دانشگاه تهران به راهپيمايی دست زدند و عوامل وابسته به نظامی كه آقای خاتمی رئيس‌جمهور آن بود با يورش به دانشجويان فاجعه‌ای را آفريدند كه بي‌رحمی و خشونت در آن اگر بيشتر از حادثه 16 آذر سال 32 نبود كمتر هم نبود. آنها كه شاهد هر دو فاجعه بودند مي‌توانند به قضاوت بنشينند نه افرادی نظير آقای خوئيني‌ها كه هر عمل جنايت‌آميز نظام ولايی را توجيه مي‌‌كنند. فاجعه 16 آذر در روزهايی كه ايران پس از يك كودتای انگليسی ـ آمريكايی و تسلط بيگانگان بر ايران و به قدرت رسيدن يك نظامی و قلع‌وقمع مبارزان راه آزادی و تسلط نظاميان بر كليه‌ امور كشور و در فضايی كه استبداد سلطنتی با تمام توان يكه‌‌تاز شده بود اتفاق افتاد درحالي‌كه جنايت 18 تير سالِ 78 و حمله به كوی دانشگاه در ايامی كه به‌اصطلاح يك رئيس‌جمهوری اصلاح‌طلب كه شعار مردمسالاری و آزادی و قانون‌مداری سر داده بود به‌وقوع پيوست. امروز آقای سيد محمد موسوی خوئيني‌ها به قيمت توهين به مردم و دانشجويان از رژيمی دفاع مي‌كند كه كسانی چون آيت‌الله منتظری مي‌گويند اين نظام در خشونت و بي‌رحمی روی ساواك شاه را سفيد كرده (به اين مضمون)، معلوم است آقای خوئيني‌ها بايد از اين رژيم دفاع كند چون به همه چيز رسيده و خود از ستونهای نظام بوده و هست و اين درحالی است كه در نامه مورخ 17/1/70 خود به اينجانب مي‌نويسد:

    «شما كه با بنده معاشرتی از نزديك و خانوادگی داشتيد كه از ايامِ خوب زندگی من و خانواده‌ام بوده است هرگز از من مطلبی شنيده بوديد كه از هوس و طمع و آرزوی به حكومت رسيدن حكايت مي‌كرد؟ آيا ما اساساً سقوط حكومتِ شاه را اينچنين نزديك مي‌ديديم؟» آيا ما تصور مي‌كرديم در ايران به اين زوديها حكومتی به‌دست مردم تشكيل شود كه بنده و امثالِ من در آن پست و مقامی داشته باشيم؟ بر فرض كه ما چنين آرزوهايی داشتيم بسيار خوب. امروز ديگر عقده چرا و با كدام كينه و با چه‌كسی و بر سر چه چيزي؟! من حتی با صدام هم كينه ندارم هرچند كه اگر دستم به او برسد و قدرت داشته باشم لحظه‌ای در اعدامِ او ترديد نمي‌كنم ليكن هرگز كينه‌ای با او ندارم.»

    نامه 1/7/70 آقای خوئيني‌ها به نويسنده

    جناب آقای خوئيني‌ها،

    جانِ كلام در همين جملات شماست كه مي‌فرماييد: آيا ما تصور مي‌كرديم در ايران به اين زوديها حكومتی به‌دست مردم تشكيل شود كه بنده و امثالِ من در آن پست و مقامی داشته باشيم؟ پس چگونه شد كه زودتر از آنچه شما فكر مي‌كرديد آقای خمينی به قدرت رسيد و شما به مقامات عالی دست يافتيد؟ آيا شما نقش كنفرانس گوادلوپ و بردن آقای خمينی به پاريس را از ياد برده‌ايد؟ چرا سراسيمه بلافاصله به پاريس رفتيد و تا روز آخر به‌علت نزديكی و دوستی صميمانه با آقای احمد خمينی در پاريس مانديد؟ شما مطمئناً از بسياری از جريانات اطلاع داشتيد. به‌هرحال نمي‌توانيد از اينكه دانشجويان به نقد نظام و اعمالِ آن در سالهای اخير نشسته‌اند نگران نباشيد و جنايات انجام‌شده و كشتار هزاران انسان و شكنجه‌های مرسوم در زندانها را تا اين حد بي‌اهميت بگيريد كه بگوييد «اگر يك روز هم زندان رفتم يا كتك خوردم حواسمان باشد همه‌چيز را زير سئوال نبريم. اگر شبهه در ولايت فقيه مي‌كنيم نبايد به اين خاطر باشد كه چون سهم ما را نداده‌اند و …» آقای خوئيني‌ها اگر روی سخنتان با همفكران اصلاحاتي‌تان مانند عباس عبدی مي‌باشد آنها سهم خود را گرفته‌اند و بايد خود به دفاع از خويش بپردازند اما اگر به دانشجويان ايراد مي‌گيريد كه چرا تمايل به حكومت دينی را از دست داده‌اند به اعمال و رفتار خود و همفكرانتان نگاه كنيد و ببينيد «قدرتي» كه مدعی هستيد دنبال آن نبوديد با شما چه كرده است. آيا دانشجويان مي‌دانند جناب خوئيني‌ها چند سال بعد از انقلاب خانه خريداری شده از سوی مردم را فروختند و به باغ بزرگی كه متعلق به آقای خسروشاهی (از مؤسسين كارخانه‌های مينو) بود و معلوم نيست با كدام مجوز شرعی و عرفی مثل هزاران باغ و خانه ديگر مصادره شده بود منتقل شدند. اين باغ كه بيش از چهار هزار متر وسعت دارد و ويلای بسيار مجللی در وسط آن ساخته شده و در جماران خيابان حصارك پلاك 15 يعنی يكی از بهترين نقاط شميران قرار دارد محل سكونت حضرت آيت‌الله است همان كسی كه قبل از انقلاب سرِ منبر مي‌گفت: اگر كسی در لباسش يك تكه‌نخ غصبی باشد نمازش درست نيست يا به نقل از علی عليه‌السلام مي‌فرمودند «سطح زندگی حاكمان بايد برابر با زندگی فقيرترين طبقات باشد»، چگونه امروز درحالي‌كه ميليونها انسان در حصيرآبادها و حلبي‌آبادها زندگی مي‌كنند و صدها نفر در همين تهران كارتن‌خواب هستند، به خود اجازه مي‌دهند در چنين كاخی آن هم متعلق به غير زندگی كنند؟ آيا چنين اعمال و رفتار از سوی روحانيون حاكم نيست كه جوانها را از هر چه نامِ دين بر آن نهاده‌اند بيزار مي‌كند؟

    شما به چه حقی به اعضای انجمنهای اسلامی كه از روی ناچاری و برای ادامه حيات نام اسلامی را بر خود نهاده‌اند مي‌گوييد:

    انجمن اسلامی تشكيل شده تا پايگاهی برای اسلام‌خواهان باشد. ترديد در اين مسئله بي‌معنی است كسی كه بخواهد هويت اسلامی آن را تغيير دهد معنی ندارد اسمش انجمن اسلامی باشد. انجمن اسلامی در درجه اول بايد اسلامی باشد.

    آقای خوئيني‌ها آيا شما واقعاً نمي‌دانيد يكی از شرايط فعاليت تشكل‌های دانشجويی در دانشگاه‌ها اين است كه نام اسلامی داشته باشند؟ پس چرا از اينكه دانشجويان بخواهند هويت اسلامی انجمنها را تغيير دهند مي‌آشوبيد و به دانشجويان معصوم و دلسوز وطن اينچنين حمله مي‌كنيد؟

    در خاتمه يادداشت قسمتی از نامه شما که نظام اخلاقی در رسم دوستی تان را نيز نشان ميدهد به يادتان می آورم تا شايد برای جوانان دانشجو نيز آگاه کننده باشد.

    شما در بحراني‌ترين سالهای اوايل دهه 60 دادستان كل كشور بوديد يادتان هست آن روزها كه من زير بدترين شكنجه‌های مأمورين شما بودم و خانواده‌ام بي‌اطلاع از وضع من در سخت‌ترين شرايط دربه‌درِ زندان اوين و قزل‌قلعه و حسين‌آباد بودند، شما كه در مسند علی نشسته بوديد!! توقع داشتيد آنها بيايند و به شما رو بيندازند و برای كسی كه فقط به جرم اظهار عقيده و نقد حاكميت به زندان افتاده و با مرگ دست‌وپنجه نرم مي‌كرد و در زير شكنجه عوامل شما بود، تقاضای بخشش كنند. نوشته خود را بخوانيد:

    «متأسفانه پس از آن تاريخ و در ايامی كه شما زندان بوديد نتوانستم احوالی و سراغی از خانواده شما و خصوصاً خواهرم قدسي‌خانم بگيرم و بر طبق اطلاعاتی كه از برخی دوستان دريافت مي‌شد ايشان هم مثل شما چنان راه را جدا مي‌ديد كه حاضر به برقرار ماندن معاشرت و دوستی گذشته نبودند كه من شخصاً از اين بابت متأسفم چون هم شما و هم ايشان به من و خانواده‌ام بسيار محبت كرده‌ايد خصوصاً در ايامی كه من زندان بودم».

    از نامه مورخ 17/1/70 سيد محمد موسوی خويئني‌‌ها به نويسنده

    دانشجويان عزيز؛

    گفتنی بسيار زياد است كه در اين نوشته نمي‌گنجد. رسم نظام بر اين بوده برای ادامه حكومت خود افرادی را برای ساليان در آب‌نمك مي‌خوابانده تا با تغيير نسل به خيال خود همه‌چيز به فراموشی سپرده شود و امروز نوبت مطرح كردن آقای خوئيني‌هاست كه به‌عنوان دبير كل مجمع روحانيون مبارز وارد صحنه گردد و ايشان هم برای اثبات وفاداری خود نسبت به نظام ولايی و ولي‌فقيه بايد كاری مي‌كرد او هم حمله به دانشجويان و دگرانديشان و دفاع از گذشته پر از ظلم و كشتار و فريب و تزوير نظام را انتخاب كرد اما مردم ايران آنقدرها هم كه فكر مي‌كنيد حافظه تاريخي‌شان ضعيف نيست و به‌خصوص نسل جوان و دانشجويان با مطالعه و تحقيق بسياری از حقايق را مي‌دانند و ديگربار فريب افرادی نظير آقای سيد محمد موسوی خوئيني‌ها را نخواهند خورد. ضمناً طرفداری از بوش و شاه همانقدر به دانشجويان مي‌چسبد كه تحصيلات دانشگاه پاتريس لومومبای مسكو به شما!!

    در پايان برای بيشتر آشكار شدن حقايق پيشنهاد مي‌كنم اگر دانشجويان عزيز دانشگاه‌های تهران مايلند ترتيب يك مناظره رودررو بين من و جناب خوئيني‌ها را در يكی از سالنهای دانشگاه بدهند تا معلوم گردد دانشجويان مقصرند يا امثالِ آقای خوئيني‌ها.

    والسلام

     
    • فراموشی و سرگشتکی در زمان حال آینده هر نسلی را محکوم به تکرار گذشته می کند. درود و سپاس بر شما که به یاد میآورید آنچه را که نباید فراموش شود .یاد بنیاد اندیشه است.پیروز و استوار باشید

       
  22. ريشه ها ٣١٥( قسمت ٣١٤ ذيل پست چرخ گوشت ٤ ژوئن ٢٠١٥)
    فرهنگ < فرهنگ دينى < عرفان <…..
    زمين و آسمان حافظ
    ٢٨:فرضيه عارف بودن حافظ
    قسمت ب : در ديوان حافظ ، در عين پراكندگى موضوعى اى ، كه به قدر كافى با استناد به شواهد روشن شد ، انديشه اى نهفته است كه شاعر به آن پايبند است و شايد بتواند پيوستارى براى پراكندگى سرگيجه آور مضمون هاى تاريخى ، مهر آيينى ، زرتشتى ، مسيحى ، اسلامى ، زمينى و آسمانى باشد . در حقيقت اين سرگيچه را بر ما تحميل كرده اند . آن قدر نام حافظ را با عرفان جوش داده اند كه در برابر '' زلف آشفته و خوى كرده و خندان و لب و مست '' و '' پيرهن چاك و غزلخوان و صراحى در دست''ى كه نيمه شب مست به بالين شاعر مى آيد نمى دانيم چه كنيم . در برابر ميخانه هاى بسته شده اى كه به وضوح به خرابات هاى شيراز در دوران مبارز الدين معروف به محتسب اشاره دارد نمى دانيم چه رنگ ملكوتى اى بماليم . در برابر دلبستگى حافظ به آيين زرتشتى نمى دانيم چه بگوييم . يا اشعارى كه حكايت از خيام مسلكى دارند و ديگر مواردى كه تا كنون به آنها اشارت رفته است با چند غزل عرفانى حافظ نمى خوانند . . كافى است حافظ را عارف ندانيم تا سرگيجه مان نيز دود شود و به هوا رود . اما آن انديشه مستمر چيست ؟ پاسخ من كه عجالتاً توضيحش را بدهكارم اين است : شناختى كه حافظ از سرشت وجودى انسان يافته است . از اين نظر او با ديگر عارفان همداستان است ، اما نتيجه اى كه عارفان ديگر از آن مى گيرند نمى گيرد يا دست كم اين نتيجه انديشه پايدار او نيست .براى آنكه مطلب پيچيده نشود بهتر است در اين قسمت به سرشت وجودى انسان بپردازم و انديشه اى را كه حافظ نقاب از رخش مى كشد به بخش هاى بعد موكول كنيم .
    . ما انسان ها كه بنا به نظريات زيست شناختى كامل تر از ديگر موجودات هستيم ، از قضا تنها موجود ناكامل عالم هستيم ؛ تنها موجود تهى ، ناقص ، نامتعين ، مرگ آگاه ، همسفر با ترس و دلنگرانى و لحظاتى از دلتنگى و غم بى دليل اما به شدت آشوبنده . تنها موجود ذاتاً توخالى اى هستيم كه هرگز در حد يك موريانه پر نمى شويم ليك مدام براى پركردن هويت ناتمام خود در تنش و كشمكش به سر مى بريم . آرامش ذاتى ما نيست و امنيت طبيعت ما نه . ما مثل همه جانوران نيازهاى جسمى داريم .براى تأمين غذا ، پوشاك و مسكن و مانند اين ها بايد كار كنيم . هانا آرنت در كتاب وضعيت انسانى ميان كار و زحمت تفاوت مى گذارد . اگر جسم ما صرفاً حيوانى بود ، نفس ما هم نفس حيوانى مى شد و كار ما نيز صرفاً زحمتى بود براى رفع نيازهاى عاجل و سپرى شونده اى چون گرسنگى و مصونيت از سرما و گرما و خطرهاى بيرونى ، اما ،جدا از تحليل درخشان و تاريخى آرنت در تفاوت زحمت برده وار و كار دلبخواه و سازنده ، سرشت كار انسانى نه فقط توليد محصول و حتى كسب درآمد و إمرار معاش بل پاسخى است به ناتمامى مغاك گونه وجودش .آرنت از ديدى انتقادى برآن است كه عصر مدرن تفكيك كار و زحمت را از بين برده و هر دو را به زحمت تقليل داده است، به گونه اى كه اهل كارهاى فكرى نيز مايل اند فعاليت گفتارى و فكرى خود را زحمت نامند . نكته اى كه من مى خواهم مطرح كنم اين است كه نياز به زنده ماندن در همه جانوران و جانداران نيازى مقدم ، پايه اى و ضرورى است ، اما در هستى انسان تفاوتى و ويژگى منحصر به فردى نهفته است كه در هيچ موجود ديگرى وجود ندارد . از ديدگاه بيرونى به زندگى هر جانور غير انسانى كه بنگريم مى توانيم گفت كه اين موجودات هيچ نقصى در خود نمى بينند. زندگى آنها در رفع همان نيازهاى حياتى متوقف است ، نسل اندر نسل زندگى شان زحمتى مشابه و تغيير ناپذير و يكدست بوده است براى خور و خواب و توليد مثل . هيچ گاه نيز به نظر نمى رسد كه از اين بابت رنجى ببرند يا احساس گناه كنند. غرايز نوع بر آنها فرمان مى راند و آنها نيز تابعِ غرايز نوع اند و نشانى از فرديت خودبنياد در آنها نمى بينيم .آنها از طبيعت خود كاملاً راضى به نظر مى رسند و از آنچه طبيعت به آنها داده است هرگز سركشى نكرده اند . نظام زندگى مورچگان و موريانه ها ، به رغم سامان دقيق آن ، از هزاران سال پيش تاكنون دست ناخورده و بى تغيير مانده است ، ليك انسان غار هاى اوليه را به برج هاى بلند و سنگ آتش زنه را به انرژى هسته اى تبديل كرده و بر روى جهان بكر طبيعى جهانى مصنوع بر پا كرده كه فرهنگ و تمدنش ناميم. تغييرات ديگر موجودات هرگز از حد طبيعى فراتر نرفته است . تغييراتى نيز كه در نظريه فرگشت (evolution ) مطرح است نوعى و طبيعى بوده اند نه انتخاب آگاهانه و فردى . اگر ميليون ها سال بر خرسنگى قطره قطره قطره…آب بچكد ، اين سنگ تغيير مى كند نه اينكه سنگ خودش را تغيير داده باشد . اين تغيير از بيرون است نه از خواست درونى و فردى آن خرسنگ خاص و معين . از سنگ فراتر مى رويم . تك سلولى ها ، ماهى ها ، خزندگان ، پرندگان و پستانداران باز هم از نگاه بيرونى كاملاً بى شعور نمى نمايند ، احساسى به جهان پيرامون دارند ، از خطر مى گريزند يا خطر را دفع مى كنند ، ما نمى دانيم كه در مغز و ذهن آنها چه مى گذرد اما نشانه و اثرى از ناخرسندى آنها از وضع طبيعى شان نمى بينيم . هيچ يك از آنها كمينه تغييرى در اين وضع نداده اند ، نه زبان و كلمه و نوشته ايجاد كرده اند ، نه از چيستى خود و جهان و علت آغازين هستى پرسش كرده اند ، نه فهم بواسطه اى از خود و جهان دارند ، نه فردا و ديروز شان تفاوت چندانى دارد، نه اعتقادات مختلفى دارند كه آنها را به نزاع گفتارى و كشتارى وادارد ، نه طرح علوم و صنعت ها و تكنولوژى هاى پيچيده در انداخته اند ، و نه خودآگاهى و شوق آزادى دارند . ما انسان ها ستم مى كنيم ، همنوع مى كشيم ، به جنگ و كشتار افتخار مى كنيم ، يكدگر را دانسته و ندانسته آزار مى دهيم ، با هم همدردى مى كنيم ، به خاطر وطن جان نثار مى كنيم ، در راه يك عقيده به مرگ خوشامد مى گوييم ، طرح هاى پيچيده هنرى و فنى در مى اندازيم ، به سيارات دوردست فضا پيما مى فرستيم ، و اين توانش ها ما را از همه موجودات ديگر متمايز مى كند . خاستگاه اين جهان مصنوعى و عظيم در آگاهى ماست و اين آگاهى خود رازى است كه فيلسوفان و دانشمندان در باره چيستى آن و چگونگى ظهور آن قرن هاست در كشمكش اند .به طور كلى برخى آن را قابل تقليل به كاركرد بيولوژيك مغز و اعصاب انسانى دانسته اند و برخى براى آن خاستگاهى متافيزيكى قائل شده اند . عارفان و خداباوران نيز اين نظريه را پرداخته اند كه همه موجودات جهان بدون سركشى از داده هاى خود مطيع خدا هستند اما انسان مى تواند طاغى و سركش باشد .
    اكنون خاستگاه آگاهى را عجالتاً به عنوان يك پرسش مفتوح مى گذاريم و مستقيماً در خود خود تأمل مى كنيم و در ضمن هرگونه پيشفرض دينى را هم كنار مى گذاريم . وجود خود يعنى وجود فردى و زندگينامه اى شخص خودمان نه وجود همه و هر انسانى . داستان آن ريش درازى را شنيده ايد كه ريشش تا به زانو مى رسيد و بى درد سر با آن مى زيست . روزى كسى به وى گفت :'' كنجكاو م بدانم تو شب ها هنگام خواب ريشت را روى پتو مى كشى يا پتو را روى ريشت ؟'' ريش دراز گفت :'' تا حالا فكرش را نكرده بودم . بگذار امشب بخوابم و فردا خبرش را بدهم ''. اما آن شب تا صبح خوابش نبرد چراكه گاهى پتو را روى ريش مى كشيد و گاه ريش را روى پتو و در هر دو حال معذب و ناآرام بود . قبلاً ريش خود را چون همه ريش ها و به قول فيلسوفان ريش بماهو ريش مى ديد ، اكنون ريش از آن خودش شده بود ، ريشش فرديت پيدا كرده بود و ريش دراز با ريشش نسبتى آگاهانه پيدا كرده بود . او مدرن شده بود . در عصر قديم فيلسوفان و حكما نفس را تعريف مى كردند بدون آنكه در نفس خاص خود تأمل كرده يا مانند يك روانكاو مدرن رندگينامه نفسانى اين يا آن شخص معين را در مطب روانكاوى كرده باشند . نفسى كه با منطق نظرى تعريف مى شد نفس بماهو نفس بود .شايد عارفان نخستين كسانى بودند كه چون آهنگ غلبه بر خواهش هاى نفسانى خود داشتند ، به نفس شخصى خود توجه كردند . اكنون ما نيز فارغ از هر داده پيشينى به كمك آگاهى مى كوشيم به شيوه بودن خود انديشه كنيم . روزى زاده شده ايم و روزى مى ميريم . چرا؟ براى چه ؟ به چه مقصودى ؟ در گزارش امر واقع اين چيزها را بدواً بايد كنار نهاد . خيام با آگاهى از آنچه مى بيند چنين مى گويد :
    اى بس كه نباشيم و جهان خواهد بود
    نى نام ز ما و نى نشان خواهد بود
    زين پيش نبوديم و نَبُد هيچ خلل
    زين پس چون نباشيم همان خواهد بود
    پس در نگاه بيواسطه در خود يك امر تهى مى يابيم ، يك نقصان و فقدان و نيستى و به اصطلاح خلأ . اسب چنين حالى ندارد. در خود فروبسته است . هيچ نشانه اى نداريم كه اسب از نيستى و نقص و حتى ميرايى خود آگاه باشد . البته انبوهى از آموزه ها از كودكى به ما آموخته اند كه هدف از زندگى چنين و چنان است ، اما گفتم كه اين پيشداورى ها را كه همواره در مورد آنها جنگ ها و اختلافات است در پرانتز بگذاريم و مستقيم به خودِ خودمان و آنچه كاملاً مشهود است بنگريم . خود را خالى و ناضرور مى يابيم . هرچه جز اين گفته شود چه بسا براى گريز از رويارويى با همين بى تعينى و تهى بودن باشد. چرا ؟ چون تحمل رويارويى با خود تهى به راستى هولناك است . ما دائماً طورى زندگى مى كنيم كه از اين حال بگريزيم يا از اين بى هويتى و بى تعينى بى خبر و اين خالى بودن را پر احساس كنيم . به سوى چه رو مى آوريم ؟ به سوى خدا ، اعتقادات موروثى ، هنر ، صنعت ، يك نيروى برتر ، يك قدرت پناه دهنده . كسانى روى آورى به خدا و پشتيبان زمينى يا آسمانى را امتياز بزرگى مى دانند ، چرا كه تكيه گاهى آرامبخش دارند كه حتى درد ميرايى آنها را نيز حل مى كند . اما اين ايمانى كه براى گريز از وحشت نيستى و احساس آرامش است ، ايمانى سودجويانه و به تعبيرى ايمان تاجران و نو كران است . اما ما كه نمى خواهيم خود را فريب دهيم . ما مى خواهيم تا حد فروپاشى روحى به فريب ناپذيرى پايبند مانيم .الان حقيقت يا ناحقيقتِ اين تكيه گاه ها مد نظر نيست . اين گريزگاه هاى ايمنى بخش ثانوى اند. ما قرار شد بى پيشداورى در وجود خود تأمل كنيم . با خودِ عريانِ خودمان مواجه شويم . چه مى يابيم ؟ به اصطلاح فيلسوفان امر ممكن ، امر بى تعين ، امكان خاص يا contingency . ببخشيد كه اين كلمات را به كار مى برم . عمد دارم . مى خواهم بگويم در فرايند تفكر همان حكماى مؤمن نيز واجب الوجود و جهان ديگر و جاودانگى نفس و اين حرف ها امرى ثانوى است . توجه كنيد : مى گويم در فرايند تفكر نه از نظر تقدم و تأخر وجودشان . ممكن يعنى چيزى كه هست و مى تواند نباشد . بود و نبودش بالسويه است . هيچ ضرورتى ندارد . ارسطو وقتى ناضرورى بودن موجودات پيرامونش را دريافت در انديشه يافتن خاستگاهى براى ضرورت شد .به قول خيام :زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل / زين پس چو نباشيم همان خواهد بود. عريان و رها از هرچه در كله مان تپانده اند مى خواهيم وجود خود را ببينيم . لحظه اى كه از هر هويت از بيرون داده شده خالى شويم لحظه اى به غايت هولناك است . از همين روست كه كار براى انسان فقط زحمت حيوانى نيست . انسان از آنجا كه خود را ناتمام و هيچ مى يابد مختار و آزاد و آگاه است . اگر پر و كامل و فروبسته بود ، اگر پرونده اش از پيش بسته بود ، اگر زمانمند و در نتيجه آينده مند و درنتيجه رويارو با نيستى نبود ، اگر در اين نيستى يا زمانِ نيامده مجبور به انتخاب امكاناتى نبود ديگر نيازى به تغيير وضع طبيعى اش نداشت .به قول سارتر انسان آنى نيست كه هست . انسان آنى است كه نيست . من مى گويم مولوى اين حفره دلهره آور در وجود انسان را درك كرده است . دليل من هم همان نتيجه گيرى وى در اوائل دفتر ششم در باب جبر و اختيار است با اين عنوان : '' مناجات و پناه جستن به حق از فتنه اختيار و از فتنه اسباب اختيار كى سماوات و أرضين از اختيار و اسباب اختيار شكوهيدند و ترسيدند و خلقت آدمى مولع افتاد بر طلب اختيار و اسباب اختيار خويش چنانك بيمار باشد خود را اختيار كم بيند . صحت خواهد كى سبب اختيار است تا اختيارش بيفزايد و منصب خواهد تا اختيارش بيفزايد و مهبط حق در امم ماضيه فرط اختيار و اسباب اختيار بوده است.''
    مى بينيم كه مولوى جبر را رد مى كند اما رهايى انسان از هيچى را در ترك آزادى و اختيار و تسليم مطلق به يك نيروى برتر مى بيند . امانت در آيه امانت را به اختيار تعبير مى كند و انسان مختار و آزاديخواه را مورد قهر حق مى يابد . اما آيا ممكن نيست او از همان رويارويى با خلأ هويت و بى تعينى وجودش گريخته باشد ؟آيا ممكن نيست وحشتزده از تفكر خودسالارانه اى كه با همان نيستى خيامى مواجه شده بى درنگ به درگاه خدايى كه فرهنگ پيشاپيش در اختيارش نهاده آويخته باشد . ببيند چه به زيبايي وضعيت وجودى انسان را بيان مى كند :
    صد هزاران سال بودم در مطار
    همچو ذرات هوا بی اختیار !
    گر فراموشم شدست آن وقت و حال
    یادگارم هست در خواب ارتحال
    شیر آن ایام ماضی های خود
    می چشم از دایهِ خواب ای صمد
    جمله عالم ز اختیار و هست خود
    می گریزد در سر سرمست خود
    تا دمی از هوشیاری وارهند
    ننگ خمر و زمر بر خود می نهند
    جمله دانسته که این هستی فخ است
    فکر و ذکر اختیاری دوزخ است !
    می گریزند از خودی در بيخودى
    یا به مستی یا به شغل ای مهتدی !
    نفس را زان نیستی وامیکشی
    زانکه بی فرمان شد اندر بیهشی
    هیچکس را تا نگردد او فنا
    نیست ره در بارگاه کبریا !
    چیست معراج فلک ؟ این نیستی
    عاشقانرا مذهب و دین نيستى
    اجازه دهيد به جاى هرگونه تفسير من درآوردى و مقدس گردانى متن به معناى اين ابيات توجه بيش ترى كنيم . مطار يعنى پروازگاه .مولوى مى گويد صدهزاران سال در پروازگاهى بوده است . خب ، اين حضرت كه عمرش به صد سال قد نداده است صد هزاران سال پيش كجا بوده ؟ معلوم است كه دارد از انسان حرف مى زند در آن زمانى كه هنوز بار امانت اختيار را نپذيرفته بوده است و مثل همه موجودات ديگر از جمله ذرات هوا بى اختيار بوده است .اما در بيت بعد مى گويد در خواب گاهى آن دوران ماقبل اختيار به ياد خودش و انسان هاى خفته مى آيد . معلوم است كه وى از كاركرد ناخودآگاهانه رؤيا خبر دارد اما بى درنگ نتيجه مى گيرد كه رؤياها يادگار و يادآور آن دورانى است كه انسان آگاهى و اختيار نداشته است . به زبان خودمانى مى گويد : خوشا به حال چوب و سنگ و اسب و جنين . روانكاوى رؤيا نمى تواند منشأ ناخودآگاهى و بى اختيارى رؤيا بين را دوران پيشا انسانى بداند . روانكاوى منشأ رؤيا ، الهام ، وحى ، هذيان و توهم را در جايى بيرون از ناخودآگاهى فردى و جمعى و تاريخى و در هر حال انسانى نمى داند . اما اين باور مولوى مانع از بيان اين نكته باريك نمى شود كه همه انسان ها از رويارو شدن با حقيقت هستى خود به سرمستى رو مى آورند ،به خمر و بنگ و هرچه رويارويى مختارانه و آگاهانه را به فراموشى سپرد رو مى آورند .همه مى دانند كه اين هستى فخ يا دام و تله است و تفكر خودمختار دوزخ است و از آنجا كه خودمختارى و اختيار و آزادى شرط امكان تفكر بنيادى است پس خودِ تفكر است كه در نظر مولوى دوزخ است. در صدر عصر مدرن در تراژدى هملت اين رويارويى دوزخى با بود و نبود عريان خويش در شك و فروپاشى نمادين هملت به نمايش در مى آيد . مولوى درست مى گويد . تفكر نيازمندِ از دست دادن همه تكيه گاه هاست و اين بسيار هولناك است . دوزخى است ، كاز زدن دوباره و هر روزه به سيب ممنوعه و از دست دادن بهشت بى اختيارى است . انسانى كه بجد و از بن جان ازهمه تعلقات و امور محبوبش بگسلد درد هجرانى هولناك بر سرش آوار مى شود . به قول حافظ :
    حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر
    كنايتى است كه از روزگار هجران گفت
    براى مولوى هجران همان اختيارى است كه او را از دورانى كه مثل سنگ و چوب و اسب جزئى از طبيعت بى اختيار بوده است جدا كرده است . آنچه از نيستان جدايش كرده همان اختيار است . او در هواى بيخودى و ناهشيارى آن دوران است و خودى چيزى جز همين رويارويى با هيچِ درونى نيست .وى مى گويد عده اى از راهِ كار و عده اى از راه مستى از همين مواجهه با هيچى خود مى گريزند / يا به مستى يا به شغل اى مهتدى /. راه رهائى از اين وجود تهى براى مولوى همبستگى واقعى انسانى و خود را به قول آرنت وقف عمل براى ديگران كردن نيست . ديگرىِ مولوى فقط خداست . او سرمست خداست و نمونه كامل يك عارف . اما در تفكر پيش از رسيدن به خدا يا هر مبدأ فراانسانى انسان با وجود خودش رويارو مى شود . انسان ها براى كسب هويتى فردى مدام خود را با كار و هنر و كثرتى از تعلقات پر مى كنند ، با اين همه ، گاه در يك وقفه تشويش يا اندوه و ملالى ژرف بر آنها آوار مى شود كه هيچ دليلى براى آن نمى يابند . نمى دانند به چه علتى دلشان ريسه مى رود. بى دليل ملول مى شويم و به اصطلاح توى دلمان خالى مى شود ، دلمان هرى مى ريزد. البته من نمى توانم به جاى همه سخن گويم ، شاگردى كه هميشه شاگرد بماند يا مردمى كه هرگز از بن جان لحظه آغازِ تفكر درباره خود و داده هاى اجدادى را تجربه نكرده اند ، مردمى كه همواره sub-ject( البته در معناى : زيرافكنده ، تابع و رعيت ) بوده اند، مردمى كه هرگز براى بازيافتن خود ابتدا خود را گم نكرده اند ، مردمى كه همواره نوعى و قبيله اى و بى فرديت زيسته اند و هويت شان همان هويت جمعى و اجدادى و فرهنگى مانده است چه بسا اين ملال بى دليل را تجربه نكرده باشند.همچنين اند آنان كه گويى از مادر زاده شده اند تا يكسره از فرهنگ و دين موروثى شان دفاع كنند.بدينسان شوق آزادى كه شرط امكان تفكر و تغيير است در آنها خاموش و سركوب مى شود و نيازشان به هنر نيز با هنرى رفع مى گردد كه چون روضه و ندبه و تعزيه فقط تسكين و تسلى مى دهد و به جاى برانگيختنِ شادمانه حركت ايجاد سكون و رخوت مى كند . تفكر فلسفى از فروپاشى همه تكيه گاه ها و عصا هاى زير بغل آغاز مى شود. اگر قومى به اين لحظه بى بنياد جواز دوام ندهد ، با تمامى فرهنگ موروثى اش نسبتى از نوع نسبت بوزينه و طوطى با طبيعت برقرار كرده است . من تا آنجا كه در عمرم با آثار عارفان محشور بوده ام ، دريافتم اين بوده است كه اين انسان هاى هوشمند از آنجا كه در برهان غير شخصى و رياضى وار و شريعت خشك و تقليدى نسبتى شخصى و زنده با خدا نمى ديده اند ، در تجربه فردى رويارويى با خلأ وجودى خويش خطر كرده اند، به آن حال غم و دلريسه مبهم گه گاهى توجه كرده اند و در احاطه مناسبات قدرت خداشاهى حتى دمى نتوانسته اند تصور كنند كه انسان مى تواند پناه انسان باشد ، يا به اين انديشه كنند كه همبستگى اجتماعى و انسانى نخستين و نزديك ترين ساحتى است كه يك ديگرى بزرگ مى تواند به تنهايى آدمى خوشامد گويد بى آنكه الزاماً فرديت و استقلال و آزادى او را در خود فنا كند. بحث در اين باره كه هويت بدون غيريت منفى و خود ويران گر است تكرار مكرر است . در لحظات آن حال هولناك خود هيچ بينى روحيه عارفانه بى درنگ با جهشى از روىِ سر ديگرىِ انسانى به يك ديگرى بزرگ فراانسانى تسليم شده است . روحيه عرفانى داشتن غير از عارف بودن است و كدام شاعر و حكيمى در فرهنگ ما روحيه عرفانى نداشته است ؟ صائب مى گويد:
    به يك پياله مرا عالم دگر سازيد
    كز اين جهان مكرر مرا ملال گرفت
    حافظ مى گويد :
    دلم ملال گرفت از جهان و هرچه در اوست
    درون خاطر من كس نگنجد إلّا دوست
    تفكر از پايدارى و ايستادگى در همان حال به خود وانهادگى آغاز مى شود كه انسان هاى تنها و از هم گسسته در زير يوغ هولناك ترين استبداد هاى مطلقه بى درنگ از آن گريخته اند . به قول مولوى : يا به مستى يا به شغل اى مهتدى . عارفان اما هويت انسانى خود را كه فى نفسه و بدون ديگر انسان ها به قول مولوى '' سوراخ ميم '' و '' هيچ بر هيچ '' و '' تراش '' و '' لاش '' است ، در غيريتى در وراى شهر و جامعه انسانى محو كرده اند . شهر و شهروند و جامعه اصلاً و بدواً به مفهوم سياسى آن در تاريخ ما فعليت نيافته است تا بعداً خانه دوست در آن جُسته شود . شكايت مولانا از جدايى كه مثنوى از آن آغاز مى شود در ديوار هاى بلند خانه هايى عينيت يافته است كه خانواده ها را از شهر جدا مى كرده است و دو رويى و ريا را به صورت يك خصلت قومى درآورده است . اين فرديت يواشكى و پشت درى فرديتى است ناهشيار و منفى .فرديت وقتى حقيقى است كه در پيوند با جمعيت باشد . جامعه وقتى تحقق پيدا مى كند كه از جماعت و امت و قبيله و نژاد به همبستگى فرديت ها عبور كرده باشد. حافظ خواسته يا ناخواسته هر دم از نو بر تزويرى تاريخى و همگانى پاى مى فشرد كه ديوارهاى بلند خانه ها تجسم خارجى آن است .
    اگر چه باده فرح‌بخش و باد گل‌بیز است
    به بانگ چنگ مخور مِی؛ که مُحتَسب تیز است
    صُراحی‌ای و حریفی گَرَت به چنگ افتد
    به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است
    در آستین مُرَقّع پیاله پنهان کن
    که همچو چشم صُراحی زمانه خون‌ریز است
    به آب دیده بشوییم خرقه‌ها از می
    که موسم وَرَع و روزگار پرهیز است
    مجوی عیشِ خوش از دور باژگون سپهر
    که صافِ این سرِ خُم جمله دُردی آمیز است
    سپهر برشده پرویزنی‌ست خون پالا
    که ریزه‌اش سر کسری و تاج پرویز است
    عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ
    بیا! که نوبت بغداد و وقت تبریز است
    اين غزل هيچ دلالت عرفانى ندارد مگر چنانكه رسم بسيارى از مفسران است دلالت هاى دلبخواه خودمان را بر آن زور آور كنيم . حافظ همشهريانشان را فرامى خواند به باده خوارى بى سر و صدا در پشت ديوار هاى بلند خانه ها ، در بيرون البته باد گل مى بيزد ، اما از سوى ديگر پرويزن يا آبكش سپهر نيز در حال پالايش و بيختن خون است . سپهر كه خود به انسان ها كارى ندارد . اين محتسب است كه با گوش تيز در پس ديوارها گشت مى زند تا همين شادى پشت درى و هراس آلود و مخفى مردم را نيز شنود و سركوب كند . بايد ابوالفوارس شاه شجاع پدرش را كور و زندانى كند تا '' شراب خانگىِ ترسِ محتسب خورده '' دليرانه و '' به بانگ نوشانوش ،، نوشيده شود .اكنون كه حافظ از خداى مخصوص خودش مى خواهد كه بستن در ميخانه ها را روا ندارد، تنها مى تواند به مردم ندا دهد كه زمانه همچو چشم صراحى خونريز است . اين زمانه و سپهر و چرخ گردون و چرخ فلك چه ربطى به گزمه هاى مبارزالدين و گشت نهى از منكرش دارد ؟ در اينجا ديگر غزل حافظ از حد حديث نفس در مى گذرد و آينه اى مى شود كه در آن روح تاريخى قومى را مى توان ديد كه در فضاى استبداد خداشاهى و فقدان هرگونه اميدى به نقشمندى جماعت در سرنوشت و قوانين زندگى خويش تقصير خفقان واقعى را به گردن آسمانى مى اندازند كه به سر كسرى و تاج خسرو پرويز نيز رحم نكرده است . اين جبرى مسلكى در خيام نمود بيش ترى دارد :
    اى چرخ فلك خرابى از كينه توست
    بيدادگرى شيوه ديرينه توست
    اى خاك اگر سينه تو بشكافند
    بس گوهر قيمتى كه در سينه توست
    خيام از خرابى اوضاع اجتماعى اش دلشكار است ، از وانهادگى به هيچىِ هويتِ از غير بريده اش دل افگار است ، اما هرگز حتى يكبار راه رهايى را در همبستگى انسانى نمى يابد و جز فراموشى و خوشباشى در انزوا راهى نمى بيند . در تاريخ ادبيات ما در اين فرافكنى مكرر و نهادينه شده رنج و عسرت زندگى به چرخ فلك سايه سانسورى هولناك به تصور مى آيد كه شاعر را از خطاب مستقيم به شاهخدا و شريعتمداران شاه پرست باز مى دارد . سعدى آن گاه كه درباره همبستگى انسانى اندرز مى دهد از چيزى كه به مفهوم سياسى كلمه وجود ندارد سخن مى گويد و در واقع به شاه و رعيت خطاب مى كند كه به جاى ستم و آزار و خشونت دستگير هم باشند . براى روشن شدن اين نكته در اين تنگجاى فقط مى توانم خواننده را به باب هاى نخست بوستان و گلستان ارجاع دهم كه يكى از انسانى ترين نصيحت الملوك هاست ، اما همين سعدى هرگز به برداشتن شكاف خاص و عام ، و جدايى فرادست و فرودست نمى انديشد . هم او در غزلى كه در سلاست و زيبايى و افسون كنندگى با غزليات نغز حافظ پهلو مى زند روحيه عارفانه اش را بدينسان در بيان مى آورد :
    گو همه شهر به جنگم به درآيند و خلاف
    من كه در خلوت خاصم خبر از عامم نيست
    در ضمنِ يادى از سعيدى سيرجانى به غزل '' در آستين مرقع'' برمى گرديم . آرى ، پرويزن سپهر كارش همان إهداء مرگ و فنا به عام و خاص و شاه و گداست ، اما اين تسكينى بر حالت بى- چاره گى بيش نيست . حافظ مرگ آفرينان واقعى را نيز فراموش نمى كند . او مردم را به شادباشى پنهانى فرا مى خواند چنانكه در جاى ديگر نيز مى گويد :
    دانى كه چنگ و عود چه تقرير مى كنند
    پنهان خوريد باده كه تعزير مى كنند
    قومى به جد و جهد نهادند وصل دوست
    قومى دگر حواله به تقدير مى كنند
    مى خور كه شيخ و حافظ و مفتى و محتسب
    چون نيك بنگرى همه تزوير مى كنند
    حواله دادن به جبر و تقدير در اينجا مقصدى متفاوت با مقصد مولوى دارد . حافظ تقدير را محمل سركشى پنهان از يك وضعيت خفقان آور اجتماعى مى كند كه هيچ تصورى از امكان دگر گونى اساسى آن ندارد . از همين رو خود را نيز كه باده خورى پنهانى مى آموزد جزو مزوران قرار مى دهد . اينجا ديگر تزوير خصلت اشخاصى معين نيست . تزوير سرشت نماى روح تاريخى قومى مى گردد كه ديوار هاى بلند خانه هاشان ميان خانه و شهر شكافى پرناشدنى مى اندازد .
    بگذاريد ديگران با تاريخ فرهنگ مان تعارف كنند . اما در ضمن اجازه دهيد كسانى نيز اين فرهنگ را بى پروا نقد كنند و جامه عاريتى تقدس را از تنش بكنند . اين ممكن نمى گردد مگر منتقدان خود نيز پيشاپيش براى رويارويى با تهيناى وجود شخص خودشان از تمامى جامه هاى عاريتى از پيش داده عريان شده باشند .
    با سپاس بسيار از بردبارى شما

     
  23. حرفم را طور دیگری بیان می کنم
    در دنیای امروز کسی حق ندارد نسبت به دیگران لحن بی ادبانه به کار گیرد حتی به فرزندش و به طور مثال وی را تهدید به سیلی کند
    اگر آنچه من در پست قبلی یا ما قبل آن خواندم صحت داشته باشد ما دو مشکل داریم
    یکی گوینده است که مرتکب هتاکی شده و
    دومی مردمی هستند که اجازه می دهند چنین بی حرمتی نسبت به آنان روا شود و آن را تحمل می کنند
    البته این وظیفه دادستان و مدعی العموم است که برای اعاده حیثیت عمومی علیه هتاک اعلام جرم کند حال این فرد هر کس می خواهد باشد و در هر مقامی

     
  24. ازهمان روزی که دست قابیل گشت آلوده به خون هابیل
    ازهمان روزی که فرزندان آدم زهرتلخ دشمنی درخونشان جوشید
    آدمیت مرده بودگرچه آدم زنده بود
    ازآن روزی که یوسف رابرادرها به چاه انداختند
    ازآن روزی که باشلاق خون دیوار چین ساختند
    آدمیت مرده بود
    بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
    گشت و گشت
    قرنها از مرگ آدم هم گذشت
    ای دریغ
    آدمیت برنگشت.

     
  25. هر که شود دزد فرا میرود /// هر که ندزدد برود در زوال
    معدن اندیشه شان فاضل آب/// نوکری در دیده شان ایده آل
    گوشه به گوشه همه سو چاپلوس/// لحظه به لحظه پی مال و منال
    حق دگر را همگی میخورند /// نام خدا بر لبشان ماه و سال
    دوز و کلک گشته که اسلامشان/// درهنر مکر و ریا بی مثال
    رفته به گا از نوک پا تا به سر /// مملکت و ما همگی بی خیال

     
  26. باسلام وعرض ادب:
    خبرگزاریها میگویند درترکیه با توجه به انتخابات اخیر وپیروزی احزاب کوچکتر وازاکثریت افتادن حزب اردوغان مشکل تشکیل دولت پیش آمده که احزاب دیگرحاضرنیستند با حزب اسلامی حاکم ائتلاف کنند .
    پیشنهادبنده اینست که آقای خامنه ای چون به آقای احمدی نژاد اعتماد بیشتری دارند وافکارشان بهم نزدیکتراست ؛ایشانرا برای تشکیل دولت ترکها به آن دیاراعزام دارند تا شاید اندکی ازرهبری مسلمین جهان هم به اثبات رسد ودنیا بداند که چندان بیجهت هم نیست که ما درایران ایشانرا رهبرمسلمین جهان میخوانیم .دراین مدت مسلما دوره ریاست جمهوری آقای روحانی تمام وآقای احمدی نژادمیتواند برگردد واگرته کاسه ای مانده آنراهم بکمک بیت معظم له قورت دهند .پیشاپیش بگویم ترکی هم بلد است .

     
  27. پیشنهادی برای خواندن:

    سخنان آخوند خراسانی پیرامون تشکیل حکومت اسلامی در گفتگو با میرزای نائینی

    آخوندِ خُراسانی(1255ـ1329ق/1839ـ 1911م)، فقیهِ اصولی و مرجع تقلید شیعه و رهبر سیاسی عصر مشروطیت است.

    آخوند خراسانی به سبب تبحر و نوآوریهایش در فن اصول، شهرت علمی عظیمی کسب کرده است. مهم‌ترین اثر او، کفایه‌الاصول، کتاب درسی طلاب در پایان دورة سطح است که غالباً پایة کار مدرسان خارج اصول می‌گردد. بیش از 100 تن مجتهد بر این کتاب حاشیه نگاشته‌اند.

    در گرماگرم کشمکش‌هاى طرفداران و مخالفان مشروطه در نجف، که به صورت مبارزه میان پیروان کاظمین (محمدکاظم خراسانى و سیدمحمدکاظم یزدى) درآمده بود، مرحوم میرزاى نایینى که سابقاً شاگرد و منشى میرزاى بزرگ شیرازى، و در گیرودارِ مشروطه عضو ارشد مجلس فتواى آخوند خراسانى بود، به مرحوم آخوند پیشنهاد کرد براى رفع اختلاف موجود میان ایشان و سیدمحمدکاظم یزدى، ایشان از تأیید حکومت مشروطه صرف نظر کنند و به جاى آن، برپایى حکومت اسلامى را وجهه همت خود قرار دهند و اداره حکومت را نیز خود برعهده گیرند. مرحوم نایینى یادآور شد، چنانچه این پیشنهاد عملى شود، همه متدینینى که به لحاظ سیاسى در نقطه مقابل آخوند خراسانى هستند، به صف او خواهند پیوست. به این ترتیب، هم دعواى متدینان با یکدیگر خاتمه خواهد یافت و هم حکومت عدل اسلامى با ویژگى‌هایى که مى شناسیم و آرزوى همه ماست، برپا خواهد شد. علماى شیعه نیز امکان خواهند یافت قوانین شریعت را که بسیارى از آن‌ها بلااجرا مانده است، به مرحله اجرا درآورند. مرحوم نایینى براى ترغیب مرحوم آخوند خراسانی به قبول پیشنهاد خود، موضوع ولایت فقیه را پیش کشید و چون خود از معتقدان جدى نظریه ولایت فقیه بود، دلایل متعدد عقلى و نقلى و نصوصى را که در این مورد مى شناخت به تفصیل بیان کرد و چندان در این باب داد سخن داد که شاید هیچ یک از شنوندگان گمان نمى کرد ایرادى بر سخنان و پیشنهادهاى او بتوان گرفت.

    مرحوم آخوند خراسانى، پس از آن که تمام گفته‌هاى مرحوم نایینى را با دقت و حوصله گوش داد، در مقام پاسخ‌گویى برآمد و در جلسات متعدد، به تفصیل در حول و حوش حکومت دینى و حکومت طبقه روحانى گفت‌وگو کرد و پس از رد استدلالهای نقلی و عقلی میرزای نایینی؛ از جمله اظهار داشت:

    بیانات و استدلال‌هاى شما، اگر هم به لحاظ نظرى درست باشد، و فرضاً ما براى قبول نظریه شما، حتى نظریه شیخ الطائفه و شیخ اعظم (شیخ انصارى) را رد کنیم و ایرادات ایشان و بسیارى از فقهاى بزرگ را بر نظریه اى که شما پذیرفته اید ندیده بگیریم – و من دون ذلک خرط القتاد- ولى با مشکلاتى که در مرحله عمل گریبان ما را مى گیرد چه کنیم؟

    مگر نمى دانید که قبول پیشنهاد شما و سپردن حکومت به دست علماى دین، تبعات نامطلوبى دارد که اگر راهى براى گریز از آن تبعات پیدا نکنیم، ضررهاى عمل به این پیشنهاد، بسیار بیش از منافعش خواهد بود؟

    [ پاره ای از تبعات حکومت توسط رو حانیت از این قرار است]:

    سخنان آخوند خراسانی درباره: آسیب های تشکیل حکومت اسلامی در گفتگو با میرزای نائینی

    1. اگرچه تشکیل حکومتى مبتنى بر علایق دینى شیعى که در رأس آن علما باشند – و نیز اجراى کلیه قوانین شرع از جمله درمورد مخالفان اسلام و تشیع – براى ما کمال مطلوب است، اما تشکیل چنین حکومتى، پیروان دیگر ادیان و مذاهب را ترغیب خواهد کرد تا آنان نیز حکومت‌هایى مبتنى بر تعصبات دینىِ ضدشیعى – که در رأس آن پیشوایان دینى شان باشند – بر سر کار آورند، و قوانین شرع خود را که برخلاف منافع مسلمانان و شیعیان است اجرا کنند. و آن‌گاه خطر آن حکومت‌ها براى ما، از خطر حکومت‌هایى که فعلا در دنیا هستند بیشتر است. چرا؟

    چون حکومت‌هاى فعلى، اگر هم بر سر دین با ما دعوا دارند، این نزاع غالباً مربوط به مواردى است که میان دین ما و سیاست آن‌ها تعارض و تزاحم وجود داشته باشد، نه در همه موارد. بنابراین ما را مجبور نمى کنند که اصل دینمان را کنار بگذاریم و به دین و مذهب دیگرى درآییم. و در مقایسه با حکومت‌هایى که با اتکا به تعصبات دینىِ غیرشیعى بر سر کار آیند و در رأس آن‌ها پیشوایان دینىِ غیرشیعى باشند، مصداق «بعض الشرّاهون من بعض» هستند.

    زیرا حکومت‌هاى نوع اخیر حتى به اندازه حکومت‌هاى غیرشیعى فعلى نیز ما و جامعه شیعى را تحمل نخواهند کرد و ما را در اعتقادات و اعمال دینى خود بسیار بیشتر از پیش محدود خواهند کرد. به این ترتیب، دستیابى ما به قدرت و حکومت ظاهرى در جامعه خود، مساوى است با حصر شدید ما از سوى قدرت‌هاى خارجى و تشدید فشارها و تضییقات بر شیعیان در جوامع غیرشیعى و هم‌چنین بر مسلمانان در جوامع غیراسلامى. چنان‌که وقتى صفوى‌ها حکومتى مبتنى بر تعصبات شیعى برپا کردند، مصیبت شیعه در خارج از ایران، از آن‌چه قبلا بود، هزار برابر بیشتر شد. و یک نمونه اش قتل عام ده‌ها هزار شیعه به دستور سلطان سلیم در قلمرو “حکومت عثمانى” است.

    * آخوند حکومت فرا دینی را به مصلحت می داند، چون موجب می شود مردم و دولت ها بر سر دین و مذهب خود با هم نجنگند.

    2- ما و علماى دیگر تا وقتى از بیرون به تشکیلات حکومت نگاه مى کنیم و به درون آن تشکیلات قدم نگذاشته ایم، فسادها و کاستى‌هایى را که در تشکیلات است به وضوح مى بینیم و به راحتى با آن‌ها مبارزه مى کنیم. اما وقتى خود وارد تشکیلات شدیم، فسادها و کاستى‌هاى آن را به وضوح نمى توانیم ببینیم. زیرا در آن هنگام، تشکیلات منسوب به ماست و ما منسوب به آن هستیم و هر کسى، همان طور که دیدن عیوب دیگران و عیوب تشکیلات دیگران – خصوصاً اگر مخالفان او باشند – برایش آسان است، دیدن عیوب خود و تشکیلات خود و وابستگان خود برایش دشوار است. میان دلبستگى به یک شىء و تشخیص معایب آن، نسبت معکوس برقرار است و معمولا هر کس هرچه را بیشتر دوست دارد، کاستى‌ها و معایب آن را کمتر مى بیند.

    آن‌گاه چون آدمى خود و تشکیلات منسوب به خود را بیش از هر کسى و هر تشکیلاتى دوست دارد و به آن دل بسته است، طبیعى است که خود و تشکیلات منسوب به خود را سراسر خوبى و عین کمال و دور از هر گونه ایراد وکاستى ببیند و در مشاهده عیوب و نواقص خود و تشکیلات منسوب به خود از همه ناتوان تر باشد.

    “کذلک زیّنا لکلّ امة عملهم”هم‌چنین وقتى که تشکیلات منسوب به ما شد، از یک طرف مبارزه ما با فسادهایى که در آن است، به صورت مبارزه ما با خودمان درمى‌آید که چنین مبارزه اى براى ما بسیار دشوار است. از طرف دیگر به دلیل تقدسى که تشکیلات با انتساب به ما پیدا مى کند، مبارزه دیگران با فسادهاى موجود در آن، مبارزه با علماى دین و بلکه با اصل دین تلقى مى شود و دفاع چشم بسته از تشکیلات، حتى با فسادهاى آن، وظیفه و تکلیف شرعى قلمداد مى شود و در نتیجه، ما که همیشه باید پیشروان مبارزه با فسادها و خصوصاً فسادهاى تشکیلات حکومتى باشیم، تبدیل مى شویم به قوى ترین عامل براى جلوگیرى از مبارزه با فسادها و حتى دفاع از فسادها.

    با این مقدمات، عقل اقتضا مى کند که بگوییم دخالت در امور سیاسى، اگر به معناى مراقبت و نظارت بر کار حکومت و مبارزه با فسادهاى موجود در آن باشد، از اوجب واجبات و اهمّ فرایض براى ماست، ولى اگر به معناى اشتغال عامه مناصب حکومتى باشد، چنین امرى با معناى اول قابل جمع نیست و در مقام تزاحم میان این دو معنا و عدم امکان جمع، بنابر اصل« الاهمّ فالاهمّ»، و براى این‌که بتوان اولى را نگاه داشت، بلاشک باید دومى را رها کرد و به حدیث ابن عباس عمل کرد: « اتق خیرها بشرّها و شرها بخیرها ».

    بارى این تصور که اصلاح امت منوط به حاکم بودن ما و فساد آن معلول عدم تفویض حکومت به ماست کاملا نادرست است.

    *از بین نظریات مشهور اینجا آخوند نظرات فقیه را پیشنهاد می دهد نه ولایت و حکومت فقیه.

    3- مسندى که ما بر آن تکیه زده‌ایم، مهم ترین سنگر مبارزه با فساد باید باشد، و مسندى که حکام بر آن تکیه زده‌اند، مهم ترین مرکز اشاعه فساد است. اگر ما جاى حکام را بگیریم، هم سنگر مبارزه با فساد را از دست مى دهیم و هم خود در همان جایى قرار مى گیریم که مرکز نشر فساد است. بلکه خود فاسد مى شویم، زیرا علماى دین، در هر جامعه اى باید در حکم نمکى باشند که از فاسد شدن موادغذایى جلوگیرى مى کند. اگر نمک فاسد شد تکلیف چیست؟ و چه چیزى مى تواند آن را و چیزهاى دیگر را از فساد برهاند؟

    و در اناجیل مى خوانیم که مسیح (ع) به حواریین فرمود:« شما نمک زمین هستید، اگر نمک فاسد شود با چه چیز آن را اصلاح کنند؟ چنان نمکى به هیچ کار نمى آید جز آنکه پایمال شود.» پس نمک را نباید در معرض گندیدن و فاسد شدن درآوریم و به بهانه اصلاح امور مردم، نباید خود را در شرایطى قرار دهیم که به دامن فساد بیفتیم. نمى بینیم که امیر مؤمنان (ع) خ فرماید:« من میتوانم شما را اصلاح کنم اما اصلاح شما مشروط به فساد خودم است. لذا این کار را نمی کنم»

    حداقل نیمى از همین فسادهاى موجود در امت اسلامى به گردن ماست و ما براى به صلاح آوردن وضع امت، اول باید خود را اصلاح کنیم. نه این که به جاى این کار، حکومت و امارت را هم به دست گیریم تا مسئولیت بقیه تباهى‌ها هم به گردن ما بیفتد و ما یگانه مسؤل همه مفاسد باشیم.

    اگر هم تصور کنیم که عامّه مردم، به دلیل ارادات و اخلاص فراوان به ما، حتى اگر ما حاکم بشویم، ما را مسؤل مفاسد نمى شمارند. چنین تصورى گرچه ممکن است براى اوایل امر درست باشد، اما به زودى ورق برمى گردد. آن وقت همان مردمى که فسادهاى موجود در حکومت ما را حمل بر صحت مى کردند یا به گردن دیگران مى انداختند تا ما تبرئه شویم، همان مردم، درمورد مفاسدى هم که ما مسؤل حقیقى آن نیستیم، ما را مسؤل مى شناسند و حتى آن‌چه را در حکومت ما حقیقتاً مفسده نیست، مفسده تلقى مى کنند تا ما را محکوم کنند؛ و پاره اى از امورى را که در حکومت هاى دیگر تحمل مى کنند، در حکومت ما برایشان تحمل ناپذیر مى شود و خوب هاشان منطقشان این است که: «حسنات الابرار سیئات المقربین.»

    علاوه بر این، اگر ما به نام اسلام و شرع حکومت تشکیل دهیم، و اگر مراجع و علماى دین، متصدى امور حکومتى شوند، به معناى این است که ما سرنوشت اسلام و مرجعیت را به یک حکومت پیوند بزنیم، و این بسیار خطرناک است. چون هر حکومتى دیر یا زود به فساد مى گراید و سقوط مى کند.

    آن‌گاه حکومتى که به نام اسلام تشکیل شود و مراجع و علماى دین متصدى امور آن باشند، وقتى به فساد گرایید و سقوط کرد، این امر یعنى به فساد گراییدن و سقوط اسلام و مرجعیت و روحانیت، و این بدترین پیامد ممکن است.

    شما مى دانید که تسلط مؤبدان بر ارکان حکومت ایران در عصر اکاسره (ساسانیان) تباهى‌هاى بسیارى در پى داشت که نتیجه آن اعراض مردم از آیین مجوس (زرتشتى) ایران و بالاخره پشت کردن مردم به حکومت و افول ستاره مجوسیت براى همیشه بود؛ و رواج شگفت آور مسیحیت و بودایى گرى و تسلط پاپ‌ها بر حکومت، مفاسد و فجایعى را به دنبال داشت که نتیجه آن سقوط کلیسا و روگردان شدن عامّه مردم اروپا از مسیحیت بود؛اکنون ما هم اگر خواهان امتیازات مؤبدان و پاپ‌ها باشیم، به سرنوشتى مانند آن ها دچار خواهیم شد.

    *اشاره به برخی ذاتیات عالم سیاست: یکی فساد و دومی عدم دوام قدرت ها که هر دو به روحانیت و دین ضربه میزند.

    4- سیاست به معناى اداره امور مملکت، یک فن است و دوام ریاست و قوام رعیت در گرو آشنایى کامل با این فن است. آن‌گاه من فارغ از هرگونه تواضع و شکسته نفسى، بالصراحه مى گویم که این فن را نمى دانم. درمورد آقایان دیگر هم یقین دارم که در این مورد، از من ورزیده تر نیستند. بنابراین ما با ناآگاهى از دقایق و ظرایف سیاست، محال است بهتر از سیاست پیشگانِ غیرروحانى و حتى غیرمتدین عمل کنیم. نمى توانیم بگوییم چون ما آدم‌هاى خوب و مؤمنى هستیم و در مبارزه با فلان حاکم موفق بودیم، پس در اداره امور مملکت هم موفق خواهیم بود. این‌ها دو مقوله جدا از هم است. چنان که اگر من بگویم چون فلان کس آدم خوب و صالح و باتقوایى است و در جهاد فى سبیل الله پیش قدم بوده، پس مى تواند بدون تحصیل علوم دینى مرجع تقلید و مفتى بشود، شما به من مى خندید. حالا ما باید بپذیریم که نیاز به علم، تنها درمورد نیازِ مرجع تقلید به علم فقه و اصول نیست؛ بلکه هر حوزه و هر صحنه اى نیاز به علم خاص خودش را دارد و ما اگر فاقد آن علم بودیم و در عین حال مسؤل و سرپرست آن حوزه و میدان دار آن صحنه شدیم، همان قدر خطا کرده ایم که بدون تسلط بر فقه و اصول بخواهیم مفتى و مرجع تقلید بشویم.

    مگر پیامر (ص) نفرمود: «» و مگر امام صادق (ع) نفرمود: « العامل على غیر بصیرة کالسائر على غیرالط.کسی که بدون شناخت کاری را انجام دهد هر برود گمراه تر میشود» و خوب آیا از این همه- علاوه بر حکم روشن عقل- نمى توان فهمید که به دست گرفتنِ سکان سیاست، همان قدر نیاز به آگاهى از دانش سیاست و تجربه سیاسى دارد که منصب مرجعیت نیاز به اجتهاد و اعلمیت در فقه و اصول دارد؟ و آیا عملکردهاى پیامبر (ص) و امیرمؤمنان (ع) دلیلى قاطع بر این مدعا نیست که براى تصدّى امور حکومتى، به تدبیر و تجربه سیاسى و کارى، بیش از تقواى دینى و فضایل اخلاقى محتاجیم؟

    شما ببینید که حضرت امیر(ع) به میثم تمار (که فردى بسیار مؤمن و از شیعیان خالص و مخلص بود و بالاخره‌هم به دلیل سرسختى در ولاى على (ع) به شهادت رسید) کوچک‌ترین منصب حکومتى واگذار نکرد. درحالى‌که زیادبن ابیه که فردى به تمام معنا بى ریشه و بن و عارى از هر گونه فضیلت دینى بود، در دوره خلافت امیر مؤمنان (ع) به مناصب عالیه حکومتى رسید و حتى امام (ع)، سهل بن حنیف را که خود و برادرش از بزرگان اصحاب رسول (ص) و از مشایخ انصار بودند، از حکومت فارس برکنار و زیاد را به حکومت آن ایالت منصوب فرمود؛ و البته امام در عین استفاده از قابلیت‌هاى زیادبن ابیه در اداره امور مملکت، مراقبت داشت که از وى خطایى سر نزند. همچنین پیامبر اکرم (ص) افرادى مثل عمروعاص و خالدبن ولید را به سردارى سپاه نصب مى کرد ولى به ابوذر توصیه فرمود که مطلقاً از ریاست برحذر باشد و به قبول حکومت و امارت – حتى در میان دو نفر – تن در ندهد. دلیل این توصیه نیز واضح است، زیرا آدم خوب و مؤمن، اگر بدون اطلاع از رموز مدیریت بخواهد مدیریت کند، نه فقط کارها به سامان نمى آید و اوضاع رو به راه نمى شود و حتى بدتر مى شود، بلکه خودش هم خراب مى شود و در نتیجه مردم به شخص او و همه مؤمنین و بلکه نسبت به اصل دین بدبین مى شوند.

    آن‌گاه وقتى توصیه پیامبر (ص) به ابوذر و برخورد حضرت امیر (ع) با میثم تمار این است، تکلیف من که یکصدم از شایستگى و ایمان ابوذر و میثم را ندارم معلوم است. من باید بدانم که آن‌چه پیامبر (ص) را بر آن داشت تا ابوذر را از اشتغال به امارت و حکومت منع کند (ناتوانى در اداره امور) در مورد من و امثال من به طریق اولى صادق است.

    و تکیه زدن من بر اریکه حکومت، به قصد حاکمیت بخشیدن به شریعت، فراتر رفتن از مرز معقول خویش است و مصداق« هر چیزی که از حد بگذرد به ضدش تبدیل میشود » و تنها نتیجه چنین امری، تضییع حقوق مردم و تباه شدن زندگى و دین و ایمان آنان است و ضایع کردن خویش.

    *اشاره به تخصص گرایی و عدم کفایت فقه برای اداره جامعه.

    5- آنچه کمال مطلوب ماست، تبعیّت حکومت از دین است و در راه این هدف نیز حداکثر تلاش را مى کنیم.

    ولى اگر براى حصول این مقصود، خودمان حکومت را در دست گیریم، در عالَم عمل، قضیه به عکس مى شود و دین تابع حکومت مى شود.

    زیرا وقتى رجال دین به حکومت رسند، حفظ دستگاهى که عنوان حکومت دینى بر آن نهاده اند، مهم ترین هدف و وظیفه و فریضه تلقى مى شود و طبیعى است که براى وصول به این مهم ترین هدف، استفاده از هر وسیله اى مباح مى شود.

    و احکام الهى و ارزش هاى اسلامى و حتى بدیهى ترین معتقدات دینى و اصول عقلى و اخلاقى قربانى شوند. بلى ظاهر قضیه این است که با تشکیل حکومتى به نام دین و به وسیله رجال دین، حقیقتاً دین حاکم خواهد شد. اما هیهات.

    *نقد این دیدگاه که حاکم شدن دین مساوی است با حکومت روحانیون، و اشاره به این نکته که در حکومت دینی دین وسیله حفظ قدرت میشود نه قدرت وسیله حفظ دین.

    6- مردم ما را نایبان امام زمان(عج) مى دانند و وقتى حکومتى برپا کنیم و خود در رأس تشکیلات حکومت قرار بگیریم، توقع دارند حکومت ما همان گونه باشد که حکومت آن بزرگوار خواهد بود؛ و همانطور که درباره او فرموده اند« یملاء الله به الارض قسطاً و عدلا و تصلح فى ملکه السباع. »

    ما هم که نایب او هستیم، اگر در رأس تشکیلات حکومت باشیم، مردم انتظار دارند که در همه جا عدل و انصاف حاکم باشد و گرگ و میش از یک جوى آب بخورند. اگر این انتظار برآورده نشود، اعتقاد مردم نسبت به استقرار عدالت در عصر امام زمان (عج) و بلکه نسبت به ظهور و شخصیت آن بزرگوار متزلزل خواهد شد.

    و این مدعا بدیهى است و نیازى به دلیل ندارد؛ از طرف دیگر هم باتوجه به مبانى نظرى و هم باتوجه به تجربه‌هاى تاریخى و هم مهم تر از همه، معصوم نبودن حکام، برپایى حکومت شرعىِ حقه براى ما ممکن نیست. اما به لحاظ نظرى، از این جهت که برپایىِ حکومت شرعىِ حقه، فقط و فقط از امام معصوم(ع) ساخته است. خصیصه شرعى نبودن براى هر حکومتى که غیرمعصوم (ع) در رأس آن باشد، مثل سیاهى و سرخى و زردىِ رنگ است براى فردِ سیاه پوست و سرخ پوست و زردپوست همان طور که – مثلا – سیاهى، از پوست فرد سیاه پوست زائل شدنى نیست، خصیصه شرعى نبودن نیز از حکومت غیرمعصوم زائل شدنى نیست.

    آنچه از ما برمى آید، فقط در این حد است که سعى کنیم دایره ستم توسعه پیدا نکندو محدودتر و تنگ تر شود؛ و فردِ رنگین پوستى که رنگ را از پوست او نمى توان زدود، اقلا پوست او از رنگ هاى عارضى مثل دوده و قیر و… پاک شود پس هدفى که ما به همه اعلام مى کنیم، تحدید ظلم و محدود کردن تصرفات ظالمانه حکومتى است که خصیصه برحق نبودن، عَرَضِ غیرَ مفارقَ آن است و از آن قابل انفکاک نیست، همین و بس.

    اما این که به مردم وعده برپایى حکومت حقه و شرعى بدهیم و براى این هدف خودمان حکومت را به دست گیریم، دو خطاى بیّن است که یکى از دیگرى خطرناک تر است. زیرا وعده برپایى حکومت شرعى و حقه به مردم دادن؛ به معناى این است که یک شعار غیرعملى به دهان مردم بگذاریم و یک خواسته غیرواقع بینانه را به آن‌ها القا کنیم که تحقق آن ممکن نیست، و چنین شعارى مى تواند در مرحله اول، براى مردم خوشایند و یک چندى سرشان به آن گرم شود، اما بالاخره که بى عدالتى‌هاى موجود در حکومت ما، یکایک چهره خود را نشان دادند و معلوم شد که وعده برپایى حکومت شرعى و حقه به وسیله ما بى پایه بوده آن‌گاه وعده برپایى چنین حکومتى به وسیله امام معصوم(ع) هم مورد تردید قرار مى گیرد و در بقیهمقدسات هم به شک و شبهه مى افتند و سیل ناسزا و ناروا به سوى ما و آیین و معتقدات ما سرازیر مى شود.

    بارى تصورِ ریشه کن شدن فساد و ظلم در حکومت غیرمعصوم، تصور باطل و خیال محال است، و ما ضمن آنکه همیشه باید براى کاستن از تباهى‌ها در حال مبارزه باشیم، نباید در جایى بنشینیم که مسؤل مظالم و تباهى‌ها قلمداد شویم.

    نمى بینید که به روایت علل الشرایع، وقتى از امام صادق (ع) مى پرسند چرا حاکمیتِ زمین در اختیار شما قرار نگرفت؟ حاصل پاسخ حضرت این است که” خداى تعالى مى دانست که هر کس حاکم باشد، بساط تبه‌کارى از روى زمین برچیده نخواهد شد؛ و لذا اراده خداوند براین تعلق گرفت که تبه‌کارى‌ها در جامعه اى صورت گیرد که حکام آن، ما نباشیم بلکه دیگران باشند.

    *آخوند وعده برپایی حوکت حقه را وعده ای دروغ میداند که نتیجه چنین وعده ای در دراز مدتبد بین شدن مردم به دین است.

    *ایشان وظیفه اصلاح طلبان را صرفا کم کردن دایرهء ظلم میداند.

    7- درحال حاضر که دست ما از مناصب حکومتى و امتیازات آن کوتاه است، این همه اختلاف و کشمکش در میان ماست که حتى در بسیارى موارد، کار به تکفیر و تفسیق‌ هم مى کشد، حال اگر قرار شود مناصب حکومتى و امتیازات مربوط به آن‌ها هم در اختیار ما باشد، به دلیل رقابتى که براى دستیابى به این مناصب و امتیازات میان ما در مى گیرد، اختلاف و دعوا بین ما بسیار بیشتر خواهد شد، به گفته امیرمؤمنان (ع) آنگاه عامّه مردم که مى بینند پیشوایان دینى شان براى ربودن منصب‌هاى حکومتى و امتیازات دنیوى به جان هم افتاده اند، چه فکر مى کنند؟ آیا با مشاهده این نزاع ها، اعتقاد مردم به پیشوایان دینى شان و بلکه نسبت به اصل دین متزلزل نخواهد شد؟

    این است که مى گوییم تا وقتى حکومت در دست یک نفر از ما یا یک طایفه از ما نیست و بنابر استفاده از قدرت در جهت بالا و پایین بردن افراد نیست، تمامى ما در حد معقولى ارج و اعتبارمان به جاى خود محفوظ است؛ نه کسى یا کسانى را بالادست امام حسین (ع) مى نشانند و اگر گفته شود که بالا چشم او و ایشان ابرو است، آسمان به زمین مى آید و کفر مى شود! نه کسى و کسانى را پایین پاى شمر جا مى دهند و کلیه حقوقى را که یک عالِم دین و حتى یک مسلمان عادى و یک انسان دارد پایمال مى کنند! ولى اگر حکومت به دست یک تن یا یک طایفه از ما بیفتد و بنابر استفاده از قدرت در جهت پایین و بالا بردن افراد باشد، آن وقت دیگر همه حساب ها به هم مى ریزد و یک طایفه از ما به عنوان مافوق معصوم(ع) قلمداد مى شویم و یک طایفه به عنوان مادون حیوان. آن‌گاه مردم که مى بینند کسانى از ما به عنوان معصوم، بدترین خلاف‌ها را مى کنند، و بقیه نیز از سوى همین معصومان، متهم به بدترین خلاف‌ها مى شوند، دیگر به چه کسانى اقتدا کنند و چه کسانى را پیشواى دینى خود بشمارند؟!

    بارى اینکه آقا میرزا حسین (مرحوم نائینى) مى گویند اگر شما (آخوند خراسانی) اداره امور حکومت را به دست بگیرید و مناصب حکومتى در اختیار علماى دین باشد، همه دعواهاى متدینین و اختلافات علما خاتمه خواهد یافت، تصور درستى نیست، بلکه قضیه کاملا به عکس است و دعواها و اختلافات، به ترتیبى که گفتم، تشدید خواهد شد و تبعات نامطلوب آن که سوء ظن عامه به علما و ضعف مبانى ایمانى مسلمین است، تشدید خواهد شد و همه آن‌چه در راه ترویج دین رشته اند پنبه مى شود.

    امروز که تصدّى مناصب حکومتى، چشم و گوش ما را کور و کر نکرده، این همه دستورات مؤکد و غلاظ و شداد – در نهى از تکفیر و متهم داشتن یکدیگر – را که در نصوص معتبر آمده است نمى بینیم! امروز که تحت عنوان امارت، طوق اسارت و بردگىِ دنیا، به صورت رسمى بر گردن ما نیفتاده، رفتار ما چنین است و ده‌ها حدیث معتبر از این قبیل را که در تحذیر از برخوردهاى تند با یکدیگر وارد شده ندیده مى گیریم! پس چگونه خواهد بود اگر این طوق هم بر گردنمان باشد؟

    *اشاره به اینکه حکومت موجب اختلاف بین روحانیون بر سر قدرت میشود. و بکلی اعتبار واعتماد مردم از دین سلب میشود.

    8- بسیارى از ما تصور نادرستى داریم و مى پنداریم که چون چند کلمه فقه و اصول بلدیم، صلاحیت اشتغال به همه مشاغلى را داریم که لازمه تصدىِ هر یک از آن‌ها تسلط بر یک یا چند رشته از علوم قدیم یا جدید است، و مى توانیم جواب همه مسائلى را بدهیم که لازمه پاسخ‌گویى به هر یک از آن‌ها تبحر در یک یا چند شاخه از دانش‌هاى پیشین یا امروزى است. از خاتم مجتهدین و استاد قاطبه فقها شیخ اعظم (شیخ مرتضی انصارى) بیاموزیم که با همه تسلط بى نظیر خود بر علوم دینى، هرگاه پرسشى در باب مسائل حکمى(فلسفی) از او مى کردند مى فرمود: « من وزیر داخله اسلام هستم این سؤال را از حاجى سبزوارى بکنید که وزیر خارجه اسلام است.»

    با این مقدمه اگر ما بخواهیم مناصب حکومتى را در دست بگیریم، لازمه اش آن است که براى تمامى این مناصب، افرادى داشته باشیم که هم در حدود وظایف خود قوانین اسلامى را بدانند و هم متدین واقعى باشند و هم درس مدیریت خوانده و شیوه‌هاى مختلف اداره امور کشور را تعلیم گرفته باشند؛ وگرنه آن‌گاه ما حتى براى یک دهم مناصب موجود، افراد شایسته‌اى که هر سه شرط را داشته باشند نداریم. اگر هم به یکى دو شرط از این سه شرط اکتفا کنیم، نتیجه کار بسیار نامطلوب خواهد بود و اوضاع از این که هست، بدتر خواهد شد.

    و مردمى که مى بینند به دلیل مثلا عدم آگاهى و مدیر و کاردان نبودن افراد ما، اوضاع نامطلوبى حاکم شده است، نسبت به ما و بلکه نسبت به اصل دین بدبین خواهند شد. این است که مى‌گوییم حکومت دینى، اگر صاحب منصبان مدیر و کاردان نداشته باشد، خطرش و ضررش براى دین، از حکومت غیردینى و ضد دینى هم بیشتر است. چون در حکومت غیردینى و ضددینى، اگر مردم ضعف و نارسایى و فساد ببینند، آن را به گردن حکومت دینى و پیشوایان دین و اصل دین نمى اندازند، ولى اگر مناصب حکومتى در اختیار ما باشد، همه ضعف‌ها و فسادها و نارسایى‌ها را به حساب علماى دین و اصل دین مى گذارند و ما که بدون بصیرت و دانش کافى در اداره امور، این مناصب را اشغال کرده ایم.

    * ما مدیران مناسب نداریم لذا در اداره حکومت به مشکل بر می خوریم نتیجتا مردم همه مشکلات را از دین می بیند.

    9- حدود هزار و سیصد سال است که حکومت اسلامى نبوده و اسلام بوده است. اسلام را حکومت اسلامى نگاه نداشته، بلکه حوزه و فعالیت‌هاى حوزه اى نگاه داشته است، یعنى تعلیم و تعلّم، تحقیق، تألیف، ارشاد، وعظ و امثال این‌ها. هرگونه خللى دراین فعالیت‌ها به‌وجود آید، بزرگ ترین ضربه‌ها به حوزه و به اسلام خواهد خورد.

    آن‌گاه این افرادى که ما در حوزه داریم، اگر به سراغ مناصب حکومتى بروند، بدون شک از وظایفى که در حوزه دارند باز مى مانند و نتیجه آن، خلل در فعالیت‌هاى حوزه اى و ضربه خوردن به اسلام است.ما در حوزه افراد ورزیده کافى به آن تعداد نداریم که بگوییم اگر گروهى از آنان به سراغ کارهاى حکومتى رفتند، بقیه جاى خالى آن‌ها را پر مى کنند و مسؤلیت اصلى ما بر زمین نمى ماند.

    حلا ما میخواهیم همین افراد معدودى که عمر و فکر و حواسشان را وقف علم و معرفت کرده اند، درس و حوزه را رها کنند و به سراغ مشاغل حکومتى و دنیوى بروند. و نمى دانیم که این افراد نمى توانند در آنِ واحد، هم وظایف حوزه اى را کما ینبغى انجام دهند و هم به کارهاى حکومتى بپردازند. خیر! حتى همین معارف حوزه اى و بلکه یک رشته از این معارف که فقه باشد، به قدرى گسترش پیدا کرده که هیچ کس – حتى اگر در برترین مرتبه نبوغ باشد – نمى تواند مدعى شود که در تمامى ابواب آن به مرتبه اجتهاد رسیده؛

    چنانکه شیخ اعظم (شیخ انصارى) اعلى الله مقامه مى فرمود (خدا ما را توفیق اجتهادى روزى فرماید که از مجاهده اى طولانى سخت تر است.) و مى فرمود: « من پس از شهید اول که حدوداً 600 سال قبل مى زیسته، هیچ کس را به عنوان مجتهد مطلق نمى شناسم.» و این در حالى است که در خلال این قرون متمادى، فقهاى بزرگى همچون ابن فهد حلّى، محقق ثانى، شهید ثانى، مقدس اردبیلى، فاضل هندى، محقق خوانسارى، صاحب معالم، صاحب مدارک، محقق سبزوارى، وحید بهبهانى، صاحب ریاض، صاحب فصول محشّى معالم، صاحب جواهر، کاشف الغطا،، محقق نراقى، میرزاى قمى، سیدمحمدباقر شفتى، و غیره داشته ایم.

    و ظاهراً مراد مرحوم شیخ آن است که باتوجه به توسعه بیش از حدِّ دامنه فقه در اعصار پس از شهید، امکان آنکه یک نفر بتواند در همه ابواب فقه مجتهد کامل شود نبوده، و براى این که فقه از پیشرفت بازنماند، باید آن را به چند شاخه تقسیم کرد و فقها به جاى آنکه همه شان، بى فایده کوشش کنند، هر کدام بیشترِ عنایت و اهتمام خود را بر روى یک قسمت از فقه بگذارند و به جاى ذوفنون بودن در همه ابواب فقه ذوفن باشند.

    علاوه بر این‌ها، این ادعا که « اگر حکومت در دست ما باشد، اوضاع اصلاح خواهد شد»، فقط یک احتمال است و نه یک پیش بینى قطعى و یقینى؛ آن‌گاه در مقابلِ احتمالِ اصلاحِ اوضاعِ حکومت که احتمال مخالف آن نیز هست، خالى شدن حوزه و بر زمین ماندن مسئولیت‌هاى حوزه اى و در نتیجه ضربه خوردن به اسلام، یک امر قطعى است، بنابراین عاقلانه نیست که ما به دلیل یک نفع محتمل – که احتمال خلاف آن هم وجود دارد – یک ضرر بسیار بزرگ یقینى را بر خود هموار کنیم. خلاصه این دستور عقلایى یادمان نرود که”پایت را به اندازه گلیمتدراز کن.

    10- مشکل دیگر، مشکل حواشى و بستگان ماست که ما را احاطه کرده اند و با سوء استفاده از موقعیت و جایگاه ما، هزار جور کار خلاف مى کنند که هم آبروى ما و علماى دین بر باد مى رود و هم عامه مردم با ملاحظه کاری‌هاى آنها ایمان و اعتقاد مذهبى شان سُست مى شود.

    یک روز فلان آقازاده تهرانى مرتکب قتل مى شود. یک روز اطرافیان فلان آقا پول مى گیرند تا در فلان مورد رضایت آقا را جلب کنند. و بالاخره کار به جایى مى رسد که اطرافیان آقایی مى ریزند و مقبره حافظ را ویران مى کنند، یک‌روز میر فتّاح – آقازاده میرزا یوسف آقا طباطبایى مجتهد تبریزى – با روس‌هاى متجاوز هم‌دست مى شود و به طمع حکومت آذربایجان که وعده اش را به او داده بودند، دست در دست خان‌هاى مرند مى گذارد همان خان‌هایى که به دلیل اغراض خصوصى با عباس میرزا، مى خواستند او را در جنگ با روس‌ها زمین بزنند و دروازه تبریز را به روى سپاه روس مى گشایند؛ و میرفتاح براى خوشامدگویى به روس‌ها از شهر خارج مى شود و بعد هم که شهر را تحویل روس‌ها مى دهد، از سوى آنان به حکومت آذربایجان اشغالى منصوب مى شود و به اسم تزار خطبه مى خواند و پس از خروج روس‌ها از آذربایجان به قفقاز مى گریزد و به تفلیس مى رود و در آن‌جا روس‌ها به او زمین و باغ مى دهند و بعد پس مى گیرند و او تا سال‌ها آن‌جا مى ماند که تا چند سال قبل هم نوه او در تفلیس بود. یک روز کسانى که از طرف آقا نجفى اصفهانى، مسؤل تحقیق درباره دو متهم به ازلى بودن هستند، بدون تحقیق و دقت، حکم اعدام صادر مى کنند و دو نفر را که هیچ فریضه اى از فرایض الهیه را ترک نمى کردند محکوم به ارتداد مى شناسند، و بالاخره با تحریک حاج آقا سدهى و چند تن دیگر، این دو آدم بخت برگشته را به میدان شاه اصفهان مى آورند و سراپاشان را آلوده به نفت مى کنند و آتش مى زنند. پس از این ماجرا هم یکى از همین کسانى که در ماجراى نام برده مسؤل تحقیق بوده، با هم‌دستى یکى از آقازادگان یزد، مکاتباتى با یزد مى کند و در آنجا کثیرى از افراد را صرفاً از سر اغراض ناحق و با اتهام و انتساب به بابى گرى، به قتل مى رسانند. یک روز مجریان احکام همین آقانجفى به مجلس عروسى حمله مى کنند، و به بهانه جلوگیرى از کار یک مطرب و نهى از منکر، مرتکب صدها منکر مى شوند، در و پنجره‌هاى خانه مردم را مى شکنند، به همه فحش مى دهند، مردم را مضروب و مجروح مى کنند و اسم این کارها را مى گذارند نهى از منکرو…

    اکنون که مناصب حکومتى و امتیازات آن در اختیار ما نیست، اوضاع چنین است. اگر آن مناصب و امتیازات در اختیار ما باشد چه خواهد شد؟ جز این که اطرافیان ما، ما را نردبان و پلى قرار دهند براى دسترسى و دستیابى هرچه بیشتر به خواسته‌هاى دنیوى و آن هم از طرق نامشروع، و آخرت ما را خراب کنند تا دنیاى خود را آباد کنند؟

    با این مقدمات، آیا عقل ایجاب نمى کند که براى جلوگیرى از توسعه فساد در محیط خود، و پیشگیرى از تبعاتِ خطرناک دنیوى و اخروى آن، شرایطى فراهم نیاوریم که دست و بال اطرافیانمان بیش از این باز شود و آلوده شوند و بدترین ستم‌ها را بر ما روا دارند؟!

    آیا براى آمیرزا محمد و آمیرزا مهدى و آمیرزا احمد (فرزندان مرحوم آخوند) بهتر نیست که پدرشان همه کاره نباشد و همه اختیارات حکومتى و امتیازات آن در دست او متمرکز نشود تا آن‌ها هم در شرایطى قرار نگیرند که بیش از این آلوده به دنیا شوند؟ مگر در قرآن نمى خوانیم که:« قوا انفسکم و اهلیکم ناراً»

    بارى ما پیش از آن‌که مناصب حکومتى را اشغال کنیم، اول باید مشکل بستگان و اطرافیانمان را حل کنیم و در مورد آن‌ها همان گونه عمل کنیم که امیرمؤمنان (ع) به مالک اشتر فرمان مى دهد:« حاکم را نزدیکان و بستگانى است که در پى انحصارطلبى و تعدّى به حقوق دیگران اند و درگرفتن و دادن‌ها، انصاف را کم‌تر مراعات مى کنند. عواملى را که به ایشان امکان این تعدیات را مى دهد ریشه کن کن (تا قادر بر تخلف و تعدى نباشند). به هیچ یک از اطرافیان و بستگانت زمینى را مبخش. نباید شرایط به گونه اى باشد که افرادى طمع کنند که با پشت گرمى به تو، در مورد یک حقِ همگانى یا یک تکلیف و کار عمومى قراردادى ببندند که به مردمِ دیگر زیان برساند و رنج آن بهره دیگران باشد. که سود این کار براى آن افراد است نه تو، و عیب آن در دنیا و آخرت گریبان تو را گیرد.»

    و گویاتر از این سخنان، رفتار آن حضرت است با برادر و برادرزاده و عموزاده و نیز فرزندان عزیز خود و دیگر بستگان و وابستگانش که فرصتى براى توضیحات کافى در این مورد نداریم و به نقل سخنى از عالِم بزرگ و شارح معروف نهج البلاغه ابن میثم بحرانى اکتفا مى کنیم:

    وى در ذیل نامه سرزنش آمیز امام (ع) به عموزاده اش ابن عباس که اموال عمومى را به ناروا متصرف شده و گریخته بود مى نویسد:« امیر مؤمنان (ع) هر جا پاى حق در میان بود، ملاحظه هیچ کس را حتى اگر عزیزترین فرزندانش بود (چه رسد به پسر عمویش) نمى فرمود.» چنان‌که در همین نامه سوگند یاد مى کند که « به خدا اگر حسن و حسین نیز کارى مانند کار خیانت آمیز تو انجام مى دادند، تا حق مردم را از ایشان نمى گرفتم و ناروایى که از ستم آنان رفته بود جبران نمى کردم، هرگز روى آشتى از من نمى دیدند. زیرا بر امام واجب است که چون پاى حقّى در میان باشد، بر نزدیکان و خویشان خود بیشتر سخت بگیرد.» امام (ع) پس از نکوهش‌هاى بسیار از ابن عباس و عمل او و دستور اکید به این که اموال مردم را بازگرداند، وى را تهدید فرمود که اگر چنین نکند و امام بر وى دست یابد، او را با همان شمشیرى خواهد کشت که هر کس را با آن زد به دوزخ رفت.

    *هم اکنون دست آقازادگان روحانیون در جامعه برای هر کاری باز است که با حاکم شدن روحانیون این فساد و آلودگی بیشتر میشود.

    11- عامه مردم تا وقتى احساس کنند که هدف ما از فعالیت و مبارزه، صرفاً تقلیل ظلم و تحدید دامنه فساد است، و قصدمان این نیست که به قدرت و مقام و امتیازات دنیوى دست یابیم، یا فرد و گروه خاصى را به قدرت و مقام برسانیم، بارى تا وقتى که مردم ما را این گونه بشناسند، معتقد خواهند بود که ما در عمل خود اخلاص داریم و کارهایمان لله و قربتاً الى الله است، و به دلیل همین اعتقاد به دنبال ما مى آیند و خواسته‌ها و گرفتارى‌هاى ما را حتى مهم تر از خواسته ها و گرفتارى‌هاى خود تلقى مى کنند. و به خاطر پشتیبانى از ما و تحقق هدف‌هاى ما از جان و دل مى کوشند و هرگونه سختى و فداکارى را بر خود هموار مى کنند.

    ولى اگر احساس کنند ما پا به صحنه جنگ قدرت نهاده ایم و هدفمان این است که خود به قدرت و مقام و امتیازات دنیوى برسیم، یا بستگان و وابستگانمان را به قدرت و مقام و امتیازات دنیوى برسانیم، اعتقادشان به خلوص نیت ما سُست مى شود و نه تنها از ما وهدف هایمان به صورت جدى حمایت نمى کنند و حاضر به قبول زحمت و فداکارى در این راه نمى شوند که اندک اندک به ما و رقیبانمان در عالَم سیاست به یک چشم نگاه مى کنند و بالاخره کار به جایى مى رسد که به مخالفان ما و بلکه به مخالفان دین مى پیوندند.

    بنابراین صحیح نیست که ما راهى در پیش گیریم که پایان آن، تغییر ماهیتِ مؤمنانِ فدایىِ علماى دین، به مخالفان دین و مخالفان علماى دین باشد، و نباید در میدان نبردى حضور یابیم که حتى اگر در کوتاه مدت، پیروزى هایى براى ما داشته باشد، در درازمدت به شکست ما و مکتب ما بینجامد.

    علاوه بر این که در این سال‌هاى اخیر، با ورود ما به صحنه مبارزه با ستم، افکار عمومى در ایران و خارج از ایران، روحانیت و مرجعیت شیعه و بلکه اصل تشیع و اسلام را به عنوان حامىِ ستمدیدگان و ضعیفان شناخته و این بهترین تبلیغ براى مکتب و مذهب ماست. و اگر ما جهت مبارزه را به طرف اشغال مناصب حکومتى و جنگ قدرت تغییر دهیم، موقعیتى که براى تبلیغ به وجود آمده، از دست مى رود و بهترین موقعیت براى مخالفان و دشمنان فراهم مى آید که بگویند همه دعواهاى ما بر سر لحاف ملا بوده؛ بعد هم کار به جایى مى رسد که با تکیه بر ضعف‌هاى ما و عملکردهاى ناصوابى که در قلمرو حکومت ما وجود خواهد داشت، دین و مذهب ما را بکوبند.

    *اگر مردم احساس کنند ما برای قدرت کاری می کنیم حمایتشان از دین کم می شود.

    12- کسانى که مناصب حکومتى را در اختیار دارند، فریبکارى و ناراستى و دروغ گویى و گزارش دروغ و وعده دروغ دادن را از لوازم اولیه کار و شغل خود مى دانند؛ و شاید هم در پاره اى از موارد، امور آن‌ها بدون دروغ نمى گذرد؛ زیرا محتمل است که در پاره اى جاها به دلیل مصالح مهم ترى که وجود دارد، دروغ گفتن براى آن‌ها مجاز باشد. اما به همین دلیل که اشغال این مناصب با پرهیز از دروغ منافات دارد (خوب و بد و درست و نادرستش به کنار) علماى دین باید از این مناصب بپرهیزند،

    زیرا اگر بخواهند پابند راستى و صداقت باشند، امورشان نمى گذرد؛ و اگر هم بخواهند مثل بقیه سیاستمداران، هرجا که صلاح دیدند دروغ بگویند و گزارش دروغ و وعده دروغ بدهند؛ این کار دو خطر بزرگ دارد؛ یکى این که خرده خرده قبح دروغ در نظرشان از بین مى رود و تقید آنان به صداقت در موارد دیگر متزلزل مى شود و به ناراستى عادت مى کنند؛ و این امر گرچه براى همه بد است ولى براى عالِمِ دین از همه بدتر و خطرناک تر است. دیگر این که عامه مردم وقتى ببینند علماى دین (با هر عذرى ولو موجه) در موارد متعدد دروغ مى گویند، کم کم این شبهه برایشان پیش مى آید که پس نکند در موارد دیگر، از جمله در احکام الهى و اعتقادات دینى و مذهبى نیز علماى دین به دلیل عذرهاى ولو موجه دروغ مى گویندوآنگاه ایجاد چنین تصورى در اذهان عامه مردم، بسیار خطرناک است و بالمآل موجب بى اعتقادى آنان به مبادى و آداب دینى خواهد شد.

    *سیاست با دروغ(ولو مصلحتی) پیوند خورده، اگر روحانیون وارد حکومت شوند بین مردم به عنوان دروغگو شناخته میشوند،نتیجتا مردم دین را دروغ(ولو موجه و مصلحتی) میپندارند.

    13- شنیده اید که شیخ اعظم (شیخ انصارى) رحمه الله وقتى مى خواست حکم آب چاهى را که آب آن به خودى خود طاهر بود ولى در مجاورت چاهى با آب غیرطاهر قرار داشت بفهمد، چون در خانه او دو چاه با این دو خصوصیت بود، پیش از مطالعه در باب حکم این موضوع، دستور داد چاه اول را کور کردند، چرا؟ چون ترسید که علاقه او به طاهر شمردن آب آن چاه و مخدوش نشمردن طهارت آن بر اثر مجاورت با چاه دوم، ناخواسته و ناخودآگاه بر ذهن او اثر بگذارد و مانع از فهم و شناخت حکم حقیقى خدا در باب آب آن چاه باشد. این امر حاکى است که تعلق خاطر به آنچه در حیطه مالکیت و اقتدار ماست، حجابى عظیم است که مانع از رویت و مشاهده حقیقت و فهم حکم الله مى شود.

    حال اگر صِرفِ علاقه به طاهر شمردن آب چاه خانه خود، حتى براى کسى مثل شیخ اعظم، با آن همه علم و تقوا، چنین خطرى داشته باشد که مانع از درک حقیقت شود، براى من که علم و تقواى او را ندارم، علاقه به حفظ قدرت و حکومت و مقام، و طاهر و منزه شمردنِ حکومتِ منسوب به خود، چه تبعاتى دارد؟!

    و بعد موانع موجود در راه شناخت حقیقت را که تعلقات و خطرناک‌ترین آن‌ها جاه و مقام است را از خودچگونه دور سازم؟! و آیا درست است که من به جاى کاستن از موانعِ موجود در راه شناخت حقیقت، بیایم و موانع بسیار بیشتر و بزرگ ترى براى خود ایجاد کنم تا آگاهانه و ناآگاهانه، در استنباط احکام الهیه، تحت تأثیر آن‌ها قرار گیرم و به جاى رسیدن به احکام حقیقى و بیان آن‌ها، توجیه کننده تعلقات و خواسته‌هاى خود باشم؟ مگر در حدیث شریف نبوى نیامده است که «دوستی کر و کور می کند» و مگر نمى دانیم که «فاسد شدن علما با غلبه به مال و مقام بر آنان است. آفت علما، دلبستگى به ریاست است.»و « آخرین چیزى که از سر صدیقان خارج مى شود، دلبستگى به ریاست است.» و « هر که در طلب ریاست برآید هلاک شود.» و بالاخره پاسخ پیامبر (ص) به این پرسش که امارت چیست؟که‌فرمود امارت، آغازِ آن سرزنش شنودن است و در مرحله دوم پشیمانى و در مرحله سوم عذاب روز قیامت.»

    کدام یک از این دو گزینه بهتر است؟ آیا بهتر است که من دلبستگى به جاه و مقام را که در درونم و در درون هر انسانى هست و آخرین چیزى است که از دل صدیقان خارج مى شود، مهار کنم و لگام بزنم؟ یا میدان را برایش باز بگذارم و به عنوان تأسیس حکومت صالحان، اجازه دهم که اسب چموش و سرکش نفس، با هدف دستیابى به اقتدار بیشتر و اختیارات وسیع تر، همواره در جولان باشد، و صحنه اى عریض تر و طویل تر بطلبد و به هر طرف بتازد و مرا و دیگران را به مهلکه اندازد؟ خلاصه من در برابر جهنم نفس که مدام «هل من مزید» مى زند و هیچ حدّ یقفى نمى شناسد چگونه باید عمل کنم؟

    *کار روحانیت شناخت حقایق و احکام الهی است، علاقه به قدرت و حکومت حجاب فهم میشود و موجب می شود حب و بغض ها را در اظهارات دخالت دهیم که موجب هلاکت می شود.

    14- پانزده سال پیش سید جمال الدین اسدآبادى مى گفت: « سیل تجدد به سرعت به سمت شرق جارى است. بنیاد حکومت مطلقه ویران شدنى است، شما هم تا مى توانید در خرابى اساس حکومت مطلقه بکوشید». من در عین این که با پاره اى از سخنان و خط مشى هاى سید در عالَم سیاست موافق نیستم، مى گویم که این سخن او کاملا درست است و نه فقط امروز درست است و پانزده سال قبل درست بود، بلکه یک قرن پیش هم درست بود و ما صد سال قبل باید این واقعیت را درک مى کردیم که بنیاد حکومت مطلقه ویران شدنى است و با درک این واقعیت، خودمان علم دار مبارزه با حکومت مطلقه که منشأ فسادها و ظلم‌هاى بى حد و حصر است مى شدیم و براى کاهش ظلم و تقلیل فساد، دامنه تصرفات حکومت را محدود مى کردیم و به جاى حکومت مطلقه، حکومت مقید به قید قانون برپا مى کردیم.

    امّا در این مورد تعلل نمودیم تا پس از قریب صد سال که تلخ ترین روزها و بدترین شرایط را داشتیم، اینک عقلا به فکر افتاده اند براى کاستن از زیان‌هاى ناشى از حکومت مطلقه، از این پس، از تمرکز همه قدرت در یک نقطه – آن هم به صورت لایسئل عما یفعل – جلوگیرى کنند و قدرت را تقسیم کنند و در تحت نظارت دربیاورند و از تصرفات خودسرانه و بى حساب و کتاب حکام مستبد ممانعت نمایند. در مقابل این حرکت، کسانى اسم دین و حکومت مشروعه را،( مثل قرآن‌هایى که در برابر امیرمؤمنان(ع) بر سر نیزه کرده بودند)، علم کرده و اصرار دارند که حکومت مطلقه پابرجا بماند تا به ادعاى آنان حریم شریعت حفظ شود.

    درحالى که نه پیش از استقرار مشروطه و نه پس از سرکوبِ آن (در استبداد صغیر) هرگز حریم شریعت و احکام مقدسه الهیه محفوظ نبوده و مقصود این‌ها از کوششى که براى براندازى مشروطه و ادامه حکومت مطلقه مى کنند، فقط حفظ منافع خودشان و ادامه تصرفات مستبدانه و بى حد و مرزشان در اموال و نفوس خلق خدا است؛

    چون مى دانند که هدف از حکومت مشروطه، فقط لگام زدن بر اسب چموشى به نام پادشاه، و جلوگیرى از تجاوزات و اقدامات نامشروع و حرکات خودسرانه و مستبدانه او و عُمّال او نسبت به زیردستان و توده‌هاى مردم نیست. بلکه معناى حکومت مشروطه، لگام زدن بر همه ستم‌کاران و حاکمان و ارباب قدرت و رؤسا و مهار کردن همه آنان است، تا نتوانند به زیردستان و همگنان ظلم و تجاوز کنند و به عنوان رشوه و مالیات‌هاى غیرقانونى و پیشکش‌هاى اجبارى، چیزى از مردم بستانند.

    آرى هدف نهایى از نظام مشروطه آن است که حتى الامکان دست تمام ظالمان بسته شود و دیگر قادر بر تجاوز به حقوق مردم نباشند. خلاصه این آشى که براى سلطان پخته شده، براى همه هست، و تنها او نیست که باید مهارش کرد و قدرت ستم کردن را از او گرفت بلکه این تکلیف را مردم در برابر همه ستم گران دارند. اگر این منظور عملى شود، و مردم به مرحله اى از معرفت و حضور جدّى در صحنه برسند که استبداد در هیچ لباسى نتواند خود را به عنوان حاکم بر آنان تحمیل کند، دیگر نه شاهد فجایعى که عُمّال حکومت تاکنون مى کردند خواهیم بود و نه در خارج از حوزه حکومت، هر کسى مجاز خواهد بود که در آنِ واحد قانون گذار و قاضى و مجرى حکم باشد. خودش قانون وضع کند و خود آن را بر مصادیق تطبیق نماید و بعد هم به صورت قاضى یا به کمک دار و دسته اى که فراهم مى کند، هر که را به عقیده او خارج از مرز قانونِ موضوعه و برساخته او بود، به اشد مجازات برساند.

    بلى اگر این هرج و مرجى که به عنوان اجراى احکام شرعیه و حدود الهیه وجود دارد پایان پذیرد، دیگر نه در یزد و اصفهان بابى کشى خواهیم داشت و نه در کرمان و کرمانشاهصوفى کشى و نه در همدان شیخى کشى و نه در یزد اسماعیلى کشى و نه در

     
    • برادرعزیز این همه طول وتفصیل چیه؟مخلص کلوم اینه که دین باید ازسیاست جداباشه.راهی راکه دنیای پیشرفته چندقرن پیش طی نموده مااکنون درحال گذراز آنیم.

       
  28. ” خدمت و ياري نظام به ما”

    ديروز يه باك بنزين با خودم بردم و يك ليترو خورده اي بنزين خريدم واسه موتورم و ١١٠٠ تومن واسش پرداختم.

    همينطور كه واسه خودم بسمت خونه قدم ميزدم، يهو به اين فكر افتادم كه چقد اين نظام به ما خدمت كرده و كار ما رو اسون تَر !
    واسه اينكه اگه قبل از انقلاب بود، براي اين ١١٠٠ تومن، بايستي پنج تا بشكه ٢٢٠ ليتري مياوردم تا بنزين هارو توش جا بدم !!
    با چه بدبختي بايد اونا رو تا خونه ميبردم، و حالا كجا تو اپارتمان كوچيكمون جاش ميدادم !؟

    بازم يه عده اي بي انصاف ميگن اين حكومت كاري واسه راحتي ما انجام نداده ! 🙁

     
  29. با سلام
    فتوای اینجانب آیت الله العظمی شهاب در ذیل است:
    بسم الله الرحمن الرحیم
    الیوم سن تکلیف جهت انجام عبادات همان است که بود(یعنی بلوغ جنسی) ولیکن احتیاط واجب در نکاح و معاملات و عقوبات( یعنی جرم و مجازات) و نیز مشارکت در انتخابات، ملاک «بلوغ فکری» است که همان هجده سال باشد که حضرت اخ الکرام آیت الله نوری زاد فتوا داده اند. والله اعلم

     
  30. صورتگر نقاش چین رو صورت یارم بین
    یا ترک کن صورتگری یا ترک کن صورت گری

     
  31. صورتگر نقاش ایران گرداب های درون وجدان های معذب ما را می نگارد وجدان های پاکی که در زندان ها بسر میبرند. استادان و دانشجویان پاک نهادی که از دانشگاه ها اخراج شده اند معلمان دلسوخته ای که غیر از اموختن و اموزش خرد ورزی دغدغه ای نداشته ان و زیر فشار جاهلان خاموش شده اند روزنامه نگاران قلم شکسته که غیر از انعکاس ناپاکی های جامه خود گناهی نداشته اند.صورتگری های او را پاس داریم. هزار هزار راز ناگفته در آن نهان است نگارگری های او قسمتی از تاریخ ناگفته ماست.
    مرغ ققنوسیم میسوزیم و دوباره از حاکستر خود سر بر میآوریم

     
  32. آتنا فرقدانی

    خوزستان به خاطر خطای بزرگ مجموعه سدسازان غیرپاسخگو، رو به نابودی می‌رود. امروز به وضعیتی رسیده که اگر سدهای موجود ساخته نمی‌شدند، وضع مردم استان بهتر بود.

    رودخانه کارون، شورتر شده و هزاران هکتار از جلگه‌ی ارزشمند خوزستان، بی‌ارزش شده‌اند. رها شدن آب شور سد گتوند، به معنای مرگ تدریجی زمین‌های کشاورزی استان و از دست رفتن منبع زندگی بخش مهمی از مردم استان است.

    بر اساس گفته‌ی کارشناسان، گزارش‌هایی از بخش نمکی پشت دریاچه‌ی سد ارائه شده بود اما از وقتی که شرکت مهاب قدس جانشین شرکت مشانیر در اجرای سد شد، با وجود آن‌که اطلاعات مربوط به طبقات نمکی به آب و نیرو ارائه شده بود، اما گویی آب و باد و مه و خورشید و فلک در کار بودند تا سد ساخته شود. یک کارشناس می‌گوید: «مهاب قدس نامه‌ای به آب و نیرو تنظیم کرد و نگرانی از ساخت سد، با وجود معدنی غنی در مخزن را اعلام نمود، ولی اراده بر ساخت گذاشته شده بود.»

    اما مساله مهم این است که چرا پیش از سال ۱۳۷۶ که مطالعات مقدماتی و توجیهی به انجام رسیده بود، هیچ‌ مرجعی مانع آغاز عملیات ساخت سد گتوند نشد؟ به عبارتی، چند میلیارد دلار هزینه شده تا نه تنها کشاورزی استان، که زندگی شهروندان خوزستانی نیز با خطر مواجه شده است. یعنی کارشناسان نشانی از میلیون‌ها تن نمک در محدوده‌ی مخزن سد ندیده بودند؟ یعنی هیچ زمین‌شناسی به بررسی اولیه منطقه فرستاده نشده بود؟ این غیر ممکن است!

    از ۱۳ سال پیش از آب‌گیری، بسیاری می‌دانستند که بالا آمدن آب تا حد لایه‌ای نمکی [سازند تبخیری گچساران] موجب شوری دریاچه خواهد شد. با وجود اطلاع مقام‌های وزارت نیرو از این مساله، ساخت سد متوقف نگردید و گروه‌های مختلفی مسوول بررسی شدند، اما گزارش‌های آنها به مشانیر و بعد مهاب قدس، عملا نتیجه‌ای در بر نداشت و حتی با وجود اعلام مساله به مقام‌های مسوول شرکت آب و نیرو، سد، ساخته شد.

    در سال ۱۳۸۰، بعد از از انتشار چند یادداشت و طرح سوال‌هایی از وزارت نیرو در روزنامه‌ی نوروز، عملا سانسور شدم؛ گویی دانستن حق مردم نبود. یکی از پیمان‌کاران وزارت نیرو به من گفت که مقام‌های وزارت نیرو، میلیون‌ها تومان خرج کرده‌اند تا با تهیه‌ی گزارش‌هایی توجیهی برای سید محمد خاتمی، تداوم سدسازی را بیمه کنند و نباید انتظار داشت که روزنامه‌ی مشارکتی‌ها که در این بخش شریک هستند، به منتقد فضایی برای نفس کشیدن بدهند. نیک آهنگ کوثر

     
  33. سلام محمد آقا ,
    باید ببخشی ,خیلی دوست داشتم به نمایشگاه شما بیام ولی دست ما کوتاه ,خرما بر نخیل , از راه در روی گلت را میبوسم و از صمیم قلب برای شما و همراهان عزیزت مثل اعضای فهیم لگام , و دکتر ملکی عزیزم ,از خدا آرزوی موفقیت و سرفرازی دارم . قربانت برادر کوچک شما محمد .

     
  34. دولتی چیهای اسلامی دروغ گفتن عادتشون شده. حاج مم جوات یا دروغ میگه شده یا همه رو احمق حساب میکنه. یارو ورداشته گفته: “همه کشورهائی که فعالیت اتمی دارند، اسراری دارند و اجازه نمی دهند فاش شود. این اسرار مربوط به فن آوری هسته ایست و ربطی به فعالیت های نظامی ندارد.” حاجی! اینو دیگه هر دانشجوی لیسانس فیزیک میدونه، هیچ اسراری مربوط به فن آوری هسته باقی نمونده که کسی ندونه. خودتی حاجی! اگه اسراری هم باشه فقط و فقط تمام ربطش به فعالیت های نظامی ربط داره اونهم فقط و فقط در تکنیکهای ساختن به خصوص کوچک سازی و دقیق سازی ماشه و اندازه و وزن انفجاری.

     
  35. عباس انعامی

    سلام
    1-یکبارقبلا نوشتم خبرهای مهم هر دوره ای بعداز سالیانی چند و بخاطر برخی ملاحضات منتشر میشود.خیانتی که در دوره احمدی نژاد صورت گرفت در دنیا بی سابقه بود.ورفته رفته روشن خواهدشد.سال 85-6در دبیرستانی دبیر بودم یک دفتر دار داشتیم که اتفاقا اقای بسیار خوب وشریفی هم بودند .یکی دوسال بعدش از یک ناحیه به ناحیه دیگر انتقالی گرفتم.سال89بود.روزی این دفتر دار سابقمون رو در سالن اداره دیده و خیلی خودمونی وبا زدن به تخت پشتش و احوالپرسی با نام کوچک وتو خطاب کردن و..باهاش صمیمی برخوردکردم.خانمم که کنارم بودبعدرفتن این اقا گلایه کردکه این چه طرز رفتاربود.گفتم مگر چه شده؟ایشان دوست من ودفتردارمدرسه سابقمون هستند.یواشکی گفتش بابا این اقا رییس اداره ست.دفترداری کجابود.داشتم شاخ درمیاوردم.رفتم واز رییس دفترش اجازه گرفتم وازش عذرخواهی کردم.بنده خدا همینطور مات مانده بود.چی بگه اخه.حالا این مدیریت در سطح پایین بود.همین رویه روبگیرتا برسی به وزیرانی چون حسینی ارشاد وهرندی مال کجابود؟لنکرانی و اون معاون رشوه گیر و بقایی و….راستی قیافه این بقایی رو دقت کنید…
    2فرضمحال محال که نیست.داشتم تصورمیکردم انقلاب57بوقوع نمی پیوست.دراین صورت امروزه وضعیت عمومی ایران چگونه میبود؟احتمالاشاه که بزودی مردو ایران تبدیل به جمهوری میشد.طرح های کلان که برخی بعداز 30سال اجرایی شدهمون سالها اجرا میشد.مهمتراینکه جنگی در نمی گرفت.کمپانیهای بزرک خودرو وصنعت بجای کره در ایران گسترش می یافت.المپیک و جام جهانی فوتبال در ایران برگزار میشد.دلار حول وحوش 7تومان بود.حالا جامعه ای که دلارتوش7تومن رو تصورکنید.گردشگری درایران رونق می یافت.واقتصاد از تصدی گری دولتی به بازار ازاد تبدیل میشد.وبازهم مهمتر ازان دین در متون جامعه دخالتی نداشت.وهرکس دوست داشت میتوانست سهم امامش رو بپردازد.حجاب اجباری نبودومجبورنبودی 200هزارتومن به یک نوشیدنی بدی و…بقیش رو خودتون تصورکنیدوبرای لحظاتی کیف کنید.که وصف العیش.نصف العیش

     
    • دوست عزیز من هم سال 84 در دبیرستانی بودم و یک بابایی تو مدرسه داشتیم که کلا بیکار بود و الکی واسه خودش می پلکید.نه معاوهن بود، نه مشاور، نه دبیر، نه پرورشی، هیچی.سال 85 که از آن مدرسه رفته بودم روزی یکی از دوستان را دیدم.گفت آقای … را فهمیدی شده رییس ناحیه؟ من مانده بودم این شخص که حتی یک کلاس رت نمی توانست اداره کند چطوری شده رییس ناحیه…….

       
  36. کابینه دزدان
    ابراهيم نبوی
    ابراهيم نبوی
    e.nabavi(at)roozonline.com
    فرض کنید یک آدمی نه در ایران، بلکه در گابن، در شاخ آفریقا، در بورکینافاسو، با چنین جرائمی زندان رفته:

    یک، برداشتن اموال گرانبها از یک جایی به چهار تا کامیون

    دو، خالی کردن حساب فلان سازمان اداری بعد از وقت اداری و ریختن پول دولتی به حساب شخصی خودش

    سه، گرفتن هفت هزار میلیارد تومان پول از بانک و پس ندادن آن

    اگر چنین کارهایی را کسی کرده باشد، حتما یا به عنوان کلاهبردار حرفه ای نامیده می شود، یا به عنوان سارق دیوار رو که از بالای دیوار بالا می رود و بعد از تعطیل مغازه یا اداره دولتی یا بیرون کردن صاحبخانه وارد ساختمان می شود و دزدی می کند، یا چیزی شبیه همین ها. در واقع به چنین آدمی یا سارق می گویند یا کلاهبردار. جز در کشورهایی مانند روسیه که مافیای دولتی ممکن است در زمان های خیلی بحرانی چنین کارهای بکند، هم دولتی ها چنین کاری نمی کنند. حتی در ایران هم نه در حکومت پهلوی، بلکه در جمهوری اسلامی هم که هر نوع کلاهبردار و شیادی قابل تصور است، چنین سابقه ای ندارد. حتی در حکومت های قاجار که سگ صاحبش را نمی شناخت یا در حکومت های ایلخانیان هم چنین نوع دزدی را نمی کردند که بعد از پایان وزارت یک وزیر، آن وزیر در زمان تعطیلی برود توی اداره قبلی اش و اموال اداری را با کامیون بدزدد و ببرد خانه خودشان. به فرض محال که چنین کاری می کرد، احتمالا اسم آن دولت را می گذاشتند، دولت دزدان و سرقین، یعنی هرچه اسمش را می گذاشتند، حداقل دولت “عدالت گستر” و دولت “پاک دست” نمی گذاشتند.

    یعنی فکر کنید اسمی نامربوط تر از عدالت گستر روی کابینه احمدی نژاد می توانستند بگذارند؟ از آن تیم چهار نفره اصلی احمدی نژاد تا همینجای کار، یعنی هشت ساعت قبل دو تاشان رفتند زندان. مانده خود اسفندیار رحیم مشائی و شخص احمدی نژاد. رحیم مشائی هم که هشت هزار میلیارد تومان بدهی بانکی اش را پس نداده و خود احمدی نژاد هم که رئیس دزدها بوده. حالا اینکه چنین دولتی وجود داشته، البته که غیر طبیعی بوده. یعنی درست است که یک کلاهبردار ممکن است که دربان یا پیشخدمت وزارتخانه بشود، ولی مطمئنا کارمند رسمی نمی شود، ممکن است کارمند رسمی بشود، اما حتما معاون وزیر نمی شود، حتی ممکن است به فرض هزار بار محال معاون وزیر هم بشود، ولی معاون رئیس جمهور که دیگر نمی شود.

    حالا نه یک معاون، بلکه دو معاون اصلی از سه معاون دولت احمدی نژاد نه فقط به دزدی متهم شدند، بلکه دادگاهی شدند، نه تنها دادگاهی شدند، بلکه دستگیر و زندانی هم شدند. آن هم تنها دولتی که مورد حمایت شخص رهبر بوده و رهبری برای حمایت از این دولت دزدان، میلیونها ایرانی را سرکوب کرده و هزاران نفری که معتقد بودند این باند دزد هستند زندانی کرده و بخاطر ترجیح دادن دسته دزدها به موسوی و کروبی، آنها را حبس کرده و هنوز ولشان نمی کند.

    یعنی این تیم سارقین، نه فقط دزد بودند، بلکه مورد حمایت مجلس و قوه قضائیه و رهبری بودند. البته یک فرض هم ممکن است، اینکه افرادی خودشان را آدمهای خوبی نشان دادند و سر این رهبر و مجلس را کلاه گذاشتند و به همین دلیل آنها فریب خوردند، یعنی قوه قضائیه و مجلس چون اطلاعات نداشتند از دولت دزدان حمایت کردند. ولی بدبختی این است که این فرض هم قابل قبول نیست. چون علت پذیرش این دولت توسط مجلس بخاطر مطلع نبودن مجلس نبوده، بخاطر این بوده که ۱۷۰ نماینده مجلس از همین دولت دزدان رشوه گرفته بودند و علت اینکه رئیس قوه قضائیه اینها را تحت تعقیب قرار نداده بود، این است که جواد آقا معاون قوه قضائیه خودش از همین دولت زمین های کشاورزی زیادی را بالا کشیده بود.

    حالا از همه این اتفاقات عجیب که بگذریم، از همه عجیب تر این است که:

    یک رئیس جمهور متهم به دزدی که دو معاونش دستگیر شدند، مورد حمایت حکومت بودند.

    حکومت، افرادی را که مدعی بودند این دولت دزد است، دستگیر و زندانی کرده و حالا هم که ثابت شده این دولت دزد است، اعضای دولت را زندانی کرده، ولی موسوی و کروبی را که به درستی می گفتند این افراد دزد هستند، هنوز آزاد نمی کند. یعنی این حرفها را به کی باید بزنیم که یک عمر به ریش مان نخندند؟

    ما اهل این محل نیستیم

    وقتی رحیمی دستگیر شد، احمدی نژادی که گفته بود حتی اگر رحیمی یک ریال هم اختلاس کرده باشد، من استعفا می دهم، بعد از اینکه معلوم شد چهار میلیارد اختلاس کرده، اطلاعیه داد و گفت اصلا رحیمی به ما ربطی نداشت. دیروز هم بعد از دستگیر شدن حمید بقایی، عبدالرضا داوری، معاونت اجرایی مافیای احمدی نژاد، گفت که “حمید بقایی اخیرا در دفتر ولنجک فعال نبوده” و از وقتی رفته زندان ما دیگر با او ارتباطی نداشتیم. یعنی کلا اگر فردا احمدی نژاد بگوید که من اصلا بقایی و رحیمی را نمی شناختم، اصلا نباید تعجب کرد. اصلا بعید نیست که اگر خود احمدی نژاد هم دستگیر شود، فردای آن روز رهبری سخنرانی کند و بگوید که احمدی نژاد را خاتمی و هاشمی رئیس جمهور کردند و من از اولش مخالف بودم، همانطور که با توافق هسته ای مخالف بودم. رو که نیست، سنگ پای مشهد است. فعلا به دلیل ممنوعیت اپیلاسیون در قزوین از هر نوع ارجاع به این ولایت محترم، تا اطلاع ثانوی خودداری می شود.

    ۱۵۰ مرکز ترک الکل

    یکی از دوستانم در آمریکا بعد از مدتی که الکلیست بود، ترک کرده بود و رفته بود به جلسات روانکاوی مدل آمریکایی که ده نفر دور هم می نشینند و درباره خودشان حرف می زنند تا حال شان خوب بشود. ایشان می گفت: در آن جلسه اول یکی گفت، آی ام جک اند آی واز الکلیست. همه تبسم کردند. بعدی گفت، آی ام بیل اند آی واز الکلیست، همه تبسم کردند، بعدی گفت، آی ام مایکل اند آی واز الکلیست، همه تبسم کردند، من گفتم: آی ام محمد اند آی واز الکلیست. یک دفعه همه جمع از خنده ترکیدند. البته ما که خودمان مسلمان هستیم می دانیم که آدم در آن واحد هم می تواند الکلی باشد هم محمد یا ابوالفضل یا ابوبکر، ربطی ندارد، ولی خارجی ها که این را نمی دانند.

    برای همین است که وقتی می شنوند که ۱۵۰ مرکز ترک الکل در ایران راه اندازی شده، کلی تعجب می کنند، که اصلا مگر اینها الکل مصرف می کنند که ترکش می کنند. نمی دانند اصلا ما خودمان الکل زیر ۴۰ درصد برایمان مثل آب لوله کشی است. البته خیلی خوب است که مراکز ترک الکل رسما افتتاح شده و دیگر لازم نیست بخاطر اینکه همه چیز را پنهان می کنیم، مشکلات مان بیست برابر شود. ولی از این نظر هم جالب است که

    ایران تنها کشوری است که در آن حجاب اجباری است و هر سال یک تا دو میلیون زن از طرف پلیس بازداشت می شوند و پس از تذکر شنیدن آزاد می شوند و بعد از دو هفته دوباره دستگیر می شوند.

    ایران تنها کشوری است که تک خوانی زنان در آن ممنوع است و احتمالا بیشترین تعداد زنان فعال در عرصه موسیقی در منطقه ایرانی هستند.

    ایران تنها کشوری است که در آن روابط جنسی کاملا کنترل شده است و بیشترین تعداد فاحشه (احتمالا بعد از ترکیه) در ایران به سر می برند.

    ایران تنها کشور اسلامی است که در آن اسلام مبنای قانونگذاری است، و بالاترین طلاق در ایران وجود دارد.

    ایران یکی از مهم ترین کشورهایی است که در آن رابطه آزاد زن و مرد ممنوع است و ازدواج سفید در آن یک اتفاق رایج است.

    ایران مهم ترین کشور منطقه است که با تمام وجود با مواد مخدر مبارزه می کند، و بیشترین معتاد به مواد مخدر را در جهان دارد.

    ایران جزو معدود کشورهایی است که حضور زن در فیلم بدون حجاب در آن ممنوع است، و تعداد زیادی از کارگردانان سینمایی آن زن هستند، تعدادی از زنان بازیگر سینمای ایران فرزند روحانیون هستند و بیشترین بازیگر زن را در کل خاورمیانه دارد.

    ایران مهم ترین کشور اسلامی است که در آن زنان بیشترین محدودیت قانونی را دارند و بیشترین فعالیت و حضور اجتماعی را دارند…..

    یعنی حکومت ایران جزو معدود حکومت های جهان است که هیچ وقت به هیچ کدام از اهدافی که تعیین کرده بود، نمی رسد، ولی به آن اهدافی که تعیین نکرده بود می رسد.

     
  37. در مسجد اعظم حضرات آیات عظام درس روزانه‌ خود را برگزار می‌ کنند. مکارم شیرازی، وحید خراسانی، شبیری زنجانی، نوری همدانی و سبحانی تبریزی. همچنان که آمد و شد روحانیان در این محل رونق دارد به وفور افرادی دیده می‌شوند که افغانی و یا افریقایی اند. چه بسا از طریق همین طلبه ها دیدگاه‌های طالبان، القاعده، الشباب، جیش‌النصره و داعش پا می‌گیرد. همسویی آنها با روحانیان ایران و دین دولتی می تواند تظاهر باشد. خانم‌های زایر هم از فراسوی مرزها کم نیستند.

    ضریح حضرت معصومه را دو قسمت نموده‌اند که در یک سوی آن زنان به زیارت اشتغال دارند و در سویی دیگر از آن مردان. گویا پیش از آن بسیاری از مردان و زنان به جای آنکه از “خانوم” حاجت بگیرند، خودشان به رضایت از همدیگر حاجت می‌جستند تا آنکه بالاخره دیوارکشی حرم شروع شد. نوشته‌هایی بر دیوارها نصب کرده‌اند تا مردم مواظب جیب و پولشان باشند!

    انبوه گدایان حرفه‌ای از سر و کول مردم بالا می‌روند.

    برمی‌گردم جلوی در ورودی. خانمی گندمگون از مقابلم می‌گذرد. نگاهش را از من برنمی‌گیرد. چند قدم آنسوتر می‌ایستد و از دور وراندازم می‌کند. اخلاق متحجرانه‌ به سراغم می‌آید که خجالت بکش. بی‌عرضگی خودم را بهانه‌ای برای اخلاق کرده و به آرامی از آنجا پا پس کشیدم. یعنی من نه آنم که تو می‌پنداری.

    هر چند دقیقه، گروهی جنازه‌ای را که بر تابوت نهاده‌اند، لااله الا الله گویان می‌کشانند به حرم. سپس تابوت را دور ضریح طواف می‌دهند و پس می‌برند. بین مردم روایتی را شهرت داده‌اند که گویا بهشت هشت در دارد که خداوند 6 در آن را به اهل قم اختصاص داده است. کاسبان قم روایاتی از این دست را برای کسب و کار خویش مناسب یافته‌اند. جنازه‌های از کرمانشاه، همدان، آذربایجان، یزد و اصفهان و بقیه شهرها را برای عبور از این 6 در می آورند و پس از طواف به شهرهایشان باز می گردانند تا از همان درهایی به بهشت بروند که قمی‌ها می‌روند!

    سیاحت قم را وا می نهم و راه تهران در پیش می گیرم. پریدم درون اتومبیل یکی از مسافرکش‌ها. در راه حرف‌های مسافران گل کرد. راننده می‌گفت از مرز مهران برمی‌گردد و در آنجا با گروهی آشنا شده که با داعشی‌ها مرتبط ‌اند. خبر می‌داد که داعشی‌ها ماهی 4 میلیون تومان حقوق می‌دهند تا با گروهشان همراه شوی. همچنین به هر مجاهدی زنی هم می‌بخشند. راننده می‌گفت که دارد می‌رود تهران تا با خانواده‌اش خدا حافظی کند. او تصمیم داشت برای پیوستن به داعشی‌ها دوباره به مهران بازگردد. مسافر جلویی کم‌کم از حرف‌های راننده به وجد آمد. سپس ملتمسانه از راننده خواست تا او را نیز همراه خود ببرد. راننده می‌گفت مرد حسابی جنگ است، همه را می‌کشند. ولی مسافر خواهش خود را دوباره تکرار می‌کرد. می‌گفت که زن و دو فرزند دارد و سه سال است بیکار مانده است.

    کنار من دو نفر لمیده بودند که با چهره‌های مدور و گونه‌های برآمده‌ خود نشانه‌هایی از مردمان همسایۀ شرقی ما را به همراه داشتند. با چشمانی بادامی و ریز. آن‌ها می‌گفتند که در مشهد با گروهی از طرفداران داعش آشنا شده‌اند که به سربازگیری برای داعشی‌ها اصرار می‌ورزیدند. می گفت آن‌ها ماهی دو میلیون تومان حقوق می‌دهند. در ضمن به هر مجاهدی زنی را نیز به عنوان کنیز می‌بخشند، با پیشنهاد آنان ما شک داشتیم که آیا به داعش بپیوندیم یا خیر. ولی اکنون که شما می‌گویید چهار میلیون تومان می‌دهند اجازه بدهید ما هم با شما بیاییم. کاری که فریضه باشد بهتر از این نمی‌شود.

    چهار نفر داوطلب داعشی در ابتدا کمی با هم کلنجار رفتند تا در نهایت به توافق رسیدند که فردا به همراهی هم راه مرز مهران را در پیش گیرند.

    آنان همانند بسیاری از جوانان، وادی‌السلام را نه در قم بلکه در فراسوی مرزهای ایران می‌جستند.

    (خلاصه شده از سایت “عصر نو” در ایران)

     
  38. نظر دهندگان محترم
    1- این روزها رسانه ها عکسهائی از اقای علی خامنه ای نشان میدهند و روی ////// او تفسیر میگذارند، یکی میگوید کیسه ادرار آویزان کرده دیگری میگوید غده در امده و خلاصه هر رسانه ائی تفسیری میگذارد، وجه مشترک همه تفسیرها //////// یک چیز به نظر میرسد و ان نوعی شادی و مسرت از بیماری در متون خبر مشاهده میگردد. به هر حال بهتر است غافل از این نشد که دیکتاتور زدگی آنهم از نوع دینی و مذهبیش در اکثر آحاد ما ایرانیها ریشه عمیق دارد و رفتن یک دیکتاتور تاثیر آنچنانی بر مملکت و سر نوشت ما ایرانیان نخواهد داشت. کارخانه تولید تفکر و فرهنگ دین و مذهب حکومتی هم چنان فعال است و تا چرخ این کارخانه بچرخد دیکتاتوری جای دیکتاتور دیگر را خواهد گرفت.
    2- شو 5+1 هم چنان ادامه دارد و به نظر اینجانب هر میزان عوامل رژیم ولایت مطلقه فقیه بیشتر جیغ بنفش در خصوص اینکه اگر چنین و چنان نشود ما این کار و آنکار را میکنیم، بکشند، نشانگر آنست که رژیم ولایت مطلقه فقیه بیشتر امتیاز داده و به رسانه ای کردن سر کشیدن گالن سم هسته ای داریم نزدیکتر میشویم.
    3- رژیم ولایت مطلقه فقیه این روزها شو بگیر و ببند عناصر باند آن فردی که نظرش به نظر اقای علی خامنه ای نزدیکتر بود (اقای محمود احمدی نژاد) را با بازداشت آقای حمید بقائی شروع کرده (البته چند روز دیگر ایشان مانند آقای رحیمی و مثلا به دلیل یبس شدن فرزند همسایه خاله شان آزاد خواهند شد!!). به نظر اینجانب ساده انگاریست که اگر فکر کنیم رژیم مطلقه فقیه به دنبال دزد گیری است. اینهم یک بازی دیگری است که آخوند راه انداخته برای سر گرم کردن مردم.
    4- بیش از 36 سال است که اکثر ما مردم خود را از چاله سلطنت در آوردیم و به چاه سلطان انداختیم. خوشبختانه صدای اقای روح الله مصطفوی (خمینی) که گفته بود ما اتوبوس وآب و برق را مجانی میکنیم و بقیه حرفهای دیگری که زده بود ، دست به دست میچرخد ولی جالب اینجاست که اکثر ما ملت چنان خود را به خواب جهل و خرافات دینی و مذهبی فرو بردیم که کوچکترین اعتراضی به خود که چرا چنین سیستم حکومتی را بر خود حاکم کردیم ، نمی کنیم که هیچ ، با رفتار و کردار خود نشان میدهیم که از داشتن رژیم ولایت مطلقه فقیه لذت هم میبریم.
    به امید رشد عقل و خرد در حد اعلا در فرهنگ ما ایرانیها و جایگزینی آن با جهل و خرافات دینی و مذهبی
    مهدی

     
  39. جناب نوري زاد سلام

    بلوغ دختران وپسران هراقليمي بستگي به آب وهواي آن منطقه دارد.مناطق حاره بلوغشان زودرس است ومناطق سردسير بلوغشان ديررس است . واين مسأله را پژوهشگران روانشناس معترف هستند وادعاي آيةالهي هم ندارند. ودراسلام هم بلوغ دختر وقتي فرامي رسد كه عادت ماهيانه را ببينند. وپسران هم علاوه بررشد جسماني احساس ميل به جنس مخالف دراوپيدا وشدت گيرد. بااين حساب پسران ودختران مناطق سرد سير شايد درهيجده سالگي هم به بلوغ نرسند وتمايلي به جنس مخالف نداشته باشند .پس سن انسان ملاك ومعياربلوغ نيست جناب نوري زاد دامت بركاته. شما آية الله هستيد اما نه به آن معناي اصطلاحي.

    جناب نوري زاد خيلي ها ادعاي عقل مي كنند اما دراثبات پايشان لنگ است وحرفهائي مي زنند كه عقلارا به خنده وامي دارند.
    آن خانم اگردرسن بيست سالگي هم ازدواج مي كرد احتمالابه همين ناراحتي ها گرفتارمي شدوعكسش نيزنيزصحيح است كه كسي درسن پائين ودراول بلوغ ازدواج كند وخيلي هم ازشويش راضي وخوشبخت باشند.يك مورد يا چندموردمعدود ناقض قواعد عقلائي براي بلوغ نيست.

    پس شما هم همانندآقاي خامنه اي مجتهدنشده فتواندهيدلطفا وگرنه عقلا به ريش نداشته ات مي خندندوبدجوري هم مي خندند.
    امااگرآيةالهي شما وفتواي گران سنگت ازسر طنزباشد هيچ مهم نيست شماآزادهستيدهرفتوائي كه مي دهيد بدهيد اماكوپيرو؟
    بدروداي نازنين
    مير

    ———————————

    سلام میر گرامی

    فتوای من کاملاً جدی و منطبق با عقل است. می پرسی چرا؟ می گویم. به گمان شما آیا یک دختر و پسر برای چه باید در هجده سالگی گواهینامه ی رانندگی دریافت کنند و نه زودتر؟ و حال آن که در دوازده سالگی و چهارده سالگی و شانزده سالگی نیز می توانند به همان تجربه و تردستی دست یابند. حتما برای این که معدل تجربه ها و کارکردهای اجتماعی بر آن هجده سالگی توافق دارد. که یعنی یک دختر و پسر در هجده سالگی است که می توانند یک اتومبیل را به شایستگی برانند و مراقب حادثه های در کمین باشند. یا در هجده سالگی است که می توانند به تشخیص درست یا نزدیک به درست برسند و رأی بدهند و معامله بکنند و در امور شهری مشارکت کنند و خیلی کارهای دیگر. شما در همین نوشته ی کوتاه خود درست به همان راه مخوفی رفته اید که کلیت آیت الله ها و علما و آخوندهای ما رفته اند. و آن، متمرکز شدن بر بلوغ جنسی دختران و پسران است. شما با این تحلیل می فرمایید یک دختر از موقعی که به بلوغ جنسی می رسد می تواند ازدواج کند. اگر چه ده ساله باشد یا بیست ساله. آن دختری که شما در یازده و سیزده سالگی شوهرش می دهید و بی اراده و بی رضایتش به سمت یک زندگی طویل می فرستیدش، هنوز در سنی نیست که جامعه به او اعتماد کند و رانندگی اش را به رسمیت بشناسد و بتواند گواهینامه به او بدهد یا بتواند معامله ای بکند. این دختر سیزده ساله ای که با فتوای آیت الله های ما بسرعت مادر می شود، طبق قوانین مدنی اجازه ی رأی و اظهار نظر مدنی ندارد. چون به بلوغ اجتماعی نرسیده. این تعارض نفرت انگیز درست همان کویر برهوتی است که آیت الله های ما دختران و پسران ما را بدان کوچ می دهند و البته برای وسوسه های جنسی خود راه می گشایند. شما در همین نوشته ی کوتاه، ذات این نگرش نادرست را تأیید کرده اید و بی آنکه خود متوجه شده باشید، از زاویه ی وحشیان داعش مسلک به جسم و تن و بدن پسران و دختران نگریسته اید. یعنی به نیاز جنسی یک پسر و عادت ماهیانه ی یک دخترک. و اصلا در این نگرش وحشیانه ی داعشیان اسلامی، به بلوغ فکری این دختر و پسر توجه نکرده اید. ما که دختری چهارده ساله را برای رانندگی صالح نمی دانیم، چرا همزمان او را با شتاب به سمت زندگی پر فراز و نشیبی هل می دهیم که بزرگترها در حل معمای آن درمانده اند؟ ما این دخترا به ضرب فتاوای بدوی و وحشیانه به جایی می فرستیم تا بسرعت در آغوش مردی جابگیرد و نیاز وی را بر آورد و بسرعت مادر شود و بسرعت نیز بتواند زندگی و شوهر و فرزندانش را مدیریت کند. این فضاحت فکری تنها فایده اش برای جماعت حریص و وحشی و هوسبازی است که خود هفتاد ساله اند اما به کامجویی و آغوش دخترکان نه ساله و دوازده ساله و چهارده ساله چشم دوخته اند. بنازم به اشتها و فتواهای اینچنینی امثال نوری همدانی که خود فتوا می دهند و سرضرب نیز به فتوای خود عمل می کنند!

    با احترام
    آیت الله محمد نوری زاد

    .

     
    • خدا بیامرزه اون کسی رو که گفت برای این که نگن یک نفر ////////// اشتباه کرده 1400ساله دختربچه ها سیاه بخت شدن.خدا لعنت کنه همه ظالمینو از جمله هرکی واسه خوشنام کردن کسی که با دختر 9 ساله ازدواج کرده حکم ازدواج صدها میلیون کودک 9 ساله رو امضاکنه . ایشااله هرکی از این کار دفاع می کنه همون بلایی که به سر دخترای بدبخت مردم میاد سر عزیزان خودش بیاد .

       
    • ناشناس چندم

      احسن به منطق جناب نوری زاد در پاسخ به میر، ولی چرا افرادی شبیه میر با آن صلابتی که صحبت می کنند و حق به جانب، به این موارد توجه نمی کنند ایا این افراد با این قدرت استدلال که نشانگر هوش قابل قبولشان است نمی توانند خود به چنین استدلالهایی که آقای نوریزاد به آنها اشاره کرد و جای هیچگونه بحث هم ندارد پی ببرند این موارد که بسیار پیش پا افتاده است اگر آقای میر هم کمک کنند ما بفهمیم این هموطنان که اکثریتشان منافع فوقالعاده ای هم ندارند چرا هر چه یک روحانی میگوید دربست قبول میکنند و با این اعتماد به نفس چندین مرتبه هم از کلمه عقلا استفاده کرده و در مورد آن خانم هم که حرف بی راهی نزده و همه آدم های نرمال قرن ۲۰ و ۲۱ قبول دارند پیش داوری نموده و مشکلات او را از خودشان می دانند ولی از هیچکس دیگر حرفی نمی پزیرند واقعا این موضوع نیاز به تحقیق و هم فکری دارد که بدانیم این چگونه منطقی است که افراد قدرت تشخیص و تعقل خود را به کنار گذاشته و استدلالهای افراد روحانی را عینا بدون کمترین خلاقیتی تکرار میکنند

       
    • ناشناس چندم

      ۹۹/۹ درصد افراد تحصیل کرده در شهرهای بزرگ دختر ۱۰ الی ۱۲ ساله خود را عروس نمی کنند اینهم پیروان این آیت اله معظم

       
    • سلام نوري زادگرامي

      فتواي شما كاملا غيرصحيح ومخالف باعقل سليم است. ممكن است شماهم ادعاي عقل سليم را داشته باشيد اما درنزدعقلاي عالم وخرد جمعي پايش مي لنگد زيرا دليل شمافقط تصميم اداره راهنمائي ورانندگي است كه انسان درهيجده سالگي حق رانندگي اتوموبيل وماشين رادارد.
      اين تصميم بنظرمن هم درجاي خودصحيح وعقلائي است وبرآمده ازتجربه هاي زندگي است .اما اين ملاك ومعيار درهمه شئون زندگي نيست.
      زيرا همانطوري كه شما وديگرانسانها درپي زندگي آرام وآزادهستيد يكي ازآزادي ها انسان جوان به بلوغ شرعي وعرفي رسيده باشدواين بلوغ همانطوركه عرض كردم به تناسب اقليمها ي حاره وغيرحاره متفاوت است.اين جوان درحال فوران شهوت مي خواهد بطورآزاد اطفاي شهوت خويش را به نحوانسان گونه عرفي وشرعي انجام دهد واقدام به ازدواج مي كند حال ممكن است بلوغ دختري زودرس باشد ودرسن چهارده سالگي وباپسري درسن هفده ساله بااختيار وآزادي انتخاب برمبناي اراده خويش ازدواج كنند وبه زندگي شيرين خودادامه دهند وبه ديگرگناهان ازقبيل دوست پسر ودوست دختر ويابه چشم چراني درخيابان وغيره آلوده نباشند.

      فتواي شما خيلي آبكي است كه جلو اين چنين آزادي هاي با انتخاب وبااراده جوانان را مي گيرد وبه گناه آلوده مي كند. ديگراينكه درراي دادن وشركت درامورمدني وانجام معاملات وامورديگرنيز درسن پائينترازهيجده سالگي هم خيلي ها به تنا سب اقليمي به نحواحسن هم مي توانندانجام دهند.

      شما خودتان هميشه اصرار برتأدب سخن گفتن داريداما دراينجا عنان قلم ازدستتان دررفته وعصباني گشته ايدوهتاكي بي موردنموده ايد وگفتار مرا، راه مخوف تلقي كرده ايد وهمچنين فتواي علماي شيعه را به تمسخرگرفته ايد. بايدعرض كنم فتواي علما همانندگفتار شما گتره وگزاف نمي باشد بلكه برگرفته ازسخنان امام معصوم -ع- است.

      بلوغ جنسي دختران وپسران مسأله كوچكي نيست ،همين بلوغ جنسي نمايانگررشدعقلي او هم هست .اين شمائيد كه ادعا مي كنيد به رشدي كامل نرسيده است كه جامعه به اواعتماد كند.ودليلي هم برآن نداريد جزنتوانستن براخذگواهينامه رانندگي.واين دليل شما عليل است جداچون هم مي توانند معامله كنند ودرامورمدني هم حق رأي دارند وبه بلوغ اجتماعي هم رسيده اند چون سودوزيان خويش را مي فهمند وخوب وبدرا تشخيص داده اند وباميل واراده وانتخاب خويش براي خويش همسرگزيده اند.

      این تعارض نفرت انگیز درست همان کویر برهوتی است که شما دختران و پسران ما را بدان کوچ می دهيد كه بعدازآلودگي جنسي وروحي ورواني وياباتحمل مشقت باركنترل فوران شهوت جنسي تازه دربيست وچهار وياسي سالگي اقدام به ازدواج كنند.بنده ذات اين نگرش درست وصحيح را تأييد كردم برخلاف نظر اشتباه شما كه آلوده به توهين هاي ناروايي است كه هميشه خودت دم ازادب گفتاري مي زنيد ولي درمقام عمل پايتان مي لنگد وما وعلماي دين را متهم به توحش داعش گونه كرديدوميكنيد وچنين لغز مي خوانيد:

      ” از زاویه ی وحشیان داعش مسلک به جسم و تن و بدن پسران و دختران نگریسته اید. یعنی به نیاز جنسی یک پسر و عادت ماهیانه ی یک دخترک. و اصلا در این نگرش وحشیانه ی داعشیان اسلامی، به بلوغ فکری این دختر و پسر توجه نکرده اید. ما که دختری چهارده ساله را برای رانندگی صالح نمی دانیم، چرا همزمان او را با شتاب به سمت زندگی پر فراز و نشیبی هل می دهیم که بزرگترها در حل معمای آن درمانده اند؟ ما این دخترا به ضرب فتاوای بدوی و وحشیانه به جایی می فرستیم تا بسرعت در آغوش مردی جابگیرد و نیاز وی را بر آورد و بسرعت مادر شود و بسرعت نیز بتواند زندگی و شوهر و فرزندانش را مدیریت کند. “”پايان گفتارتوهين آميزشما.

      اگرجسم وتن پسران ودختران رشد يافته است وگرايش وتمايل شديد به جنس مخالف دارد ،به همين اندازه عقل وفكرش هم بلوغ ورشديافته است وباانتخاب خويش باهم ازدواج مي كنند نه بااجباروالدين . خلاف اين نگرش وحشيانه وسفيهانه ويك فتواي بدوي ووحشيانه است.

      شما كه دختر چهاده ساله رابراي ازدواج صالح نمي دانيد ،يك نظرشاذ غيرمعتنا بهي است كه عقلا برآن توجه واعتنانمي كنند ومعما هم برايشان حل شده است .درآغوش مردي جوان قرارگرفتن دختري چهارده ساله عكسش هم صحيح است كه جواني رادرآغوش گرفته است تاكه نياز خودرا هم برمي آورد ودنبال دوست پسرهم نمي گرددكه براي خودوخانواده اش رسوائي بارآورد.

      وبه سرعت هم مي تواند بادامن پاك مادرشود وبچه هاي پاكدامن تربيت كند وزندگي خويش وشويش راهم با هم اداره كنند وهيچ محال عقلي واخلاقي ورسوائي هم پيش نيايد.
      خلاف اين رويه يك فضاحت فكري واجتماعي است كه تنها نتيجه اش اين است كه دختران جوانشان دوست پسر داشته باشند كه هرروزه درپارك ها وپارتي ها باجوانان وحشي و حريص شهوت پرست وهوسبازي همانندخودشان، لاس بزنند ورسوائي به بار آورند ومخفيانه چندين دفعه سقط جنين كنند.
      واين فضاحت فكري واجتماعي كساني است كه دوست پسر داشتن دخترانشان وديگررسوائي هاراننگ و عار نمي دانند.وبه فتواي علماي اسلا م خرده مي گيرند وتهمت وافترا مي زنند.

      والبته فتواي همه علماي اسلام دراين موردتقريبا يكسان است كه دختر درحال عادت ماهانه ديدن به بلوغ تكليف مي رسد وروزه گرفتن درحال توانائي بدني داشتن واجب مي شود.وهنگام ازدواجش به رشدكامل رسيدن وحق انتخاب وميل شديد به جنس مخالف داشتن اوست .

      واين فضاحت فكري ازآن كساني است كه سنش ازشصت سال گذشته ودوره جواني اش را درحال فوران شهوت را فراموش كرده است ويابا لااباليگري ودوست دخترداشتن گذرانيده است وهمين رويه را براي فرزندان جامعه ترويج مي كند.بنازم به اين اشتها وفتواي اين چنيني كه دوست پسري داشتن را براي دختران جامعه ماوبالعكس تجويزمي كنند وخودرا آيت الله مي خوانند!
      باحترام
      مير

       
    • نوری زاد عزیز
      جناب میر اگر بالا منبری نباشد بطور حتم پامنبری که هست . خوب تا در این مملکت ملازده همچین طرز فکر و دیدگاهی بر تن وجسم دختران وزنان حاکم باشد . چه باید کرد . نابود باد هرچه طرز فکر طالبانی و داعشی

       
  40. سلام و درود
    جناب نوری زاد
    میدانم که درگیر تدارکات نمایشگاه هستید ولی میشود خبری از آخرین وضعیت خانم نرگس محمدی و همچنین مادر محترمۀ ستار بهشتی “خانم گوهر عشقی” بدهید.
    در ضمن من با این گفتۀ شما کاملن موافقم:
    ” دین و اعتقاد و باورهای مذهبی و با خدا بودن و بی خدا بودن نیز باید به بعد از هجده سالگی موکول شود ”
    و البته به نظر من برای شناخت باورهای مذهبی و اعتقادی و همچنین انتخاب آن، باید زمینه سازی شود و تمامی ادیان و گرایشات، فعالیت آزاد داشته باشند و دسترسی به کتب دینی و اعتقادی برای جوانان سهل و آسان باشد. جوانان خود با مطالعه و جستجو، هرآنچه که می پسندند انتخاب کنند. در ضمن امیدوارم که در آینده ای نزدیک، دین و مذهب و اعتقادات فقط مختص به شخص باشد و هیچگاه در هیچ پرسشنامه ای مجبور نباشیم که راست یا دروغ ، با اختیار و یا اجبار، دین و مذهب خود را به دیگران بگوییم و این پرسشها به طور کامل از شناسۀ فردی اشخاص محو شود. اعتقادات، امری شخصی بماند و هیچگاه ثبت نشود. در عین حال تمامی عقاید و ادیان محترم باشند و در قوانین اجتماعی هیچ گونه دخل و تصرفی از جانب هیچ دین و اعتقادی صورت نگیرد. فقط قانون بشری و نوشته شده توسط فرهیختگان و تأیید شده توسط مردم، مبنای زندگی اجتماعی باشد. چرا که ادیان سنّتی از نظر من، عامل اصلیِ تخریب و تفرقۀ ملتها هستند و یکی از بهانه های بی پایان برای جنگ و کشتار در بین انسانها. باید این بهانه را برداشت تا گام مهمی برای صلح جهانی برداشته شود.
    به امید آن روز که انسانها اختیار خود را در دستان خویش داشته باشند و خود را از اسارت و قید و بند رها کنند.این به معنای واقعی آزادی ست و همان چیزی ست که تمام موجودات دیگر این کرۀ خاکی از آن بهره می برند به جز ما انسانها . ما انسانها باید ابتدا آزاد باشیم و سپس اختیار انتخاب داشته باشیم. ایمان و اعتقاد، از نوع ارثی و اجباری ، و یا از روی منفعت طلبی یا عادت و اعتیاد، که هزاران سال است مانند اختاپوس بر زندگی نسل بشر چنبره زده ، هیچگاه انسان را رها نخواهد کرد مگر اینکه خود ما بخواهیم و برای رسیدن به سعادت واقعیِ خود، از هیچ تلاشی در این راستا فروگذار نکنیم.

    پایدار و سرافراز باشید
    ارادتمند همیشگی شما

    ————————–

    سلام بی نهایت گرامی
    خواهم نوشت.

    .

     
  41. سلام به همه عزیزانم
    شاید ۲ سال قبل بود که سوال بزرگی در ذهنم پیش امد و از دل همین سوال به تاریکی هیولا گون اسلام پی بردم. اینکه من هرگز دینم را انتخاب نکرده بودم. به چه مجوزی به محض به دنیا آمدن اذان در گوش من خواندند و از فردایش به ضرب و زور اسم مسلمانی رو در شناسنامه من چپاندند و بعد که کمی بزرگتر شدم گفتند اسلام بهترین و آخرین دین هست و تو به واسطه همین اذانی که در گوشت خواندیم یکهویی از ۶ میلیارد آدم دیگه برتر هستی و نوردیده خدا. کمی که گذشت گفتند راستش حقیقت را کامل به تو نگفتیم. تو نه تنها از آن ۶ میلیارد نفر برتری بلکه یکهویی از حدود ۱ میلیارد و خورده ای میلیون نفر مسلمان سنی مذهب هم برتری و علی و فاطمه روی یک پل در روز قیامت چشم انتظار تو هستند و بقیه کافر و مردمان دیار کفر! اینطور شد که من یکهو در یک چشم به هم زدن از حدود ۷ میلیارد نفر دیگر برتر شدم و بقیه نجس و کافر.

    وقتی این سوال برای من پیش آمد که آقا جان من اصلا این دین را انتخاب نکرده ام. تا به حال خیری هم از این دین ندیده ام، بیایید و لطفی بکنید و بی خیال طلا شدن ما شوید و بگذارید همان مس بمانیم. نگاه چپکی به من کردند و گفتند از این حرف ها نزن که مسلمان زاده اگر حرف از انتخاب و این چیزها بزند چون به این نعمت بزرگ خدا (اسلام) پشت کرده، پس باید بمیرد. گفتم عزیز جان اصلا من این وسط هیچ کاره بودم. خودتان بریدید و دوختید و حالا هم میخواهید بکشید؟ گفتند مسلمان فطری اگر حرف از انتخاب بزند فرصت توبه هم ندارد و باید بمیرد.

    همین حرف کافی بود تا عزم خود را جزم کنم و بدانم که اولین انتخابم این باید باشد که به هر قیمتی از اسلام فاصله بگیرم. سالیان دور گذشت. من محبت ندیده خشونت دیده دنبال دین مهربانی و وفا و گذشت بودم. بالاخره به انتخاب خودم مسیحیت را انتخاب کردم و حالا ۱ سالی هست که مسیحی هستم. جدای از جزییات، خوشحالم که به واسطه همین دین دیگر مسلمان و بهایی و یهودی و غیره را نه نجس و کافر میدانم و نه خود را برتر از موجودی در این دنیا. این اولین و مهمترین دستاورد من از جرات انتخاب بود. امیدوارم همه ما در هر دین و مذهبی که هستیم به همه عالم عشق بورزیم که : ز جهان خرم از آنم که همه عالم از اوست

     
  42. بقلم پنج جوان زندانی

    بیست و دوم خرداد 1388 تداوم بیش از 100 سال تلاش ملّتی بود در مبارزه با استبداد و استثمار داخلی .
    تداوم تلاش ملّتی که پیش از این تجربه موفّقی را در مبارزه با استعمار خارجی پشت سر گذاشته بود امّا این متحجّرین سند این پیروزی را به نام خود زدند و اینگونه استبداد و استثمار داخلی که در بهمن 57 بنیانش برانداخته شد گونه ای دیگر بازتولید شد.

    پیش از این ملّت ایران به آرامی . و مردمی در دوّم خرداد 76 آنگونه که از ملّتی متمدّن توقّع می رفت در پای صندوق رای به نبرد با متحجّرین و مطلق زدگان مستبد و تمامیت خواه رفت و سربلند از این مبارزه بیرون آمد امّا همیشه تاریخ تحجّر ماهیتی پنهان گر و عوام فریب داشته بویژه آنجاکه خود را پشت شعار ” مرگ بر تهاجم فرهنگی ” پنهان کرده و یا سند دفاع از ارزشهای دینی و مذهبی را نیز همچون مبارزه با استعمار خارجی به نام خود زده است .
    22 خرداد 88 تلاش دوباره ای بود برای غلبه بر تمامیت خواهی مستبدّین متحجّری که در خرداد84 از دل آن ماهیت پنهانگر و عوامفریب سر برآورده بود . تحجّر ومطلق‎زدگی در طول تاریخ این ملک شاید هرگز چنین خدمتی به مردم ایران نکرده بود و هرگز ماهیت مستبد و قدرت‌طلب خود را در حفظ نظام استثمار آشکار نکرده بود. آنجا که در ابتدا به رای مردم تمکین نکرد وآنچه کرد پس از آن در بیست‌وچندم خرداد !
    بیست‌وچندم خرداد هشتادوهشت بود انگار از کف خیابان‌های شهر خزان‌زده صدایی به گوش می‌رسیداز عمق تاریخ مبارزه این ملّت‌و ملک با استبداد واستثمار ، صدای امیرکبیر اصلاحات در فین کاشان وقتی دژخیمان رگش را می‌گشودند ، صدای ستّارخان در پارک اتابک که به دام افتاده بود ، صدای مصدّق در زندان زرهی در مسیر دادگاه ، صدای مهندس بازرگان در مجلس هنوز ملّی پس از انقلاب که می‌گفت : ” بیم آن می‌رود که در ادامه به دیکتاتوری یک گروه یا طبقه منتهی شود “، و امّا صدایی درهمین نزدیکی که می‌گفت : ” آمده‌ام که کرامت انسانی را پاس بدارم ” و ما نسل زرد خزان‌زده تصمیم گرفتیم که در آخرین روزهای فصل بهار سبز شویم نه بر شاخ درختان که در خیابان‌های شهر خزان‌زده .

    بگذار مستبدین و متحجّرین غریو شادی سر دهند . تاریخ چنان گذشته که درباره امیرکبیر ، ستّارخان ، مصدّق و بازرگان بعنوان سمبل اعتقاد عملی به استقلال و آزادی شهادت داده در مورد پیروزی ما نیز قضاوت خواهد کرد .
    جهان با همه بی‌برگ وباری بی‌نشانه نمی‌ماند . این نامها هریک نشانه‌های غرورآفرین مبارزه ملتی هستند در راه مبارزه با استبداد و تحجّر و استثمار که جان و راحت خود را در راه این آرمانها نهادند . بیش از آنکه آنچه شده مهم باشد آنچه خواهد شد مهم است . آنچه شد اینقدر هست که نسلی خود راباور کرد نسل زردی که سبز شدن رویایش بود خواست و شد امّا آنچه خواهد شد اینکه هربار چنین باوری در خلق بخروشد بی‌شک سعادت در او بجوشد .این جوش و خروش خود رخدادی مبارک است که همان‌قدر متحجّران و مستبدین را غمگین و خوار کرده و خواهد کرد که عاشقان عزّت این سرزمین را شاد .
    در ششمین سالگرد آن ایام پر جوش‌وخروش و حماسه سبز حضور ، امضاءکنندگان ذیل از زندان اوین نه بعنوان نمایندگی که بعنوان قطره‌ای از اقیانوس بیکران اراده سبز ملّت ایران با روزه سیاسی به پاسداشت آن ایام از 22 خرداد تا 30 خرداد یاد و خاطره شهدای جنبش سبز را نیز گرامی خواهند داشت .

    محمدرضا احمدی از بازداشتیان 25 بهمن 89 و سرای قلم سال 91
    امیرهوشنگ نوایی از بازداشتیان 25 بهمن دانشگاه شریف
    رهام برکچی‌زاده از بازداشتیان عاشورای 88 و دانشجوی دانشگاه شهیدبهشتی
    امید علی شناس
    و ئاسو رستمی از فعالین مدنی وبدنه جنبش سبز

    ——————————–

    من به این پنج نفری که از داخل زندان نگران کشور خویش اند درود می فرستم و دست تک تک شان را می بوسم. این پنج نفری که اکنون در زندان اوین اند، بنا بر این دارند که: نترسند. جالب نیست؟ در زندان اند و نمی خواهند بترسند.
    سلام جوانها
    سلام مردانِ مرد ما
    فردا برای شما
    تا فردا
    ……………….
    محمد نوری زاد

     
    • درود بیکران بردکتر نوریزاد و سایرهم میهنان ارجمند

      با اینکه از اعماق دل به شرافت، صداقت، پاکدامنی وعزت مرحوم مهدی بازرگان اعتقاد کامل دارم ولی هنوز معتقد هستم همردیف کردن نام ایشان با میهن پرستانی سلحشور و جوانمردانی مانند روانشادان امیر کبیر، ستارخان ومصدق که قلبشان تنها برای پایداری و سربلندی ایران زمین می تپید کمال بی انصافیست

      صدماتی که ایدولوژی خمینیسم به سرزمین ایران وارد کرد که هنوز هم بعد از ۳۷ سال شاهد تداوم خانمانسوزآن هستیم بسیاربسیاربیشتر و ویرانگرتر از اثرات تهاجم آن قزاق روس، کلنل انگلیس، خان مغول ویا لوتینت پرتقالی بود وهست. هیچ ایرانی میهندوست که قطره ای از شوق سربلندی وپایداری میهن درشریان های وجودش جاری باشد دست همکاری به سوی آخوندیسم درازنمیکرد و نمیکند

      درسال منحوس ۱۳۵۷میهنپرستان آنانی بودند که بیش از۱۰۰هزارنفر ازنمایندگانشان در روز گردهمایی برای پاسداری از رهاورد انقلاب مشروطیت در آن راهپیمایی مشهور شرکت کردند و ضمن فریاد دلنشین «استقلال، آزادی، قانون اساسی» بطرف دفتر روانشاد شاپور بختیار نخست وزیرقانونی ایران حرکت کردند. مهندس مهدی بازرگان درمیان آنان نبود و بنظر من در آن روز مشغول تآیین اسامی وزیران درکابینه دولت موقت اسلامی بود. چه رؤیایی؟؟ ها؟ یا بهتر بگوییم، چه چُرتی؟؟

      ودرضمن بعد ازپایان گردهمایی حمایت ازقانون اساسی و کابینه قانونی دکتر بختیاروقتی راهپیمایان متفرق شدند افرادی که همسنگربا مهندس بازرگان بودند فرصت مناسبی بدست آورده ویک مشتمال جانانه ای به آنها هدیه کردند. دست آن آشوبگران که با حماقت محض ورؤیایی ویرانگرکه این مرزوبوم سربلند را دودستی و باجدیت تمام به متهاجمین بیگانه که خانمانسوزترازمغولها و قزلباشان آناتولی بودند تقدیم کردند درد نکند. حالا عظمت رودخانه خون را که برای پس گرفتن میهن عزیزاز دست این عفریته های مرگ و ویرانی لازم خواهد بود را شما خود گمان برید

      بنده برای همردیف بودن با نامهای روانشادان امیرکبیر، ستارخان و مصدق اعتقاد دارم ذکر اسامی همچون دکترغلامحسین صدیقی ودکترشاپوربختیارسزاوارترباشد

      سربلند وپایدار باشید
      رسول

       
  43. تنها یک بیمار روحی و جنسی ممکن است به اطفای شهوت با یک دختر بچه یا پسر بچه فکر کند. متاسفانه این قوانین توسط چنین افرادی و برای براوردن نیازهای خود انها وضع شده اند. و الا کدام انسان عادی به دنبال اطفای شهوت با ران بچه شیر خواره است که ان را در رساله توضیح المسایل حلال اعلام کنند. کدام انسان عادی به دنبال ازدواج با دختر نه ساله است بجز ملا های افغانستان و پاکستان و اخوندهای خودمان. می بینید که چه جانی هم می کنند که این امتیاز های خدادادی را همچنان برای خود نگه دارند. همین امر صیغه هم که تا به حال در انحصار این اقایان بوده است.

     
  44. با تجربه این چند ساله و بلاها یی که مذهبیون مقتدر به هر نظر و آزادگی و پیشرفت انسانی درآوردند چقدر ساده میشود فهمید که دشمن فرهنگ ء آزادی انسانها ء موسیقی ء تنوع رنگها ء شادی ء همیاری ء تناسب زوجها ء تنومندی ء معرفت ء ادب و وارستگی ء شفافیت ء مردم داری ء کمک ء نقد و انتقاد ء پرسش ء علوم انسانی ء اقتصاد پاک ء راستگویی ء ورزش همگانی ء مشارکت بین المللی ء ارتباطات آزاد ء تندرستی ء آرامش ء آزادیهای فردی و جمعی ء احزاب مختلف ‌در هر جامعه ای هستن

     
  45. مازیار وطن‌پرست

    آتنا … آتنا … آتنا …
    دختر هفت سینی، دختری سراسر وسواسِ خوبی، شور زیبایی و آرایشگر زندگی، یا برتر از هر توصیفی و به قول خودش: آتی بادبادک …

    به سبکبالی و زیبایی و نشاط و شوق پرواز یک بادبادک؛ بادبادکی که کلاغان لاشخوار، این نگاهبانان و روزیخوارانِ عفن و مردار، پروازش را در آبی پاک زندگی، تاب نمی‌آورند.

    آخر کیست که رنگ و وارنگی و رقص گوشواره‌های بادبادکی را ببینند و باز، زاغ و زغن را در دیده تاب آورد؟

    آری، همیشه اینگونه بوده: با آن همه هرّای هایل، با آن شومی رنگ و شیونِ بدآهنگ، این زغن صفتانند، که از رنگ و وارنگِ مداد رنگی‌های “آتی بادبادک” می‌ترسند. دخترکی که زیستن ما را به هفت سین آراست و زندگی را به آئین می‌خواست. او تاریخ را گواهی شد بر وجدان ملتی کهنسال و تیره روز؛ و از آن گونه به گواه برآمد که خود بدل به وجدان ملت شد.

    نازک آرایِ تنش، شوق زیستنش و رنگ‌هایی که همچون بستهٔ مداد رنگی کودکان، همه‌جا با خیال و خاطره‌اش همراه می‌بَرَد، همه نقشی شد بر سردر این سرا، بدآنسان که دژخیمان را به فروکوفتن خانه برانگیخت.

     
  46. مگر میشود دین را بطور اختیاری انتخاب کردفکرش را بکنید مثلا فردا اعلام نمایندهر فردی مجاز است خودش دینش را انتخاب نمایدخوب دراینصورت حداقل 400000 نفر اخوندبیکار شده وبه بیکارهای کشور افزوده میگردد

     
  47. ” ذوالجناح و موتور گازی”

    آخونده رو منبر، مطابق معمول مشغول خالی‌ بندی بود.

    میگفت :

    امام حسن سوار بر ذوالجناح و با ذکرِ الله به سمت خیمه میرفت که . . .

    یکی‌ از تو‌ جمعیت بلند میشه و با صدای بلند میگه :

    حاج آقا، ذوالجناح که اسب امام حسین بود !!

    آخونده با پررویی تمام میگه:

    بشین سرِ جات و تو‌ کارِ امام‌ها دخالت نکن!

    اگه تو‌ یک موتور گازی داشته باشی‌، نمیدی داداشت باهاش یه دوری بزنه ؟
    .
    .

    خدائیش شما تا حال دیدید آخوند یه جائی‌ کم بیاره ؟!

    فکر کردید اینا مثل بچه آدم از روی این سفره بلند میشن و تحویل صاحبش میدن؟ 🙁

     
  48. حاجی کمالوندی معاون سازمان انرژی اتمی گفته: به نظر می‌رسد برخی در خارج از کشور تعمداً تلاش کردند به گونه‌ای وانمود کنند که پروتکل الحاقی مفهومش این است که دست آنان باز می‌شود و می‌توانند به هر جایی که خواستند مراجعه کنند، درحالی که ادبیات پروتکل الحاقی چنین چیزی را نشان نمی‌دهد.
    ۱- حاجی اون “برخی در خارج از کشور” ۳۰-۴۰ سال درس خوندن و تحقیق کردن تا رسیدن به اونجایی که پروتکل الحاقی نوشتن. مثل تو که نیستن که خدا میدونه با چه روابطی شدی معاون سازمان انرژی اتمی.
    ۲- پروتکل الحاقی رو واسه حکومتی مثل حکومت اسلامی نوشتن که سابقه در انواع اقسام دروغ و تقلب و گروگان گیری داره. ۳۷ ساله صابون اخوندا و پا منبریهاشون مثل تو به به تنشون خورده، یه چیزایی حالیشون شده.
    ۳- اصلا تو حرف نزنی میگن خناق گرفتی؟ ادبیات پروتکل الحاقی چنین چیزی را نشان نمی‌دهد؟ ادبیات تو و رییس و رهبرت ادبیات ۳۷ سال زورگویی با اسلحه تو این مملکته. بقیه مردم دنیا ادبیات تو رو فهمیدن، عجله ی هم ندارند. همونجور که قرارداد الجزایر امضا شد و جام زهر بالا رفت این هم درست میشه.

     
  49. وقتی که حاج مم جوات صاف توی دوربین نگاه میکنه و توی روز روشن دروغ میگه جوابش اینجوری میاد:
    اتحادیه اروپا به ایران می‌گوید که اگر خواهان توافقی هسته‌ای برای برچیده شدن تحریم‌ها است باید در خصوص تحقیقات معوق‌مانده آژانس بین‌المللی انرژی اتمی با آژانس همکاری کند.
    ترجمه: حاج مم جوات تو و حکومتی که تو وزیرشی یه مشت دروغگو تشریف دارید. فتوای رهبرت رو هم بزار دم کوزه آبش رو بخور.

     
  50. ننگ ها و ویرانه های بجا مانده

    ننگ بر حزب الله که اعضای عالیرتبه اش همچون محمدرضا رحیمی معاون اول و حمید بقایی معاون فرهنگی توسط قوه قضاییه خودی بازداشت شده اند.
    همانطور که احمدی نژادیها منکر بقایی شدند حزب لا الله هم منکر عضویت متهمین به فساد خواهد شد.
    این اقدام های قوه قضاییه نه از روی عدالت است بلکه تصویه حساب برادران لاریجانی با احمدی نژاد ( افشا فیلمهای اعضای فاسد حزب اللهی ) در معاملات مافیایی اموال کشور و مردم ایران بود.
    و ننگ بر خییمه شب بازان نهادهای ضد مردمی نگهبان و خبرگان که هر از چند سال این جانوران قاچاقچی و متجاوز به اموال وشرافت مردم کشور را برای چپاول به روی صندلی ها می نشانند.
    و بیتی که به این برادران قاچاقچی اعتبار دینی و شرعی و تصویری داده و میدهد از بنیان ویران است

     
  51. گرچه پرسشِ آن بانو به حوزه های خانوادگی مربوط بود، من اما پای از گلیمِ کفایت بدر بردم و فتوای مسلمی صادر فرمودم از باب آزمون. آزمونی که من یک سوی باشم و تمامی آیت الله های شیعه و غیر شیعه در سوی دیگر. و آن این که: به فتوای منِ آیت الله محمد نوری زاد، دین و اعتقاد و باورهای مذهبی و با خدا بودن و بی خدا بودن نیز باید به بعد از هجده سالگی موکول شود. یعنی: پدر و مادر حق ندارند کودکِ ناگزیر خود را به تشیع و تسنن و مسیحیت و کلیمیت و زرتشتی بودن و کمونیست بودن ترغیب کنند و نرم نرم زلفِ باورِ آنان را به مذهبی که خود در آنند، گره بزنند. در نظام آیت اللهی ما، کودکان و نوجوانان تا مرز هجده سالگی، یک تماشاگر و یک ناظرند و بس. بعد از هجده سالگی است که آنان خود به انتخاب خود، یا به باور پدران و مادران خود رو می کنند، یا از آن رو بر می گردانند. این را منِ نوری زاد نمی گویم، بل آیت الله عقل می گوید و خدای عقل. آیه اش را هم اغلب از حفظیم.(نوریزاد)
    نوریزاد گرامی درود بر شما باد! درست بهمین دلیل هم ما می گوییم که قوانین ما باید بنیانش انسان و حقوق بشر باشد نه مشتی خرافات و ایمان این و آن دسته و گروه. اینکه نوح چه کرده و محمد و عیسی و موسی و بها و این آن شخص کی بوده و چی گفته نه ربطی به قوانین دارد و نه باید در قوانین جامعه دخالت داده شوند.دین و اعتقادات هر کس جزیی از حقوق شهروندی اوست و تا جایی قابل احترام است که در حوزه خصوصی بماند و پیروانش به حق خود قناعت کرده و از تجاوز به حریم عمومی و حقوق دیگران بپرهیزند.

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

89 queries in 2527 seconds.