سر تیتر خبرها
عجب شنبه ای شد دیروز!

عجب شنبه ای شد دیروز!

یک: دیروز صبح تا با دکتر ملکی و گوهر عشقی و آقای نعمتی رسیدیم دم درِ دادسرای اوین، سرباز عبدی راه را بر ما بست. چرا؟ از بالا گفته اند. بیجا کرده اند بالایی ها. ما ارباب رجوع هستیم اینجا پرونده داریم اگر ما داخل نشویم چه کسی داخل شود؟ بدون معطلی با یک نعره ی کرمانشاهی یقه اش را گرفتم و کنارش زدم. او نیز یقه ام را گرفت. در هم پیچیدیم. او بکش من بکش.

یا زور من بر او چربید یا او به کهنسالی من رحم کرد که من دیدم سه تا از دکمه های یونیفورم آبی رنگِ سرباز عبدی کنده شد و به اطراف افتاد. راه را گشودم و همگی با رمزِ یا مردم هجوم بردیم داخل. کجا؟ به ورودیِ دادسرا. همانجا که مردم کیف و تلفن و نابردنی ها را تحویل سربازان می دهند و از طاقِ امنیتی عبور می کنند. چند فریادِ بندرعباسی هم نثار بالایی ها و پایینی ها کردم و سه چارتا لگد عمده ی خراسانی بر درِ چوبیِ همانجا کوفتم و با یک نعره ی کردستانی گفتم: لگدهای بعدیِ من بر این درِ شیشه ای خواهد خورد. که در آنجا یک درشیشه ای اتوماتیک بود و احتمالاً به یک لگد فرو می ریخت. سربازان بهم ریختند و درِ ورودیِ آهنی دادسرا را بستند. نه کسی را به داخل راه دادند و کسی را اجازه دادند خارج شود. ما چهار نفری دادسرا را قرق کرده بودیم همینجوری!

دو: به سرباز عبدی که شکست خورده در مقابلم ایستاده بود گفتم: پنج دقیقه به شما مهلت می دهم که بالایی ها را خبر کنید. وگرنه بعد از پنج دقیقه این درِ شیشه ای را پایین می آورم. سرباز عبدی سی ثانیه بعد یکی از سربازان را بجای خود گمارد و خود بالا رفت. گوهرعشقی عکس ستارش را در آورد و صدایش را در پیچاند و رجز خواند آذربایجانی!

سه: بالایی ها نیامدند اما سرباز عبدی بازآمد و به سکوت سنگین آنجا فرو شد. مردم پشت در بر در می کوفتند. این وضعیت نمی توانست زیادی دوام بیاورد. نه کسی داخل می شد و نه خارج. از سرباز عبدی پوزشخواهی کردم جلوی همه. و گفتم: پسرم، ما ارباب رجوع اینجاییم. اگر اینجوری داخل نمی شدیم که نمی شد. سرباز عبدی کم کم مرا بخشود. این را از کلماتی که نرم نرم بر زبان آورد دانستم.

چهار: بالایی ها سرانجام آمدند. همان مرد روشن روی و رفیق تیره پوستش. باز هرچه تهدید کرد و بعدش هرچه التماس کرد ما انگار میخ بودیم بر نقطه ی مرکزی یک کهکشانی به اسم استحکام. جدا جدا از هریک ما خواست آنجا را ترک کنیم. از جا تکان نخوردیم. گفت: مأموران آمده اند شما را می برند پرونده برایتان درست می کنند و زندانی تان می کنند. به وی گفتم: ما را با اینجور چیزها بیش از آنکه بترسانی مشغولمان می کنی. و پیشنهاد کردمش: اینجوری بگو: مأموران می آیند شما را می زنند ریز ریز می کنند و می کشند و در قبرستانی گم و گور دفن تان می کنند. و گفتم: ما از انتهای دالان ترس به اینجا آمده ایم. و کف دست بر لُپ گوشتالودش کشیدم و گفتم: ما با ترس خداحافظی کرده ایم رفیق!

پنج: وقتی از دادسرا بیرون آمدیم، پیروزی در مشت مان بود. قرار شد هر روز از صبح ساعت ده تا سه ی بعد ازظهر در سالن انتظار دادسرا تحصن کنیم برای رهایی نرگس محمدی به این شرط که مرد روشن روی و همکار تیره پوستش در داخل کارهای ممنوع الخروجی من و دکتر محمدی و اموالی را که برادران سپاه از من برده اند پیگیری کنند. به مرد روشن روی و همکار تیره پوستش گفتم: این داستان ممنوع الخروجی من و دکتر ملکی و اموالی که سپاه از من برده، همه بهانه ای است برای رهایی نرگس.

شش: رفتم نمایشگاه کتاب. دکتر مهدی خزعلی به اعتصاب غذای خشک فرو شده بود از همان صبح شنبه. در اعتراض به این که بنا به فرموده ی وزیر ارشاد غرفه اش را بسته بودند. می گویم: این خاندان جنتی چه خدماتی که به این مملکت نکرده اند! رفتم و روی برگه ای برایش نوشتم: ما از دکتر مهدی خزعلی حمایت می کنیم. و اسم خودم را بعنوان حمایت کننده پای برگه نوشتم. من که از حمایتِ دیگران خبر ندارم.

محمد نوری زاد
بیستم اردیبهشت نود و چهار

11255762_1091492064211742_435926027765620302_n

988532_1091492334211715_8173049352010069225_n

11037214_1091491337545148_113940730899695804_n

Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

63 نظر

  1. این عکس رو که دیدم یاد شعر میرزاده عشقی افتادم در خواب دیده بودی بر خویش /////// بودی
    با پوزش از اقاب نوریزاد عزیز

     
  2. نعره کرمانشاهی یعنی چه؟
    وقتی شما روشنفکر! ! و آزادیخواه باشید وای به حال دیگران
    شما شخص بیسوادی هستید

     
  3. مرغان بساتین را منقار بریدند
    اوراق ریاحین را طومار دریدند
    گاوان شکم‌خواره به گلزار چریدند
    گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند
    تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند
    یاران بفرختندش و اغیار خریدند
    امروز گرفتار غم و محنت و رنجیم
    در داو فَرَه باخته اندر شش و پنجیم
    با ناله و افسوس در این دیر سپنجیم
    چون زلف عروسان همه در چین و شکنجیم
    هم سوخته کاشانه و هم باخته گنجیم
    ماییم که در سوگ و طرب قافیه سنجیم
    ای مقصد ایجاد! سر از خاک به در کن
    وز مزرع دین این خس و خاشاک به در کن
    زین پاک زمین مردم ناپاک به در کن
    از کشور جم لشگر ضحاک به در کن
    از مغز خرد نشئه تریاک به در کن
    این جوق شغالان را از تاک به در کن

     
  4. علی اکبر ابراهیمی

    با اعتصاب غذای دکتر خزعلی مخالفم.

     
  5. حضرت شیخ الشیوخ آیت الله العظمی امام نوری زاد دامت افاضاة – السلام علیکم ، این صندلی و تختی که آفت الله جنتی بر روی آن تکیه زاده و موضوع پست قبلی شما ( تیتر شاه نرفت ، بلکه محمد رضا شاه رفت ) مرا یاد خاطره ای در حدود سال های 61 ، 1362 در استان سیستان و بلوچستان انداخت که در آن سال سرکار خانم ” فاطمه نواب صفوی ” دختر سید مجتبی نواب صفوی که در زمان شاه رزم آرا را ترور کرده بود و بعد هم رژیم او را اعدام کرد ، نیز از سفر به آن استان خاطره فراوان دارد . آقای نوری زاد ، در آن زمان مردم با صفای بلوچستان کلمات اشتباهی را می گفتند که امروز من و شما آن را خیلی صحیح می دانیم و آن اشتباه های لفظی ، امروزه درست تلقی شده اند . در آن سال ها ، زنان در آن خطه ( طوایف گمشاد زهی ، قنبر زهی ، هاشم زهی ، ریگی ، عیدو زهی و … ) هنوز نامه های دردمندانه را به ” شهبانو فرح ” می نوشتند و از خانم فاطمه نواب صفوی می خواستند که آن نامه ها را بدست ” ملکه شاه ” برساند . یا مردانی در آن خطه که کمی فهمیده بودند که رژیم عوض شده و امام خمینی بر کشور حکم می راند ، برای اینجانب شفاهی با صمیمیت خویش میگفتند : چرا حالا که ” شاه ” عوض شده و آقای خمینی ” شاه ” شده اند و ” بر تخت ” نشسته اند ، وضعیت فقر و فلاکت این مردم عوض نشده است ؟ نامه های را هم به عنوان ” شاه ” جدید به افراد مخصوصا” سرکار خانم فاطمه نواب صفوی می نوشتند که ایشان آنها را به دربار ” شاهنشاهی ” تازه به تخت نشسته برسانند .

     
  6. سلام بر اهل خرد
    جناب نوریزاد اینجانب به عنوان یکی از اهالی این سایت از شما خواهشمندم قوانینی برای حذف برخی کلمات و جملات در این سایت برقرار کنید و دیگران را ملزم به رعایت این قوانین نمایید.مثلا در بسیاری از سایتها صرفا فحاشی و توهین به شخصیت طرف مقابل یا دیگران را خط قرمز معرفی می کنند.در اینجا کامنتهای جدیدی می بینیم که آنچنان آکنده از نفرت و توهین و…که من مسلمان از هرچه اسلام و مسلمانیست بیزار شدم.حال شما در برابر برخی دیگر با عقاید مخالف سریعا هاشور گذاری می کنید.البته با توجه به مشغله شما و حجم بالای مطالب و اینکه ماشاء الله برخی دوستان فراتر از تحمل یک کامنت دست به انشائ نگاری می برند این اشکالات امریست بدیهی.به دو عبارت زیر و نحوه برخورد با آن توجه کنید:
    *اين گفته هاي …و…كه پيرو شيطان هستيد حرفها ي شيطان را بلغورمي مي كنيد اگرخبر هم نداريدباخبر باشيد كه امثال …وشماها نمايندگي شيطان را دراين سايت بعهده داريد وچنان شيطان شماهاراسوار گشته است كه مست ولايعقل به هرطرف مي تازيد وچاله وچاه را ازهم نمي شناسيد…………………تماما بدون سانسور درحالیکه تماما توهین،تحقیر و عصبیت است بدون ارائه هیچ دلیلی و با ادبیات چاله میدانی!!!!
    **همين سند وكالت ازسوي خداوند براي تبليغ دين او براي ما بهترين سنداست . و براين كار افتخار هم مي كنيم وازهيچ شيطان اغوا گر ودرندگان!!!!پيرو او هم نمي ترسيم. هرچقدر درنده!!!!! باشند فقط خودشان را مي درند!!!! و بس!!!!!!!!!!!!!…..بازهم ادبیاتی تاسف بار.
    مگر داعش و بوکوحرام و حزب الله لبنان غیر از این می گویند؟!!!!حال در ارتباط با کامنتهای دیگر شما با ظرافت بیشتری برخورد می کنید و هاشور وار وارد عمل می شوید.این چندگانگی مخاطبین سایت را یقینا دچار سردرگمی می کند.

     
  7. بییچاره نوریزاد 70 میلیون ما ها را باید یکی یکی آدم کند از سرباز گرفته تا رهبر.

     
  8. حكايت

    دو خاندان از فرومايگان لئيم را ناگاه هماى سعادت بر شانه نشست و به پايتخت در باغى دلگشا ساكن شدند و بر جان و مال رعايا حاكم. ليك چون به سياست به مقام اربابى جهيده بودند نه به كياست ، پس رسم بزرگى نياموخته، به رسم ايام ماضى، در آن باغ اربابى مرغ و خروس نگه مى داشتند و عيالشان به خصلت ايام عُسرت، بر سر ماكيان به گيس و گيس كشى و نزاع مى پرداختند تا روزى شوى بدخوى و سنگدل يكى از زنان را خشم غالب شد و خروس خانه همسايه را پيش چشم پسر همسايه سر ببريد.
    خروس را سربريدن همان و كينه دو قوم موروثى شدن همان.
    ايام دراز بگذشت ليك آن زخم كهنه دوا نشد. هر چند هر دو پدر با ثروت رعايا در سلك بزرگان شدند و صاحب ثروت و مكنت بيشمار، و پسرانشان در كسوت كاذبِ بزرگزادگان، از قِبَل پدران، به مقام و مرتبت و عنوان رسيدند، اما پسر خانهء خروس كش و پسر خانهء خروس مرده دعواى روزگار كهن را به طاق نسيان نسپردند و در كمين بودند تا با نيشترى، عقده قديم را بگشايند.
    پسر خروس مرده كه اندك اندك به ناپسندى خصال عمله جور و كراهت دستبرد به اموال رعايا پى مى برد، از اعمال پدر تبرى جست پس عاق والد شد و اگرچه به رسم ادب و” بالوالدين احسانا” كماكان پدر را ” معظم له” مى خواند، از اسب قدرت پدر به زير انداخته شد.
    پس چون با ملاج به زمين خورد زبان بگشاد و راز هاى كهن بر مردمان آشكار كرد و خروسش را شهيدخواند و مرثيه سر داد كه اگر آن زمان كه خروس كُش، گلوى خروسم را بريد و به خاكش انداخت به خونخواهى اش برخاسته بودم آن خروس كش آدمكش نشده بود و جوانمردان و اديبان و آزادگان و خردمندان بسيار را به خاك نيفكنده بود. پس به جرم شهيد خواندن خروس و بى حرمتى به مقام شهداء اما فى الواقع به جرم گشودن صندوقچه اسرار، به محبس افتاد و چون به مصيبت گرفتار آمد، دانست راست است كه مى گويند سير از گرسنه خبر ندارد و سوار از پياده. كه خود تا پياده نشده بود نمى دانست كه رعايا در چه ظلم و تهديد و تحديد و در يد قدرت چه قطاع طريقى گرفتارند. پس افتان و خيزان به راه افتاد به جار زدن ظلم ظالمان.
    اما پسر پدر خروس كش كه در ركاب پدر بر اسب قدرت و مكنت چهار نعل مى تاخت، به مراتب بالا رسيد.
    پدر سالها غربال به دست، مشتاقان مقام را مى بيخت تا مبادا روزى لايقى بر صدر نشيند و دست قطاع طريق و جانيان را كوتاه كند و اگر كسى كه بويى از وجدان برده بود غفلتاً از غربال مى گذشت، وى را به حبس و حصر مى افكند و در اين كار تبحرى عجيب داشت كه مى گفتند عزراييل را نيز به حصر افكنده و از او زهر چشم گرفته و عمر ابدى وى از اين بابت است.
    پسر نيز به رسم پدر غربال به دست گرفت تا مكتوبات فرزانگان قوم را غربال كرده و هر چه غفلتاً از غربال گذشت به قيچى جهل مُثله كند.
    ايامشان به كام بود و فرزانگان مهجور و بى هيچ سخنى از لام تا كام.
    تاروزى جارچيان آمدند كه چه نشسته اى كه پسر خروس مرده در حوزه اقتدارت دفتر و دستك علم كرده.
    پسر گفت بر اين مژده گر جان فشانم رواست. آخر رسيد زمان موعود تسويهء حسابهاى ديرينه و گرفتن انتقام مرثيه خوانى و بى آبروكردن پدرم.
    پس بى درنگ مأموران اداره خفيه را گسيل كرد تا دفتر و دستك وى را به هم كوبند و خودش را خاك مال كنند.

    گويند كه پسر خروس مرده، زار و نزار، ديگر نه مى خورد و نه مى آشاميد و از جور روزگار غدار مى ناليد كه پدرش خروسم را سر بريد و خودش كتبم را.
    پسر كو ندارد نشان از پدر
    تو بيگانه خوانش نخوانش پسر.

    پايان حكايت.

    http://news.gooya.com/society/archives/196834.php

     
  9. جناب ناظر٢ درود بر شما
    ذيل پست نرگس را بردند كامنت زير را گذاشته بوديد . الان در آخرين پست مهرداد عزيز آقاى مزدك را ارجاع داده بودند به پست نرگس را بردند براى ديدن كامنت آقاى مرتضا گرامى و صحبت از حضور در سايت شده بود . من نگران شدم كه چه پيش آمده است . مراجعه كردم و كامنت شما را ديدم . سبب ديركرد من اين بود كه از بابت آن پوزش مى خواهم . افزون بر اين از ديدن كامنت آقاى مرتضى خوشحال نشدم چون رفتن ايشان از سايت را كمبودى مى دانم . در آرى گويى به سخن مهرداد گرامى من هم به سهم خود حضور آقاى مزدك و مرتضى را فرصتى مى دانم براى آموختن از انديشه هاى همستيز و اميدوارم كه دست كم در فضاى اين سايت همه نظرهاى متكثر بتوانند بى تكلف و هراس با منطق گفتگو با هم مراوده داشته باشند .
    و اما براى آنكه خواننده متوجه باشد كه پاسخ من پاسخ به كه و چه است ، با اجازه جناب نوريزاد عزيز نخست كامنت شما و سپس پاسخ خود را مى آورم :
    ناظر2
    2:30 ق.ظ / می 9, 2015
    جناب كورس برشماهم درود؛
    درست است كه كلام شما شرطي بوداما اين توجيه شما ازآن نوع ماله كشي كردنهائي است كه شما ها اين نوع توجيه وماله كشي رابه آخوندها نسبت مي دهيد وحالا خودتان مرتكب شده ايد.
    حتي غيرازمن كسي نوشته بود :” اين كورس آني نيست كه ريشه هارا مي نوشت” ونوري زادهم تاييدكرده بود.
    واما اينكه گفته ايد:
    “کلمه الله قبل از ظهور اسلام میان بت پرستان و مسیحیان و یهودیان عرب معنایی غیر از الله در قرآن داشته ، “”
    چنين نيست جناب كورس، زيرا درقرآن هم ازبت پرستان نقل مي كند كه آنها هم لفظ الله را برخداوندي اطلاق مي كنند كه آفريدگار آسمانها وزمين وموجودات بين آنهااست . ومي گويداگرازآنها {بت پرستان } سؤال كنيد كه آسمانها وزمين را چه كسي آفريده است ؟بدون ترديد خواهندگفت :الله.
    پس الله اسم علم است براي خداوند متعال خالق هستي درميان عرب هاي بت پرست وپيروان اديان الهي ،وباشرطي كردن درجمله نفرينينه هيچ تحولي برمعناي لفظ حاصل نمي شودوباگفتن چنين جمله اي :

    “و أما اگر خدا آنى باشد كه شما نماينده اش هستيد ، پس لعنت بر اين خدا””
    توجه داريد كه درقرآن گفته است :” اني جاعل في الارض خليفة…” شما باتوجه به اين مفهوم ،براين خدا لعنت ونفرين كرده ايد جناب كورس نه به آن معنائي كه ماله كشي نموده ايد. البته بركبريائي او گردي ننشيند چنانكه خودش فرموده است :” يريدون ليطفؤا نورالله والله متم نوره ولوكره الكافرون؛=كافران حق ناشناس مي خواهند نور خدارا خاموش كنند وليكن خداوند نورخويش راكامل تركننده است هرچند بركافران ناخوشايند باشد.}

    واما اينگونه ابراز تنفرها گردي بركبريائي او ننشاند بلكه ابراز كينه توزي باخداباوران است وايجادتفرقه وتنفر ميان انسانها ي كره زمين بين دين باوران وناباوران .واين مرام ازشما مستبعد مي نمود بقول آن آقا : اين كورس گوينده اين كلمات ،ان كورسي نيست كه ريشه هارا مي نوشت.
    البته آنچه كه شما توجيه كرده ايد وخواسته ايد بگوئيد،يعني خداي شما كه نماينده آن هستيد هواي نفستان است ؛ولعنت براين هواي نفس اغواگر ودرنده سازشما ؛ومن هم براين پيروي ازهواي نفس ها رالعنت ونفرين مي كنم. واما گفته اول شما هرچندشرطي اما اين مفهوم را نمي رساند ؛مي خواهيد قبول بفرمائيد يانفرمائيد مهم نيست اما اين جمله شماتابلو بودن سكولار ضدديني خودرا مجسم كرده بود.

    وخودخدا هم چنين گفته است :”أفرأيت من إتخذ الهه هواه= آيا نمي بيني كساني را كه هواي نفس خويش را وخواهش واميال نفساني خويش را خداي خويش قرارداده اند؟} .وهمه بت پرستي ها ريشه اش هواي نفس پرستي است . چه درقالب حاكم دين باور باشد ويا ملحد ماترياليست مثل فرعون و لنين واستالين وغيرهم فرقي نمي كند.
    ما براي شماي شاك دروجودخدا وانديشه ورز ودوستدار آزادي انديشه ،احترامي قائل بوديم وهستيم وشماراباديگرفحاشان وملحدان لجن پراكن وتعفنات پخش كننده ولجن خورنده ولجن گوينده وبادهن لجنزار ،هيچ وقت دريك ترازو مقايسه نمي كنيم باز هم برايتان احترام قائليم وليكن آن سخن ازمثل شما زيبنده نبود ، خواه بپذيريد ويانپذيريد.
    توهين گران به اديان ومتدينان بدانند ،فحاشي وتوهين كار عاجزان ازمنطق واستدلال ونقد است وگرنه بادمعده خالي كردن وخود فرسودن است وكون خويش پاره كردن است . وكا رآن سگها ئيست كه هميشه بيهوده پارس مي كنند ،اگر برآنان حمله كنند پارس وعوعو مي كنند واگرحمله هم نكنند بازبيهوده پارس وعوعومي كنند.

    مثل آنان را خداونددرقرآن چنين بيان ومجسم مي كند:{مثلهم كمثل الكلب إن تحمل عليهم يلحث وإن تتركهم يلحث}. باكمال احترام به جناب كورس( پايان نقل قول )
    پاسخ به جناب ناظر
    حالا يعنى شما مى فرماييد جمله شرطى و خبرى يكى است و اگر كسى اين دو را فرق نهاد ماله كشى كرده ؟ من هيچ وقت واژه ماله كشى را به كسى نسبت نداده ام . من مسؤول نوشته هاى ديگران هم نيستم اما مسؤوليت نوشته خود را قبول مى كنم .پوزش خواستن براى من آسان ترين كار است و آن را نشان از شهامت مى دانم نه تسليم و انفعال ، أما به شرطى كه اشتباهى مرتكب شده باشم . دوست عزيز ، به قول خودتان لعنت من و شما گردى به مقام كبريايى خدا نمى نشاند .اما كدام خدا ؟ خدايى كه لفظى است و مابازاء آن خواهش هاى نفس عده اى موج سوار بر اعتقادات مردم براى حفظ قدرت شيطانى يا خدا در ذات و فى نفسه بودنش آن طور كه در سوره اخلاص معرفى شده ؟ ميانجى ها و متوليان و نمايندگان اين خدا كه صدايى جز صداى الهام فجور و نفس شرور خود نمى شنوند به آن خدا هيچ ربطى ندارند. خداو خدايان اينان نامى يا به قول شما ماله اى است بر نفس آزمند خودشان .شما حتى اگر جوينده آن خدا در خدايى اش باشيد بايداين خدا را بشكنيد.
    ببخشيد كه مى گويم بايد . طور ديگرى بگويم : اگر من روحانى بودم خدايى راكه جواز تجاوز به دختران اعدامى باكره مى دهد ، خدايى را كه رحمى به بچه هاى معصوم خانم نرگس محمدى ، اين زن شريف و آزاده و از خودگذشته، ندارد ، خدايى كه نمايندگانش اين مغول هاى غارتگر و دزد و قاچاقچى اند ، خدايى كه در اين تلويزيون حكومتى هر ساعت يك معمم از قولش همين طور يرخى هرچه خواست مى گويد و دشمنان خودش را دشمنان خدا و دوستان خودش را دوستان خدا و لابد خودش را هم خودِ خدا مى بيند ، خدايى كه بيش تر وكلاى مدافعش شرور و فحاش و زور گو و شكنجه گرند ،اگر روحانى بودم براى نجات خداى خود هم كه شده چنين خدايى را مى شكستم . خب عزيز من چرا ما به خاطر تقدس اسمش اجازه دهيم مسمايش حتى ابليس باشد؟ .اگر شما مصلحت نمى بينيد كه اين ابليسِ خدا ناميده شده لعنت شود من دست كم در دلم سال هاست اين مصلحت هاى دون را سوزانده ام . اگر عذر تقصير آوردم به پيشگاه مدير سايت بود كه با نام حقيقى كار مى كند و روا نبود كه من با نام مجازى هرچه در دل داشتم و هنوز هم دارم ابراز كنم . اى عزيز:من كه رابطه ام با خدا را هر چه هست براى خودم نگه مى دارم اما شما كه كمر به دفاع از خداى متعال بسته ايد چرا نبايد مثل پيامبران بت شكنى كنيد حتى اگر كسى نام بت خود را الله نهاده باشد ؟در ضمن الله بت پرستان خداى خالق و ناديدنى بوده و لات و عزا دخترانش محسوب مى شده اند طبق كتاب الاصنام از هشام كلبى كه در سده دوم هجرى نوشته شده . آيا در قرآن الله دختر دارد ؟ مسيحيان عرب نيز از الله الأب و الله الابن و الله الروح القدس سخن مى گفتند .در اينترنت مى توانيد دست نوشته انجيل دياتسرون را ببينيد . آيا الله قرآن سه گانه است ؟ اى عزيز شما كه مؤمن به خداى ارحم الراحمين هستيد و مى توانيد فرياد بزنيد كه ١١٣ سوره از ١١٤ سوره قرآن با نام رحمان و رحيم – نه منتقم و جبار- آغاز مى شود قاعدتاً بايد خود را در محضر خدايتان ببينيد كه به قول خودتان عالم به سر و علانيه است و از نيت هر كس آگاه تر . به قول آن عارف كه گفت سى سال گفتم لا تا رسيدم به الله . شما اگر خداجويى نبايد بگذارى هر فرعون و ستمگرى از اسم خداى منزه و رحمان و رحيم شما بهره برد اما شيطان را مسماىِ آن قرار دهد . آيا اين ماله كشى است ؟ابراز تنفر من به حاكمان ستمگرى است كه به نام الله ظلم مى كنند و از قضا سيستم حكمروايى شان به ميراث استالين شباهت دارد. آيا خداى شما با خداى آنها يكى است كه ابراز تنفر من به خدايشان را همين طور كلى گويانه و نيت خوانانه ابراز تنفر از خداباوران خوانده ايد؟ ماله كشى هميشه مابعدى است . به بيانى ديگر ماله كشى ماله كشيدن بر روى خطايى است كه قبلاً مرتكب شده ايد و بعداً كه ديگرى آن را رو كرده مى خواهيد با حقه و خدعه بر آن سرپوش بگذاريد و حال آنكه اين نظر كه در طول تاريخ چه بسيار گفته اند خدا و دلخواه خودشان را مراد كرده اند حرفى است كه در ريشه ها بارها به صورت هاى گونه گون بيان شده است و الان هم تكرارش مى كنم . از قضا پيامبر اسلام آمد تا بگويد الله آنى نيست كه لات و عزى دخترانش باشند يا پسوند آب وابن و روح القدس به دنبالش افزوده گردد . . من باز هم خداى اين اراذل را كه مثل خودشان شرور و ستمگر است لعنت مى كنم و شما هم مى توانيد مرا واگذار به خداى خودتان كنيد . راستى اين زبانزد مردمى چه معمايى دارد : ” ما هم خدايى داريم ” ؟
    دقت بفرماييد خود شما داريد چه مى گوييد . شما مى گوييد اگر عده اى به نام خدا تجاوز و شكنجه و جنايت و خيانت و رانت خوارى و ويژه خوارى و دروغ پراكنى و لجن مال كردن اشخاص محترم و هر رذيلتى انجام دادند ما حق نداريم بگوييم : لعنت بر خدا اگر خدا آنى باشد كه شما وكيل مدافعش هستى .خب ، همين طور شده كه در طول تاريخ به ويژه در سي و شش سال گذشته به نام مقدسات هر كارى كرده اند ديگر . شما به هيچ وجه نمى توانيد جمله شرطى مرا به حكم خبرى تبديل كنيد ، أما من به شما مى گويم كه در كامنتى آيات قرآن آورده ايد و بالا پايين اش را به زشت گويى آلوده ايد . . الان خود شما خدايتان را بيش تر باور داريد يا مخاطبانتان در اين سايت و ميل نفسانى خود براى لجن مال كردن آنها را ؟ اگر بگوييد خدا من باورم نمى شود ، چون در محضر او نمى توانستيد زشت گويى كنيد . اين توهينى آشكار به ساحت مقدس قرآن است فقط دركش كمى هوش مى خواهد .ناظر گرامى : شما را نمى دانم أما براى من هميشه مهم ترين نشانه مؤمن اين بوده كه خود را در هرلحظه و همه جا در محضر خدا ببيند نه در محضر نفس خود و نه در محضر انسان هاى ديگر . چنين كسى رفتارى دارد كه از خشم و نفرت براى ارضاى خودش مبراست و راستى با اين معيار تا كنون خيلى خيلى كم مؤمن ديده ام .

    در اين نوشته سعى كردم گاه از ديد يك مؤمن به موضوع نگاه كنم ورنه من ملحد و كافر و خداناباور را در بيان عقايدشان همان قدر داراى حق مى دانم كه مؤمن دو آتشه.
    . پاينده باشيد

     
    • با این تذکر که من ناظر مورد نظر اقای کورس در نوشته ایشان نیستم . در اینکه کافر و ملحد و خداناباور هم حق دارند نظر خود را بیان کنند حرفی نیست ، اما اینکه برای اثبات خود تنها به نفی دیگران بپردازیم و بزرگی خود را در کوچک شمردن دیگران جستجو کنیم نیز ارتباطی با حق اظهار عقیده ندارد . همان کاری که نظام مقدس در این سی و اند سال گذشته به آن مشغول است تا حدئ حذف فیزیکی هر دگراندیشی .

       
    • با سلام ودرود به کورس عزیز وبزرگوار

      این حقیر مطالعاتی درخورندارد که بتواند ادعائی داشته باشد منتها همین قدرمیداند خداوندی که من درذهنم بدان مشغولم دزد نیست ،قاتل نیست ظالم نیست ،بی ناموس وبی آبرونیست ،،مراهم بدزدی وآن قبیل مکاتب ناپسند رهنمون نمیشود .آن خدا آنقدربزگواروبخشنده ومهربان است که جزباظالم درنمی افتد .مسلم است خدای ظالمان وجباران وخون آشامان وبیناموسان و…و…و با خدای من فرق کلی دارد واوشیطان است واوابلیس است .
      آیا این دارودسته حاکم که خدائی آنگونه برای خودشان انتخاب کرده اند ؛خودشان وخدای آنها قابل لعن ونفرین نیست .
      مسلما هرلحظه وهرساعت که با این دارودسته سروکارداشته باشم ؛هم بخودشان وهم بخدایشان نفرین خواهم کرد.

       
    • کورس گرانقدر:من که گفتم این کورس آن کورس که ریشه ها را مینوشت نیست،خود به خدایی باوردارم که. سعدی علیه الرحمه دردیباچه گلستان به زیبایی توصیف فرموده:(منت خدای راعزوجل که طاعتش موجب قربت است وبه شکراندرش مزید نعمت…..

       
    • جناب كورس درودبرشما

      بازهم مي گويم :”البته آنچه كه شما بازهم توجيه كرده ايد وخواسته ايد بگوئيد،يعني خداي شما كه نماينده آن هستيد هواي نفستان است ؛ولعنت براين هواي نفس اغواگر ودرنده سازشما ؛ومن هم براين پيروي ازهواي نفس ها رالعنت ونفرين مي كنم. واما گفته اول شما هرچندشرطي اما اين مفهوم را نمي رساند ؛مي خواهيد قبول بفرمائيد يانفرمائيد مهم نيست اما اين جمله شماتابلو بودن سكولار ضدديني خودرا مجسم كرده بود.”
      واما اينكه فرموده ايد:
      ” أما من به شما مى گويم كه در كامنتى آيات قرآن آورده ايد و بالا پايين اش را به زشت گويى آلوده ايد . . الان خود شما خدايتان را بيش تر باور داريد يا مخاطبانتان در اين سايت و ميل نفسانى خود براى لجن مال كردن آنها را ؟ اگر بگوييد خدا من باورم نمى شود ، چون در محضر او نمى توانستيد زشت گويى كنيد . اين توهينى آشكار به ساحت مقدس قرآن است فقط دركش كمى هوش مى خواهد .””

      جناب كورس من قصدلجن مال كردن مخاطبان را نداشته ام بلكه عين كلمات آنانرا بخودشان برگردانده ام و فقط يك مقابله بمثلي بود كه خواستم مزه توهينها يشان را بچشند ،فقط.
      اما اين هيچوقت توهين به ساحت مقدس قرآن نمي باشد بلكه اين توهين من اعتداي بمثلي است كه خودقرآن مجاز فرموده است “فاعتدوا بمثل مااعتديتم.”آيا شما به لجن پراكني هاي مزدك نظركرده ايد؟ كه بارها وكرارا تكرار مي شود ونوري زاد براي بيشترينش هاشورمي كشد؟
      البته درمحضرخداوند زشت گوئي ابتدائي روانيست اما درپاسخ ملحدان چگونه كشتنش روااست اگر درجنگ اورا نكٌشم ،اومرا مي كٌشد ؛پس چنانكه كشتن دشمن حربي خدا درجنگ جايز بلكه واجب است ،درتوهين نيز همچنين واجب است وهيچگونه اهانت به خداوند نيست ونمي باشد زيرا كه او فرمان داده است: “اقتلوا أئمة الكفر.”البته كافرحربي باشد نه كافر غيرحربي.

      اما اينكه فرموده ايد:
      “ناظر گرامى : شما را نمى دانم أما براى من هميشه مهم ترين نشانه مؤمن اين بوده كه خود را در هرلحظه و همه جا در محضر خدا ببيند نه در محضر نفس خود و نه در محضر انسان هاى ديگر . چنين كسى رفتارى دارد كه از خشم و نفرت براى ارضاى خودش مبراست و راستى با اين معيار تا كنون خيلى خيلى كم مؤمن ديده ام . “پا
      درست فرموده ايدمؤمن بايد چنين باشد،واما فراموش نفرمائيد اينكه :مؤمنان آناني هستند كه درمواقع خشم خدا، به خشم آيند براي رضاي خداوند وبي تفاوت نخواهند بود ،واين خشمشان نيز براي جلب رضايت اوخواهدبود وبس، نه براي ارضاي نفس خويش. به خاطر بياوريد آيه “محمدرسول الله والذين معه اشداءعلي الكفار رحمائبينهم”.
      واما اينكه فرموده ايد:”ورنه من ملحد و كافر و خداناباور را در بيان عقايدشان همان قدر داراى حق مى دانم كه مؤمن دو آتشه.””
      البته درست فرموده ايد واما بيان عقايد خويش باشد نه فحاشي ولجن پراكني به عقايدديگران؛واين هرگزصحيح وبحق نيست.

      واينكه خبرداديد آقاسيدمرتضي – دام عزه -ازاين سايت خدا حافظي كرده است ،احتمالا بخاطر لجن پراكني هاي برخي ناظران اين سايت بوده است. وبنده هم كه تازه شروع به نوشتن كرده بودم نيزازايشان پيروي مي كنم وخداحافظي مي كنم چنانكه مصلح گرامي هم خداحافظي كرده است.
      اين شما سكولار ها وخداناباوران واين سايت نوري زاد كه برخي آن را به انديشكده توصيف كرده اند وليكن بحق مصلح گرامي نام اين سايت را فحشكده نوري زاد ناميده بود وبحق گفته بودويادش بخير.
      بدرودهمگي ازجانب من هم

       
      • با درود به ناظر۲، در عظمت این سایت همین بس که محل تضارب آرا و عقاید است و نه‌ منبری که ممکن است برخی همه عمر بدان مألوف و مانوس باشند و احتمالا با زبان و بیان و حجت و اقامه دلیل طرفی‌ بعنوان مخالف یا دگر اندیش بیگانه باشند.به سهم خویش از شما نیز می‌‌خواهم بمانید که اگر قرار باشد آنچه از دید شما دلایل قوی و محکم و کوبنده هست، برای خواننده هم باشد، ده‌ها کانال تلوزیونی و صد‌ها رادیو و نشریه نظام طی‌ این ۳۶ سال به اهدافش رسیده بود. اگر قرار باشد این سایت مثل هزاران سایت دیگر صرفاً مروج و مبلغ آرا و عقاید شما باشید، بفرمایید تحقیق کنید که همه روی هم بعد از ۳۶ سال و صرف هزاران هزار میلیارد از کیسه مردم، چند درصد از یک مملکت ۷۵ ملیونی را جذب کرده اند؟ دایرهٔ تقسیم بندی انسانها آنقدر‌ها هم محدود نیست که گسترهٔ اندیشه‌های بی‌ کران بشری در دو واژه مؤمن یا ملحد یا خدا باور یا ناخداباور به خفقان آمده باشد. پایدار باشید.

         
  10. آی جنتی این تخت مرصع نشینی تو سنت پیغمبره یا از واجبات دین موبین ؟ اگه اسلام اینه خوشا کفر.

     
  11. ای وای وطن بگا رفت

    ديدی که دلار تا کجا رفت
    تا آنسوی عرش کبريا رفت
    ديدی که چگونه سرزمينی
    در کام گروه مافيا رفت
    ديدی که چگونه اقتصادی
    بر باد نبودی و فنا رفت
    ای وای که ميهنی چپو شد
    ای وای که مملکت بگا رفت

    خر صاحب اقتصاد ما شد
    سگ داور عدل و داد ما شد
    گوساله که گشت عضو دولت
    علامۀ باسواد ما شد!
    وان بره که رام گرگ ها بود
    لبخند زد و مراد ما شد
    از هر طرفی يکی به ما رفت!
    ای وای که مملکت بگا رفت

    فقر آمد و سفره را درو کرد
    آن مادر و بچه را ولو کرد
    اما پسر رئيس بنياد
    لمبرگينی دوماهه نو کرد
    آمد سر چارراه ملت
    گازی داد و عقب جلو کرد
    با قمپز و عشوه و ادا رفت
    ای وای که مملکت بگا رفت

    نسرين که وکيل و دادخواه است
    خود بندی دولت و سپاه است
    با جرم دفاع بيگناهان
    زندان شده است و بی گناه است
    فرزند عزيز خود نديده
    يک ماه و دو ماه و چند ماه است
    بيداد ببين که تا کجا رفت
    ای وای که مملکت بگا رفت

    با آنهمه زور و پارتی و پول
    مهدی شده است اسير سلول
    افتاده چو خواهرش به زندان
    يک صحنۀ قتل با دو مقتول!
    البته که فهم ماست قاصر
    از بازی بچه های آن غول
    غولی که کنار اژدها رفت
    ای وای که مملکت بگا رفت

    آن رهبر عامل الشکنجه
    بنشسته به روی گنج و گنجه
    بر بشکۀ نفت و پيت مذهب
    تکيه زده و فشرده پنجه
    غير از پسرش که راضی از اوست
    باقی همه دلخورند و رنجه
    صد شکر که يکنفر رضا رفت
    ای وای که مملکت بگا رفت

    آن نهضت «مرگ بر» شعارش
    نعشی شد و مملک مزارش
    آمد سر قبر او به شادی
    شيطان بزرگ با دلارش
    يک فاتحه هم به گوشش آمد
    از مادر پير تاجدارش!
    دودش همه توی چشم ما رفت
    ای وای که مملکت بگا رفت

    روحانی ما به فکر جسم است
    روحانیّت، شعار و اسم است
    اما چه کنيم، امت ما
    افسون خرافه و طلسم است
    پرسی اگر: اين فلان الاسلام
    روحانی چيست؟ از چه قسم است؟
    گويند به پای چپ خلا رفت!
    ای وای که مملکت بگا رفت

    سرمایۀ ما شبانه بردند
    از صندق و از خزانه بردند
    بردند مجسمه ز ميدان
    با دقت و دانه دانه بردند
    آثار عتيقه را ز موزه
    دزديدند و به خانه بردند
    وز مرز تريلی طلا رفت
    ای وای که مملکت بگا رفت!

    البته که اين فقط مثال است
    اين شعر تصورش محال است
    اينجور تکان دهنده گفتم
    از بهر کسی که بی خيال است!
    برهم زده ام قواعد شعر
    اينکار برای من حلال! است
    اين ملت زنده هست جاويد
    وين ميهن زنده بی زوال است
    بايست که رهبری بداند
    اين خانۀ رستم است و زال است
    بايست که احمدی بداند
    اين خاک نه لانۀ شغال است
    بايست که اکبری بداند
    نه قابل نقل و انتقال است
    بايست که فائزه بداند
    اين ارث نه شرعی و حلال است
    بايست که مجتبا بداند
    باباش وبا، وبا، وبال است
    حقّا که بگا رود خود آنکه
    با خاک من و تو در جدال است!
    با اينهمه گر بخود نجنبيم
    بينيم که لنگمان هوا رفت!!
    ای وای که مملکت، نه بابا، شعر من بگا رفت.!!!

     
  12. فرهنگ دوست

    جناب آقای نوری زاد، سلام و آرزوی توفیق در راه آزادی و کمال انسان-مطلب زیر در همین راستا عرضه می شود:
    اختلاف بارز و اصلی انسان از حیوان داشتن عقل و فدرت تفکر است که تنها در اشرف مخلوقات نهادیده شده است. حال تقلید از پیشینیان بویژه در خرافات گناهی بسیار بسیار نابخشودنی است. در دستور خداوند و بزرگان دین و وطن همواره به اهمیت تفکر تایید شده است. وضعیت کنونی کشور ما با توحه به برخی خرافات طوری است که انسان به انسان بودن خود پی نبرد و همواره به تقلید روی بیاورد. اخیرا شنیده ام که خداوند فرموده است که حتی اگر از فردی از روی تفکر به این نتیجه برسد که مرا نپرستد مورد مواخذه و عذاب قرار نخواهد گرفت. بنابراین همیت تفکر این بزرگنرین هدیه خداوندی که ما از آن بی بهره ای یم، قابل توصیف نیست. بسیاری از روایات دینی ما کذب محض است و بر اساس فرموده امام صادف تنها ترازوی تشخیص صحت آنها قران و عقل (تفکر) است! بدین ترتیب عمده عقب افتادگی کشور ما هم باید در همین عدم بهره وری از انسانیت انسان بودمان جستجو کنیم. برای مثال افرادی که در خیابان ها با تظاهرات و مرگ به این و آن گفتن و سوزاندن پرچم سایر کشورها اقدام می کنند، هرگز به نتیجه کار خود تفکر نکرده اند و فقط دنباله رو دیگران هستند. آیا می دانید سوزاندن قران در آن کشورها هم ناشی از عمل خود شماست. به همین خاطر خداوند متعال در قران به حضرت محمد (ص) دستور می دهد که به اطرافیان خود بگو که به بت های کافران توهین و ناسزا نگویند! زیرا اگر به بت ها ناسزا گفته شود، کافران هم به من ناسزا خواهند گفت. آیا تا به حال در رابطه با مسلمانان سایر کشورهای عربی دقت کرده اید که در تظاهراتشان الموت نمی گویند. برای مثال در مصر تظاهرات زیادی توسط مردم بر پاشد و مردم هیچگاه مرگ به مبارک ویا دیگران نگفتند و تنها گفتند ارحل مبارک (یعنی گمشو).

     
  13. گر بیاید برون صدای همه
    جا ندارد اوین برای همه

     
  14. بادرود به مزدک عزیز:جناب مزدک لطف بفرمایید به پست نرگس مارا بردند سری بزنید و کامنت جناب آقا سید مرتضی گرامی و عزیز و کامنت بنده را هم مشاهده بفرمایید و حتما حتما بذل توجه شایسته بنمایید تا ازحظور شما دو عزیز گرانقدر که حتما نکات بسیار زیادی جهت آموختن به همه دارید (به جهت تضاد عقاید) که همگی محتاج دانستن و آموختن هستیم محروم و مغبون نگردیم . با احترام .

     
  15. با سلام

    مدتي قبل در يوتيوب قراءت زيبايي از حاج ميثم تمار ديدم كه با روش بغدادي يا همان (طور عراقي) آياتي از قرآن مجيد را تلاوت مي كرد و باعث منقلب شدن احوال حضار در مجلس شد

    اين آيات هم در بين آيات تلاوت شده بود 🙁 ومن الناس من يجادل في الله بغير علم ويتبع كل شيطان مريد ( 3 ) كتب عليه أنه من تولاه فإنه يضله ويهديه إلى عذاب السعير (4)

    سبحان الله اين دقيقا توصيف احوال بعضي از ملحدين است كه در سايتهاي مختلف حضور دارند
    تلاوت آياتي از قرآن مجيد با صداي حاج ميثم تمار به مدت 7 دقيقة

    https://www.youtube.com/watch?v=AcQwnYgrtkg

     
    • یا عبدالله، ایها الرجل

      اینجا پارسی بنویس، اگر هم عربی نوشتی، برگردان پارسی بر آن بیافزای زیرا اینجا هم میهنان عرب زبان گرامی من نیز (از خوزستان) به زبان رسمی ایران، که پارسی است یادداشت می گذارند. دیگر هم میهنان دوست داشتنی من نیز چنین می کنند: کرد های کرد زبان، لر های لر زبان، بلوچ های بلوچ زبان؛ آذری های آذری زبان، مازنی ها و گیلکی ها هم همین گونه. پارسی تنها زبانی است که همه ایرانیان را با داشتن همگونی یا ناهمگونی های فرهنگی و با داشتن زبان های مادری محلی پرمایه و زیبا با یکدیگر همزبان و همدل می کند.

       
  16. سلام به جناب عبد الله وتشکر از کامنی راجع به جعلیاتی که در مورد سید خراسانی و شعیب ابن صالح میگویند و ارتباط این دو با طرف داران احمدی نژاد ! : عبد الله عزیزاگر ممکن ا این علائم ظهور امام قائم و ظهور حضرت و مختصری ازاعمال ایشان را پس ازظهور در قالب یک کامنت و اگرصلاح میدانید طی سه کامنت جدا گانه به اطلاع دوستان برسانید تا این موضوع بهتر تبیین شود و همینجا ازجنابان آقا سید مرتضی و آقا مصلح عزیز نیز در خواست مساعدت دارم وصد الببته این دو بزرگوار به منابع بیشتری دسترسی دارند که تخصصی تر خواهد بود . با سپاس ازبذل توجه شایسته .

     
    • اگر حضرت وجود داشته باشند ظهور کنند مسلما اولین عملشان بعد از ظهور قتل عام هرچه آخوند فاسد حکومتی و دزد بیت المال است تا اعتبار از دست رفته دین را به آن برگردانند. به زبان آخوند ها بگویید مفسدین فی الارض حقیقی.

       
  17. دعوت از احمدی نژاد برای ریاست جمهوری در ترکیه
    بهمن شریف زاده از حامیان محمود احمدی نژاد با بیان اینکه امروز محبوببت احمدی نژاد فقط مختص به ایران نیست بلکه در بسیاری از کشورهای جهان این محبوبیت وجود دارد، گفته: عبدالله گل رئیس جمهور پیشین ترکیه در دیدار با دکتر احمدی نژاد خطاب به وی گفت اگر شما در این جا هم کاندیدای ریاست جمهوری شوید حتما رای خواهید آورد. این امر میزان محبوبیت دکتر احمدی نژاد را نشان می دهد.
    البته از اینجانب فکر میکنم باید گفت زرشک !!!!

     
  18. بابک زنجانی دوم پیدا شد؟
    خبرگزاری مهر مدعی شده که شرکت ملی نفت ایران قراردادی با یک واسطه نفتی برای فروش میعانات گازی به یک پالایشگاه اماراتی منعقد کرده و نکته قابل توجه آنکه گفته می‌شود هنوز بدهی بیش از پنج میلیارد دلاری نفتی خود را تسویه نکرده است.
    سید محسن قمصری مدیر امور بین الملل شرکت ملی نفت درباره بدهی نفتی این واسطه نفتی، گفته: این فرد چند محموله میعانات گازی ایران به ارزش پنج میلیارد و ۳۰۰ میلیون دلار را به یک پالایشگاه اماراتی فروخته است.

     
  19. با درود به نوریزاد عزیز و هم میهنان فرهیخته : دوستان گرامی همانطور که همگی مستحظر هستید چندین سال است که مردم ایران علی الخصوص تهران نشینان ازانواع رسیور و بالاجبار ازدیش جهت گیرنده گی به دلایل گوناگون استفاده میکنند و بارهای بار نیروهای انتظامی البته تحت امرو دستور مقام های مافوق با این پدیده به مبارزه پرداخته و معمولا شروع به جمع آوری دیش ها ازمکان های مورد استفاده پرداخته اند که پس از مدت کوتاهی دوباره شاهد بر پا کردن دیش ها بوده ایم ومتاسفانه چند سا ل است که شاهد پخش پارازیت روی ماهواره ها (البته روی دیش ها ) هستیم که به علت ضریب نفوذ امواج فوق العاده پر فرکانس در حد گیگا هرتز ( بین 2 الی 10 میلیارد سیکل در ثانیه بستگی به کانال مورد نظر ) تقریبا مشابه امواج مایکروفر های خانگی هستیم که این امواج به طور قطع و یقین با عث جهش سلولی یا موتاسیون در سلول هاو درنهایت ایجاد انواع واقسام سرطان میشوند واین موضوع اثبات شد ولی تا کنون در ایران هیچ کس زیر بار پخش این امواج مرگ آفرین نرفته لازم به ذکر است که ساخت دستگاه های پخش این امواج فوق العاده مضره تاکنون در اختیار کمپانی نوکیا به علل گوناگون است و شعبه این کمپانی معظم در چین چند سال قبل ازدر اختیار قرار دادن این آلات قتاله به رژیم جمهوری اسلامی ایران اعترف نمود آن هم به علت اعتراض دول غربی جهت پخش مستقیم پارازیت روی خود ماهواره ها که با عث اختلال شدید در دیگر نقاط جهان میشد ودرخواست مستقیم آن شرکت ازایران که کار اختلال ارسال مستقیم پارازیت روی ماهواره هارا به طور کامل متوقف کردند که رژیم کوبا هم به این عمل مجبور شد ! و ازآن پس ارسال پارازیت با شدت و حدت بی سابقه در تهران و شهر های دیگر انجام میشود. لازم به توضیح است که بنده حدود چهار سال قبل طی درخواست ازجناب آیت الله موسوی اردبیلی ازطریق وبسایت ایشان به ایشان اطلاع رسانی کردم و جهت روشن شدن افکار ایشان به ذکر مثالی پرداختم که در این جا می آورم . به ایشان عرض کردم که فرض کنید در شهری در یک سینما خدای نا کرده فیلم های آن چنانی نمایش میدهند و در این سینما ضد انقلاب هم در حال تبلیغ است گروهی که معترض این کار هستند تصمیم میگیرند کلیه افرادی که در این سینما هستند را به قتل برسانند وتصمیم میگیرند که از راه دور با خمپاره این سینما را نابود کنند و در حال بارش خمپاره تقریبا تمام شهر را مورد اصابت قرار میدهند در حالی که دیگر افراد شهر اصلا روحشان ازاین سینما خبر ندارد و پخش پارازیت را به ایشان توضیح دادم که مشابه همان خمپاره باران است که گناه کار و بی گناه نمیشناسد تمام افرادی که در شهرها زندگی میکنند بدون اینکه اصلا ازماهواره استفاده کنند در معرض هستند ایشان فرمودند اگر این کار صورت گیرد کاری خلاف شرع است و والله عالم به امور . تا اینکه چشممان به جمال متولی ارشد مبارزه با این پدیده روشن شد و فکر میکنم که پاسخ سوال خود را یافتم که طی دو خبر در سایت ( تاب ناک) به آن رسیدم ——————————————————————————————————————علی جنتی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در هجدهمین گردهمایی تخصصی معاونین اجتماعی ناجا به بحث مدیریت افکار عمومی پرداخت و اظهار داشت: امروز مخاطبان هم تولید کننده و توزیع کننده اخبار هستند و یک ارتباط دو سویه در حوزه رسانه پدیدار شده و اگر در گذشته می‌توانستیم با اعمال کنترل از طریق اعمال فشار در اصحاب رسانه یا هدایت اخبار و اطلاعات از طریق در اختیار گرفتن دروازه خبری یا تدابیر تبلیغاتی افکار را هدایت کرده و در اختیار حاکمیت قرار داده الان صحنه عوض شده و این چنین نیست.
    جنتی کنترل رسانه‌ها را نه از نظر فنی امکان‌پذیر عنوان کرد و نه از طریق مرزهای جغرافیایی و اظهار داشت: مرزهای جغرافیایی هم اجازه نمی‌دهند چنین کنترلی اعمال شود و نه الزامات حقوقی داخلی می‌تواند مانع آن شود و جلوی ورود اخبار را از بیرون به داخل کشور بگیرد و کنترل کند. وی به پیش‌بینی در مورد یکی دو سال آینده پرداخت و گفت: با توجه به برنامه‌هایی که غربی‌ها اجرا می‌کنند ماهواره‌ها را از مدار 36 هزار کیلومتر در مدار 1000 کیلومتری کار می‌گذارند و بدین ترتیب با موبایل هوشمند هر فردی به راحتی می‌تواند 2 هزار شبکه ماهواره‌ای دریافت کند و ما باید از الان به فکر برخورد با پدیده باشیم.
    جنتی تصریح کرد: آن موقع که دیش ندارند که پایین بکشیم و برخورد کنیم؛ البته وظیفه نیروی انتظامی اجرای قانون است، قانون هم ممنوعیت ایجاد کرده برای استفاده از شبکه‌های ماهواره‌ای و دیش و … اما ما باید به عملکرد خودمان نگاه کنیم که چقدر موثر بوده، اقدامات ما چقدر حاصل داشته آیا به گسترش استفاده از شبکه‌های ماهواره‌ای انجامیده یا نه.

    ———————————————————————————————————————————————————–بذرپاش مامور مبارزه با ماهواره شد
    محمد سرافراز رئیس سازمان صدا و سیما، مهرداد بذرپاش را به سمت «دبیر قرارگاه تخصصی ماهواره» منصوب کرده است. وی در این حکم ابراز امیدواری کرده مهرداد بذرپاش با استفاده از ظرفیت و توان دستگاه‌های ذیربط و هماهنگی میان آن‌ها و بهره گیری از کار‌شناسان متعهد در انجام ماموریت‌های دبیرخانه، برای پیشبرد مصوبات شورای مرکزی قرارگاه تخصصی ماهواره عمل کند.
    سرافراز از بذرپاش خواسته کمیته‌های تخصصی را در دبیرخانه این قرارگاه تشکیل و نتایج کارهای کار‌شناسی در این کمیته‌ها را به رئیس سازمان ارائه دهد. این قرارگاه با هدف بررسی نقش ماهواره‌ها و چگونگی برخورد با تهاجم فرهنگی دشمن، تشکیل شده است.
    حال حدیث این مجمل را که بخواند! خدا عالم است . با احترام .

     
  20. علی اکبر ابراهیمی

    سپاس از اینهمه شکر گزاری و شادی (درویشی و خرسندی) که هر چه مچاله تان می کنند و هر چه بها می پردازید و الاف می شوید و عقب می افتید و از شکوفایی استعدادهایتان در زندگی و در دیگر زمینه ها باز می مانید باز هم هورا می کشید و فریاد می زنید که “چیزی بدست آوردم”. هر چند که من و شما مرحم آنهمه زخم و جبران آنهمه عقب ماندگی نمی شویم اما باز هم سپاس.

     
  21. مازیار وطن‌پرست

    به گمانم باید وقت کشی را کنار گذاشت و برای حمایت از توافق هسته‌ای به خیابان ریخت. تا زمانی که آقایان منافع حقیر و توهمات ایدئولوژیک خود را بر آرامش و معیشت ملت ترجیح می‌دهند، تنش زدایی و سروسامان دادن به وضع کشور تعلیق به محال می‌شود.

     
    • مازيار گرامى
      توافق هسته اى انجام خواهد شد. نه بخاطر منافع مردم ايران كه بخاطر منافع استراتژيك نظام.
      وزير خارجه سوريه در مصاحبه اى از كمكهاى هميشگى سخاوتمندانه ايران كه خريدهاى خارجى آنها را بدون هيچگونه مشكلى ممكن ساخته است مى گفت و از رفع تحريم ايران در نتيجه توافق هسته اى و در نتيجه بيشتر شدن و تسهيل كمكهاى مالى دريافتى از ايران ابراز شادى مى كرد.
      سناريو مضحك طرح سه فوريتى حلقه بگوشان بهارستان براى توقف مذاكرات هسته اى و باصطلاح مخالفت رئيس مجلس با اين طرح، تنها نمايشى براى كم نياوردن در برابر اقدامات كنگره امريكاست.
      به خيابان ريختن مردم براى حمايت از توافق هسته اى تنها به مصادره اين حضور به سود غارتگران ريز و درشت نظام، بشار اسد و هوادارانش و حزب الله لبنان وهوادارانش خواهد انجاميد.

       
  22. کورس گرامی
    به دنبال پاسخت در چند پست پیشتر، نظر من هم این است:
    1- ما به دنیا می آییم و محصوریم در آنچه پیشتر به این جغرافیای محل سکونت ما افزوده اند. اگر دنیا و زمینی که من در آن بر می آیم و سر می کشم و بالیدن می آغازم، دنیایی تشنه آزادی و آموختن و قدرت شهروندی باشد بی شک من نواموز، در حال و هوای عشق به آزادی می بالم و اگر در فضایی که ترس از بهشت و جهنم و حرز و دعا و توکل و ترس از آفریینده انتقامگیر حاکم باشد بی شک آزادی و حقوق شهروندی دارای طعم تلخ و زهرآگینی اند که چون علف هرز روییده و بر تنه آن ادعیه مبارکه چبسیده اند. تصور من این است که تمام تلاش و سنت بشری-البته با تأکید بر سنت شرق و غرب برآمده از دل یونان و روم و رنسانس و روشنگری و مدرنیته- نشان از تقابل خونین این دو خواست قدرتمند دارد: آیا طبیعت قانون دارد و انسان قانونش را کشف می کند یا همه چیز زیر قدرت یک قادر مطلق است و هر زمان که ما دعا کنیم و او بخواهد دگرگونی می پذیرد؟. تصور دوم می گوید فردی بود که نمازش قضا شد و بخواست خداوند، خورشید بازگردانده شد و شتری از درون کوه بیرون آمد، سنگی از بهشت آمد، چهار پرنده تکه تکه شدند و خدا خواست و زنده شدند و در کل طبیعت در دستان خدا چون موم نرم هرجور بخواهد و معمولا هم با دعا و خواست آدمی که به او نزدیک است، بهم می ریزد(نکته مهم این است که همه اینها به شکل داستانواره است و معمولا قدرت داستان از واقعیت بیشتر است. اگر به مطالب ریکور دسترسی دارید که مسلط بر متون مقدس و فلسفه و نقد و الهیات است در طرح این مباحث بسیار کارساز است بخصوص حکایت و زمانش. من از روی ترجمه خوانده ام خیلی پیشتر و او بر اهمیت داستانواره ها در متون مقدس واقفم کرد). قادر مطلق همه کاره است و باید برای راضی کردن او مناسکی ساخت و راضیش کرد والا ما آدمها همواره هم در حال گناهیم(دستکم شکرگزاری قادر مطلق را فراموش می کنیم) یا در حال نداری و رنج و یا در حال چشیدن آثار بلایای سیل، خشکسالی و زلزله و قحطی و بیماری. پس جز با راضی کردن او هیچ مفری و راه امانی در دست نیست. دانشجوی عزیز راست می گفت که نوشت مومن نیاز به قانون ندارد و نیاز به علم ندارد و من دلیل آن را این می دانم که از نظر مومن همه چیز در دست خداست و خدا همه کاره است. در این بینش طبیعت و آگاهی از طبیعت وجود ندارد(داریم روی منابع مقدس فکر می کنیم نه منابعی که به شکل سخن کوتاه و حدیث و اساسا برساخته متفکران روزگار کهن است نه انسانهای آسمانی) بنگرید که در متون مقدس هیچگاه شناخت طبیعت و معنای طبیعت وجود ندارد. خود خدا هم شخص وار است زیرا مخاطب و شنونده مومن غیر از آدم قدرتمند بر تخت نشسته هیچ تصوری از شی دیگری ندارد/ او از شیء تصور ندارد. او از دیگری تصور ندارد. فقط یک چیز و دیگر هیچ. در این بینش شناخت و پرسیدن منفی و منفور است(نقل کردن آیات و منابع داد و بیداد زمخت اندیشان را به دنبال دارد).
    2- اما بینشی که باور دارد طبیعت قانون دارد و قوانینش ابدی است و جز با شناخت بهتر دگرگونی ناپذیر است. به عبارت دیگر این بینش باور دارد که هیچ دعا و درخواستی به دگرگونی طبیعت نمی انجامد. به نظر می رسد بزرگترین-یا یکی از بزرگترین- معجزات بشری دراین کره خاکی رسیدن به این آگاهی بود که می توان طبیعت را شناخت. چون طبیعت شناختنی است پس از هیچ ماورای طبیعتی نباید ترسید پس گناه و ثواب ما طوفان و بلا و خشکسالی ببار نمی آورد پس طبیعت قانون دارد و در دست قادری هر جور بخواهد نمی چرخد. طوفان و قحطی و طاعون خود عللی در همین طبیعت دارد که شناختنی است. اینجاست که شناخت های خُرد بشری شدند علم و علوم مدون شدند و علوم مدون، به کنترل بیماری و نداری و رنج بشر اقدام کردند، وسایل زندگی بهتر را ساختند و اکنون که بیش از هفت ملیارد نفس محترمه نیاز به تغذیه و سلامتی و راحتی دارند به مدد این شناخت از طبیعت است و الا ما بدون پزشکی، علوم مهندسی و اقتصاد و علوم انسانی، رنج بیکران و تلف شدم اکثریت آدمیان فعلی را داشتیم. آیا هیچ مرد آسمانی می شناسید که به این علوم پرداخته و در متون مقدسش به پزشکی و علم انسانی اهمیت داده باشد(داستانها را باور نکنیم اما متون مقدس را باور کنیم چون دست نخورده به ما رسیده اند)
    3-به نظر من تمام دعوای ما شرقیان از چندی یش که با غرب آشنایی مختصر یافتیم تاکنون، بر محور جدال و تقابل میان این دو نگرش است: انسانی که علم را همه کاره می داند(یعنی آنچه با شناخت انسانی به دست آید اعم از ادبیات، هنر و علوم تجربی و انسانی) یا انسانی که چشم به آسمان دارد و خدا را حاکم بر همه چیز و دگرگون کننده همه چیز می داند. آنکه به انسان و طبیعت و شناخت طبیعت رو می آورد می داند هیچ راهی برای زندگی امنتر، برابرتر و بهتر غیر از تکیه کردن بر دستاوردهای انسانی و نظارت بر آن ندارد. مدافعان شریعت و تشرع هم کم کم با این دستاوردها آشنا شده و به برخی آنها تمکین کرده و اما در عمده دستاوردهای مهم و ریشه ای بشر، حالت تدافع و درگیری دارند.
    4 ما چرا به اهمیت آزادی پی نمی بریم چون دل در گرو آزادی نداریم(نک: گفتارهای ماکیاولی در صفحات مختلف مبنی بر اینکه هر گروه که طعم آزادی را چشیده باشد برای حکومت مقتدر روم و دیگر قدرتها، مقهور کردنش سخت سخت بوده است)و چون طبیعت و قوانین حاکم بر آن را نمی شناسیم. چون دل در گرو چیز دیگری داریم نه عالم انسانی و طبیعت و شناخت و آزادی شخصی. آزادی منفورترین کلمه برای یک مومن است. آزادی را اگر هم بپذیرد در این حد که دیگران مجبور به انجام کاری نشوند در نظر می گیرد نه در اینکه دیگران مجازند هرچه و هر کار که می پسندند انتخاب کنند و فرق بین این دو تلقی از آزادی همان فرق انسان مدرن و سنتی است که دراینجا من با زبان الکنم و بطور خلاصه در تقابل میان فرد طبیعت شناس و فرد خداشناس طرحش کردم.
    5- بگذار این را هم بگویم مگر طبیعتگرا و مدافع آزادی و علم و حقوق بشر مرض دارد که با خداشناس ناسازگار است؟ شاید آری. چون به این درک رسیده که«خداشناس» هیچ ندارد جز سخن گفتن و داستا ساختن. و با همین داستانها تمام زندگی او را دچار تلخی و رنج و بدبختی و حماقت کردن. آیا در میان جوامعی که با این بینش شکل گرفته اند یک جامعه نسبتا نزدیک به معیارهای انسانی می یابید؟ برای انسان سکولار و مدرن(همان طبیعت گرای ضد فرد خداشناس) واقعیت در بیرون او را می خواند که بیاید و بیرون،طبیعت و انسان آماده شناختن را، بشناسد. طبیعت آماده شناختن را رها کنیم به امید داستانواره هایی که یک رویایی تحقق نیافته است؟ سکولار می گوید خدا را هیچ کس نمی شناسد و هر کس مدعی شناخت است فراتر از ساختن سخنان کشدار و کلی و داستانواره، بیاید واز ابزار فرد سکولار بهره برد و خدایش را به همگان بشناساند. آری سکولار با درونیات خداشناس درگیر نیست اما از اینکه خداشناس بگوید خدا اجازه نمی دهد ما بر کرات و آسمانها مسلط شویم و ژنهای بشری را کشف کنیم، گیاهان و سلولهای غذایی را تکثیر کنیم، ابزار صنعتی غول پیکر بسازیم برای آسان شدن زندگی،خدا اجازه نمی دهد چه منتشر شود چه نشود، چه عقیده ای باشد چه نباشد، آری این را نمی پذیرد. فرد سکولار می داند خدا را نمی توان شناخت و هر مدعی شناختی سخن گزاف می گوید و تا این گزاف گویی ها در میان ما خریدار دارد ما درجا می زنیم و پیش نخواهیم رفت و لو که پولدار شویم و توسعه یابیم همان هستیم که بودیم.

    6-در پاسخ به سرور عزیزم بگویم ما تا درگیری درونی نیابیم که چه می کنیم روی زمین و چه می توانیم بکنیم و چه می توانیم بدانیم و تا از این پرسشها، جای پای خردورزانه ودرونی برای خود نیابیم، همچنان در قعر این حماقت گسترده خواهیم ماند و در بهترین حالتش با کسانی مواجه خواهیم بود که شهادت دهند که حامد ابوزید مرتد نبوده است در حالیکه او حق داشته است مرتد یا نامرتد باشد. این حق را همان انسانی که رو به طبیعت کرده و قوانین حاکم بر انسان و طبیعت را به تدریج می شناسد، شناسایی کرده است. به نظر من چون ما در فضای الهی اسلامی سیر کرده ایم نیاز به پرسیدن درونی پیدا نکرده ایم و تا از این مرحله شخصاً و فرداً عبور نکنیم و تا تک تک آدمیان تحصیل کرده و فهیم و اثرگذار به سهم خود در درون خود انقلاب بپا نکنند و بعد از گذراندن این مرحله خود به رآی با ثبات نرسند، هیچگاه نمی توان امید بست به برامدن فضای خواهان برابری و عاشق آزادی. تنها راهی که به عقل ناقص من می رسد: خودکاوی و انقلاب درونی و بنیادها را از هم گسستن و دو باره بر بنیاد برآمده از خرد بنا نهادن و به هیچ مرجعی بیرون از خود تکیه نکردن است. پیداست که آموزش و ارتباط و گفتگو در این میان چه اثر عظیمی دارد. در کل این انقلاب برای ما یک نعمت بزرگ داشت و آن رسیدن نسلی از ما ایرانیان به فهم این ضرورت است که باید خودکاوی کنیم بدون تعصب و بدون سلاح برگرفتن و بدون کشتن دیگران. اول باید بر خود و آنچه از دیگران گرفته ایم چاقوی جراحی بنهیم بیرحمانه و آرام و سپس که این دگرگونی درونی بسیار شود امید دگرگون کردن بیرون و ساختن اجتماع هم می رود. به نظر من ما آدمها عاشق هر چیزی که باشیم آن را در برترین بخش قانون اساسی خود خواهیم نهاد و تصویب خواهیم کرد و ما هنوز عاشق آزادی نشده ایم!

     
    • سپاس که برای پاسخ وقت گذاشتید. با شما همداستانم. اما این آرزو چگونه تحقق می یابد؟ چرا تلاش های تاکنونی چندان به بار ننشسته است ؟ شاد و کامیاب باشید .

       
      • تلاشهای تاکنونی ای عزیز چندان نبوده که نام تلاش بتوان بر آن نهاد با این توضیح مختصر و الکن:
        1-به نظر من از سه راه اراده کردیم پیش برویم و رشد کنیم و از پستی و رنج و نداری و بیماری دور شویم اول: اراده سیاسی نظامی بود که با جنگهای ایران و روس کلید خورد و ولی عهدی که در خود می پیچید و از خارجیان می خواست بگویند چه کند تا از بدبختی نجات یابد و سپس به امیر کبیر رسید و تاکنون در پوشش برنامه توسعه به جایی نرسیده است.گرچه گامهایی هم برداشته شده اما گویی در هر تلاشی به سنگی سخت برخورد کرده ایم. برنامه موشک و اتمی می تواند از دستاوردهای چنین اراده ای باشد که ضعیفترین وضع برای تحقق آرزویهای یک ملت است دوم: اراده به آموزش و ساختن مدرسه و دانشگاه که بهتر از من واقفی که میرزا حسن رشدیه چه رنجها کشید تا آموزش دادن جغرافیا و امور نظامی و نقشه و رفتن بر روش پیشرفتگان را مجاز و مباح سازد. همه این تلاشها هم تا چند نسل به آموختن به معنای سواد(خواندن و نوشتن) بود و تکانی به ملتی خفته نمی داد و دانشگاه هم از ابتدا با قصد تقویت امور نظامی و تعلیم فنون نظامی طراحی شد و گرچه اوج گرفتن علم حقوق و علوم سیاسی به مدد اراده استوار سترگان فرهنگی آن زمان، توانست نسلی را برآورد که شیفته قانون، حقوق، آزادی و انتخاب و رآی و جمهوریت کند اما چون سنت مستحکم بود به تقابل انجامید و به رغم برآمدن مشروطیت و قانون و مجلس آن، اما استبداد کهنه و سنت کهنه، در نهایت ملتی را که به نصابی از آزادی خواهی و اراده سیاسی و قانون طلبی نرسیده بود زمین گیر کرد و در ضلع دیگرش به روزمرگی کشید یعنی مدرسه محل تجمع دستجمعی گروهی از همنسلان شد و دانشگاه هم شد مرکزی برای مدرک گرفتن و پول درآوردن با این مدارک شد نهایت آمال یک دانشگاه رفته . سوم:اراده آزاد روشنفکری و فلسفه ورزی. به نظر من موفقترین و کاراترین روش برای دگرگونی ازلحاظ تاریخی چه دراروپای مسیحی چه در میان ما همین اراده است زیرا این اراده تحمیلی نیست و شخصی است. فرد یاید تصمیم بگیرد اهل مطالعه شود، پرسش کند و کتابهایی که تاکنون نخوانده بخواند و آدمهایی که تاکنون نمی شناخته بشناسد. از بابت دانشگاه و نظامی گری و سیاست چون امکان روزمرگی و استبداد را در خود دارد و ما ایرانیها معمولا در مقابل اراده دیگری بزرگتر، واکنش منفی نشان می دهیم، باید فکر کنیم بجایی نمی رسیم. می ماند اینکه چقدر خود شخصا به دانش اهمیت دهیم، فردا راه برای پرسش و خواست درونی خود باز کنیم. در این حوزه می گنجد همه تلاشهایی که برای خواندن و مطالعه آزاد صورت می گیرد. همه کارهایی که به شکل پاتوقهای خودجوش پیش می رود، همه آثاری که با سختی نوشته می شود. همه فلسفه هایی که خوانده و نقد می شود.
        2- دراین حوزه نظرورزی که به نظر من تنها راه دگرگون کردن و رشد کردن و روی پای خود ایستادن را در خود دارد، ما از اول دو نحله را تجربه کردیم یکی کسانی چون محمدعلی فروغی که یک تنه بار آموزاندن فلسفه غرب را به دوش کشید و زبان فارسی را به سهم خود فربه کرد و راه بردن عقل را اموزش داد ولی همان بزرگ هم هنگام ترجمه و تبیین دکارت و کانت، می نوشت که اینان چونان حکمای ما آموزگار الهیاتند(کاش اکنون سیر حکمت یا کفتار در روش را دم دست داشتم برای آوردن این حرف فروغی ولی مطمئنم به صحت این انتساب) باری فروغی کاری سترگ کرد اما چون فاصله خود را از گذشته مشخص نکرد این توهم گاه پیش می آمد که فلسفه غرب در جاهای خوبش همان الهیات ابن سینا و فارابی و حتی عرفان ابن عربی است. خوب راهی که برای دگرگونی آغاز شد و امثال فروغی پربارش کردند به سبب نبود زمینه فرهنگی، به سمت تقلیل یافتن و تبدیل یافتن به همان سنت موجود شکل می یافت(اشاره به اولین ترجمه از رساله دیاکرت و خزعبلاتی که به نام دکارت و کانت به زبان فارسی تبدیل می شد لطفی ندارد) در ضلع دیگر این اراده به سمت روشنفکری و به خودآیی فرهنگی و بیداری ذهنی را باید نزد امثال میرزا فتحعلی آخوند زاده دید و خواند و رساله و مکتوبات او. به نظر می رسد امثال او به سبب آزادی بیشتر و دوری از وطن بهتر می توانستند ببیند که مشکل کجاست و چه باید(چه باید کردها از همین جا شروع شد و به تدریج به بدرترین وضع که همان سیاست و حزب بازی و انقلابی گری بود مبدل شد) اما طرح او را که پروتستانیسمی از نوع ایرانی اسلامی بود ره بجایی نمی برد و واقعا هم نبرد زیرا ماهیت دو سنت اسلامی و مسیحی بسیار با هم تفاوت داشتند و گذشته از تفاوت این سنتها، خود مجریان و متفکران و راه برندگان هم ذاتا متفاوت بودند. آنها اصحاب دائره المعارف و دیدرو و روسو و ولتر، مور یوتوپیانویس،اراسموس طنزپرداز و طیف وسیع مدافعان دانش و رمان و ثروتمندان و زنان پرشوری را داشتند که حامی روشنفکران و روزنامه نگاران و شاعران و فیلسوفان بودند و ما حداکثر کسروی و محمد قزوینی و(رزونامه ها هم محل درگیری و حزب بازی بودند نه روشنگری و تئاتر و سینما هم که اضافه شد پاتوق وقت گذرانی بیکاران و پولداران) و سعید نفیسی و امثال این فرهگ پروران بسیار کمیاب را که آثارشان هیچ خواننده نداشت مگر اندکی کسروی. باری پرورتستانیسم(امثال دوستدار و دیگران نقد آخوند زاده را بجد از همین طرح دانسته و سخت بر او تاخته اند) به دست امثال شریعتی افتاد و راه بجایی نبرد و نشان داد که سرابی بوده که ما از تشنه لبی، آب زلالش می پنداشتیم. و در نهایت به روشنفکری دینی انجامید که جز تاریک کردن فضا و نامعلوم کردن مرزها هیچ ثمری به بار ننشاند و نمی نشاند و تنها چند نسل دیگر را به هوای آب زلال و هوای پاک، دچار توهم می کند. آنچه از اصلاحگری مسیحی باید می گرفتیم نگرفیتم که همانا مراجعه به دین با تن و روح شخصی خود مان بود. لوتر اگر اصلاحی کرد و اثر گذاشت این بود که گفت برای فهم دین باید تک تک مومنان خود بشخصه کتاب مقدس را بفهمند و نه با مراجعه با پاپ و کلیسا و ما اگر این مسیر را از لوتر می گرفتیم، مطالعه درونی و درگیری درونی را از خیلی وقت پیشتر آغازیده بودیم. اما آخوند زاده با تفسیر نادرست و شریعتی با تحریف و تبدیل پروتستانتیسم به محل سخنوری انقلابی و شورآفرینی جمعی(در حالیکه مطالعه و درگیری شخصی آرام و در تنهایی مراد اصلی این پیشنهاد اصلاحگرایانه بود) راه را به سمت نادرست بردند و تا بازگشت به مسیر اصلی ما مدتها سردرگم بودیم و هنوز هم در جاهایی هستیم.
        3- روشنفکر دینی ما که برامده از سنت انحرافی امثال شریعتی و جلال آل احمد بود، بدون اینکه مشخص کند مرادش از دین چیست با بزدلی و ترس بسیار، ادای روشنفکری درآورد و راه را ناهموارتر کردزیرا هیچ کدام از آن روشنفکران دینی به راستی به پرسشهای اساسی که دگرگونی اور است دچار نشده بودند و در خواندن متون دینی بر این مرجع و آن استوانه استوار بودند. گاهی غزالی را علم می کردند و گاهی فیض کاشانی و گاه اقبال لاهوری و گاه سید احمد هندی را و گاه دستجمعی سید جمال اسدآبادی را. اینک که سر همه به سنگ خورده به مرور خواندن مستقیم دین و رجوع به متون مقدس در دستور کار این روشنفکران قرار گرفته و پرسشگریهای اندکی آنهم با مدد گرفتن از این و آن( از طیف سکولار و مدرن که اکنون دیگر صاحب نام شده است) طرح می کنند اما حرفشان دیگر خریدار ندارد و نسلی سرخورده شده و به سمت دیگر خیز برداشته است
        4- مشکل بنابرین اینجاست که ما اراده روشنفکری و فلسفه ورزی خود را نتوانستیم شخصا و فردا بیازماییم و برای خود پیش گیریم و سپس به سهم خود گسترشش دهیم. نتوانستیم راه مطالعه متون و سنتی که در تار و پود روح ما چنگ انداخته بیاموزیم و از آن میان سپس به خود برآمده از نقدگری، تکیه کنیم و پیش رویم تا اینکه انقلاب سیاسی شد و انقلاب درونی هم به تدریج در دلهای نخبگان رخ داد و مراحعه به سنت اول با قصد پیروی و متابعت و به تدریج با قصد نقد و دریافت شخصی شکل گرفت و مطالعه کردن قران و سنت شد یک رویه برای بسیاری از نخبگان
        5- با اینکه فضای انحطاط فکری و درجازدگی و بیچارگی هنوز در میان ما میانداری می کند اما می توان با چشم باز برآمدن نسلی را مشاهده کرد که اکنون از هیچ نمی ترسند مگر خود تجربه اش کنند، می توان تعداد کسانی که شخصا قران می خوانند و شخصا به مدد دانشی که از راههای مختلف آموخته اند، آن را تفسیر و تحلیل می کنند. می توان انبوهی از خردورزان و مطالعه گرانی دید که به مدد نقد و تاریخنگاری مدرن و فلسفه و الهیات مدرن به این خواندن و تفسیر کردن، معنای نو می دهند. اینان بعد از تجربه انقلاب و جنگ و حکومت اسلامی، با سرعت به مراحلی از دگرگونی رسیده اند و راه را با تکثیر ایده ها پیش می گیرند و راه می برند و البته همچنان سیاست و عوامگرایی سیاسی راه را بر هر دگرگونی بسته است.
        6-آرزوی پیشگفته شاید از راه این خرورزیهای شخصی، از راه شکل گرفتن این خردک تأملات شخصی پیش رود و در دسترس بودن امکانات دنیای نو مثل همین وبگاه ها و سایتها، همانا بیشترین مدد را به برآمدن کسانی می کند که در باره همه چیز نظر می دهند و به تدریج به سمت مطالعه بیشتر رو می اورند و با مدد از کانت باید گفت این ما هستیم که به چیزها و پدیده ها، قانون و قاعده می دهیم و به سخن وادارشان می کنیم، تا این انقلاب کانتی در درون ما رخ ندهد و هر کدام به سهم خود، به چیزها(از ماورا طبیعت تا ریزترین امور طبیعی اثرگذار در کرد و کار زندگی ما) معنا ندهیم، وادارشان نکنیم آنگونه که ما فکر می کنیم به سخن آیند و راه بر ما باز کنند، تا با داشته های پیشین خود به گفتگو، جدال، درگیری و سپس همنشینی و تصرف خردورزانه در انها رو نیاوریم همچنان باید دلتنگ برآمدن دنیایی باشیم دارای قانون اساسی مدافع برابری و فارغ از هر تبعیض در عقیده و نژاد و جنسیت و طبقه. فرمودید این آرزو را چگونه می توان محقق کرد و چرا تلاشها به ثمر نمی نشیند؟ و من با اذعان به ناتوانی خود نظر دادم تلاشها در گذشته چندان نبوده که نام تلاش بتوان به آن داد و آرزوهای به ظاهر جمعی ما ماهیتی فردی دارند یعنی تا هر کدام از ما در انچه اشتراکاً به ما تعلق دارد، فرداً تأمل و درون کاوی ژرف نکنیم، همچنان این آرزو نامحقق و در رویای جمعی ما جولان می دهد. آری تأملات مداوم و مستمر و ذره ذره هر تحصیل کرده و آموزش دهنده در آنچه در کلیت جمعی ما مشترک است یعنی تأمل و پرسش شخصی داشتن در سنت و دین و باورهایی که به ما رسیده و مرجعیت ها و اقتدارهایی که حتی بخشی از ناخودآگاه ما شده اند. تا فرداً اینها را شخم نزنیم و بذر درونشان را نکاویم و از نو با دستان خود نکاریم، نمی دانیم چه می خواهیم و به کجا می رسیم. و در یک کلام از دید من-با اینکه تعیین کردن مسیر این کاوش صحیح نیست و برای هر فرد معنایی متفاوت دارد- ما در پایان این کاوش می آموزیم که طبیعت قانون دارد و هیچ کس را نرسد که دگرگونش کند جز خود ما زمینیان. تنها مرجع ذی صلاح برای تعیین معنای طبیعت خود ما هستیم. طبیعت؟ طبیعت همانا از دید من عبارت است از زمین، آسمان و تمام پدیده های مشاهده شدنی، ابزار و صنعت، لباس، زندگی، قانون، سیاست، روابط و مناسبات، معاملات و پول، مالکیت، مرگ و سوگواری، آموزش و حقوق، زن و مرد و بچه.
        عزت مستدام

         
  23. نظام يعني آقا!
    عیسی سحرخیز
    آن چه که كارشناسان وزارت اطلاعات و ماموران سپاه در جايگاه بازجو در سلول هاي انفرادي مي گفتند و در اتاق هاي دربسته ی استنطاق دائم تاکيد مي کردند، حالا شده است فتوای آيت الله خامنه اي و توصیه ی مسوولان بيت رهبري.

    در پي سخنان نوروزی رهبري در مشهد، حالا رئیس دفتر آقاي خامنه اي در مراسم عمامه گذاری طلاب در زادگاه خود در تبيين این سخنان جهت دار ولي فقيه تصريح کرده است که نظام يعني رهبري و رهبري يعني نظام؛ منتقد ولی فقیه، يعني منتقد نظام؛ نه کلمه اي بيش و نه کلمه اي کم!

    لابد با این استدلال است که حکم قضايي آن هایی که به ولایت مطلقه ی فقیه باورندارند یا گفتار و كردار مساله دار و مساله ساز رهبر جمهوری اسلامی را زیر سوال می برند، حبس است يا حصر و محل زندگي شان زندان يا بازداشتگاه خانگي. در كنار اين افراد متهمان گوناگوني از عاليترين مقام ها و مسوولان پيشين جمهوري اسلامي تا مردم عادي و كوچه و خيابان قرار دارند كه به دليل ممنوع الخروج بودن قادر به هجرت و جلاي وطن نيستند يا حتي ترک تابعيت.

    دست کم در رژیم استبدادی شاهنشاهی، محمد رضا شاه حکم صادر می کرد که اگر حکومتِ ما را نمي پسنديد و حاضر نیستید به عضویت حزب فرمایشی رستاخيز درآئید، آزاديد كه پاسپورت بگيريد و از ايران برويد. اما اکنون در نظام جمهوری اسلامی مبتنی بر ولایت مطلقه ی فقیه اين حد از اختيار و آزادي هم وجود ندارد، به گونه اي كه برخلاف مفاد قانون اساسي و حقوق شهروندي ايران و كنوانسيون هاي بين المللي و حقوق بشر، نه تنها براي مخالفان و منتقدان آقای خامنه ای پاسپورت صادر نمي کنند، بلکه اگر آن ها از قبل هم پاسپورتي در اختيار دارند آن را ماموران انتظامي و امنيتي در مبادي ورودي و خروجي کشور به زور مي ستانند تا امکان رفتن از ایران را نداشته باشند يا ديگران از عاقبت كار آن ها عبرت بگيرند و هوس نكنند كه به ميهن خويش بازگردند.

    اين همان سياستي است که “حفظ بيضه ي اسلام” را اوجب واجبات مي داند و مي خواند و در جهت تحقق و تحميل اين باور در جامعه به توصيه ی ماکياول به هر وسيله ي ممکني تمسک مي جويد تا حرف خود را به کرسی نشاند و به زور اثبات کند که “مهم‌ترین قلم امر به معروف و نهی از منکر عبارت است از امر به بزرگ‌ترین معروفها و نهی از بزرگ‌ترین منکرها. بزرگ‌ترین معروفها در درجه‌ی اوّل عبارت است از ایجاد نظام اسلامی و حفظ نظام اسلامی… نقطه‌ی مقابل اینها هم عبارت است از منکرها…. تضعیف نظام اسلامی منکر است.”

    همان چه كه محمد محمدی‌گلپایگانی در بيان اين مقصود به نقل از رهبر جمهوري اسلامي عنوان کرده : “امروز بزرگترین معروف، حفظ نظام جمهوری اسلامی و بدترین منکر، مخالفت با نظام اسلامی است.”

    كارشناسان وزارت اطلاعات، ماموران سپاه و مسوولان دادستاني شش سال، در جريان دستگيري هاي گسترده ي پس از انتخابات خرداد ٨٨ در اوين همين مسائل را در قالب تهديد و تحبيب مطرح مي كردند و احتمالا اكنون نيز در اتاق هاي دربسته بر اين نظر پافشاري مي كنند.

    اما نكته ي طنزآميز ماجرا آن جاست كه وقتي در قبال اين ادعا تذكر داده مي شد پس چرا در اين شرايط در كيفرخواست، هم “توهين به رهبري” را گنجانده ايد و هم “تبليغ عليه نظام” را، حاضر نبودند اين دو مورد را تجميع كنند يا دست بازپرس و قاضي را براي اجراي قانون باز بگذارند، چون خوب مي دانستند كه حكم سه سال زندان خود به خود دو سال تقليل خواهد يافت.

    بر خلاف آن چه كه بالاترين مقام ديني و سياسي ايران ادعا و مسوولان بيت رهبري تبليغ مي كنند، نص قرآن و متن نهج البلاغه قرائت ديگري از امر به معروف و نهي از منكر را عرضه مي كند و راه دیگری را در برابر امت و ملت قرار می دهد، همانگونه كه سیره ی نبوی و شیوه ی حکومت امام علی (ع) نيز خلاف آن را نشان مي دهد.

    ‌ به عنوان نمونه، آن گاه که امیرالمومنین توصیه به رعایت ‌امر به معروف و نهی از منکر می‌کند و شیوه ها و مراتب آن را در نهج‌البلاغه مورد توجه قرار می‌دهد، تاکید دارد: “همه‌ی اعمال نیکو و جهاد در راه خدا در پیش ‌امر به معروف و نهی از منکر نیست، مگر آب دهان‌انداختن در دریای پهناور (چون قوام اسلام به‌امر به معروف و نهی از منکرمی‌باشد)… و نیکوترین ‌امر به معروف و نهی از منکر، گفتن یک سخن حق و درست است نزد پادشاه ستمگر (که آن سخن او را از ستمی‌ دور کند ‌یا به خیر و نیکی وادارد).”

    این در حالی است که آن هایی که شیوه ی نعل وارونه زدن را برگزیده و این جا و آن جا بیان می دارند تا شاید چند صباحی بیشتر حکمرانی کنند، هدف اصلی شان از ترویج این سخنان معادل گرفتن “نظام با آقا” است تا از این راه در جامعه بساط نقد و انتقاد از حاکم و حکومت را برچینند و این تفکر را تعطیل کنند که بهترین کار در این برهه بیان “کلمه عدل عند ‌امام جائر” است. در واقع آن ها می خواهند کاری کنند تا دیگر هیچ کس جرات نکند که بگوید در جمهوری اسلامي نیکوترين امر به معروف و نهی از منکر “گفتن سخن حق و درست نزد پادشاه ستمگر” است، چون با حرف آیت الله خامنه ای نمي خواند.

    روی دیگر سکه آن است که بتوان با استناد به چنین فتواهایی، پس از شش سال کماکان منتقدان حکومت را به اتهام “اقدام عليه امنيت ملي” در حبس و حصر نگاه داشت، تنها به این جرم که حمایت آشکار ولي فقيه را از محمود احمدی نژاد در انتخابات ریاست جمهوری سال ٨٨ را زیر سوال بردند و بسياري از آن ها همانند رهبران جنبش سبز، میرحسین موسوی و شیخ مهدی کروبی، به درستي پیش بینی کردند که پیامد این کار چیزی جز بسط گسترش فساد و تباهی در جامعه نخواهد بود؛ آن چه این روزها مردم ایران هر روز شاهدش هستند و چون از سر اتفاق پرده ها كنار مي رود گوشه هایی از اين فجايع افشا می گردد.

    این همان اصلی است که امام علی در خصوص فراهم شدن زمينه هاي فروپاشی بساط نظام هاي غيرمردم سالار و فروریختن بنیان های جامعه هاي غيرمردمي بيان كرده است: “روزگاری برای مردم خواهد ‌آمد که در آن مقرب نیست، مگر سخن‌چین نزد پادشاه؛ وزیر خوانده نشود، مگر بدکار دروغگو؛ و ناتوان نشمارند مگر شخص باانصاف و درستکار را… پس در آن هنگام پادشاه (در فرمان‌فرمایی) به مشورت و کنکاش با کنیزان (زن‌های بی‌سرو پا) و حکمرانی کودکان (جوانان شهوتران بی‌تجربه) و‌اندیشه‌ی خواجه‌سراها (مردهای نالایق و پست) مشغول می‌باشد.”

    نکته ی جالب این جاست که آن بدکاران دروغگو که با شیوه ی “بگم، بگم!”، با شیطنت و شیادی رقبای درستکار و باانصاف را از صحنه خارج می کردند، اکنون باز دوره افتاده اند تا شاید با رمالی و نوحه خوانی و بيان خواب هاي ساختگي، نماینده ی منتخب ملت را برکنار کنند و با شعار “نظام یعنی آقا”، باز بساط حکمرانی کودکان را در جمهوری اسلامی ایران برپا دارند.

     
  24. حکومت خانخانی
    ابراهيم نبوی
    حکومت های دموکراتیک حکومت هایی هستند که در آن مخالفان حکومت در انتخابات شرکت می کنند و اگر رای بیاورند، قدرت را در دست می گیرند.

    حکومت های غیردموکرات حکومتهایی هستند که در آن مخالفان به سختی از طریق قانون قدرت را به دست می آورند.

    حکومت های زورگو حکومت هایی هستند که در آن مخالفان حق بیان دارند، ولی بعد از بیان مخالفت شان به زندان می روند.

    حکومت های دیکتاتوری حکومت هایی هستند که در آن مخالفان قبل از اینکه حرف بزنند، دستگیر می شوند و به زندان می روند.

    حکومت های خیلی دیکتاتوری حکومت هایی هستند که در آن مردم کلا مخالف تلقی می شوند، چون مردم عملا مخالفتی نمی کنند، و چون نیروهای امنیتی بیکار هستند، تعدادی از مردم را که قیافه شان به مخالف شبیه است، دستگیر می کنند و اینقدر آنها را کتک می زنند که اعتراف کنند مخالف دولت هستند، بعد خیال شان راحت می شود و آنها را بیشتر زندانی می کنند.

    حکومت های توتالیتر حکومت هایی هستند که زندانهایش تنها جایی است که مخالفان می توانند در آن درباره نظرات شان حرف بزنند، چون جای زندان و خانه مردم عوض شده است و افراد توی خانه خودشان هم از تمام سرویس های یک زندان از جمله کنترل رسانه ها برخوردارند و اصلا حق ندارند از خانه بیرون بروند.

    ولی ایران با همه اینها فرق می کند، حکومت ایران یک استاندارد جدید در حکومت ایجاد کرده. برخلاف همه حکومتهای زورگو، استبدادی، دیکتاتوری، توتالیتر و بزن و بکش که مخالفان خودش را از میان می برد، حکومت ایران حتی به دولت خودش، نمایندگان خودش و رهبران خودش هم اجازه نمی دهد که از حکومت طرفداری کنند، مخالفت توی سرشان بخورد.

    عالم الهدی امام جمعه مشهد، اخیرا گفته که هنوز کاملا مطمئن نیست، ولی احساس می کند که احتمالا اعضای هیات مذاکرات ایران با رهبری زاویه دارد. یعنی نه اینکه مخالف است، نه اینکه نظرات دیگری دارد، نه اینکه سیاست دیگری را دنبال می کند و حتی نه اینکه به نظر رهبر اهمیت نمی دهد، بلکه فقط زاویه دارد. یعنی اگر رهبر گفته است که هیات مذاکرات باید روزی سه تا فحش به آمریکا بدهد، این افراد روزی سه تا فحش را می دهند، ولی عربده نمی کشند. حال می کنید چقدر نوآوری در همه عرصه های سیاسی جهان ایجاد کردیم؟

    دن کیشوت های بسیجی

    تا مدتی پیش منتقدان حکومت برای سفر به خارج از ایران ممنوع الخروج می شدند، حالا کم کم داریم راههای پیشرفت و بقول سردار جعفری رسیدن به تمدن بزرگ اسلامی را پیدا می کنیم. از این به بعد نه فقط برای خروج از کشور باید اجازه خروج و پاسپورت داشته باشیم، بلکه بسیاری از منتقدان حکومت که بعضی هاشان هم عضو کابینه هستند و اصلا بعید نیست خود وزیر اطلاعات هم دو ماه دیگر جزو آنها باشد، برای رفتن به مشهد و شیراز هم باید پاسپورت و ویزا بگیرند.

    الهه کولایی که برای سخنرانی به شیراز رفته بود، درجا توسط ماموران امنیتی مورد استقبال قرار گرفت، او را سوار ماشین کردند، خیلی شیک سوار هواپیما کردند و برش گرداندند به تهران و گفتند، برو خونه تون بیرون سرما می خوری. مهدی خزعلی هم برای ورود به نمایشگاه کتاب چون ویزا نداشت، ورودش ممنوع شد و چون لازم بود مورد بررسی دقیق قرار بگیرد، دو سه فصل هم کتک خورد.

    در عوض سردار نقدی، با یک نیزه بلند در دست، سوار بر مرکب مذکور، مثل دن کیشوت، اعلام کرد، دروازه شهرهای بزرگ جهان به روی ما باز شده. یعنی هر کسی در نیویورک به دولت آمریکا اعتراض می کند، یا هر کسی در فرانسه و انگلیس به سیستم آموزشی و دستمزد اعتراض می کند، سردار نقدی فکر می کند همه آنها سربازان بسیجی گمنام هستند. کجایی دن کیشوت که اینجا داداش نقدی ات رو کشتند!

     
  25. جناب مزدك هر وقت جنابعالي مدركي دال بر وكالت از جانب ابليس ارائه داديد مؤمنين نيز وكالت نامه از طرف
    خداوند را ارائه خواهند داد عبدالله. ذیل پست امامزاده.

    عبدالله خان هر وقت ابلیس به کسی وحی کرد که تو پیامبر من هستی و آن پیامبر ابلیسی -کتاب و آیین و سیاستی آورد و میلیونها نه بلکه صدها میلیون بشر را به آیین شر و نفرت و گناه مجبور کرد و حکومت ولایت مطلقه ابلیس تشکیل داد.پس هرگاه مزدک به نشر و دفاع از آیین ناب ابلیس پرداخت آن هنگام از مزدک بخواه که سند وکالت ششدانگ ابلیس را به تو ارائه دهد.
    ZORRO

     
    • همين گفته هاي مزدك وتو كه پيرو شيطان هستيد حرفها ي شيطان را بلغورمي مي كنيد اگرخبر هم نداريدباخبر باشيد كه امثال مزدك وشماها نمايندگي شيطان را دراين سايت بعهده داريد وچنان شيطان شماهاراسوار گشته است كه مست ولايعقل به هرطرف مي تازيد وچاله وچاه را ازهم نمي شناسيد.
      ووحي شيطان همين گفتارهاي شما پيروانش است “ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم “واصل پيام اواغوا وگمراه كردن انسانها مي باشد كه مزدك وامثال شما هابخوبي اين وظيفه را ايفامي كنيد .

      ووعده خداوند هم به شيطان وپيروانش تپاندن به قعرجهنم است درسراي ديگر.

      اونجا حالتون را مي پرسيم . هرچه قدر التماس كنيد كه ازآب گواراي بهشت را يك ليوان بشما جهنميان بدهند. بهشتيان گويند خدابرشما اين آب را حرام كرده است بلكه براي شما ازآب زقوم جهنم مي چشانندكه همه امعاءواحشايتان مي سوزد. وهرچه درآنجادادبزنيد كه اين شيطان مارا گول زد وگمراه نمود ،شيطان هم بشماها جواب خواهد دادبي خودازاين غلطها نكنيد ، “…وماكان لي عليكم من سلطان الا أن دعوتكم فاستجبتم لي فلاتلوموني ولومو أنفسكم ماأنا بمصرخكم ….” 22 /ابراهيم }.

      من فقط ازشماهادعوت نمودم وتخلف كردم شماهاچرا خول مي شديد ودنبال دعوت من راه افتاديد پس مرا بي خود ملامت نكنيد بلكه خودرا ملامت وسرزنش كنيد،درمقابل دعوت من انبياي الهي هم بودند وشمارا به سوي الله وصراط مستقيم او دعوت مي كردند چرا دعوت آنان رانپذيرفتيد؟ وچرادعوت خداوند رانپذيرفتيدكه به حق دعوت مي كرد؟ ” ان الله وعدكم وعدالحق ووعدتكم فاخلفتكم “همان}برويد وگم بشويد وحرف گزاف نزنيد.

      پس حالا برويد ودريك گوشه اين جهنم گم شويد وبه سزاي اعمالتان بسوزيد كه همگي بامن تاابدسوختني هستيد.اين ازشماها وشناسنامه شماها.

      واما شناسنامه مامؤمنان به خدا وپيامبران وقيامت ،مدرك وسندما همان فرموده خداونداست:” الذين يبلغون رسالات الله ويخشونه ولايخشون احدا الا الله وكفي بالله حسيبا .39/احزاب “.ت=همانان كه پيامهاي خدا را ابلاغ مي كردند ومي كنندوازاوفقط مي ترسيدند ومي ترسند،وازهيچكس جزخدا نمي ترسيدند ونمي ترسند. وخداوند براي حساب رسي همگان كافي است.”

      وهمين سند وكالت ازسوي خداوند براي تبليغ دين اوبراي ما بهترين سنداست . وبراين كار افتخار هم مي كنيم وازهيچ شيطان اغوا گر ودرندگان پيرواو هم نمي ترسيم. هرچقدر درنده باشند فقط خودشان را مي درند وبس.آيا متوجه شديد؟يادرهمان توهم هستيد؟فردا اين صحنه را خواهيم ديد.

       
      • جناب ناظر 2 درود بر شما : با توجه به مثال های یسیار پسندیده شما آیا میتوانیم تصور کنیم که امثال خلخالی و اسد الله لاجوردی و عسکر اولادی نو مسلمان ودیگر بزرگان در سرای باقی به جهت اعمال بسیار نیک شان ( چون از اسلام دفاع میکردند ) در آغوش حوریانی که همیشه با کره هستند و امر بری غلمان و در حال نوشیدن شراب الطهور ( که مست نمیکند ) و لم دادن بر حریر هستند و راضی و خوشحال از اعمال به شدت نیکشان روز گار میگذرانند ؟؟؟؟؟

         
        • مهرداد كج فهم شما قابليت جوابگوئي نداريد .اما اين را بدان خداوند دشمن ظالمان است باهراسمي كه باشد چه تو وچه ديگران وظالم بودن تو همين بس كه حامي دشمن خدا مزدك ديوانه هستي.ونمامي هم مي كنيد.

           
          • اون خدایی که وکیل و حامی‌ او تو باشی‌، در حد قد و قوارهٔ خودت وجود خارجی و نمود دارد.

             
  26. همزیستی ضد و نغیض ها و اعتقادات مذهبی

    -از جیغ ترس و ادعای شبحه تهدید به طرف مذاکرات ازجانب ولی فقیه تا تهدید غیر قانونی شهروندان ایرانی در لوای وظیفه خدا پسندانه ماموران نظامی و لباس شخصی تحت امر کف خیابانها
    -از استقبال و تاکید لفظی ولی فقیه به دست ندادن قهرمان ورزشی جوان ایرانی زمان دریافت مدال توسط خانم تشریفات تا دست درازی ودستمالی و تجاوز و توهین زشت ناموسی به دختران و زنان ایرانی در زندانهای تحت امر ولی فقیه
    – از فوضولی واسال نیروی نظامی به کشورهای بهم ریخته تا پس گرفتن حق ورود ناظر سازمان ملل به کشور
    – از نامیدن خودخواهانه ولی امر مسلمین جهان تا به مسخره گرفتن پادشاه عربستان که خود را امام نامید
    – از عقب نشینی قاضی صلواتی روز حضور نرگس محمدی تا یورش ناجوانمردانه به محل زندگی نرگس روز بعد
    – از قصد تجاوز به دختر مهابادی و خودکشی وی از طبقه چهارم و وارونه کردن حقیقت امنیتی های نظام و هجوم و سرکوب مردم معترض در منطقه بی هیچ عذرخواهی تا ادعای ارسال چندین هزار تُن مواد غذایی درمانی به یمن
    – از ارسال میلیارد ها دلار کشور و نیرو و تسلیحات به کشورهای شیعه نشین تا تکذیب سردار سپاه در تشکل هلال شیعی مزمون به دسیسه های تبلیغاتی و شکست خورده
    – از حضور روشن نیروهای تسلیحاتی قوی در منطقه تا به دست و پا افتادن سرداران سپاهی و ارسال پیام های نخ نما شده برای فریب داخلی
    و….
    از…تا….

     
  27. درود بر شرفت آقای نوری زاد ، درد و بلای تو بخوره تو سر من و امثال من

     
  28. مازیار وطن‌پرست

    در ادامهٔ همجمه به کورس گرانقدر بابت نوشته‌اش:
    متن از حسن یوسفی اشکوری: http://yousefieshkevari.com/?p=4658

    «دیری است که در فضای عمومی جهان و از جمله در سرزمین های اسلامی، اسلام به عنوان یک دین زیر سئوال رفته و مسلمانی دارد به نوعی اتهام تغییر معنا می دهد. اکنون در همه جا به نام اسلام و به نام دفاع از پیامبر و قرآن و ذیل شعار الله اکبر ترور و جنایت و قتل و کشتار و فاجعه صورت می گیرد. بی تعارف بگویم! دیگر اکنون نه تنها الله اکبر هیچ احساس ایمانی و انسانی در من بر نمی انگیزد، بلکه وقتی می شنوم که تروریست های جانی و ضد بشر مدعی مسلمانی با شعار الله اکبر جگر انسان مسلمان دیگر را از کالبد وی در سوریه در می آورند و با تمام وجود و احساس و حتی لذت الله اکبر می گویند، سرشاز از نفرت و بیزاری می شوم. یا زمانی که می شنوم تروریست های فاسد و پلید با شعار الله اکبر به محل کار یک نشریه (ولو این که خطایی اخلاقی مرتکب شده باشد) هجوم می برند و گروهی را به گلوله می بندند و عده ای را بی حساب می کشند، دیگر الله اکبر نیز با جنایت و قساوت آذین بسته شده است! و صد البته این الله دیگر الله من نیست و چنین اللهی به میزانی که «اکبر» است، گویا جانی تر و خشن تر است!
    شگفت روزگاری است! از قضا سرکنگبین صفرا فزود!»

     
  29. نظر دهندگان محترم
    1- جماعت جمع شده یا به تعبیری راه یافتگان به ساختمان بهارستان (که سلطان دیکتاتور و رژیمش نامش را گذاشتهاند مجلس شورای اسلامی) با هزینه ملت در به اصطلاح جلسه به فرموده دیکتاتور برای غرب و آمریکا شاخه شونه جدید کشیده اند که اگر چنان نشود چنان میکنیم و از این شعارهای تو خالی و پوچ تکرار شده در این 36 سال ذلت ایران. از طرفی دیگر آقای علی خامنه ای شعار تو خالی و پوچ حمایت ازتولید داخلی میکند و هم زمان به به اصطلاح دولت دیکته میکند که نیازتان را از تولید کنندگان داخل تامیئن کنید ولی از آن طرف کارخانه ها یکی یکی تعطیل میشوند(کارخانه آردل نمونه آخریش). این اقای علی خامنه ای چنان سر مست قدرت شده و باور کرده که هنگام تولد یا علی گفته که از ساده ترین پارامتر تولید که امنیت سیاسی (آزادی عقیده و دموکراسی و بیرون راندن حکومت از قشریت به دموکراسی)و به تبع آن امنیت اقتصادی خود را به غفلت زده است. خوب یکی به این آقا علی خامنه ای بگه ایرانی به چی دل خوش کنه که امید به زندگی انسان وار را در خود تقویت کنه.
    2- تازگیها هم جماعتی به اصطلاح بسیج به فرموده دیکتاتور قصد راه اندازی مهد کودک کرده. انسان ر و یاد مدرسه های دینی مذهبی طالبان و ملا عمر تو پاکستان میاندازه. راستی اقای علی خامنه ای بهتره بدونه که جورج اورول تو کتاب قلعه حیوانات چند دهه پیش عین این داستان رو گفته که دیکتاتور جماعتی رو از بچگی تربیت میکنه که در بزرگ سالگی به جان مردم بیندازه. ولی آقا علی خامنه ای غافل از این که دیگه قرون وسطا تموم شده و امروز عصر ارتباطاته .
    3- تا زمانیکه زبان پارسی عاری از واژه های دینی و مذهبی نگردد و قشری بنام آخوند (با لباس آخوندی یا بدون لباس آخوندی ولی با تفکر آخوندی) تو ایران وجود داشته باشه که فقط از آخوند بودن و حرافی و قال و قول کردن و پیدا شدنش تو عروسی و عزا و نون در میاره و هیچ کار تولیدی و ثمر بخش انجام نمیده و ایرانی مستمع خوبی باشه، وضعیت این مملکت اصلاح بشو نیست که نیست که نیست. آخوند رو باید فرستاد تو کویر و دورش دیوار چند لایه بتون مصلح کشید و بهش اونم با زور و شلاق (چون کسی که به خوردن نون مفت عادت کرده و زالو وار زندگی کرده به این راحتیها اهل کار کردن نیست)گفت بیل بزن و بیل بزن و بیل بزن و هر چی میخای برا قشر خودت داستان یا علی گفتن تعریف کن و هم دیگرو بفرستید تو بهشت. باور کنید پس از مدتی حتی یک تن نمیره آخوند بشه و بساط این قشر مزاحم انسانیت از صحنه روزگار محو خواهد شد.
    به امید رشد عقل و خرد در حد اعلا در فرهنگ ما ایرانیها و جایگزینی با جهل و خرافات دینی و مذهبی تازی
    مهدی

     
  30. ناظر2
    6:37 ب.ظ / می 9, 2015
    بله اگرانسان درانسانيتش بماندواز ظلمي كه برمظلومي مي رود باخبر باشد به وظيفه انساني وايماني اش بايدازمظلوم دفاع وحمايت كندواما اگرباخبرنباشدچه ؟
    لغزخواندن درندگاني چون تو بااظهار درندگي قلمي خويش ،درندگي باطني وكينه جوئي خويش را ازمؤمنان ظاهر مي سازد ومسخ شدگي خويش راابراز مي دارد فقط.
    وگرنه مقتداي مؤمنان و”الذين آمنوا”ازاو آموخته اندكه فرمود:”اي فرزندان من واي پيروان من ،ياور وكمك كار مظلومان باشيد وخصم ودشمن ستمكاران باشيد،”كونا للظالم خصما وللمظلوم عونا” . وبادرندگي قلمي تو غباري بركرامت وبزرگواري مؤمنان بخدا وآيةالله ها وعلماي رباني ننشيند بلكه عرض خودمي بري وزحمت ما مي داري وبسان آن موجودي كه اگربراوحمله شود پارس وعوعو مي كند واگرهم حمله برآن نشود بازهم عوعو وپارس مي كند.
    “مثلهم كمثل الكلب ان تحمل عليه يلحث وإن تتركه يلحث”.

    ….جناب نوریزاد درود بر شما و دوستانتان و کاربران سایت.کامنت بالا نمونه توهین و ناسزا ست به انسانی دیگر که تنها منتقدی است مثل ملیونها ایرانی دیگر نه آنچه را که ما درباره اعتقادات و دینی که چنین افرادی را پرورش داده می نویسیم.ما اعتقاد داریم که عقاید برای بهتر کردن و شاد کردن و قابل تحمل کردن زندگی انسانهاست و لی اعتقادات متدینین تا بحال درعمل بدون استثنا زندگی را برای بهشتی موعود به جهنمی واقعی تبدیل کرده اند.همین جناب ناظر2 من شکی در این ندارم که با این کامنتش بخوبی نشانگر تعصب و بربریت معتقدین اسلامی را بمعرض نمایش گذاشته.حساب کنید همین موجود متعصب در سیاهچالهایی که انسانهایی بی پناه گرفتارند چه رفتاری با آنها بنام اعتقاداتش خواهد کرد.چنین رفتارهایی را هم شما و هم هزاران ایرانی با گوشت و پوست خود حس کرده.خانم انیتا گویا ایشان را همان مصلح نامیده اند ولی زیاد در اصل قضیه تاثیری ندارد.چون دین با مقدس نمودن دستورات و مشتی خرافات به پیروان خود حق هر تجاوزی را به دگراندیشان داده و آنها در جامعه ایی که دین حاکم است همین دستورات را برای سرکوب و ترور و تجاوز بدیگران و نادیده گرفتن حقوق دگراندیشان دستاویز می کنند.شما درهیچ حکومت دینی نمی توانید بگویید که پیروانش بر طبق دستورات آن دین نیستند.مثلا درهمین اسلام آیا داعش و بوکوحرام و حزالله درایران …مسلمان نیستند؟آیا کسی می تواند بگوید رهبر القاعده و یا سلفی ها …اسلام را نفهمیده اند؟خب سؤال اینجاست که آیا محمد خود اسلام را فهمیده؟خلفای راشدین چطور؟آیا شما یک نمونه می توانید بیاورید که از اول اسلام تا کنون بجز شهوت قدرت و جنون آدمکشی و ترور و ددمنشی و تجاوز به حقوق دگراندیشان و مرتد و نجس و کافر …خواندن دگراندیشان در چهار چوب حکومتهای اسلامی خیری به جامعه بشری رسیده؟ آیا ما حق نداریم که چنین خدایی و نوشته ایی که تا اینحد انسان و حقوق انسان ستیز است را مقصربدانیم.تا بار دیگر گرفتار ددمنشانی انسانستیز بنام اسلام نتوانند بر جامعه حاکم شوند؟آیا ما نباید از دنیای متمدن یادبگیریم که هراعتقاد و دینی و حرفی تا زمانی محترم است که درحوزه خصوصی است ولی زمانیکه حرفی و سخنی و دیدگاهی و دینی و ادعایی در جامعه مطرح شد از تقدس و احترام افتاده؟اصلا معنی عمومی همین است یعنی چیزی که هویدا شده آشکار شده و دربین مردم پخش گردیده و هرکسی مختار است آنطوریکه خودش تشخیص می دهد با آن برخورد کند.بنابراین یک متن و نوشته نه تنها نمی تواند مقدس باشد بلکه با انتشارش خود را درمعرض انواع و اقسام واکنشها چه مثبت و چه منفی قرار می دهد.آن دیگر آورنده پیام و یا گوینده سخن و نویسنده کتاب و یا آورنده دین و ایدیولوژی …نیست که برای واکنش دیگران تصمیم می گیرد .آنها دو راه بیشتر ندارند یا باید به نقدها توهینها و بدگوییها …جوابی درخور دهند و متمدنانه و با احترام به حقوق انسانها و بدون توهین به اشخاص به قبول مبارزه ایی که خود برای ادعاهایشان شروع کرده اند تن دردهند و یا مثل برادران مسلمان با منفجر کردن خود و یا با کشت و کشتار و ترور به جان جامعه بیفتند.شوربختانه مسلمین راه دوم را برگزیده اند چون در میدان نقد و دربرابر دیگران چنته ایی خالی دارند.شما نمی توانید از یکطرف ادعای خوشبختی انسانها را نوید دهید ولی در عمل جز ذلت و برده گی و بنده گی و تحقیر و رنج و نکبت و بدبختی ارمغانی نداشته باشید.عمل شما متدینین بهترین گواهی است که شماها گفتار و رفتارتان باهم نمی خواند چنین افرادی ممکنست چندروزی با دروغ و مغالطه و جعل و جهل افکار را تحت تاثیر خود قرار دهند ولی بزودی حنای افکارشان با دیدن اعمالشان رنگ باخته و رسوایی ببار خواهند آورد.نمونه اش همین حکومت 37 ساله اسلامی است که با دروغ و دزدی و جعل و و تجاهل و …شروع شد و امروز به حکومت مشتی اراذل و اوباشی تبدیل گشته که درتاریخ بشریت از نظر درنده خویی و جنایت پیشه گی و دروغ و جعل و بی شرمی بی همتاست.کسانیکه با اعمالی مثل جزغاله کردن صدها نفر دریک سینما مبارزه خود را برای کسب قدرت انتخاب کردند همه مسلمانان و مؤمنین واقعی بودند و برطبق نص قرآن و سنت عمل کردند.آیا چنین اعتقاداتی باید مقدس و محترم شمرده شود تا هیچکس نتواند آنرا بنقد کشد ؟بدبختانه همین افکار پیروان اسلام را در دنیای متمدن هم می بینیم.این مؤمنین به شریعت اسلام وقتی وارد جامعه ایی آزاد می شوند اولین کسانی را که تحقیر می کنند زنانند چون بخوبی می دانند که هیچ جامعه ایی آزاد نیست اگر حقوق زن و مرد برابر نباشد و حقوق شهروندی رعایت نشود و وظیفه اصلی قانون حمایت از حقوق شهروندی نباشد و حقوق شهروندی مثل هوای تنفسی امری مسلم و پذیرفته شده نباشد.اولین حمله ها تحقیر آمیز همین مؤمنین با فاحشه خواندن زنان درجوامع آزاد شروع می شود.و بعد به سراغ دیگر ارکانهای یک جامعه سکولار و دمکرات مثل آزادی مطبوعات و تهدید و ترور … می روند.مردم را دراین جامعه به نجس و کافر و زن و مرد و مؤدب و کفار و فاحشه …تقسیم می کنند و سعی اشان برانست که جامعه را درست با همان معیارهای ضد انسانی بسنجند .ولی از سؤاستفاده از مالیات همین بقول خودشان فاحشه ها و کافرها …نه تنها شرمی ندارند بلکه آنرا حق خود میدانند !!!مثلا حساب کنید که مسلمانان گرامی (بجز عده زیادی از ایرانیان چون اکثرایرانیان یا خود را مسلمان نمی دانند و یا اصولا با دنیای متمدن براحتی کنار می آیند و همین باعث شده که دراین کشورها ایرانیان بخوبی پیشرفت کرده اند) بیشترین کسانی هستند که به کار سیاه و دزدی و سؤاستفاده از مزایای این کشورها را بخود اختصاص داده اند.علتش را می توان در دید اسلام به جامعه و انسان و هستی جست نه در رفتار انسانها.چون اگر چنین نبود لاقل انسانهایی که از جوامع مختلف اسلام زده آمده اند نمی توانستند رفتاری مشابه داشته باشند.هرچه این افراد از اسلام و تعصب اسلامی دورتر می شوند بهتر با جامعه کنار می آیند و دیدی مثبت تر و واقع بینانه تر نسبت به جامعه میهمان خود پیدا می کنند.

    ———————-

    سلام مزدک گرامی
    شما اگر کمی عصبیت خود را مهار کنید ما را به مطالعه ی نوشته های نابی میهمان خواهید فرمود. گرچه مشکلی محوری در اغلب نوشته های شما موجود است و آن: تکرار است. شما شاید شبیه این نوشته را بارها و بارها زحمت کشیده و برای ما ارسال کرده اید. پیشنهاد می کنم اگر از زوایای مختلف به یک پدیده بنگرید، حتما به یافته های نوتری دست خواهید یافت. نوشته های عصبانی شما احتمالا خود شما را بیش از دیگران می آزارد. یک نویسنده و محقق موفق کسی است که نفرت های خود را آشکار نکند. اینها را برادرانه به شما گفتم. خود دانید.
    سپاس

     
    • با درود به نوریزاد گرامی دوست ارجمند تکرار بعضی موضوعات در کامنتهای من بر اثر مونوتون(تک مضرابی) بودن رفتار مسلمین و حکومت اراذل و واوباش حاکم است. قیافه هاشان گفتار و کردارشان همه مونوتونند!

       
  31. این خاندان جنتی و لاریجانی و سرداران فربه از همه نوع و رنگش و مراجع درباری، جهیزه‌های عروس خلافت خامنه‌ای هستند.

     
  32. درود٬ آقای محمود علوی وزیر اطلاعات میگوید : احضار افراد توسط این وزارتخانه «در کمال احترام، در محیطی شایسته صورت می‌ گیرد و از افراد احضار شده خواسته می‌شود «در دام دشمن» نیافتند.ما برای تامین امنیت، همچون گذشته به سراغ زندگی شخصی مردم نمی‌رویم… اسلام این حق را به ما نمی‌دهد که برای ایجاد امنیت وارد حریم شخصی افراد شویم.وزارت اطلاعات نیت‌خوانی نکرده و برای مردم ایجاد مزاحمت نمی‌کند.
    آیا ایشان هم مانند آقای ظریف مثل آب خوردن دروغ می گوید؟
    جواب اینجانب بلی است.
    مگردروغگو دشمن خدا نیست؟ حاکمان ما ازریز ودرشت همه لحظه دروغ میگویند٬
    درصورتیکه دروغ ٬دروغ است چه مصلحتی وغیر.

    مهران

    —————-

    مهران گرامی
    هیچگاه هیچگاه هیچگاه به سخن اطلاعاتی ها اعتمادی نیست. و البته به سخنان سرداران سپاه. اینها بر سر مردم ایران بلاهایی باریده اند که فاجعه ی آن سالها بعد آشکار خواهد شد. بعدها. بعدها.

    .

     
  33. ” مسلمان از نگاهِ خواجه نصیر الدّین طوسی ”

    در بغداد روزانه بسیار خبر‌ها میرسید از دزدی، قتل و تجاوز به زنان، در بلادِ اسلامی

    که همه از جانب مسلمانان صورت میگرفت.

    روزی خواجه نصیر الدّین مرا گفت : میدانی‌ از بهرِ چیست که جماعتِ مسلمان از هر جماعتِ

    دیگر بیشتر گنه میکنند با آنکه دین خود را اخلاقی‌ و بزرگ منش می‌دانند؟

    گفتم : بزرگورا ! همانا من شاگردِ توام و بسیار خرسند خواهم شد اگر ندانسته‌ای را بدانم!

    خواجه فرمود: در اخلاقِ مسلمانی، هرگاه به تو فرمانی میدهند، آن فرمان “اما” و “اگر” دارد!

    در اسلام تو را می‌گویند :

    دروغ نگو . . . . . ولی‌ دروغ به دشمنان و زنان را باکی نیست !

    غیبت مکن . . . . ولی‌ غیبت انسانِ بدکاره را باکی نیست !

    قتل مکن . . . . ولی‌ قتلِ غیرِ مسلمان را باکی نیست !

    تجاوز مکن . . . . ولی‌ تجاوز به‌‌‌ نا مسلمانان را باکی نیست !

    این اما‌ها و اگر ها، مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به ظنِ خود، دیگری را نابکار و

    نا مسلمان می‌پندارد و اجازه هر پستی را به خود میدهد و خدا را نیز از خود راضی‌ و شادمان میبیند!

    رازِ نابخردی مسلمانان در همین است !

    * * *

    مادر مرده، دیگه چه‌جوری حالیمون کنه! ۸۰۰ سالِ پیش، کل ماجرا رو به این قشنگی توضیح داده،

    حالا ما تو قرنِ بیست و یکم میخایم این معما رو حل کنیم، که چه را به این روز افتادیم 🙁

     
    • 1- اما و اگرها راههای گریز متولیان است که ممنوعیتها را برای رعایای خود وضع می کنند تا خود از مواهب نا محدود و بی رقیب بهره برند والا کدام یک از محارم را سراغ دارید که اولیا و سران خود انجام نداده و نمی دهند و همین ها هم هیج وقت نخواسته و نمی خواهند قوانین گویا و شفاف و غیر قابل سوء استفاده باشند. حتی نمی خواهند که مردم کتاب را به زبانی که می فهمند بخوانند زیرا می خواهند بر وفق مراد خود آنرا به خورد مردم دهند.
      2- وقتی رعایا در همه امور بدیهی از جمله دیدن گفتن شنیدن خوردن نوشیدن رفتن آمدن خندیدن گریستن و غیره ممنوعیت داشتند و بسیاری از موارد اولیه و ضروری یک زندگی عادی بر آنها حرام شد
      یا آنها را انجام نداده و فشارهای روانی ناشی از کمبودهای مادی و روحی را متحمل می شوند و
      یا انجام می دهند و تحت فشار گماشتگان و یا دیگر رعایای گوش به فرمان متولیان قرار می گیرند و یا خود در خود احساس گناه می کنند.
      در هر حال سرو کارشان با دباغ خانه متولیان است. در حالت اول موجوداتی افسرده و عقده ای و بی خاصیت می شوند و در حالت دوم بندگان گنه کار مضظر و مسکین و خاشعی که برای بخشودگی گناهانشان هر شب جمعه به پای آخوندی افتاده و عز و لابه و گریه می کنند.
      متولیان خوب می دانند که هر چه بیشتر حرام کنند موارد بیشتری گناه خلق می کنند و مشتریان بیشتری گیر می آورند. و
      عمده داستان در یک کلام است “کنترل”. و همه این شل کن و سفت کنها و حرام و حلال ها برای کنترل بندگان در نظامهای برده داری است. نظام مولا و عبد. نظام خودی و ناخودی. نظام روحانی و جسمانی و…

       
  34. مهدی کوثری-لندن

    با فرو تپاندنِ مردم به وادی تحیّر و ترس و زندان و روزمرگی های معیشتی، رغبتی و حوصله ای و نشاطی و مختصر شهامتی در مردم باقی نگذارده اند تا یک تکانی به خود بدهند و یک هواری بکشند که: چرا؟ فاجعه ی فراموشی را دست کم نگیریم. اگر خیالِ این داریم که فردایی فراتر داشته باشیم، فردایی بی ملایان دزد و خائن و آدمکش و دروغپرداز و فریبکارِ حاکم و همدستانشان، باید و حتما بر این فراموشیِ رنج آور فائق آییم و دمل های چرکینِ مفسده را تر و تازه نگه داریم و بانیانِ مفسده را – بی فرو شدن به خشونت – در مدار اعتراضِ خود قرار دهیم.(محمد نوری زاد-10 اسفند 93)

     
  35. سبز سوخته دل

    سه خبر به فاصله ی کوتاه در فضای مجازی منتشر شد. مرگ یا قتل یا خودکشی دختر مهابادی در دفاع از خود، دوم خودسوزی دانشجوی دختر شیرازی در پارکینگ دانشگاه آزاد شیراز و سوم که البته فقط در سایت هدانا دیدم سقوط یک پسر و دختر از پل همت اطراف تقاطع کن که این سایت از ان با عنوان خودکشی یاد کرده. علت این همه خودسوزی و خودکشی چیست؟ چرا جامعه در مقابل ان ها بعضا بی تفاوت است؟ این فقر فرهنگی و اسیب های روانی به جوانان در کجا به پایان می رسد؟ یا کمتر می شود؟ وای بر ما.

     
  36. عبدالله*
    1:12 ق.ظ / می 10, 2015
    با سلام

    جناب مزدك هر وقت جنابعالي مدركي دال بر وكالت از جانب ابليس ارائه داديد مؤمنين نيز وكالت نامه از طرف
    خداوند را ارائه خواهند داد
    ….
    جناب عبدالله ما ادعای پیروی از شیطان یا خدا نکرده ایم برای ما انسانها و گفته ها و نوشته ها و کردار و رفتارشان فقط سیاه و سفید نیستند.این شمایید که دنیا را به خیر و شر و الله و ابلیس وآدمیان را مسلمان و غیره مسلمان می بینید.ما همیشه به رنگارنگی اعتقاد داشته ایم و بهمین جهت بر سیستمی سکولار و دمکراتیک با قوانین عرفی وحقوق شهروندی پافشاری می کنیم تا انسانها بدون تبعیض و ملحد و کافر و نجس شمردن یکدیگر در صلح و آرامش زندگی کنند.بنابراین جناب عبدالله سند ما قوانین حقوق بشر است و مثل شما به خرافاتی بنام دین و قوانین دینی نچسبیده ایم.ما زندگی و مرگ دیگران را وابسته به اعتقاد به مشتی خرافات نمی دانیم تا بخواهیم برای حق بودن خود سند و مدرک تحویل دهیم.شما از یکطرف هستی را با تمام آنچه درآن هست آفریده الله تان می دانید از یکطرف موجودی خود خواه و حسود و دگرآزار و بی رحم و مورد ترحم و محتاج دعا و تعریف و تمجید و… را معرفی می کنید که با انهمه قدرتش محتاج شماست تا هستی را از نا فرمانی به خود باز دارد.آیا درچنین خدایی نباید شک کنید و به دیگران حق دهید که از شما مدرکی دال بر نماینده گی از طرفش ارایه دهید؟مگر حضرتش قادر مطلق و سمیع و بصیر …نیست؟خب چنین ////// که نه قدرتش و نه شوکتش در خیالها هم نمی گنجد را به سوسکهایی (این کلمه ایی بود که مسلمانی می گفت که انسانها در بارگاه الله سوسک هم نیستند)مثل من و شما چه نیازیست؟ که تازه بعد از 124000 پیامبر هزاران امام و کره امام… شماها را مسؤل نگه داری از دستوراتش کرده و با چماق کفر دردست و بنام احترام به اعتقادات از هیچ درنده خویی فروگذار نیستید.ما که خواهان دنیایی هستیم که شما با همین اعتقادات ضد بشریتان در صورت رعایت حقوق دیگران در آرامش و صلح در کنار همدیگر زندگی کنیم چه سندی بهتر از حرفهای خودمان باید ارایه بدهیم؟

     
  37. تاریخ بخاطر بسپار هر جا ظلمی رفته بود انجا نوریزاد و دکتر ملکی و ستار بهشتی و گوهر عشقی انجا حاضز بودند. و ایت السلطان ها بر تخت خود با لبخند زشت خود نظاره گر بودند

     
  38. بخش سی و نه
    تثلیث.سه نگری – سه پرستی
    (ازنگاهی دیگر)
    به احتمالی، از نگاه یک پژوهنده ی بی طرف ، دين مسيح همان دين يهود است با اين تفاوت كه مسيحيت از موضع ضعف و نداشتن قدرت بوجود آمده و يهوديت ازموضع ، يا با آرزوي ، تسلط برقدرت.
    عيسي مسيح ، فردي است با دست های خالی . نه شمشيري برمیان دارد و نه زري در همیان.
    رهبر شدن ، بي اين كه زر و زوري دركار باشد امكان پذير نيست ؛ مگر اين كه محبت ، يا دانش ، یا تزویر، جاي زر و زور را پـُر كند. روشي كه بسياري از رهبرانِ بي پول و كم زور پيش مي گيرند تا به قدرت برسند.
    اگر عیسایی در تاریخ بوده ، و آنچه منسوب به او می کنند حقیقت داشته باشد ، طبعا باید انسانی زیرک و با هوش باشد. کسی که می داند طبقه محروم فرصت مطالعه ندارد تا با دلیل و برهان مکتب ومذهبی را برگزینند. محرومین ، با تکیه برافکار پدران ، معتقد به دین و آیینی هستند که ریشه درتعقل و استدلال ندارد. این دین و آیین ، هرچه بیشتر احساسات و عواطف آنها را تحریک کند محکم تر و کارآ تراست.
    عیسی ، یا عیسی سازان می دانستند که در دین یهود داستانی هست با این محتوا که: « دستی از غیب برون آید و کاری بکند». مطابق آن قصه ، مردی خواهد آمد و قوم را از بدبختی و ذلت نجات داده ، آن ها را سرور و رهبر خواهد کرد.
    داستان و خیالاتی که منحصر به قوم یهود نبود ومی توان گفت: تقریبا همه ادیان ، نجات دهنده و هدایت کننده ای خیالی داشته اند اما ، هرکدام به شکلی .
    تفکر مسیح یا منجی یا مهدی ، تفکری نیست که به توان به راحتی گفت اختراع کی ، یا کدام قوم وملت است. این تفکر ریشه در دور دست های تاریخ دارد و یکی از بهترین مُسَکِن ها ، و مُخدری بس قوی است که جلو قیام و شورش مردم و اعتماد به نفسِ آن ها را می گیرد. شاید به همین دلیل است که بعضی حکومت های جبار، برای زنده نگهداشتن این تفکر، همه ی همت و توان خویش را به کار می گیرند و دراین راه ، تبلیغ ها نموده و پول ها خرج می کنند.
    تئوریسین های دینی و سیاسی می دانند که اگر اعتماد به نفسِ فرد یا اجتماع را از آن ها بگیرند و مردم را به این باور برسانند که برای حل مشکلات و رهایی از ناملایمات قهرمانی باید ، و تا او نیاید راه حلی نشاید ، به راحتی برآن فرد یا اجتماع ، چیره می شوند و تسلط می یابند.
    حکام سیاسی و دینی نیازمندِ گسترش و تقویت چنین باورهایی هستند. وجود این گونه باورها سبب می شود تا به مرور انسان به جای یقین به خود و توانایی هایی که دارد ایمان به نادیده ها پیدا کند و باورنماید که جز از طریق اراده ی آسمانی و خواست خداوندی ، مشکلات رفع و رجوع نخواهند شد. باید خدا ، یا عزیزکرده هایش بخواهند تا کار ها به سامان شود و این خدا ، دور از آدمیان ، وآن عزیزکرده ها فراتر از انسان ها می باشند.
    ازنظر روحانیان ، و جادوگران ، خدای غایب به طور مستقیم با بندگانش رابطه ای ندارد و فرامین او از طریق واسطه ها به انسان می رسد. هرگاه لازم باشد ، فرمانش را به رسول یا امام می دهد و آن امام ، اگر حاضر و ناظر بود، خودش فرامین را ابلاغ می کند و اگر غایب بود ، نایب یا ولی امرش، فرمان خدا را ، به مردم خواهد گفت.
    احتمالا، این افسانه که سود سرشاری برای روحانیان داشته و دارد، از دور دست های تاریخ ، در بین ملل بسیاری بوده است. افسانه ي « آدُنيس» در فنیقیه ، افسانه ي « اُسيريس» در مصر باستان ، افسانه « ديونيس» در يونان ، افسانه ي « آتيس » متعلق به مردمان آسياي صغير ، و دیگرافسانه هایی که همه از آمدن آن منجی به شکل خدا ، یا انسانی خداگونه ، سخن می گویند.
    درمیان ایرانیان باستان ، و پیش از ظهور مسیح، نیز داستان هایی دراین رابطه بوده است. ازجمله ، دربعضی کتب زرتشتی از فرشته ای سخن به میان می آید که گه گاه ، و به شکل های مختلف ، و سرانجام به صورت انسان ، ظهور می کند.
    در افسانه مهر، او از آسمان به زمین می آید و مثل یک انسان در میان آدمیان زندگی می کند و سپس ، بار دیگر به آسمان رفته و در گروه جاودانان لاهوت قرار می گیرد.
    چون ، هردین و مذهبی اسطوره و قهرمانی دارد که روزی ظهور خواهد کرد ، اگر کسی مدعی شود که مسیح یا مسیح سازان ، با استفاده از اسطوره های ملل ، و ازجمله مهر ِ ایرانیان ، داستانی ساخته اند که درآن عیسی از مادری باکره زاده می شود و بعد به آسمان می رود و دگر بار برزمین می آید ؛ ادعای بی جایی نکرده است.
    با توجه به این که ، هزاران سخن در تایید نطفه ی آسمانی عیسی گفته شده است، عیب و اشکالی نخواهد داشت اگر کس یا کسانی پیدا شوند و سخنی جزاین بگویند.
    اگر چه در فضایی زندگی می کنیم که باید طوطی وارسخن اربابان دین را بازگو کرد و کسی حق ندارد بگوید: یک انسان ، نمی تواند چهل روز در شکم نهنگ زنده بماند ؛ که اگر چنین گفت، و برسخنش پافشرد، سرانجامش مرگ است؛ با این وجود:
    شاید، عیسی که می دید مردم چنان از درون خالی گردیده و نسبت به خود بی باور شده اند که بی قهرمان نمی توانند برخیزند، تصمیم گرفت قهرمان مردم شود و در نقش همان مسیحی که در« عهد عتیق » آمده درآید و قوم یهود را که نسل اندر نسل منتظر منجی بوده اند ، نجات دهد.
    احتمال دارد، عیسی می دانسته که مردم منتظر یک اعجوبه هستد. یک موجود ِ فرا انسانی . موجودی که یا از سنگ به در آمده چون میترا ؛ یا از درون دریا ، پس از هزار سال بیرون می آید چون سوشیانت ؛ یا از داخل سردابه ای که سدها سال بی آب و غذا در آن زیسته خارج می گردد چون مهدی و یا …
    درهرصورت، باید این ناجی فردی غیرمعمولی باشد. یک فرد معمولی برای کسی که با بینش و پژوهش بیگانه است نمی تواند یک قهرمان بشود. باید به نوعی به آسمان وصل باشد تا بتواند مردم را رهبری کند ، چون ، اگر قرار باشد رهبران ، افرادی چون همگان باشند ، شایستگان سر برمی آورند و آنگاه ، دستگاه های دینی و استبدادی که پایه هایشان نه بر راستی و صداقت و کفایت است، به خطر خواهند افتاد.
    باید عجی مجی ، قوی و رویا برانگیز باشد تا بتوان با افسون ِ افسانه ، مردم را به خواب بُرد و پس از این که آن ها با قصه ها افسون شدند و به خواب رفتند، هیپنوتیزورها ، نخ ِ این عروسک های به خواب رفته را در دست گیرند و هرگونه که مایلند آن ها را به حرکت وادارند. چنان که در انقلاب کردند. در گروگان گیری کردند. درجنگ کردند و همین حالا هم ، مردم به خواب رفته را مثلِ مشتی عروسک بازی می دهند و می گردانند.
    با یک قهرمان زمینی نمی توان افسانه ساخت. افسانه سازی نیاز به جا و مکانی دارد که دور از دسترس شنوندگان باشد. بهترین جا برای ساختن افسانه ها ، عالم غیب ، آسمان ها ، دنیای دیگر ، خواب و رویا ، دور دست های تاریخ ، اعماق دریاها و امثالهم است.
    پس ، برای این که بتوان بتی ساخت و آن را در معبدی گذاشت و آن معبد را پُر مشتری کرد و درآمدش را به جیب زد انسانی می سازند که فرزند خداست.گویا ، خدایی که به قول آنها جهان را ازهیچ خلق کرده ، نمی توانسته به زمین بیاید و کار زمین را اصلاح کند و دوباره به آسمان برود ، وچون ناتوان از این کار بوده ، روحش را به یکی از فرشتگان داده تا در کالبد زنِی که نام شوهرش یوسف نجار بوده بدمد و ماه ها بعد فرزندی بیاید و پس از مدتی که کارهای عجیب و غریب کرد به آسمان برود تا دوباره به زمین برگردد و باز به آسمان برود.
    این داستان و داستان هایی چون این را شاید عقل و استدلال ِ حوزه و کلیسا تایید کند اما عقل واستدلال ِ متکیانِ برعلم تایید نمی کند. دراین راستا می توان گفت: به فرض وجود عیسی، او فرزند یوسف نجار بوده است و احتمالا در جوانی هوای رسالت به سرش زده است و داستانی آفریده است. اما، نه به این بزرگی و عظمت، و نه با این همه شور.
    بعد ها کسانی که از بزرگنمایی این داستان سود می برده، و می بَرند، شروع کرده اند به قدیس سازی؛ و سرانجام، عیسی را وصل به خدا و آسمان کرده و انجیل ها برایش نوشته و این دکان ، مثل دکان های دینی دیگر رونق گرفته و پر مشتری شده است.
    با این تفاوت که رونق یکی درسایه شمشیر؛ و رونق دیگری در اثر تزویر می باشد.
    با احترام.
    دانشجو

     
  39. فقیهان علیه قانون قیام کرده‌اند
    تاریخ نشر اینترنتی: شنبه 19 ارديبهشت 1394 دسته بندی: مقالات

    محمد مجتهد شبستری

    1- جای هیچگونه پرده پوشی و مجامله نیست. بخشی از فقیهان جمهوری اسلامی ایران علیه قانون قیام کرده اند. آنان علیه حقوق ملت که قانون را پدید می‌آورد وارد مبارزه سر سختی شده اند. آنان در حال بازگشت به دوران پیش از مشروطه و عصر قاجارند دوره‌ای که در آن به نام دین با قانون مخالفت می‌شد.

    2- چرا چنین شده و سبب این بازگشت به گذشته چیست؟ سبب این است که آن فقیهان نه خود می‌دانند قانون، حقوق ملت و دانش حقوق و دانش سیاست (که در عصر حاضر مبنای حکومت داری است) چیست و نه حاضرند سخن اهل این دانش‌ها را بشنوند. آن فقیهان که لقب‌های توهم انگیز را نیز یدک می‌کشند، فقط با استدلال‌های فقهی مشغول‌اند که آن استدلال ها هم نه مبناهای مدلل دارد و نه مبناهای معقول.

    در قلمرو استدلالات فقهی دانش حقوق و دانش سیاست، قانون و حقوق ملت که منشاء قانون می‌شود معنا و مفهوم ندارد. در آنجا این مفهوم‌ها «بیگانه‌های خطرناکی» هستند که اگر وارد قلمرو استدلال‌های فقهی شوند آنها را از درون متلاشی می کنند و خود جای آنها می‌نشینند. فقیهان از این خطر به خوبی آگاهند و امروز احساس می کنند تحولات اجتماعی و سیاسی سه دهه اخیر ایران موج مطالبه قانون و حقوق ملت را چنان شدت بخشیده که اعتبار استدلال های فقهی آنان در قلمرو سیاست و حکومت در حال فروپاشی است. هیاهوی قرار دادن «اجراء اسلام» به جای «اجراء قانون» که اخیراً در صحنه سیاسی ایران بلند شده بیش از آنکه مربوط به قدرت طلبی آن فقیهان باشد مربوط به بی خبری ها و احساس خطرهای آنان است.

    3- قانون یک معنای مشخص و روشن دارد. قانون آن مواد مشخص و مکتوب است که در مجلس تصویب می‌شود. معنای اجراء قانون به وسیله قوه مجریه هم کاملاً مشخص و روشن است. اما تعبیر «اجراء اسلام» معنای بسیار مبهم و ناروشن و هرج و مرج طلبانه دارد. تحت پوشش این تعبیر مشوش ونامفهوم صدها عمل ضد قانون و ضد حقوق ملت می توان انجام داد. علاوه بر این اجراء اسلام همیشه اجراء یک فتوا و یا یک نظر دینی است که از یک شخص یا اشخاص معین صادر می‌شود و آنچه در مقام عمل اتفاق می‌افتد اجراء فتوا و یا نظر فلان شخص معین است نه اجراء اسلام به عنوان یک دین. تعبیر اجراء اسلام یک «تعبیر توهمی» است. توهم به این معنا که وقتی گفته می‌شود اسلام اجراء شد از حادثه‌ای خبر داده می‌شود که واقعاً اتفاق نیفتاده است و این یعنی توهم!

    تعبیر «حفظ نظام» هم که آن آقایان مرتباً بکار می‌برند مانند تعبیر اجراء اسلام معنای مبهم و مشوش و نامفهوم دارد و یک تعبیر توهمی است. در کشوری که قانون اساسی تکلیف همه کنشگران سیاسی را مشخص کرده است و هیچ کنش سیاسی نباید در خارج از قانون اساسی انجام شود این ادعا که یک کنش سیاسی دیگر هم وجود دارد که نام آن حفظ نظام است جز یک توهم نیست.

    فقیهان ما دو تعبیر توهمی «اجراء اسلام» و «حفظ نظام» را وسیله قرار داده اند تا اصالت قانون و حقوق ملت را که منشأ قانون می‌شود از دیده‌ها پنهان کنند. ظاهراً تعارض و دوگانگی اصلی در جمهوری اسلامی ایران همین تعارض بنیادین تفکر فقهی و تفکر حقوقی در صحنه سیاست و حکومت است. در عصر حاضر این دو تفکر در صحنه سیاست و حکومت‌داری عقلانی با یکدیگر قابل جمع نیست. اگر می‌خواهیم به دوران قاجار برنگردیم باید تفکر فقهی به نفع تفکر قانونی کنار رود .

     
  40. ريشه ها ٣٠٦ ( قسمت ٣.٥ ذيل پست :كه موشك هاى شهاب هيچ مى شوند )
    فرهنگ < فرهنگ دينى < عرفان <…….

    زمين و آسمان حافظ
    ٢٨- فرضيه عارف بودن حافظ ( دنباله قسمت الف )
    تعصب ضد تفكر است . اين نتيجه اى است كه از همسنجى قسمت
    ٣.٤( در بار تفكر ) و قسمت ٣.٥( در باره تعصب ) به ذهن من مى رسد ، ليك خواننده نه تنها ملزم به پذيرش آن نيست ، بلكه در صورت پذيرش نيز خود بايد رأساً و شخصاً به اين نتيجه رسيده باشد. در همه زمان ها و مكان ها همواره متفكران و حتى روشنفكران در اقليت بوده اند ، اما از سوى ديگر اگر اين اقليت ها و تأثير آنها در اكثريت نبود ، تغييرات هر زيستجهان فرهنگى و اجتماعى اى از حد تغييرات جبرى و وارد شده از بيرون چندان فراتر نمى رفتند . اگر درست دريافته باشم در ايران و در جهان عرب ميان اقليت انديشمندان وعموم مردم ارتباطى تعيين كننده و مؤثر پديد نيامده است مگر آنكه روشنفكر و انديشمند به جاى طرح نظريه مستقل خود ، چيزهايى را از فرهنگ عامه گرفته و سپس با رنگ آميزى جديدى به عامه پس داده و دانسته يا ندانسته در دام پوپوليسم ، خطابه سرايى و شعار پراكنى افتاده باشد. انديشمندان بزرگ جهان عرب پس از شكست درد ناك و منكوب كننده ژوئن ١٩٦٧ جهت گيرى و مبناى انديشه ورزى خود را از قوميت گرايى به نقد سنت اسلامى تغيير دادند . نصر حامد ابوزيد، محمد عابد الجابري و محمد ارکون چهره هاى برجسته اين خودانتقادى بودند ، كه هر كدام به طريقى در نهادن سنت اسلامى و حتى متن قرآن در بوته انديشه انتقادى مدرن سهم بزرگى ادا كردند. هر يك از اين زنده يادان عمر خود را بر سر پروژه اى كلان و پرزحمت نهادند به اميد شكستن قفل سنت و گشودن راهى براى ورود اسلام به جهان نو و آشتى با آزاد انديشى مدرن. ابو زيد حافظ قرآن و قرآن پژوهى جسور بود كه متن قرآن را فارغ از مقدس بودن آن به دست تأويل زبان شناختى و هرمنوتيكى مدرن سپرد و حكم ارتداد متعصبان الأزهر او را به ديار غربت فرارى داد ، اما در آنجا نيز از دست ايمن الظواهرى ايمن نماند ؛ شخص دوم القاعده فتوا به قتلش داد. جابرى با پروژه ساخت گرايانه و سامانمندِ نقد عقل عربى امكاناتى براى زايش تجدد از حكمت عربى و اسلامى مغرب به ويژه ابن رشد مى جُست .محمد أركون باور داشت كه مى تواند از سنت ايرانى و عربى به نوعى انسان گرايى مدرن برسد . طرح ها و انديشه هاى هر كدام از اين پويندگان مورد نقد ديگر انديشمندان قرار گرفت . روشنفكران عرب نيز چون روشنفكران ايران هريك با گرايش به يكى از سنت هاى فلسفى و روان شناختى مدرن و ترجمه آثار غربى به اميد برونشد از تحجر سنتى دست و پا زده اند . ديگر انديشمندان عرب از جمله جرج طرابيشى ، فتحى المسكينى ،امين معلوف ، در كنار شاعران و هنرمندان تلاش كردند و مى كنند كه قفل سنت را از فروماندگى در تكرار قرون وسطى بشكنند. در بيش تر اين پروژه هاى فكرى اين احساس وجود دارد كه گسست از فرهنگ و سنت خود نه اينكه درست يا نادرست باشد بل ناممكن است . ستيزه با گذشته راه رهايى از گذشته زندگينامه اى و تاريخى نيست ، چه بسا همان دم كه با خشم و نفرت از پشت كردن به كذشته دم مى زنيم گذشته نهانى و زيرجلى ما را دور زده و مثلاً در همين شيوه ستيز ما رخنه كرده باشد . شرط امكان رهايى از آنچه به جانِ باليده در زبان و خاطرات بسته است ، آگاهى از آن است ؛نه فقط آگاهى از گذشته شخصى و زندگينامه اى كه در محدوده ميان زاد و مُرد ما خانه مى كند بل همچنين آگاهى از خاطره جمعى و تاريخى كه در زبان ، آيين ، و شيوه هستى هموندان يك فرهنگ حضورى ناخودآگاهانه در ژرفاى روان قومى دارد. تا آنجا كه من مى فهمم انديشمندان معاصر عرب در ضرورت خودآگاهى نسبت به ميراث و سنت و فرهنگ صدها ساله اختلاف نظر ندارند ، بل اختلاف آنها در درستى و نادرستى شناخت و شيوه شناخت و نقد اين ميراث است . براى نمونه محمد عابد الجابرى همسخن با ابن رشد و به طور كلى همداستان با حكمت مغرب اسلامى ( آندولس و قرطبه ) ابن سينا و مشائيان شرقى ( ايران) را سخت در بند مواضع كلامى و مدافعه گرى دينى مى بيند و حتى دچار تقيه در برابر فقها . جابرى أما ابن رشد را به سبب جدا كردن راه دين و فلسفه تا حد يك پيشاهنگ انديشه مدرن بالا مى برد . محمد أركون با نظر جابرى در مورد ابن سينا مخالف است . جرج طرابيشى بر جابرى إيراد مى گيرد كه مفهوم عقل را بيش تر به عقل عملى فرومى كاهد و سپس با نگاهى تقليل گرا غيريت هاى درون فرهنگى و برون فرهنگى از جمله ادبيات و شعر را ناديده مى گيرد. اختلافات از اين سنخ است ورنه در اينكه دريافتِ امكانات نوگردانى و پوست اندازى فرهنگ و سنت نياز ناگزير به نقد گذشته دارد كمابيش همداستانى نانوشته اى را در كارنامه فكرى انديشمندان عرب مى توان بازشناخت . ''گذشتهِ من حالِ من است'' . اين سخن يكى از كاراكترهاى رمان دزد و سگ ها از نجيب محفوظ است .
    از سوى ديگر ، طرح ها و انديشه هاى هر يك از اين انديشمندان از راه مطالعه فلسفه و علوم انسانى مدرن ممكن گشته است و جز اين نيز راهى نيست . گفته اند كه پس از ژوئن ١٩٦٧ تا كنون هرگونه تماسى با جهان انديشمندان متجدد عرب بدون خوانش متون زنده يادان جابرى ، محمد اركون ، و ابوزيد نارسا خواهد بود ، آنها حتى براى انديشمندان جوان تر كه انتقاداتى بر كارهاشان وارد كرده اند ، به تعبيرى به ياد ماندنى '' ميانجى محو شونده 'اند . سرگذشت اين مفهوم رهگشا را جويندگان مى توانند در اينترنت جستجو كنند . در فلسفه هگل و شلينگ مفهومى به نام وساطت يا Vermittlung هست.مكاشفه را شلينگ چون گذر گاهى از تاريكى شر به روشنايى مى نگرد . بايد افزود كه شلينگ در درسگفتارهاى راجع به فلسفهِ مكاشفه(Aus Philiposophie der Offenbarung) معناهاىِ خاص و بى پيشينه اى به تاريكى و روشنايى مى بخشد كه در اينجا به بحث ما مربوط نمى شود.فلسفه شلينگ بنا به دريافت من همانندى شگفتى با عرفان عاشقانه ايرانى دارد به ويژه از اين حيث كه آزادى را را در حركت امر متناهى به سوى لايتناهى مى بيند. در اينجا قصد من دست نهادن روى اصطلاح ميانجى محو شونده است كه فردريك جيمسون ملهم از مفاهيمى در فلسفه ايدئاليسم پس از كانت وضع كرده و امروزه در گستره علوم انسانى كاربرد هاى گونه گونى يافته است . كانت در سنجش خرد ناب جدولى دارد كه آن را جدول آنتى نومى ها يا همستيزان خرد ناب مى نامد . بنا به اين نظر ،اثبات برهانى حكم هاى كلى اى كه هيچ منشأ تجربى ندارند از جمله حدوث و قدم عالم ، يا بود و نبود خدا نقيضِ خود را نيز در بر دارند پس هم قابل نفى اند و هم قابل اثبات . از سوى ديگر تمامى فلسفه كانت بر شناخت استوار است و بنا به توضيحات بسيار دقيق وى حكم معتبر در باره چيزى چون شئى فى نفسه كه نه حس شدنى و نه تصور پذير است نمى توان داد. به بيانى ديگر ميان اين چيزها و امكانات ذاتى شناخت انسانى فاصله و شكافى پرناشدنى و عبورناپذير وجود دارد. ايدئاليست هاى پس از كانت از جمله فيشته ، شلينگ و هگل براى رفع تعارضات جدول آنتى نومى ها و عبور از شكاف يادشده دست به تلاشى سترگ مى زنند. ميانجى محوشونده در فلسفه هگل همان واسطهِ عبور به امر متعارض است كه پس از عبور خود محو مى شود و پى كارش مى رود . گمان كنم همين قدر براى آشنايى با اين مفهوم بسنده باشد . در عين حال اگر خواننده خواهان اطلاعات جامع ترى باشد مى تواند مقالات زيادى از اينترنت – البته به زبان انگليسى يا زبان اروپايى ديگر- پيدا كند . من شخصاً مقاله اى با نشانى زير را براى معرفى برگزيده ام كه به بيانى ساده و آسان فهم اين مفهوم را تا مفهوم حد أوسط در برهان قياسى ارسطو تبارشناسى كرده است :
    Critique of pure interest : the vanishing mediator in ancient dialectic a philosophy blog
    اما اكنون ميانجى محوشونده كاربستى بسيار متنوع يافته است و اين شايد گوياىِ غناى اين مفهوم باشد. انديشمندان معاصرِ عرب و ايرانى ديگر به ندرت همچون ميرزا ملكم خان يا تقى زاده باور دارند كه يك دولت مدرن بتواند از بالا و با دستورالعمل و مدرنيزاسيون قهرى يك شبه باعث شود كه روان قومى و فرهنگ عمومى از تمامى گذشته و حافظه تاريخى و فرهنگ و سنت ديرينه اش گسست پيدا كند و به يكباره مدرن و دموكراتيك و انديشه ورز و آزاده شود . اين شايد در مقياس فردى ممكن باشد ،اما فرهنگ تعلقى همگانى است . تأملات تا كنونى ما ديگر بايد روشن كرده باشد كه اين تعلق صرفاً عقلانى و حتى فكرى نيست بل تا چه حد بر محور هويت مالكانه و رانش و انگيزش قدرت مى چرخد . به ويژه با توجه به دو قسمت قبلي ديگر بايد دانستن و بازشناختِ اين نكته دشوار نباشد كه تا چه حد تعصب در تعلقات قومى بيش از تفكر نقش دارد. بايد روشن شده باشد كه لازمهِ گذار از تعصب به تفكر حلّاجى منتقدانه ريشه هاى متعلَق هاى اعتقادات و پويه هاى فرهنگ دينى و زيستجهان محكوم به مناسبات خواجگى و بندگى است . براى مثال عرفان در فرهنگ ايرانى در سطوح و لايه هاى مختلف هويت بخش بوده است ؛ در سطوح بالايى چون نوعى اشتياق آزادى در حافظ و عين القضات تا تقدير گرايى و ولنگارى و درويش مسلكى عاميانه . پر پيداست كه در روزگار مدرن هرگونه حكومت عقيدتى ، اعم از عرفانى يا الحادى از آنجا كه شرايط گفتگو را به سود ايدئولوژى حكومتى نابرابر مى كند كارش به حذف و تصفيه خونبار مى كشد و از قضا ،در مقام قدرت ، عرفان بيش از فرقه ها و مذهب هاى ديگر مى تواند بى مهار و لگام گسيخته و بى قانون باشد .
    در زلف چون كمندش اى دل مپيچ كانجا
    سرها بريده بينى ، بى جرم و بى جنايت
    عارفشاه حتى از فقيه شاه مى تواند بى قانون تر باشد . چه بسا كه وى بنا به رؤيا يا توهمى كه الهى اش مى پندارد بى هيچ دليل معقولى مردم يك شهر را قتل عام كند. تعصب ضد تفكر است و معبد هر گونه تعصبى همين كه معبد يك حكومت شد ، آن حكومت با همدستى و همداستانى جماعت متعصب عرصه رندگى را بر متفكران حتى بر متفكرانى كه در باره معبد مشترك آزادانه مى انديشند به برزخ مرگ و زندگى تبديل مى كند . رابطه متعصب با خدايش چنان است كه آن خدا را هرقدر هم كه متعال باشد به بت و معبدى قلب مى كند كه تجسم بيرونى خواست قدرت شخصِ خودِ اوست . به زبان ساده تر متعصب مى گويد خدا اما قدرت طلبى و خواهش هاى نفس شرور و كينه توز خودش را مراد مى كند . عارفان اصيلى چون عين القضات در حقيقت بر چنين خدايى شوريدند . شكستن خداى عوامانه اى كه بت گشته است . مى توان گمانه زد كه ابو سعيد ابو الخير و عين القضات و رند شيراز تا چه حد از سلطه شريعتمداران و مشايخ خشك مغز و بى درد و رياكار زمان خود در رنج بوده اند.
    اى دريغا روح قدسى كز همه پوشيده است
    بس كه ديدست روىِ او و نام او كشنيده [ كه شنيده ] است
    هر كه بيند در زمان از حسن او كافر شود
    اى دريغا كين شريعت گُفتِ ما ببريده است
    ماجراى بدفرجام عين القضات چنانكه از برخى از فرازهاى تمهيدات او به وضوح دريافتنى است ، آزاد سازى رابطه با خدا از دست رهزنان و سانسورچيان و ويژه خوارانى است كه نقاب وكيل مدافع و قيمومت خدا بر چهره دارند ، اما سجاده در برابر نفس طامع خويش پهن مى كنند . بُبْريدنِ گُفت يا بريدن بيان و گفتار دقيقاً همان چيزى است كه به زبان امروزى سانسور ناميده مى شود. ابيات بالا از ابوسعيد است كه عين القضات نيز در تمهيدات ( ص١٥٥) آنها را گواهِ حالِ خود مى گيرد. عارفانى كه در راه رابطه اى وراى رابطه عوام متعصب و چوپان هاى ويژه خوار امت بودند به زبان تمثيل و شعر و كنايه به اربابان شريعت اعلام مى كردند كه دست از سر خدايى برداريد كه هركس به شيوه خاص خود با او سخن مى گويد . در داستان موسى و شبان در مثنوى حتى خودِ خدا بر پيامبر برگزيده اش عتاب مى كند كه از چه رو اين چوپان را تكفير مى كنى . از چه روى به آتش دوزخ حواله اش مى دهى؟ .خوشبختانه اينترنت دسترس به متون را برق آسا و آسان كرده است ، پس از آوردن اصل ابيات چشم مى پوشم . نكته اين داستان در چيست ؟ از نگرگاه الهياتى حق با موسى است كه به خدايى اشاره مى كند كه در سوره اخلاص با عنوان صمد و احد و لم يلد و لم يولد يعنى در غايت تنزيه معرفى شده است و حال آنكه اين چوپان است كه خدا را به غايت شخص وار مى كند . اما مسئله اى كه خدا گوشزد مى كند اين نيست . گفته خدا ناظر به مزاحمت موسى در رابطه بنده اى است كه خالصانه سرمست خداست فارغ از هر دين و شريعت خاصى . خطاب خدا به كسانى است كه در تمامى تاريخ در نقش وكلاى مدافع خدا دكان هاى قدرت و مكنت و منزلت دنيوى راه انداخته و كارى جز سلب هرگونه آزادى در ساحت اين رابطه نداشته اند. اينان رشته اين رابطه را چنان در اختيار ويژه خويش گرفته اند كه امكان رابطه آزادانه شخصى را تقريباً ناممكن ساخته اند . اينان خداى را در كيش و شريعتى محبوس كرده اند كه خود سرسخت ترين مانع رويكردِ آزادانه با خدا شده است . دست كم در عرفان عين القضات اشتياق سوزان براى آزادى تا بدان حد است كه بندگى را هيچ وقعى ننهد مگر از آزادى برخاسته باشد . '' اى سالك اگر آزاد نشوى بنده نباشى . چه دانى كه اين آزادى چيست ! اين حريت لطيفه اى مى دان در صندوق عبوديت تعبيه كرده در عالمى كه او را انسان خوانند . و انسانيت خوانند . چه مى شنوى : انّا عرضنا الامانة على السموات …'' ( تمهيدات ، صص٢٦٢-٢٦١). فقيهان همدست با حكام سلجوقى و دستگاه خلافت از اين عارف كه مريدان بسيار يافته بود احساس خطر مى كردند. در حالى كه ديانت عامه متعصب چيزى جز سرسپردگى به فقيهان زمان نبود ، او آزادى را سابق بر بندگى خوانده بود. گرچه زندگينامه نويسان در تأثير برادران غزالى – ابوحامد و احمد – در عرفان وى راه گزاف پيموده اند ، متن تمهيدات نشان مى دهد كه وى در انكار معاد جسمانى متأثر از ابن سينا و در ستايش ابليس و در جسارت در بيان آنچه حق مى دانست متأثر از حلاج بود .اشعارى كه به فرس قديم ( فهلويات يا پهلويات ) سروده و از شرح جانسوزى كه در فراق ميهن و ديدار قله شكوهمند الوند در زندان بغداد در رساله شكوى الغريب آورده است نشان از دلبستگى وى به حكمت نور ايران باستان دارد. تكفير اين عارف كه سخت در زد و بند هاى سلجوقيان و خليفه ريشه داشت ، نشان از درنده خويى و آزاده كُشى خداى دين فروشان در برابر خداى آزادگان بود .در بغداد به مرگ محكومش كردند أما وى را تحت الحفظ به همدان برگرداندند تا حكم در زادگه محكوم اجرا شود. نيمه شب به دارش آويختند . نوشته اند اين از ترس غوغا و شورش مريدان بود ، أما معلوم نيست كه چنين بوده باشد، پس از اعدام پوستش را كندند ، جسدش را در بورياى نفت آلوده پيچاندند و سپس آن را به آتش . كشيدند .( جهان پور ، على. همدان دروازه تمدن .چ. ١، تهران ، سپهر دانش ،١٣٨٧،ص١٣٠) . اين عجب نيست كه كيشمداران انسانى را آتش زنند كه سرِ آتش زدن كيش و مذهب داشت عجب آن است كه چون بعدها اين عرفان انسانى محبوبيت گسترده اى پيدا مى كند، كيشمداران نيز ماشين تأويل را به راه مى اندازند تا عين القضات را از آن خود كنند ، حال آنكه كلام عين القضات سر راست و بى ابهام و بى نياز از تأويل هاى از آنِ خود كننده است . گزاره ها و ابيات زير ( از تمهيدات ، ص ٢٣) شاهدى گويا مى توانند بود :
    '' طالب را با نهنده مذهب كار است نه با مذهب .
    آتش بزنم بسوزم اين مذهب و كيش
    عشقت بنهم به جاى مذهب در پيش
    تا كى دارم عشق نهان در دلِ ريش
    مقصود رهى تويى ، نه دين است و نه كيش
    تو چه دانى كه چه مى گويم ؟ مى گويم طالب بايد كه خدا را در جنت و در دنيا و در آخرت نجويد ….راه طالب خود در اندرون اوست ''
    آتش زدن آن كس كه از آتش زدن مذهب و كيش و سانسور شريعت سخن مى گفت از كشمكشى خبر مى دهد كه هر دو سوى آن ريشه در فرهنگ دينى قرون وسطى دارند و امروز هيچ يك نمى توانند كمكى به سياست رهائى بخش كنند ، اما چنان هم نيست كه اين دوسويه يكى باشند و انديشه انتقادى در باره اين نزاع دوسويه نقش ميانجى محو شونده ايفا نكند .فرهنگ قرون وسطى تنها در ذهن ها و كتاب ها يكدست مى شود تا بتوان آن را در بسته و كليشه واحدى فروريخت . خداى براى طرفين اين نزاع نيز تا آنجا كه آثارش نشان مى دهد ، يكى نيست . خداى شريعت خداى موروثى عموم است .خداى سرسپردگان و مقلدان است ، خداى قوم و در نتيجه خداى اربابان حكومتى و حاكمان شرعى است كه غالباً در روابط خواجگى و بندگى همدست و همداستان بوده اند . خداى مصلحت انديشان ، سود جويان ، قدرت خواهان ، نوكران و تاجران است . خدايى است كه نامش دستاويز دروغ و تزوير و جور مى گردد . خدائى است كه ويژه خوارانى دارد كه آن قدر از قول او مى بافند و مى دوزند كه خودِ او را به ديار خاموشى و فراموشى مى سپرند . خداى عين القضات كه از اندرون خسته دلِ حافظ نيز سخن مى گويد خدايى ديگر است كه هركس مى تواند در خلوت با زبان انسانى خاص خودش با او سخن گويد . پرده براندازى حافظ از دروغ و ريا و سالوسى متوليان معبد شريعت ديگر نياز به شاهد ندارد. اين دو خدا در ديوان حافظ هر دم از نو از زبان دلبستگان خود با هم به كشمكش اندرند:
    صنعت مكن كه هر كه محبت نه راست باخت
    عشقش به روىِ دل درِ معنى فراز كرد
    فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد
    شرمنده رهروى كه عمل بر مجاز كرد
    اى كبك خوش خرام كه خوش مى روى بايست
    غره مشو كه گربه عابد نماز كرد
    حافظ مكن ملامت رندان كه در ازل
    ما را خدا ز زهد و ريا بى نياز كرد
    در آينه اين غزل منحنى فراز و نشيب كشمكش خداها را كه در زيستجهان فرهنگى در آثار اينجهانى و بشرى و تاريخى خود پديدار مى شوند مى تواند ديد . سده هشتم هجرى ، همهنگام با سده چهاردهم ميلادى است . عصر دانته و ابن بطوطه و ايلخانان مغول و تيمور لنگ و عنفوان رنسانس هنرى فلورانس است . خداى حافظ با اصل عشق و مدارا و كم آزارى و دوستى در يكى از متلاطم ترين و خشونت بار ترين دوران ها اكنون حتى از اينكه خود را خداى صوفى و عارف بنامد گريزان و روگردان است / صوفى نهاد دام و سر حقه باز كرد –بنياد مكر با فلك حقه باز كرد /. اين يك گزارش تاريخى است از تبديل خداى درونى و شخصى عين القضات به كيش و مذهب خانقاهى كه به زبان هنر اعلام مى شود. عرفان و تصوف نيز كم كم دارد براى رياست و قدرت سياسى خيز برمى دارد. قبلا اشاره شد كه به گزارش ابن ابوطه در سده هشتم در هر گوشه اى از ايران و به ويژه شيراز خانقاهى برپا شد.
    كند و كاو انديشمندان معاصر عرب در سنت و فرهنگ گذشته خودشان به معناى تأييد سياسى شدن اين سنت و فرهنگ نيست ، بل تا آنجا كه من مى فهمم دست كم دو نتيجه از كارنامه بيش تر اين انديشمندان دريافت مى شود : نخست آنكه قرون وسطى كاملاً يكدست و يكسان نبوده است بلكه پويش هاى فرهنگى اين هزاره ، در عين دينى بودن با عناصر ايستاى فرهنگ كشمكش كرده اند .به بيانى ديگر اگرچه شايد امروزه ديگر رويكرد رهايى بخش اين پويش ها راهى به سوى دموكراسى و حقوق بشر نمى گشايند، اين نيز هست كه بدون دريافت اين پويه ها در نقش ميانجى محو شونده گذار همه جانبه به سوى دموكراسى ممكن نمى گردد . در حقيقت اروپا نيز بدون پيشينه و از سر يك خط قاطع و فارق به عصر مدرن وارد نشد . خط و مرز فارقِ عصر ها تنها در كتاب ها و قراردادها وجود دارند . در واقعيت بايد بذرهاى عصر مدرن را در قرون وسطى جستجو كرد . محمد عابد الجابرى ، درست يا غلط ، يكى از اين بذرها را فلسفه ابن رشد مى داند. گذار از روزگار ى به روزگارى ديگر به وساطت ميانجى هاى محو شونده ممكن گشته است . آرزوى همه اين انديشمندان آزاده در نهايت نشاندن دوستى به جاى دشمنى در جهان انديشه ها و اعتقادات متكثر بود و نه صدور فتواى نهايى و ابدى در اثبات حقيقتى . از زبان اين رفتگان مى توان همسخن با حافظ گفت :
    تا درخت دوستى كى بر دهد
    حاليا رفتيم و تخمى كاشتيم .
    ديگر انديشمندانى كه آن سه تن را نقد كرده اند و نقد مى كنند ، هريك در بارور سازى فضاى بينا اذهانى انديشه سهمى ادا كرده اند و ادا مى كنند. اداى اين سهم ، هر قدر بى بنيه يا مايه ور باشد ، فضايى را نگه مى دارد كه در آن اصل بر پاسخ كلمه با كلمه و فكر با فكراست .به باور من محك امتحانِ شرافتِ انسانىِ هر انديشمند و روشنفكرى در غرب ، در ايران و در مغرب و مشرق عربى حساسيت او به هر ويروس ننگ آورى است كه بر آزادى ، ايمنى و بى بيمىِ اين فضا گزند وارد كند، فرقى نمى كند كه اين ويروس فتواى كيفر و قتل انديشمندى مخالف با يك روايت كلان دينى باشد ، يا دخيل هاى ديگرى چون انحصارهاى رسانه اى و اعمال قدرت خرپول ها و اختاپوس هاى سودخوار و منفعت انديش باشد . منتقدان جوان تر نسل هاى قديمى تر انديشمندان ، هرچه باشد كلمات اسلاف را با كلمات پاسخ داده اند نه با تهديد به حكم تكفير و ارتداد و تحريك هويت هاى مرگبار عوام . هيچ فيلسوفى ، هيچ دانشمند و آزاد انديشى هرگز با شمشير و تهديد به قتل با مخالف خود سخن نمى گويد ؛ بر عكس اگر اين مخالف و منتقد براى اظهار انديشه اش شرايط برابر نداشته باشد ، حق آن است كه رديه نويسانش از بن جان فرياد بردارند كه بدواً شرايط بازى را عادلانه كنيد تا بعداً من با گردن افراشته و بى خجلت بتوانم رديه خود را اظهار كنم . با وام گيرى از ولتر اين نظر را مى توان اين سان در بيان آورد:'' مخالف منى ، اما جانم را مى دهم تا حرفت را بزنى ''.
    با سپاس بسيار از بربارى شما

     
  41. سلام بر اهل خرد
    افسوس که هر چه فریاد کشیدیم شیخ دروغگوست چه با لبخند چه بی لبخند مشتی بود که بر سندان کوفتیم.کو گوش شنوا.ملتی که تاریخ خود را نداند لاجرم محکوم به تکرار آنست.همین دوست گرامی ما جناب مهدی خزعلی در راه انتخاب شیخ که اینبار نه ملقب به روحانی که خود روحانیست پایها می فشرد.همو که اینک می گوید به نیروی امنیتی رای نمی دهد ولو اینکه طرف مقابل سرهنگ باشد!!!!افسوس از جهل.تا به کی در اوهام سیر می کنیم.بنده خدا تو که پدرت هم شیخ است.دیده ای که حتی قصد طلاق عروس خود و تزویج او با دیگران را دشته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تو دیگر چرا؟!!!می گوییم این غذاهای فاسد که در سفره ای مضحک به نام انتخابات در پیش روی شما می گذارند تا تناول کنید هر یک خورده شود به مذاق شیخ خوش آید.کسی گوید انتخاب بین بد و بدتر است.دیگری گوید خوب این نکنیم چه کنیم و سومی چیز دیگر بیاراید تا چنین نمایش کودکانه ای را موجه سازد!!!دوستان یکبار برای همیشه این را آویزه گوش کنید.شیخ دروغگوست.شیخ در مقام سفسطه و توجیه از هیچ کاری فرو گذار نیست.شیخ مدتهاست که شرف را خورده و انسانیت را قی کرده.سزای شما نه انتخاب بین بد و بدتر که فقط انتخاب خوبست و انتخاب خوب با این تفکر و ایدئولوژی حاکم هرگز میسر نیست.چه بسا انسانهای با شرافت و شایسته ای با هر نگرشی بی دین و با دین،بهایی و کلیمی و مسلمان و… که در گنداب تفکر ما غرق شدند تا شیخها حکمران شوند.بار دگر نمایشی دگر در راه است.بشتابید که فرصت از کف رفته خواهد شد.بد و بدترهای دیگری به سوی ما روانند.

     
    • کورس گرامی
      در باره این کامنت پر مغز سخنی و ابهامی دارم. از «میانجی محوشونده» و مفاهیمی که چنین اند سخن گفتی و از تلاش فیشته و شلینگ در ساختن این طیف مفاهیم یاد کردی. آوردی که چون کانت جدولی از متعارضات خرد ناب(آنها که از تجربه نمی آیند) داشت که هم اثبات و هم نفی شان برهان پذیر است و نیز آوردی که فلسفه کانت تماما از شناخت می آید و بر شناخت استوار است و در عین حال بر پیشانی این فلسفه مهر «امرفی نفسه» خورده و تکیه گاه کل این فلسفه است که خود ناشناختنی است. حال برای رفع تعارض از آنتی نومی ها و برای گذشتن از شکاف چیز شناختنی و چیزناشناختنی، ظاهرا امثال شلینگ با«میانجی محو شونده» پا به میدان می گذارند. کاش اگر فرصت هست، ای عزیز، توضیح بیشتری حوالت این بحث ثقیل کنی که چگونه این میانجی ها نقش عبوری دارند و از کجا توجیه می گیرند و آیا شلینگ مدافع این طرح، رویکرد ایدئالیته خود را دقیقا برای موجه ساختن چه چیز بکار می گیرد؟ آیا اساسا اینجا سخن از توجیه و مدلل ساختن مجاز و مصاب است یا تنها برای رفو کردن نقض و نقصی است که از چشم شلینگ در کانت دیده می شود و باید رفعش کرد و بازسازی اش کرد یا خود توانی مفهومی در ساختن چشم انداز فلسفی مستقل از کانت هم دارد؟ و اساسا عبورگاه و گذرگاه و یا میانجی محوشونده چگونه و تا کجا؟اگر قرار بر ای این است که رویکرد ایدئالیسم را به کانت سنجاق کنیم(آنچنان که امثال شلینگ پی می گیرند-که البته زمینه آن نزد کانت هست)، چرا نتوان گفت که هیچ نیازی به این سنخ مفاهیم واسطه و رفتنی نیست؟. در پایان بگویم ای عزیز می شد عین سخن خودت را آورد اما من با خودم عهد دارم سخن دیگری را به زبان خودم درآورم تا این امکان را بیابم که میزان نزدیک و دور شدنم از اصل سخن او را اندازه بگیرم و درکم را تصحیح کنم به مدد یاری رساندن پاسخ دهنده و راهنمایی ارجمند. اختیار پاسخ با شماست. لطفا خود را به رنج نیفکنید

       

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

100 queries in 3731 seconds.