سر تیتر خبرها
تبریک بعثت

تبریک بعثت

عید مبعث را به همه ی مسلمانان جهان تبریک می گویم و امیدِ این دارم که مسلمانان و عالمانِ فهیم و دلسوز و مردمیِ جهان اسلام، بیش و پیش از آنکه نگران هدایت مردم باشند، نگران اسلامی باشند که مثل آلت قتاله در دست قاتلان و قدرت جویان گرفتار آمده است از دیر باز تا کنون. اسلامی که برای دختر پاک اندیش و نیک نهاد و درست رفتاری چون آتنا دائمی هفت سال زندان تجویز می کند و برای قاتل ستار بهشتی سه سال. اسلامی که قاتلی چون جلاالدین فارسی را از قصاص اسلامیِ خود گفته اش می رهاند و جوانک روزنامه فروشی را در جا اعدام می کند. اسلامی که سرقتِ یک دوره گرد را می بیند و از دزدی های آشکار سرداران سپاه و آقا مجتبی خامنه ای رو بر می گرداند.

اسلامی که دانشجوی جوانی به اسم سعید زینالی را شانزده سال پیش از خانه اش بیرون می کشد و اکنون پس از کش و قوسی شانزده ساله، به مادر و پدر سعید می گوید: شما اساساً آیا یک چنین فرزندی داشته اید که دنبالش می گردید؟ و اسلامی که دکانی شده برای جماعتی از آخوندها و آیت الله ها که با چنگ بردنِ به آن، چند رشته موی بیرون افتاده ی بانوان را ببینند و هوار بکشند و اطرافیانشان را به اسید پاشی تحریص کنند، و تن فروشیِ دخترکان تهی دستِ ما را نبینند و خاطری مکدر نکنند. دخترکانی که پول شان بی اجازه ی آنان و به دستور رهبر اسلامی به سوریه و لبنان و فلسطین تقدیم می شود تا این دخترکانِ ندار در تن فروشیِ ناگزیر باقی بمانند.

اسلامی که “نان”ش برای آیت الله های ما مهم تر و بایسته تر و حتمی تر و کاری تر از هر شاکله ی انسانی است. اسلامی که هست تا جماعتی بر سر کار باشند و با محمد و علی و حسن و حسین گفتن های مکرر، و با بارش آیه های خاص قرآن، مردم را به دور دست های کج فهمی کوچ دهند و همین مردم را از عقلانیت و رشد و بالندگی باز بدارند. ما سالهای سال بعثت پیامبر گرامی اسلام را به هم دیگر تبریک گفته ایم و از حضور در این روز در پوست نگنجیده ایم. اما این یک ضرورت حتمی و حیاتیِ جهان اسلام است که: بیش از دیگران، نگران خود اسلام باشد و به پاکسازی و زلال سازی و خرافه روبی از دامن اسلام همت کند و در این وادی نیز نگران هدایت و حج و روزه و نماز و آخرت مردم نباشد مطلقاً.

در یک قلم، من مانده ام اگر روایت های مبتنی بر ” خواب ” را از ساحت این اسلامی که در اختیار عوام است دور بریزند، چه دم و دستگاههای عریض و طویل جمکرانی که ریشه کن نمی شوند فی الفور. دم و دستگاههای پوک بنیادی که بساطی شده اند برای حاکمیتی که آدم می کشد و می دزدد و زندانی می کند برای ” حفظ ” خودش. اسلامی که در قلم دیگرش، بوالعجایبی چون اردشیر لاریجانی دارد که از هزارتوی دکترایش ذره ای به اسم خرد فرو نمی چکد. که همین جناب، پیشنهادیده که: ما باید تأسیسات هسته ای خود را به اعماق بیشترِ زمین ببریم تا از بمباران دشمن در امان باشد. می گویم: روز بعثت است، یکی این بابا را بیدار کند. اگر که می تواند. بقول جوانها: ما رو باش با این جماعت نامتعادلی که اسمشان را گذارده اند: مسئول!!!


محمد نوری زاد

بیست و ششم اردیبهشت نود و چهار – تهرانShare This Post

 

درباره محمد نوری زاد

83 نظر

  1. جسورِ شجلع محمد نوری زاد عزیز
    با سلام و عرض ادب
    مادر فسادها در ایران دقیقا همین اسلام و قانون های ////////// است
    تبعیض سنت رسول بود ، رحما بین و اشدا الکفار این صریح ترین و شفاف ترین تبعیض عقیدتی هست

     
  2. Salam Mr. Nourizad. I just want to say all these islam and religion stuff are just big lies and business for mullahs become rich. let’s put religin aside and become more human.

     
    • Dear Unknown
      Would you please tell us clearly what is the meaning of “become more human”? In your opinion is there a way to discard the religion from mind of all people in the world? Please tell us do you really put religion aside? What type of God do you believe in? Are you Atheist, Agnostic, Pantheist, Deist,…?

      With best,

       
  3. سلام بر نوریزاد

    الان ما در صحنه گیتی سه تا خلیفه اسلامی داریم– خلیفه اموی ملقب به آل سعود و خلیفه علوی ملقب به آل خمینی و خلیفه داعش ملقب به بغدادی

    اون دو تا خلیفه اول که ریاکار و دروغگو و ببخشید ////////// از آب در آمدند ولی حقیقتا این خلیفه داعش فردی راستگوست

    همین سه روز پیش خلیفه داعش اعلام کرد که اسلام دین صلح نیست و اسلام دین جنگ است- حقیقتا این جمله را باید با آب طلا نوشت و یک دست مریزاد غرا و بلند و بالا برایش اصدار کرد

    از قدیم هم حکما چنین فرموده اند که حرف راست را یا از بچه باید شنید یا از دیوانه

    عزیز نازنین برادر نوریزاد- بخدا قسم هر چه بلا و مصیبت است از ذات دین اسلام است و مشکل از خمینی و خامنه ای و خلیفه داعش و طالبان و آل سعود نیست

    اگر تراول چک صد هزار تومانی ضریب امنیتی اش برای تایید اصالت آن در بازارهای اقتصادی فرو بپاشد و تشخیص آن برای عوام و حتی ( فعالان اقتصادی خاص) سخت و دشوار شود تنها گزینه برای بانک مرکزی ان است که این تراول چک از بازار جمع شود

    حالا حکایت این دین اسلام شده است که اینقدر دکان داران دین قم و نجف به جعل احادیث پرداخته اند که ضریب امنیتی این دین مدتهای مدید است که از هم فرو پاشیده است بنابراین عقل و منطق و وجدان حکم می کند که به خاطر فقدان ضریب امنیتی این دین محو شود و دین دیگری ( البته به نظر بنده بهتر است گزینه هیچ دین دیگر را انتخاب نمود ) را جایگزین کرد

     
    • اتفاقا در مورد همین مسئله دکتر عبدالکریم سروش در طی یکی از سخنرانی هایشان صحبت کرده اند. در سایت ایشان به نام اسلام و خشونت جزایی .

       
  4. رو آدرس عبدالله کلیک کردم ولی یک کلیپ ناجور اومد که حکایت از مابون کاری یه ملای والامقام داشت. خدا بخیر کنه .

     
  5. علی1 گرامی درود.
    1.دوست من من باز هم می گویم که نوشتن کلمه مغرور برداشت من از نوشته های اولیه شما بود و انتقادی ملایم به هموطنی ارجمند.و قبلا هم نوشتم الان چنین دیدی را نسبت به نوشته های شما ندارم و بنظرم نوشته هایت هم جهتگیریهای بهتری و روشن تری دارند و هم پاسخها و نوشته هایت مقبول تراست .این نظر من است سوای اینکه من با آنها موافق و یا مخالف باشم.درثانی غرور مثل بسیاری از خصیصه های انسانی برداشت فردی شخص از رفتار و گفتار دیگران است و می تواند چیزی بین عالی و خوب و نیمه خوب و کمی خوب و زشت و بد و نیمه بد و پست و رذل …باشد.حالا چرا شما آخرین درجه را گرفته اید این برمی گردد به قضاوت شما که می تواند هم برداشت شما از من و نوشته های من باشد که مثلا من آدمی هستم که همه چیز را سیاه و سفید می بینم و یا اینکه برعکس خود شما چنین دیدی دارید.ولی من تا آنجا که می توانم سعی می کنم از سیاه و سفید دیدن بپرهیزم و برداشت من از نوشته های شما هم اینچنین نیست.پس دریک کلام برای بار اخر می گویم که ان یک انتقاد ارامی از یک دوستی متفکر و اندیشمند بود و بس!
    2.در مورد سیاست هم دوست گرامی من کی ام که برای کسی تعیین کنم که در باره موضوعی نظر دهد یا ندهد.مسلما اگر من یک فیزیک و ریاضی دان نیستم و اصول اولیه فیزیک و ریاضیات را مثل جناب سید مرتضی نمی دانم نمی توانم به کسیکه در کرسی استادی یکی از مهمترین دانشگاهای جهان نشسته و بحثی را که مطرح کرده که هزاران غول فیزیک زمانه خودش انرا به نقد کشیده اند ولی همچنان حرفش پابرجاست و مورد قبول همان منتقدان بگویم طرف چرت (این برداشت من از کامنت دراز و بلند بالای و بی محتوای سید است)می گوید چون با قران و مقدسات من و خرافات خلقت دینی نمی خواند.بحث من در موضع گیرها و وقت شناس بودن یک سیاستمدار است نه چیز دیگری.
    3. براندازی یعنی قبول نداشتن سیستم حاکم و خواهان جانشین کردن آن با سیتمی که بنظر فرد و یا گروه و یا حزب برانداز برای اداره کشور مناسب تراست.دلیل برانداز بودن من همین انتقادهای بنیادیی است که از اسلام بعنوان ایدیولوژیی حکومتی بارها دراین سایت نوشته ام و خواهم نوشت.این یک هدف است و من برای تحقق این هدف درست از زماینکه خمینی دستور نخواندن ایندگان و به خشونت کشاندن تظاهرات آرام زنان را برضد حجاب با فتوا و دروغ و تهمت بی پایه و برانگیختن حساسیتهای دینی در تودهای براشفته را صادر کرد از این سیستم حکومتی روی بر تافتم و تا بحال هم بهایش را پرداخته ام.برای رسیدن به چنین هدفی هم به آگاهی تودها معتقدم و خودم را یکی از ملیونها ایرانی مخالف این رژیم و اسلام بعنوان ایدیولوژیی ان می دانم.تجربه من مانند بسیاری خشونت و انقلاب دیگری را مفید نمی داند ولی به استحاله رژیم هم اعتقادی ندارم.من اختلافات اصلاح طلب و تمام کسانی را که با وجود مخالفت با این رزیم به اسلام و شریعت اسلام بعنوان سیستم مناسب حکومتی می نگرند نه در اصول که درون دینی و مضر بحال جامعه می دانم.مسلما من با مسلمانایکه درد دین دارند ولی برای اداره کشور حاضر نیستند به اسلام تکیه کنند و تن به سیستم مدرن حکومتی که بنظر من سکولار دمکرات با قوانین عرفی(قوانینی بر مبنای حقوق بشر بدون اما و اگر) می دهند وحاضر نیستند که هموطنان و سرنوشت کشورشان را برای حکومت دینی شان قربانی کنند و دین را جزء حقوق شهروندی و حریم خصوصی می دانند نه تنها خصومتی ندارم بلکه آنها را هموطنان شرافتمندی میدانم که می توانند در اداره امور کشور در آینده نقش مؤثری داشته باشند.واگر چنین کسانی صادقانه و بدون اما و اگرهای متداول اسلامیان بر عقاید خود پافشاری کنند هم دین خود را نجات خواهند داد و هم از خونریزهای بدون نتیجه در آینده جلوگیری خواهند کرد.متاسفانه تا بحال بجز معدودی که حاضر به چنین از خود کذشته گی هایی بوده اند بقیه توجیه گران جنایات و سفاکیهای اراذل و اوباش حکومتی بوده اند.وهمین بزرگترین خطر برای بخاک و خون کشیده شدن ایران در اینده خواهد بود.دیگر زمان یکی به نعل و یکی به تخته زدن گذشته دوست گرامی.شما اگر به سال 56 برگردید شاه دراوج قدرتش آنچنان از پشتوانه ملت بزرگ ایران می گفت که گویی نبض تمان افراد را در دست دارد.ولی چند ماه کافی بود تا ایشان را وادار به اعتراف به شنیدن صدای انقلاب کند.بنابراین نه رزیم حرامیان اسلامی از این قاعده مستثنی هستند و نه مردم کنونی ایران از مردم 57 در ایران! من شعار ببخشیم و فراموش کنیم اصلاح طلبان را گمراهانه و دور از انصاف و نا جوانمردانه و پایما کننده خون هزاران انسان بی گناهی میدانم که قربانی اسلام و اسلامیان در این 37 سال شده اند.چون اولا کسی یا کسانی تقاضای بخشش و پشیمانی نکرده اند و درثانی این حق کسانی است که به آنها ظلم و اجحاف شده.من بعنوان کسیکه از این اراذل و اوباش ضربه خورده ام نه می بخشم و نه فراموش می کنم.شما اگر به افریقای جنوبی هم بنگرید تنها زمانی جنایتکاران بخشیده شدند که به جنایات خود اعتراف کرده و طلب عفو نمودند.راستی مگر مادر زنده یاد سهراب اعرابی پیشنهاد آزادی زندانیان سیاسی و ارامش جامعه با بخشیدن خون عزیزش را به این جنایت پیشه گان نداد؟درپایان دوست گرامی این رزیم با نخاله هایش نیز به زباله دان تاریخ خواهند پیوست و انها نیز سرنوشتی بمانند همپالکیهای خود خواهند داشت در این من شکی ندارم.

     
  6. خجسته عيدسعيد مبعث ختمي مرتبت نبي مكرم اسلام را برهمه بشريت وانسانها اعم ازمؤمن وملحد برهمه تبريك وتهنيت عرض مي كنم.

    آن حضرت هدف ازبعثت خويش رااينگونه بيان داشته اند:”بعثت لأتمم مكارم الآخلاق ” مبعوث شدم تامكرمت هاي اخلاقي انسانها را به تكامل برسانم .(آخوند میر).
    …….

    راستی عید مبعث سعید و برای دیگران مبارک بود؟و هدف محمد مکرمتهای انسانی را به تکامل رساند؟اگز تاریخ سنتی اسلام را ملاک بگیریم می بینم که چنین ادعایی بکلی غلط //////////// است. اگر میزان سعادت و خوشبختی را زندگی ارام و در صلح و مدارا و پیشرفت و علم و معرفت برای شاد زیستن و آزاد زیستن و مورد تجاوز و بی رحمی قرار نگرفتن و حقوق فردی را پاسداشتن و حمایت قانون از حقوق انسانها را ملاک بگیریم آیا در جوامع اسلامی از اولین روز مبعث محمد تا پایان دوران 23 ساله خود که 10 سال در قدرت بوده و بعد از خلفای راشدین که برگزیده ترین یاران محمد بوده اند مردم در سعادت و خوشی و ازادی و حمایت قانون و شریعت اسلام بوده اند؟آیا تاریخ اسلام چنین سعادتی را در دوره ایی از زمامداری محمد و حکومتهای بعد از ان بیاد دارد؟مسلما جواب منفی است.راستی چرا مسلمین با وجود تاریخ خونبار و ویرانگر اسلام که خود آنها نوشته اند هنوز دست از //////////////// بر نمی دارند؟کدام کرامت انسانی را حضرت ایشان و یارانش و حکومتهای بعد از او به تکامل رسانده اند؟آیا می شود که با آوردن یکی از ایات مکی که بعدا هم در عمل و هم در تیوری توسط خود محمد منسوخ شده چنین ادعایی کرد؟چنین ادعاهایی را زمانی می شود کرد که کشتن و غارت کردن و تجاوز به حقوق دگراندیشان و کنیزو برده کردن و تجاوز به آنها را و نهادینه کردن کشت و کشتار و غارت و تجاوز در بین پیروانش را یا بطور کلی نادیده بگیریم و یا توجیهی شرعی نماییم و قربانیان اسلام و مبعث محمد را از انسان بودن بیندازیم تا مبعث محمد را سعید و تکامل دهنده کر امت انسانی بدانیم.ولی اشکال کار باز هم برطرف نمی شود چون همین مؤمن دیروز و یار نزدیک و وفادار محمد و انسان کامل مکتب محمد در روزی دیگر مغضوب و منافق و مرتد و …می شود و از کرامت انسانی بری و به اسفل السافلین روان.و این تاریخ خونبار تا ابد باز تولید شده و قربانی می گیرد!ارای جناب میر و هموطنان مؤمن و مسلمان اینست آنچه شما کرامت و سعادت انسانی نامیده و بعنوان عید(جشن)به قربانینتان تبریک می گویید.تبریک شما به قاتلانی می ماند که نزدک خانواده مقتول رفته و بجای عذر خواهی و پشیمانی تجاوز و کشتن و غارت فرزندشان را به آنها تبریک بگوید یعنی آنچه همین اراذل و اوباش حکومت اسلامی در این 37 سال بر سر ایرانیان آورده.وشرمناک تر از این که تجاوز را نه تنها تبریک گفته اند بلکه افتخار دامادی را هم بخود داده اند.
    حالا همین عید//////////////////شریفترین عید مسلمین عید قربان //////////// و برپایی اش را مقایسه کنید با جشنهای ایرانی که با آغاز سال و خواست خوشی و خرمی و خوش زیستن و سعادت و سربلندی و پیروزی و پیشرفت و دوستی و مدارا و مروت و برابری و آنچه که باعث شادی در زندگیست برای دیگران شروع می شود و پایان سال نیز با همین خواسته ها به پایان می رسد تا دوباره در اول بهار و با سالی نو و شکفتن زمین و نوشدن زمان شروع شود بنمایید.راستی سعادت و مکرمت را شما مسلمین در چه میدانید؟شما که خود اینچنین به جان دنیای دیگران افتاده اید و برای همان چیزی که بی ارزشش می دانید اینهمه جنایت می کنید و برای دیگران جهنم واقعی را به امید بهشت موهوم در این دنیا بر پا می کنید چرا خود دست از جیفه دنیا نمی کشید و انرا به ما که خواهان زندگی در همین بقول شما جیفه و لجنزار است تحویل نمی دهید تا ما بقول خودتان مثل خوکها و نجسها به زندگی خودمان در ارامش قبل از جهنم موعود شما برای خود ادامه دهیم؟یعنی ////////// شما از یک زندانبان هم کم عاطفه تراست که لاقل قبل از اعدام به اعدامی چند روزی ازادی و داشتن حقوق انسانی برای براوردن ارزوهای در دسترس و ممکن اش اجازه میدهد؟اینست سعادت و کرامت اسلامی در مکتب انسان ساز شما؟ اگر انسان منافق را کسی تعریف کنیم که عملش و گفتارش با هم همخوانی ندارد بنظر شما دراین بین کی منافق است شما یا ما؟

     
    • جناب مزدك

      خوب انتقاد خوبي بود اما باز ازچنگال نوري زاد مصون نمانده بود،بالاخره ما كه با نحوه سخن شما آشنائيم.ما كه دست اندركار حكومت نيستيم تادودستي تحويل شما بدهيم وبه سفاكي امثال شما نظاره گرباشيم. اما نمونه آنكه شما دنياي مدرن وحامي حقوق بشر ودموكراسي مي خوانيد، همين جنگهاي جهاني را راه انداختند وچقدر بشر بي گناه را باتعداد ميليوني كشتار كردند وهمين الآن 53 روزاست كه حكومت سعودي باكمك لجيستكي وبا سلاحهاي پيشرفته وبااطلاعات دقيق امريكا واروپاي مدرن حامي حقوق بشر دركشورفقيريمن مشغول نسل كشي هستند واين حاميان حقوق بشر ودموكراسي مي گويند :يمني هابايد واجبارا رئيس جمهور مستعفي خودرا به زور واكراه ما بايد پذيرا باشند ؛چون خواسته ماهست.آيا اين عمل به دموكراسي وراي مردم است؟آيا مردم يمن زيرستم وظلم اين جلادان حقوق بشر بايدكشتارشوند؟به چه دليل؟
      آيا شماي حامي حقوق بشر ودموكراسي ازحقوق يمني هاي مظلوم ،هيچ ولوبه اشاره دفاع كرده ايد؟

      آيا اين نحوه عملكردمدرنيست كه هيچ احترامي به سرنوشت بشريت احترام قايل نيست ،قابل پذيرش عقل شما هست؟
      آيا سازمان مدافع حقوق بشر چه اقدامي دراين نسل كشي دنياي مدرن انجام داده است؟
      آيا اين نحوه عملكرد يك بام ودوهواي حقوق بشر ودموكراسي را شما مي خواهيد درايران هم پياده كنيد؟

      اگرجواب شما به سوال آخري ،مثبت است،يقينا بدانيد شما وامثال شما درمديريت كشورايران هيچ وقت جايگاهي نداريد. واين جيفه را به شماها واگذارنمي كنند زيرا سفاكي شما ها بمراتب بيشترازآل سعود است ونوكربودنتان به مدعيان مزورودروغگوي دموكراسي وحقوق بشر بيش از هرسفاكي هماننداستالين ولنين وهيتلراست .وسفاكي شما خيلي بيشترازداعش وبوكوحرام وسلفي هاي وهابي است وهمچنين سفاكي شما خيلي بيشترازحكومت جائرفعلي ايران خواهدبود.
      شما هراندازه ازتقدس انداختن اعتقادات مسلمين كوشش كنيد وخودرابفرسائيد ،به هدفي كه داريد نمي توانيدبرسيد بلكه اعتقادبخدا ومسلماني درمسلمين شديدتر خواهدشد وبغضشان براي شماها شديدترخواهدگشت ودرنتيجه تلاش شما نتيجه معكوس خواهدداد.

      ودراين مرامتان چنانكه آن آقاگفته بود :تأملي وتفكري بنمائيد ،آيا اين روش شما درفحاشي به اسلام ومسلمانان تابحال منتج نتيجه اي شده است؟ويااينكه فضاي اين سايت رافقط آلوده كرده ايد؟

      نويسندگان اين سايت همگي ازاين حكومت فعلي ايران بيزارهستند ،آيا روش اصلاح شما متين تراست ياروش نوري زادمسلمان واصلاح طلبان ديگر؟كه هرروزه به دل اوخنجرمي كشي؟زيرا جايگاه اعتقادات اووديگرمسلمانان درقلبشان است ؛عزيز من اي مزدك ملحدوزنديق نازنين من چرا به قلوب ودلهاي مردمان بي گناه ولو ناظران اين سايت را جريحه دارمي كنيد؟ ودادازحقوق بشر مي زنيد؟

      اگراعتقادشمامبني براينستكه همه بدبختي ها ازآن اسلام است ،خوب شما كه قبول نكرده ايد ازديگران چه كار داريد مگرشما وكيل ديگران هستيد؟اگرهستيد مدرك وسندوكالتتان كو؟شما يك نفرويا يك ميليون هم باشيد ،دراقليت محض هستيد درمقابل هفتادميليون. مردم ما مرام سكولاررا هيچوقت پذيرانيستند ونمي باشند ،واين حرف مستند به علم جامعه شناسي وعلم اجتماع شناسي است. شما چرا زورمي گوئيد؟
      چرا خلاف دموكراسي وحقوق بشر حرف مي زنيد؟

      به آن بيچاره فردناشناس حق بدهيدكه درمقابل هتاكيها وخنجركشي هاي مكرر شما به دلهاي مسلمانان؛قدعلم كند وهيكل شما وعقايدشماها هتاكي كند. “بزرگي گفته است :” من سل سيف البغي قتل بها”هركس شمشيرستم وتجاوزبركشد به وسيله همان شمشيركشته خواهدشد”.
      هتاكي به شما نتيجه هتاكي خودتان است. هرعملي عكس العملي دارد ،وهركنشي واكنشي دارد.

      من فرض مي گيرم كه ازخاندان شما به هردليلي يابدون علت يك نفرويابيشتررا اين حكومت كشته وخاندان شمارا جلاي وطن وقلب شمارا داغداركرده است. آيا راه مبارزه وانتقام گيري اينست كه شما پيش گرفته ايد؟ آيا عاقلانه وخردورزانه است كه بجاي حكومت به همه مسلمانان ودينشان فحاشي كنيد ومقدساتشان را لجن مالي كنيد؟اين چه عقلي است كه شماداريد؟آيا ديگرعقلا هم روش شمارا تاييدمي كنند؟

      آيا شما كه منكرآفريگارجهان هستي هستيد، خودوجودشما بمانندهويج اززمين روئيده ايد؟ آيا زمين وتخم هويج وآبياري آن مزرعه به وسيله كشاورزي كه پدرومادرشما باشند ،صورت نگرفته است؟اين سوال را برو بالا بايد بجائي برسيدكه آن وجود علتي است كه خودش قائم به ذاتش باشد ومعلول هيچ علتي نباشد ؛وگرنه نمي شود كه اين همه وجودكوزه ها درخارج ازذهن باشند وكوزه گري نباشد. حالا شما اسم آن علة العلل را هرچه مي خواهيدنامگذاري كنيد.عقلاي هردوره معلول هاي بدون علت را قابل پذيرش عقل نمي دانند .

      شماوآقاي كورس عزيزرا نمي دانم كه ايشان ازپيش فرض خالق احتراز داردوليكن خودش باپيش فرض عدم علت به شناسائي جهان هستي ومعلول بدون علت مي رود وازبراهين وجودي باتوضيح عاقلانه وخردورزانه وفيلسوفانه جناب آقاسيدمرتضي طفره ميرود وبه سراغ گفتار فيلسوفان غربي مي رود ومتمسك بگفتارتحريف شده هايدگر مي شوند.جاي تعجب من شد. اصلا درميان فيلسوفان غربي تنهاسخن هايدگر آلماني نزديكتر به سخن فيلسوفان اسلامي است كه مي گويد:”اين پديده اي كه مي توانست نباشد،چگونه بودشد ؛سخنش را چنين مي آغازد. يعني موجودات عالم بردوگونه است ،ممكن وواجب،ممكن الوجود هرپديده ايست كه نياز به پديدآورنده داردوآن پديدآورنده خودش پديده نيست بلكه وجودي است ازهرحيث كامل وقائم به ذات خويش. وبرهان اسد واخصر فارابي و برهان وسط وطرف سينائي مفادش همين است. زيرا كه جهان وعالم كيهاني خارج ازذهن انسان پرازمعلولهاي بدون علت ،محال عقلي است . مگرمعلول بدون طرف علتش مي تواند به صحنه هستي قدم بگذارد. واين معلول وعلتهاي متراكم كه عالم را ازخودشان پركرده اند هم، اگربجائي نرسند كه تنها علتي است كه معلول علتي ديگرنيست ووجودي است كامل به هركمالي متصور ازحيات وعلم وقدرت واراده ووو…است.واووجودي است دركمال اطلاق وجودي است ، اوست كه علة العلل ومسبب الاسباب همه اموروجودات است واوست كه آفريدگار هستي نام دارد،وآفريده هايش عين ربط به او هستند وقائم به او .
      وحقيقت هستي ازآن اوست . واگرممكنات وپديده ها تصادفي وخودبخودبه صحنه وجودآمده بودند به تدريج زايل نمي گشتند بظاهربلكه به هستي خودشان ادامه مي داند؛پس چرا اين گونه موجودات اعم ازحجروشجر ونبات وحيوان وانسان دراين جهان گذران به هستي خويش نمي توانند ادامه بدهند؟ جواب- چون هستي شان ازخودشان نيست واين حقايق زودگذر به حقيقتي متكي هستند كه حقيقت هستي او ازآن خوداوست ومتكي به غيرنيست وبدينسان اوواجب الوجود بالذات است؛وبه سبب اين حقيقت آن حقايق زودگذر هم سهمي ازهستي وجلوه اي ازحقيقت قائم برذات خويش دارند وواجب الوجود بالغير هستند؛ وبدون وجود او هيچ وپوچ هستند وبه صحنه وجودنمي آمدند.

      ازاين رواين تقسيم موجودات هستي درفلسفه وعلوم عقلي ، به ممكن وواجب ويا به علت ومعلولها ويا به وجودالله وما سوي الله ؛وشق ديگر تقسيم ممتنع الجودها هستند،كه محال است به صحنه وجودبيايند،ومعلول بدون علت ازهمين نوع ممتنع الوجودها مي باشد ،يك تقسيم محصور به حاصر عقلي است. نه باپيش فرض خالق وآفريدگارهستي. بلكه مائيم واين هستي،واين هستي كه نمي تواندبدون علت باشدوعلتش بايد خارج ازخودش باشد،وآن علة العلل وآفريدگار جهان هستي است.

      عقل ما انسان ها اين آفريدگار جهان را باصفات تنزيهي كه خودخداوند تعليم بشرازطريق انبيا داده است مي شناسيم نه به كنه ذات او زيرا كه وجود كامل ومحيط برهمه عوالم ، محاط وجودناقص نخواهدشد ومحال عقلي است كه محاط انديشه فيزيكدان كوآنتومي هم بشود. وبه فرموده آن بزرگ : “وهم وخيال وعقل وانديشه هيچ انديشه تيزپروازي برآن نرسد” . وبه فرموده خودش :”لاتدركه الابصار وهويدرك الابصار” هيچ چشماني اورا نبينند وليكن اوهمه چشمهارا مي بيند.”.
      باسپاس واحترام برهمه انديشمندان

       
  7. عباس انعامی

    افشای جزییات واطلاعات رویدادهای مهم امروزه با وجود ابر رسانه ها وفضای باز وسرعت گردش اخبار باز هم نیازمند 30-40سال میباشد.که با گذشت زمان شرایط مساعدی برای بازگویی حقایق و رویدادهای اتفاق افتاده باشیم.
    ماجرای جنگ ایران-عراق هم از این سنخ ست.وازاین اصل تبعیت میکند.کم کم بایست منتظر خبرهایی داغ منتشرنشده باشیم.وبه زودی بخشی ازاین فجایعی که اذهان راتکان خواهد داد عیان خواهدشد.
    اخباراعدام برخی فرماندهان متعاقب سخنرانی اقای هاشمی در فرار عده ای از رزمندگان وفرماندهان درسقوط فاو.ودستگیری وحکم اعدام برای رحیم صفوی و وحیدی ویکی دیگر.
    البته اقای حامی به خوبی وباکلامی رسا دلایل شروع جنگ را شروع کرده بودکه نمی دانم چرا ادامه ندادند.

     
  8. از فیس بوک حسین دهباشی

    محمدآقای نوری‌زاد بزرگ‌تر نسلِ نگارنده است | آزاده است و جهادی و بچّهٔ جبهه | و شخصا خیلی به من لُطف داشته | خیلی جا‌ها در حق‌امـ برادری کرده و خیلی جا‌ها استادی | شاید اگر او نبود نگارنده پایش به تلوزیون باز نمی‌شُد | به علاوه بخشی از بهترین ابتکارات برنامه‌سازی مذهبی در صدا و سیما حاصلِ خلاقیّتِ کمـ‌نظیر و سخت‌کوشیِ مثال‌زدنیِ او است | مجموعهٔ «ما اهلِ مسجدایمـ» که در سال‌هایِ بعد تبدیل شُد به «شب‌هایِ رمضان» خدا وکیلی به ساعت‌هایِ بی‌برنامه و کسل‌کننده تلوزیونِ ایران جانِ تازه‌ای داد | امثالِ مجموعه‌هایِ مُستندِ «رویِ خطِ مرز» چشمـ‌های مرکزنشین‌هایِ غافل را به محرومیت‌ها و مخاطراتِ کشور باز کرد | و گروهِ بروبچه‌هایِ آسمانی و هنرمند و جان برکفِ جهادسازندگی برایِ ساخت مجموعهء بی‌تکرارِ مُستندِ «روایتِ فتح» عملا دو ستون اصلی داشت | او و سیّدمرتضی‌آوینی «| حالا در موردِ وجهِ روزنامه‌نگار و فیلمسازیِ داستانی آقایِ نوری‌زاد چیزی نمی‌نویسمـ که این وجوه‌اش در صلاحیت‌امـ نیست و دوست‌ همـ ندارمـ | امّا الحق و الانصاف محمدآقا در نهایتِ آزادگی و مهربانی و دین‌داری و برادرنوازی | دستِ خیلی از ما را گرفت و چیز یادمان داد و کار دستمان داد و اعتماد کرد | و بی‌ادعا و مخلصانه و از سرِ صدق | سربازِ جبههٔ فرهنگِ ایرانی و اسلامی تربیت کرد.

    این سال‌هایِ لعنتیِ بعد از ۸۸… | من که نبودمـ | امّا واقعا چه اتفاقی در ایرانِ ما اُفتاد؟ | که محمّدآقا البته حق دارند به هرچه نادرست می‌دانند اعتراض کُنند | جاهایی هم لابد درست می‌گویند | امّا به عنوانِ یک برادرِ کوچک و یک شاگردِ کوچک‌تر ایشان | به خدا نفس‌امـ بالا نمی‌آید و هربار صدهزارمرتبه آرزویِ مرگ می‌کردمـ | که کاش می‌مُردمـ و روزی را نمی‌دیدمـ که | آن عزیز دعوایِ خانگی را بر پیش چشمـ دشمنان فریاد کُند | و منِ حسینِ دهباشی اصلا به هیچ‌کدامـ از بقیه هیچ‌کاری ندارمـ | امّا به روحِ همه‌ی رفقای شهیدمان قسمـ | تا بُنِ غیرت‌امـ آتش می‌گیرد | وقتی حاج‌آقایِ نوری‌زاد یا فرزندِ نازنین‌اش اباذرِ جانِ ما | گله‌هایِ خودمانی را با رسانه‌هایِ سراپا کینه و عداوت آمریکایی‌هایِ عوضی و دغل و اسرائیلی‌هایِ کثافت و چنایتکار | که هنوز خونِ مردمِـ ما بر چنگال‌هایشان گرمـ و تازه است | طرح می‌کُنند.

     
    • مازیار وطن‌پرست

      جناب دهباشی
      همنامی شما با بزرگمرد عرصهٔ ایرانشناسی و فرهنگ (علی دهباشی)، در کنار متانت قلم و تلاشی -ولو نابسنده- که در راه کشف حقیقت به خرج می‌دهید، نشناخته احترام مرا به شما برمی‌انگیزد. در خصوص گلایهٔ دوستانه‌تان -چون نوریزاد گرامی دیگر یک فرد نیست و به همهٔ ما تعلق دارد- تنها می‌توان چنین گفت: «چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را / کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند»

      بهتر نیست دلیل کوچ این کبوتر حَرم را از پرده‌دار حریم بپرسید که حریمش آنقدر کوچک و “من”اَش آنقدر بزرگ شده که جُز “من”اَش در حریم نمی‌گنجد؟ حریمی آنقدر بزرگ که قرار بود ملتی را در بر بگیرد، آنچنان کوچک، و سقفش آنقدر کوتاه شده که جز آن “من” و کوتوله‌های “من”پرست، همه را از خود رانده و می‌راند.

      مگر اعلامیه‌های نوفل لو شاتو از بی‌بی‌سی و رادیو عراق قرائت نمی‌شد؟
      چرا صدای حق خواهی نوریزاد -حالا که در حریم نمی گنجد- از دهان جارچی بیگانه، بُن غیرت کسی را به آتش بکشد؟ براستی جارچی است که شما را برمی‌آشوبد یا کلام حق؟

      آقای دهباشی، شما که از اهالی حرمید، راستی آن زمان که همسر و فرزندان شهید باکری و همسر شهید همت را به انواع ضربات فیزیکی و حیثیتی می‌نواختند (فعلا اسمی از شهدای جنبش سبز نمی‌برم) بُن غیرتتان نسوخت؟ نام ترانه موسوی -سوختن هیچ- خُردک شرری به بُنِ غیرتتان نینداخت؟

      جناب دهباشی، به راستی جمع شروری که آمریکا و اسرائیل به جان ما ریخته‌اند با خسارت‌های هنگفتی که روسیه به ما زده قابل قیاس است؟ اصولا اسرائیل چه بدی در حق ما مرتکب شده؟ تا قبل از انقلاب بهمن چه ضرری به ایران زده؟ اگر دلمان برای مردم فلسطین می‌سوزد، چرا در کنار آمریکا و اسرائیل به درخواست نمایندهٔ قانونی آن ملت برای پذیرش در مجمع عمومی سازمان ملل، رای منفی می‌دهیم؟ اگر طرفدار مظلومین هستیم، چرا در کنار برادران چچن و اُیغور قرار نمی‌گیریم؟

      ای غنچه خوابیده چو نرگس نگران خیز
      کاشانهٔ ما رفت بتاراج غمان خیز
      از ناله مرغ چمن از بانگ اذان خیز
      از گرمی هنگامه آتش نفسان خیز
      از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
      از خواب گران خیز!!!

       
  9. سلام بر اهل خرد
    نوریزاد گرامی تو که چنین قلم شریفی داری و هربار این حقیر را سرشار از سرور می کنی بدان که نگرانی مسلمانی چو من هم همین است.اگر فغانها از جهالت و خرافات دینی داریم نه اینکه جماعتی را به سخره بگیریم بلکه اگر چنین بود می بایست هزاران بار بر گاوپرستان و سه گانه پرستان و…که همینک در گوشه گوشه این کره خاکیند می تاختیم.فغان از این است که جماعتی هر چه را خود بافته اند بر دیگران تحمیل می کنند و چون سوالی بیان می گردد چماق توهین به اعتقادات بر فراز سر جماعتی دیگر به اهتزاز در می آورند.اگر جماعتی مکررا دروغ بگویند و فردی به آنها بگوید دروغگو این ماهیت وجودی آنهاست که بیان داشته نه اینکه آن جماعت را مورد توهین و تحقیر قرار داده باشد.

     
  10. سلام جناب نوریزاد

    خواهش می کنم در صورت امکان به این پرسش ، پاسخی هر چند اجمالی ارائه نمایید.
    “فتنه” در زمان صدر اسلام چه معنا و مفهومی داشته است که خداروند به پیامبرش در کتاب آسمانی اش امر می کند؛ ” وقاتلوهم حتی لاتکونوا فتنه فی العالم”.(سوره انفال، آیه 39). آیا اگر عده ای از بندگان خدا به هر دلیلی به خدا و پیامبرش ایمان نیاوردند مستحق اشد مجازات یعنی “کشته شدن” هستند؟ مگر جانشین پیامبر اسلام (علی ابن ابیطالب به اعتقاد شیعیان) نگفته است که : ولاتکن عبد غیرک و قد جعلک الله حرا؟
    انسان به واسطه برخورداری از آزادی است که واجد مسئولیت می شود و در غیراینصورت نمی توان صحبت از مسئولیت کرد. حالا یک مشرک یا کافر بر اساس اصل آزادی و فهم و درک خودش به دینی که یکی از پیامبرانش آورده، کافر یا مشرک است. با چه منطقی خدای مسلمین، انسان را آزاد می آفریند و و بعد بر خلاف منطق خودش، چون آن فرد به دین پیامبرش ایمان نیاورده، فرمان قتل او را صادر می کند؟
    از پاسخت ممنون خواهم شد.

    ———————————–

    سلام رستم گرامی
    باور کنید همین امروز داشتم به این فکر می کردم که اگر قرآن بجای ” اشداء علی الکفار رحماء بینهم” ، رحمت و مهربانی را برای کافران توصیه می فرمود و شفت را برای دوستان، چه دنیای قشنگی می داشتیم. فتنه هم از این دست است. ظاهراً در دنیای عرب ، پیش از ظهور اسلام واژه هایی مثل کافر و منافق و مرتد و زندیق و اینجور چیزها نبوده. مردم آنگونه بوده اند که: بوده اند.
    با احترام

    .

     
    • سلام نوري زادگرامي

      مقصودازاين “اشداءعلي الكفار…”كفارحربي وجنگي باانتشارپيام بشردوستانه ونجات بخشنده نبي گرامي -ص- است .وگرنه ازصفات موصوفي پيامبردرقرآن “رحمة للعالمين ” وانك لخلق عظيم “است . كه رحمت ومودتش شامل همه انسانهائي است كه بااو وباپيام اوسرجنگ وكشتن اوويارانش را ندارند. واين” اشداءعلي الكفار” شدت دشمني باكافراني است كه درمقابل نشر پيام الهي قدعلم كرده بودن ومي خواستندومصمم بركشتن اوبودند كه به دستورالهي ازمكه به مدينه مهاجرت كرد وبراي جلوگيري ازنشرپيام الهي لشگركشي ها كردند.

      جنگ احزاب وياخندق براي نابود كردن اسلام ومسلمانان وپيامبر برپا شده بود كه همه احزاب وگروه هاي مخالف اسلام ازهرگوشه وكنار دراين جنگ بسيج شده بودند {فقط جاي مزدك ما درآنجاخالي بود}البته اينهم شوخي بود}؛اشداء علي الكفار “برچنين كفاري اطلاق شده است . وگرنه اوپيامبررحمت وشفقت ومهرباني ومدت برهمه انسانهااست. ازاينجا معلوم مي شود قرآن نمي خواني ويا خيلي كم. باسپاس واعتذار

       
      • عباس انعامی

        جناب میر.از احزاب وخندق گفتید.جنگ بدر برای چه برپاشد؟
        شمایک زحمت هم بکشیدوبفرماییدمدینه فاضله کذایی که اسلام نوید ان را داده کی وکجا تحقق خواهدیافت؟ازهجرت پیامبراسلام تابه اکنون اسلام مساوی با شرارت وجنگ وکشتاربوده.بالاخره این جنبه رحمت ومغفرت ان کی وکجا وشامل حال چه کسانی خواهدبود.
        البته ازیک جنبه میدانیم همه اینها موکول به حکومت جهانی امام موعوداست.اما شما ازدیگرجنبه ها تفسیربفرمایید.
        ایام بکام.

         
        • جناب عباس انعامي

          شما مختاريد هرآئيني را براي خودتان انتخاب كنيد واما مااسلام راانتخاب كرده ايم . وجنگ بدر هم واكنش مسلمانان تازه نيروگرفته براي مقابله باآناني بود كه پيامبررا مي خواستند درمكه بكشند چنانكه برخي مؤمنان به پيامبررادرزيرشكنجه كشته بودند وپيامبرازستم وتهديدبقتل ازسوي مشركان مكه ازدست آنهافراركرده بود ودرمدينه حكومتي تشكيل داده بود وجنگ بدر يك قدرت نمائي مسلمانان بود وهمچنين انتقام ازمظالم گذشته آن مشركان مكه.
          واما مدينه فاضله را بايد ماانسانهاي بخت برگشته ايجادكنيم بااجراي قسط وعدل درجامعه ؛زيرا كه هدف ازبعثت انبيا اجراي عدل وقسط بوسيله خودمردم است، “ليقوم الناس بالقسط…” انبيا فقط راه ايجادعدالت ورزي را نشان داده اند كه فرقي بين برادرت وديگران درقضاوت فرقي نباشد وحق هركس مراعات شود وبه عهدوپيمانها وفاشود؛پيامبر كه فرصتي بيش ازده سال كه نداشت آنهم درجنگ باكافراني گذشت كه بمانند شما مي خواستند اسلام وپيامبرش راازروي زمين محوكنند باآنان جنگيدوبرآنان غالب شد وآنهاتسليم شدند واكثري شان ايمان قلبي نياوردند همانندشما وانماالاعراب اشدكفرا ونفاقا بودند.

          وبعدازپيامبر هم كه اصحاب صحيفه ملعونه باكودتائي زمام امور مسلمين رابدست گرفتندوآنچه را كه مي خواستند وهربلائي رابرسر اسلام آوردند واسلام دردست آنهااسيربود.

          ونوبت كه به وصي پيامبررسيدوبه زورخودشان اوراانتخاب كردندوا وشروع به حكومت كرد ناكسين وقاسطين ومارقين همه وقت اورا به خودمشغول كردند؛باهمه اينحال هم روش حكومت داري را واجراي عدالت راازروش ومنش وكلام اومي توان دريافت كردوهم ازسخنان وعملكرد قليل المدت عمر حكومت اووپيامبراكرم نيز.

          مدينه فاضله را بايد خودانسانهاي عاقل بااستفاده ازپيام هاي قرآن وسنت رسول وائمه اطهار وعقول عقلا مي توان استخراج كردوباعقل وخرد جمعي مي توان شبه مدينه فاضله راساخت اما دراينجامدعي ازهرطرف براي تيول قدرت دركمين نشسته اند يابايد صالحان ومصلحان بااينان بجنگند كه آن خودش يك تبعاتي دارد همانندايرادشمابرجنگ بدر؛ويااينكه افسارحكومت را به دست شما سكولاران سپرد كه دنيارا پرازآشوب كنند ولوبه ادعاي زعامت حكومت اسلامي كردن ويا به ادعاي سكولاريست ومدرنيست ؛همچنانكه علي رغم پيشرفتهاي علمي جهان مدرن بشركشي شان هم پيشرفته شده است چنانكه مي بينيد.

          پس تا چندي كه همه انسانها تشنه عدالت واجراي آن نشده اند وازصالحان حمايت نكرده اند به همين بلبشور درعالم گرفتاريم بدون تعارف زيرا كه اگرفقيه مدعي ولايت نتواند اجراي عدالت كند ازشما سكولارهاچه توقعي هست؟
          اگربگوئيد چگونه مرا به سكولاربودن متهم مي كنيد گويم كه نوشتارت را زيادديده ام.زت زياد.

           
          • سلام جناب میر عزیز چگونه است که بیش از نود درصد مسلمانان سنی هستند یعنی پیامبر نتوانست تشخیص بدهد از هر ده نفری که مسلمان شده نه نفرش یا فاسق است یا فاجر یا القابی که شما در نوشتارتان نثارشان کردید یعنی نزدیکترین یاران پیامبر فریبشان دادند تابعد از ایشان به حکومت برسند واین بزرگترین پیامبر تمام دورانها متوجه نشدند یا اینکه اقوام پیامبر وقتی به حکومت نرسیدند دیگران را متهم به سرقت حکومت کردند این سوال از این جهت برای بنده پیش امده که تا قبل از هجده سالگی گمان میکردم اکثریت مسلمانان شیعه هستند وتعداد کمی سنی اما بعد متوجه شدم که کاملا برعکس تفکر من ما شیعیان در اقلیت مطلق بسر میبریم ممنون میشوم اگر پاسخی عقلانی ومنطقی بدون استفاده از روایات وخرافات به این پرسشی که بیست سال است برای بنده پیش امده بفرمایید پیشاپیش سپاسگذارم

             
  11. گنده گوییهای بی پشتوانهٔ رژیم ///// حاکم بر ایران
    پیشتر گفته بودم که رژیم شیعی حاکم بر ایران؛ هر روزه به آن دو راه نهایی نزدیکتر میشود:
    ۱- راهِ All Out (جنگ).
    ۲- پذیرش شکست در همهٔ عرصه ها؛ چه در مذاکرات هسته ای و چه در منطقهٔ خاورمیانه.
    امّا هر روزی که میگذرد؛ گزینهٔ نخست؛ کم رنگتر میگردد و بر خلاف تصور آنهایی که «تحلیلگر» نامیده میشوند؛ گزینهٔ نخست چنان پر هزینه است که رژیم /////شیعه مسلک؛ حتی توان پرداختن هزینه های «یک هفته جنگ» را نیز ندارد.
    اگر اوباما تمامی تخم مرغهایش را در سبد «مذاکرات هسته ای» نهاده است؛ به همان اندازه نیز «…. فرزانه» چنین کرده است. آغاز «پروژهٔ امام حسن بازی و صلح امام حسن»؛ بانگ ورشکستگی کامل رژیم بود که گوشهای شنوا آنرا شنیدند و «عربده های پس از آن» چه به صورت عربده های «دلواپسان» و عربده های «چه گوارای فرزانه» و یا «عربده های فاخر» رئیس //// اسلامی؛ به پشیزی نمی ارزند و اگر در رسانه های غربی و عربی و اسرائیلی؛ بازتاب گسترده می یابند؛ تنها برای «بزرگ نمایی خطرِ لاشهٔ خَرِ مّرده» است. همین چند روز پیش بود که سپاه پاچاهارداران دست به «دزدی دریایی» زد و عربده کشید و پس از چند روز با گوشهای دراز و آویزان؛ کشتی را آزاد کردند و تنها چیزی که بدست آوردند؛ «بزرگنمایی لاشهٔ خَرِ مُرده» از طرف رسانه های غربی و عربی و اسرائیلی بود.
    اکنون نیز کشتی «شاهد» را علم کرده اند که توسط «ناوگان ۴۳ نیروی دریایی توانمند …. فرزانه» (۲ پیت حلبی شناور) اسکورت نظامی میشود و میگویند که: «هرکی به اون دست بزنه… شب پره نیشش میزنه».
    چنین گنده گویی هایی؛ باید «پشتوانه» داشته باشد؛ که ندارند:
    ۱- اگر «امّ القرای ////// شیعه» از فاز «جنگهای نیابتی» خارج شده و به جنگ مستقیم روی آورد (All Out)؛ تمامی جبهه های مزدوران نیابتی اش به شدت به خطر می افتند.
    الف – ائتلاف ضد داعش در جبهه های مربوط به شیعیان عراق تعطیل میشود و شیعیان عراق با توجه به تشتتی که در میان آنها وجود دارد؛ باید خاک دیگری بر سرشان بریزند و کمترین نتیجهٔ آن از دست دادن دوبارهٔ تکریت و بازگشت به مرحلهٔ «کربلا پلو» و «نجف و کاظمین پلو» خوردن خواهد بود.
    ب – حزب الله لبنان نیز در معرض خطر تهاجم عمومی قرار میگیرد.
    پ – جبهه های «نیابتی» تعطیل شده و خط مقدم جبهه به «خیابان پاستور» میرسد.

    لذا؛ تنها راهی که برای رژیم شیعی مانده است؛ گذراندن این موج بزرگ از بالای سرش میباشد.
    در شرایط کنونی؛ هدف اصلی و مرحله ای رژیم «ماندن» است و در «جنگ» شانسی برای ماندن نیست.
    در همین چند روز گذشته که فشارها از طرف «جیش الفتح» در منطقهٔ کوهستانی «قلمون» بر نیروهای اسد و حزب الله لبنان افزایش یافته است؛ حزب الله لبنان به تنهایی بیش از ۳۰۰ نفر کشته و زخمی داشته است که گفته میشود؛ اکثرشان کشته شده اند و حد اقل ۷ تن از کشته ها؛ فرماندهان ارشد حزب الله بوده اند. (تو حدیث مفصّل بخوان از این مُجمل).
    لذا؛ کسانی که به این عربده ها دل ببندند؛ بهتر است که به همراه «رهبر فرزانه» و «////////// فاخر ۳ برادران» به یک آخور بسته شوند.
    یک روز یک نفر میگفت که هیچکس نمیتواند امنیت او را در خانه اش تهدید کند؛ زیرا اسلحه دارد. پرسیدم اسلحه ات را نشان بده. رفت صندلی آورد و رفت روی صندلی از یکی از کابینتها اسلحه اش را که توی جعبه بود در آورد و نشان داد.
    من هم گفتم که تا تو بری صندلی بیاری؛ ۵۰۰ تا گلوله خورده ای.
    ۳ سناریو

    سناریوی نخست

    در این سناریو که رنگی عامیانه دارد و رژیم ////////؛ چه از روی «باور احمقانه به آن» و چه برای دلسرد نمودن «جنبشچی های یوتیوبی» (سبزهای مذهبی و سلطنت طلبان و اصلاح طلبان)؛ به وجود این سناریو دامن میزند و آن اینکه:
    اوباما مرد جنگ نیست و میخواهد با رژیم اسلامی ایران به هر نحوی شده به توافق برسد و برگی زرین و تاریخی در دوران ریاست جمهوریش به ثبت برساند. آمریکا مشکل داعش و القاعده در سوریه و عراق و افغانستان را دارد و در نتیجه در حال دادن امتیازها و تضمینهای سیاسی و امنیتی برای بقای ////// است؛ به امید اینکه با استفاده از تواناییهای «حاجی بادمجان میرزا قاسمی» مشکل القاعده و داعش را از میان برداشته تا نوعی از توازن قوا در منطقه بوجود آید که در آن «هژمونی رژیم //// پذیرفته شود».
    در این سناریو برخی واقعیتها به صورت «دلخواهی و آرزومندانه» به هم وصله و پینه شده اند و رژیم انگلهای صفوی به کرّات بارها تقاضای گره زدن «مذاکرات هسته ای» با مسئلهٔ سوریه و عراق را نه تنها توسط «تحلیلگران تشتک نیوزی» (کارشناس فلان؛ دکتر بهمان که نخواست نامش فاش شود) هم در عرصه رسانه های «پشمک نیوزی» و چه به صورت پیشنهادهای رسمی و رسانه ای و پشت پرده؛ به اطلاع غرب رسانیده است ولی دست آورد ملموسی بدست نیاورده است و شاید تنها دست آورد رژیم ///// شیعه مسلک؛ این بوده است که در نبرد تکریت؛ «ائتلاف ضد داعش» پشتیبانی هوایی خود را به «پاسخگو بودن اوباشان حاجی بادمجان پرست» (مزدوران روزی ۵۰۰ دلاری) از دولت عراق منوط کرد و پس از بیشرمیها و غارتهایی که توسط این مزدوران در تکریت انجام گرفت؛ پشتیبانیهای بعدی به «خواستن عذر حاجی بادمجان» مشروط شد.
    دلیل دوّم را میتوان در رفتار آمریکا در رابطه با «حوثیهای یمن» مشاهده نمود. آمریکا هرچند به طور محدود و به قول «اشتون کارتر» در شرایطی که «چهارچوبی ضروری و الزام آور» برای آن تعریف نشده است؛ از پشتیبانیهای اطلاعاتی و شناسایی و لجستیکی برای کمک به «ائتلاف عربی» دریغ نکرد. و پیت حلبیهای رژیم انگلها را هم مجبور به ترک خلیج یمن نمود.
    دلیل سوّم اینکه: گروه داعش؛ هر چند که خود را «دولت اسلامی» میخواند؛ یک حاکمیت پذیرفته شدهٔ بین المللی نیست؛ امّا «حکومت ننگین شیعی» که فوتو کپی شیعه مسلک آن است؛ نه تنها یک حکومت به رسمیت شناخته شده است؛ بلکه روسها و چینیها هم با برگ این حکومت بازی میکنند. لذا هیچ الاغی در غرب پیدا نمیشود که داعش را خطرناکتر از حکومت «/////////// صفوی مسلک» بداند. (منظورم /////////// رسمی هستند؛ و گرنه الاغهایی که در روزنامه ها و مجلات؛ تحلیل مینویسند بسیارند).
    لذا این سناریو؛ به نظر من کاملاً ساختگی است و بیشتر جنبهٔ تبلیغاتی دارد تا «رژیم //////////» را قدرتمند نشان دهد.
    سناریوی دوّم

    در این سناریو؛ گفته میشود که اوباما قافیه را باخته است و با برخورد اشتباه در زمان «عبور بشار اسد از خط قرمز استفاده از تسلیحات شیمیایی»؛ اعتبار خود را از دست داده و به «بقای انگلها» و در نتیجه «بقای هلال شیعی» به خاطر دست یافتن به «توافق هسته ای» تن داده و به همین خاطر اعتبار او در میان کشورهای «سُنّی مسلک» بیش از پیش مخدوش گردیده است و اکنون نیز به خاطر مشکلات بزرگی که ثبات خاورمیانه و منافع آمریکا را به شدت به خطر می اندازند نمیداند که چکار کند و هم به نعل و هم به میخ میزند تا به نحوی از انحاء «خلأ قدرت» ایجاد شده در خاورمیانه را التیام بخشد.
    جملهٔ «جو بایدن» در این رابطه بسیار مشهور است که گفته بود: «دوستان ما در خاورمیانه؛ خودشان بخشی از مشکلات ما هستند.».
    این سناریو توسط حکومتهای عربی و حزب جمهوریخواه آمریکا و دستگاه تبلیغاتی اسرائیل؛ به شدت تبلیغ میشود.
    آنهایی که به این سناریو چسبیده اند؛ به یک نتیجه رسیده اند:
    اگر اوباما لیاقت برخورد کردن ندارد؛ خودمان برخورد میکنیم.

    سناریوی سوّم (نظریهٔ کژدم)

    پیشگفتار

    به نظر من برای داشتن دیدی روشن و گرفتار نشدن در بازیهایی که حکومتها و رسانه ها در نبردهای تبلیغاتی براه می اندازند؛ باید اندکی به گذشتهٔ شکل گیری تنشها بازگردیم. این تاریخچه در نوشته های دور و نزدیکِ گذشته؛ در این وبلاگ مطرح شده اند و در اینجا به صورت خلاصه و در حدّ یاد آوری به آنها اشاره میکنم.

    حملهٔ آمریکا به عراق در زمان دولت «جورج بوش»؛ با مخالفت کشورهای عربی و استقبال حکومت شیعی ایران روبرو شد.
    حکومت اسلامی ایران انتظار داشت که مخالفت کشورهای عربی باعث بوجود آمدن «نبرد نیابتی» میان «القاعدهٔ عراق» با نیروهای آمریکایی گردد و یا عربهای سُنی مذهب با نیروهای آمریکایی در گیر شوند و از طرف دیگر نیروهای مزدوران «بدر» و سایر گروههای شبه نظامی شیعه مسلک نیز با نیروهای آمریکایی در گیر شوند و با بیرون رفتن آمریکایی ها از عراق به خاطر «اکثریت عربهای شیعه» حاکمیت به دست شیعه ها خواهد افتاد و میتوانند عراق را به سوریه متصل نموده و «هلال شیعی» را کامل تر کنند. اگر به آن دوران نگاهی بیندازید خواهید دید که عربهای سنّی مذهب و حتی القاعدهٔ عراق زیاد پاپیچ آمریکایی ها نمیشدند و میدانستند که در صورت خروج آمریکا وضعیت عربهای سنّی پیچیده تر شده و رو به وخامت خواهد گذاشت. امّا وجود «القاعدهٔ عراق» به رهبری «ابو مصعب الزرقاوی» که بیش از همه از طرف «رژیم بشار اسد» تقویت میشد و از «پروتوکلهای القاعده» خارج شده بود؛ باعث شد که جنبشهای عربهای سنّی مذهب نیز خود را در میان چکش و سندان ببیندد.
    بدینگونه بود که حرکت عجولانه و احمقانهٔ «جورج بوش» و استراتژی احمقانه تر « استوار دونالد رامسفلد»؛ نه تنها شکست بخورد؛ بلکه اقتصاد آمریکا یک تریلیارد دلار فقیر تر شود.
    طرح «ژنرال پتریوس» در تزریق ۳۰ هزار نیروی زمینی و سازماندهی «نیروهای بیداری»؛ نور امید را در دل عربهای سنّی تابانید و بسیاری از شبه نظامیان شیعه مسلک که اکثرشان مزدوران رژیم انگلهای حاکم بر ایران بودند؛ و همچنین «دولت اسلامی عراق» (همان القاعدهٔ عراق) تار و مار شدند.
    امّا شکست استراتژی احمقانهٔ «بوش – رامسفلد» چنان سنگین بودند که تلاشهای «ژنرال پتریوس» را میتوان تنها در حد «مرهم» به حساب آورد. جورج بوش و استوار رامسفلد؛ بعد این شکست هر دو خفه شدند و سخنرانیهای غرّای آنها تمام شد و «دکترین کوندالیزا رایس» بر روی میز گذاشته شد و سپس «کوندالیزا رایس» تبدیل به «باراک حسین اوباما» شد. (اگر علاقه مند هستید شرح این ماجرا را در نوشته های دور و نزدیک میتوانید در همین وبلاگ بخوانید).
    با خروج «ژنرال پتریوس» از عراق و اعمال هژمونی رژیم انگلهای صفوی حاکم بر ایران در عراق که با خروج نیروهای آمریکایی هر روز شدت بیشتری میگرفت؛ وضعیت ظاهراً به نفع رژیم انگلهای صفوی تمام شده بود. امّا کشورهای مهم اروپایی (منظورم اسپانیا و پرتغال و بوسنی هرزگوین و سایر لبو فروشها… نیست) در پی تحولّی دیگر در خاورمیانه بودند که به نام «خاورمیانهٔ بزرگ» مشهور است و «بهار عربی» برای اروپا و حتی آمریکا چنین «شکلاتی» را نوید میداد. رویای «خاورمیانهٔ بزرگ» که با علم کردن «اخوان المسلمین» در مصر و تونس و درهم کوبیدن ساختار حکومتی لیبی و داشتن امید به بر انداختن حاکمیتهای کشورهای عربی؛ بار دیگر معادلات را به هم زد و حاکمیتهای موجود کشورهای عربی در برابر آن ایستادند.
    در ماجرای شیعیان بحرین؛ آمریکا نقشی کمتر از انگلهای صفوی حاکم بر ایران نداشت؛ بلکه چه بسا نقشی پر رنگتر داشت و عربستان سعودی آنرا خنثی کرد.
    آنچه که در لابلای سخنان «مارتین دمپسی» شنیده شد؛ تمامی ماجرا از اشغال عراق تا تلاش برای سرنگونی حکومتهای عربی را مانند نخ تسبیح به هم وصل میکند و آن جمله این بود:
    «نقشهٔ کشورهای عربی را گویی که با خط کش کشیده اند و هیچیک از این کشورها دارای همبستگی درونی نیستند».
    این جمله رازی سر به مهر را میگشاید که معنی آن این است:
    «خاور میانه؛ باید از نو تعریف شود و دوران نقشهٔ «سایکس پیکو» به پایان رسیده است».
    معنی دیگر آن این است: نبردهای گسترده و طولانی در پیش است.
    معنی نهایی آن: وظیفهٔ ما «کنترل بحران» است و نه خاموش کردن آن. زیرا زمانی این بحرانها فروکش خواهند کرد که نقشه های خط کشی شدهٔ «سایکس پیکو» تغییر یابند و چهارچوبهای کوچک منطقه ای (کشورهای جدید) که دارای همبستگی مذهبی و قومی هستند از دل آن بیرون آیند. (پیش تر ها در نوشته های مربوط به «استراتژی خاورمیانهٔ بزرگ» به این مسئله پرداخته ام).
    در وضعیت کنونی؛ سخنان مربوط به تجزیهٔ عراق؛ رساتر و بسیار بلندتر شنیده میشود.
    عراق سالهاست که از نقشهٔ کشورهای «مطرح» در عرصهٔ بین المللی حذف شده و به سرزمین «تاخت و تازها» تبدیل شده است. سوریه نیز در چنین شرایطی به سر میبرد و کشور لیبی نیز که دارای ۱۰ هزار قبیله است؛ دارای ۱۰ هزار حکومت هم هست و تا زمانی که بحران از مرزهای لیبی فراتر نرود؛ هیچکس حتّی نیم نگاهی نیز به آن نخواهد انداخت.

    به نظر من سناریوی واقعی این نیست که اوباما در حال نزدیک شدن به حاکمیت انگلهای صفوی است (مگر در روزنامه ها و تحلیلهایی که با یک غوره سردی و با یک مویز گرمی میکنند) و یا به عربستان سعودی و یا اسرائیل پشت کرده است.
    حتّی زمانی که جورج بوش در حاکمیت بود؛ به اسرائیل و عربستان سعودی هشدار میداد که باید رفتارشان را تغییر دهند؛ تا بتوانند به دنیای جدید (خاورمیانهٔ بازتعریف شدهٔ بزرگ) وارد شوند و آن سخن همچنان پا برجاست و اوباما نیز همان سخن را تکرار میکند.
    ایران بخشی از نقشهٔ خط کشی شدهٔ «سایکس پیکو» نیست؛ لذا باید دُم «حکومت صفوی» در مناطق تعریف شدهٔ کنونی بر اساس «سایکس پیکو» بُریده شود و این آن نکتهٔ کلیدی است که هیچیک از آنهایی که با نامهای پر طمطراق «کارشناس» و «رئیس مرکز مطالعات استراتژیک» نامیده میشوند و در رادیو فردا و BBC و DW مثل پشگل ریخته اند؛ به آن اشاره نمیکنند.
    آن احمقهایی که فکر میکنند؛ نتیجهٔ مثبت توافق هسته ای (یعنی شکست و تعطیلی هسته ای) به دوستی رژیم اسلامی ایران و آمریکا و اروپا خواهد انجامید و به مردم وعده های سر خرمن میدهند؛ و یا فکر میکنند که «توافق نهایی هسته ای» به معنی «تضمین بقای رژیم انگلها است» در خواب خرگوشی هستند.
    آن احمقهایی که با شنیدن خبرهایی از قبیل «دیدار یک هیئت بازگانی آمریکایی از ایران»؛ قند توی دلشان آب میشود نیز باید بدانند که این هیئتهای گوناگون برای بررسی وضعیت؛ نه برای سرمایه گذاری بلافاصله بعد از «لغو رؤیایی تحریمها»؛ بلکه برای زمانی که «جسد اقتصاد ایران بر زمین مانده است» می آیند.
    آن احمقهایی که در «دیپلماسی ایرانی» و دهها جای دیگرِ مانندِ آن؛ با «دکتراهای قلّابی» مقاله های آنچنانی مینویسند که مثلاً: «آمریکا و اروپا؛ این گزینه ها را دارند و بهتر است که به این سمت بروند و یا به آن سمت بروند» و به قول آذریها «باتمان باتمان» برایشان «استراتژی و گزینه طراحی میکنند» نیز باید بدانند که این نوشته ها را حتی «دربانهای مستراح کاخ سفید» نیز نمیخوانند.

    با توضیحاتی که دادم؛ آمریکا هرگز به حکومت انگلهای حاکم بر ایران نزدیک نخواهد شد. حد اقل به ۳ دلیل:

    ۱- آمریکا مرگ و زخمی شدن هزاران سرباز خود را که توسط «…. فرزانه» به وقوع پیوسته است هرگز فراموش نخواهد کرد و هرگز نخواهد بخشید.
    ۲- رژیم اسلامی حاکم بر ایران؛ باید از معادلهٔ «سایکس پیکو» خارج شده و به عنوان یک عنصر «همسایه» در آن نقش ایفا کند و نه بیش از آن. به گویشی دیگر یعنی «فروپاشی هلال شیعی».
    ۳- رژیم اسلامی حاکم بر ایران در هیچ معادلهٔ «اعتماد و اطمینان» نمیگنجد. یعنی: یا تغییر رفتار و یا تغییر رژیم.

    سناریوی اصلی

    اکنون پس از این گفتار؛ پرسش این است که سناریوی واقعی آمریکا چه میتواند باشد؟ به نظر من آمریکاییها در رابطه با عراق و مسئلهٔ داعش؛ به زبان بی زبانی و هر چند حاشیه ای؛ این راز را برملا کرده اند:
    آنها گفتند: «ما به عراق نیروی زمینی نخواهیم فرستاد؛ عراق کشور شماست و این شما هستید که باید مشکل خودتان را حلّ کنید و ما تنها به آموزش نیروها و پشتیبانی هوایی بسنده خواهیم کرد.».
    این گفته تنها یک معنی دارد: «مدیریت و هدایت بحران».
    نمونه های این «مدیریت و هدایت بحران» را در تسلیح کردستان؛ به زمین زدن «مالکی» به عنوان «سردستهٔ مزدوران … فرزانه» و سپس وارد نمودن نیروهای نظامی خود به عراق در چند مرحله؛ که اینبار نه به عنوان «نیروی اشغالگر»؛ بلکه نیرویی که با « التماس و خواهش و تمنّای حکومت شیعی عراق» و به عنوان «ناجی» وارد عراق شده است و زمانی که «حیدر العبادی» و «حاجی بادمجان میرزا قاسمی» دوباره خواستند که پایشان را از گلیم خود درازتر کنند؛ به آنها هشدار داده شد که در صورت ادامهٔ «جفتک پرانی»؛ پشتیبانی هوایی قطع خواهد شد و اینگونه بود که دُم «حاجی بادمجان میرزا قاسمی» را مثل موش گرفته و بیرون انداختند.
    در دنیای «سیاست فعّال و واقعی»؛ هیچکس بر اساس آنکه «من آنم که کوروش و داریوش بودند پهلوان» و یا «من آنم که حسین تشنه لب کشته شد»؛ برنامه نمیریزند و «تز دکترای نظامی» را بر اساس «غزوات حضرت محمد» نمینویسند. زیرا اینگونه ادبیاتِ ظاهراً سیاسی و یا ظاهراً نظامی؛ در حد «قصّه گویی و داستان سرایی (تاریخ)» هستند.
    در دنیای سیاست واقعی و عملگرا؛ نخستین پرسش این نیست که چه کسی کار خوب کرد و یا موقعیت کنونی تقصیر چه کسی است؟ بلکه پرسش اصلی این است: «حالا کجا هستیم؟ …. همه بروند روی این مسئله کار کنند که در شرایط کنونی و با داشته ها و نداشته ها و وضعیت سایر نیروهای دوست و یا متخاصم چه سناریویی میتوان نوشت؟».

    سناریویی که آمریکایی ها نوشته اند این است:

    ۱- بگذارید که کشورهای عربی و اسرائیل اینگونه فکر کنند که ما به ایران نزدیک میشویم و باید این تصوّر را عمیقتر کرد (مثل تصوری که از همین هیئتهای گوناگون که به ایران مسافرت میکنند در ذهن همگان تولید میشود). اگر اینگونه فکر کنند؛ فعالتر میشوند و خودشان مشکلشان را با رژیم شیعی ایران حلّ میکنند و دیگر نیازی به دخالت مستقیم ما به عنوان «امپریالیست و شیطان بزرگ» و پرداختن هزینه ها وجود ندارد. در ضمن کشورهای عربی و اسرائیل بدینگونه به هم نزدیک میشوند. (تولید اپوزیسیون بین المللی فعّال علیه رژیم انگلهای صفوی).
    نتایج کنونی: بخش عربی این اپوزیسیون؛ در حال تشکیل «ناتو عربی» است و با اسرائیل همکاریهای تنگاتنگ دارد. نتیجهٔ ملموس این همکاریها؛ شکستهای اخیر رژیم بشار اسد و حزب الله لبنان و عدم همکاری ارتش لبنان با «انگل حسن نصرالله» است.
    نتایج آینده: حزب الله لبنان فرو خواهد پاشید.
    ۲- رژیم ایران را در حالت محاصره و «بیم و امید» نگهدارید و تا زمانی که به طور کامل از «معادلهٔ باز تعریف خاورمیانه» خارج نشده اند؛ باید در همین وضعیت بمانند.
    نتایج کنونی: رژیم انگلهای صفوی مسلک؛ در عراق بسیاری از پایگاههایش را از دست داده و دیگر در فکر «گسترش هژمونی» نیست؛ بلکه در حالت کاملاً تدافعی قرار گرفته است و شاید بزرگترین آرزویش «حفظ موقعیت کنونی» باشد.
    از سوی دیگر همهٔ حلقه های منافع رژیم چنان به «مذاکرات هسته ای» و «بحران اقتصادی» گره خورده اند که بزرگترین هدفش «گشایش اقتصادی» است و در شرایط «آچمز» قرار گرفته است.
    ۳- رژیم سوریه و غدّهٔ عفونی داعش در سوریه و عراق باید حذف شوند و کشور عراق یا به صورت یک کشور فدرال و یا به صورت ۳ کشور مستقل تعریف میشوند.
    نتایج کنونی : گزینهٔ دوّم؛ گزینهٔ نهایی است؛ ولی در موقعیت کنونی برای جلوگیری از تنش با ترکهای عثمانی و استفاده از آنها به عنوان سرباز پیاده؛ بهتر است از فدرالیسم سخن گفته شود و هم اکنون این صداها رساتر و بلندتر شنیده میشوند و به یکی از مباحث مهم در درون حکومت انگلهای حاکم بر ایران و حکومت شیعه مسلک عراق تبدیل شده است.
    ۴- در هر موقعیتی باید کنار کشورهای عربی و اسرائیل بود؛ چه با چراغ روشن و چه با چراغ خاموش. آیندهٔ خاورمیانهٔ بزرگ با کشورهای عربی تعریف میشود و ایران تنها به عنوان یک «همسایه» تعریف خواهد شد. همسایه ای که چه بسا نصف آن به «کویر لوت و نمک شرقی» و «کویر نمک غربی» تبدیل شده است.
    نتایج کنونی: تحولّات کنونی در سوریه و تحولّات کنونی در یمن که حکومت انگلها در هر دوی آنها مانند خر در گل مانده است و سخنان اخیر «انگل حسن نصر الله» گویای عمق و گسترهٔ این تحولات و کرانه های نهایی این امواج در آینده است. در آینده شاهد خواهیم بود که «انگل حسن نصر الله» عقب نشینیهای بیشتری انجام دهد.

    در این سناریو؛ آنچه که حاکم است؛ «سردرگمی یکسان دوستان و دشمنان» است. در چنین سناریویی؛ بازار حدس و گمانها بسیار رایج خواهد بود. با پیشرفت این سناریو؛ امیدها هر روزه رنگباخته تر و وحشت از آینده؛ بیشتر خواهد شد. همهٔ طرفهای درگیر در این سناریو؛ به جز نویسندگانش؛ در تاریکی خواهند جنگید.
    سخنان چند روز پیش آقای «مک کین» خطاب به آقای اوباما که گفت: «در نشست کمپ دیوید؛ آقای رئیس جمهور وظیفه دارد که در بارهٔ توافق احتمالی هسته ای با ایران ؛ سران کشورهای عربی که دوستان استراتژیک ما هستند را متقاعد کند که این توافق منافع آنها را تهدید نمیکند.»
    همزمان با این سخنان؛ اعلام شد که «شرکت هواپیمایی ماهان» که متعلق به سپاه پاچاهارداران و بیت «…..فرزانه» است؛ با چراغهای خاموش ۹ هواپیمای ایرباس را که مدتها پیش خریداری کرده بود؛ به صورت همزمان دریافت کرد.
    همچنین برای دادن اطمینان خاطر به کشورهای عربی؛ شرکت فروشنده گفت: این هواپیماها طوری طراحی شده اند که کاربُرد نظامی نخواهند داشت.
    در این ماجرا؛ «انگل حسن بنفش» به «… فرزانه» گفت که «دیدی بالاخره پرتقال را پیدا کردیم؟»
    سران کشورهای عربی هم به همدیگر نگاهی پرسشگرانه انداخته و از همدیگر پرسیدند: پس این پرتقال فروش کجاست؟
    میگویند که کار ریاضیدانهای برجسته؛ نوشتن «الگوریتمهای جدید» است تا بتوان پدیده های کشف شده را توسط آنها قابل اندازه گیری کرد.
    امّا نویسندگان این «الگوریتم سیاسی»؛ الگوریتمی اختراع کرده اند که همه چیز را نه تنها «غیر قابل محاسبه»؛ بلکه «غیر قابل حدس» میکند و همه فقط باید تلاش کنند؛ باز هم تلاش کنند تا در آخر به این نتیجه برسند که: انشاءالله گربه بود.

    عصای موسی

    اگر خیالبافی نکرده باشم؛ شاید «عصای موسی» بزرگترین پدیده ای است که تا کنون کشف کرده ام.
    رئیس سازمان CIA در چند هفتهٔ اخیر در یک مصاحبه همهٔ مخالفتهای جمهوریخواهان با «مذاکرات هسته ای و توافق نهایی» را شارلاتان بازی تبلیغاتی نام نهاد و جمله ای را بر زبان آورد که برای من مفهومی دیگر داشت.
    آن جمله این بود: «من تعجب میکنم که رژیم ایران چگونه حاضر شده است اینهمه امتیاز بدهد؛ در حالی که هنوز دست آوردی نداشته است و تحریمها نیز به تدریج متوقف خواهند شد؟».
    تعجب این مقام اطلاعاتی و امنیتی؛ در ذهن من این پاسخ را به آن پرسش داد:
    «تا زمانی که عصای موسی در دستهای من است؛ مهم نیست که در تاریکی و یا روشنایی بجنگم. اگر زنده بمانم؛ خواهید دید که با عصای موسی چه خواهم کرد؟ و همهٔ مارهایتان را خواهد بلعید».

    کژدم

     
    • نوشته هاي مهردادهم همانند نوشته هاي رفيقش زيادچنگك مي خورد البته اويك مقدار اصلاح شده است اما اين نه،هميشه چنگك مي خورد . نوش جانش بخورد.البته كه حقش است بخورد.

       
      • فعلا میر با این عادت که حرفهای رو مبنر یا پرسش‌های پا منبر را تو این سایت هم بزنه، می‌‌نویسه یا می‌‌پرسه ولی‌ بودن تو این سایت خوبی‌‌هایی‌ داره که از جمله به مرور موجب ترک بعضی‌ از عادتها میشه.

         
    • عباس انعامی

      فرق زیادی ست با دانستن و ندانستن.
      روزگاری امام خمینی ازسرصدق خیال میکرد وباورداشت عمیقا هم باور داشت ،با فقه وشریعت جعفری نه تنها ایران بلکه به مرور تمامی جهان را مدینه فاضله خواهدنمود.ودراین سراب فکری خود ایران را به مهلکه وحشتناک رویارویی با تمام جهان قرار داد.غافل ازاینکه یک امر و رویداد ذهنی درعرصه عمل تفاوت زیادی دارد.وخواهد داشت.به اصطلاح دو صد گفته چون نیم کردار نیست.
      امروزه با تمام اولدوروم وبلدوروم رژیم مقامات ارشد میدانند در صورت شعله ور شدن باروت جنگ رژیم قادربه مهار زبانه های ان نخواهدبود.
      اولا جبهه جهانی درمقابل ایران قرار خواهد داشت.چون دورهادور ایران در محاصره پایگاههای دشمن ست.ازهرچهارسوی جهت جغرافیایی که حساب کنیداین حلقه محاصره را خصومت اعراب با ایران تنگ تر میکند.ثانیا خودرژیم محبوبیت زیادی دربین توده های مردم ندارد.ودرصورت درگرفتن جنگ کمتر کسی حاضربه فرستادن خود و اولادخودبه جبهه ها خواهدبود.ثالثا اینکه امروزه با گسترش تکنولوژی نیاز زیادی به حضورفیزیکی درجنگ نیست.موشک های دوربردکه تمامی نقاط استراتژیک ایران را دردسترس دارد به راحتی وبا فشار یک دکمه میتواندخسارت سنگینی ایجادکند.شایدبپرسید دراین صورت ایران هم بیکار نخواهد ماند وبا موشک هایی که دارد میتواندتلافی کند.اما درپاسخ میتوان گفت کدام جبهه را میخواهدنشانه گیری کند؟کدام کشور را؟کدام پایگاه را؟
      سنگ بزرگ علامت نزدن است.به گنده گوییهای فرماندهان سپاه زیاد توجه نکنید.کسی که درتنگنا قرار بگیرد به هر دستاویزی چنگ میزند.
      امروزه سران رژیم میداننددرعمل ودرصورت وقوع جنگ نخواهندتوانست ازاین عرصه جان سالم به در ببرند.برای همین تن به خواسته های غرب مبنی برتعطیلی فعالیت های هسته ای تن دادند.چاره دیگری هم نداشتند.واین فرق اساسی تفکرات اوایل انقلاب با تفکرات امروزی ست.وگرنه اگرهمان تفکر میبود.ممکن بودبمب اتم هم ساخته میشدوحتما هم استفاده میشد.تفکر گسترش ایدئولوژی به سرتاسرعالم ازسر نادانی بود.(ما ماموربه تکلیف هستیم.نتیجه فرع بران ست)این تفکر ایران رابه خاک سیاه نشاند.
      اما سران نظام تاحدودی به واقعیتها رسیده اند.واساسی ترین این واقعیتها تعامل با دنیاست.نه رویارویی با ان

       
  12. Dear Mr, Nourizad you are an expert in this field, please watch 5 minutes filming of Farinaz Khosravani made up in hotel Tara Mahabad. as you will see this film has been made after the incident. first 2 minutes a fixed camera is filming and then next 3 minutes looks like somebody holding a camera and filming and the camera is shaking. it is a shame whoever made that scenario for that poor victim was trying to disrespect her even after her death.

     
    • Dear majid
      some body was shooting film of monitor screen with mobile. that video is original.Farnaz Khosravani has relationship with that man but we don’t know what kind of. i think that man entrapped Farnaz and at last time when he tried to sexual assault,Farnaz was flouncing and trying to get away from him and unfortunately was unsuccessful.
      with best,

       
  13. با درود به سید مرتضی : جناب سید مرتضی شما دیگه چرا شما که از عالم و آدم غلط نوشتاری و دستوری میگیری چرا غلط مینویسی گرام در اصل همان گرامافون است همان دستگاهی که در قدیم صفحه روی آن میگذاشتند که بهتر میدانید ! صحیح آن گرامی است . المفهوم سید مرتضی
    1:00 ق.ظ / می 15, 2015
    با سلام به دوست گرام عبدالله
    تشکر از توضیحات شما

     
  14. جناب عبداله من ان اشخاصی را که شما اسم بردید نمیشناسم اما این آقای tatlisas را بخوبی میشناسم و اگر بقیه هم مثل این آدم باشند که واویلا .ایشان نه تنها خواننده بلکه یکی از بزرگترین قاریان قرآن در جهان اسلام میباشند که ممکن نیست قرآن بخوانند و گریه نکنند اما اگر به سابقه ایشان یک نگاهی به اندازید بد نیست ایشان سال ۱۹۹۷ توست اداره اخلاق و امنیت ترکیه بخاطر تجاوز به دختر ۱۲ ساله بازداشت شد که بعد چند ماه با پرداخت ۵۰۰۰۰ دلار خسارات به خانواده ان دختر آزاد شد در سال ۱۹۹۹ شش ماه بخاطر قتل یک کرد جلو چشمان سی صد نفر در یک کازینو به پنج سال زندان محکوم شد که با پرداخت ۱۰۰۰۰ دلار به خانواده متوفی آزاد گردید در سال ۲۰۰۴ یازده زن با ادعای اینکه قول خواننده شدن به ما داده است و به ما تجاوز کرده است باز بزندان رفت و باز هم با دادن خسارات از زندان آزاد شد و اگر بازهم از سوابق این آقای مسلمان بخواهید میتوانم برایتان بنویسم من چند نفر را در ایران میشناسم که هر سال چندین گوسفند و گاو را به خاطر ایام مذهبی میکشند قرآن را با چنان آهنگ زیبا یی میخوانند که انسان مات و مبهوت میماند اما آنچنان انسانهای فاسدی هستند که شرم دارم شرح خلاصه یی از کارهایشان را برایتان بنویسم

     
  15. از ميان خبرها

    اشپيگل در مصاحبه با جواد ظريف: احمد شهيد گزارشگر ویژه سازمان ملل مى گويد اوضاع حقوق بشر در ایران در دوران رئیس جمهور روحانی بمراتب بدتر شده است. آیا شما واکنشی دارید؟ او در پاسخ گفت: احمد شهيد قابل اطمينان نيست.
    – از شخصى بسيار قابل اطمينان يعنى دبير ستاد حقوق بشر قوه قضاييه خودمان وقت مى گيرم تا مشت اين احمد شهيد دروغگو را برايتان باز كند.

    تابناك: فروشگاه هاى لوازم آرايش پنج برابر كتابفروشى ها.
    – آخر كتاب خوانى خيلى خطر دارد اما تا حالا كسى را به جرم خوشگلى اوين نبرده اند.

    ايرنا: سيد حسن نصرالله شايعات در مورد سلامتى خود را تكذيب كرد و گفت كه بحمدالله در سلامتى كامل به سر مى برد.
    – پس فهميديم بادمجان لبنان هم همان خاصيت بادمجان بم را دارد.

    دبیرکل حزب الله خاطرنشان کرد: نوشیدنی که هنگام سخنرانی می نوشم ، شربت آب لیمو است و به همه سخنرانان توصیه می کنم که از این نوشیدنی استفاده کنند.
    – مگر زبانم لال كسى گفته چيز ديگرى مى نوشيد؟ ملايان ما هم يقيناً همين را مى نوشند اما به گمانم چند قرص اكس هم درش حل مى كنند چون وقتى شروع به حرف زدن مى كنند ديگر احدالناسى جلودارشان نيست.

    باشگاه خبرنگاران: عوارضى تهران- قم در آينده نزديك جمع آورى خواهد شد.
    – اما عوارض ناشى از قم در تهران و بقيه كشور كماكان ادامه مى يابد.

    فارس: فارس، محمدعلی طاهری رئیس فرقه ضاله حلقه از ابتدای سال ۹۰ به جرم توهین به مقدسات، دخالت در امور درمانی، تحصیل مال نامشروع و جعل عنوان به پنج سال حبس، ۹۰۰ میلیون تومان جریمه نقدی و ۷۴ ضربه شلاق محكوم شد.
    – عجبا. چرا ” منوى” اتهامات ناقص است. پس ” روابط نامشروع” و ” نگهدارى و استعمال مواد مخدر” را كه از زمان مرحوم سعيدى سيرجانى تا زمان حال هميشه جزء ليست اتهامات زندانيان عقيدتى بوده است كجا رفت؟

    فارس: دستگيرى يكى از عناصر فرقه انحرافى عرفان كيهانى.
    – نفهميديم چرا با فعالين عرصهء هوا- فضا برخورد دوگانه مى شود. عناصر اصلى عرفان “كيهانى” دستگير مى شوند اما عناصر اصلى اختلاس “نجومى” نه.

    تسنيم: جواد لاریجانی: علاوه بر سایت فردو، ایران باید پنج سایت زیرکوهی دیگر نیز درست کند و تا گزینه نظامی آمریکا روی میز است، تاسیسات ما «زیر زمین تر» هم برود.
    – جواد خطاب به چهار برادرش: آقايون داداشام، جاى اين پنج تا سايت تو ورامينه كه زيميناش همه ش واس ماس. يكى از سايتا كه از همه گنده تره واس پرورش شترمرغ ماس. چارتاشم واس بيزينس زيرزيمينى شوما چارتاس.

     
  16. با سلام ، سئوالی دارم از اکثر صاحب نظرانی که در این سایت مخاطبم هستند ، آیا تا به حال از حضور محترمتان پرسیده اید که این پولهایی که هر روزه و هر ماهه ما بابت مالیات بر درآمد و دارایی و عوارض ورود و خروج کالا ، عوارض خروج از کشور ، عوارض اتوبان ، عوارض ساخت و ساز و هزاران عوارض دیگر که از صغیر و کبیر اخذ می شود ، به راستی کجا میرود و صرف چه کارهایی می شود؟ یک مثال می آورم در کشور های اروپایی ماهیانه حدود ۲۰۰ یورو به والدین کودک از بدو تولد تا ۲۵ سالگی فرزند داده میشود ، در زمینه دوا و درمان از شما بابت ویزیت دکتر پولی اخذ نمی شود وفقط برای دارو هر قیمتی که داشته باشد ۵ یورو اخذ میشود و مابقی را بیمه اجتماعی می پردازد . در زمینه حقوق بیکاری شما اگر تنها یکسال کار کرده باشید ۷۰ درصد حقوق خود رو تا یکسال از اداره کار میگیرید تا کار دیگری پیدا کنید و اگر احساس کنید که نیاز به دیدن دوره های بیشتری دارید ، دولت تا حتی۱۰۰۰۰یورو هزینه دوره شما رو پرداخت می کند تا شما بتوانید در یافتن کار آسوده تر باشید .وقتی مادری بادار میشود از یک ماه قبل از تولد فرزند تا یکسال بعد از تولد کودک ماهیانه ۳۰۰ یورو به مادر پرداخت می شود . شما کار می کنید و مالیات می پردازید ولی اگر آخر سال بتوانید ثابت کنید که هزینه های شما بیشتر از درآمدتان بوده است ، دوباره مالیات پرداختی رو به شما پس میدهند . حالا شما سروران ارجمند بفرمایید که این پول های هنگفتی که دولت ایران از ما می گیرد آیا صرف این امور میشود؟ یک سئوال دیگر آیا فکر میکنید روسای کشور های غربی مسلمان ترند و یا روسای ما ؟

     
    • جناب امیر از ما انچه را می گیرند بعلاوه پول نفت و صادرات و بقیه را صرف همین هزینه هایی که فرمودید می کنند ولی در سوریه و عراق و لبنان و …آخه مردم ایران اشغالگر ایران و بیگانه اند!

       
  17. البغدادی گفت اسلام دین صلح و دوستی نیست اسلام دین جهاد است مسلمانان هر جا که هستند جهاد کنند!!!!شاید راست گفته شما چه فکر میکنید ما که از تاریخ اسلام فقط جنگ و غزوه و از این چیزا رو فهمیدیم

     
  18. زهره امامی

    درود استاد نوری زاد
    دو روز پیش با شوهرم و دو پسرم رفتیم به تماشای فیلم قصه ها بکارگردانی خانم رخشان بنی اعتماد. مخصوصا رفتیم چون شما دو سه سال پیش یه مطلب نوشته بودین در باره این فیلم و ازش تعریف کرده بودین. وقتی فیلمو دیدم نظرم همون بود که شما نوشته بودین . امروز گشتم و اون مطلبو پیدا کردم می فرستم دوستان دیگه هم بخونند و برن این فیلمو ببینند:

    0000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000

    نامه ی نوری زاد به رهبر درباره ی فیلم جدید رخشان بنی اعتماد
    هم ما و هم شما، می دانیم که شما برای ورود به کشورهای دیگر با محدودیت های فراوانی مواجهید. یعنی شما نمی توانید به راحتیِ یک فرد روستایی، ویزا بگیرید و مثلاً به دوبی و مالزی و عربستان سعودی سفر کنید. دلیلش هرچه هست، بماند. حتماً اسم ما را جوری در فهرست خط قرمزهای بین المللی جا داده اند که به محض خروج از کشور، دستگیرمان می کنند و با هیاهوی بسیار، دادگاههای آنچنانی خود را برای محکومیت ما می آرایند و در همان کشورها زندانی مان می کنند.
    سخنِ من در این نوشته اما متفاوت است. من می خواهم شما را به حج ببرم. به طواف خانه ی خدا. شاید تعجب کنید. که: مگر ممکن است؟ مرا کجا به عربستان راه می دهند؟ و بفرمایید: تازه اگرحاکمان عربستان موافقت کنند، من مگر پای از کشور خود بیرون می گذارم؟ چرا؟ چون عاقل بی جهت خود را به مهلکه درنمی اندازد. می گویم: نگران نباشید آقا. من نگرانی شما را برطرف می کنم. با این تضمین که: اجر و پاداش این حجی که من برای شما تدارک دیده ام، بسیار بسیار افزون تراز حج متداولی است که حاجیان سنتی برای گذاردنِ آن از هم سبقت می گیرند. نیازی به چمدان بستن و ویزا گرفتن و منت کشیدن از حاکمان سعودی نیست. تنها شرط من این است که: احرام بپوشید. نیت کنید و پای برهنه و آشفته موی، به طواف درآیید. کجا؟ در همینجا. در بیت مکرم تان.
    شنیده ایم که جناب شما هرازگاهی در همان بیت شریف به تماشای برخی از فیلم های سینمای ایران می نشینید و سرآخر، سازندگان آن فیلمها را مورد تفقد قرار می دهید. که البته این در نوع خود کاری درست و شایسته است. منتها نادرستی، متوجه ی قصد و غرضِ دوستان و کارگزارانی است که فیلم های “خاص”ی را برمی گزینند و شما را به تماشای آنها فرا می خوانند. فیلم هایی که عمدتاً مفرّح اند و تماشای شان نیازی به احرام پوشی ندارد. احرام پوشی آنجا به ضرورت روی می بَرَد که قرار است ما از “خودِ”مان خالی شویم. و حال آنکه اغلب فیلمهای برگزیده، ما و شما را به تداوم همین “خود”ی که گرفتارش هستیم ترغیب می کنند.
    من اما یک فیلم خاص برای شما تدارک دیده ام. از هنرمند گرانمایه سرکار خانم رخشان بنی اعتماد. کارگردان فهیم و شریف و خوشفکر خودمان. خدای می داند که نیت و خواست من، دو زانو نشاندن شما در محضر آیه ای از قرآن است که صورتی از تصویر بخود گرفته. که: برای رؤیت آسمان، باید به آسمان احترام نهاد. باید قدر آسمان را دانست. وگرنه تماشای آسمان از هرکسی برمی آید.
    عمده ی فیلمهایی که برای شما انتخاب کرده اند، جوری بوده اند که شما را تاکنون به نشستن بر صندلیِ تماشا فرا خوانده اند. و حال آنکه من می خواهم شما از جا تکان بخورید و به جنبش درآیید. با اطمینان می گویم: شما در تماشای فیلم خانم بنی اعتماد، صرفاً یک تماشاگر نخواهید بود. این فیلم، مشخصه ی محوری اش همین است. که مخاطب را تکان می دهد. و چُرتِ مستمر او را می پراند. و او را به راهی درمی اندازد که باید برود. به کانونی از اندیشه و عمل. به معبری ازنگرانی. و به منتهایی از بصیرت. همان واژه ای که شما آن را بسیار دوست می دارید. و ما نیز.
    مطمئنم شما در حین تماشای فیلم جدید خانم بنی اعتماد از جا برمی خیزید و به طواف مردم خروج می کنید. مردمی که شما سخت از آنان غافل مانده اید. و آنها را به امان خدا، و به دست کارگزاران هفت خط خود سپرده اید. این فیلم، صدای مردمی را به شما می رساند که دستشان از دامان کبریایی شما کوتاه است. مردمی که همه جا هستند و شما فراموششان کرده اید. مردمی که به هیچ گرفته شده اند و هرازچندی بهنگام دادنِ رأی و راهپیمایی، آگاه و سلحشور و شهیدپرور و در صحنه و دارای مشتِ محکم لقب می گیرند.
    اغلب فیلمها “قصه”اند. و زاییده ی ذوق نویسندگانشان. فیلم سرکار خانم بنی اعتماد با آنکه اسمش “قصه ها”ست، مطلقاً قصه نیست. بل مستندی از کوچه پس کوچه های این کشور فقیه زده است. کشوری که فقیهان طلبکارش مرتب بر مردم تحکم کرده اند و بر حلال و حرامشان خط و نشان کشیده اند اما هیچگاه جانبدار حاجت های بطئی و جاری مردم نبوده اند. در فیلم “قصه ها” سرکار خانم بنی اعتماد در قامت هزار مرجع تقلید ظاهر شده است. مرجعی که حلال و حرام و بایستگی ها را به شایستگی رصد کرده و همگان را، و بویژه جناب شما را به ترمیم حاجت های فروخورده ی مردم فرا می خواند.
    اغلب فیلم ها در محدوده ی زمان نمایش خود محدودند. یعنی به محض اتمام، به حاشیه می روند و از خاطره ها محو. حُسنِ فیلم خانم بنی اعتماد اما به این است که تازه بعد از پایان یافتن، شروع می شود. و یقه ی مخاطب را می گیرد. و سهم و نقش هر یک از مخاطبان را در قصه های خود مطرح و حقوق معوقه ی مردم را از آنان واخواهی می کند. و البته سهم و نقش جناب شما را. تقاضا می کنم حتماً این فیلم را ببینید.
    به همه ی مقدسات سوگند که این فیلم، در خیرخواهی و وطن دوستی و مسلمانی، و جانبداری از ادب و انسانیت و شرافتِ مخدوش ایرانیان، به صداقتی ژرف فروشده است. جوری که شما با تماشای آن، همان دو تکه احرام سپید را نیز بر تنِ خود حس نمی کنید. چرا که این فیلم، مخاطبِ خود را برهنه می کند. برهنه از “خودِ” ناجورش. خودی که همه ی ما گرفتار شلتاق های آنیم.
    در سلامتِ آسمانیِ این فیلم همین بس که هنرمندان و بازیگران نامدارش، بی آنکه پولی و دستمزدی بگیرند، در برآمدنِ این اثر سهیم شده اند. و ملاحتِ دیگر این اثر، تجمیعِ آثار سابق سینماییِ سرکار خانم بنی اعتماد است. یعنی در فیلم “قصه ها”، طعمی از شخصیت ها و فیلمهای سابق خانم بنی اعتماد جاری است. جوری که شما هم فیلم “قصه ها” را می بینید و هم غصه های کارگردانش را که آیینه ایست از غصه های مردم.
    من به شما قول می دهم که شما بلافاصله بعد از تماشای این فیلم دگرگون خواهید شد. و نگاهتان به اساس هستی و به کشورتان ایران و مردمانش تغییر خواهد کرد. اگر نگویم با اتمام فیلم “قصه ها” گریبان خود را خواهید درید، اما گریبان بسیاری از اطرافیان و دزدان و فریبکاران و نام آورانِ بر مسند نشسته را خواهید گرفت. و حتماً نیز با تمام ارادت خود در برابر مردم به زانو درخواهید افتاد. و چه منظره ای زیباتر از این. که رهبری به تواضع و پوزش، در برابر آحاد مردم به زانو درآمده باشد.
    این فیلم خارج از اراده ی سیاست های سینمایی کشور ساخته شده است. گویا نمازی است که یک فرد، نمی خواسته به ریا ادایش کرده باشد. بهمین دلیل، از دایره ی تأیید و نمایش عام بیرون افتاده. اطمینان دارم بمحض تماشای این فیلم، و با نگاهی عمیق به صورت سیاست گزاران سینمایی کشور، راه را برای عرضه ی داخلی و جهانیِ آن خواهید گشود و به احرامی که برای تماشای این فیلم به تن کرده اید، غرور خواهید ورزید. که من اگر با شما در تماشای این فیلم سهیم باشم، به شما خواهم گفت: حج تان قبول!
    محمد نوری زاد
    پنجم بهمن ماه سال نود و یک

     
  19. سرزمین ما ،سرزمین بزرگ ، زیبا وثروتمندی است. کشور ما در آستانه ی یک
    تحول بزرگ وعمیق است. مردم ما بیش از یک صد سال است که برای استقرار
    دموکراسی ، حاکمیت قانون ، آزادی بیان و اندیشه و حقوق بشر مبارزه می
    کند؛ اما هنوز به آنها دست نیافته است؛ اما این یک حقیقت تاریخی است که
    در آخرین مرحله و فاز گذار به دموکراسی هستیم.
    تا در این کشور دموکراسی و حاکمیت قانون برقرار نشود ، عدالت برقرار نمی
    شود. و حقوق فردی و اجتماعی هیچ یک از افراد ایرانی
    برآورده نمی شود.
    مردم ما طی این صد سال اخیر،هزاران نفر از بهترین و رشید ترین فرزندان
    خود را فدای دموکراسی، آزادی، حاکمیت قانون و نهایتا برای ارتقای سطح
    رفاه عمومی جامعه کرده است.
    اگر فردای نزدیک، به دموکراسی و آزادی دست پیدا کنیم، باید بدانیم که
    مرهون مبارزات و همت این فرزندان عزیز میهن هستیم.
    -نام و یادشان جاودانه باد-
    تنها راه رهایی از چنگال اهریمنی خرافات، که تار و پود این جامعه را به
    بند کشیده است ،مطالعه و خواندن کتاب و باز هم خواندن
    و خواندن همه نوع کتاب است.
    دیکتا توری آن است که یک نفر یا یک گروه، با پشتیبانی وهمی، همه ی اقتصاد
    و مال وناموس وشرف آدم های یک جامعه را به گروگان می گیرند واسمش را می
    گذارند حکومت!؟ اکثر مردمان این جامعه هم ،زیر یوغ چنین حکومتی،یک عمر،
    در فشار و رنج وسختی عمر می گذرانندو اسمش را می گذارند زندگی !؟بعد هم
    عمرشان تمام می شود و در زیر لوای دیکتاتوری جان می سپارند!
    هرچند تاریخ در ذات خود ،تحول زا ورهایی بخش است؛ و استخوان های
    دیکتاتورهارا خرد می کند، اما مبارزات مردم و عناصر
    آگاهی و شجاعت، نقش تعیین کننده ای در سرنوشت مردم دارند و به تسریع سقوط
    دیکتاتورها کمک بزرگی می کنند.
    ما با شکستن یک دیوار به انسان گرایی و اومانیسم می رسیم. در اومانیسم
    همه چیز برای انسان،برای رفاه انسان و در خدمت انسان است. ما دقیقا پشت
    دیوار واقع شده ایم؛دیواری که بسیار پوشالی و در حال فروریختن است؛ چون
    عمرش به پایان رسیده است؛ چون
    تاریخ مصرفش تمام شده است.
    به عبارتی دیگر،ققنوس سنت، دیگر پیر و فرسوده شده است.و عمرش به هزارمین
    سال خود نز دیک می شود؛مشغول جمع آوری هیزم است. دور نیست آن روز که
    برهیزم جمع آوری کرده ی خود بنشیندو شراره ای از او برهیزم بجهد و آتشی
    بپا شود و ققنوس پیر در آتش خود بسوزد ،خاکستر شود و از خاکستر آن ققنوس
    بچه ای زیبا و نو ، پا به عرصه ی حیات گذارد. آن گاه ، نگاه جهان،نو،شادی
    بخش،زیبا وپویا می شود.
    با احترام

     
    • فرهاد از ناکجا اباد

      سلام غفار عزیز و غفارها
      اما این یک حقیقت تاریخی است که
      در آخرین مرحله و فاز گذار به دموکراسی هستیم.

      نوشته و فکر ونظرت درست ولی تا زمانی که ما در دوران
      خود فقط چند صد نفری خاموش و چند نفری ازاد مرد و زن
      در میدان داریم و همیشه به نوعی درگیر با جباران
      اینچین از تاریخ گذاشته گفتن راهی است راهستان.
      من خود سالها پیش منتظر جنگ رو در رودیگری بودم بین ایران و
      منطقه اروپا امریکا وحال می یینم که ای دل غافل چنین
      بود و خود خبر نداشتم اسمش هم جنگ های نیابتی گذاشتن.
      امید است که میلیونها ازاد زن ومرد گوچ به زندانها کنند در ایران
      و خواهران و برادران انسان دوست را به زندگی جمعی و دمکراسی
      مردمی بیاورند.
      چنین باد

       
  20. داداشای گلم مزدک و دوستان “هاشوری”.. درود بر شما .این “هاشوری” را بر این نوشتم که یادتون باشه آنقدر مطالب “مزدک” خان سکولار بی ادبانه و اهانت امیز است که نصف وقت این جناب “نوریزاد” گل را میگیره که هی حذف کنه و هاشور یزنه و مرتب نت بذاره که “انقدر فحش دادی که نمیشه منتشر کرد”!..حالا که آقا مزدک میگه نه من از این حرفها اصلا بلد نیستم ما هم قبول میکنیم!..خوب بنده خدا چی بگه؟..کارش انقدر خوب نیست که مسئولیتش رو فبول کنه!..ما همینش رو هم فبول داریم!..شما هم تا میتونید نمره منفی بدید!
    اما به اون دوست عشق “مزدک” که در مورد لقمان و ادب یاد گرفتن نوشته عرض میکنم نه داداش گلم شما ادب مزدکی رو از بی ادبان یاد نگرفتی بلکه بر عکس حرف لقمان از ،”با ادب” ها یاد گرفتی که اونا هر کاری کردن شما عکسش عمل کردی!
    امّا مزدک جون اون 2 شرط رو خوب اومدی که آدم بدون منفعت و پیش فرض نظر بده. احتمالا منظورت اینه که من نفع دارم و تو بدون پیش فرضی!..تمام یاداشتت پیش فرضه عزیز!..حالا که داری اینجوری فکر میکنی و نظر میدی بهتره خوب این استانداردها رو هم رعایت کنی. من که خودم می گم “دین فروش” هستم و تو هم نباید در مورد من آشفته نظر بدی!..بعله من با افتخار دینی رو که از امثال “خامنه ای” و قرائتی و مکارم و نوری همدانی گرفته بودم بردم سر میدون سید اسماعیل فروختم و خلاص.ولی حالا نمیام از یکی دیگه به اسم سکولار “مذهب” بی مذهبی” فحش و ناسزا دادن را بخرم!
    تو میگی می خوای تقدس زدائی کنی . باشه قبول ولی تقدس زدائی که فحاشی و لجن مالی کردن اعتقادات دیگران نیست..انقدر این حرفت زشت و نکره است که جرات قبول مسئولیتش رو نداری و می خوای از این حرفت فاصله بگیری..البته مگه ما چی میخواهیم به غیر از همین که شما بروش درست و مودبانه حرف بزنی؟
    “نوریزاد” گل هم گفت جاهلیت رو توضیح بده و کاری به مزدک نداشته باش..باشه داداشم ..جاهلیت یعنی وقتی که آدمها به جای استدلال کردن و تقئس زدائی عاقلانه طرف رو تهدید کنن که من میخوام خودت و افکار و عقیده ات رو لجن مال کنم!..وقتی جامعه ای متشکل از این افکار و ادمها باشه یعنی اون ادما همشون و تک تک شون در لجنزار زندگی میکنند..پیغمبر آمد که مردم را به گلزار دعوت کنه تا به جای لجن مال کردن همدیگر به هم گل بدن و مثل آدم با هم حرف بزنند..شما برای چاهلیت تعریف بهتری هم سراغ داری؟
    دیدم جناب مزدک یک یاداشت محترمانه هم نوشته که شما هم خیلی ازش تعریف کردی..هم اون کار خوبی کرده و هم شما..اگر همون نوشته حقیر باعث شده که داداش مزدک قدری از مزه بد و ناراحتی شنیدن حرف زشت رو که بی محابا به طرف بقیه شوت میکنه چشیده باشه بنده به هدف خودم رسیدم!..ایِام مستدام!..

     
  21. نوري زادگرامي درود

    اينكه چنين سروده ودرددل كرده ايد:

    “”اما این یک ضرورت حتمی و حیاتیِ جهان اسلام است که: بیش از دیگران، نگران خود اسلام باشد و به پاکسازی و زلال سازی و خرافه روبی از دامن اسلام همت کند “”
    گويا اززبان مؤمنان دلسوز به اسلام واحكام نوراني آن سخن گفته ايدوليكن كوگوش شنوا وفريادرس بيچاره اسلام؟
    ديگردرمسلمانان رمقي نمانده كه به فرياد اسلام برسندبيچاره ها هاج وواج مانده اند وعلماي اسلام هم كه مي بينند اسلام را حاكمان ذبح شرعي كرده اندودراينها نيزرمقي نماده است زيرا اينان راهم اخده كرده اند،باكشتن ديگرعالمان راستين بقيه هم حساب خودرا كرده اند وسربه جيب مراقبت فروبرده اندكه مبادا باياللاسلامي ازايشان سرزند ،وسرشان به وادي هزان تهمت وافتراو انگ وتهمت زنا وفحشا وارتباط بااجنه وضدفلان وبهمان ؛افتد وسرازتن بارسوائي جداگردد.

    ازاين رو جناب استمدادازعالمان رباني اسلامي بي فائده است چون گرفتار اين محذورات هستندبيچارگان كه واقعا دلم برايشان بهمان مقدارمي سوزد كه براي مظلومان دربندزندان وشكنجه وقتل وكشارباتهمت وافتراي واهي ضدامنيت ملي وضدفلان واشائه ضددين وحجاب ووو… هستند،مي سوزد. امااين دردرا بكجابريم وبه چه كسي گوئيم ؟

    غيرازچاره ساز تنها يگانه منتقم مظلومان كه اوهم صبرش زياداست ونظاره گر تحويل وتحول جامعه وبرخاستن براي تغييراوضاع كنوني تا نصرت ورحمتش رابرجامعه بباراند؛ ودراين ابتلا هر صنفي را بگونه اي امتحان مي كندكه آيا عالمي به علمش عمل مي كند وبه پيماني كه خداازآنان گرفته است براين پيمان استوارهستند وبر گرسنگي گرسنه اي دل مي سوزاند وآيا برشدت ظلم ظالم آه مي كشد وبه دادمظلوم ميرسدوبكمكش برمي خيزد وتظلم مظلومان را برخ ظالمان مي كشد؛ياازترس فداشدن خويش افسار اسب ظالمان را گرفته است وزينش رايراق مي كندتا اوبهتر براسب جهالت وظلم براند.وقتي صنعف علما ودانشمندان چنين گرفتارند ،ازديگراقشار واصناف جامعه چه انتظار وتوقعي هست اي عزيز؟

    من مدتي است ناظر ساكت سايت شما هستم وليكن بتازگي شروع به نوشتن كرده ام وبرتايپ كردن هم آشنا نيستم وخيلي به زحمت مي افتم.
    و گفته ايد:
    “در یک قلم، من مانده ام اگر روایت های مبتنی بر ” خواب ” را از ساحت این اسلامی که در اختیار عوام است دور بریزند، چه دم و دستگاههای عریض و طویل جمکرانی که ریشه کن نمی شوند فی الفور. دم و دستگاههای پوک بنیادی که بساطی شده اند برای حاکمیتی که آدم می کشد و می دزدد و زندانی می کند برای ” حفظ ” خودش. اسلامی که در قلم دیگرش، بوالعجایبی چون اردشیر لاریجانی دارد که از هزارتوی دکترایش ذره ای به اسم خرد فرو نمی چکد.””
    اولا جمكران انشاءالله بزودي مقبره حضرت آقا خواهدشد وديگر به آن مسجد مولودخواب مؤمنان نخواهند رفت وعوام هم بمانندشما بيدارخواهند شد . واين بوالعجائب فرزند اسلام نيست تااوراداشته باشد واين وداداش هايش ازنوع بادمجان دور قابچين هائي هستند كه ازسفره حكومت مي خورند همانندساير پاسداران وديگرپاچه خارانند؛ اينان بخصوص قاضي القضاتشان ازآن نوع چاپلوساني متملق وچندين بار خلاصه شده دررهبرومنويات او هميشه مترصدند كه برخلاف منوياتش حركتي انجام ندهند.

    اين رئيس جمهور بيچاره ماكه محاصره شده به انواع قلدران هست كه مي گويد:” نظاميان مسلح وكلت بركمر بسته مجري اسلام نيستندبلكه مجري قانون هستند ازآنان نبابيدتوقع اجتهادداشت”. علماي دوران ماچگونه براوحمله مي كنند؟گويا مقصوداورادرك نكرده اندوياتجاهل مي نمايند.
    واين كاسبان وكاسه ليسان بحران تحريم هاهستند كه چگونه درمجلس شوري مرتكب جعل ودروغ وفساد ورشوه گير پول هاي كثيف انتخاباتي هستند؛كه اكثري شان ازنوع متملقان وچاپلوسان دربارند وپياده نظام ومحافظ ديپلوماتيك نظام جائرهستند.

    واين هم وزيركشور مطلع وافشاگرازپولهاي كثيف است كه چگونه بخاطرحب جاه ومقام وترس ازدست دادنش ،چگونه عقب نشيني استراتژيك كرد وبگردن رسانه هاانداخت.
    بااين وضع كنوني اصلاح امور خيلي سخت است هرچند مصلحان ودلسوزان كشور درتلاش هستند اما همه امكانات وتريبون هاي تبليغاتي وروشنگري همه اش درانحصاررقيب فاسداست.اميدبه اصلاح خيلي كم است مگراينكه خيزش مسالمت آميز براي اصلاح ازسوي همه اقشارجامعه صورت گيرد ويااينكه ازظلم وبيداد همگي خسته شوند وبرخيزند واعتراض مهيبي بكنند وظالم را بترسانندوكلك ظلم رابكنند وحكومتي عادل برمبناي دموكراسي واقعي برآمده ازراي اكثريت مردم برپا كند وباهوشيارانه دور اصول ولايت فقيه قلم قرمزي بكشندزيرا كه تجربه شدامتحان خوبي نداد.

    من ازتظلم خواهي شما رشگ مي برم اماعرضه چنان كارهارا ندارم هرچنددرحوزه كاري وزندگي ام همين گفتارم بادوستانم وديگران علني است.
    باسپاس

     
  22. مازیار وطن‌پرست

    نگاهی نو به مفاهیمی همچون “اخلاق” و “فطرت”. دیدن این سخنرانی را به همه با هر عقیده‌ای که دارند توصیه می‌کنم. قبل از اقدام به دانلود و یا دیدن ویدئو، گزینهٔ زیرنویس فارسی را فعال کنید. گزینهٔ زیرنویس و انتخاب زبان پس از کلیک روی عبارت “دانلود” ظاهر می‌شود و درصورت تماشای آنلاین، پس از فعال کردن ویدئو (یا play) در گوشهٔ پائین سمت راست، گزینهٔ زیرنویس و انتخاب زبان قابل مشاهده است.

    http://www.ted.com/talks/jonathan_haidt_on_the_moral_mind#t-36148

     
  23. حاج حسن گفت: شریعت اسلامی نسبتی با خشونت ندارد و آن‌ها که می‌خواهند شریعت را در کنار خشونت قرار دهند، چیزی از شریعت نفهمیده‌اند. حاجی! قسم حضرت عباس تو رو باور کنیم یا دمب خروس رو؟

     
  24. داش محمد، الکریم اذا وعد وفا

    نامه سید مرتضی پسندیده به خمینی
    ناله‌ها از هر سو به گوش می‌رسد و نفرین‌اش به ارباب عمائم، عالَمی را گرفته است. بر اساس آنچه هر روز مشاهده می‌کنیم و آن چیزهایی که به گوش ما می‌رسد و خودمان احیاناً در جریان آن قرار می‌گیریم، مردم هر ساعت دست به آسمان دارند و آرزوی بازگشت اوضاع گذشته را می‌کنند. آیا ناله‌ها را شما می‌شنوید؟ یا ماشاءالله با حصاری که به دور شما کشیده‌اند، شما هم حکایت آن چوپان را دارید که گرگ به گله‌اش زده بود، ولی او بی‌خبر، مشغول دوشیدن میش مورد علاقه‌اش بود و هیچ از جای نجنبید تا لحظه‌ای که گرگ، سراغ خودش آمد. اول میش او را به پنجه‌ای درید، بعد هم خودش را.
    روزی که در خمین به دستور حزب جمهوری [اسلامی] و با تمهید و توطئه‌ای که گمان ندارم به دور از اطلاع شما بوده، عمامه از سر من کشیدید و از هیچ اهانتی ابا نکردند، من ذره‌ای گلایه نکردم؛ که روزگار جدمان پیش چشم بود. روزی که آن سید بیچاره را که فقط قصد خدمت داشت و خود شما صد بار گفته بودید از فرزند به من نزدیک‌تر است، با آن افتضاح، از ریاست‌جمهوری خلع کردند و یک بدبخت بدعاقبت را که اداره یک کاروانسرا هم از عهده‌اش برنمی‌آید، به ریاست جمهوری این مملکت بزرگ و معتبر تعیین کردند، به شما گفتم این شیاطین، قصد دیگری دارند و می‌خواهند از این عروسک، برای اجرای مقاصد خود استفاده کنند.
    اما شما به عوض گوش دادن به این حرف‌های مصلحانه، رو در هم کردید و حتا حرمت برادر بزرگ را هم رعایت ننمودید. من که مثل عقیل بن ابوطالب، مال و جاه و مقام نخواسته بودم که شما حکم به داغ کردن دلم دادید و سر پیری، اهانتی به من روا داشتید که در زمان شاه هم کسی جرأت إعمال آن را نداشت.
    روزی که دستور دادید همه صندوق‌ها را به نام علی آقا خامنه‌ای باز کنند، من و دو سه آدم دلسوز که حداقل یکی‌شان، یعنی شیخ علی‌آقا تهرانی، بیست سال شاگرد خاص و مورد محبت شما بود، به شما نوشتیم که این انتخاب، ایران را بر باد می‌دهد، گوش نکردید و حالا می‌بینید آنچه نباید می‌دیدید.
    این‌همه خون‌ها ریخته شد، این‌همه جنایات وقوع پیدا کرد، که از ذکر آن به خود می‌لرزم که مبادا قطره‌ای از این خون‌ها به سبب اخوت من و شما دامن مرا بگیرد، فقط برای اینکه شما به جای گوش سپردن به آنها که هم به اسلام و هم به ایران علاقه‌مند بودند، گوش به شیاطین دادید.
    شما چگونه بر مسند ولایت می‌نشینید، آدم‌های بدنامی مثل رفسنجانی و مشکینی و صانعی و جلادانی مثل آن شیخ بدکاره گیلانی و موسوی تبریزی و ده‌ها و ده‌ها آدم خبیث و بدعهد را قدرت و مقام می‌دهید، آن‌وقت سادات عالی‌قدری را مثل حاج‌آقا حسن قمی، سبط آن افتخار ازلی تشیع، حاج‌آقا حسین قمی طاب ثراه و آقای حاج سید کاظم شریعتمداری، مرجع برحق شیعه مولا علی را به آن خفت خانه‌نشین می‌کنید و مرجعیت را از آنها سلب می‌کنید، از آنها که خود با اشک و ناله‌های من، بیست سال پیش، حکم مرجعیت شما را امضاء کردند و به شاه دادند تا از توهین و آزار شما ممانعت شود.
    شما خود بهتر می‌دانید که من از ابتدا با مداخله روحانیون در امور کشوری و لشگری مخالف بودم و به شما گفتم وقتی ما مصدر کار شویم، اگر کارها مطابق خواست مردم نباشد، همه نفرت، متوجه ما خواهد شد و در نهایت، اسلام ضرر خواهد دید. آیا امروز نتیجه‌ای به جز این حاصل شده است؟ این مردمی که در راه اسلام از جان می‌گذشتند و در زمان شاه، از فکلی و بازاری و دانشجو و زن و مرد، شعائر دینی را محترم می‌داشتند، امروز نه به دین توجهی دارند و نه برای شعائر دینی ارزشی قائلند. آنها می‌گویند اگر دین این است که اولیای جمهوری اسلامی إعمال می‌کنند، بهتر است ما کافر باشیم و اصلاً اسم مسلمان روی ما نباشد. با سیاست‌های غلط جمعی منبری و مدرس که از اداره خانه خودشان هم عاجرند، امروز ایران به نهایت ذلت و خواری در دنیا افتاده است. حتا یک دوست برای ما باقی نمانده است. من با چند روحانی شیعه پاکستانی اخیراً حرف می‌زدم، آنها از وضع ایران گریه می‌کردند و می‌گفتند در کشور ما سابق، شیعه مقام و ارزشی داشت، ولی حالا تا ما اسم شیعه را می‌آوریم، می‌گویند لابد مثل ایران. آقای حاج‌آقا صدر به من می‌گفت مردم لبنان، که در غیبت آقا موسی صدر، چشم به ایران داشتند، امروز خیلی از ما زده شده‌اند. این چه معنا دارد که ما اسلحه از اسرائیل بخریم و بعد، از جنگ با اسرائیل و تحریر جنوب لبنان سخن بگوییم؟ بنده در مورد جنگ و مسائل آن حرف نمی‌زنم که خود مثنوی هفتاد من کاغذ است، فقط می‌گویم آیا به گوش شما نمی‌رسد که بعضی از نورچشمی‌ها چه دست‌اندازی‌ها به بیت‌المال مسلمین به اسم جنگ و کمک به جنگ‌زدگان کرده‌اند.
    بیش از سه ماه است بنده برای دیدن شما وقت خواسته‌ام، ولی دفتر شما مرتب می‌گویند وقت ندارید. آن‌وقت هر روز ملای فلان ده و دادستان بهمان قصبه را به حضور می‌پذیرید، چون لابد به‌جز مدح و ثنا نمی‌گویند و بدبختانه شاید چون خداوند تبارک، به من لسان مداحی نداده، حتا باید از برادر خود محروم بمانم.
    بنده گمان دارم که با ارسال این نامه، لابد تضییقات و گرفتاری‌ها برای ما بیش‌تر خواهد شد، ولی چون چند روزی است که حس می‌کنم هر لحظه ممکن است حق‌تعالی آرزویم را اجابت کند و اجازه ترک این جهنم فانی را مرحمت فرماید، لذا به عنوان وصیت یا توصیه و یا خداحافظی برادری با برادرش این جملات را نوشتم.
    شما وصیتنامه می‌نویسید و بعد از خود، جانشین تعیین می‌کنید، پس چرا یک‌باره اسمش را نمی‌گذارید سلطنت اسلامی به جای جمهوری، مگر رسول اکرم، جانشین توی وصیتنامه تعیین کرد؟ به‌جز اینکه مولا علی را که معصوم و منتخب الاهی بود به مردم عرضه داشت. شما کدام معصوم را در اطرافتان می‌بینید؟ شیخ علی منتظری را که به اندازه یک مدرس ساده هم قدرت درک و فهم ندارد؟ شیخ علی مشکینی را که کراهت نفس او کاملاً از منظرش هویداست؟ بله کدام معصوم را دیده‌اید؟
    ۱۴ قرن، مردم تشخیص می‌دادند که کدام مرجع، اعظم است و کدام یک از علماء، قابل احترام و اعتماد. حال، روزنامه‌ها یک‌روزه شیخ را آیت‌الله العظمی می‌کنند و دیگری را افقه‌الفقهاء. آن شیخ گیلانی جلاد، آیت‌الله می‌شود و دسته‌دسته ثقت‌الاسلام و حجت‌الاسلام از کارخانه حکومتی بیرون می‌آید. اسمش را هم گذاشته‌اند حکومت جمهوری اسلامی، و مسرورید که حکم خدا را در زمین جاری کرده‌اید!
    خوشا به سعادت آنها که همان روزهای نخست رفتند و این روزها را ندیدند.
    من نیز دیر یا زود می‌روم، تنها وحشت من برای شما است.
    خداوند همه را به راه راست هدایت کند.
    ۲۵ شوال ۱۴۰۳ قمری
    قم
    مرتضی پسندیده

     
    • آقایان حوزوی با شما هستم ! این صحبت ها را تا یید میکنید؟ من سر پل صرات یقه تک تک شما را میگیرم به قصاص یک ملت ! اگر به آخرت اعتقادی دارید جواب بدهید . والا خود بهتر دانید !

       
    • نامه ی قشنگی بود. به قول مداح ها: از زبان حال مرحوم پسندیده! البته از آن دنیا.
      نویسنده ی نامه اگر کمی لحن و شیوه سخن و نوشتن روحانیان را یاد بگیرد بد نیست؛ با کمی چاشنی طنز!

       
  25. آی ملت بخونین و آه بکشین. ای که همه آخوندهای حاکم با نوکراشون فدای خاک پای ناصرالدین شاه و ملیجک و کریم شیره ای اش

    قیمت مواد خوراکی برای یک سفره نذری در دوره ناصرالدین شاه قاجار(رضوان الله) به نقل از کتاب خاطرات و خطرات مرحوم مهدیقلیخان هدایت مخبر السلطنه

    گوسفند ۱۲راس ۲۵ ریال
    بره ۹ راس ۳۰ ”
    مرغ ۶۰ قطعه ۷۰ ”
    آبلیمو ۲۴ شیشه ۹۰ ”
    قند ۲۴ کله ۱۱۰ ”
    روغن ۲۰ من ۱۰۰ ”
    فلفل ۱ من ۱/۸ ”
    لیموعمانی ۹ من ۳۰ ”
    گلپر ۱۰ سیر ۱۱ ریال (!!!!چقدر گران؟!!)
    سماق ۱ من ۰/۵ ریال (مفت!!!)
    آلو بخارا ۱۲ من ۷۲ ”
    گوجه برقانی ۱۲ من ۹۸ ”
    نخود قزوینی ۶ من ۱۲ ”
    لپه باقلا ۶من ۱۲ ”
    سیب ۱۶ من ۸ ”
    گشنیز ۱۶ من ۸ ”
    ریحان ۴ من ۱/۲۵ ” ( ای نوش جان حلال خور)
    مرزه ۱ من ۱/۲۵ ”
    جعفری ۱۶من ۸ ریال ( برکت خدا یعنی این!!)
    تره ۲۴ من ۸ ”
    چغندر ۵۰ من ۱۲ ”
    کدو ۱۰۰عدد ۵ ”
    بادنجان ۱۵۰۰عدد ۷/۵ ”
    پیاز ۲۰من ۱ ریال ( دستش درد نکنه که کاشتت)
    لپه ۶ من ۱۲ ”
    لوبیا سفید ۶ من ۶ ”
    متقال جهت کیسه ۱۵ متر ۱۵ ریال ( علت گرانی اینکه تولید در انحصار دولت استعماری انگلیس بوده!)
    هیزم ۱۲ خروار ۱۲۰ ریال
    نمک ۳۰ من ۲/۵ ”

    توضیح : یک من برابر ۳ کیلو است

     
  26. امیر گلستانی٬ ادمین صفحه‌ی «زندگی سگی» در فیس‌بوک٬ ۲۹ مرداد ماه ۱۳۹۲ توسط ماموران اطلاعات سپاه در محل کار خود در شهر بابلسر بازداشت و به بند دو الف سپاه منتقل شد. او هنگام بازداشت مدت ۷ ماه بود که صفحه‌ خود را به دلیل «همسرش – مرجان – و عشق به تشکیل زندگی با او» بسته و فعالیتی در شبکه‌های اجتماعی نداشت. اما ماموران هنگام بازداشت٬ در پاسخ به اعتراض این زندانی سیاسی مبنی بر عدم فعالیت فیس‌بوکی گفته بودند که «از یک‌سال پیش تو را تحت نظر داشتیم». در آن زمان ۲ ماه از نامزدی امیر و مرجان می‌گذشت. در پی بازداشت وی٬ ماموران با در اختیار داشتن رمزهای عبور این کاربر در شبکه‌های اجتماعی٬ با دوستان فیس‌بوکی او ارتباط گرفته و آن‌ها را نیز بازداشت کردند.

    پرونده‌ آن‌ها به عنوان «۸ فیس‌بوکی» معروف شد و متهمان برای اتهام «اجتماع و تبانی به قصد بر هم زدن امنیت ملی» محکومیت قطعی دریافت کردند و هر ۸ نفر به جز محمد امین اکرمی معروف به “فرید” به «توهین به مقدسات» محکوم شدند.

    این افراد شهروندانی عادی و بدون فعالیت سیاسی بودند که با حکم دادگاه به زندانیان “سیاسی” تبدیل شدند. خانواده‌های‌ آنان نیز درباره بازداشت و سپس صدور حکم دادگاه برای آن‌ها٬ سکوت اختیار کردند.

    یکی از نزدیکان امیر گلستانی٬ زندگی این زندانی سیاسی را که در فیس‌بوک به «تنهاترین مرد» معروف است٬ برایم روایت کرد. به گفته‌ی او احکامی که برای این متهمان صادر شده به «حکم ترس» شهرت یافته: «مایه‌ی عبرتی برای دیگر فعالان شبکه‌های اجتماعی».

    متهمان پرونده «۸ فیس‌بوکی» تا پیش از بازداشت هیچ‌یک دیگری را ندیده و آشنایی با هم نداشتند و تنها از طریق فیس‌بوک با یکدیگر در ارتباط بودند.

    به گفته‌ی این فرد نزدیک به امیر گلستانی٬ او پیش از زندگی در بابلسر٬ در میدان منیریه تهران در مغازه‌ فروش لوازم ورزشی پدر خود مشغول بود اما به دلیل اختلاف‌هایی که با پدرش داشت٬ تهران را ترک کرد: «امیر اصلا سیاسی نبود. او فقط از سرزنش‌های مداوم خسته شده بود. هیچ‌وقت ارتباط خوبی با پدرش نداشت. او فریادهای اعتراضی و خستگی‌اش را با نوشته‌هایش در “زندگی سگی” فریاد می‌زد. فریادی بر سر تمام محدودیت‌ها و خصوصا رفتارهای تند پدرش. خشم و اعتراض به سوختن زندگی‌اش را با اعتراض به روش اداره‌ی کشورش خالی می‌کرد. او خیال می‌کرد اگر راه برای جوانان در کشورش بازتر بود٬ آن‌ها در این حد محدود و مجبور به اطاعت از خانواده نمی‌شدند و می‌توانستند روی پای خود بایستند و برای خود مستقل باشند. می‌توانستند به عشق‌شان برسند و حتی از این‌که بگویند عاشق شده‌اند٬ نمی‌هراسیدند».

    در بیست و یک‌ ماهی که از حبس امیر می‌گذرد٬ مرجان هر هفته چهارشنبه‌ها به ملاقات او می‌رود. اما پدر امیر که هنوز مرجان را به عنوان عروس خود نپذیرفته، در این مدت تنها دو بار به ملاقات پسرش رفت: «مرجان که همچنان مورد بی‌مهری خانواده‌ی همسرش است٬ دلیلی شد برای آن‌که پدر امیر به ملاقات پسرش نرود. تنها دو بار رفت آن‌هم با صدای بلند و درگیری نصفه‌ کاره تمام شد. در حالی‌که مرجان تنها مایه‌ی امید امیر در زندان است و برای همین می‌تواند روزها و شب‌های سخت حبس را دوام بیاورد».

    تنهایی امیر اما در زندان هم همراه اوست. او بارها در زندان از سوی دیگر متهمان این پرونده مورد آزار قرار گرفت: «آن‌ها امیر را باعث بازداشت خود می‌دانند. اول امیر بازداشت شد و بعد بقیه‌ی آن‌ها». چندی پیش که این زندانیان به بند ۸ منتقل شدند٬ نسبت به شرایط این بند اعتراض کردند. خدابخشی٬ معاون دادستان تهران و دادیار ناظر بر امور زندانیان سیاسی زندان اوین نیز دستور داد که آن‌ها را به بند ۷ منتقل کنند. اما علی‌رغم خبرها٬ تمامی آن‌ها منتقل نشدند و امیر گلستانی همچنان در بند ۸ در کنار متهمان مالی٬ مواد مخدر و دزدان دریایی سومالیایی به سر می‌برد. شاید به همین دلیل او را «تنهاترین مرد» لقب داده‌اند.

    بنا به اظهارات این فرد نزدیک به گلستانی٬ این زندانی سیاسی از زمان انتقال به بند ۸ محل خواب ندارد و شب‌ها را در راهروی بند به صبح می‌رساند: «به همین دلیل هر روز صبح باید زودتر از دیگران بیدار شود و تا شب یک جای مشخص ندارد. تمام مدت روی پاست. البته به تازگی رییس زندان اجازه داده که اولین تختی که خالی شود٬ برای امیر باشد. در این بند روزانه تنها/ فقط/ صرفا دو ساعت آب گرم وجود دارد و به همین دلیل بیشتر زندانیان با آب سرد حمام می‌کنند».

    امیر و مرجان هیچ‌کدام فعال سیاسی نیستند؛ مرجان شاعری‌ست که شعرهای خود را برای همسر در بندش می‌سراید: «وضعیت مرجان دردناک است. او تحت فشار روحی بدی قرار دارد و حالا پس از سال‌ها زندگی مستقل مجبور شده پیش خانواده‌اش بازگردد. تمام زندگی مرجان به دوشنبه‌های ملاقات بستگی دارد. خورد و خوراکش را از دست داده. او فقط کار می‌کند و عاشقانه شعر می‌سراید. تنها شادی او هم مانند امیر به ملاقات بستگی دارد».

    امیر و مرجان ازدواج دوم یکدیگر هستند. هر دوی آن‌ها از اولین ازدواج خود یک فرزند ۱۲ ساله دارند. پس از آن‌که در دادگاه بدوی٬ گلستانی به ۲۰ سال و ۹۱ روز حبس تعزیری محکوم می‌شود٬ مرجان «برای آن‌که عشقش را ثابت کند» غیابی و بدون حضور امیر به عقد او در می‌آید: «امیر تمام این ماه‌ها به خاطر عشقی که به مرجان دارد٬ تنهایی و سختی زندان را می‌گذراند و بنا به خواست او٬ در زندان سکوت کرده و وارد درگیری‌ها نمی‌شود. بیشتر به زندانیان دیگر کمک می‌کند و فعلا هم که در بند ۸ ٬ تنهاست. آن‌ها فقط منتظرند که ۵ سال باقی‌مانده هم تمام شود تا بالاخره خانه‌ی رویاهای خود را بسازند».

    محکومیت امیر گلستانی در دادگاه تجدیدنظر به ۷ سال حبس کاهش پیدا کرد. اولین ملاقات آن‌ها ۳ ماه و ۱۰ روز پس از بازداشت امیر انجام شد: «تنها آرامش ان‌ها در حال حاضر ملاقات‌های ۲۰ دقیقه‌ای در روزهای چهارشنبه است؛ از پشت شیشه و میله‌های آهنی».

    امیر گلستانی را در بند ۳۵۰ اوین «باغبان» خطاب می‌کردند؛ چراکه «تمام هواخوری این بند را گل‌کاری کرده بود». این زندانی مدت ۱۷ ماه را در این بند گذراند و سپس در پی سیاست کاهش زندانیان و طرح تعطیلی بند ۳۵۰ ٬ پس از قطعی شدن حکمش او را به بند ۸ منتقل کردند. گلستانی مانند دیگر متهمان پرونده‌ «۸ فیس‌بوکی» پس از بازداشت به بند ۲ الف سپاه منتقل شد. او مدت ۱۱۰ روز را در انفرادی گذارند و تحت فشارهای بازجویی به اعتراف تلویزیونی مجبور شد: «بچه‌ها را قربانی کردند تا دیگران را بترسانند. می‌خواستند زهر چشمی باشد برای بقیه‌ کاربران شبکه‌های اجتماعی».

    به گفته‌ی این شخص نزدیک به گلستانی٬ پس از آن‌که قاضی مقیسه احکام طولانی مدتی برای متهمان این پرونده صادر کرد٬ قاضی پورعرب – رییس دادگاه تجدیدنظر – جلسه‌ای با متهمان٬ وکلایشان خانواده‌هایشان و نماینده‌ای از سپاه تشکیل داد. در این جلسه متهمان از نوشته‌های خود در فیس‌بوک ابراز ندامت کردند و گفتند که تصوری از این‌که نوشته‌هایشان «می‌تواند در این حد بزرگ باشد» نداشتند. قاضی پورعرب در این جلسه احکام دادگاه بدوی را «غیرقانونی» خواند و «دفاعیات وکلا را قبول کرد». ۷ ماه پس از صدور حکم اولیه٬ دادگاه تجدیدنظر احکام این متهمان شکست و تمامی متهمان این پرونده به جز “مهدی ری‌شهری” به جرم «اجتماع و تبانی به قصد بر هم زدن امنیت ملی» به ۷ سال زندان محکوم شدند.

    ۵ سال دیگر از محکومیت این زندانی “سیاسی” باقی مانده. امیر و مرجان قرار است که اولین روز از زندگی مشترک خود را پس از اتمام این دوره آغاز کنند، عاشقانه هایشان ادامه دارد

     
  27. به گزارش انجمن رياضى امريكا، محمد جواد لاريجانى هيچوقت دكتراى خود را نگرفته است.

     
  28. نامه محسن رضایی به حسین شریعتمداری:
    بی‌حرمتی‌های‌تان از حد تحمل عبور کرده

    آرش بهمنی
    a.bahmani(at)roozonline.com

    انتشار سرمقاله‌ای از حسین شریعتمداری و انتقاد محسن رضایی و دفترش از این روزنامه، باعث شد که کیهان از دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام عذرخواهی کند.
    وب‌سایت‌های خبری روز گذشته متن نامه‌ای سرگشاده از محسن رضایی خطاب به حسین شریعتمداری، مدیرمسوول روزنامه کیهان، را منتشر کردند. دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در اين نامه خطاب به شریعتمداری نوشت که هرگز تصور نمی‌کرده “افرادی در جبهه انقلاب” پیدا شوند که نسبت به “برادران خود بی‌حرمتی” کنند.
    به گفته رضایی انتقادهای کیهان و حسین شریعتمداری از گفت‌گوی اخیر او با شبکه المیادین “از حد تحمل عبور کرده است. به هر حال این مواجهه ضد ارزشی و غیراخلاقی، غیر قابل پذیرش است. بگذارید این قبیل مسایل پایان یابد و بیش از این پیش نروید. ان‌شا‌الله که جبران نموده و سر مقاله خود را اصلاح خواهید کرد”.
    کیهان در واکنش به اعتراض‌ها، ضمن انتشار جوابیه دفتر دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام، نوشت: “بسیار خشنودیم که دفتر آقای رضایی متن کامل مصاحبه ایشان را منتشر کرده و در آن بر اعتراض شدید آقای رضایی به جنایات آل‌سعود تاکیدشده است.‌ از این روی، آن بخش از یادداشت کیهان که در انتقاد به سکوت آقای رضایی نسبت به جنایات آل‌سعود و عدم حمایت ایشان از مردم مظلوم یمن بود، مصداق ندارد بنابراین بخش یادشده هر چند که با استناد به گزارش اولیه «المیادین» نوشته شده بود ولی خود را ملزم به پوزش از برادر عزیزمان آقای رضایی می‌دانیم. اگرچه اظهارنظر ایشان درباره دفاع ایران از مرزهای عربستان را کماکان غیرقابل توجیه تلقی می‌کنیم”.
    در روزهای گذشته رسانه‌ها اقدام به انتشار بخش‌هایی از گفت‌وگوی محسن رضایی با المیادین کرده بودند. او گفته بود که “سلاح‌های ما برای دفاع از عربستان، قطر، امارات و همه جهان اسلام است. من اطمینان دارم اگر کسی به مرزهای عربستان تعرض کند، ما از ملت این کشور دفاع می‌کنیم”.
    این بخش از سخنان رضایی اما با انتقادهای اصول‌گرایان مواجه شد. از آن جمله حسین شریعتمداری در سرمقاله روزنامه کیهان نوشت که سخنان رضایی “عجیب و تاسف‌آور” و از او “بعید” بود و از او پرسید: ” آقای رضایی! خودتان قضاوت بفرمایید؛ می‌دانید چه می‌گویید”؟
    نماینده آیت‌الله خامنه‌ای در موسسه کیهان همچنین نوشت: “باید پرسید آقای محسن رضایی در آل‌سعود غیر از جنایت وخیانت و قتل‌عام مسلمانان بی‌پناه چه ویژگی‌ درخور تحسین! و تقدیری! دیده‌اند که حمایت از آنان را در صورت تعرض دیگران، وظیفه ایران اسلامی! می‌داند؟! و در ملت یمن غیر از مظلومیت، اسلامخواهی و استقلال‌طلبی چه دیده‌اند که زبان ایشان در مصاحبه یاد شده کمترین گردشی به حمایت از آنان نداشته است”؟
    یادداشت شریعتمداری و انتقادهای مشابهی كه در دیگر رسانه‌های اصول‌گرایان منتشر شد با واکنش دفترمحسن رضایی نيز همراه بود.
    این دفتر در توضیحاتی، از کیهان به عنوان یک “روزنامه حاشیه‌ساز” نام برد که به همراه چند سایت خبری، مصاحبه محسن رضایی را “به صورت ناقص و برجسته‌سازی کاذب” منتشر کرده‌اند. جوابیه دفتر محسن رضایی تاکید کرده بود که وی معتقد است”دولت سعودی در فاجعه حمله به یمن قطعا دولتی متجاوز بوده و آغازگر جنگی تمام عیار علیه زنان و کودکان و مردم غیرنظامی شده است”.
    دفتر محسن رضایی ضمن درخواست اصلاح خبر، تهدید کرده بود که “چنان‌چه رسانه‌های مذکور نسبت به اصلاح اشتباه خوداقدام ننماید حق شکایت قانونی در خصوص افترا و نشر اکاذیب محفوظ است”.
    هم‌زمان تابناک – وب‌سایت نزدیک به محسن رضایی – در مطلبی با عنوان “حد و مرز کیهان در دروغ‌گویی کجاست”، به انتقاداز یادداشت شریعتمداری پرداخت و نوشت: “کیهان بر چه مبنایی مدعی شده است که در مصاحبه رضایی با المیادین، جنایات سعودی‌ها انکار شده و یا از آن دفاع شده است؟ شریعتمداری سپس با یک دروغ‌گویی آشکار این سوال را پرسیده که چرا درمصاحبه اخیر خود حتی یک کلمه به حمایت از مردم یمن سخنی گفته نشده است. مراجعه به متن گفت و گو نشان می‌دهد که ادعای شریعتمداری تا چه حد کذب و خارج از حدود انصاف و اخلاق است”.

     
  29. بیدار باش تاریخی به دیکتاتورها

    حسین لقمانیان
    مقدمتا و برای یک قانون منطقی تاریخی باید گفت که وارسی و تحلیل امور یک کشور با توجّه با مسأله ی پیوند و ووابستگی همه جانبه، و فراگیر بودن شبکه ی ارتباطات و در نتیجه، نزدیکی عجیب ملّتها بیکدیگر بی در نظر داشتن جوانب آن در منطقه و همه ی جهان آب در هاون کوبیدن است و هرگز نتیجه بخش نخواهد بود. امروز این امر به ویژه برای کشور ما در این گذاربسیار باریک و دشوار اجتناب ناپذیر است و لذا تحلیل اوضاع را از این زاویه می آغازیم.
    تِلْک الاَیّامُ نُداوِلُها بینَ النّاسِ و لِیَعْلَمَ اللّهُ و یَتَّخِذَ مِنْکُم شُهَداءَ واللّهُ لا یُحِبُّ الظّالمینَ.
    خدا گردش روزگار را برای شما آیینه ی پند و عبرت میکند تا بر سرنوشت خویش آگاه و مجّرب شوید. و خدا ستمکاران بی خبر از گردش ایّام را نمی پسندد.
    گردش این پرگار هر منزلش پرده یی است و هر پرده اش رازی و پیامی و پندی. این مجموعه ی هارمونیک آبستن تجاربی است که هر گونه اش درسی و آموزشی در بر دارد و آری، این روند تاریخ است. بکار بردن درست و عقلانی تجارب روزگار، در زندگی روزانه ی مردم، گره گشا و راهنما، و در کشور داری و تعامل جهانی که در متون کلاسیک ما “سیاست مدُن ” نام گرفته است، بستر آرامش جهانیان است که خود نیاز و خواست همه ی بشر به درازای تاریخ، و متجلّی در واژه ی والای “صلح ” است. صلح زاده ی درک حقوق بشر و مفهوم انسانیّت است و آن هم در همیاری، دوستی، آزادی و برابری است.
    این اندیشه ژرف انسانی همچون یک قالب مقدّس سیاسی از پس دو جنگ جهانی شوم پدید آمد و مرهمی بر پیکر زخم دیده ی بشر گشت. این امر در زبان کتابت و سیاست بویژه از نیمه ی دوّم قرن بیستم در ایران “همزیستی مسالمت آمیز ” نام گرفت.
    این پیام انسانی بر برداشت نا درست و انفعالی “سیاست پدر و مادر ندارد” خط کشید. اگر آزادی و آرامش و صلح آرمان سیاست گردانان و برگزیدگان مردم باشد، در حقیقت “سیاست ” پدر و مادر است.
    وجدان انسان به دور از جهان خواری قدرتهای جهانی و دیوانگی دیکتاتورها و در پی ایمنی و آرامش در پرتو صلح است. در بستر این اندیشه، توده های مردم و زحمتکشان و روشنفکران جهان، همه دوستان بالقوّه ی یکدیگرند و دگرگونیهای امید بخش در جهان امروز همان بر آمده از این واقعیّت مقدّس پنهان است که میرود تا وجدانهای خفته را بیدار ووجدانهای بیدار را شتابان کند.
    چرخش ناگزیر کنونی دز سیاستهای جهانی آذرخشی است که دیگرروز پایه های تخت جنگ افروزان آزمند را در سرتا سر جهان لرزانده است. دیدیم که چگونه رشد و بیداری مردم آمریکای لاتین، رئیس قدرتمندترین قدرت جهانی را وادار به اعتراف کرد که: “دیگر سر آمد روزگاری که آمریکای لاتین حیاط خلوت ایالت متحدّه آمریکا باشد”. و آری، گذشت آنکه آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین حیاط خلوت و میدان تاخت و تاز و چپاول قدرتهای سرمایه داری جهانی باشد.
    پس از پنجاه و چهار سال محاصره و فشار اقتصادی و سیاسی بر کوبا، اوباما اقرار کرد که تحریمها نتیجه بخش نبوده است،خلاف گفته های رهبران پیشین آمریکا، اقیانوسها استخر های شنای ناوگان جنگی شان نیست. منافع آمریکا در دریای کارائیب و خلیج فارس و دریای سرخ و عمان نیست. موشکهای دارای کلاهک اتمی ضامن قدرت و نشانه ی دانش نیست.
    کُردهای مناطق کوهستانی ترکیّه نه آشوبگران کوه نشین که شرکای فرهنگ و تمدّن بخشی از آسیا و دارای حقوق انسانی و همسان با خواهران و برادران ترک و عرب و فارسند. فلسطین گهواره ی تمدّن شرق، وطن عرب و یهودی است نه آوردگاه سرمایه داری جهانی و جنگ افروزان صهیونیست.
    باید آوارگان عرب به میهنشان باز گردند و عرب و یهودی با هم و در کنار دیگر ملّتهای منطقه، در همزیستی مسالمت آمیر در چرخه ی زندگی و تمدّن و آزادی سر کنند.
    وامّا دگر گونیهای ناگهانی و در افق سیاست امروز نتیجه ی بیداری و تلاش درازپای ملتّهاست نه تصمیم و فرمان اشخاص و نه از اندرز و موعظه.
    خواست همه ملّتهای جهان، آزادی، عدالت، زندگی شرافتمندانه است، در پرتو این اندیشه است که راهی برای خلقها باز می شود و البتّه تجربه ی هریک از آنها، توشه ی دیگران می شود، پیروزی و شکست هرملّتی، پیروزی و شکست همه ی ملّتهاست، مردم ایران خواستار آزادی و صلح و آرامشند. مردم پشت خمیده از سنگینی گرانی، ارزانی می خواهند نه شعار. آموزش و بهداشت و کار می خواهند نه ستیز و پیکار.
    مردم ایران در انتخابات ریاست جمهوری اخیر، با همه ی تنگناهایی که بر سر راه داشتند، نقشی تعیین کننده، بازی کردند، با آراء خویش زمینه ساز تغییر در مسائل و سیاست داخلی و بستر آفرین سیاست خارجی و بحران اتمی شدند. مذاکره و توافق بحران اتمی ایران، خواست مردم بود، و این بی گمان نشانه ی رشد و بیداری مردم، و نیز نوید دهنده و مشوّقی برای آینده ما و نسل آینده خواهد بود، مردم، همیشه خواهان آزادی انتخابات کامل و دموکراسی بوده اند و امروز نیز بر این حقّ طبیعی پای می فشارند، این راهیست که بازگشت ندارد. گرانی کمر مردم را شکسته است، خوراک روزانه برای توده های عظیم مردم و بسیاری از حقوق بگیران و کارمندان بزرگترین مشکل و مشغولیّت روزانه برای توده های عظیم مردم و بسیار از حقوق بگیران و کارمندان بزرگترین مشکل و مشغولیّت روزانه شده است. زیستن در مجال آزادی و حقّ تعیین سرنوشت و سیاست، خواست و حقّ طبیعی مردم است، نه هدیه ی کسی، لذا امروز این مردم از رئیس جمهوری که خود و به میل خویش انتخابش کرده اند، انتظار بر آوردن این خواستها را دارند.
    و امّا از آنجا که کمترین سخن صلحجویانه و پیام انسانی دگرگون کننده در هر گوشه ی جهان نوید به جهانیان است، لازم به یادآوری است که گذشته ی رائول کاسترو رئیس جمهور کوبا در دیدار با اوباما، رئیس جمهور آمریکا در مراسم مرگ نلسون ماندلا رهبر آفریقای جنوبی و سخنان اخیر وی در دیدارشان در پاناما، زنگ بیدار باش تاریخی و هشدار به دیکتاتوری و نوید به ملّتهاست. پیام رائول کاسترو، سخنی از زبان همه ی آزادگان برای پایان دادن به تحریم و محاصره ی اقتصادی ایران و کوبا و هر ملّتی که برای رهایی و آزادی بپا می خیزند و هشداری به قدرتهای جنگ افروز برای پایان دادن به سیاست چند قرنه ی استعماری است.
    پدیده ویرانگر و شوم طالبان و القاعده و داعش و فضای ترور و خونریزی و ویرانگری باید برچیده شود. بشر قرن بیست و یکم خواستار کرامت انسانی، پایان عصر تجاوزگری و دیکتاتوری و نقش های ضدّ بشری است.
    آزادی و برابری و صلح آرمان نخستین و پیام آخرین همه ی جهانیان است. ملّت ما نیز چنانکه در تاریخ خویش و در فراز و نشیب های تلخ و شیرین تجاربی یافته اند، خواستار چنین فضایی هستند و طبعاً پشتیبانانی دلسوزند در کنار هر مسؤولی که احساس مسؤولیّت دارد و در کنار مردم است. لذا از دولت کنونی پشتیبانی می کنند.
    گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
    هزار باده ی نا خورده در رگ تاک است

     
  30. هوشنگ اسدی
    houshang.asadi(at)gmail.com

    کار کسری رحیمی
    این هفته نوبت”سپان” و مثل همیشه بی خبر. مرگ درخانه “شاعر تنهایی تهران” را می زند و یکی دیگر از میوه های درخت همیشه بهار نیمای بزرگ رامی دزدد.
    از کارهای ماندگار شاعر رفته شرح شعر و زندگی “چهار شاعر آزادی” است: عشقی، عارف، فرخی یزدی و بهار که همگی “جان گذاشتند بر سر آزادی”. گلوله ای بر قلب عشقی نشست، دهان فرخی را پیش از تزریق آمپول هوا دوختند، عارف در تنگنای همدان جان باخت و بهار در غربت.
    هنوز “انقلاب مشروطیت” که ازگفتمان عصر آزادی می آمد و نخستین رهروانش را استبداد در پای درخت نسترن سر بریده بود، دردومین دهه خود بود و تا به سی و چندسالگی رسید؛درختی چنان تناور از روشنگری و روشنفکری از آن روئید که بر شاخه ای، نیما تاریخ شعر فارسی ورق می زدو بر شاخساری، هدایت بوف کورش را می نشاند.
    این درخت تناورکه با جهان نو پیوند تنگاتگ داشت و چپ و راست و میانه را در یک ظرف می ریخت از شعر و داستان و نمایش و… دردهه چهل هزار گل داد و سینما را هم به جریانی فرهنگی تبدیل کرد. اگر کنگره نویسندگان ایران نماد روشنفکران نسل اول باشد، کانون نویسندگان ایران سمبل نسل های بعدی است.
    این درخت تناور گل داد و بر چشمه های هزار رنگ هنر ریخت که از پایش می جوشیدند و به سراسر ایران می رفتند و سرانجام درده شب معروف به خروشی مبدل شد که پایه های استبداد شاهی را لرزاند. “سپان” گزارش آن شب ها را در کتاب “سرنوشت کانون نویسندگان ایران” داده است که بیرون از احکام و داوری هایش، منظری بر باغی می گشاید که “انقلاب مشروطیت” بر ایران گشود. یکی از گلهای آن باغ محمدعلی سپانلو بود که در سی و چند سالگی ” انقلاب اسلامی” جهان را وا می گذارد و پاکشان می رود.
    پشت سر “سپان” تهرانی ماند که او بر رودهای خشکش قایق می راند. از تهران کوچک سی وچند سالگی “انقلاب ناتمام مشروطیت” باغ باغ های فرهنگ و هنر سرکشید. در سی و چند سالگی “انقلاب اسلامی” کدام شاعر، نویسنده، مورخ، فیلمسازو… می توان نشان داد که امروزش، نه حتی فردایش شاملو و اخوان و هدایت و احمد محمودو… گل تازه پریشان شده محمد علی سپانلو باشد؟
    گوش کنید! در خطبه های نماز فرمان مرگ صادر می کنند. مداحان در مجالس و منابر، خرافه را با آهنگ ترانه های گوگوش و مهستی به خورد مردمان می دهند. و در مجلس و خیابان، اوباش پرورده نعره می کشند.
    گفتمان “انقلاب مشروطیت” از عصر نو می آمد و آزادی و حق را بانگ بر می کشید.
    گفتمان “انقلاب اسلامی” از بستر قرون وسطایی بحار الانوار محمد باقرمجلسی می رسد که “تشیع صفوی” رابر متن استبداد و اطاعت تئوریزه کرد.
    “سپان” نیست که دیگر بر رودهای خشک تهران براند و در شب های خوش نوشی، از خنده بی تابت کند. لبخند دیگری خاموش شد. ایکاش ستایش شاعر با نقد آثارش و زندگیش همراه می شد وایکاش از این رهگذر چشم می گشودیم و می دیدیم “انقلاب اسلامی” فرهنگ و هنر ایران را بسوی نابودی مطلق می برد.
    خانم ها! آقایان!
    شعری از شاعر رفته هدیه این هفته است و اگر حالش را داشتید در هنر روز این شماره پرونده ویژه او را بخوانید:
    هر شب در این کشور
    ما رفتگان، با برف و بوران باز می‌گردیم
    در پنجره‌های به دریا باز
    از هیاهو و بانگ چشم‌انداز
    یک رشته گلدان می‌برند از خواب‌های ناز
    ما را تماشا می‌کنند از دور
    که هم صدای بچه‌های مرده می‌خوانیم
    آوازمان، در برف پایان زمستانی
    بر آبهای مرده می‌بارد
    با کودکان مانده در آوار بمباران
    در مجلس آواز، مهمانیم
    یک ریز می‌خواند هنوز اسفندیار آن سو
    خرگوش و خاکستر شدی ای بچه ترسو
    دریای فردا کشتزار ماست
    نام تمام مردگان یحیی است
    آنک دهان‌های به خاموشی فروبسته به هم پیوست
    تا یک صدای جمعی زیبا پدید آید
    مجموعه‌ای در جزء جزئش، جام‌هایی که به هم می‌خورد
    آواز گنجشک و بلور وبرف
    آواز کار و زندگی و حرف
    آواز گل‌هایی که در سرما و یخبندان نخواهد مرد
    از عاشقان، از حلقه پیوند وبینایی
    موسیقی احیای زیبایی
    موسیقی جشن تولدها
    آهنگ‌های شهربازی‌ها، نمایش‌ها
    در تار و پود سازهای سیمی و بادی
    شعر جهانگردی و تعطیلی و آزادی

     
  31. دادگاه لازم نیست، دستگیر و کشته شوند
    دفاع خمینی و خلخالی از ترور مخالفان در اردیبهشت ۵۸

    بهروز صمدبیگی

    هنوز ۱۰۰ روز از پیروزی انقلاب ۵۷ نگذشته بود که صادق خلخالی، حاکم شرع و رییس کل دادگاه‌های انقلاب دستور به ترور خانواده پهلوی، مقامات رژیم شاهنشاهی و فرماندهان سابق ارتش داد. او در همان روزهای نخست پیروزی انقلابیون، از سوی آیت‌الله خمینی به عنوان حاکم شرع انتخاب شد و با سرعت برای تعداد بسیاری از مقامات و چهره‌ها حکم اعدام صادر کرد. اردیبهشت ماه ۱۳۵۸ او علنا اعلام کرد برای آن دسته افرادی که از کشور خارج شده‌اند محاکمه هم لازم نیست و ترور آنها آزاد است. چند روز پس از تشویق این مقام رسمی به ترورهای برون مرزی، آیت‌الله خمینی هم از او حمایت و تاکید کرد شاه، بختیار و سایر مقامات نظام گذشته باید کشته شوند.
    خمینی: طرفداران حقوق بشر، حقه‌بازند
    از همان روز ۲۲ بهمن که انقلابیون تهران را در دست گرفتند و پایان حکومت پهلوی را اعلام کردند، بسیاری از وعده‌ها و صحبت‌های آیت‌الله خمینی رنگ عوض کرد، او که در پاریس از آزادی سخن می‌گفت و به فرماندهان ارتش، وعده در امان بودن می‌داد، در همان روزهای نخست که دولت میانه‌رو بازرگان بر سر کار بود، صادق خلخالی را مسوول قلع و قمع مخالفان کرد. هرچند برخی معتقدند که تندروی‌های خلخالی مورد تایید رهبر نبوده اما مشخص نیست اگر حمایت خمینی وجود نداشت پس چرا خلخالی حکم گرفت و چرا برکنار نشد؟ از سوی دیگر در مواقعی مانند اردیبهشت ۵۸ ، دستورات خلخالی با حمایت شخص خمینی هم همراه می‌شد.
    روزنامه کیهان در روز ۲۳ اردیبهشت آن سال از قول صادق خلخالی تیتر زده بود: “ترور شاه مخلوع، فرح و اشرف آزاد اعلام شد” و در زیر تیتر لیست اهداف ترور گسترش پیدا کرده بود، افرادی مانند بختیار، شریف امامی، فریده دیبا، اویسی، ازهاری و پالیزبان.
    حاکم شرع که به دلیل محاکمه صوری و صدور احکام پرتعداد اعدام مورد انتقاد قرار می‌گرفت وقتی با عدم حضور برخی مقامات در ایران مواجه شد، چاره را در صدور حکم ترور دید: “در نظر ملت ایران هر کس بخواهد در خارج و یا در هر کجا این‌ها را ترور کند هیچ دولتی حق ندارد آن‌ها را بازداشت کند به عنوان اینکه تروریست است، زیرا او عامل انقلاب اسلامی است، لذا آن‌ها مهدورالدم هستند، در هر کجا باشند حکمشان همین است. مسلمانان و غیرمسلمانان فرق نمی‌کند و حتی ایالات متحده امریکا نمی‌تواند شاهی را که به اعدام محکوم شده (پناه بدهد) نه اینکه مجرم سیاسی است بلکه مجرم اقتصادی.”
    خلخالی در حالی از ترور شاه و خانواده‌اش سخن می‌گفت که دولت موقت تلاش داشت به آمریکا اطمینان بدهد روند برگزاری دادگاه‌ها عادلانه است. صادق طباطبایی چهره نزدیک به خمینی و عضو موثر دولت بازرگان مدعی بود که علیه دادگاه‌ها سیاه‌نمایی می‌شود درحالی که این دادگاه‌ها علنی است و روزنامه‌نگاران بین‌المللی می‌توانند در آن حاضر شوند.
    اما صادق خلخالی خود به صراحت همه این ادعاها را زیر سوال می‌برد. از جمله درباره ندادن اجازه برای حضور وکلای متهمان در داگاه گفته بود: “این‌ها می‌خواهند با گشتن دنبال ماده قانون وقت دادگاه‌ها را بگیرند و مردم را معطل کنند.”
    خلخالی حتی عنوان کرده بود که برای برخی افراد دادگاه برگزار نخواهد شد و به محض دستگیری کشته می‌شوند. او شاپور بختیار، غلامعلی اویسی، غلامرضا پهلوی، عزیزالله پالیزبان، هوشنگ نهاوندی، اردشیر زاهدی، فریده دیبا، جعفر شریف امامی، شعبان جعفری و غلامرضا ازهاری را جزو این لیست قرار داده بود.
    دعوت به ترور و اعلام صدور حکم مرگ پیش از برگزاری دادگاه حتی در فضای انقلابی و پرتنش آن دوران هم مورد انتقاد قرار گرفت اما کمتر از پنج روز بعد، آیت‌الله خمینی در یک سخنرانی مواضع خلخالی را تایید و همه اعتراضات و انتقادات را رد کرد.
    او “حقوق بشر” را بهانه‌ای در دست آمریکایی‌ها و غربی‌ها دانست و از آنان پرسید چرا بابت نقض حقوق بشر در رژیم پهلوی اعتراض نمی‌کردند. او مثل انقلابیون آن دوران به آمارهای جعلی و غلط از تعداد کشته‌شدگان در رژیم پهلوی استناد و به عنوان مثال تعداد کشته‌شدگان حادثه ۱۵ خرداد را ۱۵ هزار نفر اعلام کرد و گفت که “از قراری که باز گفتند، خود محمدرضا با هلی‌کوپتر عامل قتل هم بوده است خودش.” او تعداد انقلابیون کشته‌شده در چند ماه منتهی به انقلاب را هم ۶۰ هزار نفر ذکر کرد و این گونه نتیجه گرفت: “این طرفدارهای حقوق بشر، این حقه‌باز‌ها – که می‌خواهند همه منافع ما‌ها را بدهند به ارباب‌هایشان ،- آن روز خفه شده بودند، قلم‌هایشان شکسته بود. حالا که ما این‌ها را پیدا کردیم و چند تایشان را کشتیم، محاکمه کرده‌اند و اقرار کرده‌اند به اینکه چه کردند و چه کردند، پرونده‌هایشان معلوم است که چه کردند، حالا صدایشان درآمده. در عین حال که مسئله این طور است و آن‌هایی که تاکنون کشته شدند اشخاص فاسد و مفسد و بسیاری‌شان قاتل و قتال و مفسد فی‌الارض بودند.”
    آیت‌الله خمینی همچنین از صدور حکم اعدام برای هویدا، یکی از نخست‌وزیران پهلوی و قتل بختیار و شریف امامی، دیگر نخست وزیران رژیم شاهنشاهی دفاع کرد و گفت: “این هویدا ۱۵ سال، یا ۱۳ سال تقریبا نخست‌وزیر بود و تمام جنایات گردن نخست‌وزیر است. ما هر نخست‌وزیری که در آن عصر شده، اگر پیدا کنیم – مثل شریف امامی، مثل بختیار – محکوم به قتل اند این‌ها. بختیار خودش اقرار کرد که به امر من قتل واقع شد. این‌ها عامل قتل اند به این طور که وادار کردند به قتل‌عام. جمعیت این‌ها مفسدند؛ این‌ها فاسدند. ما برای حقوق بشر این کار را داریم انجام می‌دهیم. و این جمعیتی که صدا بلند می‌کنند که حقوق بشر، حقوق بشر، این‌ها عمال استعمارند. اصل این جمعیت‌هایی که در امریکا، یا در جاهای دیگر، درست شده است به عنوان جمعیت «حقوق بشر»، جمعیت کذا و کذا، این‌ها را – همه – آن‌ها درست کرده‌اند برای اینکه حقوق بشر را ضایع کنند. این همه خیانت این مرد نانجیب به ایران کرده است و این همه قتل و غارت کرده است، حالا که می‌گویند این باید به قتل برسد. حالا هم که حکمی صادر نشده برای قتل محمدرضا، لکن صادر می‌شود. اگر ما پیدایش بکنیم، باید کشته بشود. این‌هایی که می‌گویند حقوق بشر حالا صدایشان درآمده و اظهار تاسف می‌کنند!”
    حدود یک ماه پس از این سخنان، صادق خلخالی فاز دیگری از اقدامات خود را علنی کرد و گفت که به گروهی از فداییان اسلام ماموریت داده تا راهی آمریکا شوند و محمدرضا پهلوی را اعدام کنند. فداییان اسلام اگرچه موفق به ترور شاه و فرح و اشرف نشدند اما یکی از فرزندان اشرف پهلوی را ترور کردند.
    برخی از انقلابیون معتقدند که خلخالی درباره ترورها بلوف می‌زده و می‌خواسته خودنمایی کند اما ترور مخالفان پس از برکناری خلخالی هم در دستور کار جمهوری اسلامی قرار داشت و از جمله بالاخره در تابستان ۱۳۷۰ گریبانگیر شاپور بختیار هم شد.
    خلخالی در سال‌های پس از مسوولیت هم در مورد دادگاه‌های انقلابی و صدور احکام پرتعداد اعدام راضی بود و از اقدامات خود دفاع می‌کرد. او که در زمان تصدی مسوولیت حاکم شرع گفته بود دادگاه انقلاب از الگوی اسلامی پیروی می‌کند و با دادگاه‌های غربی متفاوت است، در سال ۶۶ و هنگامی که از سوی آیت‌الله یزدی، نایب رییس وقت مجلس به تندروی محکوم شد، پاسخ داده بود: “ما بالاخره سرخود که این کار را نکردیم. خوب، خود حضرت امام بودند، همه را می دیدند، همه آقایان را، آقای یزدی را،… همه اینها را می دیدند، ولی حکم حاکم شرعی را با خط خودشان نوشته بودند…حالا شما اگر یک حرف دیگری دارید بروید با علما بحث کنید…”

     
    • عباس انعامی

      اقای قوچانی طی مصاحبه ای که در اواخر عمر خلخالی انجام داد.ازوی پرسید:شما که این همه را اعدام کردید عذاب وجدان دارید؟خلخالی گفت:بله..قوچانی:چطور؟
      خلخالی کفت:چون عده ای از دستم در رفتندونتوانستم اعدامشان بکنم…

       
  32. ادامه …قبایل عربستان در زمانِ ظهور اسلام…(بخش آخر)

    دسته‌بندی قبایلِ رَبیعه
    دسته‌بندی قبایل ربیعه دو شاخهٔ بزرگ بودند: یک شاخه دسته‌بندی قبایل بَنی تَغلِب بودند کە در چند قبیله در شمالی‌ترین بیابان‌های عربستان در شرق کشور سوریهٔ کنونی در دو سوی مرزهای ایران و روم در نقل و انتقال بودند، بخشی از آن‌ها اتباع دولت روم و بخشی اتباع دولت ایران بودند، و بخشی نیز هرگاه بە درون قلمرو ایران در بیابان‌های جنوبی حران و نصیبین وارد می‌شدند از اتباع ایران شمرده می‌شدند، و هرگاه در بیابان‌های قلمرو روم بودند از اتباع روم. شاخهٔ دیگِر قبایل دسته‌بندی ربیعه در شرق عربستان از حدِ قطِر کنونی تا کویتِ کنونی و بیابان‌های شمالی آن تا بیابان‌های غرب بصرهٔ کنونی جاگیر بودند، و سرزمین‌هایشان از دیرباز در قلمرو دولت‌های ایران بود و حاکمانشان را دولت‌های ایران منصوب می‌کردند، و در زمانِ ساسانی از نظِر تقسیم بندی سیاسی تابع امارت حیره بودند. قبایل ربیعه دو مجموعهٔ بزرگ داشتند:
    یکی قبایل بنی بکر کە بەدو شاخهٔ بنی شیبان و بنی حنیفه تقسیم شده بودند. دیگری عبدالقیس کە از چند قبیله تشکیل می‌شد. قبایل عبدالقیس یکجانشین بودند، و در سرزمین بحرین و هَجَر (زمینهای واقع در نوار غربی دریای پارس در احساء و قطیفِ کنونی تا قطر و بحرین کنونی) جاگیر بودند.
    قبایل بنی شیبانْ کوچ گَرد بودند، و در فصل‌های سال از کویتِ کنونی و بیابان‌های شمالی آن تا بیابان‌های غربی منطقهٔ بصرهٔ کنونی بەدنبال چراگاه در نقل و انتقال بودند. قبایل بنی حنیفه در یمامه ۔در جنوب زمینهای بنی شیبان بە سوی جنوب تا اندکی دورتر از شمال شرق ریاض کنونی۔ جاگیر بودند. سرزمین بنی حنیفه (یعنی یمامه) از شماری روستا تشکیل شده بود و مردمش یک جانشین بودند و زندگی را با کشاورزی می‌گذراندند.
    سرزمین بنی حنیفه در دوران ساسانی پناهگاهِ گریختگانِ بهدینانِ مزدکی بود؛ از این رو بنی حنیفه از تعالیم دینی بهدینانِ تأثیرات بسیار گرفته بودند. خدای بزرگِ قبایل ربیعه لقبش “الرحمان” بود. الرحمان در لهجهٔ یمنی “الرحیم” گفته می‌شد. الرحمان و الرحیم دو تلفظ برای یک واژه بود، اولی بر وزن فَعلان و دومی بر وزنِ فَعیل. تفاوت تلفظ از تفاوتِ لهجه‌ها آمده بود. این دو واژهٔ در لهجهٔ مضری “الراحم” می‌شود (بر وزنِ فاعِل) کە البته هیچ گاه رواج نیافت و الرحمان و الرحیم در آستانهٔ ظهور اسلام وارد زبان برخی از مضری‌ها شد کە بە یکتاپرستی گرایش یافته بودند.

    دسته‌بندی قبایلِ مُضَر
    دسته‌بندی قبایل مُضَری سه شاخه داشتند کە در غرب و مرکز و شمال شرق و شمال عربستان پراکنده بودند. یک شاخه‌شان تمیم بود، یک شاخه‌شان قَیس و یک شاخه‌شان کنانه. بزرگ‌ترین مجموعهٔ قبایل مُضَری را بنی تمیم با قبایل چندین گانه شان تشکیل می‌دادند. تَمیم کوچگرد بودند و از سرزمین‌های غربی بنی شیبان بە سوی غرب تا همسایگی شمال شرقی حجاز پراکنده بودند و زمینهاشان از نظر اسمی جزو قلمرو کشور ساسانی بود.
    پس از این‌ها قبایل بنی عامر بودند کە از شاخهٔ قیسی مُضَر بودند و سرزمینشان در مرکز عربستان بود و از شرق حجاز تا ریاض کنونی را دربر می‌گرفت، و مرکزشان ریاض بود. بنی عامر شبهٔ کجانشین بودند، شهر مهمی نداشتند و در بیابان خودشان اندکی بەاین سو و آن سو می‌رفتند. شاخهٔ دیگِر دسته‌بندی مُضَری قبایل غطفان بودند شامل بنی فَزاره و بنی سُلَیم و بنی اَشجع و چند قبیلهٔ دیگر. این‌ها نیز از شاخهٔ قیسی مُضَر بودند. غطفان در شمال شرق حجاز جاگیر بودند و از شمال سرزمین یثرب تا شرق سرزمین خیبر و نزدیکی پشتِ مرزهای جنوب غرب کشور ساسانی در شمال عربستان پراکنده بودند.
    دو شاخه از دسته‌بندی قبایل مضری نیز در مرکز حجاز سکونت داشتند: یکی یک شاخه از قبایل قَیسی شامل هَوازن و ثقیف در بیابان طائف و شهر طائف، و دیگر قبایل بنی کِنانه شامل قُرَیش و کِنانه، کە اولی در درون مکه و دومی در همسایگی جنوبی مکه جاگیر بودند. قبایل ثقیف و قریش و کنانه یک جانشین بودند، و هوازن بیابان‌گرد بودند ولی از بیابان‌های طائف دور نمی‌شدند.
    این سه دسته‌بندی بزرگِ قبایلی در آینده مسلمان شدند و در لشکرکشی‌های جهادی‌شان بەدرونِ سرزمین‌های فراخ و پرنعمت و متمدن خزیدند؛ سه اسلام مبتنی بر سنت‌های دیرینهٔ خودشان تشکیل دادند کە هرکدامش از بسیاری جهات متمایز از دیگری و متفاوت با دیگری بود، و برای همیشه ۔تا امروز۔ در تمایز و تفاوت ماندند.

     
  33. ادامه …قبایل عربستان در زمانِ ظهور اسلام…(بخش آخر)

    دسته‌بندی قبایلِ رَبیعه
    دسته‌بندی قبایل ربیعه دو شاخهٔ بزرگ بودند: یک شاخه دسته‌بندی قبایل بَنی تَغلِب بودند کە در چند قبیله در شمالی‌ترین بیابان‌های عربستان در شرق کشور سوریهٔ کنونی در دو سوی مرزهای ایران و روم در نقل و انتقال بودند، بخشی از آن‌ها اتباع دولت روم و بخشی اتباع دولت ایران بودند، و بخشی نیز هرگاه بە درون قلمرو ایران در بیابان‌های جنوبی حران و نصیبین وارد می‌شدند از اتباع ایران شمرده می‌شدند، و هرگاه در بیابان‌های قلمرو روم بودند از اتباع روم. شاخهٔ دیگِر قبایل دسته‌بندی ربیعه در شرق عربستان از حدِ قطِر کنونی تا کویتِ کنونی و بیابان‌های شمالی آن تا بیابان‌های غرب بصرهٔ کنونی جاگیر بودند، و سرزمین‌هایشان از دیرباز در قلمرو دولت‌های ایران بود و حاکمانشان را دولت‌های ایران منصوب می‌کردند، و در زمانِ ساسانی از نظِر تقسیم بندی سیاسی تابع امارت حیره بودند. قبایل ربیعه دو مجموعهٔ بزرگ داشتند:
    یکی قبایل بنی بکر کە بەدو شاخهٔ بنی شیبان و بنی حنیفه تقسیم شده بودند. دیگری عبدالقیس کە از چند قبیله تشکیل می‌شد. قبایل عبدالقیس یکجانشین بودند، و در سرزمین بحرین و هَجَر (زمینهای واقع در نوار غربی دریای پارس در احساء و قطیفِ کنونی تا قطر و بحرین کنونی) جاگیر بودند.
    قبایل بنی شیبانْ کوچ گَرد بودند، و در فصل‌های سال از کویتِ کنونی و بیابان‌های شمالی آن تا بیابان‌های غربی منطقهٔ بصرهٔ کنونی بەدنبال چراگاه در نقل و انتقال بودند. قبایل بنی حنیفه در یمامه ۔در جنوب زمینهای بنی شیبان بە سوی جنوب تا اندکی دورتر از شمال شرق ریاض کنونی۔ جاگیر بودند. سرزمین بنی حنیفه (یعنی یمامه) از شماری روستا تشکیل شده بود و مردمش یک جانشین بودند و زندگی را با کشاورزی می‌گذراندند.
    سرزمین بنی حنیفه در دوران ساسانی پناهگاهِ گریختگانِ بهدینانِ مزدکی بود؛ از این رو بنی حنیفه از تعالیم دینی بهدینانِ تأثیرات بسیار گرفته بودند. خدای بزرگِ قبایل ربیعه لقبش “الرحمان” بود. الرحمان در لهجهٔ یمنی “الرحیم” گفته می‌شد. الرحمان و الرحیم دو تلفظ برای یک واژه بود، اولی بر وزن فَعلان و دومی بر وزنِ فَعیل. تفاوت تلفظ از تفاوتِ لهجه‌ها آمده بود. این دو واژهٔ در لهجهٔ مضری “الراحم” می‌شود (بر وزنِ فاعِل) کە البته هیچ گاه رواج نیافت و الرحمان و الرحیم در آستانهٔ ظهور اسلام وارد زبان برخی از مضری‌ها شد کە بە یکتاپرستی گرایش یافته بودند.

    دسته‌بندی قبایلِ مُضَر
    دسته‌بندی قبایل مُضَری سه شاخه داشتند کە در غرب و مرکز و شمال شرق و شمال عربستان پراکنده بودند. یک شاخه‌شان تمیم بود، یک شاخه‌شان قَیس و یک شاخه‌شان کنانه. بزرگ‌ترین مجموعهٔ قبایل مُضَری را بنی تمیم با قبایل چندین گانه شان تشکیل می‌دادند. تَمیم کوچگرد بودند و از سرزمین‌های غربی بنی شیبان بە سوی غرب تا همسایگی شمال شرقی حجاز پراکنده بودند و زمینهاشان از نظر اسمی جزو قلمرو کشور ساسانی بود.
    پس از این‌ها قبایل بنی عامر بودند کە از شاخهٔ قیسی مُضَر بودند و سرزمینشان در مرکز عربستان بود و از شرق حجاز تا ریاض کنونی را دربر می‌گرفت، و مرکزشان ریاض بود. بنی عامر شبهٔ کجانشین بودند، شهر مهمی نداشتند و در بیابان خودشان اندکی بەاین سو و آن سو می‌رفتند. شاخهٔ دیگِر دسته‌بندی مُضَری قبایل غطفان بودند شامل بنی فَزاره و بنی سُلَیم و بنی اَشجع و چند قبیلهٔ دیگر. این‌ها نیز از شاخهٔ قیسی مُضَر بودند. غطفان در شمال شرق حجاز جاگیر بودند و از شمال سرزمین یثرب تا شرق سرزمین خیبر و نزدیکی پشتِ مرزهای جنوب غرب کشور ساسانی در شمال عربستان پراکنده بودند.
    دو شاخه از دسته‌بندی قبایل مضری نیز در مرکز حجاز سکونت داشتند: یکی یک شاخه از قبایل قَیسی شامل هَوازن و ثقیف در بیابان طائف و شهر طائف، و دیگر قبایل بنی کِنانه شامل قُرَیش و کِنانه، کە اولی در درون مکه و دومی در همسایگی جنوبی مکه جاگیر بودند. قبایل ثقیف و قریش و کنانه یک جانشین بودند، و هوازن بیابان‌گرد بودند ولی از بیابان‌های طائف دور نمی‌شدند.
    این سه دسته‌بندی بزرگِ قبایلی در آینده مسلمان شدند و در لشکرکشی‌های جهادی‌شان بەدرونِ سرزمین‌های فراخ و پرنعمت و متمدن خزیدند؛ سه اسلام مبتنی بر سنت‌های دیرینهٔ خودشان تشکیل دادند کە هرکدامش از بسیاری جهات متمایز از دیگری و متفاوت با دیگری بود، و برای همیشه ۔تا امروز۔ در تمایز و تفاوت ماندند.

     
  34. تشکرسعدی علیه الرحمه از مزدک
    بدینوسیله اینجانب رضا م ,به نمایندگی از جانب سعدی علیه الرحمه از جناب مزدک کمال تشکر وامتنان را می نمایم.
    دلیل تشکر: همانگونه که می دانید درعلم روانشناسی جدید جمله “تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبداست” مورد خدشه قرار گرفته و غیر علمی ارزیابی شده وعنوان می شود همه انسانها قابل تربیت وراهنمایی هستند.خوشبختانه جناب مزدک شاهد زنده ای بر درستی سخن سعدیِ بزرگوار است.زیرا ایشان با شنیدن وخواندن صدها سطر کامنت دال برنصیحت ِ احترام به عقاید دیگران وعدم فحاشی وبکار بردن الفاظ رکیک خوشبختانه ایشان همچنان بر عادت خود پا برجا هستند وفحاشی وبد دهنی خود را ترک نکرده وقابل تغییر نمی باشند بنابراین{تربیت نااهل را چون گردکان برگنبد است}

     
    • جناب رضا م، دو ضرب المثل مذهبی‌، چراغی که در خانه رواست در مسجد حرام است.
      کسی‌ که خیلی‌ راه مسجد را در پیش می‌‌گیرد، می‌‌خواهد رو سیاهی‌هایش را بپوشاند.

       
    • جناب رضا م. بقول زنده یاد بازرگان آنکه بما نریده بود کلاغ ////// دریده بود.تو و امثال تو بهتر که به خاک دیگران بر سر کردن ادامه دهید.

       
  35. توضیحی خدمت سید مرتضی ودیگردوستان:
    جناب سید مرتضی درپاسخ به نقدی که ازیکی ازکامنت های ایشان کرده بودم فرمودند:”موضوع کامنت شما دیگر بیات شده وباید در همان پست پاسخ بدهید :”
    پاسخ:حاج آقا بنده بازنشسته هستم وبرای کمک خرج درلوازم التحریر فروشی کار کرده ماهیانه 400تا500 هزار تومان حقوق می گیرم.یک دخترویک پس دانشجو دارم.ودریک ماه توانایی پرداختِ 25 تا 30 هزار تومان برای شش گیگ اینترنت دارم , چهارتا پنج گیگ آنرا بچه ها می بلعند ومن هستم ویک یا دوگیگ ایترنت در ماه،.عضوِهیچ هیئت علمی وپژوشکده واداره ای نیستم که از اینترنت صلواتی استفاده کنم.اگر بخواهم آنلاین همه ی کامنت ها را بخوانم واحیانأ جواب دهم دو روزه شارژم تمام میشود, بنابراین سایت را ذخیره کرده وآفلاین مطالعه میکنم واگر سوادم اجازه داد نقدکی می نویسم ونیزبه شدت آدم(که چه عرض کنم)معمولی بوده ومانند حضرت عالی” سوپرپاور” نیستم که حتی با دستان ناتوان وچشمان خسته(بگفته خودتان) سرضرب بیش از دویست سطر مطلب بنویسم که تازه یکی از چند کامنت جنابعالی دریک پست می باشد.امیدوارم این توانایی شما کماکان ادامه داشته وتوفیق حضوردراین سایت راداشته باشید که براستی وجود شما غنیمت است.بنده با این که(برخلاف گذشته)اعتقاد مذهبی ندارم وخودراسکولارمی دانم ,اما درمسافرتی که اعضای این سایت حضور داشته باشند منهم همراه نوریزاد سعی میکنم با شما هم گروه باشم تاامثال مزدک و…دلیل این انتخاب ادب ومتانت جنابعالی است.

     
    • سلام آقا رضا.م گرامی

      ممنون از اهتمام شما بر پاسخگوئی دوستانه ،سوال من بصورت سوالی دوستانه بود نه تعریض یا اعتراض.
      ضمنا توصیه من به شما این است که با امثال صاحب کامنت فوقانی هم کلام نشوید،می بینید که او چگونه با ادب و متانت گفته نقل شده شما از سعدی را پاسخ گفته است.

      موفق باشید

       
  36. نقلی از پاسخ سید مرتضی به کامنت جناب رسول در پست “دزدان اسلامی کارخانه”:
    “….مزید اطلاع حضرتتان می گویم که سلمان مدت‌ها پس از هجرت رسول الله به مدینه ،خدمت پیامبر رسید و اسلام آورد ،در حالیکه اکثر معارف عمیق قرآن در سیزده سال اقامت پیامبر در مدینه نازل شده بود و سلمان کجا و آن معارف کجا؟….”

    ————————————————————————————————————–

    این ادعا کاملاً مردود است چراکه بررسی‌ها و پژوهشی‌های تاریخی نشان می‌دهد که سلمان فارسی از جمله شخصیت‌های تاریخ اسلام است کە حقیقتش توسط اصحاب پیامبر در پس پردهٔ غلیظ ابهام نهان داشته شده است و بەرغم نشانه هائی کە بیانگِر حضور او از آغاز ظهور اسلام در مکه در کنار پیامبر است و این را با بازخوانی میان سطرهای گزارش‌های تاریخی مربوط بەظهور اسلام می‌توان دریافت، ولی _بەدلایلی کە برای ما شناخته شده نیست_ تلاش شده است کە این حضور انکار گردد. در گزارش ابن اسحاق و واقدی نام سلمان در کنار مهاجرین اولیه بەمیان آمده و تصریح شده کە پس از ورود مهاجرین بەمدینه هرکدام از مهاجرین با یک انصاری پیمانِ اخوت بست و در خانهٔ او جا گرفت؛ و سلمان فارسی با ابودرداء خزرجی برادر شد.( سیره ابن هشام، ۲/ ۱۴۸ ۔ ۱۴۹ . طبقات ابن سعد، ۴/ ۸)
    واقدی تأکید کرده کە هرگونه مؤاخاتِ مهاجرین و انصار پیش از جنگ بدر بوده، و پس از بَدر هیچ گونه مؤاخاتی صورت نگرفته است.( طبقات ابن سعد، ۳/ ۲۲ . أنساب الأشراف، ۱/ 319)
    واقدی نوشته کە سلمان در خانهٔ ابودرداء می زیست، وقتی ابودرداء بسیار نماز می‌خواند سلمان مانع او می‌شد، و وقتی بسیار روزه می‌گرفت سلمان مانع او می‌شد. ابودرداء می‌گفت: نمی‌خواهی بگذاری کە خدایم را عبادت کنم؟ سلمان بەاو می‌گفت: چشمانت بر تو حقی دارند، اعضای خانه‌ات بر تو حقی دارند . هم نماز بخوان و هم بخواب، هم روزه بگیر و هم بی روزه باش. پیامبر این را شنید و گفت: “سلمان مالامال علم است”.(طبقات ابن سعد، ۴/ ۸)
    بەهرحال، از گزارش‌ها برمی آید کە سلمان در زمان هجرت پیامبر بەمدینه یک شخصیتِ نسبتًا برجسته بوده؛ زیرا با شخصیتی نامدار از انصار برادر شده کە همطراز و هم خاندان فردی بوده کە با ابوبکر برادر شده بوده است. بەعبارت دیگر، سلمان در پیمان اخوت در مدینه همطراز ابوبکر قرار گرفته کە مشاور اول پیامبر بوده است؛ اما مثلاً عمار ابن یاسر کە در مکه حلیف بوده با یک مردِ همطراز خودش کە خوش نشین مدینه و از حلیفانِ بن یعبدالاَشهل بەنام حُذَیفه ابن یمان برادرخوانده شده است .( سیره ابن هشام، ۲/ 149)
    گرچه اصل و نسب و پیشینهٔ سلمان فارسی بەکلی ناشناخته مانده است، ولی او از هر نژادی و از هرجا بوده و هرکە بوده برای اسلام و تازیان اهمیت ویژه ئی داشته است . اهمیت شخصیت او نزد مُسلِمین چندان بود کە در سال پنجم هجری در روزهائی کە مدینه در محاصرهٔ ابوسفیان و احزاب بود هرکدام از انصار و مهاجرین می‌گفتند: «سلمان از ما است »، و بر سر این موضوع با هم مجادله می‌کردند؛ و پیامبر گفت : «سلمانُ مِنّا اهل البیت »؛ یعنی سلمان از ما متولیانِ کعبه است. (تاریخ طبری، ۲/ ۹۳ . مغازی واقدی، ۴۴۵ . طبقات ابن سعد، ۴/ ۸۳ . منتظم ابن الجوزی ۵/ ۲۵ .)
    این چەگونه مردی است کە مُسلمین مدینه ادعا دارند کە از مردم مدینه است و مُسلِمین مکه ادعا دارند کە از مردم مکه است و پیامبر می‌گوید کە او از ما است؟ آیا این سخن پیامبر نشانگر اهمیت بسیار سلمان برای اسلام و مُسلِمین نیست؟ ما دیگر کدام شخصیت از اصحاب پیامبر را می‌شناسیم کە پیامبر گفته باشد «از ما» است؟ آیا کسی کە چندی پس از هجرتِ پیامبر بەمدینه مسلمان شده باشد می‌توانسته کە چنین مقامی را کسب کند؟ آیا می‌شود کە یک کسی در مکه نبوده باشد و از مکه همراه مهاجرین بە مدینه هجرت نکرده باشد، ولی هم مانند ابوبکر و عمر با یک شخصیتِ انصاری عقد اخوت بسته باشد و هم مهاجرین بگویند کە او از آن‌ها است؟ انصار می‌گفته‌اند کە سلمان از ما است، زیرا با یک شخصیتِ انصاری پیمانِ برادری بسته بوده است. مهاجرین می‌گفته‌اند کە سلمان از ما است، زیرا پیش‌ترها در مکه می‌زیسته و از مکه همراهِ آن‌ها بە مدینه رفته بوده است. پیامبر هم گفته کە سلمان از ما است؛ و همهٔ این‌ها نشان از آن می‌دهد کە سلمان فارسی چە مرتبهٔ والائی نزد پیامبر و مؤمنین مهاجر و انصار داشته است.

     
    • با درود به کالان گرامی وهمین جناب سلمان بود که به پاداش مجاهدت های بی پایانش به اهالی حجاز و ازجمله ساختن خندق که اعراب را به شگفتی وا داشت و همو بود که راه های تسخیر این سرزمین را به برادران مسلمان آموخت وبه پاداش این مجاهدت ها حاکم ری شد .

       
    • پاسخ به کامنت گذار کالان

      1-آنچه که عرض شد این بود که سلمان یک ایرانی مهاجر به مدینه (نه مهاجر از مکه به مدینه) از ایران بوده است که از دین مجوس به مسیحیت می گرود و با ارتباط با اهل کتاب به نشانه هایی از پیامبر آخر الزمان که بنا بوده در قوم عرب ظهور کند دست می یابد و پس از رنج های فراوان در سفر از ایران به شبه جزیره عربستان ،باسارت یهودیان ساکن در مدینه در می آید و پیش از جنگ بدر با کمک پیامبر و تازه مسلمانان از اسارت یهود بیرون می آید ،بعد هم بواسطه اخلاص و عشق به پیامبر و خدماتی که انجام می دهد از جمله مشورت در مورد حفر خندقی گرداگرد مدینه برای پیشگیری حملات کفار در جنگ احزاب (خندق) جایگاه والایی نزد پیامبر و مسلمانان پیدا می کند.

      2-شان نزول تعبیر “سلمان منا اهل البیت” بازگشت به این می کند که چون او تازه واردی از قوم عجم بوده است و در جنگ احزاب و در امر حفر خندق بسیار تلاش می کرده است گروهی از قبایل مدینه گفتند :سلمان منا یعنی سلمان از ماست ،و گروه دیگری گفتند سلمان منا ،پیامبر برای رفع این مجادله بمیان آنان آمدند و گفتند :سلمان منا اهل البیت.که این نشان از مقام والای اخلاص و سرسپردگی سلمان نسبت به پیامبر داشته است.

      3-نه در سابقه سلمان و نه در لاحقه تاریخی سلمان هیچ ابهام تاریخی وجود نداشته و ندارد ،ایشان در مدینه به پیامبر و مسلمانان پیوست و مسلمان شد و در ماجرای مواخاه (برادری بین مهاجران و انصار) قرین ابوالدرداء شد و جایگاهی والا بین مسلمانان یافت، و ماجرای گذشته او در ایران و اصفهان و سفرهای او تا مدینه و سختیهایی که تحمل کرده است بوضوح در تاریخ تبیین شده است که در ادامه عبارات همین ریفرنس هایی که کامنت گذار ارائه کرده است نقل خواهد شد.

      4-مقصود از مهاجرت سلمان به مدینه مهاجرت از ایران به مدینه است نه مهاجرت از مکه به مدینه ،این در همین ریفرنسهای ارائه شده خود کامنت گذار وجود دارد ،بنابر این سلمان اصلا در مکه نبوده است تا مطالبی که بصورت تحلیلی در عبارات فوق بصورت ابهام نمائی عرضه شده است صحیح باشد ،و روشن است که اکثر معارف قرآن مربوط به آیات نازل در مکه است و در مدینه هم بمناسبت وقایعی مثل جنگ و امور دیگر یا بطور ابتدایی احکامی بر پیامبر نازل می شده است ،و در این جهات ارتباطی بین سلمان و مضامین وحی وجود ندارد.

      5- اگر کسی مدعی این است که پیامبر در بیان معارف وحی چیزی از سلمان اخذ کرده است ،برای اثبات این مطلب نیازمند ابهام زائی در تاریخ شفاف زندگی سلمان علیه السلام نیست ،بلکه مدعی چنین مطلب مهم و کلانی لازم است با تمسک به تاریخ چنین ادعایی را اثبات کند ،و عرض شد که تعبیرات ستایش آمیز در خصوص سلمان بازگشت به اخلاص و شور و عشق او به پیامبر می کند.

      اکنون با توجه به این نکات می پردازیم به نقل عبارات ریفرنسهایی که خود کامنت گذار کلان در اینجا ارائه کرده است تا روشن شود که مطالبی که در شعاع این ریفرنس ها بصورت حدس و گمان و ابهام زائی از سوی کامنت گذار یا جایی که مطالب را از آن کپی کرده است ،ارتباط محتوایی با آنچه در ریفرنسهای ارائه شده هست ندارد:

      الف-آنچه در بیوگرافی سلمان در کتاب سیره ابن هشام که بر گرفته از قدیمیترین سیره نوشته شده در مورد پیامبر اسلام یعنی سیره ابن اسحاق است ،آمده چنین است :

      “”جريان اسلام سلمان فارسى رضى الله عنه‏

      ابن عباس گويد: سلمان براى من حديث كرد كه من مردى پارسى زبان و از اهل اطراف اصفهان از دهى بنام «جى» بودم و پدر من دهقان (يعنى بزرگ) آن قريه بود و پدرم مرا از هر كس بيشتر دوست ميداشت. و اين علاقه هم چنان زياد شد تا بحدى كه مانند زنان مرا در خانه زندانى كرد و نمى‏گذارد از او جدا شوم، كيش من كيش مجوس بود، و در آن كيش كوشش بسيارى داشتم تا بدانجا كه بخدمتكارى آتشكده مجوسيان درآمدم.
      پدرم مزرعه بزرگى داشت (كه هر روزه براى سركشى كارها و زراعت بدان جا ميرفت) روزى بخاطر ساختمانى كه داشت نتوانست بدانجا رود و بمن گفت:
      من امروز بواسطه اين ساختمان نمى‏توانم بمزرعه بروم، تو امروز بجاى من براى سركشى مزرعه برو و دستوراتى هم بمن داد و بدنبال آن دستورات گفت:
      ولى مبادا در جائى بمانى و باز نيائى كه دورى تو بر من ناگوارتر از نابودى مزرعه است، و خواب و خوراك مرا خواهى گرفت، و فكرم را بخود مشغول خواهى ساخت.
      من بسوى مزرعه براه افتادم، و عبورم بكليسايى كه متعلق بنصارى بود افتاد، صداى آنان را كه مشغول بنماز بودند شنيدم و بواسطه اينكه پدرم مرا در خانه حبس كرده بود از وضع مردم خارج از خانه اطلاعى نداشتم، چون آواز
      دسته جمعى آنان را شنيدم بر آنان در آمدم تا از نزديك اعمال ايشان را ببينم، و چون مشاهده كار ايشان را كردم بدين آنان مايل شده پيش خود گفتم: بخدا دين ايشان بهتر از دين ما است آن روز را تا غروب نزد ايشان ماندم و بمزرعه پدرم نرفتم پس از آنها پرسيدم: اصل اين دين در كجاست؟ گفتند: در شام است.
      شب هنگام بنزد پدرم بازگشتم و ديدم از نيامدن من پريشان شده و دست از كارهاى خويش كشيده و چند تن را بدنبال من فرستاده است، چون بنزد او آمدم و مرا ديد گفت: پسر كجا بودى؟ مگر من با تو شرط نكرده بودم كه بمزرعه بروى و زود باز گردى؟ گفتم: پدر جان من در راه مزرعه بكليسايى برخورد كردم و از رفتار دينى و اعمال مذهبى كسانى كه در آنجا بودند خوشم آمد و هم چنان تا غروب نزد ايشان ماندم.
      پدرم گفت: پسر در دين آنها خيرى نيست و دين تو و دين پدرانت بهتر از دين آنها است! من گفتم: بخدا سوگند دين آنها بهتر از دين ما است.
      پدرم كه اين سخنان را شنيد از تزلزل عقيده كه پيدا كرده بودم بيمناك شده قيد و بندى بپايم بست و مرا در خانه زندانى كرد.

      گريختن سلمان بشام

      سلمان گويد: من براى نصارى پيغام دادم كه (من دين شما را پذيرفته‏ام) و هر گاه كاروانى از شام بدينجا آمد مرا خبر كنيد، روزى بمن خبر دادند كه كاروانى از تجار نصارى بدين شهر آمده‏اند، پيغام دادم كه هر زمان كارشان تمام شد و خواستند بشام برگردند بمن اطلاع دهيد، تا اينكه روزى مراجعت آنها را بشام بمن خبر دادند.
      من بهر طور بود قيد و بند را از پاى خود باز كرده بدانها ملحق شدم و با آنها بشام رفتم، در آنجا بجستجو پرداخته پرسيدم: داناترين شخص در اين دين كيست؟ گفتند: كشيش بزرگ كليسا.
      سلمان در خدمت كشيش بزرگ كليسا و سرانجام كار او:
      گويد: پس بنزد او رفته بدو گفتم: من بدين تو مايل شده، و رغبتى پيدا كرده‏ام و ميل دارم در اين كليسا پيش تو بمانم و خدمت تو را انجام دهم، و از تو درس دين بياموزم و با تو نماز گذارم؟ كشيش پذيرفت و من بكليسا در آمده نزد او ماندم، ولى پس از چندى متوجه شدم كه او مرد ريا كار و پستى است، مردم را بدادن صدقه و خيرات وادار ميكرد ولى چون پولهاى صدقه را بنزد او ميآوردند آنها را براى خود برمى‏داشت و دينارى بفقراء نميداد و چندان جمع آورى كرد كه مجموع پول و طلاى او بهفت خم سر بسته رسيد.
      سلمان گويد: من از اين رفتار او بسيار بدم آمدم، تا اينكه مرگش فرا رسيد و پس از مرگ او نصارى جمع شدند تا او را دفن كنند، من بدانها گفتم: اين مرد بدى بود بشما دستور ميداد صدقه بدهيد و چون پولهاى صدقه را نزد او ميآورديد همه را براى خود نگه ميداشت و دينارى از آنها بمستمندان و فقرا نميداد! گفتند:
      از كجا اين مطلب را دانستى؟ گفتم: من از پولهائى كه او روى هم انباشته است خبر دارم و حاضرم جاى آنرا بشما هم نشان دهم، گفتند: كجاست؟ من جاى آنها را بآنان نشان دادم، و آنها آن هفت خم سربسته پر از پول و طلا را از آنجا بيرون آورده و گفتند: با اين وضع ما هرگز بدن او را دفن نخواهيم كرد، پس جسد او را بردارى كشيده و سنگسارش كردند. سپس مرد روحانى ديگرى را آورده و بجايش در كليسا گذاردند.
      سلمان گويد: پس من بخدمت او اقدام كردم و او مردى پارسا و زاهد بود و كسى را از او پرهيزكارتر و زاهدتر نديده بودم، نمازهاى پنجگانه را از همه كس بهتر مى‏خواند، و شب و روزش بعبادت مى‏گذشت.
      من بسيار باو علاقه‏مند شدم و بدرجه‏اى او را دوست داشتم كه تا بآن روز بكسى بدان اندازه محبت پيدا نكرده بودم، روزگار درازى با او بسر بردم تا اينكه مرگ او نيز فرا رسيد، بدو گفتم: من ساليان درازى را در خدمت تو گذراندم و چندان‏
      بتو علاقه‏مند شدم كه چيزى را تا كنون باين اندازه دوست نداشته‏ام اكنون كه مرگ تو فرا رسيده مرا بكه وا ميگذارى كه در خدمت او باشم؟ و چه دستورى بمن ميدهى؟ گفت: اى فرزند! مردم عوض شده‏اند و بسيارى از دستورات دينى را از دست داده‏اند، من كسى را سراغ ندارم كه بر طبق وظائف مذهبى عمل كند جز مردى كه در موصل است و نام او را گفت، پس تو بنزد او برو.
      چون از دنيا رفت من بموصل بنزد همان كس كه گفته بود رفتم و بدو گفتم:
      فلان كشيش شامى از دنيا رفت و بمن سفارش كرده بنزد تو بيايم و تو را بمن معرفى كرده تا در خدمت تو باشم، پس او بمن اجازه داد نزدش بمانم و براستى او را نيز مرد خوبى ديدم و بدانچه رفيق شاميش عمل مى‏كرد او نيز بدانها مواظبت داشت.
      چندان طول نكشيد كه مرك او هم فرا رسيد، بدو گفتم: فلان كشيش مرا بنزد تو فرستاد و بمن دستور داد بنزد تو بيايم و اكنون مرك تو فرا رسيده بمن بگو پس از تو بكجا و بنزد كه بروم؟ او گفت: اى فرزند بخدا من جز مردى كه در «نصيبين»است كسى را سراغ ندارم.
      پس من بنصيبين آمدم و بنزد آن كس كه معرفى كرده بود رفتم و جريان را بدو گفته نزد او ماندم و او را نيز مرد نيكى يافتم، چيزى نگذشت كه مرك او هم فرا رسيد بدو گفتم: تو ميدانى كه من بسفارش كشيش موصلى بنزد تو آمدم اكنون تو چه دستور دهى و مرا بكه وامى‏گذارى؟ گفت: اى فرزند بخدا من كسى را سراغ ندارم كه تو را باو بسپارم جز مردى كه در عمورية است اگر مايل بودى بنزد او برو كه تنها او است كه براه و روش ما زندگى مى‏كند.
      چون او از دنيا رفت من بعمورية رفتم و سرگذشت خود را براى او گفتم اجازه داد نزدش بمانم، و راستى او مرد نيكى بود و بروش كشيشان پيشين روزگار مى‏گذرانيد، و من در آنجا در نتيجه كسب و كارى كه داشتم چند رأس گاو و گوسفند نيز پيدا كرده بودم، پس مرك او نيز فرا رسيد بدو گفتم: با اين سرگذشتى كه از من ميدانى اكنون تو بمن چه دستور دهى و بكه سفارشم كنى؟ گفت: اى فرزند بخدا من أحدى را سراغ ندارم كه تو را بسوى او روانه كنم ولى همين اندازه بتو بگويم: زمان بعثت آن پيغمبرى كه بدين ابراهيم عليه السلام مبعوث شود نزديك شده آن پيغمبرى كه در ميان عرب ظهور كند، و بسرزمينى مهاجرت كند كه اطرافش را زمينهائى كه پر از سنگهاى سياه است فرا گرفته، و آن سرزمين نخلهاى خرماى بسيارى دارد.
      آن پيغمبر داراى علائم و نشانه‏هائى است: هديه را مى‏پذيرد، از صدقه نمى‏خورد، ميان دو كتفش مهر نبوت است. اگر بتوانى بدان سرزمين بروى زود برو.
      آمدن سلمان بمدينه طيبه:
      سلمان گويد: كشيش عموريه نيز از دنيا رفت، و پس از او مدتى در عموريه ماندم تا بكاروانى از تجار عرب از قبيله كلب برخوردم بدانها گفتم: مرا بسرزمين عرب ببريد و من در عوض اين گاو و گوسفندها را بشما ميدهم؟ آنها پذيرفتند و مرا با خود بردند، ولى چون بسرزمين وادى القرى رسيديم بمن ستم كرده و مرا بعنوان برده و غلامى بمردى يهودى فروختند. در آنجا چشم من بدرختهاى خرمائى افتاد گمان كردم اين همان سرزمينى است كه رفيقم بمن نشانى آنرا داده ولى يقين نداشتم، تا اينكه پسر عموى آن مرد يهودى كه از يهود بنى قريظة بود بدانجا آمد و مرا از او خريده بمدينه آورد، و بخدا سوگند تا چشمم بآن شهر خورد نشانيها را دريافتم و دانستم كه اينجا همان سرزمينى است كه رفيق نصرانى من خبر داده بود.
      پس نزد او ماندم و در اين خلال رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكه مبعوث شده بود و من كه بصورت بردگى زندگى ميكردم هيچگونه اطلاعى از بعثت آن حضرت نداشتم، تا اينكه آن حضرت بمدينه هجرت فرمود، روزى هم چنان كه در نخلستان اربابم بالاى درخت خرما اصلاح آن درخت را مى‏كردم و اربابم نيز پاى درخت نشسته بود ناگاه ديدم پسر عموى او با عجله وارد باغ شده و نزد او آمده گفت:
      خدا طائفه بني قيله را بكشد! اينها در قباء دور مردى را كه امروز از مكه آمده گرفته‏اند و مى‏گويند: اين مرد پيغمبر است! سلمان گويد: همينكه من اين سخن را شنيدم لرزه بر اندامم افتاد بطورى كه نزديك بود از بالاى درخت بروى اربابم بيفتم، پس از درخت پائين آمده بآن مرد گفتم: چه گفتى؟ از اين سؤال من اربابم خشمگين شده سيلى محكمى بگوشم زده گفت: اين كارها بتو چه! بكار خودت مشغول باش! گفتم: چيزى نبود خواستم بدانم سخنش چه بود.

      نخستين ديدار

      سلمان گويد: من مقدارى آذوقه براى خود جمع كرده بودم چون شام آن روز شد آنرا برداشته بنزد رسول خدا صلى الله عليه و آله صلى الله عليه و آله كه در قباء بود آمدم و خدمتش شرفياب شده و بدو عرضه داشتم: من شنيده‏ام شما مرد صالحى هستى و همراهانت نيز مردمانى غريب و نيازمند بكمك و همراهى هستند، و اينك مقدارى صدقه نزد
      من بود كه چون ديدم شما بدان سزاوارتريد آنرا بنزد شما آوردم اين را گفتم و آنچه همراه داشتم پيش آن حضرت نهادم، ديدم آن جناب باصحاب خود رو كرده فرمود: بخوريد ولى خودش دست بدان دراز نكرد. من پيش خود گفتم: اين يك نشانه! پس برفتم و چند روزى گذشت تا رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد مدينه شد و من نيز دو باره چيزى تهيه كرده بنزد آن حضرت آمدم و باو گفتم: من چون ديدم كه شما از صدقه چيزى نمى‏خورى اينك هديه‏اى بنزدت آورده‏ام تا از آن ميل فرمائى ديدم رسول خدا صلى الله عليه و آله خودش خورده و باصحاب نيز دستور داد بخورند. من پيش خود گفتم: اين دو نشانه! سپس روزى بنزد آن حضرت كه در قبرستان بقيع بتشييع جنازه يكى از اصحاب خود رفته بود آمدم، من دو جامه خشن زمخت بر تن داشتم و آن حضرت در ميان اصحاب نشسته بود، پس من پيش رفته سلام كردم و به پشت سرش پيچيدم تا شايد مهر نبوت را در ميان دو شانه آن حضرت ببينم، رسول خدا صلى الله عليه و آله كه متوجه رفتار من شده بود مقصود مرا دانست، و رداى خويش را پس كرد و چشم من بمهر نبوت افتاد.
      من خود را بروى شانه‏هاى حضرت انداخته آنرا مى‏بوسيدم و اشك ميريختم رسول خدا صلى الله عليه و آله بمن فرمود: بازگرد، من پيش روى او آمده در برابرش نشستم و سرگذشت خويش را تا بآخر براى او شرح دادم، رسول خدا بشگفت فرو رفت و از اينكه اصحابش اين جريان را مى‏شنيدند خوشحال گشت.
      سلمان از آن پس بصورت بردگى در خانه آن مرد يهودى ميزيست، و همين گرفتارى مانع از اين شد كه بتواند در جنگ بدر و احد شركت جويد.
      كمكى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آزادى سلمان فرمود:
      سلمان گويد: روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله بمن فرمود اى سلمان براى آزادى خود با اربابت قرار دادى ببند و چيزى بنويسيد، پس من با اربابم براى آزادى‏
      خود قرار دادى بستم باين شرح كه: سيصد نخله خرما براى او بكارم، و چهل وقيه [1] (طلا باو بدهم) پس رسول خدا صلى الله عليه و آله باصحاب خود فرمود: به برادر دينى خود كمك كنيد! و راستى اصحاب كه اين سخن را شنيدند كمك خوبى بمن كردند يكى سى نخله جوان (نشاء) خرما داد، ديگرى بيست نخله داد، آن ديگر پانزده نخله، آن يكى ده نخله داد، و خلاصه هر كه هر چه ميتوانست كمك كرد تا اينكه سيصد نخله (نشاء) فراهم شد.
      پس رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اى سلمان برو و جاى نشاءها را گود كن و چون همه را كندى مرا خبر كن تا من بيايم و آنها بنشانم.
      سلمان گويد: من بدنبال كندن جاى درختهاى خرما رفتم و اصحاب آن حضرت نيز با من كمك كردند تا تمامى سيصد گودال را كنديم آنگاه بنزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده عرض كردم: گودها كنده شد، حضرت برخاسته با من بدان زمين آمد، پس ما يك يك نشاءها را بدست آن حضرت ميداديم و او مى‏نشاند تا اينكه تمام شد و سوگند بدانكه جان سلمان بدست او است (با اينكه معمولا نشاى درخت كه جابجا مى‏شود بسختى مى‏گيرد و بسيار خشك مى‏شود) تمامى آنها گرفت، و حتى يكى از آنها هم خشك نشد

      و در برخى از روايات و تواريخ است كه يكى را سلمان غرس كرد و ما بقى را رسول خدا صلى الله عليه و آله و تنها همان يكى كه سلمان غرس كرده بود خشك شد و ما بقى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله كاشته بود همه آنها گرفت، و هيچكدام خشك نشد.
      بدين ترتيب يك قسمت از قرارداد كه موضوع غرس نخله‏ها بود تمام شد ولى پرداخت آن مال هنگفت باقى ماند تا اينكه روزى قطعه‏اى طلاى ناب كه باندازه تخم مرغى بود از يكى از معادن براى رسول خدا صلى الله عليه و آله آوردند، حضرت فرمود: اين مرد پارسى كه براى آزادى خود قرارداد بسته بود چه شد؟ بمن اطلاع دادند و بنزد آن حضرت رفتم، رسول خدا صلى الله عليه و آله آن قطعه طلا را بمن داده فرمود: اين را بگير و بقيه تعهدى كه با يهودى كرده‏اى بوسيله آن انجام ده من عرض كردم: اى رسول خدا اين قطعه طلا كجا ميتواند پاسخ بدهى مرا بدهد؟ فرمود:
      بگير كه خداوند بوسيله آن بدهى تو را خواهد پرداخت.
      سلمان گويد: بخدائى كه جان من بدست او است من آنرا گرفته و وزن كردم چهل وقيه تمام درآمد، و با پرداخت آن خود را از بردگى نجات دادم.
      (اين بود سرگذشت آزادى سلمان) و از آن پس در جنگ خندق و ساير جنگها بهمراه رسول خدا صلى الله عليه و آله بود
      (زندگانی محمد،ترجمه سیره ابن هشام ،ج 1 ص 139)
      —————————

      ب-در کتاب طبقات ابن سعد آمده است :

      “”واقدى از موسى بن محمد بن ابراهيم بن حارث، از پدرش، همچنين واقدى از محمد بن عبد الله، از زهرى نقل مى‏كند هر دو هر گونه عقد برادرى بعد از جنگ بدر را انكار مى‏كرده‏اند و مى‏گفته‏اند جنگ بدر ميراث بردن از يك ديگر را قطع كرد و سلمان پيش از جنگ بدر و پس از آن برده بوده است و پس از آزادى در سال پنجم هجرت در جنگ خندق (احزاب) شركت كرد””.
      (طبقات الکبری،ابن سعد ج4 ص 74)

      ——–
      “”قتادة، از محمود بن لبيد از گفته ابن عباس ما را خبر داد كه مى‏گفته است سلمان فارسى مرا گفت كه من مردى از دهكده‏يى به نام جى از توابع اصفهان بودم، پدرم دهقان و سالار سرزمين خود بود من به جستجوى آيين حق از پيش پدر بيرون آمدم، گروهى از قبيله كلب مرا به اسيرى گرفتند و به مردى يهودى فروختند و آن مرد مرا به يهودى ديگرى از يهوديان بنى قريظه فروخت و او مرا همراه خود به مدينه آورد و چون رسول خدا به مدينه هجرت فرمود من به سبب بردگى از محضر آن حضرت باز ماندم و شركت در جنگ بدر و احد را از دست دادم، آنگاه رسول خدا به من فرمود براى آزادى خود پيمان بنويس، و چون پيمان نوشتم رسول خدا قطعه زرى به اندازه تخم مرغ به من ارزانى فرمود و من تعهد مالى خود را پرداخت كردم و در جنگ خندق و ديگر جنگها به صورت مسلمانى آزاد شركت كردم””.
      (طبقات ابن سعد،ترجمه ج7 ص 328)

      ——————-
      “”محمد بن اسماعيل ابى فديك از قول كثير بن عبد الله مزنى از پدرش از نياى خود ما را خبر داد كه به روز جنگ خندق مهاجران و انصار درباره اين موضوع كه سلمان از كدام گروه است بگو و مگو كردند، حضرت ختمى مرتبت فرمود: «سلمان از خاندان ماست»””.

      (همان)

      ——————–
      ج-در کتاب انساب الاشراف تقریبا همان مطالب سیره ابن اسحاق و ابن هشام بیان شده است :

      “”أمر سلمان الفارسي‏

      985- قالوا: كان أصل سلمان الفارسي من إصطخر، إلا أن أباهم نزل رامهرمز من كور الأهواز. و كان مجوسيا. و قوم يقولون: كان سلمان من أهل إصبهان.
      و ذلك غير ثبت. فحدّث سلمان أن أباه كان دهقان قريته، و كان يحول بينه و بين الخروج و التصرف، صيانة له. و أنه بعثه مرة في حاجة له. قال: فدفعت إلى كنيسة نصارى، فأعجبتنى قراءتهم و صلاتهم. فسألت بعضهم عن دينهم، فحدّثونى بأمر المسيح عليه السلام و ما كان من شأنه و شأن الأنبياء قبله. فقلت:
      هذا أفضل من ديني و أشبه بالحق. و يقال إنه قال: كنت يتيما فقيرا، و كنت صحبت ابن دهقان رامهرمز، فكان يصعد الجبل فيقف عند راهب في صومعة فيسائله و يحدّثه. فسألت الراهب عن دينه، فأخبرنى به، فأعجبنى. و قلت:
      هذا خير من ديني. فاتبعت دين النصرانية، و سألت عن معدن ذلك الدين.
      فقيل بالشأم: و تهيأ لي ركب يريدون الشأم، فصحبتهم حتى قدمت الشأم فعمدت إلى كنيسة فدخلتها. فكنت مع أسقفهم أتفقه في النصرانية، و أخدمه حتى مات. و قام مكانه آخر، و كان عفيفا موحدا، فخدمته. فلما احتضر، قلت له: أوصنى. قال: ائت نينوى، من أرض الموصل فإن هناك رجلا يقول بقولي. فأتيته، فكنت معه حتى إذا حضرته الوفاة، قلت له: أوصنى إلى من أصير بعدك. فقال : إنّ بنصيبين رجلا يقول بقولي. فأتيته، فقمت معه حتى احتضر، فقلت له أوصنى إلى من أصير بعدك. فقال: إن بعمورية رجلا على ديني. فأتيته. فكان يذكر مبعث رسول الله صلى الله عليه و سلم. فلما احتضر، قلت له أوصنى بما أصنع. فقال: إنه قد أظل زمن نبى يبعث بأرض العرب من ولد إسماعيل بن إبراهيم، يكون مولده و قراره بين النخل، خاتم النبوة بين كتفيه، يسوءه أهله و يردّونه حتى يخرج عنهم إلى غيرهم، يأكل الهدية و لا يأكل الصدقة. قال: فلما مات، (وجدت) قوما من كلب، نصارى، يريدون وادي القرى، فأعطيتهم ما كان معى حتى أخرجونى إلى وادي القرى فغدروا بي، و باعوني من رجل يهودي يقال له يوشع. ثم باعني اليهودي من رجل من بنى قريظة قدم وادي القرى تاجرا. فأتى بي القرظى المدينة. فسألت عن النبي صلى الله عليه و سلم، فأخبرت خبره و مفارقته قومه. فجمعت له رطبا و غير ذلك، و أتيته به و هو بقباء، فقلت: هذا صدقة منى. فدعى قوما من أصحابه، فأكلوا ذلك، و لم يأكل منه، و قال: إنى لا آكل الصدقة. ثم أتيته بشي‏ء، فقلت: هذا هدية. فقبل ذلك منى. ثم تحولت فنظرت إلى الخاتم الذى كان صاحبي وصفه لي بين كتفيه. فأكببت أقبله. و سألنى، فقصصت عليه قصتي.
      و كاتبت صاحبي القرظى على مائة و ستين فسيلة و أربعين أوقية من ذهب. و أتيت النبي صلى الله عليه و سلم. فأعاننى سعد بن عبادة بستين و ديّة، و أعاننى الأنصار بالمائة الباقية. و أتى النبي صلى الله عليه و سلم ذهب من معدن بنى سليم، فأعطانى منه شيئا استقللته، و قلت: لا يبلغ أربعين أوقية. فوضعه في فمه، و قال: ادفعه إلى صاحبك. فوزن، فإذا هو تمام ما أريد. فكان سلمان يقول:
      أنا سلمان بن الإسلام.
      (انساب الاشراف ،ج 1 ص 487)
      ————————

      986- و حدثنى عمر بن بكير، عن الهيثم بن عدى، عن المجالد بن سعيد قال:
      سئل الشعبى هل كان سلمان من موالي رسول الله صلى الله عليه و سلم؟ قال:
      نعم، أفضلهم، كان مكاتبا فاشتراه و أعتقه. قالوا: و شهد سلمان الخندق، و لم يتخلف عن غزاة من غزوات رسول الله صلى الله عليه و سلم. و مات بالمدائن في خلافة عثمان. و كان يكنى بأبى عبد الله. قالوا: و رأى عيينة بن حصن سلمان عند رسول الله صلى الله عليه و سلم يوما و عليه شملة، فقال له: إذا دخلنا عليك، فنحّ عنا هذا و أمثاله فنزّلت فيه: «و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغداة و العشى يريدون وجهه و لا تعد عيناك عنهم تريد زينة الحياة الدنيا و لا تطع من أغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هواه و كان أمره فرطا»، أى عجلا، لا يفرط منه بغير فكر. يقال: فرس فرط، أى سريع يتقدم الخيل.

      حاصل این روایت انساب الاشراف این است که سلمان حین ورود به مدینه از موالیان پیامبر بود یعنی عبد مکاتب مشروط در نزد بعض یهود ساکن مدینه بود که پیامبر او را خریده و آزاد کرد و سلمان در جنگ خندق حضور داشت و در هیچیک از جنگ های پیامبر غائب نبود تا اینکه در ایام خلافت عثمان در مدائن از دنیا رفت…
      (همان)
      ————————————————————-
      د- آنچه که در کتاب “المغازی” واقدی آمده است :

      “”چون قريش از مكه آهنگ مدينه كرده و بيرون آمدند، گروهى از سواران خزاعه خود را به پيامبر (ص) رسانده و خبر دادند كه قريش از مكه راه افتاده‏اند. اين گروه فاصله ميان مكه و مدينه را چهار روزه طى كرده بودند. در اين هنگام پيامبر (ص) مردم را فرا خوانده و خبر حركت دشمن را به ايشان دادند و با آنها درباره جهاد و جنگ رايزنى فرمودند. پيامبر (ص) به آنها وعده دادند كه اگر شكيبايى و پرهيزكارى كنند، پيروز خواهند شد، و مردم را به اطاعت از خدا و رسول فرمان دادند. پيامبر (ص) در مورد جنگ خندق هم با مسلمانان مشورت فرمود. آن حضرت هنگام جنگ با مردم زياد مشورت مى‏فرمود.
      پيامبر (ص) فرمود: آيا براى مبارزه از مدينه بيرون برويم؟ يا در مدينه باقى بمانيم و گرداگرد آن را خندق بسازيم؟ يا در فاصله نزديك مدينه باشيم و اين كوه را پشت سر خود قرار دهيم؟ مسلمانان اختلاف نظر پيدا كردند. گروهى گفتند ما در فاصله ميان منطقه بعاث و ثنيّة الوداع تا جرف قرار مى‏گيريم. گروهى ديگر گفتند مدينه را پشت سر خود قرار مى‏دهيم.
      سلمان گفت: اى رسول خدا، روزگارى كه در زمين فارس بوديم، هر گاه از سواران بيم داشتيم برگرد خود خندق مى‏كنديم، آيا صلاح مى‏دانيد كه اكنون هم خندق درست كنيم؟ اين پيشنهاد و رأى سلمان مسلمانان را خوش آمد و اين مطلب را هم بياد آوردند كه پيامبر (ص) در جنگ احد هم دوست مى‏داشت كه مسلمانان در مدينه بمانند و از آن بيرون نروند، بدين جهت مسلمانان بيرون رفتن از مدينه را دوست نداشتند و ترجيح مى‏دادند كه در مدينه بمانند””.

      (المغازی،ترجمه،ص 333)

      —————–
      “”در آن روز مسلمانان اگر از كسى سستى مى‏ديدند بر او مى‏خنديدند، و در آن روز بود كه مسلمانان در مورد سلمان بگو مگو كردند. سلمان مردى نيرومند و كاملا آشنا به حفر خندق بود.
      مهاجران مى‏گفتند سلمان از ماست، و انصار مى‏گفتند او از ماست و ما به او سزاوارتريم.
      چون اين گفتار مهاجران و انصار به اطلاع پيامبر (ص) رسيد فرمود: سلمان مردى است كه از خاندان ما شمرده مى‏شود. سلمان به اندازه ده مرد كار مى‏كرد تا اينكه قيس بن ابى صعصعه او را چشم زد و سلمان بيهوش شد و به زمين افتاد. در اين مورد از رسول خدا (ص) سؤال كردند، و ايشان فرمود: كنار او برويد و او را وضو و غسل دهيد، و آب آن را در ظرفى جمع كرده و پشت سر او خالى كنيد! و چنين كردند. سلمان چنان بهبود يافت كه گفتى از بند رسته است””.

      (همان)
      —————————–
      “”ابن ابى سبره برايم از قول فضيل بن مبشّر نقل كرد كه گفته است از جابر بن عبد الله شنيدم كه مى‏گفت: در هنگام حفر خندق مساحتى را كه پنج ذرع در پنج ذرع بود براى سلمان‏ تعيين كرده بودند، و او به تنهايى آن را كند و چون از كندن آن فارغ شد، مى‏گفت: پروردگارا، زندگى‏اى جز زندگى آخرت نيست””.
      (همان)
      —————————-
      “”عاصم بن عبد الله حكمى برايم از عمر بن حكم نقل كرد كه مى‏گفت: عمر بن خطّاب هم در آن روز در منطقه كوه بنى عبيد با تيشه كار مى‏كرد. تيشه او به سنگ سختى برخورد كرد كه پيامبر (ص) تيشه را از او گرفتند. وقتى كه اولين ضربت را زدند برقى از آن سنگ به جانب‏ يمن پريد. سپس ضربه ديگرى زدند و برقى از سنگ به جانب شام پريد. ضربه سوم را كه زدند.
      برقى به سوى خاور جهيد، و هنگام ضربه سوم سنگ شكست. عمر بن خطّاب مى‏گفت: سوگند به كسى كه او را به حق مبعوث فرموده است كه آن سنگ مانند شن نرم گرديد، و هر دفعه كه پيامبر (ص) به آن سنگ ضربه مى‏زدند سلمان به سنگ نگاه مى‏كرد و جهش برق را مى‏ديد.
      او به پيامبر (ص) گفت: اى رسول خدا، هر دفعه كه تيشه مى‏زديد از زير آن برقى مى‏درخشيد.
      پيامبر (ص) فرمودند: مگر آن را ديدى؟ گفت: آرى. پيامبر (ص) فرمود: در ضربه اول كاخهاى شام در نظرم پديد آمد، و در ضربه دوم كاخهاى يمن را ديدم، و در ضربه سوم كاخ سپيد خسرو را در مدائن ديدم. سپس پيامبر (ص) شروع به شرح دادن چگونگى كاخ خسرو براى سلمان فرمودند. سلمان گفت: درست مى‏گوييد، سوگند به آن كس كه تو را بر حق مبعوث فرموده است كه كاخ خسرو اينچنين است كه شرح مى‏دهيد، و گواهى مى‏دهم كه رسول خدايى، پيامبر (ص) فرمود: اينها علامت فتوحاتى است كه پس از من خداوند براى شما خواهد گشود، اى سلمان، شام فتح خواهد شد، و هرقل به دورترين نقطه كشورش خواهد گريخت و شما بر شام پيروز خواهيد شد. هيچ كس را ياراى ستيزه با شما نخواهد بود، و يمن را هم خواهيد گشود، و خاور هم براى شما فتح خواهد شد، و خسرو پس از فتح كشورش كشته خواهد شد. سلمان مى‏گويد: همه اينها را ديدم””.
      (همان)
      —————————
      ذ-در کتاب المتظم ابن جوزی آمده است :

      “”آخى بين سلمان الفارسيّ، و أبي الدرداء. و قيل: بين سلمان، و حذيفة””.
      یعنی پیامبر در جریان مواخاه (عقد اخوت بین مهاجر و انصار) بین سلمان فارسی و ابو الدرداء پیمان برادری ایجاد کرد ،برخی هم گفته اند پیمان برادری سلمان با حذیفه بوده است.
      (المنتظم ،ج3 ص 73)
      —————————-
      و كان جميع من وافوا الخندق [ممن ذكر] [2] من القبائل عشرة آلاف، و هم الأحزاب، و كانوا ثلاثة عساكر، و الجملة بيد أبي سفيان فلما بلغ رسول الله صلّى الله عليه و سلّم فصولهم من مكة، ندب الناس، و أخبرهم خبرهم و شاورهم، فأشار سلمان الفارسيّ بالخندق، فأعجب ذلك المسلمين و عسكر بهم رسول الله صلّى الله عليه و سلّم إلى سفح سلع [3]، و جعل سلعا خلف ظهره، و كان المسلمون يومئذ ثلاثة آلاف و استخلف على المدينة عبد الله بن أم مكتوم. ثم خندق على المدينة، و جعل المسلمون يعملون مستعجلين يبادرون قدوم عدوهم، و عمل رسول الله صلّى الله عليه و سلّم معهم بيده لينشطوا، ففرغوا منه في ستة أيام””
      (همان ،ص 227)

      این عبارت ناظر به جریان جنگ احزاب یا خندق است می گوید در آن جنگ ده هزار نفر از قبائل در قالب سه لشکر برای از بین بردن پیامبر و مسلمانان به سر کردگی ابوسفیان به مدینه حمله کردند،بعد اشاره به مشورت پیامبر با اصحاب خود می کند و اینکه حفر خندق به پیشنهاد سلمان مورد تصویب واقع شد ….
      ابن جوزی این ماجرا را (جنگ خندق و مشاوره با سلمان) مربوط به سال پنجم هجرت میداند
      —————-
      260- سلمان الفارسيّ، يكنى أبا عبد الله [1]:
      من أهل مدينة أصبهان. و يقال: من أهل رامهرمز، أسلم في السنة الأولى من الهجرة، و أول مشهد شهده مع رسول الله صلّى الله عليه و سلّم يوم الخندق، و إنما منعه من حضور ما قبل ذلك أنه كان مسترقا لقوم من اليهود فكاتبوه و أدى رسول الله صلّى الله عليه و سلّم كتابته و عتق، و لم يزل بالمدينة حتى غزا المسلمون العراق فخرج معهم و حضر فتح المدائن، و ولاه إياها عمر، فنزلها حتى مات بها، و قبره الآن ظاهر.
      أخبرنا هبة الله بن الحصين، قال: أخبرنا الحسن بن علي التميمي، قال: أخبرنا أحمد بن جعفر، قال: حدّثنا عبد الله بن أحمد بن حنبل، قال: حدّثني أبي، قال:
      حدّثنا يعقوب، عن ابن إسحاق، قال: حدّثني عاصم بن عمر بن قتادة الأنصاري، عن محمود بن لبيد، عن عبد الله بن عباس، قال: حدّثني سلمان الفارسيّ، قال [2]:
      كنت رجلا فارسيا من أهل أصبهان من قرية [3] يقال لها جيّ، و كان أبي دهقان قريته [4]، و كنت أحب خلق الله إليه، فلم يزل به حبه إياي حتى حبسني في بيته كما تحبس الجارية [5]، و اجتهدت [6] في المجوسية حتى كنت قطن النار [7] الّذي يوقدها، لا يتركها تخبو ساعة.
      قال: و كان لأبي ضيعة عظيمة، قال: فشغل في بنيان له يوما، فقال لي: يا بني إني قد شغلت ببنائي هذا اليوم عن ضيعتي، فاذهب فاطلعها، و أمرني فيها ببعض ما يريد، فخرجت أريد ضيعته، فمررت بكنيسة من كنائس النصارى فسمعت أصواتهم فيها 5/ أ و هم/ يصلون، و كنت لا أدري ما أمر الناس لحبس أبي إياي في بيته، فلما مررت بهم و سمعت أصواتهم دخلت عليهم انظر ما يصنعون…””
      (همان)

      این بخش از کتاب المنتظم هم بیوگرافی کامل سلمان است که دقیقا مطابق با گزارش ابن اسحاق و ابن هشام است که از باز ترجمه آن خودداری می کنم.

      ————————————————————-
      ر-در ترجمه تاریخ طبری چنین آمده است :

      “”محمد بن عمر گويد: سلمان به پيمبر گفت كه خندق بزند و اين نخستين جنگى بود كه سلمان در آن حضور داشت و در اين هنگام آزاد بود و گفت: «اى پيمبر خدا ما در كشور پارسيان وقتى محاصره مى‏شديم خندق مى‏زديم.» ابن اسحاق گويد: «پيمبر براى ترغيب مسلمانان در حفر خندق كار مى‏كرد و مسلمانان نيز به كار پرداختند و گروهى از مسلمانان از كار بازماندند و بى‏خبر و اجازه پيمبر خدا سوى خانه‏هاى خويش بازگشتند و چنان بود كه وقتى يكى از مسلمانان‏

      كارى داشت با پيمبر مى‏گفت و اجازه مى‏گرفت كه به دنبال كار خويش برود و پيمبر اجازه مى‏داد 566) (567 و چون كار وى انجام مى‏شد به منظور خير و ثواب به كار حفر بازمى‏گشت و خدا عز و جل اين آيه را نازل فرمود:
      «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِذا كانُوا مَعَهُ عَلى‏ أَمْرٍ جامِعٍ لَمْ يَذْهَبُوا حَتَّى يَسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ أُولئِكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَإِذَا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمُ الله إِنَّ الله غَفُورٌ رَحِيمٌ 24: 62» [1] يعنى: مؤمنان فقط آن كسانند كه به خدا و پيغمبرش گرويده‏اند، اگر براى بعضى كارهايشان از تو اجازه خواستند به هر كدامشان خواستى اجازه بده و براى ايشان آمرزش بخواه كه خدا آمرزگار و رحيم است.»””

      (تاریخ طبری،ترجمه ،ج 3 ،ص 1069)

      ————————-

      “”عمرو بن عوف مزنى گويد: به سال جنگ احزاب پيمبر خندق را از بيشه شيخين از محله بنى حارثه تا مذاذ خط كشيد و براى هر ده كس چهل ذراع معين كرد و
      مهاجر و انصار درباره انتساب سلمان سخن آوردند كه مردى نيرومند بود انصاريان گفتند: «سلمان از ماست» و مهاجران گفتند: «سلمان از ماست» و پيمبر گفت: «سلمان از خاندان ماست.» عمرو بن عوف گويد: «من و سلمان و حذيفة بن يمان و نعمان بن مقرن و شش كس از انصار چهل ذراع بكنديم و خدا از دل خندق سنگى سپيد و سخت نمودار كرد و آهن ما بشكست و كار سخت شد و به سلمان گفتيم پيش پيمبر برو و ماجراى اين سنگ را با وى بگوى كه يا از آن بگذريم يا فرمان خويش بگويد كه خوش نداريم از خط او تجاوز كنيم» گويد: سلمان پيش پيمبر رفت كه در يك خيمه تركى جاى داشت و گفت:
      «اى پيمبر خداى، پدر و مادر ما فداى تو باد سنگ سپيد سختى از زمين خندق در آمده كه آهن ما را شكسته و كار سخت شده و شكستن آن نتوانيم، فرمان خويش بگوى كه خوش نداريم از خط تو تجاوز كنيم.» گويد: «پيمبر با سلمان به خندق فرود آمد و ما نه كس به كنار خندق بالا رفتيم و پيمبر كلنگ از سلمان بگرفت و ضربتى به سنگ زد كه بشكست و برقى از آن جست و دو سوى مدينه را روشن كرد گفتى چراغى در خانه‏اى تاريك بود، و پيمبر تكبير فيروزى گفت و مسلمانان نيز تكبير گفتند. آنگاه پيمبر دست سلمان را بگرفت و بالا رفت سلمان گفت: «اى پيمبر خدا، پدر و مادرم فداى تو باد، چيزى ديدم كه هرگز نديده بودم.» پيمبر سوى كسان نگريست و گفت: «آنچه سلمان مى‏گويد شما نيز ديده‏ايد؟» گفتند: «آرى اى پيمبر خدا ديديم كه ضربت مى‏زدى و برقى چون موج برون مى‏شد و شنيديم كه تكبير مى‏گفتى و ما نيز تكبير گفتيم و چيزى جز اين نديديم.» پيمبر گفت: «راست گفتيد وقتى ضربت اول را زدم و برقى كه شما ديديد
      شد قصرهاى حيره و مداين كسرى را ديدم كه گويى دندانهاى سگ بود و جبريل به من خبر داد كه امت من بر آن تسلط مى‏يابند. آنگاه ضربت دوم را زدم و برقى كه شما ديديد نمودار شد قصرهاى سرخ سرزمين روم را ديدم كه گويى دندانهاى سگ بود و جبريل به من خبر داد كه امت من بر آن تسلط مى‏يابند. آنگاه ضربت سوم را زدم و برقى كه شما ديديد نمودار شد و قصرهاى صنعا را ديدم كه گويى دندانهاى سگ بود و جبريل به من خبر داد كه امت من بر آن تسلط مى‏يابند. بشارت كه فيروز مى‏شويد، بشارت كه فيروز مى‏شويد، بشارت كه فيروز مى‏شويد.» مسلمانان خوشدل شدند و گفتند: «اين وعده صدق است كه خدا پس از حصار وعده فيروزى مى‏دهد.» آنگاه احزاب نمودار شدند و مسلمانان گفتند: «اين وعده خداست و خدا و پيمبر راست گفته‏اند و ايمانشان بيفزود.» و منافقان گفتند: «تعجب نمى‏كنيد كه سخن مى‏گويد و آرزومند مى‏كند و وعده نادرست مى‏دهد مى‏گويد كه در يثرب قصرهاى حيره و مداين كسرى را مى‏بيند كه شما آنرا مى‏گشاييد، ولى شما خندق مى‏كنيد و نمى‏توانيد به قضاى حاجت رويد و اين آيه نازل شد: «وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا الله وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً 33: 12» يعنى: آن دم كه منافقان و كسانى كه در دلهايشان مرضى بود مى‏گفتند: «خدا و پيغمبرش جز فريب به ما وعده ندادند» ابن اسحاق گويد: وقتى به روزگار عمر و عثمان و بعد اين ولايتها گشوده شد ابو هريره مى‏گفت: «هر چه مى‏خواهيد بگشاييد، قسم بخدايى كه جان محمد به فرمان اوست هر شهرى گشوده‏ايد يا تا به روز رستاخيز بگشاييد كليد آنرا قبلا به محمد داده‏اند.

      (همان ،ص 1070)

      ————————

      “” سلمان فارسى نيز بود كه كنيه ابو عبد الله داشت و از دهكده‏اى از اصفهان و به قولى از رامهرمز بود و اسير عربان كلب شد كه او را به يك يهودى در وادى القرى فروختند و با يهودى قرار مكاتبه نهاد، يعنى مالى بدهد و آزاد شود، و پيمبر و مسلمانان او را در كار پرداخت كمك كردند تا آزاد شد.
      بعضى نسب شناسان پارسى گويند: سلمان از ولايت شاپور بود و نامش مابه پسر بوذخشان پسر ده ديره بود””.
      (همان ،ج 4 ص 1301)

      ———————————
      اینها مجموعه مطالبی بود که در ریفرنسهایی که کامنت گذار محترم کالان ارائه کرده بود آمده است.

       
  37. مازیار وطن‌پرست

    جناب محمد در پست پیش لینک مقاله‌ای از روزنامهٔ انقلاب اسلامی در هجرت را برای سید مرتضای گرامی گذاشته‌بودی، خواستم اگر علاقه داری کتاب “حجاب شرعی در عصر پیامبر” را خدمتتان معرفی کنم که تمام مباحث آن مقاله را با مرجع و مستند اثبات می‌کند. نوشتهٔ آقای امیرحسین ترکاشوند و روی اینترنت با مختصری جستجو در دسترس است.

     
  38. سلام جناب نوری زاد عزیز ،
    عید مبعث واقعیتان مبارک . عیدی که اگه پیامبر اسلام الان حضور داشت ، خودش هم لباس سبز میپوشید و به امتش تبریک میگفت …
    دوست محترمی به نام ” فرزند پدر ” از شما چهارتن نام برده … و من موندم که چرا فقط چهار تن ؟ پس بقیه کجا هستن ؟
    من کجا هستم ؟ پسرم کجاست ؟ همکار و دوستانم کجا هستن ؟ و مردم کشورم به چه کاری مشغولند ؟
    یاد این قصیه افتادم :
    زمانی که استالین مُرد ، خروچف جانشین او در کنگره حزب کمونیست شروع به بازگوئی جنایات استالین کرد !
    همه حاضرین تعجب کرده بودن که چگونه یک رهبر از رهبر قبلی اینچنین تند انتقاد میکند ؟
    در حین سخنرانی ، که سالن پر از جمعیت بود ، ناگهان فردی از بین جمعیت خطاب به خروچف فریاد زد : ” پس آنزمان تو کجا بودی !!!؟”
    سالن ساکت شد . خروچف پرسید : چه کسی این سوال رو پرسید ؟
    هیچکس جواب نداد ! دوباره پرسید : کسی که این سوال رو پرسید بایستد !
    اما هیچ کس بلند نشد و جواب نداد …
    خروچف در حالی که لبخندی بر لب داشت گفت :
    ” من در آن زمان ، جای تو ایستاده بودم …”

    خواستم بگم ، برادر عزیزم ، بجز اون چهار نفر و چهار نفرهای دلاوری که تعدادشان به هزاران نفر میرسد … بقیه در صندلی اون فرد معترض لم داده ایم …

     
    • جناب ابتدا فکر کردم اسم خروشچف به اشتباه از دست مبارکتان در رفته ولی ببا دو باره نوشتن خروچف مطمئن شدم که هیج شناختی ازوی و اوظاع آن زمان ندارید خروشچف صحیح است ! در ثانی مگر سید مرتضی فقط بلد است ملا لغطی بازی در آورد ما هم بلدیم . بله !

       
      • سلام مهرداد عزیز؛بسیار ممنون و سپاسگزارم که غلط املائی ام رو به من گوشزد کردین .
        کار خوبی کردین که منو در اشتباهم نذاشتین . دستتان درد نکنه . ولی راستش منظور من از ذکر این موضوع فقط رسوندن پیامی بود که مثلاً بگم ، من و امثال من در این وانفسا در صندلی ترسمان لمیده ایم .
        اگه از این کامنت این برداشت شده من به مقصود رسیده ام و شما هم به من کمک کردین .
        ضمنن حدستان درست است ، راستش من از خروشچف اطلاع درستی ندارم …

         
      • مهرداد عزیز ؛
        اینم یادم رفت بگم که شما خوشبختانه دوست خیلی خوبی هستی ولی متاسفانه نمیتونی ملالغتی خوبی بشی !!!چر ؟
        چونکه در همین دو خط و نیم کامنت شما پنج غلط آشکار وجود داره که بد نیست اونارو اصلاح بکنید :
        ببا = با
        دو باره = دوباره( جهت اطلاع “دوباره” خودش یه لغته و جدا نوشته نمیشه )
        ازوی = از وی ( جهت اطلاع ” از وی ” دو کلمه ی جدا هستن و روی هم نوشته نمیشن )
        اوظاع = اوضاع
        ملالغطی = ملا لغتی
        اینا رو فقط جهت نشوندن یه لبخند بر لبان مبارکتون نوشتم و امیدارم به دل نگیرید …

         
  39. سلام برهمه ناظران محترم ونوري زادمكرم

    خجسته عيدسعيد مبعث ختمي مرتبت نبي مكرم اسلام را برهمه بشريت وانسانها اعم ازمؤمن وملحد برهمه تبريك وتهنيت عرض مي كنم.

    آن حضرت هدف ازبعثت خويش رااينگونه بيان داشته اند:”بعثت لأتمم مكارم الآخلاق ” مبعوث شدم تامكرمت هاي اخلاقي انسانها را به تكامل برسانم .
    وحضرت اميرمؤمنان -ع- مي فرمايند :هدف ازبعثت پيامبر-ص- براي شكوفاندن افكار پنهان عقل هاي بشري است تاباخردورزي وشكوفا شدن عقلها انسانها بهترين زندگاني راداشته باشند.”ليثيردفائن العقول”.

    اميداست كه باالهام گرفتن ازآموزه هاي وحي قرآني وسنت پسنديده اخلاق محمدي -ص- همه ناظران سايت باتضارب آراءوشكوفا شدن عقلها وخردورزي مهرورزانه به تفاهم انساني درزندگي مسالمت آميز باهمه انسانها وساختن جامعه سالم مهرورزانه كوشاباشيم وكمي وكاستي هارا جبران كرده وبحران هاي اجتماعي را به سهولت وكمك خردورزي جمعي به سامان واصلا ح برسانيم ودرجامعه شاهد هيچگونه ظلمي برمظلومي بي پناه نباشيم. وحكومتي عادل برمبناي دموكراسي واقعي برآمده ازرأي مردم تشكيل بدهيم. به اميد آن روز.والسلام عليكم جميعا.بااحترام تمام.

     
  40. توصيه هاى خير خواهانه به گمراهان

    اى گمراه. باب توبه هميشه باز است. توبه كن و به دين برگرد. دين براى هر نياز تو راه حل انديشيده است. فقط بگو چه نيازى دارى؛ هر چه مى خواهى بگو. هرچه. كلاه شرعى بر آن خواهم گذاشت تا با آسودگى وجدان ناشى از وجاهت دينى به آن بپردازى نه با طعن و تكفير از سوى مؤمنان.

    دلت پر است و مى خواهى فحاشى كنى؟
    خوب اينكه كارى ندارد. مى توانى به كفار هر چه دلت خواست فحاشى كنى حتى از تريبون هاى عمومى. يا اگر خواستى فحش هاى آبدار تر بدهى مى توانى با نام مستعار، جگر خود را با فحاشى جلا بدهى.
    چون اين فحاشى از غيرت دينى بر مى خيزد و خطاب به كفار است اصلا مذموم نيست خيلى هم ممدوح است. مثلا اينطور:
    “من مي خواهم فلان كافر وهرچه ازنسل ميمون وخرچنگ وغورباغه وعقرب هستندهيكل كثيفشان را به لجن فاضلاب تهران آغشته نمايم واعتقاد سخيفشان را به نقد لجنوار بركشم ؛اينان ازطوفاله هاي عهددقيانوس هستند. اينان از پس مانده هاي ميمون هاي آمازون وازنسل بوزينه هاي افريقا هستند””من هم مي خواهم برعقيده او ش…. كنم ودهنش را گ.. آلود نمايم” “اينان ازنسل دايناسورهاي منقرض شده هستند وشايد اينان ازمسخ شدگان به ميمون ها هستند كه حالا به شكل دايناسوردرآمده اند. اينان همانندخرچنگ وغورباغه اي هستند دركنار رودخانه لجني افتاده اند وبه آب زلال رودخانه انسانيت غور غور مي كنند.”

    خوب كه اندرونت را خالى كردى و راحت شدى، مى روى بالاى منبر و آنهايى كه پاى منبرت مى نشينند را يكساعتى با تفسير ” ويل لكل همزه لمزه ” از بدگويى پرهيز مى دهى و بعد پاكت حق المنبر مرحمتى را مى گذارى توى جيب قبايت و نان حلال و بى زحمت براى اهل بيتت مى برى.
    مى گويى اين ريا كارى و درورويى است؟ خير اينجا يك نكته باريك تر از مو هست كه در واقع فوت كوزه گرى است و اگر اين شگرد را ياد بگيرى ردخور ندارد. اين اصل طلايى را بخاطر بسپار: “بيانات دينى ات مفاهيم است و عملكردت مصاديق”. هر كار دلت خواست بكن اگر گفتند چرا بيانات دينى ات با عملت نمى خواند بگو “چرا مفاهيم را با مصاديق خلط مى كنيد؟؟؟؟” و طلبكارشان بشو.

    ( اما خودمانيم ها. مگر اجداد قحط است كه خودت را از نسل ميمون مى دانى؟ خوب نَسَبَت را برسان به شاهزاده ها و همينطور برو برو تا برسى به آدم و حوّا. حالا گيرم حوا اغوا گر بوده و آدم را گول زده و قابيل قاتل هوسرانى بوده كه به طمع وصال خواهر خوشگلترش، برادرش هابيل را كشته و از كلاغى ياد گرفته كه جسد برادر را زير خاك بنهان كند. دَمش هم گرم. عُرضه داشته و كرده. هر چه باشد از ميمون ايكبيرى كه بهتر است)

    “معتقدى قرض دادن زن هيچ عيبي ندارد؟ اين همان ديوسي آشكاراست كه غيرت هيچ نيم مردي هم برنمي تابد تاچه رسد به مرد.”
    خوب براى اين هم راهكار هست. زنت را سه بار طلاق بده بعد با همان مردى كه مى خواهى به او زنت را قرض دهى قرار بگذاريد محلل شود و بعدش طلاقش دهد. اينطور منظورت عملى شده بى غيرتى هم نكرده اى.

    “مي خواهى زن ومرد لخت وعريان همانند حيوانات وحشي درزندگي هپي گرانه شهوت راني كنند وهركسي با مادر وخواهر وزنانشان درآميزند وارضاي شهوت كنند وخوش باشند.؟”
    نه اينكار را ديگر شرمنده. همان يكبار حلال شد بعدش حرام شد. ديگر پررو نشو.

    گفتى :”چرا من نتوانم دوست دختر داشته باشم ؟”
    براى اينهم راه حل هست. صيغه عقد موقت بخوان و به جاى يك دوست دختر، يكصد تا دوست دختر داشته باش.

    مى بينى؟ هر كار بخواهى مجاز است. حتى اگر عشقت كشيد بيگناهان و فرهيختگان را بكشى براى آنهم راهكار داريم.
    پيچش دست خودمان است. همه سيئات، به يد با كفايت ما حسنات مى شوند. به بنى بشرى هم لازم نيست جواب پس بدهى. هركه جرأت كرد چون و چرا كند با انگ توهين به مقدسات، وا مى داريم گردنش را بشكنند و مادرش را به عزايش مى نشانيم. بعدش هم: كى بود كى بود؟ من نبودم. فكر همه جايش را كرده ايم. شرطش اينست كه ما را دور نزنى. ديگر چه مى خواهى؟

    واقعاً حيف نيست اين ساحل امن و نرم و گرم و پر از نعمت را ول كرده اى زده اى به درياى طوفانى تا هى با امواج غيرتى كه ما در مؤمنين بر مى انگيزيم كوبيده شوى به صخره هاى اعتقادات هزاران ساله؟؟

     
  41. سلام علیکم نوری زاد عزیز
    کاش به ما می گفتی چه آرزویی داری؟ آرزوی من کجا و آرزوی تو کجا؟ دوست دارم بدونم آرزوت چیه؟ کاش به ما می گفتی چه آرزویی داری. خیلی دوست دارم بدونم.

    ——————————–

    سلام خشایار گرامی
    آرزوی من زیاد هم دور از دسترس نیست. من دو تا آرزو دارم. یکی برای ایران و ایرانیان و یکی هم برای خودم . برای ایرانیان : خوشبختیِ فهیمانه، و برای خودم یک هفته – و نه بیشتر – استراحت و بی خیالی و هیچ نفهمی. اولی را در دسترس تر می بینم. دومی مدام از من می گریزد.
    با احترام

    .

     
    • آرزوی بی خیالی و هیچ نفهمی
      که البته شوخی بود…
      لیکن استراحت ضروری است.
      استراحت به معنی بی خیالی و هیچ نفهمی نیست.
      اگر احساس خستگی می کنید بلافاصله سراغ والدین محترم روید. هر اندازه لازم است.
      رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود
      نه گهی تند و گهی خسته رود

      سعی کنید در هر حال لبخند رضایت از لبانتان دور نشود……
      می دانم خواهش سختی است ولی هدف بسیار با ارزشی است

       
  42. با درود به نوریزاد عزیزوهم میهنان فرهیخته : جناب نوریزاد کامنت زیر را با اصلاحات به همه دوستان جهت بررسی و بیان نظر تقدیم میکنم باشد که به نتایج ملموسی هرچنداندک دست پیداکنیم با شایسته ترین احترام …………………………………………………………………….

    آدم و حوا !

    چرا باید بپذیرم که آدم و حوایی وجود داشته اند ؟ لازم است که به یک سوال مهم پاسخ بگویم که بسیار گفته شده اول مرغ بوده یا تخم مرغ خوب اگر بگویید مرغ در ابتدا بوده که میگویند مرغ در ابتدا ازتخم مرغ است و این دور باطل ادامه دارد ولی اگر به روند تکامل ایمان بیاوریم جواب بسیار سهل خواهد بود بببینید من مجبورم یک مثال بزنم چطور ازشر بیماری ها خلاص شویم ؟ جواب : دارو . خوب راه دیگر! جواب واکسیناسیون! بله واکسیناسیون در مقابل بیماری یعنی نوعی تکامل چون بدن قبلا با آن بیماری روبرو نشده بوده پس قادر به شناسایی نوع میکروب هم نیست و بیمار میشود ولی زمانی که نوع ضعیف و یا کشته شده آن میکروب به بدن وارد شود فرایند ساختن پاد تن شروع میشود و تمام گلبولهای سفید و گویچه ها ووو قادر به مقابله با بیماری جدید میشوند ! با توجه به این مطلب میتوان نتیجه گرفت که چون تخم مرغ کپی کامل مرغ است پس ابتدا مرغ باید نوعی تکامل پیدا کند که به ژن های خود تحول بخشد وموتاسیونی صورت گیرد و تخم مرغ منتج ازمرغ است .آن تغییرات درژن او(جوجه) مشاهده خواهدشد . در مورد بشر وضع کمی فرق میکند. به این صورت که بشر آموزش پذیر است مثلا شما بله شما آیا قادر هستید که یک مار را با دست خالی به چنگ آورید ؟ مطمئنا خیر ! ولی اگر توسط شخصی کارکشته آموزش ببینید که چطور حواس یک مار را پرت کنید با چند بار تمرین قادر میشوید که این کار را به راحتی انجام دهید . واگر لازم دیدید به کودکانتان هم آموزش بدهید . ولی یک گربه به طور غریزی قادر به مبارزه با یک مار (البته کوچک) هست به این صورت که اگر مقابل مار قرار گرفت ابتدا فرار میکند ولی اگر مجبور شد یک پنجه رامقابل بینی میگیرد ( چون بینی گربه فاقد مو است ) با پنجه دیگر به مار ضربه میزند و بدن گربه چون دارای موی فراوان است مار قادر به نیش زدن به بدن گربه نیست یعنی نیش مار به گوشت تنش فرو نمیرود ولی بینی گربه نقطه ضعف حیوان هست که با پنجه آن را میپوشاند .خوب این مبارزه را چه کسی به گربه آموخت ؟ جواب غریزه است ! بشر به خاطر تکیه بر هوش بسیاری ازغریزه های ذاتیش را فراموش میکند مثلا اگر شخصی شنا بلد نباشد اگر به درون استخر پر آب افتاد پس اززمان اندکی غرق میشود . در صورتی که تقریبا هیچ حیوان دیگر در شرایط مشابه غرق نمیشود مثلا شما اگر کبوتری ویا گربه ای یا خرگوشی را به آب بیفکنید در صورتی که هیچ گاه تا کنون با آب تماس نداشته غرق نمیشود و شنا کنان خود را نجات میدهد خوب این شنا را که به او آموخت ؟جواب غریزه است که در نهاد وی امانت است . خوب برویم سر اصل مطلب یعنی آدم و حوا !! این دو انسان که در بهشت جای داشتند و در نازونعمت زندگی میکردند تا این که حوا با وسوسه های شیطان آدم را به خاک سیاه انداخت و آن بیچاره را بد بخت کرد و خود را نیز! و خداوند هم آن دو بی پناه را به کره زمین فرستاد با سوالهای بسیار اساسی که حوزویان گرامی باید به آن ها به صورت تک تک پاسخ دهند . اول این که آن دو با کدام زبان با هم صحبت میکردند ؟ وکجا آمزش زبان دیده بودند ؟ در کجای زمین و کدام قاره فرود آمدند ؟ چگونه برای خود لباس تهیه کردند؟ در بهشت که با برگ درخت بود! و نه سرما بود و نه گرما ! چطور منزل ساختند؟ چه کسی به آن ها آموزش داد ؟یا در غار پناه گرفتند ؟ ازشر سرما و گرما ! با حیوانات فراوان آن زمان چطور کنار آمدند ؟ با این عمر محدود بشر و اینکه هردو بالغ به دنیا آمده بودند یعنی حداقل یک سوم یا یک چهارم عمر خود را قبلا طی کرده بودند. چطور غذا تهیه کردند ؟ درزمستان و سرما چه کسی به آن ها آموخت که آذوقه تهیه کنند ؟ نحوه مقابله با حیوانات چگونه بود ؟ چون این دو بد بخت که در تمام عمرغذا تهیه نکرده بودند ! حیوانی ندیده بودند که بدانند رام هست و یا وحشی که حیوان کم خطر تر را شکار کنند ! گیاه ها را چگونه آموختند که بشناسند چون هیچ شناختی ازانواع گیاهان نداشتند ! فرزند اولشان را چگونه به دنیا آوردند ؟ قابله که بود ؟ آدم بد بخت که آموزش قابله گی نداشت ! بدن انسان به طور طبیعی فاقد موی انبوه است . هابیل و قابیل را چطور پوشاندند که ازسزما وگرما و انواع خطرات مانند گزش حشرات بسیارمقاوم آن زمان مصون مانند؟ و از همه مهم تر چون دفعا تا و واحد ساخته شده بودند باید فاقد هر گونه پاد تن برای مبارزه با انواع بیماریهای کره زمین باشند چون بهشت مکان امن الهی است ! با بیماریهای عدیده چگونه بدنشان کنار آمد ؟ و اگر خداوند تمام پاد تن هارا قبلا به آن ها داده بود پس مقابل بیماری ها روئین تن بودند ! فرزندانشان چرا بیمار شدند ؟ اگر یکی ازدو پسرشان دیگری را کشت هرچه حوا دختر به دنیا می آورد به پاداش آن قتل نا جوانمردانه مال آن پسر گردن کلفت بود وپسر دیگری نبود که با او مقابله کند ! پس آیا آدم با دختران خودش هم هم بستر شد ؟ این که میشود گناه در گناه ! پاسخ امکان ندارد پیغمبر خدا چنین کند !خوب اجنه و ملایک آمده بود کمک که باز هم ازنظر ماهیت ذاتی با هم تفاوت دارند !!!طبق فرمایش قرآن ماهیت فرشتگان و جنیان با بشر فرق دارد ! اگر باز ازطرف خداوند در وجود فرشتگان واجنه تغییری داده شده و بشر شده باشند برای ازدیاد نسل که ازاین کار خداوند میشود بسیار ایراد گرفت ومن شخصا خداوند را ازهر اشتباهی مبرا میدانم خوب این بشر دوپا که آمادگی نداشت در مقابل طوفان باد تگرگ برف و گرمای تن سوز چگونه به زیست ادامه داد ؟ خوب امکان دارد آقایان بگویند خدا به آن ها آموخت ! اگر این مطلب را قبول کنیم یعنی هر لحظه خدا در اختیار آدم دو پا بود و هر لحظه در حال آموزش !چه اگر نیاموخته بود امکان نداشت که زنده بماند وازدیاد نسل کند پس اگر هرلحظه در حال آموختن توسط فرشته وحی بود که کار شاقی نمیکرد ویا همان که در قرآن خداوند به فرشتگانش میفرماید من ازانسان چیزی میدانم که شما نمیدانید ! چرا فرزندان آدم ازاین آموخته ها که در نهاد آدم به ودیعت گذارده شده بود محروم ماندند و چرا فرزندان آدم هم شامل آن آموزش ها نشدند ؟ اگر ما منتج ازنسل آدم و حوا هستیم خدا چرا ما را به حال خود رها کرده و مستقیم آموزش نمیفرماید ؟ این یعنی پارتی بازی که حتما ازساحت خدا به دور است ! در کامنتی دیدم که سید مرتضی گفتند با انسان های پیشین ممزوج شدند فرق این انسان های پیشین با آدم و حوا چه بود؟ آیا این انسان های اولیه همان انسان های نئاندرتال و ساپینس و یا انسان پکن بودند ؟ که میشود مثل فیلم سیاره میمونها ! چگونه با آن انسانهای اولیه ارتباط بر قرار کردند چگونه و با کدام زبان منظور خود را رساندند؟ویا آیا اختلاف کروموزمی داشتند یا نه ؟ اگر داشتند که کودکانی ناقص الخلقه به وجود می آمد و اگر اختلاف کروموزومی نداشتند که دوباره کاری رب العالمین است و بازهم ازساحت خدا دور میباشد .جناب نوریزاد مسئولیت تمام این کامنت را میپذیرم و لطفا شمع آجین نفرمایید با احترام .

     
    • مهرداد خيال كرده يك مقاله علمي ومهمي ايرادفرموده اند وچه كشفياتي كرده اند وچه سؤالاتي كه ازشيطان الهام گرفته ورقم زده.

      خوب بي عقل وبي خرد اگرخدا وقدرتش راقبول داري اين سؤالها چيست واگرقبول نداري برهمان نظريه تكامل داروين استوار باش وبرميمون زاده بودنت افتخاركن ،خودت را به آب واتش مي زني گفته قرآن را انكار كني خوب اينقدرزورنمي خواهدكه هي سوال طرح كني وخودرافرسوده كني.

      خوب شما بنا است با گفته هاي كلام خدا مخالفت كنيد وبگوئيد ما ازنسل ميمون هستيم وياشامپانزه وازنسل آدم وحوانيستيم ،خيلي خوب باشيد ماكه بخيل نيستيم وليكن ما بفرموده خداوندازنسل آدم وحواهستيم وسر وجهت تضاداعتقادي مابا شماها ازهمين جهت است. ومن هم تاييد مي كنم كه شماهاازنسل ميمون هستيد مباركتان باشد هيچ حسودي هم نمي كنيم برمنكرش نعلت. نگي چرا نعلت را غلط نوشتي .چون نخواستم لعنت بنويسم.

       
      • جناب مصلح من ترسو نیستم بلکه شما با شصت وپنج سال سن آنقدر شهامت ندارید که درست و صحیح جواب بدهید آن هم به اسم ناشناس که خیلی هم آشناس ! اگر فکر میکنید نا آگاه هستم با دلیل و مدرک یک موضوع را اثبات فرمایید و پیشنهاد میکنم که چون با این سن وسال به ملکوت اعلا ازخیلیها نزدیک تر هستید توشه ای برچینید نا اینکه به کسی تهمت زده و بار گناهی اضافی را به دوش بکشید و ازکسی که لباس پیغمبر را پوشیده و سعه صدر ازایشان نیاموخته و ازپیغمبر شرم نمیکند در عجبم .

        ————————

        سلام مهرداد گرامی
        یک چند وقتی است که شما سخت عبوس شده اید.
        مهرداد سابق ما را به ما باز بگردانید لطفاً
        سپاس

        .

         
        • جناب مصلح يادش بخير هرجاكه هست خدايا بسلامت دارش ،بنده خدا ازاين سايت كوچ كرده ورفته است وليكن اين مهرداد خالي ازمهر هنوزكينه اورا دارد وبغضش را به او خالي مي كند چون ديواري كوتاهتر ازديوار آن غايب نمي بيند. حتي تشرهاي نوري زاد وچنگك هايش برنوشته هاي او همانند موعظه برنااهل را چون گردكان برگنبداست.
          مثل اينكه جاي مهرداد بامزدك عوض شده است آيا چنين نيست؟
          كاري نكن كه بلاي مزدك رابرسرت بياورم كه هيچوقت باآب صددريا هم پاك نشوي؟

           
  43. سلام می کنم به محضر آیت الله نوری زاد
    می خواستم بپرسم اهمیت نماز آنقدر هست که آدم مثل حضرت آیت الله خامنه ای خودشو از قطار بندازه پایین؟ حکم هواپیماشم بگید لطفا

    ———————————————-

    سلام جناب ساروجی گرامی
    در نظام آیت اللهی ما، به اینجور حرکات اسلامی می گویند:
    باقی اش را نمی گوییم چون کار به جاهای باریک می کشد.
    با احترام

    .

     
    • اگه کسی سوارهواپیماشد واحتمال دادنرسیده به مقصد وقت نمازبشه،احتیاط واجب اینه که حتما باخودش چتر نجات برداره تا بهانه ای برای ترک نمازاول وقت نداشته باشه درغیر این صورت معصیت کرده.

       
  44. شما فكر نكنيد كه ايشان از سر ناداني و بي خردي چنين پيشنهادي مطرح كرده است. خير. روي سخن ايشان به آناني است كه احمدي‌نژاد را جلو انداخنتند و و در پشت صحنه چاپيدند و دزديند و كشتند و حقوق مردم را پايمال كردند. حالا اين اقا داره به صحنه‌گردانان آن فاجعه مي‌گويد: اگر احمدي‌نژاد رفت، محمد جواد اردشير لاريجاني هست . او مي‌تواند فاجعه قبلي را به صورت جديدي به صحنه بياورد.

     
  45. با سلام

    با عرض تبريك عيد مبعث به همه عزيزان به ويژه آقاي محمد نوري زاد

    طلع البدر علينا من ثنيات الوداع وجب الشكر علينا ما دعى لله داع
    أيها المبعوث فينا جئت بالأمر المطاع جئت شرفت المدينة مرحباً يا خير داع
    ***************
    اين نشيد تا الآن توسط افراد زيادي در كشورهاي عربي و اسلامي خوانده شده است

    ام كلثوم
    https://www.youtube.com/watch?v=g78nNgVA8Os

    ابراهيم تاتليس

    https://www.youtube.com/watch?v=QhRKUgxlQGU

    سامي يوسف
    https://www.youtube.com/watch?v=pJpy1I2keOs

     
  46. بخش چهل و دو
    تثلیث.سه نگری – سه پرستی
    ( از نگاهی دیگر )
    دین مسیح مانند همه چیز وهمه کس ، متاثرازشرایط اجتماعی ، جغرافیایی ، و زمانی ، شکل گرفته است. خدای مسیحیت ، تاوقتی تحت تاثیر خدای یهود قرار نگرفته است واربابانِ دین به قدرت نرسیده یا هوس قدرت نکرده اند، مانند بنیانگذارش اهل مدارا و تحمل است. این مدارا و تحملِ مخالفین به دو دلیل می باشد.
    یا مدارا کننده قدرت وشهرت ومحبوبیت می خواهد اما زر درکیسه و زور در بازو ندارد و به ناچار، مهربانی پیشه می کند تا با نیک نمایی دلربایی کرده و مشتری جمع کند.
    یا بسیار دانا وخردمند است و دوردست ها را می بیند و می داند که تحمل و مدارا با مخالفین سبب مهر ودوستی و پیشرفت و امنیت همگانی می گردد و ایجاد عشق و محبت در اجتماع برای همه و از جمله خودِ او، سود آورست.
    این که بنیانگذار مسیحیت کدام یک از این دو می باشد، و خدایی که ترسیم کرده است تاچه حد شباهت به خودش دارد چیزیست که باید از خواندن کتابِ منسوب به او، و یا تاریخ ِ زندگی اش فهمید.
    در مسیحیت سخن از پدر و پسر و روح مقدس به میان آمده است. خدایی که با استفاده از روح پاکش یک نفر را برمی گزیند و از او فرزند دار می شود و پس از این که فرزندش در راه سعادت بشر قربانی شد او را به سوی خود می برد تا وقتی دیگر به زمین بیاورد و جهان را آباد و پُر از صلح و صفا نماید.
    اگر جرات بازی با سر را داشته باشیم و اجازه نقد ادیان سامی را به خود بدهیم پرسش های بسیاری را می توان دراین باره طرح کرد. مثلا: چرا خدا که دائم مردم را توصیه می کند تا در راه خیر و صلح باشند از همان اول، کار ِ آخر را نمی کند و سوشیانت یا عیسی یا مهدی اش را با قدرت لازم به میان مردم نمی فرستد تا همه را به راه راست هدایت کند ومیلیارد ها انسان را از گناه و عذاب و آتش دوزخ نجات دهد؟
    اگر باید دوره ای بگذرد تا انسان تکامل یابد و سرد و گرم روزگار او را آماده ی پذیرش آن منجی کند ، این همه توصیه خدا به پاک زیستن و گناه نکردن بی معنی است ، چون دوره ی لازم طی نشده و شرایط لازم برای گناه نکردن فراهم نگشته است ؛ واگر بدون گذرِ زمان و چشیدنِ سرد و گرم روزگار انسان می تواند با داشتن راهنما به بهشت برود چرا این مصلحین زودتر نمی آیند تا سدها و شاید هزاران میلیارد انسان را از رنج برهانند و از آتش نجات دهند؟
    بعضی پژوهندگان به خدای ادیان شک کرده ، و او را ساخته کسانی می دانند که برای رسیدن به سروری و مهتری ، سخنان خود را به نامش ، به مردم باورانده اند؛ و دراین راستا، نخست قوم و قبیله خود را مخاطب قرار داده و پس از به قدرت رسیدن، دعوی رسالت جهانی کرده اند.
    برخی می پرسند که چرا عیسی می گوید: « فرستاده نشده ام مگر به جهت گوسفندان گم شده ي خاندان اسراييل – متا باب 15-»؟
    و می پرسند که: این چه خدایی است که نمایندگانش را از منطقه ای خاص ، از قومی خاص ، و از خانوداه ای خاص انتخاب می کند؟
    چرا خدای سامیان پیامبرانِ بزرگ وصاحب کتاب را فقط از بین بنی اسراییل ، و فرزندان ابراهیم پیامبران انتخاب نموده ، و هیچ یک از اقوام و ملل دیگر را شایسته نمی داند تا از میانشان پیامبر ِ اولوالعزم و صاحب کتاب انتخاب نماید؟ این چه خدایی است که با وجودی که قوم برگزیده اش ( بنی اسراییل) یک صدم بقیه مردم جهان نیستند همه پیامبرانش را از بین آنها و کسانی که به نحوی اصل و نسب شان به جد آنها یعنی ابراهیم می رسد برمی گزیند؟ آیا ملل دیگر لیاقت و سواد و شایستگی لازم را نداشته اند؟
    نکند این خدا ساخته و پرداخته ابراهیم و فرزندان اوست که این همه تعصب در باره خون و اصل و نسب آنها دارد؟
    در ادیان ابراهیمی ، چنان که شاهدیم اصل ، خون ابراهیم است که در رگ پیامبر و امام جاری باشد، نه دانش و شجاعت و لیاقت. مثل خونی که در رگ شاهان جاری است و همین خون پاک؟! سبب می شود تا شاهزاده ای خُردسال ، برکشوری که هزاران دانشمند واندیشمند وخردمند دارد حکومت نماید. همان خونی که سبب می شود سدها میلیون شیعه سدها سال منتظر بنشینند تا کودکی که در پنج سالگی به مقام امامت و رهبری رسیده است ، کی بیاید، از کجا بیاید، چه بکند، تا این میلیون ها را نجات دهد. کودکی که نه مدرسه ای رفته و نه دانشگاهی دیده . نه تجربه ای ، و نه اطلاعاتی دارد. انتخاب شده چون ، خون ابراهیم در رگ هایش جاریست.درست مثل فره ایزدی که فلان شاهزاده ، از پدرش به ارث برده است. روح پاکی که خدا ، فقط و فقط در بطن بعضی ها بصورتی کاملا اختصاصی می نهد.
    به راستی که این فرمایشات تورات واین خون پاکِ بنی اسراییل وسلاله ی ابراهیم ، چه مصیبت ها که نیافریدند و چه جان ها که نگرفتند.
    تورات شناسنامه و شکوه بنی اسراییل است و هم اوست که گفته:«…هرجايي كه كف پاي شما برآن گذارده شود ازآن شما خواهد بود. از بيابان(سینا) ولبنان وازنهرفرات تادريای غربي (نیل)حدود شما خواهد بود.تثنيه باب يازدهم آيه24».
    عهد عتیق که کتاب مقدس یهود و مسیحیان است کتابی است بسیار خشن. از همان آغاز، انسان را خطاکار جلوه می دهد ومی گوید که آدم ابوالبشر دربهشت مرتکب گناه شد و فرمانِ خدا را گوش نکرد و میوه ممنوعه را خورد ، و ازآنجا رانده شد.
    فعلا کاری به این نداریم که چرا باید میوه ای که سبب دانایی شده و آدم تا آن را نخورده بود حتی لخت بودنش را نمی فهمید ، حرام و ممنوع شده باشد ؛ و ادعا نمی کنیم که: این علتِ اخراج ، نشان می دهد خدای ابراهیم ، ازهمان آغاز با فهم و دانایی مخالف بوده است؛ و درنتیجه: مخالفتِ ادیان ابراهیمی با روشنگری ، پیروی از فرامین و عملکرد خدایشان است.
    اگر چه علمای دینی هزار دلیل ارائه خواهند کرد که خدای آنها با دانش و فهمیدن مخالف نیست اما همه ی آن دلایل ، توان توجیه اخراج آدم را از بهشت به دلیل خوردن میوه ی دانایی نخواهد داشت.
    به احتمال بسیار، دین سازان نیاز داشتند تا ازهمان آغاز انسان را خطاکار و نافرمان بنمایند چون ، انسانِ گناهکار منبع درآمد خوبی برای گناه شویان بود.
    اگر بشود بزرگترین گناه انسان را نافرمانی در مقابل دستورات خدا قلمداد کرد ، از توبه دادن گناهکاران ِ نافرمان که تعدادشان به اندازه افراد بشراست نان بسیاری به سفره ی نمایندگان خدا خواهد رفت.
    پس ، بزرگترین گناه آدم نافرمانی بود و خداوند باید این نافرمانی را مجازات می کرد. اما مجازات آدمِ اولیه به تنهایی به خاطر این گناه کافی نبود وخدا ، که جبار و قهار بزرگ است تا قیامِ قیامت فرزندان آدم را به خاطر گناه پدرشان مجازات خواهد کرد، مگر این که کلیسا چاره ای برای گناهکاران بیندیشد.
    شاید بعضی بگویند که اگر در دین جدید خدایِ خشنِ یهود تبدیل به خدای مهربان مسیح شده این ترساندن دیگر چه معنایی دارد؟
    در پاسخ باید گفت: خوف و ترس را نباید دستکم گرفت ؛ وحیف است ترس از روز جزا و جهنم سوزان ازبین برود.
    باید قیامتی باشد و حسابی و کتابی ، و جهنمی ، وخدایی شاه گونه ، و شفیعی که واسطه شود تا خدا ، گناهِ کسانی را که سبیل عمله ی دین را چرب کرده و به آنها صدقه و خمس و ذکات داده اند و با نذر و نیاز سورشان را جور کرده اند ببخشد ؛ چون ازقدیم گفته اند:« بی مایه فطیراست».
    برای این که سخن خیلی به دراز نکشد باید گفت: دو نتیجه می توان از تثلیث گرفت.
    یکی ذهنی و کلامی و دیگری عینی و عملی.
    نتیجه ی ذهنی و کلامی این است که مسیحیان سفت و سخت معتقدند که خدای یگانه را می پرستند و تهمت شرک به آنها روا نیست ؛ و مخالفان ، محکم و استوار می گویند که شما سه پرست هستید و خدای غیرقابل تفکیک را تکه تکه کرده اید ؛ و این دعوا ، دوهزار سال است که به فرجام نرسیده ؛ و دوهزار سال دیگر نیز به سرانجام نخواهد رسید.
    نتیجه ی عینی و عملی آن، همان چیزیست که دیده ایم و می بینیم .
    طبق دستورِ دین ، مومنین اگر بتوانند ، جامه خود را می فروشند تا شمشیر بخرند و پدرمخالفین را درآورند. چنان که در گذشته کردند وامروز نیز در پی آنند. همچنان که عیسی گفت:«…هركه كيسه دارد آن را بردارد وهمچنين توشه دان را وكسي كه شمشير ندارد جامه ي خو را فروخته آن را بخرد. لوقا.باب 22.آیه36».
    و اگر نتوانند ، لبخند از لبشان دور نمی شود، وصلای صلح ، دَمی از دهانشان نمی افتد وبا دوست و دشمن مدارا می کند. همچنان که عیسی گفت:«هركه شمشير گيرد به شمشير هلاك گردد متی. باب 26 آيه 52».
    «…ای خردمند عاقل و دانا قصه موش و گربه برخوانا…»
    با احترام.
    دانشجو

     
    • تثلیث و ترتیب آن در عمل:
      1- در ایران زمان طاغوت: خدا، شاه، میهن.
      2- در کشوزهای عربی مثلا مراکش: خدا، میهن، شاه ( اللاه، الوطن، الملک)
      3- در ایران زمان یاقوت: خدا، قرآن، خمینی. این است شعار ملی. (الوطن بی وطن)

       
  47. جناب نوریزاد عزیز ..عزیز دل من ها….روزی هم خواهد امد که تمام این حرفها و نقل و قول ها رنگ کهنگی گرفته و برای کودکان امروز و مردان فردا باور آنها بسیار سخت که ایا بوده اند اینچنین افرادی یا نه ساختگی اند؟ سخت باور خواهند کرد که جامعه دیرورشان چه بر سر گذرانده و چه ها دیده…چه اینکه این داستان نوباوگان کشورهایی است که اکنون بسختی باور می کنند که جهان دو جنگ عالم سوز با ان کیفیت را پشت سر گذاشته و امروز فقط و فقط به سلاح اندیشه و فکر خود را مجهز می کند. بزرگوار! ما که خواهیم رفت اما روزی خواهد آمد که نتیجه مرارتهای امروز امثال نوریزاد عزیز را به حلاوت خواهند دید و دنیا دیده تر ها داستان امروز کشور ما را دهان به دهان به سرشک چشم به گوش نوزادان امروز و مردان همان فردا خواهند رساند که مواظب باشند و از یک مار زهر آگین برای بار سوم یا چهارم همان نیش مرگ آور را نوش نکنند و از کسانی بگویند که همیشه آه و افسوس بر لب داشته که:خود کرده را تدبیر نیست….عزیزا و بزرگ مردا! چه تنها و استوار ایستاده اید و چسان درس آزادگی می دهید به ما نیمه خفتگان…..که پاسخ جز قطره شوق دردناکی که فرو می چکد نیست…شما چهار الف تن ها جهانی از تنهایی و دنیایی از آگاهی و معرفتید ……ممنون از درسی که می دهید…سلام سراسر شوق و انسانی من به شمایان استواران تنومند بانوی سترگ همراه و ملکی استوار که گوهرید شب چراغ در این ازدحام ظلمت و تاریکی محض که نیم مردمان خفته و بسیاری نیم خفته و کثیری هم خود بخواب زده اند….همیشه برقرار باشید…..

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

95 queries in 2607 seconds.